این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/09/abasmanesh.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-10-29 02:36:522024-11-08 04:54:02live | استفاده آگاهانه از قدرت تجسم خلّاق
801نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
داشتم پاسخ دوستان رو میخوندم و بعد جواب دادم و دوباره رد پای روز 18 آذرم رو خوندم
برام عجیب بود
خیلی تازه بودن حرفا
انگار من ننوشتمشون
برای خودم تازگی داشت
و حتی از حرفای خودم داشتم پیام جدید دریافت میکردم
وقتی داشتم میخوندم شنیدم از تلویزیون این آهنگ رو
نفسم از نفست چرا یه شب تو این هوا جدا نمیشه
میدونی هیچکسی غیر از تو برام، بخدا خدا نمیشه
بلند شدم و گریه کردم و انقدر حس خوبی داشتم فقط اشک ریختم
چقدر خدا داره منو خوب و راحت و روان هدایت میکنه
شکرت ربّ من
و بعد خوابیدم
پیام خدا برای امروز من
تاکید دوباره شعر روز جمعه بود
یک شبی مجنون نمازش را شکست …
شب نزدیک ساعت 9 بود ، داشتم به سه نفر از دوستانی که به رد پای روز 27 آذرم پاسخی نوشته بودن ، پاسخ مینوشتم که دوباره شنیدم
یک شبی مجنون نمازش را شکست …
شاخکامو تیز کردم
دوباره داشت تاکید میشد
که در ادامه مینویسم جزئیات امروز بی نهایت بهشتی رو
صبح وقتی بیدار شدم تمرین ستاره قطبیم رو نوشتم و تجسم کردم
نوشتم که امروز میرم حموم و زیر دوش آب تجسم میکنم خواسته هامو
و همینجور که داشتم تجسم میکردم ،حتی به قول استاد زیر آب که بودم اونم تجسم میکردم که دارم تجسم میکنم
و میخندیدم
چیزای دیگه هم نوشتم
و بعد روز بهشتیم رو آغاز کردم با نور خدا
مادرم و خواهرم از صبح رفتن به بازاری که رایگان برای فروشنده ها گذاشته بودن و تا شب یلدا دایر بود
منم انارامو دادم و گفتم اینارم با خودت ببر و من اگر بتونم میام
چون امروز قرار بود تمرین رنگ روغنم رو دوباره کار کنم
و حموم برم و تصمیم داشتم تمرین تجسم رو برای اولین بار زیر دوش انجام بدم و به خواسته هام فکر کنم
چون هر حرفی از استاد میشنوم و میگه تمرینه ، سعی میکنم انجامش بدم
درسته من نمیتونم برم استخر یا برم دریاچه
ولی میتونم که زیر دوش تجسم کنم و لحظه پایانی خواسته هامو ببینم
وقتی مادرم رفت من یکمم خوابیدم و البته نخوابیدم سرجام بودم و داشتم تو سایت پیام دوستان رو میخوندم و رد پای خودمو میخوندم
بعد یهویی بلند شدم و تمرین رنگ روغنم رو گذاشتم و شروع کردم به رنگ کردن
ساعت حدود 13 بود که یکی از خانمایی که برای مادرم قلاب بافی انجام میداد پیام داد گفت یکم بافتم میتونی بیای ببری
و چون من دیگه کلا کار قلاب بافی و ساخت گل سر رو به مادرم دادم من نمیرفتم بگیرم و مادرم خودش میرفت
و چون خونه نبود ،مادرم خواست که برم و ازش بگیرم
وقتی حاضر شدم تا ساعت 2 برم بگیرم ،آسانسورمون خاموش بود و من 8 طبقه رو با پله ها پایین رفتم
همین که از خونه اومدم بیرون انقدر هوا عالی بود عین هوای بهاری که اواخر اسفند هست ،عین اون لحظات بود
خیلی حس خوبی داشتم وقتی پیاده میرفتم به وزش باد و حرکت برگا توجه کردم
و با هر حرکت برگی
به زبونم جاری میشد که ، هیچ برگی بدون اذن خدا نمی افته
و تکرارش میکردم
وقتی رسیدم دم در خانمی که ازش قلاب بافیارو میخواستم بگیرم ، انقدر هوا خوب بود که گفتم خدا حاضری یکم باهم پیاده روی کنیم تو این هوای بهشتی ؟؟؟؟
اگه حاضری نشونه بده
وای دقیقا یه ماشین رد شد و عدد 74 رو پلاکش داشت
چه کنم که این ربّ ماچ ماچی من این همه عشقه
چه کنم که انقدر ماچ ماچیه آخه
مگه میشه عاشق این ربّ ماچ ماچی نشد
خندیدم و منتظر بودم بیاد تحویل بگیرم کامواهارو
بازم توجه کردم به حرکت برگا
وقتی اومد و تحویل گرفتم
یلدا رو تبریک گفتم و آرزوی شادی و خوشی کردم و خداحافظی کردم
و راه افتادم
گفتم خب خدا بزن بریم
و داشتم باورای قوی که با صدای خودم ضبط کرده بودم گوش میدادم ،و باز هم به حرکت برگا نگاه میکردم
یه لحظه دقت کردم
باد میوزید و فقط یه سری از برگا شروع به حرکت میکردن و خیلی از برگا همونجور ثابت و بی حرکت رو زمین بودن
پرسیدم ، چرا اینا حرکت نمیکنن؟
مگه باد نمیوزه؟ بقیه حرکت میکنن و این برگای دیگه مثل سنگ تکونم نمیخورن
وزنشون با بقیه برگایی که درحرکتن یکیه ها
ولی چرا حرکت نمیکنن تا اینکه دوباره به زبونم جاری شد
هیچ برگی بدون اذن خدا نمی افته
گفتم ببین طیبه ، دقت کن
این یعنی قدرت خدا
این یعنی حتی این برگا که در حرکتن به اذن خداست و اونایی که به خیال تو مثل سنگ شدن در وزن بازهم به اذن خداست
حتی تو که الان داری اینجا قدم برمیداری هم به اذن خداست
چقدر شیرین بود اون لحظات
چون من داشتم به ریز ترین چیزها توجه میکردم و خدارو یاد میکردم
تو تمرین ستاره قطبیم هر روز مینویسم که من دلم میخواد به ریز ترین چیز های مثبت توجه کنم و به یاد ربّ باشم
و دقیقا اینجوری شده
جوری به همه چیز نگاه میکنم که انگار تازه دیدمشون ،توجهم ریز تر شده به همه چی
شهرکی که توش زندگی میکنیم هر روز تازگی خاصی برای من داره
هر روز به درختاش یه جور خاص تر نگاه میکنم
هر روز سعی میکنم به پرنده ها دقت کنم
به کلاغا
امروز وقتی یه کلاغ دیدم گفتم
های ناسیلسین
نصف انگلیسی نصف ترکی
گفتم سلام چطوری ؟
چقدر خوشحالم از اینکه دارم عشق میکنم با خدا
وقتی گوش میدادم به صدای ضبط شده خودم و راه میرفتم ، آفتاب انقدر زیبا میدرخشید که دلم نیومد زود برگردم خونه و رفتم دور زدم و پیاده رفتم و به برگای درختا به صدای باد که میوزید و شاخه درختا حرکت میکردن گوش میدادم
وقتی رسیدم به همون درخت سپیدار که برگاشو جمع کردم دیدم یه برگ نارنجی مایل به زردش که کوچیک بود افتاده و برداشتمش و شته هاشو پاک کردم از رو برگ و داشتم به برگ نگاه میکردم و باد که میوزید برگ 360 درجه دایره وار حرکت میکرد
خیلی دوست دارم وقتی این برگا از درخت جدا میشن و تو هوا به رقص در میان
امروز فقط تماشاشون کردم و لذت بردم
خیلی رها و آزاد در باد به رقص در اومدن همگی
رها و آزاد گفتم
خدایا قلبم رو باز کن که من هم مثل برگ درختا رها و آزاد و با اطمینان از همه چیز رها باشم و تسلیمت بشم
تسلیم تر از دیروزم
و هرچی تو بگی چشم بگم
وقتی نزدیک خونه بودم یادم اومد باید یه چیزی بخرم و رفتم از فروشگاه بخرم ، قبل من یه دختر و مادر ، یه سبد بزرگ وسیله خریده بودن و داشتن رو میز میذاشتن تا حساب کنن
تو دلم گفتم ،گاش من اول میرفتم حساب میکردم من یدونه دارم ، سریع پولشو بدم و برم خونه ،کاش الان بهم بگن بیا تو حساب کن برو
اینو گفتم و بعد گفتم نه طیبه صف وایسادی و نوبتیه بذار نوبتت بشه
همینجور وایساده بودم یهویی دیدم دختر گفت شما همین یدونه رو میخرین؟؟؟
گفتم بله
یهویی دیدم دختر و مادرش گفت اول شما حساب کن ، برای ما زیاده
وای اینوکه گفتن خیلی خوشحال شدم
من چند لحظه پیش تو دلم گفتم که کاش من اول حساب میکردم و همینم شد
وای خدای من
وقتی رفتم و پولشو دادم سریع تشکر کردم خانم برگشت بهم گفت وظیفه بود
در صورتی که وظیفه اش نبود و همه چی نوبتی هست و لطف کرد به من
و دستی بود از دستای خدا که وقتی من درخواست کردم به سرعت رخ داد
وای تمرین ستاره قطبی رو از وقتی شروع کردم
حتی اتفاقاتی که ننوشتم تو دفتر ، خارج از نوشتن ، اتفاقات ناب دیگه هم میفته که کیف میکنم
وقتی برگشتمخونه دیدم آسانسور درست نشده هنوز ، یه نفس گرفتم و گفتم خب خدا بزن بریم
آهنگلایو ایز لایف رو گذاشتم و پله هارو بالا رفتم
و میخندیدم
چند باری وایسادم و دوباره رفتم ولی کیف داد
وقتی رسیدم خونه دوباره شروع کردم تمرین رنگ روغنم رو انجام دادم
و بعد از ظهر مادرم و خواهرم و خواهر زاده ام اومدن دیدم دستشون دو تا کیک شکلاتی بزرگ دارن و پرسیدم از کجا آوردین
خواهرم گفت از پایین دم در خریدیم کیک میفروختن
وقتی آوردن تا بخوریم ، من تو دلم گفتم طیبه نباید بخوری
به عهدت وفا کن
آبجیم گفت طیبه بیا ،گفتم نه من نمیخورم
داداشم خندید گفت نکنه دوره قانون سلامتی رو خریدی ؟؟
گفتم نه نخریدم 10 میلیون هست فعلا نمیتونم بخرمش
اما میتونم که پرهیزاتی که تو فایلای رایگانش گفته رو اجرا کنم
و یکیش قند و شکر و شکلات و کیک خونگیه
و همه رو خوردن و من با اینکه به کیک نگاه میکردم و خودمو کنترل میکردم
و خیلی دوست داشتم بخورم
اما به عهدم وفا کردم و نخوردم
مادرم گفت یه باره بیا بخور
گفتم نه همین یه باره کار خودشو میکنه
من از این به بعد میخوام لیاقتمو برای دریافت تغذیه صحیح برای بدنم و دریافت دوره قانون سلامتی ،نشون بدم
و اومدم اتاقم و اونا کیک خوردن
وقتی نشستم رو صندلی تا رنگ روغن کار کنم
خندیدم و گفتم بهت افتخار میکنم طیبه
تو داری بخش کورتکس مغزت رو بزرگ میکنی که مربوط به اراده هست
و میتونی کارهای خیلی بزرگتری رو انجام بدی
و شروع به کار کردم
خواهرم اومد و باهم صحبت کردیم و گفت فردا جمعه بازار میرین؟
اگه میرین صبح ساعت 5 جلو در باشین همگی با اسنپ بریم
گفتم باشا و رفتن
سریع رفتم تا دم در بدرقه شون کردم
قبلنا نمیرفتم و تو ذهنم میگفتم خب خداحافظ گفتم دیگه چرا باید تا دم در برم
ولی الان دارم تمرین میکنم احترام گذاشتن رو
و میدونم که اگر من احترام بذارم به آدما ،صد در صد جهان هستی انشان هایی رو سر راهم قرار میده که مثل آینه عمل میکنن و رفتار خودم رو به خودم برمیگردونن
پس از این به بعد احترام میذارم به خانواده و خودم و به جهان هستی
تا لیاقتم رو برای دریافت عشف و احترام و محبت و ارزشمندی نشون بدم
خدایا شکرت
من یکم دیگه کار کردم و رفتم حموم
اولین باری بود که من زیر دوش درست تجسم میکردم
و باز هم لبخند میزدم و انقدر لپام سفت شده بودن از خنده که حالم فوق العاده بود
زیر آب خیلی چیزا رو تجسم کردم ،
تجسم کردمکه همه چیز به نفع من رخ داده حنی صدای قاضی رو شنیدم که میگفت رای دادگاه رو اعلام میکنم
رای به نفع سرکار خانم طیبه مزرعه لی صادر میشه و خانم ها …. موظف هستند خسارت تابلوی خانم مزرعه لی رو به مبلغ 33 میلیون و هزینه های دادگاه و کارشناسی رو پرداخت کنن
وای حتی چهره هاشون میدیدم و اونجا سر جام چنان ذوقی داشتم که دستامو محکم مشت کرده بودم و ذوق میکردم
که متوجه شدم زیر دوشم و دستامو مشت کردم و میخندیدم
وقتی بعد دوباره تجسم کردم یه انرژی خاصی رو سرم حس میکردم
دیدم تو خونه بهشتیم که شبیه خونه استاد عباس منشه ، اما یه پل داره که کمی هلال هست و من وایسادم و دارم با عشق دلم صحبت میکنم و یه دفه باهمدیگه رقصیدیم و کلی کیف میکردیم تو خونه بهشتیمون و برای من چای آورد و باهم خوردیم و صحبت کردیم
قشنگ میدیدم با جزئیات
و میخندیدم
همین الانم که دارم مینویسم میخندم
جوری میخندم که لپام سفت سفت شده و عضلاتم دارن کیف میکنن از خوشحالی
بعد شورع کردم به پرسیدن سوال درمورد نقاشیم
و رهاش کردم ،اما تجسمش کردم
بعد تجسم کردم که تابلوم به فروش رفته و سفارش نقاشی گرفتم و تویه مکانی تابلومو خریدن ودلاری ازم خریدن
من داشتم ذوق میکردم
حتی میدیدم که دارم میفروشم از طریق سایت
و به راحتی نقاشیام به فروش میرسن به میلون و میلیارد دلار .
