الگوبرداری از افراد موفق | قسمت 3 - صفحه 15 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

393 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ساناز گفته:
    مدت عضویت: 1627 روز

    به نام خدای معجزه ها

    یادگار 183

    سلام استاد قشنگم و مریم ناز

    عشقایی که وجودشون و بودنشون خودش ی نعمت مقدسی هستش که خداوند به همه نداده و انگاه که یکی مث من یقه خدارو میگیره و میگه من بهترین هارو میخوام میگه بیا اول از هر چیز باید راهنما بهت بدم تا بدونی مسیر چیه اصلا

    و سلام به همه همراهان و همکلاسی های این مکتب مقدس که در کنار شماها من زندگی کردم و معنی زندگی رو چشیدم

    وقتی کامنت تک تک شما عزیزان رو میخوندم فقط لبخند میزدم و میگفتم ببین این الگو

    وقتی برای اینا شده قطعا برای تو هم میشه

    و من شاید تازگیا میفهمم معنی تک تک حرفای استاد رو

    و بی دلیل نیست که همیشه میگفتم خدای معجزه ها

    و چون هر لحظه زندگی من سرشار از معجزه بوده

    و حضور مقدس خدا

    نمیدانم قراره چه اتفاقی رخ بده که این اواخر همه چیز ی جوره دیگه هست

    استرسی ندارم

    نگرانی ندارم

    حالم خوبه

    و بابت هیچ‌ چیزی دلشوره ای ندارم

    نمیدانم چرا عجیب دلم قرصه

    و تقریبا این روزها ظاهر همه چی به طرز عجیبی خرابه

    ولی من عجیب رها هستم

    نمیدانم واقعا چه اتفاقی قراره رخ بده

    حتی در طول روز هم ی لحظه هم فکرم درگیر این اتفاقا نمیشه

    حتی انگاری نچسبیدم به خواسته ام

    میگم خدا که عوض نشده

    جاشم عوض نشده

    فراموشکارم نیس

    یادشم نمیره

    من تو مسیر زندگیم هستم خودش تک تک این کارارو نشانه داد

    خودش گفت برو اقدام کن

    خودش گفت این حرکتو بزن

    و من میانه راهم

    مگه تا الان از بین این همه تضاد قوی بیرون نیومدم؟

    مگه اولین باره؟

    مگه تا الان هزار بار و شایدم هزار و یک بار وسط این همه درگیری خودش دست منو نگرفت؟

    الان من چیکاره ام که بخوام گله کنم؟ یا شکایت؟

    و چیزی که الان میتونست ذهن منو به هم بریزه تا الان چندین بار برام رخ داده و هر سری معجزه وار حل شده

    اصلا مگه در این جهان عواملی هم هست بخواد بچربه به قدرت خدا؟؟؟

    و من انگاری ی مدل دیگه تکیه کردم به قدرت خدا

    ی جوری که قلبم آرومه و دیگه ساعت یا روزهارو نمی شمارم که ای وای چی میشه

    اصلا خودش ی جور عجیبی محافظ کاره

    ی جور عجیبی محافظ من و قلبم و آبروم واعتبارم هست و من فقط در سایه اش یا روی دوشش غرق در لذتم حتی با همین تضادهایی که الان هست و دارم

    اصلا نمیدانم چرا ولی خودش گفت برو شهرستان دوران بچگیت و خونه ای که اونجا دارین ی سر بزن

    مادرم چند روزه مهمون من شده

    گفتم مادر بریم اون خونمون؟ گفت هوا خیلی گرمه ولی بریم

    با خانواده خواهرم و مادرم راه افتادیم

    و حتی ی داداشم تماس گرفت گفت منم میام

    200 کیلومتر مسیر بود و من ماشینی که تازه خریدمو انداختم جاده و دیدم خدایا هزاران بار شکرت چه لذتی داره این رانندگی

    اصلا چه لذتی داره هدیه خدا

    با اینکه به شدت هوا گرمه و منم حساس به گرما و همش تو خونه افتاده بودیم

    یهو امروز گفتم بلند شین خونه پدری رو‌خونه تکونی کنیم و بریم رودخونه نزدیک شهر

    وای خدای من

    چی بشه ساعت 12 ظهر تو گرمای جنوب یهو بگی برو‌ رودخونه

    و جالب که همه هم موافقت کنن

    اصلا جز محالات بود که داداشم موافقت کنه

    اون اغلب بسیار سوسول و اغلب زیادی هم غیرتی که دوست نداره با دختر و زن جایی بره

    اصلا اون عجیب مشتاق تر از من بود

    خلاصه رفتیم و به رسم زمان بچگی چندتا پتو هم بردیم رودخونه بشوریم

    و جالب تر از اینکه خود داداشم کمک کرد برای شستن

    خدایا هزاران بار شکرت

    وای خدای من

    اصلا یادم نمیاد اخرین باری که تو رودخونه اب تنی کرده بودم چند سالم بود

    با لباس پریدم تو اب

    دقیقا مث دوران بچگی دهنمو پر اب میکردم و میریختم بیرون

    و کاملا خودمو تو اب رها کردم ی کم اب منو میبرد پایین ولی من مجدد خودمو میکشیدم بالا

    ی بازی خیلی قشنگ با نیروی اب

    ی جورایی سر به سرش میزاشتم

    دختر خواهرم ی نوزاد 2 ساله

    دقیقا هر کاری من میکردم انجام میداد

    خدا میدونه چه لذتی من بردم از این اب تنی

    خدایا هزاران بار شکرت

    چند مدت پیش دیدم یکی از مشتری هام فیلمی از ی اب نوردی استوری کرده بود و چقدر دلم خواست منم ی اب تنی برم

    امروز گفتم خدایا تو منو هدایت کردی و این همه راه کشوندی تا این لذت عالی رو بهم بدی و من شیداتر از همیشه عاشق این هدایت تو هستم

    چقدر خاطره امروز برای من زنده شد

    و میشه گفت تک تک خاطرات دوران قبل از 18 سالگی

    عصری گوشه ی حیاط نشستم و برای چندمین بار این فایل رو گوش دادم

    دنیای عجیبی بود

    و تمام خاطرات کودکی من جلو چشمام رژه میرفتن

    اون روزها خیلی خونمون بزرگ بود خیلی حیاطمون بزرگ بود دستشویی ته حیاط بود و ما با ترس و لرز میرفتیم

    اما امروز همه چی خیلی خیلی کوچیک بود

    حتی اتاق های خونمون هم کوچیک بود

    وقتی به حیاط نگاه کردم اصلا دستشویی دور نبود فقط چند متر با من فاصله داشت اصلا حیاط ما بزرگ نبود راحت تمام زاویه هاش قابل دیدن بود

    نمیدانم چه سالی ولی یادمه وقتی از این خونه رفتم اصلا این خونه رو دوست نداشتم و در شرایطی رفتم که کل خانواده مخالف بودن و من در بدترین شرایط زندگیم بودم و حتی یادمه ی بار هم خودکشی ناموفق داشتم

    اما امروز این خونه خیلی برام قشنگ بود دوست داشتنی بود و جالب هم بود تازه پر از خاطرات

    و من زمانی برگشته بودم که ی دختر کاملا مستقل شرایط مالی خوب ماشین خوب و قلب شاد

    گفتم ببین ساناز به این میگن رشد

    به این میگن تکامل

    به این میگن تغییر و تحول

    و خدایا هزاران بار شکرت

    که من به خودم ثابت کردم که چقدر موفقم و چقدر فوق العاده ام

    و خدایا هزاران بار شکرت

    که به لطف الله این روزها انگار کنترل ذهن دارم

    انگار بلدم تمرکز کنم رو خواسته هام

    انگار یاد گرفتم بمونم تو حس خوب و لذت و شادی

    و مابقی سهم خداست و خودش بلده اوکی کنه و حواسش هم هست نمیخواد هی دو دقیقه ی بار من بخوام یاداوری کنم

    خدایا هزاران بار شکرت

    خدایا هزاران بار شکرت

    خدایا هزاران بار شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    مینا گفته:
    مدت عضویت: 566 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به دوستای خوبم واستاد عباس‌منش عزیز و بانو شایسته جان

    این فایل نشانه روزم بود راسش استاد من از وقتی باشما واین سایت آشنا شدم خیلی بهتر میتونم حسمو خوب کنم و روی مومنتوم منفی نمونم…

