https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2023/05/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2023-05-14 01:05:402025-03-07 07:49:43درسهای زندگی از یک بازی | قسمت 1
693نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
از وقتی خبرش رو شنیدم فقط به ذهنم اومد بیام توی سایت و به شما بگم استاد باورم نمیشه «مقاله ی رسالم پذیرش گرفته اونم در عرض کمتر از دو ماه!!!!» در یک مجله عالی، خدایا شکرت، پذیرش مقاله در مجلات خیلی سخت شده استاد، ولی از وقتی من مقاله رو فرستادم به مجله شروع کردم به ایجاد باورهای درست در مورد اکسپت مقاله، اینکه فارغ از هر شرایطی که وجود داره مقاله من پذیرش خواهد گرفت و هر روز در دفترم از خداوند می خواستم که خودش مقالمو چاپ کنه، این کار فقط به دست خودش انجام میشه و ازش سپاسگزاری میکردم که فرآیند چاپ مقاله ام رو داره انجام میده، خدایا شکرت و هر روز سعی میکردم طبق فرموده شما، احساسم رو خوب نگهدارم و به قول شما شکارچی زیبایی ها باشم، که بعد از دو بار اصلاحات از طرف داوران اون هم اصلاحات جزئی، امروز دیدم توی سایت زده (پذیرش مقاله) الان دیگه راحت میتونم مقدمات دفاع از رسالم رو فراهم کنم و مقطع دکتری رو هم تمام کنم، استاد من به وضوح و عمیقا قانون رو در این موضوع دیدم، همین! فقط خواستم این احساس خوب و بی نظیر رو با شما به اشتراک بزارم، استاد خیلی خوشحالم خیلی، ازتون بی نهایت سپاسگزارم.
سلام به خانواده ی عزیزم و استاد گرامی و مریم نازنینم ..
خدارو بسیار شکر میکنم بابت اینکه اول صبح من رو هدایت کرد تا درسهایی رو از زبان شما به من بده ..
در تمامی فایل هایی که در سایت قرار میدید ومن با شور و شوق نگاه میکنم خودم رو کنار شما میبینم و احساس میکنم در بهشتی که زندگی میکنید همه همیشه هستن و ظاهرا شما دونفر هستید بارها وبارها من کنار درختان زیبا نشسته ام بارها و بارها شبها کنار شما و کنا آتشی که درست کردید و نشسته اید من هم بوده ام و بارها و بارها کنار شما با آروی به مسافرت رفتم و در این فایل هم مثل همیشه بودم و زیباییها رو از نزدیک دیدم و کنار این ساحل دیدم که چقد آرامش حاکم هست ودیدم که چقد همه ی مردم خودشن هستن و ساده و بدون هیچ تجملاتی و چقد از اینکه حتی لباس هاشون هم ست نیست و خیلی ساده س همگی راحت هستن… هیچکس از نگاه کسی نگران ،عصبانی، واینکه شما دارین فیلم میگیرین راحت هستن …
نمایی از بالا که نشون دادید بسیار دیدینی و قابل تعمل هست چه منطقه ی زیبایی…
چه معماری قشنگ و به جایی بکار برده شده …چقد تمیز.. و از پارک کردن ماشین ها در بین خطوط مشخص هست که نظم و آرامش خاصی اونجا برقرار هست بدون اینکه نگهبانی باشه که ماشین هارو هدایت کنه همه قوانین رو رعایت میکنن و من مطمئن هستم که اگه ماشینی درش هم باز باشه هیچ اتفاقی براش رخ نمیده …خدایا شکرت بابت اینکه به من نشون دادی که اگه کسی در مدارش باشه مثل استاد و مریم عزیز عجیب نیست که به همچین جاهایی هدایت شد….
واما این مثال بازی و کنترل ذهن دیگه یعنی استاد تیر خلاص رها کردید…
چقد برای همه ی ما قابل لمس هست در بازی های ساده که ذهن یه بار نگرانه،یه بار مغروره،یه بار میترسه و غیره به بدترین شکل ممکن بازی تموم شده …و در بازیهای المپیک که با قهرمان ها مصاحبه میکنن عجیب همه شون میگن ما فقط به الان فکر میکنیم و ضربه ی که الان باید انجام بدم و تماااام و چقد آگاهانه و یا ناآگاهانه قانون رو خوب رعایت میکنن..
حرف هایی که در این فایل گفته شد و همزمان بازی رو نشون میدادید دقیقا این قانون رو بیان میکرد که هرچی فکر کنی و فرکانس به جهان بفرستی همون نتیجه رو جهان بهت برمیگردونه و جاهایی که توپ خراب میشد مشخص بود که یه فکر و یا رقابت و یا حسادت و برتری نسبت به مقابل و یا اینکه عجیبه چرا من دارم هی میبرم رو به وضوح نشون میداد.. و کاملا مشخص هست که قانون توی همین کارهای ساده مثل بازی کردن هم داره کارخودش رو بدون هیچ تغییری انجام میده ..چقد این فایل ارزشمند هست ازتون بسیار ممنونم..
سال گذشته یه پروژه ی خیلی عالی داشتم و پول خیلی خوبی بهم میدادن همش این احساس اینکه چقد جالب و کارچقد سبک هست و انقد پول دارم میگیرم و این افکار باعث شد سر یه موضوع خیلی پیش پا افتاده خودم استعفا بدم و باور کنید هنوزم میگم چرااین اتفاق افتاد و برای جهان کار راحتی بود که قانونش رو رعایت کنه ومن رو از اون فضا بیاره بیرون…
از همین بازی ساده بدمینتون راحت میشه فهمید جاهایی که اوضاع خراب شده دلیلش چی بوده و اگه سریع به خودت بیای چقد سریع ورق برمیگرده ..
چقد من فراموش کردم که در لحظه باید زندگی کنم وچقد من فراموش کردم که فقط کنترل ذهنم رو در دست بگیرم و قدم های بعدی رو با لذت وکمی بهتر از قبل وردارم …
بازی بدمینتون رو میتونی کنار همه چی بزاری مثلا روابط…. مثلا هدف..مثلا بیزینس ..مثلا میخایم بریم مسافرت …مثلا ….. چون توی همه اینا این تویی که توپ رو پرتاب میکنی باید حواست باشه که میخای این توپ چه طوری بهت برگرده…..
از هزاران دیدگاه میشه در مورد فایل صحبت کرد و استاد عزیزم من از اینکه میگفتید هر روز باید رو خودتون کار کنید من مقاومت داشتم و در این فایل به من نشون دادید که هنوز هم خودتون دارین این کار رو انجام میدید و این کار رو برای من قابل فهم تر کرد..
تحسین میکنم مریم نازنین رو که در کاری که هیچ چیزی ازش نمیدونسته حالا خیلی خوب یاد گرفته و نا امید نشده این پشتکار و اینکه خودتون در حین یادگیری تحسین میکنید به من یاد داد تا در کاری که الان میخام انجام بدم فقط قدم بعدی رو بهتر وردارم و تحسین کنم و خیلی زود یه مسافتی از قدم های کوچک اما موثر رو برداشته ام.پاگذاشتن رو ترس هایتان بسیار آموزنده وقابل تحسین هست ..
چقد همیشه ساده و راحت جلو دوربین اومدید و چقد از نگاه و صحبتتون میشه فهمید خالص و خودتون هستید…
استاد ومریم عزیزم بسیار ازتون ممنونم و از خداوند برایتان بهترین ها رو میخام ..
یه تجربه که خودم داشتم توی رابطه ام یعنی زمانی که متن فایل رو میخوندم دقیقا مثل یک فیلم از جلوی چشمام رد شد که اول رابطه همه چی خوب بود تا اینکه من رفتم تو این فکر که طرف مقابل از من سر تره و من اصلا پیش اون هیچی نیستم ،من اصلا کی باشم که لایق این عشق باشم و بی انتها این افکار رو ادامه دادم توی ذهنم تا همه شرایط رو برعلیه خودم کردم که من لیاقت ندارم و رابطه داغون شد و حالا قصه شروع شد به خاطر خلع ها که من قربانی شرایط شدم من آدم خوبی ام اما اون طرف مقابل در حق من بدی کرد و قشنگ یادم وقتی دایی ها و زن دایی هام میومدن خونمون و مادرم شروع میکرد با صدای بلند در مورد داستان های که پیش اومد که چطور شرایط بهم ریخت من دقیقا یه همچین شکلی داشتم توی صورت خودم رو ناراحت و غمگین گرفته بودم که آره به من ظلم شده ولی از درون اصلا داشتم لذت میبرم و دلم خنک میشد و هی میگفتم بگو بگو آره بگو تا همه بدونن که به فردین ظلم شده و از این قربانی شدن لذت میبردم و این شرایط رو تا سه چهار سال ادامه دادم تا به خاطر درخواست های شدید من در تاریک ترین روزهای زندگیم از نظر خودم،سایت عباسمنش آمد و از اون به بعد همه چی گل و بلبل داره میره جلو.
خدایا شکرت به خاطر این همه آگاهی ناب
چون من دوره عشق و مودت رو واقعا روش کار کردم دیشب توی عروسی همون کسی که وابستگی عاطفی رو باهاش تجربه کرده بودم دیدم و براش آرزوی بهترین روزها و حال خوب رو کردم و واقعا آزاد و رها هستم و دارم روی خودم کار میکنم.
باور مذهبی هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند و اینکه دوست داشتم قهرمان زندگی خودم باشم که فداکاری میکنه و با وضعیت مالی بد همسرش میسازه و اینطوری احساس قربانی شدن می کردم (و تازه اینطوری احساس گناه هم به همسرم می دادم و ترحم بقیه رو هم جلب می کردم، آخی طفلکی ببین چه زن خوبیه) سالها از 87 تا 99 در وضعیت مالی بد زندگی کردم روزهایی که حتی برای هزینه غذا می ماندیم.
دوست داشتم یه بلایی سرم بیاد که حس ترحم بقیه رو جلب کنم.
آخ آخ چه بلاهایی رو خلق کردم
وقتی پدرم فوت کرده بود و من باردار بودم، چه کارهایی کردم که ترحم بقیه رو جلب کنم
و همین خودش کلی ناخواسته برای من خلق کرد
4 ماه بعدش زایمان بسیار بدی داشتم
و خود همین زایمان کلی بازم باعث شد جلب ترحم کنم و بعدش اتفاق هایی که برای دخترم افتاد و بازم جلب ترحم و بعدش اخراج همسرم از کارش و بازم جلب ترحم
واااااای خدای من
من چه قدرت خلق کنندگی داشتم
نمی دونم چطور شد که استپ شد وگرنه همین طور چند ماه درگیر بودم هااااا
آخ آخ نگو تو ذهنم چه سناریوهایی ساخته بودم برای جلب ترحم
خدایا شکرت که این ها خلق نشد
دمت گرم سارا جانم
حالا از این بگم که چه کارهایی می کردم که به همسرم احساس گناه بدم
و با این کار چه وجه هایی از همسرم رو برانگیخته کردم
انگار دوست داشتم همسرم تو مراسم عید و… چیزی برام نخره و بعد من چیزی داشته باشم که بهش احساس گناه بدم و دقیقا همش هم این اتفاق می افتاد و همسرم نمی خرید و من سالها بهش می گفتم و احساس گناه بهش می دادم در واقع پُتک بود در دستم
یا برای مراسم عروسی یا عقد با اینکه دوست داشتم مجلل باشه اما برای اینکه احساس قربانی شرایط شدن داشته باشم و احساس گناه بدم و بگم ببین من چه دختر خوبی ام
ببین من چه عروس خوبی ام
مراسم خیلی خیلی خیلی خیلی ساده گرفتم و ابن شد پتکی در دستم برای…
آخ آخ آخ این یکی دیگه آخرشه
دوست داشتم منو اشتباه قضاوت کنه و بعدش گریه کنم و بگم ببین اشتباه کردی
فکر کنم این سناریو ها از اثرات فیلم های هندی بود
اخ نگم براتون که چه وجه هایی از همسرم رو برانگیخته کردم و چه اتفاق های ناگواری رو به زندگیم دعوت کردم که حتی تا حد طلاق جلو رفتیم
شاهکارش برانگیختن حس بی اعتمادی همسرم به من بود
دمت گرم سارا چه قدرتی داری تو دختر
چه اتفاق هایی رو خلق کردی
یکیش هم این بود که برای اینکه بگم ببین اگه خونه ما به هم ریخته است تقصیر من نیست هاااا بچه ها کثیف می کنن. همش به همه می گفتم خسته شدم از بس خونه رو جمع کردم( جلب حس ترحم).