میتونستم تصورش کنم و حس خوبی بهم میداد
استاد گفته بودن که اگر نمیتونین مثلا ماشین 1 میلیاردی رو تجسم کنین ، ماشین 300 میلیونی تجسم کنین
ولی من به راحتی میدیدمنقاشیامو به مجموعه دارا و خارجیا میفروشم و به راحتی پولشو واریز میکنن
انقدر من تجسم کردم که کلی کیف داشت
تجسم کردم تک تک سلول های بدنم به قدری قوی و سلامت هستن که بسیار بسیار شادن و حاشون خوبه و دارن عشق میکنن و لذت میبرن و کاملا ساده و راحت کد های سلامتی با تک تک سلول های بدنم همدیگه رو بغل میکنن و کد بندی میشن
و اجرا میشن سلامتی ها در کل بدنم
وای خدای من شکرت که انقدر سلامتم و گوشی رو دستم گرفتم و دارم اون لحظات ناب رو به نوشته های زیبا مینویسم
خدایا شکرت
وقتی از حموم اومدم بیرون انگار منتظر بودم پیامی برای من بیاد
همین که اومدم تو سایت دیدم دایره آبی پاسخ دوستان برای من اومده
سه نفر برای من نوشته بودن
که خیلی دوست داشتم تا صحبت های هر سه نفر رو اینجا کپی کنم اما خیلی طولانی میشه
تو فایل جدید که روی سایت اومده برای رد پام نوشتن برام
چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوشبین تبدیل شویم؟ – صفحه 24
آقای حبیب و آقای ناصحی و سارای عزیز و هر سه پیام برای من حامل پیامی بود
وقتی من پیام عزیزان رو خوندم و پیام های پشت نوشته هاشونو دریافت کردم ،دوباره نوشتم برای تک تک عزیزان که چه پیامی دریافت کردم از نوشته هاشون
دقیقا من تو حموم تجسم کردم درمورد نقاشیام در سایت و سوال پرسیدم از خدا که میتونم تو اینستا گرام بفروشم و هشتگ بذارم ؟
وقتی پیام سارای عزیز رو دیدم متعجب شدم گریه کردم
چون ساراجان نوشته بود به دلش اومده و حس کرده بهم بگه که تو اینستاگرام شروع به فعالیت کنم و دیگه دستفروشی نرم
با جزئیات نوشته بودم و برام نوشته بود
ادامه شو نمینویسم که نوشته هام طولانی نشه
وقتی پیامشو دریافت کردم و پاسخ نوشتم
آقای ناصحی نوشته بودن که میتونی نویسندگی بکنی
این جمله رو خیلی شنیده بودم تو این چند وقت
و باز هم پیامی رو حس کردم و گفتم هرچی خدا بخواد و همین که پیام رو ثبت کردم ،جلو چشمم، خودم رو دیدم که دارم زندگی خودم رو که میخوام بسازم رو تجسم میکنم و به صورت کتاب مینویسم و این اولین کتاب من هست که زندگی بهشتیم رو مینویسم
و امروز تو گوگل درایور یه پوشه باز کردم و اسم پوشه رو نوشتم
به نام ربّ کتاب پر نور زندگی بهشتی من
و آغاز میکنم با نام خدا و مینویسم و تجسم میکنم
فقط نمیدونم چجوری شروع کنم که خدا خودش هدایتم میکنه
بعد تو اینستاگرامم 21:27 دقیقه ، تمرین کلاسی رنگ روغنم رو گذاشتم و هشتگ گذاشتم و به خدا گفتم حالا نوبت تو هست که برای من مشتری بشی
بسم الله
بعد پیام آقای حبیب رو که جواب دادم دیدم من دارم گریه میکنم
دوباره یاد شعر روز جمعه که خدا بهم نشونه داد افتادم و نوشتم و اشک ریختم برای خدا
وقتی همه پیام هارو پاسخ دادم
تو اتاقم بودم که شنیدم همون شعر رو از تلویزیون
متحیر شدم
دوباره داشت تکرار میشد
یه بار جمعه
یه بارم امروز پنج شنبه
6 روز بعد دوباره تکرار شد
سریع رفتم ببینم کدوم شبکه هست
شبکه دو برنامه عصر خانواده بود
یه آقا شروع کرد به خوندن شعر
یک شبی مجنون نمازش را شکست ….
وای من گریم گرفت
اول صحبتاشو نشنیدم
اما انقدر زیبا شعر رو میخوند که با گوشیم فیلم گرفتم
وقتی رسید به مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
شروع کرد به گفتن این جملات
حس میکنم برای من پیامی داشته که یه حسی بهم گفت ضبط کنم خوندن شعرشو
بعد هرچی از اینترنت گشتم اون تیکه رو نذاشته بودن و کارای دیگه اش رو گذاشته بودن
بعد شهر گفت :
اینجوریم نیست ، که قرار باشه ،آدمی یک عاشق بی مبالاتی (بی توجه ،بی دقت ) باشه ، که همه اتفاقا از طرف معشوق بیفته
انگار که خصوصیت های ساده پیش پا افتاده ای ،میتونه به اندازه توجه این دو نفر ،نسبت به هم دیگه بینجامه
خیلی فکر کردم
به این جملات ،یه چیزایی درک کردم ولی حس میکنم یه پیامی داره برای من
نمیدونم شاید الان وقتش نیست که من پیام این جملات رو درک کنم پس رهاش میکنم تا به وقتش خدا بهم بفهمونه چه پیامی داشت
خدا دوباره این شعر رو تاکید کرد که یادت باشه
فقط من تو قلبت جا دارم و بس
وقتی ضبط کردم ساعت 9:10 دقیقه بود برگشتم اتاقم و شروع کردم به نوشتن ادامه رد پای امروزم
چقدر خوشحالم که هر روزم ، داره متفاوت تر و جذاب تر از روز قبلم میشه ، چقدر خوشحالم که هر لحظه تا جایی که میتونم به تک تک حرف ها دقت میکنم
چون صد در صد میدونم هر حرفی رو میشنوم برای من یه پیام داره
حالا اون پیام دو تا معنی میتونه داشته باشه
یا تاییدی هست بر اینکه مسیرم درسته و نشونه میاد
یا اینکه نشونه میاد که راهت رو درست برو و از مسیر خارج نشو و اصلاح کن خودت رو تا پیشرفت کنی
خدایا شکرت
بی نهایت ازت سپاسگزارم به خاطر امروز زیبا و بهشتی که به من عطا کردی
اول از اینجا شروع میکنم ک فایل قبلی ک درمورد تسلیم بود من سرسری گوش،کردم ودرسشو نگرفتم
اما اتفاقی ک افتاد قشنگ سیلی هامو خوردم له شدم صاف شدم تا پریروز
چندساعت گریه کردم وفریاد زدم خدا ببخش منو ک ب خودم ظلم کردم خدایا تنهام نذار خواهش میکنم برگرد ب زندگیم برگرد وقلبم را بازکن بهم الهام کن ک من بدون تو هیچم
یا برگرد یا جونمو الان بگیر !!!!!
گذشت ازین مکالمه من با خدا ومن این حرفارو راز نگه داشتم حتی شوهرم وبچه هام تو خونه بودن نذاشتم بفهمن من چرا چشمام قرمز شده براشون سوال بود من هیچی نگفتم !
تا دیروز ک ب مناسبت تولدم بود بیرون رفتیم وخیلی خیلی خوش گذشت بهترین رستوران مشهد شوهرم منو دعوت کرد وبهترین مجتمع هارو واسه خرید رفتیم
وقتی برگشتم بدلیل رها بودنم وارامشم کلی بهم الهام شد باورتون نمیشه شوهرم وبچه ها خابیدن من تا ساعت 4 صبح بهم گفته میشد ومینوشتم
گفتم خدایا من چرا موضوع ب این سادگی رو نمیفهمم همیشه در راه رسیدن ب هر خاسته ای دنبال عقلم و وسوسه های شیطان میرم آخه چرا اجازه نمیدم از اول فرمون دست خدا باشه ومن فقط،لذت ببرم از مسیر بابا منکه کلی معجزه ها دیدم آخه چرا اینقد کله شق:((((((
چقد حس خوبی گرفتم بعداین موضوع کلی از کامنتای همون فایل رو خوندم والان پس از تسلیم شدنم امروز گف برو نشانه روز رو بزن ک وارد سایت شدم فایل جدید اومده بود کلی خوشحال شدم پلی کردم وتا نصفه گوش،کردم
چندتا نکته برام داشت اولا تجسم خلاق چندروزه همش نشانه من بوده
دوما یک مدته چون تو درو دیوار بودم وتسلیم نشدم اجازه ورود افکار نامناسب وحرفای نامناسب رو دادم
وجالبه دوباره مث سری های قبل بهم گف که با اقوام درجه یک خودت وهمسرت ک نزدیک هستن رو مثل قبل ارتباطت رو کمرنگ کن چون من تلویزیون نمیبینم اخبار نمیشنوم چند سال هست تو فضای مجازی هم جز سایت نمیرم اگر برنامه ای دارم طلا وماشین نگاه میکنم ولذت میبرم
وبیشترین ورودی نامناسبی ک وقتی کنترل نمیکنم دارم از سمت خانواده های درجه یک خودم وهمسرم هست
ونکته بعدی اینکه دوباره نشانه ی این فایل کار کنم روی 12 قدم وتمرین ستاره قطبی ک من دوساله انجامش میدم وتا حالا هرچی خاستم بصورت تکاملی رقم خورد ومعجزه آسا اتفاق افتاد براحتی
الان چند وقتیه همش توفکر کسب وکارم بودم وهزارتا سوال از خدا پرسیدم چرا نمیشه
تا اینکه اول قرآن رو باز کردم با چشم پراز اشک وعجز وناتوانی آیه های واضح درمورد تسلیم بود
والان میگه حالا که رسیدی ب این مرحله تجسم کن چندبار بهم گف توی این چندروز
دقیقا همون راهی ک واسه خاسته های قلبیم بهم نشون داد
تسلیم
کنترل ورودی ودوری از افرادی که گفتم
تجسم
دنبال کردن الگوهایی ک ب خاسته ی من رسیدن
ورها باش وکارت نباشه فقط اینکارارو بکن
بوقتش میشه بهش میرسی
من5سال پیش با تجسم رابطه ی درب و داغون ک ب مرحله جدایی رسیده بود رو با تجسم ب یک رابطه خوب تبدیل کردم
منوشوهرم خونه برای زندگی کردن نداشتیم ونه پولشو اما بقول شما من با تجسمم آب ابروباد مه وخورشید وفلک را ب کار انداختم ومن هرروز ب این امید ک آشتی میکنیم وخونه میگیریم کلی وسایل خریدم ظرفای آشپزخانه ام رو خریدم چقد مادرم برادرم مسخرم میکردن اره بخر بخر خونه کو؟فعلا 2ساله شوهرت ترکت کرده وهیچ خبری ازش نیس اصلا
غافل از اینکه من با افکارم شوهرم رو دور کرده بودم اما الان میگم منکه قانون رو نمیدونستم چطور این ایمان در دل من زنده شده بود واین کارهارو انجام میدادم توی اون مدت وبصورت معجزه آسا شوهرم بغیراز آمدنش واشتی وکلی اتفاق عاشقانه ای ک برام رقم خورد حق حقوق اون ی مدت ک نبود رو بهم داد خانه ای گرفتیم با وسایل کامل ک روز اول هرکس خانه ما اومد مونده بودن شبیه یک خواب بود بخدا اصلا از پدرومادر من وهمسرم گرفته ک سوال میکردن آخه چطور اینجور شد چرا ب ما هیچی نگفتین چطور اینهمه پول داشتین ومیگفتین نداریم ک برگردیم ب هم وخانه بگیریم مارو سرکار گذاشتین همه در تعجب بودن وناگفته نماند حسادت خیلیا برانگیخته شد
اصلا چندین وچند اتفاق همینجوری با تجسم رقم خورد ک داستانهاشو تو کامنتای قبلیم خیلی گفتم هرچی بوده باهمین بوده ونوشتم
از فرزندانم از الان ک قانون رو میدونم تجسم روزانه ستاره قطبی میکنم وتا شب اتفاق میفته
الان کمتراز نصف فایل گوش کردم گفت بنویس نوشتم
سپاسگذارم استاد عزیزم بزودی میام از تجسمات جدیدم مینویسم
امروز تو کامنت یکی از بچه ها خوندم که اومده بود دستاوردهاشو چه کوچیک و چه بزرگ نوشته بود تا اصطلاحا بکوبه تو دهن نجوا
من هم تصمیم گرفتم بنویسم تا برام یادآوری بشه
برام ردپا بشه
بدونم که منم میتونم تغییر کنم و فقط بنویسم و تک به تکش رو ارزشمند بدونم
خدایا با توکل به خودت مینویسم
من از وقتی که با قانون آشنا شدم تغییراتی داشتم به لطف خدا در حقیقت به قول استاد به اندازه تغییراتم نتیجه گرفتم
من هم تغییرات درونی و شخصیتی داشتم و هم تغییرات بیرونی و مالی
از تغییرات شخصیتیم شروع میکنم
توحید: من قبل از آشنایی با استاد اصلا تعریفم از خدا خیلی خیلی با الان فرق داشت اصلا معنی توحید رو نمیدونستم ، گرچه چندباری تو جاهای مهم زندگیم فقط به خدا توکل کرده بودم و خداروشکر به عالیترین شکل کمکم کرده بود ولی نمیدونستم میشه تا این حد رو خدا حساب کرد خدا تا این اندازه هدایت میکنه و هدایتش واضحه ، اصلا راجعبه سیستمی بودن قوانین خدا خبر نداشتم ،فکر میکردم هر چی عجز و ناله کنی و اشک بریزی پیش خدا براش عزیزتری ، نمیدونستم خدا از اندوهگین بودن خوشش نمیاد و بارها تو قرآن تاکید کرده که نباید محزون بود من اصلا نمیدونستم که خود ائمه هم فقط به خدا توکل و توسل میکردن و هیچ واسطههای بین خودشون و رب قرار نمیدادن چون خیلی حدیثهای جعلی شنیده بودم من نمیدونستم که قوانین خدا برای همه یکسانه و هر کس به اندازه فهم و درکش این قوانین رو درک میکنه و ظرفش هم به همون اندازست من تا قبل از آشنایی با قوانین و مخصوصا آشنایی با استاد نمیدونستم که خدا برای هیچکس شانسی قائل نشده و اصلا شانس وجود نداره، من نزدیک بودن خدا به بندههاش رو باور نداشتم من هیچ درکی از قرآن نداشتم و همیشه فکر میکردم آیات قرآن برای یه سری از بندههای خاص خداست و مثل اونا شدن سخته و خدا بیشتر تو آیاتش از مجازات گفته و انقدر باورهای مخرب تو ذهنم وارد شده بود که من همیشه خودمو تو دستهی اون آدمای بدی که خدا تو قرآن خطاب قرار داده میدیدم من اما الان یه ذره خدارو شناختم شاید اندازه سر سوزن تا حدی با قانون فرکانس آشنا شدم و فهمیدم از همون لحظه که فرکانست خوب بشه به همون اندازه نتایجت خوب میشه و اتفاقات خوب برات رقم میخوره
دروغ: به جرات میتونم بگم که دروغ نمیگم یا اگرم بوده واقعا خیلی خیلی کم بوده (این خیلی کم رو هم برای اینکه دروغ نگفته باشم میگم)
غیبت :من به نسبت قبل هر روز که میگذره کمتر غیبت میکنم و واقعا به این پی بردم که جزای غیبت کردن همون لحظه بهت داده میشه و اون هم حال بد و فرکانس پایین انشالا با استمرار و عمل به قانون روزی برسه که من غیبت نکنم
تمسخر:من مدت خیلی طولانی هست که کسی رو مسخره نکردم در کل تو عمرم شاید چند بار هم کسی رو مسخره نکرده باشم که اون هم دقیقا سر خودم اومده و بهم گوشزد داده شده که حواسمو جمع کنم
مال حلال:خداروشکر تو زندگی ما همیشه مال حلال بوده و سپاسگذارخدواندیم به خاطر روزی حلال
دور بودن از حاشیه ها: الان مدتیه که آگاهانه سعی میکنم خودم رو از هرگونه حاشیهای دورکنم و به لطف خدا هر وقت از خدا کمک خواستم کمکم کرده موفق باشم
مهربونی بیجا:من قبلا شاید تا همین مدت چند وقت پیش خیلی خیلی مهربونی بیجا میکردم و جالبیش اینجا بود که حالم خوب نبود با این مهربونیها طول کشید تا اینو تو خودم کشف کنم که اصلا نیازی به این حد از مهربونی نیست و هیچ توجیه و بهونهای هم پذیرفتنی نیست چون فرکانسمه که به من راستشو میگه
از خودگذشتگی: آخ نگم از این باگ بزرگ که تو وجود منه و من فکر میکردم هرکس از خودگذشتگی داره خیلی انسان شریفیه ولی الان میفهمم که در واقع اون آدمایی که تا حد بالایی از خودگذشتگی دارن در واقع احساس لیاقتشون پایینه چون باید خودتو له کنی تا یکی دیگه بالا بره یکی دیگه به خواستههاش برسه
روابط فامیلی: در این رابطه تا حد زیادی پیشرفت داشتم خوب من قبلا تا حدود سه سال پیش خیلی خیلی فامیل و ارتباط داشتن برام مهم بود به همه تلفن میزدم و ساعتها تلفنی حرف میزدم و چقدر ذهنم رو پر از اخبار منفی میکردم و این موضوعات تو لایههای زیرین ذهنم نفوذ میکرد اصرار داشتم وقتی میرم ساوه حتما برم خونه اقوام و جالبیش اینجاست الان که به اون موقعها فکر میکنم میبینم چقدر تیکه هم میشنیدم و زخم زبون و انتقاد حالا به هر طریقی قصد داشتن کرم خودشونو بریزن خلاصه برای من ارتباط فامیلی همیشه چیزی جز ضرر نداشته الان من فقط با مامانم تلفنی حرف میزنم خداروشکر و ارتباطم با فامیل خیلی خیلی کم و رسمی شده
اعتماد به نفس: مدتیه دارم سعی میکنم خوبیهای خودم رو ببینم البته که خیلی جای کار داره
عزت نفس: تو این زمینه هم دارم سعی میکنم خودم رو سرزنش نکنم و ارزشهای خودم رو یادآوری کنم به خودم و خودمو به خاطر خودم دوست داشته باشم البته که خیلی خیلی جای کار داره دارم سعی میکنم تو آینه که نگاه میکنم زیباییهای خودمو ببینم، مدتیه دارم آگاهانه کمتر خودمو سرزنش میکنم ، و زود خودمو جمعوجور میکنم و اجازه نمیدم تو فرکانس بد باقی بمونم برای من حتی فهمیدن این موضوع هم گام بزرگیه و عمل کردن بهش خیلی واسم نتایج خوبی داشته میدونم که با موندن تو حال بد و ماتم قرار نیست هیچ معجزهای رخ بده ،تو زمینه مقصر ندونستن کسی برای اتفاقات زندگیم تا حد زیادی موفق بودم و به قول استاد همونطور که توی فایل هم اشاره کرده بودن آدم از یه جایی بد میفهمه همه اتفاقات خیر بودن و وقتی که به رویدادهای زندگی به چشم خیر نگاه میکنی اصلا دیدت عوض میشه و هر چیزی رو ،هر کسی رو ،هر اتفاقی رو پلهی رشدت میبینی و دیگه حسرت و آه و افسوسی برات باقی نمیمونه
تغییرات مالی که تو این چند سال تو زندگیمون محسوس بوده ما طی یه سری تضاد و گوش دادن به فایلهای استاد تصمیم گرفتیم قرضهامون رو بدیم و واممون رو تسویه کنیم و دیگه هم به وام و قرض فکر نکنیم و آرامشمون فوقالعاده بیشتر شده و استاد توی فایل اشاره کردن رئیس بانک توی میامی بهشون گفته تو آمریکا همه با وام کارشون پیش میره تو ایران هم 99 درصد آدما با وام و قرض و قسط و قرعهکشی کاراشون پیش میره ولی ما خداروشکر اصلا حتی به اینا فکر هم نمیکنیم
ما الان دوتا خونه دوطبقه نقلی تو دو تا محله خوب داریم، ماشینمون رو عوض کردیم و یه کوئیک در حد صفر داریم توی یه محله خوب زندگی میکنیم که دسترسی به همه امکانات داریم وسایل خونمون رو عوض کردیم لباسای خوب میپوشیم و تنوع لباسامون بالاست چند تا پسانداز کوچولو داریم کلی سفرای خوب و با کیفیت رفتیم تفریحات آخر هفتمون به راهه
برای بچه هام جشن تولد فوقالعاده قشنگ گرفتم ،از فروشگاههای خوب شهر خرید میکنیم
راجع به تجسم کردن زمانی که من و همسرم به هم علاقمند شدیم و باهم صحبت میکردیم ما تجسم میکردیم که یه روزی تو خونه خودمون کنار هم نشستیم و دوتا بچه( دختر و پسر)داریم که از سر و کولمون بالا میرن و الان دقیقا همونطوره
خداروشکر به خاطر همه نعمتهاش به خاطر استاد عباسمنش و مریم جان و سایت و اعضای سایت
اگر قرار بود یک بار دیگر فرزندم را بزرگ کنم . انگشتم را کم تر به نشانه تهدید به سوی او می گرفتم ، کمتر به ادب کردن او می اندیشیدم ودر مقابل، بیش تر به برقراری ارتباط با او اهمیت می دادم . کمتر به ساعتم نگاه می کردم وچشم هایم را بیش تر برای نگاه کردن به او به کار می گرفتم . با او بیش تر به گردش می رفتم ، بادبادک های بیش تری به آسمان می فرستادم. کم تر خود را جدی می گرفتم ،اما جدی تر با او بازی می کردم . دشت های بیش تری با وی می پیمودم ،و ستارگان بیش تری را با او تماشا می کردم . کم تراو را میکشیدم که تندتر راه برود.و بیش تر در آغوشش می کشیدم. رفتار خشک وسخت گیرانه ام را کم تر به کار می بردم. و درعوض بیش تر حمایتش می کردم. به جای فکر کردن به ساختن خانه ، اعتماد به نفس اورا می ساختم . وبه جای این که عشق به قدرت را در خود رشد دهم ، قدرت عشق ورزیدن را در خود پرورش می دادم.
