اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
یه مثال دیگه از زندگی خودم مرتبط به این درس می نویسم
حدوداً یک ماه پیش با مدیر مجموعه صحبتی داشتیم و ایشون از من درخواست کرد: آقای تجلی لطفاً شما آگهی استخدام بگذار ، من هم پذیرفتم
وقتی اولین جلسهی استخدام برگذار شد و اتفاقاً اون فردی که اومده بود برای استخدام ، یه خانم بود و همراه ایشون یه خانم دیگه هم اومده بود که دوستشون بود ، من قشنگ می فهمیدم چه فشار روانیای روی من هست و چقدر استرس گرفتم و به سختی دارم سعی می کنم صدام نلرزه و محکم صحبت کنم …
(این پاراگراف بالا/اول رو گوشهی ذهنتون داشته باشید)
حالا نکته اینجاست من همون آدمیام که سال هاست دارم با خانم ها جلسات قرارداد رو برگذار می کنم و بارها پیش اومده که حتی هیچ کدوم از همکاران در دفتر نبودند ، خودم کارشناس اون قرارداد بودم و خودم هم نشسته بودم پشت سیستم داشتم تایپ می کردم و در نهایت خودم قرارداد رو می خواندم و امضا ها رو می گرفتم و در مرحلهی آخر کمیسیون رو دریافت می کردم
و به لطف خدا همه چیز هم عالی … منظورم خیلی عالی پیش می رفت …
گاهی وقت ها مخاطب های من دوتا آقا بودند ، که خب کار برایم خیلی راحت بود
گاهی وقت ها مخاطب های من یک طرف خانم و یک طرف آقا بودند ، باز هم کار خیلی راحت بود
(منظورم از کار ، کارهای فیزیکی که انجام میدهم نیست ، منطورم کنترل ذهن و حفظ کردن اون صلابت ، اقتدار و عزت نفسی هست که بایستی داشته باشم)
گاهی وقت ها طرفین ، هر دو خانم بودند کار سخت بود ولی فقط یه کمی و می توانستم از پسش بر بیام
چرا؟؟ چون من پشت میز مدیریت نشسته بودم و اون میز و جایگاه بود که باعث میشد نفوذ کلام داشته باشم و طرفین به شکل دیگه ای به من نگاه کنند
یعنی توی ذهن من تفاوت بود بین اینکه من روی مبل ها در کنار طرفین بشینم و باهاشون صحبت کنم یا نه ، اتفاقاً مدیر مجموعه نباشه و من خودم بنشینم در جایگاه مدیر و خودم صفر تا صد کارها رو پیش ببرم
و دقت کنید به این حرف ها … این ها شکل ذهنی منه ها … این ها هموم دلایل اصلی انجام شدن یا نشدن یه قرارداد من هستش ، الان که دارم می نویسم اونقدررررر مثال توی ذهنم میاد چه اون جاهایی که قرارداد انجام نشده و چه اون جاهایی که انجام شده که ذهن من نمی توانه کتمان بکنه که آره واقعاً من هستم که دارم اتفاقات و شرایط رو خلق می کنم
(برگردیم به ادامهی صحبتم در همون پاراگراف اول)
چرا با اینکه اوضاع و شرایط بیرونی همه جوره بر وقف مراد بود و من هم از قبل خودم رو آماده کرده بودم برای مصاحبه ، باز هم باید به سختی جلوی لرزش دست هام و صدام رو می گرفتم؟؟
چرا ؟!
این همون اتاق قرارداد بود ، همون میز مدیریت بود و اتفاقا هیچ کسی هم در اتاق نبود که مثلاً ذهنم بگه خب اینا حواسم رو پرت کردند یا بهم استرس دادند!!
برای اینکه برسیم به دلیل اون استرس و اون ضعف نشون دادن در اولین جلسهی مصاحبه نیازم دارم یک فلش بک بزنم به اتفاقاتی که حدوداً بین 3 سال تا یک سال اخیر حدوداً برای من رخ داده
من قبلاً بارها و بارها به خودم گفته بودم که من توی آموزش دادن خوب نیستم ، من اصلاً آدم آموزش دادن نیستم ، من به درد این کار نمی خورم
با اینکه الحق و الانصاف آدم بسیار توانمندی هستم در صحبت کردند و آموزش مفاهیم
و الحق و الانصاف سطح اطلاعات و تخصص و مهارت هایی که در شغلم دارم مثال زدنی هستش
ازتون خواهش می کنم چند لحظه برید این صفحه رو باز کنید ، به یاد بیارید صحبت های استاد رو در مورد تکامل و بعد برگردید و بیایید ادامهی دیدگاه رو بخوانید
استاد به خوبی توی این فایل توضیح داد که اگر من بیام و به یه فردی که تا حالا راکت دستش نگرفته یه حجم زیادی از اطلاعات در مورد بازی بدهم و بخواهم در همین اولین بارها بتوانه حداقل ده پونزده بار توپ رو پس بزنه و بازی کنه و اون نتوانه …
اولین فکری که طرف می کنه اینه که من به درد پینگ پنگ نمی خورم
من استعدادش رو ندارم
من عرضه ندارم …
و دیگه این بازی رو ادامه نمیده ، نه به خاطر اینکه فکر می کنه بازی خوبی نیست یا دوستش نداره ، به خاطر اینکه احساس می کنه ، این بازی داره تحقیرش می کنه – به خاطر اینکه احساس می کنه ، این بازی داره شخصیتش رو می بره زیر سوال
در سال های اخیر پیش می اومد که مدیر املاک به صورت مستقیم یا به واسطهی منشی از من درخواست می کرد که : آقای تجلی لطفاً شما به فلان شخص (حالا خانم یا آقا) که تازه وارد هست آموزش بده
و مشکل از اونجایی شروع میشد که من به دلیل عدم آگاهی ـ به دلیل عدم درک صحیح از قانون تکامل میاومدم حجم زیادی از اطلاعات رو وارد ذهن اون آدم می کردم و اصلا اون بندهی خدا گیج و حیران می ماند
یا همون روز از بازی املاک لفت می داد یا یه مدت بعدش
چون فکر می کرد چقدرررر این شغل وحشتناک و سخته ، حالا حقیت اصلا این نبود ها ، ولی اون خانم یا اون آقا اینجوری فکرررر می کرد چون می دید نمی توانه از همین الان اونجوری که باید عمل کنه و فکر می کرد بی استعداد هست یا اصلا مال این شغل ساخته نشده
یا وقتی فردی دیگه با توانایی ها و مهارت هایی که انصافا نصف من هم نبود ، می اومد آموزش میداد و اون فرد مستقیماً به خودم یا غیر مستقیم به گوش من می رسوند که شما اصلاً این کاره نیستی!! شاید هم اصلا بندهی خدا همچین کاری رو نمی کرد و این ذهن من بود که از کاه کوه می ساخت ولی چون دنبال فیدبک بودم و میخواستم خودم رو اصلاح کنم(چون این باور رو داشتم و دارم که خودم هستم که خالقم نه عوامل بیرونی) و چون درک نمی کردم که باید فاکتور قانون تکامل رو در آموزش دادن هایم اعمال کنم این اتفاق می افتاد که…
البته طی یک مدت یکی دو ساله دیگه…
اینکه من اصلاً مال آموزش دادن ساخته نشدم ، اصلاً من توانایی اش رو ندارم و …
.