یکیش این بود که می گفتم من هر چی در میارم همسرم به باد میده. همش از من می گیره. ببین من چقدر مظلومم
یکیش این بود که مثلا همکارم کاری رو از من می خواست انجام بدم، ولی من چون قدرت نه گفتن نداشتم میومدم انجام میدادم و بعد حس قربانی شدن بهم دست میداد. آخ آخ از این موارد زیاد داشتم.
گاهی میگم
من بیچاره رو ببین گیر چه ترافیکی افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه راننده ای افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه دوستی افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه همسایه ای افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه اداره و کارمندی افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه دانش آموزی افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه اولیایی افتادم
آخ آخ الان که فکر می کنم می بینم اکثر ناخواسته ها با این حس اومده تو زندگیم
خب دختر توانا که اینقدر قدرت خلق داری
حالا دیگه این قدرت رو بزار برای خلق خواسته هات و هرجا خواستی به طرف مقابل احساس گناه بدی یا ترحم جلب کنی یا خودت رو قربانی شرایط و افراد نشون بدی یاد این اتفاق ها بیفت و مچ خودت رو بگیر
آفرین به خودم
همین ماه رمضون دعوت شدم به افطار از طرف مدرسه چون می خواستم بیام خونه و تمرین هام رو انجام بدم، دوست نداشتم بمونم و کمک کنم ، پیش خودم گفتم کاش طوری بشه من برم خونه و می خواستم یه دلیل موجه داشته باشم، و این باعث شد وقتی می خواستم دخترم رو برسونم خونه و برگردم به مدرسه ،همون جلوی در مدرسه تصادف کردم .
آخ آخ اون روز همش می گفتم بابا امروز که حالم عاااالی بود و باید اتفاق های خوبی برام رقم می خورد. اما الان کشفش کردم چی باعث جذبش شده بود.
دم خودم گرم که تا این حد قدرت خلق کنندگی دارم
بازم چون می ترسیدم که برم آزمون رانندگی بدم و بار اول قبول نشم و همه مسخره ام کنن و می خواستم یه دلیل موجه داشته باشم، باعث شد کد ملی من تو سامانه اشتباه تایپ بشه و باعث بشه 9 ماه درگیر ادارات مختلف باشم.
چون من تو این خانواده مذهبی بودم، چون تو این کشور هستم، چون با این شخص ازدواج کردم، چون دو تا بچه دارم، چون تو این مدرسه هستم، چون این دانش آموز منه، چون شرایط اقتصادی اینطوری، چون همسایه مون اینطوری، چون صاحب خونه مون اینطوریه، چون مدیرم اینطوریه و …من نمی تونم بعضی از خواسته هام رو تجربه کنم پس من قربانی این ها هستم
و هر بار ناخواسته های بیشتری رو دعوت می کردم
یکبار هم اینقدر تو ذهنم درگیر گزینش و … بودم، گزینش منو دعوت کرد و یکسری سوال های الکی پرسید و گیرش این بود که گزارش دادن تو عطر و ادکلن تند میزنی
و جالبه من هم با آب و تاب به همه می گفتم چون اون زمان من از همه لحاظ اوکی بودم و کسی نمی تونست به من گیر بده ولی این حس قربانی شدن کار خودش رو کرد و منتظر بودم بعد از من همکاریهای دیگه ام رو که خیلی اوضاع حجابشون جالب نبود دعوت کنن اما خبری نشد و منو میگی بدتر احساس قربانی شدن می کردم. آخ آخ خبر نداشتم خودم با گفت و گوهایی ذهنم خلقش کردم اونم به دلیل مسخره
یادمه تو بچگی هام هم همیشه فکر می کردم خانواده ام منو اصلا دوس ندارن و به هر بهونه ای گریه می کردم و می گفتم منو از جوب پیدا کردید
و این تبعیض قائل شدن تو همه مراحل زندگیم بود حتی تو دانشگاه باعث شد وجه بد استاد رو برانگیخته کنم و حتی وجه بد خانواده همسرم رو ، می گفتم خانواده تو منو اصلا دوس ندارن و عروس های دیگه رو بیشتر دوست دارن و واقعا عجیب ترین وجه شون رو برانگیخته می کردم
خدارو شکر خیلی وقته این مسئله رو حل کردم.
البته الان هم گاهی تبعیض بین همکاران مدرسه توسط مدیر میاد سراغم ولی مچ اش رو می گیرم.
من با باورهای اشتباه غیرت و تعصب هم، وجه بد دلی همسرم رو هم برانگیخته کردم
و با این احساس قربانی شدن و زوم کردن روی نکات منفی آدم ها، وعده های دروغین اطرافیانم رو برانگیخته کردم
و حتی مورد برانگیختن وجه سختگیری بعضی آدم ها رو هم تجربه کردم چون باور داشتم برای موفقیت باید سختی کشید.
سارا جان ببین چه قدرت خلق کنندگی داری تو
دمت گرم بابا
حالا با قدرت برو خواسته هات رو خلق کن که سرعتش هم بیشتر چون هماهنگ با قوانین و اگه تو یک قدم برداری و ایده الهام شده رو انجام بدی خداوند هزاران قدم برات برمیداره
ازیک بازی پینگ پونگ این همه آگاهی کشیدین بیرون و همین فایل به تنهایی چندین چند میلیون
می ارزه
در مورد عدم احساس لیاقت میتونم از تواناییهایم در رشته ورزشی خودم که یه سروگردن از هم وزن های خودم بالاتر بودم اما حرفه ای ادامه ندادم وگفتم که دیگه زندگی متاهلی هست وبادوتا بچه وکار کارمندی وشرایط اجازه نمیده
درصورتی که خیلی از افراد با شرایط خیلی سختر به نتایج جهانی رسیدن
واز وقتی که با استاد آشنا شدم اول از همه عشق خودم رو پیدا کردم
ترانه سرایی
ودارم دراین زمینه مهارتهای خودم رو میبرم بالا
وکلی نتایج خوب گرفتم
در خصوص به وجود اومدن یکسری اتفاقات شرایطی که همه چی به خوبی داشت پیش میرفت
میتونم
پیچ. خوردگی زانو خودم رو مثال بزنم
ازاینکه در طی این چندین ماه که آسیب دارم
ودرد هم دارم
اما سعی کردم خودم رو در احساس خوب نگهدارم
ودقیقا اون روزهایی که کنترل ذهنمو از دست میداد
بیشتر درد میگرفت
وهنوز پا به عمل ندادم ومیگم که بدنم خودش رو ترمیم میکنه
خدارو شاکرم بابت این همه آگاهی
بله وقتی تازه ازدواج کرده بودم و یه خورده تنش در من وخانواده من بود ومن تمرکزم رو رفتارهای بد خانواده هامون بود وهی نتایج بدتر وبدتر میشد
وکم کم بیخیالی طی کردم ونتایج ورفتارهای عوض شد
بی پولی عجیب داشتم
اما ایمان داشتم همه چیز عوض میشود وبه معنای واقعی همه چیز تغییر کرد
وتونستم در 2سال هم خونه بخرم هم زمین
وبازبه محض قانع شدن از وضعیت حال
شرایط شروع کرد به صورت نزولی حرکت کردن
چقدر یاد آوری این الگوها به ادامه مسیر کمک میکنه
الهی قربون این قوانین بی تغییر برم
که اگه بخوام کنترل احساس خوب داشته باشم بهترینها رو تجربه میکنم
تو تواناییهایت تغییر نکرده ولی چون کنترل ذهن داری برنده میشه
دقیقا وقتی بخوایم نتیجه به ظاهر بد به خیری ببینم
نتیجه پایانی بهترینها را رقم میزند
فقط وفقط کنترل ذهن
باید به جایی برسد که برایش عادی باشد اینگونه رفتار کردن
دقیقا استاد جان احساس عدم لیاقت =رفتن نعمتهات
چقدر این جمله ناب هست
ازاینکه آقا من دارم درست حرکت میکنم اما چرا نتیجه باب دل نیست
وبهترین تمرین در همون لحظه اینه که به داشته هامون نگاه کنیم
وباید پیش خودمون بگیم که آقا ما باید درهر لحظه احساسمون خوب باشه
با هر منطقی اگه دستمون رو در آتیش بندازیم میسوزه
یکی از نتایج عالی اینه
که من در حال حاضر چندین ماه هست که شرایط کاریم به شکلی داره پیش میره که با تمرکز بالا میتونم در ساعاتهای کاری به گوش دادن فایل بپردازم واز طرفی کامنت هم بزارم
نقش شور وشوق که غوغا میکند
چقدر زیبا گفتین خانوم شایسته عزیزم
الگویی که در موردمربیها گفتین
ازاینکه هدفشون بازبعدی هست
چقدر آموزنده بود
بودن در لحظه حال وساختن احساس خوب
باید امروزمون رو به بهترین شکل ممکن زندگی کنیم
چقدر لذت بردن از چیزهایی کوچیک تاثیرگذار هست
واسه لذت بردن از زندگی نیاز به چیزهایی بزرگ نیست
چقدر زیبا بود جملات انیشتین عزیز
داستان کتونی کلا احساساتیم کرد واشک شوق دراومد
وشما رو یه لحظه تجسم کردم
وگفتم نوش جانتون استاد جان نوش جانتون تمام نتایج رویایی که گرفتین
بهتون تبریک میگم که به معنای واقعی یک پیامبر هستین
چقدر تاثیر گذار لذت بردن از چیزهایی کوچیک لذت واقعی واقعی نه نمایش لذت واقعی نتایج رو رقم میزنن
خب برم فایل تصویر این قسمت رو ببینم
و فایل قبلی رو هم با تمرکز نوت برداری کنم
وکامنتهای زیبا رو مرور کنم
خیلی خیلی ممنونم از شما عزیزان دل که این همه آگاهی ناب به اشتراک گذاشتین
امروز تولدم هست و این فایل بهترین کادو زندگیم بود خدایا مرسی
استاد عزیزم بابت این کادو فوق العاده ازت سپاسگزاری میکنم
استادت (استعاره مریم شایسته ) شما که اصن مرسی خیلیییییی مرسیییی دقیقا پاشنه های آشیلم دوباره برام هویدا شد
این فایل خودش بی نهایت ارزش داره و باید من برای این فایل با ارزش هزینه ها پرداخت کنم
من که بهای این آگاهی نابو یه جوری بد پرداخت کنم ( آره ذهن عزیزم )
خدای من مرسی مرسی ازت شکرگزارم ای خداااااا
هرچه قد تلاش میکنم گذشتمو به یاد بیارم نمیتونم به یاد بیارم واقعا من کی بودم ؟!!!!