وای اگر قرار بود یک بار دیگر فرزندم را بزرگ کنم .
جالبه این متن را من پنج سال پیش خواندم
…
چه پنج سالهای که به سرعت برق و باد و چشم به هم زدنی می گذرد گاهی لحظهای برای ما یک دوره زندگی است چون آگاهی را دریافت می کنیم یادم است اولین باری که مطلب زیر را شنیدم در تحیر و تفکر و تعقل عجیبی فرو رفتم!!!
/طوری که تخمین زده شده تعداد ستارههای جهان بیشتر از تعداد دانه های شن روی زمین است ،ولی
تعداد اتم های موجود در یک دانه شن بیشتر از ستاره های جهان است./
فایل پنج سال پیش استاد مرا به پنج سال پیش و لحظاتی از زندگی که نقطه عطفی و بذری را در ذهن من کاشت فرو برد و اثرات یک کار خوب یک حرف خوب یک فرکانس خوب که گم نمیشود و می ماند و جهان پاسخ می دهد
آری با هر بار خوب شنیدن خوب دیدن و…همان تقوی و کنترل ورودیها و عمل به دانسته ها و فارغ از اینکه گذشته ما چگونه بوده جهان با هر بار بهتر شدن ما پاسخ می دهد و این پاسخ آرام و بدیهی و روشن است و ما با قلبمان و اتفاقات و شرایط و بهبود عملکرد به راحتی لمس و درک می کنیم
موضوع لایو تجسم خلاق است که موضوع پیچیده ای نیست و با کمی تمرین و باور درست و تکرار گفتگوهای درونی درست و هدفمند کردن آن که من خالق زندگی خویشتن هستم با افکار و گفتار و رفتار درست من آرام آرام از دریای پرتلاطم به امید ساحل آرام و باور اینکه من لایق امنیت سلامتی عشق نعمت و برکت فراوان و….هستم مرا رهنمون می سازد و این پیشرفت ادامه دارد تا بی نهایت
دانستن برای دانستن کافی نیست
این من هستم که با شکرگزاری از داشته هایم ظرف وجودیم را آگاهانه در انتظار بهبودهای کوچک و کوچک در راستای هدف با تفکر خلاق و باور اینکه میشود و حذف مقاومتهای ذهنی
نه تنها به ساحل آرام می رساند بلکه پر پرواز می دهد و چون کرمی از پیله رها شده در گلزار و بهشت و پارادایس زیبا قرار می دهد
راستی که بهشت همین جاست
کافی است نگرش توحیدی و خلاقانه داشته باشیم
به زیبایی ها توجه کرده و زندگی را از پنجره فراوانی عشق لذت سرسبزی و خرمی ببینیم
آنوقت در جهان دیگری سیر می کنیم زیرا از لحاظ فرکانسی و سیستمی جهان کار خویش را به صورت حرفهای انجام می دهد و خود به خود به طور اتوماتیک در شرایط پیامها الهامها و دریافتهای بیشتر و بهتری قرار می دهد گویی که با خویشتن خویش در صلح و آرامش و دوستی هستیم همین طور با اعضای خانواده و دوستان و طبیعت چراکه
روابطمان با محیط اطرافمان و خدای درونمان و مردم حتی گلها و طبیعت بهتر میشود و باعث می شویم جهان جای بهتری برای زندگی باشد و جهان هم به ما پاسخ می دهد و ما را در سطح و لول بالاتری قرار می دهد
استاد گرانقدر میدانم که اکنون به همراه خانم شایسته عزیز این کامنت را می خوانید و میدانم گاهی از اینکه این آگاهی ها را درک و سپس نشر می دهید و سپس بازخورد آن را می بینید اشک شوق میریزید و به وجه می آیید دلم می خواهد بیشتر بدانید به قول شما نه تنها ما خودمان به تمام آرزوهایمان می رسیم بلکه با گسترش جهان باعث برآورده شدن آرزوهای دیگران ،جهان و خداوند میشویم که به نوعی در سیستم خداوند قرار داریم
به عنوان مثال چون این فایل مربوط به 5سال گذشته است یادم است روزی شما از فردی یاد کردید که بیابان ها را تبدیل به جنگل می کرد همیشه دلم می خواست اگر روزی کار خیری انجام دهم آن کار عام المنفعه باشد مثلا بهداشت آب منطقه یا ساخت پل که همه افراد استفاده کنند از آنجایی که طبق اثر پروانهای پرواز بال پروانه ها می تواند در ایجاد باد در منطقه دیگری از جهان تاثیر داشته باشد مرا بر آن داشت تا تحقیقاتی در این رابطه انجام دهم که منوط شد به واردات نوعی چسب از چین که خاک و شن بیابان را تبدیل به خاک کشاورزی ثابت میکند و از حرکت آنها جلوگیری می کند در شهر ما یزد بعد از دروازه قرآن دریاچه مصنوعی آب است که آبهای فاضلاب بعد از تسویه به آنجا می رود و نه تنها بلا استفاده است بلکه باعث برخی مشکلات شده و باعث شد طرح پارک جنگلی کویری را به جهاد سازندگی و….بدهیم و انشاالله به زودی شروع کنیم در ترکیه و دیگر نقاط جهان افرادی قبلاً این کار را کرده اند همان طور که شما هم در فایلی به این موضوع پرداختید.
هر مهندسی در درجه اول طرح هر چیزی را در ذهن و خیال خود می کشد بعد آن را پرورش می دهد و کامل می کند و شروع به اجرا می کند و البته به چالشهایی هم برخورد می کند و طول مسیر به قول شما به او گفته می شود
کافی است شروع کنیم دستان خداوند را می بینم که زودتر از ما آستینها را بالا زده و حتی پدیده همزمانی هم می توان با تفکر و تخیل خلاق الهی با استفاده آگاهانه از این قدرت خدادادی روی دهد.
حال اسب خیال را در هر سو از آسمان آبی و دشتها و بیابان ها و اقیانوس ها و آتشفشان ها به پرواز در می آورم و فارغ از قوانین فیزیک و طبیعت راهی می یابم یا راهی می سازم.
شاد و پیروز و خلاق باشید تا دیداری دیگر بدرود
ممنون و سپاسگزارم به خاطر این منبع و حجم از آگاهی ها و می ناب که هر انسان آگاهی را به شعف و شور و هیجان و اشتیاق وا می دارد.
امروز خیلی خوشحال و شکرگزار هستم برای بازدید خرید یک معدن سنگ می روم و این عادی است چون از درصد سود معادن دیگر هر سال خرید جدید داریم چون ذخایر معادن کم میشه یا باطله برداری انجام میشه و در این فرصت از معادن دیگر استفاده میشود. این موضوع را نوشتم تا انشاالله 5 سال دیگر باز برگردم و رشد خودم را ببینم.
بگو: خداست که شما را از آن مهلکه و از هر اندوهى مىرهاند، باز هم بدو شرک مىآورید.
دانستن برای دانستن کافی نیست
سلام به محسن عزیزم و بزرگ قلب و الله دوست محسن جان سلامممممم
محسن دانستن برای دانستن کافی نیست؟؟؟
ممنونم میشم اینرو برام توضیح بدی رفیق …
محسن چقدر قشنگ نوشتی و لذت بردم
راستی که بهشت همینجاست..
بهشت پس ذهن من است بهشت تویه بتورهای من است بهشت تویه قلب من است بهشت پابه پای من می اید بهشت همینجاستتت ته قلبت نیازی نیست کنکاش کنی و بگردی دنباش یکمی که نگاه به زیبایی اطرافت کنی بهشت رو مبینی یکمی فقد یکیم…..
وقتی به صلح درون برسی حسین اونوقت میتونی جهان را جای بهتری کنی برای زیستن خدای من صد هزار بار شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بینهایت شکرتتتتتت
محسن لذت بردم از متنت از کامنتت الهی که همیشه در پناه الله باشی و قرارداد جدیدم نوش جانت باشه رفیق نوش جانت
در پناه جان جنان رب العامین شاد سلامت و ثروتمنمد باشی
در خبر است: هر کس با ایمان، گرفتار شود، چون دو آیه فوق را با نیّت خالص و توجه به خدا و معنی ان بخواند حق تعالی از آن گرفتاری او را خلاص کند.
درود و سپاس و سلام و صلوات بر کل سایت خداوند رحمت کند باعث خیر و بانی خیر که اینچنین آتشفشان مواجی را با نیت خیر و در مسیر خواست و اراده خداوند طراحی کرده اند تا حرارت عشقاق چون تیری که از کمان رها میشود یکدیگر را ملاقات کنند مجازی یا حقیقی فرقی نمی کند اصل ملاقات تفکرها و اندیشه هاست.
حسین آقا که نامت شیرین تر از سخنانت چون عسل گوارا و چون نوشتارت دلنشین است.
دانش گنج و کلید آن عمل است.
پس عالم بی عمل به چه ماند
خوب می دانی که زنبور بی عسل هنوز در این جهان هستی قطعا فایده ای دارد اما گاها عالم بی عمل خطرناک است بگذریم که سخن دوست خوشتر است
حرف از تجسم و خلق زندگی به شکل دلخواه شد ولی من دوست دارم جوری دیگه ای برای خلق خواسته هایم اقدام کنم و ریموت ذهنم رو بزنم و خاموشش کنم و تازگیا به این نتیجه رسیدم که ما خلق شدیم تا از زندگیمان لذت ببریم و این خواسته در لوح وجودی ما حک شده و اصلا نیازی نداره که ما کار خواصی انجام بدیم فقط باید اسلام بیاریم
اسلام بیاری بله اسلام به معنی تسلیم
تسلیم جریان هدایت
و اعتماد به مسیر رب که هرچه پیش بیاد خیر مطلق هست و دیگه زور نزنم عوضش کنم نخوام اونی که فکر میکنم درسته رو تجسم کنم
نمیدونم این مسیر چیه چند وقتی هست هر اتفاقی برام پیش میاد نگران نمیشم و زور نمی زنم که شرایط رو عوض کنم که اونی که فکر میکنم درسته رو قرار بدم جاش میگم بزار ببینم خدا چه پلنی برام چیده
خیلی آرامش داره مسیری که بسپاری به خداوند و اعتماد کنی و نخواهی که کار سنگین فکری انجام بدی و آزاد و رها باشی
الان توی شرایطی هستم که کاملا آرامش دارم به مسیری که برام رقم میخوره زندگیش میکنم و تمام سعی ام رو میکنم که از زندگی لذت ببرم
نه دفتری دارم که بنویسم ونه نگران آینده هستم ذات وجودی من که خداونده از اون بالا از بالای ابر ها داره تمام مسیر قبل و بعد منو می بینه و میگه اسلام بیار تا از غم آینده برهانمت واز ترس نجاتت بدم
میگه به مسیر من اعتماد کن و آزاد و رها ادامه بده و نگران نباش
بنام خداوند بخشنده مهربانی که وقتی اجازه هدایت بدی به بهترین شکل ممکن هدایتت میکنه مثل همین فایل ارزشمند و پر مغز که دارم برای بار دوم می بینمش ،گوشش میدم و کلمه به کلمه اش رو یادداشت میکنم .
