اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
اگه یه چیزی باشه که خیلیا رو از موفقیت عقب میندازه، همینه: کمالگرایی.
تو ذهنت یه نسخه بینقص از خودت داری، یه آدمی که همیشه بهترین تصمیمها رو میگیره، هیچ اشتباهی نمیکنه و از روز اول حرفهایه. ولی مشکل اینجاست که واقعیت هیچوقت شبیه این خیالها نیست.
کمالگراها وقتی میبینن اوضاع اونجوری که میخوان پیش نمیره، سریع ناامید میشن و مومنتومشون رو از دست میدن. بهجای اینکه روی مسیر تمرکز کنن، گیر میکنن توی فکرای منفی، خودسرزنشی و تعلل. نتیجه؟ درجا زدن.
حالا چطوری میشه از این وضعیت دراومد و مومنتوم مثبت رو نگه داشت؟
برگشتن به مسیر؛ از مومنتوم منفی به مومنتوم مثبت
1 . پیشرفت مهمتر از بینقص بودنه؛ بهجای اینکه منتظر شرایط ایدهآل بمونی، همون چیزی که داری رو بردار و حرکت کن. مهم اینه که جلو بری، نه اینکه از اول عالی باشی.
2 . اشتباهات بخشی از مسیرن؛ یه بچه وقتی راه میره، صد بار زمین میخوره ولی ادامه میده. هیچکس از همون اول حرفهای نیست. اشتباهات همون چیزایی هستن که بهت یاد میدن چطور قویتر بشی.
3 . لذت بردن از مسیر، نه فقط رسیدن به هدف؛ اگه قراره فقط وقتی خوشحال بشی که به هدف نهاییت برسی، نصف عمرت رو ناراضی خواهی بود. اما اگه به مسیر به چشم یه ماجراجویی نگاه کنی، هر لحظهاش برات ارزشمند میشه.
4 . اعتقاد به سیر تکامل؛ همه چی مرحلهبهمرحله جلو میره. همونطور که یه دونه گندم یهشبه خوشه نمیشه، مهارت و پیشرفت هم زمان میبره. این قانون کائناته. اگه بهش اعتماد کنی و هر روز یه قدم برداری، یه روزی از خودت تعجب میکنی که چقدر پیشرفت کردی.
——————
خاطرهای از بازار املاک: از شکست تا حرفهای شدن
اولین باری که وارد دنیای معاملات املاک شدم، فکر میکردم همهچی باید دقیق و بدون نقص باشه. دنبال “بهترین” معامله بودم. یعنی چی؟ یعنی همیشه میخواستم یه خونهای پیدا کنم که هم ارزون باشه، هم لوکیشن عالی داشته باشه، هم سرمایهگذاری خوبی باشه، هم سریع فروش بره.
نتیجه چی شد؟
انقدر دنبال “بهترین فرصت” بودم که هیچ حرکتی نکردم.
چندین معامله خوب رو رد کردم، چون احساس میکردم یه گزینه بهتر هم وجود داره. اینطوری ماهها گذشت و وقتی به خودم اومدم دیدم قیمت ملکها کلی رفته بالا و همون فرصتهایی که قبلاً خوب به نظر نمیرسیدن، حالا دور از دسترس شده بودن!
اینجا بود که فهمیدم کمالگرایی داره منو عقب نگه میداره.
یه روز یکی از مشاورای املاک قدیمی بهم گفت:
“بزرگترین ضرر توی این کار، اینه که هیچ کاری نکنی! هیچ معاملهای کامل نیست. ولی اگه یه قدم برنداری، همیشه عقب میمونی.”
از اون روز یه تصمیم گرفتم:
• بهجای اینکه دنبال یه معامله بدون نقص باشم، دنبال یه معامله منطقی و رو به رشد باشم.
• از اشتباهاتم درس بگیرم، ولی نزارم منو از حرکت بندازه.
• لذت ببرم از این مسیر، از مذاکره، از یاد گرفتن، از بالا و پایینهای این کار.
بعد از یه مدت دیدم که اعتمادبهنفسم برگشته، جرأتم بیشتر شده و مهمتر از همه، توی کار رشد کردم. حالا نهتنها یه معاملهگر املاک بودم، بلکه یه آدمی بودم که میدونست چطور تصمیم بگیره، بدون اینکه خودش رو با وسواس فلج کنه.
نتیجهگیری؛ حرکت کن، حتی با نقصها
■ منتظر کامل شدن نباش، فقط شروع کن.
■ اشتباهات و ضررها، جزئی از مسیر رشد هستن.
■ هر روز یه قدم کوچیک بردار، چون قوانین کائنات بر اساس تکامله، نه جهش یهشبه.
■ مهمترین چیز اینه که مومنتوم رو از دست ندی. حتی اگه یه روز افت کردی، فرداش دوباره پاشو و ادامه بده.
موفقیت، توی حرکت دائمیه، نه توی رسیدن به یه نقطه ایدهآل خیالی.
و چطوری میتونی حرکت دائمی داشته باشی وقتی همیشه از مسیر لذت ببری و توی مومنتوم مثبت باشی
به نام خدایی ک بی حساب می بخشد، فراتر از تصورم میبخشد وقتی من حرکت میکنم
سلام ب شما دوست خوبم محسن جان
خیلی از کامنت تون لذت بردم، ماشاله ب این درک و آگاهی، ب قول استاد این کامنت ها رو توی بهترین کتاب های موفقیت هم نمیشه پیدا کرد.
دوست خوبم میخوام هم ردپایی از خودم بنویسم، هم تایید کنم حرف های شمارو، هم الگویی بشم ک درسته، هم فکتی بسازیم ک بهتر قوانین رو اجرا کنیم
کمال گرایی، نترسیدن و شروع از همون جایی ک هستی، همون هنری ک در همین لحظه داری، همین محصولی ک همین الان برای ارائه داری.
مثلا پارسال من مغازه مو با دو ردیف جنس از قفسه هام شروع کردم، میدونید بیشتر بحث کمال گرایی برمیگرده ب نداشتن عزت نفس درون، ب توحیدی عمل نکردن، ب مهم بودن نظر مردم راجع ب ما و بیزنس ما، می گیم چی پیش خودش فکر کرده ینی ما برا دو ردیف جنس بیایم مغازه تو؟ پاشو جمع کن بچه جون، مگه کاسبی مسخره بازیه بچه بازیه؟
باید بری یه مغازه بزرگ تو دل محل بزنی( مغازه من 10 متری، عقب نشینی، جلوش یه درخت بزرگ ک دیدش رو گرفته بود، همیشه هم ی ماشین جلوش پارک بود) باید کلی بنر و تابلوهای رنگی بزنی( من هیچ تابلویی نداشتم فقط ی نوار ال ای دی انبه ای زدم ب شیشه ام) باید چندسال خاک شو بخوری تا ب درآمد برسی( من بعد از چند ماه ابتدایی ب ورودی 30 میلیون در ماه رسیدم) باید تجربه این کارو داشته باشی( من بعد از استعفا از شرکت از پشت میز شرکت رفتم مغازه خودم)
خدا شد مشاور من، رئیس من، ایده پرداز من، خدا برام دونه دونه مشتری می شد، با چنان عشقی از همون دو ردیف مغازه من خرید میکردن، یه افرادی از ناکجاآباد هدایت میشدن ب مغازه ام ک فقط کار خودش بود، و این نشونه های کوجیک دلگرمم میکرد، یادمه فقط یه بار چندتا پسر بچه اون محل از جلوی مغازه ام رد شدن و گفتن اوه اوه چقد شلوغه چقد جنس داره ولی من گذاشتم ب بچگی شون ب شیطنت پسربچه بودن شون، و چند ماه بعد همون پسربچه ها اومدن و رد شدن و گفتن ماشاله و مشتری من شدن.
ذهن ما فکر میکنه ک وااای الان با ین محصولت با این کار ابتدایی ات مسخره میشی، چی پیش خودت فکر میکنی؟ تو این بازار رقابتی، تو این رقیبان قدر و حرفه ای تو چه حرفی برای گفتن داری؟ می ریم سراغ مقایسه خودمون و ناامید می شیم و ب این فکر نمی کنیم ک همه از اول عالی نبودن ینی هیچ کس از اول حرفه ای و عالی نبوده اون فقط شروع کرده و ادامه داده و ادامه داده.
من مغازه مو بستم بعد از یک سال تجربه و بزرگ شدن و مولد بودن، رفتم پیِ دنبال عشق و علاقه گشتم و گشتم، رسیدم ب نقاشی روی ماگ، پول از حساب پس اندازم برداشتم، یک سری ماگ زدم، پیج اینستا زدم، خدایا یه سوال من باید خودمو پرزنت کنم، من باید بفروشم و کارم رو پیش ببرم، میخوام محصولم رو جایی عرضه کنم، چ کنم؟
جواب : برو کوه روی سکویی حضوری بفروش، همون کوهی ک آهو یار دارد… عه نه چیزه. همون کوهی ک همیشه میری و کلی دوست و آشنا داری،الان ب عنوان دست فروش برو.
نمی دونید من چقد نجوا داشتم از مسخره شدن، از اینکه وقتی پارچه مو پهن کنم پسرای جوون رد شن، پارنترای نایس رد شن، چه فکری در مورد من میکنن.
من چی به ذهنم گفتم، عزت از آن خداست، خدا رفیع الدرجات عه، من سرم پیش خدام بالا باشه مردم کی ان دیگههههه!؟؟ گفتم خدایا میخوام قدرت توحید رو بهم نشون بدی، بهم بگی کسی ک توحیدی عمل میکنه چقد عزت داره. کسی جرئت نداره چپ نگاش کنه.
روز اول رفتم، پارچه رو پهن کردم، با اعتماد بنفس و خوشحالی درون ماگ هام رو چیدم، خودم ب همه سلام و روزبخیر میدادم، با تحسین و تشویق ها دلگرم میشدم، خودم ب آشناها سلام میدادم و سرم بالا، سینه سپر.با اعتماد بنفس ب محصولم نگاه میکردم، بارها و بارهااا ب خودم آفرین و دمت گرم گفتم، ب خودم افتخار کردم ک عرضه داشتم ک محصول خودم رو بیام پرزنت کنم، خودم عشقم رو پرزنت کنم نه اینکه پول بدم ب کسی پیج اینستای منو تبلیغ کنه، من اصن فعالیت خاصی تو اینستا ندارم، ب هیچ کس حتی خواهر خودمم نگفتم منو فالو کن، چ برسه بگم کامنت و لایک بده.
روز اول گذشت و من انقدر تحسین و تشویق دیدم، کلی از درون انگیزه گرفتم، عزت نفس ام رو واقعی ساختم. باورتون میشه من کارهام ایرادات جزئی داشت، و رنگ هاش پخش شده بود یه جاهایی، ولی مشتریا اصلا هیچ کدوم ندیدن، یکی شون هم ک متوجه شد ولی چیزی نگفت من گفتم این یه کم پخش شدگی داره گفت عزیزم اصلا اشکال نداره کارِ دست عه، ینی قیافه من وااااات خدای من چ میکنی، من میگفتم اینا رو هیچ کس نگاهم نمیکنه چ برسه بخره.
من کوله مو پر از لیوان کردم، بسته بندی خاصی نداشتم، 7 هزار تومن مشمای ساده سفید مات خریدم حدود 20 تا ذهنم میگفت حالت خوشه ها بسه بسه زیاد برندار الکی می مونه ، ک فروشنده شون بهم گفتن داری می شمری منم گفتم بله زیاد نمیخوام.
رو اول فروش 6 عدد، ورودی مالی از کسب علاقه ام 1 میلیون. و رفتم ماگ های جدید و رنگ و قلمو خریدم، هزینه شد برا ارتقای کارم. توی 5 ساعت، من فقط داشتم از طبیعت لذت میبردم و مشتریا خودشون می اومدن و میخریدن. خدا منو با 5 هزار فرشته کمک کرد، ب یاریم اومد.
روز دوم باز نجوا، کی میخواد بخره، اون هفته شانس اوردی، بگیر بخواب، 3 ساعت می کوبی میری ک چی بشه، نه من باید ادامه بدم، نباید بترسم، تو ادامه دادن عه ک نتیجه می گیرم. خدای من همون خدای هفته ی پیشه.
نتیجه روز دوم رو بگم خدمتتون ؛)) معجزه ی الله رو ببنید آخه، توی 3 ساعت و نیم 15 فروش، ورودی مالی 2 میلیون و 600.
روز دوم پرفروش تر، با عزت نفس تر، مشتری های بسیااار هماهنگ با فرکانسم، چه ارتباطات عالی ساختم من، چقدررر تحسین تشویق شدم، چقدر ایده گرفتم از مشتری ها، یه همکار تواین زمینه ک تقریبا اول هستن تو تهران اومدن و شماره شون رو دادن و گفتن بهم پیام بده، یه اقایی گفتن 200 تا پرسنل دارم میخوام براشون لیوان با آرم شرکت مون بزنم، یه نقاشی ماهر دیگه گفتن برند تو بزن، خودت و کارت رو ارزشمند بدون قیمت بالاتر بزار، حرفه ای شو تو علاقه ت، ی خانمی گفتن من عشق رو می بینم تو ماگ هات، توطرح هات، و کلی حرف های آگاهی بخش زدیم.
اینا نشانه است دوست خوبم، حالا اگرم یه پیشنهاداتی داده شده من بهش نمی چسبم، رها هستم و فقط نشونه ای از طرف خدا می بینم، ک آره میشه، من فقط قراره چند وقت اینجا باشم بعدش قراره ب جاهای بهتری برسم، راحت تر و لذت بخش تر ثروت بسازم، کارای جدیدی ک میزدم با هدایت الله ب خودم بااارها گفتم اینا باید تو گالری های تهران گذاشته بشه انقد زیبان، کلیییی خودمو تحسین کردم، و قیمت بالاتری میزارم. دیشب ب مامان و بابا و آبجیام وقتی گفتم انقد فروش داشتم میرقصیدم و بغلشون کردم و گفتم بابا دخترت امسال پولدار میشه ؛)) برو حالشو ببر. کلی ب خودم تبریک گفتم تبریک ب خودم تبریک ب همه.
وقتی از علاقه ات پول بسازی سوخت حرکتت میشه ک هر کوهی رو جابجا کنی، برای من کوه رفتن سخت نیست، بلکه بسیاااار لذت بخشه بسیااار قابل افتخاره ک از علاقه ام دارم خلق ثروت میکنم و مولد هستم، این حرکت رون این هدف داشتن، برنامه داشتن، این عالیه، دوستان لطفا عمل کنید ب ایده هاااااا. بعد اون وقت معجزه های الله رو می بینید. احساس میکنم دارم وارد سیکل تصاعد میشم، این خدا خیلی خوبه، ایده هاش خییلییی جوابه، چی بگم اوس کریم، فقط میگم دمت گررررم.
از کامنت تون و هم پاسخی ک برای دوست مون نوشتین کلییی درس یاد گرفتم، ازتون ممنونم واقعا، این دوره جدید چه کردهههه با دوستان ، انشاله منم در زمان مناسبش این هدیه ی الهی رو از خدا دریافت میکنم. همه می ترکونیم انشاله امسال سال خیلی خوبیه خیلی دلم روشنه.
چقدر این حرفات پر از انرژی، امید و توکل بود! واقعاً کیف کردم از خوندنش، از اون جنس نوشتههایی بود که تا تهش رو با لذت میخونی و آخرش دلت میخواد یه نفس عمیق بکشی و بگی: “آفرین! همینطوری برو جلو!”
■تو توی حرفات یه چیزی رو خیلی قشنگ نشون دادی: “حرکت کن، نترس، بسپار به خدا، نتیجه خودش میاد.” این جملهها شاید کلیشهای به نظر برسه، ولی وقتی یکی مثل تو از تجربه واقعی خودش میگه، آدم میفهمه که اینا فقط حرف نیست، واقعیته!
□ داستانت یه درس بزرگ داره: منتظر نباش تا همهچیز کامل بشه، از همون چیزی که داری شروع کن. مغازهتو با دو ردیف جنس زدی، لیواناتو بدون بستهبندی حرفهای فروختی، ولی نتیجه گرفتی. چرا؟ چون با عشق، اعتمادبهنفس و باور جلو رفتی. اونایی که منتظر شرایط ایدهآل میمونن، معمولاً هیچوقت شروع نمیکنن. ولی تو نشون دادی که میشه توی مسیر رشد کرد، بهتر شد، بزرگ شد.
●●یکی دیگه از چیزایی که توی حرفات درخشید، حضور خدا توی تکتک لحظاتت بود. چقدر قشنگ گفتی که خدا شد مشاور و ایدهپرداز و راهنما. این یعنی ایمان واقعی، یعنی توکل عملی، یعنی دیدن نشونهها و دلگرم شدن. و خب، نتیجهش هم واضحه: “معجزه پشت معجزه.”
○○حالا چیزی که از تو یاد گرفتم اینه که اگه آدم به ایدههاش عمل کنه، خدا راهو باز میکنه. فرقی نداره مغازه باشه، فروش لیوان باشه، نقاشی باشه، یا هر کار دیگهای… مهم اینه که حرکت کنی و نترسی. تو فقط حرکت کن، خدا بقیهشو ردیف میکنه.
دمت گرم رفیق، این انرژی و این داستان قشنگتو باید بیشتر از اینا بقیه هم بشنون. ادامه بده، مطمئنم قراره به جاهای خیلی خفنتری برسی!
امسال بهتر از اونی هست و خواهد بود که فکرشو میکنی.