من کی بودم !!! ای باابا خدای مهربان با من چه کردی
تازه میفهممم چرا خدا به موسی گفت من تورا برای خودم پرورش داده ام
فقط راجب الان میتونم حرف بزنم اخه گذشته ای یادم نیس که بخوام راجبش حرف بزنم
الان مخصوصا با باوری که استاد عزیزم در چند جلسه پیش داد
(( من شکارچی زیبایی هستم و هر کجا زیبایی باشد من آن را شکار میکنم ))
با کمک این باور دیگه مگه میشه شما از هر چیزی لذت نبریی
در شمال ایران زیبا بودیم یه گاوی داشت دسشوری میکرد منو چندتا از پسر دایی های عزیزم داشتیم به این صحنه نگاه میکردم
برای من که فوق العاده بود
و دقیقا میدیدم پسر دایی های عزیزم چه قد اخ ایی چه قد حالم بهم زنه بیاید بریم این همه صحنه زیبا چرا دسشوری کردن گاو
درگیر این افکار شدن
اما من که غرق زیبایی بودم
من یه سوال دارم شما وقتی یه نفر بهت نگاه میکنه میتونی دسشوری کنی ؟!! قطعا که نه
اما اون به راحتی تمام میکرد بد تازه یه موووووووووهم میکرد که بیشتر متوجه شی
بنازم به این عزت نفس بنازم که قشنگ تو لحظه داری برای خودت زندگی میکنی و کلی کیف میکنییی
ای بنازم خدایا گاو بودنو به من بده
این خاطره محض مضاح گفتم البته من املایم خیلی قویه
هم خانواده ی عزیزم
یه آموزه استاد هیچ وقت فراموش نمیکنم
ما درگیر الگوهای فکری هستم فقط در یک زمینه فکر و باور های اشتباه نداریم بلکه هر فکر روی افکاری دیگه در حوزه های دیگه تاثیر خودشو میزاره پس
اینطور نیس که باید یه فکر تغییر بدیم تا زندگی عالی بشه تازشم
اون چند فکر ناسالمی که داریم روی فکرای دیگه تاثیر میزارن و باعث ناسالم شدن افکار دیگه میشه
بهترین راهکار اینه به صورت تکاملی تمامی افکار سمی شناسایی کنیم و افکار سالم و به درد بخور جایگزین آنها بکنیم
چرا چون افکار باعث رفتار های ما میشن
من وقتی همین آگاهی درک کردم متوجه شدم
در قدم اول
تمام افکارم چه خوب چه بد را شناسایی کردم و در قدم به دنبال جایگزین کردن افکار به در بخور و عالی بودم کنم و در قدم سوم جایگزین کردم التبه تمامی این مسیر به صورت تکاملی هست و نیاز این هست که در این مسیر تغییر باور ها ما ادامه بدیم تا به استادی در این زمینه تبدیل شوم
وقتی افکار ما تغیر کنن رفتار ماهم تغیر مکینن
همینقدر زندگی ساده وخوشمزه است
یه مثال خیلی ریز میزنم اسم بازی که من درگیرش هستم dota warcarft عه
این بازی به صورت کاملا تیمی هست 4تا یار داری و با 5 تا دشمن مبارزه میکنی
این بازیو با پسر داییام تقریبا 10 ساله که داریم بازی میکنیم
استاد دارم به صورت کاملا واضح میبینم افکار روی حال من در این بازی چه قد تاثیر گزار هستن و افکار منفی که سراغ من میاد بازی به طرز عجیبی شکست و اعصاب خردی و حال بد به همراه داره
واقعا این بازی نیاز به کنترل ذهن فوق العاده ای داره چون یه سری افراد هستن که کنترل ذهن ندارن هی مینالن و تو باید حواست باشه که تاثیر نگیری ازحرف های اونا
اما من میدانم و درک کردم که برد من فقط فقط فقط در گرو کنترل ذهن و تصمیم گیری های درست من هست
و میبنم وقتی کنترل ذهن فوق العاده ای دارم چه قد بازی به طرز عالی به من حال میده و بازی میبریم
تو این بازی یادمه قبلا من سریع واکنش میدادم هم تیمی هام خراب میکردن کلی فوش داد بیداد میکردم که دقیقا بپسر داییام هنوز همینجوری هستن اصن بازی برام جهنم میشد
اما یاد گرفتم باید یه سری افکار خوب جایگزین کنم مثلا
برد تیم در بهتر بازی کردن من هست به بقیه ربطی نداره
تو تمام تلاشتو بکن که بهترین بازی عمرتو انجام بدی و بازی ببری
به بازی دیگران کاری نداشته باش اونا به تجربه کردن نیاز دارن
دیگران باید خطا کنن باید اشتباه کنن تا یاد بگیرن . آموزگار یه کی دیگس ن تو
به دیگران فرصت اشتباه کردن بده اینقدر کمال گرا نباش
و کلی افکار دیگه
همین افکار هم در بازی من و هم زندگی من بسیار بسیار تاثیر گذاشته
الان میدونم که باید از بازی و زندگی لذت ببرم و سعی میکنم در همون شکست یا پیروزی
در همون جنگ و بحث ها فقط لذت ببرم و کیف کنم
رفتار های دیگران تحسین کنم که که از من بهتر رفتار کردن و بهترین عمل کردن
بخندم شاد باشم جدی نگیرم البته سعی مکینم بعضی وقتاهم که نمیشه دیگه
—————————————————————
در کارم من تریدر هستم
خوب بعضی وقتی خیلی راحت سود میکردم و یه دو هفته سوداور بودم
به خودم میگفتم ن من دوست دارم پول به سختی به دست بیاد چرا اینقد آسون به دست میاد اخه
ای امان از این احساس لیاقت
بد از این فکر منی که دو هفته مثبت بودم ن تنها ضرر مکیردم بلکه تمام اون سودیم که کرده بودم از دست میدادم
و بعدش این فکر می اومد که دیدی بدبخت شدی دیدی به درد ترید نمیخوری دیدی برو دنبال یه کار دیگه
ای امان از این فکر منفییییی ای امان از سیکل منفیی ذهن اگر کنترل ذهن نکنی بیچاره میشییی
اما خوب من یاد گرفته بودم که باید به صورت تکاملی رشد کنم و خودمو ببخشم اگر افکار بدی سراغم اومد اشکال نداره و من باید ادامه بدم باید ادامه بدم
و ادامه میدادم و نتایج به نفع من میشد
واقعا موفقیت در ادامه دادن در مسیر مستقیم خلاصه میشه
————————————————–
اما در روابط
و قبلا یادمه هی میگفتم خدایا چرا این پسر دایی هارو من دارم که اینقد منفی هستن( پسر دایی ها مثال هستن در واقع همه ی افراد دور و برم چون الگو فکری هست )
اما الان میگم اونا حق اشتباه کردن دارن بابا لامصب اوناهم مثل تو آدم هستن شیطان و ذهن دارن (الهی که جبرئیل و مکائیل ترتیب شیطان بدن )
چرا تو ذهنت میگی مثلا عباس باهات بد رفتار کرد
چرا نمیگی بنده خدا عباس انسان هست و یه شیطان ( ای که اسرافیل ترتیب خواهرتو بده ) و ذهن داره که دارن وسوسه و گولش میزنن
فرصت بده که اشتباه کنن این حق دارن که اشتباه کنن
خدایاشکرت که این افراد در کنار من هستن تا ببینم که افرادی که کنترل ذهن ندارن زندگیشون چه طوره
خدایا شکرت که همین پسر دایی هارو دارم اگر معلول بودن اگر لال یا کر یا کور بودن من چه میکردم
خدایاشکرت همین که باههام حرف میزنن میدونی چه قد افراد هستن که فقط دوست دارن یه پسر دایی داشته باشن که فقط باهاشون حرف بزنن
خدایاشکرت همین که به من نگاه میکنن
یعنی میخوام بگم در جایگاه تکاملی من
الان من هر چیزیو سعی میکنم زیبا ببینم و تلاش بیشتر میکنم که به این زیبایی ها جزئیات و نکات بیشتری بیافزایم خدایاشکرت
بهترین تمرین ها برای رسیدن به زندگی در لحظه حال
بازی کردن با بچه هاست
ما بزرگترا فکر میکنیم چون 100تا کار یا دغدغه داریم نمیتونیم زندگی بچه هارو درک کنیم و از دنیا اونها خداحافظی میکنیم
اما کی به ما گفته باید دغدغه داشته باشیم کی به ما گفتم ما باید در ذهن به دنبال انجام دادن کار های مهم باشیم
کی به ما گفته ما باید کار های مهمتر از بازی کردن با بچه ها انجام بدیمم تا پول یا ثروت به دست بیاریمم
کی به ما گفته با دنیای بچه ها خداحافظی کنیم چون اونا بچه ها هستن و ما بزرگ
و چرا ما پذیرفتیممم ؟؟؟؟
باید قدردان باشیم اگر خدا همون بچه هارو به صورت معلول می آفرییند از تجربه چه لذت هایی غافل میشدیم
بریم تو آغوش بچه ها بریم باهاشون بازی کنیم یاد بگیریم کلی کیف کنیم
و زندگی کردن از بچه ها یاد بگیریمممم
من که استاد بازی کردن با بچه هام
و سر همین که با بچه ها بازی کردم یاد گرفتم که به صورت دیفالت از هر چیزی لذت ببرم از هر چیزی ازهر چیزی حتی
خدایاشکرت که این توانایی رسیدم که من همه چی دوست داشته باشم و لذت ببرم
توروخدا سجاد فکر کن اگر معلول بودی اگر گوش دماغ چشم دست پا نداشتی
میدونی از چه لذت هایی غافل میشدی
میدونی چه تجربه هایی نمیتونسی تجربه کنی
خدایاشکرت .
استاد و استادت بسیار ازتون بابت این آگاهی های ناب سپاسگزارم
و مرسی از هم خانواده عزیزم بابت چشم های مهربان و وقت باارزش که صرف خواندن کامنت من کرد
سلام به بچه های پاککک و توحیدی دوست داشنتی خانواده من
استاد سه روز پیش یه اتفاقی برام افتاد که تویه این ویدئو در موردش حرف زدید
ساعت شیش عصر بود سرکار بودم لباس عوض کردم از اتاق اومدم بیرون و حرکت کردم که برم درب خروج و ساعت بزنم و به لطف خدا برم سمت سرویس و برم خونه…
یکی از هم کارامو دیدم از دور داد زد گفت هااا حسیننننن بدبخت شدی گفتم خدا نکنه چی شده گفت از حقوقت کسر کرون اضاف کار اون ماهتو کم کردن مال من و تورو کم کردن حقوقمون هیچی در نیومد توش بهش گفتم نوشششش جونشوووون چکار کنم….
رفتم سمت خونه و توسرویس هی با خودم حرف میزدم گفتم امروز روز فوق العاده ای بود اصن به این فکر نکن…رفتم خونه
صب به لطف خدا بیدار شدم اومدم سر کار
فیش حقوقیااا اومده بود رفتم پیش مهدی فیش حقوقیمو گرفتم دیدم حدود سه ملیون کسر حقوق دارم واس اضافه کار ماه قبلم هستتت…
گفتم گفتم خداروشکررر خوبه اون ماه بهم دادن چون ماه قبل حقوق هامون خیلی کم بود.نوش جونشون
مهدی گفت حرومشوووون حسین.
گفتم بیخیال الهی شکرررر برای همچیززز دمشون گرم و ازشون سپاس گزارم برای اون ماه که بهم دادن و حالا هر جوری که بود دان بهم دمشون گرم خیر ببین و زدم بیرونننن الهی شکررررر امروزهم یکی از بچه ها دیدم گفت حسین خیلی برات ناراحت شدم اینکارو باهات کردن گفتم فدای سرت دمشون گرم اون ماه بهم دادن دوباره همین جواب دادم بهش گفتم نوش جونشون الهی شکررررر…….
چونماه قبل حقوقی در نیومد واس هممون از همه بچه ها کمکرد بودن. همچیز کسر کردن ولی به من اضاف کار دادن به هیچکس نداده بودن منم حقوقم خوب شد بود اون ماه نسبت به تمام بچه ها و واس همین خدارو صد هزار بار شکر کردم.
اگر قبلا بود زمین و زمان یکی میکردم و داد و بیداد و شکایتو دعواااا اینا داشتم.اشاس قربانی شدن حقمو خوردن من سه شبانه روز سرکار بودم جقمو خوردن نامردیه فلان و فلان و ادمه میدام ولی به لطف خدا تونستممممم ذهنمو کنترل کنم و با ارامش به کارم بپردازم و ارامش زندگیمو کنم الهی شکرت رب نازنیم شکرررررت
استاد ازت بینهلیت ممنونم بینهایت از شما مریم خانوم بچه ها ی سایت از تک تک شماها ممنونم برای این همه اگاهیاااا ناب و خداییی الهی صد هزار مرتبه شکررررر الهی شکررر….
