اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
روزای اولی که وارده سایت شدم اولین هدف و انگیزه ام،آرامش درونی و سلامتی ام بود چون هزاران راه رو رفته بودم و هیچ کدوم کارساز نبودند!
وقتی فایل ها رو میدیدم و گوش میکردم انگار هیچی نمی فهمیدم ولی گوش میکردم چون بهم حس خوبی میداد و اون حس خوب،باعث شده بود آرامشم بیشتر بشه و نتیجه ی اون آرامش،بهبود بیماریم بود!
فقط گوش میدادم و احساسم خوب میشد ولی اون آرامش خاطری که دنبالش بودم رو کم کم در وجودم پیدا میکردم طوریکه بعده یه مدت کم،دیدم کلا اثری از اون بیماری که سالیان سال باهاش درگیر بودم نبود و من آرامش داشتم!
یعنی در مرحله ی شنیدن بودم!
این نتیجه باعث شد توی سایت بمونم و هر روز فایل ها رو گوش بدم و توجه و تمرکزم رو بزارم روی آگاهی های فایل ها و نتایج بیشتری رو کسب کنم!
آروم آروم روابطم با اطرافیان و همسرم بهتر شد!
منی که همیشه تند خو و عصبی بودم و واکنش نشون میدادم و همیشه فکر میکردم حق بامنه،کم کم این بهبود رو در روابطم انجامش دادم و اون کنترل ذهن هایی که از فایل ها یاد گرفته بودم رو آگاهانه انجام میدادم تا در این زمینه بهتر بشم!
یادمه تو هفته یه بار تا دوبار با همسرم قهر میکردم به دلایل ساده و هیچی!
با خواهر هم فرکانسم همین طور،انگار باید من هر چی میگفتم اونا انجام میدادند و انتظارات بیهوده ای ازشون داشتم و یه الگوی تکراری همیشه تو روابطم داشتم چون انتظارم بیشتر بود و همیشه یه دلخوری بین من و خواهرم بود!
ولی آرام آرام با آگاهی هایی که در این سایت به لطف الله مهربان بدست آوردم به جرات میتونم بگم که تو یکی دو سال اخیر یادم نمیاد با خواهرم و همسرم چنین چیزی رو تجربه کرده باشم!
چون سطح انتظارم رو از اونا آوردم پایین و خودم رو مسول همه ی کارها و اتفاقاتم میدونم!
هر پولی که بدست میاوردم چون راه خرج کردن و پس انداز کردن رو بلد نبودم برای چیزهای واهی خرج میکردم و هیچ وقت پولی نمیزاشتم تو حسابم بمونه چون بهم حس بدی میداد و فکر میکردم اگه خرج نکنم به طرق دیگه ای از من کاسته میشه و زود خرجش میکردم!
ولی این سایت آروم آروم بهم یاد داد که میشه با پول دوست بود!
میشه یه حساب پس انداز همیشگی داشت که هر چند وقت یکبار بهش اضافه کنی و موارد مورده نیازت رو در زمان مناسبش بخری و عجله نداشته باشی که این فرصت خرید،آخرین فرصته!
چرا در دنیای فراوانی ها و نعمت های بیشمار خدا،آخرین فرصت باشه!
منی که درک کرده بودم نعمت های خدا هر روز و هر روز داره بیشتر میشه این حرص و ولع رو از خودم دور کردم و امروز به لطف خدا همیشه یه حساب پس انداز جداگونه ای دارم که هر روز و هر روز داره بهش اضافه میشه چون جریان نعمت های خدا جاریه تو زندگیم!
بدون اینکه کاره فیزیکی خاصی انجام بدم باور دارم و این باور باعث شده که هر روز یه ورودی مالی خوبی داشته باشم تا ایمانم به خدا بیشتر و بیشتر بشه!
وقتی میخواستم کامنت بنویسم هیچی تو ذهنم نمیومد،وقتی کامنت بچه ها رو میخوندم که صفحه ها درباره ی اون فایل مینوشتند میگفتم اینا چطوری مینویسند و من چیزی نمی فهمم که بتونم بنویسم و حتی می نوشتم و پاک میکردم و حتی به مدت عضویتشون نگاه نمیکردم ولی بقول خدا،انسان عجوله!
به مدت حضورشون در سایت نگاه نمیکردم ولی دوست داشتم مثل اونا بنویسم،مثل اونا نتیجه بگیرم و مثل اونا عمل کنم!
چرا!؟
چون تکامل رو بلد نبودم و میخواستم همه رو یکجا کسب کنم!
ولی گفتم می نویسم حتی ساده و روان،حتی مثل یه بچه ی دبستانی ولی می نویسم از کوچکترین ها،از زیبایی های فایل ها،هنوز به مرحله ی درک نرسیده بودم ولی شروع کردم به نوشتن و فقط سپاسگذاری و تمرکز بر زیبایی ها رو نوشتم!
آروم آروم ستاره هام پر رنگ تر شد،و شوقم برای نوشتنم بیشتر!
تصمیم گرفتم و تعهد کردم که بنویسم!
هر روز و بنا به درکم!
نوشتم و دیدم کاره سختی نبود ولی ادامه دادن و ناامید نشدن باعث شد که هر روز یه نتیجه ی زیبا از عمل به قانون داشته باشم و بنویسم!
نمیگم در سطح عالی هستم چون قانون رو درک کردم ،قانون تکامل رو و میدونم هر روز دارم بهتر میشم در این باره و چون دیگه مقایسه نمیکنم با هیچ کسی خودم رو ولی میدونم که اگه یه ذره هم از دیروز خودم بهتر باشم،یعنی دارم عمل میکنم به قانون!
اونقدر سریع تایپ میکنم با صفحه ی گوشی که اصلا به متن نوشته شده ام نگاه هم نمیکنم و بعده تمونم شدنش میام و هر کلمه ای افتاده باشه اون رو اصلاح میکنم و اینم بواسطه ی این رشد تکاملی هست!
بواسطه ی این حرکت آروم و تکاملی و رو به رشد،خدا رو در درونم پیدا کردم و میدونم با هر بار کار کردن روی خودم،این ایمان و قدرت بهش،بیشتر و بیشتر میشه چون قانون جهان همینه!
در حالیکه برق شهرمون کلا رفته و سکوت و سیاهی همه جا رو فرا گرفته،دارم به غروب زیبایی که فوق العاده محسور کننده است نگاه میکنم و در احساس عالی،این کامنت رو مینویسم!
همسرم اومده میگه در این تاریکی شب،چکار میکنی!؟
گفتم به یه تکه ابری که در این غروب زیبا در آسمون شب داره خودنمایی میکنه،نگاه میکنم!
میگه!حالتو خریدارم!
و این احساس زیبای درونی،خودش رو آروم آروم تو همه ی جنبه های زندگی نشون میده!
خورشید به یکباره طلوع و غروب نمیکنه!
آروم آروم اول به سرخی میزنه و بعد اشعه های نورهای طلایش هم کم کم بالا میان و خودش رو نمایان میکنه و همینطور وقت غروب!
شب آروم آروم تاریک میشه و یه دفعه مثل برق رفتنه،خاموش نمیشه کل روز!
الان بعده سه سال بودن در سایت،آرام آرام به مرحله ی درک می رسم چون چندین وقت بود که فقط میشنیدم و اون قدر باورهای خوبی ساختم که ریشه دادن تو وجودم و به مرحله ی درک و عمل در حد ایمانم رسیدم و میدونم سرعتش از این به بعد بیشتر خواهد بود چون ریشه هام رو دادم و رشدم سرعتش بیشتر خواهد بود.
قانون تمرکز رو
قانون رهایی
قانون هدفگذاری
قانون احساس خوب
قانون اعراض از ناخواسته ها
قانون سپاسگذاری
قانون تجسم
قانون تکامل…
خداجانم!به اندازه ی وسعت زمین و آسمان هایت،تو را سپاس،که قانون هایت بی نقص و پایدارند!
خدایا صدهزار مرتبه شکرت بابت ورودم به گام دوازدهم از پروژه شگفتی ساز ” گام به گام تا خانه تکانی ذهن ”
امیدوارم توی مدار عمل به ” قانون تکامل ” باشم چون راه فراری نداره و نمیشه دورش زد
قبول دارم استاد … طمع ، حرص و عجله …من کاملا توی معاملاتم از این فاکتورها مرتب دارم ضرر و زیان می بینم و
متاسفانه بازم دارم تکرار می کنم
قانون تکامل : خود خدا هم به قانون تکامل احترام گذاشته و طبق تکامل برنامه هاشو اجرا می کنه
مثال خودم توی بیزینس ترید … بابت عدم درک همین قانون پشت دروازه همین قانون دارم مرتب درجا می زنم … تا حالا چندین حساب رو از دست دادم فقط و فقط به خاطر عجله و حرص و طممممممممع ….