چند ماه که دارم شدیدا روی کنترل ذهن کار میکنم همین طور تسلیم بودن در برابر خداوند و سپردن کارهام به خدای دانا و توانا و البته یادم هست که از تو حرکت از من برکت رو فراموش نکنم و قدم بردارم، کنترل ذهن کار سخت اما شدنی هست و وقتی واقعا قلبن از خدا میخوایم که بهمون توی این مورد کمک کنه و تلاش میکنیم نتیجه ها نمایان میشن،و کم کم کنترل ذهن پله به پله راحت تر میشه و البته که همیشه باید روی کنترل ذهن کار کرد و آگاهانه ذهن رو کنترل کرد.
توی این چند ماه نمودار رو به رشدی داشتم و به قول استاد افسار این اسب چموش رو تا حدودی بدست گرفتم. راستش قبلا خیلی دنبال این بودم که بفهمم چطور راحت تر و عالی تر میتونم قدرت تجسمم رو بالاتر ببرم و تجسم کنم و خدا بهم گفت کار سختی نیست ذهنت رو کنترل کن و آگاهانه روی چیزهایی که میخوای و بهت حس خوبی میده تمرکز کن به همین راحتی اما با اراده قوی .
وقتی به گذشته ام نگاه میکنم می بینم خیلی چیزها بوده یعنی خواسته ها بوده که با تجسم شون راحت وارد زندگیم شدند ، دلم میخواست به یه شهر دیگه مهاجرت کنم و اون شهر همیشه جلوی چشمم بود و فکر میکردم اونجا زندگی میکنم و بعد از ازدواج اولین روز زندگی مشترکم در همون شهر آغاز شد ، یا همسری خاص و عالی و خوش اخلاق و شوخ طبع میخواستم و الان دارمش حتی بهتر و عالی تر از حد تصورم.
داشتن خونه ای که پنجره هاش توی خیابان اصلی باز بشن و بتونم مغازه ها و همه جا رو ببینم و الان دارمش ،شغلی که توی خونه کنار بچه هام انجامش بدم و درامد داشته باشم و دارمش ،
آگاهی هایی که کیفیت زندگیم رو هر روز از همه جهت بالاتر ببرند و الان هر روز دارم تجربه اش میکنم .
تجسم بقول استاد منفی هم میتونه باشه و من مثال میزنم تا برای خودم واضح تر بشه و مسیر حرکتم رو بهتر بشناسم :
هر بار در مورد منفی ها صحبت کردم و شنیدم ..خواسته یا نخواسته بارها تجسم کردم و از جنس همون اتفاق برام رخ داد .
از بی پول شدن گرفته تا بهم خوردن روابط و دعوا…
از مریض شدن گرفته تا بستن درهای نعمت به روی خودم .
پس من با آگاهانه کنترل کردن ذهنم و تجسم خواسته هام میتونم زندگی رو برای خودم لذت بخش کنم و عالی قدم بردارم.
باید بتونیم در شرایط سخت ذهن رو کنترل کنیم و توجه مون رو بذاریم روی خواسته ها ،مثبت ها حالا هر چیزی میتونه باشه خوندن دفتر خواسته هامون ، بازی با یه کودک یا قدم زدن در یک پارک سر سبز و توجه با زیبایی ها ..
وقت داد کشیدن و عصبانیت خودمون رو کنترل کنیم و یادمون بیاد که جهان مثل آینه عمل میکنه و حال بد اتفاقات بد رو برامون میاره ، پس آگاهانه رفتارمون رو کنترل کنیم و ذهن رو ببریم سمت چیزی که به آرامش برسیم .
بنام خداوند خالق هستی، خداوندی که انسان را قدرت خلق داد
سلام به مریم بانوی عشق و استاد قشنگم
سلام به دوستان جان
خدایا شکرت که روزم با یک آگاهی ناب آغاز شد و اون اینه که من از پنج سال پیش در دوره ی قانون آفرینش با قدرت تصور و تجسم آگاهانه آشنا شدم و همون دوران انجام دادم و یادم رفت یک سال پیش دوباره در دوره ی دوازده قدم یاد آوری شد برام اما باز الان قدرت تجسم و توجه به خواسته ها یادم رفته بود و امروز برام یادآوری شد و فهمیدم که با دور شدن از این تمرین فوق العاده چه فرصتهایی و زمانهایی را هدر دادم .
امروز من سونا شریف نژاد متعهد میشوم که هر روز صبح که بیدار میشم و قبل از شروع کارهای روزمره تمرین ستاره قطبی را با جدیت بنویسم و آگاهانه با تجسم و تصور اتفاقات روزانه ام بنابر خواسته های خودم باشد.
و شب قبل از خواب با شکرگذاری و تصور کردن چیزهایی که در زندگی میخواهم به خواب بروم.
همین لحظه شروع کردم به تجسم خواسته ها ، خودمو در حالی دیدم که هر روز دارم تصور و تجسم رویاهامو انجام میدم و به خیلی از آرزوهام رسیدم . رویای خانه یی بزرگ در بهترین منطقه ی شهرمون کنار خیابون با نمای بسیار زیبا و متحیر کننده از نور و بزرگی
ماشینی که تو حیاط خونمون هست و مطعلق به منه سانتافه ی مدل بروز و رنگ نوک مدادی
من با اندامی زیبا و متناسب با انرژی و بسیار خوشتیپ که در رفت و آمد برای کار و بیزینس شخصی خودم هستم.
با تجسم چقدر حالم خوبه الان و واقعا میدونم چی میخام از زندگی و لذت بردم از لحظه ی حال.
البته که تصور و تجسم بسیار فوق العاده هست اما نیاز داره به اینکه من حرکت کنم ، حواسم به کانون توجهم باشه حواسم به لیست کارهام در راستای هدفهام باشه حواسم به قانون تکامل باشه حواسم باشه که تمرکز کنم به موارد مثبت زندگیم و لذت بردن از چیزهایی که اکنون دارم و قدم های کوچک هر روزم .
استاد عزیزم من از سال 99 که با شما آشنا شدم و در سایت هستم خیلی عوض شدم از لحاظ آرامشی که در زندگیم دارم ، از لحاظ سلامتی که هیچ بیماری ندارم و حتی دو تا بچه هام همیشه سالم و سرحال هستند و خدارو شکر مراجعه به دکتر اصلا نداریم .
قدرت ندادن به دیگران و شرک نورزیدن ، عالیترین نعمتی بود که خداوند از زبان شما بمن گفت و چه نتایجی که از این باور توحیدی در زندگیم دریافت کردم که اگر در موردش بنویسم شاید کتابی هزار صفحه ای بشه .
برگردیم به قدرت تجسم که با همین جسته گریخته انجام دادن این تمرین باعث شد محیط شغلیم عوض بشه ، محیط زندگیم عوض شد ، تناسب اندام جزو رویاهام بودو تصورش میکردم که خیلی راحت در دوره ی قانون سلامتی بهش رسیدم .
همیشه تصور میکردم که ماشین شاسی بلند دنده اتومات دارم که الان دو ساله باهاش رانندگی میکنم.
و باز مثالهای زیادی از خلق آرزوهام دارم که با قدرت تجسم بدست آوردم که تا همین جا بسنده میکنم.
استاد عزیزم و مریم جون دلم براتون تنگ شده و تشکر فراوان بابت اینکه هستید و ما را در مسیر درست هدایت میکنید . دوستتون دارم متشکرم
خانم شایسته عزیز خیلی از شما سپاسگذارم برای این فایل عالی تک تک فایلهای این سایت نعمت هستن
استاد جان من حدود دو ماهه که کامل از مسیر خارج شدم چون اصلا نتونستم ذهنمو کنترل کنم رسیدم به جایی که در بدترین حال ممکن و با کلی شرک و بدون در نظر گرفتن توضیحات شما درمورد قانون سلامتی که فرموده بودین این دوره مناسب افرادی که یک بیماری خاص دارن نیست ولی با تمام اینا وارد دوره سلامتی شدم و بعد متوجه شدم که اصلا اشتباه کردم و واقعا این دوره مناسب من نیست و من اصلا فعلا در مدار اون آگاهی ها نیستم به خاطر همین کلا تا جلسه 4 رفتم و دیگه ادامه ندادم و نشستم با خودم حرف زدم و به این نتیجه رسیدم که من برای درمان بیماری عجیب و غریبم دست به هرکاری زدم جز اینکه با خودم در صلح قرار بگیرم و مطمئن شدم و مطمئن شدم که بیماریم همه ش برمیگرده به ذهنم به روحم به فکرم به یاد آوردم که چند روز قبل از شروع بیماریم چقدر افکار منفی شده بودم چه قدر نسبت به دو تا آدم کینه و نفرت شدید پیدا کرده بودم و درموردشون چیزهای بدی رو در ذهنم ساختم که اصلا وجود نداشت به یاد آوردم که برای یه بنده خدایی از خدا طلب عذاب کردم مثل ظلمی که یونس به خودش کرد و برای قومش عذاب خواست به یاد آوردم که چقدر الکی چندتفر از نزدیکانم رو مورد قضاوت قرار دادم و کلی خودخوری کردم به یاد آوردم که موقع عصبانیت صدای ضعیفی داشت منو به آرامش دعوت میکرد اما من ساکتش کردم و گفتم حق با منه که الان عصبانی باشم به یاد آوردم که خداوند چه طور یه نعمت بزرگی بهم داده بود که از کودکی آرزوشو داشتم و من به جای شکر اون نعمت دائما به بدترین چیزها فکر میکردم و همه اینها باهم جمع شد و شد یک بیماریی که دقیقا احساسش برام مثل بودنه در جهنم بود و همین جا اقرار میکنم که من به خودم ظلم کردم و فقط و فقط خودم باعث اون بیماری شدم
از اینکه دوره سلامتی رو خریدم پشیمون نیستم و میذارم وقتی که کاملا آمادگیشو داشتم و با حال خوب دوباره شروعش کنم با عشق شروعش کنم با ایمان نه با حالت بیماری و یه جورایی از سر اجبار
و یه خبر خوب اینه که امروز بعد از دوماه رنج کشیدن صبح که از خواب بیدار شدم دیدم حالم خیلی خوبه و انگار اون بیماری اصلا در من وجود نداشته حالا چرا صبح حالم خوب بود چون دیشب نسشتم کلی با خودم خلوت کردم و خودمو بخشیدم و از خداوند هم طلب بخشش کردم و دلمو نسبت به همه صاف کردم و به خودم یادآوری کردم که این دنیا گذراست و باید تا میتونم از زندیگم لذت ببرم ولی واقعا از همین تضاد درسهای خیلی خیلی زیادی گرفتم و احساس میکنم بزرگتر شدم و مطمئن شدم که مهمترین قانون زندگی احساس خوب برابره با اتفاقات خوب و احساس بد برابره با اتفاقات بد
استاد عزیزم و خانم شایسته عزیزم دوستون دارم خدانگهدارتون
سلام استادعباسمنش عزیزوخانم شایسته بابت این آگاهی های که به مامیدید خداروصدهزارمرتبه شکرچندروزبودازخدامیخاستم نشانه ای برام بفرسته که ببینم چطور میتونم ازهمین جایی که هستم بادستان خالی میتونم هرچی روکه میخام وارد زندگیم کنم بادیدن این فایل بسیارزیبا فهمیدم که من باید روزها وشب هابدون این که به کارهای همیشه زندگیم بپردازم روی تجسم چیزهای که میخام کارکنم باپیدا کردن عکس وفیلم هاومدام نگاه کردن بهشون وباخوندن سرگذشت زندگی کسانی که به خواسته های مشابه به خواسته های که من میخام واین هاباعث میشه که روناخودآگاه من تاثیربزاره وبادیدن نشانه هاازسمت اون خواسته ای که میخام هرروزتوزندگیم باورم قوی بشه وبازهم مدام کارکنم روخودم وذهنم روکنترل کنم ازورودی های غیرازاون خواسته تا برام اتفاق بیوفته ومن مطمئن بودم که راه همینه فقط اون جوری که بایدمدام روش تمرکز میکردم نبودبرای همین هستش که به خواسته ای که میخایم زودنمیرسیم چون هرازگاهی بهش فکر میکنیم یاتجسمش میکنیم یااصلا اگه همیشه هم درحال تجسم وفکرش باشیم درکنارش داریم به کمبودش واین که ازچه راهی بشه هم فکرمیکنیم ولی من بادیدن این فایل تصمیم گرفتم که باقدرت وتمرکز بیشترروی خواسته هام کارکنم تابتونم خلقشون کنم.بازم ممنونم استادعزیزخداروهزاران بارشکربخاطروجودشماواینکه دستی ازدستان خداوندشدیدتاماروهدایت کنید.پایدارباشید
از حس و حال امروزم بخوام براتون بگم عالی تر از عالیه (درحالیکه اگر پروانه ی سالها پیش بودم از این عدم قطعیتی که درحال حاضر تو زندگیمه دیوونه شده بودم)
تفاوتی که پیدا شده اینه که الان پروانه ای ام که حدودا 4 ساله به این سایت هدایت شده توسط خدا
توسط ارباب
به قول سعیده جون آشنایی با استاد ابراهیم نشانم
منو تغییر داد
باعث شد گزاره هایی مثل
شرایطی که الان تو زندگیم دارم رو فقط و فقط خودم خلق کردم با باورهایم و فکر های غالب ام ،با فرکانس هایی که فرستادم و با وقت گذراندن با آدمهایی که ازشون تاثیر پذیرفتم
رو قبول کنم از عمق جان
و بپذیرم و از زیر مسئولیتش در نرم و بدونم اگر این شرایط متوسط رو به بد رو من خلق کردم، پس چرا نیام بهترین و دلخواه ترین شرایط رو با افکارم رقم نزنم؟؟؟؟؟؟
———-ــــــــ———-ـــــــــ
یک همزمانی خیلی قابل توجه برام اتفاق افتاده و اون هم اینه که دقیقا دیروز از دوستم که اون هم عضو سایت هست یه سوال در مورد تجسم پرسیدم،و من افتخار اینو داشتم که از اول شهریور امسال قدم دوم دوره 12 قدم رو بخرم.
این فایل هم دقیقا مرتبط با قدم دوم است.
من توی تمرین ستاره قطبی دیروزم نوشته بودم خدایا
به من یه هدایت نشون بده که بدونم چیکار کنم
الان دیگه کاملا میدونم باید چیکارکنم. :)))
خداجون درسته که استاد میگن من فقط باید کار سمت خودمو انجام بدم و بقیه چیزهارو به تو بسپارم تو سمت خودتو عالیییییی انجام میدی.
متشکرم متشکرم متشکرم
و امروز که این سایت الهی رو باز کردم مواجه شدم با یه فایل که 5ساله منتظر منه تا من بیدارشم و بیاد بهم بگه این راه درسته،بمون،صبر داشته باش،خسته نشو،جا نزن.
حتی موقعی که این فایل ضبط شده من اصلا تو این وادی ها نبودم و مشغول چک خوردن از دنیا بودم البته چک های مهربون و اروم :)))))
ولی اد همین امروز تصمیم براین میشه که این فایل رو باهمین کیفیت قرار بدن روی سایت.
عاشقتونم عاشقتونمممممم به معنای واقعی.امیدوارم با نتایجم بتونم خوشحالتون کنم و بیام و بنویسم که نتیجه ی استقامت و استمرار داشتنم چی شد.
من تازه مسیر تجسم رو شروع کردم و از دیروز در حال انتخاب عکس های دریم بورد شخصیم هستم،
ولی بی صبرانه و مشتاقانه منتظرم نتایجی که بچه زرنگ های کلاس از تجسم گرفتن رو بخونم.