در پناه رب نازنیم شاد سلامت ثروتمند و عاقبت بخیر باشید
مثال واضح عدم احساس لیاقت که از خوندن کپشن و مثالش به یادم اومد که داغه داغ هست :
مدتی بود رابطه عاطفی ام فراتر از تصور فوق العاده بود یعنی بی نظیر، نعمتهای بیشماری سرازیر به زندگی ام شده بود و از چپ و راست مورد لطف و محبت مادی و معنوی افراد قرار میگرفتم ، وقتی برای لذت بردن از غروب رفتم که (البته لازم به ذکره عاشق لوکیشنم هستم که باعث میشه غروب رو کامل و واضح ببینم با سطح وسیع) هوا مدهوش کننده بود نسیم ملایمی میوزید و خورشید به طرز وصف ناپذیری داشت به ابرها رنگ میپاشید با یه نفس عمیق تموم ریه هام رو پر کردم احساس خوشبختی میکردم و انگار بند بند وجودم میخواست از هم گسسته بشه از حس عمیق شکرگزاری که نمیدونستم بجاش بیارم که کافی باشه ، و حالا دینگ !!!! آرزو این نامردی نیس؟ چی نامردیه؟ تو اینجوری غرق خوشی و فلانی و فلانیا …. !؟ خب مگه بارون رحمت الهی رو سر اونا نمیباره ؟البته که میباره اونا خودشون چتر دارن به من چه ؟ من حقمه لذت ببرم و زندگی رو تجربه کنم قبل اینکه فرصتم تموم شه ، واقعا حقته؟ و ادامه گفتگو ها …
نمیدونم چقدر میتونین متوجه بشین ولی این نجوا زیرزیرکی همه چی رو هربار خراب کرد ، مثل یه تومور سرطانی که هر چی طرف رو تغذیه میکنن و تقویت میکنن اون تومور میبلعه هرچی رو خودم هر روز و هر روز کار میکردم و حتی بیشتر از قبل با جزئیات بیشتر کار میکردم روی افکار و اعمالم میدیدم همه چی بهتر نمیشه هیچ بدتر هم میشه مثل ماشینی که بستنش به یه ستون محکم و ماشین داره زور میزنه داره دود از موتورش بلند میشه ولی یه سانت جلو نمیره و میگفتم خدایا چی شد چرا همچین شد ؟! من که داشتم عالی پیش میرفتم این تقلا برا چیه ؟
بله این تقلا برا اینه که تو وقتی خودتو لایق طبیعی زندگی کردن ندونی دنیا هرگز چیزی که لیاقتشو نداری بهت نمیده ، نامردیه تو خوشبخت باشی ؟پس بفرما زجر بکش تا جوانمرد دختر خوب ، فکر میکنی زیادی همه چی خوبه زیادی همه چی گل و بلبله زیادی خوشبختی؟ پس بفرما برات کمش میکنم در حدی که خودتو لایقش بدونی …
طبیعی زندگی کردن مهمه ، طبیعی یعنی چی؟ طبیعی یعنی یه زندگی آروم و شاد و لذتبخش یه زندگی پر از محبت و خوشبختی یه زندگی سرشار از لطف و عنایت بقیه یه زندگی سرشار از هدایت و نشانه های خدا ، و من لیاقت طبیعی زندگی کردن رو دارم ، با همون فرمونی که ماشینو کشوندم تو خاکی با همون فرمون میبرمش تو آسفالت .
مورد بعدی عجله : چیزی که غافل بشی پرتت میکنه از مسیر بیرون ، در هر زمینه ای حتی اگه داری رو دوره ای کار میکنی اگه عجله رو راه بدی میخواد نزاره با دقت خودتو کنکاش کنی میخواد هولت بده برو بعدی برو زودباش برو زود تغییر کن درحالیکه زهی خیال باطل دستتو خوندم :-)))
مورد بعدی هم هرجا حس کردم مورد ظلم واقع شدم و حس قربانی بودن کردم دقیقا چه اتفاقی افتاده؟ مسابقه سرعت رو تصور کنین که شما وسط جاده گیر کردین ماشین اول میزنه زیرت میخوری زمین خودتو نجات ندی ماشین دوم میره رو دستت بعدی میره روپات بعدی پرتت میکنه اونورتر دوباره همون سیکل تاجایی که نتونی خودتو نجات بدی با اسفالت یکی میشی ، حس قربانی کردن دقیقا همینه تا بیوفتی تو جاده اش باااااید خودتو نجات بدی وگرنه چنان از در و دیوار با بیرحمی از روت رد میشن هربار ضربات دردناک تر میشه که از صفحه روزگار محو میشی و هربار به یه صورت ولی به محض اینکه تصمیم بگیری قهرمان زندگیت بشی بازی کاملا عوض میشه ….
مورد بعدی هم لذت از چیزای کوچیکه ، اصلا زندگی چیه جز لذت بردن از لحظه ها و اتفاقات کوچک ، یادتونه بچه بودیم پنکه روشن بود میرفتیم جلوش آآآآ میگفتیم چه لذتی میبردیم؟ الان کنسرت بریم اون لذت رو نمیبریم ، یا سوار یه چوب میشدیم اسب مون بود ولی واقعا باهاش لذت اسب سواری میبردیم یا سوار جارو میشدیم حس جادوگر پرنده ها دیوانمون میکرد اصلا از خوشی :-))) لذت های زندگیم رو باید عمیق تر تجربه کنم حس یه دوش فوق العاده ریختن آب روی پوستم که منو تازه میکنه، حس خوردن بالذت یه غذای خوشمزه بخصوص با دستپخت خوشمزه خودم ، حس یه گاز زدن به میوه ی مورد علاقت ، حس نسیم روی پوستت و پروانه های بهاری ، حس لوکیشن بی نظیر و سرسبز خونه ، حس دیدن لبخند و لبخند زدن و حس پوشیدن یه لباس خوشگلی که تازه خریدی حس ابراز علاقه به کسی که دوسش داری و هزاران هزار حس زیبای دیگه در طول روز که باید تک تک شون رو عمیق حس کرد عمیقه عمیق ، من لایق اینم که عمیقا احساس لذت و شادی داشته باشم
چقدر این فایل شما برای من یک جلسه خصوصی یا مشاوره خصوصی بود اخه چیزهای که در فایل گفتید شرایط یک هفته پیش من در کارم بوده که همش درگیری و حال بد و اتفاقات بد بود و فقط هم بخاطر اینکه چند ساعت از اضافکاری من کم کرده بودند و دیگر من که ادعای دانشجوی شما میکردم کلا یک هفته داغون داغون بودم ولی باز هم خدا را شکر با کنترل ذهنم و یادآوری مطالب شما توانستم برگردم بدون درگیری فیزیکی
واقعا استاد ازت ممنونم که این فایل را برای من در سایت گذاشتید و فقط بگم به همه دوستان سپاس گذاری و خلوت کردن با خودت و خدای خودت و گفتگوهای ذهنی با خودت میتوانی از شرایط به ظاهر بد بیایی بیرون و حس خود را خوب کنی و در آن محیط سعی نکنید باشید من با دو روز مرخصی حالم خوب شد و دوباره با انرژی بالا و روحیه خوب برگشتم
ولی واقعا این فایل استاد برای من یک معجزه است که کلا فقط برای من شاید معجزه باشد
سلام استاد جانم مریم جانم
استاد فقط میخوام یک تجربه بی نظیر رو بگم بهتون …
از وقتی خبرش رو شنیدم فقط به ذهنم اومد بیام توی سایت و به شما بگم استاد باورم نمیشه «مقاله ی رسالم پذیرش گرفته اونم در عرض کمتر از دو ماه!!!!» در یک مجله عالی، خدایا شکرت، پذیرش مقاله در مجلات خیلی سخت شده استاد، ولی از وقتی من مقاله رو فرستادم به مجله شروع کردم به ایجاد باورهای درست در مورد اکسپت مقاله، اینکه فارغ از هر شرایطی که وجود داره مقاله من پذیرش خواهد گرفت و هر روز در دفترم از خداوند می خواستم که خودش مقالمو چاپ کنه، این کار فقط به دست خودش انجام میشه و ازش سپاسگزاری میکردم که فرآیند چاپ مقاله ام رو داره انجام میده، خدایا شکرت و هر روز سعی میکردم طبق فرموده شما، احساسم رو خوب نگهدارم و به قول شما شکارچی زیبایی ها باشم، که بعد از دو بار اصلاحات از طرف داوران اون هم اصلاحات جزئی، امروز دیدم توی سایت زده (پذیرش مقاله) الان دیگه راحت میتونم مقدمات دفاع از رسالم رو فراهم کنم و مقطع دکتری رو هم تمام کنم، استاد من به وضوح و عمیقا قانون رو در این موضوع دیدم، همین! فقط خواستم این احساس خوب و بی نظیر رو با شما به اشتراک بزارم، استاد خیلی خوشحالم خیلی، ازتون بی نهایت سپاسگزارم.
به نام خدایی که زیباست و زیبایی ها رو دوست داره..
سلام به خانواده ی عزیزم و استاد گرامی و مریم نازنینم ..
خدارو بسیار شکر میکنم بابت اینکه اول صبح من رو هدایت کرد تا درسهایی رو از زبان شما به من بده ..
در تمامی فایل هایی که در سایت قرار میدید ومن با شور و شوق نگاه میکنم خودم رو کنار شما میبینم و احساس میکنم در بهشتی که زندگی میکنید همه همیشه هستن و ظاهرا شما دونفر هستید بارها وبارها من کنار درختان زیبا نشسته ام بارها و بارها شبها کنار شما و کنا آتشی که درست کردید و نشسته اید من هم بوده ام و بارها و بارها کنار شما با آروی به مسافرت رفتم و در این فایل هم مثل همیشه بودم و زیباییها رو از نزدیک دیدم و کنار این ساحل دیدم که چقد آرامش حاکم هست ودیدم که چقد همه ی مردم خودشن هستن و ساده و بدون هیچ تجملاتی و چقد از اینکه حتی لباس هاشون هم ست نیست و خیلی ساده س همگی راحت هستن… هیچکس از نگاه کسی نگران ،عصبانی، واینکه شما دارین فیلم میگیرین راحت هستن …
نمایی از بالا که نشون دادید بسیار دیدینی و قابل تعمل هست چه منطقه ی زیبایی…
چه معماری قشنگ و به جایی بکار برده شده …چقد تمیز.. و از پارک کردن ماشین ها در بین خطوط مشخص هست که نظم و آرامش خاصی اونجا برقرار هست بدون اینکه نگهبانی باشه که ماشین هارو هدایت کنه همه قوانین رو رعایت میکنن و من مطمئن هستم که اگه ماشینی درش هم باز باشه هیچ اتفاقی براش رخ نمیده …خدایا شکرت بابت اینکه به من نشون دادی که اگه کسی در مدارش باشه مثل استاد و مریم عزیز عجیب نیست که به همچین جاهایی هدایت شد….
واما این مثال بازی و کنترل ذهن دیگه یعنی استاد تیر خلاص رها کردید…
چقد برای همه ی ما قابل لمس هست در بازی های ساده که ذهن یه بار نگرانه،یه بار مغروره،یه بار میترسه و غیره به بدترین شکل ممکن بازی تموم شده …و در بازیهای المپیک که با قهرمان ها مصاحبه میکنن عجیب همه شون میگن ما فقط به الان فکر میکنیم و ضربه ی که الان باید انجام بدم و تماااام و چقد آگاهانه و یا ناآگاهانه قانون رو خوب رعایت میکنن..
