درس‌هایی از انیمیشن گربه چکمه پوش - صفحه 18 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری درس‌هایی از انیمیشن گربه چکمه پوش
    583MB
    40 دقیقه
  • فایل صوتی درس‌هایی از انیمیشن گربه چکمه پوش
    38MB
    40 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

813 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمد کرمی گفته:
    مدت عضویت: 1472 روز

    سلام به استاد گلم و خانوم شایسته بی نظیر و دوسداشتنی

    الهی شکرت بخاطر وجود شما استادان توحیدی در این دنیای زیبا

    بیاید زیبا بین باشیم ،بیاید چشمها رو بشویم از هر چیزی که نازیبا به نظر میرسه چون هیچ چیز نا زیبایی وجود نداره و فقط نگاه ماست که این صحنه رو بهش برچسب میزنه

    کل زندگیم درگیر این بودم چرا همه چیز سخت میگذره چرا هیچ چیز قشنگی توی زندگیم نیست چرا پدرم بدخلق ،چرا مادرم اینقدر ناتوان ضعیف و مورد ظلم پدرمه ،چرا پدرم بیتشر از من به ابجیام دقت میکنه و بهشون اهمیت میده ،یه عمر فکر میکردم چرا هر چیزی میبنم اونکه نازیباست و ترسناک ،اما امان از درون من از ناآگاهی من ،که این منم دارم اینجوری به فضای اطرافم معنی میدم

    یه عمر دنبال یه رابطه درست و حسابی میگشتم که مثل خانوادم نباشه یه عمر فکر میکردم اگر یکی بیاد حال منو خوب میکنه اما نتیجه چی شد

    وارد رابطه با کسی شدم که هر روز بدتر از قبل شد ،هر روز آرزوی مرگ میکردم و تمام آدم عاام مقصر میدونستم به جز خودم

    ظاهرا آدم قوی بودم در دنیای بیرون از خودم ولی هر شب با همه جور ناتوانی و ترس میخوابیدم صب خودمو شروع میکردم

    اینقدر دنیای من تاریک شده بود که هیچ چیز منو خوشحال نمیکرد فقط تاریکی بود تاریکی

    اما همه چیز زمانی شروع شد که تصمیم گرفتم یکم تفکر کنم یکم دنیا رو با یه زاویه دیگه نگاه کنم

    اونجا بود که نور در زندگی من تابیده شده نوری ضعیف اما با قدرت فوکوس بالا

    فرشتها اومدن (استاد عباس منش)،حرفهای خوب شنیدم ،قلبم تایید کرد و مسیر جدید بهم نشون داده شد

    جملهای آشنا و در عین حال غریبه به اسم هدایت در گوشم زمزمه شد ..چقدر شیرین بود چقدر آرومم میکرد

    انگار یه پادشاه یه فرمانروا که یه عمر در بیرون از خودم دنبالش میگشتم توی وجودم پیدا کردم ،همین نزدیکیا و در درونم بود ،همه جا با من بود ،دیگه نمیخواست برای پیدا کردنش وقت بزاری بری یه امام زاده و صداش کنی

    کافی بود چشمامو ببندم صدای قلبمو بشنونم و همه چیز یه رنگ دیگه میشد ،صدای از جنسی که هیچ امام زاده ای نمیتونست همچین صدای مخملی داشته باشه

    انگار همه چیزا خوب با هم داشت ،بوی خوب ،صورت زیبا،صدای قشنگ و هر چیزی که ما اونو خوب میپنداریم ولی تفاوت داشت با تمام چیزا خوبی که از قبل میشناختم ..چون هر چیزی که فکر میکردم خوبه و وابستش میشدم همیشه پایان پذیر بود و این ندا و این حس و این خدا انگار همیشه حی و حاضر در خدمت من بود تمامی نداشت و همون چیزی بود که یه عمر دنبالش بودم (غول چراغ جادو)

    روزها و ساعتها باهاش خلوت کردم ،صحبت کردم ،احساسمو بهش گفتم ،اشک ریختم ،ازش سپاسگزاریها کردم بابت چیزهای که حتی فکرشم نمیکردم نعمت باشه

    خالص شدم اینقدر خالص که تاریکی های وجود به جنگ با من اومدن چون فهمیدن قرار صبح بشه و برای همیشه کوچ کنن از زندگی من (جهاد اکبر)

    اون ندا میگفت باید نترس باشی و منم که ترسو بودم با همه ترسهام میگفتم چشم و از چیزهای کوچیک شروع شد و پله پله ترسهای بزرگمو بهم نشون داد و شمشیر دستم داد و راهی جنگم کرد

    خیلی سخت بود اولش ولی هر بار قوی تر میشدم تا جای که میشه گفت همه تاریکی ها رو دارم از قلمرو فرمانروایی خودم بیرون کردم بجز غول آخر و فتح قلعه فرمانروایی

    این فایل و این سخنان توحیدی انبار مهمات منو پر کرد و استاد عباس منش مثل همیشه داره مهمات میرسونه دست من تا با قدرت بیشتری اینکارو کنم ..

    استاد بینهایت ممنونم و سپاسگزارم بخاطر بودنتون توی این دنیا

    بیاید از لحظه به لحظه زندگیمون لذت ببریم.بیاید لذت بردن نزاریم وقتی به مقصد رسیدیم

    چند وقت پیش داشتم فکر میکردم که استاد عباس منش در این پردایس زیبا که چشم ازش سیر نمیشه میتونه همه چی براش عادی باشه ،آیا ممکنه؟ و یاد یه جمله از یکی از کامنتها افتادم که خود استاد نقل قول کرده بود و این دوست عزیز توی کامنتش نوشته بود

    از استاد سوال کرده بودن آیا ممکنه توی بهشت باشی و تکراری بشه برات و جواب استا این بود که بله اگر ناسپاس باشی همه چیز عادی و تکراری میشه برات

    مشکلات ما زمانی به چشم میخوره و خیلی بزرگ میشه که ما تمرکز خودمون از دارایی ها و نعمتهامون بر میداریم و نقطه توجهمونو میزاریم روی مشکلات و برعکسشم میشه ،یعنی میتونی توی مشکلات باشی و تمرکزتو بزاری روی نعمتهات

    مگه تمام آموزهای استاد حول این نیست که کانون توجه ما داره همه چیزو شکل میده پس باید فقط همین قانون ساده رو رعایت کنیم ..

    از خداوند سپاسگزارم بخاطر بودن در این سایت جادویی و بودن در این دنیا که اکسیژنی که در عالم میچرخه رو در لحظه بهم هدیه میده که نفس بکشم ..

    سپاسگزارم از هر لحظه بودن در این دنیا پر از زیبایی و نعمت …باشد که رستگار و هدایت شده باشیم

    در پناه الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    آتنا گفته:
    مدت عضویت: 1911 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام به استاد عزیزم که با کلام زیبا و الهیش زندگی من رو متحول کرد . سلام به مریم خانم شایسته که نماد و الگوی یک زن قدرتمند ، مستقل و خود ساختست

    و سلام به تک تک اعضای این خانواده ی صمیمی.

    استاد مثل همیشه باید تک تک حرفاتون رو با طلا بنویسم. من این انیمیشن رو یکی دو هفته پیش دیده بودم خیلی فان و جالبه و تنها نکته ای که توی این داستان بهش توجه کرده بودم این زیبا بینی سگه بود که انقدر واضح بود نمیشد بهش توجه نکرد اصلا.

    الان که صحبت های شما رو شنیدم اولین چیزی که ذهنم رو درگیر کرد این تفاوت بینش بین من و شما بود. شما توی هر لحظه و در هر چیزی دارید دنبال قوانین میگردید . باورهای قدرتمند کننده و قوانین رو توی هر چیزی جست و جو میکنید و هر لحظه با نگاه کردن به هرچیزی برای خودتون تکرار و تکرار میکنین و اون رو تثبیت میکنید و هر لحظه واسش مثال های کوچیک و بزرگ پیدا میکنید تا بیشتر و بیشتر باورتون بشه. به نظر من این کاری که شما میکنید و من توی ویدیو های مختلف که میزارید دیدم اهمیت خیلی بالایی داره.

    خیلی مهمه که من وقتی به خودم تعهد میدم که این مسیری که شما رفتید رو برم و با تمام وجودم تغییر کنم و هر لحظه خودمو توی مسیر درست نگه دارم بتونم هرچیزی رو تبدیل کنم به یک مثال ، یک مصداق که قانون رو به من یاداوری کنه و منطق های قوی تری برای پذیرشش توی ذهنم بسازه و برای خودم درکی از هر موضوع و هرچیز بسازم که باورهای قدرتمند کننده ی من رو قوی تر کنه.. این کار باعث میشه به جز وقت هایی که مینویسم به جز زمان هایی که فایل گوش میدم و یا با خودم صحبت میکنم در هرلحظه و در هرجایی و هر شرایطی درحال ساختن باور برای خودم باشم و قوانین رو به خودم یاداوری کنم.

    باعث میشه من به هر اتفاقی برچسبی بزنم و معنی ای بدم که به من کمک میکنه. باعث میشه که هر چیزی که میبینم و میشنوم یه منطق قوی باشه واسه محکم تر شدن باورهای قدرتمند کنندم و من رو با یاداوری قوانین توی صراط مستقیم به سمت خواسته هام زیبایی ها و لذت ها نگه داره.

    همونجوری که ایجاد عادت توجه به زیبایی ها این کارو با ما میکنه که هر لحظه با نگه داشتن توجهمون روی خواسته هامون و اعراض از نا خواسته ها فرکانس مارو تنظیم میکنه

    استاد من این رو با تموم وجودم درک کردم که اتفاقات به خودی خود معنایی ندارن! این ما هستیم که روی اون ها برچسب میزنیم و با طرز تفکرمون بهش معنا میبخشیم و دقیقا همون رو هم تجربه میکنیم. مثلا من یک معامله دارم و به خاطر یک اشتباهی که میکنم معاملم بهم میخوره میتونم بشینم هفته ها و روزها خودمو سرزنش کنم. میتونم بگم یه درس خیلی عالی یادگرفتم این مقدمه ای بود برای یادگرفتن این درس و انجام معامله ای بزرگ.

    به نظر من هرچیزی هرچقدر هم به ظاهر بد باشه به چشم همه یه جنبه ی مثبت داره که اگه بتونیم توی هر رویدادی جنبه ی مثبتش رو پیدا کنیم و بهش توجه کنیم نتایج ما از بقیه متفاوت میشه.

    موضوع بعدی که توی صحبتاتون خیلی جای فکر کردن داشت ترسه..

    من از بچگی روی این موضوع خیلی حساس بودم یعنی حاضر بودم بمیرم ولی زیر بار تهدید و یا حرف زور کسی نرم و خدا میدونه که هربار همه چیز به نفع من تموم میشد وقتی نمیزاشتم ترس به رفتارم حکم کنه.

