اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
دومین روز نقاشی دیواری من ، که پر از عشق بود و یادگیری
امروز صبح که بیدار شدم و تمرین ستاره قطبیم که شکر گزاری بود رو انجام دادم ،حاضر شدم و خداروشکر چند روزه حدود یک هفته شده که پایبند بودم در ورزش کردن
وقتی مومنتوم برای ورزش شکل بگیره خیلی خیلی عالی میشه
وقتی حاضر شدم و رفتم، از لحظه ای که از خونه بیرون اومدم به قدری لذت بخش بود و سبزی برگ درختا رو که میدیدم خیلی خیلی حس خوبی داشتم
وقتی رسیدم پارک بانوان ، به قدری کارمندا و مدیر پارک مهربون و رفتار بسیار عالی و با احترام داشت و همه شون خدا گونه بودن ، که خیلی خیلی حس فوق العاده ای داشتم
وقتی کارمو شروع کردم و رنگا و همه وسایلامو بردم سمت دیواری که باید کار میکردم
به قدری حالم خوب بود و کار میکردم که اصلا متوجه زمان نمیشدم وظهر که شد دیدم یکی از کارمندا اومد گفت ناهار خوردی
گفتم آوردم و گفت نگه دار بعدا میخوری ، ما برات غذا سفارش میدیم بیاد
مدیر پارک بانوان هم بسیار بسیار خانم مودب و با احترام و خداگونه بود ،که وقتی رفتارهاشو میدیدم یاد خدا میفتادم
خیلی آرام بود و مهربان و وقتی اومد سر بزنه یهویی گفت یه هدیه ای در نظر گرفتیم برای شما
تو دلم گفتم چرا ؟ هدیه چرا ؟ من که اومدم کار کنم پول کارمو میگیرم ،هدیه چرا
این گذشت و من دیوار اولو کار کردم و گلای قرمز کشیدم
وقتی نوبت دیوار بعدی شد رنگام تقریبا تموم شد و نقاشای دیگه که اسفند ماه گروهی باهم کار میکردیم ،برام رنگ آوردن و ناهاری که از طرف مدیریت پارک ،که البته همه توجه خداست برای من ، آوردن و من رفتم تو یه آلاچیق نشستم و با لذت ناهارمو خوردم و کارمو شروع کردم
تا غروب اصلا نه خستگی ،نه گرسنگی و تشنگی هیچی متوجه نمیشدم خیلی حالم عالی بود
خدایا شکرت
وقتی کار میکردم ،از صبح تا غروب ،دخترای مدرسه ای و زن و بچه و همه که تو پارک بودن و میومدن رد میشدن ،به طرق مختلف میومدن و سلام میدادن
چند نفرشون توجهمو جلب کردن از این که رفتارشون خیلی جالب بود و با خودم گفتم ببین طیبه ،هستن افرادی که عاشق نقاشی هستن و ارزش نقاشی رو میدونن و براشون جذابیت داره
مثلا داشتم کار میکردم ،یه دختر فکر کنم 5 یا 6 باری تو اون بازه زمانی ،از صبح تا غروب اومد به من سر زد و باهام صحبت کرد و گفت علاقه داره به نقاشی
وقتی نزدیک غروب شد اومد و گفت خاله اگه چیزی میخواین براتون بخرم
چیپس و پفک و چیزای دیگه
تشکر کردم اما بازم گفت ،همه اینا محبت های خداست
که از طریق بی نهایت دستانش داره به من میگه حواسم بهت هست طیبه جانم
بعد دوتا دختر اومدن و گفتن چند سالته ؟
از لحن صحبتش فهمیدم حس کرده هم سنشم
چون خیلی خودمونی و یهویی بدون سلام و حرف خاصی ،سوالشو پرسید
گفتم به نظرت چقدر میخوره
گفت 20 دوستشم گفت 18
وقتی گفتن فقط خندیدم
گفتم 34 سالمه
متعجب شده بودن
خدایا شکرت
از اینکه بدنم سلامته و جوان و جوان تر هستم به نسبت هر روزم و هر روز شاد تر و سلامت تر میشم چون یه کلیدی از استاد عباس منش یاد گرفتم که وقتی من حالم خوبه سلول های بدنم به شدت حالشون عالیه و همه چی خودش خود به خود در بدنم به سمت سلامتی میره
کافیه که من شکرگزار تر و سپاسگزارتر باشم که خدا من رو بیفزاید طبق گفته اش که کسانی که شکر گزار باشن می افزاید
و خدای من ازت سپاسگزارم که هر روز سلول های بدنم سلامت تر و پوست بدنم جوان تر و جوان تر میشن
وقتی کارم تموم شد دیدم مدیر پارک یه کادو آورد و گذاشت کنار وسایلام گفت هدیه ما به شما
همون لحظه که تشکر کردم، حدس زدم یا شال باشه یا روسری
خدایا شکرت
تو از دی ماه تا به الان ، مدام داری به طرق مختلف بهم هدیه میدی شکرت ربّ دل انگیز و ماچ ماچی من
حالا عشقی که عطا میکنی یا حس خوب هست یا هدیه مادی از بی نهایت دستانت یا توجه و احترام و سپاسگزاری و زیبایی و خیلی هدایای دیگه
خدایا شکرت
وقتی وسایلامو جمع کردم و راه افتادم ، تو راه فقط سپاسگزاری میکردم و لذت میبردم و به طبیعت نگاه میکردم. با خدا صحبت میکردم
وقتی رسیدم خونه دیدم هدیه ای که بهم دادن یه شال صورتی و سفیده و خوش رنگ بود و زیبا ، مادرم گفت چه جالبه این روزا برای تو و داداشت هی هدیه میدن
برای داداشمم شاگرداش از خارج براش یه سری خودکار برای خط تحریری و کادوهای دیگه خریده بودن
اینا یعنی خدا به صورت ویژه حواسش بهمون هست
خدای من سپاسگزارم
وقتی موهامو که بافته بودم و موقع رنگ موهام رنگی شده بود خواستم موهامو با قیچی کوتاه کنم که متوجه شدم خیلی کوتاه شد و وقتی رفتم حموم چون از استاد عباس منش یاد گرفتم که میگفتن توی استخر یا زیر دوش تجسم کنید خواسته هاتونو ، منم همیشه تجسم میکردم و لحظه پایانی رسیدن به خواسته هامو میدیدم
اما اینبار فرق داشت با همه تجسم هایی که داشتم
آخه از فایل جلسه 8 دوره هم جهت با خداوند یاد گرفته بودم که دیگه خواسته هامو نگم و ننویسم و تجسم نکنم
خدا خودش از باطنم آگاهه و همون لحظه که آرزویی شکل میگیره خودش میدونه و نیاز نیست بهش بگم و یا هر بار هی بنویسم و یا تجسمش کنم
یاد گرفتم که باید هر لحظه سپاسگزار باشم
از فایلای قبلی استاد در دوره هایی که خریدم یاد گرفته بودم که وقتی زیر آب و یا دوش هستم ،تجسم کنم خواسته هامو
اما اینبار طبق گفته های استاد عباس منش. من تصمیم گرفتم دیگه خواسته هامو تجسم هم نکنم ،
به جاش اومدم تجسم کردم ، که در دریای نور خدا آزاد و رها هم قایق و هم پارو و هرآنچه که دارم رو رها کردم و در دریای نورش ، به راحتی به سمت منبع نورش میرم و حالم خیلی فوق العاده بود
من زیر دوش تک تک اون لحظه ای رو که در دریایی از نور شناور بودم و به سمت منبع نور در حرکت بودم رو میدیدم ،به قدری حالم عالی بود که یهویی گریم گرفت و عمیقا خندیدم
خیلی حس خوبی داشتم
حسی آزاد و رها
یه چند دقیقه بعدش به زبونم جاری شد
خود به خود این آهنگ رو خوندم
خوشبختی یعنی فوق العاده دوستت دارم
خوشبختی یعنی زندگیمو به تو بسپارم
خوشبختی یعنی یه لبخند طولانی
اسم این احساسو عشق میذارم
شکر
خدایا شکر
وای خدای من دقیقا مرتبط بود با این تجسم من
خدا این آهنگو به زبونم جاری کرد که بهم بگه حواسم بهت هست ، و نشونه میدم که مسیرت درسته
وقتی از حموم اومدم سریع آهنگ رو دانلود کردم
آیندم روشن میشه تو بگی میشه حتما میشه
خدا رو شکر خدا رو شکر
حس خوب دنیامی تو امید فردا هامی
خدا رو شکر خدا رو شکر
خوشبختی یعنی فوق العاده دوست دارم
خوشبختی یعنی زندگیمو به تو بسپارم
خوشبختی یعنی یه لبخند طولانی
اسم این احساسو عشق میزارم
شکر بخاطر هرچی که دادی و ندادی
شکر صاحب مهر و ماه و ابرو بادی
شکر داره میره دلم غیر ارادی سمت تو
شکر بخاطر هرچی که دادی و ندادی
شکر صاحب مهر و ماه و ابرو بادی
شکر داره میره دلم غیر ارادی سمت تو سمت تو
وقتی زیر بارونم آروم آروم میخوانم
خدا رو شکر خدا رو شکر
هرچی خسته تر میشم به تو وابسته تر میشم
خدا رو شکر خدا رو شکر
خوشبختی یعنی فوق العاده دوست دارم
خوشبختی یعنی زندگیمو به تو بسپارم
خوشبختی یعنی یه لبخند طولانی
اسم این احساسو عشق میزارم
شکر بخاطر هرچی که دادی و ندادی
شکر صاحب مهر و ماه و ابرو بادی
شکر داره میره دلم غیر ارادی سمت تو
شکر بخاطر هرچی که دادی و ندادی
شکر صاحب مهر و ماه و ابرو بادی
شکر داره میره دلم غیر ارادی سمت تو سمت تو
خدایا شکر
دوست دارم این آهنگو با صحبت های استاد که در فایل دوره هم جهت با جریان خداوند گفتن و یا در دورهای دیگه ، درموردش بنویسم
اینجا که آهنگ میگه :
آیندم روشن میشه تو بگی میشه حتما میشه
خدا رو شکر خدا رو شکر
دقیقا همونجایی یادم میاد که استاد میگفت غیر ممکن ممکن میشه ونوشته روی دیوار ساختمون روبه روی خونه مون که از مسجد با پروژکتور انداختن و نوشته الا ان یشاء الله رب العالمین
اگر خدا بخواهد غیر ممکن ممکن میشود
در فایل مراقبه گفتن که ممکن میشه ، راهی جز ممکن بودن نداره
وای خدای من
انگار از وقتی درمورد فایل جلسه که سپاسگزاری هست رو گوش دادم هم فرکانس شدم با سپاسگزاری که این آهنگ رو بهم عطا کرد تا درمدار شنیدنش قرار بگیرم
این آهنگ رو یادمه چند بار فقط از تلویزیون شنیده بودم ودانلود کرده بودم قبل از آگاهیم و بعد حذفش کرده بودم
این بار متفاوت تر داشتم میشنیدم تک تک جملات این آهنگ رو
و برای من تک تک جملاتش مفهومی خاص داشت و پیامی پر از عشق از طرف خدا
امروز من پر بود از لحظاتی که داشتم تمرین میکردم تا یاد بگیرم بیشتر سپاسگزار باشم
خدایا شکرت که این روز بهشتی رو به من عطا کردی و انسان هایی سر راهم قرار دادی که بسیار خداگونه و بسیار مهربان و با احترام و با عشق ،هستن و من با دیدنشون یاد خدای خوبم میفتم
خدای رحیمم ،شکرت بابت ذهن که به ما دادی تا زندگیمان را خلق کنیم .
خدای بزرگم ،شکرت بابت اینکه انسان خلقم کردی.
خدای مهربانم ،شکرت برای هر روزی که درس هایی که باید بیاموزم را ،می آموزی .
خدای قدرتمند ،شکرت برای همه هدایت هایت
خدای مدیرم ،چه زیبا جهان واین سایت را مدیریت می کنی ،هر آنچه که باید گفته شود ،از زبان استاد به گوش ما می رسانی یا از هر طریقی .
تو هدایت کن وبگو تا بنویسم با قلب باز
سلام و درود بر استاد جانم .
استاد احساس میکنم خدا این سایت را داره مدیریت می کنه وشما هم معلم این درس ومکتب عشقش شدید .
جلسه اول از درس هایی از توت فرنگی 19دلاری که روی سایت گذاشته شد،یه کامنت نوشتم وبعدش که کامنت ها منتشر شد ،به همون خدا ،خودش گفت برو در مورد باورهایی که از خدا از گذشته بهت داده شده والان تغییر کرده بنویس .
وبعدش از همون کامنت دوم که گذاشتم ،شما همون را خوندید ودرموردش صحبت کردید.
خدا را شاکرم که باعث شد در مورد باورهانسبت به خدا صحبت کنید.
استاد من زندگیم با تغییر باورم نسبت به خدا تغییر کرد.
شما دستی شدید برایم ،که میشه با نگاه بهتر ،به خدا نزدیک شد واون را خیلی فراتر از آنچه تصور میکنم ،ببینم .
یه زمانی وابسته به همسر بودم که اگر اون ناراحت میشد ،من کلا خودم را می باختم واحساس بی ارزشی واحساس ناامیدی داشتم ،ولی الان رابطه ام با خدا برام مهم ترین رابطه است .
چون خدا همه چیز میشود همه کس را .
اگر رابطه ام با خدا خوب باشه ،دیگه اون همه رابطه های من را چه با فرزند چه با همسر ویا..درست میکنه .
حالا هر کسی بخواد به من کلک بزنه یا ضربه بزنه یا تهمت بزنه ،همش به نفع من میشه .
هرچقدر از شرک دور شدم ،به خدا رسیدم وهمهدکارها آسان شد برام .
دلیل موفق نشدن هام ،شرک هام
دلیل موفق شدن در هر کاری که خواستم ،توحید بود .
یه زمانی ،فکر می کردم،خدا در گریه وغمه،وبا زور یا التماس ،ازش بخوای میده .
ولی وقتی خدا من را هدایت کرد به سمت شما ،فهمیدم باورم کلا اشتباه بود وذهنم پر شده بود از آنچه از خانواده و مدرسه و رسانه شنیده و دیده بودم .
وقتی باهاش حرف میزنم بیشترین چیزی که می شنوم،که من تنهات نذاشتم ،من هستم، همه چی درست میشه ،نگران نباش ،لاخوف علیهم ولا هم یحزنون .
اگر به ثروتی که می خوام نرسیدم من رفتم تو تاریکی
اگر به بیزینسی که می خوام نرسیدم ،من باورش نکردم وترسیدم .
جهان خدا خیره ،من چرا از نیروی خیر خدا استفاده نکنم ،اینقدر ترس که ذهنم به من میده ،زیر بناش شرکه .
آره،هرجور خدا را باور کردم،برای من همون شد .
قدرت خلق زندگیم را به خودم داد ،در حالی که فرشته ها از این توانایی بی بهره اند.
خدایا مرا ببخش برای ترس هام ،برای کوچیکی کردنت در ذهنم،برای مومنتوم های منفی که قدرت دادم بهش واجازه نداد رشد کنم ،برای قدرت دادن به انسانها ،برای هر آنچه که مرا از تو دور می کند .
