اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
یکی از بزرگترین تضادهای زندگیم که کلا مسیر زندگی من رو توی تمام جهات تغییر داد و اصلا همه چیز زیر و رو شد همون تضاد شکست عشقی بود که من تجربه کردم و واضح که چه عرض کنم عین روز برام روشن بود که من خودم رو لایق اون رابطه نمیدونستم و العان هم درگیرش هستم و مثلاذخیلی واضح دارم میبینم که دارم جذب ادم هایی از جنس مخااف خودم میشم برای ازدواج که اصلا روم نمیشه بخام به کسی بگم که جذب این ادم شدم و اصلا به هر کس که بگم میگهبابا کاش فقط ما شرایط تو رو داشتیم تا بهترین دخترها رو میرفیتم برای خواستگاری ولی این عدم احساس لیاقت باعث شده که اصلا من نتونم اون ویژگی های مثبت خودم رو بببنم و با بهترین جنبه هام بخوام اقدام کنم برای ازدواج و من از ته دل منتظر امدن این دوره بودم و به راحتی توی همین چند روز با عشق بهاش رو پرداخت میکنم و دیوانه وار میخام ببینم نتایجش رو توی زندگیم.
سلام سلام .سلام امروز من پر از ذوق و شوق هستش. سلام به استاد زندگی من و سلام به مریم عزیزم و سلام به دوستان خوبم
توی فایلهای سفر به دور امریکای اخیر که روی سایت می اومد ه موضوعی توجهمو جلب کرده بود که مریم جان چقدر صورتش معصوم تر شده عین یک بچه و صلح و صفا و ارزشمندی و دوست داشتنی بودن از سر و روش میباره و امروز با اومدن به سایت و دیدن فضای جدید بوجود اومده با دوره احساس لیاقت و دیدن فایل جدید گفتم بله .بله دیگه معلومه در این مدت در مورد موضوع احساس لیاقت فقط خدا میدونه که چقدر صحبت کردن و موقع اماده شدن دوره هم کنار استاد بودن و باز پیشتاز همه هم دوره رو گوش دادن و هم حتما کا کردن با این آگاهی ها. و همینطور استاد هم . با دیدن استاد خلوص رو احساس میکنم.
مریم جان مبارکت باشه این کنار استاد بودن
و اینکه خیلییی وقته همش به فکر این دوره هستم که چه وقت میاد روی سایت چون استاد درموردش گفته بود.چند وقت پیش پولی دستم رسید و تصمیم گرفتم که دوره در صلح بودن با خود رو بخرم چون مثل اب برام واجب بود اینطور احساس میکردم و چون قبلا یک فایلی رو خریده بودم میتونستم با تخفیف خیلی راحت بخرم . اومدم تو سایت دیدم اصلا نیست این دوره دیگه برداشته شده و از همون موقع منتظر دوره بودم.
امروز صبح با اومدن به سایت پر از ذوق و شوق و پز از خواستن این دوره شدم.هیچ وقت با اومدن هیچ دوره ای و یا بروزرسانی هیچ دوره ای اینقدر نمیخاستم که داشته باشم این دوره رو و اون هم هر چه زودتر هرچه زودتر دوره رو میخام.احساس میکنم مثل یک داروی حیاتی بهش نیاز دارم. میدونم این موضوع و این دوره شفای من و شفای زندگی منه.اینقدر پرواضحه که نمیدونم اصلا چی بگم .در تمام طول متنی که میخوندم و داشت در مورد ضعف های حاصل از نبود احساس لیاقت گفته میشد انگار داشت درمورد من حرف میزد. از خیلی لحاظ ها و خیلی اتفاقات و شرایطی برام اتفاق افتاده که تخریب کرده . از خانواده ای که به وضوح نسبت به خانواده های اطراف درگیر ضعف روحیه است و در راس همه مادرم از شرایطی که همگام با نوجوانی من پیش اومد از بیماری روحی و متعاقب اون بعد از یه مدت بیماری جسمی که برام پیش اومد و …..
این درحالیه که من کاملا واقفم به توانمندی ها و ویژگی های ظاهری مثبت خیلی زیادی که دارم و همیشه برای دادن حس لیاقت به خودم گفتم زهرا خودتو دست بالا بگیر تو خیلی زیبایی تو خیلی دختر پاک و خوب و درستکار و پاکدامنی هستی . تو چقدر جذابی و همه این همه بهت میگن اما خودت باورش نمیکنی مگر موقتی .تو باهوشی مهندس شدی ارشد گرفتی تو تونستی مدیریت طرح های تحقیقاتی رو خودت انجام بدی تو میتونی لباس های زیبا طراحی و بدوزیو تو خیلی با ذوق و سلیقه ای .تو روحیه باحالی داری .پایه تفریح و خوشگذرونی هستی. تو قابل اعتمادی . تو اندامی داری که خیلیا حاظرن کلی خرج کنن که بسازن و نمیشه اینطور طبیعی و موزون تو خیلی بیبی فیسی یطوری که چند وقت پیش خواهر زادم گفت خاله زهرا تو دیگه زیادی بیبی فیسی الان 34 سالته اما میبینمت حس میکنم یه بچه دبیرستانی هستی.فقط ارایش کردن باعث میشه تو یکم بزرگتر به نظر بیای.( خنده زیاد). و و و وهای زیاد . اینارو گفتم که بگم وقتی به ارزشمندی خودم فکر میکنم کاملا گره خورده به این عوامل بیرونی. چون پیش اومده خسته بودم توی یه شرایطی بودم بعد یهو حس کردم که اتفاقا اصلا خوشکل نیستم و بعد دیگه اون احساس لیاقت از بین رفته.گاهی خودمو در ارزوهام تصور میکنم در یک منطقه خیلی زیبا که استاد و مریم جان میرن همراه یک مرد خیلی خوب در رفاه کامل و با یک ماشین خیلی خوب . یا در یکی از بهترین هتل های دنیا بعد یهو یه چیزی گفته تو؟ تو مگه چی هستی یعنی تو واقعا لایقشی. انگار یک دختر از تو پرفکتر لایقه همچین جایی و همچین عشقی هستش . حالا تو دیگه اونقدرم خوب نیستی نابلدی زیاد ارتباطات بلد نیستی . وااای خدای من.
اما یه وقتایی هم نه خودم رو لایق دونستم که یک ازدواج موفق داشته باشم و در رفاه باشم و در حال یک سفر رویایی. چه وقت؟ زمانی که بقیه منو تایید کردن یا تحسین کردن.
استاد میخام بگم قبل اینکه قانون رو درک کنم فوق افتضاح بود شرایط همیشه و در قبال هر کس و ناکسی احساس ضعف داشتم. اما حالا یک وقتی هست یک وقتی نیست.شاید عمیق نیست.گاهی وقتا اگر رفتار خوب ببینم یکمی انگار حس میکنم بری من زیاده و باید بشینم بنویسم که زهرا بله تو لایقی تو خوبی و…..یعنی ناخوداگاه و عمیق نیست.توی خانواده خیلی به من حس گناه میدن یه اتفاقی میوفته بعد من ادم بده هستم در اکثر مواقع و مشکلم با خونواده اینه که همش توضیح بدم و اثبات کنم اونطور که فکر میکنن نیست.همین امروز صبح یه کاری درست انجام نشد و بعدش حس اینکه یه ادم بی مسیولیت و بی تفاوت به خانواده و اینکه من چه بدم و دغل بازم بهم دست داد. بعد نشستم روبرو اینه گفتم زهرا بیا بررسی کنیم که از اول کار کجا تقصیر تو بود. همشو بررسی کردم دیدم واقعا من هیچ تقصیری نداشتم و خالصانه هر کاری لازم بود انجام دادم و اتفاقا تقصیر یکی دیگه بود که باعث شد کار انجام نشد.و با مهربانی به خودم نگاه کردم و گفتم زهرا تو خیلی خوبی تو مسیولیت پذیری صادقی. باز اینو گفتم که بگم استاد دارم سعی میکنم اما نیاز داره که کار اساسی درست بشه از اساس در اعماق وجود.