    جدیدترین موضوعی که یادآور این موضوعه اینه که:من چند روز مونده به سال جدید به یکی از عزیزترینام یه دروغی رو گفتم که خب اون لحظه فقط بخاطر ترسم بود وبازی ذهنم بود که باعث شده بود چنان استرسی بگیرم که ناخودآگاه دروغ بگم که خب خیلی برام گرون تموم شد البته به لطف الله لو رفتم واجازه نداد به اشتباهم ادامه بدم‍️ اما خب درسی که گرفتم این بود که یاد بگیرم تا زمانی که آروم نشدم تصمیم به زدن هیچ حرف یا انجام کاری نکنم چون واقعا اون لحظه فقط نجواهای ذهنه که وادارت میکنه تصمیم اشتباه بگیری…

    من سر این موضوع یکی دوروز خیلی ناراحت بودم خب اصلا دوست نداشتم فرد دروغ‌گویی بحساب بیام انقد نجواهای ذهنم بلند بود که حتی اجازه نمی‌داد بیام توی سایت و با گوش کردن فایلا حالمو بهتر کنم..شاید چون من هنوز انقد خوب قانون رو درک نکردم این نجواها تونستن انقد بهم غلبه کنن اما خب بالاخره این بین گاهی یه صدای خیلی آرومی رو می‌شنیدم که می‌گفت خدایا کمک خدایااا بهم نشونه بده که ازین حال دربیام این صداها انقد اروم بودن که توجهی هم نمیکردم امااا جواب داد خداایا شکرت دقیقا تو همون لحظات سال تحویل خدا دوتا عیدی توپ بهم داد که باعث شد سرپا شم باعث شد اون حال بدو رها کنم..اون چندروز خیلی فک کرده بودم،خب درکل خیلی ادم دروغ‌گویی نبودم حتی بشدت بدمم میومد از دروغ اما خب اتفاقیه که افتاده بود خلاصه اینو پذیرفتم که کارم اشتباه بوده و باخودم گفتم بجای اینکه بشینم به گریه کردن و ناراحتیم ادامه بدم بهتره پاشم روی خودم بیشتر کار کنم ودرس بگیرم که بخاطر ترس یا نگرانی تصمیمات عجولانه نگیرم و مطمئنم اون فرد هم در زمان مناسب خودش متوجه میشه که اینکارم از قصد نبوده ودلش نرم میشه و میبخشه…دقیقااا وقتی از خدا خواستم نشونه‌هاشو برام فرستاد و به‌محض اینکه اشتباهم رو پذیرفتم به محض اینکه دست از سرزنش خودم برداشتم مسیر برام باز شد هدایت شدم به سایت و زدم روی نشانه من.خداروشکر فایلی اومد که سراسر آرامش بود که مفهوم کلیش این بود که نه حال خوب نه حال بد پایدار نیس ما انسانیم و ممکنه خطا بکنیم بهتره پاشیم بجای نکات منفی نکات مثبت رو ببینیم تمرکزمون رو بزاریم روی ویژگی های مثبتی که داریم و زیبایی ها رو ببینیم و از اشتباهاتمون درس لازم رو بگیریم بقیع رو خدا خودش درست میکنه….

    اینارو گفتم که بگم من اگه ادم قبل بودم باید کلی سر این موضوع خودخوری میکردم باید یه تایم طولانی رو خودمو سرزنش میکردم باید میرفتم میشستم انقد اینور اونور حرف میزدم تا اروم شم که البته بجای آروم شدن بقیه بیشتر کارمو توجیه میکردن واینجوری فقط خودمو گول میزدم تا آروم شم اما به لطف خدا و استاد عزیزم که دستی از دستای خدا شدن برای هدایت‌مون خداروشکر دیگ مشکلاتمو جایی نمیگم و خیلی راحت‌تر هم حل میشن.

    این اولین باره که به خودم جرئت دادم کامنت بنویسم خب الانم ذهنم مقاومت داشت اما دوست داشتم اینجا بنویسم تا یادم بمونه که تمام تلاشمو بکنم رو مومنتوم مثبت بمونم واگه ناخودآگاه این ذهن مریض سوقم داد به سمت مومنتوم منفی سریع بتونم جلوشو بگیرم یادم بمونه که قبلا تونستم بازم میتونم..

    همه این تغییراتم بخاطر خداونده که منو هدایت کرد تا وارد این سایت بی‌نظیر بشم و زندگی رو از یه زاویه دیگ نگاه کنم و زیبایی هارو ببینم

    بقول استاد زندگی با تمام مسائلی که داره خیلی قشنگه خیلی زیباست..عارع یسری مسائل داره اما همشون راه حل دارن پس بهتره بجای فوکوس روی مسائل که یه کلمس به راه‌حل های اون مسئله فک کنیم که چندین خط میشه..

    خدااا انشالله تو سال جدید هممونو آسون کنه برای آسونی هااا

    براتون قلب فراوونِ فراوونِ فراوون آرزو دارم

    در پناه الله یکتا شاد، خوشبخت، ثروت‌مند و سعادت‌مند دردنیا و آخرت باشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    علیرضا یکتای مقدم گفته:
    مدت عضویت: 1644 روز

    هوالمحبوب

    سلام به خانواده بزرگ عباس منشی

    الگو برداری از انسان‌های موفق

    باید یاد بگیریم که دیگران را تحسین کنیم هرکس که باشد .

    من باید بتوانم آدم های که به یک موفقیت رسیده اند تحسین کنم ویا دیگر مسائل شخصی او مار نداشته باشم.

    ما باید خوبی های دیگران را ببینیم و توانایی‌های او را تحسین کنیم.

    وارد شبکه‌های اجتماعی نشویم که نشتی انرژی دارد .و بجای اینکه به مشکلات توجه کنیم به نعمتها توجه کنیم و این یک قانون هست که به هرچه توجه کنی همان وارد زندگی ات میشه کل بازی جهان هستی همین است . نظر مردم و انتظاراتشان مهم نیست مهم من خودم هستم که باید سعی کنم بهتر و بهتر شوم .

    احساس گناه بدترین فرنکاس است باید خیلی مراقب باشیم که اگر یه موقع هایی اشتباه کردیم خودمان را هرگز سرزنش نکنیم و بگیم من اشتباه کردم و تجربه کسب کردم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 1006 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    روز شمار 183

    رد پای روز 10 شهریور رو با عشق مینویسم

    یاد آوری زیبا که من با دیدنش فکر کردم و به سال مهر ماه 1401 که شروع کردم به تغییر با تمریناتی که داشتم خدا هدایتم کرد سایت عباس منش و از اون روز تغییراتم بیشتر و بیشتر شد با توجه به قدمی که برداشتم

    و از روز ورودم تو سایت که مرداد ماه بود که بعد چند ماه تازه فایلارو گوش دادم یعنی از 7 مهر ماه هر روز دارم فایلارو گوش میدم تا الان ،حدودا دیگه داره یه سال میشه

    اینارو نوشتم تا بگم امروز و روزای قبل خدا به طرق مختلف من رو هدایت کرد به سمت فایلای تیکه ای از افراد موفق

    جالبه تو اینستاگرام فقط صحبتای افراد موفق رو نشونم میده در کنار فایلای استاد

    چندین بار این جملات به شکل های مختلف تکرار شد

    اینجا مینویسم

    مهم ترین سوال اینه

    هدف زندگی من چیه؟ من چی میخوام ؟ برای چی و چه کاری در این جهان هستی هستم ؟؟؟؟

    و وقتی به جواب این سوال رسیدی میتونی اهدافت رو پیدا کنی

    و بعد بشینی و برنامه ریزی کنی که چیکار باید بکنی

    و چطور محقق بشن

    بعد از این

    سخت ترین قسمتش اینه که باید قدم برداری

    و اینجا جاییه که خیلیا شکست میخورن

    اینا حرفایی بود که به شکلای مختلف امروز و چند روز قبل برای من تکرار میشد و منو میبرد به اولین روزای ورودم در مسیر آگاهی

    و کتابایی که میخوندم و میپرسیدم من کیم و چرا اومدم و چه هدفی دارم

    که صد در صد من تمرینات رو انجام دادم که الان در مرحله اقدام هستم و با دیدن الگوها جدیدا به خودم میگم تو بیشتر از اینم میتونی قدم برداری