تا یه شرایط کوچولو میاد که دوست ندارم ،فوری ذهنم میاد قدرت میگیره ومیترسونه مرا.
به جاش ،بگم خدای بزرگی دارم وباورهام را نسبت به خدا قوی وبزرگ کنم و میلیاردها بار مثل استاد تکرار کنم تا امیدم وایمانم بیشتر بشه .
جاهایی که اون کمکم کرده را هزاران بار بگم ،مگه من را به آسانی هدایت نکرد به تهران ؟
مگه من را از بیماری نجات نداد؟
مگه من رازمانی که در شکم مادرم بودم ،در جای امن قرار ندادومراقبم نبود؟
لا اله الا الله ،نیست خدایی جز خدای یگانه .
تنها و تنها تورا می پرستم ،وتنها وتنها از تو یاری می جویم ،هر لحظه .
سپاس از شما استاد عزیزم که با این فایل یادآوری شد برام که باید سعی کنم باورهام را نسبت به خدا بزرگ کنم یا هرباوری که به من کمک می کنه .
استاد ممنونم از این فایل های رایگان که آگاهی های نابی را به ما میدهی
ممنونم از دوستان عزیزم با کامنت های زیبا وعالی که میزارن
استاد پیش فرض ها باعث شده که زندگی چه در جهت مثبت وجه در جهت منفی شکل بگیره من خیلی پیش فرض های قوی داشتم وبه زمانی عاشق نوشتن رمان وداستان بودم اونقدر توی رمان ها غرق میشدم که ساعت ها یا رمان میخواندم یا مینوشتم البته 15 سال پیش عشق نوشتن داشتم و همیشه داستان های عاشقانه وغم انگیز می نوشتم
شخصیت داستان را اونقدر واقعی تجسم میکردم که خودم در حین نوشتن برایش گریه میکردم اونقدر توی داستان زندگی میکردم که شخصیت خودم شکل گرفت وزندگی خودم مانند رمان ها میشد همش غم بود وقته
و همیشه مظلوم واقع میشدم وبقیه بهم ظلم میکردن
ومن با خودم میگفتم اگر تحمل کنم این دنیا که هیچ خوشبختی نچشیدم اما اون دنیا جام بهشته.
چون تو مجالس روضه خوانی ها هم شنیده بودم که اگر اخلاق بد شوهرت را تحمل کنی در های بهشت بر رویت باز میشه وصبوری کن وزندگی کن
من چندین سال با این روال زندگی کردم وهر روز شوهرم بیشتر به من سخت میگرفت ومن را بیشتر اذیت میکرد ومن خودم را مظلوم میدانستم وصبر میکردم وهروز از خدا میخواستم به من صبر بده حتی حمام میرفتم غسل صبر میکردم یا اینکه یه راهی جلوی پام بیاره ومن را نجات بده یا مرگم را زودتر بده
سال ها اشک میریختم وخدارا باقهر صدا میکردم ومیگفتم اگه هستی چرا باید اینقدر به من ظلم بشه چرا نگاهم نمیکنی
ومن خبر نداشتم که خودم زندگی خودم را ساخته بودم بعضی اوقات میگفتم تو این همه آدم باید اخلاق شوهر من اینطور باشه در صورتی که اگه تو جمع فامیلی بودیم شوهر م آدم شوخ طبع وخنده رو بود وبا حرفاش همه را میخندون
اطرافیان بهم میگفتم خوش به حالت با این شوهر خوبی که داری چقدر خوبه
من درونم گریه میکردم کسی حرفای من را باور نمیکرد که شوهرم تو خونه عبوس وعصبانی وبداخلاقه
تا اینکه چند سالی میشه به لطف مرحمت خداوند ودستان او .که خواهرم دستی از دستان خدا بود هدایت شدم به قانون جذب خداشناسی وحال ا من هروز بهتر شد ومن خودم وخدای درونم را شناختم وزندگی ام را در دست گرفتم وخدارو شکر هروز حالم بهتر میشه
شوهرم تغییر نکرده او همون فرد منفی نگر وبد اخلاق هست هر روز که من حالم خوبه وسعی میکنم خوب باشم او هم با من وبچه هام خوبه
وهر روز که من ذهنم بیمار گونه باشه وحالم خراب از درو دیوار برام، اتفاق های بد میفته
خدارو شکر من هم در دوره همجهت با جریان خداوند که خواهرم تهیه کرده با دوستان عزیزم هم مدار هستم دارم پیش میرم تو ممنونتم مثبت قرار گرفتم حالم خوبه واتفاق های خوب برام پیش میاد
وهم اینکه اگاهانه وسریع اگه فکر منفی سراغم بیا به یه ساعت هم نمیشه که تغییر جهت میدم وبا گفتن جمله تاکیدی حالم را خوب میکنم و همیشه الخیر وما فی وقع یه از جملات قشنگیه که تا یادم میاد تکرار میکنم
خداروشکر که در این مدار قرار گرفتم
خداروشکر به خاطر شما استاد عزیزم و دوستان خوبم
خداروشکر به خاطر این دوره زیبا وعالی
استاد یه مثال دیگه که در مورد خودم دارم قبل اینکه تو قانون جذب باشم من سرماخوردگی های وحشتناکی میگرفتم که صدام میافتاد وتب ولرز های شدید وسرفه های پی در پی داشتم اما خدارو شکر نزدیک به 7ساله که با این باور که سر ما خوردگی من یه روزه خوب میشه من تا 1403 حتی زمان کرونا سر ما خوردگی ام در حد یه روز بود
اما پارسال من در کارگاه خیاطی ام یه خیاط دارم که یه بیماری خود ایمنی داره و همیشه سرماخورده وبیحال بود وهروز از بیحالی اش حرف میزد ومن ناخودآگاه گوش میدادم و حتی از جذب کردن برایش مبگفتم که فکرش را از این بیماری برداره تا حدی شد که من هم بدنم عکسالعمل نشون داد ناخواسته با او همدردی میکردم ودر مدار سرما خوردگی قرار گرفتم وطی یه سال چهار بار سرماخوردگی شدید گرفتم که 10 روز طول میکشید تا خوب میشدم وقتی به خودم اومدم فهمیدم اون باور که سرماخوردگی من یه روزه خوب میشه ازبین رفته بود ومن اذیت شدم والان دوباره دارم این باور سلامتی را باز قوی تر میسازم
به نام خدای مهربان که هرلحظه مراهدایت وحمایت میکند..
سلام به استادعزیزم ومریم نازنینم .
درمورداین که ذهن مون واقعا گول میخوره وتشخیص نمیده من دومثال شنیدم که ،برای آزمایش دوگروه روبهشون میگن که بااستفاده از وزنه روی بازویاساعدشون تمرینی انجام بدن وعضله هاشون رشدکنه .
وبه گروه دوم گفته بودن که فقط اون کارو تجسم کنن.
بعدازمدتی دیدن که هردوگروه عضله شون رشد کرده .
ویه مثال دیگه شنیدم که توی کمپ که معتادهااونجابودن وترک میکردن ،یک نفرکه خیلی دردداشته وخواب نداشته ،شخصی بهش کمک میکنه وبهش شربتی ومیده که هم آرومش کنه وهم خوابش ببره واین طورهم بوده بااون شربت .
بعدازمدتی که شخص کمک کننده داشته ازاونجامیرفته ،اون شخص ازش درخواست میکنه که خواهش میکنم ازاون شربت برای من بزارمن بدون اون طاقت ندارم و اون مردهم قسم میخوره که خداشاهده هرشب آب به جای شربت بهت میدادم وتوفقط باورکرده بودی که آرومت میکنه پس آرومی .
من ازفایل آب شماکه بسیارعالی وآموزنده بود وازکلیپ شعورآب ،یه تمرینی وبرای خودم ساختم که هربارکه آب میخورم به عنوان داروبهش فکرمیکنم ویه کلمه ای که ازش انتظاردارم اون تاثیرو روی بدنم بزاره میگم ،،،
مثلا( حجم دهنده ی عضله ی بازو )یافلان که بارهاوبارها انجامش دادم ومیدم ومیدونم که 70 درصدبدنم ازآب تشکیل شده و این آب همون تاثیرو روی بدن من خواهدگذاشت ..
وازش نتیجه هم دیدم ،،
ویه مدت هم توی یه ظرفی آب باران (نیسان )که زیباترین مولکول هارو داره توی شیشه لی گذاشته بودم وروی برگه ای نوشته بودم که حجم دهنده ی بازو
وروش چسبونده بودم وهرروز سه بارازش میخوردم وبه ذهنم قبولانده بکدم که این یه داروی قویه وتاثیرحتمی داره وازش نتیجه هم دیدم ..
اگر سعی کنم مومنتوم مثبت رو ادامه بدم و حفظش کنم هدایت میشم به پارادایسی که خدا به من عطا میکنه
امروز اولین 13 به در ،روز طبیعت عمرم بود ، که من با خودم در صلح بودم و به قدری پر بودم از عشق عظیم ربّ ماچ ماچی ، که فقط لذت بردم از تک تک لحظات زندگیم و من بودم و خدا
خدایاشکرت
امروز صبح که بیدار شدم و تمرین ستاره قطبیم رو آغاز کردم و با احساسی ناب تر از روز قبل با عشق تجسم کردم ،مادرم گفت برم نون بخرم و میخواست بره دربند که گل سراشو بفروشه ، اما بعد منصرف شد و نرفت
منم با خودم گفتم ببینم اگر شد منم کمی تمرین طراحی انجام بدم و بعد با مادرم برم دربند اما همه چیز تغییر کرد و خدا منو هدایت کرد به پارادایس
من حاضر شدم و روز بهشتیم رو آغاز کردم
اولین توجهم به درختانی بود که امروز متوجه شدم دیگه رنگاشون تغییر کرده و به قدری این تغییر رو به وضوح حس میکردم که با خودم گفتم چقدر زود تغییر رنگ دادین ؟!
و جواب این بود
جهان به سرعت در حال تغییره و طیبه باید تو هم هماهنگ باشی با این تغییرات
و این تغییر رو از طبیعت میتونی یاد بگیری
یادته از روز تولدت 27 اسفند ماه شاهد تغییرات اولیه درختان بهاری شدی که تازه شروع به جوانه زدن کرده بودن ؟؟
و سعی کردی هر روزی که میرفتی بیرون ، تک تک لحظاتش رو خوب ببینی و لذت ببری
و هر روز شاهد تغییراتی بودی که از نظر رنگ ،مثلا رنگ درختا شفاف تر و زیبا تر میشد و هیچ روزی از سال چنین رنگ هایی رو نمیشه دید و به دقت نگاه کردی
حتی توجه میکردم به اندازه برگ ها که چقدر به سرعت از هیچ تبدیل شدن به برگ هایی که قد نخود بود و چند روز بعدش همون برگ های قد نخود ، تبدیل به برگ های کمی بزرگتر شده بودن و شکل و فرمشون تغییر کرده بود
حتی بارها با خودم گفتم ببین، خدا چقدر عظیم و بزرگه که چجوری به این همه برگ شکل و زیبایی داده و بزرگ شدن و بارها در پیاده روی هام میگفتم که خدایی که به این دقت داره جهان هستی رو مدیریت میکنه ، صد در صد میتونه که زندگی من رو به بهترین شکل مدیریت کنه
من وقتی نون خریدم و رفتم خونه ،سهم خودمو با گردو و پنیر برداشتم و چای هم بردم تا برم تنهایی با خدا عشق و حال کنم و لذت ببرم
اولش رفتم بلوار محله مون که یه طبیعت بسیار بسیار زیبا داره و درسته دو طرفش خیابونه اما وسطش درختای بهشتی و صندلی های زیبا و جذاب گذاشتن
و قسمت وسطش سراسر چمنه و درخت
من رفتم و روبه روی دیواری که اولین بار ،خدا بهم هدیه داد و در رنگ کردنش سهیم بودم و کار نقاشی دیواری رو شروع کردم ،نشستم و روی چمنا که نشسته بودم صبحانه مو خوردم و به دیوار نگاه میکردم و خدا رو شکر میکردم که من هم سهمی در رنگ کردن این دیوار داشتم ، بعد زنگ زدم به خواهرم که اگه دوست داشتن اونا هم بیان که فقط خواهر زاده ام قرار شد بیاد
یه پسر بسیار بسیار مودب و مهربان که 13 سالشه و خوشحالم از اینکه با خودم به صلح رسیدم و الان دیگه هیچ یک از رفتارهای خواهر زاده ام اذیتم نمیکنه ،بلکه هر روز رفتار هاش خداگونه تر و مودبانه تر و با احترام تر هم میشه
خدایا شکرت
من از خودم کلی عکس گرفتم و به دیواری که نقاشی کشیدم نگاه میکردم و خدا رو شکر میکردم و میگفتم دیوارهای بی نهایت زیادی هستن که مشتاقن تا برم نقاشی بکشم و لذت میبردم و میگفتم سپاسگزارم ربّ من که به من اعتماد کردی
و کار نقاشی بهم دادی
و میدونم که خدا با توجه به باورهای من بود که به من پاسخ داد و باورهام تغییر کرده بود که پاسخ خدا رو دیدم
بعد که خواهر زاده ام اومد بهش گفتم کجا بریم؟ گفت بریم پارک بزرگی که مثل بهشته ،آزادگان؟ گفتم باشه و اول رفتیم براش بستنی و چیپس و پفک و آب خریدم و راه افتادیم
وقتی رفتیم و رسیدیم به قدری پر از ماشین و آدم های شاد بود در پارکی که خیلی شبیه خونه استاد عباس منش هست و دقیقا دریاچه و خونه وسط دریاچه داره ، ما رفتیم و وقتی رسیدیم برای خواهرزاده ام توپ خریدم و رفتیم تا بازی کنیم ،اما همه جای پارک که درخت بود و سایه داشت پر بود و ما کمی دور زدیم و از دیدن دریاچه لذت بردیم و اردکامونم دیدیم و بهشون نون دادیم
انقدر حس و حالم خوبه وقتی میام این پارک بهشتی که حس میکنم خونه خودمه
یه قسمت از پارک رو دیدیم که سایه درختی هست که کسی نبود ،رفتیم و حدود نیم ساعتی نشستیم
من جورابامو درآوردم و پاهامو گذاشتم رو چمنا خیلی حس خوبی داشت ،رو چمنا دراز کشیدم و برخلاف قبل که من میگفتم رو چمن نمیشه دراز کشید و زیاد نشست و این از باور محدودم میومد که از چمن به بدن سردی میاد و ناخوبه
اما خداروشکر میکنم که باورهام تغییر کرده و مثل قبل فکر نمیکنم
و بازهم دارم کار میکنم روی این باور