حرف هایی که در این فایل گفته شد و همزمان بازی رو نشون میدادید دقیقا این قانون رو بیان میکرد که هرچی فکر کنی و فرکانس به جهان بفرستی همون نتیجه رو جهان بهت برمیگردونه و جاهایی که توپ خراب میشد مشخص بود که یه فکر و یا رقابت و یا حسادت و برتری نسبت به مقابل و یا اینکه عجیبه چرا من دارم هی میبرم رو به وضوح نشون میداد.. و کاملا مشخص هست که قانون توی همین کارهای ساده مثل بازی کردن هم داره کارخودش رو بدون هیچ تغییری انجام میده ..چقد این فایل ارزشمند هست ازتون بسیار ممنونم..
سال گذشته یه پروژه ی خیلی عالی داشتم و پول خیلی خوبی بهم میدادن همش این احساس اینکه چقد جالب و کارچقد سبک هست و انقد پول دارم میگیرم و این افکار باعث شد سر یه موضوع خیلی پیش پا افتاده خودم استعفا بدم و باور کنید هنوزم میگم چرااین اتفاق افتاد و برای جهان کار راحتی بود که قانونش رو رعایت کنه ومن رو از اون فضا بیاره بیرون…
از همین بازی ساده بدمینتون راحت میشه فهمید جاهایی که اوضاع خراب شده دلیلش چی بوده و اگه سریع به خودت بیای چقد سریع ورق برمیگرده ..
چقد من فراموش کردم که در لحظه باید زندگی کنم وچقد من فراموش کردم که فقط کنترل ذهنم رو در دست بگیرم و قدم های بعدی رو با لذت وکمی بهتر از قبل وردارم …
بازی بدمینتون رو میتونی کنار همه چی بزاری مثلا روابط…. مثلا هدف..مثلا بیزینس ..مثلا میخایم بریم مسافرت …مثلا ….. چون توی همه اینا این تویی که توپ رو پرتاب میکنی باید حواست باشه که میخای این توپ چه طوری بهت برگرده…..
از هزاران دیدگاه میشه در مورد فایل صحبت کرد و استاد عزیزم من از اینکه میگفتید هر روز باید رو خودتون کار کنید من مقاومت داشتم و در این فایل به من نشون دادید که هنوز هم خودتون دارین این کار رو انجام میدید و این کار رو برای من قابل فهم تر کرد..
تحسین میکنم مریم نازنین رو که در کاری که هیچ چیزی ازش نمیدونسته حالا خیلی خوب یاد گرفته و نا امید نشده این پشتکار و اینکه خودتون در حین یادگیری تحسین میکنید به من یاد داد تا در کاری که الان میخام انجام بدم فقط قدم بعدی رو بهتر وردارم و تحسین کنم و خیلی زود یه مسافتی از قدم های کوچک اما موثر رو برداشته ام.پاگذاشتن رو ترس هایتان بسیار آموزنده وقابل تحسین هست ..
چقد همیشه ساده و راحت جلو دوربین اومدید و چقد از نگاه و صحبتتون میشه فهمید خالص و خودتون هستید…
استاد ومریم عزیزم بسیار ازتون ممنونم و از خداوند برایتان بهترین ها رو میخام ..
سلام استاد عزیز ومریم بانو گل و دوستان خوبم
یه تجربه که خودم داشتم توی رابطه ام یعنی زمانی که متن فایل رو میخوندم دقیقا مثل یک فیلم از جلوی چشمام رد شد که اول رابطه همه چی خوب بود تا اینکه من رفتم تو این فکر که طرف مقابل از من سر تره و من اصلا پیش اون هیچی نیستم ،من اصلا کی باشم که لایق این عشق باشم و بی انتها این افکار رو ادامه دادم توی ذهنم تا همه شرایط رو برعلیه خودم کردم که من لیاقت ندارم و رابطه داغون شد و حالا قصه شروع شد به خاطر خلع ها که من قربانی شرایط شدم من آدم خوبی ام اما اون طرف مقابل در حق من بدی کرد و قشنگ یادم وقتی دایی ها و زن دایی هام میومدن خونمون و مادرم شروع میکرد با صدای بلند در مورد داستان های که پیش اومد که چطور شرایط بهم ریخت من دقیقا یه همچین شکلی داشتم توی صورت خودم رو ناراحت و غمگین گرفته بودم که آره به من ظلم شده ولی از درون اصلا داشتم لذت میبرم و دلم خنک میشد و هی میگفتم بگو بگو آره بگو تا همه بدونن که به فردین ظلم شده و از این قربانی شدن لذت میبردم و این شرایط رو تا سه چهار سال ادامه دادم تا به خاطر درخواست های شدید من در تاریک ترین روزهای زندگیم از نظر خودم،سایت عباسمنش آمد و از اون به بعد همه چی گل و بلبل داره میره جلو.
خدایا شکرت به خاطر این همه آگاهی ناب
چون من دوره عشق و مودت رو واقعا روش کار کردم دیشب توی عروسی همون کسی که وابستگی عاطفی رو باهاش تجربه کرده بودم دیدم و براش آرزوی بهترین روزها و حال خوب رو کردم و واقعا آزاد و رها هستم و دارم روی خودم کار میکنم.
به نام خدایی که
خالق
مالک
مدیر
و عالم
سلام سلام استاد جانم و مریم جانم
و دوستان عزیزم
تمرین احساس قربانی شدن
باور مذهبی هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند و اینکه دوست داشتم قهرمان زندگی خودم باشم که فداکاری میکنه و با وضعیت مالی بد همسرش میسازه و اینطوری احساس قربانی شدن می کردم (و تازه اینطوری احساس گناه هم به همسرم می دادم و ترحم بقیه رو هم جلب می کردم، آخی طفلکی ببین چه زن خوبیه) سالها از 87 تا 99 در وضعیت مالی بد زندگی کردم روزهایی که حتی برای هزینه غذا می ماندیم.
دوست داشتم یه بلایی سرم بیاد که حس ترحم بقیه رو جلب کنم.
آخ آخ چه بلاهایی رو خلق کردم
وقتی پدرم فوت کرده بود و من باردار بودم، چه کارهایی کردم که ترحم بقیه رو جلب کنم
و همین خودش کلی ناخواسته برای من خلق کرد
4 ماه بعدش زایمان بسیار بدی داشتم
و خود همین زایمان کلی بازم باعث شد جلب ترحم کنم و بعدش اتفاق هایی که برای دخترم افتاد و بازم جلب ترحم و بعدش اخراج همسرم از کارش و بازم جلب ترحم
واااااای خدای من
من چه قدرت خلق کنندگی داشتم
نمی دونم چطور شد که استپ شد وگرنه همین طور چند ماه درگیر بودم هااااا
آخ آخ نگو تو ذهنم چه سناریوهایی ساخته بودم برای جلب ترحم
خدایا شکرت که این ها خلق نشد
دمت گرم سارا جانم
حالا از این بگم که چه کارهایی می کردم که به همسرم احساس گناه بدم
و با این کار چه وجه هایی از همسرم رو برانگیخته کردم
انگار دوست داشتم همسرم تو مراسم عید و… چیزی برام نخره و بعد من چیزی داشته باشم که بهش احساس گناه بدم و دقیقا همش هم این اتفاق می افتاد و همسرم نمی خرید و من سالها بهش می گفتم و احساس گناه بهش می دادم در واقع پُتک بود در دستم
یا برای مراسم عروسی یا عقد با اینکه دوست داشتم مجلل باشه اما برای اینکه احساس قربانی شرایط شدن داشته باشم و احساس گناه بدم و بگم ببین من چه دختر خوبی ام
ببین من چه عروس خوبی ام
مراسم خیلی خیلی خیلی خیلی ساده گرفتم و ابن شد پتکی در دستم برای…
آخ آخ آخ این یکی دیگه آخرشه
دوست داشتم منو اشتباه قضاوت کنه و بعدش گریه کنم و بگم ببین اشتباه کردی
فکر کنم این سناریو ها از اثرات فیلم های هندی بود
اخ نگم براتون که چه وجه هایی از همسرم رو برانگیخته کردم و چه اتفاق های ناگواری رو به زندگیم دعوت کردم که حتی تا حد طلاق جلو رفتیم
شاهکارش برانگیختن حس بی اعتمادی همسرم به من بود
دمت گرم سارا چه قدرتی داری تو دختر
چه اتفاق هایی رو خلق کردی
یکیش هم این بود که برای اینکه بگم ببین اگه خونه ما به هم ریخته است تقصیر من نیست هاااا بچه ها کثیف می کنن. همش به همه می گفتم خسته شدم از بس خونه رو جمع کردم( جلب حس ترحم).
یکیش این بود که می گفتم من هر چی در میارم همسرم به باد میده. همش از من می گیره. ببین من چقدر مظلومم
یکیش این بود که مثلا همکارم کاری رو از من می خواست انجام بدم، ولی من چون قدرت نه گفتن نداشتم میومدم انجام میدادم و بعد حس قربانی شدن بهم دست میداد. آخ آخ از این موارد زیاد داشتم.
گاهی میگم
من بیچاره رو ببین گیر چه ترافیکی افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه راننده ای افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه دوستی افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه همسایه ای افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه اداره و کارمندی افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه دانش آموزی افتادم
من بیچاره رو ببین گیر چه اولیایی افتادم
آخ آخ الان که فکر می کنم می بینم اکثر ناخواسته ها با این حس اومده تو زندگیم
خب دختر توانا که اینقدر قدرت خلق داری
حالا دیگه این قدرت رو بزار برای خلق خواسته هات و هرجا خواستی به طرف مقابل احساس گناه بدی یا ترحم جلب کنی یا خودت رو قربانی شرایط و افراد نشون بدی یاد این اتفاق ها بیفت و مچ خودت رو بگیر
آفرین به خودم
همین ماه رمضون دعوت شدم به افطار از طرف مدرسه چون می خواستم بیام خونه و تمرین هام رو انجام بدم، دوست نداشتم بمونم و کمک کنم ، پیش خودم گفتم کاش طوری بشه من برم خونه و می خواستم یه دلیل موجه داشته باشم، و این باعث شد وقتی می خواستم دخترم رو برسونم خونه و برگردم به مدرسه ،همون جلوی در مدرسه تصادف کردم .
آخ آخ اون روز همش می گفتم بابا امروز که حالم عاااالی بود و باید اتفاق های خوبی برام رقم می خورد. اما الان کشفش کردم چی باعث جذبش شده بود.
دم خودم گرم که تا این حد قدرت خلق کنندگی دارم
بازم چون می ترسیدم که برم آزمون رانندگی بدم و بار اول قبول نشم و همه مسخره ام کنن و می خواستم یه دلیل موجه داشته باشم، باعث شد کد ملی من تو سامانه اشتباه تایپ بشه و باعث بشه 9 ماه درگیر ادارات مختلف باشم.
چون من تو این خانواده مذهبی بودم، چون تو این کشور هستم، چون با این شخص ازدواج کردم، چون دو تا بچه دارم، چون تو این مدرسه هستم، چون این دانش آموز منه، چون شرایط اقتصادی اینطوری، چون همسایه مون اینطوری، چون صاحب خونه مون اینطوریه، چون مدیرم اینطوریه و …من نمی تونم بعضی از خواسته هام رو تجربه کنم پس من قربانی این ها هستم
و هر بار ناخواسته های بیشتری رو دعوت می کردم
یکبار هم اینقدر تو ذهنم درگیر گزینش و … بودم، گزینش منو دعوت کرد و یکسری سوال های الکی پرسید و گیرش این بود که گزارش دادن تو عطر و ادکلن تند میزنی
و جالبه من هم با آب و تاب به همه می گفتم چون اون زمان من از همه لحاظ اوکی بودم و کسی نمی تونست به من گیر بده ولی این حس قربانی شدن کار خودش رو کرد و منتظر بودم بعد از من همکاریهای دیگه ام رو که خیلی اوضاع حجابشون جالب نبود دعوت کنن اما خبری نشد و منو میگی بدتر احساس قربانی شدن می کردم. آخ آخ خبر نداشتم خودم با گفت و گوهایی ذهنم خلقش کردم اونم به دلیل مسخره
یادمه تو بچگی هام هم همیشه فکر می کردم خانواده ام منو اصلا دوس ندارن و به هر بهونه ای گریه می کردم و می گفتم منو از جوب پیدا کردید
و این تبعیض قائل شدن تو همه مراحل زندگیم بود حتی تو دانشگاه باعث شد وجه بد استاد رو برانگیخته کنم و حتی وجه بد خانواده همسرم رو ، می گفتم خانواده تو منو اصلا دوس ندارن و عروس های دیگه رو بیشتر دوست دارن و واقعا عجیب ترین وجه شون رو برانگیخته می کردم
خدارو شکر خیلی وقته این مسئله رو حل کردم.