    مثلا یه بار مدرسه بودم با بچه ها کلاس دعوام شد و من موبایل همراهم بود. موبایل بردن ممنوع بود خیلیم سخت میگرفتن سر این موضوع با اینکه تهدیدم کردن کوتاه نیومدم و گفتم تهش اسنه که اخراج میشم دیگه! اخراج شم بهتره اینه که به خاطر ترس کوتاه بیام با ذلت.. دقیقا هم یادم نیست سر چی بود. بچه ها رفتن به مدیرمون گفتن ، معاون اومد کیف هارو گشت مال منو دوستمو. با اینگه گوشیم توی کیفم بود هرچی گشتن پیدا نکردن ولی گوشی دوستمو بردن.

    از مثال های اینجوری خیلیییی توی بچگیم دارم که خیلی وقتا از ترس دست و پام میلرزید ولی انجامش میدادم و همیشه هم نتیجه مثبت بود واسه من

    اما الان با به وجود اومدن باورهای محدود کننده بیشتر این ترس توی وجود من رخنه کرده که باعث میشه بعضی جاها نتونم عمل کنم. اما امروز با دیدن این فایل با خودم گفتم ته تهش اینه که میمیرم دیگه. بزار بمیرم ولی از روی ترس از کاری عقب نشینم و اون اهرمی که انگاری از بچگی توی ذهنم ناخوداگاه شکل گرفته بچد دوباره قدرتمند شد و به خاطر این موضوع از شما سپاسگذارم که با حرفاتون چقدر الهام بخش شاگردهاتون هستید.

    استاد اگر من بتونم رها و تسلیم باشم و انقدر این جهان رو جدی نگیرم ، انقدر الکی همه چیزو بزرگ نکنم ، موقعیت هارو انسان هارو ، شرایط رو ، و فقط لذت ببرم و سپاسگذاری کنم همه چیز ساده و اسون میشه. این خودم هستم که همه چیزو سخت میکنم. با برچسب بد زدن روی همه چیز با فکر کردن با از عقلم استفاده کردن.

    قبلا همیشه دوست داشتم یه شغلی داشته باشم که توش مسائل رو با ذهنم حل کنم و هوش و استعداد خودمو به کار بگیرم و پلن بچینم و نقشه بچینم مثل تو فیلما. اما الان فهمیدم که کدوم عقل؟؟ کدوم هوش؟؟ مگه ما عقل و هوشی هم داریم؟؟ تمام چیزایی که میدونیم و ذهنمون باهاش پردازش میکنه همون چیزاییه که کل زندگیمون دیدیم و شنیدیم.. چی میدونیم جز چیزی که خداوند خواسته ما بدونیم و بهمون نشون داده

    چی میدونیم جز یه مشت خزعبلات که توی مغزمون کردن کسایی که خودشون هم هیچی نمیدونن توی کوچکترین مسائل روزمره ی خودشون موندن!!! من حتی نمیدونم الان به جز توی اتاقم چه اتفاقاتی داره میوفته بجز چهار دیواری اتاقم چیزی نمیبینم چجوری میخوام نقشه بکشم و پلن بریزم و از ذهنم کمک بگیرم. استاد وقتی به این چیزها فکر میکنم واقعا احساس عجز میکنم. واقعا میفهمم که من بدون خدا هیچی نیستم.

    اون که از همه چیز در هر ثانیه اگاهه همه چیز تحت اختیار و کنترلشه و بر هر چیزی قادر و توانمنده اون برای من برنامه میچینه ، پلن میریزه ، همزمانی ها رخ میده ، من رو توی زمان درست در مکان درست قرار میده ، مهر و اعتماد به من رو به دل مشتریام میندازه ، اونه که همه ی کارهای منو داره انجام میده من از خودم هیچی ندارم به جز یه مشت باور اشتباه و یه مشت مزخرفات که کردن توی ذهنم. اگه اون هدایتم نمیکرد حتی مسیرمم پیدا نمیکردم ، حتی نمیفهمیدم دارم مسیر اشتباه میرم. هرچی که دارم از اون دارم.

    چند روز پیش تو ماشین نشسته بودم پنجرمم پایین بود. یهو یه تیکه سنگ با شدت بالا خورد توی شیشه ی عقب که اگه یه وجب جلوتر خورده بود توی صورت من بود و فقط خدا میدونه چه بلایی سرم میومد کور میشدم بینیم میشکست گونم میشکست نمیدونم. فقط میدونم خدا هر لحظه و هر ثانیه داره منو از خطرات حفظ میکنه. خیلی اتفاقات هم میوفته که حتی من نمیفهمم.. ولی استاد با تموم وجودم درک میکنم وقتی میگید من هیچی از خودم ندارم.

    تا زمانی که از عقلم سعی میکردم استفاده کنم هیچی نداشتم. هیچی درست پیش نمیرفت بعد از کلی که پلن میچیدم که چجوری کارمو پیش ببرم به یه روز نمیکشید یه اتفاقی میوفتاد که همش از ریشه نابود میشد. اما به محض اینکه گفتم بهترین برنامه ریز خداست و همه چیزو به دست اون سپردم زندگی من از این رو به اون رو شد. من نمیدونستم یه ساعت دیگه میخوام چیکار کنم و چه اتفاقی نیوفته ولی وقتی به تک تک معامله هام نگاه میکنم انگاری یکی با دقت بالا واسش پلن و برنامه ریخته انگاری همش یه نقشه بوده هیچکس باورش نمیشه میگن چجوری برنامه ریزی کردی همچین چیزی رو چیدیییی به خدا که من نیچکاری جز توکل تسلیم بودن نمیکنم و وقتی این کارو مسکنم همه چیز طبق برنامه ی خدا دقیق و زیبا پیش میره و در اخرش که همه چیز معلوم میشه همه انگشت به دهن میمونن.

    استاد این نزدیکی به خداوند رو و این مسیر پر از لذت و اسون رو مدیون شما هستم که انقدر قشنگ با کلام ساده و زیبا و هدایت بخشتون قوانین این جهان رو برای من قابل درک کردید و باعث نزدیکی روز افزون من به خداوند شدید نزدیکی ای که درهای ثروت و نعمت رو به بروی من باز کرد… سپاسگذارم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  3. -
    فرانه پناهی گفته:
    مدت عضویت: 1062 روز

    ب نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام خدمت شما

    سپاس گذار شما هستم با این فایل های سرشاراز درس،و یادگیری سرشار از دانش ..

    آره انیمیشن دانلود کردم دیدم واقعا عالی بود این داستان همش یادگیری ..

    اگه بخواهم از غرور بگم ..قبل از اینکه این قوانین بدونم وقتی چیزی ب دست می‌آوردم همش با خودم میگفتم نکنه چیزی ک دارم ب خود ببالم ی ب کسی پُز بدم ب صورت ناخودآگاه با خودم میگفتم این چیز ها رو ک ب دست آوردم خدا بهم داده و میتونه پسش بگیره همش همچین صدایی در درونم می‌شنیدم..

    ولی وقتی پیش میومد ک با کسی بحث یا دعوام بشه صدایی در درونم میگفت اصلا غرورم اجازه نمیده واسه عذرخواهی…. با خودم میگفتم کوچیک میشم مورد تمسخر قرار میگیرم غرورم میشکنه چرا عذرخواهی کنم …

    واقعا هرچی بفرستیم همون دریافت میکنیم این درون ماست ک خلق میکنه فرکانس هایی ک ب جهان میفرستیم جهان شبیهه یا مثل فرکانسمون بهمون پس میده [همین وقتی گربه ها و سگ نقشه باز کردند جهان ک همان نقشه میشه جواب فرکانس و افکار و درون مارو بهمون نشون میده وقتی درون ما انسان ها ناآرام و پرتنش و پر ترس و پر اضطراب باشه مثل همون نقشه مسیر سخت دشوار و ترسناک بهمون نشون میده ولی وقتی درونمون آرام باشه مسیر آسان پیش میاد ]

    واقعا از هرچی بترسیم ب سرمون میاد

    اینقد از سگ میترسم هرجا میرم سگ میبینم حتی الان ک دارم راجب ترسم از سگ صحبت میکنم دارم ب جهان میگم سگ بیشتری برام بفرست ولی امروز تونستم با لطف خدا و حمایت شوهرم ی چند قدم ب سگ نزدیک شم …ترس تنها راهش مواجهه و مقابله باهاش

    خدای بزرگ …خدای آسمان و زمین

    چرا ما قدرت خدا فراموش می‌کنیم ما هرچی ک ب دست میاریم از خداست از نیروی برتر از قدرت مطلق ..ما باید من من رها کنیم و این همه ثروت پول از خدای بزرگ بدونیم خداست ک مارو هدایت می‌کند از هرطریقی مارو هدایت می‌کند

    این ما هستیم ک از خدا مسیر اشتباه یا مسیر درست میخواهییم ..با شکرگذاری از خداوند اینو ب خودمون یادآوری میکنیم ک قدرت مطلق خداست ..

    چ خوبه در اوج مشکلات و سختی ها نکات مثبت پیدا کنیم و حال درونمونو خوب کنیم ب جایی ک دنبال نکات منفی در افراد اطرافمون باشیم خوبی هاشونو ببینیم و اینقد توجه کنیم ک همیشه خوبی های افراد ببینیم آره وقتی ما قوانین میدونیم چرا آگاهانه ب نکات مثبت توجه نکنیم …

    با تشکر از استاد و مریم عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  4. -
    محمدرضا یکتای مقدم گفته:
    مدت عضویت: 1586 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به کل خانواده عزیزم سایت عباسمنش

    خدا را بی نهایت شاکرم که من رو در مدار دیدن این فایل قرار داد.

    استاد خیلی لذت بردم.به محض اینکه اومدم سایت و دیدم فایل جدید اومده و وقتی اسم فایل رو دیدم با خودم گفتم حتما این فیلم کارتنی چیزی داشت که استاد براش فایل 40 دقیقه ای درست کرده.

    اول زدم فایل دانلود بشه بعد رفتن کارتن رو از اینترنت آنلاین نگاه کردن و با این دید که این فیلم پر از آگاهیی هست شروع کردم با دقت نگاه کردن و واقعا هم پر از درس هستش این فیلم .چقدر لذت بردم از دیدنش و چقدر قانون رو توش تایید کردم .

    استاد در مورد شخصیت خوبه گربه چکمه پوش وقتی دیدم که آدم هر‌چقدر در لحظه زندگی کنه

    هر‌چقدر نترسه و‌بره دنبال ماجراه جوی هاش

    و از زندگی معمولی و‌از محدوده امنش خارج بشه زندگی چقدر لذت بخش میشه چقدر پر برکت میشه چقدر باعث پیشرفت جهان میشه

    چقدر زندگی پر رونق تر وغنی تر میشه.