ما داشتیم شادی بچه ها و خانواده ها رو نگاه میکردیم و ذوق میکردم به این همه شادی که تو پارک پیچیده و مردم لذت میبرن
دختر پسرهایی که دوچرخه کرایه کرده بودن و دوچرخه سواری میکردن و لذت میبردن ، انسان های زیبا و خوشگلی که امروز در پارک دیدم ،همه و همه منو یاد خدا مینداخت
بچه کوچیکایی که باهم بازی میکردن و لذت میبردن
خدایا شکرت
خیلی لذت بخش بود ،وقتی خواستیم برگردیم از درخت و خدا سپاسگزاری کردم که نشستیم زیر سایه درخت و لذت بردیم
وقتی دریاچه رو دور میزدیم دیدیم یه عالمه ماهی انقدر بزرگ بودن که بارها گفتم از ماهیای خونه استاد عباس منش هستن ،ماهیای نزدیک یک متری بودن و خیلی خیلی بزرگ
برای ماهیا هم نون دادیم و تماشا کردیم این همه زیبایی و عشق خدارو و دوباره راه افتادیم و با خواهر زاده ام برگشتیم محله خودمون
یکم نشستیم سمت بلوار محله مون و من کفشامو بازم درآوردم و خواهرزاده ام هم کفشاشو درآورد
من فقط داشتمبلند بلند هی میگفتم خدایا شکرت به من این کفش های خوب و نرم و عالی رو عطا کردی و چند باری کفشامو بغل کردم و از خدا تشکر کردم
درختای ملچ که دونه هاشون رنگ عوض کرده بودن و با وزیدن باد تو هوا به رقص درمیومدن ،یه بهشت فرا بهشتی بود که من داشتم تجربه میکردم ،از دونه هاش برمیداشتم و مینداختم بالا و باد میبردشون انقدر کیف کردم که هیچ 13 بدری رو انقدر حالم فوق العاده عالی نبود
حتی ماشینایی که میومدن و رد میشدن رو تحسین میکردم و میگفتم چقدر یاد خدا در همه جا پیچیده
چون باورهایی با ایمان به خدا داشتن که تونستن ماشین بخرن
حتی دوباره ماشین kmc دیدم ،وقتی بلوار نشسته بودم یه ماشین اومد و رد شد و به قدری لذت میبردم انگار ماشین خودم بود
قبل آگاهی ،طیبه ای بودم که با حسرت به ماشینا نگاه میکردم و میگفتم کاش ماهم ماشین داشتیم و یا با فامیلامون میرفتیم ،یا دختر پسرارو که میدیدم حسرت داشتم که من چرا عشق ندارم ، یا اینکه چرا پدر ندارم و پدرم زود فوت کرد و خیلی چیزای دیگه که سبب میشد خدا رو فراموش کنم و لذت نبرم
در اصل من وقتی امروز با خدا بودم ،هیچ یک از حسرت های گذشته رو نداشتم و اولین باری بود که من هیچ فکری نداشتم و فقط میخواستم لذت ببرم
البته شد چند باری بگماگه مثلا با خانواده و یا عزیزانم و یا اگر عشق دلی بود و میومدیم بیشتر خوش میگذشت
اما این گفتن دیگه با گفتن های قبل آگاهیم کاملا متفاوت بود و هیچ حسرت و ای کاشی درش نبود
بعد که از خواهر زاده ام فقط رفتارهای خداگونه میدیدم سبب میشد خوش بگذره ،اینکه من با خودم به صلح رسیدم که خواهر زاده ام هم رفتارهاش خیلی عالی شده
بعد باهم رفتیم پارک محله مون و برگشتیم تو همون بلوار کنار ساختمون که سایه داشت توپ بازی کردیم و رفتیم خونه مون
وقتی رسیدیم خواهرزاده ام گفت میای تو حیاط مسجد توپ بازی کنیم ،گفتم باشه و وقتی بازی کردیم و داشتیم برمیگشتیم خونه تا ناهار رو برداریم و بیاریم تو حیاط مسجد بخوریم
دیدم یه دختر صدام کرد
خیلی عجیب بود
چون هنرجوی استاد رنگ روغنم بود و من تجریش دیده بودمش و فکر نمیکردم هم محله ای باشیم
ازم پرسید دختر اینجا چیکار میکنی ؟گفتم خونه مون اینجاست و دقیقا سوالشو از خودش پرسیدم و گفت خونه مون اینجاست و برگشتیم تو حیاط مسجد و بهش گفتم ناهار خوردی ؟
گفت نه و رفتم و ناهارمونو از مادرم گرفتم و ماکارونی بود
باهم خوردیم
خیلی لذت بخش بود کلی صحبت کردیم و بعد مادرش اومد و ما برگشتیم خونه
من امروز دوبار دنبال وسیله گشتم
یه بار مقنعه ای که برای نقاشی دیواری میبردم سر کار رو گشتم و آخرش مادرم پیداش کرد
یه بارم شب دنبال برگه هایی که مربوط به دادگاه روز یک شنبه میشد برای تابلوی نقاشیم
و متوجه الگوی تکرار شونده ای شدم
که سبب شد متوجه بشم که باید به اتاقم نظم بدم و هرچی رو در کمد میذارم ،دسته بندی کنم و یاد سریال زندگی در بهشت افتادم که مریم خانم کارگاه رو سازماندهی میکردن
امروز خیلی روز خاص و زیبایی بود از طبیعت گرفته تا هوای آفتابی و زیبای که داشت و پرنده هایی که لذت میبردن
یه چیزی هم یادم اومد
امروز گنجشکا داشتن جفت گیری میکردن ،وقتی با خواهرزاده ام برمیگشتیم دیدیم که از درخت پایین اومدن و خواهر زاده ام گفت دعوا میکنن ،اولش منم فکر کردم دعوا میکنن
اما بعد که وایستادیم نگاه کردیم دیدم جفت گیری میکنن و سر یه گنجشک مادره ،دو تا گنجشک نر بحث داشتن
و بدون خجالتی به خواهر زاده ام گفتم دارن جفتشونو انتخاب میکنن تا جفت گیری کنن
من حتی قبلا از این صحبت ها اصلا نمیگفتم به خواهر زاده ام اما از وقتی دوره عشق و مودت و عزت نفس رو گوش دادم ، سعی کردم در چنین مسائلی دیگه خجالت نکشم
چون این طبیعت جهان هستی هست و نباید هیچ خجالتی بابتش داشته باشم
خدایا شکرت بابت امروز بی نهایت زیبات
سپاسگزارم
برای تک تکتون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و نعمت از خدا میخوام
سلام استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته هرجا هستید استاد مثل هر لحظتون حال دلتون خوب باشه
سلام ب تمام عزیزانی هم گروه ی و هم فرکانسی ایشالله هرجا ازاین کره خاکی ک هستید شاد و خوشحال سر حال باشی
استاد می خواستم ی داستانی بگم بابت همین موضوع
من ساکن یزد هستم
ی رفیق دارم مادرشون تو اورژانس یکی از بیمارستان های یزد کار می کرد ،اونایی ک تو اورژانس هستن همه نوع مریضی رو تقریبا می بینن مخصوصا تصادفیا
مادر رفیق ما بداز 30سال کار بازنشسته شدن بداز بازنشتگی ایشون از نظر روحی و روانی ب خاطر دیدن مریضا عصبی شده بودن و ی نوع کپسول میخوردن و خواب می رفتن
ی روز با رفیقم اومد پیشم و گف داستان این دکتر شون گفته اگه بخواد زیاد از این نوع دارو رو مصرف کنه هم معتادش میشه و هم دیگه کم کم دوزش و باید ببره بالا و ماهم حریفش نمیشیم ک نخوره
ی روز اومد پیشم و دوباره بابت مادرشون حرف زد ک اینجوری و اونجوریه
من چند شی قبلش ی جا نشسته بودم و یکی دیگه از دوستام از این حرفا ک همه چی ذهن و باید گولش بزنن و اینا صحبت می کرد
منم اومدم ب رفیقم قضیه رو تعریف کردم
اونم گف میگی چیکار کنیم
من بهش گفتم چن تا از کپسولاش و بیار خالی میکنیم و توش و با آرد نخود چی پر میکنیم
استاد فرداش اومد و چن تا کپسول آورد و توش کردیم پر از آرد نخودچی و رفت
استاد باورتون نمیشه گف شب تو خونه بودم مامانم گف کپسول من و بیار منم بسم الله بسم الله کپسول و بهش دادم گفت وقتی خورد ی20دقیقه شد و خواب رفت انگار ن انگار اون مواد شیمیایی تو قرص و خورده بود یا آرد نخودچی
تا می مدت طولانیم گف من اینکارو کردم و اصلن ن متوجه شده ن هیچی فقط میخورده وبعدشم خواب رفته
استاد اینم ی داستانی بود ک برای من اتفاق افتاده بود
استاد ممنون از سایت فوق العادتون ک خیلی چیزا رو دارید بهمون از ته قلبتون یاد می دید
سلام خدمت استاد عزیزم مریم جان عزیز و دوستان گلم در بهشت عباسمنش
بعد از دوهفته سفر دو روزه که برگشتیم
تو این چند وقت پیگیر فایلهای سایت بودم ولی اصلا فرصت کامنت نوشتن نداشتم حتی میتونم بگم که فایلهای جدید رو هم به زور گوش میدادم
بعد از یه سال رفته بودم خونه پدرم اینا
قبل عید که همش مشغول تمیزکاری و هرجی میخواستم حین کار فایل های مختلف گوش کنم مرتبا با سوالهای اطرافیان مجبور میشدم پوز کنم و جواب بدم و این روند مرتبا ادامه داشت
تا اینکه دیدم داره حسم بد میشه
گفتم ول کن سعیده الان وقته درس پس دادنه در عمل به انچه آموختی سعی کن عمل کنی
این شکلی بود که من فقط تونستم این 4 قسمت توت فرنگی 19 دلاری رو گوش بدم
ودلم لک میزد که بیام یه کامنت براش بنویسم ولی نشد تا امروز
اون چندروزی که خونه پدرم بودم به عینه داشتم نمودهای قانونو میدیدم
اصلا نه قصد سرزنش اونا رو دارم نه قضاوتشون میکنم
بایه عینک بی طرفانه فقط کارهاشونو که میدیدم و نتایجی که میگرفتن رو مینویسم
هی میگفتم ببین سعیده چقدر قانون دقیقه
ببین هرکی هرجاییه جای درستشه
ببین دلسوزی کردن وخواستن این که موقعیت اونارو تغییر بدی کاری عبثه
یه نمونه واضحش که مرتبط با این فایلم هست از این قراره:
مادر من سالهاست که اکثرا مریض احواله ولی تا یه چند سال قبل این زن انقدر ارامش داشت و حال روحیش عالی بود که همه چی به شکل بهتری سپری میشد
چندسال اخیر دیگه از اون ارامش و اطمینان به زعم من کم شده و کار به جایی رسیده بود که فکر میکرد اگه بلند صحبت کنه سر درد میگیره شب خوابش نمیبره و چند روزی حال ندارتر میشه
این قضیه ادامه داشت و هربار که خود مادرم از این وضعیت خسته میشد در واقع دیگه طاقت تحمل کردن نداشت و به قول معروف کاسه صبرش لبریز میشد
به خدا میگفت یا منو خوب کن یا مرگ منو برسون
تا این جمله رو میگفت چون واقعا میخواست یه تحول عظیم براش اتفاق بیفته
به شکلهای مختلف امدادهای خداوند از راه میرسید
وهربار با یه دارو و یه جیزی تا یه مدت خوب میشد میتونم بگم عالی میشد
شاداب سرحال بگو بخند کارهاشو به راحتی انجام میداد مسافرت میرفت ولی دوباره اروم اروم برمیگشت سرخونه اولش
البته یه پله هم پایینتر
تا اینکه چندماه قبل پیش یه دکتر رفتند که داروهاش به شکل معجزه اسایی مامانو اصلا جووون کرد
خودش میگفت انرژی جوونی توش بیدارشده بود
ولی بعد یه ماه دوباره روند بازگشت به عقب و حتی بدتر شدن شروع میشه
دفعه بعدی که دوباره میرن پیش همون دکتر
مادرم با یه تومار شکایت و اعتراض که چرا اینجورم و اونجورم و بدتر شدم
مثلا از دکتر میخواد بدادش برسه و یه کاری براش بکنه
دکتر هم اندفعه میگه خانم شما مغزتون کوجیک شده و این مغز مشکل داره و همینه دیگه
واسه همینم داروها جواب قطعی نمیده
از اون روز به بعد مادرم که انگار منتظر شنیدن همین حرف بود
صدپله بدتر میشه نه تنها خودش نمیتونه بلتد صحبت کنه بلکه اگه بقیه هم بلند حرف بزنن مشکلات بیخوابی و سردرد و…..میاد سراغش تازه اگه به موبایل و تلویزیونم نگاه کنه همینه حتی اگه بخواد یکم پیاده روی کنه یا کار خونه کنه هم اوضاع همینه
من اون چند روز دیدم که مامانم دیگه مایل نیست خوب بشه نه اینکه خودش بگه از حرفاش و رفتاراش اینو فهمیدم
جرا؟
چون سالها قبل یکی از این روحانیون معروف که برنامه داره تو تلویزیون گفته اگه انسان مریض بدونه که روز قیامت چه مقامی در درگاه خداوند داره بواسطه صبری که تو دنیا کرده ، ارزو میکنه کاش تمام عمرش بیمار میبود تا مقامش روز قیامت بیشتر بشه
بعد از اونجایی که مامانم فوق مذهبیه به صورت ناخوداگاه دوست داشت همیشه مریض باشه دیگه
از طرفی وقتی بش گفتم مادر من جرا شما حرفهای دکترو باور کردی ؟
اونا علمشون محدوده و وقتی جواب درستی ندارن بدن هر جیز مزخرفی میگن
گفت نه اتفاقا این دکتر خیلی حالیشه
چون من چند وقت بود که فکر میکردم مغزم مشکل دازه و وقتی دکتر بهم گفت دیگه مطمئن شدم .
وتازه میگفت پشت سر دکتر هم غیبت نکنین اون خیلی حالیشه و واقعیت همینه.
استاد قشنگ دیدم داستان باورا روو ذهنیت ما به موضوعات مختلف رو
وقتی مادرم باتموم وجودش از خدا درخواست تحول و تغییر میکرد خداوند از یه طریقی معجزه وار خوبش میکرد ولی چون ته ذهنش اون باور اشتباومخرب وترمز وجود داشت که اگه روز قیامت مقام عالی میخوای باید بیمار باشی
اون دارو و درمونها زود اثر خودشونو از دست میدادن
واینبار که خودش رسیده بود به این نقطه که مغزم مشکل داره
همون دکتری که یه نسخش مامانو جوون کرده بود بعد دو سه ماه بش میگه تو مغزت کوچیک شده و….