البته الان هم گاهی تبعیض بین همکاران مدرسه توسط مدیر میاد سراغم ولی مچ اش رو می گیرم.
من با باورهای اشتباه غیرت و تعصب هم، وجه بد دلی همسرم رو هم برانگیخته کردم
و با این احساس قربانی شدن و زوم کردن روی نکات منفی آدم ها، وعده های دروغین اطرافیانم رو برانگیخته کردم
و حتی مورد برانگیختن وجه سختگیری بعضی آدم ها رو هم تجربه کردم چون باور داشتم برای موفقیت باید سختی کشید.
سارا جان ببین چه قدرت خلق کنندگی داری تو
دمت گرم بابا
حالا با قدرت برو خواسته هات رو خلق کن که سرعتش هم بیشتر چون هماهنگ با قوانین و اگه تو یک قدم برداری و ایده الهام شده رو انجام بدی خداوند هزاران قدم برات برمیداره
بهت تبریک میگم بابت این کشف هااااات
و یکسری موارد که شخصی بود و اینجا ننوشتم
عااااااشقتم ️️
بنام خدا
سلام بر پیامبر زمانه
سلام بر خانوم شایسته که واقعا شایسته بهترینهاست
چقدر آگاهی داشت این فایل
مگه هستن جایی شبیه شما؟!!
ازیک بازی پینگ پونگ این همه آگاهی کشیدین بیرون و همین فایل به تنهایی چندین چند میلیون
می ارزه
در مورد عدم احساس لیاقت میتونم از تواناییهایم در رشته ورزشی خودم که یه سروگردن از هم وزن های خودم بالاتر بودم اما حرفه ای ادامه ندادم وگفتم که دیگه زندگی متاهلی هست وبادوتا بچه وکار کارمندی وشرایط اجازه نمیده
درصورتی که خیلی از افراد با شرایط خیلی سختر به نتایج جهانی رسیدن
واز وقتی که با استاد آشنا شدم اول از همه عشق خودم رو پیدا کردم
ترانه سرایی
ودارم دراین زمینه مهارتهای خودم رو میبرم بالا
وکلی نتایج خوب گرفتم
در خصوص به وجود اومدن یکسری اتفاقات شرایطی که همه چی به خوبی داشت پیش میرفت
میتونم
پیچ. خوردگی زانو خودم رو مثال بزنم
ازاینکه در طی این چندین ماه که آسیب دارم
ودرد هم دارم
اما سعی کردم خودم رو در احساس خوب نگهدارم
ودقیقا اون روزهایی که کنترل ذهنمو از دست میداد
بیشتر درد میگرفت
وهنوز پا به عمل ندادم ومیگم که بدنم خودش رو ترمیم میکنه
خدارو شاکرم بابت این همه آگاهی
بله وقتی تازه ازدواج کرده بودم و یه خورده تنش در من وخانواده من بود ومن تمرکزم رو رفتارهای بد خانواده هامون بود وهی نتایج بدتر وبدتر میشد
وکم کم بیخیالی طی کردم ونتایج ورفتارهای عوض شد
بی پولی عجیب داشتم
اما ایمان داشتم همه چیز عوض میشود وبه معنای واقعی همه چیز تغییر کرد
وتونستم در 2سال هم خونه بخرم هم زمین
وبازبه محض قانع شدن از وضعیت حال
شرایط شروع کرد به صورت نزولی حرکت کردن
چقدر یاد آوری این الگوها به ادامه مسیر کمک میکنه
الهی قربون این قوانین بی تغییر برم
که اگه بخوام کنترل احساس خوب داشته باشم بهترینها رو تجربه میکنم
تو تواناییهایت تغییر نکرده ولی چون کنترل ذهن داری برنده میشه
دقیقا وقتی بخوایم نتیجه به ظاهر بد به خیری ببینم
نتیجه پایانی بهترینها را رقم میزند
فقط وفقط کنترل ذهن
باید به جایی برسد که برایش عادی باشد اینگونه رفتار کردن
دقیقا استاد جان احساس عدم لیاقت =رفتن نعمتهات
چقدر این جمله ناب هست
ازاینکه آقا من دارم درست حرکت میکنم اما چرا نتیجه باب دل نیست
وبهترین تمرین در همون لحظه اینه که به داشته هامون نگاه کنیم
وباید پیش خودمون بگیم که آقا ما باید درهر لحظه احساسمون خوب باشه
با هر منطقی اگه دستمون رو در آتیش بندازیم میسوزه
یکی از نتایج عالی اینه
که من در حال حاضر چندین ماه هست که شرایط کاریم به شکلی داره پیش میره که با تمرکز بالا میتونم در ساعاتهای کاری به گوش دادن فایل بپردازم واز طرفی کامنت هم بزارم
نقش شور وشوق که غوغا میکند
چقدر زیبا گفتین خانوم شایسته عزیزم
الگویی که در موردمربیها گفتین
ازاینکه هدفشون بازبعدی هست
چقدر آموزنده بود
بودن در لحظه حال وساختن احساس خوب
باید امروزمون رو به بهترین شکل ممکن زندگی کنیم
چقدر لذت بردن از چیزهایی کوچیک تاثیرگذار هست
واسه لذت بردن از زندگی نیاز به چیزهایی بزرگ نیست
چقدر زیبا بود جملات انیشتین عزیز
داستان کتونی کلا احساساتیم کرد واشک شوق دراومد
وشما رو یه لحظه تجسم کردم
وگفتم نوش جانتون استاد جان نوش جانتون تمام نتایج رویایی که گرفتین
بهتون تبریک میگم که به معنای واقعی یک پیامبر هستین
چقدر تاثیر گذار لذت بردن از چیزهایی کوچیک لذت واقعی واقعی نه نمایش لذت واقعی نتایج رو رقم میزنن
خب برم فایل تصویر این قسمت رو ببینم
و فایل قبلی رو هم با تمرکز نوت برداری کنم
وکامنتهای زیبا رو مرور کنم
خیلی خیلی ممنونم از شما عزیزان دل که این همه آگاهی ناب به اشتراک گذاشتین
سلامممم خدمتتت عشقهای زندگیم عاشق عاشق همتونم
با چه حالی تایپ کنم
امروز تولدم هست و این فایل بهترین کادو زندگیم بود خدایا مرسی
استاد عزیزم بابت این کادو فوق العاده ازت سپاسگزاری میکنم
استادت (استعاره مریم شایسته ) شما که اصن مرسی خیلیییییی مرسیییی دقیقا پاشنه های آشیلم دوباره برام هویدا شد
این فایل خودش بی نهایت ارزش داره و باید من برای این فایل با ارزش هزینه ها پرداخت کنم
من که بهای این آگاهی نابو یه جوری بد پرداخت کنم ( آره ذهن عزیزم )
خدای من مرسی مرسی ازت شکرگزارم ای خداااااا
هرچه قد تلاش میکنم گذشتمو به یاد بیارم نمیتونم به یاد بیارم واقعا من کی بودم ؟!!!!
من کی بودم !!! ای باابا خدای مهربان با من چه کردی
تازه میفهممم چرا خدا به موسی گفت من تورا برای خودم پرورش داده ام
فقط راجب الان میتونم حرف بزنم اخه گذشته ای یادم نیس که بخوام راجبش حرف بزنم
الان مخصوصا با باوری که استاد عزیزم در چند جلسه پیش داد
(( من شکارچی زیبایی هستم و هر کجا زیبایی باشد من آن را شکار میکنم ))
با کمک این باور دیگه مگه میشه شما از هر چیزی لذت نبریی
در شمال ایران زیبا بودیم یه گاوی داشت دسشوری میکرد منو چندتا از پسر دایی های عزیزم داشتیم به این صحنه نگاه میکردم
برای من که فوق العاده بود
و دقیقا میدیدم پسر دایی های عزیزم چه قد اخ ایی چه قد حالم بهم زنه بیاید بریم این همه صحنه زیبا چرا دسشوری کردن گاو
درگیر این افکار شدن
اما من که غرق زیبایی بودم
من یه سوال دارم شما وقتی یه نفر بهت نگاه میکنه میتونی دسشوری کنی ؟!! قطعا که نه
اما اون به راحتی تمام میکرد بد تازه یه موووووووووهم میکرد که بیشتر متوجه شی
بنازم به این عزت نفس بنازم که قشنگ تو لحظه داری برای خودت زندگی میکنی و کلی کیف میکنییی
ای بنازم خدایا گاو بودنو به من بده
این خاطره محض مضاح گفتم البته من املایم خیلی قویه
هم خانواده ی عزیزم
یه آموزه استاد هیچ وقت فراموش نمیکنم
ما درگیر الگوهای فکری هستم فقط در یک زمینه فکر و باور های اشتباه نداریم بلکه هر فکر روی افکاری دیگه در حوزه های دیگه تاثیر خودشو میزاره پس
اینطور نیس که باید یه فکر تغییر بدیم تا زندگی عالی بشه تازشم
اون چند فکر ناسالمی که داریم روی فکرای دیگه تاثیر میزارن و باعث ناسالم شدن افکار دیگه میشه
بهترین راهکار اینه به صورت تکاملی تمامی افکار سمی شناسایی کنیم و افکار سالم و به درد بخور جایگزین آنها بکنیم
چرا چون افکار باعث رفتار های ما میشن
من وقتی همین آگاهی درک کردم متوجه شدم
در قدم اول
تمام افکارم چه خوب چه بد را شناسایی کردم و در قدم به دنبال جایگزین کردن افکار به در بخور و عالی بودم کنم و در قدم سوم جایگزین کردم التبه تمامی این مسیر به صورت تکاملی هست و نیاز این هست که در این مسیر تغییر باور ها ما ادامه بدیم تا به استادی در این زمینه تبدیل شوم
وقتی افکار ما تغیر کنن رفتار ماهم تغیر مکینن
همینقدر زندگی ساده وخوشمزه است
یه مثال خیلی ریز میزنم اسم بازی که من درگیرش هستم dota warcarft عه
این بازی به صورت کاملا تیمی هست 4تا یار داری و با 5 تا دشمن مبارزه میکنی
این بازیو با پسر داییام تقریبا 10 ساله که داریم بازی میکنیم
استاد دارم به صورت کاملا واضح میبینم افکار روی حال من در این بازی چه قد تاثیر گزار هستن و افکار منفی که سراغ من میاد بازی به طرز عجیبی شکست و اعصاب خردی و حال بد به همراه داره
واقعا این بازی نیاز به کنترل ذهن فوق العاده ای داره چون یه سری افراد هستن که کنترل ذهن ندارن هی مینالن و تو باید حواست باشه که تاثیر نگیری ازحرف های اونا
اما من میدانم و درک کردم که برد من فقط فقط فقط در گرو کنترل ذهن و تصمیم گیری های درست من هست
و میبنم وقتی کنترل ذهن فوق العاده ای دارم چه قد بازی به طرز عالی به من حال میده و بازی میبریم
تو این بازی یادمه قبلا من سریع واکنش میدادم هم تیمی هام خراب میکردن کلی فوش داد بیداد میکردم که دقیقا بپسر داییام هنوز همینجوری هستن اصن بازی برام جهنم میشد
اما یاد گرفتم باید یه سری افکار خوب جایگزین کنم مثلا
برد تیم در بهتر بازی کردن من هست به بقیه ربطی نداره
تو تمام تلاشتو بکن که بهترین بازی عمرتو انجام بدی و بازی ببری
به بازی دیگران کاری نداشته باش اونا به تجربه کردن نیاز دارن
دیگران باید خطا کنن باید اشتباه کنن تا یاد بگیرن . آموزگار یه کی دیگس ن تو
به دیگران فرصت اشتباه کردن بده اینقدر کمال گرا نباش