.
.
(حالا برگردیم به ادامهی صحبت قبلی و همون سوالی که مطرح شده بود…)
چرا با اینکه اوضاع و شرایط بیرونی همه جوره بر وقف مراد بود و من هم از قبل خودم رو آماده کرده بودم برای مصاحبه ، باز هم باید به سختی جلوی لرزش دست هام و صدام رو می گرفتم؟؟
چرا ؟!
این همون اتاق قرارداد بود ، همون میز مدیریت بود و اتفاقا هیچ کسی هم در اتاق نبود که مثلاً ذهنم بگه خب اینا حواسم رو پرت کردند یا بهم استرس دادند!!
دلیلش این بود که من این انتظار رو توی بک گراند ذهنم داشتم که احتمالاً من به درد مصاحبه کردن و استخدام کردن هم نمی خورم
(در اصطلاح سگ زرد برادر شغال است)
ولی من به چشم خودم دیدم که در مصاحبهی بعدی بهتر عمل کردم
و
الان که دیگه به این درک عظیم تر رسیدم ، مطمئن هستم اگه این درس رو همواره به یاد داشته باشم و دوباره مبحث استخدام رو بپذیرم مطمئن هستم بهتر عمل می کنم و فیدبک های بهتری می گیرم
شاید به ایده آل خودم نرسم ولی مطمئن هستم از اولین بار بهتر هستم و با تمرین کردن و دریافت فیدبک ها و اصلاح فکرهایم و رفتارهایم میرسم به اون شخصیت مناسبی که می خواهم
خدایی که همیشه با منه و در حال اجابت خواسته های منه، بشرط اینکه منم اجابتش کنم
سلام به استاد، مریم عزیز و دوستان عزیزی ک باهم تو این مسیر زیبا همسفر شدیم
اولین نکته و درسی که من از این فایل گرفتم این بود که فایل های رایگان سایت بی ارزش در نظر نگیرم، فکر نکنم که اون نکته اصلیه فقط تو محصولات هست( به عنوان کسی میگم که هم به محصولات گوش کردم، هم فایل های رایگان)
2_ تلنگری بود به خودم ک از این نکته و درس چطور برای خودم استفاده کنم، اگر برای خودم، حرف هام و دانشی که خدا بهم داده ارزش بیشتری قائل بشم، بهای بیشتری دریافت میکنم
3-نگران حرف مردم و قضاوت دیگران نباشم، همه برداشت های متفاوتی از یک موضوع یا کارهای من دارند، پس من فقط باید کار درست سعی کنم انجام بدم
4_ موقع خریدها بیشتر فکر کنم و دقت کنم آیا چیزی که می خواهم با ارزشی ک باید بپردازم تناسب داره؟
من خواهرم مستاجر بود و همه میگفتن نمیتونن خونه بخرن از این حرفا قبل از اشنایی با شما من خیلی کتابهای موفقیت و عرفانی میخوندم و افتاده بود تو خانواده این باور امیرحسین چون کتاب میخونه خیلی اگاهی داره باور کردن بودن منو و منم میدونستم همچین خبری نیستا ولی هیچی نمیفگتم تا اینکه یروز خواهرم درخواستی ازم کرد چیکار کنم منم گفتم هروقت میری حموم با خودت تکرار کن خدا هدایتم میکنه خونه میخرم و اینم حرف منو باور کرد و هنوزم انجام میده چون گفته بودم زیر اب خیلی تاثیر داره و اینم شنیده رفت تو وجودش ردخور نداره…کمتر از یکسال یک اتفاقاتی افتاد در جای مناسبی خونه خریدن و این ررفت تو وجودش بعدش دوتا ماشین خریدن وسایل خونه عوض کن همچی و هنوزم اینکارو میکنه و همیشم بهش جواب میده.
من خودم انقدر به شما باور دارم هر کلامی که از دهنتون خارج میشه من باور میکنم اصلا خیلی زیاد عجیب باورتون دارم /مثلا من از 18 سالگیم واقعا اینو قبول کرده بودم تا 30 سالگیم وضع مالیم خیلی خوب میشه با اینکه از 4سال پیش من خودمو جر دادم فقط توبحث مالیا روانشناسی 1و دورهایی ک دارم کار میکردم اما نمیرفت هرچقدر دیدم داره نزدیک 30 سالگیم میشه گشایش مالیم داره بیشتر میره ماشین خریدم و الگوهای پولدار داره دوستم میشه و توی بحث ثروت از دید قانون دارم تازه تازه میفهمم با اینکه توی همچیز دیگ من نتیجه گرفته بودم و دارم میگیرم…و توی همین سال ماهاست فهمیده بودم همین باور داره اینکار میکنه چون این باورم چند ادم پولدار در سن کم بمن گفته بودن و منم قبولشون داشتم باور کردم.و به همین دلیل الان 27سالمه دیدم هی نزدیک این 30 سالگی دارم میشم میبینم همچی داره عوض میشه منم دیگ پذیرفتم همین باور کار خودشو بکنه و منم به الهاماتم عمل میکنم.
بخاطر همین این باور خیلی خوبه در روابط که همه تکه ای از خدان در روابط حسمو به ادمها خوب میکنه و مقاومتمو کم میکنه بخاطر همین 99درصد روابطم عالی پیش میره چون توی ذهنم اینکه همه خوبن چون هممون از خداییم.
این فایل که درس هایی از توت فرنگی 19 دلاری بود خیلی درس های زندگی بخش و تجربه هایی که در زندگی داریم بوجود آورده .
واقعا اگر هر ذهنیتی داشته باشی همون برخورد رو کسب میکنی من وقتی به زندگی خودم نگاه میکنم جاهایی که ذهنیت خوبی داشتم و خانواده ام به هدفی رسیدن من هم به راحتی دریافت کردم .
من دختر دوم خانواده هستم چون قبل از من خواهرم به راحتی مدارس خاص قبول شد منم تو ذهنم آسونی کردم و به راحتی قبول شدم و موضوع دیگه همیشه به من میگفتن تو ریاضی ات خوبه زود یاد میگیری باهوش وبا استعداد هستی منم تا پایان دوره مدرسه هیچ مشکلی با ریاضی نداشتم و بدون خوندن همیشه نمره های خوبی می آوردم فکر کنم به خاطر ذهنیتی بود که در خانواده برای خودم ایجاد کردم ،
البته منفی هم هست که من ژن چاقی از خانواده پدری ام گرفتم چاق ها لاغر نمیشناسم. ….. باعث شده در روند خوش اندام شدنم دوچار مشکل بشم .
ذهن انسان با توجه به پیش زمینه ای که میده برای خودش خلق می کنه مثلا بیماری ها که من میگرن دارم از مادرم به ارث بردم خوب نمیشه باعث شده که از دوران نوجوانی سر درد بگیرم ولی با آموزه های استاد به این نتیجه رسیدم که افکار منفی و نگرانی باعث سر درد و میگرنم شده و به عینه دیدم زمانی که خوب روی خودم کار میکنم میزان سردردم به حدود 5 یا 10درصد میرسه اما زمانی که افکار منفی نگرانی و اضطراب من بیشتر میشه به مراتب سردرد هایم بیشتر میشه به ژن و … بستگی نداره به افکار من بستگی داره .