جواب سوال استاد:در ازدواجم.اصلا خودمو به اندازه کافی لایق و به اندازه کافی خوب نمیدونستم که ادم خوبی وارد زندگی من بشه و ازدواج من انجام بشه. دقیقا تا همین حدود دو سال پیش و در سن 32 سالگی وقتی به ازدواج فکر میکردم میگفتم یعنی یه کسی میاد برای من جشن عروسی میگیره و منو برای ازدواج انتخاب میکنه. یعنی اون همه خرج برای من انجام میشه؟ باور کنید استاد اینطور بود حالا باز بهتر شدم. در حدود سن 18 سالگی تا همین سالهای اخیر هر دختری از اطراف ازدواج میکرد مادرم میگفت اره این قدش ماشالله چقدر بلنده هیکلیه گرفتنش( خنده زیاد) و اینجا بود که من با وجود اینکه قد متوسط و متناسبی دارم در درون خودم میگفتم من که ظریفم درشت اندام نیستم و حس ضعف و حس ضعف
همین حالا بعضی وقتا که نشستم دارم مطالعه میکنم پدرمو میشنوم که اروم پیش خودش میگه بزار بخونه بیچاره سرگرم شه . اینم خدایی داره ( و این یعنی این که این زهرا که عرضه نداشت ازدواج کنه بزار با با درس خوندن و کار مشغول باشه لا اقل) و حس ارزشمندی رو گره زدن به ازدواج و موفقیت دختر رو گره زدن به ازدواج و من واقعا حس بدبختی میگرفتم از حرفش راستی و مینشتم کلی برای خودم مینوشتم از قانون تا این حس رو از خودم دور کنم.
همین چند ماهه اخیر با اینکه فکر میکردم از لحاظ حس ارزشمندی خیلی بهتر شدم و دیگه حس ظعف در جمع دیگران کم شده اما باز به ادمهایی برمیخوردم که زیاد جالب نبودن.یه مدت هم درگیر این بودم که حس خوبم گره خورده به بودن یک ادم در زندگیم.
شاید خیلی خود افشایی کردم اما فکر کردم بهتره. نیازه.
الان بزرگترین خواسته من اینه که دوره رو بخرم حاظرم هرکاری بشه انجام بدم و اون هم زود اما نمیخام تقلا کنم از خود خدا خاستم سپردم بهش برام جور کنه. از صبح تا حالاهم یه مبلغ قابل توجهی اومد به حسابم اتفاقا.
اینقدر دلم میخاد این دوره از همون اولش همگام با استاد و بقیه همدوره ای ها و بهترین دانشجویان استاد همراه باشم.
خدا میدونه که من دو سه روزیه منتظر دوره لیاقت بودم
دیشب آخر شب وقتی که داشتم بچم رو میخوابوندم همزمان وارد فهرست دانلود ها شدم که یه فایل از فایل های سفر به دور آمریکا رو تماشا کنم و خستگی از تنم بیرون بره
وقتی که چشمم خورد به معرفی دوره لیاقت چناان خوشحال شدم و با صدای بلند خوشحالی کردم که بچم ترسید و شوهرمم فکر کرد چیزی شده اتفاقی افتاده
خلاصه که خیلی هم دوست داشتم برم مسافرت و نیاز وافری به مسافرت داشتم و دارم و یه بودجه ای برای مسافرت کنار گذاشته بودم اما دوره رو دیدم با اختلاف خیلی زیاد بین مسافرت و دوره،دوره رو انتخاب کردم و خریداری کردم
استاد گرامی و خانم شایسته ممنونم از وجود پر از خیرتون که تو دوره های مختلف کلی به من و دوستان آگاهی های بینظیر، می آموزید
هم باعث میشه به محتواهای بسیار تاثیر گزار و خوبی برسید که میتونه به خیلی از ماها کمک کنه و زندگیمون تغییر کنه
من دارم فکر میکنم و از خودم میپرسم هانیه کجاها خواستی کاری رو بکنی و نتونستی؟
و کجاها خواستی کاری بکنی ولی به دلایل مختلف احساس عدم لیاقت کردی ؟ احساس عدم لیاقت با پای خودش نمیاد بگه من احساس عدم ارزشمندی و احساس عدم لیاقتم…..بلکه در پوشش های مختلف میاد….
یا مثلا کجاها اصلانتونستی درخواست واضح خوشبختی رو از خداوند داشته باشی؟!
مثلا پیاده روی که واقعا فعالیت لذت بخشیه و کلی به بدن آدم کمک میکنه به سلامتی به روابط به خواب
یا مثلا صبح زود بیدار شدن که عالیترین و لذت بخش تربن کاره
یا مثلا زندگی به سبک قانون سلامتی مه سلامتی رو به ارمغان میاره
یا مثلا راحت لباس پوشیدن
راحت نشستن
و فکرهای جهت دار خوب راجب اطرافیانم
یا مثلا خونه همیشه مرتب
درآمد خیلی بالا و راحت
حتی کمک کردن به دیگران
و داشتو دوستای خوب
حتی شاد بودن….
ایناهمش چیزای خوبین شکی نیست ولی یچیزی ته دلم میگه به اینا رسیدی خب که چی…..؟؟؟؟
تو حتی بعد از رسیدن به اینا هم راضی نخواهی بود
یا مثلا منظم بودن چه فایده ای داره وقتی خدا هست خدا از نظم هم بالاتره
مهم اینه به خدا برسی تا راضی باشی……
بایا چه فایده مثلا خونه بزرگ و زیبا و راحتی داشته باشب مهم اینه دلت خوش باشه حالا هرجای دنیا بودی باید دلت خوش باشه
مثلا چخ فایده صدرصد سلامت باشی مهم اینهدلت خوش باشه همه چی که سلامتی نیست
با گفتن اینحرفا به خودم میگم اگه همه چی سلامنی نیست خب اوکی من هرجور دلم بخواد رفتار میکنم فقط مهم اینه ولم خوش باشه
مثلا غذاهای نامناسب میخورم…یا مثلا زیاد میخوابم یا زیاد خونمو تمیز نمیکنم ورزش نمیکنم اینهمه تلاش نمیکنم فقیر میمونم لباس های مناسب برای خودم نمیخرم همینایی که دارم کافیه مهم اینه دل آدم خوش باشه اینچیزا که مهم نیست….
مثلا وقتی میخوام یکار خیلی خوب لنجام بدم ذهنم دخالت میکنه و بهم میگه هانیه چه فایده وقتی ذهنت مدام داره تورو اذیت میکنه …..خوشحال نخواهی بود اگه اینکار لذت بخشم انجام بدی بازم همون آش و همون کاسه اصلا تلاش های تو چه تاثیری داره وقتی این نجواها توی ذهنت هستن اینا همیشه تورو اذیت میکنن
مخم ایمه اینا خاموش بشن که نمیشن حتی اگه تو سلامت باشی
حتی اگه تو پولدار باشی
حتی اگه تو لباس های زیاد یا مثلا وسایل زیاد داشته باشی
یا مثلا اگه خیلی بری مسافرت
یا مثلا اگه ورزش کنی
در هرصورت این نجواهای ذهنیت همیشههستن و هیچی نمیتونه اینارو خاموش کنه
پس چرا اصلا تلاش کنی
نتیجش این میشه که از صبح تا شب کار میکنی
نهایت این نجواها
هنوز هستن
و تمام مثبت نگری هات صرفا انکار منفی بافیهات میشه و به ظاهر زیبا و از درون پوچ میشی
پس همونجایی که هستی بمون
که حدقا ظاهرو باطنت یکی باشه
و به صورت سالم رشد کن
قدم قدم با پاک شدن نجواهات خودتم رشد میکنی
نه اینکته رو نجواهات کار نکرده بخوای کاری انجام بدی اونا باید نباشن تا بتونی
درحالی که حتی پیامبرانم با اینکه ترس داظتن حرکت کردن و اصلا روند همینه
اینطوری نیست که ترس نباشه و من حرکن کنم اصلا کار کردم روی باور ها همینه که به صورت عملی کا بشه و کمی ذهنی
اما مناسفانه من پاشنه آشیلم این هست تلاش ذهنی زیادی میکنم
و فیزیکی کم….
البته فک کنم تاحدودی خوبه و این باعث میشه تلاش فیزیکی کمی بکنم و نتیجه بدهد ولی خب
بلید تلاش فیزیکیمو کمی بیشتر کنم
باید کمی به مادیات اهکیت بیشتری بدم
به مسافرت
به پول
به دوستان خوب
به رابطه خوب با دیگران
به سلامتی
چون داشتن اینا هست که باعث میشه نجواهای ذهنیم خیلی کمتر بشه و من آزادتر باشم چرا؟چون مکانیزم بدنم اینطوری چون من خلق شدم برای اینکه اجتماعی باشم خلق شدم براس اینکه سالم باشم خلق شدم برای اینکه پول داشته باشم خلق شدم که حرکت کنم
و همه اینا چیزایی هست که ذهنمو اروم میکنه…..