و کلی افکار دیگه
همین افکار هم در بازی من و هم زندگی من بسیار بسیار تاثیر گذاشته
الان میدونم که باید از بازی و زندگی لذت ببرم و سعی میکنم در همون شکست یا پیروزی
در همون جنگ و بحث ها فقط لذت ببرم و کیف کنم
رفتار های دیگران تحسین کنم که که از من بهتر رفتار کردن و بهترین عمل کردن
بخندم شاد باشم جدی نگیرم البته سعی مکینم بعضی وقتاهم که نمیشه دیگه
—————————————————————
در کارم من تریدر هستم
خوب بعضی وقتی خیلی راحت سود میکردم و یه دو هفته سوداور بودم
به خودم میگفتم ن من دوست دارم پول به سختی به دست بیاد چرا اینقد آسون به دست میاد اخه
ای امان از این احساس لیاقت
بد از این فکر منی که دو هفته مثبت بودم ن تنها ضرر مکیردم بلکه تمام اون سودیم که کرده بودم از دست میدادم
و بعدش این فکر می اومد که دیدی بدبخت شدی دیدی به درد ترید نمیخوری دیدی برو دنبال یه کار دیگه
ای امان از این فکر منفییییی ای امان از سیکل منفیی ذهن اگر کنترل ذهن نکنی بیچاره میشییی
اما خوب من یاد گرفته بودم که باید به صورت تکاملی رشد کنم و خودمو ببخشم اگر افکار بدی سراغم اومد اشکال نداره و من باید ادامه بدم باید ادامه بدم
و ادامه میدادم و نتایج به نفع من میشد
واقعا موفقیت در ادامه دادن در مسیر مستقیم خلاصه میشه
————————————————–
اما در روابط
و قبلا یادمه هی میگفتم خدایا چرا این پسر دایی هارو من دارم که اینقد منفی هستن( پسر دایی ها مثال هستن در واقع همه ی افراد دور و برم چون الگو فکری هست )
اما الان میگم اونا حق اشتباه کردن دارن بابا لامصب اوناهم مثل تو آدم هستن شیطان و ذهن دارن (الهی که جبرئیل و مکائیل ترتیب شیطان بدن )
چرا تو ذهنت میگی مثلا عباس باهات بد رفتار کرد
چرا نمیگی بنده خدا عباس انسان هست و یه شیطان ( ای که اسرافیل ترتیب خواهرتو بده ) و ذهن داره که دارن وسوسه و گولش میزنن
فرصت بده که اشتباه کنن این حق دارن که اشتباه کنن
خدایاشکرت که این افراد در کنار من هستن تا ببینم که افرادی که کنترل ذهن ندارن زندگیشون چه طوره
خدایا شکرت که همین پسر دایی هارو دارم اگر معلول بودن اگر لال یا کر یا کور بودن من چه میکردم
خدایاشکرت همین که باههام حرف میزنن میدونی چه قد افراد هستن که فقط دوست دارن یه پسر دایی داشته باشن که فقط باهاشون حرف بزنن
خدایاشکرت همین که به من نگاه میکنن
یعنی میخوام بگم در جایگاه تکاملی من
الان من هر چیزیو سعی میکنم زیبا ببینم و تلاش بیشتر میکنم که به این زیبایی ها جزئیات و نکات بیشتری بیافزایم خدایاشکرت
بهترین تمرین ها برای رسیدن به زندگی در لحظه حال
بازی کردن با بچه هاست
ما بزرگترا فکر میکنیم چون 100تا کار یا دغدغه داریم نمیتونیم زندگی بچه هارو درک کنیم و از دنیا اونها خداحافظی میکنیم
اما کی به ما گفته باید دغدغه داشته باشیم کی به ما گفتم ما باید در ذهن به دنبال انجام دادن کار های مهم باشیم
کی به ما گفته ما باید کار های مهمتر از بازی کردن با بچه ها انجام بدیمم تا پول یا ثروت به دست بیاریمم
کی به ما گفته با دنیای بچه ها خداحافظی کنیم چون اونا بچه ها هستن و ما بزرگ
و چرا ما پذیرفتیممم ؟؟؟؟
باید قدردان باشیم اگر خدا همون بچه هارو به صورت معلول می آفرییند از تجربه چه لذت هایی غافل میشدیم
بریم تو آغوش بچه ها بریم باهاشون بازی کنیم یاد بگیریم کلی کیف کنیم
و زندگی کردن از بچه ها یاد بگیریمممم
من که استاد بازی کردن با بچه هام
و سر همین که با بچه ها بازی کردم یاد گرفتم که به صورت دیفالت از هر چیزی لذت ببرم از هر چیزی ازهر چیزی حتی
خدایاشکرت که این توانایی رسیدم که من همه چی دوست داشته باشم و لذت ببرم
توروخدا سجاد فکر کن اگر معلول بودی اگر گوش دماغ چشم دست پا نداشتی
میدونی از چه لذت هایی غافل میشدی
میدونی چه تجربه هایی نمیتونسی تجربه کنی
خدایاشکرت .
استاد و استادت بسیار ازتون بابت این آگاهی های ناب سپاسگزارم
و مرسی از هم خانواده عزیزم بابت چشم های مهربان و وقت باارزش که صرف خواندن کامنت من کرد
بنام خداونده بخشنده و مهربانم
سلام به استاد نازنیم و مریم جان مهربانم
سلام به بچه های پاککک و توحیدی دوست داشنتی خانواده من
استاد سه روز پیش یه اتفاقی برام افتاد که تویه این ویدئو در موردش حرف زدید
ساعت شیش عصر بود سرکار بودم لباس عوض کردم از اتاق اومدم بیرون و حرکت کردم که برم درب خروج و ساعت بزنم و به لطف خدا برم سمت سرویس و برم خونه…
یکی از هم کارامو دیدم از دور داد زد گفت هااا حسیننننن بدبخت شدی گفتم خدا نکنه چی شده گفت از حقوقت کسر کرون اضاف کار اون ماهتو کم کردن مال من و تورو کم کردن حقوقمون هیچی در نیومد توش بهش گفتم نوشششش جونشوووون چکار کنم….
رفتم سمت خونه و توسرویس هی با خودم حرف میزدم گفتم امروز روز فوق العاده ای بود اصن به این فکر نکن…رفتم خونه
صب به لطف خدا بیدار شدم اومدم سر کار
فیش حقوقیااا اومده بود رفتم پیش مهدی فیش حقوقیمو گرفتم دیدم حدود سه ملیون کسر حقوق دارم واس اضافه کار ماه قبلم هستتت…
گفتم گفتم خداروشکررر خوبه اون ماه بهم دادن چون ماه قبل حقوق هامون خیلی کم بود.نوش جونشون
مهدی گفت حرومشوووون حسین.
گفتم بیخیال الهی شکرررر برای همچیززز دمشون گرم و ازشون سپاس گزارم برای اون ماه که بهم دادن و حالا هر جوری که بود دان بهم دمشون گرم خیر ببین و زدم بیرونننن الهی شکررررر امروزهم یکی از بچه ها دیدم گفت حسین خیلی برات ناراحت شدم اینکارو باهات کردن گفتم فدای سرت دمشون گرم اون ماه بهم دادن دوباره همین جواب دادم بهش گفتم نوش جونشون الهی شکررررر…….
چونماه قبل حقوقی در نیومد واس هممون از همه بچه ها کمکرد بودن. همچیز کسر کردن ولی به من اضاف کار دادن به هیچکس نداده بودن منم حقوقم خوب شد بود اون ماه نسبت به تمام بچه ها و واس همین خدارو صد هزار بار شکر کردم.
اگر قبلا بود زمین و زمان یکی میکردم و داد و بیداد و شکایتو دعواااا اینا داشتم.اشاس قربانی شدن حقمو خوردن من سه شبانه روز سرکار بودم جقمو خوردن نامردیه فلان و فلان و ادمه میدام ولی به لطف خدا تونستممممم ذهنمو کنترل کنم و با ارامش به کارم بپردازم و ارامش زندگیمو کنم الهی شکرت رب نازنیم شکرررررت
خدارو شکرررر خداروشککککرررررر خدایا بینهایت ازت شکررررم الهی شکررررررت
استاد ازت بینهلیت ممنونم بینهایت از شما مریم خانوم بچه ها ی سایت از تک تک شماها ممنونم برای این همه اگاهیاااا ناب و خداییی الهی صد هزار مرتبه شکررررر الهی شکررر….
در پناه رب نازنیم شاد سلامت ثروتمند و عاقبت بخیر باشید
به نام خدای قانون های پایدار
مثال واضح عدم احساس لیاقت که از خوندن کپشن و مثالش به یادم اومد که داغه داغ هست :
مدتی بود رابطه عاطفی ام فراتر از تصور فوق العاده بود یعنی بی نظیر، نعمتهای بیشماری سرازیر به زندگی ام شده بود و از چپ و راست مورد لطف و محبت مادی و معنوی افراد قرار میگرفتم ، وقتی برای لذت بردن از غروب رفتم که (البته لازم به ذکره عاشق لوکیشنم هستم که باعث میشه غروب رو کامل و واضح ببینم با سطح وسیع) هوا مدهوش کننده بود نسیم ملایمی میوزید و خورشید به طرز وصف ناپذیری داشت به ابرها رنگ میپاشید با یه نفس عمیق تموم ریه هام رو پر کردم احساس خوشبختی میکردم و انگار بند بند وجودم میخواست از هم گسسته بشه از حس عمیق شکرگزاری که نمیدونستم بجاش بیارم که کافی باشه ، و حالا دینگ !!!! آرزو این نامردی نیس؟ چی نامردیه؟ تو اینجوری غرق خوشی و فلانی و فلانیا …. !؟ خب مگه بارون رحمت الهی رو سر اونا نمیباره ؟البته که میباره اونا خودشون چتر دارن به من چه ؟ من حقمه لذت ببرم و زندگی رو تجربه کنم قبل اینکه فرصتم تموم شه ، واقعا حقته؟ و ادامه گفتگو ها …
نمیدونم چقدر میتونین متوجه بشین ولی این نجوا زیرزیرکی همه چی رو هربار خراب کرد ، مثل یه تومور سرطانی که هر چی طرف رو تغذیه میکنن و تقویت میکنن اون تومور میبلعه هرچی رو خودم هر روز و هر روز کار میکردم و حتی بیشتر از قبل با جزئیات بیشتر کار میکردم روی افکار و اعمالم میدیدم همه چی بهتر نمیشه هیچ بدتر هم میشه مثل ماشینی که بستنش به یه ستون محکم و ماشین داره زور میزنه داره دود از موتورش بلند میشه ولی یه سانت جلو نمیره و میگفتم خدایا چی شد چرا همچین شد ؟! من که داشتم عالی پیش میرفتم این تقلا برا چیه ؟
بله این تقلا برا اینه که تو وقتی خودتو لایق طبیعی زندگی کردن ندونی دنیا هرگز چیزی که لیاقتشو نداری بهت نمیده ، نامردیه تو خوشبخت باشی ؟پس بفرما زجر بکش تا جوانمرد دختر خوب ، فکر میکنی زیادی همه چی خوبه زیادی همه چی گل و بلبله زیادی خوشبختی؟ پس بفرما برات کمش میکنم در حدی که خودتو لایقش بدونی …
طبیعی زندگی کردن مهمه ، طبیعی یعنی چی؟ طبیعی یعنی یه زندگی آروم و شاد و لذتبخش یه زندگی پر از محبت و خوشبختی یه زندگی سرشار از لطف و عنایت بقیه یه زندگی سرشار از هدایت و نشانه های خدا ، و من لیاقت طبیعی زندگی کردن رو دارم ، با همون فرمونی که ماشینو کشوندم تو خاکی با همون فرمون میبرمش تو آسفالت .