    وقتی ی لحظه زندگی خودم رو مرور کردم واقعا دیدم که به خاطر ترس به خاطر‌قضاوت شدن

    به خاطر تایید نشدن و‌حرف مردم خیلی از لذت های زیادی رو تجربه نکردم

    این ترس و موندن در منطقه امن باعث کم شدن اعتماد به نفسم شده

    لمس کردم که زمان هایی که زدم توی دل ترسهام چقدر ارزشش رو داشت

    چقدر موفقتر شدم و حالم از خودم بهتر بود و چقدر جهان همون لحظه بهم پاداشش رو داده

    تیکه اول فیلم جدا از غرور و تکبر گربه واقعا از دید معمولی نبودن به خودت ایمان داشتن رفتن به دل ترس هات کیفیت و نتایج زندگیت رو عوض میکنه.

    و چقدر قشنگ مشخص بود که وقتی گربه حرف اون دکتر رو قبول کرد ترس اومد سراغش

    و ضعیف و ضعیف تر شد

    تا حدی که اون شخصیت قوی و پر هیجانش رو فراموش کرد و کرد زیر خاک

    و‌شروع کرد به معمولی زندگی کردن .و کاملا نشون میده اگه ما هدف نداشته باشیم اگه حرکت نکنیم و خودمون زندگی خودمون رو نسازیم دیگران برای ما تعیین میکنند چطور زندگی کنیم .و اون قسمت اینکه گربه تسلیم نشد

    دست از فرار کردن برداشت و رفت توی دل ترس کلا زندگی براش عوض شد

    و تونست خودش و عشقش رو پیدا کنه و زندگی اش رو دوباره قشنگ بسازه.

    و شخصیت سگ چقدر شخصیت مثبت اندیش و سپاس گذار داشت چقدر نشون داد کل زندگی فقط به نوع نگاه ما در مورد اتفاق های زندگی بستگی داره

    چقدر قدرت در دست ماست که همه چیز رو اونطور که ما دوست داریم معنی کنیم .چقدر همه چی از ذات خودش بی معنی هست و ما هستیم که معنا میبخشیم با باور هامون به زندگی .

    چقدر شخصیت سگه بهم یاد داد که زندگی رو میشه مثل ی بازی باهاش رفتار کنیم

    و این نوع نگاه چقدر شبیه خواست خداست

    چقدر شبیه هدف این جهان که گسترشش هست هستش.

    چقدر قشنگ نشون داد مسیر زندگی به مسیر متناسب با باور های ماست

    چقدر نشون داد قدرت انسان رو

    چقدر نشون داد فقط باید هر لحظه قدر داشته هامون رو بدونیم چقدر باید سپاس گذار نعمت های خدا باشیم.

    استاد از حرف هاتون چقدر فهمیدم که باید چشم هایم رو باید بشورم و نا سپاسی رو بذار کنار

    چقدر چقدر جا داره نعمت هایم رو پیدا کنم

    چقدر احساس خوشبختی کردم که منم چقدر خدای مهربون دارم

    چقدر من نعمت دارم

    چقدر فرصت دارم عالی زندگی کنم

    چقدر خوشبختی نزدیک و در دست منه و منتظره من فقط ازش استفاده کنم

    خیلی این فیلم برام حال خوبی و‌درس داشت و چقدر باید نگاه کنم و ازش چیز یاد بگیرم

    استاد همیشه و هرلحظه شما دارید توحید رو به ما آموزش میدید و‌ ما بچه ها چقدر خوشبختیم

    چقدر به اصل وصلیم

    چقدر حالمون خوبه

    خیلی دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  5. -
    شهرام احمدی گفته:
    مدت عضویت: 1665 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته مهربان

    استاد جان الان دیگه مطمئن شدم که راهم درسته و تا جای که به خودم نمره خوبی میدم و خوشحالم که با توجه به آموزشهای فوق‌العاده شما درسهامو خوب یاد گرفتم بسیار خوشحالم که شاگرد خوبی هستم

    استاد عزیزم منم این انیمیشن رو نگاه کرده بودم و تا 90 درصد درساشو به خوبی درک کردم و الان که شما در موردش حرف زدین و به نکته ها اشاره کردین،الان فهمیدم که چقدر عوض شدم و چقدر دیدم نسبت به جهان و قانون جهان عوض شده و از این بابت خیلی خوشحالم و از خداوند عزیزم سپاسگزارم که مرا به این راه فوق‌العاده هدایت کرد تا از زندگیم لذت ببرم.الهی شکرت که هستی و دارمت

    استاد عزیزم بی نهایت سپاسگزارم بابت این فایل فوق‌العاده که دوباره در از آگاهی برای من باز شد.

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    سیده ملیکا مرتضوی گفته:
    مدت عضویت: 994 روز

    به نام خدای عشقم …

    سلام پدر فرکانسی عزیزم …

    خیلی وقته که می خوام کامنت برات بنویسم ولی نمیشد …من هنوز موبایل ندارم ولی فایلاتون توی یه موبایل کوچیک ه که فقط میتونم باهاش زنگ بزنم و صداتون درس هایی که بهم میدین همش توی گوشمه ….

    ازت ممنونم پدر عزیزم ‌…

    این چند روز متوجه شدم که من چقدر خوشبختم که پدری مثل تو دارم …

    راستی درباره ی این فایل …

    می خواستم بگم …

    عالی بود …

    بی نظیر بود …

    وقتی برای اولین بار این فیلمو نگاه کردم خیلی برام جالب بود که یکسری چیزا توش پنهانه…یکسری چیز ازش درک کردم …ولی وقتی این فایل روی سایت گذاشتید…صوتشو دانلود کردمو همینطور که گوش میدادم صحنه هایی که تعریف می‌کردید رو برای خودم پخش میکردم …

    یه چیزی هیچ وقت بهش توجه نکرده بودن و شما گفتید این بود که این گربه موقع هایی میمرد که غرور میگرفتش ‌….من دقیقا اینو تجربه کردم …من یه دختر 8ساله بیشتر نبودم ..که به یکی از دوستام که درسش خوب نبود کمک کردم و 9سالم بود که اون دیگه کامل همه چیز رو بلد شد …و یه روزی بود که معلم ازش سوال پرسید و همه رو درست جواب داد …همینطور که اون ایستاده بود سوال جواب میده من بهش نگاه ‌میکردمو خودم جوابو توی دلم میگفتم چون همشو باهم کار میکردیم….

    و اون روز معلم با تعجب پرسید کسی کمکت کرد ؟و اون گفت آره ملیکا ….

    منو اون توی این چند ماه تقریبا با تلفن های خونه به هم زنگ میزدیم و از هم می‌رسیدیم و تکالیف باهم پشت تلفن می‌نوشتیم…

    اون روز بهترین روزم بود …

    همه برام دست زدند …معلم گفت بیا بشین سر جای من

    و خودش نشست سر جای من …و من پشت اون میز گفتم خب چی بگم …

    اون گفت هرچی دوست داری مثلا حست رو بگو …حتما توی پوست خودت نمیگنجی نه ؟

    من گفتم خب خیلی خوشحالم ولی نمیدونم توی پوست خودم نمیگنجم یعنی چی …

    از سوالی که پرسیدم اصلا خجالت نکشیدم …من فقط 9سالم بود و نمیدونستم ابن جمله یعنی چی …

    معلم لبخندی زد و گفت …یعنی اینکه مثلا اینقدر خوشحالی که دوست داری پرواز کنی …گفتم خب آره فکر کنم توی پوست خودم نمیگنجم …همه برام دست زدن …معلمم رفت توی دفتر ماجرا رو برای مدیر هم تعریف کرد و مدیر اومد توی کلاس …من سر جای خودم بود …چیزی که یادم میاد این بود که من صندلی ردیف اول نبودم …مدیر اومد داخل کلاسو گفت که من باهاش بیام و بعد رو به کل کلاس کردو گفت ما دوست داریم توی مدرسمون از این ملیکاها زیاد باشه ….

    و بعد منو برد توی دفتر و برای همه گفت و همه برام دست زدن معاونم گفت افرین به ملیکا خانم من براش تنبک میزنم ملیکام باید برقصه و معاون روی میز شبه تنبک ضربه میزد و هر معلمی توی دفتر بود برام دست میزد و و من می خندیدم و البته که نرقصیدم …و بعد بهم جایزه دادند …

    فقط و فقط یک لحظه اون موقعی که مدیر توی کلاس گفت ما می خوایم از این ملیکاها زیاد داشته باشیم من یه حس برتری و به معنای الان غرور گرفتم …و از همون سال کم کم من افت تحصیلی پیدا کردم …من که تا اون موقع شاگرد اول کلاس بودم الان نمیتونستم درس بخونم ..و کاملا روندش انگار عادی بود ..تا کلاس 6ام یعنی 12و 13 سالگی تازه با مفهوم غرور آشنا بودم و به خودم میگفتم من غرورم گرفت …شاید یکم داستان تا اینجا بد تموم شد ولی باور کنید می خوام اینو بگم که چه منه 9ساله ی کلاس سومی که حتی نمیدونه غرور چیه …چه یک خانم 40 ساله .. اگه یک لحظه حس غرور و برتری و خدا بودن و قدرت داشتن پیدا کنه …ورقش برمیگرده …دقیقا مثل اون گربه که بعد شکست یه غول بزرگ وقتی غرور میگرفتم یوهو یه چیزی میوفتاد رو سرش و میمرد …به‌خاطر کسی که باهاش می‌جنگید که حتی بزرگ ترو قدرتمند تر از اون بود نمرد …بلکه به دست خودش خودشو کشت ….

    آره دیگه خلاصه این از داستان من …

    و راستی پدر …اینم خیلی جالب بود که وقتی اونا این راهنمای ستاره ی آرزو رو نگاه می‌کردند…راهی براشون میومد که به اونارو با مشکلاتی که داشتن به بدترین شکل مواجه میکرد …

    و یه چیز جالب دیگه هم این فیلم داشت ..اینکه چقدر ذهن آدما و باورشون مهمه …میدونید اونجا که اون دوتا گربه راه سگه رو انتخاب می‌کنند با اینکه اون راه به نظر بسیار ساده میومد ولی وقتی به بوته های گل رسیدند ..اون دوتا گربه با تفکر و دیدگاه خودشون می خواستند اون گل ها رو بچینند و از سر راهشون بردارند …ولی هی بیشتر و بیشتر می‌شدند ولی اون سگه و دیدگاهش خیلی ساده مشکلو حل کردو و با بو کردن راه خودشو باز کرد …و چقدر قشنگ نشون داد این آیه ی قران که میگه همراه با هر سختی ،آسانی است …و ما انتخاب میکنیم از کدوم راه بریم ….