باعث میشه من متواضع تر باشم د بتونم روی خودم کار کنم و رها کنم وابستگی به پول رو وابستگی به یک شخصی رو وابستگی به بدنم رو باعث میشه من بزرگ بشم و بگذرم و این همدن چیزیه که آدمو به ارامش میرسونه
به قول استاد وقتی نداری اجاره خونتو بدی چطور میخوای به فکر پول نباشی
وقتی شاد نیستی جطوری میخوای به فکر شادب و وابسته شادی نباشی…
این تلاش ها همش برای اینه که من ازاد بشم رها بشم و خالی باشم از هررفکری و فقط فضای سکون درونم باشه
ایناست که آدمو ازاد میکنه و به خدا که منبع شادی بی سبب هست میرسونه و باعث میشه آدم راضی باشه
خوده اینا نیستن بلکه اینا چیزایی هستن که باعث میشه ما بگذریم از اونها
نمیشه اینارو تجربه نکرد و گذشت چون سازو کار جهان اینطوریه
میخوام بگم تا بفهمیم احساس عدم لیاقت و نجواهای شیطان میتونه از کجاها وارد بشه و میتونه چقدر تغییر شکل بده
مثل همون باوری که میگن شادی و رقص انسان رو از خدا دور میکنه و پولدار شدن مارو از خدا دور میکنه …
برای همینه خیلی از انسان های به ظاهر معنوی هشتشون گرو نهشونه و انسان هایی که مذهبی نیستند و همچین باورهایی ندازند خیلی ثروتمند و شاد هستن و از نعمت های خداوند استفاده میکنند
استاد پس از بررسی موضوعات مختلف به این نتیجه رسیدند که احساس ارزشمندی مهمترین عاملی است که بر روی همه ی حوزه ها تاثیر گذار است. ما به واسطه ی افکار و باورهای خود اتفاقات زندگیمان را رقم می زنیم. تفاوت بین عزت نفس و ارزشمندی وجود دارد. احساس ارزشمندی درونی تر است هر کجا پیشرفتی داشتیم احساس لیاقت را در خود داشته آیم اگر کسب و کار موفق بخواهیم و خودمان را لایق ندانیم نمی توانیم خلقش کنیم ما به دلایل مختلف لیاقت و ارزشمندی خود را از دست داده ایم. ممکن است اتفاقی رخ داده باشد و ما به خودمان شک داشته باشیم. تا زمانی که نتوانیم احساس لیاقت را در خود ایجاد کنیم نمی توانیم به اهداف خود دست یابیم.
ما ضربه های زیادی به خاطر احساس عدم ارزشمندی و لیاقت خورده ایم و ادا درآوردن ماسک و نقاب زدن و غرور نیست احساس ارزشمندی در فرکانس های غالب ما است و زمانی که خودمان با خودمان هستیم به اندازه ای که احساس لیاقت داریم فرصت ها و موقعیت های بیشتری وارد زندگی ما خواهد شد. هر چقدر بیشتر خود را بررسی کنیم بیشتر متوجه میشویم جاهایی که نتایج خوبی داشتیم احساس لیاقت خوبی هم داشتیم. بسیاری از افراد که علی رغم کار کردن بر روی خودشان هیچ نتیجه ای نمی گیرند به دلیل این است که احساس لیاقت و ارزشمندی ندارند. همین که وارد این دنیا شده آیم لایق دریافت بهترین نعمت ها هستیم. اگر احساس لیاقت بی قید و شرط را در خود ایجاد کنیم به سمت افراد شرایط و موقعیت های عالی هدایت خواهیم شد.
من میخواستم این ماه دوره عزت نفس رو خریداری کنم. بعد امروز دیدم این دوره ی احساس لیاقت رو به انتشار گذاشتین. میشه فرق دوره احساس لیاقت و با عزت نفس رو بفرمایید تا در این موقعیت فعلی دوره منطبق تر رو خریداری کنم؟
استاد خدا به همراتون باشه. احساس خوبی دارم وقتی به قوانین عمل میکنم. (هروقت که عمل میکنم)
به نام خداوند مهربان. سلام خدمت دوستان گرامی و استاد عزیز
1- چه مثالهای داری از ضربههایی که به خاطر «احساسعدم لیاقت» خورده ای؟
2- در چه مقاطعی از زندگی، احساسعدم لیاقت، مانع پیشرفت شما شده است؟
در مورد سوال اول: من ایدههای بسیار فراوانی در حوزه کسب و کارم دارم و بارها شده خواستم دورهی آموزشی ای رو درست کنم در مورد نرم افزارهای خاص که من اطلاعات کاربردیم در اون حوزه 80٪ بوده اما به دلیل اینکه 20٪ اطلاعات رو نداشتم خودم رو لایق نمیدونستم که در مورد اون نرم افزار دوره برگزار کنم و میگفتم من بلد نیستم در صورتی که میتونستم برم اون 20٪ رو هم یادبگیرم و سپس دوره رو آماده کنم اما دست به تولید دوره نمیزنم چون خودم رو لایق نمیدونم که من میتونم فردی باشم که میتونه آموزش دهنده این نرم افزار به دیگران باشه.
بارها شده زمانم رو تلف کردم و دست به یادگیری مهارت جدید، بهبود باورها نزدهام به خاطر اینکه به خودم میگم این کارها رو انجام بدم که چی بشه؟ من که لایق نیستم. من که ارزشمند نیستم. من که توانمند نیستم. یعنی به دلیل اینکه خودم رو ارزشمند نمیدونم برای خودم زمان نمیگذارم که مهارت یادبگیرم و رشد کنم و زمانم رو تلف میکنم.
بارها شده پدرم یا افرادی درخواست به من کردن که کمکت میکنیم فلان رشته رو بری، فلان نعمت رو تجربه کنی اما به این دلیل که خودم رو لایق نمیدونم فقط میگم باشه و از اون موهبت هایی که میتونم تجربهشون کنم استفاده نمیکنم
به دلیل احساس عدم لیاقت و ارزشمندی بارها شده که شرایط محیا بوده که من از امکاناتی که دارم استفاده کنم و هم چیز جدید یادبگیرم و هم به خواستهام برسم. مثلا فرصت پیش اومد که برم مهارت شنا کردن رو یاد بگیرم و پیشرفت کنم اما چون خودم رو لایق نمیدونم و چون میترسم از پس کارها برنیام اون موقعیت ها رو سوخت کردم و خودم رو قابل ندونستم چون فکر میکردم لایق نیستم و نمیتونم یادبگیرم
به دلیل احساس عدم لیاقت بارها شده که کارهای مهمی رو انجام دادم مثلا یک دوره آموزشی کامل ایجاد کرده ام و ماه ها زمان گذاشتم و .. اما به خودم هیچ جایزهای نداده ام و به خودم میگم چه فایده نتونستی فلان دوره رو آماده کنی و اصلا موفقیتی که در تولید دوره فعلی داشتم رو نمیبینم چه برسه که به خودم جایزه بدم
بارها شده به دلیل احساس عدم لیاقت سوال های مهمی که داشتم رو نپرسیدم چه از استاد عباس منش و چه از دیگر دوستان و راهنمایی نخواستم و گفتم خودم یادمیگیرم در صورتی که اگر سوال میکردم شاید بهتر به این خواستهام پاسخ داده میشد. بارها شده که به خاطر ترس از نگاه دیگران، احساس عدم لیاقت که من فرد مهمی نیستم چرا باید افراد برای من وقت بگذارن کارهایی که بهم کمک میکرده رو انجام ندادم. مثلا همین تمرین آگهی بازرگانی. آخرین بار که این تمرین رو انجام دادم بهمن ماه پارسال بود و میدونم برای تقویت احساس لیاقت و ارزشمندیم باید این تمرین رو در جمع باید بیشتر انجام بدم اما به دلیل ترس و خودم رو لایق ندونستم این تمرین رو به تعویق انداختم
بارها شده که به دوستان یا دیگران زنگ نزده ام و رابطه ایجاد نکرده ام و صحبت نکرده ام چون میگفتم وقت اطرافیان رو میگیرم یا شاید راضی نباشه که من بهش زنگ بزنم و به این شکل روابط زیبایی که حقم هست داشته باشم رو ایجاد نکرده ام
بارها شده که به دلیل اینکه خودم رو لایق نمیدونستم به بنگاه ماشین نرفته ام و درخواست نکرده ام که من میخوام با این ماشین تست درایو یا … برم و گفتم که من که پولش رو الان ندارم پس لایق نیستم که بتونم این امکانات رو داشته باشم
بارها شده که در مغازهها و .. وسایلی رو برای تست کردن مشتری گذاشتن و من چون خودم رو لایق نمیدونستم نرفتم از اون امکانات تستی استفاده کنم و با خدمات اون وسیله و ابزار آشنا بشم و میگفتم چون من پولش رو ندارم الان این وسیله رو تهیه کنم پس برم اونجا که چی بشه وقت طرف رو میگیرم
بارها شده اطرافیان خواستن به من یک حالی بدن و گفتن برو فلان وسیله رو برای خودت بخر ما حساب میکنیم و من گفتم نه الان چیزی به ذهنم نمیرسه و این درحالتی هست که من به دلیل احساس عدم لیاقت این کار رو انجام داده ام در صورتی که میتونستم اون نعمت رو قبول کنم و برم به خودم حالی بدم
بارها شده که با اینکه تواناییش رو داشتم در قسمت کامنت های سایت فعالیت نکردم و با اینکه پاسخ دقیقی در مورد سوالات دوستان گرامی در بخش عقل کل داشته اند خودم رو لایق ندونستم و پاسخ ندادم و کامنت نگذاشتم و از فرصتی که بوده برای رشد خودم استفاده نکرده ام به این دلیل که خودت هنوز جای کار داری چرا میخوای به بقیه بگی چی درسته و چی غلط
کلاس حضوری برگزار نکردم و فقط خواستم مجازی آموزش بدم و به این صورت خودم رو از مواهبی که کلاس حضوری برای افزایش عزت نفس و توانمندیم داشتم استفاده نکردم به دلیل احساس عدم لیاقت و به دلیل ترس داشتن
بارها شده به دلیل احساس عدم لیاقت ورزشم رو ادامه نداده ام و به تعویق انداختم این کار درست رو و گفتم تو که بالاخره بیخیال این ورزش میشی چرا خودت رو اذیت میکنی که این ناشی از احساس عدم لیاقت بوده
بارها شده چون خودم رو لایق و ارزشمند نمیدونستم محیط زندگیم رو به شکل دلخواهم مرتب و تمیز نگه داری نکرده ام و گفتم همینی که هست خوبه ولش کن در صورتی که میدونستم میتونه به شکل دلخواهم باشه اما چون خودم رو لایق یک محیط فوق العاده ندونستم اقدام به چینیش اتاق به شکل دلخواهم نکرده ام
امروز سر کلاس نشسته بودم و تو تایم استراحت بودیم و همینجوری اومدم تو سایت و داشتم واسه خودم میچرخیدم و یدفعه حسم گفت بیا تو قسمت محصولات و معرفی درباره احساس لیاقت قسمت اولش رو ببین!