چقدرررر خوشحال شدم وقتی از فروشات گفتی وقتی از اون مغازه ی قبلیت گفتی
یاد خودم افتادم آخه خودم هم برای بالابردن عزت نفسم پارسال از این کارا کرده بودم
برای من خیلیییییی سخت بود اما انجام دادم و دیدم اتفاقا چقدرم خوب چقدرم باحال
اما اون قدم کلن دو سه بار شد بعدش شد مغازه :)))
اما همون قدم کوچیک منو به جایی رسوند که تونستم کلی کارای دیگه بکنم و الان میتونم بگم که میخوام برم تو مترو آگهی تبلیغاتی انجام بدم :)) یعنی الان خیلی کمتر نظر بقیه برام مهمه ، بابا اصلا بقیه کی باشن برو عششششق کن
خیلی خیلی خیلی تحسینت کردم و خیلی خوشحالمون کردی
و به نظر من بزرگترین دستاورد این حرکتت بالا رفتن اعتماد به نفس و عزت نفسته
همین الان مطمئنم 100 پله رفتی بالا
برای خودم که از همون حرکتا شروع شد،
اینقدر که خود من درگیر کمالگرایی بودم و نظر دیگران برام مهم بود اما یاد آموزش بوکس افتادم روزی که اومدم تهران با اولین ایده شروع کردم
آموزش تو پارک با تیر چراغ برق :)))
معروف شده بودم به آموزش با تیر چراغ برق
انصافا هم جواب میداد
و بعدش رسیدم یعنی خدارسوند منو به دو تا از بهترین باشگاه های تهران
،
خیلی جالبه
تو اولین قدمی که بهت گفته میشه بر میداری که با شرایط فعلیت سازگاره فقط ایمان میخواد شجاعت میخواد اولشم ذهنت کلییی بازی در میاره بعد که قدم بر میداری و نتیجه میده باورت قوی تر میشه و خواستت و توقعتم میره بالا،
الان صد در صد با این دو باری که رفتی اونجا این خواسته در تو شکل گرفته که یا خودت یه فروشگاه داشته باشی یا مثلا بتونی به صورت عمده بفروشی به مغازه دار ها اصلا به این فکر کن که داری به صورت عمده سفارش میگیری و میفروشی و حتی نیرو استخدام کردی
یا هرچی که الان خواستش تو وجودت شدت گرفته رو بسازش و حسش کن با توجه به تضادهایی که بهش بر میخوری به خدا خیلیییی زود و راااحت برات اتفاق میفته،
البته خداییش کوهم خیلییی حال میده ها ولی خب برای شروع خوبه و کافیه،
انشاالله میترکونی به زودی و خبر های خیلی خوبی ازت میشنویم،
فقط تا میتونی خودتو باور کن محصولتو باور کن،
تو کار صنایع دستی همش احساسه یعنی وقتی داری کارتو انجام میدی اصلا غرق شو تو کارت بزار سیمت وصل شه به خدا ، برات شاهکار میکنه تو نقاشیات،
هر وقت خودت محصولتو دیدی و گفتی به به عجب چیزی شد، دقیقا همین بازخوردو از مشتریها میگیری و باور و اعتماد خودتم به محصولت بیشتر میشه
و البته همه چیز تکاملی برات رخ میده ،
چون از صنایع دستی و نقاشی حرف زدی کلی ذوق کردم و کلی هم خوشحال شدم
انشاالله به زودی کارگاه تولیدی خودت و کلییییی شادی و لذت و موفقیت
ازتون ممنونم برای تحسین ها و انرژیی ک فرستادین، واقعا خوشحال شدم.
دوست خوبم برای من بار اول و دوم خیلی سخت بود، ولی فردا ک میخوام برم اصن براش ذوق دارم، این ذهن من بود ک میگفت مسخره میشی ولی من فقط و فقط تحسین شدم و عشق دریافت کردم، من خدا رو تو تک تک لحظاتم دیدم، خدا قدرت توحیدش رو ب رخم کشید، ب رخ ذهن و نجواهام کشیدم این خدا رو.
تمام اون معاشرت ها صدها پله عزت نفس منو درونی ساخت، احساس لیاقت منو درونی رشد داد ک هیچ کار دیگه ای نمیتونست این اعتمادبنفس رو در من بسازه، من عاشق معاشرت کردن و هم صحبتی با آدمهای مختلف هستم، ولو از هر آدمی یه جمله یه تجربه معاشرت تو ذهنم بمونه و بعدش از هم گذر کنیم. و ب چشم می دیدم افرادی ک مشتری من میشن هم فرکانس من هستم پس من اصلا زوری نمیزنم فقط و فقط لذت میبرم.
میدونم این قدم های اولیه اس و حتما ب زودی آسان میشم برا آسانی و لذت های بیشتر، همین دیروز قبل از اینکه من عکس ماگ هامو بزارم تو پیجم 3 تاش آنلاین فروش رفت و من براشون پست کردم، نمی دونید من چقد این لحظه پست کردن رو تصور کرده بودم ک برای مشتریم دارم کاری ک علاقه دارم بهش رو ارسال میکنم.
علی جان تمرین آگهی بازرگانی رو من توی مترو هم قسمت خانمها و 2 بار هم واگن آقایون انجام دادم ؛)) خیلییی قدرت داد ب من، و اصلانم نگران نباشید من تحسین شدم، البته یه پسرهایی بودن میخواستن پارازیت بندازن ولی من صاف ب چشماشون زل زدم و اونا ساکت شدن هههه. پس پرقدرت برید جلو و انجامش بدین، ب خدا بگین خدایا فقط جمله اولش با من بقیه اش با تو، تو ذهن تون بگین من فقط میخوام یه قانون درخواست رو انجام بدم، فقط جمله اول ک سلام من میخوام یه تمرین انجام بدم، بعدش با قدرت ادامه میدین و خودتون ب چشای افراد نگاه میکنید.
عشق و علاقه ام ب این کار زیاده، حس رضایت قلبی دارم از خودم از زندگی، انقدر زیاده ک صب ساعت 6 بیدار شدم گفتم پاشو بشین ماگ بزن، نشستم پشت میزم و باعشق انجامش دادم، خدایا چقد خوبه وقتی تو کاری هستی ک دوستش داری، عشق شو داری، واقعا چقد حال میده. اصن فکر کردن ب گذشته منو می ترسونه. آزادی آزادی چه نعمتیه خداااا
دقیقا وقتی طرح های الهامی رو میزنم میفهمم ک این کارا خاصه، چون از ایده های خداس، قشنگ میفهمم ک کار هدایته، اعتبارش ب من نمی رسه. و وقتی طرحامو میزنم میگم خدایا اینا مگه میشه فروش نره، و خودمو میزارم جای مشتریام و کلی خودمو تحسین و تشویق میکنم :)))
و بله همون تحسینارو صدبرابرش رو از مشتری هام دریافت کردم. و در آینده قراره چ شودددد؛) این خدا و هدایت هاش کار نمیکنه شاهکار میکنه خوشبحال هرکسی وصله ب آگاهی خدا و از تقلب های خدا استفاده میکنه، چون ایده های الله خیلییی جوابه.
علی جان ازتون ممنونم خداروشکر برای چنین دوستان متعهد و توحیدی ای، برای شما آرزوی موفقیت و سلامتی و ثروت دارم، من هم برای تعهد برای بهبود شخصیت تون، برای خلق ثروت آسان و تمام حرکت ها برای تغییر شخصیت و باورهاتون رو تحسین میکنم و کلی ازتون یاد می گیرم.
مرسی که اینقدر قشنگ و منظم برام نوشتی و نکته های خیلی خوبی گفتی،
خیلی تحسینت کردم و میکنم، این کار وااااقعا شجاعت میخواد، به خصوص برای کسی که تا به حال حتی بهش فکر هم نکرده بوده،
اما به نظرم خیلیییی باحاله اتفاقا :)))
همش به خاطر این پیش فرضاست،
چقدررررر خوشحال شدم که فروش اینترنتیت هم اتفاق افتاد خدارو شکر خدارو شکر،
انشاالله هر روز بیشترو بیشتر و بهتر
در مورد معاشرت و صحبت کردن با آدم ها
این خودش یکی از ترسهای قبلی من بود،
اما به شدت هم تمایل داشتم بهش ،
و خدارو شکر منم خیلیییی توش بهتر شدم، و من هم واقعا برام لذت بخشه صحبت کردن با آدم ها و فهمیدنشون و بازخورد مثبت بهشون دادن، و روابط خوب و اقعا نعمته و خیلی ارزشمنده و حس خیلی خوبی داره وقتی عشق توی آدمهارو میبینی اونم به خاطر نگاه مثبت و عشق درونی خودت،
مرسی بابت نکته ای که تو تمرین آگهی بازرگانی گفتی ،چقدر تحسینت کردم که انجامش دادی واقعا دمت گرم، و آره برام مثله رفتن تو رینگ میمونه، میرم تو دلش حلش میکنم :)))
،در مورد کارت
خدارو شکر، اصلا همین اصله داستانه که تک به تک لحظه های زندگیتو لذت ببری و خدارو شکر که علاقتو حداقل در این لحظه پیدا کردی و اینها خیلی خبر های خوشحال کننده ایه،
و تحسین برانگیزی که تونستی کمالگرایی رو بزاری کنار و اقدام کنی و اصلا کاری به نتایج بعدش نداریم همین که امروزت این لحظتو داری با احساس خوب و لذت و رضایت میگذرونی این یعنی زندگی این یعنی مسیر درست
و نتایج هم میاد
صنایع دستی عاااالیه
هم روح خودتو نوازش میدی هم روح مردمو
هم خودت لذت میبری هم از خوشحالی مشتریت لذت میبری
و من خودم توی محصولات هنریمون این باورو ساختتم که اصلا هروقت مشتری هامون حالشون نامیزون باشه، بیان و فقط بشینن به محصولات ما نگاه کنن حالشون خوب میشه
چون خودم هم همین حس رو داشتم
و این باور یه من حس خوبی میداد و چون حس میکردم که کارهامون واقعا ارزشمنده و داره یه کار مهم تو زندگی آدما انجام میده، و دقیقا من این حرفو از مشتری ها میشنیدم و همین بازخوردو میگرفتم،
بازی خیلی باحاله
هر چی تو ذهنت بسازی برات اتفاق میوفته به شرط اینکه بتونی احساسش کنی و باورش کنی
برات آرزوی رضایت مندی در تمام جنبه های زندگی در تمام لحظات زندگیت میکنم،
میدونی تا نوشتتو خوندم سریع یاد یه چیزی افتادم تو ورزش خودم
به طرز عجیبی من تو رشته ی ورزشی خودم کمالگراگونه عمل نکردم
نمیدونم چی شد که من رسیدم به جایی که همش هی فکر میکنم باید حتما بی نقص باشم تا شروع کنم یا حتما باید از همون اول مثلا محصولمو با فلان قیمت عرضه کنم یا مثلا اگر یه فیلمی یا یه عکسی میخوام از خودم بگیرم حتما باید تو پرفکت ترین حالت ها باشه چرا ؟
به خاطر نظر دیگران با خاطر طمع
حالا
من گفتم ای کاش چالش های کسب وکاری و شروع یه بیزینس تو حوضه ی مورد علاقم مثل مبارزه هایی بود که مثلا استاد یا منیجر اعلام میکرد که فلان تاریخ باری داری و تو باااید آماده بشی و هر طور شده بری اون بازی رو انجام بدی یعنی مجبوری پا رو ترسهات بگذاری مجبوری ذهنتو کنترل کنی و بری و انجامش بدی
من همیشه نیمدونم اینم شاید به خاطر نظر دیکران یا تایید نظر استادم بود که اولین نفری بودم که اعلام میکردم میخئام مبارزه کنم و به محض این هم که بازی اعلام میشد من پیش قدم میشدم
اما میدونی
هر چی که بود باعث شد من تبدیل بشم به کسی که خودم دنبال مبارزه بودم خودم دنبال چالش بودم یعنی واقعا بعضییامون حتما باید یه زور بالا سرمون باشه یا
من خودم بهتره بگم یک مربی باید بالای سرمون باشه که از اون کمالگرایی اولیه عبور کنی و ساخته و پرداخته بشی
وقتی یه مربی بالا سرت باشه تو مجبوری که تمرینو درست انجام بدی تو مجبوری اقدام کنی
و الان ارزش یک مربی رو تو زندگیم بهتر میفهمم
حالا تو همین بحث کمالگرایی خب نمیدونم این باور کامل و بی نقص بودن چطور در من به وجود اومده اما خدارو شکر به خاطر مربی مثل استاد تو دوره عزت نفس و حل مسایل و احساس لیاقت خیلی بهتر شدم
اما هرچی ضربه میخورم از همین کمالگرایی وحرکت نکردنه
و مرسی که کامنت تو این موضوع رو دوباره به یادم آورد که
حرکت کن حتی با نقص ها
منتظر کامل شدن نباش حتی با نقص ها
اشتباهات جزیی از مسیر رشد هستن
هر روز یک قدم کوچک بردار چون قوانین جهان بر پایه ی تکامله نه جهش یک شبه
مهمترین چیز اینه مومنتوم رو از دست ندی حتی اگر یک روز افت کردی فرداش پاشو و ادامه بده
موفقیت توی حرکت دائمیه نه توی رسیدن به یه نقطه ایده آل خیالی
حالا چطور میتونم حرکت دائمی داشته باشم وقتی همیشه از مسیر لذت ببرم و توی مومنتوم مثبت باشم
چقدر زیبا و عمیق حرف زدی، انگار همین الان دارم با یه آدمی حرف میزنم که هم آگاهی داره، هم تجربه، و هم دلش میخواد یه تغییری توی مسیرش ایجاد کنه. اینکه خودت فهمیدی کمالگرایی چطور داره جلوی حرکتت رو میگیره، خودش یه قدم بزرگه. اما حالا وقتشه که بدونی چطور میتونی ازش عبور کنی و حرکت دائمی داشته باشی.
1. اصل تکامل در جهان: هیچ چیز یکشبه کامل نمیشه
ببین، قانون تکامل یکی از قویترین قوانین کائناته. یعنی هیچ چیزی ناگهانی و بینقص به وجود نمیاد. حتی طبیعت هم اینطوری کار میکنه. یک درخت بزرگ، از یه دونه شروع کرده. اول یه جوانه کوچیک زده، بعد شده یه نهال، بعد شاخه داده، بعد برگاش سبز شده، و بعد از سالها تبدیل شده به درختی که حالا به چشم میاد.
تو هم مثل اون درختی! نباید انتظار داشته باشی که از همون اول توی هر کاری بینقص باشی. چون قانون دنیا اینه که “رشد مرحلهبهمرحله اتفاق میافته، نه یهویی.”
2. اشتباهاتت، معلمهای تو هستن
کودکی رو تصور کن که تازه داره راه رفتن یاد میگیره. بارها زمین میخوره، اما باز هم بلند میشه و دوباره تلاش میکنه. چون اون کودک هنوز گرفتار کمالگرایی نشده! هنوز نگران این نیست که “نکنه دیگران مسخرهام کنن؟”، یا “اگه بیفتم یعنی شکست خوردم؟”. نه! فقط تمرکزش روی بلند شدن و ادامه دادنه.
》حالا سوال اینجاست: چرا وقتی بزرگ میشیم، این روند طبیعی رو فراموش میکنیم؟
چرا وقتی یه ایده جدید داریم، یه کسبوکار میخوایم راه بندازیم، یا میخوایم یه مهارت یاد بگیریم، انتظار داریم از همون اول بینقص باشیم؟
اشتباه کردن، بخشی از یادگیریه، نه نشونه ناتوانی.
3. مومنتوم از دست نره! حتی با قدمهای کوچک
اگه به مسیرهای طولانی نگاه کنی، میبینی که مهمترین چیز، سرعت زیاد نیست، بلکه ثبات در حرکته.
یعنی چی؟
یعنی هر روز، حتی یه قدم کوچیک هم که شده بردار. مهم نیست اون روز انرژی داری یا نه، مهم نیست انگیزه داری یا نه، حتی اگه فقط 5 دقیقه وقت گذاشتی، باز هم از توقف بهتره.
چرا؟
چون توقف باعث میشه “نیروی اینرسی” تو رو عقب بندازه. همونطور که شروع کردن یه کار سختترین قسمتش هست، دوباره راه افتادن بعد از توقف هم خیلی سخته. پس نذار که کلاً بایستی. اگه یه روز حوصله نداشتی، حداقل یه کار کوچیک انجام بده که تو رو توی مسیر نگه داره.
4. لذت بردن از مسیر، کلید حرکت دائمیه
چرا توی ورزش کمالگرا نبودی، اما توی کسبوکار هستی؟ چون از ورزش کردن لذت میبردی. چون اون چالشها رو یه بازی میدیدی، نه یه آزمون مرگ و زندگی. اما توی کسبوکار، شاید بیشتر از نتیجه ترسیدی، شاید بیشتر به فکر نظر بقیه بودی، شاید میخواستی از همون اول قهرمان باشی.
□□□ راهحل چیه؟
باید راهی پیدا کنی که از مسیرت لذت ببری، نه فقط از نتیجه.
مثلاً:
• اگه داری یه پروژهای رو شروع میکنی، به خودت جایزههای کوچیک بده.
• به جای فکر کردن به نتیجه بزرگ، از کوچیکترین پیشرفتها ذوق کن.
• مسیر رو برای خودت فان کن، مثل همون مبارزههایی که ازشون لذت میبردی.