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پامو از نصف شب روز 29 آذر رو با عشق مینویسم
تجسم به واقعیت تبدیل میشود خدایا شکرت ماچ بهت
داشتم پاسخ دوستان رو میخوندم و بعد جواب دادم و دوباره رد پای روز 18 آذرم رو خوندم
برام عجیب بود
خیلی تازه بودن حرفا
انگار من ننوشتمشون
برای خودم تازگی داشت
و حتی از حرفای خودم داشتم پیام جدید دریافت میکردم
وقتی داشتم میخوندم شنیدم از تلویزیون این آهنگ رو
نفسم از نفست چرا یه شب تو این هوا جدا نمیشه
میدونی هیچکسی غیر از تو برام، بخدا خدا نمیشه
بلند شدم و گریه کردم و انقدر حس خوبی داشتم فقط اشک ریختم
چقدر خدا داره منو خوب و راحت و روان هدایت میکنه
شکرت ربّ من
و بعد خوابیدم
پیام خدا برای امروز من
تاکید دوباره شعر روز جمعه بود
یک شبی مجنون نمازش را شکست …
شب نزدیک ساعت 9 بود ، داشتم به سه نفر از دوستانی که به رد پای روز 27 آذرم پاسخی نوشته بودن ، پاسخ مینوشتم که دوباره شنیدم
یک شبی مجنون نمازش را شکست …
شاخکامو تیز کردم
دوباره داشت تاکید میشد
که در ادامه مینویسم جزئیات امروز بی نهایت بهشتی رو
صبح وقتی بیدار شدم تمرین ستاره قطبیم رو نوشتم و تجسم کردم
نوشتم که امروز میرم حموم و زیر دوش آب تجسم میکنم خواسته هامو
و همینجور که داشتم تجسم میکردم ،حتی به قول استاد زیر آب که بودم اونم تجسم میکردم که دارم تجسم میکنم
و میخندیدم
چیزای دیگه هم نوشتم
و بعد روز بهشتیم رو آغاز کردم با نور خدا
مادرم و خواهرم از صبح رفتن به بازاری که رایگان برای فروشنده ها گذاشته بودن و تا شب یلدا دایر بود
منم انارامو دادم و گفتم اینارم با خودت ببر و من اگر بتونم میام
چون امروز قرار بود تمرین رنگ روغنم رو دوباره کار کنم
و حموم برم و تصمیم داشتم تمرین تجسم رو برای اولین بار زیر دوش انجام بدم و به خواسته هام فکر کنم
چون هر حرفی از استاد میشنوم و میگه تمرینه ، سعی میکنم انجامش بدم
درسته من نمیتونم برم استخر یا برم دریاچه
ولی میتونم که زیر دوش تجسم کنم و لحظه پایانی خواسته هامو ببینم
وقتی مادرم رفت من یکمم خوابیدم و البته نخوابیدم سرجام بودم و داشتم تو سایت پیام دوستان رو میخوندم و رد پای خودمو میخوندم
بعد یهویی بلند شدم و تمرین رنگ روغنم رو گذاشتم و شروع کردم به رنگ کردن
ساعت حدود 13 بود که یکی از خانمایی که برای مادرم قلاب بافی انجام میداد پیام داد گفت یکم بافتم میتونی بیای ببری
و چون من دیگه کلا کار قلاب بافی و ساخت گل سر رو به مادرم دادم من نمیرفتم بگیرم و مادرم خودش میرفت
و چون خونه نبود ،مادرم خواست که برم و ازش بگیرم
وقتی حاضر شدم تا ساعت 2 برم بگیرم ،آسانسورمون خاموش بود و من 8 طبقه رو با پله ها پایین رفتم
همین که از خونه اومدم بیرون انقدر هوا عالی بود عین هوای بهاری که اواخر اسفند هست ،عین اون لحظات بود
خیلی حس خوبی داشتم وقتی پیاده میرفتم به وزش باد و حرکت برگا توجه کردم
و با هر حرکت برگی
به زبونم جاری میشد که ، هیچ برگی بدون اذن خدا نمی افته
و تکرارش میکردم
وقتی رسیدم دم در خانمی که ازش قلاب بافیارو میخواستم بگیرم ، انقدر هوا خوب بود که گفتم خدا حاضری یکم باهم پیاده روی کنیم تو این هوای بهشتی ؟؟؟؟
اگه حاضری نشونه بده
وای دقیقا یه ماشین رد شد و عدد 74 رو پلاکش داشت
چه کنم که این ربّ ماچ ماچی من این همه عشقه
چه کنم که انقدر ماچ ماچیه آخه
مگه میشه عاشق این ربّ ماچ ماچی نشد
خندیدم و منتظر بودم بیاد تحویل بگیرم کامواهارو
بازم توجه کردم به حرکت برگا
وقتی اومد و تحویل گرفتم
یلدا رو تبریک گفتم و آرزوی شادی و خوشی کردم و خداحافظی کردم
و راه افتادم
گفتم خب خدا بزن بریم
و داشتم باورای قوی که با صدای خودم ضبط کرده بودم گوش میدادم ،و باز هم به حرکت برگا نگاه میکردم
یه لحظه دقت کردم
باد میوزید و فقط یه سری از برگا شروع به حرکت میکردن و خیلی از برگا همونجور ثابت و بی حرکت رو زمین بودن
پرسیدم ، چرا اینا حرکت نمیکنن؟
مگه باد نمیوزه؟ بقیه حرکت میکنن و این برگای دیگه مثل سنگ تکونم نمیخورن
وزنشون با بقیه برگایی که درحرکتن یکیه ها
ولی چرا حرکت نمیکنن تا اینکه دوباره به زبونم جاری شد
هیچ برگی بدون اذن خدا نمی افته
گفتم ببین طیبه ، دقت کن
این یعنی قدرت خدا
این یعنی حتی این برگا که در حرکتن به اذن خداست و اونایی که به خیال تو مثل سنگ شدن در وزن بازهم به اذن خداست
حتی تو که الان داری اینجا قدم برمیداری هم به اذن خداست
چقدر شیرین بود اون لحظات
چون من داشتم به ریز ترین چیزها توجه میکردم و خدارو یاد میکردم
تو تمرین ستاره قطبیم هر روز مینویسم که من دلم میخواد به ریز ترین چیز های مثبت توجه کنم و به یاد ربّ باشم
و دقیقا اینجوری شده
جوری به همه چیز نگاه میکنم که انگار تازه دیدمشون ،توجهم ریز تر شده به همه چی
شهرکی که توش زندگی میکنیم هر روز تازگی خاصی برای من داره
هر روز به درختاش یه جور خاص تر نگاه میکنم
هر روز سعی میکنم به پرنده ها دقت کنم
به کلاغا
امروز وقتی یه کلاغ دیدم گفتم
های ناسیلسین
نصف انگلیسی نصف ترکی
گفتم سلام چطوری ؟
چقدر خوشحالم از اینکه دارم عشق میکنم با خدا
وقتی گوش میدادم به صدای ضبط شده خودم و راه میرفتم ، آفتاب انقدر زیبا میدرخشید که دلم نیومد زود برگردم خونه و رفتم دور زدم و پیاده رفتم و به برگای درختا به صدای باد که میوزید و شاخه درختا حرکت میکردن گوش میدادم
وقتی رسیدم به همون درخت سپیدار که برگاشو جمع کردم دیدم یه برگ نارنجی مایل به زردش که کوچیک بود افتاده و برداشتمش و شته هاشو پاک کردم از رو برگ و داشتم به برگ نگاه میکردم و باد که میوزید برگ 360 درجه دایره وار حرکت میکرد
خیلی دوست دارم وقتی این برگا از درخت جدا میشن و تو هوا به رقص در میان
امروز فقط تماشاشون کردم و لذت بردم
خیلی رها و آزاد در باد به رقص در اومدن همگی
رها و آزاد گفتم
خدایا قلبم رو باز کن که من هم مثل برگ درختا رها و آزاد و با اطمینان از همه چیز رها باشم و تسلیمت بشم
تسلیم تر از دیروزم
و هرچی تو بگی چشم بگم
وقتی نزدیک خونه بودم یادم اومد باید یه چیزی بخرم و رفتم از فروشگاه بخرم ، قبل من یه دختر و مادر ، یه سبد بزرگ وسیله خریده بودن و داشتن رو میز میذاشتن تا حساب کنن
تو دلم گفتم ،گاش من اول میرفتم حساب میکردم من یدونه دارم ، سریع پولشو بدم و برم خونه ،کاش الان بهم بگن بیا تو حساب کن برو
اینو گفتم و بعد گفتم نه طیبه صف وایسادی و نوبتیه بذار نوبتت بشه
همینجور وایساده بودم یهویی دیدم دختر گفت شما همین یدونه رو میخرین؟؟؟
گفتم بله
یهویی دیدم دختر و مادرش گفت اول شما حساب کن ، برای ما زیاده
وای اینوکه گفتن خیلی خوشحال شدم
من چند لحظه پیش تو دلم گفتم که کاش من اول حساب میکردم و همینم شد
وای خدای من
وقتی رفتم و پولشو دادم سریع تشکر کردم خانم برگشت بهم گفت وظیفه بود
در صورتی که وظیفه اش نبود و همه چی نوبتی هست و لطف کرد به من
و دستی بود از دستای خدا که وقتی من درخواست کردم به سرعت رخ داد
وای تمرین ستاره قطبی رو از وقتی شروع کردم
حتی اتفاقاتی که ننوشتم تو دفتر ، خارج از نوشتن ، اتفاقات ناب دیگه هم میفته که کیف میکنم
وقتی برگشتمخونه دیدم آسانسور درست نشده هنوز ، یه نفس گرفتم و گفتم خب خدا بزن بریم
آهنگلایو ایز لایف رو گذاشتم و پله هارو بالا رفتم
و میخندیدم
چند باری وایسادم و دوباره رفتم ولی کیف داد
وقتی رسیدم خونه دوباره شروع کردم تمرین رنگ روغنم رو انجام دادم
و بعد از ظهر مادرم و خواهرم و خواهر زاده ام اومدن دیدم دستشون دو تا کیک شکلاتی بزرگ دارن و پرسیدم از کجا آوردین
خواهرم گفت از پایین دم در خریدیم کیک میفروختن
وقتی آوردن تا بخوریم ، من تو دلم گفتم طیبه نباید بخوری
به عهدت وفا کن
آبجیم گفت طیبه بیا ،گفتم نه من نمیخورم
داداشم خندید گفت نکنه دوره قانون سلامتی رو خریدی ؟؟
گفتم نه نخریدم 10 میلیون هست فعلا نمیتونم بخرمش
اما میتونم که پرهیزاتی که تو فایلای رایگانش گفته رو اجرا کنم
و یکیش قند و شکر و شکلات و کیک خونگیه
و همه رو خوردن و من با اینکه به کیک نگاه میکردم و خودمو کنترل میکردم
و خیلی دوست داشتم بخورم
اما به عهدم وفا کردم و نخوردم
مادرم گفت یه باره بیا بخور
گفتم نه همین یه باره کار خودشو میکنه
من از این به بعد میخوام لیاقتمو برای دریافت تغذیه صحیح برای بدنم و دریافت دوره قانون سلامتی ،نشون بدم
و اومدم اتاقم و اونا کیک خوردن
وقتی نشستم رو صندلی تا رنگ روغن کار کنم
خندیدم و گفتم بهت افتخار میکنم طیبه
تو داری بخش کورتکس مغزت رو بزرگ میکنی که مربوط به اراده هست
و میتونی کارهای خیلی بزرگتری رو انجام بدی
و شروع به کار کردم
خواهرم اومد و باهم صحبت کردیم و گفت فردا جمعه بازار میرین؟
اگه میرین صبح ساعت 5 جلو در باشین همگی با اسنپ بریم
گفتم باشا و رفتن
سریع رفتم تا دم در بدرقه شون کردم
قبلنا نمیرفتم و تو ذهنم میگفتم خب خداحافظ گفتم دیگه چرا باید تا دم در برم
ولی الان دارم تمرین میکنم احترام گذاشتن رو
و میدونم که اگر من احترام بذارم به آدما ،صد در صد جهان هستی انشان هایی رو سر راهم قرار میده که مثل آینه عمل میکنن و رفتار خودم رو به خودم برمیگردونن
پس از این به بعد احترام میذارم به خانواده و خودم و به جهان هستی
تا لیاقتم رو برای دریافت عشف و احترام و محبت و ارزشمندی نشون بدم
خدایا شکرت
من یکم دیگه کار کردم و رفتم حموم
اولین باری بود که من زیر دوش درست تجسم میکردم
و باز هم لبخند میزدم و انقدر لپام سفت شده بودن از خنده که حالم فوق العاده بود
زیر آب خیلی چیزا رو تجسم کردم ،
تجسم کردمکه همه چیز به نفع من رخ داده حنی صدای قاضی رو شنیدم که میگفت رای دادگاه رو اعلام میکنم
رای به نفع سرکار خانم طیبه مزرعه لی صادر میشه و خانم ها …. موظف هستند خسارت تابلوی خانم مزرعه لی رو به مبلغ 33 میلیون و هزینه های دادگاه و کارشناسی رو پرداخت کنن
وای حتی چهره هاشون میدیدم و اونجا سر جام چنان ذوقی داشتم که دستامو محکم مشت کرده بودم و ذوق میکردم
که متوجه شدم زیر دوشم و دستامو مشت کردم و میخندیدم
وقتی بعد دوباره تجسم کردم یه انرژی خاصی رو سرم حس میکردم
دیدم تو خونه بهشتیم که شبیه خونه استاد عباس منشه ، اما یه پل داره که کمی هلال هست و من وایسادم و دارم با عشق دلم صحبت میکنم و یه دفه باهمدیگه رقصیدیم و کلی کیف میکردیم تو خونه بهشتیمون و برای من چای آورد و باهم خوردیم و صحبت کردیم
قشنگ میدیدم با جزئیات
و میخندیدم
همین الانم که دارم مینویسم میخندم
جوری میخندم که لپام سفت سفت شده و عضلاتم دارن کیف میکنن از خوشحالی
بعد شورع کردم به پرسیدن سوال درمورد نقاشیم
و رهاش کردم ،اما تجسمش کردم
بعد تجسم کردم که تابلوم به فروش رفته و سفارش نقاشی گرفتم و تویه مکانی تابلومو خریدن ودلاری ازم خریدن
من داشتم ذوق میکردم
حتی میدیدم که دارم میفروشم از طریق سایت
و به راحتی نقاشیام به فروش میرسن به میلون و میلیارد دلار .
میتونستم تصورش کنم و حس خوبی بهم میداد
استاد گفته بودن که اگر نمیتونین مثلا ماشین 1 میلیاردی رو تجسم کنین ، ماشین 300 میلیونی تجسم کنین
ولی من به راحتی میدیدمنقاشیامو به مجموعه دارا و خارجیا میفروشم و به راحتی پولشو واریز میکنن
انقدر من تجسم کردم که کلی کیف داشت
تجسم کردم تک تک سلول های بدنم به قدری قوی و سلامت هستن که بسیار بسیار شادن و حاشون خوبه و دارن عشق میکنن و لذت میبرن و کاملا ساده و راحت کد های سلامتی با تک تک سلول های بدنم همدیگه رو بغل میکنن و کد بندی میشن
و اجرا میشن سلامتی ها در کل بدنم
وای خدای من شکرت که انقدر سلامتم و گوشی رو دستم گرفتم و دارم اون لحظات ناب رو به نوشته های زیبا مینویسم
خدایا شکرت
وقتی از حموم اومدم بیرون انگار منتظر بودم پیامی برای من بیاد
همین که اومدم تو سایت دیدم دایره آبی پاسخ دوستان برای من اومده
سه نفر برای من نوشته بودن
که خیلی دوست داشتم تا صحبت های هر سه نفر رو اینجا کپی کنم اما خیلی طولانی میشه
تو فایل جدید که روی سایت اومده برای رد پام نوشتن برام
چگونه از یک فرد بدبین به یک فرد خوشبین تبدیل شویم؟ – صفحه 24
آقای حبیب و آقای ناصحی و سارای عزیز و هر سه پیام برای من حامل پیامی بود
وقتی من پیام عزیزان رو خوندم و پیام های پشت نوشته هاشونو دریافت کردم ،دوباره نوشتم برای تک تک عزیزان که چه پیامی دریافت کردم از نوشته هاشون
دقیقا من تو حموم تجسم کردم درمورد نقاشیام در سایت و سوال پرسیدم از خدا که میتونم تو اینستا گرام بفروشم و هشتگ بذارم ؟
وقتی پیام سارای عزیز رو دیدم متعجب شدم گریه کردم
چون ساراجان نوشته بود به دلش اومده و حس کرده بهم بگه که تو اینستاگرام شروع به فعالیت کنم و دیگه دستفروشی نرم
با جزئیات نوشته بودم و برام نوشته بود
ادامه شو نمینویسم که نوشته هام طولانی نشه
وقتی پیامشو دریافت کردم و پاسخ نوشتم
آقای ناصحی نوشته بودن که میتونی نویسندگی بکنی
این جمله رو خیلی شنیده بودم تو این چند وقت
و باز هم پیامی رو حس کردم و گفتم هرچی خدا بخواد و همین که پیام رو ثبت کردم ،جلو چشمم، خودم رو دیدم که دارم زندگی خودم رو که میخوام بسازم رو تجسم میکنم و به صورت کتاب مینویسم و این اولین کتاب من هست که زندگی بهشتیم رو مینویسم
و امروز تو گوگل درایور یه پوشه باز کردم و اسم پوشه رو نوشتم
به نام ربّ کتاب پر نور زندگی بهشتی من
و آغاز میکنم با نام خدا و مینویسم و تجسم میکنم
فقط نمیدونم چجوری شروع کنم که خدا خودش هدایتم میکنه
بعد تو اینستاگرامم 21:27 دقیقه ، تمرین کلاسی رنگ روغنم رو گذاشتم و هشتگ گذاشتم و به خدا گفتم حالا نوبت تو هست که برای من مشتری بشی
بسم الله
بعد پیام آقای حبیب رو که جواب دادم دیدم من دارم گریه میکنم
دوباره یاد شعر روز جمعه که خدا بهم نشونه داد افتادم و نوشتم و اشک ریختم برای خدا
وقتی همه پیام هارو پاسخ دادم
تو اتاقم بودم که شنیدم همون شعر رو از تلویزیون
متحیر شدم
دوباره داشت تکرار میشد
یه بار جمعه
یه بارم امروز پنج شنبه
6 روز بعد دوباره تکرار شد
سریع رفتم ببینم کدوم شبکه هست
شبکه دو برنامه عصر خانواده بود
یه آقا شروع کرد به خوندن شعر
یک شبی مجنون نمازش را شکست ….