    وای عالی بود ممنونم پدرجونم که این انیمیشن رو اینقدر قشنگ تحلیل کردین …عاشقتون …

    راستی چون گفتین تقریبا هر یک یا دو هفته ای فیلم می‌بینید به نظرم انیمیشن آواز 1 و انیمیشن آواز 2 رو ببینید …

    اونا هم عالی هستن …راسش من هر موقع میبینم مخصوصا اون کوالا‌ ،منو یاد شما میندازه …تلاشش …موفقیتش …وای آواز دو رو که دیگه نگم براتون …هر بار که میبینم یاد این حرفتون که هیچی نمیتونه مانعتون بشه میوفتم و انگیزه میگیرم که رویاهام رو باور کنم و ادامه بدم ….

    منتظر فایلهای تحلیل این دو ها هم هستم عاشقتم پدر عزیزم …

    و ممنونم مریم عزیزم …

    دوستتون دارم …

    از طرف دخترتون ملیکا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      ...... گفته:
      مدت عضویت: 2411 روز

      به نام خدا

      سلام ملیکای عزیز

      چقدر داستان بالایی را که گفته بودید برای من هم بوده

      و نمی خواهم تکرار اتفاقات بد را بکنم

      بلکه می خواهم در ذهنم مرورشون کنم تا پلی باشه برای به جلو رفتنم

      چقدر این غرور در هر جایی بوده من را به پایینتر از قبلم رسونده

      خدا را شکر که خداوند اونقدر عظیم هست که ما را به جهت مثبت . به جهت روندی که درسته سوق بده

      من باید این باورها را تکرار کنم

      و الان که این پیام را برای شما و صد البته برای خود خودم نوشتم برای این هست که مرور کرده باشم .

      که باید حواسم به این غرور باشه

      چون امکان ندارد با استاد باشی و نتایج نگیری

      ولی باید غرور را از خودت دور کنی

      خیلی مثال بالا که زدید عالی بود

      چقدر ما در خیلی از جاها مورد تایید دیگران مورد تشویق دیگران قرار گرفته ایم ولی این غرور نگذاشته و دوباره سقوط کردیم و دوباره از بزرگی و عظمتی که خداوند دارد باز هم فهمیدیم و ما را خودش برگردونده

      خدا را شکر برای وجودتون

      خدا را شکر که این مثال من را هم به خودم برگرداند

      خدا را شکر خودم را دوباره چکاپ کردم

      ممنون دوست عزیزم

      خدایا بی نهایت ازت سپاسگزارم برای نشان دادن مسیر درست . مسیر الهی . مسیر صراط مستقیم

      ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده

      خدایا …. رب من …. ارباب

      من هیچی نمی دونم

      من هیچی نمی دونم

      تو آگاهی . تو بیداری . تو سروری . تو بزرگی

      من متعهد میشوم هر آنچه که به دست می آورم و دریافت می کنم . منبع اصلی اش را خود خداوند قادر متعال خودم بدانم و بس ….

      همین که من را به این کامنت ها هدایت می کند واقعا چه قدرتی بالاتر می تونه و از توانش بر میاد ؟؟؟

      خدایا تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می خواهم

      فقط و فقط و فقط

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        سیده ملیکا مرتضوی گفته:
        مدت عضویت: 994 روز

        به نام خدایی که هر چه دارم از اوست

        سلام رهای عزیزم

        ممنونم که برام کامنت گذاشتی …

        کامنتت باعث شد که که دوباره به یاد بیارم که چقدر رشد کردم …

        داستانی که برات تعریف کردم فقط بخشی از یک روند تکاملی بود …و این قسمتش واقعا به نظر بد و ظالمانه میاد…که آخه چرا یه بچه 10 ساله باید اینجور اتفاقات براش بیوفته ….

        ولی

        رهای عزیزم

        این بخشی از تکامل من بود …

        و الان که 19 سالمه …

        هزاران بار شکر میکنم که اون اتفاقت برام افتاده ….

        شاید بپرسی که چرا …

        بابا درسته تو یه حس غرور گرفتی …

        ولی حقت نبود یا چمیدونم کوچولو بودی…

        ولی نه .. بزار تا داستانو کامل برات بگم …

        تا بفهمی اتفاقا چقدر خوب شد که این اتفاق افتاد ….

        بزار از اینجا بگم …

        چند روز پیش یکی از دوستان دبیرستانم که البته زیاد باهاش صمیمی نبودم بهم توی تلگرام پیام داد …

        و حالمو پرسید و گفت که چند روزیه توی فکرتم و الان که دیدم آنلاین شدی گفتم بزار یه پیامی بهت بدم ….

        خب من خیلی خوشحال شدم و ازش تشکر کردم …

        و بهش گفتم جدی گفتی که توی فکرم بودی …؟

        .

        آخه تعجب کردم …یه نفر بعد دوسال سراغ منو بگیره یا به فکرم باشه …اونم دوستی که من خیلی از صحبت ها و ارتباطاتم باهاش در حد این بود که توی اتوبوس با هم هم مسیر بودیم ….

        .

        .

        گفت آره….

        اتفاقا چند روز پیش داشتم دربارت به مامانم میگفتم یه دختری به نام ملیکا توی دبیرستان بود که همه رو دوست داشت ….

        خیلی تعجب کردم ….

        گفتم خب دیگه چی …..

        و اون دقیقا پیام زیر رو بهم داد .

        .

        همیشه برام جالب بود مثلا حتی کسایی که مثلا خیلیم اخلاقشون خوب نبود و من نمیتونستم باهاشون کنار بیام تو ی نکته ی مثبتی توشون پیدا میکردی️

        و خب خیلی اخلاق خاص و خوبیه که تو داری️️️

        .

        .

        .

        برای منم جالب بود که اون این حرفو زد ‌…

        و متوجه شدم که نه واقعا مثبت نگری بخشی از وجودم شده ولی از کی ؟

        چی شد که اینجوری شدم ؟

        برای همین توی خاطراتم هی برمیگشتم عقب …

        یادمه توی راهنمایی وقتی به صورت مثبت به قضیه نگاه میکردم یا دوست داشتم یه کار مثبت بکنم …از نظر بقیه یه حالت چاپلوس یا بچه مثبت کلاس بودم …

        و من همون موقع ها هم میگفتم طوری نیست به من بگین بچه مثبت… مسخره کنید …من اینجوری باید باشم …و انگار توی وجودم یه چیزی میگفت که باید به خوبی و مثبت به مسائل نگاه کنی …باید شاد باشی تا شادی های بیشتری بیاد در غیر اینصورت اتفاقات خوبی نمی‌افته…..

        .

        .

        همینجور که داشتم میرفتم عقب از خودم می‌پرسیدم…

        ولی چرا ..چی شد که این تصمیم گرفتم ؟آیا من از همون اول اینقدر بچه مثبت بودم …اینقدر سعی می‌کردم خوش بین باشم ..؟ کی به من این مثبت بودن رو یاد داد ؟مامانم ؟پدرم ؟

        حتی یادمه توی دبیرستان وقتی یه مشکلی پیش میومد من با خوش بینی آینده ی اون اتفاق بد رو میگفتم تا حس بهتری بهم بده و یکی از دوستام گفت ملیکا تو واقعا خوش بین هستی ولی آدم یکم باید واقع بین باشه …با تصورات مثبت ،واقعیت عوض نمیشه ….

        و من میگفتم باشه ولی برای من واقیعت چیزای خوبه ….و اصلا دست از نگاه مثبت برنمیداشتم ….

        حتی داییم بهم میگه تو کلا تو فضایی… یکم بیا روی زمین با ما باش ….

        خنده داره نه ؟….

        خب

        من رفتم عقب …

        15 سالگی

        14 سالگی

        12 سالگی …

        همه ی این سال ها به دنبال لذت بردن بودم و درسته درسم زیاد خوب نبود و به زور امتحان و تکلیف درس میخوندم ولی درسم بد هم نبود …من معدل سال هفتم 19 و 64 شد …

        و خب دیگه سال هشتم 19 و نیم و نهم هم فکر کنم 19 و 80 بود …

        واقعا درسم بد نبود ولی بیشتر از اینکه سر درس باشم همش به دنبال کار های فرهنگی و جشنواره…و ..هنری و اینا بودم ….

        خب 12 سالگی

        ….

        تا رسیدم به 11سالگی و 10 سالگی …

        جا خودم ….

        آره آره…

        از همونجا شروع شد ….

        قشنگ یادمه …

        من کلاس 5ام بودم …

        وسطای سال بود ….

        .

        .

        .

        گیج شدی نه ؟

        الان میگم چی شد ….

        .

        .

        بیا برگردیم به کلاس دوم …

        دختری که معلمشون خیلی دوست داشت و سعی می‌کرد شاگرد اول باشه ….

        ولی همزمان به اون دختری که درسش بد بود کمک می‌کرد…

        سال سوم …

        (دارم درباره ی یک دختر 9ساله میگم )

        درسم واقعا عالی بود …یادمه اون موقع ها آزمون می‌دادیم و من واقعا خوب بودم توش …و همون سال ارتباطم با اون دختری که درسش ضعیف شد بیشتر شد و اون اتفاق عالی و افتخار افرین برام رخ داد …

        که باعث شد من غرور درونی ام فعال بشه …

        کلاس چهارم …

        من با غرور بودم …

        درسم همچنان بد نبود ولی درس هم زیاد نمیخوندم و از همونجا افت تحصیلی شروع شد ….

        معلم منو دوست داشت حداقل ظاهرا …

        تا یه روزی که متوجه شد من زیاد ازش خوشم نمیاد …

        منو کنار کشید و ازم دلیلش رو پرسید …

        من انکار میکردم …

        نمیخواستم بگم …

        ولی خیلی اصرار کرد …

        تا اینکه گفتم …

        وقتی کلاس دوم بودم …

        شما حامله بودین

        و من از شما و قیافتون خیلی بدم اومد …

        اون به شوخی و خنده گفت وای من سر امیر علی حامله بودم …

        و اینا و الان که همچین حس بدی نداری ؟

        گفتم نه … مال اونموقع ها بود …

        و با خنده و باشه و اینا تموم شد …

        ولی اون روز

        روزای آخرسال بود ….

        و……حس خوبی نداشتم که اون حرفا رو بهش زدم …

        و اون معلم با ما اومد کلاس پنجم …

        و از اون روز بود که گویا این معلم اصلا از من خوشش نمیومد …

        من بعدا فهمیدم …

        خب اون موقع واقعا از روی سادگی همه چیزو صادقانه گفتم …

        اینکه از مدل صورتش یا حتی رنگ پوست و زیبایی ظاهری یه خانم خوشم نمیاد ولی انگار اون واقعا بهش برخورد …

        خلاصه دیگه …

        کلاس 5ام….شد ….ولی اینم بگم که افت تحصیلی من به خاطر خودمم بود چون من تابستون هیچی نخوندم …

        کلاس پنجم …

        هیچ وقت روز اول مدرسه رو یادم نمیره …

        که من حتی ضرب رو هم بلد نبودم…

        و خدا خدا میکردم معلم منو صدا نزنه بگه بیا برای یادآوری حل کن ….