همین که شروع کردم به دیدن فقط مدام تنم داشت مورمور میشد!!
میخوام درباره ی سوالی که استاد پرسیدند پاسخ بدم:
چه مثالهای داری از ضربههایی که به خاطر «احساسعدم لیاقت» خورده ای؟
اصلا این و که شنیدم مورمورم شد و همین الانم داره مورمورم میشه!!
خیلی به وضوح یادمه که اولین روز مدرسم بود و رفته بودم اول ابتدایی و معلم توی روز اول مداد رنگی های یکی از بچه ها رو گرفت و دونهدونه شروع کرد از بچه ها درباره هر کدوم از رنگ ها پرسیدن!
من میز آخر نشسته بودم! من که بلند شدم دستش یه مدادرنگی صورتی بود! و ازم خواست که رنگ این مداد و بگم! اما دقیقا چند لحظه قبل از اینکه بخوام از جام بلند بشم گلوم گرفت و وقتی بلند شدم اصلا جرعت نکردم که بخوام گلوم و صاف کنم و ازین کارخجالت میکشیدم و فکر میکردم کار اشتباهیه! و انقدر بچه ی خجالتی و ترسویی بودم که با خودم فکر کردم که یوقت گلوم و صاف نکنم که بقیه فکری درباره من بکنن و در آخر من بلند شوم و رنگ اون مدادرنگی رو میدونستم اما بخاطر خجالت بیجایی که داشتم این جرعت رو به خودم ندادم که بخوام گلوم و صاف کنم و رنگ اون مدادرنگی رو بگم و معلم گفت برو خونه و به مامانت بگو که رنگ ها رو باهات کار کنه!!
اما انقدر مادرم قبل از شروع کلاس اول با من کارکرده بود که من تو پیشدبستانی بلد بودم اسمم رو بنویسم و یسری الفبای انگلیسی رو هم حتی میدونستم!
اما اون خجالت بیجا باعث شد که نتونم رنگ اون مدادرنگی رو بگم
خلاصه نوبت من تموم شد و نوبت به کس دیگه ای رسید و از قضا اون دختر هم صداش گرفته بود و خیلی قشنگ از جاش بلند شد و گلوش و صاف کرد و رنگ مداد رو گفت!!
(الان که به اون روز نگاه میکنم به این درک رسیدم که خدا حتی اون موقع هم خواست من و هدایت کنه و بهم ثابت کنه که ببین بهاره این همکلاسیت هم صداش گرفته بود اما گلوش و صاف کرد!!پس نترس و انجامش بده!!)
و من همونجا حسرت این و خوردم که چرا جرعت نکردم که گلوم صاف و رنگ مداد و بگم
و بعد اینکه نشستم سر جام، بعد رفتار اون دختر گلوم و صاف کردم!
یکی دیگه از تجربه هام مال سال تحصیلی دهمم بود و من ته کارتم دقیق یادمه که 150 هزار تومن داشتم و خودن اون پول و احتیاج داشتم
همینجورینشسته بودم تو خونه و یدفعه دوستم زنگ زد و گفت که آره من دقیقا 150 هزار تومن کم دارم و میخوام چیزی بخرم! تو پول داری که بهم قرض بدی؟؟؟
منم فکر نکرده تو 1 ثانیه گفتم عه اتفاق من کلا تَه کارتم 150 هزار تومن دارم و آره شماره کارتت و بفرست و برات واریز کنم!!!
دقیقا بعد ازینکه گوشی و قطع کردم و پول و زدم فهمیدم چه کار اشتباهی در حق خودم کردم!!! در حالی که خودم به اون پول احتیاج داشتم!!!
و اون عدم احساس لیاقت تو نه گفتن باعث شد که من اون چیزی رو هم که داشتم و از دست بدم!!!
این دوتا تجربه ای بود که خیلی خوب یادم بود و همیشه سعی میکنم تو مواقع مشابه به خودم یادآوریش کنم و دوباره اون کارهای اشتباه رو انجام ندم!!!!
خداروصدهزار بار شکر که امروز هم به اندازه دیروز چشمام، گوشام، انگشتان دستام و مغزم سالم بودند و تونستم این فایل و ببینم و آگاهی هاش و دریافت کنم!
استاد نازنینم از شما هم بسیار بسیار سپاسگزارم که این فایل رو فکر کنم دو سال پیش ( اگر اشتباه نکنم) آماده کردید
دو سه روز پیش داشتم به دستاورد های سالهای دورم نگاه میکردم زمانی که هیییچ آگاهی از قوانین و باور ها و غیره نداشتم
و بررسی میکردم چه عاملی باعث شد که بهشون برسم
مهمترینش وارد شدن به یک رابطه فوق العاده با یک فرد فوق العاده که همه جنبه های مثبتی که میخواستم رو داره
و سالهاست که باهمیم ازدواج کردیم
و میتونم بگم رابطمون رویاییه
و من فکر میکردم که اون زمان چگونه تونستم همچین رابطه فوق العاده ای رو جذب کنم
طی بررسیم دیدم که من چند تا باور خیلی اشتباه هم داشتم مثل اینکه دخترای خوب عاشق پسرای بد میشن و همچنین اون سالها عزت نفس بسیار بسیار پایینی داشتم جوری که نمیتونستم به یک دختر سلام کنم
ولی در اعماق وجودم خودم رو کامل میدیدم
میگفتم کی از من بهتر
من که همه جوره عااااالی هستم
همه باید از خداشون باشه که با من باشن
بهترین ها باید با من باشن
درسته پول ندارم ولی خیلی مهربونم
خیلی جذابم
و الان میفهم چون احساس لیاقت و ارزشمندی برای داشتن رابطه فوووق العاده داشتم خیلی خیلی زود به این خواستم رسیدم
احساس لیاقت به نظرم به قول شما و قرآن مارو آسون میکنه برای آسونی ها و موانع رو برای رسیدن به خواستمون از بین میبره و خواستمون رو به سمت ما به حرکت در میاره
سلام استادعزیز و مریم عزیز و دوستان خوبم
یکی از بزرگترین تضادهای زندگیم که کلا مسیر زندگی من رو توی تمام جهات تغییر داد و اصلا همه چیز زیر و رو شد همون تضاد شکست عشقی بود که من تجربه کردم و واضح که چه عرض کنم عین روز برام روشن بود که من خودم رو لایق اون رابطه نمیدونستم و العان هم درگیرش هستم و مثلاذخیلی واضح دارم میبینم که دارم جذب ادم هایی از جنس مخااف خودم میشم برای ازدواج که اصلا روم نمیشه بخام به کسی بگم که جذب این ادم شدم و اصلا به هر کس که بگم میگهبابا کاش فقط ما شرایط تو رو داشتیم تا بهترین دخترها رو میرفیتم برای خواستگاری ولی این عدم احساس لیاقت باعث شده که اصلا من نتونم اون ویژگی های مثبت خودم رو بببنم و با بهترین جنبه هام بخوام اقدام کنم برای ازدواج و من از ته دل منتظر امدن این دوره بودم و به راحتی توی همین چند روز با عشق بهاش رو پرداخت میکنم و دیوانه وار میخام ببینم نتایجش رو توی زندگیم.