●○●5. آخرش چی؟ موفقیت واقعی یعنی چی؟
موفقیت این نیست که یه روز به یه نقطهای برسی و بگی “خب، دیگه من کامل شدم.” نه! موفقیت یعنی تو در حال رشد باشی، در حال حرکت باشی، در حال تجربه کردن باشی.> چون این برخلاف قوانین جهانه.
پس یادت باشه:
》 هر روز یه قدم بردار، حتی کوچیک.
》منتظر کامل شدن نباش، چون هیچوقت اون لحظه کامل مطلق نمیاد.
》 از مسیر لذت ببر، چون موفقیت یعنی حرکت، نه رسیدن به یه نقطه خیالی.
==>>> این بار، به چالشهای کسبوکار مثل یه مبارزه نگاه کن. همونطور که توی ورزش با قدرت میرفتی جلو، حالا هم بدون معطلی حرکت کن.
مهم نیست چقدر خوب باشی، مهم اینه که حاضری وارد زمین بشی و بازی کنی!
هر روز تلاشم اینه که برم تو دل ترسهام و برم تو دل کمالگرایی هام
حتما به نکاتت توجه میکنم و عمل میکنم
آره من باید یاد بگیرم حتی به خاطر حرکت هایی هم که برام نتیجه ی مالی نداره ولی درجهت رشد و پیشرفت کارمه به خودم جایزه بدم
مگه من وقتی اولین مسابقه رو بردم جایزه پولی بهم دادن؟
یا وقتی تونستم یک تکنیک رو درست اجرا کنم و توش به مهارت برسم جایزه پولی هم دادن؟!
ولی مدال بود، تشویق بود،
حالا هم من باید با هر بار پیشرفت کردنم با هر بار قدم برداشتم با هربار کار شجاعانه انجام دادنم به خودم جایزه بدم و از قبلش برای خودم جایزه تعیین کنم تا انگیزم برای حرکت کردن بیشتر بشه،
و البته که تو همین چند روزه کلییییی رشدوپیشرفت داشتم و پر از شور شوق و انگیزه هستم خدارو صد هزار مرتبه شکر
چقدر زیبا و عمیق نوشتی! کاملاً درسته، رشد و پیشرفت همیشه یه چیز ملموس و مالی نیست، خیلی وقتا خود اون احساس موفقیت، اعتمادبهنفس و رضایت درونی ارزشش از هر جایزهای بیشتره.
اینکه یاد گرفتی برای هر قدمی که برمیداری خودتو تشویق کنی و جایزه بدی، یه نشونهی بلوغ ذهنی و خودآگاهی بالاست. این یعنی دیگه وابسته به تایید بیرونی نیستی و خودت، خودتو به رسمیت میشناسی و به پیشرفتات ارزش میدی. این فوقالعادهست!
و اینکه گفتی تو دل ترسهات و کمالگراییهات میری، دقیقاً همون چیزیه که باعث رشد واقعی آدم میشه. چون شجاعت یعنی انجام دادن کار، حتی وقتی میترسی. این مسیر، همین چند روزه که نیست، اما چیزی که واضحه اینه که تو با قدرت توی جادهی درستی قدم برداشتی و داری حسابی رشد میکنی.
خوشحالم که اینقدر شور و شوق داری، این یعنی داری با تمام وجود زندگی میکنی! ادامه بده، هر قدمی که برداری، حتی اگه کوچیک باشه، تو رو یه قدم به نسخهی قویتر و بهتر خودت نزدیکتر میکنه.
تجربهای که میخوام باهاتون در میون بذارم، در مورد کشف باور های پر قدرت درونیه
من از بچگی به خاطر از دست دادن پدر و مادر، احساس میکردم ضعیف و ناتوان هستم. فکر میکردم چون کسی رو ندارم که ازم حمایت کنه، نمیتونم از حقم دفاع کنم و همیشه باید تابع برادرانم باشم و نمیتوانم در زندگی موفق باشم .
اما یه روز تصمیم گرفتم این باور رو تغییر بدم. با خودم گفتم: “من قوی هستم، حتی بدون پدر و مادر. خدا با منه و من میتونم از پس مشکلات بربیام.” این تغییر نگرش، شروع یه تحول بزرگ در زندگیم بود.
بعد از اون تصمیم، دیگه نذاشتم ترسم من رو کنترل کنه. به دنبال استقلال رفتم و از شرایطی که من رو محدود میکرد، فاصله گرفتم. این کار آسون نبود، اما ارزشش رو داشت.
و با گذشت زمان خیلی از استعداد ها و اهدافم رو پیدا کردم و کمکم متوجه شدم که چقدر باورهای پر قدرت درونی دارم که قبلا ازش بیخبر بودم و باعث شدن جلو پیشرفت کردن من رو بگیرند
و حالا برادرم و بقیه اعضای خانواده باهام خیلی محترمانهتر رفتار میکنن و من احساس امنیت و آرامش بیشتری دارم. همچنین با توجه به سن کمی که دارم و نسبت به هم سن و سال های خودم و حتی بزرگ تر از خودم که آرزوشون بود مستقل باشن من تونستم با شکست اون باور تنها زندگی کنم و یک خونه فوق العاده زیبا و کامل برای خودم داشته باشم.
این تجربه به من یاد داد که مهم نیست چه گذشتهای داشتیم، مهم اینه که باور داشته باشیم که میتونیم قوی باشیم و زندگیمون رو تغییر بدیم و فقط کافیه اراده کنی و از هر موقعیت ،شرایطی که داری شروع کنی
سپاسگذار خداوندی هستم که من رو لایق این آموزه ها دونست
سلام و درود به استاد عباس منش عزیزم و مریم بانو و تمام دوستان گلم
امیدوارم همه دوستان در مومنتوم مثبت و رو دوش خدا باشند
استاد 3 سال پیش من که مستقل زندگی میکردم و اومد خونه پدرم ببینمشون گفتن کلیدهای خونه گم شده بودن و نمیدنستن کجا گم شده اند
مادر شک کرده گفته نکنه تو انباری زیر راه پله باشند چون بعضی موقعی کلیدا اونجا میمونند و این انباری فقط به اندازه بند انگشت یه درزی ازش مونده و عملا هیچ راهی نداره جز شکست در و قفل و باید کلید سازی بیاورند
من چون قبلا فیلم های فرار از زندان زیاد دیده بودم چکار کردم ، رفتم یه تیکه آینه شکسته آوردم ( بعدا که برای پسر دایی تعریف کردم گفت با موبایل هم میشد که عکس بگیری که گفتم این هم ایده خوبی بود بماند ) و دیدم بله کلیدها پشت در هستند این نصف کار رو رفتیم جلو
بعد چکار کردم رفتم گشتم از این منقاش های بزرگ تنوری که یکم از سیم های نازک ضخیم تر هستند بهشون میگن سیم حرارتی آوردم و بردم لای درز در انباری و به صورت یک ارتش تک نفره ، یک دست باهاش آینه رو گرفتم که ببینم کلیدها ک کجا هستند که این سیم منقاش رو تو زبونه در بندازم و بعد در رو بکشم
حقیقتش یک دست کم داشتم که فقط در انباری رو یکم بکشه و از خواهر کوچیکم خواستم کمکم کنه که یکم در رو بکشه برام چون من یک دست آینه رو گرفتم و یک دست منقاش تنوری
و بعد از 5 دقیقه تونستم این معامای دری که فقط به اندازه یه درز مونده رو باز کنم و پدرم خیلی تعجب کرد گفت این هم به عقل جن نمیاد که بتونه با این طریق دری که کلیدها پشتش بودن رو باز کنه
دوستان با این حل مسئله رو از نزدیک با چشم واقعی ببینید که چطور حلش کردم که شاید باورتون نشه چطور این در رو به شکل معجزه خدا من به حلش هدایت کرد
چون باور داشتم تونستم در رو باز کنم ، باز کردم شاید اگه کسی به من میگفت نمی تونی شاید از اول بخواد ناک اوت ام کنه ولی من مثل استاد اصلا تو کنم نمیره و برای حل مسئله انگیزه میگیرم اگه کسی به من بگه نمیتونی
استاد من قبل از آشنایی با قانون جذب ، همیشه دنبال حل مسئله بودم یعنی به زودی گیواپ نمیکنم و حل مسئله خیلی به اعتماد بنفسم کمک میکنه و همیشه این پشت باورهای هست که برای هر مسئله حتما یه راه حلی وجود داره
استاد این فایل ها با محصولات هیچ فرقی ندارد و قدر و ارزششون رو باید بدونیم
استاد تاج سری مرسی که هستی بی نهایت ازتون سپاسگزارم بابت این فایل های ناب و با کیفیت و بینظیر …
من بعد دیدن این فایل ها دیدم تو زندگی خودم خیلی از این مثال ها هست ولی خب 2 مورد خیلی واضح هنوز یادم هست که گفتم با شما استاد عزیز و دوستان گرامی به اشتراک بزارم
اولین مورد بر میگرده به رفیقم که بنده خدا سر یه مسئله ای خیلی حالش بد شد و من رسوندمش بیمارستان خیلی تپش قلب بالایی داشت که بیشترش از استرس بود خلاصه خیلی بی قراری که من حالم بد هست و دارم میمیرم و اینا بگو دکتر بیاد و بهم دارو بزنه دیدم منم رفتم گفتم دکتر اومد و یه چیزی بهش تزریق کرد بعد دیدم این خوابید بعد رفتم پیش دکتر گفتم این چی بود شما زدین بهش در کمال نا باوری گفت آب مقطر بود و اون چون فکر میکرد دارو گرفته آروم شد و خوابید تا چند روز پیش که با هم حرف میزدیم گفت آره اون شب چه دارویی بود بهم زد گفتم آب مقطر باورش نمیشد و هنگ کرده بود
دومین داستان بر میگرده به داستان خودم که سال 91 رفتم خدمت و همون سال خدمت شد 21 ماه
من تو ارتش خدمت میکردم تو ارتش معمولا خیلی پایه بازی هست یعنی به میزان قدیمی بودن پست و مقام میگری من اول که رفتم اونجا تو تبریز خدمت میکردم گفتم من میخوام ارشد آموزشی بشم دیدم همه گفتن نمیشه و اینا ولی خب این اتفاق برای من افتاد حالا بعد ها فهمیدم که از تاریخ به وجود اومدن اون پادگان من اولین فارس زبونی بودم که ارشد آموزشی اون پادگان شده بودم
بعد ها که سر یک سری مسائل من رفتم سمت پاسداری یعنی پست میدادم و بعدش که رفتم لب مرز یه چند ماهی داوطلبانه چون شنیده بودم اونجا خیلی محیط راحت تر هست و شکل پادگانی نداره
یه مدتی که تو مرز بودم گفتم دوباره میخوام بر گردم قرار گاه و پاسپخش بشم یعنی اینکه سرباز ها رو مدیریت کنم جای اینکه برم پاسداری
همه گفتن نه امکان نداره حتی 1٪ الکی نرو خودت رو اسیر نکن باش همینجا منم گفتم نه باید برم
چون من برج 4 بودم و هنوز 3 تا برج دیگه یعنی حدالقل 300 تا سرباز واجد شرایط تر بودن از من که بخوان پاسپخش بشن و واقعا هم همینطور بود
ولی من گفتم نه من الان لب مرزم اونجا برم یه لول از بقیه سر تر هستم و باور دارم پاسپخش میشم
خلاصه رفتم به سرهنگمون گفتم کار انتقالیم رو انجام بده اونم گفت دیگه اجازه نمیدم بیای بالا رفتی و اینا گفتم اشکالی نداره
منم رفتم پایین تا رسیدم به اون کسی که کار انتخاب پاسپخش ها رو انجام میداد گفتم منو بزار پاسپخش اونم گفت خیلی سخته تو تازه اومدی و اینا گفتم تو بیین چی کار میکنی
خلاصه منم گفتم پیش خودم که من یک ماه پست میدم بعدش پاسپخش میشم
دقیقا سر یک ماه یادم هست اسم منو به عنوان پاسپخش خوندن خودم انقدر مطمعن بودم که هیچ شکی نداشتم اون روز اسم من قرار خونده بشه با اینکه به من چیزی نگفته بودن
وقتی اسم من رو خوندن کل پادگان رفته بودن تو شک که چی شد من شدم پاسپخش
این 2 تا داستان واقعا الان که خودم تعریف کردم کلی درس داشت برای خودم امیدوارم شما هم لذت برده باشید از خوندنش با تشکر
خدایا مثل همیشه نیاز به کمکت دارم، تو بگو تا بنویسم
هزاران سلام و درود به استاد عزیز و مریم بانوی مهربان و هم خانواده های نازنینم
روزگارتون خوش و خرم باد
خدایا شکرت هزاران بار برای دریافت این آگاهیهای ناب از زبان استاد ارجمندم
من دیروز پنجشنبه این کامنتو نوشتم و نزدیک اذان مغرب تمومش کردم و گذاشتم توی سایت و زدم روی دکمه فرستادن دیدگاه ولی ارسال نشد ارور داد، در صورتی که بعد از ظهر سه تا کامنت در جواب به دوستان خوبم که برای کامنتهام پاسخ گذاشته بودن نوشتم و گذاشتم توی قسمت پاسخ و ارسال شده بود، در هر صورت الخیر فی ما وقع هست خدا رو شکر که توی نوت گوشیم تایپ کرده بودم و سیو داشتم الان کپی کردم
خدای مهربان و نازنینم لطفاً ارسالش کن
استاد جان من هم ماجرای اون جوون مسئول نظافت دانشگاه که معادله ریاضی بدون جواب رو حل کرده بوده شنیده بودم و خیلی هم برام جالب بود ولی بیشتر از این منظر بود که چه هوش و نبوغی داشته اما با توضیحی که شما تو این فایل دادین به مورد خیلی مهمی اشاره کردین که دلیل اینکه تونسته اون معادله رو حل کنه بخاطر این بوده که ذهنش خالی از پیشفرض بوده و نمی دونسته اون معادله حل نشدنیه
من هم در زمان مدرسه خانواده و اطرافیان و بعضی از همکلاسیهام بمن می گفتن که با هوشم و درسهای حفظ کردنیم خیلی خوبه، و واقعاً هم تو درسهای حفظ کردنی نمره های خوبی می آوردم
حتی همین یک ماه پیش یکی از فامیلهای مادریم که در دبستان با هم تو یه مدرسه بودیم تو واتس اپ بمن پیام داده بود و این خاطراتو یاد آوری کرد بمن، نوشته بود:
همیشه یادمه خیلی با هوش بودی و درسها را زود حفظ می کردی و اصلاً شب زنده داری نمی کردی،
یادته همیشه ازت سوال می کردم چجوری درسها رو بسرعت حفظ می کنی و زود میخوابی؟
خب منم همینجوری باور کرده بودم، و توی امتحان نهایی ششم ابتدایی توی هفتاد مدرسه برتر شدم
توی درسهای ریاضی معمولی بودم بیشتر وقتها ولی سال چهارم دبیرستان (سال دهم تحصیلی)
در درس جبر تجدید شدم، خدا رو شکر که همسایه خیلی خوبی داشتیم و یه دخترشون دوسه سال از من بزرگتر بود و درس ریاضیش خیلی خوب بود چند جلسه اومد خونه مون و با من کار کرد و خوب فهمیدم
و تو شهریور ماه با نمره خیلی خوب قبول شدم
سال بعد که پنجم دبیرستان بودم یه بار امتحان جبر داشتیم یه مسئله بود که حل کردم و به جواب رسیدم ولی از اون راهی که دبیرمون میگفت نبود، بعد دبیرم تعجب کرده بود گفت معمولاً این راهش نیست، ولی ظاهراً درسته چون که به همون جواب درست رسیدی…
——————————————————————
دیشب خونه خواهرم سعیده مهمون بودیم من و خواهر و برادرا رو همراه با خانواده برای افطاری دعوت کرده بود، هر دوتا خواهرا و یکی از برادرهام در کرج زندگی می کنن، من صبحش تو دفتر شکرگزاری و تمرین ستاره قطبیم نوشته بودم خدا جونم میخوایم بریم خونه سعیده میخوام توی راه خیلی خوب باشه خلوت باشه راهها برای ما باز باشه زیباییهای زیادی ببینیم، میخوام قبل از اذان مغرب برسیم اونجا، و همه در بهترین حال باشیم، همش حرفهای مثبت بزنیم دوست دارم حرفهای محبت آمیز ازشون بشنوم….