        اون سال معلمم به خاطر درسایی که نمیخوندم همش با من حرف می‌زد و بهم حس بی لیاقتی میداد ….

        با حرفاش میگفت تو لیاقت این مدرسه ی غیرانتفاعی رو نداری یا اینقدر پدرومادر پول خرجت میکنن و تو هیچ بهره ای نمیبری …البته من اینجوری می‌فهمیدم…

        مثلا اون میگفت می خوای با والدینت حرف بزنم که بری مدرسه ی دولتی …اگه اینجا برات خیلی سخته …

        و من بغض میکردم …توی ذهنم انگار مامانم که با کلی زحمت منو این مدرسه ثبت نام کرده و با کلی زحمت پول داده رو ناامید کردمو هی حس بی لیاقتی توی وجودم رشد می‌کرد…

        و من هر روز خسته ترو نا امید تر میشدم …ناراحت تر و ….

        و انگار هر روز با ناراحتی و خستگی از مدرسه میومدم خونه و از بس اتفاقات بد افتاده بود یکم فیلم میدیم با داداش کوچیکم بعد میخوابیدیم بعدم شب میشد مامانم میومدو شامو و یکم فیلمو یا جروبحث پدرو مادرم (به خاطر مشکلات و درگیری های وامی و پولی که براشون پیش اومده بود ) و بعد دوباره خواب و فردا دوباره من بدون هیچ آمادگی میرفتم مدرسه

        این سیکل خراب هی ادامه داشت و من به زور شاید تکالیفم رو انجام میدادم …

        سعی می‌کردم ناراحت باشم …مشکلمو حل کنم …از همون موقع عقلم هم رسیده بود و به حرفای پدرو مادرم و مشکلاتشون گوش میکردمو سعی میکردم حلشون کنم ولی من که ظرفیتش رو نداشتم …که البته اینم خیلی دیر فهمیدم که من نباید خودم درگیر مشکلات دیگران کنم …شاید بگم 15یا16 سالگی …

        و به یه جایی رسیده بود که من دیدم نه مظلومیت نه ناراحتی نه غمگینی و غصه خوردن …هیچکدوم هیچ کمکی نمیکنه …و مامان و بابای من اینقدر خودشون درگیر هستن که اصلا

        وقت پرسیدن حال منم ندارن چه برسه به مدرسه اینا …و واقعا میدیدم که هرچی به این روند داره پیش میره انگار داره همه چیز بدتر میشه …

        به خودم میگفتم من که کاری نمیکنم تازه خیلی هم مظلوم هستم …ولی انگار هر روز داره اتفاقات بد تر میوفته …هرچی هیچ کاری نمیکنم هیچی به معلمم درباره ی حرفایی که بهم میزنه نمیگم …هرچی بیشتر گریه میکنم انگار اوضاع بهتر نمیشه که هیچ، بلکه بدتر هم میشه …

        و دیگه بسه …من نمیخوام اینطوری زندگی کنم …

        اون موقع ها ماه های اول مدارس بود که انتخابات شورای دانش آموزی و من تصمیم گرفتم عضو بشم …اسمم رو دادم ولی یه ریال من خرج تبلیغات نکردم …

        فقط توی کلاسا میرفتم و برای خودم تبلیغ میکردم یا موقعی که بچه ها صف گرفته بودن تا رای هاشون رو بندازن مخصوصا بچه اولی و دومی ها بهشون میگفتم جا دارین میگفتن آره و من میگفتم اسم منو بنویس به من رای بدین و خودم یه خودکار داشتمو هر کی جا داشت بهش میگفتمو اسممو توی جای خالیش می‌نوشتم ….

        خلاصه انتخابات تموم شدو یکی دو روز بعد نتایجش رو زدن …

        و من

        رئیس شورای دانش آموزی با بیشترین رای شدم …

        اینقدر خوشحال بودم که نگو …

        انگار رئیس جمهور شدم …

        رای های من از همه بیشتر بود …با اینکه یه دونه برگه هم چاپ نکرده بودم …

        از اون روز متوجه شدم که هر کار مثبتی منجر به یه حس خوب میشه …پس ادامه دادم ..و سعی کردم هر بار حس و حال خودمو با کارای مثبت بیشتر کنم چون متنفر بودم از اون حس بدبختی و ناراحتی که داشتم چون تا اون موقع انگار هر چی حس خوب بود به خاطر شاگرد اول بودن داشتم و انگار اونو ازم گرفته بودن …

        خلاصه من هر بار توی جلسات شرکت میکردم …

        اون سال مامانم برام یه میکروسکوپ خرید …برای تولدم که من آرزوم بود و دقیقا بعد از اون اتفاقات بود …و انگار داشت توی ذهنم این تایید میشد که حس خوب اتفاقات خوب …

        منم که همش دنبال رقم زدن یه حس بهتر و یه اتفاق مثبت بودم پیشنهاد دادن که من میکروسکوپ خودم رو ببرم مدرسه و به بچه ها نمونه ها و کار باهاش رو یاد بدم …نمیدونم دقیقا از کجا و چه جوری شروع شد ولی یادمه من این جعبه رو می‌بردم مدرسه و میاموردم بعد اینقدر استقبال زیاد شد که دیگه میزاشتم مدرسه بمونه…

        مدرسه ی ما یه سالن راهرو مانند داشت که این ور اونورش از اول تا پنجم کلاس کلاس بود …حدودا 10 تا 12 تا کلاس و کلاس ما آخر سالن بود و یه جورایی ما پنجمی ها بچه بزرگای اون مدرسه بودیم چون دیگه ششمی ها هم یه جا جدا با تایمای جدای ما بودن …

        خلاصه من اولا دو روز یا سه روز توی هفته این باکس سبز بزرگ میکروسکوپ و نمونه ها رو یه دستم .. یه صندلی پلاستیکی هم یه دستم و از آخر سالن تا حیاط میرفتم اونجا یه میز بود و من صندلی رو میزاشتم پشتش و مینشستمو توی همون یه ربع زنگ تفریح میکروسکوپ رو باز میکردمو بعد تنظیمش میکردمو و اون نمونه های آماده مثل بال پروانه و اینا رو میزاشتم تا بچه ها ببینند …بعد از یه مدت …

        قشنگ یادمه زنگ تفریح که می‌خورد و من اون کارتن سبز رنگ رو دستم میگرفتم از کلاس که خارج میشدم همه منو میشناختن و می‌دونستن قراره یه نمونه جدید و زیبا بهشون نشون بدم …و از همون ته سالن یکی یکی دور من جمع میشدن کمکم صندلی میاوردن …از پله ها وسایل رو میاوردن بالا و از آخر سالن تا دم حیاط که من می خواستم میکروسکوپ رو وصل کنم دور من شلوغ شلوغ بود …

        بعد که به میز می‌رسیدیم همشون باید توی یه صف می ایستادن تا بتونن نمونه رو ببینند …اینقدر این صف طولانی بود که کل حیاطمون پر میشد از بچه هایی که ایستادن تا یه لحظه اون نمونه رو ببینند …

        حتی بعضی وقتا صوت می‌خورد و زنگ تفریح تموم میشد و به کلیاشون نمی‌رسید…سر همین به محض اینکه زنگ تفریح می‌خورد تا من از کلاس میومدم بیرون دور من و کنارم راه میرفتن تا جزو اولین نفرات باشن …یا اگه من زود تر از همه میرفتم سر میز می دویدن تا اولین نفراتی باشن که نمونه رو می‌بینند…

        تصور کنید یه دختر کلاس پنجمی الان حدود 60 تا 100 نفر برای یه ربع زنگ تفریح چجوری به دنبالشن …بعضی وقتا که دیگه اون اخرای سال بود توی یه زنگ تفریح دو نمونه میزاشتم و این باعث می‌شد بچه ها بازم برن توی صف بایستن تا نمونه دوم رو هم ببینن …

        عالی بود …

        اون زمان من هنوزم از لحاظ تحصیلی تحت فشار بودو …نمیخوندم …اصلا انگار تنفر داشتم …ولی اینجوری خودمو جمع میکردمو و شاد بود …

        یادمه یه روز مدرسه رو دادن به شورای دانش آموزی…و من مدیر بودم…

        پشت میز مدیر می‌نشستم..

        جواب تلفن میدادم

        حساب کتاب میکردم …

        آخ عالی بود …

        همون سال من توی گروه سرود هم شرکت کردم …کلاس میرفتم و حتی اون سال گروه سرود ما توی ناحیه اول شد …

        و میدونید این کار ها و این انگیزه ها که من برای خودم ایجاد میکردم که باعث می‌شد من شاد تر باشم

        توجه و تمرکز منو از روی درس بر میداشت….و حتی چون من دوست نداشتم درس بخونم یا سر کلاس باشم به من کمک می‌کرد که اینطوری باشه …

        مثلا سر کلاس یوهو در میزدن و منو می خواستن که به عنوان رئیس شورای دانش آموزی برم جلسه یا صدا میزدن که وسط کلاس برم تمرین سرود …

        یا برای کمک برم ….

        یادمه بعد از زنگ تفریحا تا معلما میومدن سر کلاس ها یا وقتی معلما توی جلسه بودن به ما کلاس داده بودن تا بچه ها رو تا اومدن معلما ساکت کنیم …

        و ما رو نماینده میکردن …

        من که تا حالا اینکارو نکرده بودم قبول کردم…یادمه اون روز میگفتن یه دختر ششمی هست خیلی نماینده خوبیه باهامون بازی میکنه …

        و منم هر کاری میکردم تا بچه ها ساکت بشن و کم‌کم سعی می‌کردم باهاشون بازی کنم …تا آروم بگیرند …یادمه یه دختری خیلی پرو توی اون کلاس بود که منو خیلی اذیت می‌کرد…به حرفم گوش نمی‌داد…سرو صدا می‌کرد…جوابمو میداد …ولی من همیشه باهاش خوب رفتار میکردم…تا بعد از یه مدت اون شد دوست من و اینقدر باهام خوب شد که خودش توی ساکت کردن بچه ها کمکم می‌کرد….

