اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من هم وقتی فکر میکنم همچین تجربهای در مورد این موضوع در گذشته داشتم
یادمه 10 سال پیش زمانی که میخواستم از چنگال بیماری اعتیاد رها شوم و در روزهای اول خیلی بیقراری میکردند و خیلی حالم بد میشد
یک دوستی داشتم که خیلی هوای من را داشت و خودش هم این دردها را قبلاً کشیده بود و تجربه زیادی در این زمینه داشت
من هم خیلی او را قبول داشتم و هر کاری که میگفت قبول میکردم و انجام میدادم
یک شب خیلی حالم خراب بود و تشنج کرده بودم و خیلی از اطرافیان ترسیده بودند میخواستند من را به دکتر ببرند همان دوست که من او را دایی صدا میکردم 1 عدد قرص به من داد و گفت که اشکال ندارد بعد از چند روز یک دونه قرص مصرف کنی و این را بخور و امشب راحت بخواب
و من اون قرص را خوردم و بعد از چند شب نخوابیدن،خوابم برد با این باور که من مورفین مصرف کردم
بعد که از خواب بیدار شدم به دایی گفتم که چرا به من قرص دادی،کاش میگذاشتی بیشتر درد بکشم و به من قرص نمیدادی تا زودتر این سموم از بدنم خارج شوند و با خوردن این قرص من باید چند روز بیشتر درد را تحمل کنم
دایی خندید و گفت آن قرصی را که من به تو دادم و خوردی قرص معده بود و هیچ ربطی به مورفین نداشت و تو تلقین کردی و آرام شدی و خوابیدی
به نام خداوندی که هرچه دارم و ندارم و خواهم داشت از آن اوست ، سلام دوستان عزیزم ، میخوام اینجا چند تا از باورهایی که شنیدیم و میشنویم و بنویسم و یاد آوری کنم واسه خودم که همه دنیا روی باورها میچرخه ،
مثل اینکه تا میفهمیم کسی باردار شده ، بهش میگیم وای چقدر قیافش شبیه مادرا شده ،
مثل اینکه سردردی که به محض پایین رفتن قرص از گلو خوب میشه ، اصلا هنوز به گلو هم نرسیده ها،
مثل چای نباتی که میخوریم و میگیم وای سردرد یا دل دردمون و خوب کرد ،
مثل پدر خودم که دو روز کامل یادش رفته بود قرص قلبشو بخوره و هیچ مشکلی نداشت خداروشکر ولی یهو که یادش اومد گفت وای میبینم چقدر حال ندارما ( لبخند فراوان)
مثل اینکه میگن حتما باید کسی باشه تا من برم ورزش و پیاده روی اگه نه اصلا نمیتونم از خونه بیرون برم اصلا نمیچسبه تنهایی !
مثل اینکه به من میگن حتما بعد از غذاخوردنت شیرینی تر بخور تا عضله هات بزرگ بشن …
مثل اینکه دوستم بهم مبگه چطوری بدون ماست غذات پایین میره خشکه نمیشه که !!
چطوری برنج و پایین میدی ، منم بهش گفتم عزیزم ما خورشت استفاده میکنیم ،نه آب و ماست و دوغ ((خنده))
و خیلیییی باورهای اشتباه دیگه که متاسفانه جا افتاده، در پناه خداوند باشین
سلام و درود خدا به استاد عزیزم و خانم شایسته در مورد این دیدگاه من یک مثالی دارم که مادرم چند سال پیش برام تعریف کرده بود الان که داشتم فایل استاد رو گوش میکردم یک لحظه صحبت های مادرم اومد داخل ذهنم دیدم چه جالب دقیقا ذهن داره کار میکنه پدر بزرگ من
پدر مادرم چوپان بوده دوتا باهم گوسفند هارو خوراک میدادن بعد این رفیق پدر بزرگ من معتاد بود تریاکشو تمام میکنه شب به پدر بزرگ من میگه من تریاکمو تمام کردم چیکار کنم تا صبح از بین میرم بعد پدر بزرگم میگه من یکم دارم تریاک بهت میدم تا صبح که صاحب گوسفندا بیاد برات بیاره ولی پدر بزرگ من به جای تریاک سوخته نان رو یکم فشار میده بهش میده و اونم استفاده میکنه و جالب اینجاس که نشه میشه وخیلیم راضی بود و دعا میکرده پدر بزرگ منو تا فردا که صاحب گوسفندا براش میاره بعد بهش میگه که دیشب من بجای تریاک بهت سوخته نان دادم و تو اصلاً متوجه نشدی الان دارم به حرف استاد عزیز میرسم که چقدر میتونه ذهن گول بخوره وباور کنه گفتم من یک کامنتی بزارم من چند ساله عضو سایت هستم ولی تا امشب کامنتی نگذاشتم امشب که فایل رو گوش کردم گفتم حجت دهنتو کنترل کن و بهش گوش نکن وبنویس چون ذهن من میگفت نه ننویس ولی خدارو شکر بهش قلبه کردم و نوشتم انشالله که برای بچه های سایت این مثال من تأثیر گذار باشه شمارا به دستان پرقدرت خدای یکتا میسپارم انشالله بهترین ها برای استاوخانم سایشه وتمام بچه های سایت اتفاق بیفته به امید رب
سلام خدمت استاد و خانم شایسته و همه دوستان خوبم در این سایت الهی
خدا را شکر میکنم امروز هم با فایل ارزشمند چقدر عالی و فوق العاده است زیرا طبق قانون خداوند، تو همانطور که خداوند را در ذهنت میسازی، ویژگیهای این نیرو در تجربهی زندگیات ظاهر میشود.اگر خداوند را حامی خودت میبینی، خداوند به عنوان حامی و کارساز تو در زندگیات ظاهر میشود.