یادت باشه خرم اگر تکامل رو رعایت نکنی به پوچی می رسی ، نابود میشی و از ادامه مسیر زده میشی و شاید که انگیزه هاتو از دست بدی
هدف زندگی یعنی آروم آروم از مسیر لذت ببرم نه اینکه به قیمت اذیت شدن و با تقلا و زجر به خواسته هام برسم که به قول استاد هر مسیر سخت مسیر اشتباهیه
اصلی ترین قانون کیهان قانون تکامله …
خدایا توفیق درک و فهم و عمل به اصلی ترین قانون کیهان رو به من بده
آقا من خیلی حال میکنم با لایو هاتون ها استاد ، اصلا یه حالی به من دست میده وقتی اتوبوستون رو میبینم قبل الینکه با شما آشنا بشم هم تو ذهنم بود یه روزی یه اتوبوس vip میگیرم برای خودم ولی اصلا تو ذهنم همچین چیزی نبود با دیدن این اتوبوس هدف برام ایجاد شد که دقیقا باید همینو بخرم ،
استاد لطفا توی لایو هاتون درباره نحوه تغییر باور ها حرف بزنید من خیلی ذهن تنبلی دارم و دارم هرروز روش کار میکنم که تمرینات رو انجام بدم مخصوصا تمرین ستاره قطبی و گوش دادن به فایل صوتی خودم با هدفون و تعهد میدم که هرروز این کارو انجام بدم ، فقط شما هم سعی کنید تا میتونید توضیحات بیشتر درمورد تغییر باور ها بدید ٫
استاد عزیزم به لطف خدا منم میام امریکا نه برای مسافرت بلکه برای زندگی که آرزوش رو دارم ٫ فقط میخوام هدایت بشم به ثروت فقط میخوام اوضاع مالیم خوب بشه ، خدا رو هزاران و هزاران بار شکر از بابت سلامتی روابط مسئله خاصی ندارم همین الانش هم ثروتمندم ، میخوام ثروتمند ار لحاض مالی بشم و از خدا خواسته بودم چطور شما رو بهم معرفی کرد و منم از شما در خواست میکنم نحوه تغییر باور ها و تغییر مدار هارو بیشتر و از زاویه های جدید با توضیحات جدید توضیح بدید که ذهن منطقی من باورش بشه که با تغییر باور همه چی حل میشه ٫
ممنونم که وقت گذاشتید و مطالعه کردید ان شاالله میام پردایس یه چند هفته ای رو با شما زندگی میکنم ٫
باعث افتخار من هست ٫
خدا براتون میکائیل رو سالم و سرحال نگهداره عمر با عزت برای عشقتون برای پسرتون و مخصوصا برای خودتون از رب العامین میخوام ٫
من مدتی میشه که میخوام برم سربازی همش دنبال امریه می گشتم که خدا همه چی جور کرد ولی من با باورهای اشتباه خراب کردم.
خیلی حالم گرفته شد به بابام گفتم برو دنبال امریه و کارت سبز ولی بابام نرفت خیلی ناراحت شدم حالم بد بود.روی صندلی نشسته بودم که حس گفت مشکل از خودته ببین چه باوری داری که این اتفاقات برات رخ میده فهمیدم که من روی آدما حساب باز کردم دباره اون حسه بهم گفت برو فایل فقط روی خدا حساب باز کن گوش کن من سریع رفتم شروع به گوش کردن و حالم بسیار عالی شد ولی ته دلم هنوز نگران بودم یک روز بعد از خدا دوباره در خواست هدایت کردم الهام شد که برو دوره شیوه حل مسائل زندگی گوش کن
وقتی دوره شیوه حل مسائل زندگی گوش کردم بعضی نکات برام روشن شد ولی کامل درک نمی کردم نمیدونستم استاد درمورد چی حرف میزنه بعد از ۶ بار گوش کردم موضوع فهمیدم واینکه خودم باید پی گیر کارهام باشم
همزمان که داشتم این دوره گوش میکردم حس گفت برو فایل شماره ۴ دوره هدف گذاری گوش کن
دلیل این الهامات این بود که من به تضاد برخورد کردم دیدم که مدتی فروش اومده پایین فهمیدم چندتا ترمز دارم
۱.سربازی
۲.عدم اطمینان به توانایی
۳.شک داشتن از کیفیت محصولات
الان دارم روی این باورها کار میکنم چندتا نشونه دیدم به امید خدا نتایج پیشتر میشه
?دارم خیلی حرفه ای میشم تو پیدا کردن ترمزها ?
یک نتیجه خوب از شیوه حل مسائل زندگی (یک میلیون سود برای من داشت)
یک دستگاه ای به اداره ای فروخته بودم هر کاری میکردم کاتریج دستگاه پیدا نمی شد ۲ هفته می شد دستگاه پیش اونا بود بعد فهمیدم که کاتریج پرینتر های سامسونگ بهش میخوره ولی تو چیپست باهم فرق دارن دوباره من به یک تضاد برخورد کردم بهم الهام شد که برو فایل حذف چیپ بخر من سریع رفتم تو اینترنت سرج زدم و سایت پیدا کردم فایل خریدم و چیپ حذف شد
خداشکر
?الان حرف استاد بهتر درک میکنم که گفت شما می تونید با حل کردن مسائل ثروتمند بشید الان اون سایت مشکل من هزاران نفر دیگه حل میکنه و هر روز درآمدش رو به افزایشه اونم خیلی راحت بدون که هزینه پست بده بدون اینکه بخواد مغازه داشته باشه?
??ما دو نوع رزق داریم
یک نوع رزقی که ما به دنبال اون می رویم و یک نوع رزق که اون به دنبال ما می اید
با تمام وجودم این موضوع درک کردم ?
وقتی مشکل من حل شد من این سایت معرفی کردم به همکارم اونم ۱۰۰ درصد به چند نفر دیگه معرفی میکنه
این دقیقا همون رزقیه که دنبال ما میاد
………………..
داستان حضرت سلیمان که خوندم اشک تو چشمام جمع شد وقتی کسی براش کاری انجام میده اعتبار میده به خدا و همون لحظه سپاس گزاری میکنه
سلیمان و ملکه سبا
از حساس ترین فرازهای زندگی حضرت سلیمان علیه السلام، داستان او و ملکه سبا است.
او در دوران پیامبری و فرمانروائی خود، بعد از اتمام بنای بیت المقدس، با عده ای به زیارت خانه خدا رفت. در راه بازگشت از کعبه به سوریه، در نزدیکی یمن، به جستجوی آب برای سپاه خود بود و از این رو، سراغی از هدهد گرفت، اما دید که اوغایب است. گفت: اگر عذر غیبتش موجه نباشد، اورا شدیدا تنبیه می کنم.
هدهد بعد از تاخیری طولانی حاضر شد و گفت که غیبتش موجه است، زیرا به سرزمینی به نام سبا رفتم و از آنجا خبر مهمی برای شما آورده ام. آنجا زنی بنام بلقیس بر مردم حکومت می کند، او قدرت و عظمت زیاد و تخت با شکوهی دارد. اما شیطان بر آنها مسلط شده و از راه راست آنها را باز داشته است. آنها آفتاب را به جای خدا می پرستند و در مقابل خورشید سجده می کنند.
سلیمان از این داستان تعجب کرد و گفت: در این باره تحقیق می کنم. بعد نامه ای نوشت و به هدهد داد و گفت: این نامه را به نزد او ببر و پاسخ آن را بیاور.
هدهد نامه را گرفت و به سرزمین سبا برد و نزد بلقیس انداخت و خود در گوشه ای منتظر ماند تا از ماجرا آگاه شود. بلقیس که ملکه ای با حشمت و متین بود، نامه را باز کرد و چنین خواند:
“این نامه از سلیمان و بنام خدای بخشاینده و مهربان است. با من از سر ستیز بر نخیزید و مطیع و تسلیم نزد من آئید”.
ملکه سبا، موضوع را با بزرگان مملکتی در میان گذاشت که باید چه کنیم؟ آنها گفتند که ما به درایت و لیاقت تو اعتماد داریم، هرچه خود صلاح میدانی همان کن. ملکه مدتی به فکر فرو رفت و بعد گفت: این نامه از طرف فرمانروائی مقتدر است. تا کسی به قدرت خود ایمان نداشته باشد، اینطور حرف نمیزند. من مصلحت می بینم که ما هدایائی برای او بفرستیم، و ببینیم که آیا هدایای ما را می پذیرد یا خیر؟
مفسرین گفته اند که بلقیس با این کار میخواست بفهمد که سلیمان، پادشاه است یا پیغمبر و فرستاده الهی، زیرا عادت پادشاهان معمولا اینست که هدایا را می پذیرند و آنرا دوست دارند، ولی پیامبران الهی آنرا نپذیرفته و آنرا بر میگردانند.
همینکه هدهد از مسائل آگاه شد، خود را به سلیمان رساند و همه ماجرا را تعریف کرد. سلیمان، پیش از اینکه حاملان هدایا از طرف بلقیس برسند، دستور داد تا قصر او را بسیار بسیار باشکوه و زیبا و مجلل و لشگریانش هنگام ورود آنها، صف آرائی کنند تا حشمت و شوکتش، نمایان شود.
وقتی که فرستادگان بلقیس، به قصر سلیمان رسیدند از آنهمه شکوه و جلال، تعجب کردند و وارد قصر شدند و هدایای خودشان را تقدیم حضرت کردند. این پیامبر خدا مقدم آنهارا گرامی داشت، ولی هدایای آنها را نپذیرفت و به آنها گفت: آنچه که خداوند به من از نعمت هایش داده، بهتر از اینهاست.
او به من پادشاهی و نبوت عطا کرده است. خواهشمندم هدایارا برگردانید. من هرگز به مال شما چشم طمع ندارم و از دعوت به خدا و پرستش او دست بر نمی دارم. با احترام میگویم که بلقیس و همه مردمش باید به خدا ایمان بیاورند و او را بپرستند. در غیراین صورت، با لشگری فراوان، به آن سرزمین می آیم و او را با خواری از آن شهر بیرون می کنم.
فرستادگان ملکه سبا، پیام سلیمان را به او رسانده و هدایا را برگرداندند و ماجرا را تعریف کردند.