وای من گریم گرفت
اول صحبتاشو نشنیدم
اما انقدر زیبا شعر رو میخوند که با گوشیم فیلم گرفتم
وقتی رسید به مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
شروع کرد به گفتن این جملات
حس میکنم برای من پیامی داشته که یه حسی بهم گفت ضبط کنم خوندن شعرشو
بعد هرچی از اینترنت گشتم اون تیکه رو نذاشته بودن و کارای دیگه اش رو گذاشته بودن
بعد شهر گفت :
اینجوریم نیست ، که قرار باشه ،آدمی یک عاشق بی مبالاتی (بی توجه ،بی دقت ) باشه ، که همه اتفاقا از طرف معشوق بیفته
انگار که خصوصیت های ساده پیش پا افتاده ای ،میتونه به اندازه توجه این دو نفر ،نسبت به هم دیگه بینجامه
خیلی فکر کردم
به این جملات ،یه چیزایی درک کردم ولی حس میکنم یه پیامی داره برای من
نمیدونم شاید الان وقتش نیست که من پیام این جملات رو درک کنم پس رهاش میکنم تا به وقتش خدا بهم بفهمونه چه پیامی داشت
خدا دوباره این شعر رو تاکید کرد که یادت باشه
فقط من تو قلبت جا دارم و بس
وقتی ضبط کردم ساعت 9:10 دقیقه بود برگشتم اتاقم و شروع کردم به نوشتن ادامه رد پای امروزم
چقدر خوشحالم که هر روزم ، داره متفاوت تر و جذاب تر از روز قبلم میشه ، چقدر خوشحالم که هر لحظه تا جایی که میتونم به تک تک حرف ها دقت میکنم
چون صد در صد میدونم هر حرفی رو میشنوم برای من یه پیام داره
حالا اون پیام دو تا معنی میتونه داشته باشه
یا تاییدی هست بر اینکه مسیرم درسته و نشونه میاد
یا اینکه نشونه میاد که راهت رو درست برو و از مسیر خارج نشو و اصلاح کن خودت رو تا پیشرفت کنی
خدایا شکرت
بی نهایت ازت سپاسگزارم به خاطر امروز زیبا و بهشتی که به من عطا کردی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام استاد عزیزم صبح بخیر ههههههههه سلام دوستان توحیدی مننننن
اول از اینجا شروع میکنم ک فایل قبلی ک درمورد تسلیم بود من سرسری گوش،کردم ودرسشو نگرفتم
اما اتفاقی ک افتاد قشنگ سیلی هامو خوردم له شدم صاف شدم تا پریروز
چندساعت گریه کردم وفریاد زدم خدا ببخش منو ک ب خودم ظلم کردم خدایا تنهام نذار خواهش میکنم برگرد ب زندگیم برگرد وقلبم را بازکن بهم الهام کن ک من بدون تو هیچم
یا برگرد یا جونمو الان بگیر !!!!!
گذشت ازین مکالمه من با خدا ومن این حرفارو راز نگه داشتم حتی شوهرم وبچه هام تو خونه بودن نذاشتم بفهمن من چرا چشمام قرمز شده براشون سوال بود من هیچی نگفتم !
تا دیروز ک ب مناسبت تولدم بود بیرون رفتیم وخیلی خیلی خوش گذشت بهترین رستوران مشهد شوهرم منو دعوت کرد وبهترین مجتمع هارو واسه خرید رفتیم
وقتی برگشتم بدلیل رها بودنم وارامشم کلی بهم الهام شد باورتون نمیشه شوهرم وبچه ها خابیدن من تا ساعت 4 صبح بهم گفته میشد ومینوشتم
گفتم خدایا من چرا موضوع ب این سادگی رو نمیفهمم همیشه در راه رسیدن ب هر خاسته ای دنبال عقلم و وسوسه های شیطان میرم آخه چرا اجازه نمیدم از اول فرمون دست خدا باشه ومن فقط،لذت ببرم از مسیر بابا منکه کلی معجزه ها دیدم آخه چرا اینقد کله شق:((((((
چقد حس خوبی گرفتم بعداین موضوع کلی از کامنتای همون فایل رو خوندم والان پس از تسلیم شدنم امروز گف برو نشانه روز رو بزن ک وارد سایت شدم فایل جدید اومده بود کلی خوشحال شدم پلی کردم وتا نصفه گوش،کردم
چندتا نکته برام داشت اولا تجسم خلاق چندروزه همش نشانه من بوده
دوما یک مدته چون تو درو دیوار بودم وتسلیم نشدم اجازه ورود افکار نامناسب وحرفای نامناسب رو دادم
وجالبه دوباره مث سری های قبل بهم گف که با اقوام درجه یک خودت وهمسرت ک نزدیک هستن رو مثل قبل ارتباطت رو کمرنگ کن چون من تلویزیون نمیبینم اخبار نمیشنوم چند سال هست تو فضای مجازی هم جز سایت نمیرم اگر برنامه ای دارم طلا وماشین نگاه میکنم ولذت میبرم
وبیشترین ورودی نامناسبی ک وقتی کنترل نمیکنم دارم از سمت خانواده های درجه یک خودم وهمسرم هست
ونکته بعدی اینکه دوباره نشانه ی این فایل کار کنم روی 12 قدم وتمرین ستاره قطبی ک من دوساله انجامش میدم وتا حالا هرچی خاستم بصورت تکاملی رقم خورد ومعجزه آسا اتفاق افتاد براحتی
الان چند وقتیه همش توفکر کسب وکارم بودم وهزارتا سوال از خدا پرسیدم چرا نمیشه
تا اینکه اول قرآن رو باز کردم با چشم پراز اشک وعجز وناتوانی آیه های واضح درمورد تسلیم بود
والان میگه حالا که رسیدی ب این مرحله تجسم کن چندبار بهم گف توی این چندروز
دقیقا همون راهی ک واسه خاسته های قلبیم بهم نشون داد
تسلیم
کنترل ورودی ودوری از افرادی که گفتم
تجسم
دنبال کردن الگوهایی ک ب خاسته ی من رسیدن
ورها باش وکارت نباشه فقط اینکارارو بکن
بوقتش میشه بهش میرسی
من5سال پیش با تجسم رابطه ی درب و داغون ک ب مرحله جدایی رسیده بود رو با تجسم ب یک رابطه خوب تبدیل کردم
منوشوهرم خونه برای زندگی کردن نداشتیم ونه پولشو اما بقول شما من با تجسمم آب ابروباد مه وخورشید وفلک را ب کار انداختم ومن هرروز ب این امید ک آشتی میکنیم وخونه میگیریم کلی وسایل خریدم ظرفای آشپزخانه ام رو خریدم چقد مادرم برادرم مسخرم میکردن اره بخر بخر خونه کو؟فعلا 2ساله شوهرت ترکت کرده وهیچ خبری ازش نیس اصلا
غافل از اینکه من با افکارم شوهرم رو دور کرده بودم اما الان میگم منکه قانون رو نمیدونستم چطور این ایمان در دل من زنده شده بود واین کارهارو انجام میدادم توی اون مدت وبصورت معجزه آسا شوهرم بغیراز آمدنش واشتی وکلی اتفاق عاشقانه ای ک برام رقم خورد حق حقوق اون ی مدت ک نبود رو بهم داد خانه ای گرفتیم با وسایل کامل ک روز اول هرکس خانه ما اومد مونده بودن شبیه یک خواب بود بخدا اصلا از پدرومادر من وهمسرم گرفته ک سوال میکردن آخه چطور اینجور شد چرا ب ما هیچی نگفتین چطور اینهمه پول داشتین ومیگفتین نداریم ک برگردیم ب هم وخانه بگیریم مارو سرکار گذاشتین همه در تعجب بودن وناگفته نماند حسادت خیلیا برانگیخته شد
اصلا چندین وچند اتفاق همینجوری با تجسم رقم خورد ک داستانهاشو تو کامنتای قبلیم خیلی گفتم هرچی بوده باهمین بوده ونوشتم
از فرزندانم از الان ک قانون رو میدونم تجسم روزانه ستاره قطبی میکنم وتا شب اتفاق میفته
الان کمتراز نصف فایل گوش کردم گفت بنویس نوشتم
سپاسگذارم استاد عزیزم بزودی میام از تجسمات جدیدم مینویسم
به نام خدا
سلام به استاد عزیزم و مریم جان مهربون
امروز تو کامنت یکی از بچه ها خوندم که اومده بود دستاوردهاشو چه کوچیک و چه بزرگ نوشته بود تا اصطلاحا بکوبه تو دهن نجوا
من هم تصمیم گرفتم بنویسم تا برام یادآوری بشه
برام ردپا بشه
بدونم که منم میتونم تغییر کنم و فقط بنویسم و تک به تکش رو ارزشمند بدونم
خدایا با توکل به خودت مینویسم
من از وقتی که با قانون آشنا شدم تغییراتی داشتم به لطف خدا در حقیقت به قول استاد به اندازه تغییراتم نتیجه گرفتم
من هم تغییرات درونی و شخصیتی داشتم و هم تغییرات بیرونی و مالی
از تغییرات شخصیتیم شروع میکنم
توحید: من قبل از آشنایی با استاد اصلا تعریفم از خدا خیلی خیلی با الان فرق داشت اصلا معنی توحید رو نمیدونستم ، گرچه چندباری تو جاهای مهم زندگیم فقط به خدا توکل کرده بودم و خداروشکر به عالیترین شکل کمکم کرده بود ولی نمیدونستم میشه تا این حد رو خدا حساب کرد خدا تا این اندازه هدایت میکنه و هدایتش واضحه ، اصلا راجعبه سیستمی بودن قوانین خدا خبر نداشتم ،فکر میکردم هر چی عجز و ناله کنی و اشک بریزی پیش خدا براش عزیزتری ، نمیدونستم خدا از اندوهگین بودن خوشش نمیاد و بارها تو قرآن تاکید کرده که نباید محزون بود من اصلا نمیدونستم که خود ائمه هم فقط به خدا توکل و توسل میکردن و هیچ واسطههای بین خودشون و رب قرار نمیدادن چون خیلی حدیثهای جعلی شنیده بودم من نمیدونستم که قوانین خدا برای همه یکسانه و هر کس به اندازه فهم و درکش این قوانین رو درک میکنه و ظرفش هم به همون اندازست من تا قبل از آشنایی با قوانین و مخصوصا آشنایی با استاد نمیدونستم که خدا برای هیچکس شانسی قائل نشده و اصلا شانس وجود نداره، من نزدیک بودن خدا به بندههاش رو باور نداشتم من هیچ درکی از قرآن نداشتم و همیشه فکر میکردم آیات قرآن برای یه سری از بندههای خاص خداست و مثل اونا شدن سخته و خدا بیشتر تو آیاتش از مجازات گفته و انقدر باورهای مخرب تو ذهنم وارد شده بود که من همیشه خودمو تو دستهی اون آدمای بدی که خدا تو قرآن خطاب قرار داده میدیدم من اما الان یه ذره خدارو شناختم شاید اندازه سر سوزن تا حدی با قانون فرکانس آشنا شدم و فهمیدم از همون لحظه که فرکانست خوب بشه به همون اندازه نتایجت خوب میشه و اتفاقات خوب برات رقم میخوره
دروغ: به جرات میتونم بگم که دروغ نمیگم یا اگرم بوده واقعا خیلی خیلی کم بوده (این خیلی کم رو هم برای اینکه دروغ نگفته باشم میگم)
غیبت :من به نسبت قبل هر روز که میگذره کمتر غیبت میکنم و واقعا به این پی بردم که جزای غیبت کردن همون لحظه بهت داده میشه و اون هم حال بد و فرکانس پایین انشالا با استمرار و عمل به قانون روزی برسه که من غیبت نکنم
تمسخر:من مدت خیلی طولانی هست که کسی رو مسخره نکردم در کل تو عمرم شاید چند بار هم کسی رو مسخره نکرده باشم که اون هم دقیقا سر خودم اومده و بهم گوشزد داده شده که حواسمو جمع کنم
مال حلال:خداروشکر تو زندگی ما همیشه مال حلال بوده و سپاسگذارخدواندیم به خاطر روزی حلال
دور بودن از حاشیه ها: الان مدتیه که آگاهانه سعی میکنم خودم رو از هرگونه حاشیهای دورکنم و به لطف خدا هر وقت از خدا کمک خواستم کمکم کرده موفق باشم
مهربونی بیجا:من قبلا شاید تا همین مدت چند وقت پیش خیلی خیلی مهربونی بیجا میکردم و جالبیش اینجا بود که حالم خوب نبود با این مهربونیها طول کشید تا اینو تو خودم کشف کنم که اصلا نیازی به این حد از مهربونی نیست و هیچ توجیه و بهونهای هم پذیرفتنی نیست چون فرکانسمه که به من راستشو میگه
از خودگذشتگی: آخ نگم از این باگ بزرگ که تو وجود منه و من فکر میکردم هرکس از خودگذشتگی داره خیلی انسان شریفیه ولی الان میفهمم که در واقع اون آدمایی که تا حد بالایی از خودگذشتگی دارن در واقع احساس لیاقتشون پایینه چون باید خودتو له کنی تا یکی دیگه بالا بره یکی دیگه به خواستههاش برسه
روابط فامیلی: در این رابطه تا حد زیادی پیشرفت داشتم خوب من قبلا تا حدود سه سال پیش خیلی خیلی فامیل و ارتباط داشتن برام مهم بود به همه تلفن میزدم و ساعتها تلفنی حرف میزدم و چقدر ذهنم رو پر از اخبار منفی میکردم و این موضوعات تو لایههای زیرین ذهنم نفوذ میکرد اصرار داشتم وقتی میرم ساوه حتما برم خونه اقوام و جالبیش اینجاست الان که به اون موقعها فکر میکنم میبینم چقدر تیکه هم میشنیدم و زخم زبون و انتقاد حالا به هر طریقی قصد داشتن کرم خودشونو بریزن خلاصه برای من ارتباط فامیلی همیشه چیزی جز ضرر نداشته الان من فقط با مامانم تلفنی حرف میزنم خداروشکر و ارتباطم با فامیل خیلی خیلی کم و رسمی شده
اعتماد به نفس: مدتیه دارم سعی میکنم خوبیهای خودم رو ببینم البته که خیلی جای کار داره
عزت نفس: تو این زمینه هم دارم سعی میکنم خودم رو سرزنش نکنم و ارزشهای خودم رو یادآوری کنم به خودم و خودمو به خاطر خودم دوست داشته باشم البته که خیلی خیلی جای کار داره دارم سعی میکنم تو آینه که نگاه میکنم زیباییهای خودمو ببینم، مدتیه دارم آگاهانه کمتر خودمو سرزنش میکنم ، و زود خودمو جمعوجور میکنم و اجازه نمیدم تو فرکانس بد باقی بمونم برای من حتی فهمیدن این موضوع هم گام بزرگیه و عمل کردن بهش خیلی واسم نتایج خوبی داشته میدونم که با موندن تو حال بد و ماتم قرار نیست هیچ معجزهای رخ بده ،تو زمینه مقصر ندونستن کسی برای اتفاقات زندگیم تا حد زیادی موفق بودم و به قول استاد همونطور که توی فایل هم اشاره کرده بودن آدم از یه جایی بد میفهمه همه اتفاقات خیر بودن و وقتی که به رویدادهای زندگی به چشم خیر نگاه میکنی اصلا دیدت عوض میشه و هر چیزی رو ،هر کسی رو ،هر اتفاقی رو پلهی رشدت میبینی و دیگه حسرت و آه و افسوسی برات باقی نمیمونه
تغییرات مالی که تو این چند سال تو زندگیمون محسوس بوده ما طی یه سری تضاد و گوش دادن به فایلهای استاد تصمیم گرفتیم قرضهامون رو بدیم و واممون رو تسویه کنیم و دیگه هم به وام و قرض فکر نکنیم و آرامشمون فوقالعاده بیشتر شده و استاد توی فایل اشاره کردن رئیس بانک توی میامی بهشون گفته تو آمریکا همه با وام کارشون پیش میره تو ایران هم 99 درصد آدما با وام و قرض و قسط و قرعهکشی کاراشون پیش میره ولی ما خداروشکر اصلا حتی به اینا فکر هم نمیکنیم
ما الان دوتا خونه دوطبقه نقلی تو دو تا محله خوب داریم، ماشینمون رو عوض کردیم و یه کوئیک در حد صفر داریم توی یه محله خوب زندگی میکنیم که دسترسی به همه امکانات داریم وسایل خونمون رو عوض کردیم لباسای خوب میپوشیم و تنوع لباسامون بالاست چند تا پسانداز کوچولو داریم کلی سفرای خوب و با کیفیت رفتیم تفریحات آخر هفتمون به راهه
برای بچه هام جشن تولد فوقالعاده قشنگ گرفتم ،از فروشگاههای خوب شهر خرید میکنیم
راجع به تجسم کردن زمانی که من و همسرم به هم علاقمند شدیم و باهم صحبت میکردیم ما تجسم میکردیم که یه روزی تو خونه خودمون کنار هم نشستیم و دوتا بچه( دختر و پسر)داریم که از سر و کولمون بالا میرن و الان دقیقا همونطوره
خداروشکر به خاطر همه نعمتهاش به خاطر استاد عباسمنش و مریم جان و سایت و اعضای سایت
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
حضرت حافظ
اگر قرار بود یک بار دیگر فرزندم را بزرگ کنم . انگشتم را کم تر به نشانه تهدید به سوی او می گرفتم ، کمتر به ادب کردن او می اندیشیدم ودر مقابل، بیش تر به برقراری ارتباط با او اهمیت می دادم . کمتر به ساعتم نگاه می کردم وچشم هایم را بیش تر برای نگاه کردن به او به کار می گرفتم . با او بیش تر به گردش می رفتم ، بادبادک های بیش تری به آسمان می فرستادم. کم تر خود را جدی می گرفتم ،اما جدی تر با او بازی می کردم . دشت های بیش تری با وی می پیمودم ،و ستارگان بیش تری را با او تماشا می کردم . کم تراو را میکشیدم که تندتر راه برود.و بیش تر در آغوشش می کشیدم. رفتار خشک وسخت گیرانه ام را کم تر به کار می بردم. و درعوض بیش تر حمایتش می کردم. به جای فکر کردن به ساختن خانه ، اعتماد به نفس اورا می ساختم . وبه جای این که عشق به قدرت را در خود رشد دهم ، قدرت عشق ورزیدن را در خود پرورش می دادم.