اگر به خاطر گذشته، احساس گناه داری و خود را لایق دریافت نعمتها و هدایتها نمیدانی، این باور، دسترسی تو را به این برکتها قطع میکند.اگر باور کردهای که باید زجر بکشی تا لایق هدایتها و نعمتهای خداوند شوی، در این مدار قرار میگیری و زندگی برایت به رنجی تمامنشدنی تبدیل میشود
اما اگر باور کنی خداوند—بهعنوان نیرویی که تمام جهان را مدیریت میکند—بیشتر از تو میخواهد که در خوشبختی زندگی کنی من تا به حال در گمراهی محض بودم و خداوند به وسیله دوره هم جهت با جریان خداوند من را هدایت کرد به مسیر درست. خدا به من نشون داد که میشه زندگی خیلی عالی داشت بدون هیچ گونه از اون دغدغههای قبل،میشه بهترین زندگی رو زندگی کرد بدون نگاه کردن به دست این و اون،میشه عاشق شد و طوری زندگی کرد که دیگه نگران از دست دادن اون شخص نباشی،میشه هر زمان هرجا که خواستی هر چقدر که خواستی با هر کسی که خواستی باشی،همه اینا میشه باشه اما به یه شرط،
به شرط اینکه با خدا باشی. وقتی با خدا باشی دیگه هیچ محدودیتی نداری،چون وصلی به قدرتی که هیچ محدودیتی در وجودش نیست،چون وصلی به نیرویی که تنها منبع خیر و برکت در جهانه،چون وصلی به منبعی که هر چیزی که بخوای رو از سادهترین راهها بهت میرسونم. همین یک باور، همین یک باور که خداوند میخواهد ما ثروتمند باشیم، چطور داره به ما میفهمونه که ما تحت حفاظت و حمایت کامل خداوندیم. اینطوری هرجایی که میریم، منتظریم که اتفاقات برامون خوب پیش بره. چون از خداوند « انتظار » داریم همه چیز رو برامون خوب رقم بزنه. که این خودش دوباره مرتبطه با درس هایی از یک توت فرنگی 19 دلاری. چون داره انتظار ما از خدا رو تعیین میکنه. خداوند رو چطور میبینیم!؟ خداوند رو چطور باور کردیم
در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله
من میخام از تجربه خودم راجب این موضوع بگم چقدر بهم توی مسیر کمک کرد و همیشه باهاش دهن ذهنم میبندم و در واقع پله آیی محکم برای رفتن به بالا.
زمستان 1401بودش که من از که من به مدت 7ـ8سال بودش که درگیر سیگار شده بودم اولش تکی تکی میکشیدم بعد از مدرسه مسیر رسیدن به خونه، بعدش بیشتر و بیشتر شد که من 3ـ4سال آخر روزی 1الی2پاکت میکشیدم هزاران بار خواسته بودم ترک کنم به روش و طرق های مختلف دوروزه که میگذشت فشار نرسیدن نیکوتین به بدن که خود بدنم قربونش برم همه چیز داخلش داره و بعد از این که من نیکوتین بهش اضافه کردم اون قطع کرد ساخت نیکوتین را خوب بهم فشار میداد و من دوباره سیگار میکشیدم .
خوب واقعا تسلیم شده بودم که خداوند همیشه یه موقع است ایذه آیی را عملی کردم و خوب سیگارهام دور انداختم و خوب من اولش شناسایی کردم تایم شب ها قبل از خواب خیلی فشار میاره و در طول روز میتونم صبوری کنم شب شد و من نسخ سیگار شدم از سیگار های بابام یک نخ برداشتم رفتم با یک فندک پشت خونه و ایده ابهامی این بود که بازی سیگار کشیدن را انجام بدم من فندک را روشن میکردم و چشمام میبستم و نزدیک سیگار میگرفتم و بعد پُک میزدم و طبق صبحتم فصل زمستون بود و بخار هوا خیلی بود و من هوفففف سیگار را بیرون میدادم اما سیگار هرگز روشن نشده بود و تمام صحنه آیی که ذهنم باور کرده بود دود نبود بخار هوا بود اما همون احساس سیگار کشیدن را میگرفتم چقدر احساس آرامشی میکردم چون در طول روزم تقوا کرده بودم و از عجیب ترین اتفاقات زندگیم این بود که من تونستم یک هفته دو هفته این روند را ادامه بودم و ذهنم باور کرده بود که من دارم سیگار میکشم و دگر فشار روم نمیزاشت و خدارا بارها شکر گذارم امروز 17فرودین 1404 من دگر دودی نیستم و خوب اصلا درک دیگه نمیکنم که این کار یعنی چی خندم میگرم میخام بگم همه چیز تغییر میکنه و چقدر تغییر زیباست خیلی خیلی تغییرات دگر دارم و با گفتن ای ذهنم یادته سیگار را ترک کردیم اینک میشه مشروبم میشه شد کتاب خوندنم میشه شد و و و همه شد خدایا شکرت .
عرض سلام و ادب و تبریک سال نو 404 به استاد فرهیخته و همسر نازنینشون و دوستان عزیزممن سالهای زیادی هست که استاد رو میشناسم و با آموزه های ایشون اول قانون جذب و بعد هم قانون جهان هستی رو بیشتر شناختم ولی مرتب انواع و اقسام استادای داخلی و خارجی رو تست میکردم و دیدگاه همه رو بررسی میکردم و خب معلومه هیچ وقتم هیچی نداشتم نه رابطه خوب با همسرجان نه با بچه هام و… مرتب خودمو زندگیمو با آدمای اطرافم مقایسه میکردم ینی خونه هرکدوم از فامیل میرفتم البته بعضی هاشون، تا یکی دو روز تو دام مقایسه بودم حالمم خرااااب میشد اعصاب خودمو خانواده رو خورد میکردم که چرا فلانی اونجوریه فلان چیزو داره چقد اعتماد بنفس داره چرا من فلان چراهمسرم فلان و…. تا اینکه یکی از شعارهای
اصلی استاد عزیزم عباسمنش رو دریافتم که (توجه به نکات مثبت) هست و دیدم که چقدرررر استاد توجه دارن به این گفتهٔ خودشون و مثالایی که میزنن و یاداوری هایی که میکنن نشون میده واااااقعا خودشون دارن از این قانون بخوبی استفاده میکنن و همه داریم نتایج بزرگ ایشونو می بینیم
بعد من شروع کردم توجه کردن رو نکات مثبت اون طرفی که بهش حسات میکردم و خودم باهاش مقایسه میکردم و تک تک اخلاقای خوبشو تحسین کردن و تلاش و پشتکارشو احسنت گفتن و کم کم به این نتیجه رسیدم که بایدم اوضاش از تو بهتر باشه وقتی اینقد داره تلاش میکنه تو چی؟ همیشهٔ خدا که حالت با خودتو بقیه خوب نیست و بدخلقی میکنی هیچ کار فیزیکی و متافیزیکی هم که انجام نمیدی انتظار نتایج خوبم داری بقول استاد که میفرمان به اندازه ای که روی خودت کار میکنی نتیجه میگیری باورتون نمیشه که کم کم حسم به اون طرف خوب شد باهاش رفتو آمد کردم خونه زندگیشو تحسین کردم تعریف میکردم و دیگه از اون به بعد خودمو باهاش مقایسه نکردم جالب اینکه میدیدم که اون چقدر میپرسه از من که چیکار میکنی شوهرت دوستت داره ( آخه همسرجان هم عباسمنشی هستن) و من دیدم چه کمبودهایی داره که من خدارو شکر اصلا ندارم
و یکی اینکه من قبلا زیاد حس خوبی نسبت به همسرم نداشتم چون میگفتم چرا ورشکست شده چرا گذاشته سرشو کلاه بزارن چرا خونه مونو فروخت پولشو چیکار کرد من چرا اینقد ساده بودم گذاشتم که سهم منم که به نامم بود بفروشه و…. این کارایی که کرده بود حالمو نسبت بهش خراب میکرد و دائم دعوا و بحث داشتیم که البته بعدها با گوش کردن فایلای استاد عزیزم فهمیدم تمام اون بلاهارو خودم سر زندگیم آوردم با احساس قربانی داشتن و احساس عدم لیاقت و حس از دست دادن