بلقیس دانست که در مقابل سلیمان و حشمت و جاه و جلال او تاب مقاومت و نبرد ندارد. لذا تصمیم گرفت که با سران و بزرگان مملکتی، راهی دربار سلیمان و بیت المقدس شود. چون سلیمان شنید که بلقیس و همراهان او میایند به یاران خود گفت:
چه کسی میتواند تخت اورا، پیش از اینکه او بیاید، نزد من حاضر کند؟ عفریتی از جن گفت: من تخت او را پیش از اینکه تو از جایت بلند شوی می آورم.
ولی یکی از یاران نزدیک او که حکمت و علمی ازکتاب داشت گفت: من آنرا در کمتر از یک چشم بر هم زدن میاورم. (از روایات بدست میایدکه،این شخص آصف بن برخیا خواهرزاده و وصی سلیمان بود.)
ناگهان سلیمان آنرادر برابرخود دید. فورا شکر خدا به جای آورد و گفت: این کرامتی است از جانب خدا. سپس دستور داد تا آن تخت را در کنار تخت خودش بگذارند تا ببیند که آیا ملکه سبا، تخت خود را میشناسد یاخیر؟
بلقیس با همراهان وارد قصر سلیمان شدند. او تخت خود را با تمام تزئینات و ریزه کاریهای آن درکنار تخت سلیمان دید و گفت: ما قبلا به درستی دعوت سلیمان آگاه و مطیع او شده ایم. سپس خواست تا فضای قصر را بپیماید.
در هنگام عبور تصور کرد که زمین آنجا آب است و او باید از آب نمائی کوچک بگذرد. از این رو پوشش پاهای خود را کنارزد. اما سلیمان به او گفت که این قصری است از بلور صاف و آب نیست.
در همین موقع ملکه سبا بسیار تعجب کرد و به نیروی الهی و نشانه های قدرت خدا پی برد، پس به سلیمان و خدای او قلبا ایمان آورد و گفت: خدایا، من تاکنون به خود ستم کردم و خود را از رحمت تو محروم ساختم. اینک با سلیمان در برابر تو، ای خدای جهانیان ایمان آوردم و تسلیم می شوم. تو مهربانترین مهربانان هستی.
وفات سلیمان
حضرت سلیمان در یکی از روزهای پرشکوه فرمانروائی و پیامبری، دستور داد تا هیچکس مزاحم او نشود و او ساعتی را از بالای قصر، به تماشا بنشیند، به عصای خود تکیه زد و با خوشحالی به اطراف قصر نگاه میکرد و از آنچه که خداوند به او داده بود، مسرور بود که ناگهان در کنار خود جوان خوشروئی دید که به او لبخند میزند.
سلیمان گفت: تو با اجازه چه کسی به اینجا آمده ای و کیستی؟ جوان گفت: من با اجازه صاحب اصلی قصر به اینجا آمده ام. پیامبر خدا فهمید که، او عزرائیل است که از طرف خدا برای قبض روح او آمده است.
از این رو به او گفت: ماموریت خود را انجام بده که این روز خوشی و سرور من بود و خدا نخواست که من جز به وسیله دیدار و لقائش، خوشی و سروری داشته باشم. سلیمان از دنیا رفت، اما همچنان تکیه زده بر عصا، کسی اجازه نداشت تا به ایوان برود و بداند که او مرده است تا به امر خدا موریانه ها عصای او را جویدند و سلیمان با آن حشمت بی مثال بر ایوان قصر افتاد. اکثر مورخین، مدت عمر او را، پنجاه و چند سال ذکر کرده اند.
چیزی که فوق العاده منو سر ذوق آورد و لذت بردم ازش، برخورد خیلی عادی استاد عباس منش با اون فرد سیاه پوست بود که اومده بود از ماکروویو استفاده کنه ولی استاد به راحتی گفتند نه ما داریم لایو میگیریم الان نمیتونیم…
من چشمام گرد شده بود از این همه عزت نفس.
استاد این جوابی که شما دادین از سر غرور و تکبر نبود بلکه از سر عزت نفس بود شاید هرکس دیگه ای رو می دیدم اینجوری برخورد میکرد بهش چن تا فحش میدادم 😂و صفحه رو میبستم و دیگه فایل هاشو گوش نمیدادم ولی وقتی شما اینجوری گفتی من عزت نفس رو حس کردم که چقدررررر شما واسه ی خودت و وقتت ارزش قائل هستی و این هس که شما رو متفاوت کرده.
بدون تعارف و با حس خوب.
درضمن
اولش دلم واسه ای اون آدم سوخت که حالا غذاشو کجا گرم میکنه ولی ی لحظه به خودم اومدم دیدم دارم شرک میورزم که انگار خدا فقط واسه منه و واسه اون فرد وجود نداره و خدا از دستان دیگری کار اون بنده رو راه میندازه البته اگر اون بنده در مدار درست باشه
واقعا تو فایلای استاد باید خیلی زرنگ باشی که نکته ای که بهش نیاز داری رو پیدا کنی و واقعا لذت بردم از راهنمایی خداوندم به من با این فایل فوق العاده 💝💝💝💝💝
سلام به استاد عزیز و میکائیل گل پسر بهشتی که منو سخت یاد پسرم میندازه
هر وقت مایک کنار شما استاد عزیز میبینم بدجور قلبم باز میشه و حس میکنم که خودم و پسرم هستیم در این شرایط
استاد عزیز قبل از هر چیزی تحسینتون میکنم برای این همه فراوانی که بخاطر تلاش فراوان شما در اختیار دارین و ایمان و توکلی که از اول راه داشتین و مرد عمل شدین و الگوی برای من و تمامی دوستان هم فرکانس
خدایا شکرت بخاطر این آر وی زیبا که هز وقتی شما رو دیدم یکی از خواستهای من شده و بارها با پسرم در موردش صحبت کردین و بارها خودمو تجسم کردم داخلش و ایمان دارم بهش میرسم عین شما و مایک ازش لذت میبرم
استاد در این فایل نکات جالبی بیان کردین در مورد فروانی ثروت
لذت بردن از شرایط کنونی و در حال زندگی کردن
در مورد عزت نفس و اینکه باید همونطور که قابلیت و توانایهای دیگران که به موفقیت رسیدن تحسین کنیم باید بتونیم مهارت خودمونو بیان کنیم و تبلیغ کنیم خودمونو و این یکی از راههای هست که میشه به موفقیت رسید
نکته قابل توجه دیگه ای که بهش اشاره کردین اینکه مجموعه آموزشهای شما برای هر کسی نیست و فقط مختص کسای هستش که در مدار دریافتش هستن و حتی اگه این افراد فرزند تو باشه …ما وکیل کسی نیستیم ما فقط چیزی که از آموزشها و دریافت الهامت بدست آوردیم و به درستیشون پی بردیم با استفاده از کتاب اسمانی یعنی قران بیان میکنیم و اینکه افراد بپذیرن یا نه به ما ربطی نداره
استاد جان سپاسگزار شما هستم که اینقدر واضح همه چیزو بیان میکنید و شما بهترین الگوی هستین که میتونم به عنوان کسی که دنبال خوشبختی و سعادت در این دنیا و آخرت هستم داشته باشم ..
گل گفتی استاد. تکامل. من هر وقت به فایل های شما گوش میدادم و یه باور غلطی رو توی خودم کشف میکردم روز بعدش تصمیم میگرفتم جور دیگه ای فکر کنم و باورم اصلاح بشه مثلا وقتی تصمیم گرفتم که دیگه فیلم و سریال و بازی کامپیوتری رو بزارم کنار و بجاش بیشتر روی بیزینسم تمرکز کنم ولی موفق نمیشدم و بعد از یه مدت کوتاهی دوباره میرفتم سراغ همون کار های بیهوده قبلی و سریع نا امید میشدم و کلا مسیر رو یه مدتی ول میکردم. این بخاطر این بود که تکامل رو رعایت نکرده بودم . منی که کل زندگیم همش به فیلم و بازی میگذشت میخواستم یه شبه کلا بزارمشون کنار. ولی اگه بجاش اینکارو میکردم : اینکه هر روز 10 دقیقه از زمان بازی کردنم کم کنم و آروم آروم به جایی برسم که دیگه یا اصلا فیلم نبینم یا خیلی کمتر ببینم . من نمیگم که تجربه فیلم و بازی کامپیوتری چیز بدیه . اگه اون فیلما و بازی ها باور غلط نداشته باشن مشکلی نداره ولی خب منی که بیشترین علاقم به چیز دیگست باید بیشترین زمان رو برای اون موضوع بزارم نه اینکه بشینم فقط بازی کنم.
خیلی جاها که استاد میگفت یه باور قوی ای رو در وجود خودش ساخته من از خودم نا امید میشدم و به خودم میگفتم چرا من نمی تونم مثل استاد فکر کنم. تو خیلی از مواقع من حتی هیچ کاری هم برای تغییر اون باور انجام نداده بودم و اگر هم انجام داده بودم مدتش کم بود یعنی در این حد نمی خواستم تکامل رو طی کنم و میخواستم با سرعت نور باور هام تغییر کنه و حتی بدون عمل کردن به قوانین یه شبه بشم مثل استاد. دوستان اگه یه باور غلط دارید نخواهید یه شبه تغییرش بدید باید تکامل رو رعایت کنید .