چون مامان من منتظر شنیدن این خبر بود
اینو شنید و به روح وجان و پوست واستخوانش جسبید
مسخرس ولی واقعا کیف کرد از این حرف دکتر
انگار خیالش راحت شد که پس تا حالا داشتم زور بیخود میزدم واسه همینم دوباره بدتر میشدم
ودیگه همینه من بیمارم و شماهایین که باید با این وضعیت من کنار بیاین
چون اینو باور کرد اونم با تموم وجودش
چون پدرم یه آدم حمایتگر وفداکاریه
دیگه با این قضیه مشکل نداره
مثلا یه روز بامن خیلی صخبت کرد فرداش گفت دیشب نخوابیدم چون زیاد حرف زدم
یه بار خواستم یه عکس از تولد شیرین از تو گوشی بش نشون بدم
فرداش گفت چون اون عکسو دیدم دیشب نخوابیدم وسرم دازه از درد میترکه و……
یعنی چون اینا رو باور کرده مدام هم تجربشون میکنه
خواهرم بم زنگ زد وقتی اونجا بودم گقت مامان خیلی تو رو قبول داره باش حرف بزن بلکه تغییر کنه افکارش
تو دلم گفتم خواهرمن
اولا که من مدتهاست پذیرقتم من از تغییر بقیه ناتوانم دوما با این باوری که مامان تو خودش ساخته من که هیچی استغفرالله خدام نمیتونه تغییرش بده
استاد این حرفو نمیشه به بقیه گفت چون نمیتونن درک کنن ولی چون من قانونو یاد گرفتم قشنگ میدیدم که مادرم چقدر از این وضعیت راضیه
در ظاهر شاید جیز ویگه ای بخواد ولی درونن خوسحاله که اونچه فکر میکرده درست از آب در اومده
حتی یه روز بم گفت برام دعا کن اگه خدابرام میخواد تو همین وضع بمونم زمین گیر نشم وعاقبت بخیر شم باباتو خواهرتم خدابشون صبر و حوصله بده که منو تحمل کنن
گفتم مامان جان خداهیچ وقت نمیخواد شما اینجوری بمونی
میگفت نه یه وقت خواست خداباشه
گفتم بگو خدایا من میخوام از این وضعیت دربیام خودت به راحتی هرجور که میدونی اسبابشو فراهم کن
ولی خب دیدم که دیگه هیچ تلاشی برا بهبود نداره
استاد نمیدونید چقدر استفاده نادرست از قانونو اون چند روز تو همشون دیدم و دیدم که افکار وباورهای ما چه ها میکنه و چقدر خوبه که بتونیم ازقانون به نفع خودمون استفاده کنیم وخداروشکر میکردم که نعمت هدایت روزیه من شده .
با این حال به من خیلی خوش گذشت چون پذیرفتم هرکسی حق داره هرجور میخواد زندگی کنه و این تنوع لازمه ی جهانه به همین دلیل رها بودم و سعی در کنترل ذهن و موندن تومسیر درست داشتم
قبل سفر از خدا خواستم خودش برام یه سفر لذتبخش و عالی رو رقم بزنه وبا اینکه میدونستم شرایط جاهایی که قراره برم رو
ولی گفتم خدایا نمیدونم چه جوری ولی خودت همه چیرو برام عالی چیدمان کن
وبخاطر ارامشی که خداوند بهم داده بود خونه بابا اینا که مدت زیادی اونجابودم برام شده بود یه ورکشاپ و با ارامش رفتارها و نتایج رو بهم ربط میدادم تموم صحبتهای شما میومد جلو چشمم ودر واقع به شکل ملموس وعینی انچه که درک کرده بودمو مرور کردم و برام این ارتباطات لذت بخشم بود و میتونم بگم
یکی از بهترین سفرهام بود
چون رهابودم سعی در تغییر کسی نداشتم به همون شکل دوستشون داشتم بدون اینکه بخوام تقلا کنم زور بزنم حرص بخورم که کارشون اشتباهه
برا همین خداروشکر همه چی خیلی خوب بود
منکه سالها اصفهان زندگی کرده بودم ولی اکواریومش رو نرفته بودم
ازخداخواستم و جور شد باشیرین رفتیم دیدیم خیلی زیبا بود خیلی لذت بردیم یاد فایلهای سفرنامه میفتادم
اصفهانی که تا دوروز قبلش هواش بشدت آلوده بود به محض رفتن ما بارونی تمیز مثل شمال شده بود همه میگفتن از قدم شماها هواخوب شده وباعث لذت بیشترمون شده بود.
تو تهران باغ وحش رفتیم اونجاهم خلوت و به راحتی بلیط گرفتیم و بازدید کردیم با اینکه میگفتن صف بلیطش کیلومتریه و بچه ها اصلا نمیتونن خوب همه چیو ببینن ما هر قسمت رو بارها رفتیم دیدیم عالی بود عالی خلوت هوا معتدل
منکه تهران بدنیااومدم و28سال اونجا زندگی کردم با اینکه بالا شهربودیم ولی حتی اسم الف ب پ مقدس اردبیلی به گوشمم نخورده بود تا استاد تو یه فایلی گفتن برا باورسازی اونجاها میرفتن
تو این سفر ما مهمون یه خانواده ثروتمند تو زعفرانیه شدیم واز الف مقدس اردبیلی گذشتیم کلی خونه های لاکچری و ماشینهای فوق العاده دیدیم وتو یه برج زیبا رفتیم وخونه ای که رفتیم مثل کاخ شاه پر از وسایل شیک واکسسوری های بینظیر بود تو پارکینگشونم پراز ماشینهای خارجی و زیبا بود
تو اون چندساعت همش داشتم باور فراوانی میساختم و فقط تحسین میکردم اینهمه زیبایی و ثروت داشتنو
خیابانها وجاده هاهم به شکل جادویی خلوت بود هم رفتنه هم برگشت هرکجابودیم یا حرفای ناجالبو نبودم که بشنوم یا وقتیم بودم به شکلی جالب ذهنم قفل میشد و هیچی دریافت نمیکردم
خواهرم شاکی میشد که چرا همش آقایون حرفای سیاسی میزنن ولی من واقعا حرفاشونو نمیشنیدم
میدونم که همش برا درخواستهای صبحم تو ستاره قطبی بود و مدت طولانیه که رو خودم کار میکنم و حالم خوبه
خداوند برگوشهام قفل زده بود از نوع خوبش
خلاصه که به لطف خداوند واستفاده اگاهانه ازقانون با اینکه تو این دوهفته به چز این 4 قسمت فایل جدید فقط تونستم اون اوایل دو تافایل دیگه گوش کنم یعنی فقط 6 فایل ولی همه چی عالی گذشت
چون سریع خداوند هدایتم کرد در مسبربودن فقط فایل گوش دادن نیستا
لذت ببر للذت به نکات مثبت توجه کن رها باش قانونو زندگی کن منم کمکت میکنم
از شما سپاسگزارم بابت کامنت خوبی که نوشتی چقدر لذت بردم از این درک وآگاهی خوبت وخیلی ساده وروان انرژی خوبت رو من از نوشتن شما میتوانم حس کنم ولذت ببرم
آنقدر خوب بودی دختر که کامنت خوبی برای رد پا برای خودت به جا گذاشتی امیدوارم همیشه بدرخشید و بهترین نتایج را در زندگی خود داشته باشید
در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله
سلام به استاد عزیزم امیدوارم که حالتون عالی و خوب باشه و سرزنده و سلامت باشید
استاددیدم بچه ها چندین تا از تجربیاتشون گفتن گفتم بذارم منم بگم از این تجربیات
یادمه یک شب برای خودم 4 تا تخم مرغ نیم رو درست کرده بودم و حسابی گرسنه بودم و وقتی درست کردم اوردم سر سفره پدرم گفت که تو چطوری میتونی 4 تا تخم مرغ رو بخوری
و من یک نگاه به ظرف کردم وچون پدرمو قبول داشتم توی غذا گفتم راست میگه ها چطوری میتونم چهارتاشو بخورم بعد تا دومی رو تموم نکرده بودم سیر شدم و پدرم بقیشو خورد
یادمه توی مسافرتی که الان هستم یک جا توی صف دستشویی وایستاده بودم بعد دو قسمت داشت برای دستشویی ها یک قسمت رو گفته بودن که خرابه و اونجا نرین دستشویی و یک طرف دیگه درست بود
از اونجایی که یکم صف شلوغ بود من رفتم اون سمت ببینم خرابه یا ن و در کمال باوری دیدم که دست شویی ها درسته ولی چون روش نوشته بودن خراب کسی نرفته بود اونجا
یا مثلا داخل مغازه ما که نون فروشی هست یک بار من امتحان کردم نون ها تازه تازه بود خب ولی من به مشتری گفتم که مال دیروز دونفرشون که اصلا به نون دست نزدن که ببین تازه هست یا ن بقیشونم که دست میزدن احساس میکردن که بیات شده در حالی که تازه تازه بود
و دارم میبینم که چقدر این قانون داره درست کار میکنه که چیو باور میکنی همونو تجربه میکنی
خدایی که هرچه دارم ازاوست وهرروز باتغییر باورهای قدیمی ام ودرک بهتر ازقوانین بیشتر میبخشد.
خدایا من نمیدانم ولی تومیدانی به من بگو تا بنویسم.
سلام ودرود خدمت استاد عباسمنش عزیزوخانم شایسته ی عزیز وهمه ی دوستان عزیزی که باکامنت های قشنگشان باعث درک بهتر من از قوانین میشوند.
الان که دارم این کامنت رامینویسم،
روز سیزده بدر است وهمه ی خانواده ام رفته اند که سبزه گره بزنند ولی من درخانه مانده ام ودارم روی افکارم که قبلا به یک سری باورهای غلط گره خورده بودند کارمیکنم.
یک باوری که الان وجود داره همین سبزه گره زدن است که برای گرفتن حاجات وخواسته ها معمولا هرسبزه رایک گره میزنند که تا سال بعدی خداوند اجابت کند این یک باور است وهرکسی میتواند قبول کند یا قبول نکند چون من خودم خالق زندگی خودم هستم میتوانم قبول کنم یا قبول نکنم پس دراختیار وانتخاب خودم است.
استاد دریکی از فایل ها گفتند که باوری که به شما قدرت بدهد یک باور قدرتمند کننده است وباوری که ازشما قدرت را بگیرد باورمحدود کننده است.
الان من درسکوت وآرامش دارم این کامنت رامینویسم وحالم خوب است.خدایاشکرت که هرروز ازهرنظر بهتروبهتر میشوم.
خداتنها منبع نیروی جهان است .
خداتنها منبع خوشبختی جهان است.
خدایا تنها تورامیپرستم وتنها ازتو کمک وحمایت میخواهم مرا به راه نور ونزدیکی با خودت هدایت کن.
خدایا هرچقدر من به تونزدیکتر شوم به نعمت ها وراه های آسانتر وزیبایی های بیشتری دست پیدا میکنم وآن وقت میتوانم مثل استاد نمونه ی یک انسان توحیدی باشم.
استاد عباسمنش عزیز وخانم شایسته ی عزیز ازشما سپاسگذارم که بااین فایل های توحیدی باعث درک بهتر من ازقوانین میشوید.
محتوای اصلی این چهارتا فایل درمورد قدرت باور ذهنی ست من چندتا مثال از خودم بزنم بارها گفتم اما بازم در این قسمت هم میگم من خودم سالها پیش یکی از اولین نقاط عطف ها و باور کردن قدرت ذهنمو ناخودآگاه و در زندگی واقعیم استفاده و نتیجه گرفتم زمانی که آسیب جسمانی دیدم و کمرم و پشت پاهام خیلی درد شدید داشت و عکس ام آر آی گرفتم چندتا دکتر ارتوپد دیدن گفتن بین مهره 3 و4 ستون فقراتت فاصله افتاده و برا همیشه نباید بار سنگین و ورزش سنگین کنی حتی یک کیلو بار نباید بلند کنی اما از اونجایی که هیچ زمان بیماری توی کتم نمیره من خیلی بهم ریخته بودم اما بعداز چند روز ناخودآگاه ولی با عشق موز میخوردم و بعد آب میخوردم و باد سشوار میگرفتم رو کمرم تصور میکردم دارم بدنمو مثل اسکلت ساختمان مستحکم و تقویت میکنم و همین کار باعث شد که من بعداز کمتر از یکماه کاملا خوب بشم و وقتی عکس رادیولوژی رو بردم پیش بهترین دکتر ارتوپد شهرمون گفت تو خوبی رعایت کن اما مشکل خاصی نداری و الان شکرخدا من بیش از 10ساله کاملا خوبم و شغلم رزمی و ورزشه و اکثر مواقع هم کار و تمرین سنگین هم میکنم هم ضرباتی هم عضله سازی و…
یکی از دوستانم یکسال پیش به یه مشکل برخورده بود که 20 سال نتونسته بود حلش کنه و چندبار هم دست به خودکشی زد گفت تنها راه برام فقط خودکشی ست و از اونجایی هم که من بهش گفتم به دعا اعتقاد داری گفت نه ولی من میدونستم باور اکثر آدمها به دعا عمیق تر از این حرفاست و خودم واقعا اصلا اعتقاد باور و علاقه به دعا و اینجور چیزها ندارم و به اون دوستم گفتم میخوای کمکت کنم گفت آره ممنونت میشم گفتم باشه ولی روز بعد بهش گفتم دعا از مولا گرفتم گفته اینکارو کن اون کارو کن اینقدر پول گرفته و خلاصه کلی آب و تاب و هی باور دادن بهش و خلاصه چندهفته طول کشید و اون مشکلش کامل درست شد و خودش میگفت وااااای من اصلا هیچوقت باورم نمیشد که این مشکلم اینقدر راحت درست بشه تو اگه نبودی معلوم نبود چه اتفاقی برام بیفته و هیچکس اینجور نمیتونست کمکم کنه واقعا این چیزها چقدر باور منو قدرتمندتر کرده به سمت سازندگی
واقعا وقتی دارم به این قدرتهای بی انتها و شیرین ذهن نگاه میکنم میگم منی که اینهمه در واقعیتهای زندگی خودم و دیگران تجربه کردم پس با یادآوری و الگو گرفتن ازشون برا نتایج ثروت سازی و موفقیتهای خودم استفاده کنم
صحبت الهام شدن شد ،استاد احسنت به شما اون زمانی که بهت الهام درونی شده برای کسب ثروت بی حساب ،،6سال پیش هم یه الهام درونی به من شد واقعا واضح ترین و بلندترین الهام درونی از طرف خداوند به من بود یه عصر که رو محوطه خونه بودم داشتم گل و گیاه رو آب میدادم بهم گفت «تو نگران نباش ما به وقتش بهترین همسر در جهان وارد زندگیت میکنیم» و مثل شما که چقدر زیبا گفتی من میلیاردها بار اون الهام درونی رو با خودم تکرار کردم،منم بعداز این همه سال همیشه با خودم تکرار میکنم و میگم خداوند به موقع اونکارو میکنه و من که نمیدونم چه روزی چجوری و کجا اما حتما این اتفاق میفته چونکه خداوند همیشه به وعده ها و حرفاش عمل میکنه و غیراز اینم نیست
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 27 فروردین رو باعشق مینویسم