سلام استادعزیزم .
بی نهایت ازشماسپاسگذارم که این دوره مفید راتهیه
کردیدتاپازل دوره های قبلی کامل شود .نه تنها
کارشمابسیارارزشمنداست بلکه خریداین دوره برای
دانشجویان شمانیزارزشمندترین تصمیم زندگیشان
میتواندباشد .به این دلیل که کسی میتوانداین دوره
راخریداری کند ک برای خودش ارزش قائل شود
وخودش راارزشمندبداند وقدم به این دوره بی نظیر
بگذارد تاارزشمندی درونی خودش راکشف کند.
بی اندازه ذوق دارم که کامنت دوستان در این دوره
رابخوانم وازنتایج شگفت انگیزشان به وجدبیایم .
سپاسگذارخداوندم که من رادرمداردریافت این
آگاهیهاواسرارشگفت انگیزجهان هستی قرارداد
امیدوارم بتوانم ازایندوره بی نظیرکه نیازتک
تک انسانهاست به بهترین شکل استفاده کنم و
فصل دیگری اززندگیم بانتایج این دوره شگفت انگیز
آغازشود.
درپناه حق خوشبخت وسعادتمندوثروتمندباشید .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام سلام .سلام امروز من پر از ذوق و شوق هستش. سلام به استاد زندگی من و سلام به مریم عزیزم و سلام به دوستان خوبم
توی فایلهای سفر به دور امریکای اخیر که روی سایت می اومد ه موضوعی توجهمو جلب کرده بود که مریم جان چقدر صورتش معصوم تر شده عین یک بچه و صلح و صفا و ارزشمندی و دوست داشتنی بودن از سر و روش میباره و امروز با اومدن به سایت و دیدن فضای جدید بوجود اومده با دوره احساس لیاقت و دیدن فایل جدید گفتم بله .بله دیگه معلومه در این مدت در مورد موضوع احساس لیاقت فقط خدا میدونه که چقدر صحبت کردن و موقع اماده شدن دوره هم کنار استاد بودن و باز پیشتاز همه هم دوره رو گوش دادن و هم حتما کا کردن با این آگاهی ها. و همینطور استاد هم . با دیدن استاد خلوص رو احساس میکنم.
مریم جان مبارکت باشه این کنار استاد بودن
و اینکه خیلییی وقته همش به فکر این دوره هستم که چه وقت میاد روی سایت چون استاد درموردش گفته بود.چند وقت پیش پولی دستم رسید و تصمیم گرفتم که دوره در صلح بودن با خود رو بخرم چون مثل اب برام واجب بود اینطور احساس میکردم و چون قبلا یک فایلی رو خریده بودم میتونستم با تخفیف خیلی راحت بخرم . اومدم تو سایت دیدم اصلا نیست این دوره دیگه برداشته شده و از همون موقع منتظر دوره بودم.
امروز صبح با اومدن به سایت پر از ذوق و شوق و پز از خواستن این دوره شدم.هیچ وقت با اومدن هیچ دوره ای و یا بروزرسانی هیچ دوره ای اینقدر نمیخاستم که داشته باشم این دوره رو و اون هم هر چه زودتر هرچه زودتر دوره رو میخام.احساس میکنم مثل یک داروی حیاتی بهش نیاز دارم. میدونم این موضوع و این دوره شفای من و شفای زندگی منه.اینقدر پرواضحه که نمیدونم اصلا چی بگم .در تمام طول متنی که میخوندم و داشت در مورد ضعف های حاصل از نبود احساس لیاقت گفته میشد انگار داشت درمورد من حرف میزد. از خیلی لحاظ ها و خیلی اتفاقات و شرایطی برام اتفاق افتاده که تخریب کرده . از خانواده ای که به وضوح نسبت به خانواده های اطراف درگیر ضعف روحیه است و در راس همه مادرم از شرایطی که همگام با نوجوانی من پیش اومد از بیماری روحی و متعاقب اون بعد از یه مدت بیماری جسمی که برام پیش اومد و …..
این درحالیه که من کاملا واقفم به توانمندی ها و ویژگی های ظاهری مثبت خیلی زیادی که دارم و همیشه برای دادن حس لیاقت به خودم گفتم زهرا خودتو دست بالا بگیر تو خیلی زیبایی تو خیلی دختر پاک و خوب و درستکار و پاکدامنی هستی . تو چقدر جذابی و همه این همه بهت میگن اما خودت باورش نمیکنی مگر موقتی .تو باهوشی مهندس شدی ارشد گرفتی تو تونستی مدیریت طرح های تحقیقاتی رو خودت انجام بدی تو میتونی لباس های زیبا طراحی و بدوزیو تو خیلی با ذوق و سلیقه ای .تو روحیه باحالی داری .پایه تفریح و خوشگذرونی هستی. تو قابل اعتمادی . تو اندامی داری که خیلیا حاظرن کلی خرج کنن که بسازن و نمیشه اینطور طبیعی و موزون تو خیلی بیبی فیسی یطوری که چند وقت پیش خواهر زادم گفت خاله زهرا تو دیگه زیادی بیبی فیسی الان 34 سالته اما میبینمت حس میکنم یه بچه دبیرستانی هستی.فقط ارایش کردن باعث میشه تو یکم بزرگتر به نظر بیای.( خنده زیاد). و و و وهای زیاد . اینارو گفتم که بگم وقتی به ارزشمندی خودم فکر میکنم کاملا گره خورده به این عوامل بیرونی. چون پیش اومده خسته بودم توی یه شرایطی بودم بعد یهو حس کردم که اتفاقا اصلا خوشکل نیستم و بعد دیگه اون احساس لیاقت از بین رفته.گاهی خودمو در ارزوهام تصور میکنم در یک منطقه خیلی زیبا که استاد و مریم جان میرن همراه یک مرد خیلی خوب در رفاه کامل و با یک ماشین خیلی خوب . یا در یکی از بهترین هتل های دنیا بعد یهو یه چیزی گفته تو؟ تو مگه چی هستی یعنی تو واقعا لایقشی. انگار یک دختر از تو پرفکتر لایقه همچین جایی و همچین عشقی هستش . حالا تو دیگه اونقدرم خوب نیستی نابلدی زیاد ارتباطات بلد نیستی . وااای خدای من.
اما یه وقتایی هم نه خودم رو لایق دونستم که یک ازدواج موفق داشته باشم و در رفاه باشم و در حال یک سفر رویایی. چه وقت؟ زمانی که بقیه منو تایید کردن یا تحسین کردن.
استاد میخام بگم قبل اینکه قانون رو درک کنم فوق افتضاح بود شرایط همیشه و در قبال هر کس و ناکسی احساس ضعف داشتم. اما حالا یک وقتی هست یک وقتی نیست.شاید عمیق نیست.گاهی وقتا اگر رفتار خوب ببینم یکمی انگار حس میکنم بری من زیاده و باید بشینم بنویسم که زهرا بله تو لایقی تو خوبی و…..یعنی ناخوداگاه و عمیق نیست.توی خانواده خیلی به من حس گناه میدن یه اتفاقی میوفته بعد من ادم بده هستم در اکثر مواقع و مشکلم با خونواده اینه که همش توضیح بدم و اثبات کنم اونطور که فکر میکنن نیست.همین امروز صبح یه کاری درست انجام نشد و بعدش حس اینکه یه ادم بی مسیولیت و بی تفاوت به خانواده و اینکه من چه بدم و دغل بازم بهم دست داد. بعد نشستم روبرو اینه گفتم زهرا بیا بررسی کنیم که از اول کار کجا تقصیر تو بود. همشو بررسی کردم دیدم واقعا من هیچ تقصیری نداشتم و خالصانه هر کاری لازم بود انجام دادم و اتفاقا تقصیر یکی دیگه بود که باعث شد کار انجام نشد.و با مهربانی به خودم نگاه کردم و گفتم زهرا تو خیلی خوبی تو مسیولیت پذیری صادقی. باز اینو گفتم که بگم استاد دارم سعی میکنم اما نیاز داره که کار اساسی درست بشه از اساس در اعماق وجود.