    کافیه تسلیم خدا باشی و قدم برداری

    خوشحالم از اینکه من در مرحله ای از تکامل هستم که دارم قدم برمیدارم و تمام سعی و تلاشمو میکنم

    با هر قدمی که برمیدارم به خدا نزدیک و نزدیک تر میشم

    خدایا شکرت

    من امروز که بیدار شدم و حاضر شدم برم کلاس رنگ روغنم

    بافتنیامم با خودم برداشتم که تو مترو بشینم پایه جوانه ها رو با قهوه ای ببافم

    وقتی تو مترو رفتم و قطار اومد ،درش باز شد خودم میخواستم برم سمت راست خدا گفت ،البته پرسیدم ازش و حس کردم که برو سمت چپ و رفتم و وایسادم جلو یکی از خانما که نشسته بودن

    تو دلم گفتم کاش میگفت بده نگه دارم تابلوتو که یکم بعدش گفت میدی تابلوتو نگه دارم

    خیلی خوشحال بودم که گفتم و شد

    پس اگر ادامه بدم‌باقی خواسته هامم رخ میده

    بعد که پیاده شد من جاش نشستم و شروع کردم به بافتن ، یه خانم بافتنیامو گرفت جوانه هارو دید

    دو تا دختر داشتن که بسیار بسیار زیبا بودن

    وقتی رسیدیم تجریش دختر کوچیکش پرسید خاله اون بوم رو از کجا خریدی ؟ گفتم نخریدم خودم رنگش کردم

    بعد اونیکی بهش گفت دیدی گفتم نقاشیه ،دیدی گفتم خودش رنگ کرده

    بعد سریع یادم آوردم و گفتم یادت باشه ها خودت نیستی تو هیچی نیستی

    همه رو خدا انجام داده و بس

    تو هیچ کاره ای در مقابل خدا یادت باشه من، من، نگی

    بعد که رفتم سر کلاسم اول رفتم نمازمو خوندم تا برگردم

    کلاسمون که شروع شد رفتم نشستم و بچه ها اومدن

    باز داشتم فاصله زمانی که استاد بیاد سر کلاس رو جوانه میبافتم

    یکی از بچه ها گفت چی داری میبافی

    و گفتم جریانشو و براشون جالب بود ، از این جوانه ها ندیده بودن

    بعد که استادم اومد کارو دید گفت طیبه و این دو نفر از همه عالی کار کردن و بعدش گفت اگر از این به بعد که میریم به رنگ و دیگه سیاه سفید کار نمیکنیم هر کس خوب کار کنه ، فروشگاه رنگ و قلمو تجریش که تو پاساژه اسپانسرمونه و به نفر اول هر کلاس قلمو و رنگ میده که کلی پولشه

    پس تلاش کنید تا شما هم یکی از نفرات اول باشید

    تو دلم گفتم خدا منم میخوام

    تلاشمو میکنم حتما

    بعد که نشست کارو شروع کنه ،گفتم که استاد دیروز کارامو بردم و تمرین فنجانمو که تموم شد بردم برای فروش ،دیروز یه نفر پرسید طرح دیگه کار میکنید

    استادم گفت خب نگرفتن که فقط پرسیدن

    گفتم خب استاد مهم اینه که پرسیدن

    چون قبلا نمیپرسیدن و این نشونه هست که بعدی فروشه و دو میلیون قیمت گذاشتم روش

    گفت ان شاء الله که به فروش میرسه

    من اون لحظه داشتم به تکامل فکر میکردم که همه چی مرحله داره

    و به وقتش بفروش میرسه

    بعد جوانه هارو نشونش دادم استادمم ندیده بود کلی خوشحال شد و گفت خیلی خوبه که داری تلاش میکنی

    یکی از همکلاسیام دوباره بهم سفارش داد و بی نهایت از خدا سپاسگزارم که کلی برای من مشتری میشه

    امروز با پولایی که دیروز از فروش جوانه ها خدا بهم عطا کرد

    رفتم و قلمو خریدم با بوم

    میدونم که پول کلاسا و رنگا و چیزای دیگه رو تا آخر اردیبهشت خدا میرسونه

    و من باز هم باید کار خودمو انجام بدم و تسلیم خدا باشم

    بعد وسط کلاس دو تا دختر زیبا رو و مهربون و با احترام اومدن که تو صحبتاش گفت 29 سالمه

    و استادم با دیدنشون انقدر خوشحال شد و گفت که چه خبر کدوم کشورین

    گفت استاد من روسیه رفتم و دندانپزشکی رو ادامه دادم و اونجا ازدواج کردم و الان میخوایم با همسرم بریم آمریکا و داریم کاراشو انجام میدیم

    بعد خواهرشم دانشجو بود و از ایتالیا و رم قبول شده بود و پزشکی میخوند

    استادم گفت وای وقتی میومدین پیش من نقاشی یاد بدم بهتون کوچولو بودین

    که دختر گفت بله استاد 10 سال گذشت

    19 سالم بود

    و بعد گفت میایم میبینیمتون و دوماه ایرانیم بعد باید برگردیم

    بعد که رفتن ،استادم گفت اینا نمونه تلاش و ادامه دادن هستن که کلی تلاش کردن

    میگفت تو ایران کارای تحصیلشون جور نمیشد و میخواستن درس بخونن و زرنگ بودن و هدف داشتن که دانشگاه خارجی رو انتخاب کردن و قبول شدن و رفتن و الان ازدواج کرده

    باید یاد گرفت از این آدما که با تلاش و پشتکار و ادامه دادن و حرکت کردن به اون چیزی که خواستن رسیدن در عرض ده سال و جا نزدن اگر سنگی جلو پاشون تو ایران گذاشتن ،به جاهای بزرگتر از ایران فکر کردن ،به خارج از ایران

    اون لحظه یاد 7 سال پیشم افتادم که من میرفتم کلاس طراحی و با توجه به باورای محدودم دیگه نتونستم پامو تو تجریش بذارم و 7 سال وقفه افتاد

    و جمله این حرف استاد که میگفت

    تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

    گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

    که من اون 7 سال وقفه ای که تو نقاشی افتاد و نرفتم ادامه بدم در اصل من آشنا نبودم که راز حرکت کردنو بشنوم

    و این دو تا خواهر اون زمان باورایی داشتن که سبب رفتنشون به خارج از ایران شد و ادامه تحصیلشون

    وقتی استادم گفت این حرفارو ، یاد حرفای استاد عباس منش افتادم که میگفت اگر چیزی که میخواین رو جایی که هستین با مدار شما یکی نباشه جهان و خدا شمارو جوری هدایت میکنه که به یه جای دیگه برین

    و میگفت که قدم بردار تا قدم بعدی بهت گفته بشه

    که من تو این یه سال قدم برداشتم که داره هی قدمای بعدی بهم گفته میشه و پا تو مسیر پیشرفت در مهارت نقاشی گذاشتم و بی نهایت از خدا سپاسگزارم و الگوهایی که داره این روزا سر راهم میذاره که بهم بگه ببین طیبه

    خوب ببین

    چشماتو باز کن

    تو هم میتونی، برای تو هم میشه

    کافیه به قوانین عمل کنی و بیشتر قدم برداری تا به خواسته هات برسی

    یهویی ببینی بگی وای من اینو نوشته بودم و شد الان دارمش

    خیلی سپاسگزارم ربّ من

    بعد که کلاس تموم شد استادم گفت طیبه خیلی خوب کار کرده بودی

    که بعدش سعی کردم به خودم هی یادآوری کنم که کار خداست

    بعد که اومدم خونه دوباره تو راه مسیر مترو و اتوبوس ،بافتنی بافتم وقتی تو اتوبوس شهرکمون نشسته بودم ، کنارم یه آقای مسنی نشسته بود ازم پرسید کجا کلاس میری

    و من استادمو معرفی کردم و گفت خودم میرم میبینمش و دخترمو ثبتنام میکنم

    آدرس گرفت ازم تا بره تجریش

    اونجا بود که مثل چراغ روشن شد

    گفتم ببین همه کارارو خدا داره انجام میده

    استاد منم هیچ تبلیغی برای کارش نمیکنه فقط نقاشیاشو میذاره تو پیج اینستاگرامش

    ولی هر کس به یه طریق اومده و با استادم آشنا شده

    حتی این آقا کار منو دید گفت خیلی خوبه ،دختر منم میتونه مثل شما بکشه ؟؟؟؟

    گفتم بله چرا نتونه ،میتونه

    بعد گفتم ببین نتیجه اینه که کار خداست که تبلیغ کاراتو به عهده میگیره و تبلیغ کارای استادمه به طرق مختلف خیلی راحت به دستش گرفته