وای اگر قرار بود یک بار دیگر فرزندم را بزرگ کنم .
جالبه این متن را من پنج سال پیش خواندم
…
چه پنج سالهای که به سرعت برق و باد و چشم به هم زدنی می گذرد گاهی لحظهای برای ما یک دوره زندگی است چون آگاهی را دریافت می کنیم یادم است اولین باری که مطلب زیر را شنیدم در تحیر و تفکر و تعقل عجیبی فرو رفتم!!!
/طوری که تخمین زده شده تعداد ستارههای جهان بیشتر از تعداد دانه های شن روی زمین است ،ولی
تعداد اتم های موجود در یک دانه شن بیشتر از ستاره های جهان است./
فایل پنج سال پیش استاد مرا به پنج سال پیش و لحظاتی از زندگی که نقطه عطفی و بذری را در ذهن من کاشت فرو برد و اثرات یک کار خوب یک حرف خوب یک فرکانس خوب که گم نمیشود و می ماند و جهان پاسخ می دهد
آری با هر بار خوب شنیدن خوب دیدن و…همان تقوی و کنترل ورودیها و عمل به دانسته ها و فارغ از اینکه گذشته ما چگونه بوده جهان با هر بار بهتر شدن ما پاسخ می دهد و این پاسخ آرام و بدیهی و روشن است و ما با قلبمان و اتفاقات و شرایط و بهبود عملکرد به راحتی لمس و درک می کنیم
موضوع لایو تجسم خلاق است که موضوع پیچیده ای نیست و با کمی تمرین و باور درست و تکرار گفتگوهای درونی درست و هدفمند کردن آن که من خالق زندگی خویشتن هستم با افکار و گفتار و رفتار درست من آرام آرام از دریای پرتلاطم به امید ساحل آرام و باور اینکه من لایق امنیت سلامتی عشق نعمت و برکت فراوان و….هستم مرا رهنمون می سازد و این پیشرفت ادامه دارد تا بی نهایت
دانستن برای دانستن کافی نیست
این من هستم که با شکرگزاری از داشته هایم ظرف وجودیم را آگاهانه در انتظار بهبودهای کوچک و کوچک در راستای هدف با تفکر خلاق و باور اینکه میشود و حذف مقاومتهای ذهنی
نه تنها به ساحل آرام می رساند بلکه پر پرواز می دهد و چون کرمی از پیله رها شده در گلزار و بهشت و پارادایس زیبا قرار می دهد
راستی که بهشت همین جاست
کافی است نگرش توحیدی و خلاقانه داشته باشیم
به زیبایی ها توجه کرده و زندگی را از پنجره فراوانی عشق لذت سرسبزی و خرمی ببینیم
آنوقت در جهان دیگری سیر می کنیم زیرا از لحاظ فرکانسی و سیستمی جهان کار خویش را به صورت حرفهای انجام می دهد و خود به خود به طور اتوماتیک در شرایط پیامها الهامها و دریافتهای بیشتر و بهتری قرار می دهد گویی که با خویشتن خویش در صلح و آرامش و دوستی هستیم همین طور با اعضای خانواده و دوستان و طبیعت چراکه
روابطمان با محیط اطرافمان و خدای درونمان و مردم حتی گلها و طبیعت بهتر میشود و باعث می شویم جهان جای بهتری برای زندگی باشد و جهان هم به ما پاسخ می دهد و ما را در سطح و لول بالاتری قرار می دهد
استاد گرانقدر میدانم که اکنون به همراه خانم شایسته عزیز این کامنت را می خوانید و میدانم گاهی از اینکه این آگاهی ها را درک و سپس نشر می دهید و سپس بازخورد آن را می بینید اشک شوق میریزید و به وجه می آیید دلم می خواهد بیشتر بدانید به قول شما نه تنها ما خودمان به تمام آرزوهایمان می رسیم بلکه با گسترش جهان باعث برآورده شدن آرزوهای دیگران ،جهان و خداوند میشویم که به نوعی در سیستم خداوند قرار داریم
به عنوان مثال چون این فایل مربوط به 5سال گذشته است یادم است روزی شما از فردی یاد کردید که بیابان ها را تبدیل به جنگل می کرد همیشه دلم می خواست اگر روزی کار خیری انجام دهم آن کار عام المنفعه باشد مثلا بهداشت آب منطقه یا ساخت پل که همه افراد استفاده کنند از آنجایی که طبق اثر پروانهای پرواز بال پروانه ها می تواند در ایجاد باد در منطقه دیگری از جهان تاثیر داشته باشد مرا بر آن داشت تا تحقیقاتی در این رابطه انجام دهم که منوط شد به واردات نوعی چسب از چین که خاک و شن بیابان را تبدیل به خاک کشاورزی ثابت میکند و از حرکت آنها جلوگیری می کند در شهر ما یزد بعد از دروازه قرآن دریاچه مصنوعی آب است که آبهای فاضلاب بعد از تسویه به آنجا می رود و نه تنها بلا استفاده است بلکه باعث برخی مشکلات شده و باعث شد طرح پارک جنگلی کویری را به جهاد سازندگی و….بدهیم و انشاالله به زودی شروع کنیم در ترکیه و دیگر نقاط جهان افرادی قبلاً این کار را کرده اند همان طور که شما هم در فایلی به این موضوع پرداختید.
هر مهندسی در درجه اول طرح هر چیزی را در ذهن و خیال خود می کشد بعد آن را پرورش می دهد و کامل می کند و شروع به اجرا می کند و البته به چالشهایی هم برخورد می کند و طول مسیر به قول شما به او گفته می شود
کافی است شروع کنیم دستان خداوند را می بینم که زودتر از ما آستینها را بالا زده و حتی پدیده همزمانی هم می توان با تفکر و تخیل خلاق الهی با استفاده آگاهانه از این قدرت خدادادی روی دهد.
حال اسب خیال را در هر سو از آسمان آبی و دشتها و بیابان ها و اقیانوس ها و آتشفشان ها به پرواز در می آورم و فارغ از قوانین فیزیک و طبیعت راهی می یابم یا راهی می سازم.
شاد و پیروز و خلاق باشید تا دیداری دیگر بدرود
ممنون و سپاسگزارم به خاطر این منبع و حجم از آگاهی ها و می ناب که هر انسان آگاهی را به شعف و شور و هیجان و اشتیاق وا می دارد.
امروز خیلی خوشحال و شکرگزار هستم برای بازدید خرید یک معدن سنگ می روم و این عادی است چون از درصد سود معادن دیگر هر سال خرید جدید داریم چون ذخایر معادن کم میشه یا باطله برداری انجام میشه و در این فرصت از معادن دیگر استفاده میشود. این موضوع را نوشتم تا انشاالله 5 سال دیگر باز برگردم و رشد خودم را ببینم.
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه/ سایت/نیست فارغ از این ماجراست
بنام خداونده بخشنده و مهربانم….
قُلِ اللَّهُ یُنَجِّیکُمْ مِنْهَا وَمِنْ کُلِّ کَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِکُونَ
بگو: خداست که شما را از آن مهلکه و از هر اندوهى مىرهاند، باز هم بدو شرک مىآورید.
دانستن برای دانستن کافی نیست
سلام به محسن عزیزم و بزرگ قلب و الله دوست محسن جان سلامممممم
محسن دانستن برای دانستن کافی نیست؟؟؟
ممنونم میشم اینرو برام توضیح بدی رفیق …
محسن چقدر قشنگ نوشتی و لذت بردم
راستی که بهشت همینجاست..
بهشت پس ذهن من است بهشت تویه بتورهای من است بهشت تویه قلب من است بهشت پابه پای من می اید بهشت همینجاستتت ته قلبت نیازی نیست کنکاش کنی و بگردی دنباش یکمی که نگاه به زیبایی اطرافت کنی بهشت رو مبینی یکمی فقد یکیم…..
وقتی به صلح درون برسی حسین اونوقت میتونی جهان را جای بهتری کنی برای زیستن خدای من صد هزار بار شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بینهایت شکرتتتتتت
محسن لذت بردم از متنت از کامنتت الهی که همیشه در پناه الله باشی و قرارداد جدیدم نوش جانت باشه رفیق نوش جانت
در پناه جان جنان رب العامین شاد سلامت و ثروتمنمد باشی
با عشق حسین عبادی بنده خوب خدا
قُلْ مَن یُنَجِّیکُم مِّن ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعًا وَخُفْیَهً لَّئِنْ أَنجَانَا مِنْ هَذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرِینَ ﴿63﴾ قُلِ اللّهُ یُنَجِّیکُم مِّنْهَا وَمِن کُلِّ کَرْبٍ ثُمَّ أَنتُمْ تُشْرِکُونَ ﴿64﴾
انعام
در خبر است: هر کس با ایمان، گرفتار شود، چون دو آیه فوق را با نیّت خالص و توجه به خدا و معنی ان بخواند حق تعالی از آن گرفتاری او را خلاص کند.
درود و سپاس و سلام و صلوات بر کل سایت خداوند رحمت کند باعث خیر و بانی خیر که اینچنین آتشفشان مواجی را با نیت خیر و در مسیر خواست و اراده خداوند طراحی کرده اند تا حرارت عشقاق چون تیری که از کمان رها میشود یکدیگر را ملاقات کنند مجازی یا حقیقی فرقی نمی کند اصل ملاقات تفکرها و اندیشه هاست.
حسین آقا که نامت شیرین تر از سخنانت چون عسل گوارا و چون نوشتارت دلنشین است.
دانش گنج و کلید آن عمل است.
پس عالم بی عمل به چه ماند
خوب می دانی که زنبور بی عسل هنوز در این جهان هستی قطعا فایده ای دارد اما گاها عالم بی عمل خطرناک است بگذریم که سخن دوست خوشتر است
بهشت صحبت یاران همدم است
دیدار یار نانجس جهنم است.
حضرت مولانا
سلام به دوستان خوب و عزیزم
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته
حرف از تجسم و خلق زندگی به شکل دلخواه شد ولی من دوست دارم جوری دیگه ای برای خلق خواسته هایم اقدام کنم و ریموت ذهنم رو بزنم و خاموشش کنم و تازگیا به این نتیجه رسیدم که ما خلق شدیم تا از زندگیمان لذت ببریم و این خواسته در لوح وجودی ما حک شده و اصلا نیازی نداره که ما کار خواصی انجام بدیم فقط باید اسلام بیاریم
اسلام بیاری بله اسلام به معنی تسلیم
تسلیم جریان هدایت
و اعتماد به مسیر رب که هرچه پیش بیاد خیر مطلق هست و دیگه زور نزنم عوضش کنم نخوام اونی که فکر میکنم درسته رو تجسم کنم
نمیدونم این مسیر چیه چند وقتی هست هر اتفاقی برام پیش میاد نگران نمیشم و زور نمی زنم که شرایط رو عوض کنم که اونی که فکر میکنم درسته رو قرار بدم جاش میگم بزار ببینم خدا چه پلنی برام چیده
خیلی آرامش داره مسیری که بسپاری به خداوند و اعتماد کنی و نخواهی که کار سنگین فکری انجام بدی و آزاد و رها باشی
الان توی شرایطی هستم که کاملا آرامش دارم به مسیری که برام رقم میخوره زندگیش میکنم و تمام سعی ام رو میکنم که از زندگی لذت ببرم
نه دفتری دارم که بنویسم ونه نگران آینده هستم ذات وجودی من که خداونده از اون بالا از بالای ابر ها داره تمام مسیر قبل و بعد منو می بینه و میگه اسلام بیار تا از غم آینده برهانمت واز ترس نجاتت بدم
میگه به مسیر من اعتماد کن و آزاد و رها ادامه بده و نگران نباش
این کامنت رو هم من ننوشتم
عاشقانه دوستتان دارم
در پناه جان جانان باشید
بنام خداوند بخشنده مهربانی که وقتی اجازه هدایت بدی به بهترین شکل ممکن هدایتت میکنه مثل همین فایل ارزشمند و پر مغز که دارم برای بار دوم می بینمش ،گوشش میدم و کلمه به کلمه اش رو یادداشت میکنم .
