مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین» - صفحه 48 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین»110MB30 دقیقه
- فایل صوتی مصاحبه با استاد | فرهنگ ناب «لا اِکْراهَ فِی الدّین»28MB30 دقیقه














به نام رب العالمین
روز 110 ام روزشمار من
سلام بر استاد عزیز
این موضوع الهام و دریافت الهامات واقعا یک چیز شخصیه . و برای هرکسی متفاوته. و درک آن هم برای هر کسی متفاوته و حتی من خیلی جاها اصلا نمیتونم تعریف کنم. خیلی اتفاقات برای من هم افتاده اما نمیدونم چرا نمیتونم بیان کنم.
من در ارتباط با نقاشیم خیلی اوقات میشه میشینم نگاهش میکنم و فکر میکنم الان باید چیکار کنم چجوری ادامه اش بدم و یا حتی الان چه رنگی بزنم بهتر میشه . یکدفعه به ذهنم میاد و شروع میکنم به انجام همون کار.
و الان میفهمم که این همون الهام است این همون گفتگوی ذهن با من است. و وقتی حالم خوبه یعنی صدای خدای درونم است.
و اما وقتی عصبانی باشم اگر چیزی به ذهنم برسه میفهمم که نجوای شیطان است.
خدا را شکر کم کم دارم تشخیص میدم تفاوت الهام خدا را با نجوای شیطان.
و این خودش تکامل من است . و باید وقتی به اون الهام عمل میکنم کاملا کاملا تسلیم باشم. بعدش نگم ای بابا چرا اینجوری شد. چون من نمیدونم کارهای دیگه و راه های دیگه چجوری بودند و اگر من میرفتم چه نتیجه ای داشتند. من به این الهام عمل کردم و حالا نتیجه اش هر چه شد.
وقتی احساسم خوبه پس هر آنچه میشنوم و درک میکنم از طرف پروردگار من است. از طرف آگاهی کل است.
اوست که میداند. اونه که از بالا داره میبینه من نمیبینم من نمیفهمم من نمیدانم . و فقط خدای من است که میداند.
این همون ایاک نعبد و ایاک نستعین است.
این همون هدایت خداست که من درخواست کرده ام. اهدنا صراط المستقیم.
خدایا من سپاسگزار تو هستم بخاطر این مسیر سبز .
خیلی خیلی دوستتون دارم
سپاسگزارم
به نام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم مریم خانم و دوستان نازنین این سایت زیبا
روز110سفرنامه
چه روز خوبی بود امروز
نیروی هدایتگر ،واژه ای که من بعد از آشنایی با شما متوجه شدم .
ولی خیلی ازش استفاده میکردم ولی به اسم حس ششم میگفتم آره حس ششم من گفت فلان کار انجام بده و چقدر خوب که گوش کردم و انجام دادم ولی بعد از آشنایی با شما فهمیدم اون کسی که تو دلم تو قلبم با هام صحبت میکرد خدای نازنینم بود
الهی شکر
الهی صدهزار مرتبه شکر .
امروز خبر اعدام شنیدم ولی یه لحظه خواستم از مدار خارج شم و برم ببینم چی شده و در مورد عکس و فیلم ببینم ولی یادم اومد به اعراض به حرفی که استاد میزنن که اگر چیزی دوست نداری دوست نداری اتفاق بیوفته ازش اعراض کن .
در موردش مطالب منفی نخون و خودم سرگرم کردم به دیدن طنز و کمی رقصیدن تا دیگه بهش فک نکنم و الان به کل از یادم رفته بود ولی نوشتم اینجا که یادم باشه که میتونم اعراض کنم از ناخواسته ها و به خواسته ها توجه کنم
الهی شکر الهی شکر که روز به روز خوشحال تر شاد تر با انگیزه تر و مهربونم تر و از همه لحاظ دارم بهتر و بهتر میشم .
آره من امروز بهتراز دیروزم عمل کردم
من امروز بهتر از هفته قبل عمل کردم و الهی شکر خیلی راضی هستم از خودم و قول دادم به پیشرفت خودم
الهی صدهزار مرتبه شکر
دوست دارم خدای مهربونم
استاد متشکرم
دوستتون دارم
یا حق
به نام الله یکتا
ردپای شماره 67
مصاحبه با استاد
خداوندا ازت سپاسگزارم برای تجربه یه روز جدید و کلی آگاهی جدید که با ایمان به تو حتما بهترین چیزی هست که میتونه برام اتفاق بیفته .