حسین دقیقا دقیقا دقیقا میفهممت. منم دقیقا اینجورم. وقتی میخوام تصمیم بگیرم زود بیدار بشم، منی ک تا11 12 میخوابیدم یهو میگفتم از 7 از5 صب! و میگفتم بااااید اراده کنی! اراده! اراده! اراده! انگیزه! پاشو و فلان و بهمان! غافل از اینکه بابا جون بحث اراده و انگیزه نیست! ما بی انگسزه و بی اراده نیستیم. ما تکامل رو رعایت نمیکنیم. این همه ارتباظی ک طی سالها در مغزمون برای این رقتار ها تشگیل شده رو میخوایم یه روزه عوض کنیم. نتیجه اش هم همیشه پر واضح بود. شکـــست. و به دنبالش کاهش اعتماد بنفس. چرا؟ چون اصولا تعریفمون از قضیه اشتباه بود! به قول خودمون، داشتیم شدیدا اشتباه میزدیم…
توکل بر خدا شروع میکنم به گذاشتن ردپای گام دوازدهم از دوره ارزشمند خانه تکانی ذهن
میخوام داستان تکاملم از لحظه ورود به این مکان زیبا تا الان رو بنویسم
هدف من در زمان ورود به سایت ثروت بود و بلافاصله پس از چند روز گشت و گذار در سایت دوره ثروت یک را خریداری کردم , فکر میکنم حدود هفت یا هشت جلسه از این دوره رو گوش دادم که یه روز دیدم مغزم میگه NO DISC , دیدم فقط دارم گوش میدم و چیز زیادی نمیفهمم اما چون به تضاد برخورده بودم و تشنه ی آگاهی بودم و یک رگه هایی از حرفهای متفاوت اینجا به گوشم خورده بود ادامه دادم به حضورم در سایت و کم کم با فایلهای دانلودی آشنا شدم و و نشونه هایی از باز شدن یخ ذهنم دیده بودم که از طریق صفحه نشانه ها , هدایت شدم به دوره بسیار عالی دوازده قدم و اونجا به اندازه درکی که از شیوه آموزش در این سایت داشتم با تعهد شروع کردم به گوش دادن آموزشها و تکامل من در اوایل فقط در این حد بود هر که فایل رو چند بار گوش بدم و یادداشت برداری کنم و هرچه جلوتر رفتم تکاملم نسبت به روز قبلم بهتر شد و کم کم یاد گرفتم که باید کامنت بچه هارو بخونم , یاد گرفتم که تاثیرگذارترین کامنتها کجا هستن و….
درسته که تعهد بالایی در طی کردن قدمها داشتم به طوری که دقیقا سر 29 یا 30 روز اقدام به تهیه قدم بعدی میکردم , اما هرچه گذشت دیدم کم کم داره درک فایلها برام سنگین میشه و در انتهای قدم ششم بود که باز مغزم ارور داد , و تصمیم گرفتم به مرور دقیق تر قدمها و از قدم دوم شروع کنم که چند روز باز روی قدم دوم کار کردم و تضادهایی در زندگیم بوجود اومد , هر روز وقت زیادی رو در سایت میگذروندم ولی تمرکز نداشتم یه جورایی آشفته بودم و میدیدم که طبق قانون دارم از مسیر دور میشم و به خدا درخواست دادم که منو هدایت کنه , که دقیقا چند روز بعد از درخواستم هدایت شدم به پروژه خانه تکانی ذهن و با تعهدی که در اول این پروژه دادم از گام دوم هر روز , روزمو با دیدن یک گام و نت برداری یک لایو شروع کردم و تازه میفهمم که همه مواردی که استاد تاکید میکنن مثل چند بار گوش دادن به فایلها , خواندن کامنت دوستان , کامنت گذاشتن , متوقف کردن فایلها و فکر کردن و… چقدر تاثیر گذاره در درک و فهمیدن آموزشها و خدارو شکر میکنم که تا حدودی از مرحله (فقط شنیدن) به مرحله ( فهمیدن ) و مقدار کمی ( عمل کردن ) رسیدم , تاکید میکنم تا حدودی
و به چشم دارم میبینم که این تغییر های کوچک روزانه چه تاثیرهایی داره میذاره
اون اوایل هرچند که در کل آدم مقایسه گری نیستم میدیدم که خودمو با کسانی که نتیجه خوبی گرفته بودن مقایسه میکردم تا اینکه کم کم مچ خودمو گرفتم و به خودم گفتم که اصلا نیازی به عجله نیست ( که همین هم در طول حضورم و با تکامل به دست اومد ) و مقایسه هم میتونه مخرب باشه , دیدم که بابااا من کلاس اولم و نباید انتظار داشته باشم به اندازه دوستانی که کلاس هشتم نهم هستند آگاهی هارو دریافت کنم , و واقعا هر چیزی نیاز به تکامل داره و دید الانم این هست که اگر خیلی متعهدانه روی خودم کار کنم شاید بتونم چند تا از کلاسهارو جهشی برم اونم نه جهش از اول به پنجم , و به خودم یادآوری میکنم که کمیت مهم نیست بلکه کیفیت در آموزش دیدن و درک اونها خیلی مهمه , و از خدا میخوام فقط زمانی سرعتم در آموزشها بیشتر بشه که کیفیت درک کردن موضوعات در من نیاد پایین
خدارو شکر میکنم بابت این دوره عالی
سپاسگذارم استاد بابت آموزشهای عالی تون
سپاسگذارم خانم شایسته بابت پروژه فوق العاده خانه تکانی ذهن
و سپاسگذار دوستانی هستم با کامنتهای عالی شون باعث رشد خودشون و ما میشن
و سپاسگذار خودم هستم که تا الان در این پروژه با تعهد جلو اومدم و به امید خدا هر روز بهتر و بهتر میشم
جالبه که همه ما قانون تکامل را با چشممون دیده ایم ولی وقتی برای خودمون که میشه یادمون میره .
این عجله و چشم و همچشمی و حسادت باعث میشه یادمون بره .
آب باید به 100 درجه برسه تا به جوش بیاید این قانونه.
آب باید به صفر درجه برسه تا یخ بزنه. این قانونه . این تکامله .
و همه ما کلی قوانین را جلوی چشمانمون میبینیم ولی ترس از اینکه وقت کمه باید سریع به خواستمون برسیم دچار این شکست ها میشیم.
پس نتیجه میگیرم که فقط ” باور کمبوده ”
این باور کمبود در وجودمون نهادینه شده و برای هرکسی به جوری بروز میکنه.
من اینقدر با مدیرانی کار کردم که فقط پولدار بودن و فکر کردن با پول میشه شرکت زد و بدون دانش مدیریت و بدون تجربه با پول میتونند موفق باشند.
شاید ظاهر امر جلو میره اما در باطن خرابه.
ظاهرا به آنچه میخواهند رسیده اند اما همیشه این نوع شرکت ها آشوبه.
و تا دوره تکامل را طی نکنند به نتیجه نمیرسند و رنج و سختی میکشند.
چون آدم ها سرجای حقیقیشون نیستند . چون تجربه ندارند فقط با پول و پارتی در اون جایگاه هستند.
این کمبود عزت نفس است که با پول میخوان بخرن.
باید تجربه کاری داشته باشیم و به قول استاد با یک نفر شروع کنیم بعد شرکت بزنیم و مثلا 20 تا کارمند بگیریم.
یه روزی کلاس سه تار میرفتم . میگفتم وای استاد من کی میتونم مثل شما بزنم . استادم گفت یک بسته کبریت را بردار و هر روز همین قطعه کوچک را به تعداد چوب کبریت ها بزن . و یک هفته تکرار کن وقتی هفته آینده میایی این قطعه را عالی میزنی.
اما من سه یا چهار بار که میزدم خسته میشدم. دوست داشتم سریع بتونم بزنم .
اما راهی نداشت جز تمرین.
حالا همین مورد در مورد همه چیز است.
کلاس نقاشی آبرنگ میرفتم میگفتم وای استاد کی میشه منم این کار را مثل شما بکشم. شما چقدر راحت میکشید . استادم گفت من تقریبا همین طرح را همین امروز برای چهار تا کلاس میکشم و این هفته هر روز اینکار را انجام میدم و سال ها است که این طرح را برای کلاس ها میکشم. فقط ببین چقدر اینکار را تکرار کرده ام.
ولی شماها انتظار دارید با یک بار کشیدن مثل نقاشی من بشه.
نمیشه . نیاز به تمرین داره .
و دقیقا درست میگفتند پس از سالها به اون نتیجه رسیدم.
نیاز به تکامل داره. و تکامل زمان نیست . بلکه تمرین است. مهارت است .
توی همین سایت خیلی از بچه ها تمرین کردند ساعت ها در روز وقت گذاشته اند. نوشته اند. تمرین کرده اند و عمل کرده اند. پس حتما نتیجه هم دیده اند.
این زمان برای یکی دو سال است برای یکی پنج سال و ….
و این تکامل در کل جهان انجام میشود.
پنجاه میلیون سال طول کشیده تا گیاهان به این صورت فعلی درآمده اند و جنگل ها پدیدار شده و زمین به این شکل فعلی درآمده است.
50 میلیون سال تکامل طی شده. این عدد بزرگیه .
پس وقتی ما دل آسوده باشیم و خیالمون راحت باشه و قوانین جهان را درست متوجه بشیم که هر کسی در جای درست خودش هست فقط به خودمون و شناخت خودمون میپردازیم و زندگی را زندگی میکنیم.
و دیگه عجله نمبکنیم دیگه حرص نمیزنیم.
استاد عزیزم ممنون از مثال هایی که از خودتون میزنید و اینقدر واضح و شفاف از گذشته خودتون میگید تا ما درک کنیم این قوانین جهان را.
به نام خدا
سلام خدمت همگی…
روزای اولی که وارده سایت شدم اولین هدف و انگیزه ام،آرامش درونی و سلامتی ام بود چون هزاران راه رو رفته بودم و هیچ کدوم کارساز نبودند!
وقتی فایل ها رو میدیدم و گوش میکردم انگار هیچی نمی فهمیدم ولی گوش میکردم چون بهم حس خوبی میداد و اون حس خوب،باعث شده بود آرامشم بیشتر بشه و نتیجه ی اون آرامش،بهبود بیماریم بود!