و خداروشکر خدارو هزاران مرتبه شکر با هدایت الله مهربونم هدایت شدم به اون فایلی که توجه رو نکات همسر بود و شروع کردم به نوشتن لیستی از کارای خوبی که همسرم از اول آشناییمون برام انجام داده بود بعد به خودم اومدم دیدم دارم گریه میکنم و مینویسم که این طفلی منو به خیلی از خواسته هام رسونده و خدارو بابت داشتنش شکر کردم و دیدم خیییلی از مردای اطرافیانم بهتر و مهربونتر و دست و دلبازتر و خانواده دوست تره خداروشکر الآنم به لطف الله یکتا زندگی خوبی دارم دخترای قشنگم عباسمنشی هستن و دختر بزرگم با کار کردن روخودش با تمرینای استاد عزیزم مهاجرت کرد به اینگلیس و با همسرش ساکن لندن هستن و مرتب با تماس تصویری میگه مامان کار کن رو ارتعاشت تا بیاین پیش ما کنار هم باشیم بخدا بهشته اینجا و حیفه که شما این همه زیبایی رو نبینین
خدارو شکر و سپاسگزارم که به توصیه دخترم این اولین کامنتم رو نوشتم البته 20 تا کامنت عزیزان رو خوندم و با بعضیاشون اشک شوق ریختم که میشه ببین برای اینا شده برا منم میشه مطمئنم که خدای مهربونم که هر لحظه داره منو هدایت میکنه بهترینا رو هم سر راهم قرار میده چون من لایق و شایستهٔ دریافت زیباترین نعمتهای خداوند هستم
خدایاشکرت
خدایاشکرت
خدایاشکرت
متشکرم از استاد عزیزم و از همسر مهربونم و دختر قشنگم با آرزوی بهترینها برای شما عزیزان که بهترین هستید
سلام بر استاد عزیزم، وقتی که داشتم تو سایت میچرخیدم یهو این دوره درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری اونم قسمت 4 رو دیدم و بهش نگاه کردم و با نگاه کردن بهش واقعا خیلی از چیز هارو به یادم اورد
واقعا الان میفهمم دلیل این واکنش های ما انسان ها چیه
پدر من همیشه از سوسیس و کالباس و همبرگر و.. حالش بهم میخوره
و یادمه یه بار ما قرار شد ساندویچ درست کنیم حالا چاره ای جز این نداشتیم که همبرگر بزاریم داخل اون ساندویچ رفتیم از مغازه خریدیم و کاغذ همبرگر رو پاره کردیم فورا انداختیم اشقالی
و شب که اینو درست کردیم بهش گفتیم اون گوشت داخلش سویا برگر هست و همبرگر نیست( از سویا برگر تنفر نداره) یادمه اینقد به به میکرد و میخورد من خنده های یواشکی میکردم بابت این نوع خوردن پدرم و فردا شبش داداشم خرید برای خودش اونو دید و گفت اینا خوب نیست و نمیدونم فاسدن و…..
یا حتی یه بار تو مسافرت بودیم قرار شد نونی بخریم که داخلش سبزی وسایل ریختن بعد پدرم رفت خرید بهش گفتن این نون سبزی فقط داره اورد همگی میخوردیم مخصوصا پدرم که کلی با اشتها میخورد بعد یهویی به دهن داداشم سوسیس اومد و گفت پدر این داخلش سوسیس هست اصن همین که اینو گفت کاملا اشتهای پدرم قطع شد و اصلا نتونست یه لقمه فقط یه لقمه دیگه برداره
یا مادرم توضیح میده که مادر بزرگم خدا بیامرز کاملا با روغن زرد مخالف بوده میگفته اقا من اصلا هر کاری بکنید نمیتونم روغن زرد بخورم بعد مامانم تصمیم گرفته یه غذا بپزه با روغن زرد بعد بگه این روغن بازاریه
بعد اینکه غذا درست کرده تا یه ماه که اون قوطی روغن زرد تموم بشه روغن رو خورده مادر بزرگم و با کلی به به که چقد غذا با این روغن های بازاری خوشمزست
ولی بعد اینکه روغن زرده تموم شده مامانم شروع کرده با روغن بازاری غذا بپزه و مادر بزرگم گیر داده بوده که با روغنی که تا الان میپخته غذا رو، بپزه چون احساس میکرده روغن جدیده، روغن زرده
خیلی در مورد بحث باور الان میفهمم که چقد این مبحث مهم بوده
یه سال و نیم پیش منو خواهرم تازه به این مسیر موفقیت اومده بودیم و پدر من خیلی سر بحث عقاید جدیه خیلییی
و هر لحظه بهمون نصیحت میکرد که مبادا هر دینی رو قبول نکنید یا هر مسیری رو نرین ( با این مسیر منم خیلی مخالفت داشت که حرف هر ادمی رو گوش ندی ولی من خیلی محکم وایستادم)
من از بچگی یادم نبود تا الان دنبال منطق باشم و نمیدونم دلیلش چی بود
من هر وقت هرچیزی میشنیدم همون لحظه بهش باور میکردم وسلام بعد مطابق اون میرفتم جلو ( حتی در مباحث ایمان به خدا من خیلی از اینکه منطقی نگاه نکردم ضربه خوردم چون اگه پدرم بهم میگفت فردا کل دنیارو سیل میگیره چون خدا از کارهای ما غضب کرده، من باور میکردم و منتظرش میموندم که مثلا سیل بیاد و نابود بشیم و…. خلاصه هزاران حرف های بیهوده در مورد خدا )
البته در این مسیر موفقیت برام این نوع بودنم خیلی کمک کرد چون بدون منطق جلو اومدم و تا اینجا که حتی توی 5 سال گذشته یا 10 سال گذشتمم فکر نمیکردم اینقد اگاه تر باشم اگاه شدم
اما خواهرم خیلی تو این مباحثات با منطق کار میکنه و اون حرفای پدرم رو در مورد عقاید گوش میداد
یادمه وقتی دوره های استاد رو باهاش اشنا شدیم و گوش میدادیم همه مورد رو خواهرم گوش میداد الی اون فایل که روش نوشته شده بااااوررر ( تو تلگرام اینا فایل های کوتاه استاد رو گوش میدادیم)
من مینشتم گوش میدادم بعد اروم اروم اون حرفا رو میخواستم قبول کنم اما خواهرم میومد میگفت هر فایلی گوش بدی گوش بده الی فایل های باور چون اینا با عقاید ما فرق میکنه و برای ما خوب نیست
و منم هرچی میگفتن باور میکردم، بعضی وقتا گوش میدادم میگفتم اصلا چیز بدی نداره و بعضی مواقع هم گوش نمیدادم
تا اینکه طبق قانون تکامل و اروم اروم رسیدیم به اینجا
الان بعد یه سال و نیم هست که هم من و هم خواهرم فقط تمرکزمون روی باور هست یعنی فقط میخوایم باورمون رو درست کنیم و الان جایی رسیدم که به جرعت میتونم بگم بعضی مواقع پدرم نمیتونه جواب سوالاتم رو پیدا کنه فقط با فایل های دانلودی استاد عزیزم ( البته از اساتید دیگه دوره خریدم و تکامل طی کردم ولی به جرعت میتونم بگم استاد عباسمنش فوق العادست هم علمی کار میکنه هم معنوی و در همه حوزه ها کار میکنن؛ خدارو شکر)
تازه وارد سایت شدم اما از یه سال قبل تا الان خیلی خیلی خودمو گم کردم و مونده بودم چیکار کنم اما سایت پیدا کردم و مطمعنم که زندگیم هرچند با چالش ولی باروی خوشش باهام رفتار میکنه
و این قانون تکامل هم عالی و بینظیر کار میکنه چند روز پیش خواستم این دوره رو ببینم ولی امشب قسمتم بوده که ببینم و یه کامنت بزارم
سلام به استاد عزیز و هم سفران این سایت معنوی و منطبق بر قوانین الهی.