این قضیه دارو نما هم خودم خوندم که چطور محققان با استفاده از قدرت تلقین و فکر بیماران حالشون بهتر شده .هرچی که ما تصور کنیم و پیش زمینه ایجاد کنیم همون در زندگیمون به وجود میاد.
اگر بتونم در هر قضیه ای بهترین فکر ها و مثبت فکر کنم به احتمال زیاد نتیجه تغییر میکنه و به نفعمن ورق برمیگرده . با ایمان بیشتر رو ی ذهنم کار میکنم تا نتایج بهتری بگیرم . باید بیشتر به تجربیات زندگی ام توجه کنم تا ببینم کجاها از این قانون به نفع خودم و کجاها به ضرر خودم استفاده کردم اصلاحش کنم .
سلام بر استاد عباسمنش عزیز وهمه دوستان عزیز در این سایت الهی
چقدر زود ذهن باور میکند
استاد این خیلی درس داره و راحت میشه به خودمون ثابت کنیم که چقدر ما همواره با اون ذهنیتی که
این کار درسته
این باور درسته
این روش که فکر میکنیم درسته
من زرنگم
من میفهمم
وهزاران باور دیگه که با اون باور
کارهاوروش های اشتباه انجام دادیم واگر افرادی هم که در مورد اون موضوع اطلاعاتی ندارندوتایید میکنند خیلی زودمیپذیرند و ماباورمون در باره اون روند اشتباه قوی وقویتر میشود و احتمالا اشتباهات فراوانی را تکرارکنیموکردیم
اولین نکته که چطور زود ذهن باور میکنیم حرف دیگه افرادوفریب میخوره
دومین نکته قابل توجه
اگر در مورد افرادی یاجنسی یاکالایی پیش ذهنیتی نداشته باشیم و اطلاعاتی نداشته باشیم خیلی زود ذهن میپذیرداطلاعات دیگران را
سومین نکته همه چیز باوره خیلی مهمه ما چه چیزی رو باور میکنیم وتواین موضوع توت فرنگی اون باوره افرادبود که تفاوت را احساس میکردن وهمه اون باورها به خاطر یه باوری از توت فرنگی 19دلاری در ذهن داشتن وحتی شاید هم نخورده باشند و باوری در مورد توت فرنگی معمولی که اون تفاوت درطعم را برای ما توذهن نشون میده وچقدر توموضوع میشود فهمید که واقعا اگراون گفتن تفاوت قیمت نبود راحت میشد بفهمند که هردو یکی بود ولی ذهن این باور و به آدم میده که چون اولی توت فرنگی 19دلاربودپس بهتر بود
در مورد همه مسائل زندگی اگر اطلاعاتی در باره موضوعی نداشته باشیم راحت ذهن میتواند مارو گول بزند که مثالهای زیادی رو میشود نام برد
وهرموضوعی رو که جامعه وافراد میگن اگر باور کنیم دقیقا اون باور و ذهن تایید میکند
یکی از افراد توی اقوام ما معروف شده به اینکه میتونه با تخممرغ شکوندن ، چشم زخم رو از بین ببره
یعنی جوری شده که کار مردم رو تلفنی راه میندازه
یعنی هرکس که یه سر درد یا یه اتفاقی براش میوفته سریع به این بنده خدا تماس میگیره ، اونم از پشت تلفن یه تخممرغ میشکونه و به طرز معجزهآسایی اون مریضی یا اون اتفاق درست میشه
یه روز که من خونه این بنده خدا بودم باهاش تماس گرفتن و گفتن که براشون تخممرغ بشکونه
اونم الکی گفت یه لحظه صبرکن ، یعنی وقتکشی کنه که یعنی رفته تخممرغ بیاره در حالی که همونجا پشت تلفن بود
بعدش همهی مراحل رو الکی بصورت لفظی پشت تلفن گفت و خلاصه تخممرغ فرضی هم شکوند و اون بنده خدا پشت تلفن هم اعلام کرد که آخیش کمردردم همین الان بهتر شد و براش دعای خیر کرد
وقتی تلفن قطع شد من ازش پرسیدم که قضیه چیه و تو که هیچ کاری نکردی
گفت من هیچوقت کاری نمیکنم فقط چون مردم باور دارن خوب میشن من این کارو میکنم و اوناهم خوب میشن
واقعا این موضوع رو که دیدم متوجه شدم که اگه یه موضوع تبدیل به باور بشه چقدر سریع میتونه اتفاقات رو رقم بزنه
من به چشم دیدم که کسی که از درد کلیه به خودش میپیچید و داد و بیداد میکرد و خونه رو روی سرش گذاشته بود با یه تخممرغ شکوندن فرضی بصورت لازمان خوب خوب شد و گرفت خوابید و بعدشم پاشد و اعلام کرد که همهی دردهاش از بین رفته
با گوش دادن به این موضوع خیلی دوست دارم باور هامو عوض کنم ..
یعنی دوست دارم باور کنم که من میتونم خوب زندگی کنم خوب پول بسازم خوب خرج کنم از زندگیم لذت ببرم بتونم کنترل ذهنمو در دست داشته باشم دوست دارم توجهم به نکات مثبت باشه در هر لحظه دلم میخواد مقاومت نداشته باشم برای تغییر احساسم ب سمت بهتر شدن کوشا باشم
میخوام باور کنم ک جهان خیر مطلقه
اگه من خودم و افکارم را تحت کنترل داشته باشم همه چیز به سمت خیر پیش میره
دوست دارم باور کنم فراوانی جهان رو ک همه چیز برای همه بیش از حد موجوده
دوست دارم باور کنم بهترین کار اینه که روی ذهنم کار کنم روی بخش درونی روی ریشه ها
با کار کردن روی ریشه ها میتونم میوه ها یعنی نتایج رو تغییر بدم
دوست دارم همواره شکرگزاری را انجام دهم مهمترین کار برای تغییر احساسم اینه که بیام و شکر گزاری کنم بخاطر هر چیزی ک دارم یا هر اتفاق خوبی ک برام اتفاق افتاده
ودر نهایت خیلی خیلی دوست دارم همه این باور هارو تکرار کنم آنقدر که د ضمیر ناخودآگاه ثبت بشه میدانم ک خداوند مهربان کمکم میکنه وبا من همراه میشه وهدایتم میکنه
چون من بهش اعتماد دارم و اونو تنها نیروی قدرتمند جهان میدانم
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم و تمام بچه های سایت
به نام خدا
اسما ابوتراب:
استاد من فایل رو تا دقیقه 15 دیدم ولی یهویی یاد یه فیلمی افتادم ک دوست داشتم بنویسم براتون
یادمه چندین سال پیش یه سریالی دیدم که با دیدن قسمت اولش احساس بدی بهم دست داد و دیگ ادامه ندادم
جریان اینجوری بود ک نشون میداد یک گروه ادم های بزرگ تری هستند که ما رو دارن رهبری میکنند و ما اختیاری از خودمون نداریم
بعد از اونم خیلی سریال ها و فیلم هایی بودن ک میخواستن نشون بدن ما داریم توسط یک گروه خاصی رهبری میشیم..