    یادمه استادم‌میگفت که من نیازی به هنرجو ندارم ،خدا خودش میفرسته اونی رو که باید بفرسته

    الان که نوشتم یاد یه چیزیم افتادم که خدا بهم تذکر داد

    امروز سر کلاس دیدم استادم دو تا قلمو جدید گذاشته و برداشتم محافظ قلمو رو باز کردم و دستمو کشیدم به موهای قلمو و گذاشتم سرجاش

    بعد که استادم اومد ازش پرسیدم گفتم استاد از کجا خریدین و گفت از همین مغازه کناریمون

    و من برداشتم یه حسی بهم گفتا دست نزن ولی برداشتم و باز کردم و دادم به همکلاسیم

    استادم ناراحت شد گفت چرا بازش کردی الان موهاش خراب میشه

    معذرت خواهی کردم و پی بردم که چرا خدا گفت دست نزن ،چون نباید بدون اجازه دست میزدم

    وقتی از مترو اومدم بیرون تا سوار اتوبوسمون بشم ته دلم گفتم خدا یه نشومه بهم میدی ؟

    اصلا موضوع خاصی مد نظرم نبود

    همین که رفتم سوار بشم یه ماشین پشت سر اتوبوس بود پلاکش دقیقا اون عددی بود که من در نظرم بود و از خدا نشونه خواستم

    همون عددی که بارها و بارها نشونه میاد برام و تو شماره شناسنامه ام هست و دو عدد آخرشه

    و من یه لحظه پرسیدم از خودم گفتم ببین طیبه چی شد؟؟؟؟؟

    چقدر خدا دقیقه و حتی از قبل میدونسته که من قراره بگم نشونه بده که وقتی سوار اتوبوس خواستم بشم پشت سرش دقیقا یه ماشین پارک کرده باشه که همون عدده

    این یعنی خدا از قبل میدونه تو چی قراره بگی ،جوری تنظیم کرده که با توجه به باورت اون ماشین با اون عدد پلاک وایسه اونجا تا تو وقتی درخواست کردی بلافاصله ببینیش

    بعد که رسیدم خونه یکم برای خونه خرید کردم و اومدم، وقتی رسیدم یهویی به دلم افتاد نون نگرفتم و اولش گفتم الان تموم میشه ،نرم ، ولی یه اراده ای بزرگتر از اراده من سریع منو وادار کرد تا دوباره حاضر بشم و برم نونوایی

    وقتی رفتم دیدم تموم شده و دارن جمع میکنن ،گفتم خدا چرا منو آوردی دلیلش چیه ؟؟

    من که میدونستم احتمالا این وقت نون تموم بشه

    چند قدم جلو تر که رفتم دیدم صاحب نونوایی هست که چند وقتی بود هی میخواستم ببینمش تا ازش حلالیت بطلبم و یاد روزی افتادم که باهاش حرفم شد

    چند وقت پیش رفتم نون بخرم حواسم نبود کارتم پول توش نیست و کارت مادرمو تو جیبم گذاشته بودم

    بهش کارت خالی خودمو دادم و دیدم از عصبانیت زد رو کارت خوان و خیلی عصبی بود

    تو دلم گفتم چرا انقدر عصبیه و حرصشو روی کارتخوان و من در میاره

    بعد گفت پول نداری نیا خرید وقت آدمو میگیری ،با این حرفش ناراحت شدم

    ولی بلافاصله گفتم من چه کاری کردم که این حرفو به من زد و به افکار خودم فکر میکردم

    بعد نتونستم جلو خودمو نگه دارم و گفتم به ترکی که حاج آقا آدم وقتی مشتریش پول نداره بلند پیش مشتریای دیگه نمیگه کار درستی نیست

    بعد برگشت گفت ما اینجا تو گرمای تنور وایسادیم تو دو بار کارت دادی توش پول نیست خب اذیت میکنی ،حواستو جمع کن کارتی که پول داره بده

    بعدِ اون روز یه حسی بهم میگفت برو ازش معذرت خواهی کن

    تو نباید بیشتر ناراحت میکردی و ادامه میدادی بحث رو

    و من که دیدمش خودش تو نونواییه سریع رفتم بستنی بگیرم و ببرم بدم بهش و طلب بخشش کنم که اگر دلخوری پیش اومده منو ببخشه

    3 تا بستنی خریدم و دیدم یه نفرم بود کنار داشت وسلیه جمع میکرد بردم و دادم گفتم یادتونه اینجوری شد ،هی نگاه میکردم که خودتون باشید تا بیام حلالیت بخوام ، میدونم تو گرما وایمیستین نون میپزین ممکنه که این کلافه کنه آدمو

    شاید اگر منم تو وسط تابستون تو هوای گرم و جلوی تنور بودم بدتر از اون رفتارو با مشتری داشتم

    و گفت نه بابا اشکالی نداره و بستنی رو دادم بهش و حلالیت خواستم و رفتم

    وقتی تو راه فکر میکردم گفتم وای ببین خدا چقدر دقیقه

    منو آورد اینجا که بیام حلالیت بخوام چند وقتی بود خود صاحب نونوایی اصلا نبود و شاگرداش بودن

    خدا منو فرستاد تا معذرت خواهی کنم

    من فهمیدم که چقدر تغییر کردم و دیگه مثل قبل نیستم که آدما رو مقصر بدونم

    ولی الان به تک تک رفتارام فکر میکنم و خودمو جای آدما میذارم و اگر دیدم اشتباه از من بوده یا من با افکارم اون شرایط رو دیدم ،و نیاز به معذرت خواهی بود با شجاعت میرم و معذرت خواهی میکنم

    در صورتی که قبلا کمی مغرور بودم تو معذرت خواهی های اینجوری

    بعد که رفتم سنگک بگیرم برگشتنی از 4 طرف خیابون ماشین میومد هر 4 تاشون تو پلاکشون اون عدد رو داشتن

    74

    این یعنی چی ؟؟؟ دو سمت خونه مون ماشینا چند تاشون پلاکاشون همین عددو دارن

    پس به این نتیجه میرسیم که باید تلاش کنم برای باورای دیگه ام الگو پیدا کنم و یا تکرار کنم تا قوی بشن و عین این عدد وقتی بهشون فکر کردم به سرعت رخ بدن

    اصلا خودمم تعجب کردم مگه میشه نشونه بخوای و از هر 4 طرف ماشین بیاد و دقیقا همه شون همون عددو داشته باشن

    همه اینا شگفتی قوانین بی نظیر خداست و بی نهایت ازش سپاسگزارم

    امروز که از کلاس برمیگشتم دیدم یه نفر پیجم پیام گذاشته که همون دختر زیبای مشتریم که تو پل طبیعت آدرس پیجمو بهش دادم بود

    خدا داره یکی یکی به پیج نقاشیم کسایی که باید بیان رو میاره

    یعنی کسایی که به هنر و نقاشی علاقه دارن و حاضرن به راحتی براش پول بدن

    من امروز یه چیزی هم یاد گرفتم که نگران نباشم که چرا نمیتونم مثل استاد رنگ روغنم لطیف در بیارم و محواش لطیف بشه

    از استادم و هنرجوش که الان استاد شده پرسیدم

    گفت که اصلا نگران نباش به مرور زمان که تو داری تلاش میکنی و به نحوه قلم زنی استادت نگاه میکنی کم کم یاد میگیری که چجوری باید کار کنی تا لطیف تر دربیاد نقاشیت

    و یاد گیری رنگ روغن تکامل داره که به مرور زمان میبینی که داری خوب کار میکنی و لطیف تر شده محو کردن کارت

    امروزم پر بود از درسایی که باید بهم یادآوری میشد و من سعیمو میکنم تا عمل کنم به قوانین

    و حس میکنم یه سریاشون یادم رفت و خدا شاید از یادم برده ،چون صلاحی در این لحظه به گفتنش نیست

    چون بارها رخ داده من حس میکردم تو رد پای روزم یادم رفته یه چیزی رو بنویسم و خدا فرداشت یا چند رور بعد یادم میاورد که دقیقا تو فایلی از سایت قرار بود مرتبط با موضوعش باشه و اونجا بنویسمش