چقدر لذت بردم از این چهار قسمت توت فرنگی 19 دلاری و چقدر کامنتها ثابت میکرد، نحوه عملکرد ذهن و قدرت ذهن را در ایجاد شرایط و اتفاقات هم فرکانس با باورها و از یک اتفاق براحتی دیدگاه متفاوت ارائه می کند.
من خودم در دوران مدرسه بسیار در درس ریاضی مسلط بودم ولی در دروس حفظی مشکل داشتم و حتی بارها باخودم می گفتم خداراشکر که در ریاضی توانایی بالایی دارم به حدی که شب امتحان ریاضی چندان درس نمی خواندم و اصلا استرس نداشتم و خیلی وقتها بالاترین نمره کلاس را می گرفتم و آنقدر ایمان داشتم که با همین ریاضی در کنکور بالاترین درصد ریاضی در دانشگاه مان را کسب کردم ،در کلیه ورودی های همان سال و در رشته مورد علاقه ام قبول شدم و لذت بردم و آنقدر در دروس عمومی باور عدم توانایی داشتم که جتی یکبار در درس تاریخ تجدید شدم و نمره قبولی را نتوانستم بگیرم..
یادم میاد یکبار معلم جبر سوالی را نوشت وگفت این سوال امتحان نهایی سال قبل هست و هرکس میتواند حل کند .من هم در طی یک خط آنرا حل کردم و معلم گفت در 4 خط حل میشود. من هرچه فکر کردم دیدم راه حل من درست هست و پس از سوال از معلم ،ایشان هم تایید کرد وخودش از راه حل من تعجب کرده بود .
خدایا شکرت که این آگاهی ها را توسط این استاد بزرگ و توانمند دراختیار ما می گذاری.خدایا شکرت .خدایا شکرت،خدایا شکرت
سلام و دروووود فراوان خدمت استاد جانم مریم جان عزیز و تمام دوستان قشنگم
استاد جان در رابطه با این فایل بسیار زیبا باید نکته زیبایی را بگم که من بستنی فروشم به لطف خدا هر روز بستنی آبمیوه و معجون های بسیار با کیفیتی میزنم که تمام مشتری ها لذت میبرن و خودشون تبلیغ میکنند آدم ها میان از طرف بی نهایت دستان خداوند من بستنی قیفی ام را بسیار چرب خوشمزه درست میکنم به صورتی که بسیار بافت لطیفی دارد و مثل خامه در دهان آب میشود
مدتی پیش یکی از دوستان صمیمی من که هر روز به من سر میزند و بستنی خور حرفه ای است به رسم عادت همیشگی اش اومد پیشم و بستنی را خورد و مثل همیشه بسیار تعریف کرد از بافت بستنی و به من گفت که به نظرم اگه تو با اون شیر گاو های فلانی بیای بستنی را درست کنی خیلی بازم چرب تر و خوشمزه تر خواهد شد
البته تو پرانتز بگم من این شیری که استفاده میکنم از تمام شیرهایی که مصرف کردم باز خورد بهترین به من داده
خلاصه بهش گفتم باش دفعه بعد که اومدی من ی بارم با شیر فلانی امتحانی میزنم ببین بستنی چه جور میشه
بعد رفت و دوباره پس فردا اومد گفتم بستنی را همونطور که گفتی با شیر های فلانی زدم و بخور و فرقشا با بستنی های قبلیم بهم بگو
بعد تا خورد گفت دیدی گفتم اونا چون چیزا بهتری
به گاوهاشون میدن خیلی الان بستنی تو چرب تر و خوشمزه تره و همینا ادامه بده خخخخخ
درصورتی که من همون شیر همیشگی خودما
با همون شکر همون گلاب همون وانیل خامه
درست کرده بودم و هیچ فرقی داخل بستنی نداده بودم و فقط به دوستم گفتم این شیرش عوض شده و از فلان آدم گرفتم و اون هم باور کرد و یک مزه ی بسیار جدید و بهتری را تجربه کرد
درحالی که این همون بستنی همیشگی من بود ولی اون به محض اینکه حرف منا باور کرد طعم جدیدی را تجربه کرد.