با همسرم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم، خدا رو شکر راهها خلوت وباز هیچ ترافیکی نبود، و 40 دقیقه ای رسیدیم در خونه شون در حالی که نیم ساعت قبل از اذان مغرب بود
بازار بوس و بغل و تبریک عید و سال نو بر پا بود، خیلی خیلی خوش گذشت، فقط و فقط حرفهای خوب خوب زدیم، یه عالمه خاطرات خوش گذشته رو یادآوری کردیم و برای هم تعریف کردیم،
یکی از خاطراتی که من تعریف کردم رو اینجا هم بگم که جالبه
(من فرزند اولم و از خواهرا و برادرام بزرگترم، برادرم سعید سه سال از من کوچیکتره)، بعد من دیشب گفتم اینکه میگن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه سعید مصداق این حکایته، یادمه اون وقتی که نامزد بودم و همسرم هفته ای دو سه بار به دیدنم میامد، اون موقع من 16 ساله بودم و سعید13 ساله و قدش از من کوتاهتر بود، اون زمان نفت خریدن هنوز رواج داشت و ما یه حلب بیست لیتری داشتیم و برادرم گاهی وقتها اون حلب بیست لیتری رو می برد و نفت می خرید، قسمت بالای در خونمون هم شیشه ای مات بود کسی پشت در میامد سایه اش دیده میشد ولی واضح نبود،بعد این داداشم دو سه بار همون موقعی که من منتظر اومدن نامزدم بودم یواشکی اون حلب نفت رو بر میداشت و میبرد بیرون روبروی در خونه و روش وای میستاد که تقریباً قدش اندازه همسرم بشه و بعد زنگ میزد، من میرفتم درو باز می کردم و با برادرم روبرو میشدم که لبخند عریضی روی صورتش نشسته بود!(خخخخ)
حالا خدا رو شکر آدم بد اخلاقی نبودم و دعوامون نمیشد…
خلاصه که مهمونی خیلی خیلی خوش گذشت، بعد همسرم عادت داره شبها زود میخوابه، دیشب دیدم ساعت نزدیک هشت و نیمه، بهش گفتم بریم که تا تهران برسیم خیلی دیر نشه، ایشونم خوشحال شد گفت دست شما درد نکنه من دیدم درجمع برادر خواهرها خیلی داره بشما خوش میگذره نگفتم بریم، بعد خدا حافظی کردیم و سوار ماشین شدیم، تو ماشین بهش گفتم خیلی از شما ممنونم که رعایت حال منو کردی و نگفتی که بریم، و از خودمم متشکرم که رعایت حال شما رو کردم که خوابت میامد و گفتم بریم، بعد گفتم به همین راحتی و سادگی چقدر زندگی زیبا میشه واقعاً…
آخرش میرسم به این که استاد جانم خداوند خیر دنیا و آخرت و پاداشهای بی بدیل و بینهایت بشما عطا کنه که آدرس اون جاده هموار و آسفالته وسط جنگلو بما نشون دادین و خوب زندگی کردن و لذت بردن از مسیر رو بما یاد دادین
الهی که در این مسیر ثابت قدم باشیم
استادهای عزیزم و هم خانواده ای های عزیزم عاشقتونم و به آغوش گرم خدای مهربان می سپارمتون
سلام خدمت استاد عزیز وخانم شایسته مهربان و خدمت همسفران راه موفقیت و توحید..
جالب أستاد منم ی خاطره دارم از عمویم که اگه چای داخل فلاکس درست میشد اصلا نمیخورد یا اگه میخورد با یه حس بدی میگفت حالا از مجبوری این چای را خوردم باید چای داخل قوری چینی دم داده میشد تو طایفه ما دیگه همه میدونستند که فلان شخص داخل فلاکس چای نمیخوره
اتفاقا یه مرتبه اومده بود خانه پدر بزرگ خانم من اون داخل فلاس چای درست کرده بود وقتی جلویش گذاشته بود گفته بود اگه قوری هست چای بیارید وگرنه من چای نمیخورم..
خانمم همون لحظه فلاکس بر داشته بود برده بود تو اون یکی خونه دیگه همون چای فلاکس را داخل ی قوری خالی کرده بود آورده بود بهش چای داده
خانمم تعریف میکرد همچنان با مزه چای ها را میخورد و میگفت این چای بله نه اون چای فلاکس که اصلا طعم ندارند..
واقعا أستاد همه چی ذهنیت انسان است
أستاد من تو یه کامنت گفته بودم من از لحاظ شرعی همه درس های مذهبی را در مذهب تسنن خوانده ام 12 سال درس
ولی أستاد خداییش اگه خدا را عبادت میکردم فقط بخاطر اینکه خداوند گفته عبادت بکنید لذتی در اون عبادت نبود
اینقد باورهای مخربی در وجودم رشد کرد که اصلا تخریب کردنشان زمان میخواهد…
از روزی که با شما آشنا شدم اصلا زندگیم به دو بخش تقسیم شده… همش دارم روی با باورهام کار میکنم
و دارم خدا رو میشناسم… و باورش میکنم.. همه چی أستاد به باور طرف بستگی داره از روزی که خودم را مقصر خوب وبد زندگیم دانستم دارم در زندگیم عجیب رشد میکنم
در هر کشوری یا در هر شهری هر نوع مردم است اعم از خوب وبدش
استادهمیشه حرفای قشنگی میزنند..
هر کس جهان را مطابق با دید و فکر خودش درک میکنه..
اگه ما خوبی در وجود کسی میبینیم در کل اون خوبی در وجود خودمان است که در دیگران میبینم.. و بر عکسش هم همینطور
در این دنیا هر کس یک عنیک رنگی روی چشاش گذاشته مطابق با رنگ عینک خود جهان و مردمان را قضاوت میکنه.. غافل از این است که مشکل از اون عینک رنگی است نه از جهان مردمانش
اومدم در مورد دوتا از تجربه های خودم در مورد این فایل بنویسم
چند ماه پیش من یک خرید اینترنتی داشتم و ایندفعه آدرس خونه رو از خیابون دیگه ای نوشتم(خونه ما از دو طرف میشه ادرس رو داد منطقه های پستی هر سمت فرق داره)
خلاصه من ایندفعه آدرس رو از سمتی که هیچ وقت از اون طرف آدرس نمیدم رو دادم
چند روز که گذشت و کد پیگیری مرسوله ام رو زدم تو سایت پست دیدم که نوشته بسته دست پستچیه ،نمیدونم چیشد که من رفتم تو برنامه نشان ببینم آدرس این اداره پست جدیده کجاست، که رفتم توقسمت نظرات وتمام نظراتی که خوندم در مورد این. مرکز پست منفی بود، ونوشته بودن که هیچ وقت بسته رو نیاوردن وهمیشه خودمون رفتیم گرفتیم، توی تمام این کامنت ها یک نفر نوشته بود تشکر میکنم از آقای فلانی که بسته ام رو آوردن وحتی با اینکه من خونه هم نبودم بهم زنگ زدن.
اینجا ذهنم داشت نجوا میکرد که حالا از این طرف آدرس دادی باید خودت بری اداره بسته رو بگیری و نمیارن والکی میگن آوردیم شما نبودین.
یهویی یه حس بهم گفت نه هر چیزی که توباورش کنی همون میشه، دوباره رفتم توسایت پست ودیدم بسته ام دست همون آقای پستچی که یک نفر تو کامنت ها ازش تشکر کرده بود، ومن اینجا خوشحال وخندان شدم که به نجواها گوش نکردم و دقیقا یک ساعت بعد بسته ام رو آوردن.
داستان دوم برمیگرده به منو و عشقم که ایشون معتقده رستوران های عضو اسنپ فود وتپسی فود غذاهای مونده و بی کیفیتشون رو میفرستن واگه ما حضوری بریم همون رستوران کیفیت غذا متفاوته، که من اینو به هیچ وجه قبول نداشتم
و جالبه اینه که ما از رستورانی که همیشه حضوری ازش غذا میگیریم، ایندفه از طریق اسنپ فود غذا گرفتیم اما عشقم چون معتقد بود کیفیت غذا حضوری و آنلاین فرق داره بعد از خوردن غذا دستگاه گوارشش کلا به هم ریخته بود، اما من چون معتقد بودم که هیچ فرقی توکیفیت ندارن کاملا حالم خوب بود.
اینا دوتا از تجربیات من بود
امیدوارم خداوند همه مون رو به راه راست هدایت کنه، به راه کسانی که بهشون نعمت، ثروت ،سلامتی و سعادت دردنیا وآخرت داده.
استاد جون ما چقدر مورد لطف خداوند قرار گرفتیم که توی سایتی عضو هستیم که با اختلاف نامبروان شده. خیلی ذوق میکنم هر وقت شما در مورد باورهایی صحبت می کنید که سایت مون رو به اینجا رسونده. الهی شکرت.
کامنت های دوستان خیلی زیبا بود. یکی از تجربه های من راجب به پیش فرض های ذهنی که خیلی از پسرها هم دارند این بوده که:
اگر بخوای عضله بسازی باید حتما به باشگاه بری
اگر بخوای عضله بسازی باید خیلی تمرین کنی
اگر بخوای عضله بسازی بایستی خیلی بخوری
اگر بخوای عضله بسازی حتما باید مربی خوبی داشته باشی
فقط فرض کنید کسی این باورها رو داشته باشه و وقت باشگاه نداشته باشه یا هزینه اش رو نداشته باشه یا تایم نداشته باشه زیاد باشگاه بره و یا مربی خوبی توی شهرشون نباشه.
بچه ها نکته طلایی: مهم نیست چقدر تلاش می کنه تا عضله بسازه و بدنی فیت داشته باشه هرگز بهش نمی رسه
اتفاقی که برای من افتاد. حتی چون که من این باورها رو بعد از دوره سلامتی داشتم و به خوبی نشکسته بود عضله سازی اتفاق نمی افتاد. استاد توی جلسات انتهایی دوره سلامتی کلی درباره اینکه براحتی میشه عضله ساخت صحبت کرده بود ولی چون باورهای من متفاوت بود منجر به عمل نمی شد. پیش فرض ذهن من چیز دیگه ای بود. طول کشید تا تغییر کرد و بهتر شد. مخصوصا وقتی مومنتوم ورزش رو هم درک کردم دیگه اوج گرفت.
الان توی خونه با چند تا دمبل و کش ورزشی عضلاتم قشنگ داره شکل می گیره و هر روز بهتر می شه. ضمن اینکه من روزی یک وعده غذا می خورم و ورودی زیادی هم ندارم.
به جاش از تجسم نقطه پایانی هدفم استفاده می کنم. خودم رو در هیبتی می بینم که به تناسب اندام دلخواهم رسیدم. برای این کار وقت می ذارم. عجله نمی کنم. از مسیر لذت می برم. هر وقت دارم ورزش می کنم بسیار لذت می برم و به خودم بارها یادآوری می کنم که داره مومنتوم بزرگتر میشه. داره عضلاتم قوی تر میشه. داره بدنم خوش فرم تر میشم. به همون میزان اعتماد به نفسم بیشتر می شه. روابطم عالی تر می شه. احساسم نسبت به خودم بهتر می شه و …
وقتی پیش فرض های ذهنی راجب موضوعی تغییر کنه عملکردت عوض می شه. با پیش فرض اینکه می شود توی خونه با یه چندتا دمبل عضله سازی کرد باعث میشه اقدام کنی. وقتی عمل میکنی نتایج کوچیک آروم آروم میان. نتایج کوچیک رو می بینی که استاد توی دوره هم جهت با جریان خداوند بهشون میگن نشانه ها. نشانه ها رو دنبال می کنی، بابتشون سپاسگزاری می کنی، به احساس خوب می رسی، به خودت قانون رو یادآوری می کنی، در نتیجه نتایج طبق قانون بزرگ تر میشن و این سیکل رو باید آنقدر ادامه بدی که خواسته ات به صورت فیزیکی اتفاق بیفته و قابل اندازه گیری بشه.
استاد جون سپاسگزارم بابت این فایل های بی نظیری که برامون می ذاری. دارم تمرکزی روی خودم در فضای بی نظیری کار می کنم. تنها هستم. خودم و خدای مهربونم. این تمرکز و خلوت توی شروع بهار برام رقم خورده. از خداوند سپاسگزارم که منو به خواسته هام رسونده. الهی شکرت.
به نام خداوند هدایتگرم به سمت سادگی و راحتی و آسانی و لذت و عشق و برکت و نعمت و خوشبختی و سعادت و سلامتی
سلااااام به استادانم
سلااام به همه دوستانم
چقدر داستان های دوستان آشناست
هممون شنیدیم و دیدیم و حتی تجربه کردیم
به خاطر باور چشم زخم اسفند دود میکردیم و جواب میگرفتیم و روزی که دود نمیکردیم دلیل اتفاقات رو توی چشم نظر میدیدیم
چقدر تصمیماتمون رو گره زدیم به استخاره و خودمون رو محدود کردیم
چقدر به خاطر باورهای محدود و ذهنیت های کمبود و پیش فرض های نامناسب شرک کردیم
ولی عوضش الان چقدر خوبه که به قانون آگاه شدیم و آگاهانه داریم تلاش میکنیم جایگزین کنبم با پیش فرض های سازنده
من وقتی بچه هام یکم احساس سرماخوردگی دارن بدون هیچ دارویی با خوردن عسل و ابلیمو خوب خوب میشن
با اینکه بچه هام مثل من و همسرجان طبق قانون سلامتی غذا نمیخورن به فست اعتقاد دارن و وقتی بالای 12 ساعت غذا نمیخورن کلی حالشون خوبه و احساس سبکی میکنن
یه مثال دیگه از خودم بگم که من همیشه ذهنیت دارم که همسرم جیبش پرپوله و هر درخواستی دارم انجام میشه خداروشکرررر
من یکی از پسرام خیلیییییی پسر مودب خوبیه و این احساس رو به کل خانوادم انتقال دادم یه سفری پیش اومد که دو روز پسرم تنها با ابجیام رفتن سفر و همشون بهم پیام دادن و گفتن معراج خیلیییی عاقل و فهمیده و خوبه و از این به بعد همه جا میبریمش
واقعااااااا این ذهنیت خیلیییی مهمه
خداروشکرررررررر
آگاهانه بیایم از این قانون پیش فرض و ذهنیت به نفع خودمون استفاده کنیم و اتفاقات خنثی و یا حتی بد رو تبدیل کنیم به اتفاقات خوب
از شما سپاسگزارم بابت کامنت خوبی که نوشتی چقدر لذت بردم از این درک وآگاهی خوبت وخیلی ساده وروان انرژی خوبت رو من از نوشتن شما میتوانم حس کنم ولذت ببرم
آنقدر خوب بودی دختر که کامنت خوبی برای رد پا برای خودت به جا گذاشتی امیدوارم همیشه بدرخشید و بهترین نتایج را در زندگی خود داشته باشید
در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله
خیلیییی سپاسگزارم از شما که به کامنت من توجه کردید و پاسخ دادید
سپاسگزارم بابت این حس فوق العاده ای که انتقال دادین بهم
همیشه توی نوشتن کامنت هام از خدا میخوام هدایتم کنه به سمت سادگی و راحتی
و کمکم کنه تا از تجربه هام بگم
یکی از سخت ترین کارها واسه من نوشتن کامنت بود ولی از زمانی که به خودم تعهد دادم اینکارو انجام بدم و به دل محدودیت ها برم و از خدا هم خواستم هدایتم کنه برام خیلیییی ساده تر شده
به نام خالق زیباییها خالق خوب و مهربان که هر چه دارم از اوست من در برابرش تسلیمم
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم
پیش فرض مثبت و پیش فرض منفی که زندگی ما رو زیر و رو میکنن
باور به امکان پذیری رسیدن به خواسته رو برای ما یا سخت میکنن یا آسون و راحت
به ما بستگی دارد به باور و افکار ما
به ورودی ما بستگی دارد و اثر این پیش فرضها رو در زندگی روزمره تجربه میکنیم و نتیجه نتیجه میگیریم
اگر پیش فرضهایی که ما در ذهن میسازیم مثبت باشن به نفع ما خواهند بود و در خدمت من هستن
ولی اگر این پیش فرضها منفی باشن بر علیه من هستن و به من آسیب میرسانند
پس باید آگاهانه و با تمرکز توجه بر نکات مثبت کنیم و ذهن رو عادت بدیم و کنترل ذهن داشته باشیم تا بیشتر پیش فرضها رو به سمت مثبت جهت دهی کنیم وقتی بتونم ذهن رو کنترل کنیم میتونیم زندگی رو کنترل کنیم و بهترین شرایط و اتفاقات رو برای خودمون رقم میزنیم
خدایا خودت کمک کن هدایتم کن تا بتونم ذهنمو کنترل کنم و به خدمت من در بیاد و نفع من باشد
کمالگرایی، مومنتوم منفی و برگشت به مسیر پیشرفت
اگه یه چیزی باشه که خیلیا رو از موفقیت عقب میندازه، همینه: کمالگرایی.
تو ذهنت یه نسخه بینقص از خودت داری، یه آدمی که همیشه بهترین تصمیمها رو میگیره، هیچ اشتباهی نمیکنه و از روز اول حرفهایه. ولی مشکل اینجاست که واقعیت هیچوقت شبیه این خیالها نیست.
کمالگراها وقتی میبینن اوضاع اونجوری که میخوان پیش نمیره، سریع ناامید میشن و مومنتومشون رو از دست میدن. بهجای اینکه روی مسیر تمرکز کنن، گیر میکنن توی فکرای منفی، خودسرزنشی و تعلل. نتیجه؟ درجا زدن.
حالا چطوری میشه از این وضعیت دراومد و مومنتوم مثبت رو نگه داشت؟
برگشتن به مسیر؛ از مومنتوم منفی به مومنتوم مثبت
1 . پیشرفت مهمتر از بینقص بودنه؛ بهجای اینکه منتظر شرایط ایدهآل بمونی، همون چیزی که داری رو بردار و حرکت کن. مهم اینه که جلو بری، نه اینکه از اول عالی باشی.
2 . اشتباهات بخشی از مسیرن؛ یه بچه وقتی راه میره، صد بار زمین میخوره ولی ادامه میده. هیچکس از همون اول حرفهای نیست. اشتباهات همون چیزایی هستن که بهت یاد میدن چطور قویتر بشی.
3 . لذت بردن از مسیر، نه فقط رسیدن به هدف؛ اگه قراره فقط وقتی خوشحال بشی که به هدف نهاییت برسی، نصف عمرت رو ناراضی خواهی بود. اما اگه به مسیر به چشم یه ماجراجویی نگاه کنی، هر لحظهاش برات ارزشمند میشه.