جواب سوال استاد:در ازدواجم.اصلا خودمو به اندازه کافی لایق و به اندازه کافی خوب نمیدونستم که ادم خوبی وارد زندگی من بشه و ازدواج من انجام بشه. دقیقا تا همین حدود دو سال پیش و در سن 32 سالگی وقتی به ازدواج فکر میکردم میگفتم یعنی یه کسی میاد برای من جشن عروسی میگیره و منو برای ازدواج انتخاب میکنه. یعنی اون همه خرج برای من انجام میشه؟ باور کنید استاد اینطور بود حالا باز بهتر شدم. در حدود سن 18 سالگی تا همین سالهای اخیر هر دختری از اطراف ازدواج میکرد مادرم میگفت اره این قدش ماشالله چقدر بلنده هیکلیه گرفتنش( خنده زیاد) و اینجا بود که من با وجود اینکه قد متوسط و متناسبی دارم در درون خودم میگفتم من که ظریفم درشت اندام نیستم و حس ضعف و حس ضعف
همین حالا بعضی وقتا که نشستم دارم مطالعه میکنم پدرمو میشنوم که اروم پیش خودش میگه بزار بخونه بیچاره سرگرم شه . اینم خدایی داره ( و این یعنی این که این زهرا که عرضه نداشت ازدواج کنه بزار با با درس خوندن و کار مشغول باشه لا اقل) و حس ارزشمندی رو گره زدن به ازدواج و موفقیت دختر رو گره زدن به ازدواج و من واقعا حس بدبختی میگرفتم از حرفش راستی و مینشتم کلی برای خودم مینوشتم از قانون تا این حس رو از خودم دور کنم.
همین چند ماهه اخیر با اینکه فکر میکردم از لحاظ حس ارزشمندی خیلی بهتر شدم و دیگه حس ظعف در جمع دیگران کم شده اما باز به ادمهایی برمیخوردم که زیاد جالب نبودن.یه مدت هم درگیر این بودم که حس خوبم گره خورده به بودن یک ادم در زندگیم.
شاید خیلی خود افشایی کردم اما فکر کردم بهتره. نیازه.
الان بزرگترین خواسته من اینه که دوره رو بخرم حاظرم هرکاری بشه انجام بدم و اون هم زود اما نمیخام تقلا کنم از خود خدا خاستم سپردم بهش برام جور کنه. از صبح تا حالاهم یه مبلغ قابل توجهی اومد به حسابم اتفاقا.
اینقدر دلم میخاد این دوره از همون اولش همگام با استاد و بقیه همدوره ای ها و بهترین دانشجویان استاد همراه باشم.
خدایا شکرت
به نام خدای مهربان
سلام به استاد خوبم و خانم شایسته عزیزم
خدا میدونه که من دو سه روزیه منتظر دوره لیاقت بودم
دیشب آخر شب وقتی که داشتم بچم رو میخوابوندم همزمان وارد فهرست دانلود ها شدم که یه فایل از فایل های سفر به دور آمریکا رو تماشا کنم و خستگی از تنم بیرون بره
وقتی که چشمم خورد به معرفی دوره لیاقت چناان خوشحال شدم و با صدای بلند خوشحالی کردم که بچم ترسید و شوهرمم فکر کرد چیزی شده اتفاقی افتاده
خلاصه که خیلی هم دوست داشتم برم مسافرت و نیاز وافری به مسافرت داشتم و دارم و یه بودجه ای برای مسافرت کنار گذاشته بودم اما دوره رو دیدم با اختلاف خیلی زیاد بین مسافرت و دوره،دوره رو انتخاب کردم و خریداری کردم
استاد گرامی و خانم شایسته ممنونم از وجود پر از خیرتون که تو دوره های مختلف کلی به من و دوستان آگاهی های بینظیر، می آموزید
سلام استاد عزیزم
و خانم شایسته عزیز
خیلی ممنونم از تلاش هایی که میکنید
چون این تلاش ها هم به خودتون کمک میکنه رشد کنید
هم باعث میشه به محتواهای بسیار تاثیر گزار و خوبی برسید که میتونه به خیلی از ماها کمک کنه و زندگیمون تغییر کنه
من دارم فکر میکنم و از خودم میپرسم هانیه کجاها خواستی کاری رو بکنی و نتونستی؟
و کجاها خواستی کاری بکنی ولی به دلایل مختلف احساس عدم لیاقت کردی ؟ احساس عدم لیاقت با پای خودش نمیاد بگه من احساس عدم ارزشمندی و احساس عدم لیاقتم…..بلکه در پوشش های مختلف میاد….
یا مثلا کجاها اصلانتونستی درخواست واضح خوشبختی رو از خداوند داشته باشی؟!
مثلا پیاده روی که واقعا فعالیت لذت بخشیه و کلی به بدن آدم کمک میکنه به سلامتی به روابط به خواب
یا مثلا صبح زود بیدار شدن که عالیترین و لذت بخش تربن کاره
یا مثلا زندگی به سبک قانون سلامتی مه سلامتی رو به ارمغان میاره
یا مثلا راحت لباس پوشیدن
راحت نشستن
و فکرهای جهت دار خوب راجب اطرافیانم
یا مثلا خونه همیشه مرتب
درآمد خیلی بالا و راحت
حتی کمک کردن به دیگران
و داشتو دوستای خوب
حتی شاد بودن….
ایناهمش چیزای خوبین شکی نیست ولی یچیزی ته دلم میگه به اینا رسیدی خب که چی…..؟؟؟؟
تو حتی بعد از رسیدن به اینا هم راضی نخواهی بود
یا مثلا منظم بودن چه فایده ای داره وقتی خدا هست خدا از نظم هم بالاتره
مهم اینه به خدا برسی تا راضی باشی……
بایا چه فایده مثلا خونه بزرگ و زیبا و راحتی داشته باشب مهم اینه دلت خوش باشه حالا هرجای دنیا بودی باید دلت خوش باشه
مثلا چخ فایده صدرصد سلامت باشی مهم اینهدلت خوش باشه همه چی که سلامتی نیست
با گفتن اینحرفا به خودم میگم اگه همه چی سلامنی نیست خب اوکی من هرجور دلم بخواد رفتار میکنم فقط مهم اینه ولم خوش باشه
مثلا غذاهای نامناسب میخورم…یا مثلا زیاد میخوابم یا زیاد خونمو تمیز نمیکنم ورزش نمیکنم اینهمه تلاش نمیکنم فقیر میمونم لباس های مناسب برای خودم نمیخرم همینایی که دارم کافیه مهم اینه دل آدم خوش باشه اینچیزا که مهم نیست….
مثلا وقتی میخوام یکار خیلی خوب لنجام بدم ذهنم دخالت میکنه و بهم میگه هانیه چه فایده وقتی ذهنت مدام داره تورو اذیت میکنه …..خوشحال نخواهی بود اگه اینکار لذت بخشم انجام بدی بازم همون آش و همون کاسه اصلا تلاش های تو چه تاثیری داره وقتی این نجواها توی ذهنت هستن اینا همیشه تورو اذیت میکنن
مخم ایمه اینا خاموش بشن که نمیشن حتی اگه تو سلامت باشی
حتی اگه تو پولدار باشی
حتی اگه تو لباس های زیاد یا مثلا وسایل زیاد داشته باشی
یا مثلا اگه خیلی بری مسافرت
یا مثلا اگه ورزش کنی
در هرصورت این نجواهای ذهنیت همیشههستن و هیچی نمیتونه اینارو خاموش کنه
پس چرا اصلا تلاش کنی
نتیجش این میشه که از صبح تا شب کار میکنی
نهایت این نجواها
هنوز هستن
و تمام مثبت نگری هات صرفا انکار منفی بافیهات میشه و به ظاهر زیبا و از درون پوچ میشی
پس همونجایی که هستی بمون
که حدقا ظاهرو باطنت یکی باشه
و به صورت سالم رشد کن
قدم قدم با پاک شدن نجواهات خودتم رشد میکنی
نه اینکته رو نجواهات کار نکرده بخوای کاری انجام بدی اونا باید نباشن تا بتونی
درحالی که حتی پیامبرانم با اینکه ترس داظتن حرکت کردن و اصلا روند همینه
اینطوری نیست که ترس نباشه و من حرکن کنم اصلا کار کردم روی باور ها همینه که به صورت عملی کا بشه و کمی ذهنی
اما مناسفانه من پاشنه آشیلم این هست تلاش ذهنی زیادی میکنم
و فیزیکی کم….
البته فک کنم تاحدودی خوبه و این باعث میشه تلاش فیزیکی کمی بکنم و نتیجه بدهد ولی خب
بلید تلاش فیزیکیمو کمی بیشتر کنم
باید کمی به مادیات اهکیت بیشتری بدم
به مسافرت
به پول
به دوستان خوب
به رابطه خوب با دیگران
به سلامتی
چون داشتن اینا هست که باعث میشه نجواهای ذهنیم خیلی کمتر بشه و من آزادتر باشم چرا؟چون مکانیزم بدنم اینطوری چون من خلق شدم برای اینکه اجتماعی باشم خلق شدم براس اینکه سالم باشم خلق شدم برای اینکه پول داشته باشم خلق شدم که حرکت کنم
و همه اینا چیزایی هست که ذهنمو اروم میکنه…..