دومین روز نقاشی دیواری من ، که پر از عشق بود و یادگیری
امروز صبح که بیدار شدم و تمرین ستاره قطبیم که شکر گزاری بود رو انجام دادم ،حاضر شدم و خداروشکر چند روزه حدود یک هفته شده که پایبند بودم در ورزش کردن
وقتی مومنتوم برای ورزش شکل بگیره خیلی خیلی عالی میشه
وقتی حاضر شدم و رفتم، از لحظه ای که از خونه بیرون اومدم به قدری لذت بخش بود و سبزی برگ درختا رو که میدیدم خیلی خیلی حس خوبی داشتم
وقتی رسیدم پارک بانوان ، به قدری کارمندا و مدیر پارک مهربون و رفتار بسیار عالی و با احترام داشت و همه شون خدا گونه بودن ، که خیلی خیلی حس فوق العاده ای داشتم
وقتی کارمو شروع کردم و رنگا و همه وسایلامو بردم سمت دیواری که باید کار میکردم
به قدری حالم خوب بود و کار میکردم که اصلا متوجه زمان نمیشدم وظهر که شد دیدم یکی از کارمندا اومد گفت ناهار خوردی
گفتم آوردم و گفت نگه دار بعدا میخوری ، ما برات غذا سفارش میدیم بیاد
مدیر پارک بانوان هم بسیار بسیار خانم مودب و با احترام و خداگونه بود ،که وقتی رفتارهاشو میدیدم یاد خدا میفتادم
خیلی آرام بود و مهربان و وقتی اومد سر بزنه یهویی گفت یه هدیه ای در نظر گرفتیم برای شما
تو دلم گفتم چرا ؟ هدیه چرا ؟ من که اومدم کار کنم پول کارمو میگیرم ،هدیه چرا
این گذشت و من دیوار اولو کار کردم و گلای قرمز کشیدم
وقتی نوبت دیوار بعدی شد رنگام تقریبا تموم شد و نقاشای دیگه که اسفند ماه گروهی باهم کار میکردیم ،برام رنگ آوردن و ناهاری که از طرف مدیریت پارک ،که البته همه توجه خداست برای من ، آوردن و من رفتم تو یه آلاچیق نشستم و با لذت ناهارمو خوردم و کارمو شروع کردم
تا غروب اصلا نه خستگی ،نه گرسنگی و تشنگی هیچی متوجه نمیشدم خیلی حالم عالی بود
خدایا شکرت
وقتی کار میکردم ،از صبح تا غروب ،دخترای مدرسه ای و زن و بچه و همه که تو پارک بودن و میومدن رد میشدن ،به طرق مختلف میومدن و سلام میدادن
چند نفرشون توجهمو جلب کردن از این که رفتارشون خیلی جالب بود و با خودم گفتم ببین طیبه ،هستن افرادی که عاشق نقاشی هستن و ارزش نقاشی رو میدونن و براشون جذابیت داره
مثلا داشتم کار میکردم ،یه دختر فکر کنم 5 یا 6 باری تو اون بازه زمانی ،از صبح تا غروب اومد به من سر زد و باهام صحبت کرد و گفت علاقه داره به نقاشی
وقتی نزدیک غروب شد اومد و گفت خاله اگه چیزی میخواین براتون بخرم
چیپس و پفک و چیزای دیگه
تشکر کردم اما بازم گفت ،همه اینا محبت های خداست
که از طریق بی نهایت دستانش داره به من میگه حواسم بهت هست طیبه جانم
بعد دوتا دختر اومدن و گفتن چند سالته ؟
از لحن صحبتش فهمیدم حس کرده هم سنشم
چون خیلی خودمونی و یهویی بدون سلام و حرف خاصی ،سوالشو پرسید
گفتم به نظرت چقدر میخوره
گفت 20 دوستشم گفت 18
وقتی گفتن فقط خندیدم
گفتم 34 سالمه
متعجب شده بودن
خدایا شکرت
از اینکه بدنم سلامته و جوان و جوان تر هستم به نسبت هر روزم و هر روز شاد تر و سلامت تر میشم چون یه کلیدی از استاد عباس منش یاد گرفتم که وقتی من حالم خوبه سلول های بدنم به شدت حالشون عالیه و همه چی خودش خود به خود در بدنم به سمت سلامتی میره
کافیه که من شکرگزار تر و سپاسگزارتر باشم که خدا من رو بیفزاید طبق گفته اش که کسانی که شکر گزار باشن می افزاید
و خدای من ازت سپاسگزارم که هر روز سلول های بدنم سلامت تر و پوست بدنم جوان تر و جوان تر میشن
وقتی کارم تموم شد دیدم مدیر پارک یه کادو آورد و گذاشت کنار وسایلام گفت هدیه ما به شما
همون لحظه که تشکر کردم، حدس زدم یا شال باشه یا روسری
خدایا شکرت
تو از دی ماه تا به الان ، مدام داری به طرق مختلف بهم هدیه میدی شکرت ربّ دل انگیز و ماچ ماچی من
حالا عشقی که عطا میکنی یا حس خوب هست یا هدیه مادی از بی نهایت دستانت یا توجه و احترام و سپاسگزاری و زیبایی و خیلی هدایای دیگه
خدایا شکرت
وقتی وسایلامو جمع کردم و راه افتادم ، تو راه فقط سپاسگزاری میکردم و لذت میبردم و به طبیعت نگاه میکردم. با خدا صحبت میکردم
وقتی رسیدم خونه دیدم هدیه ای که بهم دادن یه شال صورتی و سفیده و خوش رنگ بود و زیبا ، مادرم گفت چه جالبه این روزا برای تو و داداشت هی هدیه میدن
برای داداشمم شاگرداش از خارج براش یه سری خودکار برای خط تحریری و کادوهای دیگه خریده بودن
اینا یعنی خدا به صورت ویژه حواسش بهمون هست
خدای من سپاسگزارم
وقتی موهامو که بافته بودم و موقع رنگ موهام رنگی شده بود خواستم موهامو با قیچی کوتاه کنم که متوجه شدم خیلی کوتاه شد و وقتی رفتم حموم چون از استاد عباس منش یاد گرفتم که میگفتن توی استخر یا زیر دوش تجسم کنید خواسته هاتونو ، منم همیشه تجسم میکردم و لحظه پایانی رسیدن به خواسته هامو میدیدم
اما اینبار فرق داشت با همه تجسم هایی که داشتم
آخه از فایل جلسه 8 دوره هم جهت با خداوند یاد گرفته بودم که دیگه خواسته هامو نگم و ننویسم و تجسم نکنم
خدا خودش از باطنم آگاهه و همون لحظه که آرزویی شکل میگیره خودش میدونه و نیاز نیست بهش بگم و یا هر بار هی بنویسم و یا تجسمش کنم
یاد گرفتم که باید هر لحظه سپاسگزار باشم
از فایلای قبلی استاد در دوره هایی که خریدم یاد گرفته بودم که وقتی زیر آب و یا دوش هستم ،تجسم کنم خواسته هامو
اما اینبار طبق گفته های استاد عباس منش. من تصمیم گرفتم دیگه خواسته هامو تجسم هم نکنم ،
به جاش اومدم تجسم کردم ، که در دریای نور خدا آزاد و رها هم قایق و هم پارو و هرآنچه که دارم رو رها کردم و در دریای نورش ، به راحتی به سمت منبع نورش میرم و حالم خیلی فوق العاده بود
من زیر دوش تک تک اون لحظه ای رو که در دریایی از نور شناور بودم و به سمت منبع نور در حرکت بودم رو میدیدم ،به قدری حالم عالی بود که یهویی گریم گرفت و عمیقا خندیدم
خیلی حس خوبی داشتم
حسی آزاد و رها
یه چند دقیقه بعدش به زبونم جاری شد
خود به خود این آهنگ رو خوندم
خوشبختی یعنی فوق العاده دوستت دارم
خوشبختی یعنی زندگیمو به تو بسپارم
خوشبختی یعنی یه لبخند طولانی
اسم این احساسو عشق میذارم
شکر
خدایا شکر
وای خدای من دقیقا مرتبط بود با این تجسم من
خدا این آهنگو به زبونم جاری کرد که بهم بگه حواسم بهت هست ، و نشونه میدم که مسیرت درسته
وقتی از حموم اومدم سریع آهنگ رو دانلود کردم
آیندم روشن میشه تو بگی میشه حتما میشه
خدا رو شکر خدا رو شکر
حس خوب دنیامی تو امید فردا هامی
خدا رو شکر خدا رو شکر
خوشبختی یعنی فوق العاده دوست دارم
خوشبختی یعنی زندگیمو به تو بسپارم
خوشبختی یعنی یه لبخند طولانی
اسم این احساسو عشق میزارم
شکر بخاطر هرچی که دادی و ندادی
شکر صاحب مهر و ماه و ابرو بادی
شکر داره میره دلم غیر ارادی سمت تو
شکر بخاطر هرچی که دادی و ندادی
شکر صاحب مهر و ماه و ابرو بادی
شکر داره میره دلم غیر ارادی سمت تو سمت تو
وقتی زیر بارونم آروم آروم میخوانم
خدا رو شکر خدا رو شکر
هرچی خسته تر میشم به تو وابسته تر میشم
خدا رو شکر خدا رو شکر
خوشبختی یعنی فوق العاده دوست دارم
خوشبختی یعنی زندگیمو به تو بسپارم
خوشبختی یعنی یه لبخند طولانی
اسم این احساسو عشق میزارم
شکر بخاطر هرچی که دادی و ندادی
شکر صاحب مهر و ماه و ابرو بادی
شکر داره میره دلم غیر ارادی سمت تو
شکر بخاطر هرچی که دادی و ندادی
شکر صاحب مهر و ماه و ابرو بادی
شکر داره میره دلم غیر ارادی سمت تو سمت تو
خدایا شکر
دوست دارم این آهنگو با صحبت های استاد که در فایل دوره هم جهت با جریان خداوند گفتن و یا در دورهای دیگه ، درموردش بنویسم
اینجا که آهنگ میگه :
آیندم روشن میشه تو بگی میشه حتما میشه
خدا رو شکر خدا رو شکر
دقیقا همونجایی یادم میاد که استاد میگفت غیر ممکن ممکن میشه ونوشته روی دیوار ساختمون روبه روی خونه مون که از مسجد با پروژکتور انداختن و نوشته الا ان یشاء الله رب العالمین
اگر خدا بخواهد غیر ممکن ممکن میشود
در فایل مراقبه گفتن که ممکن میشه ، راهی جز ممکن بودن نداره
وای خدای من
انگار از وقتی درمورد فایل جلسه که سپاسگزاری هست رو گوش دادم هم فرکانس شدم با سپاسگزاری که این آهنگ رو بهم عطا کرد تا درمدار شنیدنش قرار بگیرم
این آهنگ رو یادمه چند بار فقط از تلویزیون شنیده بودم ودانلود کرده بودم قبل از آگاهیم و بعد حذفش کرده بودم
این بار متفاوت تر داشتم میشنیدم تک تک جملات این آهنگ رو
و برای من تک تک جملاتش مفهومی خاص داشت و پیامی پر از عشق از طرف خدا
امروز من پر بود از لحظاتی که داشتم تمرین میکردم تا یاد بگیرم بیشتر سپاسگزار باشم
خدایا شکرت که این روز بهشتی رو به من عطا کردی و انسان هایی سر راهم قرار دادی که بسیار خداگونه و بسیار مهربان و با احترام و با عشق ،هستن و من با دیدنشون یاد خدای خوبم میفتم
خدای من رب دل انگیز و ماچ ماچی من سپاسگزارم
به نام خداوند بخشنده مهربان
خدای رحمانم ,شکرت که کنارم هستی وهدایتم میکنی .
خدای رحیمم ،شکرت بابت ذهن که به ما دادی تا زندگیمان را خلق کنیم .
خدای بزرگم ،شکرت بابت اینکه انسان خلقم کردی.
خدای مهربانم ،شکرت برای هر روزی که درس هایی که باید بیاموزم را ،می آموزی .
خدای قدرتمند ،شکرت برای همه هدایت هایت
خدای مدیرم ،چه زیبا جهان واین سایت را مدیریت می کنی ،هر آنچه که باید گفته شود ،از زبان استاد به گوش ما می رسانی یا از هر طریقی .
تو هدایت کن وبگو تا بنویسم با قلب باز
سلام و درود بر استاد جانم .
استاد احساس میکنم خدا این سایت را داره مدیریت می کنه وشما هم معلم این درس ومکتب عشقش شدید .
جلسه اول از درس هایی از توت فرنگی 19دلاری که روی سایت گذاشته شد،یه کامنت نوشتم وبعدش که کامنت ها منتشر شد ،به همون خدا ،خودش گفت برو در مورد باورهایی که از خدا از گذشته بهت داده شده والان تغییر کرده بنویس .
وبعدش از همون کامنت دوم که گذاشتم ،شما همون را خوندید ودرموردش صحبت کردید.
خدا را شاکرم که باعث شد در مورد باورهانسبت به خدا صحبت کنید.
استاد من زندگیم با تغییر باورم نسبت به خدا تغییر کرد.
شما دستی شدید برایم ،که میشه با نگاه بهتر ،به خدا نزدیک شد واون را خیلی فراتر از آنچه تصور میکنم ،ببینم .
یه زمانی وابسته به همسر بودم که اگر اون ناراحت میشد ،من کلا خودم را می باختم واحساس بی ارزشی واحساس ناامیدی داشتم ،ولی الان رابطه ام با خدا برام مهم ترین رابطه است .
چون خدا همه چیز میشود همه کس را .
اگر رابطه ام با خدا خوب باشه ،دیگه اون همه رابطه های من را چه با فرزند چه با همسر ویا..درست میکنه .
حالا هر کسی بخواد به من کلک بزنه یا ضربه بزنه یا تهمت بزنه ،همش به نفع من میشه .
هرچقدر از شرک دور شدم ،به خدا رسیدم وهمهدکارها آسان شد برام .
دلیل موفق نشدن هام ،شرک هام
دلیل موفق شدن در هر کاری که خواستم ،توحید بود .
یه زمانی ،فکر می کردم،خدا در گریه وغمه،وبا زور یا التماس ،ازش بخوای میده .
ولی وقتی خدا من را هدایت کرد به سمت شما ،فهمیدم باورم کلا اشتباه بود وذهنم پر شده بود از آنچه از خانواده و مدرسه و رسانه شنیده و دیده بودم .
وقتی باهاش حرف میزنم بیشترین چیزی که می شنوم،که من تنهات نذاشتم ،من هستم، همه چی درست میشه ،نگران نباش ،لاخوف علیهم ولا هم یحزنون .
اگر به ثروتی که می خوام نرسیدم من رفتم تو تاریکی
اگر به بیزینسی که می خوام نرسیدم ،من باورش نکردم وترسیدم .
جهان خدا خیره ،من چرا از نیروی خیر خدا استفاده نکنم ،اینقدر ترس که ذهنم به من میده ،زیر بناش شرکه .
آره،هرجور خدا را باور کردم،برای من همون شد .
قدرت خلق زندگیم را به خودم داد ،در حالی که فرشته ها از این توانایی بی بهره اند.
خدایا مرا ببخش برای ترس هام ،برای کوچیکی کردنت در ذهنم،برای مومنتوم های منفی که قدرت دادم بهش واجازه نداد رشد کنم ،برای قدرت دادن به انسانها ،برای هر آنچه که مرا از تو دور می کند .
تا یه شرایط کوچولو میاد که دوست ندارم ،فوری ذهنم میاد قدرت میگیره ومیترسونه مرا.
به جاش ،بگم خدای بزرگی دارم وباورهام را نسبت به خدا قوی وبزرگ کنم و میلیاردها بار مثل استاد تکرار کنم تا امیدم وایمانم بیشتر بشه .