فقط گوش میدادم و احساسم خوب میشد ولی اون آرامش خاطری که دنبالش بودم رو کم کم در وجودم پیدا میکردم طوریکه بعده یه مدت کم،دیدم کلا اثری از اون بیماری که سالیان سال باهاش درگیر بودم نبود و من آرامش داشتم!
یعنی در مرحله ی شنیدن بودم!
این نتیجه باعث شد توی سایت بمونم و هر روز فایل ها رو گوش بدم و توجه و تمرکزم رو بزارم روی آگاهی های فایل ها و نتایج بیشتری رو کسب کنم!
آروم آروم روابطم با اطرافیان و همسرم بهتر شد!
منی که همیشه تند خو و عصبی بودم و واکنش نشون میدادم و همیشه فکر میکردم حق بامنه،کم کم این بهبود رو در روابطم انجامش دادم و اون کنترل ذهن هایی که از فایل ها یاد گرفته بودم رو آگاهانه انجام میدادم تا در این زمینه بهتر بشم!
یادمه تو هفته یه بار تا دوبار با همسرم قهر میکردم به دلایل ساده و هیچی!
با خواهر هم فرکانسم همین طور،انگار باید من هر چی میگفتم اونا انجام میدادند و انتظارات بیهوده ای ازشون داشتم و یه الگوی تکراری همیشه تو روابطم داشتم چون انتظارم بیشتر بود و همیشه یه دلخوری بین من و خواهرم بود!
ولی آرام آرام با آگاهی هایی که در این سایت به لطف الله مهربان بدست آوردم به جرات میتونم بگم که تو یکی دو سال اخیر یادم نمیاد با خواهرم و همسرم چنین چیزی رو تجربه کرده باشم!
چون سطح انتظارم رو از اونا آوردم پایین و خودم رو مسول همه ی کارها و اتفاقاتم میدونم!
هر پولی که بدست میاوردم چون راه خرج کردن و پس انداز کردن رو بلد نبودم برای چیزهای واهی خرج میکردم و هیچ وقت پولی نمیزاشتم تو حسابم بمونه چون بهم حس بدی میداد و فکر میکردم اگه خرج نکنم به طرق دیگه ای از من کاسته میشه و زود خرجش میکردم!
ولی این سایت آروم آروم بهم یاد داد که میشه با پول دوست بود!
میشه یه حساب پس انداز همیشگی داشت که هر چند وقت یکبار بهش اضافه کنی و موارد مورده نیازت رو در زمان مناسبش بخری و عجله نداشته باشی که این فرصت خرید،آخرین فرصته!
چرا در دنیای فراوانی ها و نعمت های بیشمار خدا،آخرین فرصت باشه!
منی که درک کرده بودم نعمت های خدا هر روز و هر روز داره بیشتر میشه این حرص و ولع رو از خودم دور کردم و امروز به لطف خدا همیشه یه حساب پس انداز جداگونه ای دارم که هر روز و هر روز داره بهش اضافه میشه چون جریان نعمت های خدا جاریه تو زندگیم!
بدون اینکه کاره فیزیکی خاصی انجام بدم باور دارم و این باور باعث شده که هر روز یه ورودی مالی خوبی داشته باشم تا ایمانم به خدا بیشتر و بیشتر بشه!
وقتی میخواستم کامنت بنویسم هیچی تو ذهنم نمیومد،وقتی کامنت بچه ها رو میخوندم که صفحه ها درباره ی اون فایل مینوشتند میگفتم اینا چطوری مینویسند و من چیزی نمی فهمم که بتونم بنویسم و حتی می نوشتم و پاک میکردم و حتی به مدت عضویتشون نگاه نمیکردم ولی بقول خدا،انسان عجوله!
به مدت حضورشون در سایت نگاه نمیکردم ولی دوست داشتم مثل اونا بنویسم،مثل اونا نتیجه بگیرم و مثل اونا عمل کنم!
چرا!؟
چون تکامل رو بلد نبودم و میخواستم همه رو یکجا کسب کنم!
ولی گفتم می نویسم حتی ساده و روان،حتی مثل یه بچه ی دبستانی ولی می نویسم از کوچکترین ها،از زیبایی های فایل ها،هنوز به مرحله ی درک نرسیده بودم ولی شروع کردم به نوشتن و فقط سپاسگذاری و تمرکز بر زیبایی ها رو نوشتم!
آروم آروم ستاره هام پر رنگ تر شد،و شوقم برای نوشتنم بیشتر!
تصمیم گرفتم و تعهد کردم که بنویسم!
هر روز و بنا به درکم!
نوشتم و دیدم کاره سختی نبود ولی ادامه دادن و ناامید نشدن باعث شد که هر روز یه نتیجه ی زیبا از عمل به قانون داشته باشم و بنویسم!
نمیگم در سطح عالی هستم چون قانون رو درک کردم ،قانون تکامل رو و میدونم هر روز دارم بهتر میشم در این باره و چون دیگه مقایسه نمیکنم با هیچ کسی خودم رو ولی میدونم که اگه یه ذره هم از دیروز خودم بهتر باشم،یعنی دارم عمل میکنم به قانون!
اونقدر سریع تایپ میکنم با صفحه ی گوشی که اصلا به متن نوشته شده ام نگاه هم نمیکنم و بعده تمونم شدنش میام و هر کلمه ای افتاده باشه اون رو اصلاح میکنم و اینم بواسطه ی این رشد تکاملی هست!
بواسطه ی این حرکت آروم و تکاملی و رو به رشد،خدا رو در درونم پیدا کردم و میدونم با هر بار کار کردن روی خودم،این ایمان و قدرت بهش،بیشتر و بیشتر میشه چون قانون جهان همینه!
در حالیکه برق شهرمون کلا رفته و سکوت و سیاهی همه جا رو فرا گرفته،دارم به غروب زیبایی که فوق العاده محسور کننده است نگاه میکنم و در احساس عالی،این کامنت رو مینویسم!
همسرم اومده میگه در این تاریکی شب،چکار میکنی!؟
گفتم به یه تکه ابری که در این غروب زیبا در آسمون شب داره خودنمایی میکنه،نگاه میکنم!
میگه!حالتو خریدارم!
و این احساس زیبای درونی،خودش رو آروم آروم تو همه ی جنبه های زندگی نشون میده!
خورشید به یکباره طلوع و غروب نمیکنه!
آروم آروم اول به سرخی میزنه و بعد اشعه های نورهای طلایش هم کم کم بالا میان و خودش رو نمایان میکنه و همینطور وقت غروب!
شب آروم آروم تاریک میشه و یه دفعه مثل برق رفتنه،خاموش نمیشه کل روز!
الان بعده سه سال بودن در سایت،آرام آرام به مرحله ی درک می رسم چون چندین وقت بود که فقط میشنیدم و اون قدر باورهای خوبی ساختم که ریشه دادن تو وجودم و به مرحله ی درک و عمل در حد ایمانم رسیدم و میدونم سرعتش از این به بعد بیشتر خواهد بود چون ریشه هام رو دادم و رشدم سرعتش بیشتر خواهد بود.
قانون تمرکز رو
قانون رهایی
قانون هدفگذاری
قانون احساس خوب
قانون اعراض از ناخواسته ها
قانون سپاسگذاری
قانون تجسم
قانون تکامل…
خداجانم!به اندازه ی وسعت زمین و آسمان هایت،تو را سپاس،که قانون هایت بی نقص و پایدارند!
سلام سلام سلام به همه دوستان همراه
خدایا صدهزار مرتبه شکرت بابت ورودم به گام دوازدهم از پروژه شگفتی ساز ” گام به گام تا خانه تکانی ذهن ”
امیدوارم توی مدار عمل به ” قانون تکامل ” باشم چون راه فراری نداره و نمیشه دورش زد
قبول دارم استاد … طمع ، حرص و عجله …من کاملا توی معاملاتم از این فاکتورها مرتب دارم ضرر و زیان می بینم و
متاسفانه بازم دارم تکرار می کنم
قانون تکامل : خود خدا هم به قانون تکامل احترام گذاشته و طبق تکامل برنامه هاشو اجرا می کنه
مثال خودم توی بیزینس ترید … بابت عدم درک همین قانون پشت دروازه همین قانون دارم مرتب درجا می زنم … تا حالا چندین حساب رو از دست دادم فقط و فقط به خاطر عجله و حرص و طممممممممع ….