    برای تک تکتون بی نهایت شادی و سلامتی و آرامش و عشق و ثروت از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    علی میرفخررجایی گفته:
    مدت عضویت: 1809 روز

    سلام استاد عزیزم سلام خانم شایسته عزیز

    ۱۴۰۰/۰۸/۰۱

    این اولین پیامم زیر این پست هست و این رو توشتم چون فکر میکنم قراره بارها و بارها زیر این پست دیدیگاه بگذارم و الان در مدار پایین تری هستم و دوست دارم در اینده مقایسه کنم خودمو با خودم

    قبل از اینکه بخوام دیدگاهمو بنویسم بگم که من هم ۱۱ سالی هست که رزمی کار میکنم و از همون ابتدا توی بوکس یه عشقو علاقه متفاوتی داشتم که بعد از گذشت این همه سال الان تو این لحظه خواستم واضح تر شده و فقط میخوام بوکس رو ادامه بدم، تازه دارم میفهمم تمرکز یعنی چی و چون خودم تمامی مسابفات بوکس سنگین وزن رو تقریبا دنبال میکنم خیلی منتظر این فایل بودم

    و اینو بگم که الان که دارم این دیدگاهو مینویسم هنوز هدایت نشدم به فایل اول و امروز اتفاقی این فایل دیدم اومده روی سایت

    من دقیقا ۸ماهی هست با شما اشنا شدم و سه ماهی هست که به صورت جدی روی فایل های رایگان دارم کار میکنم و یک هفته ای هست که موفق به خرید دوره دوازده قدم شدم

    و خیلی خیلی هنوز مبتدی هستم و عاشق این مسیر شدم گرچه یه جاهایی عجله میکنم ولی به خودم میگم علی ۱۰ سال طول کشیده تا به این لول تو بوکس برسی پس این یادگیری قوانین رو هم به همون روش بهش نگاه کن و با این کار دوباره به ارامی مسیر رو ادامه میدم

    این فایل به شدت عالی بود استاد به شدت عالی بود

    من تو این سالها تو مسابقات زیادی شرکت کردم که فقط الان به موضوع بوکس اشاره میکنم

    در مسابقات بوکس استان من ۴ دوره شرکت کردم تا تونستم مقام اولی رو کسب کنم

    بار اول بازی اول باختم ولی کاملا از خودم راضی بودم

    بار دوم با انگیزه بیشتر شرکت کردم و بازی دوم باختم ولی چون با قهرمان کشور بازی کردم و عالی هم بازی کردم از خودم راضی بودم (بدون عنوان)

    بار سوم باز هم بازی دوم با یک قهرمان کشور که بسیار عالی بود ولی منم عالی تر شده بودم بازی کردم ولی باختم ولی بعد از مسابقه اصلااااا احساس بدی نداشتم چون دقیقا تو مسیر پیشرف بودم و خیلی همو خودم هم بقیه متوجه پیشرفتم شده بودن

    و سری چهارم بود که به استادم قول دادم گفتم اجازه بدین من این سری هم شرکت کنم قول میدم قهرمان میشم و هر چهارتا بازیمو با ناک اوت تموم کردم و قهرمان استان شدم

    و بعد به خاطر یک سری باور اشتباه به مسیر بوکس ادامه ندادم

    من تو خیلی از مسابقات میدیدم خیلی از افراد بعد از باختشون گریه میکنن ولی من هیچ وقت بعد از باختم گریه نکردم بعد اینارو میدیدم گریه میکنن هی به خودم میگفتم نکنه من یه چیزمه منم باید گریه کنم 😂

    ولی واقعا خوشحال بودم بعد از هر باختی که داشتم چون همون باختها باعث شده بود من پیشرفت کنم

    استاد

    من با این روحیه قوی مبارزه ای و جنگجویی

    چند وقت پیش به یک تضاد بزرگی برخوردم و خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم که قبل از اون تضاد با برنامه شما اشنا شدم و یه جوری شده بودم که هیج وقت تو زندگیم اینطوری نبودم دیقیقا یه حالت افسردگی

    و اصلن هم دوست نداشتم کسی بیاد بهم دلداری و از این حرفا چون فایلا رو گوش کرده بودم و شما گفته بودید که اصلن در مورد اتفاق های به ظاهر بدی که براتون میفته با کسی صحبت نکنید،

    استاد من تو ورزشم خیلی بیشتر تجربه داشتم توی کنترل ذهن ولی تو اون موضوع کم ترجبه بودم و تقریبا دو سه هفته این طول کشید که خودمو برگردونم به لطف خدا

    و الان میفهمم که واقعا اگر میخوایم تو همه جنبه های زندگی موفق بشیم باید تو همه زمینه ها بتونیم کنترل ذهن داشته باشیم و تجربه کسب کنیم و پیشرفت کنیم

    استاد به لطف خدا شاید بگم با این فایل شما منو چندین پله به سمت قهرمانی و موفقیت پرتاب کردین بالاتر

    وااای خدایا تمرین بدنسازی و تمرین فنی رو که همه انجام میدن، هرکی بتونه ذهنشو به این لول برسونه هرکی بتونه اینطوری نگاه کنه میشه انتونی جاشوا میشه قهرمان دنیا

    و ما همش با دیدن این فیلمها توی یوتویوب فکر میکنیم که شرایطه یا تمرینات خاصه که این قهرمانارو قهرمان کرده در صورتی که همش این ذهنس،

    اگر ذهنتو کنترل کنی تمرین فوق‌العاده تری انجام میدی اگر ذهنتو کنترل کنی وزنه های بهتری میتونی بزنی اگر ذهنتو کنترل کنی میتونی بشی یک قهرمان

    استاد همه این درسهایی که تاحالا تو فایلها ازتون گرفتم انگار تو این فایل همش خلاصه شد همش تو گفتار انتونی خلاصه شده بود

    الان من شاید ۱% این فایل رو فهمیدم

    و قطعا به لطف خدا ۱۰۰ ها بار دیگه این فایلو میبینم

    استاد اسم منو به یاد داشته باشین به لطف خداوند به زودی خواهید شنید اسممو در رده بوکس جهانی

    فعلا بیشتر از این نمینویسم دوست دارم مدارم بالا تر بره باز هم بیام بنویسم دمتون گرم دمتون گرم به خاطر این فایل که هیچ فیلمو کلیپی بیشتر و بهتر از این فایل به من اگاهی و انگیزه برای ادامه دادن نداده بود

    خدایا شکرت روزمو ساختی

    استاد خیلی سپاس گذارم

    🤲🤲🤲🤲🤲🤲❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      زهرا خداباور گفته:
      مدت عضویت: 2078 روز

      سلام دوست عزیز تحسین برانگیزه داشتن چنین روحیه و عشقی به ورزش خیلی آدم قویی هستید و امیدوارم منم بتونم مثل شما این حس خدرتو تو وجودم بیشترش کنم بله ورزش یک کنترل ذهن فوق العادست وقتی پرس سینه میزنی نمیتونی به گذشته قکر کنی چون اگه با دقت روی حرکتت تمرکز نکنی ممکنه هالتر بیوفته روت و داغون بشی ذهنت بجای نگرانیای آینده درگیر اینه الان چطور حرکتو درست بزنم که عضلاتم قوی ترشه، منم عاشق ورزشم ولی خب این علاقه ی شدید نیست ک بگم حاضرم بخاطرش بمیرم، اون هدفی که احساس میکنم رسالتمه رو توی هنر خطاطی میبینم و واقعا شبانه روز وقتی انجامش میدم خستگی و گشنگی و تشنگی معنایی نداره، با اینکه کامنت اولتون بود واقعا لذت بردم از این توانایی هاتون و کامنت. باکیفیتی بودبراتون آرزوی موفقیت های بزرگ تر و حتی جهانی دارم، 🥰😍

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        علی میرفخررجایی گفته:
        مدت عضویت: 1809 روز

        سلام خواهر عزیزم زهرا خانوم ✋

        خیلی ممنونم بابت این که دیدگاهمو خوندید و امید وارم که تونسته باشم کمکی کرده باشم تو این مسیر به دوستانم.🙏

        بله دقیقا هرچیزی رو توش بخوای موفق بشی نیاز به کنترل ذهن داره من گفتم تو رشته ورزشیم الان بعد از گذشت 10 سال تقریبا میتونم بگم ذهنمو میتونم 50% ذهنمو کنترل کنم و اگر بخوام نتایج بزرگتر در سطح جهان بگیرم نیاز به کنترل ذهن بیشتر والبته تکامل داره .