جاهایی که اون کمکم کرده را هزاران بار بگم ،مگه من را به آسانی هدایت نکرد به تهران ؟
مگه من را از بیماری نجات نداد؟
مگه من رازمانی که در شکم مادرم بودم ،در جای امن قرار ندادومراقبم نبود؟
لا اله الا الله ،نیست خدایی جز خدای یگانه .
تنها و تنها تورا می پرستم ،وتنها وتنها از تو یاری می جویم ،هر لحظه .
سپاس از شما استاد عزیزم که با این فایل یادآوری شد برام که باید سعی کنم باورهام را نسبت به خدا بزرگ کنم یا هرباوری که به من کمک می کنه .
سلام به استاد عزیز دوست داشتنی ام
استاد ممنونم از این فایل های رایگان که آگاهی های نابی را به ما میدهی
ممنونم از دوستان عزیزم با کامنت های زیبا وعالی که میزارن
استاد پیش فرض ها باعث شده که زندگی چه در جهت مثبت وجه در جهت منفی شکل بگیره من خیلی پیش فرض های قوی داشتم وبه زمانی عاشق نوشتن رمان وداستان بودم اونقدر توی رمان ها غرق میشدم که ساعت ها یا رمان میخواندم یا مینوشتم البته 15 سال پیش عشق نوشتن داشتم و همیشه داستان های عاشقانه وغم انگیز می نوشتم
شخصیت داستان را اونقدر واقعی تجسم میکردم که خودم در حین نوشتن برایش گریه میکردم اونقدر توی داستان زندگی میکردم که شخصیت خودم شکل گرفت وزندگی خودم مانند رمان ها میشد همش غم بود وقته
و همیشه مظلوم واقع میشدم وبقیه بهم ظلم میکردن
ومن با خودم میگفتم اگر تحمل کنم این دنیا که هیچ خوشبختی نچشیدم اما اون دنیا جام بهشته.
چون تو مجالس روضه خوانی ها هم شنیده بودم که اگر اخلاق بد شوهرت را تحمل کنی در های بهشت بر رویت باز میشه وصبوری کن وزندگی کن
من چندین سال با این روال زندگی کردم وهر روز شوهرم بیشتر به من سخت میگرفت ومن را بیشتر اذیت میکرد ومن خودم را مظلوم میدانستم وصبر میکردم وهروز از خدا میخواستم به من صبر بده حتی حمام میرفتم غسل صبر میکردم یا اینکه یه راهی جلوی پام بیاره ومن را نجات بده یا مرگم را زودتر بده
سال ها اشک میریختم وخدارا باقهر صدا میکردم ومیگفتم اگه هستی چرا باید اینقدر به من ظلم بشه چرا نگاهم نمیکنی
ومن خبر نداشتم که خودم زندگی خودم را ساخته بودم بعضی اوقات میگفتم تو این همه آدم باید اخلاق شوهر من اینطور باشه در صورتی که اگه تو جمع فامیلی بودیم شوهر م آدم شوخ طبع وخنده رو بود وبا حرفاش همه را میخندون
اطرافیان بهم میگفتم خوش به حالت با این شوهر خوبی که داری چقدر خوبه
من درونم گریه میکردم کسی حرفای من را باور نمیکرد که شوهرم تو خونه عبوس وعصبانی وبداخلاقه
تا اینکه چند سالی میشه به لطف مرحمت خداوند ودستان او .که خواهرم دستی از دستان خدا بود هدایت شدم به قانون جذب خداشناسی وحال ا من هروز بهتر شد ومن خودم وخدای درونم را شناختم وزندگی ام را در دست گرفتم وخدارو شکر هروز حالم بهتر میشه
شوهرم تغییر نکرده او همون فرد منفی نگر وبد اخلاق هست هر روز که من حالم خوبه وسعی میکنم خوب باشم او هم با من وبچه هام خوبه
وهر روز که من ذهنم بیمار گونه باشه وحالم خراب از درو دیوار برام، اتفاق های بد میفته
خدارو شکر من هم در دوره همجهت با جریان خداوند که خواهرم تهیه کرده با دوستان عزیزم هم مدار هستم دارم پیش میرم تو ممنونتم مثبت قرار گرفتم حالم خوبه واتفاق های خوب برام پیش میاد
وهم اینکه اگاهانه وسریع اگه فکر منفی سراغم بیا به یه ساعت هم نمیشه که تغییر جهت میدم وبا گفتن جمله تاکیدی حالم را خوب میکنم و همیشه الخیر وما فی وقع یه از جملات قشنگیه که تا یادم میاد تکرار میکنم
خداروشکر که در این مدار قرار گرفتم
خداروشکر به خاطر شما استاد عزیزم و دوستان خوبم
خداروشکر به خاطر این دوره زیبا وعالی
استاد یه مثال دیگه که در مورد خودم دارم قبل اینکه تو قانون جذب باشم من سرماخوردگی های وحشتناکی میگرفتم که صدام میافتاد وتب ولرز های شدید وسرفه های پی در پی داشتم اما خدارو شکر نزدیک به 7ساله که با این باور که سر ما خوردگی من یه روزه خوب میشه من تا 1403 حتی زمان کرونا سر ما خوردگی ام در حد یه روز بود
اما پارسال من در کارگاه خیاطی ام یه خیاط دارم که یه بیماری خود ایمنی داره و همیشه سرماخورده وبیحال بود وهروز از بیحالی اش حرف میزد ومن ناخودآگاه گوش میدادم و حتی از جذب کردن برایش مبگفتم که فکرش را از این بیماری برداره تا حدی شد که من هم بدنم عکسالعمل نشون داد ناخواسته با او همدردی میکردم ودر مدار سرما خوردگی قرار گرفتم وطی یه سال چهار بار سرماخوردگی شدید گرفتم که 10 روز طول میکشید تا خوب میشدم وقتی به خودم اومدم فهمیدم اون باور که سرماخوردگی من یه روزه خوب میشه ازبین رفته بود ومن اذیت شدم والان دوباره دارم این باور سلامتی را باز قوی تر میسازم
ممنونم از دوستان عزیز واستاد عالی ام
به نام خدای مهربان که هرلحظه مراهدایت وحمایت میکند..
سلام به استادعزیزم ومریم نازنینم .
درمورداین که ذهن مون واقعا گول میخوره وتشخیص نمیده من دومثال شنیدم که ،برای آزمایش دوگروه روبهشون میگن که بااستفاده از وزنه روی بازویاساعدشون تمرینی انجام بدن وعضله هاشون رشدکنه .
وبه گروه دوم گفته بودن که فقط اون کارو تجسم کنن.
بعدازمدتی دیدن که هردوگروه عضله شون رشد کرده .
ویه مثال دیگه شنیدم که توی کمپ که معتادهااونجابودن وترک میکردن ،یک نفرکه خیلی دردداشته وخواب نداشته ،شخصی بهش کمک میکنه وبهش شربتی ومیده که هم آرومش کنه وهم خوابش ببره واین طورهم بوده بااون شربت .
بعدازمدتی که شخص کمک کننده داشته ازاونجامیرفته ،اون شخص ازش درخواست میکنه که خواهش میکنم ازاون شربت برای من بزارمن بدون اون طاقت ندارم و اون مردهم قسم میخوره که خداشاهده هرشب آب به جای شربت بهت میدادم وتوفقط باورکرده بودی که آرومت میکنه پس آرومی .
من ازفایل آب شماکه بسیارعالی وآموزنده بود وازکلیپ شعورآب ،یه تمرینی وبرای خودم ساختم که هربارکه آب میخورم به عنوان داروبهش فکرمیکنم ویه کلمه ای که ازش انتظاردارم اون تاثیرو روی بدنم بزاره میگم ،،،
مثلا( حجم دهنده ی عضله ی بازو )یافلان که بارهاوبارها انجامش دادم ومیدم ومیدونم که 70 درصدبدنم ازآب تشکیل شده و این آب همون تاثیرو روی بدن من خواهدگذاشت ..
وازش نتیجه هم دیدم ،،
ویه مدت هم توی یه ظرفی آب باران (نیسان )که زیباترین مولکول هارو داره توی شیشه لی گذاشته بودم وروی برگه ای نوشته بودم که حجم دهنده ی بازو
وروش چسبونده بودم وهرروز سه بارازش میخوردم وبه ذهنم قبولانده بکدم که این یه داروی قویه وتاثیرحتمی داره وازش نتیجه هم دیدم ..
به شرط باورماهمه چی امکان پذیره …
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 13 فروردین رو با عشق مینویسم
پارادایس
تغییر مدار
رها بودن
تغییر شخصیت
آگاهانه عمل کردن
ادامه دادن و استمرار داشتن
اگر سعی کنم مومنتوم مثبت رو ادامه بدم و حفظش کنم هدایت میشم به پارادایسی که خدا به من عطا میکنه
امروز اولین 13 به در ،روز طبیعت عمرم بود ، که من با خودم در صلح بودم و به قدری پر بودم از عشق عظیم ربّ ماچ ماچی ، که فقط لذت بردم از تک تک لحظات زندگیم و من بودم و خدا
خدایاشکرت
امروز صبح که بیدار شدم و تمرین ستاره قطبیم رو آغاز کردم و با احساسی ناب تر از روز قبل با عشق تجسم کردم ،مادرم گفت برم نون بخرم و میخواست بره دربند که گل سراشو بفروشه ، اما بعد منصرف شد و نرفت
منم با خودم گفتم ببینم اگر شد منم کمی تمرین طراحی انجام بدم و بعد با مادرم برم دربند اما همه چیز تغییر کرد و خدا منو هدایت کرد به پارادایس
من حاضر شدم و روز بهشتیم رو آغاز کردم
اولین توجهم به درختانی بود که امروز متوجه شدم دیگه رنگاشون تغییر کرده و به قدری این تغییر رو به وضوح حس میکردم که با خودم گفتم چقدر زود تغییر رنگ دادین ؟!
و جواب این بود
جهان به سرعت در حال تغییره و طیبه باید تو هم هماهنگ باشی با این تغییرات
و این تغییر رو از طبیعت میتونی یاد بگیری
یادته از روز تولدت 27 اسفند ماه شاهد تغییرات اولیه درختان بهاری شدی که تازه شروع به جوانه زدن کرده بودن ؟؟
و سعی کردی هر روزی که میرفتی بیرون ، تک تک لحظاتش رو خوب ببینی و لذت ببری
و هر روز شاهد تغییراتی بودی که از نظر رنگ ،مثلا رنگ درختا شفاف تر و زیبا تر میشد و هیچ روزی از سال چنین رنگ هایی رو نمیشه دید و به دقت نگاه کردی
حتی توجه میکردم به اندازه برگ ها که چقدر به سرعت از هیچ تبدیل شدن به برگ هایی که قد نخود بود و چند روز بعدش همون برگ های قد نخود ، تبدیل به برگ های کمی بزرگتر شده بودن و شکل و فرمشون تغییر کرده بود
حتی بارها با خودم گفتم ببین، خدا چقدر عظیم و بزرگه که چجوری به این همه برگ شکل و زیبایی داده و بزرگ شدن و بارها در پیاده روی هام میگفتم که خدایی که به این دقت داره جهان هستی رو مدیریت میکنه ، صد در صد میتونه که زندگی من رو به بهترین شکل مدیریت کنه
من وقتی نون خریدم و رفتم خونه ،سهم خودمو با گردو و پنیر برداشتم و چای هم بردم تا برم تنهایی با خدا عشق و حال کنم و لذت ببرم
اولش رفتم بلوار محله مون که یه طبیعت بسیار بسیار زیبا داره و درسته دو طرفش خیابونه اما وسطش درختای بهشتی و صندلی های زیبا و جذاب گذاشتن
و قسمت وسطش سراسر چمنه و درخت
من رفتم و روبه روی دیواری که اولین بار ،خدا بهم هدیه داد و در رنگ کردنش سهیم بودم و کار نقاشی دیواری رو شروع کردم ،نشستم و روی چمنا که نشسته بودم صبحانه مو خوردم و به دیوار نگاه میکردم و خدا رو شکر میکردم که من هم سهمی در رنگ کردن این دیوار داشتم ، بعد زنگ زدم به خواهرم که اگه دوست داشتن اونا هم بیان که فقط خواهر زاده ام قرار شد بیاد
یه پسر بسیار بسیار مودب و مهربان که 13 سالشه و خوشحالم از اینکه با خودم به صلح رسیدم و الان دیگه هیچ یک از رفتارهای خواهر زاده ام اذیتم نمیکنه ،بلکه هر روز رفتار هاش خداگونه تر و مودبانه تر و با احترام تر هم میشه
خدایا شکرت
من از خودم کلی عکس گرفتم و به دیواری که نقاشی کشیدم نگاه میکردم و خدا رو شکر میکردم و میگفتم دیوارهای بی نهایت زیادی هستن که مشتاقن تا برم نقاشی بکشم و لذت میبردم و میگفتم سپاسگزارم ربّ من که به من اعتماد کردی
و کار نقاشی بهم دادی
و میدونم که خدا با توجه به باورهای من بود که به من پاسخ داد و باورهام تغییر کرده بود که پاسخ خدا رو دیدم
بعد که خواهر زاده ام اومد بهش گفتم کجا بریم؟ گفت بریم پارک بزرگی که مثل بهشته ،آزادگان؟ گفتم باشه و اول رفتیم براش بستنی و چیپس و پفک و آب خریدم و راه افتادیم
وقتی رفتیم و رسیدیم به قدری پر از ماشین و آدم های شاد بود در پارکی که خیلی شبیه خونه استاد عباس منش هست و دقیقا دریاچه و خونه وسط دریاچه داره ، ما رفتیم و وقتی رسیدیم برای خواهرزاده ام توپ خریدم و رفتیم تا بازی کنیم ،اما همه جای پارک که درخت بود و سایه داشت پر بود و ما کمی دور زدیم و از دیدن دریاچه لذت بردیم و اردکامونم دیدیم و بهشون نون دادیم
انقدر حس و حالم خوبه وقتی میام این پارک بهشتی که حس میکنم خونه خودمه
یه قسمت از پارک رو دیدیم که سایه درختی هست که کسی نبود ،رفتیم و حدود نیم ساعتی نشستیم
من جورابامو درآوردم و پاهامو گذاشتم رو چمنا خیلی حس خوبی داشت ،رو چمنا دراز کشیدم و برخلاف قبل که من میگفتم رو چمن نمیشه دراز کشید و زیاد نشست و این از باور محدودم میومد که از چمن به بدن سردی میاد و ناخوبه
اما خداروشکر میکنم که باورهام تغییر کرده و مثل قبل فکر نمیکنم
و بازهم دارم کار میکنم روی این باور
ما داشتیم شادی بچه ها و خانواده ها رو نگاه میکردیم و ذوق میکردم به این همه شادی که تو پارک پیچیده و مردم لذت میبرن