یادت باشه خرم اگر تکامل رو رعایت نکنی به پوچی می رسی ، نابود میشی و از ادامه مسیر زده میشی و شاید که انگیزه هاتو از دست بدی
هدف زندگی یعنی آروم آروم از مسیر لذت ببرم نه اینکه به قیمت اذیت شدن و با تقلا و زجر به خواسته هام برسم که به قول استاد هر مسیر سخت مسیر اشتباهیه
اصلی ترین قانون کیهان قانون تکامله …
خدایا توفیق درک و فهم و عمل به اصلی ترین قانون کیهان رو به من بده
همه عزیزان رو به خدا می سپارم
Salam Ostad & Mike
Please inform us whenever you come Niagra fall . Persian comunity in Toronto is a lot
And make sure to come canadian side
Take care
سلام استاد عزیزم ، سلام مایک مو قشنگ
آقا من خیلی حال میکنم با لایو هاتون ها استاد ، اصلا یه حالی به من دست میده وقتی اتوبوستون رو میبینم قبل الینکه با شما آشنا بشم هم تو ذهنم بود یه روزی یه اتوبوس vip میگیرم برای خودم ولی اصلا تو ذهنم همچین چیزی نبود با دیدن این اتوبوس هدف برام ایجاد شد که دقیقا باید همینو بخرم ،
استاد لطفا توی لایو هاتون درباره نحوه تغییر باور ها حرف بزنید من خیلی ذهن تنبلی دارم و دارم هرروز روش کار میکنم که تمرینات رو انجام بدم مخصوصا تمرین ستاره قطبی و گوش دادن به فایل صوتی خودم با هدفون و تعهد میدم که هرروز این کارو انجام بدم ، فقط شما هم سعی کنید تا میتونید توضیحات بیشتر درمورد تغییر باور ها بدید ٫
استاد عزیزم به لطف خدا منم میام امریکا نه برای مسافرت بلکه برای زندگی که آرزوش رو دارم ٫ فقط میخوام هدایت بشم به ثروت فقط میخوام اوضاع مالیم خوب بشه ، خدا رو هزاران و هزاران بار شکر از بابت سلامتی روابط مسئله خاصی ندارم همین الانش هم ثروتمندم ، میخوام ثروتمند ار لحاض مالی بشم و از خدا خواسته بودم چطور شما رو بهم معرفی کرد و منم از شما در خواست میکنم نحوه تغییر باور ها و تغییر مدار هارو بیشتر و از زاویه های جدید با توضیحات جدید توضیح بدید که ذهن منطقی من باورش بشه که با تغییر باور همه چی حل میشه ٫
ممنونم که وقت گذاشتید و مطالعه کردید ان شاالله میام پردایس یه چند هفته ای رو با شما زندگی میکنم ٫
باعث افتخار من هست ٫
خدا براتون میکائیل رو سالم و سرحال نگهداره عمر با عزت برای عشقتون برای پسرتون و مخصوصا برای خودتون از رب العامین میخوام ٫
در پناه خدا
سلام
من مدتی میشه که میخوام برم سربازی همش دنبال امریه می گشتم که خدا همه چی جور کرد ولی من با باورهای اشتباه خراب کردم.
خیلی حالم گرفته شد به بابام گفتم برو دنبال امریه و کارت سبز ولی بابام نرفت خیلی ناراحت شدم حالم بد بود.روی صندلی نشسته بودم که حس گفت مشکل از خودته ببین چه باوری داری که این اتفاقات برات رخ میده فهمیدم که من روی آدما حساب باز کردم دباره اون حسه بهم گفت برو فایل فقط روی خدا حساب باز کن گوش کن من سریع رفتم شروع به گوش کردن و حالم بسیار عالی شد ولی ته دلم هنوز نگران بودم یک روز بعد از خدا دوباره در خواست هدایت کردم الهام شد که برو دوره شیوه حل مسائل زندگی گوش کن
وقتی دوره شیوه حل مسائل زندگی گوش کردم بعضی نکات برام روشن شد ولی کامل درک نمی کردم نمیدونستم استاد درمورد چی حرف میزنه بعد از ۶ بار گوش کردم موضوع فهمیدم واینکه خودم باید پی گیر کارهام باشم
همزمان که داشتم این دوره گوش میکردم حس گفت برو فایل شماره ۴ دوره هدف گذاری گوش کن
دلیل این الهامات این بود که من به تضاد برخورد کردم دیدم که مدتی فروش اومده پایین فهمیدم چندتا ترمز دارم
۱.سربازی
۲.عدم اطمینان به توانایی
۳.شک داشتن از کیفیت محصولات
الان دارم روی این باورها کار میکنم چندتا نشونه دیدم به امید خدا نتایج پیشتر میشه
?دارم خیلی حرفه ای میشم تو پیدا کردن ترمزها ?
یک نتیجه خوب از شیوه حل مسائل زندگی (یک میلیون سود برای من داشت)
یک دستگاه ای به اداره ای فروخته بودم هر کاری میکردم کاتریج دستگاه پیدا نمی شد ۲ هفته می شد دستگاه پیش اونا بود بعد فهمیدم که کاتریج پرینتر های سامسونگ بهش میخوره ولی تو چیپست باهم فرق دارن دوباره من به یک تضاد برخورد کردم بهم الهام شد که برو فایل حذف چیپ بخر من سریع رفتم تو اینترنت سرج زدم و سایت پیدا کردم فایل خریدم و چیپ حذف شد
خداشکر
?الان حرف استاد بهتر درک میکنم که گفت شما می تونید با حل کردن مسائل ثروتمند بشید الان اون سایت مشکل من هزاران نفر دیگه حل میکنه و هر روز درآمدش رو به افزایشه اونم خیلی راحت بدون که هزینه پست بده بدون اینکه بخواد مغازه داشته باشه?
??ما دو نوع رزق داریم
یک نوع رزقی که ما به دنبال اون می رویم و یک نوع رزق که اون به دنبال ما می اید
با تمام وجودم این موضوع درک کردم ?
وقتی مشکل من حل شد من این سایت معرفی کردم به همکارم اونم ۱۰۰ درصد به چند نفر دیگه معرفی میکنه
این دقیقا همون رزقیه که دنبال ما میاد
………………..
داستان حضرت سلیمان که خوندم اشک تو چشمام جمع شد وقتی کسی براش کاری انجام میده اعتبار میده به خدا و همون لحظه سپاس گزاری میکنه
سلیمان و ملکه سبا
از حساس ترین فرازهای زندگی حضرت سلیمان علیه السلام، داستان او و ملکه سبا است.
او در دوران پیامبری و فرمانروائی خود، بعد از اتمام بنای بیت المقدس، با عده ای به زیارت خانه خدا رفت. در راه بازگشت از کعبه به سوریه، در نزدیکی یمن، به جستجوی آب برای سپاه خود بود و از این رو، سراغی از هدهد گرفت، اما دید که اوغایب است. گفت: اگر عذر غیبتش موجه نباشد، اورا شدیدا تنبیه می کنم.
هدهد بعد از تاخیری طولانی حاضر شد و گفت که غیبتش موجه است، زیرا به سرزمینی به نام سبا رفتم و از آنجا خبر مهمی برای شما آورده ام. آنجا زنی بنام بلقیس بر مردم حکومت می کند، او قدرت و عظمت زیاد و تخت با شکوهی دارد. اما شیطان بر آنها مسلط شده و از راه راست آنها را باز داشته است. آنها آفتاب را به جای خدا می پرستند و در مقابل خورشید سجده می کنند.
سلیمان از این داستان تعجب کرد و گفت: در این باره تحقیق می کنم. بعد نامه ای نوشت و به هدهد داد و گفت: این نامه را به نزد او ببر و پاسخ آن را بیاور.
هدهد نامه را گرفت و به سرزمین سبا برد و نزد بلقیس انداخت و خود در گوشه ای منتظر ماند تا از ماجرا آگاه شود. بلقیس که ملکه ای با حشمت و متین بود، نامه را باز کرد و چنین خواند:
“این نامه از سلیمان و بنام خدای بخشاینده و مهربان است. با من از سر ستیز بر نخیزید و مطیع و تسلیم نزد من آئید”.
ملکه سبا، موضوع را با بزرگان مملکتی در میان گذاشت که باید چه کنیم؟ آنها گفتند که ما به درایت و لیاقت تو اعتماد داریم، هرچه خود صلاح میدانی همان کن. ملکه مدتی به فکر فرو رفت و بعد گفت: این نامه از طرف فرمانروائی مقتدر است. تا کسی به قدرت خود ایمان نداشته باشد، اینطور حرف نمیزند. من مصلحت می بینم که ما هدایائی برای او بفرستیم، و ببینیم که آیا هدایای ما را می پذیرد یا خیر؟
مفسرین گفته اند که بلقیس با این کار میخواست بفهمد که سلیمان، پادشاه است یا پیغمبر و فرستاده الهی، زیرا عادت پادشاهان معمولا اینست که هدایا را می پذیرند و آنرا دوست دارند، ولی پیامبران الهی آنرا نپذیرفته و آنرا بر میگردانند.
همینکه هدهد از مسائل آگاه شد، خود را به سلیمان رساند و همه ماجرا را تعریف کرد. سلیمان، پیش از اینکه حاملان هدایا از طرف بلقیس برسند، دستور داد تا قصر او را بسیار بسیار باشکوه و زیبا و مجلل و لشگریانش هنگام ورود آنها، صف آرائی کنند تا حشمت و شوکتش، نمایان شود.
وقتی که فرستادگان بلقیس، به قصر سلیمان رسیدند از آنهمه شکوه و جلال، تعجب کردند و وارد قصر شدند و هدایای خودشان را تقدیم حضرت کردند. این پیامبر خدا مقدم آنهارا گرامی داشت، ولی هدایای آنها را نپذیرفت و به آنها گفت: آنچه که خداوند به من از نعمت هایش داده، بهتر از اینهاست.
او به من پادشاهی و نبوت عطا کرده است. خواهشمندم هدایارا برگردانید. من هرگز به مال شما چشم طمع ندارم و از دعوت به خدا و پرستش او دست بر نمی دارم. با احترام میگویم که بلقیس و همه مردمش باید به خدا ایمان بیاورند و او را بپرستند. در غیراین صورت، با لشگری فراوان، به آن سرزمین می آیم و او را با خواری از آن شهر بیرون می کنم.
فرستادگان ملکه سبا، پیام سلیمان را به او رسانده و هدایا را برگرداندند و ماجرا را تعریف کردند.
بلقیس دانست که در مقابل سلیمان و حشمت و جاه و جلال او تاب مقاومت و نبرد ندارد. لذا تصمیم گرفت که با سران و بزرگان مملکتی، راهی دربار سلیمان و بیت المقدس شود. چون سلیمان شنید که بلقیس و همراهان او میایند به یاران خود گفت:
چه کسی میتواند تخت اورا، پیش از اینکه او بیاید، نزد من حاضر کند؟ عفریتی از جن گفت: من تخت او را پیش از اینکه تو از جایت بلند شوی می آورم.