به نام تنها فرمانروای هستی
با سلام خدمت همه دوستان و استاد عزیزم
من هم وقتی فکر میکنم همچین تجربهای در مورد این موضوع در گذشته داشتم
یادمه 10 سال پیش زمانی که میخواستم از چنگال بیماری اعتیاد رها شوم و در روزهای اول خیلی بیقراری میکردند و خیلی حالم بد میشد
یک دوستی داشتم که خیلی هوای من را داشت و خودش هم این دردها را قبلاً کشیده بود و تجربه زیادی در این زمینه داشت
من هم خیلی او را قبول داشتم و هر کاری که میگفت قبول میکردم و انجام میدادم
یک شب خیلی حالم خراب بود و تشنج کرده بودم و خیلی از اطرافیان ترسیده بودند میخواستند من را به دکتر ببرند همان دوست که من او را دایی صدا میکردم 1 عدد قرص به من داد و گفت که اشکال ندارد بعد از چند روز یک دونه قرص مصرف کنی و این را بخور و امشب راحت بخواب
و من اون قرص را خوردم و بعد از چند شب نخوابیدن،خوابم برد با این باور که من مورفین مصرف کردم
بعد که از خواب بیدار شدم به دایی گفتم که چرا به من قرص دادی،کاش میگذاشتی بیشتر درد بکشم و به من قرص نمیدادی تا زودتر این سموم از بدنم خارج شوند و با خوردن این قرص من باید چند روز بیشتر درد را تحمل کنم
دایی خندید و گفت آن قرصی را که من به تو دادم و خوردی قرص معده بود و هیچ ربطی به مورفین نداشت و تو تلقین کردی و آرام شدی و خوابیدی
خدایا شکرت
به نام خداوندی که هرچه دارم و ندارم و خواهم داشت از آن اوست ، سلام دوستان عزیزم ، میخوام اینجا چند تا از باورهایی که شنیدیم و میشنویم و بنویسم و یاد آوری کنم واسه خودم که همه دنیا روی باورها میچرخه ،
مثل اینکه تا میفهمیم کسی باردار شده ، بهش میگیم وای چقدر قیافش شبیه مادرا شده ،
مثل اینکه سردردی که به محض پایین رفتن قرص از گلو خوب میشه ، اصلا هنوز به گلو هم نرسیده ها،
مثل چای نباتی که میخوریم و میگیم وای سردرد یا دل دردمون و خوب کرد ،
مثل پدر خودم که دو روز کامل یادش رفته بود قرص قلبشو بخوره و هیچ مشکلی نداشت خداروشکر ولی یهو که یادش اومد گفت وای میبینم چقدر حال ندارما ( لبخند فراوان)
مثل اینکه میگن حتما باید کسی باشه تا من برم ورزش و پیاده روی اگه نه اصلا نمیتونم از خونه بیرون برم اصلا نمیچسبه تنهایی !
مثل اینکه به من میگن حتما بعد از غذاخوردنت شیرینی تر بخور تا عضله هات بزرگ بشن …
مثل اینکه دوستم بهم مبگه چطوری بدون ماست غذات پایین میره خشکه نمیشه که !!
چطوری برنج و پایین میدی ، منم بهش گفتم عزیزم ما خورشت استفاده میکنیم ،نه آب و ماست و دوغ ((خنده))
و خیلیییی باورهای اشتباه دیگه که متاسفانه جا افتاده، در پناه خداوند باشین
سلام و درود خدا به استاد عزیزم و خانم شایسته در مورد این دیدگاه من یک مثالی دارم که مادرم چند سال پیش برام تعریف کرده بود الان که داشتم فایل استاد رو گوش میکردم یک لحظه صحبت های مادرم اومد داخل ذهنم دیدم چه جالب دقیقا ذهن داره کار میکنه پدر بزرگ من
پدر مادرم چوپان بوده دوتا باهم گوسفند هارو خوراک میدادن بعد این رفیق پدر بزرگ من معتاد بود تریاکشو تمام میکنه شب به پدر بزرگ من میگه من تریاکمو تمام کردم چیکار کنم تا صبح از بین میرم بعد پدر بزرگم میگه من یکم دارم تریاک بهت میدم تا صبح که صاحب گوسفندا بیاد برات بیاره ولی پدر بزرگ من به جای تریاک سوخته نان رو یکم فشار میده بهش میده و اونم استفاده میکنه و جالب اینجاس که نشه میشه وخیلیم راضی بود و دعا میکرده پدر بزرگ منو تا فردا که صاحب گوسفندا براش میاره بعد بهش میگه که دیشب من بجای تریاک بهت سوخته نان دادم و تو اصلاً متوجه نشدی الان دارم به حرف استاد عزیز میرسم که چقدر میتونه ذهن گول بخوره وباور کنه گفتم من یک کامنتی بزارم من چند ساله عضو سایت هستم ولی تا امشب کامنتی نگذاشتم امشب که فایل رو گوش کردم گفتم حجت دهنتو کنترل کن و بهش گوش نکن وبنویس چون ذهن من میگفت نه ننویس ولی خدارو شکر بهش قلبه کردم و نوشتم انشالله که برای بچه های سایت این مثال من تأثیر گذار باشه شمارا به دستان پرقدرت خدای یکتا میسپارم انشالله بهترین ها برای استاوخانم سایشه وتمام بچه های سایت اتفاق بیفته به امید رب
به نام هدایت الله
سلام خدمت استاد و خانم شایسته و همه دوستان خوبم در این سایت الهی
خدا را شکر میکنم امروز هم با فایل ارزشمند چقدر عالی و فوق العاده است زیرا طبق قانون خداوند، تو همانطور که خداوند را در ذهنت میسازی، ویژگیهای این نیرو در تجربهی زندگیات ظاهر میشود.اگر خداوند را حامی خودت میبینی، خداوند به عنوان حامی و کارساز تو در زندگیات ظاهر میشود.
اگر به خاطر گذشته، احساس گناه داری و خود را لایق دریافت نعمتها و هدایتها نمیدانی، این باور، دسترسی تو را به این برکتها قطع میکند.اگر باور کردهای که باید زجر بکشی تا لایق هدایتها و نعمتهای خداوند شوی، در این مدار قرار میگیری و زندگی برایت به رنجی تمامنشدنی تبدیل میشود
اما اگر باور کنی خداوند—بهعنوان نیرویی که تمام جهان را مدیریت میکند—بیشتر از تو میخواهد که در خوشبختی زندگی کنی من تا به حال در گمراهی محض بودم و خداوند به وسیله دوره هم جهت با جریان خداوند من را هدایت کرد به مسیر درست. خدا به من نشون داد که میشه زندگی خیلی عالی داشت بدون هیچ گونه از اون دغدغههای قبل،میشه بهترین زندگی رو زندگی کرد بدون نگاه کردن به دست این و اون،میشه عاشق شد و طوری زندگی کرد که دیگه نگران از دست دادن اون شخص نباشی،میشه هر زمان هرجا که خواستی هر چقدر که خواستی با هر کسی که خواستی باشی،همه اینا میشه باشه اما به یه شرط،
به شرط اینکه با خدا باشی. وقتی با خدا باشی دیگه هیچ محدودیتی نداری،چون وصلی به قدرتی که هیچ محدودیتی در وجودش نیست،چون وصلی به نیرویی که تنها منبع خیر و برکت در جهانه،چون وصلی به منبعی که هر چیزی که بخوای رو از سادهترین راهها بهت میرسونم. همین یک باور، همین یک باور که خداوند میخواهد ما ثروتمند باشیم، چطور داره به ما میفهمونه که ما تحت حفاظت و حمایت کامل خداوندیم. اینطوری هرجایی که میریم، منتظریم که اتفاقات برامون خوب پیش بره. چون از خداوند « انتظار » داریم همه چیز رو برامون خوب رقم بزنه. که این خودش دوباره مرتبطه با درس هایی از یک توت فرنگی 19 دلاری. چون داره انتظار ما از خدا رو تعیین میکنه. خداوند رو چطور میبینیم!؟ خداوند رو چطور باور کردیم
در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله
با نام پروردگار هدایتگر و وارث
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان هم مسیر
من میخام از تجربه خودم راجب این موضوع بگم چقدر بهم توی مسیر کمک کرد و همیشه باهاش دهن ذهنم میبندم و در واقع پله آیی محکم برای رفتن به بالا.