باعث میشه من متواضع تر باشم د بتونم روی خودم کار کنم و رها کنم وابستگی به پول رو وابستگی به یک شخصی رو وابستگی به بدنم رو باعث میشه من بزرگ بشم و بگذرم و این همدن چیزیه که آدمو به ارامش میرسونه
به قول استاد وقتی نداری اجاره خونتو بدی چطور میخوای به فکر پول نباشی
وقتی شاد نیستی جطوری میخوای به فکر شادب و وابسته شادی نباشی…
این تلاش ها همش برای اینه که من ازاد بشم رها بشم و خالی باشم از هررفکری و فقط فضای سکون درونم باشه
ایناست که آدمو ازاد میکنه و به خدا که منبع شادی بی سبب هست میرسونه و باعث میشه آدم راضی باشه
خوده اینا نیستن بلکه اینا چیزایی هستن که باعث میشه ما بگذریم از اونها
نمیشه اینارو تجربه نکرد و گذشت چون سازو کار جهان اینطوریه
میخوام بگم تا بفهمیم احساس عدم لیاقت و نجواهای شیطان میتونه از کجاها وارد بشه و میتونه چقدر تغییر شکل بده
مثل همون باوری که میگن شادی و رقص انسان رو از خدا دور میکنه و پولدار شدن مارو از خدا دور میکنه …
برای همینه خیلی از انسان های به ظاهر معنوی هشتشون گرو نهشونه و انسان هایی که مذهبی نیستند و همچین باورهایی ندازند خیلی ثروتمند و شاد هستن و از نعمت های خداوند استفاده میکنند
و جواب هایی به ذهنم اومد که برام جالب بود…..
به نام خداوند مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
استاد پس از بررسی موضوعات مختلف به این نتیجه رسیدند که احساس ارزشمندی مهمترین عاملی است که بر روی همه ی حوزه ها تاثیر گذار است. ما به واسطه ی افکار و باورهای خود اتفاقات زندگیمان را رقم می زنیم. تفاوت بین عزت نفس و ارزشمندی وجود دارد. احساس ارزشمندی درونی تر است هر کجا پیشرفتی داشتیم احساس لیاقت را در خود داشته آیم اگر کسب و کار موفق بخواهیم و خودمان را لایق ندانیم نمی توانیم خلقش کنیم ما به دلایل مختلف لیاقت و ارزشمندی خود را از دست داده ایم. ممکن است اتفاقی رخ داده باشد و ما به خودمان شک داشته باشیم. تا زمانی که نتوانیم احساس لیاقت را در خود ایجاد کنیم نمی توانیم به اهداف خود دست یابیم.
ما ضربه های زیادی به خاطر احساس عدم ارزشمندی و لیاقت خورده ایم و ادا درآوردن ماسک و نقاب زدن و غرور نیست احساس ارزشمندی در فرکانس های غالب ما است و زمانی که خودمان با خودمان هستیم به اندازه ای که احساس لیاقت داریم فرصت ها و موقعیت های بیشتری وارد زندگی ما خواهد شد. هر چقدر بیشتر خود را بررسی کنیم بیشتر متوجه میشویم جاهایی که نتایج خوبی داشتیم احساس لیاقت خوبی هم داشتیم. بسیاری از افراد که علی رغم کار کردن بر روی خودشان هیچ نتیجه ای نمی گیرند به دلیل این است که احساس لیاقت و ارزشمندی ندارند. همین که وارد این دنیا شده آیم لایق دریافت بهترین نعمت ها هستیم. اگر احساس لیاقت بی قید و شرط را در خود ایجاد کنیم به سمت افراد شرایط و موقعیت های عالی هدایت خواهیم شد.
خدایا شکرت
عاشقتونیم
سلام استاد عزیز،
ممنون بابت این دوره جدید.
من میخواستم این ماه دوره عزت نفس رو خریداری کنم. بعد امروز دیدم این دوره ی احساس لیاقت رو به انتشار گذاشتین. میشه فرق دوره احساس لیاقت و با عزت نفس رو بفرمایید تا در این موقعیت فعلی دوره منطبق تر رو خریداری کنم؟
استاد خدا به همراتون باشه. احساس خوبی دارم وقتی به قوانین عمل میکنم. (هروقت که عمل میکنم)
به نام خداوند مهربان. سلام خدمت دوستان گرامی و استاد عزیز
1- چه مثالهای داری از ضربههایی که به خاطر «احساسعدم لیاقت» خورده ای؟
2- در چه مقاطعی از زندگی، احساسعدم لیاقت، مانع پیشرفت شما شده است؟
در مورد سوال اول: من ایدههای بسیار فراوانی در حوزه کسب و کارم دارم و بارها شده خواستم دورهی آموزشی ای رو درست کنم در مورد نرم افزارهای خاص که من اطلاعات کاربردیم در اون حوزه 80٪ بوده اما به دلیل اینکه 20٪ اطلاعات رو نداشتم خودم رو لایق نمیدونستم که در مورد اون نرم افزار دوره برگزار کنم و میگفتم من بلد نیستم در صورتی که میتونستم برم اون 20٪ رو هم یادبگیرم و سپس دوره رو آماده کنم اما دست به تولید دوره نمیزنم چون خودم رو لایق نمیدونم که من میتونم فردی باشم که میتونه آموزش دهنده این نرم افزار به دیگران باشه.
بارها شده زمانم رو تلف کردم و دست به یادگیری مهارت جدید، بهبود باورها نزدهام به خاطر اینکه به خودم میگم این کارها رو انجام بدم که چی بشه؟ من که لایق نیستم. من که ارزشمند نیستم. من که توانمند نیستم. یعنی به دلیل اینکه خودم رو ارزشمند نمیدونم برای خودم زمان نمیگذارم که مهارت یادبگیرم و رشد کنم و زمانم رو تلف میکنم.
بارها شده پدرم یا افرادی درخواست به من کردن که کمکت میکنیم فلان رشته رو بری، فلان نعمت رو تجربه کنی اما به این دلیل که خودم رو لایق نمیدونم فقط میگم باشه و از اون موهبت هایی که میتونم تجربهشون کنم استفاده نمیکنم
به دلیل احساس عدم لیاقت و ارزشمندی بارها شده که شرایط محیا بوده که من از امکاناتی که دارم استفاده کنم و هم چیز جدید یادبگیرم و هم به خواستهام برسم. مثلا فرصت پیش اومد که برم مهارت شنا کردن رو یاد بگیرم و پیشرفت کنم اما چون خودم رو لایق نمیدونم و چون میترسم از پس کارها برنیام اون موقعیت ها رو سوخت کردم و خودم رو قابل ندونستم چون فکر میکردم لایق نیستم و نمیتونم یادبگیرم
به دلیل احساس عدم لیاقت بارها شده که کارهای مهمی رو انجام دادم مثلا یک دوره آموزشی کامل ایجاد کرده ام و ماه ها زمان گذاشتم و .. اما به خودم هیچ جایزهای نداده ام و به خودم میگم چه فایده نتونستی فلان دوره رو آماده کنی و اصلا موفقیتی که در تولید دوره فعلی داشتم رو نمیبینم چه برسه که به خودم جایزه بدم
بارها شده به دلیل احساس عدم لیاقت سوال های مهمی که داشتم رو نپرسیدم چه از استاد عباس منش و چه از دیگر دوستان و راهنمایی نخواستم و گفتم خودم یادمیگیرم در صورتی که اگر سوال میکردم شاید بهتر به این خواستهام پاسخ داده میشد. بارها شده که به خاطر ترس از نگاه دیگران، احساس عدم لیاقت که من فرد مهمی نیستم چرا باید افراد برای من وقت بگذارن کارهایی که بهم کمک میکرده رو انجام ندادم. مثلا همین تمرین آگهی بازرگانی. آخرین بار که این تمرین رو انجام دادم بهمن ماه پارسال بود و میدونم برای تقویت احساس لیاقت و ارزشمندیم باید این تمرین رو در جمع باید بیشتر انجام بدم اما به دلیل ترس و خودم رو لایق ندونستم این تمرین رو به تعویق انداختم
بارها شده که به دوستان یا دیگران زنگ نزده ام و رابطه ایجاد نکرده ام و صحبت نکرده ام چون میگفتم وقت اطرافیان رو میگیرم یا شاید راضی نباشه که من بهش زنگ بزنم و به این شکل روابط زیبایی که حقم هست داشته باشم رو ایجاد نکرده ام
بارها شده که به دلیل اینکه خودم رو لایق نمیدونستم به بنگاه ماشین نرفته ام و درخواست نکرده ام که من میخوام با این ماشین تست درایو یا … برم و گفتم که من که پولش رو الان ندارم پس لایق نیستم که بتونم این امکانات رو داشته باشم
بارها شده که در مغازهها و .. وسایلی رو برای تست کردن مشتری گذاشتن و من چون خودم رو لایق نمیدونستم نرفتم از اون امکانات تستی استفاده کنم و با خدمات اون وسیله و ابزار آشنا بشم و میگفتم چون من پولش رو ندارم الان این وسیله رو تهیه کنم پس برم اونجا که چی بشه وقت طرف رو میگیرم
بارها شده اطرافیان خواستن به من یک حالی بدن و گفتن برو فلان وسیله رو برای خودت بخر ما حساب میکنیم و من گفتم نه الان چیزی به ذهنم نمیرسه و این درحالتی هست که من به دلیل احساس عدم لیاقت این کار رو انجام داده ام در صورتی که میتونستم اون نعمت رو قبول کنم و برم به خودم حالی بدم
بارها شده که با اینکه تواناییش رو داشتم در قسمت کامنت های سایت فعالیت نکردم و با اینکه پاسخ دقیقی در مورد سوالات دوستان گرامی در بخش عقل کل داشته اند خودم رو لایق ندونستم و پاسخ ندادم و کامنت نگذاشتم و از فرصتی که بوده برای رشد خودم استفاده نکرده ام به این دلیل که خودت هنوز جای کار داری چرا میخوای به بقیه بگی چی درسته و چی غلط
کلاس حضوری برگزار نکردم و فقط خواستم مجازی آموزش بدم و به این صورت خودم رو از مواهبی که کلاس حضوری برای افزایش عزت نفس و توانمندیم داشتم استفاده نکردم به دلیل احساس عدم لیاقت و به دلیل ترس داشتن
بارها شده به دلیل احساس عدم لیاقت ورزشم رو ادامه نداده ام و به تعویق انداختم این کار درست رو و گفتم تو که بالاخره بیخیال این ورزش میشی چرا خودت رو اذیت میکنی که این ناشی از احساس عدم لیاقت بوده
بارها شده چون خودم رو لایق و ارزشمند نمیدونستم محیط زندگیم رو به شکل دلخواهم مرتب و تمیز نگه داری نکرده ام و گفتم همینی که هست خوبه ولش کن در صورتی که میدونستم میتونه به شکل دلخواهم باشه اما چون خودم رو لایق یک محیط فوق العاده ندونستم اقدام به چینیش اتاق به شکل دلخواهم نکرده ام
عاشقتونم.