ولی یکی از یاران نزدیک او که حکمت و علمی ازکتاب داشت گفت: من آنرا در کمتر از یک چشم بر هم زدن میاورم. (از روایات بدست میایدکه،این شخص آصف بن برخیا خواهرزاده و وصی سلیمان بود.)
ناگهان سلیمان آنرادر برابرخود دید. فورا شکر خدا به جای آورد و گفت: این کرامتی است از جانب خدا. سپس دستور داد تا آن تخت را در کنار تخت خودش بگذارند تا ببیند که آیا ملکه سبا، تخت خود را میشناسد یاخیر؟
بلقیس با همراهان وارد قصر سلیمان شدند. او تخت خود را با تمام تزئینات و ریزه کاریهای آن درکنار تخت سلیمان دید و گفت: ما قبلا به درستی دعوت سلیمان آگاه و مطیع او شده ایم. سپس خواست تا فضای قصر را بپیماید.
در هنگام عبور تصور کرد که زمین آنجا آب است و او باید از آب نمائی کوچک بگذرد. از این رو پوشش پاهای خود را کنارزد. اما سلیمان به او گفت که این قصری است از بلور صاف و آب نیست.
در همین موقع ملکه سبا بسیار تعجب کرد و به نیروی الهی و نشانه های قدرت خدا پی برد، پس به سلیمان و خدای او قلبا ایمان آورد و گفت: خدایا، من تاکنون به خود ستم کردم و خود را از رحمت تو محروم ساختم. اینک با سلیمان در برابر تو، ای خدای جهانیان ایمان آوردم و تسلیم می شوم. تو مهربانترین مهربانان هستی.
وفات سلیمان
حضرت سلیمان در یکی از روزهای پرشکوه فرمانروائی و پیامبری، دستور داد تا هیچکس مزاحم او نشود و او ساعتی را از بالای قصر، به تماشا بنشیند، به عصای خود تکیه زد و با خوشحالی به اطراف قصر نگاه میکرد و از آنچه که خداوند به او داده بود، مسرور بود که ناگهان در کنار خود جوان خوشروئی دید که به او لبخند میزند.
سلیمان گفت: تو با اجازه چه کسی به اینجا آمده ای و کیستی؟ جوان گفت: من با اجازه صاحب اصلی قصر به اینجا آمده ام. پیامبر خدا فهمید که، او عزرائیل است که از طرف خدا برای قبض روح او آمده است.
از این رو به او گفت: ماموریت خود را انجام بده که این روز خوشی و سرور من بود و خدا نخواست که من جز به وسیله دیدار و لقائش، خوشی و سروری داشته باشم. سلیمان از دنیا رفت، اما همچنان تکیه زده بر عصا، کسی اجازه نداشت تا به ایوان برود و بداند که او مرده است تا به امر خدا موریانه ها عصای او را جویدند و سلیمان با آن حشمت بی مثال بر ایوان قصر افتاد. اکثر مورخین، مدت عمر او را، پنجاه و چند سال ذکر کرده اند.
سپاس گزارم خدایا
سلام به استاد عزیزم و خانواده صمیمی
واقعا که تک تک لحظات فایل سرشار از نکته و قانونه
چیزی که فوق العاده منو سر ذوق آورد و لذت بردم ازش، برخورد خیلی عادی استاد عباس منش با اون فرد سیاه پوست بود که اومده بود از ماکروویو استفاده کنه ولی استاد به راحتی گفتند نه ما داریم لایو میگیریم الان نمیتونیم…
من چشمام گرد شده بود از این همه عزت نفس.
استاد این جوابی که شما دادین از سر غرور و تکبر نبود بلکه از سر عزت نفس بود شاید هرکس دیگه ای رو می دیدم اینجوری برخورد میکرد بهش چن تا فحش میدادم 😂و صفحه رو میبستم و دیگه فایل هاشو گوش نمیدادم ولی وقتی شما اینجوری گفتی من عزت نفس رو حس کردم که چقدررررر شما واسه ی خودت و وقتت ارزش قائل هستی و این هس که شما رو متفاوت کرده.
بدون تعارف و با حس خوب.
درضمن
اولش دلم واسه ای اون آدم سوخت که حالا غذاشو کجا گرم میکنه ولی ی لحظه به خودم اومدم دیدم دارم شرک میورزم که انگار خدا فقط واسه منه و واسه اون فرد وجود نداره و خدا از دستان دیگری کار اون بنده رو راه میندازه البته اگر اون بنده در مدار درست باشه
واقعا تو فایلای استاد باید خیلی زرنگ باشی که نکته ای که بهش نیاز داری رو پیدا کنی و واقعا لذت بردم از راهنمایی خداوندم به من با این فایل فوق العاده 💝💝💝💝💝
سلام به استاد عزیز و میکائیل گل پسر بهشتی که منو سخت یاد پسرم میندازه
هر وقت مایک کنار شما استاد عزیز میبینم بدجور قلبم باز میشه و حس میکنم که خودم و پسرم هستیم در این شرایط
استاد عزیز قبل از هر چیزی تحسینتون میکنم برای این همه فراوانی که بخاطر تلاش فراوان شما در اختیار دارین و ایمان و توکلی که از اول راه داشتین و مرد عمل شدین و الگوی برای من و تمامی دوستان هم فرکانس
خدایا شکرت بخاطر این آر وی زیبا که هز وقتی شما رو دیدم یکی از خواستهای من شده و بارها با پسرم در موردش صحبت کردین و بارها خودمو تجسم کردم داخلش و ایمان دارم بهش میرسم عین شما و مایک ازش لذت میبرم
استاد در این فایل نکات جالبی بیان کردین در مورد فروانی ثروت
لذت بردن از شرایط کنونی و در حال زندگی کردن
در مورد عزت نفس و اینکه باید همونطور که قابلیت و توانایهای دیگران که به موفقیت رسیدن تحسین کنیم باید بتونیم مهارت خودمونو بیان کنیم و تبلیغ کنیم خودمونو و این یکی از راههای هست که میشه به موفقیت رسید
نکته قابل توجه دیگه ای که بهش اشاره کردین اینکه مجموعه آموزشهای شما برای هر کسی نیست و فقط مختص کسای هستش که در مدار دریافتش هستن و حتی اگه این افراد فرزند تو باشه …ما وکیل کسی نیستیم ما فقط چیزی که از آموزشها و دریافت الهامت بدست آوردیم و به درستیشون پی بردیم با استفاده از کتاب اسمانی یعنی قران بیان میکنیم و اینکه افراد بپذیرن یا نه به ما ربطی نداره
استاد جان سپاسگزار شما هستم که اینقدر واضح همه چیزو بیان میکنید و شما بهترین الگوی هستین که میتونم به عنوان کسی که دنبال خوشبختی و سعادت در این دنیا و آخرت هستم داشته باشم ..
براتون آرزوی خوشبختی و سلامتی بی پایان دارم
گل گفتی استاد. تکامل. من هر وقت به فایل های شما گوش میدادم و یه باور غلطی رو توی خودم کشف میکردم روز بعدش تصمیم میگرفتم جور دیگه ای فکر کنم و باورم اصلاح بشه مثلا وقتی تصمیم گرفتم که دیگه فیلم و سریال و بازی کامپیوتری رو بزارم کنار و بجاش بیشتر روی بیزینسم تمرکز کنم ولی موفق نمیشدم و بعد از یه مدت کوتاهی دوباره میرفتم سراغ همون کار های بیهوده قبلی و سریع نا امید میشدم و کلا مسیر رو یه مدتی ول میکردم. این بخاطر این بود که تکامل رو رعایت نکرده بودم . منی که کل زندگیم همش به فیلم و بازی میگذشت میخواستم یه شبه کلا بزارمشون کنار. ولی اگه بجاش اینکارو میکردم : اینکه هر روز 10 دقیقه از زمان بازی کردنم کم کنم و آروم آروم به جایی برسم که دیگه یا اصلا فیلم نبینم یا خیلی کمتر ببینم . من نمیگم که تجربه فیلم و بازی کامپیوتری چیز بدیه . اگه اون فیلما و بازی ها باور غلط نداشته باشن مشکلی نداره ولی خب منی که بیشترین علاقم به چیز دیگست باید بیشترین زمان رو برای اون موضوع بزارم نه اینکه بشینم فقط بازی کنم.
خیلی جاها که استاد میگفت یه باور قوی ای رو در وجود خودش ساخته من از خودم نا امید میشدم و به خودم میگفتم چرا من نمی تونم مثل استاد فکر کنم. تو خیلی از مواقع من حتی هیچ کاری هم برای تغییر اون باور انجام نداده بودم و اگر هم انجام داده بودم مدتش کم بود یعنی در این حد نمی خواستم تکامل رو طی کنم و میخواستم با سرعت نور باور هام تغییر کنه و حتی بدون عمل کردن به قوانین یه شبه بشم مثل استاد. دوستان اگه یه باور غلط دارید نخواهید یه شبه تغییرش بدید باید تکامل رو رعایت کنید .