زمستان 1401بودش که من از که من به مدت 7ـ8سال بودش که درگیر سیگار شده بودم اولش تکی تکی میکشیدم بعد از مدرسه مسیر رسیدن به خونه، بعدش بیشتر و بیشتر شد که من 3ـ4سال آخر روزی 1الی2پاکت میکشیدم هزاران بار خواسته بودم ترک کنم به روش و طرق های مختلف دوروزه که میگذشت فشار نرسیدن نیکوتین به بدن که خود بدنم قربونش برم همه چیز داخلش داره و بعد از این که من نیکوتین بهش اضافه کردم اون قطع کرد ساخت نیکوتین را خوب بهم فشار میداد و من دوباره سیگار میکشیدم .
خوب واقعا تسلیم شده بودم که خداوند همیشه یه موقع است ایذه آیی را عملی کردم و خوب سیگارهام دور انداختم و خوب من اولش شناسایی کردم تایم شب ها قبل از خواب خیلی فشار میاره و در طول روز میتونم صبوری کنم شب شد و من نسخ سیگار شدم از سیگار های بابام یک نخ برداشتم رفتم با یک فندک پشت خونه و ایده ابهامی این بود که بازی سیگار کشیدن را انجام بدم من فندک را روشن میکردم و چشمام میبستم و نزدیک سیگار میگرفتم و بعد پُک میزدم و طبق صبحتم فصل زمستون بود و بخار هوا خیلی بود و من هوفففف سیگار را بیرون میدادم اما سیگار هرگز روشن نشده بود و تمام صحنه آیی که ذهنم باور کرده بود دود نبود بخار هوا بود اما همون احساس سیگار کشیدن را میگرفتم چقدر احساس آرامشی میکردم چون در طول روزم تقوا کرده بودم و از عجیب ترین اتفاقات زندگیم این بود که من تونستم یک هفته دو هفته این روند را ادامه بودم و ذهنم باور کرده بود که من دارم سیگار میکشم و دگر فشار روم نمیزاشت و خدارا بارها شکر گذارم امروز 17فرودین 1404 من دگر دودی نیستم و خوب اصلا درک دیگه نمیکنم که این کار یعنی چی خندم میگرم میخام بگم همه چیز تغییر میکنه و چقدر تغییر زیباست خیلی خیلی تغییرات دگر دارم و با گفتن ای ذهنم یادته سیگار را ترک کردیم اینک میشه مشروبم میشه شد کتاب خوندنم میشه شد و و و همه شد خدایا شکرت .
عرض سلام و ادب و تبریک سال نو 404 به استاد فرهیخته و همسر نازنینشون و دوستان عزیزممن سالهای زیادی هست که استاد رو میشناسم و با آموزه های ایشون اول قانون جذب و بعد هم قانون جهان هستی رو بیشتر شناختم ولی مرتب انواع و اقسام استادای داخلی و خارجی رو تست میکردم و دیدگاه همه رو بررسی میکردم و خب معلومه هیچ وقتم هیچی نداشتم نه رابطه خوب با همسرجان نه با بچه هام و… مرتب خودمو زندگیمو با آدمای اطرافم مقایسه میکردم ینی خونه هرکدوم از فامیل میرفتم البته بعضی هاشون، تا یکی دو روز تو دام مقایسه بودم حالمم خرااااب میشد اعصاب خودمو خانواده رو خورد میکردم که چرا فلانی اونجوریه فلان چیزو داره چقد اعتماد بنفس داره چرا من فلان چراهمسرم فلان و…. تا اینکه یکی از شعارهای
اصلی استاد عزیزم عباسمنش رو دریافتم که (توجه به نکات مثبت) هست و دیدم که چقدرررر استاد توجه دارن به این گفتهٔ خودشون و مثالایی که میزنن و یاداوری هایی که میکنن نشون میده واااااقعا خودشون دارن از این قانون بخوبی استفاده میکنن و همه داریم نتایج بزرگ ایشونو می بینیم
بعد من شروع کردم توجه کردن رو نکات مثبت اون طرفی که بهش حسات میکردم و خودم باهاش مقایسه میکردم و تک تک اخلاقای خوبشو تحسین کردن و تلاش و پشتکارشو احسنت گفتن و کم کم به این نتیجه رسیدم که بایدم اوضاش از تو بهتر باشه وقتی اینقد داره تلاش میکنه تو چی؟ همیشهٔ خدا که حالت با خودتو بقیه خوب نیست و بدخلقی میکنی هیچ کار فیزیکی و متافیزیکی هم که انجام نمیدی انتظار نتایج خوبم داری بقول استاد که میفرمان به اندازه ای که روی خودت کار میکنی نتیجه میگیری باورتون نمیشه که کم کم حسم به اون طرف خوب شد باهاش رفتو آمد کردم خونه زندگیشو تحسین کردم تعریف میکردم و دیگه از اون به بعد خودمو باهاش مقایسه نکردم جالب اینکه میدیدم که اون چقدر میپرسه از من که چیکار میکنی شوهرت دوستت داره ( آخه همسرجان هم عباسمنشی هستن) و من دیدم چه کمبودهایی داره که من خدارو شکر اصلا ندارم
و یکی اینکه من قبلا زیاد حس خوبی نسبت به همسرم نداشتم چون میگفتم چرا ورشکست شده چرا گذاشته سرشو کلاه بزارن چرا خونه مونو فروخت پولشو چیکار کرد من چرا اینقد ساده بودم گذاشتم که سهم منم که به نامم بود بفروشه و…. این کارایی که کرده بود حالمو نسبت بهش خراب میکرد و دائم دعوا و بحث داشتیم که البته بعدها با گوش کردن فایلای استاد عزیزم فهمیدم تمام اون بلاهارو خودم سر زندگیم آوردم با احساس قربانی داشتن و احساس عدم لیاقت و حس از دست دادن
و خداروشکر خدارو هزاران مرتبه شکر با هدایت الله مهربونم هدایت شدم به اون فایلی که توجه رو نکات همسر بود و شروع کردم به نوشتن لیستی از کارای خوبی که همسرم از اول آشناییمون برام انجام داده بود بعد به خودم اومدم دیدم دارم گریه میکنم و مینویسم که این طفلی منو به خیلی از خواسته هام رسونده و خدارو بابت داشتنش شکر کردم و دیدم خیییلی از مردای اطرافیانم بهتر و مهربونتر و دست و دلبازتر و خانواده دوست تره خداروشکر الآنم به لطف الله یکتا زندگی خوبی دارم دخترای قشنگم عباسمنشی هستن و دختر بزرگم با کار کردن روخودش با تمرینای استاد عزیزم مهاجرت کرد به اینگلیس و با همسرش ساکن لندن هستن و مرتب با تماس تصویری میگه مامان کار کن رو ارتعاشت تا بیاین پیش ما کنار هم باشیم بخدا بهشته اینجا و حیفه که شما این همه زیبایی رو نبینین