دختر پسرهایی که دوچرخه کرایه کرده بودن و دوچرخه سواری میکردن و لذت میبردن ، انسان های زیبا و خوشگلی که امروز در پارک دیدم ،همه و همه منو یاد خدا مینداخت
بچه کوچیکایی که باهم بازی میکردن و لذت میبردن
خدایا شکرت
خیلی لذت بخش بود ،وقتی خواستیم برگردیم از درخت و خدا سپاسگزاری کردم که نشستیم زیر سایه درخت و لذت بردیم
وقتی دریاچه رو دور میزدیم دیدیم یه عالمه ماهی انقدر بزرگ بودن که بارها گفتم از ماهیای خونه استاد عباس منش هستن ،ماهیای نزدیک یک متری بودن و خیلی خیلی بزرگ
برای ماهیا هم نون دادیم و تماشا کردیم این همه زیبایی و عشق خدارو و دوباره راه افتادیم و با خواهر زاده ام برگشتیم محله خودمون
یکم نشستیم سمت بلوار محله مون و من کفشامو بازم درآوردم و خواهرزاده ام هم کفشاشو درآورد
من فقط داشتمبلند بلند هی میگفتم خدایا شکرت به من این کفش های خوب و نرم و عالی رو عطا کردی و چند باری کفشامو بغل کردم و از خدا تشکر کردم
درختای ملچ که دونه هاشون رنگ عوض کرده بودن و با وزیدن باد تو هوا به رقص درمیومدن ،یه بهشت فرا بهشتی بود که من داشتم تجربه میکردم ،از دونه هاش برمیداشتم و مینداختم بالا و باد میبردشون انقدر کیف کردم که هیچ 13 بدری رو انقدر حالم فوق العاده عالی نبود
حتی ماشینایی که میومدن و رد میشدن رو تحسین میکردم و میگفتم چقدر یاد خدا در همه جا پیچیده
چون باورهایی با ایمان به خدا داشتن که تونستن ماشین بخرن
حتی دوباره ماشین kmc دیدم ،وقتی بلوار نشسته بودم یه ماشین اومد و رد شد و به قدری لذت میبردم انگار ماشین خودم بود
قبل آگاهی ،طیبه ای بودم که با حسرت به ماشینا نگاه میکردم و میگفتم کاش ماهم ماشین داشتیم و یا با فامیلامون میرفتیم ،یا دختر پسرارو که میدیدم حسرت داشتم که من چرا عشق ندارم ، یا اینکه چرا پدر ندارم و پدرم زود فوت کرد و خیلی چیزای دیگه که سبب میشد خدا رو فراموش کنم و لذت نبرم
در اصل من وقتی امروز با خدا بودم ،هیچ یک از حسرت های گذشته رو نداشتم و اولین باری بود که من هیچ فکری نداشتم و فقط میخواستم لذت ببرم
البته شد چند باری بگماگه مثلا با خانواده و یا عزیزانم و یا اگر عشق دلی بود و میومدیم بیشتر خوش میگذشت
اما این گفتن دیگه با گفتن های قبل آگاهیم کاملا متفاوت بود و هیچ حسرت و ای کاشی درش نبود
بعد که از خواهر زاده ام فقط رفتارهای خداگونه میدیدم سبب میشد خوش بگذره ،اینکه من با خودم به صلح رسیدم که خواهر زاده ام هم رفتارهاش خیلی عالی شده
بعد باهم رفتیم پارک محله مون و برگشتیم تو همون بلوار کنار ساختمون که سایه داشت توپ بازی کردیم و رفتیم خونه مون
وقتی رسیدیم خواهرزاده ام گفت میای تو حیاط مسجد توپ بازی کنیم ،گفتم باشه و وقتی بازی کردیم و داشتیم برمیگشتیم خونه تا ناهار رو برداریم و بیاریم تو حیاط مسجد بخوریم
دیدم یه دختر صدام کرد
خیلی عجیب بود
چون هنرجوی استاد رنگ روغنم بود و من تجریش دیده بودمش و فکر نمیکردم هم محله ای باشیم
ازم پرسید دختر اینجا چیکار میکنی ؟گفتم خونه مون اینجاست و دقیقا سوالشو از خودش پرسیدم و گفت خونه مون اینجاست و برگشتیم تو حیاط مسجد و بهش گفتم ناهار خوردی ؟
گفت نه و رفتم و ناهارمونو از مادرم گرفتم و ماکارونی بود
باهم خوردیم
خیلی لذت بخش بود کلی صحبت کردیم و بعد مادرش اومد و ما برگشتیم خونه
من امروز دوبار دنبال وسیله گشتم
یه بار مقنعه ای که برای نقاشی دیواری میبردم سر کار رو گشتم و آخرش مادرم پیداش کرد
یه بارم شب دنبال برگه هایی که مربوط به دادگاه روز یک شنبه میشد برای تابلوی نقاشیم
و متوجه الگوی تکرار شونده ای شدم
که سبب شد متوجه بشم که باید به اتاقم نظم بدم و هرچی رو در کمد میذارم ،دسته بندی کنم و یاد سریال زندگی در بهشت افتادم که مریم خانم کارگاه رو سازماندهی میکردن
امروز خیلی روز خاص و زیبایی بود از طبیعت گرفته تا هوای آفتابی و زیبای که داشت و پرنده هایی که لذت میبردن
یه چیزی هم یادم اومد
امروز گنجشکا داشتن جفت گیری میکردن ،وقتی با خواهرزاده ام برمیگشتیم دیدیم که از درخت پایین اومدن و خواهر زاده ام گفت دعوا میکنن ،اولش منم فکر کردم دعوا میکنن
اما بعد که وایستادیم نگاه کردیم دیدم جفت گیری میکنن و سر یه گنجشک مادره ،دو تا گنجشک نر بحث داشتن
و بدون خجالتی به خواهر زاده ام گفتم دارن جفتشونو انتخاب میکنن تا جفت گیری کنن
من حتی قبلا از این صحبت ها اصلا نمیگفتم به خواهر زاده ام اما از وقتی دوره عشق و مودت و عزت نفس رو گوش دادم ، سعی کردم در چنین مسائلی دیگه خجالت نکشم
چون این طبیعت جهان هستی هست و نباید هیچ خجالتی بابتش داشته باشم
خدایا شکرت بابت امروز بی نهایت زیبات
سپاسگزارم
برای تک تکتون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و نعمت از خدا میخوام
ب نام خدا
سلام استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته هرجا هستید استاد مثل هر لحظتون حال دلتون خوب باشه
سلام ب تمام عزیزانی هم گروه ی و هم فرکانسی ایشالله هرجا ازاین کره خاکی ک هستید شاد و خوشحال سر حال باشی
استاد می خواستم ی داستانی بگم بابت همین موضوع
من ساکن یزد هستم
ی رفیق دارم مادرشون تو اورژانس یکی از بیمارستان های یزد کار می کرد ،اونایی ک تو اورژانس هستن همه نوع مریضی رو تقریبا می بینن مخصوصا تصادفیا
مادر رفیق ما بداز 30سال کار بازنشسته شدن بداز بازنشتگی ایشون از نظر روحی و روانی ب خاطر دیدن مریضا عصبی شده بودن و ی نوع کپسول میخوردن و خواب می رفتن
ی روز با رفیقم اومد پیشم و گف داستان این دکتر شون گفته اگه بخواد زیاد از این نوع دارو رو مصرف کنه هم معتادش میشه و هم دیگه کم کم دوزش و باید ببره بالا و ماهم حریفش نمیشیم ک نخوره
ی روز اومد پیشم و دوباره بابت مادرشون حرف زد ک اینجوری و اونجوریه
من چند شی قبلش ی جا نشسته بودم و یکی دیگه از دوستام از این حرفا ک همه چی ذهن و باید گولش بزنن و اینا صحبت می کرد
منم اومدم ب رفیقم قضیه رو تعریف کردم
اونم گف میگی چیکار کنیم
من بهش گفتم چن تا از کپسولاش و بیار خالی میکنیم و توش و با آرد نخود چی پر میکنیم
رفیقم گف بابا خطر داره گفتم بابا مامانت انگار داره آرد نخود چی میخوره سم ک توش نریختیم
استاد فرداش اومد و چن تا کپسول آورد و توش کردیم پر از آرد نخودچی و رفت
استاد باورتون نمیشه گف شب تو خونه بودم مامانم گف کپسول من و بیار منم بسم الله بسم الله کپسول و بهش دادم گفت وقتی خورد ی20دقیقه شد و خواب رفت انگار ن انگار اون مواد شیمیایی تو قرص و خورده بود یا آرد نخودچی
تا می مدت طولانیم گف من اینکارو کردم و اصلن ن متوجه شده ن هیچی فقط میخورده وبعدشم خواب رفته
استاد اینم ی داستانی بود ک برای من اتفاق افتاده بود
استاد ممنون از سایت فوق العادتون ک خیلی چیزا رو دارید بهمون از ته قلبتون یاد می دید
هرجا هستید در پناه الله یکتا باشید
بنام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم مریم جان عزیز و دوستان گلم در بهشت عباسمنش
بعد از دوهفته سفر دو روزه که برگشتیم
تو این چند وقت پیگیر فایلهای سایت بودم ولی اصلا فرصت کامنت نوشتن نداشتم حتی میتونم بگم که فایلهای جدید رو هم به زور گوش میدادم
بعد از یه سال رفته بودم خونه پدرم اینا
قبل عید که همش مشغول تمیزکاری و هرجی میخواستم حین کار فایل های مختلف گوش کنم مرتبا با سوالهای اطرافیان مجبور میشدم پوز کنم و جواب بدم و این روند مرتبا ادامه داشت
تا اینکه دیدم داره حسم بد میشه
گفتم ول کن سعیده الان وقته درس پس دادنه در عمل به انچه آموختی سعی کن عمل کنی
این شکلی بود که من فقط تونستم این 4 قسمت توت فرنگی 19 دلاری رو گوش بدم
ودلم لک میزد که بیام یه کامنت براش بنویسم ولی نشد تا امروز
اون چندروزی که خونه پدرم بودم به عینه داشتم نمودهای قانونو میدیدم
اصلا نه قصد سرزنش اونا رو دارم نه قضاوتشون میکنم
بایه عینک بی طرفانه فقط کارهاشونو که میدیدم و نتایجی که میگرفتن رو مینویسم
هی میگفتم ببین سعیده چقدر قانون دقیقه
ببین هرکی هرجاییه جای درستشه
ببین دلسوزی کردن وخواستن این که موقعیت اونارو تغییر بدی کاری عبثه
یه نمونه واضحش که مرتبط با این فایلم هست از این قراره:
مادر من سالهاست که اکثرا مریض احواله ولی تا یه چند سال قبل این زن انقدر ارامش داشت و حال روحیش عالی بود که همه چی به شکل بهتری سپری میشد
چندسال اخیر دیگه از اون ارامش و اطمینان به زعم من کم شده و کار به جایی رسیده بود که فکر میکرد اگه بلند صحبت کنه سر درد میگیره شب خوابش نمیبره و چند روزی حال ندارتر میشه
این قضیه ادامه داشت و هربار که خود مادرم از این وضعیت خسته میشد در واقع دیگه طاقت تحمل کردن نداشت و به قول معروف کاسه صبرش لبریز میشد
به خدا میگفت یا منو خوب کن یا مرگ منو برسون
تا این جمله رو میگفت چون واقعا میخواست یه تحول عظیم براش اتفاق بیفته
به شکلهای مختلف امدادهای خداوند از راه میرسید
وهربار با یه دارو و یه جیزی تا یه مدت خوب میشد میتونم بگم عالی میشد
شاداب سرحال بگو بخند کارهاشو به راحتی انجام میداد مسافرت میرفت ولی دوباره اروم اروم برمیگشت سرخونه اولش
البته یه پله هم پایینتر
تا اینکه چندماه قبل پیش یه دکتر رفتند که داروهاش به شکل معجزه اسایی مامانو اصلا جووون کرد
خودش میگفت انرژی جوونی توش بیدارشده بود
ولی بعد یه ماه دوباره روند بازگشت به عقب و حتی بدتر شدن شروع میشه
دفعه بعدی که دوباره میرن پیش همون دکتر
مادرم با یه تومار شکایت و اعتراض که چرا اینجورم و اونجورم و بدتر شدم
مثلا از دکتر میخواد بدادش برسه و یه کاری براش بکنه
دکتر هم اندفعه میگه خانم شما مغزتون کوجیک شده و این مغز مشکل داره و همینه دیگه
واسه همینم داروها جواب قطعی نمیده
از اون روز به بعد مادرم که انگار منتظر شنیدن همین حرف بود
صدپله بدتر میشه نه تنها خودش نمیتونه بلتد صحبت کنه بلکه اگه بقیه هم بلند حرف بزنن مشکلات بیخوابی و سردرد و…..میاد سراغش تازه اگه به موبایل و تلویزیونم نگاه کنه همینه حتی اگه بخواد یکم پیاده روی کنه یا کار خونه کنه هم اوضاع همینه
من اون چند روز دیدم که مامانم دیگه مایل نیست خوب بشه نه اینکه خودش بگه از حرفاش و رفتاراش اینو فهمیدم
جرا؟
چون سالها قبل یکی از این روحانیون معروف که برنامه داره تو تلویزیون گفته اگه انسان مریض بدونه که روز قیامت چه مقامی در درگاه خداوند داره بواسطه صبری که تو دنیا کرده ، ارزو میکنه کاش تمام عمرش بیمار میبود تا مقامش روز قیامت بیشتر بشه
بعد از اونجایی که مامانم فوق مذهبیه به صورت ناخوداگاه دوست داشت همیشه مریض باشه دیگه
از طرفی وقتی بش گفتم مادر من جرا شما حرفهای دکترو باور کردی ؟
اونا علمشون محدوده و وقتی جواب درستی ندارن بدن هر جیز مزخرفی میگن
گفت نه اتفاقا این دکتر خیلی حالیشه
چون من چند وقت بود که فکر میکردم مغزم مشکل دازه و وقتی دکتر بهم گفت دیگه مطمئن شدم .
وتازه میگفت پشت سر دکتر هم غیبت نکنین اون خیلی حالیشه و واقعیت همینه.
استاد قشنگ دیدم داستان باورا روو ذهنیت ما به موضوعات مختلف رو
وقتی مادرم باتموم وجودش از خدا درخواست تحول و تغییر میکرد خداوند از یه طریقی معجزه وار خوبش میکرد ولی چون ته ذهنش اون باور اشتباومخرب وترمز وجود داشت که اگه روز قیامت مقام عالی میخوای باید بیمار باشی
اون دارو و درمونها زود اثر خودشونو از دست میدادن
واینبار که خودش رسیده بود به این نقطه که مغزم مشکل داره
همون دکتری که یه نسخش مامانو جوون کرده بود بعد دو سه ماه بش میگه تو مغزت کوچیک شده و….