        خلاصه …

        من اون زمان یاد گرفتم که اگه شاد باشم اتفاقات خوبی برام میوفته پس حتی اگه اتفاق شادی افرین برات نیوفتاده کاری کن که حست رو خوب کنه …یاد گرفتم که هیچوقت نخوام مظلوم باشم …چون همه چیز بدتر میشه …

        حتی کلاس ششم که مامانم متوجه شده بود معلمم با من این رفتارو داشته و شخصیت منو میبرده زیر سوال… افتاد دنبالش که نه اون نباید اینجوری می‌کردو به قول ما موتورش رو بزار پایین …

        انگار اون خانم واقعا هم مشکل داشت ..انگار که با توجه به رفتارش مثلا اگه یه خانواده ای براش سود داشتن فارق از اینکه اون بچه چقدر خوب یا بد یا درس نخون باشه باهاشون مثل یه شاگرد اول رفتار می‌کرد…ولی اگه خانواده ای چندان سود نداشته باشه اصلا اهمیت نمی‌داد که این بچه چقدر پیشرفت داشته …اونارو با بچه های نمره بیست مقایسه میکردو سرکوب به خودشو خانوادش میزد …

        ولی من همون موقع هم که مامانم به ظاهر می خواست حق منو بگیره بخشیده بودمش …و به مامانممیگفتم ولش کن ….

        از اون سال روند افت اون معلم نمایان شد جوری که اعتراضات پشت اعتراضات …

        که وقتی کلاس نهم بودم فهمیدم الان فقط معلم یه درس ریاضیه و حتی همونم مامان ها اعتراض کردم که بچه هامون خیلی اذیت هستن و این معلمو بردارید …

        امیدوارم واقعا هر کجا هست سلامت و شاد و سالم باشه …

        چون اون علاوه بر اینکه این لطف رو به من کرد که من دختر مثبت تری باشم و به این افتخار کنم بهمون

        صامت خوانی رو یاد داد که حتی الان من یکسری بچه کنکوری ها رو میبینم که نمیتونن انجامش بدن …یا بهمون به خاطر سپردن و بعد نوشتن رو یاد داد …یا یاد داد که هرچی برای خودمون می خوایم برای دیگران هم بخوایم یا با توجه به تجربه ای که توی اون سال داشتم یاد گرفتم که ممکنه همیشه هم حق با من نباشه و وقتی که فکر کردم صد در صد حق با منه در اشتباهم و باید به بقیه هم گوش کنم نه اینکه فقط حرف خودمو بزنم …باید با زاویه ی دید بقیه هم به مسئله نگاه کنم تا اونا رو درک کنم ….

        یا اینکه اگر الان مشکلی دارم و. بقیه اون مشکلو ندارند یا نداشتند و تعجب می‌کنند که چرا اینو میگی…

        اگه بتونی رشد کنی و اون مشکل و مسئله رو حل کنی مطمئن باش روزی معلم و راهنمایی میشی برای همون افرادی که میگفتن ما این مشکلو نداریم …

        یا اینکه اصلا نیازی به هزینه کردن برای تبلیغات نیست …

        و مهم تر از همه

        احساس خوب برابر با اتفاقات خوب و احساس بد برابر با اتفاقات بد…

        تمام چیزایی که گفتم توی سال تحصیلی که اون معلمم بود با توجه به کلی تنش ها و اتفاقات

        و تجربیات متفاوت یاد گرفتم …

        رهای عزیزم …

        من هنوزم از درس فراری ام …

        و یه جورایی خودمو مجبور به خوندن درسو دانشگاه میکنم

        و باید ریشه ی اونم توی خودم پیداکنم و خودم رو درست کنم …

        اما تجربیاتم از اون سال به بعد و شخصیت مثبتی که دارم و نگاه های فوق العاده خوش بینانه و مثبتی که دارم از همون سال به بعد و همون اتفاق و غرور برام رخ داد …و به خودم افتخار میکنم …

        البته که هنوزم مسیر طولانی رو در پیش دارم و تمام این چیزایی هم که گفتم مدیون خدای قشنگم هستم که توی لحظه لحظه زندگی کمکم کرد تا بتونن یاد بگیرم …

        ممنونم ازت که باعث شدی این خاطرات و تجربیات شیرین برام تکرار بشه …

        بهترین ها رو برات آرزو میکنم …

        منتظر نتایج فوق العاده هستم …

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    سپیده آقایاری گفته:
    مدت عضویت: 2074 روز

    با نام و یاد خدا

    نشانه امروز من 13 تیر 1404

    درسهای گربه چکمه پوش

    من این فیلم رو همون موقعی که این فایل اومده بود دیدم و واقعا فیلم جالبی بود. وقتی فیلم رو دیدم یادمه با خودم گفتم این فیلم تماماً مطابق آموزه های استاد هست و چطوره که من قبل از آشنایی با استاد اصلا چنین مفاهیمی رو هیچ جا نمیدیدم و نمیشنیدم. چون در مدارشون نبودم یا اگرم میدیدم به گونه دیگه ای تفسیر میکردم. اما بعد از آشنایی با این مطالب، خیلی پیش میاد که تو فیلم یا سخنرانی یا گفتگویی به این مفاهیم بر میخورم. یادمه کنسرت رفته بودم و خواننده یهو شروع کرد به صحبت کردن در مورد خودش و مسیری که رفته بود خیلی جالب بود برام و مطابق با آموزه های استاد بود و خودش هم گفت که من اولین باره که دارم این داستان رو تعریف میکنم. یعنی میخوام بگم حتی تو کنسرت هم من چنین حرفهایی رو میشنوم از وقتی تو هم مدار شدم با شنیدن و دیدن این الگوهایی که قانون رو برام تکرار کنن.

    درسهای این فایل:

    1. غرور و منیت ما باعث سقوط ما میشه. در واقع وقتی مغرور میشیم، چشممون به نقاط ضعفمون بسته میشه، خودمون رو شکست ناپذیر میدونیم و از همونجاست که ضربه ها رو میخوریم. یعنی به جای بهبود دائمی که وظیفه هر روز ماست، توی فضایی از غرور و تکبر فرو میریم که بعد یه مدت میبینم که داریم غرق میشیم چون روی خودمون کار نکردیم و خودمون رو همه چیز تموم تصور کردیم.

    2. یه موضوعی میتونه تو زندگی هر کدوم از ما باعث بشه که بترسیم و از اونجا روند انحطاط ما شروع میشه. ترس و افکار منفی، باعث ترس و افکار منفی بیشتر میشه و این چرخه میتونه ما رو تا سقوط کاملمون پیش ببره.

    3. وقتی به خاطر یه اتفاق بد، اعتماد به نفسمون رو از دست میدیم، بعضی وقتها میتونیم مثل گربه داستان که قهرمان ملی بوده، در حد یه گربه خانگی بیایم پایین. افرادی که به دلیلی تو یه زمینه ای شکست میخورن و بعد دیگه نمیتونن توانایی های خودشون رو ببینن و هر روز پسرفت میکنن. مثالهای زیادی رو هممون میشناسیم، ورزشکارهایی که بعد یه شکست خودشون رو باختن، یا تاجرهایی که ورشکست شدن.

    4. سگ خوشبین قصه ما. این سگ منو یاد بوشوک میندازه. یادتونه بوشوک همیشه همه رو خوب و دوست داشتنی میدید و چون همه خوب بودن تو ذهنش، هیچ دزد و خلافکاری نمیتونست بلایی سرش بیاره؟ یعنی حتی در برخورد با افراد منفی به دلیل اینکه خودش تو مدار دیگه ای بود، اون افراد دسترسی فرکانسی بهش نداشتن که آسیبی بهش بزنن.

    5. مسیر رسیدن به ستاره آرزوها همون مسیر رسیدن به اهداف ماست. باور ما چی میگه؟ باورمون میگه مسیر سنگلاخی و پر از فراز و نشیب و دره و گرگه؟ به چنین مسیری هدایت میشیم. باورمون اینه که مسیر قشنگ و راحت و سرپایینیه؟ بازم به همین مسیر هدایت میشیم. در هر صورت ما به مسیری هدایت میشیم که مطابق باورهامونه. دنیا جوری میشه که ما بهش نگاه میکنیم. اگه سخت بگیری سخت پیش میره. اگه آسون بگیری و خوشبین باشی، مسیر همواره.

    اینکه زندگی چه رویی به ما نشون بده فقط برمیگرده به خودمون. من از زمانی که با آموزشهای استاد پیش رفتم، هزینه های غیرمترقبه زندگیم تقریبا به صفر رسید، بیماری هام به صفر رسید، دعوا و درگیری هام تقریبا به صفر رسید، برخوردم با آدمهای مشکل دار تقریبا به صفر رسید، کارهام معجزه وار انجام میشن، نگرانی هام کمتر شدن، همه اینها به این دلیل اتفاق می افتن چون من نگاهم به زندگی متفاوت شده. چون من انتظار بهتر شدن دارم از اوضاع. چون من متوجه ارتباط بین به صلح رسیدن بیشتر با خودم و به صلح رسیدن بیشتر جهان با خودم میشم.

    6. ما میتونیم با دید مثبت و سپاسگزاری و ارسال فرکانس مثبت به جهان هستی، اتفاقات، رفتارها و نتایج رو به نفع خودمون تغییر بدیم. همون گلهای خشن پر از تیغ، در برابر دیدگاه مثبت سگ داستان با خوشرویی بلندش میکردن، اما به بقیه روی زشتشون رو نشون میدادن.

    7. غرور باعث دور شدن افراد از ما میشه.

    8. وقتی میترسیم جهان بوش رو احساس میکنه. اگه بترسی دنبالت میاد. دقیقا سگ هم همینه، وقتی میترسی متوجه میشه و بهت حمله میکنه.

    از هر چی بترسی سرت میاد. ملموس ترین مثالش افرادی هستن که همیشه از بیماری میترسن و میخوان همیشه تو محیط استریل باشن و همیشه هم مریضن.

    9. دختری که با خونواده خرسها بزرگ شده بود و آرزوی یه خونواده خوب داشت، متوجه نعمتش میشه و میگه من این خونواده خوب رو دارم اما نعمتهام رو نمیدیدم.

    خیلی وقتها وقتی یکی که نعمتی رو داره، اون رو نمیبینه اما کسی که از بیرون نگاه میکنه و اون نعمت رو نداره حسرت داشته های ما رو داره. من خودم استاد این موردم. یعنی یه وقتایی از خودم شرمنده میشم. زندگی من پر از نعمته. از خونه خوب یه جای عالی روبروی پارک قشنگ یه جای دنج و خلوت تو یه محله خوب، ماشین خوب و فوق العاده راحت، سلامتی کامل، خونواده عالی و موفق و مهربون، همسر فوق العاده، شغل عالی، همکارهای خوب، تناسب اندام و قد بلند و زیبایی چهره، تحصیلات خوب، درآمد عالی، سفرهای بینظیر و صدها هزار نعمت ریز و درشت دیگه. اما خیلی پیش میاد که نمیبینمشون و دنبال چیزی هستم که همون لحظه آرزوی خیلیاست. خونه ای که من دارم آرزوی خیلی آدمهاست اما من گاهی ناسپاسی میکنم در موردش و فقط ایراداش رو میبینم. گاهی نعمت خونواده خوبم رو نمیبینم و میگم کاش اینطوری بودن و اینجوری نبودن. گاهی کارم رو قدرش رو نمیدونم و فقط کاستی هاش رو میبینم.