خدارو شکر و سپاسگزارم که به توصیه دخترم این اولین کامنتم رو نوشتم البته 20 تا کامنت عزیزان رو خوندم و با بعضیاشون اشک شوق ریختم که میشه ببین برای اینا شده برا منم میشه مطمئنم که خدای مهربونم که هر لحظه داره منو هدایت میکنه بهترینا رو هم سر راهم قرار میده چون من لایق و شایستهٔ دریافت زیباترین نعمتهای خداوند هستم
خدایاشکرت
خدایاشکرت
خدایاشکرت
متشکرم از استاد عزیزم و از همسر مهربونم و دختر قشنگم با آرزوی بهترینها برای شما عزیزان که بهترین هستید
به نام خداوند یکتا و بی همتا
سلام بر استاد عزیزم، وقتی که داشتم تو سایت میچرخیدم یهو این دوره درسهایی از توت فرنگی 19 دلاری اونم قسمت 4 رو دیدم و بهش نگاه کردم و با نگاه کردن بهش واقعا خیلی از چیز هارو به یادم اورد
واقعا الان میفهمم دلیل این واکنش های ما انسان ها چیه
پدر من همیشه از سوسیس و کالباس و همبرگر و.. حالش بهم میخوره
و یادمه یه بار ما قرار شد ساندویچ درست کنیم حالا چاره ای جز این نداشتیم که همبرگر بزاریم داخل اون ساندویچ رفتیم از مغازه خریدیم و کاغذ همبرگر رو پاره کردیم فورا انداختیم اشقالی
و شب که اینو درست کردیم بهش گفتیم اون گوشت داخلش سویا برگر هست و همبرگر نیست( از سویا برگر تنفر نداره) یادمه اینقد به به میکرد و میخورد من خنده های یواشکی میکردم بابت این نوع خوردن پدرم و فردا شبش داداشم خرید برای خودش اونو دید و گفت اینا خوب نیست و نمیدونم فاسدن و…..
یا حتی یه بار تو مسافرت بودیم قرار شد نونی بخریم که داخلش سبزی وسایل ریختن بعد پدرم رفت خرید بهش گفتن این نون سبزی فقط داره اورد همگی میخوردیم مخصوصا پدرم که کلی با اشتها میخورد بعد یهویی به دهن داداشم سوسیس اومد و گفت پدر این داخلش سوسیس هست اصن همین که اینو گفت کاملا اشتهای پدرم قطع شد و اصلا نتونست یه لقمه فقط یه لقمه دیگه برداره
یا مادرم توضیح میده که مادر بزرگم خدا بیامرز کاملا با روغن زرد مخالف بوده میگفته اقا من اصلا هر کاری بکنید نمیتونم روغن زرد بخورم بعد مامانم تصمیم گرفته یه غذا بپزه با روغن زرد بعد بگه این روغن بازاریه
بعد اینکه غذا درست کرده تا یه ماه که اون قوطی روغن زرد تموم بشه روغن رو خورده مادر بزرگم و با کلی به به که چقد غذا با این روغن های بازاری خوشمزست
ولی بعد اینکه روغن زرده تموم شده مامانم شروع کرده با روغن بازاری غذا بپزه و مادر بزرگم گیر داده بوده که با روغنی که تا الان میپخته غذا رو، بپزه چون احساس میکرده روغن جدیده، روغن زرده
خیلی در مورد بحث باور الان میفهمم که چقد این مبحث مهم بوده
یه سال و نیم پیش منو خواهرم تازه به این مسیر موفقیت اومده بودیم و پدر من خیلی سر بحث عقاید جدیه خیلییی
و هر لحظه بهمون نصیحت میکرد که مبادا هر دینی رو قبول نکنید یا هر مسیری رو نرین ( با این مسیر منم خیلی مخالفت داشت که حرف هر ادمی رو گوش ندی ولی من خیلی محکم وایستادم)
من از بچگی یادم نبود تا الان دنبال منطق باشم و نمیدونم دلیلش چی بود
من هر وقت هرچیزی میشنیدم همون لحظه بهش باور میکردم وسلام بعد مطابق اون میرفتم جلو ( حتی در مباحث ایمان به خدا من خیلی از اینکه منطقی نگاه نکردم ضربه خوردم چون اگه پدرم بهم میگفت فردا کل دنیارو سیل میگیره چون خدا از کارهای ما غضب کرده، من باور میکردم و منتظرش میموندم که مثلا سیل بیاد و نابود بشیم و…. خلاصه هزاران حرف های بیهوده در مورد خدا )
البته در این مسیر موفقیت برام این نوع بودنم خیلی کمک کرد چون بدون منطق جلو اومدم و تا اینجا که حتی توی 5 سال گذشته یا 10 سال گذشتمم فکر نمیکردم اینقد اگاه تر باشم اگاه شدم
اما خواهرم خیلی تو این مباحثات با منطق کار میکنه و اون حرفای پدرم رو در مورد عقاید گوش میداد
یادمه وقتی دوره های استاد رو باهاش اشنا شدیم و گوش میدادیم همه مورد رو خواهرم گوش میداد الی اون فایل که روش نوشته شده بااااوررر ( تو تلگرام اینا فایل های کوتاه استاد رو گوش میدادیم)
من مینشتم گوش میدادم بعد اروم اروم اون حرفا رو میخواستم قبول کنم اما خواهرم میومد میگفت هر فایلی گوش بدی گوش بده الی فایل های باور چون اینا با عقاید ما فرق میکنه و برای ما خوب نیست
و منم هرچی میگفتن باور میکردم، بعضی وقتا گوش میدادم میگفتم اصلا چیز بدی نداره و بعضی مواقع هم گوش نمیدادم
تا اینکه طبق قانون تکامل و اروم اروم رسیدیم به اینجا
الان بعد یه سال و نیم هست که هم من و هم خواهرم فقط تمرکزمون روی باور هست یعنی فقط میخوایم باورمون رو درست کنیم و الان جایی رسیدم که به جرعت میتونم بگم بعضی مواقع پدرم نمیتونه جواب سوالاتم رو پیدا کنه فقط با فایل های دانلودی استاد عزیزم ( البته از اساتید دیگه دوره خریدم و تکامل طی کردم ولی به جرعت میتونم بگم استاد عباسمنش فوق العادست هم علمی کار میکنه هم معنوی و در همه حوزه ها کار میکنن؛ خدارو شکر)
تازه وارد سایت شدم اما از یه سال قبل تا الان خیلی خیلی خودمو گم کردم و مونده بودم چیکار کنم اما سایت پیدا کردم و مطمعنم که زندگیم هرچند با چالش ولی باروی خوشش باهام رفتار میکنه