خداوندا سپاسگزارم برای تمام نعمت های مادی،معنوی و سلامتی که در این لحظه دارم ،همسری که عاشقمه و مسئولیت پذیر و متعهد،فرزندانی سالم و باهوش ،زندگی مرفه و امکانات خوب ،رفاه حال که هرچه دارم از جانب توست و همچنان به هر خیری که از تو بهم برسه فقیرم …
نکات مهم این فایل از روزشمار:
بپذیریم هر فردی آزاد است به شیوه خودش زندگی کند
بارها و بارها در این تله گیر کردیم که قضاوت کردیم کسانی رو که به شیوه ما فکر و عمل نمی کنند ،به شیوه ما خداوند رو عبادت نمیکنند و عقاید خاص خودشان رو دارند ،واقعا به چه دلیلی به خودمون اجازه میدیم درست و غلط خودمون رو به اونا دیکته کنیم و در مقام خداوند برای کسی حکم صادر کنیم !
یادم باشه از امروز بیشتر حواسم به قضاوت نکردن دیگران باشه حتی اگر از نظر من راه و عمل اونا کاملا غلط باشه…
نکته دوم:
ما هرگز توانایی خوشخبت نمودن فردی غیر از خود را نداریم زیرا ما هیچ قدرتی در خلق تجربه های زندگی دیگران که خودشان فرکانس دارند و طبق قانون، زندگی شان فقط با فرکانس های خودشان رقم می خورد، نداریم.
در جهانی که بر پایه فرکانس و مدار ساخته شده تا فرکانس ها و باورهای هر فرد را به شکل تجربه به زندگی اش بازگرداند، ما توانایی پذیرش مسئولیت در خوشبختی دیگران را نداریم. ساختار این جهان چنین اجازه ای نمی دهد.
افرادی که در مسیر زندگی با شما همراه هستند و تصور می کنید فقط به خاطر ماجراجویی ها یا تصمیمات شما این مسیر را تجربه می کنند، نه تنها یک شاهد بیرونی در برابر آن تجارب نیستند، بلکه خودشان بخشی از روند آن مسیر و تجربه هایی هستند که در آن مسیر رخ می دهد و آنها به واسطه ی فرکانس ها و باورهای شان با آن جنس از تجارب هم-مدار شده اند.
یعنی بودن در آن شرایط و تجربه آن روند، حاصل فرکانس های خودشان است.
الهی شکر…
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
110. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
وقتی داشتم 110 رو مینوشتم خندم گرفت، چرا؟؟
چون شماره شناسنامه بابام هست و فردا 20 فروردین تولدشه و 14 سال هست که از این دنیای مادی جسمش رو ترک کرده و الان حضورش همه جا هست
چقدر قشنگ، تا به حال اینجوری به مرگ نگاه نکرده بودم ، این دومین سالیه که من فروردین ماه و البته 20 خرداد که سالگرد پدرم هست دیگه هیچ غمی ندارم
یه حس آرامشی دارم و از وقتی آگاه تر شدم آرام تر شدم
قبل اینکه بخوام بیام سایت میخواستم نقاشی شروع کنم رنگ قهوه ای با قلمو برداشتم یه صدایی گفت نه اول برو سایت بنویس امروز چه حال خوبی داشتی و چه درسایی گرفتی ،بعد بیا نقاشی بکش
اصلا هم قصدی نداشتم راجع به تولد پدرم بنویسم اینم کاملا هدایتی شد از 110 امین روز از روز شمار
از صبح که بیدار شدم بگم
چند روزه وقتی بیدار میشم زود میگم ببین ذهن من اگه با خدا حرف بزنی بهش وصل میشی و وصل شدن به خدا یعنی سلامتی یعنی حال خوب یعنی آرامش یعنی ثروت یعنی همه چی داری
و شروع کردم مثل هر روز یک صفحه تو دوتا دفتر جدا مینویسم یکی دفتر عشق هست که گرفتم یکی هم سر رسید
دفتر عشق جریان داره که بین من و خداست و خیلی دوستش دارم
بعد من دیدم بهم پیام اومده که درخواست شما برگشت داده شده درخواست خسارت ،حاضر شدم و رفتم دفتر قضایی نزدیک خونمون