چون مامان من منتظر شنیدن این خبر بود
اینو شنید و به روح وجان و پوست واستخوانش جسبید
مسخرس ولی واقعا کیف کرد از این حرف دکتر
انگار خیالش راحت شد که پس تا حالا داشتم زور بیخود میزدم واسه همینم دوباره بدتر میشدم
ودیگه همینه من بیمارم و شماهایین که باید با این وضعیت من کنار بیاین
چون اینو باور کرد اونم با تموم وجودش
چون پدرم یه آدم حمایتگر وفداکاریه
دیگه با این قضیه مشکل نداره
مثلا یه روز بامن خیلی صخبت کرد فرداش گفت دیشب نخوابیدم چون زیاد حرف زدم
یه بار خواستم یه عکس از تولد شیرین از تو گوشی بش نشون بدم
فرداش گفت چون اون عکسو دیدم دیشب نخوابیدم وسرم دازه از درد میترکه و……
یعنی چون اینا رو باور کرده مدام هم تجربشون میکنه
خواهرم بم زنگ زد وقتی اونجا بودم گقت مامان خیلی تو رو قبول داره باش حرف بزن بلکه تغییر کنه افکارش
تو دلم گفتم خواهرمن
اولا که من مدتهاست پذیرقتم من از تغییر بقیه ناتوانم دوما با این باوری که مامان تو خودش ساخته من که هیچی استغفرالله خدام نمیتونه تغییرش بده
استاد این حرفو نمیشه به بقیه گفت چون نمیتونن درک کنن ولی چون من قانونو یاد گرفتم قشنگ میدیدم که مادرم چقدر از این وضعیت راضیه
در ظاهر شاید جیز ویگه ای بخواد ولی درونن خوسحاله که اونچه فکر میکرده درست از آب در اومده
حتی یه روز بم گفت برام دعا کن اگه خدابرام میخواد تو همین وضع بمونم زمین گیر نشم وعاقبت بخیر شم باباتو خواهرتم خدابشون صبر و حوصله بده که منو تحمل کنن
گفتم مامان جان خداهیچ وقت نمیخواد شما اینجوری بمونی
میگفت نه یه وقت خواست خداباشه
گفتم بگو خدایا من میخوام از این وضعیت دربیام خودت به راحتی هرجور که میدونی اسبابشو فراهم کن
ولی خب دیدم که دیگه هیچ تلاشی برا بهبود نداره
استاد نمیدونید چقدر استفاده نادرست از قانونو اون چند روز تو همشون دیدم و دیدم که افکار وباورهای ما چه ها میکنه و چقدر خوبه که بتونیم ازقانون به نفع خودمون استفاده کنیم وخداروشکر میکردم که نعمت هدایت روزیه من شده .
با این حال به من خیلی خوش گذشت چون پذیرفتم هرکسی حق داره هرجور میخواد زندگی کنه و این تنوع لازمه ی جهانه به همین دلیل رها بودم و سعی در کنترل ذهن و موندن تومسیر درست داشتم
قبل سفر از خدا خواستم خودش برام یه سفر لذتبخش و عالی رو رقم بزنه وبا اینکه میدونستم شرایط جاهایی که قراره برم رو
ولی گفتم خدایا نمیدونم چه جوری ولی خودت همه چیرو برام عالی چیدمان کن
وبخاطر ارامشی که خداوند بهم داده بود خونه بابا اینا که مدت زیادی اونجابودم برام شده بود یه ورکشاپ و با ارامش رفتارها و نتایج رو بهم ربط میدادم تموم صحبتهای شما میومد جلو چشمم ودر واقع به شکل ملموس وعینی انچه که درک کرده بودمو مرور کردم و برام این ارتباطات لذت بخشم بود و میتونم بگم
یکی از بهترین سفرهام بود
چون رهابودم سعی در تغییر کسی نداشتم به همون شکل دوستشون داشتم بدون اینکه بخوام تقلا کنم زور بزنم حرص بخورم که کارشون اشتباهه
برا همین خداروشکر همه چی خیلی خوب بود
منکه سالها اصفهان زندگی کرده بودم ولی اکواریومش رو نرفته بودم
ازخداخواستم و جور شد باشیرین رفتیم دیدیم خیلی زیبا بود خیلی لذت بردیم یاد فایلهای سفرنامه میفتادم
اصفهانی که تا دوروز قبلش هواش بشدت آلوده بود به محض رفتن ما بارونی تمیز مثل شمال شده بود همه میگفتن از قدم شماها هواخوب شده وباعث لذت بیشترمون شده بود.
تو تهران باغ وحش رفتیم اونجاهم خلوت و به راحتی بلیط گرفتیم و بازدید کردیم با اینکه میگفتن صف بلیطش کیلومتریه و بچه ها اصلا نمیتونن خوب همه چیو ببینن ما هر قسمت رو بارها رفتیم دیدیم عالی بود عالی خلوت هوا معتدل
منکه تهران بدنیااومدم و28سال اونجا زندگی کردم با اینکه بالا شهربودیم ولی حتی اسم الف ب پ مقدس اردبیلی به گوشمم نخورده بود تا استاد تو یه فایلی گفتن برا باورسازی اونجاها میرفتن
تو این سفر ما مهمون یه خانواده ثروتمند تو زعفرانیه شدیم واز الف مقدس اردبیلی گذشتیم کلی خونه های لاکچری و ماشینهای فوق العاده دیدیم وتو یه برج زیبا رفتیم وخونه ای که رفتیم مثل کاخ شاه پر از وسایل شیک واکسسوری های بینظیر بود تو پارکینگشونم پراز ماشینهای خارجی و زیبا بود
تو اون چندساعت همش داشتم باور فراوانی میساختم و فقط تحسین میکردم اینهمه زیبایی و ثروت داشتنو
خیابانها وجاده هاهم به شکل جادویی خلوت بود هم رفتنه هم برگشت هرکجابودیم یا حرفای ناجالبو نبودم که بشنوم یا وقتیم بودم به شکلی جالب ذهنم قفل میشد و هیچی دریافت نمیکردم
خواهرم شاکی میشد که چرا همش آقایون حرفای سیاسی میزنن ولی من واقعا حرفاشونو نمیشنیدم
میدونم که همش برا درخواستهای صبحم تو ستاره قطبی بود و مدت طولانیه که رو خودم کار میکنم و حالم خوبه
خداوند برگوشهام قفل زده بود از نوع خوبش
خلاصه که به لطف خداوند واستفاده اگاهانه ازقانون با اینکه تو این دوهفته به چز این 4 قسمت فایل جدید فقط تونستم اون اوایل دو تافایل دیگه گوش کنم یعنی فقط 6 فایل ولی همه چی عالی گذشت
چون سریع خداوند هدایتم کرد در مسبربودن فقط فایل گوش دادن نیستا
لذت ببر للذت به نکات مثبت توجه کن رها باش قانونو زندگی کن منم کمکت میکنم
الهی فداش بشم که وقتی منم مقاومت نکردم اونم معجزه هاشو رسوند واین سفرشد لذت ولذت ولذت
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
به نام هدایت الله
سلام خدمت خواهر عزیزم سعیده دوست ارزشمند وتوحیدی و فعال سایت
از شما سپاسگزارم بابت کامنت خوبی که نوشتی چقدر لذت بردم از این درک وآگاهی خوبت وخیلی ساده وروان انرژی خوبت رو من از نوشتن شما میتوانم حس کنم ولذت ببرم
آنقدر خوب بودی دختر که کامنت خوبی برای رد پا برای خودت به جا گذاشتی امیدوارم همیشه بدرخشید و بهترین نتایج را در زندگی خود داشته باشید
در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله
سلام به استاد عزیزم امیدوارم که حالتون عالی و خوب باشه و سرزنده و سلامت باشید
استاددیدم بچه ها چندین تا از تجربیاتشون گفتن گفتم بذارم منم بگم از این تجربیات
یادمه یک شب برای خودم 4 تا تخم مرغ نیم رو درست کرده بودم و حسابی گرسنه بودم و وقتی درست کردم اوردم سر سفره پدرم گفت که تو چطوری میتونی 4 تا تخم مرغ رو بخوری
و من یک نگاه به ظرف کردم وچون پدرمو قبول داشتم توی غذا گفتم راست میگه ها چطوری میتونم چهارتاشو بخورم بعد تا دومی رو تموم نکرده بودم سیر شدم و پدرم بقیشو خورد
یادمه توی مسافرتی که الان هستم یک جا توی صف دستشویی وایستاده بودم بعد دو قسمت داشت برای دستشویی ها یک قسمت رو گفته بودن که خرابه و اونجا نرین دستشویی و یک طرف دیگه درست بود
از اونجایی که یکم صف شلوغ بود من رفتم اون سمت ببینم خرابه یا ن و در کمال باوری دیدم که دست شویی ها درسته ولی چون روش نوشته بودن خراب کسی نرفته بود اونجا
یا مثلا داخل مغازه ما که نون فروشی هست یک بار من امتحان کردم نون ها تازه تازه بود خب ولی من به مشتری گفتم که مال دیروز دونفرشون که اصلا به نون دست نزدن که ببین تازه هست یا ن بقیشونم که دست میزدن احساس میکردن که بیات شده در حالی که تازه تازه بود
و دارم میبینم که چقدر این قانون داره درست کار میکنه که چیو باور میکنی همونو تجربه میکنی
به نام خدای مهربان
خدایی که هرچه دارم ازاوست وهرروز باتغییر باورهای قدیمی ام ودرک بهتر ازقوانین بیشتر میبخشد.
خدایا من نمیدانم ولی تومیدانی به من بگو تا بنویسم.
سلام ودرود خدمت استاد عباسمنش عزیزوخانم شایسته ی عزیز وهمه ی دوستان عزیزی که باکامنت های قشنگشان باعث درک بهتر من از قوانین میشوند.
الان که دارم این کامنت رامینویسم،
روز سیزده بدر است وهمه ی خانواده ام رفته اند که سبزه گره بزنند ولی من درخانه مانده ام ودارم روی افکارم که قبلا به یک سری باورهای غلط گره خورده بودند کارمیکنم.
یک باوری که الان وجود داره همین سبزه گره زدن است که برای گرفتن حاجات وخواسته ها معمولا هرسبزه رایک گره میزنند که تا سال بعدی خداوند اجابت کند این یک باور است وهرکسی میتواند قبول کند یا قبول نکند چون من خودم خالق زندگی خودم هستم میتوانم قبول کنم یا قبول نکنم پس دراختیار وانتخاب خودم است.
استاد دریکی از فایل ها گفتند که باوری که به شما قدرت بدهد یک باور قدرتمند کننده است وباوری که ازشما قدرت را بگیرد باورمحدود کننده است.
الان من درسکوت وآرامش دارم این کامنت رامینویسم وحالم خوب است.خدایاشکرت که هرروز ازهرنظر بهتروبهتر میشوم.
خداتنها منبع نیروی جهان است .
خداتنها منبع خوشبختی جهان است.
خدایا تنها تورامیپرستم وتنها ازتو کمک وحمایت میخواهم مرا به راه نور ونزدیکی با خودت هدایت کن.
خدایا هرچقدر من به تونزدیکتر شوم به نعمت ها وراه های آسانتر وزیبایی های بیشتری دست پیدا میکنم وآن وقت میتوانم مثل استاد نمونه ی یک انسان توحیدی باشم.
استاد عباسمنش عزیز وخانم شایسته ی عزیز ازشما سپاسگذارم که بااین فایل های توحیدی باعث درک بهتر من ازقوانین میشوید.
خداوند حافظ ونگهدارتان باشد.
به نام صاحب نام ها
سلام به استاد عزیز و دوستانم
محتوای اصلی این چهارتا فایل درمورد قدرت باور ذهنی ست من چندتا مثال از خودم بزنم بارها گفتم اما بازم در این قسمت هم میگم من خودم سالها پیش یکی از اولین نقاط عطف ها و باور کردن قدرت ذهنمو ناخودآگاه و در زندگی واقعیم استفاده و نتیجه گرفتم زمانی که آسیب جسمانی دیدم و کمرم و پشت پاهام خیلی درد شدید داشت و عکس ام آر آی گرفتم چندتا دکتر ارتوپد دیدن گفتن بین مهره 3 و4 ستون فقراتت فاصله افتاده و برا همیشه نباید بار سنگین و ورزش سنگین کنی حتی یک کیلو بار نباید بلند کنی اما از اونجایی که هیچ زمان بیماری توی کتم نمیره من خیلی بهم ریخته بودم اما بعداز چند روز ناخودآگاه ولی با عشق موز میخوردم و بعد آب میخوردم و باد سشوار میگرفتم رو کمرم تصور میکردم دارم بدنمو مثل اسکلت ساختمان مستحکم و تقویت میکنم و همین کار باعث شد که من بعداز کمتر از یکماه کاملا خوب بشم و وقتی عکس رادیولوژی رو بردم پیش بهترین دکتر ارتوپد شهرمون گفت تو خوبی رعایت کن اما مشکل خاصی نداری و الان شکرخدا من بیش از 10ساله کاملا خوبم و شغلم رزمی و ورزشه و اکثر مواقع هم کار و تمرین سنگین هم میکنم هم ضرباتی هم عضله سازی و…
یکی از دوستانم یکسال پیش به یه مشکل برخورده بود که 20 سال نتونسته بود حلش کنه و چندبار هم دست به خودکشی زد گفت تنها راه برام فقط خودکشی ست و از اونجایی هم که من بهش گفتم به دعا اعتقاد داری گفت نه ولی من میدونستم باور اکثر آدمها به دعا عمیق تر از این حرفاست و خودم واقعا اصلا اعتقاد باور و علاقه به دعا و اینجور چیزها ندارم و به اون دوستم گفتم میخوای کمکت کنم گفت آره ممنونت میشم گفتم باشه ولی روز بعد بهش گفتم دعا از مولا گرفتم گفته اینکارو کن اون کارو کن اینقدر پول گرفته و خلاصه کلی آب و تاب و هی باور دادن بهش و خلاصه چندهفته طول کشید و اون مشکلش کامل درست شد و خودش میگفت وااااای من اصلا هیچوقت باورم نمیشد که این مشکلم اینقدر راحت درست بشه تو اگه نبودی معلوم نبود چه اتفاقی برام بیفته و هیچکس اینجور نمیتونست کمکم کنه واقعا این چیزها چقدر باور منو قدرتمندتر کرده به سمت سازندگی
واقعا وقتی دارم به این قدرتهای بی انتها و شیرین ذهن نگاه میکنم میگم منی که اینهمه در واقعیتهای زندگی خودم و دیگران تجربه کردم پس با یادآوری و الگو گرفتن ازشون برا نتایج ثروت سازی و موفقیتهای خودم استفاده کنم
صحبت الهام شدن شد ،استاد احسنت به شما اون زمانی که بهت الهام درونی شده برای کسب ثروت بی حساب ،،6سال پیش هم یه الهام درونی به من شد واقعا واضح ترین و بلندترین الهام درونی از طرف خداوند به من بود یه عصر که رو محوطه خونه بودم داشتم گل و گیاه رو آب میدادم بهم گفت «تو نگران نباش ما به وقتش بهترین همسر در جهان وارد زندگیت میکنیم» و مثل شما که چقدر زیبا گفتی من میلیاردها بار اون الهام درونی رو با خودم تکرار کردم،منم بعداز این همه سال همیشه با خودم تکرار میکنم و میگم خداوند به موقع اونکارو میکنه و من که نمیدونم چه روزی چجوری و کجا اما حتما این اتفاق میفته چونکه خداوند همیشه به وعده ها و حرفاش عمل میکنه و غیراز اینم نیست
بهترینها و زیباترین هارو برا همتون آرزو میکنم.