        ولی الان که با ابن مباحث اشنا شدم انگار باید تمرین کنیم در کل زندگی در همه مسایل کنترل ذهن داشته باشیم و به احساس خوب برسیم.

        اون بحث خطاطی هم که میفرمایید عشقو علاقتونه فوق العادس

        چون من خودم هم خیلی به هنر و صنایع دستی علاقه دارم و رشته اصلی که الان داریم فعالیت میکینیم صنایع دستی چرمی هست که پدرم خلق کرده و چون من هم از بچگی با پدرم بزرگ شدم دقیقا سیر تکامل پدرم و پرورش این هنر رو به چشم دیدم و خودم هم باهاش بزرگ شدم و در واقع یکی از علاقمم هم همین شغلمون هست که من و پدرم (البته خیلی بیشتر پدرم چون اون بوده که به لطف پروردگار با تمام وجودش با تمام سد های توی مسیرش این هنر رو رسونده به اینجا که هیج کس تو دنیا تا به حال محصولات مارو تولید نکرده) در حال حاضر داریم کسب درامد میکنیم و هر روز در حال پیشرفته به لطف خدا

        ولی من طی این چندین سال یعنی از حدود 10 سال پیش ورزشم و شغلم (که همین هنری هست که عرض کردم )یه جورایی مکمل هم بودن .یعنی میرفتم باشگاه تمرین عالی میکردم و با انرژی فوق العاده و حس و حال عالی میومدم سر کارم و کارمو انجام میدادم . و خیلی ترکیب قشنگی بوده برام طی این سالها چون جفتشو با حسو حال عالی انجام میدادم

        ولی ولی ولی (این چیزی که میخوام بگمو هم خودم میدونم هم خیلیا بهم گفتن )…اگر بخوام موفقیت بزرگ کسب کنم چه تو ورزشم چه تو کارم باید یکشو به طور تمرکزی و لیزری دنبال کنم

        یعنی در واقع باید از خدا بخوام بهم بگه من رسالتم چیه ایا قهرمانی بوکس جهانه و الگو شدن برای بقیه ایرانی ها یا ادامه دادن مسیر پدرم اون هنر اون عشقو علاقم

        واقعا از خدا میخوام تو این مورد هدایتم کنه بهم بکه چیکار کنم بهم راهو نشون بده

        و در مورد خطاطی شما …. این که میگی شب تا صبحم بشینم انجامش بدم خسته نمیشم و لذت میبرم فوق العادس و اگر نجواهای شیطانی اومدن سراغت که اخه خطاطی پول توش نیست و فلان یا از این حرفایی که بقیه میزنن اصلا توجه نکن . قطعا نیاز به تکامل داره و این که با این سایت اشنا هستی و داری روی باور هات کار میکنی قطعا میتونی از همین راه ثروتمند بشی.

        برات پدر خودمو مثال میزنم …

        پدرم از بچگی تو کارگاه پدرش که تولیدی کفش چرم بود بزرگ شده و همش با چرم سرو کله میزده بعد تو سن جوونی یک کاپشن چرم میشکافه و میدوزه خودش یاد میگیره و خودش میشه استاد دوختن لباس چرم تو شهرمون بعد از 15 سال به خاطر اینکه شرایط کار لباس چرم فصلی بود پدرم از روی اون شمه هنری که داشت و دوستانی داشت که تو حوضه صنایع دستی و نقاشی روی چرم فعالیت میکردن < این ایده اومد به ذهنش که بیاد با چرم کارهای خلاقانه دیگه ای انجام بده و شاید بهت بگم با دستبند های 2 3 هزار تومنی و تابلو های 100 الی 200 هزار تومنی شروع کرد این مسیر ادامیه پیدا کرد تاااااااااا الان پدرم خودش مبدع یک سبک هنری با چرمه وکارافرینه و اینکه 2 3 هزار تومن کجا محصولات 20 30 50 70 150 200 میلیونی کجا که خیلی ها که بعد از پدرم این کار رو شروع کردن تو ذهنشن نمیگنجه این ارغام و الان میتونم بگم پدر من این جرعت و توانایی رو داره که رو هرچیزی چرم کار کنه و الان درامد سالیانه به میلیارده خدارو صد هزار مرتبه شکر و خیلی خیلی بیشتر از این میتونه باشه چون نسبت به باورهاست دیگه. مثلا خیلی ها میان میگن محصولات شما خارج از کشور بالای 10 هزار دلار به راحتی قیمتشونه. و این نشونه و این باور رو به ما میده که حتی ما خیلیییییییییی بیشتر از اینها متونیم از عشقو علاقمون پول کسب کنیم.

        (تو پرانتز بگم که من هنوز به قدر پدرم جسارت و جرعت و این میزان ایمان و باور به کارشو ندارم که تونسته این همه سال تو هر شرایطی علاقشو ادامه بده و خیلی باید رو باور هام کار کنم ولی تو ورزشم تا الان تونستم خداروشکر)

        اینارو گفتم که با خیال راحت با عشق کارتو انجام بده اروم اروم ایده ها و راههای پول ساختن از خطاطی و خلاقیت هایی که میتونی در اینده انجام بدی بهت گفته میشه💪💪.

        من خودم تازه دوره 12 قدم رو شروع کردم بهت پیشنهاد میکنم شما هم این دوره رو اگر تهیه نکردی تهیه کنی که قدم به قدم استاد داره رو باور هامون کار میکنه …

        امیدوارم این نوشته هم به شما و هم به بقیه دوستان بتونه کمک کنه..

        و برای خودم هم جالب بود یه سرس جرقه هایی تو ذهنم خورد😍 …

        .

        .ان شاء الله همیشه شادو موفق و ثروت مندو سلامت باشد🤲🤲🙏

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          زهرا خداباور گفته:
          مدت عضویت: 2078 روز

          سلام واقعا باورم نمیشه این هدایت چطور داره با من حرف میزنه

          اخه مگه چند نفر تو این کامنت ها میتونستن چنین باور های خوبی درمورد هنر به من بدن که خداوند منو هدایت کرد سمت کامنت شما من فقط زیر این فایل دوتا دونه کامنت خوندم واقعا که هردوتاشم درهای بزرگی رو به روم باز کرد، استاد همیشه میگه بیاید کامنت بنویسید یخونید جواب بدید من ذهنم همیشه نقاومت داشت میگفتم حالا مگه چقدر فایده داره، اما این هدایتی که اصلا فکرشم نمیکردم کسی که درمورد ورزش داره صحبت میکنه بخواد سررشته و الگویی تو حوزه ی هنر داشته باشه و چنین باورهای فوق العاده ای رو در زمانی به من بده که ترمز های فوق العاده وحشتناکی داشتم، من قدم به قدم وارد این مسیر شدم