الان که خوب دارم نگاه میکنم اینکه ما توسط ذهنمون داریم رهبری میشیم و میپذیریم هر چی اون گفت میپذیریم هر مشکل و استرس و اضطرابی رو
به شخصه با کوچک ترین صدای غیر قابل پیش بینی انچنان استرس میگیرم ک هر لحظه انتظار دارم ی اتفاق بدی بیوفته
یا اینکه انچنان کمبود پول رو باور دارم ک وقتی یک واریزی برام میاد دو دستی میچسبم بهش ک نکنه تموم بشه
یا انچنان به بقیه قدرت میدم که گاها متوجه میشم دارم باج میدم بهشون
یا انچنان تشنه توجه دیگران میشم ک مدام تلاش میکنم بهترین باشم برای دیگران
اینا همش ناشی از بازی ذهنی منه
استاد برای من شما نقش هیرو داستانم رو دارید
وقتی حرف میزنید من اگاه میشم ک نه این تو نیستی این همون برنامه ایه ک داره تو رو رهبری میکنه ولی تو فرمانروای اونی تو میتونی اونو عوض کنی باید هوشیار باشی.
متاسفانه این برنامه اینقدر قویه که شاید من تونستم تو عرض این سه سال یه کلمه از اون کد رو تغییر بدم
البته که میشد بهتر باشم و مقصر خودمم
احساس میکنم بزرگ ترین ظلم به خودم اینکه این برنامه رو بپذیرم شاید حتی شرکم میتونه باشه اینکه من در خدمت ذهنم باشم نه ذهنم در خدمت من…
اینو میدونم که تغییر این سیستم یک اراده محکم میخواد که هر لحظه حواسم باشه
ولی خوشبختانه قابل تغییر هست ولی به قول دوره کشف قوانین اولین باور اینکه بپذیرسم میتونیم تغییرش بدیم این منم که خالق زندگی خودم هستم و میتونم این زندگی رو بهتر کنم
استاد عزیزم من خیلی وقته فهمیدم این موضوع رو و نسبتا خوب درک کردم و این باعث شد تصمیمات و اصولی رو برای خودم بزارم
من شخصیت نسبتا مثبت نگری دارم مخصوصا در روابط و رو روابط خیلی دارم کار میکنم و دقیقا وقتی فهمیدم چقددرررر شنیده های ما در مورد ادمها روابطمون رو تغییر میدهند اصلی که برای خودم گذاشتم اینکه در مورد ادمی که نیست صحبت نکنم، برای شخصی که بین ادمهای غیبت کن بزرگ شده اصلا کار راحتی نبود ولی من این اصل رو گذاشتم و بهش پای بند موندم و از اون به بعد اگه هم خواستم در مورد شخصی که نیست صحبت کنم چهارتا جمله خوب میگم در موردش و تمومش میکنم.و این روابط من رو واقعا زیبا کرده، هر روز ادمهای جدید بهتری وارد زندگیم میکنه
از نتایجم بگم
من یک سال بود تو خونه کار میکردم ولی خب این چندوقت دیگه خسته شده بودم از خونه موندن و تصمیم گرفتم برم بیرون کار کنم و با توجه به این مدتی هم که من روی نکات مثبت کار میکردم و توجهم به پیش فرض های خوب ادمها و زیبایی ها بود هدایت شدم به جایی که محل کار من حیاطش یه گلخونه ی حرفه ایه. وقتی وارد محل کارم میشم میام تو یه حیاطی که از دم در پر از گلهای رز و شمعدونیه. سمت راست پر از شفلرا و فیکوس های متنوع. یه باغچه بزرگ پر از گل های متنوع. از سقف یهههه عالمه گلدون های پتوس که اویزونند.
وسط حیاط یه حوض بزرگ ابی رنگ با یه اب نما هست و روبروی اون یه دست مبل که برای استراحت وسط کار میام میشینم روی اون مبل و میزی که گلدون همیشه پر از گلهای داوودی داره
احساسش عاااالیه بچه ها.یه میز بزرگ کنارمه پر از گلهای فیلودندرون.
اخر حیاط گالری محل کارمونه. یه میز عاااالی برای کار و صندلی های نو و پشت سرم یه عالمه گل های سانسوریا هست
برای شخصی مثل من که عاشق گله اینجا بهشته
حالا بریم سراغ همکارهام
پیش فرض های من در مورد روابط چون مداوم دارم روی باورهای روابط و نکات مثبت ادمها و غیبت نکردن کار میکنم خیلی خوبند و انقددرررر تو این یکماه من محبت دریافت کردم، احترام، حس خوب، هماهنگی به شدت زیاد با همدیگر حتی تو کوچکترین نظرات
سخااااوت، خیلی زودتر از اینکه کار اخرمم تمام بشه صاحبکار پول کارمم داد و هنوز کار اخرم تمام نشده، از اون روزی که من رفتم سه بار برامون اش پخت و تو اون فضای بهشتی دور هم اش زدیم و چندتا گل هم هدیه داد که تقریبا یه تومن میشد و یه عالمه گل هایی که میخواستم قبلا بخرم ولی چند میلیون میشد را با قیمت های خیلیییییی پایینتر خریدم!!
حتی دوشب پیش من از یه مدل گل خوشم اومد و چون دیر برداشتم روز بعدش فروخته شده بود. بعد شب خونه بودم عکسشو برام فرستاد که رفتیم برات خریدیم گفتم دوره و من نمیام ببرم. ساعت نه و نیم شب اوردن برام در خونه که خود بابام باورش نمیشد
اینها فقط نتایج همین یک ماهه اخیرم بود و خیلی بیشتر اینها میتونستم بنویسم
فقط میخواستم بگم به دوست عزیزی که کامنتم رو تا اینجا خونده و پیش فرض هاش در مورد روابط بده بگم چقدرررر تجربه هات میتونند عوض بشن و چقدر ادم های فوق العاده و شرایط فوق العاده وارد زندگیت بشند
خدایا شکرت
به نظر من ذهن ما دشمن ما نیست که بخواد مارو بترسونه یا منفی بافی کنه، اون مثل یه بچه ی زود باوره که میشه با مهربونی حرفهای خوب رو بهش تلقین کرد و اون هم همینو قبول میکنه و وقتی قبول کرد بعد هی میخواد نشونه های بیشتر رو پیدا کنه و نشونمون بده که اااررره تو راست میگفتی ادمهای خوب زیادند، اااره تو درست میگفتی که امروز روز خوبی بود ببین فلان اتفاقات افتاد
با ذهنمون مثل یه بچه ی زود باور و حساس صحبت کنیم و سعی کنیم خوبهارو نشونش بدیم
بچه ها خیلی دوستتون دارم و واقعا خوشحالم که اینجام
یه مثال دیگه از زندگی خودم مرتبط به این درس می نویسم
حدوداً یک ماه پیش با مدیر مجموعه صحبتی داشتیم و ایشون از من درخواست کرد: آقای تجلی لطفاً شما آگهی استخدام بگذار ، من هم پذیرفتم
وقتی اولین جلسهی استخدام برگذار شد و اتفاقاً اون فردی که اومده بود برای استخدام ، یه خانم بود و همراه ایشون یه خانم دیگه هم اومده بود که دوستشون بود ، من قشنگ می فهمیدم چه فشار روانیای روی من هست و چقدر استرس گرفتم و به سختی دارم سعی می کنم صدام نلرزه و محکم صحبت کنم …