4 . اعتقاد به سیر تکامل؛ همه چی مرحلهبهمرحله جلو میره. همونطور که یه دونه گندم یهشبه خوشه نمیشه، مهارت و پیشرفت هم زمان میبره. این قانون کائناته. اگه بهش اعتماد کنی و هر روز یه قدم برداری، یه روزی از خودت تعجب میکنی که چقدر پیشرفت کردی.
——————
خاطرهای از بازار املاک: از شکست تا حرفهای شدن
اولین باری که وارد دنیای معاملات املاک شدم، فکر میکردم همهچی باید دقیق و بدون نقص باشه. دنبال “بهترین” معامله بودم. یعنی چی؟ یعنی همیشه میخواستم یه خونهای پیدا کنم که هم ارزون باشه، هم لوکیشن عالی داشته باشه، هم سرمایهگذاری خوبی باشه، هم سریع فروش بره.
نتیجه چی شد؟
انقدر دنبال “بهترین فرصت” بودم که هیچ حرکتی نکردم.
چندین معامله خوب رو رد کردم، چون احساس میکردم یه گزینه بهتر هم وجود داره. اینطوری ماهها گذشت و وقتی به خودم اومدم دیدم قیمت ملکها کلی رفته بالا و همون فرصتهایی که قبلاً خوب به نظر نمیرسیدن، حالا دور از دسترس شده بودن!
اینجا بود که فهمیدم کمالگرایی داره منو عقب نگه میداره.
یه روز یکی از مشاورای املاک قدیمی بهم گفت:
“بزرگترین ضرر توی این کار، اینه که هیچ کاری نکنی! هیچ معاملهای کامل نیست. ولی اگه یه قدم برنداری، همیشه عقب میمونی.”
از اون روز یه تصمیم گرفتم:
• بهجای اینکه دنبال یه معامله بدون نقص باشم، دنبال یه معامله منطقی و رو به رشد باشم.
• از اشتباهاتم درس بگیرم، ولی نزارم منو از حرکت بندازه.
• لذت ببرم از این مسیر، از مذاکره، از یاد گرفتن، از بالا و پایینهای این کار.
بعد از یه مدت دیدم که اعتمادبهنفسم برگشته، جرأتم بیشتر شده و مهمتر از همه، توی کار رشد کردم. حالا نهتنها یه معاملهگر املاک بودم، بلکه یه آدمی بودم که میدونست چطور تصمیم بگیره، بدون اینکه خودش رو با وسواس فلج کنه.
نتیجهگیری؛ حرکت کن، حتی با نقصها
■ منتظر کامل شدن نباش، فقط شروع کن.
■ اشتباهات و ضررها، جزئی از مسیر رشد هستن.
■ هر روز یه قدم کوچیک بردار، چون قوانین کائنات بر اساس تکامله، نه جهش یهشبه.
■ مهمترین چیز اینه که مومنتوم رو از دست ندی. حتی اگه یه روز افت کردی، فرداش دوباره پاشو و ادامه بده.
موفقیت، توی حرکت دائمیه، نه توی رسیدن به یه نقطه ایدهآل خیالی.
و چطوری میتونی حرکت دائمی داشته باشی وقتی همیشه از مسیر لذت ببری و توی مومنتوم مثبت باشی
به نام خدایی ک بی حساب می بخشد، فراتر از تصورم میبخشد وقتی من حرکت میکنم
سلام ب شما دوست خوبم محسن جان
خیلی از کامنت تون لذت بردم، ماشاله ب این درک و آگاهی، ب قول استاد این کامنت ها رو توی بهترین کتاب های موفقیت هم نمیشه پیدا کرد.
دوست خوبم میخوام هم ردپایی از خودم بنویسم، هم تایید کنم حرف های شمارو، هم الگویی بشم ک درسته، هم فکتی بسازیم ک بهتر قوانین رو اجرا کنیم
کمال گرایی، نترسیدن و شروع از همون جایی ک هستی، همون هنری ک در همین لحظه داری، همین محصولی ک همین الان برای ارائه داری.
مثلا پارسال من مغازه مو با دو ردیف جنس از قفسه هام شروع کردم، میدونید بیشتر بحث کمال گرایی برمیگرده ب نداشتن عزت نفس درون، ب توحیدی عمل نکردن، ب مهم بودن نظر مردم راجع ب ما و بیزنس ما، می گیم چی پیش خودش فکر کرده ینی ما برا دو ردیف جنس بیایم مغازه تو؟ پاشو جمع کن بچه جون، مگه کاسبی مسخره بازیه بچه بازیه؟
باید بری یه مغازه بزرگ تو دل محل بزنی( مغازه من 10 متری، عقب نشینی، جلوش یه درخت بزرگ ک دیدش رو گرفته بود، همیشه هم ی ماشین جلوش پارک بود) باید کلی بنر و تابلوهای رنگی بزنی( من هیچ تابلویی نداشتم فقط ی نوار ال ای دی انبه ای زدم ب شیشه ام) باید چندسال خاک شو بخوری تا ب درآمد برسی( من بعد از چند ماه ابتدایی ب ورودی 30 میلیون در ماه رسیدم) باید تجربه این کارو داشته باشی( من بعد از استعفا از شرکت از پشت میز شرکت رفتم مغازه خودم)
خدا شد مشاور من، رئیس من، ایده پرداز من، خدا برام دونه دونه مشتری می شد، با چنان عشقی از همون دو ردیف مغازه من خرید میکردن، یه افرادی از ناکجاآباد هدایت میشدن ب مغازه ام ک فقط کار خودش بود، و این نشونه های کوجیک دلگرمم میکرد، یادمه فقط یه بار چندتا پسر بچه اون محل از جلوی مغازه ام رد شدن و گفتن اوه اوه چقد شلوغه چقد جنس داره ولی من گذاشتم ب بچگی شون ب شیطنت پسربچه بودن شون، و چند ماه بعد همون پسربچه ها اومدن و رد شدن و گفتن ماشاله و مشتری من شدن.
ذهن ما فکر میکنه ک وااای الان با ین محصولت با این کار ابتدایی ات مسخره میشی، چی پیش خودت فکر میکنی؟ تو این بازار رقابتی، تو این رقیبان قدر و حرفه ای تو چه حرفی برای گفتن داری؟ می ریم سراغ مقایسه خودمون و ناامید می شیم و ب این فکر نمی کنیم ک همه از اول عالی نبودن ینی هیچ کس از اول حرفه ای و عالی نبوده اون فقط شروع کرده و ادامه داده و ادامه داده.
من مغازه مو بستم بعد از یک سال تجربه و بزرگ شدن و مولد بودن، رفتم پیِ دنبال عشق و علاقه گشتم و گشتم، رسیدم ب نقاشی روی ماگ، پول از حساب پس اندازم برداشتم، یک سری ماگ زدم، پیج اینستا زدم، خدایا یه سوال من باید خودمو پرزنت کنم، من باید بفروشم و کارم رو پیش ببرم، میخوام محصولم رو جایی عرضه کنم، چ کنم؟
جواب : برو کوه روی سکویی حضوری بفروش، همون کوهی ک آهو یار دارد… عه نه چیزه. همون کوهی ک همیشه میری و کلی دوست و آشنا داری،الان ب عنوان دست فروش برو.
نمی دونید من چقد نجوا داشتم از مسخره شدن، از اینکه وقتی پارچه مو پهن کنم پسرای جوون رد شن، پارنترای نایس رد شن، چه فکری در مورد من میکنن.
من چی به ذهنم گفتم، عزت از آن خداست، خدا رفیع الدرجات عه، من سرم پیش خدام بالا باشه مردم کی ان دیگههههه!؟؟ گفتم خدایا میخوام قدرت توحید رو بهم نشون بدی، بهم بگی کسی ک توحیدی عمل میکنه چقد عزت داره. کسی جرئت نداره چپ نگاش کنه.
روز اول رفتم، پارچه رو پهن کردم، با اعتماد بنفس و خوشحالی درون ماگ هام رو چیدم، خودم ب همه سلام و روزبخیر میدادم، با تحسین و تشویق ها دلگرم میشدم، خودم ب آشناها سلام میدادم و سرم بالا، سینه سپر.با اعتماد بنفس ب محصولم نگاه میکردم، بارها و بارهااا ب خودم آفرین و دمت گرم گفتم، ب خودم افتخار کردم ک عرضه داشتم ک محصول خودم رو بیام پرزنت کنم، خودم عشقم رو پرزنت کنم نه اینکه پول بدم ب کسی پیج اینستای منو تبلیغ کنه، من اصن فعالیت خاصی تو اینستا ندارم، ب هیچ کس حتی خواهر خودمم نگفتم منو فالو کن، چ برسه بگم کامنت و لایک بده.
روز اول گذشت و من انقدر تحسین و تشویق دیدم، کلی از درون انگیزه گرفتم، عزت نفس ام رو واقعی ساختم. باورتون میشه من کارهام ایرادات جزئی داشت، و رنگ هاش پخش شده بود یه جاهایی، ولی مشتریا اصلا هیچ کدوم ندیدن، یکی شون هم ک متوجه شد ولی چیزی نگفت من گفتم این یه کم پخش شدگی داره گفت عزیزم اصلا اشکال نداره کارِ دست عه، ینی قیافه من وااااات خدای من چ میکنی، من میگفتم اینا رو هیچ کس نگاهم نمیکنه چ برسه بخره.
من کوله مو پر از لیوان کردم، بسته بندی خاصی نداشتم، 7 هزار تومن مشمای ساده سفید مات خریدم حدود 20 تا ذهنم میگفت حالت خوشه ها بسه بسه زیاد برندار الکی می مونه ، ک فروشنده شون بهم گفتن داری می شمری منم گفتم بله زیاد نمیخوام.
رو اول فروش 6 عدد، ورودی مالی از کسب علاقه ام 1 میلیون. و رفتم ماگ های جدید و رنگ و قلمو خریدم، هزینه شد برا ارتقای کارم. توی 5 ساعت، من فقط داشتم از طبیعت لذت میبردم و مشتریا خودشون می اومدن و میخریدن. خدا منو با 5 هزار فرشته کمک کرد، ب یاریم اومد.
روز دوم باز نجوا، کی میخواد بخره، اون هفته شانس اوردی، بگیر بخواب، 3 ساعت می کوبی میری ک چی بشه، نه من باید ادامه بدم، نباید بترسم، تو ادامه دادن عه ک نتیجه می گیرم. خدای من همون خدای هفته ی پیشه.
نتیجه روز دوم رو بگم خدمتتون ؛)) معجزه ی الله رو ببنید آخه، توی 3 ساعت و نیم 15 فروش، ورودی مالی 2 میلیون و 600.
روز دوم پرفروش تر، با عزت نفس تر، مشتری های بسیااار هماهنگ با فرکانسم، چه ارتباطات عالی ساختم من، چقدررر تحسین تشویق شدم، چقدر ایده گرفتم از مشتری ها، یه همکار تواین زمینه ک تقریبا اول هستن تو تهران اومدن و شماره شون رو دادن و گفتن بهم پیام بده، یه اقایی گفتن 200 تا پرسنل دارم میخوام براشون لیوان با آرم شرکت مون بزنم، یه نقاشی ماهر دیگه گفتن برند تو بزن، خودت و کارت رو ارزشمند بدون قیمت بالاتر بزار، حرفه ای شو تو علاقه ت، ی خانمی گفتن من عشق رو می بینم تو ماگ هات، توطرح هات، و کلی حرف های آگاهی بخش زدیم.
اینا نشانه است دوست خوبم، حالا اگرم یه پیشنهاداتی داده شده من بهش نمی چسبم، رها هستم و فقط نشونه ای از طرف خدا می بینم، ک آره میشه، من فقط قراره چند وقت اینجا باشم بعدش قراره ب جاهای بهتری برسم، راحت تر و لذت بخش تر ثروت بسازم، کارای جدیدی ک میزدم با هدایت الله ب خودم بااارها گفتم اینا باید تو گالری های تهران گذاشته بشه انقد زیبان، کلیییی خودمو تحسین کردم، و قیمت بالاتری میزارم. دیشب ب مامان و بابا و آبجیام وقتی گفتم انقد فروش داشتم میرقصیدم و بغلشون کردم و گفتم بابا دخترت امسال پولدار میشه ؛)) برو حالشو ببر. کلی ب خودم تبریک گفتم تبریک ب خودم تبریک ب همه.
وقتی از علاقه ات پول بسازی سوخت حرکتت میشه ک هر کوهی رو جابجا کنی، برای من کوه رفتن سخت نیست، بلکه بسیاااار لذت بخشه بسیااار قابل افتخاره ک از علاقه ام دارم خلق ثروت میکنم و مولد هستم، این حرکت رون این هدف داشتن، برنامه داشتن، این عالیه، دوستان لطفا عمل کنید ب ایده هاااااا. بعد اون وقت معجزه های الله رو می بینید. احساس میکنم دارم وارد سیکل تصاعد میشم، این خدا خیلی خوبه، ایده هاش خییلییی جوابه، چی بگم اوس کریم، فقط میگم دمت گررررم.
از کامنت تون و هم پاسخی ک برای دوست مون نوشتین کلییی درس یاد گرفتم، ازتون ممنونم واقعا، این دوره جدید چه کردهههه با دوستان ، انشاله منم در زمان مناسبش این هدیه ی الهی رو از خدا دریافت میکنم. همه می ترکونیم انشاله امسال سال خیلی خوبیه خیلی دلم روشنه.
دوست خوبم ب خدا بزرگ می سپارم تون.
رفیق توحید مدارم ناعمه جان،سلام
چقدر این حرفات پر از انرژی، امید و توکل بود! واقعاً کیف کردم از خوندنش، از اون جنس نوشتههایی بود که تا تهش رو با لذت میخونی و آخرش دلت میخواد یه نفس عمیق بکشی و بگی: “آفرین! همینطوری برو جلو!”
■تو توی حرفات یه چیزی رو خیلی قشنگ نشون دادی: “حرکت کن، نترس، بسپار به خدا، نتیجه خودش میاد.” این جملهها شاید کلیشهای به نظر برسه، ولی وقتی یکی مثل تو از تجربه واقعی خودش میگه، آدم میفهمه که اینا فقط حرف نیست، واقعیته!
□ داستانت یه درس بزرگ داره: منتظر نباش تا همهچیز کامل بشه، از همون چیزی که داری شروع کن. مغازهتو با دو ردیف جنس زدی، لیواناتو بدون بستهبندی حرفهای فروختی، ولی نتیجه گرفتی. چرا؟ چون با عشق، اعتمادبهنفس و باور جلو رفتی. اونایی که منتظر شرایط ایدهآل میمونن، معمولاً هیچوقت شروع نمیکنن. ولی تو نشون دادی که میشه توی مسیر رشد کرد، بهتر شد، بزرگ شد.
●●یکی دیگه از چیزایی که توی حرفات درخشید، حضور خدا توی تکتک لحظاتت بود. چقدر قشنگ گفتی که خدا شد مشاور و ایدهپرداز و راهنما. این یعنی ایمان واقعی، یعنی توکل عملی، یعنی دیدن نشونهها و دلگرم شدن. و خب، نتیجهش هم واضحه: “معجزه پشت معجزه.”
○○حالا چیزی که از تو یاد گرفتم اینه که اگه آدم به ایدههاش عمل کنه، خدا راهو باز میکنه. فرقی نداره مغازه باشه، فروش لیوان باشه، نقاشی باشه، یا هر کار دیگهای… مهم اینه که حرکت کنی و نترسی. تو فقط حرکت کن، خدا بقیهشو ردیف میکنه.
دمت گرم رفیق، این انرژی و این داستان قشنگتو باید بیشتر از اینا بقیه هم بشنون. ادامه بده، مطمئنم قراره به جاهای خیلی خفنتری برسی!
امسال بهتر از اونی هست و خواهد بود که فکرشو میکنی.