          دور و برم هیچ کس تو این حوزه ذره ای حتی علاقه نداشته که من الگو بگیرم و مثل شما مثلا بخوام راه کسیو از بچگی برم واسه همین همیشه درگیر این مسئله بودم که خودم و علایقم رو نمیشناختم و پارسال درونم ی کشش خاصی نسبت به خوشنویسی احساس کردم، چون مثلا قبلش وارد چند تا کار شده بودم مثلا کلاس آرایشگری رفتم و هیچ علاقه و ذوقی نداشتم فقط صرف هدف و انگیزم درامدزایی بود و برای همین ادامه ندادم،همه میگفتن تو ادمی نیستی که تو هیچ کاری موفق شی آرایش گری شغل پردرامدیه چرا ادامه نمیدی، من نمیتونستم توضیح بدم که بابا من میخوام بفهمم اصلا علاقم چی هست، ی زمانی فکر میکردم درس خوندنو دوست دارم اما بعد دیدم نه این انگیزه و نتیجه پایه های درونی نداشته و صرفا انگیزه های بیرونی که دیگران بهم داده بودن باعث شده بود درس بخونم و نمراتم خوب شه و لذت خاص و دلخواهم رو نداره، تا اینکه پارسال دیدم بابا من تنها چیزی که بدون فکر کردن به پول و شهرت و تایید دیگران و صرفا از روی عشقی که گذر زمان برام حس نمیشه انجامش میخوام بدم خطاطیه، من خطم افتضاح بود و همه مسخرم میکردن میگفتن تو این ی مورد که عمرا استعداد داشته باشی، روز اول ی الف رو درست نمیتونستم بنویسم اما فط بعد از چند ماه دیدم خطم با استادم مو نمیزنه! البته که خیلی هنوز جای کار داره ولی میدونید مهم اینه عشق واقعی و رسالتت رو پیدا کنی، کارهایی که یا یک مسخره شدن و شکست کنارش میزاری عشقت نیستن صرف یک انگیزه و باور بودن ک مثلا من دوست داشتم از آرایشگری به پول برسم یا با درس به این احساس برسم که دیگران منو تایید میکنن، اما خط رو حتی وقتی خطم خیلی خوب شد همه میگفتن اوکی برای یک هنر خوبه ولی نون و اب که نمیشه تو به جایی نمیرسی باز من اینجوری نبود که بخوام ناراحت بشم یا حتی انگیزه بگیرم! این هنره که نمیزاره عملا من هیچ کاره دیگه ای جز اینکارو انجام بدم نمیشه برای دیگران توضیح داد که اصلا من ننشستم واسه خودم بگم اره اینکارو میکنم که باهاش پول بسازم یا هرچی، این کاریه که اگه ی روز لنجامش ندم اون روزمو احساس میکنم خوب نگذروندم و اگه ترکش کنم میمیرم! اوایل به این حس و حال شک داشتم چون میگفتم حالا بیا اینو ادامه بدیم به قول استاد هدایت میشم و کار مورد علاقمو پیدا میکنم، منم مثل شما بین ورزش و هنر گیر کرده بودم، ولی هرچی رفتم جلو لذت خاص خطاطی با هیچ چیز تو دنیا برام قابل مقایسه نبود دیدم من حاضرم واسه ی این هدفم بمیرم، زمان و عمر و مسخره شدن که چیزی نیست، همه به چند تا موضوعات متفاوت علاقه دارن ولی یکیش خیلی جذابیت بیشتری داره واسشون، بین این دوتا ورزش و هنر کدومش سلولای بدنتون خستگی ناپذیر ترن؟ که حتی نفهمید الان 10ساعت گذشته و شب شده؟

          من از این باور سازی دوست دارم بگم که بتونم از همین روش باور های دیگمو هم اصلاح کنم، همیشه فکر میکردم دیگه دیره باید از بچگی وارد ی کاری بشی تا توش بهترین شی دیگه واست خیلی دیره اینا بدلیل الگو های موفقی که دیده بودم شکل گرفته بودن

          اما الان به این باور رسیدم که کافیه تو شروع کنی در عرض چند ماه تمرکز لیزری اصلا باورنکردنیه که تا چه حد میتونی پیشرفت کنی و ماهر بشی، شاید هنوزم برای اون جایگاه و بالاترین حد از هدفایی که الان دارم هنوز تو این باور مقاومت داشته باشم اما میتونم بگم تا حد خیلی زیادی این باور محدود کننده شکسته شد چون من با تجربه بهش رسیدم و لمسش کردم به اندازه ای ک هدفامون بزرگ تر میشه باید بیشتر روی باورامون کار کنیم، من در شروع فقط میخواستم به احساس خوب برسم و خطم درحدی بشه که یتونم خودم بخونمش😂الان تو بازه ی زمانیه خیلی کم خواستم این شده که بشم استاد امیرخانی بزرگ و این برای خودم شگفت انگیزه چون همه میگن خط هنر دیریاب و سختیه اما من واسه خودم این باورو شکستم خداروشکر میکنم و خیلی اعتماد به نفسم تو این موضوع بالا رفته، شما فوق العاده بهم روحیه دادین چون من الان تو تضادهای بزرگیم هم از لحاظ مالی هم محیطی که میخوام یک تصمیم درست بگیرم برای مهاجرت به شهر بزرگ و تغییر،نمیدونم واقعا چطور این باورو بسازم که سرمایه اولیه نیاز نیست تو همین مسیر رو ادامه بده به حرف دیگران توجه نکن

          فقط امیدوارم مثل همین هدایتی که سمت کامنت شما شدم هرروز بازم هدایت خداوند رو دریافت کنم ممنونم از صحبت های گرمتون همیشه سربلند و پیروز باشید🥰🥰🥰🥰

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
          • -
            علی میرفخررجایی گفته:
            مدت عضویت: 1809 روز

            افرین افرین افرین 👏👏👏👌👌👌

            لذت بردم خدارو شکر که رسالتتو پیدا کردی افرین که به نظر کسی اهمیت نمیدی . یک بار افریده شدی اون کاری رو که دوست داری رو انجام بده و لذت ببر پولو ثروتو شادی هم به دنبالش میاد

            به نظرم خیلی خیلی بزرگتر از استاد عزیزت میتونی فکر کنی وپیشرفت کنی جهانی فکر کن

            اووووووو کلی ایده های خلاقانه میتونی بدی با خطاطی حتی میتونی سبک خودتو داشته باشی💪💪💪

            به قول استاد همیشه در پناه الله یکتا شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشی

            انشاءالله تو مسیر نا امید نشی و از موفقیت هاتون در اینده اینجا بنویسید و ما ببینیم و لذت ببریم🙏🙏🙏🤲🤲🤲🌹🌹🌹

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    Raha گفته:
    مدت عضویت: 3219 روز

    به نام او که هم نور است هم امید

    به نام پروردگاری که بزرگترین نعمتی که به من ارزانی داشته این است که قدرت خلق زندگی ام را به من داده است .

    سپاسگذارم از او که مرا آنقدر مقدس دانست که مرا متجلی خود ساخت و مرا خدایی همجنس خودش آفرید و به من قدرت داد .

    این دو فایل برای من بسیار الهام بخش بود چون من چندی پیش دقیقا به نوبه ی خودم در بازی زندگی خودم در رینگ خودم دچار همچین شکستی شدم و در اوج نا امیدی ها و در اوج ناتوانی ها و احساس درد و شکست توانستم ببینم آنچه را که واقعا هستم توانستم جایگاه و عظمت خودم را درک کنم توانستم ارتباطی جدید و باوری جدید در خصوص خودم و خدای خودم ایجاد کنم . موفق به کنترل ذهن شدم و ترس هارا از وجودم زدودم و به جای آن بذر ایمان را کاشام و شروع به مراقبت از آن کردم و مهم تر از همه قدم برداشتم با تمام خستگی ها بلند شدم با ایمان و در دل تاریکی ها قدم برداشتم و به خودم و خدای خودم ایمان آوردم و معجزه حاصل شد . حضور نور در ابن تاریکی ها در غالب اشک از چشمانم جاری شد و رشد های انفجاری و بیداری حاصل شد . تنها چیزی که میتوانم از ابن پروسه بگویم این است که بیدار شدم از خوابی طولانی مدت . و این عظیم ترین تجربه زندگی ام تا به الان است . و من احساس یقین دارم در خصوص اینده و من هم در مسیر خودم فقط به دنبال بهتر شدنم به دنبال متجلی ساختن تمام شکوهی هستم که خالقم درونم قرار داده مثل کوه آتشفشانی که از درون روشن است و قل قل میکند اما شکوه لحظه ایست که فوران میکند . احساس میکنم مسیر خلق این شکوه آغاز شده است و آینده زیبا تر از امروز است بهتر خواهم شد قوی تر زیبا تر آرام تر …

    در خصوص اتفاق اگر بخواهم بگویم این چنین آغاز میکنم :

    مدت تقریبا دو سال است که مسیری را در زندگی ام شروع کرده ام که در آن احساس میکنم که برای من معنا دارد احساس میکنم عاشقش هستم و احساس میکنم همان راهی است که میتوانم خودم را در ان تجلی دهم و بروز دهم خود واقعی ام را …

    اما بعد از تلاش تلاش ها و تمرینات و مبارزات متعدد و بسیار زیاد در آن هرگز نا امید نشدم و فقط ادامه دادم و به بهتر شدن ادامه دادم تا این اواخر شکستی بزرگ را متحمل شدم اما خودم را خود واقعی ام را یاد اور شدم تمام قدرت های تفویض شده از سمت خالق به خودم را یاد اور شدم جایگاه خالق را یاد اور شدم و ایمان را ایجاد کردم و فقط ادامه دادم هر روز به کوه میرفتم با خدا مراقبه و راز نیاز میکردم راهکار ها را دریافت میکردم و با ایمان قدم بر میداشتم و در نهایت به ایمان من پاسخ داده شد و معجزه رخ داد حال قوی تر از هر موقع دیگر در زندگی ام هستم و از درون نشاطی بی نظیر دارم احساس نوعی اتصال احساس این که راه را یافته ام و اشتیاق قدم برداشتن دارم و اشتیاق تجربه این مسیر را دارم اشتیاق ملاقات و تجربه انسانی که میتوانم بشوم و اینکه چه چیز در انتظار من است ….