    یعنی تک تک ما در همین لحظه فقط با تغییر زاویه دیدمون هزاران نعمت تو زندگیمون داریم که میتونن زندگیمون رو بهشت کنن اگه ما ببینیمشون و قدردانشون باشیم. اگر من فرد بهتری بشم، مهم نیست چقدر زنده ام، من تونستم عرض زندگیم رو زندگی کنم و لذت ببرم.

    10. فروتن باشیم در مقایل خدا. تا یکم اوضاع بهتر میشه طوری رفتار نکنیم که انگار خدا رو بنده نیستیم.

    11. زمانی که اوضاع جالب نیست امیدمون رو از دست ندیم و زمانی که اوضاع خوبه ایمان و فروتنیمون رو حفظ کنیم.

    12. به جای آرزوهای دور و دراز، از لحظه مون لذت ببریم.

    13. اگه بتونیم زیبابین بشیم جهان روی خوشش رو به ما نشون میده.

    14. وقتی با مفهوم توحید و هدایت آشنا میشیم، میفهمیم روی هوش و توانایی خودمون نباید حساب کنیم. هوش ما نسبت به علم خداوند مثل چراغ قوه در برابر خورشیده. وقتی من به این درک برسم دیگه روی عقل محدود خودم حساب نمیکنم و مثل موسی میگم خدایا من به هر خیری از تو فقیرم.

    وقتی دکمه عقل و هوشت رو روشن میکنی نتایخ محو میشن و دکمه هدایت خاموش میشه. ولی وقتی دکمه عقل رو خاموش کنی هدایت خدا روشن میشه.

    هر چقدر در مقابل خدا متواضع باشیم، و نعمتها رو ببینیم، در مقابل خدا افتاده تر میشیم و این کاملا درسته. همین مغزی که بهش مینازیم رو کی به ما داده؟ مگه ما کاری برای حرکت زمین و اکسیژن و آب و هزاران هزار نعمت این زندگیمون کردیم که بخوایم مغرور بشیم؟

    15. غرور و تکبر میتونه در لحظه اتفاق بیفته و باید تمرین بدیم خودمون رو که هر لحظه بگیم خدا هدایتم کرد، خدا این کار رو انجام داد برام، اگه خدا نباشه هیچی نیستم. همین گفتنش ذکریه که هر لحظه یادآوری میکنه برامون و مسیر رو برامون آسان میکنه.

    16. به میزانی که ما سپاسگزار باشیم حتی در مورد نعمتهایی که قبل از تولد به ما داده شده، خدا ظرف ما رو بزرگتر میکنه تا از نعمتهایی که به همه آدمها میده بتونیم بیشتر استفاده کنیم، چون باران نعمت داره همیشه میباره و ما باید ظرف بزرگتری رو بذاریم زیر این باران (اگر سپاسگزار باشید شما را بزرگ میکنم).

    17. فکر نکنیم که یه جای خاص یا زمان خاصی هست که بهش برسیم اونوقت میتونیم از زندگیمون لذت ببریم. چون همه ما در همین لحظه دقیقا همه چیزهایی که بتونه باعث خوشبختی ما بشه رو داریم؛ یه سقف بالای سر، سلامتی، خانواده، شغل، امنیت، اکسیژن، آب تمیز، غذا، برق، اینترنت، عشق، دسترسی به این سایت الهی، یاری و حمایت خداوند و …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    بهنام عباسیان گفته:
    مدت عضویت: 2508 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    مدت تولد در سایت 1555 روز

    خدایا میلیاردها بار شکر

    به اندازه ای که شکر گزار هستید ظرف وجود شما را می افزایم

    سلام به استاد گلم

    که در این ساعت که کامنت مینویسم احتمالا در پرادایس خواب هستند

    وصورت ماهتان را از دور میبوسم

    سلام به خانم شایسته مهربان

    وسلام به بجه های گل سایت

    سپاسگزار چشمهایی هستم که این کامنت را می‌خواند

    خدای مهربانم بگو تا بنویسد انگشتان یکی از بندگانت …..من نمی‌دانم تو بگو

    بسم‌الله الرحمن الرحیم

    ففرو الی الله

    به سوی خداوند بشتابید( فرار کنید)

    آیه 23 سوره هود

    آن الذین آمنوا وعملا الصالحات واخبتوا الی ربهم اولئک اصحاب الجنه هم فیها خالدون

    آنهایی که به خدا ایمان آورده وعمل نیکو پرداختند

    وبه درگاه خداوند خاضع وخاشع گردیدند

    آنها البته اهل بهشت جاویدند

    ودر آن متنعم ابدی خواهند بود

    به به به این پرادایس زیبا

    که می‌شود هوای عالی واین عطر دل‌انگیز هوا را در پرادایس استشمام کرد واین

    همه زیبایی را دید وتحسین کرد

    خدا را شکر برای داشتن

    استاد عزیزم

    خدایا شکرت برای استاد شایسته گل

    خدایا شکرت برای بچه های گل سایت عباس منش عزیز

    خدایا شکرت برای پرادایس زیبا وبهشتی

    خدایا شکرت برای نعمت موبایل واینترنت

    خدایا شکرت برای چشمهایم

    دستهایم

    پاهای من

    لب ودندان وسق دهان

    زبانم

    خدایا شکرت به خاطر

    موهای زیبایم

    صورت زیبایم

    به خاطر ابروها ومژه هایم

    خدایا شکرت به خاطر

    گلو.. نای ..معده روده ..زانوها…کلیه هایم

    خدایا شکرت به خاطرناخن ها انگشتان دست پاهایم

    به خاطر کبدو قلبم

    به خاطرلوزالمعده رگ وپی تلیاردها سلول بدنم

    به خاطر گوش هایم به خاطر حس لامسه حس چشایی حس بویایی

    وسلامتی وخون که در رگ هایم جاریست

    به خاطر گلوبولهای سفید ودستگاه ایمنی قوی

    خدا را تلیارد ها بار شکرت

    وبه خاطر تمام نعمتهایی که از حساب بانکی وماشین سنگین هوو

    که این کامنت رو در عسلویه پتروشیمی جم دارم مینویسم وبار زدم برای تهران شور اباد

    به خاطر پدر ومادر وهمسر وفرزندان

    وحساب بانکی وپراید موتور و موبایل اینترنت

    وهزاران میلیاردها نعمت که عاجزم از شمارش آنها خداوند را بابت نعمتهایم

    سپاسگزاری میکنم

    خدایییییییییییییا شکرررررررررررررررت

    استاد عزیزم …..انیمیشن گربه چکمه پوش…..

    از شما تشکر میکنم که این انیمیشن رو برای ما

    با توجه به قوانین قوانین توضیح دادید

    واگر ملیونها نفر هم این انیمیشن را ببیند هیچ درکی از آن نمی‌کنند وتنها خردمندان

    به قول قران متذکر می‌شوند

    واستاد گلم همانجور که مدیر فنی آقا ابراهیم عزیز

    گفتند

    شما استاد همه چیز رو با عینک قانون می‌بینید

    دوش دیشب با من گفت کاردانی تیز هوش

    که اسان گیر بر خود کارها

    که از روی طبع جهان سخت می‌گردد بر مردمان سخت کوش(کسانی که خلاف قانون را بروند)

    واین فایل بسیار ارزشمند رو استاد عزیزم برای

    ما ظبط کرد

    سپاسگزارم استاد

    واینکه ما مغرور نشویم ودر مقابل خداوند متواضع باشیم وکردیت واعتبار همه چیز رو در زندگی به رب مهربانم بدهیم

    هذا من فضل ربی

    اینها همه از فضل رب من است

    انشالله هر کجا هستیم هدایت شویم

    برای آسانی ها

    وبه اتهاماتی که خداوند می‌گوید عمل کنیم

    چند روز پیش پشت یه ماشین سنگین نوشته بود

    به راه بادیه رفتن

    به است از نشستن باطل

    (معنی آن با عینک قانون)

    یعنی که ما به اندازه‌ای که میدونیم با توجه به تکامل عمل کنیم (یعنی بیکار نباشیم)

    نه اینکه تو خونه بشینیم وبگیم یه گونی پول خدا بندازه پایین

    خدا یار ونگهدار همگی باشه

    سپاسگزارم که وقت گذاشتید وکامنت این بنده را خواندید

    سپاسگزارم که خداوند گفت ومن هم نوشتم

    خدایا دوستت دارم

    آاخر وعاقبت همه ما را ختم به خیر کن

    خدایا چنان کن سر انجام کار تو خوشنود باشی وما رستگار

    شاگرد شما

    بهنام عباسیان از شهرضا

    سپاسگزارم️️️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  9. -
    مریم شمسا گفته:
    مدت عضویت: 2252 روز

    به نام خدای مهربان

    إِنَّ رَبَّکُمُ اللهُ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّهِ أَیّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ ما مِنْ شَفیعٍ إِلّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذالِکُم اللهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ

    پروردگار شما،خداوندى است که آسمانها و زمین را در شش روز [= شش دوران]آفرید; سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت، و به تدبیر کار (جهان) پرداخت; هیچ شفاعت کننده اى، بى اذن او نیست; این است خداوند، پروردگار شما!پس او را پرستش کنید. آیا متذکّر نمى شوید؟!

    4إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً وَعْدَ اللّهِ حَقّاً إِنَّهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ بِالْقِسْطِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمیم وَ عَذابٌ أَلیمٌ بِما کانُوا یَکْفُرُونَ

    4 ـ بازگشت همه شما به سوى اوست! خداوند وعده حقى فرموده; او آفرینش را آغاز مى کند، سپس آن را باز مى گرداند، تا کسانى را که ایمان آوردند و کارهاى شایسته انجام داده اند، به عدالت جزا دهد; و براى کسانى که کافر شدند، نوشیدنى از مایع سوزان است; و عذابى دردناک، به خاطر آن که کفر می‌ورزند!

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته زیبایم

    سلام به همه دوستای توحیدی ام

    خدایاشکرت منو هدایتم کردی به بهترین سایت دنیا

    که پر از نور تو هست پر از توحید و یگانگی پر از تواضع در پیشگاه تو

    خدایا ممنون به خاطر وجود استاد نازنین که اونقدر در مدار وحدانیت تو هست که همیشه در بهترین مکان و زمان قرار دارد و هدایتش به بهترین‌های عالم هست

    خدایا ازت سپاسگزارم که ما شاگردان او هستیم و از تمام نعمت ها و هدایت‌های ایشان نیز بهره می‌بریم.