(این پاراگراف بالا/اول رو گوشهی ذهنتون داشته باشید)
حالا نکته اینجاست من همون آدمیام که سال هاست دارم با خانم ها جلسات قرارداد رو برگذار می کنم و بارها پیش اومده که حتی هیچ کدوم از همکاران در دفتر نبودند ، خودم کارشناس اون قرارداد بودم و خودم هم نشسته بودم پشت سیستم داشتم تایپ می کردم و در نهایت خودم قرارداد رو می خواندم و امضا ها رو می گرفتم و در مرحلهی آخر کمیسیون رو دریافت می کردم
و به لطف خدا همه چیز هم عالی … منظورم خیلی عالی پیش می رفت …
گاهی وقت ها مخاطب های من دوتا آقا بودند ، که خب کار برایم خیلی راحت بود
گاهی وقت ها مخاطب های من یک طرف خانم و یک طرف آقا بودند ، باز هم کار خیلی راحت بود
(منظورم از کار ، کارهای فیزیکی که انجام میدهم نیست ، منطورم کنترل ذهن و حفظ کردن اون صلابت ، اقتدار و عزت نفسی هست که بایستی داشته باشم)
گاهی وقت ها طرفین ، هر دو خانم بودند کار سخت بود ولی فقط یه کمی و می توانستم از پسش بر بیام
چرا؟؟ چون من پشت میز مدیریت نشسته بودم و اون میز و جایگاه بود که باعث میشد نفوذ کلام داشته باشم و طرفین به شکل دیگه ای به من نگاه کنند
یعنی توی ذهن من تفاوت بود بین اینکه من روی مبل ها در کنار طرفین بشینم و باهاشون صحبت کنم یا نه ، اتفاقاً مدیر مجموعه نباشه و من خودم بنشینم در جایگاه مدیر و خودم صفر تا صد کارها رو پیش ببرم
و دقت کنید به این حرف ها … این ها شکل ذهنی منه ها … این ها هموم دلایل اصلی انجام شدن یا نشدن یه قرارداد من هستش ، الان که دارم می نویسم اونقدررررر مثال توی ذهنم میاد چه اون جاهایی که قرارداد انجام نشده و چه اون جاهایی که انجام شده که ذهن من نمی توانه کتمان بکنه که آره واقعاً من هستم که دارم اتفاقات و شرایط رو خلق می کنم
(برگردیم به ادامهی صحبتم در همون پاراگراف اول)
چرا با اینکه اوضاع و شرایط بیرونی همه جوره بر وقف مراد بود و من هم از قبل خودم رو آماده کرده بودم برای مصاحبه ، باز هم باید به سختی جلوی لرزش دست هام و صدام رو می گرفتم؟؟
چرا ؟!
این همون اتاق قرارداد بود ، همون میز مدیریت بود و اتفاقا هیچ کسی هم در اتاق نبود که مثلاً ذهنم بگه خب اینا حواسم رو پرت کردند یا بهم استرس دادند!!
برای اینکه برسیم به دلیل اون استرس و اون ضعف نشون دادن در اولین جلسهی مصاحبه نیازم دارم یک فلش بک بزنم به اتفاقاتی که حدوداً بین 3 سال تا یک سال اخیر حدوداً برای من رخ داده
من قبلاً بارها و بارها به خودم گفته بودم که من توی آموزش دادن خوب نیستم ، من اصلاً آدم آموزش دادن نیستم ، من به درد این کار نمی خورم
با اینکه الحق و الانصاف آدم بسیار توانمندی هستم در صحبت کردند و آموزش مفاهیم
و الحق و الانصاف سطح اطلاعات و تخصص و مهارت هایی که در شغلم دارم مثال زدنی هستش
ازتون خواهش می کنم چند لحظه برید این صفحه رو باز کنید ، به یاد بیارید صحبت های استاد رو در مورد تکامل و بعد برگردید و بیایید ادامهی دیدگاه رو بخوانید
https://abasmanesh.com/fa/life-lessons-from-game-02/
استاد به خوبی توی این فایل توضیح داد که اگر من بیام و به یه فردی که تا حالا راکت دستش نگرفته یه حجم زیادی از اطلاعات در مورد بازی بدهم و بخواهم در همین اولین بارها بتوانه حداقل ده پونزده بار توپ رو پس بزنه و بازی کنه و اون نتوانه …
اولین فکری که طرف می کنه اینه که من به درد پینگ پنگ نمی خورم
من استعدادش رو ندارم
من عرضه ندارم …
و دیگه این بازی رو ادامه نمیده ، نه به خاطر اینکه فکر می کنه بازی خوبی نیست یا دوستش نداره ، به خاطر اینکه احساس می کنه ، این بازی داره تحقیرش می کنه – به خاطر اینکه احساس می کنه ، این بازی داره شخصیتش رو می بره زیر سوال
در سال های اخیر پیش می اومد که مدیر املاک به صورت مستقیم یا به واسطهی منشی از من درخواست می کرد که : آقای تجلی لطفاً شما به فلان شخص (حالا خانم یا آقا) که تازه وارد هست آموزش بده
و مشکل از اونجایی شروع میشد که من به دلیل عدم آگاهی ـ به دلیل عدم درک صحیح از قانون تکامل میاومدم حجم زیادی از اطلاعات رو وارد ذهن اون آدم می کردم و اصلا اون بندهی خدا گیج و حیران می ماند
یا همون روز از بازی املاک لفت می داد یا یه مدت بعدش
چون فکر می کرد چقدرررر این شغل وحشتناک و سخته ، حالا حقیت اصلا این نبود ها ، ولی اون خانم یا اون آقا اینجوری فکرررر می کرد چون می دید نمی توانه از همین الان اونجوری که باید عمل کنه و فکر می کرد بی استعداد هست یا اصلا مال این شغل ساخته نشده
یا وقتی فردی دیگه با توانایی ها و مهارت هایی که انصافا نصف من هم نبود ، می اومد آموزش میداد و اون فرد مستقیماً به خودم یا غیر مستقیم به گوش من می رسوند که شما اصلاً این کاره نیستی!! شاید هم اصلا بندهی خدا همچین کاری رو نمی کرد و این ذهن من بود که از کاه کوه می ساخت ولی چون دنبال فیدبک بودم و میخواستم خودم رو اصلاح کنم(چون این باور رو داشتم و دارم که خودم هستم که خالقم نه عوامل بیرونی) و چون درک نمی کردم که باید فاکتور قانون تکامل رو در آموزش دادن هایم اعمال کنم این اتفاق می افتاد که…
البته طی یک مدت یکی دو ساله دیگه…
اینکه من اصلاً مال آموزش دادن ساخته نشدم ، اصلاً من توانایی اش رو ندارم و …
.
.
.
(حالا برگردیم به ادامهی صحبت قبلی و همون سوالی که مطرح شده بود…)
چرا با اینکه اوضاع و شرایط بیرونی همه جوره بر وقف مراد بود و من هم از قبل خودم رو آماده کرده بودم برای مصاحبه ، باز هم باید به سختی جلوی لرزش دست هام و صدام رو می گرفتم؟؟
چرا ؟!
این همون اتاق قرارداد بود ، همون میز مدیریت بود و اتفاقا هیچ کسی هم در اتاق نبود که مثلاً ذهنم بگه خب اینا حواسم رو پرت کردند یا بهم استرس دادند!!