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز سر کلاس نشسته بودم و تو تایم استراحت بودیم و همینجوری اومدم تو سایت و داشتم واسه خودم میچرخیدم و یدفعه حسم گفت بیا تو قسمت محصولات و معرفی درباره احساس لیاقت قسمت اولش رو ببین!
همین که شروع کردم به دیدن فقط مدام تنم داشت مورمور میشد!!
میخوام درباره ی سوالی که استاد پرسیدند پاسخ بدم:
چه مثالهای داری از ضربههایی که به خاطر «احساسعدم لیاقت» خورده ای؟
اصلا این و که شنیدم مورمورم شد و همین الانم داره مورمورم میشه!!
خیلی به وضوح یادمه که اولین روز مدرسم بود و رفته بودم اول ابتدایی و معلم توی روز اول مداد رنگی های یکی از بچه ها رو گرفت و دونهدونه شروع کرد از بچه ها درباره هر کدوم از رنگ ها پرسیدن!
من میز آخر نشسته بودم! من که بلند شدم دستش یه مدادرنگی صورتی بود! و ازم خواست که رنگ این مداد و بگم! اما دقیقا چند لحظه قبل از اینکه بخوام از جام بلند بشم گلوم گرفت و وقتی بلند شدم اصلا جرعت نکردم که بخوام گلوم و صاف کنم و ازین کارخجالت میکشیدم و فکر میکردم کار اشتباهیه! و انقدر بچه ی خجالتی و ترسویی بودم که با خودم فکر کردم که یوقت گلوم و صاف نکنم که بقیه فکری درباره من بکنن و در آخر من بلند شوم و رنگ اون مدادرنگی رو میدونستم اما بخاطر خجالت بیجایی که داشتم این جرعت رو به خودم ندادم که بخوام گلوم و صاف کنم و رنگ اون مدادرنگی رو بگم و معلم گفت برو خونه و به مامانت بگو که رنگ ها رو باهات کار کنه!!
اما انقدر مادرم قبل از شروع کلاس اول با من کارکرده بود که من تو پیشدبستانی بلد بودم اسمم رو بنویسم و یسری الفبای انگلیسی رو هم حتی میدونستم!
اما اون خجالت بیجا باعث شد که نتونم رنگ اون مدادرنگی رو بگم
خلاصه نوبت من تموم شد و نوبت به کس دیگه ای رسید و از قضا اون دختر هم صداش گرفته بود و خیلی قشنگ از جاش بلند شد و گلوش و صاف کرد و رنگ مداد رو گفت!!
(الان که به اون روز نگاه میکنم به این درک رسیدم که خدا حتی اون موقع هم خواست من و هدایت کنه و بهم ثابت کنه که ببین بهاره این همکلاسیت هم صداش گرفته بود اما گلوش و صاف کرد!!پس نترس و انجامش بده!!)
و من همونجا حسرت این و خوردم که چرا جرعت نکردم که گلوم صاف و رنگ مداد و بگم
و بعد اینکه نشستم سر جام، بعد رفتار اون دختر گلوم و صاف کردم!
یکی دیگه از تجربه هام مال سال تحصیلی دهمم بود و من ته کارتم دقیق یادمه که 150 هزار تومن داشتم و خودن اون پول و احتیاج داشتم
همینجورینشسته بودم تو خونه و یدفعه دوستم زنگ زد و گفت که آره من دقیقا 150 هزار تومن کم دارم و میخوام چیزی بخرم! تو پول داری که بهم قرض بدی؟؟؟
منم فکر نکرده تو 1 ثانیه گفتم عه اتفاق من کلا تَه کارتم 150 هزار تومن دارم و آره شماره کارتت و بفرست و برات واریز کنم!!!
دقیقا بعد ازینکه گوشی و قطع کردم و پول و زدم فهمیدم چه کار اشتباهی در حق خودم کردم!!! در حالی که خودم به اون پول احتیاج داشتم!!!
و اون عدم احساس لیاقت تو نه گفتن باعث شد که من اون چیزی رو هم که داشتم و از دست بدم!!!
این دوتا تجربه ای بود که خیلی خوب یادم بود و همیشه سعی میکنم تو مواقع مشابه به خودم یادآوریش کنم و دوباره اون کارهای اشتباه رو انجام ندم!!!!
خداروصدهزار بار شکر که امروز هم به اندازه دیروز چشمام، گوشام، انگشتان دستام و مغزم سالم بودند و تونستم این فایل و ببینم و آگاهی هاش و دریافت کنم!
استاد نازنینم از شما هم بسیار بسیار سپاسگزارم که این فایل رو فکر کنم دو سال پیش ( اگر اشتباه نکنم) آماده کردید
دوستتون دارم
سلام به استاد عزیزم
دو سه روز پیش داشتم به دستاورد های سالهای دورم نگاه میکردم زمانی که هیییچ آگاهی از قوانین و باور ها و غیره نداشتم
و بررسی میکردم چه عاملی باعث شد که بهشون برسم
مهمترینش وارد شدن به یک رابطه فوق العاده با یک فرد فوق العاده که همه جنبه های مثبتی که میخواستم رو داره
و سالهاست که باهمیم ازدواج کردیم
و میتونم بگم رابطمون رویاییه
و من فکر میکردم که اون زمان چگونه تونستم همچین رابطه فوق العاده ای رو جذب کنم
طی بررسیم دیدم که من چند تا باور خیلی اشتباه هم داشتم مثل اینکه دخترای خوب عاشق پسرای بد میشن و همچنین اون سالها عزت نفس بسیار بسیار پایینی داشتم جوری که نمیتونستم به یک دختر سلام کنم
ولی در اعماق وجودم خودم رو کامل میدیدم
میگفتم کی از من بهتر
من که همه جوره عااااالی هستم
همه باید از خداشون باشه که با من باشن
بهترین ها باید با من باشن
درسته پول ندارم ولی خیلی مهربونم
خیلی جذابم
و الان میفهم چون احساس لیاقت و ارزشمندی برای داشتن رابطه فوووق العاده داشتم خیلی خیلی زود به این خواستم رسیدم
احساس لیاقت به نظرم به قول شما و قرآن مارو آسون میکنه برای آسونی ها و موانع رو برای رسیدن به خواستمون از بین میبره و خواستمون رو به سمت ما به حرکت در میاره
14:14