سلام ناعمه جان دروووود بر تو
خداروووو شکر دختر شجاع دمت گرمممم چقدر خوشحال شدم و چقدرررر تسحینت کردم
تبریک به تو تبریک به استاد
عااااااالی بود دختر
چقدرررر خوشحال شدم وقتی از فروشات گفتی وقتی از اون مغازه ی قبلیت گفتی
یاد خودم افتادم آخه خودم هم برای بالابردن عزت نفسم پارسال از این کارا کرده بودم
برای من خیلیییییی سخت بود اما انجام دادم و دیدم اتفاقا چقدرم خوب چقدرم باحال
اما اون قدم کلن دو سه بار شد بعدش شد مغازه :)))
اما همون قدم کوچیک منو به جایی رسوند که تونستم کلی کارای دیگه بکنم و الان میتونم بگم که میخوام برم تو مترو آگهی تبلیغاتی انجام بدم :)) یعنی الان خیلی کمتر نظر بقیه برام مهمه ، بابا اصلا بقیه کی باشن برو عششششق کن
خیلی خیلی خیلی تحسینت کردم و خیلی خوشحالمون کردی
و به نظر من بزرگترین دستاورد این حرکتت بالا رفتن اعتماد به نفس و عزت نفسته
همین الان مطمئنم 100 پله رفتی بالا
برای خودم که از همون حرکتا شروع شد،
اینقدر که خود من درگیر کمالگرایی بودم و نظر دیگران برام مهم بود اما یاد آموزش بوکس افتادم روزی که اومدم تهران با اولین ایده شروع کردم
آموزش تو پارک با تیر چراغ برق :)))
معروف شده بودم به آموزش با تیر چراغ برق
انصافا هم جواب میداد
و بعدش رسیدم یعنی خدارسوند منو به دو تا از بهترین باشگاه های تهران
،
خیلی جالبه
تو اولین قدمی که بهت گفته میشه بر میداری که با شرایط فعلیت سازگاره فقط ایمان میخواد شجاعت میخواد اولشم ذهنت کلییی بازی در میاره بعد که قدم بر میداری و نتیجه میده باورت قوی تر میشه و خواستت و توقعتم میره بالا،
الان صد در صد با این دو باری که رفتی اونجا این خواسته در تو شکل گرفته که یا خودت یه فروشگاه داشته باشی یا مثلا بتونی به صورت عمده بفروشی به مغازه دار ها اصلا به این فکر کن که داری به صورت عمده سفارش میگیری و میفروشی و حتی نیرو استخدام کردی
یا هرچی که الان خواستش تو وجودت شدت گرفته رو بسازش و حسش کن با توجه به تضادهایی که بهش بر میخوری به خدا خیلیییی زود و راااحت برات اتفاق میفته،
البته خداییش کوهم خیلییی حال میده ها ولی خب برای شروع خوبه و کافیه،
انشاالله میترکونی به زودی و خبر های خیلی خوبی ازت میشنویم،
فقط تا میتونی خودتو باور کن محصولتو باور کن،
تو کار صنایع دستی همش احساسه یعنی وقتی داری کارتو انجام میدی اصلا غرق شو تو کارت بزار سیمت وصل شه به خدا ، برات شاهکار میکنه تو نقاشیات،
هر وقت خودت محصولتو دیدی و گفتی به به عجب چیزی شد، دقیقا همین بازخوردو از مشتریها میگیری و باور و اعتماد خودتم به محصولت بیشتر میشه
و البته همه چیز تکاملی برات رخ میده ،
چون از صنایع دستی و نقاشی حرف زدی کلی ذوق کردم و کلی هم خوشحال شدم
انشاالله به زودی کارگاه تولیدی خودت و کلییییی شادی و لذت و موفقیت
برات آرزوی بهترین هارو میکنم
سلام علی جان دوست خوبم
ازتون ممنونم برای تحسین ها و انرژیی ک فرستادین، واقعا خوشحال شدم.
دوست خوبم برای من بار اول و دوم خیلی سخت بود، ولی فردا ک میخوام برم اصن براش ذوق دارم، این ذهن من بود ک میگفت مسخره میشی ولی من فقط و فقط تحسین شدم و عشق دریافت کردم، من خدا رو تو تک تک لحظاتم دیدم، خدا قدرت توحیدش رو ب رخم کشید، ب رخ ذهن و نجواهام کشیدم این خدا رو.
تمام اون معاشرت ها صدها پله عزت نفس منو درونی ساخت، احساس لیاقت منو درونی رشد داد ک هیچ کار دیگه ای نمیتونست این اعتمادبنفس رو در من بسازه، من عاشق معاشرت کردن و هم صحبتی با آدمهای مختلف هستم، ولو از هر آدمی یه جمله یه تجربه معاشرت تو ذهنم بمونه و بعدش از هم گذر کنیم. و ب چشم می دیدم افرادی ک مشتری من میشن هم فرکانس من هستم پس من اصلا زوری نمیزنم فقط و فقط لذت میبرم.
میدونم این قدم های اولیه اس و حتما ب زودی آسان میشم برا آسانی و لذت های بیشتر، همین دیروز قبل از اینکه من عکس ماگ هامو بزارم تو پیجم 3 تاش آنلاین فروش رفت و من براشون پست کردم، نمی دونید من چقد این لحظه پست کردن رو تصور کرده بودم ک برای مشتریم دارم کاری ک علاقه دارم بهش رو ارسال میکنم.
علی جان تمرین آگهی بازرگانی رو من توی مترو هم قسمت خانمها و 2 بار هم واگن آقایون انجام دادم ؛)) خیلییی قدرت داد ب من، و اصلانم نگران نباشید من تحسین شدم، البته یه پسرهایی بودن میخواستن پارازیت بندازن ولی من صاف ب چشماشون زل زدم و اونا ساکت شدن هههه. پس پرقدرت برید جلو و انجامش بدین، ب خدا بگین خدایا فقط جمله اولش با من بقیه اش با تو، تو ذهن تون بگین من فقط میخوام یه قانون درخواست رو انجام بدم، فقط جمله اول ک سلام من میخوام یه تمرین انجام بدم، بعدش با قدرت ادامه میدین و خودتون ب چشای افراد نگاه میکنید.
عشق و علاقه ام ب این کار زیاده، حس رضایت قلبی دارم از خودم از زندگی، انقدر زیاده ک صب ساعت 6 بیدار شدم گفتم پاشو بشین ماگ بزن، نشستم پشت میزم و باعشق انجامش دادم، خدایا چقد خوبه وقتی تو کاری هستی ک دوستش داری، عشق شو داری، واقعا چقد حال میده. اصن فکر کردن ب گذشته منو می ترسونه. آزادی آزادی چه نعمتیه خداااا
دقیقا وقتی طرح های الهامی رو میزنم میفهمم ک این کارا خاصه، چون از ایده های خداس، قشنگ میفهمم ک کار هدایته، اعتبارش ب من نمی رسه. و وقتی طرحامو میزنم میگم خدایا اینا مگه میشه فروش نره، و خودمو میزارم جای مشتریام و کلی خودمو تحسین و تشویق میکنم :)))
و بله همون تحسینارو صدبرابرش رو از مشتری هام دریافت کردم. و در آینده قراره چ شودددد؛) این خدا و هدایت هاش کار نمیکنه شاهکار میکنه خوشبحال هرکسی وصله ب آگاهی خدا و از تقلب های خدا استفاده میکنه، چون ایده های الله خیلییی جوابه.
علی جان ازتون ممنونم خداروشکر برای چنین دوستان متعهد و توحیدی ای، برای شما آرزوی موفقیت و سلامتی و ثروت دارم، من هم برای تعهد برای بهبود شخصیت تون، برای خلق ثروت آسان و تمام حرکت ها برای تغییر شخصیت و باورهاتون رو تحسین میکنم و کلی ازتون یاد می گیرم.
در پناه الله باشید دوست خوبم.
سلام ناعمه جان عزیز درود برتو
مرسی که اینقدر قشنگ و منظم برام نوشتی و نکته های خیلی خوبی گفتی،
خیلی تحسینت کردم و میکنم، این کار وااااقعا شجاعت میخواد، به خصوص برای کسی که تا به حال حتی بهش فکر هم نکرده بوده،
اما به نظرم خیلیییی باحاله اتفاقا :)))
همش به خاطر این پیش فرضاست،
چقدررررر خوشحال شدم که فروش اینترنتیت هم اتفاق افتاد خدارو شکر خدارو شکر،
انشاالله هر روز بیشترو بیشتر و بهتر
در مورد معاشرت و صحبت کردن با آدم ها
این خودش یکی از ترسهای قبلی من بود،
اما به شدت هم تمایل داشتم بهش ،
و خدارو شکر منم خیلیییی توش بهتر شدم، و من هم واقعا برام لذت بخشه صحبت کردن با آدم ها و فهمیدنشون و بازخورد مثبت بهشون دادن، و روابط خوب و اقعا نعمته و خیلی ارزشمنده و حس خیلی خوبی داره وقتی عشق توی آدمهارو میبینی اونم به خاطر نگاه مثبت و عشق درونی خودت،
مرسی بابت نکته ای که تو تمرین آگهی بازرگانی گفتی ،چقدر تحسینت کردم که انجامش دادی واقعا دمت گرم، و آره برام مثله رفتن تو رینگ میمونه، میرم تو دلش حلش میکنم :)))
،در مورد کارت
خدارو شکر، اصلا همین اصله داستانه که تک به تک لحظه های زندگیتو لذت ببری و خدارو شکر که علاقتو حداقل در این لحظه پیدا کردی و اینها خیلی خبر های خوشحال کننده ایه،
و تحسین برانگیزی که تونستی کمالگرایی رو بزاری کنار و اقدام کنی و اصلا کاری به نتایج بعدش نداریم همین که امروزت این لحظتو داری با احساس خوب و لذت و رضایت میگذرونی این یعنی زندگی این یعنی مسیر درست
و نتایج هم میاد
صنایع دستی عاااالیه
هم روح خودتو نوازش میدی هم روح مردمو
هم خودت لذت میبری هم از خوشحالی مشتریت لذت میبری
و من خودم توی محصولات هنریمون این باورو ساختتم که اصلا هروقت مشتری هامون حالشون نامیزون باشه، بیان و فقط بشینن به محصولات ما نگاه کنن حالشون خوب میشه
چون خودم هم همین حس رو داشتم
و این باور یه من حس خوبی میداد و چون حس میکردم که کارهامون واقعا ارزشمنده و داره یه کار مهم تو زندگی آدما انجام میده، و دقیقا من این حرفو از مشتری ها میشنیدم و همین بازخوردو میگرفتم،
بازی خیلی باحاله
هر چی تو ذهنت بسازی برات اتفاق میوفته به شرط اینکه بتونی احساسش کنی و باورش کنی
برات آرزوی رضایت مندی در تمام جنبه های زندگی در تمام لحظات زندگیت میکنم،
انشاالله هر روز از همه لحاظ رشد کنی و لذت ببری
شادو پیروز باشی
سلام محسن جان عزیز درود برتو
مرسی واقعا بابت کامنت کوتاه و خیلی موثر و مفیدت
چقدر خوب نوشتی
و کامنتت با کمالگرایی شروع شد
که پاشنه آشیل من هست
میدونی تا نوشتتو خوندم سریع یاد یه چیزی افتادم تو ورزش خودم
به طرز عجیبی من تو رشته ی ورزشی خودم کمالگراگونه عمل نکردم
نمیدونم چی شد که من رسیدم به جایی که همش هی فکر میکنم باید حتما بی نقص باشم تا شروع کنم یا حتما باید از همون اول مثلا محصولمو با فلان قیمت عرضه کنم یا مثلا اگر یه فیلمی یا یه عکسی میخوام از خودم بگیرم حتما باید تو پرفکت ترین حالت ها باشه چرا ؟
به خاطر نظر دیگران با خاطر طمع
حالا
من گفتم ای کاش چالش های کسب وکاری و شروع یه بیزینس تو حوضه ی مورد علاقم مثل مبارزه هایی بود که مثلا استاد یا منیجر اعلام میکرد که فلان تاریخ باری داری و تو باااید آماده بشی و هر طور شده بری اون بازی رو انجام بدی یعنی مجبوری پا رو ترسهات بگذاری مجبوری ذهنتو کنترل کنی و بری و انجامش بدی
من همیشه نیمدونم اینم شاید به خاطر نظر دیکران یا تایید نظر استادم بود که اولین نفری بودم که اعلام میکردم میخئام مبارزه کنم و به محض این هم که بازی اعلام میشد من پیش قدم میشدم
اما میدونی
هر چی که بود باعث شد من تبدیل بشم به کسی که خودم دنبال مبارزه بودم خودم دنبال چالش بودم یعنی واقعا بعضییامون حتما باید یه زور بالا سرمون باشه یا
من خودم بهتره بگم یک مربی باید بالای سرمون باشه که از اون کمالگرایی اولیه عبور کنی و ساخته و پرداخته بشی
وقتی یه مربی بالا سرت باشه تو مجبوری که تمرینو درست انجام بدی تو مجبوری اقدام کنی
و الان ارزش یک مربی رو تو زندگیم بهتر میفهمم
حالا تو همین بحث کمالگرایی خب نمیدونم این باور کامل و بی نقص بودن چطور در من به وجود اومده اما خدارو شکر به خاطر مربی مثل استاد تو دوره عزت نفس و حل مسایل و احساس لیاقت خیلی بهتر شدم
اما هرچی ضربه میخورم از همین کمالگرایی وحرکت نکردنه
و مرسی که کامنت تو این موضوع رو دوباره به یادم آورد که
حرکت کن حتی با نقص ها
منتظر کامل شدن نباش حتی با نقص ها
اشتباهات جزیی از مسیر رشد هستن
هر روز یک قدم کوچک بردار چون قوانین جهان بر پایه ی تکامله نه جهش یک شبه
مهمترین چیز اینه مومنتوم رو از دست ندی حتی اگر یک روز افت کردی فرداش پاشو و ادامه بده
موفقیت توی حرکت دائمیه نه توی رسیدن به یه نقطه ایده آل خیالی
حالا چطور میتونم حرکت دائمی داشته باشم وقتی همیشه از مسیر لذت ببرم و توی مومنتوم مثبت باشم
مرسی ازت محسن جان
سلام علی جان
چقدر زیبا و عمیق حرف زدی، انگار همین الان دارم با یه آدمی حرف میزنم که هم آگاهی داره، هم تجربه، و هم دلش میخواد یه تغییری توی مسیرش ایجاد کنه. اینکه خودت فهمیدی کمالگرایی چطور داره جلوی حرکتت رو میگیره، خودش یه قدم بزرگه. اما حالا وقتشه که بدونی چطور میتونی ازش عبور کنی و حرکت دائمی داشته باشی.
1. اصل تکامل در جهان: هیچ چیز یکشبه کامل نمیشه
ببین، قانون تکامل یکی از قویترین قوانین کائناته. یعنی هیچ چیزی ناگهانی و بینقص به وجود نمیاد. حتی طبیعت هم اینطوری کار میکنه. یک درخت بزرگ، از یه دونه شروع کرده. اول یه جوانه کوچیک زده، بعد شده یه نهال، بعد شاخه داده، بعد برگاش سبز شده، و بعد از سالها تبدیل شده به درختی که حالا به چشم میاد.
تو هم مثل اون درختی! نباید انتظار داشته باشی که از همون اول توی هر کاری بینقص باشی. چون قانون دنیا اینه که “رشد مرحلهبهمرحله اتفاق میافته، نه یهویی.”
2. اشتباهاتت، معلمهای تو هستن
کودکی رو تصور کن که تازه داره راه رفتن یاد میگیره. بارها زمین میخوره، اما باز هم بلند میشه و دوباره تلاش میکنه. چون اون کودک هنوز گرفتار کمالگرایی نشده! هنوز نگران این نیست که “نکنه دیگران مسخرهام کنن؟”، یا “اگه بیفتم یعنی شکست خوردم؟”. نه! فقط تمرکزش روی بلند شدن و ادامه دادنه.
》حالا سوال اینجاست: چرا وقتی بزرگ میشیم، این روند طبیعی رو فراموش میکنیم؟
چرا وقتی یه ایده جدید داریم، یه کسبوکار میخوایم راه بندازیم، یا میخوایم یه مهارت یاد بگیریم، انتظار داریم از همون اول بینقص باشیم؟
اشتباه کردن، بخشی از یادگیریه، نه نشونه ناتوانی.
3. مومنتوم از دست نره! حتی با قدمهای کوچک
اگه به مسیرهای طولانی نگاه کنی، میبینی که مهمترین چیز، سرعت زیاد نیست، بلکه ثبات در حرکته.
یعنی چی؟
یعنی هر روز، حتی یه قدم کوچیک هم که شده بردار. مهم نیست اون روز انرژی داری یا نه، مهم نیست انگیزه داری یا نه، حتی اگه فقط 5 دقیقه وقت گذاشتی، باز هم از توقف بهتره.
چرا؟
چون توقف باعث میشه “نیروی اینرسی” تو رو عقب بندازه. همونطور که شروع کردن یه کار سختترین قسمتش هست، دوباره راه افتادن بعد از توقف هم خیلی سخته. پس نذار که کلاً بایستی. اگه یه روز حوصله نداشتی، حداقل یه کار کوچیک انجام بده که تو رو توی مسیر نگه داره.
4. لذت بردن از مسیر، کلید حرکت دائمیه
چرا توی ورزش کمالگرا نبودی، اما توی کسبوکار هستی؟ چون از ورزش کردن لذت میبردی. چون اون چالشها رو یه بازی میدیدی، نه یه آزمون مرگ و زندگی. اما توی کسبوکار، شاید بیشتر از نتیجه ترسیدی، شاید بیشتر به فکر نظر بقیه بودی، شاید میخواستی از همون اول قهرمان باشی.
□□□ راهحل چیه؟
باید راهی پیدا کنی که از مسیرت لذت ببری، نه فقط از نتیجه.
مثلاً:
• اگه داری یه پروژهای رو شروع میکنی، به خودت جایزههای کوچیک بده.
• به جای فکر کردن به نتیجه بزرگ، از کوچیکترین پیشرفتها ذوق کن.
• مسیر رو برای خودت فان کن، مثل همون مبارزههایی که ازشون لذت میبردی.
●○●5. آخرش چی؟ موفقیت واقعی یعنی چی؟
موفقیت این نیست که یه روز به یه نقطهای برسی و بگی “خب، دیگه من کامل شدم.” نه! موفقیت یعنی تو در حال رشد باشی، در حال حرکت باشی، در حال تجربه کردن باشی.> چون این برخلاف قوانین جهانه.
پس یادت باشه:
》 هر روز یه قدم بردار، حتی کوچیک.
》منتظر کامل شدن نباش، چون هیچوقت اون لحظه کامل مطلق نمیاد.
》 از مسیر لذت ببر، چون موفقیت یعنی حرکت، نه رسیدن به یه نقطه خیالی.
==>>> این بار، به چالشهای کسبوکار مثل یه مبارزه نگاه کن. همونطور که توی ورزش با قدرت میرفتی جلو، حالا هم بدون معطلی حرکت کن.