سلام
حسین دقیقا دقیقا دقیقا میفهممت. منم دقیقا اینجورم. وقتی میخوام تصمیم بگیرم زود بیدار بشم، منی ک تا11 12 میخوابیدم یهو میگفتم از 7 از5 صب! و میگفتم بااااید اراده کنی! اراده! اراده! اراده! انگیزه! پاشو و فلان و بهمان! غافل از اینکه بابا جون بحث اراده و انگیزه نیست! ما بی انگسزه و بی اراده نیستیم. ما تکامل رو رعایت نمیکنیم. این همه ارتباظی ک طی سالها در مغزمون برای این رقتار ها تشگیل شده رو میخوایم یه روزه عوض کنیم. نتیجه اش هم همیشه پر واضح بود. شکـــست. و به دنبالش کاهش اعتماد بنفس. چرا؟ چون اصولا تعریفمون از قضیه اشتباه بود! به قول خودمون، داشتیم شدیدا اشتباه میزدیم…
به نام رب
سلام خدمت استادان عزیز و دوستان ارزشمندم
توکل بر خدا شروع میکنم به گذاشتن ردپای گام دوازدهم از دوره ارزشمند خانه تکانی ذهن
میخوام داستان تکاملم از لحظه ورود به این مکان زیبا تا الان رو بنویسم
هدف من در زمان ورود به سایت ثروت بود و بلافاصله پس از چند روز گشت و گذار در سایت دوره ثروت یک را خریداری کردم , فکر میکنم حدود هفت یا هشت جلسه از این دوره رو گوش دادم که یه روز دیدم مغزم میگه NO DISC , دیدم فقط دارم گوش میدم و چیز زیادی نمیفهمم اما چون به تضاد برخورده بودم و تشنه ی آگاهی بودم و یک رگه هایی از حرفهای متفاوت اینجا به گوشم خورده بود ادامه دادم به حضورم در سایت و کم کم با فایلهای دانلودی آشنا شدم و و نشونه هایی از باز شدن یخ ذهنم دیده بودم که از طریق صفحه نشانه ها , هدایت شدم به دوره بسیار عالی دوازده قدم و اونجا به اندازه درکی که از شیوه آموزش در این سایت داشتم با تعهد شروع کردم به گوش دادن آموزشها و تکامل من در اوایل فقط در این حد بود هر که فایل رو چند بار گوش بدم و یادداشت برداری کنم و هرچه جلوتر رفتم تکاملم نسبت به روز قبلم بهتر شد و کم کم یاد گرفتم که باید کامنت بچه هارو بخونم , یاد گرفتم که تاثیرگذارترین کامنتها کجا هستن و….
درسته که تعهد بالایی در طی کردن قدمها داشتم به طوری که دقیقا سر 29 یا 30 روز اقدام به تهیه قدم بعدی میکردم , اما هرچه گذشت دیدم کم کم داره درک فایلها برام سنگین میشه و در انتهای قدم ششم بود که باز مغزم ارور داد , و تصمیم گرفتم به مرور دقیق تر قدمها و از قدم دوم شروع کنم که چند روز باز روی قدم دوم کار کردم و تضادهایی در زندگیم بوجود اومد , هر روز وقت زیادی رو در سایت میگذروندم ولی تمرکز نداشتم یه جورایی آشفته بودم و میدیدم که طبق قانون دارم از مسیر دور میشم و به خدا درخواست دادم که منو هدایت کنه , که دقیقا چند روز بعد از درخواستم هدایت شدم به پروژه خانه تکانی ذهن و با تعهدی که در اول این پروژه دادم از گام دوم هر روز , روزمو با دیدن یک گام و نت برداری یک لایو شروع کردم و تازه میفهمم که همه مواردی که استاد تاکید میکنن مثل چند بار گوش دادن به فایلها , خواندن کامنت دوستان , کامنت گذاشتن , متوقف کردن فایلها و فکر کردن و… چقدر تاثیر گذاره در درک و فهمیدن آموزشها و خدارو شکر میکنم که تا حدودی از مرحله (فقط شنیدن) به مرحله ( فهمیدن ) و مقدار کمی ( عمل کردن ) رسیدم , تاکید میکنم تا حدودی
و به چشم دارم میبینم که این تغییر های کوچک روزانه چه تاثیرهایی داره میذاره
اون اوایل هرچند که در کل آدم مقایسه گری نیستم میدیدم که خودمو با کسانی که نتیجه خوبی گرفته بودن مقایسه میکردم تا اینکه کم کم مچ خودمو گرفتم و به خودم گفتم که اصلا نیازی به عجله نیست ( که همین هم در طول حضورم و با تکامل به دست اومد ) و مقایسه هم میتونه مخرب باشه , دیدم که بابااا من کلاس اولم و نباید انتظار داشته باشم به اندازه دوستانی که کلاس هشتم نهم هستند آگاهی هارو دریافت کنم , و واقعا هر چیزی نیاز به تکامل داره و دید الانم این هست که اگر خیلی متعهدانه روی خودم کار کنم شاید بتونم چند تا از کلاسهارو جهشی برم اونم نه جهش از اول به پنجم , و به خودم یادآوری میکنم که کمیت مهم نیست بلکه کیفیت در آموزش دیدن و درک اونها خیلی مهمه , و از خدا میخوام فقط زمانی سرعتم در آموزشها بیشتر بشه که کیفیت درک کردن موضوعات در من نیاد پایین
خدارو شکر میکنم بابت این دوره عالی
سپاسگذارم استاد بابت آموزشهای عالی تون
سپاسگذارم خانم شایسته بابت پروژه فوق العاده خانه تکانی ذهن
و سپاسگذار دوستانی هستم با کامنتهای عالی شون باعث رشد خودشون و ما میشن
و سپاسگذار خودم هستم که تا الان در این پروژه با تعهد جلو اومدم و به امید خدا هر روز بهتر و بهتر میشم
خدایا شکرت
به نام رب العالمین
گام دوازدهم از پروژه خانه تکانی ذهن
سلام بر استاد عزیز
سلام بر خانم شایسته و تمام دوستان هم مسیرم
جالبه که همه ما قانون تکامل را با چشممون دیده ایم ولی وقتی برای خودمون که میشه یادمون میره .
این عجله و چشم و همچشمی و حسادت باعث میشه یادمون بره .
آب باید به 100 درجه برسه تا به جوش بیاید این قانونه.
آب باید به صفر درجه برسه تا یخ بزنه. این قانونه . این تکامله .
و همه ما کلی قوانین را جلوی چشمانمون میبینیم ولی ترس از اینکه وقت کمه باید سریع به خواستمون برسیم دچار این شکست ها میشیم.
پس نتیجه میگیرم که فقط ” باور کمبوده ”
این باور کمبود در وجودمون نهادینه شده و برای هرکسی به جوری بروز میکنه.
من اینقدر با مدیرانی کار کردم که فقط پولدار بودن و فکر کردن با پول میشه شرکت زد و بدون دانش مدیریت و بدون تجربه با پول میتونند موفق باشند.
شاید ظاهر امر جلو میره اما در باطن خرابه.
ظاهرا به آنچه میخواهند رسیده اند اما همیشه این نوع شرکت ها آشوبه.
و تا دوره تکامل را طی نکنند به نتیجه نمیرسند و رنج و سختی میکشند.
چون آدم ها سرجای حقیقیشون نیستند . چون تجربه ندارند فقط با پول و پارتی در اون جایگاه هستند.
این کمبود عزت نفس است که با پول میخوان بخرن.
باید تجربه کاری داشته باشیم و به قول استاد با یک نفر شروع کنیم بعد شرکت بزنیم و مثلا 20 تا کارمند بگیریم.
یه روزی کلاس سه تار میرفتم . میگفتم وای استاد من کی میتونم مثل شما بزنم . استادم گفت یک بسته کبریت را بردار و هر روز همین قطعه کوچک را به تعداد چوب کبریت ها بزن . و یک هفته تکرار کن وقتی هفته آینده میایی این قطعه را عالی میزنی.
اما من سه یا چهار بار که میزدم خسته میشدم. دوست داشتم سریع بتونم بزنم .
اما راهی نداشت جز تمرین.
حالا همین مورد در مورد همه چیز است.
کلاس نقاشی آبرنگ میرفتم میگفتم وای استاد کی میشه منم این کار را مثل شما بکشم. شما چقدر راحت میکشید . استادم گفت من تقریبا همین طرح را همین امروز برای چهار تا کلاس میکشم و این هفته هر روز اینکار را انجام میدم و سال ها است که این طرح را برای کلاس ها میکشم. فقط ببین چقدر اینکار را تکرار کرده ام.
ولی شماها انتظار دارید با یک بار کشیدن مثل نقاشی من بشه.
نمیشه . نیاز به تمرین داره .
و دقیقا درست میگفتند پس از سالها به اون نتیجه رسیدم.
نیاز به تکامل داره. و تکامل زمان نیست . بلکه تمرین است. مهارت است .
توی همین سایت خیلی از بچه ها تمرین کردند ساعت ها در روز وقت گذاشته اند. نوشته اند. تمرین کرده اند و عمل کرده اند. پس حتما نتیجه هم دیده اند.
این زمان برای یکی دو سال است برای یکی پنج سال و ….
و این تکامل در کل جهان انجام میشود.
پنجاه میلیون سال طول کشیده تا گیاهان به این صورت فعلی درآمده اند و جنگل ها پدیدار شده و زمین به این شکل فعلی درآمده است.
50 میلیون سال تکامل طی شده. این عدد بزرگیه .
پس وقتی ما دل آسوده باشیم و خیالمون راحت باشه و قوانین جهان را درست متوجه بشیم که هر کسی در جای درست خودش هست فقط به خودمون و شناخت خودمون میپردازیم و زندگی را زندگی میکنیم.
و دیگه عجله نمبکنیم دیگه حرص نمیزنیم.
استاد عزیزم ممنون از مثال هایی که از خودتون میزنید و اینقدر واضح و شفاف از گذشته خودتون میگید تا ما درک کنیم این قوانین جهان را.
دوستتون دارم
سپاسگزارم