انقدر کارمنداشون مودب و خوب بودن همین که منو دید شناخت گفت کاش زنگ میزدی نمیومدی این همه راه رو ، من کارتو درست کردم و ارسال کردم
و بعد تشکر کردم و چند تا سوال پرسیدم و رفتم بیرون، رو بروی ساختمون یه پارک بزرگ بود گفتم خدا بریم که زیبایی هاتو ببینیم و کیف کنیم
دلم میخواد پیاده از اینجا برم تا سوار اتوبوس خونمون بشم دو تا ایستگاه بی آر تی راهه که این راه کلش پارک بود
درختایی که سبزیشون انقدر خاص و سبزه که واقعا لذت بخشه
ساعت حدود 10:30 بود
تا 12 پیاده پارک و گشتم
قبل اینکه برم پارک با پله برقی از پل میخواستم رد بشم
پامو که گذاشتم رو پله و وایسادم خود به خود گفتم خب، این پله برقی چه درسی برای من داره ؟؟؟؟
خودم بلند جواب دادم ، که میدونم خودم نبودم، چون من هرچقدرم فکر میکردم همچین جوابی اصلا به ذهنم هم نمیرسید
و درک کردم که درمداری قرار گرفتم که خدا به زبانم جاری میکنه تا من بلند بلند به خودم بگم و حرف بزنم
یهویی گفتم ، خب طیبه ، الان داری میری با پله برقی بالای پل ، خدا اون بالاست و نوره و تو این پایینی و میخوای بری سمت خدا و قدم برداشتی حرکت کردی و مشتاقی که برسی به بالا
تو الان پاتو ، پله اول گذاشتی مگه نه ؟؟؟؟
خودم جواب دادم دوباره آره
بعد گفتم خب الان ببین تو فقط یه قدم برداشتی ببین چه سریع داره بدون اینکه تو کاری بکنی تو رو میبره اون بالا؟؟؟؟
اینارو میگفتم و فکر میکردم ، یاد این افتادم که تو ، یه قدم بردار، حرکت کن ، خدا ده ها قدم برای تو برمیداره افتادم
و گفتم طیبه تا قدماتو بیشتر برنداری و قربانی ندی برای اهدافت خدا برات قدمی برنمیداره ها این امروز یادت باشه که تلاشتو بیشتر کنی
خدا الان هدایتاشو دوباره گفته تو باز انگار وایسادی باید حرکت کنی تا مثل پله برقی تورو برسونه به سرعت به اون خواسته ات که هرچیزی که خواستی هست
و بعد وقتی داشتم از پل ،دوباره با پله برقی پایین میومدم پامو گذاشتم رو پله بالایی، که حرکت میکرد سمت پایین ، یه لحظه عجول شدم ، یه حسی داشتم انگار که خودم پامو آوردم پله پایین تر و گفتم زود برسم پایین
یهویی یه حسی بهم گفت ببین دقیقا از خدا و مسیر خدا خارج شدن هم همینه، وقتی داری میای پایین به خواست خودت و درسته که میسپری به خدا ولی عجله ای که داری برسی پایین واینستادی همون پله و رفتی
و انگار نمیذاری خدا کارشو بکنه ،مثل این میمونه که تو از مسیر خارج میشی و درسته میدونی که از راه خارج شدی ولی باز میری بیرون
و تا زمانی که دیگه عجله نکنی ، که همون چسبیدن به خواسته هست و رهاش نکنی خدا نمیتونه برات کاری انجام بده ،پس لذت ببر از مسیر و تکاملت با همین لذت هاست که طی میشه
و همین حرکت کردن و قدم برداشتن به سمت خواسته ها و خداست
وای خدای من ، الان این نوشته هارو که نوشتم یاد چند وقت پیشم افتادم که یه سری خواسته ها داشتم چسبیده بودم بهشون و این اذیتم میکرد ، حتی عجول بودم در فروش تابلوهام و یه نگرانی میومد سراغم که به قول استاد عباس منش فرکانس نداشتنشو میفرستادم
الان با این درس از پله برقی که میخواستم رد پامو بنویسم یهویی یادم افتاد که من دیگه عجله ای ندارم
امروز من انقدر از لحظه لحظه قدم برداشتنم تو پارک لذت بردم که اگر بنویسم کلی حرف هست
حتی دیگه خیلی خیلی کمتر شده ، اهمیتی که دیگه نمیدم به دیگران ، که چی میخوان بگن