مهم نیست چقدر خوب باشی، مهم اینه که حاضری وارد زمین بشی و بازی کنی!
سلام مجدد محسن جان عزیز
خیلییی ازت ممنونم بابت نکات مهمی که گوشزد کردی
حتما
هر روز تلاشم اینه که برم تو دل ترسهام و برم تو دل کمالگرایی هام
حتما به نکاتت توجه میکنم و عمل میکنم
آره من باید یاد بگیرم حتی به خاطر حرکت هایی هم که برام نتیجه ی مالی نداره ولی درجهت رشد و پیشرفت کارمه به خودم جایزه بدم
مگه من وقتی اولین مسابقه رو بردم جایزه پولی بهم دادن؟
یا وقتی تونستم یک تکنیک رو درست اجرا کنم و توش به مهارت برسم جایزه پولی هم دادن؟!
ولی مدال بود، تشویق بود،
حالا هم من باید با هر بار پیشرفت کردنم با هر بار قدم برداشتم با هربار کار شجاعانه انجام دادنم به خودم جایزه بدم و از قبلش برای خودم جایزه تعیین کنم تا انگیزم برای حرکت کردن بیشتر بشه،
و البته که تو همین چند روزه کلییییی رشدوپیشرفت داشتم و پر از شور شوق و انگیزه هستم خدارو صد هزار مرتبه شکر
محسن جان خیلی ازت ممنونم
انشاالله هرجا هستی در پناه خدا باشی
علی آقای بزرگ ، توحیدمدارِ دوست داشتنی
چقدر زیبا و عمیق نوشتی! کاملاً درسته، رشد و پیشرفت همیشه یه چیز ملموس و مالی نیست، خیلی وقتا خود اون احساس موفقیت، اعتمادبهنفس و رضایت درونی ارزشش از هر جایزهای بیشتره.
اینکه یاد گرفتی برای هر قدمی که برمیداری خودتو تشویق کنی و جایزه بدی، یه نشونهی بلوغ ذهنی و خودآگاهی بالاست. این یعنی دیگه وابسته به تایید بیرونی نیستی و خودت، خودتو به رسمیت میشناسی و به پیشرفتات ارزش میدی. این فوقالعادهست!
و اینکه گفتی تو دل ترسهات و کمالگراییهات میری، دقیقاً همون چیزیه که باعث رشد واقعی آدم میشه. چون شجاعت یعنی انجام دادن کار، حتی وقتی میترسی. این مسیر، همین چند روزه که نیست، اما چیزی که واضحه اینه که تو با قدرت توی جادهی درستی قدم برداشتی و داری حسابی رشد میکنی.
خوشحالم که اینقدر شور و شوق داری، این یعنی داری با تمام وجود زندگی میکنی! ادامه بده، هر قدمی که برداری، حتی اگه کوچیک باشه، تو رو یه قدم به نسخهی قویتر و بهتر خودت نزدیکتر میکنه.
دمت گرم، همیشه پر از انگیزه و برکت باشی!
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته زیبا
و همه دوستان عزیز،
تجربهای که میخوام باهاتون در میون بذارم، در مورد کشف باور های پر قدرت درونیه
من از بچگی به خاطر از دست دادن پدر و مادر، احساس میکردم ضعیف و ناتوان هستم. فکر میکردم چون کسی رو ندارم که ازم حمایت کنه، نمیتونم از حقم دفاع کنم و همیشه باید تابع برادرانم باشم و نمیتوانم در زندگی موفق باشم .
اما یه روز تصمیم گرفتم این باور رو تغییر بدم. با خودم گفتم: “من قوی هستم، حتی بدون پدر و مادر. خدا با منه و من میتونم از پس مشکلات بربیام.” این تغییر نگرش، شروع یه تحول بزرگ در زندگیم بود.
بعد از اون تصمیم، دیگه نذاشتم ترسم من رو کنترل کنه. به دنبال استقلال رفتم و از شرایطی که من رو محدود میکرد، فاصله گرفتم. این کار آسون نبود، اما ارزشش رو داشت.
و با گذشت زمان خیلی از استعداد ها و اهدافم رو پیدا کردم و کمکم متوجه شدم که چقدر باورهای پر قدرت درونی دارم که قبلا ازش بیخبر بودم و باعث شدن جلو پیشرفت کردن من رو بگیرند
و حالا برادرم و بقیه اعضای خانواده باهام خیلی محترمانهتر رفتار میکنن و من احساس امنیت و آرامش بیشتری دارم. همچنین با توجه به سن کمی که دارم و نسبت به هم سن و سال های خودم و حتی بزرگ تر از خودم که آرزوشون بود مستقل باشن من تونستم با شکست اون باور تنها زندگی کنم و یک خونه فوق العاده زیبا و کامل برای خودم داشته باشم.
این تجربه به من یاد داد که مهم نیست چه گذشتهای داشتیم، مهم اینه که باور داشته باشیم که میتونیم قوی باشیم و زندگیمون رو تغییر بدیم و فقط کافیه اراده کنی و از هر موقعیت ،شرایطی که داری شروع کنی
سپاسگذار خداوندی هستم که من رو لایق این آموزه ها دونست
برای همه شما سال خوب و پر رزق و روزی رو آرزومندم
و من ممنونم از شما استاد قشنگم برای این آگاهی ها️
سلام و درود به استاد عباس منش عزیزم و مریم بانو و تمام دوستان گلم
امیدوارم همه دوستان در مومنتوم مثبت و رو دوش خدا باشند
استاد 3 سال پیش من که مستقل زندگی میکردم و اومد خونه پدرم ببینمشون گفتن کلیدهای خونه گم شده بودن و نمیدنستن کجا گم شده اند
مادر شک کرده گفته نکنه تو انباری زیر راه پله باشند چون بعضی موقعی کلیدا اونجا میمونند و این انباری فقط به اندازه بند انگشت یه درزی ازش مونده و عملا هیچ راهی نداره جز شکست در و قفل و باید کلید سازی بیاورند
من چون قبلا فیلم های فرار از زندان زیاد دیده بودم چکار کردم ، رفتم یه تیکه آینه شکسته آوردم ( بعدا که برای پسر دایی تعریف کردم گفت با موبایل هم میشد که عکس بگیری که گفتم این هم ایده خوبی بود بماند ) و دیدم بله کلیدها پشت در هستند این نصف کار رو رفتیم جلو
بعد چکار کردم رفتم گشتم از این منقاش های بزرگ تنوری که یکم از سیم های نازک ضخیم تر هستند بهشون میگن سیم حرارتی آوردم و بردم لای درز در انباری و به صورت یک ارتش تک نفره ، یک دست باهاش آینه رو گرفتم که ببینم کلیدها ک کجا هستند که این سیم منقاش رو تو زبونه در بندازم و بعد در رو بکشم
حقیقتش یک دست کم داشتم که فقط در انباری رو یکم بکشه و از خواهر کوچیکم خواستم کمکم کنه که یکم در رو بکشه برام چون من یک دست آینه رو گرفتم و یک دست منقاش تنوری
و بعد از 5 دقیقه تونستم این معامای دری که فقط به اندازه یه درز مونده رو باز کنم و پدرم خیلی تعجب کرد گفت این هم به عقل جن نمیاد که بتونه با این طریق دری که کلیدها پشتش بودن رو باز کنه
دوستان با این حل مسئله رو از نزدیک با چشم واقعی ببینید که چطور حلش کردم که شاید باورتون نشه چطور این در رو به شکل معجزه خدا من به حلش هدایت کرد
چون باور داشتم تونستم در رو باز کنم ، باز کردم شاید اگه کسی به من میگفت نمی تونی شاید از اول بخواد ناک اوت ام کنه ولی من مثل استاد اصلا تو کنم نمیره و برای حل مسئله انگیزه میگیرم اگه کسی به من بگه نمیتونی
استاد من قبل از آشنایی با قانون جذب ، همیشه دنبال حل مسئله بودم یعنی به زودی گیواپ نمیکنم و حل مسئله خیلی به اعتماد بنفسم کمک میکنه و همیشه این پشت باورهای هست که برای هر مسئله حتما یه راه حلی وجود داره
استاد این فایل ها با محصولات هیچ فرقی ندارد و قدر و ارزششون رو باید بدونیم
استاد تاج سری مرسی که هستی بی نهایت ازتون سپاسگزارم بابت این فایل های ناب و با کیفیت و بینظیر …
با سلام خدمت شما استاد عزیز و دوستان گرامی
من بعد دیدن این فایل ها دیدم تو زندگی خودم خیلی از این مثال ها هست ولی خب 2 مورد خیلی واضح هنوز یادم هست که گفتم با شما استاد عزیز و دوستان گرامی به اشتراک بزارم
اولین مورد بر میگرده به رفیقم که بنده خدا سر یه مسئله ای خیلی حالش بد شد و من رسوندمش بیمارستان خیلی تپش قلب بالایی داشت که بیشترش از استرس بود خلاصه خیلی بی قراری که من حالم بد هست و دارم میمیرم و اینا بگو دکتر بیاد و بهم دارو بزنه دیدم منم رفتم گفتم دکتر اومد و یه چیزی بهش تزریق کرد بعد دیدم این خوابید بعد رفتم پیش دکتر گفتم این چی بود شما زدین بهش در کمال نا باوری گفت آب مقطر بود و اون چون فکر میکرد دارو گرفته آروم شد و خوابید تا چند روز پیش که با هم حرف میزدیم گفت آره اون شب چه دارویی بود بهم زد گفتم آب مقطر باورش نمیشد و هنگ کرده بود
دومین داستان بر میگرده به داستان خودم که سال 91 رفتم خدمت و همون سال خدمت شد 21 ماه
من تو ارتش خدمت میکردم تو ارتش معمولا خیلی پایه بازی هست یعنی به میزان قدیمی بودن پست و مقام میگری من اول که رفتم اونجا تو تبریز خدمت میکردم گفتم من میخوام ارشد آموزشی بشم دیدم همه گفتن نمیشه و اینا ولی خب این اتفاق برای من افتاد حالا بعد ها فهمیدم که از تاریخ به وجود اومدن اون پادگان من اولین فارس زبونی بودم که ارشد آموزشی اون پادگان شده بودم
بعد ها که سر یک سری مسائل من رفتم سمت پاسداری یعنی پست میدادم و بعدش که رفتم لب مرز یه چند ماهی داوطلبانه چون شنیده بودم اونجا خیلی محیط راحت تر هست و شکل پادگانی نداره
یه مدتی که تو مرز بودم گفتم دوباره میخوام بر گردم قرار گاه و پاسپخش بشم یعنی اینکه سرباز ها رو مدیریت کنم جای اینکه برم پاسداری
همه گفتن نه امکان نداره حتی 1٪ الکی نرو خودت رو اسیر نکن باش همینجا منم گفتم نه باید برم
چون من برج 4 بودم و هنوز 3 تا برج دیگه یعنی حدالقل 300 تا سرباز واجد شرایط تر بودن از من که بخوان پاسپخش بشن و واقعا هم همینطور بود
ولی من گفتم نه من الان لب مرزم اونجا برم یه لول از بقیه سر تر هستم و باور دارم پاسپخش میشم
خلاصه رفتم به سرهنگمون گفتم کار انتقالیم رو انجام بده اونم گفت دیگه اجازه نمیدم بیای بالا رفتی و اینا گفتم اشکالی نداره
منم رفتم پایین تا رسیدم به اون کسی که کار انتخاب پاسپخش ها رو انجام میداد گفتم منو بزار پاسپخش اونم گفت خیلی سخته تو تازه اومدی و اینا گفتم تو بیین چی کار میکنی
خلاصه منم گفتم پیش خودم که من یک ماه پست میدم بعدش پاسپخش میشم
دقیقا سر یک ماه یادم هست اسم منو به عنوان پاسپخش خوندن خودم انقدر مطمعن بودم که هیچ شکی نداشتم اون روز اسم من قرار خونده بشه با اینکه به من چیزی نگفته بودن
وقتی اسم من رو خوندن کل پادگان رفته بودن تو شک که چی شد من شدم پاسپخش
این 2 تا داستان واقعا الان که خودم تعریف کردم کلی درس داشت برای خودم امیدوارم شما هم لذت برده باشید از خوندنش با تشکر
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم
خدایا مثل همیشه نیاز به کمکت دارم، تو بگو تا بنویسم
هزاران سلام و درود به استاد عزیز و مریم بانوی مهربان و هم خانواده های نازنینم
روزگارتون خوش و خرم باد
خدایا شکرت هزاران بار برای دریافت این آگاهیهای ناب از زبان استاد ارجمندم
من دیروز پنجشنبه این کامنتو نوشتم و نزدیک اذان مغرب تمومش کردم و گذاشتم توی سایت و زدم روی دکمه فرستادن دیدگاه ولی ارسال نشد ارور داد، در صورتی که بعد از ظهر سه تا کامنت در جواب به دوستان خوبم که برای کامنتهام پاسخ گذاشته بودن نوشتم و گذاشتم توی قسمت پاسخ و ارسال شده بود، در هر صورت الخیر فی ما وقع هست خدا رو شکر که توی نوت گوشیم تایپ کرده بودم و سیو داشتم الان کپی کردم
خدای مهربان و نازنینم لطفاً ارسالش کن
استاد جان من هم ماجرای اون جوون مسئول نظافت دانشگاه که معادله ریاضی بدون جواب رو حل کرده بوده شنیده بودم و خیلی هم برام جالب بود ولی بیشتر از این منظر بود که چه هوش و نبوغی داشته اما با توضیحی که شما تو این فایل دادین به مورد خیلی مهمی اشاره کردین که دلیل اینکه تونسته اون معادله رو حل کنه بخاطر این بوده که ذهنش خالی از پیشفرض بوده و نمی دونسته اون معادله حل نشدنیه
من هم در زمان مدرسه خانواده و اطرافیان و بعضی از همکلاسیهام بمن می گفتن که با هوشم و درسهای حفظ کردنیم خیلی خوبه، و واقعاً هم تو درسهای حفظ کردنی نمره های خوبی می آوردم
حتی همین یک ماه پیش یکی از فامیلهای مادریم که در دبستان با هم تو یه مدرسه بودیم تو واتس اپ بمن پیام داده بود و این خاطراتو یاد آوری کرد بمن، نوشته بود:
همیشه یادمه خیلی با هوش بودی و درسها را زود حفظ می کردی و اصلاً شب زنده داری نمی کردی،
یادته همیشه ازت سوال می کردم چجوری درسها رو بسرعت حفظ می کنی و زود میخوابی؟
خب منم همینجوری باور کرده بودم، و توی امتحان نهایی ششم ابتدایی توی هفتاد مدرسه برتر شدم
توی درسهای ریاضی معمولی بودم بیشتر وقتها ولی سال چهارم دبیرستان (سال دهم تحصیلی)
در درس جبر تجدید شدم، خدا رو شکر که همسایه خیلی خوبی داشتیم و یه دخترشون دوسه سال از من بزرگتر بود و درس ریاضیش خیلی خوب بود چند جلسه اومد خونه مون و با من کار کرد و خوب فهمیدم
و تو شهریور ماه با نمره خیلی خوب قبول شدم
سال بعد که پنجم دبیرستان بودم یه بار امتحان جبر داشتیم یه مسئله بود که حل کردم و به جواب رسیدم ولی از اون راهی که دبیرمون میگفت نبود، بعد دبیرم تعجب کرده بود گفت معمولاً این راهش نیست، ولی ظاهراً درسته چون که به همون جواب درست رسیدی…
——————————————————————
دیشب خونه خواهرم سعیده مهمون بودیم من و خواهر و برادرا رو همراه با خانواده برای افطاری دعوت کرده بود، هر دوتا خواهرا و یکی از برادرهام در کرج زندگی می کنن، من صبحش تو دفتر شکرگزاری و تمرین ستاره قطبیم نوشته بودم خدا جونم میخوایم بریم خونه سعیده میخوام توی راه خیلی خوب باشه خلوت باشه راهها برای ما باز باشه زیباییهای زیادی ببینیم، میخوام قبل از اذان مغرب برسیم اونجا، و همه در بهترین حال باشیم، همش حرفهای مثبت بزنیم دوست دارم حرفهای محبت آمیز ازشون بشنوم….