دلیلش این بود که من این انتظار رو توی بک گراند ذهنم داشتم که احتمالاً من به درد مصاحبه کردن و استخدام کردن هم نمی خورم
(در اصطلاح سگ زرد برادر شغال است)
ولی من به چشم خودم دیدم که در مصاحبهی بعدی بهتر عمل کردم
و
الان که دیگه به این درک عظیم تر رسیدم ، مطمئن هستم اگه این درس رو همواره به یاد داشته باشم و دوباره مبحث استخدام رو بپذیرم مطمئن هستم بهتر عمل می کنم و فیدبک های بهتری می گیرم
شاید به ایده آل خودم نرسم ولی مطمئن هستم از اولین بار بهتر هستم و با تمرین کردن و دریافت فیدبک ها و اصلاح فکرهایم و رفتارهایم میرسم به اون شخصیت مناسبی که می خواهم
به نام خداوند مهربان و بخشنده
سلامبه استاد عزیزم مریم جان عزیز و دوستان خوبم
خداوند را هزاران مرتبه سپاسگزارم بابت یک روز و یک فرصت جدید الهی شکرت
سال جدید را پیشاپیش به همه عزیزانم تبریک می گویم انشالله که سال پر اتفاقات رنگارنگ و و عالی داشته باشین و سوار بر موج مومنتوم مثبت باشین
خدایا شکرت بابت خواسته های که تا هنوز تیک خوردن
خدایا شکرت بابت حال خوب و حس خوب که امسال داشتم
خدایا شکرت بابت اتفاقات عالی که امسال برایم افتاد
خدایا شکرت بابت این که امسال گوشی که می خواستم را گرفتم
خدایا شکرت بابت گواهینامه که گرفتم به طرز خیییلی عالی الهیشکرت
و اتفاقات خوب و عالی که قرار است در سال جدید برایم رقم بخورد پیشاپیش خوش آمد میگویم
الهی شکرت بابت همه چی همه نعمت های که بی حساب وارد زندگی من کردی الهی شکرت
خدایا شکرت بابت آرامش که دارم قلب پاک و بدون کینه الهی شکرت
بنام خدای هدایتگرم
خدایی که همیشه با منه و در حال اجابت خواسته های منه، بشرط اینکه منم اجابتش کنم
سلام به استاد، مریم عزیز و دوستان عزیزی ک باهم تو این مسیر زیبا همسفر شدیم
اولین نکته و درسی که من از این فایل گرفتم این بود که فایل های رایگان سایت بی ارزش در نظر نگیرم، فکر نکنم که اون نکته اصلیه فقط تو محصولات هست( به عنوان کسی میگم که هم به محصولات گوش کردم، هم فایل های رایگان)
2_ تلنگری بود به خودم ک از این نکته و درس چطور برای خودم استفاده کنم، اگر برای خودم، حرف هام و دانشی که خدا بهم داده ارزش بیشتری قائل بشم، بهای بیشتری دریافت میکنم
3-نگران حرف مردم و قضاوت دیگران نباشم، همه برداشت های متفاوتی از یک موضوع یا کارهای من دارند، پس من فقط باید کار درست سعی کنم انجام بدم
4_ موقع خریدها بیشتر فکر کنم و دقت کنم آیا چیزی که می خواهم با ارزشی ک باید بپردازم تناسب داره؟
درپناه حق
سلام استاد من مثالها دارم از این داستان زیبا
من خواهرم مستاجر بود و همه میگفتن نمیتونن خونه بخرن از این حرفا قبل از اشنایی با شما من خیلی کتابهای موفقیت و عرفانی میخوندم و افتاده بود تو خانواده این باور امیرحسین چون کتاب میخونه خیلی اگاهی داره باور کردن بودن منو و منم میدونستم همچین خبری نیستا ولی هیچی نمیفگتم تا اینکه یروز خواهرم درخواستی ازم کرد چیکار کنم منم گفتم هروقت میری حموم با خودت تکرار کن خدا هدایتم میکنه خونه میخرم و اینم حرف منو باور کرد و هنوزم انجام میده چون گفته بودم زیر اب خیلی تاثیر داره و اینم شنیده رفت تو وجودش ردخور نداره…کمتر از یکسال یک اتفاقاتی افتاد در جای مناسبی خونه خریدن و این ررفت تو وجودش بعدش دوتا ماشین خریدن وسایل خونه عوض کن همچی و هنوزم اینکارو میکنه و همیشم بهش جواب میده.
من خودم انقدر به شما باور دارم هر کلامی که از دهنتون خارج میشه من باور میکنم اصلا خیلی زیاد عجیب باورتون دارم /مثلا من از 18 سالگیم واقعا اینو قبول کرده بودم تا 30 سالگیم وضع مالیم خیلی خوب میشه با اینکه از 4سال پیش من خودمو جر دادم فقط توبحث مالیا روانشناسی 1و دورهایی ک دارم کار میکردم اما نمیرفت هرچقدر دیدم داره نزدیک 30 سالگیم میشه گشایش مالیم داره بیشتر میره ماشین خریدم و الگوهای پولدار داره دوستم میشه و توی بحث ثروت از دید قانون دارم تازه تازه میفهمم با اینکه توی همچیز دیگ من نتیجه گرفته بودم و دارم میگیرم…و توی همین سال ماهاست فهمیده بودم همین باور داره اینکار میکنه چون این باورم چند ادم پولدار در سن کم بمن گفته بودن و منم قبولشون داشتم باور کردم.و به همین دلیل الان 27سالمه دیدم هی نزدیک این 30 سالگی دارم میشم میبینم همچی داره عوض میشه منم دیگ پذیرفتم همین باور کار خودشو بکنه و منم به الهاماتم عمل میکنم.
بخاطر همین این باور خیلی خوبه در روابط که همه تکه ای از خدان در روابط حسمو به ادمها خوب میکنه و مقاومتمو کم میکنه بخاطر همین 99درصد روابطم عالی پیش میره چون توی ذهنم اینکه همه خوبن چون هممون از خداییم.
سلام خدمت استاد عزیز
این فایل که درس هایی از توت فرنگی 19 دلاری بود خیلی درس های زندگی بخش و تجربه هایی که در زندگی داریم بوجود آورده .
واقعا اگر هر ذهنیتی داشته باشی همون برخورد رو کسب میکنی من وقتی به زندگی خودم نگاه میکنم جاهایی که ذهنیت خوبی داشتم و خانواده ام به هدفی رسیدن من هم به راحتی دریافت کردم .
من دختر دوم خانواده هستم چون قبل از من خواهرم به راحتی مدارس خاص قبول شد منم تو ذهنم آسونی کردم و به راحتی قبول شدم و موضوع دیگه همیشه به من میگفتن تو ریاضی ات خوبه زود یاد میگیری باهوش وبا استعداد هستی منم تا پایان دوره مدرسه هیچ مشکلی با ریاضی نداشتم و بدون خوندن همیشه نمره های خوبی می آوردم فکر کنم به خاطر ذهنیتی بود که در خانواده برای خودم ایجاد کردم ،
البته منفی هم هست که من ژن چاقی از خانواده پدری ام گرفتم چاق ها لاغر نمیشناسم. ….. باعث شده در روند خوش اندام شدنم دوچار مشکل بشم .
ذهن انسان با توجه به پیش زمینه ای که میده برای خودش خلق می کنه مثلا بیماری ها که من میگرن دارم از مادرم به ارث بردم خوب نمیشه باعث شده که از دوران نوجوانی سر درد بگیرم ولی با آموزه های استاد به این نتیجه رسیدم که افکار منفی و نگرانی باعث سر درد و میگرنم شده و به عینه دیدم زمانی که خوب روی خودم کار میکنم میزان سردردم به حدود 5 یا 10درصد میرسه اما زمانی که افکار منفی نگرانی و اضطراب من بیشتر میشه به مراتب سردرد هایم بیشتر میشه به ژن و … بستگی نداره به افکار من بستگی داره .