و لذتم رو میبرم یهویی وایمیستم با برگای تازه جوانه زده درختا حرف میزنم خدا رو شکر میکنم بابت این همه زیبایی و به این فکر میکنم که تمام برگ ها از یه جوانه کوچیک از یه نقطه ،نقطه که نه از هیچ شروع میکنن به رشد و تکاملشون طی میشه تا به یه برگ بزرگ و زیبا تبدیل بشن
وای که چقدر لذت بخشه داشتن این نگاه به همه چیز
وقتی داشتم میرفتم، دیدین ؟؟؟، یه فواره از چمنا کل چمنارو آب میده ؟
دیدم چمنا رو که آب میده و دایره وار میگرده آبش به راهی که مسیر پیاده روی هست هم میریزه و من اولش وایسادم فیلم بگیرم
یهویی گفتم بذار دوباره بچرخه رد بشم خیس بشم
یه حس فوق العاده ای داشت من از این کارا قبلا کرده بودم ، ولی همیشه با خجالت ، چون قبلا شنیده بودم اطرافیان میگفتن این دیوونه بازیا چیه بیرون ، زشته مردم میبینن میگن دختر دیوونست
ولی همیشه این حرف و خجالتی که داشتم مانع از لذت بردنم میشد
ولی امروز دو بار این کار و کردم و بدون هیچ گونه خجالت و اینکه بخوام به اطرافم نگاه کنم که کسی نباشه ،خیلی راحت وایسادم و خیس شدم و انقدر خوب بود که همه اش میخندیدم
اون لحظه الان که دارم فکر میکنم، یه هیچ چیز فکر نمیکردم فقط و فقط میگفتم خدایا بیا این کارو بکنیم کیف داره و انجامش میدادم و به درختا به همه چی نگاه میکردم و میخندیدم
خیلی لذت بخش بود تاحالا تنهایی انقدر حس خوب نداشتم از قدم زدن تو پارک
چند تا دختر پسر که میدیدم انقدر با ذوق میگفتم عشق باشه براتون ،و خودم پر از عشق میشدم
واقعا لذت بخش بود
در صورتی که قبلا تنهایی نمیرفتم بیرون فقط میگفتم یه نفر باشه کنارم که تنهایی نرم یا حس تنهایی نکنم
ولی الان دیگه همه چی عوض شده منم و خدا و حرف زدنم باهاش که یه وقتایی انقدر محو حرف زدن باهاش میشم که متوجه هیچی نمیشم
جدیدا یه آهنگ ساختم و براش میخونم با آهنگ و از خدا میگم برای خدا
داشتم میرفتم دیدم دوتا باغبان پارک رو تمیز میکردن
با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم خسته نباشین دیدم زود جوری خوشحال شد و ذوق کرد و بهم گفت ممنونم سلام حالت خوبه ؟ وای یعنی کلی کیف کردم از ذوقش
و خودمم انتظار نداشتم بگه سلام حالت خوبه؟؟؟
که اون لحظه فوق العاده بود حالم
الان که دارم مینکیسم دارم هم میخندم هم گریه میکنم خیلی حالم خوبه خیلی
جوری بود که انگار یکی انتظار نداره از کسی یهویی بهش یه حرفی میگی و خوشحال میشه حالت اینجوری داشت
و من همینجور داشتم با خدا حرف میزدم و به تمام زیبایی هاش نگاه میکردم و میخندیدم
نمیتونم کامل حسمو بیان کنم خیلی حس خوبی داشتم ، انگار تو بهشت بودم ،خیلی حالم خوب بود احساس میکردم که هیچ فاصله ای بین من و خدا نیست
قبلا من این همه زیبایی هارو وقتی میرفتم پارک انقدر ریز نگاه نمیکردم شاید سطی بود ولی الان میفهمم که چقدر حس خوبی داره
از طبیعت زیباش عکس گرفتم از خودم و طبیعت زیباش ،از گلای خوشگل و ریزی که تو چمنا دراومده بود
من عاشق قاصدکم ، وقتی میگرم دستم فوتش میکنم خیلی حس خوبی داره و وقتی فوتش کردم حس رهایی داشتن وقتی تو باد میرفتن
چقدر خوبه که همه چی به اذن خدا در حال حرکت هستن
وقتی داشتم به درختایی که برگای خشک شده شون هنوز رو درختا بودن و برگای سبز داشتن در میومدن نگاه میکردم گفتم ببین این یعنی هیچی بدون اذن خدا حرکت نمیکنه حتی این برگا که نیفتادن و رو درختن
یه چیزی الان داره خوشحالم میکنه که من بیشتر یاد گرفتم که از هر چیزی درس یاد بگیرم و این پیشرفتم نسبت به روز قبل بیشتر شده
تا میام به چیزی نگاه کنم یا حرفی میشنوم میگم چی باید ازش یاد بگیرم ؟؟
خوشحالم که خدا هر رو بهم یاد میده و درکشم بهم میده خیلی دوستش دارم
طولانی میشه بخوام ادامه رد پامو بنویسم تو یه دیدگاه دیگه مینویسمش تا رد پام بمونه و وقتی دوباره میخونمش از این همه عشق خدا لذت ببرم
خیلی دوستتون دارم خانواده صمیمی استاد عباس منش
به نام خدایی که مارا به آسان ترین شکل ممکن به مسیر خواسته هایشان هدایت کرد
به نام عشق
چقدر کامنت های شمارو دوست دارم و کلی باهاشون ذوق میکنم
چقدر خداوند قشنگ هدایت میکنه تا بنویسی و منم از نوشته هات درس بگیرم
چه زیبا حس و حالت رو از برگشت تابلوت و انجام سریع کارهاست گفتی
چقدر قشنگ به زبان نشانه ها توجه میکنی و حتی یه پله برقی ساده برات انقدر درس داره
منم بعضی موقعا از ساده ترین چیزها درساشو یاد میگیرم و چقدر همه چی لذت بخش میشه
عاشق اون حسی شدم که توصیف کردی که بدون خجالت تفریحی که دوست داشتی رو انجام دادی و چقدر تجربه لذت ها شیرینه
واقعا هیچ برگی بدون اذن خداوند بر زمین نمی افته عاشقانه ادامه کامنت هاتو میخونم و چقدر خوشحالم که به کامنت های قشنگت هدایت شدم و اشک شوق ریختم
خداروشکر میکنم که احساس سپاسگزاری عمیق تری با خواندن کامنت پیدا کردم و خیلی تحسینت میکنم
در پناه خالقی باشی که قدرت خلق زندگی رو به ما داد
به نام ربّ
سلام فاطمه جان مممنونم از نگاهت
درخواست شکایتم از صاحب گالری که تابلومو پاره کرده بودن برگشت داده شده بود از دادسرا
که رفتم گفتن حل شده و دوباره شکایت رو ارسال کردن به دادسرا و قراره یه روز تعیین کنه دادسرا و دادگاه که برم برای دادگاه بگم و خسارت تابلومو بگیرم
درسته اتفاق به ظاهر بد هست برای یه نقاش که تابلوش پاره بشه ولی الان از این خوشحالم که دارم درس یاد میگیرم و خودمو فقط مسئول این جریان میدونم و با کمال میل از خدا خواستم که درساشو بهم یاد بده تا دیگه سعی کنم تکرار نشه
آره درسته ،ولی منی که قبلا شاید اگر توجه میکردم ولی عمل نمیکردم به این درسا ولی الان احساس میکنم بیشتر شده این درسایی که باید بگیرم
چون از وقتی خواستم از خدا که چه درسایی باید بگیرم ،خدا به من درکشم داده و این خوشحالم میکنه
که مسیرم درسته و ادامه بدم
خیلی خیلی سپاسگزارم از نگاه زیبات
بهترین ها و بی نهایت ها از همه چیز باشه برات هم در این دنیا هم در آخرت
به نام خداوند مهربان وهدایتگر
سلام
وقت همگی بخیر و شادی
استفاده از نیروی هدایت گر درونی ، اولین قدم برای اینکه از این نیرو ونعمت استفاده کنیم اینکه قبول کنیم که همچین نیروی و جود داره .
بعداز قبول این نیروی هدایتگر، قدم بعدی تسلیم بودن در برابر آن هست و عمل به آن،
در این مرحله هست که ذهن منطقی ما وارد عمل میشه و تلاش فراوان می کند تا مانع ارتباط ما با این نیرو بشه و با دلایل کاملا منطقی و عقلانی سعی داره ما را قانع کند و علتش هم اینکه ذهن منطقی از تجاب نفسانی و شخصی ما استفاده می کنه یا از چیزهایی که شنیده یا قبلا مطالعه کرده.