مورد بعدی عجله : چیزی که غافل بشی پرتت میکنه از مسیر بیرون ، در هر زمینه ای حتی اگه داری رو دوره ای کار میکنی اگه عجله رو راه بدی میخواد نزاره با دقت خودتو کنکاش کنی میخواد هولت بده برو بعدی برو زودباش برو زود تغییر کن درحالیکه زهی خیال باطل دستتو خوندم :-)))
مورد بعدی هم هرجا حس کردم مورد ظلم واقع شدم و حس قربانی بودن کردم دقیقا چه اتفاقی افتاده؟ مسابقه سرعت رو تصور کنین که شما وسط جاده گیر کردین ماشین اول میزنه زیرت میخوری زمین خودتو نجات ندی ماشین دوم میره رو دستت بعدی میره روپات بعدی پرتت میکنه اونورتر دوباره همون سیکل تاجایی که نتونی خودتو نجات بدی با اسفالت یکی میشی ، حس قربانی کردن دقیقا همینه تا بیوفتی تو جاده اش باااااید خودتو نجات بدی وگرنه چنان از در و دیوار با بیرحمی از روت رد میشن هربار ضربات دردناک تر میشه که از صفحه روزگار محو میشی و هربار به یه صورت ولی به محض اینکه تصمیم بگیری قهرمان زندگیت بشی بازی کاملا عوض میشه ….
مورد بعدی هم لذت از چیزای کوچیکه ، اصلا زندگی چیه جز لذت بردن از لحظه ها و اتفاقات کوچک ، یادتونه بچه بودیم پنکه روشن بود میرفتیم جلوش آآآآ میگفتیم چه لذتی میبردیم؟ الان کنسرت بریم اون لذت رو نمیبریم ، یا سوار یه چوب میشدیم اسب مون بود ولی واقعا باهاش لذت اسب سواری میبردیم یا سوار جارو میشدیم حس جادوگر پرنده ها دیوانمون میکرد اصلا از خوشی :-))) لذت های زندگیم رو باید عمیق تر تجربه کنم حس یه دوش فوق العاده ریختن آب روی پوستم که منو تازه میکنه، حس خوردن بالذت یه غذای خوشمزه بخصوص با دستپخت خوشمزه خودم ، حس یه گاز زدن به میوه ی مورد علاقت ، حس نسیم روی پوستت و پروانه های بهاری ، حس لوکیشن بی نظیر و سرسبز خونه ، حس دیدن لبخند و لبخند زدن و حس پوشیدن یه لباس خوشگلی که تازه خریدی حس ابراز علاقه به کسی که دوسش داری و هزاران هزار حس زیبای دیگه در طول روز که باید تک تک شون رو عمیق حس کرد عمیقه عمیق ، من لایق اینم که عمیقا احساس لذت و شادی داشته باشم
با سلام خدمت استاد گرامی و همه هم کلاسهای عزیز
استاد معجزه دارم میبینم یا خواب
چقدر این فایل شما برای من یک جلسه خصوصی یا مشاوره خصوصی بود اخه چیزهای که در فایل گفتید شرایط یک هفته پیش من در کارم بوده که همش درگیری و حال بد و اتفاقات بد بود و فقط هم بخاطر اینکه چند ساعت از اضافکاری من کم کرده بودند و دیگر من که ادعای دانشجوی شما میکردم کلا یک هفته داغون داغون بودم ولی باز هم خدا را شکر با کنترل ذهنم و یادآوری مطالب شما توانستم برگردم بدون درگیری فیزیکی
واقعا استاد ازت ممنونم که این فایل را برای من در سایت گذاشتید و فقط بگم به همه دوستان سپاس گذاری و خلوت کردن با خودت و خدای خودت و گفتگوهای ذهنی با خودت میتوانی از شرایط به ظاهر بد بیایی بیرون و حس خود را خوب کنی و در آن محیط سعی نکنید باشید من با دو روز مرخصی حالم خوب شد و دوباره با انرژی بالا و روحیه خوب برگشتم
ولی واقعا این فایل استاد برای من یک معجزه است که کلا فقط برای من شاید معجزه باشد
با تشکر از استاد همیشه در صحنه
﷽
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
سلام به دوستان عزیز
می خوام یه موضوع ک برام جدیدن اتفاق افتاده را توضیح بدم
استاد جان چند ماه پیش برای من یه اتفاقی افتاد
من دی ماه میخواستم رامسر یه آپارتمان بگیرم
و چند هفته پشت سر هم میرفتیم شمال برمیگشتیم
و آپارتمان های ک میدیدم به دلم نمی نشست
و هوا خیلی سرد بود و ما شب ها میرفتیم کنار دریا
اتیش روشن میکردیم
یه روزتو راه ک داشتیم میرفتیم خونه استراحت کنیم
تو راه همسرم کلی چوب دید یکم برداشت
گفت شب رفتیم کنار ساحل روشن کنیم
و رفتیم خونه من رفتم استراحت کنم تو اتاق خواب
همسرم بخاری برقی رو روشن کرده بود و هیزم ها را گذشته بود خشک بشه و درو بسته بود
من یهو چشامو باز کردم دیدم نمی تونم نفس بکشم
سر درد خیلی بدی دارم
اتاقو جور دیگه ای دارم میبینم
هر کاری کردم دخترم و پسرم همسرمو صدا بزنم
نمی تونستم
حتی نمی تونستم از جام بلند شم سرمو نمی تونستم
از درد تکون بدم
یه رب بدش پسرم درو باز کرد گفت مامان پاشو
همین ک درو باز کرد من تونستم حرف بزنم همسرمو صدا زدم
اومد گفتم ببر منو بیرون گفت چی شده که همون لحظه چشام بسته شد
همسرم دستمو گرفته بود با دخترم اوردنم تو پذیرایی
حالم خیلی بد بود نمی تونستم نفس بکشم
سر دردهام داشت بیشتر میشد
همسرن نگرانم شد یه مسکن داد خوردم تا سر دردم خوب شه نیم ساعت بدش حالم بهتر شد رفتم تو تراس خونه نشستم دیدم حالم بهتر میشه
و شب رفتیم کنار دریا همسرم اتیش درست کرد من دیدم دوباره سردرم داره میگیره
ب همسرم گفتم حالم خوب نیست بریم خونه
شب برگشتیم من صب تو راه برگشت به خونه خودمون بودیم من فایلهای 12 قدمو گذاشتم وگوش دادم
تا خونمون تو جاده هم بودیم نمی تونستم از ماشین پیدا شم
گذشت و من حالم یکم بهتر شد
بد یک هفتش دیدم کلا بدنم سرشونمم در میکنه
و سردر عجیبی داشتم
همسرم گفت بریم دکتر گفتم نه خوب میشم چیزی نیست
همین طور که گذشت حال من بدتر میشد
رفتیم دکتر همه گفتن سالمی ازمایش و چند تا دکتر دیگه رفتم مسکن دادن ولی من خوب نمی شدم
دیدم وقتی همسرم صحبت میکنه چهره همسرمو جوری دیگه ای میبینم و توهم های منم بشدت داشتن
بیشتر میشدن
ب همسرم گفتم نگران شد و چند تا دکتر دیگع رفتیم
چون شب عید بود وقت نمی دادن
خیلی عصبی شده بودم
دکترا ازمایش …..و خیلی چیزهای دیگه گرفتن
گفتن سالمی همسرم میگفت تو سالمی من د یگه چکار کنم
استرسم گرفته بود دوتا فرزندم دارم توهمم داشتم
میگفت من چکار کنم برو چند روز خونه مادرت خوب شی
شب عیدم ب من مرخصی نمیدن بمونم خونه
دخترمم مدرسه میرفت گفت من از دختره نگه داری میکنم تو با پسره برو خونه مادرت
من اومدم خونه مادرم
شب تا صب صب تا شب خواب نداشتم
خانوادمم نگران بودن مادرمم میگفت چی شد یهویی شب عیدی حالت این طور شد
همه نگران بودن و من اصلا صحبت نمیکردم
یک هفته گذشت من گفتم دیگه زندگیمو نمی بینم
دیگه تهران برنمیگردم دیگه هیچی نمی بینم همه چی تموم شد
زنگ زدم ب همسرم گفتم علی جان من حالم خوب نیست مراقب بچه ها باش
استاد چهره ها
لب وچشای دیگران را
کج و کوله میدیدم
یه شب پرده را زدم کنار دیدم آسمون پر ستارست
و گفتم یادش بخیر حالم خوب بود و من این ستاره ها را جور دیگه ای میدیدم
چون من کلا افکارم برگشته بود منفی شده بود
و توهم میزدم
کلا امیدی نداشتم
منی ک کلا تو همه چی توکلم بخدا بود کلا همه چی
پاک شده بود فقط ب مرگ فکر میکردم
حتی زره ایم امید نداشتم
یه حالت های دیگم داشتم ک نمی نویسم
همون شب ک داشتم ستاره ها را میدیدم
گفتم بیا بشمار ببین چند تا ستاره هست
شمردم چند تا شو که خوابم برد
و شما را تو خواب دیدم ک بهم گفتید حالت چطوره
گفتم چطور گفتید من تو درسام چی بهت اموزش دادم
گفتم توحیدی شما لبخند زدید برگشتید گفتید پس کو
بد یهو از خواب بیدار شدم
دیدم صبح
چشامو باز کردم دفتر شکر گزاری را دیدم
و چند هفته شکر گزاری نکرده بودم پسرم با مداد داشت نقاشی میکشید بهش گفتم امیر دفتر منو بده
داد
استاد بخدای ک الان شاهده شما را واضح دیدم
بهمگفتید بنویس گفتم چی گفتید همینی دفتری ک
الان کنارته شروع کن شکر گزاری
و من شروع کردم دستم می لرزید
فقط مینوشتم از همه چی دیدم یکم حالم یکم بهتر شد
اشک میریختم مینوشتم بدش رو بالش دوباره چشامو
بستم گفتید ذهنی بگو شکر گزاری کن
من از هر چی ک یادم بود شکر گزاری میکردم
شما را میدیم بهم گفتید بگو بگو بگو بگو بگو بگو شکر کن شکر کن شکر کن
منم با فریاد سجده رفتم گفتم شکرت شکرت شکرت
که یهوووووو زنگ خورد مادرم با همسرم صحبت کرد
گفت من فهمیدم چی شده مادرم گفت چی شده
گفت اکسیژن ب مغز ش نرسیده این حالتا را داشته
مادرم گفت از کجا فهمیدی
همسرم گفت موقع خواب یادم افتاد بد اون روز
این اتفاق ها افتاده بود
اخه چند ماه کشید حالم شب عید دیگه بد تر شد
گفت من مرخصی گرفتم بیام دنبالش ببرمش
اومد منو برد پیش یه دکتر
و اونم گفت من یه دکتر فوق العاده ادرس میدم
برید اونجا حالش خوب میشه
و من هدایت شدم به یه دکتر فوقالعاده عالی
گفت اکسیژن نرسیده و من بهت قول میدم
بد دوهفته خوب میشی
و من دارو خوردم همون شب حالم بهتر شد
و من شروع کردم ب شکر گزاری استاد الان حالم عالی
و خوب شدم خدا دستمو گرفت و منو هدایت کرد ب دکتر خوب
ک کلا یه دونه قرص داد گفت بخور دوهفته بد خوب میشی
ک شدم
استاد الان از کو چک ترین داشته هام استفاده میبرم
شکر گزاری میکنم
پسرمو پارک میبرم لذت میبرم
کارهای خونه را با لذت انجام میدم
همچی برام زنده شده
و من خیلی درسها گرفتم از اون تضادی ک برام پیش اومد ه بود
اگه برگردم عقب دوباره دوست دارم این اتفاق برام بی افته
چون خیلی درس ها برام داشت
خیلی کارهای ک چند سال بود نمی تونستم کنار بزارم
خودش با این تضاد حل شد
استاد شما یه نعمت خیلی بزرگی برای ما هستید
خدا حفظتون کنه
میبوسمتون