این قضیه دارو نما هم خودم خوندم که چطور محققان با استفاده از قدرت تلقین و فکر بیماران حالشون بهتر شده .هرچی که ما تصور کنیم و پیش زمینه ایجاد کنیم همون در زندگیمون به وجود میاد.
اگر بتونم در هر قضیه ای بهترین فکر ها و مثبت فکر کنم به احتمال زیاد نتیجه تغییر میکنه و به نفعمن ورق برمیگرده . با ایمان بیشتر رو ی ذهنم کار میکنم تا نتایج بهتری بگیرم . باید بیشتر به تجربیات زندگی ام توجه کنم تا ببینم کجاها از این قانون به نفع خودم و کجاها به ضرر خودم استفاده کردم اصلاحش کنم .
سپاسگزارم از استاد عزیز و دوستان گرامی
سلام بر استاد عباسمنش عزیز وهمه دوستان عزیز در این سایت الهی
چقدر زود ذهن باور میکند
استاد این خیلی درس داره و راحت میشه به خودمون ثابت کنیم که چقدر ما همواره با اون ذهنیتی که
این کار درسته
این باور درسته
این روش که فکر میکنیم درسته
من زرنگم
من میفهمم
وهزاران باور دیگه که با اون باور
کارهاوروش های اشتباه انجام دادیم واگر افرادی هم که در مورد اون موضوع اطلاعاتی ندارندوتایید میکنند خیلی زودمیپذیرند و ماباورمون در باره اون روند اشتباه قوی وقویتر میشود و احتمالا اشتباهات فراوانی را تکرارکنیموکردیم
اولین نکته که چطور زود ذهن باور میکنیم حرف دیگه افرادوفریب میخوره
دومین نکته قابل توجه
اگر در مورد افرادی یاجنسی یاکالایی پیش ذهنیتی نداشته باشیم و اطلاعاتی نداشته باشیم خیلی زود ذهن میپذیرداطلاعات دیگران را
سومین نکته همه چیز باوره خیلی مهمه ما چه چیزی رو باور میکنیم وتواین موضوع توت فرنگی اون باوره افرادبود که تفاوت را احساس میکردن وهمه اون باورها به خاطر یه باوری از توت فرنگی 19دلاری در ذهن داشتن وحتی شاید هم نخورده باشند و باوری در مورد توت فرنگی معمولی که اون تفاوت درطعم را برای ما توذهن نشون میده وچقدر توموضوع میشود فهمید که واقعا اگراون گفتن تفاوت قیمت نبود راحت میشد بفهمند که هردو یکی بود ولی ذهن این باور و به آدم میده که چون اولی توت فرنگی 19دلاربودپس بهتر بود
در مورد همه مسائل زندگی اگر اطلاعاتی در باره موضوعی نداشته باشیم راحت ذهن میتواند مارو گول بزند که مثالهای زیادی رو میشود نام برد
وهرموضوعی رو که جامعه وافراد میگن اگر باور کنیم دقیقا اون باور و ذهن تایید میکند
ممنون استاد بابت این موضوع قشنگ
سلام استاد عزیزم
من یه مورد خیلی جالب دیدم
یکی از افراد توی اقوام ما معروف شده به اینکه میتونه با تخممرغ شکوندن ، چشم زخم رو از بین ببره
یعنی جوری شده که کار مردم رو تلفنی راه میندازه
یعنی هرکس که یه سر درد یا یه اتفاقی براش میوفته سریع به این بنده خدا تماس میگیره ، اونم از پشت تلفن یه تخممرغ میشکونه و به طرز معجزهآسایی اون مریضی یا اون اتفاق درست میشه
یه روز که من خونه این بنده خدا بودم باهاش تماس گرفتن و گفتن که براشون تخممرغ بشکونه
اونم الکی گفت یه لحظه صبرکن ، یعنی وقتکشی کنه که یعنی رفته تخممرغ بیاره در حالی که همونجا پشت تلفن بود
بعدش همهی مراحل رو الکی بصورت لفظی پشت تلفن گفت و خلاصه تخممرغ فرضی هم شکوند و اون بنده خدا پشت تلفن هم اعلام کرد که آخیش کمردردم همین الان بهتر شد و براش دعای خیر کرد
وقتی تلفن قطع شد من ازش پرسیدم که قضیه چیه و تو که هیچ کاری نکردی
گفت من هیچوقت کاری نمیکنم فقط چون مردم باور دارن خوب میشن من این کارو میکنم و اوناهم خوب میشن
واقعا این موضوع رو که دیدم متوجه شدم که اگه یه موضوع تبدیل به باور بشه چقدر سریع میتونه اتفاقات رو رقم بزنه
من به چشم دیدم که کسی که از درد کلیه به خودش میپیچید و داد و بیداد میکرد و خونه رو روی سرش گذاشته بود با یه تخممرغ شکوندن فرضی بصورت لازمان خوب خوب شد و گرفت خوابید و بعدشم پاشد و اعلام کرد که همهی دردهاش از بین رفته
سلام به همه دوستان عزیزم
سلام ویژه ب استاد و خانم شایسته گرامی
با گوش دادن به این موضوع خیلی دوست دارم باور هامو عوض کنم ..
یعنی دوست دارم باور کنم که من میتونم خوب زندگی کنم خوب پول بسازم خوب خرج کنم از زندگیم لذت ببرم بتونم کنترل ذهنمو در دست داشته باشم دوست دارم توجهم به نکات مثبت باشه در هر لحظه دلم میخواد مقاومت نداشته باشم برای تغییر احساسم ب سمت بهتر شدن کوشا باشم
میخوام باور کنم ک جهان خیر مطلقه
اگه من خودم و افکارم را تحت کنترل داشته باشم همه چیز به سمت خیر پیش میره
دوست دارم باور کنم فراوانی جهان رو ک همه چیز برای همه بیش از حد موجوده
دوست دارم باور کنم بهترین کار اینه که روی ذهنم کار کنم روی بخش درونی روی ریشه ها
با کار کردن روی ریشه ها میتونم میوه ها یعنی نتایج رو تغییر بدم
دوست دارم همواره شکرگزاری را انجام دهم مهمترین کار برای تغییر احساسم اینه که بیام و شکر گزاری کنم بخاطر هر چیزی ک دارم یا هر اتفاق خوبی ک برام اتفاق افتاده
ودر نهایت خیلی خیلی دوست دارم همه این باور هارو تکرار کنم آنقدر که د ضمیر ناخودآگاه ثبت بشه میدانم ک خداوند مهربان کمکم میکنه وبا من همراه میشه وهدایتم میکنه
چون من بهش اعتماد دارم و اونو تنها نیروی قدرتمند جهان میدانم
امیدوارم حال همتون خوب باشه و ثروتمند باشید
خدایا هزاران مرتبه شکرت
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم و تمام بچه های سایت
به نام خدا
اسما ابوتراب:
استاد من فایل رو تا دقیقه 15 دیدم ولی یهویی یاد یه فیلمی افتادم ک دوست داشتم بنویسم براتون
یادمه چندین سال پیش یه سریالی دیدم که با دیدن قسمت اولش احساس بدی بهم دست داد و دیگ ادامه ندادم
جریان اینجوری بود ک نشون میداد یک گروه ادم های بزرگ تری هستند که ما رو دارن رهبری میکنند و ما اختیاری از خودمون نداریم
بعد از اونم خیلی سریال ها و فیلم هایی بودن ک میخواستن نشون بدن ما داریم توسط یک گروه خاصی رهبری میشیم..
الان که خوب دارم نگاه میکنم اینکه ما توسط ذهنمون داریم رهبری میشیم و میپذیریم هر چی اون گفت میپذیریم هر مشکل و استرس و اضطرابی رو
به شخصه با کوچک ترین صدای غیر قابل پیش بینی انچنان استرس میگیرم ک هر لحظه انتظار دارم ی اتفاق بدی بیوفته
یا اینکه انچنان کمبود پول رو باور دارم ک وقتی یک واریزی برام میاد دو دستی میچسبم بهش ک نکنه تموم بشه
یا انچنان به بقیه قدرت میدم که گاها متوجه میشم دارم باج میدم بهشون
یا انچنان تشنه توجه دیگران میشم ک مدام تلاش میکنم بهترین باشم برای دیگران
اینا همش ناشی از بازی ذهنی منه
استاد برای من شما نقش هیرو داستانم رو دارید
وقتی حرف میزنید من اگاه میشم ک نه این تو نیستی این همون برنامه ایه ک داره تو رو رهبری میکنه ولی تو فرمانروای اونی تو میتونی اونو عوض کنی باید هوشیار باشی.
متاسفانه این برنامه اینقدر قویه که شاید من تونستم تو عرض این سه سال یه کلمه از اون کد رو تغییر بدم
البته که میشد بهتر باشم و مقصر خودمم
احساس میکنم بزرگ ترین ظلم به خودم اینکه این برنامه رو بپذیرم شاید حتی شرکم میتونه باشه اینکه من در خدمت ذهنم باشم نه ذهنم در خدمت من…
اینو میدونم که تغییر این سیستم یک اراده محکم میخواد که هر لحظه حواسم باشه
ولی خوشبختانه قابل تغییر هست ولی به قول دوره کشف قوانین اولین باور اینکه بپذیرسم میتونیم تغییرش بدیم این منم که خالق زندگی خودم هستم و میتونم این زندگی رو بهتر کنم
عاشقتونم
سلاااامممم به روی ماه همگی
سال جدیدتون پیشاپیش مبارک
خیلی وقته کامنت ننوشتم. امیدوارم کامنت خوبی بشه
استاد عزیزم من خیلی وقته فهمیدم این موضوع رو و نسبتا خوب درک کردم و این باعث شد تصمیمات و اصولی رو برای خودم بزارم
من شخصیت نسبتا مثبت نگری دارم مخصوصا در روابط و رو روابط خیلی دارم کار میکنم و دقیقا وقتی فهمیدم چقددرررر شنیده های ما در مورد ادمها روابطمون رو تغییر میدهند اصلی که برای خودم گذاشتم اینکه در مورد ادمی که نیست صحبت نکنم، برای شخصی که بین ادمهای غیبت کن بزرگ شده اصلا کار راحتی نبود ولی من این اصل رو گذاشتم و بهش پای بند موندم و از اون به بعد اگه هم خواستم در مورد شخصی که نیست صحبت کنم چهارتا جمله خوب میگم در موردش و تمومش میکنم.و این روابط من رو واقعا زیبا کرده، هر روز ادمهای جدید بهتری وارد زندگیم میکنه
از نتایجم بگم
من یک سال بود تو خونه کار میکردم ولی خب این چندوقت دیگه خسته شده بودم از خونه موندن و تصمیم گرفتم برم بیرون کار کنم و با توجه به این مدتی هم که من روی نکات مثبت کار میکردم و توجهم به پیش فرض های خوب ادمها و زیبایی ها بود هدایت شدم به جایی که محل کار من حیاطش یه گلخونه ی حرفه ایه. وقتی وارد محل کارم میشم میام تو یه حیاطی که از دم در پر از گلهای رز و شمعدونیه. سمت راست پر از شفلرا و فیکوس های متنوع. یه باغچه بزرگ پر از گل های متنوع. از سقف یهههه عالمه گلدون های پتوس که اویزونند.
وسط حیاط یه حوض بزرگ ابی رنگ با یه اب نما هست و روبروی اون یه دست مبل که برای استراحت وسط کار میام میشینم روی اون مبل و میزی که گلدون همیشه پر از گلهای داوودی داره
احساسش عاااالیه بچه ها.یه میز بزرگ کنارمه پر از گلهای فیلودندرون.
اخر حیاط گالری محل کارمونه. یه میز عاااالی برای کار و صندلی های نو و پشت سرم یه عالمه گل های سانسوریا هست
برای شخصی مثل من که عاشق گله اینجا بهشته
حالا بریم سراغ همکارهام
پیش فرض های من در مورد روابط چون مداوم دارم روی باورهای روابط و نکات مثبت ادمها و غیبت نکردن کار میکنم خیلی خوبند و انقددرررر تو این یکماه من محبت دریافت کردم، احترام، حس خوب، هماهنگی به شدت زیاد با همدیگر حتی تو کوچکترین نظرات
سخااااوت، خیلی زودتر از اینکه کار اخرمم تمام بشه صاحبکار پول کارمم داد و هنوز کار اخرم تمام نشده، از اون روزی که من رفتم سه بار برامون اش پخت و تو اون فضای بهشتی دور هم اش زدیم و چندتا گل هم هدیه داد که تقریبا یه تومن میشد و یه عالمه گل هایی که میخواستم قبلا بخرم ولی چند میلیون میشد را با قیمت های خیلیییییی پایینتر خریدم!!
حتی دوشب پیش من از یه مدل گل خوشم اومد و چون دیر برداشتم روز بعدش فروخته شده بود. بعد شب خونه بودم عکسشو برام فرستاد که رفتیم برات خریدیم گفتم دوره و من نمیام ببرم. ساعت نه و نیم شب اوردن برام در خونه که خود بابام باورش نمیشد
اینها فقط نتایج همین یک ماهه اخیرم بود و خیلی بیشتر اینها میتونستم بنویسم
فقط میخواستم بگم به دوست عزیزی که کامنتم رو تا اینجا خونده و پیش فرض هاش در مورد روابط بده بگم چقدرررر تجربه هات میتونند عوض بشن و چقدر ادم های فوق العاده و شرایط فوق العاده وارد زندگیت بشند
خدایا شکرت
به نظر من ذهن ما دشمن ما نیست که بخواد مارو بترسونه یا منفی بافی کنه، اون مثل یه بچه ی زود باوره که میشه با مهربونی حرفهای خوب رو بهش تلقین کرد و اون هم همینو قبول میکنه و وقتی قبول کرد بعد هی میخواد نشونه های بیشتر رو پیدا کنه و نشونمون بده که اااررره تو راست میگفتی ادمهای خوب زیادند، اااره تو درست میگفتی که امروز روز خوبی بود ببین فلان اتفاقات افتاد
با ذهنمون مثل یه بچه ی زود باور و حساس صحبت کنیم و سعی کنیم خوبهارو نشونش بدیم
بچه ها خیلی دوستتون دارم و واقعا خوشحالم که اینجام
انشالله سال پربرکتی رو شروع می کنید