با همسرم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم، خدا رو شکر راهها خلوت وباز هیچ ترافیکی نبود، و 40 دقیقه ای رسیدیم در خونه شون در حالی که نیم ساعت قبل از اذان مغرب بود
بازار بوس و بغل و تبریک عید و سال نو بر پا بود، خیلی خیلی خوش گذشت، فقط و فقط حرفهای خوب خوب زدیم، یه عالمه خاطرات خوش گذشته رو یادآوری کردیم و برای هم تعریف کردیم،
یکی از خاطراتی که من تعریف کردم رو اینجا هم بگم که جالبه
(من فرزند اولم و از خواهرا و برادرام بزرگترم، برادرم سعید سه سال از من کوچیکتره)، بعد من دیشب گفتم اینکه میگن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه سعید مصداق این حکایته، یادمه اون وقتی که نامزد بودم و همسرم هفته ای دو سه بار به دیدنم میامد، اون موقع من 16 ساله بودم و سعید13 ساله و قدش از من کوتاهتر بود، اون زمان نفت خریدن هنوز رواج داشت و ما یه حلب بیست لیتری داشتیم و برادرم گاهی وقتها اون حلب بیست لیتری رو می برد و نفت می خرید، قسمت بالای در خونمون هم شیشه ای مات بود کسی پشت در میامد سایه اش دیده میشد ولی واضح نبود،بعد این داداشم دو سه بار همون موقعی که من منتظر اومدن نامزدم بودم یواشکی اون حلب نفت رو بر میداشت و میبرد بیرون روبروی در خونه و روش وای میستاد که تقریباً قدش اندازه همسرم بشه و بعد زنگ میزد، من میرفتم درو باز می کردم و با برادرم روبرو میشدم که لبخند عریضی روی صورتش نشسته بود!(خخخخ)
حالا خدا رو شکر آدم بد اخلاقی نبودم و دعوامون نمیشد…
خلاصه که مهمونی خیلی خیلی خوش گذشت، بعد همسرم عادت داره شبها زود میخوابه، دیشب دیدم ساعت نزدیک هشت و نیمه، بهش گفتم بریم که تا تهران برسیم خیلی دیر نشه، ایشونم خوشحال شد گفت دست شما درد نکنه من دیدم درجمع برادر خواهرها خیلی داره بشما خوش میگذره نگفتم بریم، بعد خدا حافظی کردیم و سوار ماشین شدیم، تو ماشین بهش گفتم خیلی از شما ممنونم که رعایت حال منو کردی و نگفتی که بریم، و از خودمم متشکرم که رعایت حال شما رو کردم که خوابت میامد و گفتم بریم، بعد گفتم به همین راحتی و سادگی چقدر زندگی زیبا میشه واقعاً…
آخرش میرسم به این که استاد جانم خداوند خیر دنیا و آخرت و پاداشهای بی بدیل و بینهایت بشما عطا کنه که آدرس اون جاده هموار و آسفالته وسط جنگلو بما نشون دادین و خوب زندگی کردن و لذت بردن از مسیر رو بما یاد دادین
الهی که در این مسیر ثابت قدم باشیم
استادهای عزیزم و هم خانواده ای های عزیزم عاشقتونم و به آغوش گرم خدای مهربان می سپارمتون
هر روز بیشتر و بیشتر هم جهت با جریان خداوند باشیم
سلام خدمت استاد عزیز وخانم شایسته مهربان و خدمت همسفران راه موفقیت و توحید..
جالب أستاد منم ی خاطره دارم از عمویم که اگه چای داخل فلاکس درست میشد اصلا نمیخورد یا اگه میخورد با یه حس بدی میگفت حالا از مجبوری این چای را خوردم باید چای داخل قوری چینی دم داده میشد تو طایفه ما دیگه همه میدونستند که فلان شخص داخل فلاکس چای نمیخوره
اتفاقا یه مرتبه اومده بود خانه پدر بزرگ خانم من اون داخل فلاس چای درست کرده بود وقتی جلویش گذاشته بود گفته بود اگه قوری هست چای بیارید وگرنه من چای نمیخورم..
خانمم همون لحظه فلاکس بر داشته بود برده بود تو اون یکی خونه دیگه همون چای فلاکس را داخل ی قوری خالی کرده بود آورده بود بهش چای داده
خانمم تعریف میکرد همچنان با مزه چای ها را میخورد و میگفت این چای بله نه اون چای فلاکس که اصلا طعم ندارند..
واقعا أستاد همه چی ذهنیت انسان است
أستاد من تو یه کامنت گفته بودم من از لحاظ شرعی همه درس های مذهبی را در مذهب تسنن خوانده ام 12 سال درس
ولی أستاد خداییش اگه خدا را عبادت میکردم فقط بخاطر اینکه خداوند گفته عبادت بکنید لذتی در اون عبادت نبود
اینقد باورهای مخربی در وجودم رشد کرد که اصلا تخریب کردنشان زمان میخواهد…
از روزی که با شما آشنا شدم اصلا زندگیم به دو بخش تقسیم شده… همش دارم روی با باورهام کار میکنم
و دارم خدا رو میشناسم… و باورش میکنم.. همه چی أستاد به باور طرف بستگی داره از روزی که خودم را مقصر خوب وبد زندگیم دانستم دارم در زندگیم عجیب رشد میکنم
موسی شهلی بر از بلوچستان
سلام برادرم
موسی عزیز
من تو ی همین فایل کامنت نوشته بودم که شاگردان بلوچ زیادی داشتم و با وجود باورهای نامناسب نسبت به بلوچ ها در شهر و مدرسه مون
ولی من چون این نگاه رو نداشتم و ذهنیت مثبتی داشتم همیشه با خانوادههای بلوچ بسیار باحال رو برو شدم
و
واقعاً شما ها خیلی مهمان نواز و با محبت هستید
و
متاسفانه این ذهنیت منفی و ترسناک که برامون توی جامعه درست کردن مانع از این شده که ما به استان شما مسافرت نکنیم
ولی من از صمیم قلب این پاکی و صفایی که شما دارید رو تحسین می کنم و تصمیم دارم در فرصت مناسب بیام از استانتون خصوصا چابهار دیدن کنم.
در پناه الله یکتا شاد و پیروز و سربلند و ثروتمند باشید.
سلام به دوست عزیزم ممنونم از محبت و مهربانی شما..
خداوند ا همه انسان ها را یکسان نیافریده…
در هر کشوری یا در هر شهری هر نوع مردم است اعم از خوب وبدش
استادهمیشه حرفای قشنگی میزنند..
هر کس جهان را مطابق با دید و فکر خودش درک میکنه..
اگه ما خوبی در وجود کسی میبینیم در کل اون خوبی در وجود خودمان است که در دیگران میبینم.. و بر عکسش هم همینطور
در این دنیا هر کس یک عنیک رنگی روی چشاش گذاشته مطابق با رنگ عینک خود جهان و مردمان را قضاوت میکنه.. غافل از این است که مشکل از اون عینک رنگی است نه از جهان مردمانش
درپناه الله یکتا شاد وسربلند و ثروتمند باشید
به نام خداوند بخشنده ومهربان
با سلام به استاد عزیزم واستاد شایسته مهربانم
و سلام به همه دوستانم در این سایت الهی
سال نو رو به همتون تبریک میگم
اومدم در مورد دوتا از تجربه های خودم در مورد این فایل بنویسم
چند ماه پیش من یک خرید اینترنتی داشتم و ایندفعه آدرس خونه رو از خیابون دیگه ای نوشتم(خونه ما از دو طرف میشه ادرس رو داد منطقه های پستی هر سمت فرق داره)
خلاصه من ایندفعه آدرس رو از سمتی که هیچ وقت از اون طرف آدرس نمیدم رو دادم
چند روز که گذشت و کد پیگیری مرسوله ام رو زدم تو سایت پست دیدم که نوشته بسته دست پستچیه ،نمیدونم چیشد که من رفتم تو برنامه نشان ببینم آدرس این اداره پست جدیده کجاست، که رفتم توقسمت نظرات وتمام نظراتی که خوندم در مورد این. مرکز پست منفی بود، ونوشته بودن که هیچ وقت بسته رو نیاوردن وهمیشه خودمون رفتیم گرفتیم، توی تمام این کامنت ها یک نفر نوشته بود تشکر میکنم از آقای فلانی که بسته ام رو آوردن وحتی با اینکه من خونه هم نبودم بهم زنگ زدن.
اینجا ذهنم داشت نجوا میکرد که حالا از این طرف آدرس دادی باید خودت بری اداره بسته رو بگیری و نمیارن والکی میگن آوردیم شما نبودین.
یهویی یه حس بهم گفت نه هر چیزی که توباورش کنی همون میشه، دوباره رفتم توسایت پست ودیدم بسته ام دست همون آقای پستچی که یک نفر تو کامنت ها ازش تشکر کرده بود، ومن اینجا خوشحال وخندان شدم که به نجواها گوش نکردم و دقیقا یک ساعت بعد بسته ام رو آوردن.
داستان دوم برمیگرده به منو و عشقم که ایشون معتقده رستوران های عضو اسنپ فود وتپسی فود غذاهای مونده و بی کیفیتشون رو میفرستن واگه ما حضوری بریم همون رستوران کیفیت غذا متفاوته، که من اینو به هیچ وجه قبول نداشتم
و جالبه اینه که ما از رستورانی که همیشه حضوری ازش غذا میگیریم، ایندفه از طریق اسنپ فود غذا گرفتیم اما عشقم چون معتقد بود کیفیت غذا حضوری و آنلاین فرق داره بعد از خوردن غذا دستگاه گوارشش کلا به هم ریخته بود، اما من چون معتقد بودم که هیچ فرقی توکیفیت ندارن کاملا حالم خوب بود.
اینا دوتا از تجربیات من بود
امیدوارم خداوند همه مون رو به راه راست هدایت کنه، به راه کسانی که بهشون نعمت، ثروت ،سلامتی و سعادت دردنیا وآخرت داده.
به نام خدای وهابی که رب من است
سلام استاد جون و مریم عزیز
سلام به همه بچه های سایت الهی عباسمنش.
استاد جون ما چقدر مورد لطف خداوند قرار گرفتیم که توی سایتی عضو هستیم که با اختلاف نامبروان شده. خیلی ذوق میکنم هر وقت شما در مورد باورهایی صحبت می کنید که سایت مون رو به اینجا رسونده. الهی شکرت.
کامنت های دوستان خیلی زیبا بود. یکی از تجربه های من راجب به پیش فرض های ذهنی که خیلی از پسرها هم دارند این بوده که:
اگر بخوای عضله بسازی باید حتما به باشگاه بری
اگر بخوای عضله بسازی باید خیلی تمرین کنی
اگر بخوای عضله بسازی بایستی خیلی بخوری
اگر بخوای عضله بسازی حتما باید مربی خوبی داشته باشی
فقط فرض کنید کسی این باورها رو داشته باشه و وقت باشگاه نداشته باشه یا هزینه اش رو نداشته باشه یا تایم نداشته باشه زیاد باشگاه بره و یا مربی خوبی توی شهرشون نباشه.
بچه ها نکته طلایی: مهم نیست چقدر تلاش می کنه تا عضله بسازه و بدنی فیت داشته باشه هرگز بهش نمی رسه
اتفاقی که برای من افتاد. حتی چون که من این باورها رو بعد از دوره سلامتی داشتم و به خوبی نشکسته بود عضله سازی اتفاق نمی افتاد. استاد توی جلسات انتهایی دوره سلامتی کلی درباره اینکه براحتی میشه عضله ساخت صحبت کرده بود ولی چون باورهای من متفاوت بود منجر به عمل نمی شد. پیش فرض ذهن من چیز دیگه ای بود. طول کشید تا تغییر کرد و بهتر شد. مخصوصا وقتی مومنتوم ورزش رو هم درک کردم دیگه اوج گرفت.
الان توی خونه با چند تا دمبل و کش ورزشی عضلاتم قشنگ داره شکل می گیره و هر روز بهتر می شه. ضمن اینکه من روزی یک وعده غذا می خورم و ورودی زیادی هم ندارم.
به جاش از تجسم نقطه پایانی هدفم استفاده می کنم. خودم رو در هیبتی می بینم که به تناسب اندام دلخواهم رسیدم. برای این کار وقت می ذارم. عجله نمی کنم. از مسیر لذت می برم. هر وقت دارم ورزش می کنم بسیار لذت می برم و به خودم بارها یادآوری می کنم که داره مومنتوم بزرگتر میشه. داره عضلاتم قوی تر میشه. داره بدنم خوش فرم تر میشم. به همون میزان اعتماد به نفسم بیشتر می شه. روابطم عالی تر می شه. احساسم نسبت به خودم بهتر می شه و …
وقتی پیش فرض های ذهنی راجب موضوعی تغییر کنه عملکردت عوض می شه. با پیش فرض اینکه می شود توی خونه با یه چندتا دمبل عضله سازی کرد باعث میشه اقدام کنی. وقتی عمل میکنی نتایج کوچیک آروم آروم میان. نتایج کوچیک رو می بینی که استاد توی دوره هم جهت با جریان خداوند بهشون میگن نشانه ها. نشانه ها رو دنبال می کنی، بابتشون سپاسگزاری می کنی، به احساس خوب می رسی، به خودت قانون رو یادآوری می کنی، در نتیجه نتایج طبق قانون بزرگ تر میشن و این سیکل رو باید آنقدر ادامه بدی که خواسته ات به صورت فیزیکی اتفاق بیفته و قابل اندازه گیری بشه.
استاد جون سپاسگزارم بابت این فایل های بی نظیری که برامون می ذاری. دارم تمرکزی روی خودم در فضای بی نظیری کار می کنم. تنها هستم. خودم و خدای مهربونم. این تمرکز و خلوت توی شروع بهار برام رقم خورده. از خداوند سپاسگزارم که منو به خواسته هام رسونده. الهی شکرت.
خدانگهدار
در پناه الله یکتا شاد، سالم و ثروتمند باشیم.
به نام خداوند هدایتگرم به سمت سادگی و راحتی و آسانی و لذت و عشق و برکت و نعمت و خوشبختی و سعادت و سلامتی
سلااااام به استادانم
سلااام به همه دوستانم
چقدر داستان های دوستان آشناست
هممون شنیدیم و دیدیم و حتی تجربه کردیم
به خاطر باور چشم زخم اسفند دود میکردیم و جواب میگرفتیم و روزی که دود نمیکردیم دلیل اتفاقات رو توی چشم نظر میدیدیم
چقدر تصمیماتمون رو گره زدیم به استخاره و خودمون رو محدود کردیم
چقدر به خاطر باورهای محدود و ذهنیت های کمبود و پیش فرض های نامناسب شرک کردیم
ولی عوضش الان چقدر خوبه که به قانون آگاه شدیم و آگاهانه داریم تلاش میکنیم جایگزین کنبم با پیش فرض های سازنده
من وقتی بچه هام یکم احساس سرماخوردگی دارن بدون هیچ دارویی با خوردن عسل و ابلیمو خوب خوب میشن
با اینکه بچه هام مثل من و همسرجان طبق قانون سلامتی غذا نمیخورن به فست اعتقاد دارن و وقتی بالای 12 ساعت غذا نمیخورن کلی حالشون خوبه و احساس سبکی میکنن
یه مثال دیگه از خودم بگم که من همیشه ذهنیت دارم که همسرم جیبش پرپوله و هر درخواستی دارم انجام میشه خداروشکرررر
من یکی از پسرام خیلیییییی پسر مودب خوبیه و این احساس رو به کل خانوادم انتقال دادم یه سفری پیش اومد که دو روز پسرم تنها با ابجیام رفتن سفر و همشون بهم پیام دادن و گفتن معراج خیلیییی عاقل و فهمیده و خوبه و از این به بعد همه جا میبریمش
واقعااااااا این ذهنیت خیلیییی مهمه
خداروشکرررررررر
آگاهانه بیایم از این قانون پیش فرض و ذهنیت به نفع خودمون استفاده کنیم و اتفاقات خنثی و یا حتی بد رو تبدیل کنیم به اتفاقات خوب
اتفاقات به خودی خود هیچ معنایی ندارن
به نام هدایت الله
سلام خدمت خواهر عزیزم سمانه دوست ارزشمند وتوحیدی و فعال سایت
از شما سپاسگزارم بابت کامنت خوبی که نوشتی چقدر لذت بردم از این درک وآگاهی خوبت وخیلی ساده وروان انرژی خوبت رو من از نوشتن شما میتوانم حس کنم ولذت ببرم
آنقدر خوب بودی دختر که کامنت خوبی برای رد پا برای خودت به جا گذاشتی امیدوارم همیشه بدرخشید و بهترین نتایج را در زندگی خود داشته باشید
در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله
سلاااام به شما دوست بزرگوار
خیلیییی سپاسگزارم از شما که به کامنت من توجه کردید و پاسخ دادید
سپاسگزارم بابت این حس فوق العاده ای که انتقال دادین بهم
همیشه توی نوشتن کامنت هام از خدا میخوام هدایتم کنه به سمت سادگی و راحتی
و کمکم کنه تا از تجربه هام بگم
یکی از سخت ترین کارها واسه من نوشتن کامنت بود ولی از زمانی که به خودم تعهد دادم اینکارو انجام بدم و به دل محدودیت ها برم و از خدا هم خواستم هدایتم کنه برام خیلیییی ساده تر شده
خداروشکررررر
به نام خالق زیباییها خالق خوب و مهربان که هر چه دارم از اوست من در برابرش تسلیمم
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم
پیش فرض مثبت و پیش فرض منفی که زندگی ما رو زیر و رو میکنن
باور به امکان پذیری رسیدن به خواسته رو برای ما یا سخت میکنن یا آسون و راحت
به ما بستگی دارد به باور و افکار ما
به ورودی ما بستگی دارد و اثر این پیش فرضها رو در زندگی روزمره تجربه میکنیم و نتیجه نتیجه میگیریم
اگر پیش فرضهایی که ما در ذهن میسازیم مثبت باشن به نفع ما خواهند بود و در خدمت من هستن
ولی اگر این پیش فرضها منفی باشن بر علیه من هستن و به من آسیب میرسانند
پس باید آگاهانه و با تمرکز توجه بر نکات مثبت کنیم و ذهن رو عادت بدیم و کنترل ذهن داشته باشیم تا بیشتر پیش فرضها رو به سمت مثبت جهت دهی کنیم وقتی بتونم ذهن رو کنترل کنیم میتونیم زندگی رو کنترل کنیم و بهترین شرایط و اتفاقات رو برای خودمون رقم میزنیم
خدایا خودت کمک کن هدایتم کن تا بتونم ذهنمو کنترل کنم و به خدمت من در بیاد و نفع من باشد
بهترین ها نصیبتون
در پناه خداوند باشین