و این قانون تکامل هم عالی و بینظیر کار میکنه چند روز پیش خواستم این دوره رو ببینم ولی امشب قسمتم بوده که ببینم و یه کامنت بزارم
خدایا شکرررررت
به نام خداوند
سلام استاد و مریم جان
باور همه چیز است
باور همه زندگی ما را میسازد و بس
خدایا ما را در ساخت باورهای قدرتمند کننده در مورد خودت یاری برسان
استاد همه از باور و انجام گفتند و من میخوام یه تجربه جدید بگم
خیلی ها به چشم زخم و دعا اعتقاد دارن در واقع باور دارن
در روستای که من رفته بودم تعطیلات
یه شب بحث داغ دعا و دعانویس بود
قضیه از این قرار بود که در قبرستان قدیم میان قبر به سید را بازسازی کنن و نمیشود
خلاصه چند سال دنباله این ماجرا بوده
که یه نفر میگه شاید قبر طلسم باشه
و یه دعا نویس میارن
و کلی دعا به نامهای متفاوت از افراد محل دور قبر پیدا میکنن
و حالا شده بود نقل مجلسها
که فلانی با فلانی دعوا کرده دعا نوشتن براش
فلانی نمیتونه خونه بسازد زمینش طلسم شده
فلانی ازدواج نمیکنه بختش بسته هست
استاد باور کنید صدها نفر دنبال دعا نویس بودند تا اون دعا و طلسم رو باطل کنن
و معتقد بودند اگه پیشرفت نکردن بخاطر ابن دعا قوی در قبرستان است
اول کمی توضیح دادم الکی هست قبول نکنید دیدم نمیتونم قانع کنم
بیخیال شدم
ولی دیدم چه انسانهای نماز خوان و خوب که باور داشتند و قدرت را به چه چیزهای داده بودند
باور زندگی همه را در برگرفته
و باید باورهای خودمون را قوی کنیم
استاد و مریم جان بابت فایل عالی و توضیحات بینهایت سپاس
یه مطلب دیگه چقدر در فایلها وقتی بهتر گوش،میدهیم باورهای درست و جملات باور قدرتمند کننده هست ازتون سپاسگزارم
شاد موفق و ثروتمند باشید در پناه خداوند متعال
سلام به استاد عزیز و هم سفران این سایت معنوی و منطبق بر قوانین الهی.
چقدر لذت بردم از این چهار قسمت توت فرنگی 19 دلاری و چقدر کامنتها ثابت میکرد، نحوه عملکرد ذهن و قدرت ذهن را در ایجاد شرایط و اتفاقات هم فرکانس با باورها و از یک اتفاق براحتی دیدگاه متفاوت ارائه می کند.
من خودم در دوران مدرسه بسیار در درس ریاضی مسلط بودم ولی در دروس حفظی مشکل داشتم و حتی بارها باخودم می گفتم خداراشکر که در ریاضی توانایی بالایی دارم به حدی که شب امتحان ریاضی چندان درس نمی خواندم و اصلا استرس نداشتم و خیلی وقتها بالاترین نمره کلاس را می گرفتم و آنقدر ایمان داشتم که با همین ریاضی در کنکور بالاترین درصد ریاضی در دانشگاه مان را کسب کردم ،در کلیه ورودی های همان سال و در رشته مورد علاقه ام قبول شدم و لذت بردم و آنقدر در دروس عمومی باور عدم توانایی داشتم که جتی یکبار در درس تاریخ تجدید شدم و نمره قبولی را نتوانستم بگیرم..
یادم میاد یکبار معلم جبر سوالی را نوشت وگفت این سوال امتحان نهایی سال قبل هست و هرکس میتواند حل کند .من هم در طی یک خط آنرا حل کردم و معلم گفت در 4 خط حل میشود. من هرچه فکر کردم دیدم راه حل من درست هست و پس از سوال از معلم ،ایشان هم تایید کرد وخودش از راه حل من تعجب کرده بود .
خدایا شکرت که این آگاهی ها را توسط این استاد بزرگ و توانمند دراختیار ما می گذاری.خدایا شکرت .خدایا شکرت،خدایا شکرت
بنام خداوند پاک و دلیر ،خداوند دریا ،خدای امیر
سلام و دروووود فراوان خدمت استاد جانم مریم جان عزیز و تمام دوستان قشنگم
استاد جان در رابطه با این فایل بسیار زیبا باید نکته زیبایی را بگم که من بستنی فروشم به لطف خدا هر روز بستنی آبمیوه و معجون های بسیار با کیفیتی میزنم که تمام مشتری ها لذت میبرن و خودشون تبلیغ میکنند آدم ها میان از طرف بی نهایت دستان خداوند من بستنی قیفی ام را بسیار چرب خوشمزه درست میکنم به صورتی که بسیار بافت لطیفی دارد و مثل خامه در دهان آب میشود
مدتی پیش یکی از دوستان صمیمی من که هر روز به من سر میزند و بستنی خور حرفه ای است به رسم عادت همیشگی اش اومد پیشم و بستنی را خورد و مثل همیشه بسیار تعریف کرد از بافت بستنی و به من گفت که به نظرم اگه تو با اون شیر گاو های فلانی بیای بستنی را درست کنی خیلی بازم چرب تر و خوشمزه تر خواهد شد
البته تو پرانتز بگم من این شیری که استفاده میکنم از تمام شیرهایی که مصرف کردم باز خورد بهترین به من داده
خلاصه بهش گفتم باش دفعه بعد که اومدی من ی بارم با شیر فلانی امتحانی میزنم ببین بستنی چه جور میشه
بعد رفت و دوباره پس فردا اومد گفتم بستنی را همونطور که گفتی با شیر های فلانی زدم و بخور و فرقشا با بستنی های قبلیم بهم بگو
بعد تا خورد گفت دیدی گفتم اونا چون چیزا بهتری
به گاوهاشون میدن خیلی الان بستنی تو چرب تر و خوشمزه تره و همینا ادامه بده خخخخخ
درصورتی که من همون شیر همیشگی خودما
با همون شکر همون گلاب همون وانیل خامه
درست کرده بودم و هیچ فرقی داخل بستنی نداده بودم و فقط به دوستم گفتم این شیرش عوض شده و از فلان آدم گرفتم و اون هم باور کرد و یک مزه ی بسیار جدید و بهتری را تجربه کرد
درحالی که این همون بستنی همیشگی من بود ولی اون به محض اینکه حرف منا باور کرد طعم جدیدی را تجربه کرد.
خداراشکر به خاطر زیبایی این جهان
دوستتون دارم استاد جانم .