چند ماه که دارم شدیدا روی کنترل ذهن کار میکنم همین طور تسلیم بودن در برابر خداوند و سپردن کارهام به خدای دانا و توانا و البته یادم هست که از تو حرکت از من برکت رو فراموش نکنم و قدم بردارم، کنترل ذهن کار سخت اما شدنی هست و وقتی واقعا قلبن از خدا میخوایم که بهمون توی این مورد کمک کنه و تلاش میکنیم نتیجه ها نمایان میشن،و کم کم کنترل ذهن پله به پله راحت تر میشه و البته که همیشه باید روی کنترل ذهن کار کرد و آگاهانه ذهن رو کنترل کرد.
توی این چند ماه نمودار رو به رشدی داشتم و به قول استاد افسار این اسب چموش رو تا حدودی بدست گرفتم. راستش قبلا خیلی دنبال این بودم که بفهمم چطور راحت تر و عالی تر میتونم قدرت تجسمم رو بالاتر ببرم و تجسم کنم و خدا بهم گفت کار سختی نیست ذهنت رو کنترل کن و آگاهانه روی چیزهایی که میخوای و بهت حس خوبی میده تمرکز کن به همین راحتی اما با اراده قوی .
وقتی به گذشته ام نگاه میکنم می بینم خیلی چیزها بوده یعنی خواسته ها بوده که با تجسم شون راحت وارد زندگیم شدند ، دلم میخواست به یه شهر دیگه مهاجرت کنم و اون شهر همیشه جلوی چشمم بود و فکر میکردم اونجا زندگی میکنم و بعد از ازدواج اولین روز زندگی مشترکم در همون شهر آغاز شد ، یا همسری خاص و عالی و خوش اخلاق و شوخ طبع میخواستم و الان دارمش حتی بهتر و عالی تر از حد تصورم.
داشتن خونه ای که پنجره هاش توی خیابان اصلی باز بشن و بتونم مغازه ها و همه جا رو ببینم و الان دارمش ،شغلی که توی خونه کنار بچه هام انجامش بدم و درامد داشته باشم و دارمش ،
آگاهی هایی که کیفیت زندگیم رو هر روز از همه جهت بالاتر ببرند و الان هر روز دارم تجربه اش میکنم .
تجسم بقول استاد منفی هم میتونه باشه و من مثال میزنم تا برای خودم واضح تر بشه و مسیر حرکتم رو بهتر بشناسم :
هر بار در مورد منفی ها صحبت کردم و شنیدم ..خواسته یا نخواسته بارها تجسم کردم و از جنس همون اتفاق برام رخ داد .
از بی پول شدن گرفته تا بهم خوردن روابط و دعوا…
از مریض شدن گرفته تا بستن درهای نعمت به روی خودم .
پس من با آگاهانه کنترل کردن ذهنم و تجسم خواسته هام میتونم زندگی رو برای خودم لذت بخش کنم و عالی قدم بردارم.
باید بتونیم در شرایط سخت ذهن رو کنترل کنیم و توجه مون رو بذاریم روی خواسته ها ،مثبت ها حالا هر چیزی میتونه باشه خوندن دفتر خواسته هامون ، بازی با یه کودک یا قدم زدن در یک پارک سر سبز و توجه با زیبایی ها ..
وقت داد کشیدن و عصبانیت خودمون رو کنترل کنیم و یادمون بیاد که جهان مثل آینه عمل میکنه و حال بد اتفاقات بد رو برامون میاره ، پس آگاهانه رفتارمون رو کنترل کنیم و ذهن رو ببریم سمت چیزی که به آرامش برسیم .
بنام خداوند خالق هستی، خداوندی که انسان را قدرت خلق داد
سلام به مریم بانوی عشق و استاد قشنگم
سلام به دوستان جان
خدایا شکرت که روزم با یک آگاهی ناب آغاز شد و اون اینه که من از پنج سال پیش در دوره ی قانون آفرینش با قدرت تصور و تجسم آگاهانه آشنا شدم و همون دوران انجام دادم و یادم رفت یک سال پیش دوباره در دوره ی دوازده قدم یاد آوری شد برام اما باز الان قدرت تجسم و توجه به خواسته ها یادم رفته بود و امروز برام یادآوری شد و فهمیدم که با دور شدن از این تمرین فوق العاده چه فرصتهایی و زمانهایی را هدر دادم .
امروز من سونا شریف نژاد متعهد میشوم که هر روز صبح که بیدار میشم و قبل از شروع کارهای روزمره تمرین ستاره قطبی را با جدیت بنویسم و آگاهانه با تجسم و تصور اتفاقات روزانه ام بنابر خواسته های خودم باشد.
و شب قبل از خواب با شکرگذاری و تصور کردن چیزهایی که در زندگی میخواهم به خواب بروم.
همین لحظه شروع کردم به تجسم خواسته ها ، خودمو در حالی دیدم که هر روز دارم تصور و تجسم رویاهامو انجام میدم و به خیلی از آرزوهام رسیدم . رویای خانه یی بزرگ در بهترین منطقه ی شهرمون کنار خیابون با نمای بسیار زیبا و متحیر کننده از نور و بزرگی
ماشینی که تو حیاط خونمون هست و مطعلق به منه سانتافه ی مدل بروز و رنگ نوک مدادی
من با اندامی زیبا و متناسب با انرژی و بسیار خوشتیپ که در رفت و آمد برای کار و بیزینس شخصی خودم هستم.
با تجسم چقدر حالم خوبه الان و واقعا میدونم چی میخام از زندگی و لذت بردم از لحظه ی حال.
البته که تصور و تجسم بسیار فوق العاده هست اما نیاز داره به اینکه من حرکت کنم ، حواسم به کانون توجهم باشه حواسم به لیست کارهام در راستای هدفهام باشه حواسم به قانون تکامل باشه حواسم باشه که تمرکز کنم به موارد مثبت زندگیم و لذت بردن از چیزهایی که اکنون دارم و قدم های کوچک هر روزم .
استاد عزیزم من از سال 99 که با شما آشنا شدم و در سایت هستم خیلی عوض شدم از لحاظ آرامشی که در زندگیم دارم ، از لحاظ سلامتی که هیچ بیماری ندارم و حتی دو تا بچه هام همیشه سالم و سرحال هستند و خدارو شکر مراجعه به دکتر اصلا نداریم .
قدرت ندادن به دیگران و شرک نورزیدن ، عالیترین نعمتی بود که خداوند از زبان شما بمن گفت و چه نتایجی که از این باور توحیدی در زندگیم دریافت کردم که اگر در موردش بنویسم شاید کتابی هزار صفحه ای بشه .
برگردیم به قدرت تجسم که با همین جسته گریخته انجام دادن این تمرین باعث شد محیط شغلیم عوض بشه ، محیط زندگیم عوض شد ، تناسب اندام جزو رویاهام بودو تصورش میکردم که خیلی راحت در دوره ی قانون سلامتی بهش رسیدم .
همیشه تصور میکردم که ماشین شاسی بلند دنده اتومات دارم که الان دو ساله باهاش رانندگی میکنم.
و باز مثالهای زیادی از خلق آرزوهام دارم که با قدرت تجسم بدست آوردم که تا همین جا بسنده میکنم.
استاد عزیزم و مریم جون دلم براتون تنگ شده و تشکر فراوان بابت اینکه هستید و ما را در مسیر درست هدایت میکنید . دوستتون دارم متشکرم
سلام بر عزیزانم
سلام بر استاد عزیزم
خانم شایسته عزیز خیلی از شما سپاسگذارم برای این فایل عالی تک تک فایلهای این سایت نعمت هستن
استاد جان من حدود دو ماهه که کامل از مسیر خارج شدم چون اصلا نتونستم ذهنمو کنترل کنم رسیدم به جایی که در بدترین حال ممکن و با کلی شرک و بدون در نظر گرفتن توضیحات شما درمورد قانون سلامتی که فرموده بودین این دوره مناسب افرادی که یک بیماری خاص دارن نیست ولی با تمام اینا وارد دوره سلامتی شدم و بعد متوجه شدم که اصلا اشتباه کردم و واقعا این دوره مناسب من نیست و من اصلا فعلا در مدار اون آگاهی ها نیستم به خاطر همین کلا تا جلسه 4 رفتم و دیگه ادامه ندادم و نشستم با خودم حرف زدم و به این نتیجه رسیدم که من برای درمان بیماری عجیب و غریبم دست به هرکاری زدم جز اینکه با خودم در صلح قرار بگیرم و مطمئن شدم و مطمئن شدم که بیماریم همه ش برمیگرده به ذهنم به روحم به فکرم به یاد آوردم که چند روز قبل از شروع بیماریم چقدر افکار منفی شده بودم چه قدر نسبت به دو تا آدم کینه و نفرت شدید پیدا کرده بودم و درموردشون چیزهای بدی رو در ذهنم ساختم که اصلا وجود نداشت به یاد آوردم که برای یه بنده خدایی از خدا طلب عذاب کردم مثل ظلمی که یونس به خودش کرد و برای قومش عذاب خواست به یاد آوردم که چقدر الکی چندتفر از نزدیکانم رو مورد قضاوت قرار دادم و کلی خودخوری کردم به یاد آوردم که موقع عصبانیت صدای ضعیفی داشت منو به آرامش دعوت میکرد اما من ساکتش کردم و گفتم حق با منه که الان عصبانی باشم به یاد آوردم که خداوند چه طور یه نعمت بزرگی بهم داده بود که از کودکی آرزوشو داشتم و من به جای شکر اون نعمت دائما به بدترین چیزها فکر میکردم و همه اینها باهم جمع شد و شد یک بیماریی که دقیقا احساسش برام مثل بودنه در جهنم بود و همین جا اقرار میکنم که من به خودم ظلم کردم و فقط و فقط خودم باعث اون بیماری شدم
از اینکه دوره سلامتی رو خریدم پشیمون نیستم و میذارم وقتی که کاملا آمادگیشو داشتم و با حال خوب دوباره شروعش کنم با عشق شروعش کنم با ایمان نه با حالت بیماری و یه جورایی از سر اجبار
و یه خبر خوب اینه که امروز بعد از دوماه رنج کشیدن صبح که از خواب بیدار شدم دیدم حالم خیلی خوبه و انگار اون بیماری اصلا در من وجود نداشته حالا چرا صبح حالم خوب بود چون دیشب نسشتم کلی با خودم خلوت کردم و خودمو بخشیدم و از خداوند هم طلب بخشش کردم و دلمو نسبت به همه صاف کردم و به خودم یادآوری کردم که این دنیا گذراست و باید تا میتونم از زندیگم لذت ببرم ولی واقعا از همین تضاد درسهای خیلی خیلی زیادی گرفتم و احساس میکنم بزرگتر شدم و مطمئن شدم که مهمترین قانون زندگی احساس خوب برابره با اتفاقات خوب و احساس بد برابره با اتفاقات بد
استاد عزیزم و خانم شایسته عزیزم دوستون دارم خدانگهدارتون
سلام استادعباسمنش عزیزوخانم شایسته بابت این آگاهی های که به مامیدید خداروصدهزارمرتبه شکرچندروزبودازخدامیخاستم نشانه ای برام بفرسته که ببینم چطور میتونم ازهمین جایی که هستم بادستان خالی میتونم هرچی روکه میخام وارد زندگیم کنم بادیدن این فایل بسیارزیبا فهمیدم که من باید روزها وشب هابدون این که به کارهای همیشه زندگیم بپردازم روی تجسم چیزهای که میخام کارکنم باپیدا کردن عکس وفیلم هاومدام نگاه کردن بهشون وباخوندن سرگذشت زندگی کسانی که به خواسته های مشابه به خواسته های که من میخام واین هاباعث میشه که روناخودآگاه من تاثیربزاره وبادیدن نشانه هاازسمت اون خواسته ای که میخام هرروزتوزندگیم باورم قوی بشه وبازهم مدام کارکنم روخودم وذهنم روکنترل کنم ازورودی های غیرازاون خواسته تا برام اتفاق بیوفته ومن مطمئن بودم که راه همینه فقط اون جوری که بایدمدام روش تمرکز میکردم نبودبرای همین هستش که به خواسته ای که میخایم زودنمیرسیم چون هرازگاهی بهش فکر میکنیم یاتجسمش میکنیم یااصلا اگه همیشه هم درحال تجسم وفکرش باشیم درکنارش داریم به کمبودش واین که ازچه راهی بشه هم فکرمیکنیم ولی من بادیدن این فایل تصمیم گرفتم که باقدرت وتمرکز بیشترروی خواسته هام کارکنم تابتونم خلقشون کنم.بازم ممنونم استادعزیزخداروهزاران بارشکربخاطروجودشماواینکه دستی ازدستان خداوندشدیدتاماروهدایت کنید.پایدارباشید
به نام الله
سلااااااااام :)
سلام به همه ی همراهان سایت
~~~~~~~
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
از حس و حال امروزم بخوام براتون بگم عالی تر از عالیه (درحالیکه اگر پروانه ی سالها پیش بودم از این عدم قطعیتی که درحال حاضر تو زندگیمه دیوونه شده بودم)
تفاوتی که پیدا شده اینه که الان پروانه ای ام که حدودا 4 ساله به این سایت هدایت شده توسط خدا
توسط ارباب
به قول سعیده جون آشنایی با استاد ابراهیم نشانم
منو تغییر داد
باعث شد گزاره هایی مثل
شرایطی که الان تو زندگیم دارم رو فقط و فقط خودم خلق کردم با باورهایم و فکر های غالب ام ،با فرکانس هایی که فرستادم و با وقت گذراندن با آدمهایی که ازشون تاثیر پذیرفتم
رو قبول کنم از عمق جان
و بپذیرم و از زیر مسئولیتش در نرم و بدونم اگر این شرایط متوسط رو به بد رو من خلق کردم، پس چرا نیام بهترین و دلخواه ترین شرایط رو با افکارم رقم نزنم؟؟؟؟؟؟
———-ــــــــ———-ـــــــــ
یک همزمانی خیلی قابل توجه برام اتفاق افتاده و اون هم اینه که دقیقا دیروز از دوستم که اون هم عضو سایت هست یه سوال در مورد تجسم پرسیدم،و من افتخار اینو داشتم که از اول شهریور امسال قدم دوم دوره 12 قدم رو بخرم.
این فایل هم دقیقا مرتبط با قدم دوم است.
من توی تمرین ستاره قطبی دیروزم نوشته بودم خدایا
به من یه هدایت نشون بده که بدونم چیکار کنم
الان دیگه کاملا میدونم باید چیکارکنم. :)))
خداجون درسته که استاد میگن من فقط باید کار سمت خودمو انجام بدم و بقیه چیزهارو به تو بسپارم تو سمت خودتو عالیییییی انجام میدی.
متشکرم متشکرم متشکرم
و امروز که این سایت الهی رو باز کردم مواجه شدم با یه فایل که 5ساله منتظر منه تا من بیدارشم و بیاد بهم بگه این راه درسته،بمون،صبر داشته باش،خسته نشو،جا نزن.
حتی موقعی که این فایل ضبط شده من اصلا تو این وادی ها نبودم و مشغول چک خوردن از دنیا بودم البته چک های مهربون و اروم :)))))
ولی اد همین امروز تصمیم براین میشه که این فایل رو باهمین کیفیت قرار بدن روی سایت.
عاشقتونم عاشقتونمممممم به معنای واقعی.امیدوارم با نتایجم بتونم خوشحالتون کنم و بیام و بنویسم که نتیجه ی استقامت و استمرار داشتنم چی شد.
من تازه مسیر تجسم رو شروع کردم و از دیروز در حال انتخاب عکس های دریم بورد شخصیم هستم،
ولی بی صبرانه و مشتاقانه منتظرم نتایجی که بچه زرنگ های کلاس از تجسم گرفتن رو بخونم.
:::::::::::::::::::::::::
با آرزوی خوب ترینِ خوبها