داستان گم شدن و پیدا شدن پسر استاد ور فرودگاه امام ، مثال واقعی از استفاده از این نیرو هست ، ونشانه اش هم احساس خوب هست .
و با عمل و اعتماد به این نیروی هدایتگر کم کم با عث بالا رفتن اعتماد به نفس ما میشه .
خدایا شکرت
به نام خدا
سلام به استاد گل و همه دوستان عزیز
چقدر خوش حالم که بعد از چند روز بازهم اومدم اینجا
قبل از هر چیزی اول این خبر خوش رو بدم که استاد اولین ماشین خودمو خریدم ماشینی که 1قرون کسی بابتش کمک نکرد همه چیزش با خودم بود قبلا تو کامنت ها گفته بودم که بلاخره میگیرم و شد 206 سفیدخدایاشکرت
ولی مبحث این این فایل استاد به وضوح حس کردم با پوست و استوخونم که وقتی من خودمرا مسئول بدونم برای بهتر کردن زندگی پدر مادرم فقط یه فشار و بار روانی روی خودم زیاد کردم
که من بایدفلان جا کمک کنم چون من پسرشونم و وظیفمه
من این مدت بارها به همین خاطر دچار خارج شدن از مدار شدم راهو گم کردم ولی به لطف خدا بازم میومدم اینجا و برمیگشتم بهدمسیر
یکی از دلایلش فشار مضاعفی بود که خودم رو خودم میارم چون فکر میکنم وظیفه ام باشه که کمک کنم تا خانواده ام خوش بخت باشن
اونا خودشون با فرکانسشون میسازن زندکیشونو پس من نقشی ندارم
ممنون از شما استاد عزیزم و همه دوستان
در پناه خدای خوبم باشید🫡
به نام خداوند بخشنده هدایتگرم
باز هم یه هدایت و یه ردپای دیگه
در مورد الهامات درونی استاد شما نامبر وان هستی
توضیحتون در مورد میکاییل توی فرودگاه و اعتماد کردن به همین باور که خداوند هدایت میکنه
من نباید هولو ولا بیفتم و عصبانی بشم
بلکه شما کنترل ذهن داشتین
قانون رو داشتین تو عمل اجرا میکردین قطعا
که هدایت شدین به صدا کردننننن میکاییل با صدای بلند
کلا شما توی همه ی فایلاتون ریشه اصل رو مدام تکرار میکنین
اما با اگاهی های جدید تر الهامی بهتر هدایت میشین برای ضبط کردن تجربیاتتون از الهاماتون
مثالی که توی ذهنم اومد اینه که چند روز پیش توی طبیعت بودم
دیروقت رسیدیم و همه جا تاریک بود
من بفکر این بودم صبح زیر نور افتاب گرمم میشه تو چادر به شدت چیکار کنم
خیلی جالبه موقع برپایی چادر تیرک های چادر رو تو ماشینم جا گذاشته بودم و باید برمیگشتم برمیداشتم
همینجور که توی مسیر بودم از خدا پرسیدم که خدا کجا چادرمو بزنم که آفتاب اذیتم نکنه
و خداوند پاسخ داد یه درختی رو توی تاریکی بهم نشون داد،و موقع برگشتن رفتمو اونجارو چک کردم دیدم عالیه
و خیلی جالبه به قدری اونجا سایه داشت که تا عصری افتاب هیچ تاثیری رومون نداشت
این تجربه من بود از هم زمانی این فایل ،الهامی که خداوند همواره پاسخ میده
خدارو شکر میکنم بهترین استاد زندگیمو دارم
و به قدری دلم قرصه به زندگیم که هیچوقت اینقدر خیالم راحت نبوده نسبت به تغییر شرایط زندگیم
آیه روز و رد پام:
هان! شما همانهایی هستید که برای هزینهکردن در راه خدا دعوت میشوید؛ ولی بعضیهایتان بخل میورزید. کسی که بخل بورزد، در حق خودش بخل ورزیده است؛ وگرنه خدا بینیاز از شماست و شمایید که در همهحال نیازمندِ اویید. اگر از دستورهای خدا سرپیچی کنید، گروه دیگری را بهجایتان میآورد که مثل شما نباشند!(محمد38)
110مین تحول روز من با89مین نشانه روز من تلاقی شد
موضوع فایل: مصاحبه با استاد قسمت10
با سلام و احترام به استاد عباس منش و بانوشون
ذهن منطقی ما جلوی مارومیگیره که از الهامات استفاده نکنیم،هر چقدر بیشتر از الهامات استفاده کنی بیشتر قبولش داری،احساس خوب و احساس ترس و گفتگوی ذهنی و با جنس احساس میفهمی که الهام هست یا نجواهای شیطانی،جایگاه شیطان در ذهن میباشد باید اونقدر کار کنی روی ذهنت و ورودیهای مناسب بدی به ذهنت که برات راحتتر قابل درک باشه،باید همیشگی روی ذهنت کار کنی وگرنه خودبخود باورمان درست نمیشه البته خودبخود از مسیر میتونه خارج بشه،
ذهن منطقی ما بیشتر از ما جلوی الهامات مارو میگیره،چون قبلاً کاری رو چندبار انجام دادیم نتیجه بخش نبوده،بخاطر همین دیگه نمیخواد اون تجربه رو تکرار کنه و جلوی الهامات رو میگیره،
احساس خوب ایده ها بعنوان الهامات شناخته میشه،و اگر جنس الهام بد باشه یا احساس خوبی از دستاوردش دشت نمیکنی نجواهای شیطانی نام برده میشه،که با تمرینات مکرر میتونی این دو رو از هم تشخیص بدی،و الهامات رو بدون شک و شبهه اجرا کنی.
باید همیشه گفتگوها و پچ پچ های ذهنی تان را مدیریت کنید،برای رسیدن به ثروت باید باور درست داشته باشید،که نشانه های خود را نمود پیدا میکند،در اوایل نتایج، منشأ عملکرد ذهن در مورد باورها و تغییرات فرکانسی و مداری میباشد،
برای رسیدن به ثروت باید با باورهای همراستا با خواسته ت پیشروی کنی،و بمرور با تکامل یافتن میتوان برخواسته هات لبیک بگی و دستیافتنی شه برات.
مثال الهامات قبل اینکه من وارد سایت بشم و آگاهی کافی در مورد قوانین داشته باشم برام اتفاقی افتاد که خودم الهام و پیام الهی ذهن رو لمس کردم، حدود ماه رمضان 2سال قبل سال1401 من در منزل پدری بودم پدر بنده دامدار هستند و گوساله ای داشتن از طویله بیرون کردن با مادرش که در فضای آزاد از علفزار و چمنزار استفاده کنه و لذت ببره،متاسفانه دم غروب مادر گوساله اومد و گوساله نیومد،تمام جاهای روستا داخل جنگل پایین محل و بالای ده رو هم گشتیم پیدا نشد،شب تا صبح بابام نگران بود میگفت مادرش گمش کرده داره بیقراری میکنه،
صبح که سحری خوردیم به بابام گفتم منم میام میگردم،تو راه با زبون روزه داشتم میرفتم با خودم میگفتم،خدایا دارم بندگی ت بجا میارم،و بمن ثابت کن هوامو داری و یک نجوایی و الهامی اومد که همین مسیر ادامه بده پیداش میکنی،خداشاهده اولین جاییکه رفتم داخل یه زمین روی بلندی لای یه بوته نشسته بود از وضیعت اونجا متوجه شدم حداقل بیشتراز 24ساعت اینجا خوابیده،و خداروشکر گرگ و جانوری اذیتش نکرده،
از اون ببعد الهامات داره میاد برام و الان که تو سیستم هستم و قوانین رو درک کردم،میتونم بهتر متوجه این موضوعات بشم اگه تو مسیر زندگی راه درست رو داری میری و به هدایت پروردگار عالم یقین و باور داری مطمئنا در مسیر الهاماتی غیبی دریافت میکنی و راه خودتو پیدا میکنی.