    خدایاشکرت، ما چقدر خوشبختیم که اینجا هستیم.

    استاد عزیزم وقتی شما از شخصیت داستان میگفتین همش زندگی ام در ذهنم مرور می‌شد زمانی که با قوانین آشنا شدم و بکار گرفتم نتایج خوبی گرفتم ولی با باورهای اشتباه ،،،می دونیم که جهان دو قطبی هست قطب خوبی و قطب بدی ما در هر قطب که باشیم سیستم خداوند به ما برحسب باورها و فرکانس هامون کمک میکنه چه خوب و چه بد ،من فک میکردم با استفاده از قانون می تونم راه اشتباه برم و نتیجه خوب بگیرم و به خودم مغرور شدم وقتی در فرکانس ناآگاهی باشی هر چیزی به چشمت مطلوب و درست میاد من اوایل که با قانون آشنا شده بودم در مدت خیلی کم وارد دوتا کار جدید هم زمان و روابط خوب ، عزت و احترام و دوستان خوب شدم همه چی خوب پیش می‌رفت دنیا به کام من بود و من مغرور از اینکه آره دیگه یاد گرفتم چطور زندگی کنم و همه چی پیش ببرم … و اعتبار همه اون نتایج به خودم میدادم و با افتخار به همه میگفتم آره من با توانایی های خودم اینا رو بدست آوردم و…. بعد از مدتی همه چی برگشت از قانون دور شدم نجواها شروع شد و کار و رابطه ام کلا از دست دادم و تمام جهانم سیاه شد تا جاییکه حتی برای خودم دیگه انگیزه نداشتم حتی لباس نمی خریدم و اونقدر که دیگه نمی تونستم بیرون برم چون آدمها آزارم میدادن پوشش اونها رفتارشون، خنده هاشون ، موفقیتهاشون همه و همه انگار سوهان روحم شده بود و من شکسته تر از همیشه دیگه توان نداشتم حتی برگردم به سمت فایلها، اگر گوش میکردم هم انگار هیچی نمیشنیدم و هیچ تاثیری در من نداشت چون دنیا دیگه برا من تموم شده بود همه جا روسیاهی میدیدم، ناامید از همه، تمام اون بتهایی که برا خودم ساخته بودم و بهشون قدرت داده بودم یکی یکی بهم پشت کردن و من تنهایی تنها در قعر نا امیدی بودم … به خاطر تمام باورهای اشتباه که در وجودم بود به خاطر تمام مزخرفات جامعه که در ذهنم فرو کرده بودن با وجود این شرایط من فقط فایلها رو گوش میکردم می دونستم که انگار کر شدم و نفهم از درکشون ،ولی صدای شما آرومم می‌کرد تا اینکه اسفند شد و گفتم خدایا بسه دیگه بسه خسته شدم من دیگه ظرفیت ندارم کمکم کن و خدا بود که پا به پام بود و هدایتم کرد کم کم اول آرومم کرد و بعد بهم گفت یه چله برا خودت بردار ،کارهایی که بود بهم گفت نوشتم و انجام دادم عیدقربان چله ام تموم می‌شد و من در عید قربانی تمام اون مریم ناامید و شکسته و ناتوان قربانی کردم و مریم جدیدشروع به خلق کردم که تمام اینها به اذن خدا بود و بعد از چله کم کم هدایت شدم به دوره کشف قوانین زندگی با تعهد شروع کروم در روز پنجم بودکه از محل همون کار قبلیم بهم پیشنهاد کار دادند، ولی اینبار من بودم که زمان کار و حقوقم مشخص میکردم حتی محل کارم خودم مشخص کردم ولی به خاطر تمام اون تحقیر های قبلی و همون آدم‌های قبلی ترجیح دادم که دیگه اونجا نرم برای کار ،نمی دونم کارم درست بود یا نه گاهی اوقات به خودم میگم نباید میترسیدی و میرفتی ولی من دیگه نمیخواستم تو اون فرکانس باشم …و اینا نجوا های ذهنم هست

    بعد از خرید دوره خیلی با عشق و مصمم دارم در سایت فعالیت میکنم و تنها و تنها جایی که آرامش منو خداوند ،از طریق آن تشدید میکنه همین سایت و دوستای توحیدی و فایلهای بی نظیر استاد هست که هر لحظه جواب سوالاتم میگیرم و هدایتم می‌کند و گام‌های کوچکی را برمی‌دارم

    استاد من دیگه نمیخام اون مریم معمولی باشم همیشه به شاگردام میگفتم تو زندگیتون شجاع باشین وغافل از اینکه خودم ترسو بودم دیگه میخام شجاع باشم،دیگه نمیخام به باورهای مخرب اجازه بدم منو پایین بکشن همه شون با قیچی منطق می برم تا سبکبال بشم و برم بالاترین مرحله ،که منه انسان لایق اون جایگاه هستم و تمام تلاشم در این راه انجام میدم چرا که تلاش در این راه بهتر از غرق شدن در ناآگاهی و غفلت هست

    من اینجا خدا رو پیدا کردم، خدای واقعی خدای عادل خداییکه ،اجازه خلق تک تک اتفاقات زندگیم بهم میده خودشو نشون داد، خودشو هدیه کرد به من ،چی بهتر از این که همه امورت بسپاری به خدا و با خیال راحت از زندگی لذت ببری و قشنگی های زندگیو پر رنگ کنی، مگه ما چقدر در این دنیا هستیم که همش در دست و پا زدن باشیم با باورهای اشتباه که فقط برای خودمون دردسر بوجود بیاریم و در سیکل معیوب اشتباهات گیر بیافتیم.

    از وقتی شروع کردم گره های ذهنیم خیلی راحت باز میشه آدما برام زیباتر و مهربونتر میشن استاد شما درست میگید که، رابطه تون با خدا درست کنید همه چی درست میشه، ثروت میخای بهت میده رابطه خوب میخوای بهت میده، سلامتی میخوای بهت میده

    آره همه چیو میده ،حتی آدم‌های اطرافتو اونطوری که تو میخوای باهات رفتارکنند تنظیم میکنه

    در این مسیر نجواها هست ناامیدی ها هست ولی این منم که می تونم مثل گذشته بهشون اجازه جولان بدم یا نه سریع افسار ذهنم بدست بگیرم و بگم تا حالاش درست کرده بقیه اش هم درست میشه همه چی در زمان و مکان معین درست میشه آروم باش و نترس و نگران آینده نباش.

    قلبتون پر از نور الهی استاد عزیزم و خانم شایسته زیبا و دوست‌داشتنی ام .

    دوستون دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  10. -
    Rojina گفته:
    مدت عضویت: 2041 روز

    سلام به استاد خانم شایسته و دوستان عزیزم

    استاد ازتون ممنونم که این انیمیشن فوق‌العاده رو معرفی کردین.

    من امشب دیدمش و به تک تک نکاتی که گفتین تجربه کردم چون دقیقا در شرایطی بودم که باید به ترسم غلبه می‌کردم البته هنوز تکاملم بهم اجازه نمیده که یهویی جامپ کنم و خیلی خیلی خیلی بهتر بشم، اما قدم مهمی رو برداشتم که واقعا ازش می‌ترسیدم

    حالا چرا این قدم رو برداشتم؟

    وقتی قیافه ی اون گرگ رو دیدم که نماد یه مسئله ی بسیار وحشتناک و ترسناکه، دقیقا حس همون گربه بهم دست داد

    همونجوری ترس بهم حمله کرد. طوری که یه لحظه حس کردم نکنه دارم خواب بد می‌بینم و دلم ریخت…

    و کاملا خودم رو وسط جهنم احساس می‌کردم

    به قول شما انگار تمام ترسهای جهان با هم اومده بود سراغم

    دیدم که من چقدر این حس رو دوست ندارم.

    دوست ندارم دیگه تا آخر عمرم حتی یک لحظه این حس رو تجربه کنم و این شد خط قرمزم

    حتی اون لحظه ترسیدم که ادامه ی کارتون رو ببینم اما گفتم باید ادامه بدی،

    و بعد که گربه مراحل رو طی می‌کرد، هر بار که ترس میومد سراغش منم سعی می‌کردم باهاش که نترسم.

    تا اینکه آخرش واقعا خودمم با شجاعت و با حس غلبه به ترس به چشمای گرگه نگاه می‌کردم که من ازت نمی‌ترسم…

    بعد که کارتون تموم شد، دیدم واقعا وجودم تاب تحمل این حجم از فشار رو نداره و اهرم رنج بهم فشار آورد و من حرکت کردم و به دل ترسهام زدم.

    اونم این بود که علاقه ی واقعی ای که توی قبلم بود رو اعلام کنم و بگم که می‌خوام برم سراغش، و اینو بگم که از گفتنش بیشتر از انجام دادنش می‌ترسیدم، اینو بعدش فهمیدم.

    بعد دیدم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد! فقط من شجاع تر شدم فقط من به ترسم غلبه کردم و واقعا از امشب من یکی دیگه شدم.

    گرچه مسیر خواسته هام رو عوض کردم و تغییر دادم،

    اما اصل اون احساس و اون لبخند رضایتیه که ناخودآگاه هر چند دقیقه روی لب هام میاد…

    اصل اینه که امشب اگه بخوابم و صبح بیدار نشم، راضی‌ام از خودم و کاری که امروز کردم.

    اصل اینه که خداوند به من شهامت داد بهم قدرت داد تا بتونم به ترسم غلبه کنم

    واقعا تنها امید زندگی من اینه که خداوندی در جهان هست که مراقبمه و هدایتم می‌کنه به هر سمتی که می‌خوام و هر بار برایم تصحیح مسیر می‌کنه

    و من فقط باید به خودش با اعتماد کنم و اصول رو از فرعیات جدا کنم و از زندگیم لذت ببرم

    من تا قبل از امشب، هیچ‌وقت اینقدر جدی به لحظه مرگ فکر نکرده بودم.

    و خوشحالم که این فکر من باعث شد به خودم کمک کنم و رشد کنم

    خداوند امشب اون بار سنگین رو انگار از روی دوش من برداشت

    و من رو گسترش داد، تا دلم بخواد به ترس های بیشتری حمله کنم. تا بخوام یجورایی ترسهام رو به مبارزه بطلبم…

    و همزمان با تمام این روند لذت بردن از زندگی رو هم یاد بگیرم

    چون من عاشق اون حس آرامش بعد از غلبه به ترسم.

    چون می‌دونم اگه بهترین حس دنیا نباشه، جز بهتریناست.

    من صبح یه کامنت نوشتم، ولی منتشر نشد و پرید.

    دلیلش رو الان فهمیدم

    خدایا شکرت

    استاد، ازتون خیلی ممنونم

    در پناه خداوند بزرگ شاد و سلامت باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای: