اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
تجربه شخصی من و حتی میشه گفت کل خانوادهم درمورد یه باور خاص در روابط بین فردی الان که با دیدن این مجموعه فایل های توت فرنگی 19دلاری بهش پی بردم،یعنی این جریان از سالها قبل توی زندگی ما جریان داشته ولی الان ریشه اونو متوجه شدیم که از کجا آب میخوره،ولی خوب خداراشکر این یه باور خوب و بسیار مثبت بوده و نتایج خوبی برامون رقم زده.
ما یه فامیل داریم از سمت مادری،که من تا جایی که یادم میاد از وقتی بچه بودم همیشه ذکر خیر این خونواده بوده تو خونواده و حتی کل فامیل
که آقای فلانی چقدر خوبه،خانمش چقدر خوب و مهربونه،چقدر بچه هاشونو خوب تربیت کردن،چقدر ثروتمند هستند،چقدر خوب و باکیفیت زندگی میکنند،چقدر همیشه تمیز و مرتبِ خونشون،دختراشون چقدر خوبن ،پسراشون چقدر خوبن و …
خلاصه که هرچی از اینا میگفتن و ما میشنیدیم جز خوبی نبوده و نیست.
حالا گذشت و گذشت تا به یجایی رسید که برای پسرشون از من خواستگاری کردن،منم قصد ازدواج نداشتم،اعتقادی به ازدواج سنتی نداشتممم ، اونم از نوع فامیلی هییییچ علاقه ای نداشتم، تو همین گیر و دار که میخواستن من رو راضی کنن که بیان خواستگاری،خواهر آقا پسر(یعنی خواهر همسرم) بصورت ترجیع بند توی حرفاش با من میگفت داداشم خیییییلی پسر خوبیه(اینم بگم که ما به اینکه ایشون قدرت کلام قوی دارن هم بسیاااار معتقدیم)خلاصه گذشت و اومدن خواستگاری بطرز عجیبی نظر من عوض شد و خیلی سریع و روان مراسمات برگزار شد و ما ازدواج کردیم،الان که به چندسال گذشته از ازدواجمون نگاه میکنم میبینم من چیزی جز خوبی تاکید میکنم هیچ چیز جز خوبی از این آدم و خانوادش ندیدم و مطمئنم که نخواهم دید چون شدیدا معتقدم که انسان های بسیار خوب و شایسته ای هستند،و دقیقا این تجربه رو کل اعضای خانوادم هم نسبت به همسرم و خونوادش دارند و این حس قوی تر از قبل هم شده،
حالا توی این دنیایی که همه درگیر جنگ با مادرشوهر و خواهرش شوهر هستند،من یه زندگی بسیاااار آروم و زیبا و دوستانه دارم درکنار این خونواده عزیز
مثلا من تمایلی به مراسم عروسی نداشتم،همسرم هم با من هم نظر بود،خانواده من هم در کل موارد گفتن هرجور که خودت دوست داری،من گفتم عروسی نمیخوایم خانواده همسر با کلی خواهش و تمنا گفتن اجازه بدید ما یه مراسم خونوادگی بگیریم خودمون هم تمام هزینه هارو تقبل میکنیم فقط شما اجازه بدید این درحالیکه من اکثرا برعکس این ماجرا رو دیدیم یعنی خانواده عروس با کلی جنگ و دعوا و گروکشی سعی دارن خانواده داماد رو مجبور کنن به گرفتن مراسم.ولی خانواده همسر من از ما اجازه خواستن برای گرفتن مراسم
یا موقع خرید های قبل از مراسم اصولا رسم هست که چندنفر از خانواده داماد زوج جوان رو همراهی کنند برای خرید که اکثرا منتهی میشه به تحمیل نظریا جنگ و دعوا
ولی تجربه من کااااااملا متفاوته از بقیه افراد جامعه،خواهر همسرم گفت زمان ما بقیه نظر میدادن ما فقط نگاه میکردیم و حرص میخوردیم شما اینجوری نباشید،تنها خودتون برید خریدهاتون انجام بدید که همه چی باب میلتون باشه،ما که زجر کشیدیم شما شاد باشید
حالا چیزی که بطور عادی 90درصد جامعه درگیرش هستند، طرف چون خودش زجر کشیده،چون خودش از یسری چیزا محروم بوده حالا که یکی تو موقعیت گذشته خودش دیده میخواد تمام تلاششو بکنه تا اونو تو جایگاه خودش قرار بده تا یجورایی عدالت برقرار بشه،ولی این اتفاق برای من نیوفتاد
چون من باور داشتم که این خانواده بسیار خوب و مهربون و محترم هستند
در تمام موارد که میتونه توی رابطه با خانواده همسر منجر به جنگ بشه من یه تجربه خوشایند ،ملایم همراه با آرامش دارم.
حتی موقعی که باردار بودم و مشخص شد که بچمون دختره،چنان شادی خانواده همسر رو فرا گرفت که انگار اینا نسل در نسل فرزند دختر نداشتند، در حالی که توی کل ایران یجوووری دنبال فرزند پسر هستند انگاری ملک پادشاهی بی وارث مونده
من کلاس های دوران بارداری و آمادگی زایمان که میرفتم مادر های بارداری که همسن من یا حتی بزرگتر از من بودن همش از خانواده همسر مینالیدن،به همسراشون بدوبیراه میگفتن،من واقعا حالم بد میشد و با خودم میگفتم چطور همچین چیزی ممکنه؟؟!
خیلیاشون میگفتن ما یواشکی میایم کلاس که مادرش نفهمه اگر بفهمه سوسه میاد و میگه هزینه اضافیه،،اسم بیمارستان رو به همسرم نگفتم که چه بیمارستانی میخوام زایمان کنم چون سریع میره به مادرش میگه اونم نمیذاره برم بیمارستان خصوصی، یا میگفتن حالا اگر دختر خودش بود براش فلان میکرد بهمان میکرد و کلی ماجرا و پارتیزان بازی برای یه زایمان که انتخاب نوعش و مکانش طبیعی ترین حق یک خانمه ولی خوب اونا ازش محروم بودن و میخواستن به زور و زحمت احقاق حق کنند،
حالا تجربه من چیزی جز زیبایی،جز مهربانی،جز احترام نبود
مادرهمسرم که هیییچ سوال و جوابی درباره انتخاب های من نکردن و هیچ نظری ندادن،خواهرهای همسرم هم که با روی گشاده من و دخترم رو درماه آخربارداری مهمان خونه هاشون کردن و خیلی خوشحال که قراره کنارم باشن،
در مورد انتخاب اسم دخترم ، هیچکس حتی یک نفر حتی پیشنهاد یا نظری درباره اسم هم نداد ، و وقتی هنوز بدنیا نیومده بود همسرم اسم انتخابی که خودمون دوتا سرش به توافق رسیده بودیم رو به خانوادش اعلام کرد و گفت که مادرش انتخاب کرده بنظر منم بسیار زیباست برای دختر و قراره اسمش«لاله» باشه،خانوادش فقط گفتن به به چه اسم زیبا و شایسته ای انتخاب کردید،همین بدون هیچ نظر یا حرف اضافه ای، درحالی که من توی کلاس های قبل زایمان میدیدم مادرهایی که ماه آخر بارداری هستن و دارن هنووووز میجنگن که اسم دلخواهشون رو برای فرزندشون بذارن و نه نظر مادرشوهر و خاله شوهر
توی بیمارستان موقع بدنیا اومدن دخترم همه فکر میکردن که خواهر همسرم ،مادرم هست که اینجوری داره منو همراهی میکنن
حالا بهشونم میگفتیم که خواهرهمسرم هستن ، اصلاااااا باور نمیکردن و میگفتن مگه میشه عروس و خواهرشوهر اینجوری باهمدیگه خوب رفتار کنند؟
مگه امکان داره که یه عروس و خواهرشوهر همدیگه رو دوست داشته باشن
حالا من این تجربیات رو که همه اش هم واقعیت هست رو هرجایی بیان در بهترین حالتش میخوان بگن آررره تو زیادی خوش شانسی، و یه حالت نرمالش که اکثرا اتفاق میوفته اینکه فکر میکنن من دارم دروغ میگم که حفظ ظاهر کنم و جلو بقیه کم نیارم
ولی خوب اینجا همه میفهمیم که قدرت نفوذ کلام،یه باوری که نزدیک به20/30سال توی خانواده تکرار شده و شده یکی از باور های بنیادین ذهن اینجوری برات یه رابطه زیبا با همسر ،و خانواده همسر رو رقم میزنه
ما همگی باور کردیم این خانواده از هر نظر خوب هستن،ما باور کردیم که فلانی قدرت کلام بالایی داره ،ما باور کردیم فلانی هرکاری اراده کرد رو انجام میده،و نتیجه میشه این
درحالی که خیلیا دارن از خانواده همسر مینالن و صفت های مثل مادرفولادزره و قومالضالمین و… درمورد خانواده همسر بکار میبرن.و دقیقا همین صفاتی که به باور رسیدن رو توی زندگی واقعی باهاش مواجه میشن وهربار بیشتر از قبل با دلیل و مدرک های بیشتری به این باور میرسن که اونا آدمای بدی هستند.
این دقیقا کاریه که پیش فرض ها(اکثرا منفی)با ذهن ما میکنه،راه رو به روی تجربه های جدید میبنده و فقط در راستای تایید باورها و تجربیات قبلی مارو هدایت میکنه،و آخرشم میشه: دیدی گفتم؟،من میدونستم تهش اینجوری میشه!، و تکرار مکررات.
پس باورِ که کار میکنه،مثبت یا منفی،قدرتمند کننده یا محدود کننده انتخابش با ماست.
سلام و درود فراوان به استاد عزیز و بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی.
همانطور که استاد عزیز عرض کردن ، دوستان عزیز به نکته ی خوبی اشاره کرده بودن بابت باورسازی خداوند تو زندگیمون .
اینکه تمام باورهای خوب و مثبتی که در مورد این نیرو تو زندگیمون به کار میبریم از طریق آموختههای استاد عزیز هستش.
منم اقرار میکنم هر آنچه حس خوب و باورهای خوبی از خداوند یاد گرفتم از آموزههای استاد عزیز بوده.
تا قبل از آشنایی با استاد عزیز نگاه دیگهای به خدا داشتم و از زوایای دیگهای به خدا نگاه و ازش توقع میکردم . طوری که همیشه عذاب وجدان و احساس گناه و ملامت کردن خودم همیشه همرام بود و با این احساسات منفی هیچ لذتی از زندگی نمیبردم .
بقدری به خودم سخت میگرفتم که ترجیح میدادم قبل از اینکه خدا تنبیهم کنه خودم خودمو مجازات کنم.
هر موضوع و هر اشتباهی رو از سمت خودم بقدری بزرگ میکردم که انگار هر روز گناه کبیره انجام میدادم.
جالبتر این بود که هرچی تقلا میکردم و هرچقدر زور میزدم که عملکردهای بهتری داشته باشم بدتر میشد که بهتر نمیشد و دوباره این بیشتر عذابم میداد .
یادمه اون دوران درکی از حس لیاقت و ارزش قائل شدن برای خودمو نمیفهمیدم . اتفاقاً فکر میکردم قنبرک زدن و دچار عذاب وجدان شدنم گوشهای از خطاها و اشتباهاتم رو سرپوش میذاره و باعث میشه دل خدا به رحم بیاد و منو ببخشه .
احساس میکردم خدای خیلی سختگیر و بینهایت قانونمندی دارم. خدا رو خدای عدالتگر نمیدیدم . حتی آگاهی نسبت به قدرتش نداشتم به همین جهت بیشتر خودم دست به کار میشدم و در مقابل تضادها خیلی زود واکنش نشون میدادم. نتیجه ی این همه نگرش چیزی جز دور شدن از خدا و ترس از خدا نبود.
تا اینکه زمانی که با استاد عزیز آشنا شدم با کارکرد دورهها کم کم نگاهم به خداوند تغییر کرد. تو این سالها با روند تکاملی به جایی رسیدم که از اشتباهاتم راحت میگذرم بدون اینکه خودمو ملامت کنم . خدا رو خدای مجازاتگر نمیبینم باور دارم هر آنچه در زندگیم اتفاق میفته به خاطر افکار و باورها و عملکردهای خوب و بد خودمه !
بنابراین هیچ شکوه و شکایتی از خدا و آدمهای اطرافم ندارم و این سالها خیلی چیزا بهم ثابت شده و در ک و آگاهیم نسبت به خیلی چیزها بالا رفته . دیگه دنبال مقصر نمیگردم حتی خودمم مقصر نمیدونم میفهمم اشتباه کردم اما بر چسب مقصر به خودم نمیزنم تا زیاد تو اون اشتباه نمونم و فقط درسی که باید ، رو بگیرم .
میدونم فکر زیادی در مورد اشتباهات ، منو در مومنتوم منفی نگه میداره و اجازه ی رفتن به مومنتوم مثبت نمیده. بنابراین به جای فکر کردن به اشتباهاتم به تکرار نکردن و به راه حلهایی که باید پیش ببرم فکر میکنم .
تو این راه هیچ وقت خودمو تنها نمیبینم . یاد گرفتم در هر لحظه به خاطر هر موضوع تو هر زمینهای که میخواد باشه میتونم از خداوند هدایت بطلبم و ازش بخوام منو تو مسیری که باید ببره و هر راهی که مصلحت هستش نشونم بده که انجامش بدم . طبیعتاً اشتباه هم میکنم و همیشه کارام طبق روال پیش نمیره جاهایی که اونطور که میخوام پیش نمیره خوب میفهمم اشتباهاتی داشتم و جاهایی که خوب پیش میره باز متوجه میشم که افکار و باورهای درستی تو ذهنم بوده . همیشه بودن در احساس خوب و داشتن آرامش رو نشونه ی عملکردهای درستم میدونم .چیزی که استاد یادم داده .
خوب میدونم نیاز بیشتری دارم تا شناخت بیشتری نسبت به خدای خودم پیدا کنم اصلاً به همین جهت دوره ی هم جهت با جریان خداوند رو خریدم . خیلی مشتاقم تا آگاهیهام بیشتر بشه میدونم شناخت خداوند انقدر گسترده ست که هر چقدرم یاد بگیرم بازم کمه .
اینم میدونم هر چقدر ایمانم قویتر بشه عطشم نسبت به شناخت خداوند بیشتر میشه و خیلی ریزبینانهتر به همه چیز نگاه میکنم منظورم اینه با حس خوب بیشتری به همه چیز نگاه میکنم و از زندگی لذت بیشتری میبرم . خیلی خوب فهمیدم بودن در شرایط و موقعیتهای عالی لزوماً قرار نیست منو به احساس خوب ببره ، داریم یاد میگیریم تو هر شرایط و موقعیتی که هستیم از زندگی لذت ببریم .
خیلی خوبه که ما داریم به این فهم میرسیم و میخواهیم با این درک ، مسیرو طی کنیم و به خواستههای بزرگمون دست پیدا کنیم .دیگه مثل گذشته نمیخوایم با رویا پردازی و بودن در آینده ، لحظات کنونیمونو از دست بدیم .
در لحظه زندگی کردن و پذیرفتن شرایط و تضادهایی که باهاش مواجه میشیم یعنی بودن در مومنتوم مثبت !
رشد و تعالی خودمو از خداوند خواستارم .
به همین جهت باید آمادگی پذیرش هر اتفاقی رو داشته باشم البته که به کلام خیلی راحت و حتی شیرینه .
اما در عمل خیلی سخته ! که اگر بتونیم از پسش بر بیایم حلاوت و شیرینیش صدها برابر شیرینتره .
به روند زندگیم تو این چن سال اخیر که نگاه میکنم میبینم خداوند آسه آسه تو هر مرحله از زندگیم یه جور منو رشد داده . تو گذشته توقعم از خودم خیلی بالا بود و از اونجایی که خیلی عجول بودم همش منتظر نتیجه بودم اما الان اینطور نیستم به خودم خیلی فرصت میدم و منتظر نتیجه نیستم سعی میکنم همین لحظاتی که داره میگذره رو خوب بگذرونم .
گاهی پیش میاد بیخود و بی جهت حالم خراب میشه ، گاهی دلم میگیره ، خیلی وقتا نمیدونم چیکار کنم این احساسام ربطی به وقوع اتفاقی نداره ، پیش میاد همینجوری یه دفعه دلم بگیره و ساعتها به فکر فرو میرم اگه کاری داشته باشم خیلی خوبه ، سرگرم میشم و به حالت بهتری میرسم ولی اگر کاری نداشته باشم ممکنه چندین ساعت تو همین حالت بمونم.
ذهنم خیلی درگیره احساس میکنم ذهنم خیلی شلوغه خیلی دلم میخواد خلوتش کنم چون گاهی باعث آزارم میشه که دوستش ندارم .
در موردش که فکر کردم به این نتیجه رسیدم خیلی جاها ذهن شلوغم به خاطر افکاری هستش که فقط با اعتماد کردن و ایمان به قدرت خداوند میشه کنار بزارمش یعنی رهاشون کنم .
خودم میدونم تنها راه غلبه به گفتگوها و نجواهای ذهنیم فقط رها کردن و سپردن به خداست .
دلم میخواد امسال با سکوت کردن و واکنش نشون ندادن آگاهانه همه ی امور زندگیمو به خداوند بسپارم البته که تا اینجاشم که پیش رفتم خیلی جاها سپردم به خدا ، اما از اونجایی که زندگی پر از چالشها و تضادهایی هستش که باهاش درگیر میشیم همیشه باید حواسمون به کنترل ذهنمون باشه .
من از خدا باورهای خوبی تو ذهنم ساختم میدونم اگر محکمتر و استوارتر با این باورها پیش برم نتایجهای بهتری دریافت خواهم کرد.
زیاد فکر میکنم نمیدونم خوبه یا بد؟!!!! ولی فکر میکنم خوب نباشه چون استاد میگه هر چیزی که باعث اذیتتون بشه و شما رو به حس بد ببره قطعاً خوب نیست .
10 روزی که از سال جدید گذشته تا حدودی خوب بودم و خوب عمل کردم خیلی سعی کردم واکنشها و عملکردهای متفاوتی نسبت به موضوعات مختلف داشته باشم . امیدوارم همینطور خوب پیش برم .
خدا رو تو ذهنم سختگیر و مچ گیر و مجازاتگر نساختم اتفاقاً انقدر احساس نزدیکی و دوستی باهاش دارم ، که از هر چیزی راحت میگذرم .
خدا رو خیلی مهربون و بخشنده و بزرگوار و دوست داشتنی و قدرتمند میبینم ، به همین جهت ترس و هراسی از چیزی ندارم دیگه مثل گذشته زندگی رو سخت نمیگیرم که همش به کامم تلخ باشه . خیلی جاها خودمو شل کردم تا بهم آسون بگذره دوست دارم آرامش خودمو اولویت هر چیزی قرار بدم .
دقت که میکنم میببینم هر کاری که میخوام انجام بدم یا هر تصمیمی که میخوام بگیرم یا هر عملکرد مثبتی که میخوام انجام بدم فقط و فقط بستگی به ایمانی داره که نسبت به خدای بزرگ دارم . هر چقدر احساس و باورهام نسبت به خداوند بیشتر میشه راحتتر و آسونتر و قشنگتر زندگی میکنم .
یعنی باور دارم وقتی خدا رو داشته باشی همه چیز به بهترین شکل ممکن پیش میره ، هر چند ظاهری ناجالب داشته باشه . فقط صبر و توکل میخواد که باید صبوری کنیم .
به هر تجربهای از گذشته و زندگی حالم نگاه میکنم میبینم هر جایی که از خدا هدایت خواستم ، هر جایی که از خدا درخواستی داشتم و درست پیش رفتم با نتایج قشنگ تری روبرو شدم .
هر جایی که باخت دادم ، هر جایی که حالم خراب بوده ، هر جایی که بهم خوش نگذشته ، هرجایی که درد کشیدم ، هر جایی که خودمو عذاب دادم ، هرجایی که نتونستم روابط خوبی داشته باشم ، هر جایی که کارام گره خورده ، هرجایی که آرامش نداشتم فقط و فقط به خاطر نبود حضور خداوند بوده .
خدایا ممنونم ازت که حضور خودتو خیلی جاها بهم نشون دادی و خیلی جاها خودتو بهم ثابت کردی .
کارایی که باید میکردی رو کردی ، جاهایی که باید میبودی بودی . حالا نوبت منه که خودمو نشون بدم و خودمو بهت ثابت کنم .
استاد جونم عباس منش قشنگم ، خیلی دلمو صابون زدم تو این دوره ی جدید به درک خیلی چیزا برسم . طوری که رشد و پیشرفت عقلانی خودمو حس کنم چون همه ی موفقیتها و خوشبختیمون در گرو عقل سالممونه ، که مطمئنم همینطور میشه.
بنده ی ناسپاسی نیستم خیلی جاها خیلی وقتا به خاطر خیلی چیزا سپاسگزاری میکنم اما اقرار میکنم خیلی وقتهام به خاطر خیلی چیزا خواسته و نخواسته ، آگاهانه و ناآگاهانه ناسپاسی کردم که دلم میخواد این قسمت از ضعفم از بین بره و همیشه و در هر حالی سپاسگزار خداوند باشم.
یادمه چند سال پیش قم زندگی می کردم، که خونواده ای از نزدیکان م از شهرستان اومدن خونه ی ما و به مدت ده روز مهمون ما بودند.
من همیشه عادت داشتم غذاهام و با روغن دنبه درست کنم ، یکی از مهمونای ما گفت من اگه غذا با روغن دنبه بخورم فشارم میره بالا و بدجور حالت تهوع و عوارض بعدی دنبال داره.
من گفتم باشه چشم من در این مدت که شما اینجا هستید از روغن دیگه ای استفاده می کنم.
ولی من موقع غذا درست کردن به صورت حرفهای چنان روغن دنبه و تو غذام می ریختم که طرف حواسش نباشه.
اینا این مدت ده روز که خونه ی ما بودند خیلی راحت با کمال میل غذا می خوردند بدون هیچ مشکلی،
روزی که می خواستند بروند خونه، من بهشون گفتم فلانی دیدی روغن دنبه چقققققدر مفیده و هیچ مشکلی براتون پیش نیومد ، ایشون گفتند نه اصلأ امکان نداره.
ایشون اصلأ باورشون نشد که در مدت این ده خیلی راحت غذاها و با روغن دنبه می خورند و بدون هیچ مشکلی.
آره استاد تمام زندگی ما ذهنیت ماست که ما داریم باور می کنیم و زندگی می کنیم.
اگه من باور کنم که راحت پول وارد زندگیم میشه، پس با کوچکترین کار فیزیکی خیلی ساده و راحت پول ، نعمت ها ، وارد زندگیم میشه.
من بارها در زندگیم تجربه کردم وقتی باور کنم که پول خیلی راحت وارد زندگیم میشه،
هدایت شدم به راحت ترین ، سادهترین ایدهها ، آدم ها، راهکار که خیلی جاها این باور برام سخت میشه، اینجا میفهمم که این باور در من ریشه داره پس باید رو خودم کار کنم.
من لیاقت راحتترین کار و دارم که خداوند نعمت ها ، ثروت ها، و وارد زندگیم کنه.
مثل این روزا که دارم چقققققدر راحت زندگی می کنم و پول، نعمت ، ثروت ، ایده ، آدم ها، شرایط همین جوری خود به خود خیلی راحت وارد زندگیم میشه.
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تو این مسیر هستم و دارم رو خودم کار می کنم و هر روز پیشرفت می کنم.
خدارو شکر
من در زندگی م، مدیون خدا و قوانین جهان هستی هستم که راحت دارم زندگی می کنم
سلام خدمت استادان عزیزم ودوستان گلم من توی کامنت قبل یک مثال دیگه هم داشتم ولی فراموش کردم الان حیفم اومد که ننویسم توی ایران گاهی گروه همکاران یا اقوام برای کمک بهم دیگه ماهیانه مبلغ مثلا یک میلیون تا 10میلیون پول روی هم دیگه می گذارند وماهیانه قرعه کشی می کنند به اسم هر کس در آمد اون ماه کل پول به اون فرد می دهند اینجوری انگار وامی گرفتی که بدون بهره به صورت اقساط پس می دی من یک باور بسیار عالی دارم در مورد این قرعه کشی ها که من خوش شانس هستم درابتدای قرعه کشی اسمم در میاد وبرعکس شوهرم اعتقاد داره قرعه کشی به درد من نمی خوره چون یا آخرین نفر می برم یا یکی مونده به آخر وبا توجه به وضعیت تورم هایی که ما داریم عملا اگر پول آخرین نفرات ببری به ضررت میشه حالا نتایج تصور کنید چی میشه من در چندین قرعه کشی که نوشتم توی یک مورد
بین 20 نفر فردی که ثبت نام کردند اسمم اولین نفر در آمد توی یک قرعه کشی دیگه بین 10نفر اسمم دومین نفر در آمد ودر قرعه کشی دیگری که ثبت نام کردم اسمم بین 10نفر سومین نفر درآمد حالا همسرم فرقی نمی کنه که اصلا افراد 10نفر باشند یا 20نفر تحت هر شرایطی یا آخرین نفر یا یکی مونده به آخر پس نتیجه می گیریم که این ما هستیم که با باورهایمان زندگی خودمون می سازیم خوش شانسی وبد شانسی معنایی نداره .
چقدر باورها توزندگی من تغیراتی داشت .من محل کارم کنار تعویض پلاک هست .من هروقت ماشین زیبای میدیم باخودم میگفتم .مردم که ندارم ازکجا میارن همش دروغ دزدی هست خدا میدونه از کجا میارن .جتی گاهی نگاه نمیکردم .ولی امروز خودم نگاه میکنم کنار شما استاد عزیزم جقدر نگاه من عوض شده باورهای من تغییر کرده .باور ثروت فراوانی عشق محبت خداوند.من امروز هرکی باهر ماشین که میبینم از ته دلم تحسین میکنم تبریک میگم .امروز باور دارم .که فراونی نعمت برای تک تک انسانهای وجود داردفقط بخواه باور کن بهش میرسی .برای من امید بهترین باور زندگیم هست .امید به سلامتی .امید به ثروت.امیدکه من در مسیر خداوند قرار دارم خدایا هزاران بار شکرت .ممنونم ازشما استاد عزیزم که چقدر باور های زندگی من تغییر دادین .
من تجربه ای داشتم ک میخواستم با شما به اشتراک بذارم. پسر من رفته بود آرایشگاه و موهاش را اصلاح کرده بود و بعد ک به منزل برگشت ، میگفت با اینکه پیشبند بسته بوده اما لباسش مویی شده و دیگه اونو نمی پوشید ، در حالی ک لباس نوی نو بود و 500 هزار تومان دوسال قبل خریده بودم براش، من چندبار لباس را داخل لباسشویی انداختم و هربار پسرم می گفت نه تمیز نشده مویی است بدنم را میخوره و اذیت میکنه ، نمیتونم بپوشمش و من اعصبانی میشدم ک بابا این لباس را در کل دوبار بیشتر نپوشیده بود ومن چندین بار داخل ماشین لباسشویی اونو شسته بودم ، پسرم گفت مامان اینو باید با دست بشویی تا تمیز بشه داخل لباسشویی ک چندبار تاالان شسته ای فایده نداره، چند روز گذشت من لباس راتو لباس های خودم دور از چشم پسرم پنهان کردم بعد آوردمش و گفتم ببین دیگه هیچ مویی به لباست نیست من اونو با دیت شستم دیگه بهونه برای نپوشیدنش نداری ، پسرم لباس را گرفت و گفت مامان چقدر تمیز شده دیدی گفتم با دست بشویی خوب میشه و خیلی خوشحال گرفت و اونو پوشید . در حالی ک من اصلا لباس را با دست نشسته بودم همون چندباری بود ک داخل لباسشویی انداخته بودم .
اول از همه سپاسگزار خداوندهستم به خاطر وجود کتاب قرآن ووجود استاد عباس منش 4ساله که من همیشه از خداوند سپاسگزارم که منو به سمت شما هدایت کرد استاد عزیزم
خدایا شکرت به خاطر خرید لب تاب وهدیه ای که خداوند به من داد تا از این به بعد خیلی راحت تر بیام سایت پیام بزارم وسخنان استاد عزیزم با کیفیت بهتر ببینم وبشنوم خدایا 100هزار مرتبه شکر
یه تجربه جالب از همین 24 ساعت پیش خودم بگم در مورد همین ذهنیت وباورهای ما که چه جوری ورودی های ما باورهای ما رو شکل میدن
استاد دیروز پدرم از اون جایی که خیلی به ماهی علاقه داره کلا خانوادمون خیلی علاقه دارن به ماهی وکنسرو ماهی بعد پدر از بیرون 1بسته کامل کنسرو ماهی خریده بود وبعد خواهرم یکی از کنسرو ها رو بورده بود خونه خودشون باز کرده بود و1روز بعد اومد گفت این ماهی خیلی بده وخیلی بوی بدی میده و اصلا نمیشه بخوری
ومن همون جا نشسته بودرم برادرم گفت آره از (برند کنسرو هم معلومه که به درد نمیخوره )من از اون جایی که از قدرت ذهن وورودی ها خبر داشتم رفتم یکی از اون کنسرو ها آوردم وباز کردم گفنم اصلا هیچ بوی خاصی نمیده بوی ماهی میده اتفاقا خیلی هم کنسرو خوبی است
بعد ما همه (روزه )میگیریم بقیه هم بو کردن وگفتن از روی ذهنیت خواهرم گفتن آره بوی بد میده چون من 5سال شغل مواد غذایی داشتم گفتم نه من کارم بوده این ماهی در هد بهترین وباکیفیت ترین برند های موجود تو بازاره وکلی از کیفیتش تعریف کردم ( البته اینم بگم که انصافا این ماهی یکی از بی کیفیت تررین کنسرو هایی بود که من تو این 5سال شغل مواد غذایی دیده بودم وانصافا بی کیفیت بود )
وبه همشون گفتم همه روزه هستیم وشب امتحانش میکنیم این خیلی ماهی خوبی هست وفقط بوی خود ماهی میده وبوی خواصی نمیده جالبه برادرم که اول که خواهرم گفت بوی بدی میده اونم گفت آره بوی بدی میده همون لحظه دوباره بعد از حرف های من ماهی رو برداشت وبو کرد گفت البته محمد راست میگه بوی بدی هم نمیده و بوی ماهی داره میده
خلاصه گذشت وشب ماهی درست کردم وبا این که اصلا کیفیت جالب خداوکیلی نداشت یه جوری خوردم وازش تعزیف کرم که خود کمپانی شرکت نمی تونست اینجوری تعریف کنه
ونکته جالب وشگفت انگیز اینه که برادرم وخانواده هم استفاده کردن وگفتن اتفاقا راست میگه وخیلی هم ماهی خوبی هست وکلا تو فاصله 24 ساعت به خاطر دادن ورودی های متفاوتی که من بهشون دادم ومن فقط ذهنیتشون در مورد اون کنسرو عوض کردم وورودی مناسب تری نسبت به خواهرم بهشون دادم ودیدم که چه جوری آدم های اطرافم تغیر کردن
یکی از مهمترین باورها اینه که چه باوری به خداوند داریم؟
اگر باورمون به خداوند اینه که خداوند جباره، خدا عذاب دهندهاس و منو دوست نداره… یا خدا از من رو برگندونده، ما همون رو تجربه میکنیم.
اگر باورت این باشه که خداوند عاشق منه، خداوند همواره در حال هدایت کردن منه، خداوند هرگز من رو رها نکرده، هرگز این اتفاق نمیافته، هیچوقت من از خداوند جدا نمیشم، به همون اندازه هدایتها رو دریافت میکنیم. به اندازهای که باور داری خداوند تو رو هدایت میکنه و باهات صحبت میکنه، به همون اندازه هدایتهای خداوند رو دریافت میکنی. ولی اگه باور داری خداوند بخاطر گناهانت تو رو نمیبخشه و خداوند غضب کرده و دیگه کاریت نداره، دوستت نداره… همون رو تجربه میکنی. نه به این خاطر که خدا اونجوریه، به این خاطره که تو خدا رو اون شکلی تو ذهنت ساختی و میسازی.
باوری که در مورد خداوند تو ذهنتون ساختین بسیار بسیار مهمه.
به اندازهای که خدا رو حامی خودت میدونی، خدا حامی تو میمونه. اگر خداوند رو خیلی دور میبینی، موجودیتی که اصلا بهت نگاه هم نمیکنه و خشم کرده، عصبانیه… چون تو خیلی پست و بیارزشی، همون شکل خدا رو تجربه میکنی.
این احساس بیارزشی از دین و فرهنگی میاد که توش بزرگ شدین.
تو باورهای فرهنگی ما اینه که خدا فقط با افراد خیلی خاصی صحبت میکنه و هیچجوره با من بیارزش همکلام نمیشه، اصلا نگاهمم نمیکنه!
وقتی این باورهای محدود کننده رو دارین، این احساس گناه، اون عذاب وجدان، اون احساس بیارزشی، اون احساس بی لیاقتی، تو زندگیمون نمود پیدا میکنه.
ولی اگر باور داشته باشی که خداوند بخشندهاس یه کاری کردم و بعدش توبه کردم و خداوند من رو بخشید… و تمام! اگر این باور رو داشته باشی، همون خدای حامی رو پیداش میکنی.
🟢 و خداوند در هر لحظه داره من رو هدایت میکنه!
ببین چقدر اوضاع ما فرق میکنه، چقدر شرایط زندگیمون تغییر میکنه. ببین چقدر هدایتهای خداوند رو میبینیم، لطف و مغفرت خداوند رو میبینیم، وقتی که نگامون رو به خداوند درست میکنیم.
وقتی باورهامون رو راجع به خداوند تغییر میدیم. وقتی باورت این باشه که خداوند از من بیشتر میخواد که من موفقتر، ثروتمندتر، شادتر، خوشبختتر وسلامتتر باشم، و اگر باورت این باشه که فرمانده و رب جهان حامی منه، از چیزی نمیترسی!
از رفتن تو دل موقعیتهای جدید نمیترسی. شروع کردن یه بیزنس جدید تو رو نمیترسونه. میگی خداوند با منه و هدایتم میکنه.
من از خداوند درخواست میکنم و خداوند هدایتم میکنه و خداوند بیشتر از من لذت میبره که من پیشرفت کنم. خداوند خواهان اینه که من خوشبخت باشم، من ثروتمندتر باشم، من سلامتتر باشم. میخواهد که این اتفاق بیافتد. چون میخواهد و چون قدرت بینهایت کیهانه، این اتفاق برای من میافتد. هزاران بار این رو به خودت بگو، تو روزهای سخت و آسون بگو که خداوند برای من میخواهد و میشود.
خداوند گفت من اینقدر ثروت بهتون میدم که نتونید بشمارید و این گفته رو میلیاردها بار برای خودتون تکرارش کنید، چه تو ذهنتون و چه کلامی، و ایمان داشته باشید که این وعده حق هست. شما فقط حرکت کنید و مسیرتون رو ادامه بدین. شما فقط قدم بردار و نگران هیچی نباش. بیش از اونچه که بتونی تصور کنی، ثروت دریافت خواهی کرد.
همه چیز ایمان شماست که تو شرایط سخت اینها رو فراموش نکنی. بارها و بارها و بارها این گفتهها رو تکرارش کنی.
تنها چیزی که باعث میشه گیوآپ نکنی، همین ایمان و باور شماست که وعده خدا رخ میدهد. بگید خداوند به من وعده داده و خداوند زیر وعدهاش نمیزنه.
همین باور که خدا بد عهدی نمیکنه، زیر وعدهاش نمیزنه، زیر قولش نمیزنه… همین باور، کارها رو انجام میده و شما فقط باید ادامه بدین و خداوند گفته اینقدری بهت میدم که نتونی بشماری. اینقدری ثروت و نعمت و برکت میدم که نتونی بشماری. فقط ادامه بده!
چطور میتونی این رو باور کنی؟ این که یک میلیارد بار این رو به خودت بگی! بارها و بارها و بارها.
این گفتگوها باعث میشه که روحیهات خوب بمونه، ایمانت بمونه و بگی این روزها هم میگذره، خداوند به من وعده داده و من باید کار خودم رو انجام بدم. من سهم خودم رو انجام بدم و خداوند هم سهم خودش رو انجام میدهد. خداوند هرگز دروغ نمیگه و هرگز زیر عهدش نمیزنه. و این عهد، زندگی شما رو زیر و رو خواهد کرد.
خداوند به قول قرآن وعده فزونی به همه ماها داره میده، همواره و کسی مثل استاد گواه راستی این وعده خداونده. سالهاست که جریانی از نعمت و ثروت وارد زندگی ایشون شده و خداوند برای همه ماها همین مسیر رو گذاشته و ما فقط باید ادامه بدیم، بارها به خودم بگم من سهم خودم، سمت خودم رو انجام بدم، خداوند سمت خودش رو انجام میده.
بارها و بارها و بارها به خودم بگم که خداوند اینقدر ثروت و نعمت به من میدهد که نتونم بشمارم.
هر خونه، هر ماشین، هر نوع ثروتی رو که بخوای خداوند بهت میده.
اگر سلیمان نبی از خداوند ملکی با اون ویژگیها دریافت میکنه، بخاطر ایمان و باورش هست.
اما باورهای ما اینا که باید زجر بکشی و نفله بشی تا نعمتی بدست بیاری. در صورتی که از همون اول میتونه دریافت نعمتها خیلی ساده و بدون هیچگونه زجری باشه.
وقتی باورهات رو بصورت بنیادی عوض کنی، هر مغازهای که باشه، هرررر چیزی که میبینی رو خیلی راحت میتونی بخری!
میتونی خیلی آرامش بیشتری داشته باشی و لازم نیست مثل قبل جون بکنی تا کارها پیش برن.
من این مطالب رو برای یادآوری خودم مینویسم و لذت میبرم که دیگران هم مثل شما از این باورهای خالص استفاده میبرند.
درود خدا بر استاد عزیزمون… تو یکی از فایلها گفتش وقتی که جادوگران جلو موسی شروع به جادو کردن، موسی پرسید خب، خدایا چه کنم؟ خدا گفتش این چوب چیه دستت؟ بندازش، بقیهاش با ما
الهی قربون این نیرو بشم که اینقدر قوی حی و حاضر و آمادهاس
چند روز پیش یه تصمیم مهم باید میگرفتم و واقعا نمیدونستم چی درسته… تو جلسه چیزی که من میخواستم رقم خورد و گمون میکنم تنها دلیلش این بود که من رها کردم . اما این رها کردن رو من الکی بدست نیاوردم و فکر میکنم اون چیزی که اتفاق افتاد نتیجه کار کردنهام بوده و بس… نتیجه طبیعی سر سپردن به این نیرو… و البته که من هنوز هیچم… یعنی اگر معیار رو 100 بزاریم، من به جرات میتونم بگم 1 درصد تونستم به خدا اجازه کار بدم و لازمه خود من بارها و بارها و بارها این رو به خودم یاد آوری کنم که من در هر لحظه در حال هدایت شدنم و اصلا رها شده نیستم…
بارها شده موضوعی رو قبل از اینکه استاد راجع بهش صحبت کنه، خدا تو دلم انداخته.
مثلا چندی پیش قبل خرید قدم 6 داشتم راجع به هدایت مینوشتم و دفتر رو بستم و قدم 6 رو شروع کردم و استاد گفتش این جلسه رو میخوام راجع به هدایت صحبت کنم…
یا دیشب تو دلم انداخت که بشینم باورهای مالیم رو از صفر بنویسم و باز تو جلسه 5 استاد اومد گفت هر چی که شنیدین رو پاک کنید و از صفر باورهای خوبی که بهتون کمک میکنه رو بنویسید.
میدونید چیه؟ بعضی از این باورهایی که ما داریم، اصلا هیچ نوع گناهی محسوب نمیشه، فقط یه مشت حرف پوچ بوده که دیگران کردن تو کله ما و خدا هر روز فاصلهاش از ما بیشتر شد…
خدایی که درون خود ماست و به قول آیه اذا سالک عبادی… این خدا قریب هست، نزدیک هست، از رگ گردن ما نزدیکتر…
باعث میشه یه موقع هایی فراموش نکنیم که چه باور های اصل و کمک کنندست
و روی اصلی ها بیشتر کار کنیم
چقدر این مقالت که برای جادوگران زدی چقدر برای این روزهای من خوب بود ،
خدا به موسی گفت عصا رو بنداز بقیش با ما !
آره واقعا هر جا عصا انداختیم و گفتیم بقیش با تو کارها انجام شده
آفرین اونکه میگی تنها دلیل اون رهایی به خاطر کارکردن روی خودم بوده
آره اونجاهایی که ما هنوز داریم زور میزنیم تا یه باوری رو در عمل اجرا کنیم در واقع هنوز به باور تبدیل نشده
ولی اونجایی که ناخودآکاه انجامش میدیم یعنی داره یه چیزایی تو ذهن ما تثبیت میشه
این که میگی خدا میندازه تو دلت
هررررررچیکه میخوای هرررررچی که دنبالش هرررررر سوالی که بیشتر تو ذهنت داری بهش توجه میکنی
خداوند یا دقیقا به خودت الهام میکنه که بنویسیش یا میاد یه هو بهت میگه مثلا برو فلان فایلو بزار بعد میری میبینی دقیییییقا همونایی دنبالش بودی یا حتی به خود تو الهام شده توی اون متن یا یافایل گفته شده،
و متاسفانه اینه که خیلی از مواقع خود من اینارو بزرگ نمیبینم
و زود فراموش میکنم
و شاید فکر کنم مننننن عجب آدمیم
یا فکر کنم شانسی رخ داده
اما همین هدایت های کوچولو کوچولو رو باید ثبتش کنم تا قدرت بگیره تو چیزای بزرگ تر هم ازش استفاده کنم
چون خیلییییی جاها تکیه میکنم روعقل خودم!
در صورتی که خیلی راحت میتونم از این نیرو درخواست کنم و اون به من مسیر درستو بگه،
همین دیشب داشتم به این فکر میکردم که چطور میتونم به این درآمد توی این مدت برسم؟
این سوال خیلی بهم حس خوبی میده و حس میکنم هدایت گره
و چون موتور پیدا کردن راهکارو روشن کردی و فقط هی بازم تو ذهت تکرارش کنی و به دنبالش باشی
در 95 درصد مواقع واقعا یه چیزی بیرون از تو میاد و اون راهکار یا جواب یا اون ایده ای که تو نیاز داری رو بهت میگه
،
و مرسی بابت این باور قدرتمند
که خداوند همممممموارره در حال هدایت منه
هیچ وقت از من جدا نمیشه عاشق منهدمنو دوست داره
حواسش به من هست
اصلا همین فکر کردن بهش
آدمو بی نیاز میکنه از غیر
و به یاد میارم که هررررربار در طول روز بیشتر به اون وصل شدم
بینیاز تر شدم
و اتفاقات خود به خود برای من رخ داده
خدارو شکر به خاطر این صبح قشنگ که با این کامنت شروع شد
استاد عزیزم خاله مریم عزیرم ممنونم سپسگزارم بابت این سری فایل های که برای ما زحمت میکشد
حال من میخوام تجربه خودم با استفاده از آموزه های شما اینجا بیان کنم
من در سنین نوجوانی حالا نمیدونم به چه دلیلی سرما خورده بود یا هر دلیلی یک روز رفتم بودم دستشویی بعد دیدم ادرار من همراه با خون بود منتها من چون بچه بودم نه دردی داشتم نه هیچی نگفتم اما بعد گذشت چند روز رنگش قهوه ای تر شد بعد به مادرم گفتم این شکلی شده ادرار من بعد رفتیم دکتر بعد دکتر به حالت خیلی عصبانی به مادرم گفت چرا زودتر نیامدی امکان داشت که خیلی شرایط براش خطرناکتر بشه خلاصه بعد دکتر گفت آیا کسی سنگ داره تو خانواده مادرم گفت دایی هاش سنگ دارن و چند بار جراحی کرده خلاصه
دکتر همان باور تو ذهن من کرد که چون دایی هاش سنگ کلیه دارند. پس ارثی
من هم بچه سن بودم همین باور کردم
از اونجای هم چون دوست داشتم مورد توجه قرار بگیرم همان بهانه خوبی من هر کجا میشستم شروع میکردم صحبت کردن آره من سنگ دارم ارثی بعد قشنگ این روند یادم این روز بدتر میشد سال به سال دار تا چند سال بعد دیگه ب جای رسید من چندین بار در سال سنگ دفه میکردم تا بک روز که به جای رسید آنقدر بزرگ شد باید میرفتم سنگ شکن بعد رفتم چی شد نمیدونم پرستار بود نمیدونم دکتر بود اونجا داد بیداد بود میگفتن بخاطر دستگاه که کار شکستن سنگ انجام میدهد
بعد من هم آنقدر ترسیده بودم این بنده خدا من دید گفت
ببین اگر اولین باره اومدی اینجا اینکار انجام نده چون کلیه آرام آرام عادت میکنه بعد دیگه جواب نمیدهد بعد باید بری فنر بزنی بعد اون نمیشه بعد باید بری عمل باز انجام بدی
خلاصه این جمله تو ذهن من این شد ک من کلیه کم طبیعی باید خودش سنگ دفع کنه بعد هم ورزش بیشتر کردم هم آب خوردن هم این که ابن اهرم رنج لذت اینجا تو ذهنم تغییر کرد که سنگ شکن کسانی است با عمل باز
بگذریم داستان از اینجا شروع میشه
من بعد گذشت سال های زیاد با شما آشنا شدم شما گفتید که چیزی به عنوان ارثی وجود ندارد
آقا چنان تو ذهن من مقاومت میکرد هی من میگفتم بابا میشه مگه میشه من خودم نمونه آدمی هستم که سالها دارم با سنگ کلیه سر کله میزنم
بعد چی شد تو سال 98 این سنگ کلیه چنان با من کاری کرد من ده روز شب ها خواب نداشتم روز نداشتم از شدت درد بعد اون موقع هم میخواستم از آموزه های شما استفاده کنم یعنی عمل کنم
بعد نشستم شروع کردم نوشتن که چیرشد چطور شد
بعد متوجه شدم من به خاطر اینکه باور کردم این تو ذهنم رفت که من ارثی سنگ کلیه میگیرم به خاطر همان است که من دارم آنقدر اذیت میشم
بعد مثال آوردم گفتم بابا چرا بردار های من سنگ کلیه نگرفتن حتی برای یکبار هم اونا که هر کدام پانزده یا نه سال از من بزرگتر هستن
بعد یاد اون روز افتادم که دکتر به من این حرف زد و من راحت باور کردم
یا اون فردی که تو بیمارستان به من گفت بزار طبیعی سنگ دفع بشه من حتی یا اون حال که حالم بد بود انجام ندادم و بعد این همه سال خودشان طبیعی دفع میشود در صورتی که دایی های من هر کدام کلیه ها شون چند بار عمل باز انجام دادن
بعد بزرگترین مسله مهم تر از هم این بود که من فهمیدم آقا من هر جا حرف از مریضی کلیه میشه من شروع میکنم آره نمیدونی بابا
از اون موقع که با شما آشنا شدم دهنم بستم دیگه به هیچ عنوان هیچ کجا حرفی نمیزدم حتی اونجای که نمیتونستم بیرون برم سعی میکردم یک حرف دیگه بندازم که اون فضا اون حرف تغییر کنه
الان خانواده من فامیل ها همیشه به من میگن تو چیکار کردی که تونستی الان چند سال نه میریض میشی نه دردی نه سنگی چیکار کردی ولی از اونجای که تو ابن فضا ها نیستن چون یک دفعه گفتم شروع کردن به مقاومت کردن آره اگر قرار بود من بیام ذهنم تغییر بدم دیگه میریض نشم دیگه هیچ کس مریض نبود از این چرندیات
و از اون روز ها به بعد نه تلوزیون نخ حرف در مورد هیچ مسأله مریضی هیچ چی هیچ فهمیدم اگر من شروع کنم به صحبت کردن حرف زدن من میرم تو این فضا حتی الان مه دارم این مینویسنم تو فضای ماری خودم هستم وقت ناهار است فایل صبح گوش دادم الان دارم کامنت برای سایت مینویسم از تجربیات خودم چطور من با تغییر دیدگاه باور خودم
من که سالها نزدیک به 17 سال این تجربیات سخت داشتم غخ لعختیراز آموزه های شما سلامتی برای خودم انتخاب کردم
سپاسگذار خداوندی هستم که هست ولی همه چی رو باور کردیم و باور میکنیم الا حضور اون و قدرت اون و توانایی اون
به قول استاد چون خیلی سادست باورش نمیکنیم
سلام استاد جان عزیزم مریم خانوم عزیز و همه ی دوستان هم فرکانسیم
هر بار این فایل های توت فرنگی رو میبینم تنظیم میشم
من توی این چند سالی که با استاد هستم بارها و بارها از این قانون استفاده کردم
یعنی با پیشفرض مثبت با پیشفرض ذهنی خودم رفتم تو دل یک موضوعی یا از کسی درخواست کردم و اون نتیجه ای رو گرفتم که دوست داشتم
،
همین دیروز بود
سر کار که بودم
یک دوست ایرانی به شدت منفی بین اونجا کار میکنه که من مجبور بودم کنارش کار کنم و ایشون در مورد همه ی کارکنان ترکی اونجا به شدت منفی میگفت و من قشنگ میدیدم که من هم دقیقا با همونایی که بد میگفت ازشون انگار یه گارد و مقاومتی داشتم با اینکه مثلا به خودم میگفتم نه اینا خوبن و داشتم تلاش میکردم باورهای خوبمو حفظ کنم
این در صورتی هست که من روزای اولی که این پسرو اصلا ندیده بودم و هیچ پیش فرضی در مورد هیچ کدومشون نداشتم
خیلی هم عاشقانه به همشون نگاه میکردم و همشونم اتفاقا تو اون بخش خودم باهام رفیق شدن
،
دیروز آگاهانه سعی کردم دقیقا مخالف چیزی که او پسر به من میگفت فکر کنم و با دید مثبت به اون افراد اون قسمت نگاه کردم و باهاشون برخورد میکردم و جلوی چشمای خودش من خودم دیدم که اونا حتی حین کار کردن من میومدن به من کمک میکردن
چیزی که اون همش مینالید که اینا به من کمک نمیکننو همش شاکی بود
بعد من دیدم نهههه اتفاقا چقدر آدمهای خوبی هستن و قلب مهربونی دارن
به خودم گفتم ببییییین چقدرررر راحت ما گول میخوریم و حرف آدمارو باور میکنم تجربه ی آدمهارو باور میکنیم
ظهر رفتم غذا خوری
غذایی دیروز خیلییییی خوشمزه بود
قبلش هم موقع برداشتن غذا من از اون خانومی که غذا میکشه برای کارمندان اجازه گرفتم 2 تا برش هندوانه برداشتم
وقتی غذا و خوردم دیدم چقدررررر خوشمزه بود
دلم یکی دیگه هم خواست
اونجا همه از این خانومه میترسن
حتی خود من هم دیگه فکر میکردم این خیلی خطر ناکه
بعد سریع اون لحظه قانون یادم اومد و قبلش هم کلی این فایلو داشتم گوش میکردم
گفتم میخوام برم یه غذا دیگه بگیرم
اونا گفتن عمرننننن میزنه پرتت میکنه بیرونو از این حرفا
نرو خودتو کوچیک نکنو از این حرفا
منم اتفاقا برای این که بتونم دوباره دهنمو بیارم تو مسیر
پاشدم رفتم قشنگ خانومه رو صدا کردم حالا به زبون ایمو اشاره گفتم امکانش هست من یک غذای دیگه بردارم؟
بعد اونم با مهربونی چند بار سر تکون داد و آره آره بردار اشکال نداره
دوباره ایمانم به قانون قوی شد
بدون اینکه بخوام به اونا چیزی رو ثابت کنم یا حرفی بزنم رفتم با دل سیر غذای دوم رو هم خوردم
اونا هاجو واج که تو این یک سالی که ما اینجاییم هربار چیزی اضافه خواستیم به بدترین شکل با ما برخورد کرده
،
به خدا دوست دارم بشین سااااااعت ها فقط به همین یک مورد فکر کنم و به خودم بگم به ذهنم بگم
همه ورودی هایی که اینجا از هرکسی میشنوی فقط و فقط و فقط تجربه ی خودشونه
اگر همشون هم دارن اینو میگن و نتیجه میگیرن
به مدت بگو چون همشون دارن اینطوری فکر میکنن دارن اینطوری نتیجه میگیرن
اتفاقا بدون که تو داری درست فکر میکنی و به خودت افتخار کن
یعنی من باید با اینکه خیلیییییی باورام توی روابط عالی شده
اما باید هر روز بهش آبو کود مناسب بدم باید تایید کنم زیبایی آدمهارو
کمک هایی که بهم شده یا میشه
باید لبخندشونو تایید کنم توی قلبم
مقاومت نکنم
و نگذارم اون افکار منفی دیگران تو من ریشه بدعونه
و اینقدر اینکارو خوب انجام بدم که کلا از مدار این افراد خارج بشم
و این وظیفه ی منه
،
حالا ما چهههه کارهایی رو انجام نمیدهیم فقط به خاطر اینکه باور و پیشفرض منفی داریم در موردش؟
و حرف یک مشت ذهن فقیر و شیطان زده رو باور کردییم؟
حالا خود منی که با کلییی از این باورهای مثبت و کلی تجربه ی مثبت از این قضیه توی این چند سال داشتم
خیلی باید حواسم باشه که چه ورودی داره به ذهنم داده میشه و ذهنمو ندم دست اینو اون که برام کنترلش کنن
اصلا وااااقعا باید از آدمها دوری کنم
و به مقدار خیلی کم باهاشون رابطه برقرار کنم
و به جاش همش تو سایت باشم و کامنت بخونم و ورودی مثبت بدم
به خدا از وقتی وارد خاک استانبول شدم
خب دو سه باری شد که پلیس اتوبوس رو نگه داشت که مثلا اتوبوس رو چک کنه پاسپورتارو چک کنه
به من که میرسید اصلا منو نگاه نمیکرد فقط پاسپورتمو میدید و بهم برمیگردوند
حتی یه بار همینجا پاسپورت همه رو دید به من که رسید اصلا پاسپورتمو نگرفت ببینه بدون اینکه بازش کنه بهم برگردوند!!!!!
آرههههه
باید هم اینطوری باشه
بابا من یک فرمانروا داریم تو کل کیهان
اونه که صاحب این زمینه
اونه که قدرت همه چی در دستانشه
چرا ما اینو نمیخوایم بپذیریم ؟؟؟
چقدر زود فراموش میکنیم کارایی که خداوند برامون انجام داده
غیر ممکن هایی که برامون ممکن کرده
و من خودم خیلی زود یادم میره
و باید هر روز به یاد بیارم
تا قدم هامو با ایمان بیشتر و استواری بیشتر بردارم
باید بابت همه چیز از خداوند سپاسگذاری کنم
باید با خودم تنها بشم و به یاد بیارم که این نیرو همراه منه و این نیرو هست که داره جهان رو رهبری و مدیریت میکنه
،
دیروز همش قرآن توی گوشم بود و داشتم گوش میکردم
هر بار یه باور قدرتمند کننده توی گوشم زمزمه میشد و میدیدم که چقدر قلب منو محکم میکنه چقدر منو بر میگردونه دوباره به خدای خودم
،
حالا تموم این حرفا تموم این باورها باید به من شجاعت بده برای اقدام برای حرکت روبه جلو برای تصمیم های جدید
،
خدایا سپاسگذارم
و ازت یاری میجویم که کمکم کنی از قانونت آگاهانه برای خلق خواسته هام استفاده کنم
استاد واقعا ازتون ممنونم جنس این دسته از فایل ها واقعا فرق میکنه
«زینب عبدالهی»
سلام خدمت استاد عزیز و همه دوستان گرامی
تجربه شخصی من و حتی میشه گفت کل خانوادهم درمورد یه باور خاص در روابط بین فردی الان که با دیدن این مجموعه فایل های توت فرنگی 19دلاری بهش پی بردم،یعنی این جریان از سالها قبل توی زندگی ما جریان داشته ولی الان ریشه اونو متوجه شدیم که از کجا آب میخوره،ولی خوب خداراشکر این یه باور خوب و بسیار مثبت بوده و نتایج خوبی برامون رقم زده.
ما یه فامیل داریم از سمت مادری،که من تا جایی که یادم میاد از وقتی بچه بودم همیشه ذکر خیر این خونواده بوده تو خونواده و حتی کل فامیل
که آقای فلانی چقدر خوبه،خانمش چقدر خوب و مهربونه،چقدر بچه هاشونو خوب تربیت کردن،چقدر ثروتمند هستند،چقدر خوب و باکیفیت زندگی میکنند،چقدر همیشه تمیز و مرتبِ خونشون،دختراشون چقدر خوبن ،پسراشون چقدر خوبن و …
خلاصه که هرچی از اینا میگفتن و ما میشنیدیم جز خوبی نبوده و نیست.
حالا گذشت و گذشت تا به یجایی رسید که برای پسرشون از من خواستگاری کردن،منم قصد ازدواج نداشتم،اعتقادی به ازدواج سنتی نداشتممم ، اونم از نوع فامیلی هییییچ علاقه ای نداشتم، تو همین گیر و دار که میخواستن من رو راضی کنن که بیان خواستگاری،خواهر آقا پسر(یعنی خواهر همسرم) بصورت ترجیع بند توی حرفاش با من میگفت داداشم خیییییلی پسر خوبیه(اینم بگم که ما به اینکه ایشون قدرت کلام قوی دارن هم بسیاااار معتقدیم)خلاصه گذشت و اومدن خواستگاری بطرز عجیبی نظر من عوض شد و خیلی سریع و روان مراسمات برگزار شد و ما ازدواج کردیم،الان که به چندسال گذشته از ازدواجمون نگاه میکنم میبینم من چیزی جز خوبی تاکید میکنم هیچ چیز جز خوبی از این آدم و خانوادش ندیدم و مطمئنم که نخواهم دید چون شدیدا معتقدم که انسان های بسیار خوب و شایسته ای هستند،و دقیقا این تجربه رو کل اعضای خانوادم هم نسبت به همسرم و خونوادش دارند و این حس قوی تر از قبل هم شده،
حالا توی این دنیایی که همه درگیر جنگ با مادرشوهر و خواهرش شوهر هستند،من یه زندگی بسیاااار آروم و زیبا و دوستانه دارم درکنار این خونواده عزیز
مثلا من تمایلی به مراسم عروسی نداشتم،همسرم هم با من هم نظر بود،خانواده من هم در کل موارد گفتن هرجور که خودت دوست داری،من گفتم عروسی نمیخوایم خانواده همسر با کلی خواهش و تمنا گفتن اجازه بدید ما یه مراسم خونوادگی بگیریم خودمون هم تمام هزینه هارو تقبل میکنیم فقط شما اجازه بدید این درحالیکه من اکثرا برعکس این ماجرا رو دیدیم یعنی خانواده عروس با کلی جنگ و دعوا و گروکشی سعی دارن خانواده داماد رو مجبور کنن به گرفتن مراسم.ولی خانواده همسر من از ما اجازه خواستن برای گرفتن مراسم
یا موقع خرید های قبل از مراسم اصولا رسم هست که چندنفر از خانواده داماد زوج جوان رو همراهی کنند برای خرید که اکثرا منتهی میشه به تحمیل نظریا جنگ و دعوا
ولی تجربه من کااااااملا متفاوته از بقیه افراد جامعه،خواهر همسرم گفت زمان ما بقیه نظر میدادن ما فقط نگاه میکردیم و حرص میخوردیم شما اینجوری نباشید،تنها خودتون برید خریدهاتون انجام بدید که همه چی باب میلتون باشه،ما که زجر کشیدیم شما شاد باشید
حالا چیزی که بطور عادی 90درصد جامعه درگیرش هستند، طرف چون خودش زجر کشیده،چون خودش از یسری چیزا محروم بوده حالا که یکی تو موقعیت گذشته خودش دیده میخواد تمام تلاششو بکنه تا اونو تو جایگاه خودش قرار بده تا یجورایی عدالت برقرار بشه،ولی این اتفاق برای من نیوفتاد
چون من باور داشتم که این خانواده بسیار خوب و مهربون و محترم هستند
در تمام موارد که میتونه توی رابطه با خانواده همسر منجر به جنگ بشه من یه تجربه خوشایند ،ملایم همراه با آرامش دارم.
حتی موقعی که باردار بودم و مشخص شد که بچمون دختره،چنان شادی خانواده همسر رو فرا گرفت که انگار اینا نسل در نسل فرزند دختر نداشتند، در حالی که توی کل ایران یجوووری دنبال فرزند پسر هستند انگاری ملک پادشاهی بی وارث مونده
من کلاس های دوران بارداری و آمادگی زایمان که میرفتم مادر های بارداری که همسن من یا حتی بزرگتر از من بودن همش از خانواده همسر مینالیدن،به همسراشون بدوبیراه میگفتن،من واقعا حالم بد میشد و با خودم میگفتم چطور همچین چیزی ممکنه؟؟!
خیلیاشون میگفتن ما یواشکی میایم کلاس که مادرش نفهمه اگر بفهمه سوسه میاد و میگه هزینه اضافیه،،اسم بیمارستان رو به همسرم نگفتم که چه بیمارستانی میخوام زایمان کنم چون سریع میره به مادرش میگه اونم نمیذاره برم بیمارستان خصوصی، یا میگفتن حالا اگر دختر خودش بود براش فلان میکرد بهمان میکرد و کلی ماجرا و پارتیزان بازی برای یه زایمان که انتخاب نوعش و مکانش طبیعی ترین حق یک خانمه ولی خوب اونا ازش محروم بودن و میخواستن به زور و زحمت احقاق حق کنند،
حالا تجربه من چیزی جز زیبایی،جز مهربانی،جز احترام نبود
مادرهمسرم که هیییچ سوال و جوابی درباره انتخاب های من نکردن و هیچ نظری ندادن،خواهرهای همسرم هم که با روی گشاده من و دخترم رو درماه آخربارداری مهمان خونه هاشون کردن و خیلی خوشحال که قراره کنارم باشن،
در مورد انتخاب اسم دخترم ، هیچکس حتی یک نفر حتی پیشنهاد یا نظری درباره اسم هم نداد ، و وقتی هنوز بدنیا نیومده بود همسرم اسم انتخابی که خودمون دوتا سرش به توافق رسیده بودیم رو به خانوادش اعلام کرد و گفت که مادرش انتخاب کرده بنظر منم بسیار زیباست برای دختر و قراره اسمش«لاله» باشه،خانوادش فقط گفتن به به چه اسم زیبا و شایسته ای انتخاب کردید،همین بدون هیچ نظر یا حرف اضافه ای، درحالی که من توی کلاس های قبل زایمان میدیدم مادرهایی که ماه آخر بارداری هستن و دارن هنووووز میجنگن که اسم دلخواهشون رو برای فرزندشون بذارن و نه نظر مادرشوهر و خاله شوهر
توی بیمارستان موقع بدنیا اومدن دخترم همه فکر میکردن که خواهر همسرم ،مادرم هست که اینجوری داره منو همراهی میکنن
حالا بهشونم میگفتیم که خواهرهمسرم هستن ، اصلاااااا باور نمیکردن و میگفتن مگه میشه عروس و خواهرشوهر اینجوری باهمدیگه خوب رفتار کنند؟
مگه امکان داره که یه عروس و خواهرشوهر همدیگه رو دوست داشته باشن
حالا من این تجربیات رو که همه اش هم واقعیت هست رو هرجایی بیان در بهترین حالتش میخوان بگن آررره تو زیادی خوش شانسی، و یه حالت نرمالش که اکثرا اتفاق میوفته اینکه فکر میکنن من دارم دروغ میگم که حفظ ظاهر کنم و جلو بقیه کم نیارم
ولی خوب اینجا همه میفهمیم که قدرت نفوذ کلام،یه باوری که نزدیک به20/30سال توی خانواده تکرار شده و شده یکی از باور های بنیادین ذهن اینجوری برات یه رابطه زیبا با همسر ،و خانواده همسر رو رقم میزنه
ما همگی باور کردیم این خانواده از هر نظر خوب هستن،ما باور کردیم که فلانی قدرت کلام بالایی داره ،ما باور کردیم فلانی هرکاری اراده کرد رو انجام میده،و نتیجه میشه این
درحالی که خیلیا دارن از خانواده همسر مینالن و صفت های مثل مادرفولادزره و قومالضالمین و… درمورد خانواده همسر بکار میبرن.و دقیقا همین صفاتی که به باور رسیدن رو توی زندگی واقعی باهاش مواجه میشن وهربار بیشتر از قبل با دلیل و مدرک های بیشتری به این باور میرسن که اونا آدمای بدی هستند.
این دقیقا کاریه که پیش فرض ها(اکثرا منفی)با ذهن ما میکنه،راه رو به روی تجربه های جدید میبنده و فقط در راستای تایید باورها و تجربیات قبلی مارو هدایت میکنه،و آخرشم میشه: دیدی گفتم؟،من میدونستم تهش اینجوری میشه!، و تکرار مکررات.
پس باورِ که کار میکنه،مثبت یا منفی،قدرتمند کننده یا محدود کننده انتخابش با ماست.
سلام به زینب خانم خواهر عزیز توحیدی ام آفرین به شما وابن باور قوی که در مورد خانواده همسرت داری
آفرین به خانواده همسرت که اینقدر موقیت تو را درک کردن اونقدر به تصمیمات احترام میزارن وعاشقانه دوست دارن
من هم مثل بقیه افرادی که مثال زدی هیچ محبتی از خانواده همسرم نداشتم وفقط دخالت هایشان را میدیدم واین افکار
رشد کرد و نتوانستم با آنها صمیمی باشم و حتی اونقدر با آنها در ذهنم درگیر بودم اگه حرفی هم میزدن به نفع خودم بود دخالت میدانستم
وهم اکنون رابطه ها کم شد ه ومن آرامش بیستری دارم
آرزو میکنم همیشه حالت خوب وعالی باشی عزیزم
سلام و درود فراوان به استاد عزیز و بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی.
همانطور که استاد عزیز عرض کردن ، دوستان عزیز به نکته ی خوبی اشاره کرده بودن بابت باورسازی خداوند تو زندگیمون .
اینکه تمام باورهای خوب و مثبتی که در مورد این نیرو تو زندگیمون به کار میبریم از طریق آموختههای استاد عزیز هستش.
منم اقرار میکنم هر آنچه حس خوب و باورهای خوبی از خداوند یاد گرفتم از آموزههای استاد عزیز بوده.
تا قبل از آشنایی با استاد عزیز نگاه دیگهای به خدا داشتم و از زوایای دیگهای به خدا نگاه و ازش توقع میکردم . طوری که همیشه عذاب وجدان و احساس گناه و ملامت کردن خودم همیشه همرام بود و با این احساسات منفی هیچ لذتی از زندگی نمیبردم .
بقدری به خودم سخت میگرفتم که ترجیح میدادم قبل از اینکه خدا تنبیهم کنه خودم خودمو مجازات کنم.
هر موضوع و هر اشتباهی رو از سمت خودم بقدری بزرگ میکردم که انگار هر روز گناه کبیره انجام میدادم.
جالبتر این بود که هرچی تقلا میکردم و هرچقدر زور میزدم که عملکردهای بهتری داشته باشم بدتر میشد که بهتر نمیشد و دوباره این بیشتر عذابم میداد .
یادمه اون دوران درکی از حس لیاقت و ارزش قائل شدن برای خودمو نمیفهمیدم . اتفاقاً فکر میکردم قنبرک زدن و دچار عذاب وجدان شدنم گوشهای از خطاها و اشتباهاتم رو سرپوش میذاره و باعث میشه دل خدا به رحم بیاد و منو ببخشه .
احساس میکردم خدای خیلی سختگیر و بینهایت قانونمندی دارم. خدا رو خدای عدالتگر نمیدیدم . حتی آگاهی نسبت به قدرتش نداشتم به همین جهت بیشتر خودم دست به کار میشدم و در مقابل تضادها خیلی زود واکنش نشون میدادم. نتیجه ی این همه نگرش چیزی جز دور شدن از خدا و ترس از خدا نبود.
تا اینکه زمانی که با استاد عزیز آشنا شدم با کارکرد دورهها کم کم نگاهم به خداوند تغییر کرد. تو این سالها با روند تکاملی به جایی رسیدم که از اشتباهاتم راحت میگذرم بدون اینکه خودمو ملامت کنم . خدا رو خدای مجازاتگر نمیبینم باور دارم هر آنچه در زندگیم اتفاق میفته به خاطر افکار و باورها و عملکردهای خوب و بد خودمه !
بنابراین هیچ شکوه و شکایتی از خدا و آدمهای اطرافم ندارم و این سالها خیلی چیزا بهم ثابت شده و در ک و آگاهیم نسبت به خیلی چیزها بالا رفته . دیگه دنبال مقصر نمیگردم حتی خودمم مقصر نمیدونم میفهمم اشتباه کردم اما بر چسب مقصر به خودم نمیزنم تا زیاد تو اون اشتباه نمونم و فقط درسی که باید ، رو بگیرم .
میدونم فکر زیادی در مورد اشتباهات ، منو در مومنتوم منفی نگه میداره و اجازه ی رفتن به مومنتوم مثبت نمیده. بنابراین به جای فکر کردن به اشتباهاتم به تکرار نکردن و به راه حلهایی که باید پیش ببرم فکر میکنم .
تو این راه هیچ وقت خودمو تنها نمیبینم . یاد گرفتم در هر لحظه به خاطر هر موضوع تو هر زمینهای که میخواد باشه میتونم از خداوند هدایت بطلبم و ازش بخوام منو تو مسیری که باید ببره و هر راهی که مصلحت هستش نشونم بده که انجامش بدم . طبیعتاً اشتباه هم میکنم و همیشه کارام طبق روال پیش نمیره جاهایی که اونطور که میخوام پیش نمیره خوب میفهمم اشتباهاتی داشتم و جاهایی که خوب پیش میره باز متوجه میشم که افکار و باورهای درستی تو ذهنم بوده . همیشه بودن در احساس خوب و داشتن آرامش رو نشونه ی عملکردهای درستم میدونم .چیزی که استاد یادم داده .
خوب میدونم نیاز بیشتری دارم تا شناخت بیشتری نسبت به خدای خودم پیدا کنم اصلاً به همین جهت دوره ی هم جهت با جریان خداوند رو خریدم . خیلی مشتاقم تا آگاهیهام بیشتر بشه میدونم شناخت خداوند انقدر گسترده ست که هر چقدرم یاد بگیرم بازم کمه .
اینم میدونم هر چقدر ایمانم قویتر بشه عطشم نسبت به شناخت خداوند بیشتر میشه و خیلی ریزبینانهتر به همه چیز نگاه میکنم منظورم اینه با حس خوب بیشتری به همه چیز نگاه میکنم و از زندگی لذت بیشتری میبرم . خیلی خوب فهمیدم بودن در شرایط و موقعیتهای عالی لزوماً قرار نیست منو به احساس خوب ببره ، داریم یاد میگیریم تو هر شرایط و موقعیتی که هستیم از زندگی لذت ببریم .
خیلی خوبه که ما داریم به این فهم میرسیم و میخواهیم با این درک ، مسیرو طی کنیم و به خواستههای بزرگمون دست پیدا کنیم .دیگه مثل گذشته نمیخوایم با رویا پردازی و بودن در آینده ، لحظات کنونیمونو از دست بدیم .
در لحظه زندگی کردن و پذیرفتن شرایط و تضادهایی که باهاش مواجه میشیم یعنی بودن در مومنتوم مثبت !
رشد و تعالی خودمو از خداوند خواستارم .
به همین جهت باید آمادگی پذیرش هر اتفاقی رو داشته باشم البته که به کلام خیلی راحت و حتی شیرینه .
اما در عمل خیلی سخته ! که اگر بتونیم از پسش بر بیایم حلاوت و شیرینیش صدها برابر شیرینتره .
به روند زندگیم تو این چن سال اخیر که نگاه میکنم میبینم خداوند آسه آسه تو هر مرحله از زندگیم یه جور منو رشد داده . تو گذشته توقعم از خودم خیلی بالا بود و از اونجایی که خیلی عجول بودم همش منتظر نتیجه بودم اما الان اینطور نیستم به خودم خیلی فرصت میدم و منتظر نتیجه نیستم سعی میکنم همین لحظاتی که داره میگذره رو خوب بگذرونم .
گاهی پیش میاد بیخود و بی جهت حالم خراب میشه ، گاهی دلم میگیره ، خیلی وقتا نمیدونم چیکار کنم این احساسام ربطی به وقوع اتفاقی نداره ، پیش میاد همینجوری یه دفعه دلم بگیره و ساعتها به فکر فرو میرم اگه کاری داشته باشم خیلی خوبه ، سرگرم میشم و به حالت بهتری میرسم ولی اگر کاری نداشته باشم ممکنه چندین ساعت تو همین حالت بمونم.
ذهنم خیلی درگیره احساس میکنم ذهنم خیلی شلوغه خیلی دلم میخواد خلوتش کنم چون گاهی باعث آزارم میشه که دوستش ندارم .
در موردش که فکر کردم به این نتیجه رسیدم خیلی جاها ذهن شلوغم به خاطر افکاری هستش که فقط با اعتماد کردن و ایمان به قدرت خداوند میشه کنار بزارمش یعنی رهاشون کنم .
خودم میدونم تنها راه غلبه به گفتگوها و نجواهای ذهنیم فقط رها کردن و سپردن به خداست .
دلم میخواد امسال با سکوت کردن و واکنش نشون ندادن آگاهانه همه ی امور زندگیمو به خداوند بسپارم البته که تا اینجاشم که پیش رفتم خیلی جاها سپردم به خدا ، اما از اونجایی که زندگی پر از چالشها و تضادهایی هستش که باهاش درگیر میشیم همیشه باید حواسمون به کنترل ذهنمون باشه .
من از خدا باورهای خوبی تو ذهنم ساختم میدونم اگر محکمتر و استوارتر با این باورها پیش برم نتایجهای بهتری دریافت خواهم کرد.
زیاد فکر میکنم نمیدونم خوبه یا بد؟!!!! ولی فکر میکنم خوب نباشه چون استاد میگه هر چیزی که باعث اذیتتون بشه و شما رو به حس بد ببره قطعاً خوب نیست .
10 روزی که از سال جدید گذشته تا حدودی خوب بودم و خوب عمل کردم خیلی سعی کردم واکنشها و عملکردهای متفاوتی نسبت به موضوعات مختلف داشته باشم . امیدوارم همینطور خوب پیش برم .
خدا رو تو ذهنم سختگیر و مچ گیر و مجازاتگر نساختم اتفاقاً انقدر احساس نزدیکی و دوستی باهاش دارم ، که از هر چیزی راحت میگذرم .
خدا رو خیلی مهربون و بخشنده و بزرگوار و دوست داشتنی و قدرتمند میبینم ، به همین جهت ترس و هراسی از چیزی ندارم دیگه مثل گذشته زندگی رو سخت نمیگیرم که همش به کامم تلخ باشه . خیلی جاها خودمو شل کردم تا بهم آسون بگذره دوست دارم آرامش خودمو اولویت هر چیزی قرار بدم .
دقت که میکنم میببینم هر کاری که میخوام انجام بدم یا هر تصمیمی که میخوام بگیرم یا هر عملکرد مثبتی که میخوام انجام بدم فقط و فقط بستگی به ایمانی داره که نسبت به خدای بزرگ دارم . هر چقدر احساس و باورهام نسبت به خداوند بیشتر میشه راحتتر و آسونتر و قشنگتر زندگی میکنم .
یعنی باور دارم وقتی خدا رو داشته باشی همه چیز به بهترین شکل ممکن پیش میره ، هر چند ظاهری ناجالب داشته باشه . فقط صبر و توکل میخواد که باید صبوری کنیم .
به هر تجربهای از گذشته و زندگی حالم نگاه میکنم میبینم هر جایی که از خدا هدایت خواستم ، هر جایی که از خدا درخواستی داشتم و درست پیش رفتم با نتایج قشنگ تری روبرو شدم .
هر جایی که باخت دادم ، هر جایی که حالم خراب بوده ، هر جایی که بهم خوش نگذشته ، هرجایی که درد کشیدم ، هر جایی که خودمو عذاب دادم ، هرجایی که نتونستم روابط خوبی داشته باشم ، هر جایی که کارام گره خورده ، هرجایی که آرامش نداشتم فقط و فقط به خاطر نبود حضور خداوند بوده .
خدایا ممنونم ازت که حضور خودتو خیلی جاها بهم نشون دادی و خیلی جاها خودتو بهم ثابت کردی .
کارایی که باید میکردی رو کردی ، جاهایی که باید میبودی بودی . حالا نوبت منه که خودمو نشون بدم و خودمو بهت ثابت کنم .
استاد جونم عباس منش قشنگم ، خیلی دلمو صابون زدم تو این دوره ی جدید به درک خیلی چیزا برسم . طوری که رشد و پیشرفت عقلانی خودمو حس کنم چون همه ی موفقیتها و خوشبختیمون در گرو عقل سالممونه ، که مطمئنم همینطور میشه.
بنده ی ناسپاسی نیستم خیلی جاها خیلی وقتا به خاطر خیلی چیزا سپاسگزاری میکنم اما اقرار میکنم خیلی وقتهام به خاطر خیلی چیزا خواسته و نخواسته ، آگاهانه و ناآگاهانه ناسپاسی کردم که دلم میخواد این قسمت از ضعفم از بین بره و همیشه و در هر حالی سپاسگزار خداوند باشم.
استاد جونم مرسی که هستی .
الهی که باشی همیشه .
به نام خدای مهربان
استاد سلام
یادمه چند سال پیش قم زندگی می کردم، که خونواده ای از نزدیکان م از شهرستان اومدن خونه ی ما و به مدت ده روز مهمون ما بودند.
من همیشه عادت داشتم غذاهام و با روغن دنبه درست کنم ، یکی از مهمونای ما گفت من اگه غذا با روغن دنبه بخورم فشارم میره بالا و بدجور حالت تهوع و عوارض بعدی دنبال داره.
من گفتم باشه چشم من در این مدت که شما اینجا هستید از روغن دیگه ای استفاده می کنم.
ولی من موقع غذا درست کردن به صورت حرفهای چنان روغن دنبه و تو غذام می ریختم که طرف حواسش نباشه.
اینا این مدت ده روز که خونه ی ما بودند خیلی راحت با کمال میل غذا می خوردند بدون هیچ مشکلی،
روزی که می خواستند بروند خونه، من بهشون گفتم فلانی دیدی روغن دنبه چقققققدر مفیده و هیچ مشکلی براتون پیش نیومد ، ایشون گفتند نه اصلأ امکان نداره.
ایشون اصلأ باورشون نشد که در مدت این ده خیلی راحت غذاها و با روغن دنبه می خورند و بدون هیچ مشکلی.
آره استاد تمام زندگی ما ذهنیت ماست که ما داریم باور می کنیم و زندگی می کنیم.
اگه من باور کنم که راحت پول وارد زندگیم میشه، پس با کوچکترین کار فیزیکی خیلی ساده و راحت پول ، نعمت ها ، وارد زندگیم میشه.
من بارها در زندگیم تجربه کردم وقتی باور کنم که پول خیلی راحت وارد زندگیم میشه،
هدایت شدم به راحت ترین ، سادهترین ایدهها ، آدم ها، راهکار که خیلی جاها این باور برام سخت میشه، اینجا میفهمم که این باور در من ریشه داره پس باید رو خودم کار کنم.
من لیاقت راحتترین کار و دارم که خداوند نعمت ها ، ثروت ها، و وارد زندگیم کنه.
مثل این روزا که دارم چقققققدر راحت زندگی می کنم و پول، نعمت ، ثروت ، ایده ، آدم ها، شرایط همین جوری خود به خود خیلی راحت وارد زندگیم میشه.
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تو این مسیر هستم و دارم رو خودم کار می کنم و هر روز پیشرفت می کنم.
خدارو شکر
من در زندگی م، مدیون خدا و قوانین جهان هستی هستم که راحت دارم زندگی می کنم
به نام الله یکتا
سلام خدمت استادان عزیزم ودوستان گلم من توی کامنت قبل یک مثال دیگه هم داشتم ولی فراموش کردم الان حیفم اومد که ننویسم توی ایران گاهی گروه همکاران یا اقوام برای کمک بهم دیگه ماهیانه مبلغ مثلا یک میلیون تا 10میلیون پول روی هم دیگه می گذارند وماهیانه قرعه کشی می کنند به اسم هر کس در آمد اون ماه کل پول به اون فرد می دهند اینجوری انگار وامی گرفتی که بدون بهره به صورت اقساط پس می دی من یک باور بسیار عالی دارم در مورد این قرعه کشی ها که من خوش شانس هستم درابتدای قرعه کشی اسمم در میاد وبرعکس شوهرم اعتقاد داره قرعه کشی به درد من نمی خوره چون یا آخرین نفر می برم یا یکی مونده به آخر وبا توجه به وضعیت تورم هایی که ما داریم عملا اگر پول آخرین نفرات ببری به ضررت میشه حالا نتایج تصور کنید چی میشه من در چندین قرعه کشی که نوشتم توی یک مورد
بین 20 نفر فردی که ثبت نام کردند اسمم اولین نفر در آمد توی یک قرعه کشی دیگه بین 10نفر اسمم دومین نفر در آمد ودر قرعه کشی دیگری که ثبت نام کردم اسمم بین 10نفر سومین نفر درآمد حالا همسرم فرقی نمی کنه که اصلا افراد 10نفر باشند یا 20نفر تحت هر شرایطی یا آخرین نفر یا یکی مونده به آخر پس نتیجه می گیریم که این ما هستیم که با باورهایمان زندگی خودمون می سازیم خوش شانسی وبد شانسی معنایی نداره .
در پناه الله یکتا سعادتمند در دو جهان باشید
سلام به استادعزیزم ومریم جان مهربان
چقدر باورها توزندگی من تغیراتی داشت .من محل کارم کنار تعویض پلاک هست .من هروقت ماشین زیبای میدیم باخودم میگفتم .مردم که ندارم ازکجا میارن همش دروغ دزدی هست خدا میدونه از کجا میارن .جتی گاهی نگاه نمیکردم .ولی امروز خودم نگاه میکنم کنار شما استاد عزیزم جقدر نگاه من عوض شده باورهای من تغییر کرده .باور ثروت فراوانی عشق محبت خداوند.من امروز هرکی باهر ماشین که میبینم از ته دلم تحسین میکنم تبریک میگم .امروز باور دارم .که فراونی نعمت برای تک تک انسانهای وجود داردفقط بخواه باور کن بهش میرسی .برای من امید بهترین باور زندگیم هست .امید به سلامتی .امید به ثروت.امیدکه من در مسیر خداوند قرار دارم خدایا هزاران بار شکرت .ممنونم ازشما استاد عزیزم که چقدر باور های زندگی من تغییر دادین .
سلام خدمت استاد عزیز وبقیه دوستان .
من تجربه ای داشتم ک میخواستم با شما به اشتراک بذارم. پسر من رفته بود آرایشگاه و موهاش را اصلاح کرده بود و بعد ک به منزل برگشت ، میگفت با اینکه پیشبند بسته بوده اما لباسش مویی شده و دیگه اونو نمی پوشید ، در حالی ک لباس نوی نو بود و 500 هزار تومان دوسال قبل خریده بودم براش، من چندبار لباس را داخل لباسشویی انداختم و هربار پسرم می گفت نه تمیز نشده مویی است بدنم را میخوره و اذیت میکنه ، نمیتونم بپوشمش و من اعصبانی میشدم ک بابا این لباس را در کل دوبار بیشتر نپوشیده بود ومن چندین بار داخل ماشین لباسشویی اونو شسته بودم ، پسرم گفت مامان اینو باید با دست بشویی تا تمیز بشه داخل لباسشویی ک چندبار تاالان شسته ای فایده نداره، چند روز گذشت من لباس راتو لباس های خودم دور از چشم پسرم پنهان کردم بعد آوردمش و گفتم ببین دیگه هیچ مویی به لباست نیست من اونو با دیت شستم دیگه بهونه برای نپوشیدنش نداری ، پسرم لباس را گرفت و گفت مامان چقدر تمیز شده دیدی گفتم با دست بشویی خوب میشه و خیلی خوشحال گرفت و اونو پوشید . در حالی ک من اصلا لباس را با دست نشسته بودم همون چندباری بود ک داخل لباسشویی انداخته بودم .
بسم الله الرحمان الرحیم
اول از همه سپاسگزار خداوندهستم به خاطر وجود کتاب قرآن ووجود استاد عباس منش 4ساله که من همیشه از خداوند سپاسگزارم که منو به سمت شما هدایت کرد استاد عزیزم
خدایا شکرت به خاطر خرید لب تاب وهدیه ای که خداوند به من داد تا از این به بعد خیلی راحت تر بیام سایت پیام بزارم وسخنان استاد عزیزم با کیفیت بهتر ببینم وبشنوم خدایا 100هزار مرتبه شکر
یه تجربه جالب از همین 24 ساعت پیش خودم بگم در مورد همین ذهنیت وباورهای ما که چه جوری ورودی های ما باورهای ما رو شکل میدن
استاد دیروز پدرم از اون جایی که خیلی به ماهی علاقه داره کلا خانوادمون خیلی علاقه دارن به ماهی وکنسرو ماهی بعد پدر از بیرون 1بسته کامل کنسرو ماهی خریده بود وبعد خواهرم یکی از کنسرو ها رو بورده بود خونه خودشون باز کرده بود و1روز بعد اومد گفت این ماهی خیلی بده وخیلی بوی بدی میده و اصلا نمیشه بخوری
ومن همون جا نشسته بودرم برادرم گفت آره از (برند کنسرو هم معلومه که به درد نمیخوره )من از اون جایی که از قدرت ذهن وورودی ها خبر داشتم رفتم یکی از اون کنسرو ها آوردم وباز کردم گفنم اصلا هیچ بوی خاصی نمیده بوی ماهی میده اتفاقا خیلی هم کنسرو خوبی است
بعد ما همه (روزه )میگیریم بقیه هم بو کردن وگفتن از روی ذهنیت خواهرم گفتن آره بوی بد میده چون من 5سال شغل مواد غذایی داشتم گفتم نه من کارم بوده این ماهی در هد بهترین وباکیفیت ترین برند های موجود تو بازاره وکلی از کیفیتش تعریف کردم ( البته اینم بگم که انصافا این ماهی یکی از بی کیفیت تررین کنسرو هایی بود که من تو این 5سال شغل مواد غذایی دیده بودم وانصافا بی کیفیت بود )
وبه همشون گفتم همه روزه هستیم وشب امتحانش میکنیم این خیلی ماهی خوبی هست وفقط بوی خود ماهی میده وبوی خواصی نمیده جالبه برادرم که اول که خواهرم گفت بوی بدی میده اونم گفت آره بوی بدی میده همون لحظه دوباره بعد از حرف های من ماهی رو برداشت وبو کرد گفت البته محمد راست میگه بوی بدی هم نمیده و بوی ماهی داره میده
خلاصه گذشت وشب ماهی درست کردم وبا این که اصلا کیفیت جالب خداوکیلی نداشت یه جوری خوردم وازش تعزیف کرم که خود کمپانی شرکت نمی تونست اینجوری تعریف کنه
ونکته جالب وشگفت انگیز اینه که برادرم وخانواده هم استفاده کردن وگفتن اتفاقا راست میگه وخیلی هم ماهی خوبی هست وکلا تو فاصله 24 ساعت به خاطر دادن ورودی های متفاوتی که من بهشون دادم ومن فقط ذهنیتشون در مورد اون کنسرو عوض کردم وورودی مناسب تری نسبت به خواهرم بهشون دادم ودیدم که چه جوری آدم های اطرافم تغیر کردن
خدایا شکرت به خاطر این قوانین
خدایا شکرت به خاطر استاد عباس منش
یکی از مهمترین باورها اینه که چه باوری به خداوند داریم؟
اگر باورمون به خداوند اینه که خداوند جباره، خدا عذاب دهندهاس و منو دوست نداره… یا خدا از من رو برگندونده، ما همون رو تجربه میکنیم.
اگر باورت این باشه که خداوند عاشق منه، خداوند همواره در حال هدایت کردن منه، خداوند هرگز من رو رها نکرده، هرگز این اتفاق نمیافته، هیچوقت من از خداوند جدا نمیشم، به همون اندازه هدایتها رو دریافت میکنیم. به اندازهای که باور داری خداوند تو رو هدایت میکنه و باهات صحبت میکنه، به همون اندازه هدایتهای خداوند رو دریافت میکنی. ولی اگه باور داری خداوند بخاطر گناهانت تو رو نمیبخشه و خداوند غضب کرده و دیگه کاریت نداره، دوستت نداره… همون رو تجربه میکنی. نه به این خاطر که خدا اونجوریه، به این خاطره که تو خدا رو اون شکلی تو ذهنت ساختی و میسازی.
باوری که در مورد خداوند تو ذهنتون ساختین بسیار بسیار مهمه.
به اندازهای که خدا رو حامی خودت میدونی، خدا حامی تو میمونه. اگر خداوند رو خیلی دور میبینی، موجودیتی که اصلا بهت نگاه هم نمیکنه و خشم کرده، عصبانیه… چون تو خیلی پست و بیارزشی، همون شکل خدا رو تجربه میکنی.
این احساس بیارزشی از دین و فرهنگی میاد که توش بزرگ شدین.
تو باورهای فرهنگی ما اینه که خدا فقط با افراد خیلی خاصی صحبت میکنه و هیچجوره با من بیارزش همکلام نمیشه، اصلا نگاهمم نمیکنه!
وقتی این باورهای محدود کننده رو دارین، این احساس گناه، اون عذاب وجدان، اون احساس بیارزشی، اون احساس بی لیاقتی، تو زندگیمون نمود پیدا میکنه.
ولی اگر باور داشته باشی که خداوند بخشندهاس یه کاری کردم و بعدش توبه کردم و خداوند من رو بخشید… و تمام! اگر این باور رو داشته باشی، همون خدای حامی رو پیداش میکنی.
🟢 و خداوند در هر لحظه داره من رو هدایت میکنه!
ببین چقدر اوضاع ما فرق میکنه، چقدر شرایط زندگیمون تغییر میکنه. ببین چقدر هدایتهای خداوند رو میبینیم، لطف و مغفرت خداوند رو میبینیم، وقتی که نگامون رو به خداوند درست میکنیم.
وقتی باورهامون رو راجع به خداوند تغییر میدیم. وقتی باورت این باشه که خداوند از من بیشتر میخواد که من موفقتر، ثروتمندتر، شادتر، خوشبختتر وسلامتتر باشم، و اگر باورت این باشه که فرمانده و رب جهان حامی منه، از چیزی نمیترسی!
از رفتن تو دل موقعیتهای جدید نمیترسی. شروع کردن یه بیزنس جدید تو رو نمیترسونه. میگی خداوند با منه و هدایتم میکنه.
من از خداوند درخواست میکنم و خداوند هدایتم میکنه و خداوند بیشتر از من لذت میبره که من پیشرفت کنم. خداوند خواهان اینه که من خوشبخت باشم، من ثروتمندتر باشم، من سلامتتر باشم. میخواهد که این اتفاق بیافتد. چون میخواهد و چون قدرت بینهایت کیهانه، این اتفاق برای من میافتد. هزاران بار این رو به خودت بگو، تو روزهای سخت و آسون بگو که خداوند برای من میخواهد و میشود.
خداوند گفت من اینقدر ثروت بهتون میدم که نتونید بشمارید و این گفته رو میلیاردها بار برای خودتون تکرارش کنید، چه تو ذهنتون و چه کلامی، و ایمان داشته باشید که این وعده حق هست. شما فقط حرکت کنید و مسیرتون رو ادامه بدین. شما فقط قدم بردار و نگران هیچی نباش. بیش از اونچه که بتونی تصور کنی، ثروت دریافت خواهی کرد.
همه چیز ایمان شماست که تو شرایط سخت اینها رو فراموش نکنی. بارها و بارها و بارها این گفتهها رو تکرارش کنی.
تنها چیزی که باعث میشه گیوآپ نکنی، همین ایمان و باور شماست که وعده خدا رخ میدهد. بگید خداوند به من وعده داده و خداوند زیر وعدهاش نمیزنه.
همین باور که خدا بد عهدی نمیکنه، زیر وعدهاش نمیزنه، زیر قولش نمیزنه… همین باور، کارها رو انجام میده و شما فقط باید ادامه بدین و خداوند گفته اینقدری بهت میدم که نتونی بشماری. اینقدری ثروت و نعمت و برکت میدم که نتونی بشماری. فقط ادامه بده!
چطور میتونی این رو باور کنی؟ این که یک میلیارد بار این رو به خودت بگی! بارها و بارها و بارها.
این گفتگوها باعث میشه که روحیهات خوب بمونه، ایمانت بمونه و بگی این روزها هم میگذره، خداوند به من وعده داده و من باید کار خودم رو انجام بدم. من سهم خودم رو انجام بدم و خداوند هم سهم خودش رو انجام میدهد. خداوند هرگز دروغ نمیگه و هرگز زیر عهدش نمیزنه. و این عهد، زندگی شما رو زیر و رو خواهد کرد.
خداوند به قول قرآن وعده فزونی به همه ماها داره میده، همواره و کسی مثل استاد گواه راستی این وعده خداونده. سالهاست که جریانی از نعمت و ثروت وارد زندگی ایشون شده و خداوند برای همه ماها همین مسیر رو گذاشته و ما فقط باید ادامه بدیم، بارها به خودم بگم من سهم خودم، سمت خودم رو انجام بدم، خداوند سمت خودش رو انجام میده.
بارها و بارها و بارها به خودم بگم که خداوند اینقدر ثروت و نعمت به من میدهد که نتونم بشمارم.
هر خونه، هر ماشین، هر نوع ثروتی رو که بخوای خداوند بهت میده.
اگر سلیمان نبی از خداوند ملکی با اون ویژگیها دریافت میکنه، بخاطر ایمان و باورش هست.
اما باورهای ما اینا که باید زجر بکشی و نفله بشی تا نعمتی بدست بیاری. در صورتی که از همون اول میتونه دریافت نعمتها خیلی ساده و بدون هیچگونه زجری باشه.
وقتی باورهات رو بصورت بنیادی عوض کنی، هر مغازهای که باشه، هرررر چیزی که میبینی رو خیلی راحت میتونی بخری!
میتونی خیلی آرامش بیشتری داشته باشی و لازم نیست مثل قبل جون بکنی تا کارها پیش برن.
نگاهتون رو به خداوند تغییر بدین.
در پناه الله مهربان، ثروتمند باشید.
سلام مصطفی جان درود بر تو
برای چی میخوام اینارو بنویسم؟
که شروع منم به باور کردنش
باور کنی چی میشه؟
تو زندگیت میبینیش
،
خداوند عاشقه منه ، منو دوست داره، خداوند همواااااره در حال هدایت کردن منه همواره
به خدا که همینه من تجربش کردم اما زود فراموش میکنم باید بنویسم هدایت های خداوند رو تا بهش جون بدم تا بهش قدرت بدم،
خداوند هرگز منو رها نکرده هرگز این اتفاق نمی افته
هیچ وقت از من جدا نمیشه،
دست من تو دست خداونده،
خداوند وااااقعا منو هدایت میکنه و با من صحبت میکنه ،من اینو باور دارم،
خدا حامیه کنه همین الان حواسش به من هست ،منو داره میبینه و به مسائل من اگاهه،
خداوند آمرزنده و مهربانه ،هر وقت من یه اشتباهی بکنم زود میبخشه و پروندشو میبنده ،دیگه بدتر از موسی نداریم که، موسی آدم کشت،شد پیامبر
و خداوند در هر لحظه داره منو هدایت میکنه در هر لحظه,
منو هدایت میکنه به سمت ایده ها راهکارها شرایط افراد موقعیت ها تا من به خواستم برسم خیلی راحت
خداوند بیشتر از من میخواد که من موفق تر شاد تر خوشبخت تر سلامت تر ثروتمند تر شوم،
خداوند به من وعده داده است که به من رزق بی حساب میدهد به من ثروتی میدهد که نتوانم بشمارمش
وعدهی خداوند حقه
به من وعده ی فزونی داده
خداوند به من وعده داده و خداوند زیر وعدش نمیزنه ،
من ادامه میدم اون به وعدش عمل میکنه
من نگران نیستم من خیالم راحته
یک میلیارد بار باید آسون به خودم بگم
مصطفی جان مرسی به خاطر نوشتن این نکاتت،
من صرفا برای اینکه توجهم بهش بیشتر بشه نکاتتو دوباره نوشتم،
ازت ممنونم
برات آرزوی بهترین هارو میکنم
علی عزیز
من این مطالب رو برای یادآوری خودم مینویسم و لذت میبرم که دیگران هم مثل شما از این باورهای خالص استفاده میبرند.
درود خدا بر استاد عزیزمون… تو یکی از فایلها گفتش وقتی که جادوگران جلو موسی شروع به جادو کردن، موسی پرسید خب، خدایا چه کنم؟ خدا گفتش این چوب چیه دستت؟ بندازش، بقیهاش با ما
الهی قربون این نیرو بشم که اینقدر قوی حی و حاضر و آمادهاس
چند روز پیش یه تصمیم مهم باید میگرفتم و واقعا نمیدونستم چی درسته… تو جلسه چیزی که من میخواستم رقم خورد و گمون میکنم تنها دلیلش این بود که من رها کردم . اما این رها کردن رو من الکی بدست نیاوردم و فکر میکنم اون چیزی که اتفاق افتاد نتیجه کار کردنهام بوده و بس… نتیجه طبیعی سر سپردن به این نیرو… و البته که من هنوز هیچم… یعنی اگر معیار رو 100 بزاریم، من به جرات میتونم بگم 1 درصد تونستم به خدا اجازه کار بدم و لازمه خود من بارها و بارها و بارها این رو به خودم یاد آوری کنم که من در هر لحظه در حال هدایت شدنم و اصلا رها شده نیستم…
بارها شده موضوعی رو قبل از اینکه استاد راجع بهش صحبت کنه، خدا تو دلم انداخته.
مثلا چندی پیش قبل خرید قدم 6 داشتم راجع به هدایت مینوشتم و دفتر رو بستم و قدم 6 رو شروع کردم و استاد گفتش این جلسه رو میخوام راجع به هدایت صحبت کنم…
یا دیشب تو دلم انداخت که بشینم باورهای مالیم رو از صفر بنویسم و باز تو جلسه 5 استاد اومد گفت هر چی که شنیدین رو پاک کنید و از صفر باورهای خوبی که بهتون کمک میکنه رو بنویسید.
میدونید چیه؟ بعضی از این باورهایی که ما داریم، اصلا هیچ نوع گناهی محسوب نمیشه، فقط یه مشت حرف پوچ بوده که دیگران کردن تو کله ما و خدا هر روز فاصلهاش از ما بیشتر شد…
خدایی که درون خود ماست و به قول آیه اذا سالک عبادی… این خدا قریب هست، نزدیک هست، از رگ گردن ما نزدیکتر…
عاشقتونم تکههایی از خداوند…
قربون چت بشم مصطفی جان
خیلی از ممنون از لطفت که مینوسی
واقعا که کامنت های خوب الهام بخشه
باعث میشه یه موقع هایی فراموش نکنیم که چه باور های اصل و کمک کنندست
و روی اصلی ها بیشتر کار کنیم
چقدر این مقالت که برای جادوگران زدی چقدر برای این روزهای من خوب بود ،
خدا به موسی گفت عصا رو بنداز بقیش با ما !
آره واقعا هر جا عصا انداختیم و گفتیم بقیش با تو کارها انجام شده
آفرین اونکه میگی تنها دلیل اون رهایی به خاطر کارکردن روی خودم بوده
آره اونجاهایی که ما هنوز داریم زور میزنیم تا یه باوری رو در عمل اجرا کنیم در واقع هنوز به باور تبدیل نشده
ولی اونجایی که ناخودآکاه انجامش میدیم یعنی داره یه چیزایی تو ذهن ما تثبیت میشه
این که میگی خدا میندازه تو دلت
هررررررچیکه میخوای هرررررچی که دنبالش هرررررر سوالی که بیشتر تو ذهنت داری بهش توجه میکنی
خداوند یا دقیقا به خودت الهام میکنه که بنویسیش یا میاد یه هو بهت میگه مثلا برو فلان فایلو بزار بعد میری میبینی دقیییییقا همونایی دنبالش بودی یا حتی به خود تو الهام شده توی اون متن یا یافایل گفته شده،
و متاسفانه اینه که خیلی از مواقع خود من اینارو بزرگ نمیبینم
و زود فراموش میکنم
و شاید فکر کنم مننننن عجب آدمیم
یا فکر کنم شانسی رخ داده
اما همین هدایت های کوچولو کوچولو رو باید ثبتش کنم تا قدرت بگیره تو چیزای بزرگ تر هم ازش استفاده کنم
چون خیلییییی جاها تکیه میکنم روعقل خودم!
در صورتی که خیلی راحت میتونم از این نیرو درخواست کنم و اون به من مسیر درستو بگه،
همین دیشب داشتم به این فکر میکردم که چطور میتونم به این درآمد توی این مدت برسم؟
این سوال خیلی بهم حس خوبی میده و حس میکنم هدایت گره
و چون موتور پیدا کردن راهکارو روشن کردی و فقط هی بازم تو ذهت تکرارش کنی و به دنبالش باشی
در 95 درصد مواقع واقعا یه چیزی بیرون از تو میاد و اون راهکار یا جواب یا اون ایده ای که تو نیاز داری رو بهت میگه
،
و مرسی بابت این باور قدرتمند
که خداوند همممممموارره در حال هدایت منه
هیچ وقت از من جدا نمیشه عاشق منهدمنو دوست داره
حواسش به من هست
اصلا همین فکر کردن بهش
آدمو بی نیاز میکنه از غیر
و به یاد میارم که هررررربار در طول روز بیشتر به اون وصل شدم
بینیاز تر شدم
و اتفاقات خود به خود برای من رخ داده
خدارو شکر به خاطر این صبح قشنگ که با این کامنت شروع شد
برات آرزوی بهترین هارو میکنم تو سال جدید
به نام خداوند بخشنده مهربان
استاد عزیزم خاله مریم عزیرم ممنونم سپسگزارم بابت این سری فایل های که برای ما زحمت میکشد
حال من میخوام تجربه خودم با استفاده از آموزه های شما اینجا بیان کنم
من در سنین نوجوانی حالا نمیدونم به چه دلیلی سرما خورده بود یا هر دلیلی یک روز رفتم بودم دستشویی بعد دیدم ادرار من همراه با خون بود منتها من چون بچه بودم نه دردی داشتم نه هیچی نگفتم اما بعد گذشت چند روز رنگش قهوه ای تر شد بعد به مادرم گفتم این شکلی شده ادرار من بعد رفتیم دکتر بعد دکتر به حالت خیلی عصبانی به مادرم گفت چرا زودتر نیامدی امکان داشت که خیلی شرایط براش خطرناکتر بشه خلاصه بعد دکتر گفت آیا کسی سنگ داره تو خانواده مادرم گفت دایی هاش سنگ دارن و چند بار جراحی کرده خلاصه
دکتر همان باور تو ذهن من کرد که چون دایی هاش سنگ کلیه دارند. پس ارثی
من هم بچه سن بودم همین باور کردم
از اونجای هم چون دوست داشتم مورد توجه قرار بگیرم همان بهانه خوبی من هر کجا میشستم شروع میکردم صحبت کردن آره من سنگ دارم ارثی بعد قشنگ این روند یادم این روز بدتر میشد سال به سال دار تا چند سال بعد دیگه ب جای رسید من چندین بار در سال سنگ دفه میکردم تا بک روز که به جای رسید آنقدر بزرگ شد باید میرفتم سنگ شکن بعد رفتم چی شد نمیدونم پرستار بود نمیدونم دکتر بود اونجا داد بیداد بود میگفتن بخاطر دستگاه که کار شکستن سنگ انجام میدهد
بعد من هم آنقدر ترسیده بودم این بنده خدا من دید گفت
ببین اگر اولین باره اومدی اینجا اینکار انجام نده چون کلیه آرام آرام عادت میکنه بعد دیگه جواب نمیدهد بعد باید بری فنر بزنی بعد اون نمیشه بعد باید بری عمل باز انجام بدی
خلاصه این جمله تو ذهن من این شد ک من کلیه کم طبیعی باید خودش سنگ دفع کنه بعد هم ورزش بیشتر کردم هم آب خوردن هم این که ابن اهرم رنج لذت اینجا تو ذهنم تغییر کرد که سنگ شکن کسانی است با عمل باز
بگذریم داستان از اینجا شروع میشه
من بعد گذشت سال های زیاد با شما آشنا شدم شما گفتید که چیزی به عنوان ارثی وجود ندارد
آقا چنان تو ذهن من مقاومت میکرد هی من میگفتم بابا میشه مگه میشه من خودم نمونه آدمی هستم که سالها دارم با سنگ کلیه سر کله میزنم
بعد چی شد تو سال 98 این سنگ کلیه چنان با من کاری کرد من ده روز شب ها خواب نداشتم روز نداشتم از شدت درد بعد اون موقع هم میخواستم از آموزه های شما استفاده کنم یعنی عمل کنم
بعد نشستم شروع کردم نوشتن که چیرشد چطور شد
بعد متوجه شدم من به خاطر اینکه باور کردم این تو ذهنم رفت که من ارثی سنگ کلیه میگیرم به خاطر همان است که من دارم آنقدر اذیت میشم
بعد مثال آوردم گفتم بابا چرا بردار های من سنگ کلیه نگرفتن حتی برای یکبار هم اونا که هر کدام پانزده یا نه سال از من بزرگتر هستن
بعد یاد اون روز افتادم که دکتر به من این حرف زد و من راحت باور کردم
یا اون فردی که تو بیمارستان به من گفت بزار طبیعی سنگ دفع بشه من حتی یا اون حال که حالم بد بود انجام ندادم و بعد این همه سال خودشان طبیعی دفع میشود در صورتی که دایی های من هر کدام کلیه ها شون چند بار عمل باز انجام دادن
بعد بزرگترین مسله مهم تر از هم این بود که من فهمیدم آقا من هر جا حرف از مریضی کلیه میشه من شروع میکنم آره نمیدونی بابا
از اون موقع که با شما آشنا شدم دهنم بستم دیگه به هیچ عنوان هیچ کجا حرفی نمیزدم حتی اونجای که نمیتونستم بیرون برم سعی میکردم یک حرف دیگه بندازم که اون فضا اون حرف تغییر کنه
الان خانواده من فامیل ها همیشه به من میگن تو چیکار کردی که تونستی الان چند سال نه میریض میشی نه دردی نه سنگی چیکار کردی ولی از اونجای که تو ابن فضا ها نیستن چون یک دفعه گفتم شروع کردن به مقاومت کردن آره اگر قرار بود من بیام ذهنم تغییر بدم دیگه میریض نشم دیگه هیچ کس مریض نبود از این چرندیات
و از اون روز ها به بعد نه تلوزیون نخ حرف در مورد هیچ مسأله مریضی هیچ چی هیچ فهمیدم اگر من شروع کنم به صحبت کردن حرف زدن من میرم تو این فضا حتی الان مه دارم این مینویسنم تو فضای ماری خودم هستم وقت ناهار است فایل صبح گوش دادم الان دارم کامنت برای سایت مینویسم از تجربیات خودم چطور من با تغییر دیدگاه باور خودم
من که سالها نزدیک به 17 سال این تجربیات سخت داشتم غخ لعختیراز آموزه های شما سلامتی برای خودم انتخاب کردم
سپسگزارم استاد سپاسگزارم
به نام الله بخشنده و بخشایشگر
سپاسگذار خداوندی هستم که هست ولی همه چی رو باور کردیم و باور میکنیم الا حضور اون و قدرت اون و توانایی اون
به قول استاد چون خیلی سادست باورش نمیکنیم
سلام استاد جان عزیزم مریم خانوم عزیز و همه ی دوستان هم فرکانسیم
هر بار این فایل های توت فرنگی رو میبینم تنظیم میشم
من توی این چند سالی که با استاد هستم بارها و بارها از این قانون استفاده کردم
یعنی با پیشفرض مثبت با پیشفرض ذهنی خودم رفتم تو دل یک موضوعی یا از کسی درخواست کردم و اون نتیجه ای رو گرفتم که دوست داشتم
،
همین دیروز بود
سر کار که بودم
یک دوست ایرانی به شدت منفی بین اونجا کار میکنه که من مجبور بودم کنارش کار کنم و ایشون در مورد همه ی کارکنان ترکی اونجا به شدت منفی میگفت و من قشنگ میدیدم که من هم دقیقا با همونایی که بد میگفت ازشون انگار یه گارد و مقاومتی داشتم با اینکه مثلا به خودم میگفتم نه اینا خوبن و داشتم تلاش میکردم باورهای خوبمو حفظ کنم
این در صورتی هست که من روزای اولی که این پسرو اصلا ندیده بودم و هیچ پیش فرضی در مورد هیچ کدومشون نداشتم
خیلی هم عاشقانه به همشون نگاه میکردم و همشونم اتفاقا تو اون بخش خودم باهام رفیق شدن
،
دیروز آگاهانه سعی کردم دقیقا مخالف چیزی که او پسر به من میگفت فکر کنم و با دید مثبت به اون افراد اون قسمت نگاه کردم و باهاشون برخورد میکردم و جلوی چشمای خودش من خودم دیدم که اونا حتی حین کار کردن من میومدن به من کمک میکردن
چیزی که اون همش مینالید که اینا به من کمک نمیکننو همش شاکی بود
بعد من دیدم نهههه اتفاقا چقدر آدمهای خوبی هستن و قلب مهربونی دارن
به خودم گفتم ببییییین چقدرررر راحت ما گول میخوریم و حرف آدمارو باور میکنم تجربه ی آدمهارو باور میکنیم
ظهر رفتم غذا خوری
غذایی دیروز خیلییییی خوشمزه بود
قبلش هم موقع برداشتن غذا من از اون خانومی که غذا میکشه برای کارمندان اجازه گرفتم 2 تا برش هندوانه برداشتم
وقتی غذا و خوردم دیدم چقدررررر خوشمزه بود
دلم یکی دیگه هم خواست
اونجا همه از این خانومه میترسن
حتی خود من هم دیگه فکر میکردم این خیلی خطر ناکه
بعد سریع اون لحظه قانون یادم اومد و قبلش هم کلی این فایلو داشتم گوش میکردم
گفتم میخوام برم یه غذا دیگه بگیرم
اونا گفتن عمرننننن میزنه پرتت میکنه بیرونو از این حرفا
نرو خودتو کوچیک نکنو از این حرفا
منم اتفاقا برای این که بتونم دوباره دهنمو بیارم تو مسیر
پاشدم رفتم قشنگ خانومه رو صدا کردم حالا به زبون ایمو اشاره گفتم امکانش هست من یک غذای دیگه بردارم؟
بعد اونم با مهربونی چند بار سر تکون داد و آره آره بردار اشکال نداره
دوباره ایمانم به قانون قوی شد
بدون اینکه بخوام به اونا چیزی رو ثابت کنم یا حرفی بزنم رفتم با دل سیر غذای دوم رو هم خوردم
اونا هاجو واج که تو این یک سالی که ما اینجاییم هربار چیزی اضافه خواستیم به بدترین شکل با ما برخورد کرده
،
به خدا دوست دارم بشین سااااااعت ها فقط به همین یک مورد فکر کنم و به خودم بگم به ذهنم بگم
همه ورودی هایی که اینجا از هرکسی میشنوی فقط و فقط و فقط تجربه ی خودشونه
اگر همشون هم دارن اینو میگن و نتیجه میگیرن
به مدت بگو چون همشون دارن اینطوری فکر میکنن دارن اینطوری نتیجه میگیرن
اتفاقا بدون که تو داری درست فکر میکنی و به خودت افتخار کن
یعنی من باید با اینکه خیلیییییی باورام توی روابط عالی شده
اما باید هر روز بهش آبو کود مناسب بدم باید تایید کنم زیبایی آدمهارو
کمک هایی که بهم شده یا میشه
باید لبخندشونو تایید کنم توی قلبم
مقاومت نکنم
و نگذارم اون افکار منفی دیگران تو من ریشه بدعونه
و اینقدر اینکارو خوب انجام بدم که کلا از مدار این افراد خارج بشم
و این وظیفه ی منه
،
حالا ما چهههه کارهایی رو انجام نمیدهیم فقط به خاطر اینکه باور و پیشفرض منفی داریم در موردش؟
و حرف یک مشت ذهن فقیر و شیطان زده رو باور کردییم؟
حالا خود منی که با کلییی از این باورهای مثبت و کلی تجربه ی مثبت از این قضیه توی این چند سال داشتم
خیلی باید حواسم باشه که چه ورودی داره به ذهنم داده میشه و ذهنمو ندم دست اینو اون که برام کنترلش کنن
اصلا وااااقعا باید از آدمها دوری کنم
و به مقدار خیلی کم باهاشون رابطه برقرار کنم
و به جاش همش تو سایت باشم و کامنت بخونم و ورودی مثبت بدم
به خدا از وقتی وارد خاک استانبول شدم
خب دو سه باری شد که پلیس اتوبوس رو نگه داشت که مثلا اتوبوس رو چک کنه پاسپورتارو چک کنه
به من که میرسید اصلا منو نگاه نمیکرد فقط پاسپورتمو میدید و بهم برمیگردوند
حتی یه بار همینجا پاسپورت همه رو دید به من که رسید اصلا پاسپورتمو نگرفت ببینه بدون اینکه بازش کنه بهم برگردوند!!!!!
آرههههه
باید هم اینطوری باشه
بابا من یک فرمانروا داریم تو کل کیهان
اونه که صاحب این زمینه
اونه که قدرت همه چی در دستانشه
چرا ما اینو نمیخوایم بپذیریم ؟؟؟
چقدر زود فراموش میکنیم کارایی که خداوند برامون انجام داده
غیر ممکن هایی که برامون ممکن کرده
و من خودم خیلی زود یادم میره
و باید هر روز به یاد بیارم
تا قدم هامو با ایمان بیشتر و استواری بیشتر بردارم
باید بابت همه چیز از خداوند سپاسگذاری کنم
باید با خودم تنها بشم و به یاد بیارم که این نیرو همراه منه و این نیرو هست که داره جهان رو رهبری و مدیریت میکنه
،
دیروز همش قرآن توی گوشم بود و داشتم گوش میکردم
هر بار یه باور قدرتمند کننده توی گوشم زمزمه میشد و میدیدم که چقدر قلب منو محکم میکنه چقدر منو بر میگردونه دوباره به خدای خودم
،
حالا تموم این حرفا تموم این باورها باید به من شجاعت بده برای اقدام برای حرکت روبه جلو برای تصمیم های جدید
،
خدایا سپاسگذارم
و ازت یاری میجویم که کمکم کنی از قانونت آگاهانه برای خلق خواسته هام استفاده کنم
استاد واقعا ازتون ممنونم جنس این دسته از فایل ها واقعا فرق میکنه
ازتون ممنونم