سپاسگزار خالق بی همتا بخاطر وجود نازنین انسانهای بزرگ و عالی مرتبه،برای دریافت آگاهی های سایت
بنام خدای مهربان
سلام استاد عزیزم ودوستان گلم
من مریم احدی هستم خداروشکر امروز اینجا هستم
روزشمار تحول زندگی من روز 110
امروز صبح هم با سلام به خورشید شروع شد یک هوای خوب وروتین همیشگی درارامش داشتم صبحانه ورزش وقت گذاشتن روی خودم وگوش دادن دوباره جلسه یازدهم روان شناسی ثروت یک ونوشتن وفکر کردن
بعدهم پیاده روی توی ساحل زیبا با جمعیت زیادی ازمردم دوست داشتنی که هیچ کدوم اشنای من نیستند ولی بانگاه کردن به چهره هاشون لذت میبردم
هوا به شدت باد خنک میوزید ومردم توی ساحل قدم میزدن لذت میبردن الانم طبق اصول دارم تمرین ستاره قطبی وتمرین روزشمار تحول زندگی من رو انجام میدم
خدایا شکرت برای همه چیز
به نام خدا
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان
هر لحظه که در مورد راهنمای درونی حرف میزدین مثال ها پشت سر هم میومد که فلان اتفاق یه حسی بهم گفت این کارو کن یا اونجا یه حسی گفت اینو بگو و …
یه تایمی که خیلی تمرکز کرده بودم که گوش بدم به این حس و بتونم بفهممش و درکش کنم یادمه میخواستم برم شهرستان و یه تایمی بود که اتوبوس خیی کم بود دم اربعین اکه اشتباه نکنم
گفتم با یکی از دوستام هماهنگ میکنم بیاد دم خونه وسایلو بذار تو ماشین بعد فردا من یه جایی قرار میذارم میرم سوار میشم یکی دیگه از دوستام رسول گفت که منم میام این سری گفتم چه بهتر پس من به عماد نمیگم
خلاصه گذشت و شب اومدم خونه که وسایل جمع کنم و اینا یه حسی هی از سر شب گفت به رسول زنگبزن ببین حتما میاد حالا
بعد باز میگفتم میاد دیگه خودش گفته هر بار بخواد بیاد میگه و میاد دقیقا همون طبق تجربه که شما گفتین صبح رفتم بازار و رسول اومد گفتم ماشین زدی دم خونه گفت نه نیاوردم کلا نمیام این هفته همونجا گفتم اااا پسر یه حسی بهم گفت زنگبزنما گوش نکردم بماند که بعدش عجله ای به عماد زنگ بزن و جا رزرو کن و بدو بدو برو خونه وسایل بردار و خسته و کوفته…واقعا همه چیز به ما گفته میشه فقط ما باید اماده شنیدنش باشیم
به قول معروف دریا که اروم باشه کشتی ها میرسن به ساحل
و چقدر نکته خوبی بود ک ذهن منطقی ما جلوی عمل به الهامات رو میگیره
وجنس الهامات رو میتونیم از احساسمون بشناسیم احساس خوب یا بد؟
برای داشتن احساس خوب باید همیشه کنترل داشته باشیم روی گفت و گوهای ذهنمیون تا بتونیم نجوا ها رو با باورهای مناسب عوض کنیم تا ابد تا بتونیم حس خوب داشته باشیم
چقدر خوب جواب سوال امروزمو گرفتم که پس کی میشه اون چیزی که میخوام ؟
چقدر صبر
بابا بحث صبر نیست ببین تو چقدر روی باور هات کار میکنی وحید
مثل روز اول ذوق و شوق داری؟ مثل قبل داری عمل میکنی؟که انتظار نتایج بهتر داری؟
بله صبر کنار عمل نتیجه میده
وقتی من واقعا تغییر کنم نتایج و نشونه ها میان بدون شک
و یه نکته خفن دیگه که من مسابقه با بقیه رو کلا بذارن کنار من باید خودمو با خودم مقایسه کنم من روش و سبک خودمو میرم
بدو بدو کردن و عجله و بهترین بودن فقط به خاطر حرف مردمه
منوباید ذهنمو خالی کنم که بقیه جی میگن رو باورهام کار کنم و صبر کنم تا نتایج بیان
و در اخر بحث اشتباهات که بپذریم و چه شجاعتی میخواد این کار و چه شجاعتی میده تو همه مراحل اگه بتونیم بیان کمیم که اشتباه از نا بوده و اصلاحش کنیم .به نظرم جزیی از تکامل رشد هست پذیرش و اصلاح اشتباهات
خدا حفظتون کنه استاد و بهتون قوت بده تا مثل همیشه مارو با این اگاهی ها سیراب کنین
دس مریزاد
در پناه خدای یکتا شاد باشید و پیروز