    ممنونم از استاد عباس منش عزیزم فرشته ای و ابزاری از سوی خدا برای هدایت من …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    علی اسدی گفته:
    مدت عضویت: 2967 روز

    فوق العاده بود واقعا این سه قسمت بی نظیر بود و درسای ارزشمندی ازش گرفتم . استاد اخرش که یه سری نکات در مورد کامنت گذاشتن گفتین خیلی ظریف بود واقعا تفاوتش از زمین تا آسمونه … زمانی که فکر میکنیم به این حرفا و نمود هاشو تو زندگیمون پیدا کنیم این آموزه ها از حالت تئوریک خارج میشه و تو عمل خودشو تو زندگیمون خیلی واضح تر نشون میده و ما خیلی راحت تر مشکلاتمونو میفهمیم ، در واقع ریشه مشکلاتمونو میفهمیم و میفهمیم که این رفتار یا عملکردمون به خاطره چیه.

    من یه مقدار که فکر کردم به این صحبتا نمونه های کنترل ذهن رو تو زندگیم پیدا کردم و دیدم زمانیکه تو این مورد موفق بودم چه اتفاقایی برام افتاد و الان میخوام بیشتر توضیح بدم راجبشون .

    من همین الان سربازم و 10 ماه از خدمتم گذشته ، یادمه زمانیکه بعد از آموزشی تقسیم شدیم من یه جای خیلی بدی افتاده بودم که واقعا به شدت تحت فشار بودم و خیلی داشتم اذیت میشدم جوری که به خانوادم گفتم من اگه ازینجا انتقالی نگیرم دیگه نمیرم خدمت و فرار میکنم . و نجواهای زیادی میومد تو ذهنم و میگفت که علی تو با فوق لیسانس نباید اینجا باشی ، عمرت داره تلف میشه ، یکی دو روزم که نیست دو ساله خخخ وای خدایا اصا یادش میفتما میگم چه روزایی بود …

    واقعا این ذهن چقد چموشه و چقد خوب بلده اذیت کنه و من دلایل زیاد و منطقی داشتم که حالم واقعا بد باشه و عصبانی باشم اما بعد از چند روز سعی کردم به خودم آرامش بدم خدایی خیلی سخت بود ولی میدونستم که باید حالمو خوب کنم تا اوضام بهتر بشه … دیدم چند تا از بچه ها انتقالیشون جور شد و رفتن و من همش به خودم میگفتم ببین اینا رفتن پس تو هم کارت اوکی میشی میری پس یعنی میشه … بعد هی این وسط بچه ها هی میگفتن نه دیگه نمیزارن کسی بره و انتقالی نمیدن به این سادگیا و باید پارتیت خیلی کلفت باشه و از این حرفا …

    من یه ذره احساسم بهتر شد و اومدم یه مرحله بالاتر و به خودم گفتم اگه انتقالیت جور بشه چه احساسی پیدا میکنی …؟

    بعد هی ازین سوالا از خودم میپرسیدم و میگفتم که به اینجا موقت نگاه کن چون به زودی ازینجا میری … سعی کن ازینجا بودنت لذت ببری و حال کنی و یه خاطره خوب بسازی چون قراره به زودی انتقالیت اوکی شه …

    خلاصه هی اینارو به خودم میگفتم و هی ذهنمو کنترل میکردم و واقعا خداشاهده خیلی تاثیر داشت روم و خیلی حالم بهتر شده بود … تا اینکه بالاخره انتقالیم جور شد و من ازونجا رفتم … بخدا انقدر حالم بهتر شده بود که دو به شک شده بودم وقتی انتقالیم اومد گفتم چیکار کنم اصا برم یا بمونم خخخ

    نه ولی میدونستم که رفتنم خیلی بهتره از موندنم و خلاصه منتقل شدم به یه جای دیگه …

    بعد اونجا نگهبان بودم و کلی نظافت میکردم و … با این داخل شهر بودم و یه سری مزایا داشت ولی بازم سختم بود و کلی اذیت میشدم … نمیتونستیم شبا مثل آدم بخوابیم و به خاطره پست دادن های مسخره باید الکی بیدار میموندیم و از در و دیوار مراقبت میکردیم …

    بعد شبا که ساعت 2.30 شب بیدار میشدم تا 5 پست بدم کلی با خدا حرف میزدم کلی فکر میکردم و سعی میکردم حالمو بهتر کنم بازم … میگفتم علی این تضادایی که بهش برمیخوری به خاطره اینه که به جهان خواسته واضح تری اعلام کنی ، الان فهمیدی که دوستداری جایی که خدمت کنی چه ویژگی هایی داشته باشه …

    اومئم ویژگیارو برا خودم نوشتم …

    بعد اومدم گفتم مزیت هایی که اینجا داره رو بنویس … چه چیزای اینجا خوبه ؟

    اومدم نوشتم که مثلا مسیرش خیلی کوتاهه نیم ساعته میرسم خونه …

    غذاهاش خوبه … کلی زیبایی داره … درخت و گل و فضای مناسب و …

    خلاصه هی سعی میکردم به این چیزا تمرکز کنم و بنویسم و کتاب بخونم و سعی میکردم یه ذره بتونم ذهنمو کنترل کنم و از حال و هوای بد بیام بیرون …

    این پروسه تقریبا 3-4 ماهی طول کشید و من جایی که مناسب باشه برای خدمت با ویژگیهایی که من دوستدارم رو پیدا کردم …

    بعد گفتم ازینجام انتقالی باید بگیرم … بعد در صدد انتقالی گرفتن بودم که شرایطم داشت بهتر میشد و من داشتم بیشتر عادت میکردم ، بعد اومدم این خواسته رو با این خواسته عوض کردم و گفتم خدایا من میخوام بسپرمش به تو من نمیدونم انتقالی بگیرم به نفعمه یا بمونم اینجا ولی تو که میدونی چی به صلاحه منه … پس خودت برام جور کن هدایتم کن و مسیر رو برام هموار کن منم تسلیم توام… اگه انتقالیم جور شد میرم اگرم جور نشد میمونم … خدا رو چه دیدی شاید اینجا شرایطم بهتر بشه ، شاید اصلا اینجا کن فیکون بشه و خیلی شرایطش عوض بشه … به قرآن قسم این چیزا میاد تو ذهنم …

    باورتون نمیشه …

    اومدن از یه سازمان بالاتر برای بازدید و تصمیم گرفتن که شرایط اینجا رو کن فیکون کنن خداشاهده راست میگم اصلا خودم باورم نمیشد همه اونجا شاخ درآورده بودن از تغییراتی که قرار شد اعمال بشه …

    الله اکبر واقعا خودمم باورم نمیشه الان خخخ

    هیچی دیگه خلاصه الان شرایطم تو همونجا به قدری خوب شده که لباس شخصی شدم ، تنها کسی که گوشی هوشمند داره اونجا تو سربازا منم ، دیگه شبا نمیمونیم اونجا و اداری شدم و ساعت 3.30 میرم خونه ، پنج شنبه جمعه ها تعطیلم ، تعطیل رسمیا تعطیلم ، دیگه نگهبانی نداریم و راحت میخوابم تو خونه خودمون تو یه جای گرم و نرم با خیال راحت بدون مزاحمت و پشه و جونورا و …

    خیییییلی شرایطم خووووب شده بخدااااا خیییلی راضیم الان واقعا الان که نگاه میکنم میبینم اینا به خاطره کنترل ذهنم بوده …

    یه مثال دیگه من کارم مباحث مالیه …

    یه زمانی فکر میکردم خیلی حالیمه و انقد به خودم مغرور و مطمئن بودم که میگفتم به دوستم بیا بریم این کارگزاریا کار کنیم و از خداشونم هست ما رو بگیرن …

    بعد دوستم رفته بود اونجا برای مصاحبه یه جوری خورده بود تو برجکش که اصلا یه وضعی …

    بعد اومد به منم گفت اینارو ازم پرسیدن ، دیدم که منم هیچ کدومشونو بلد نیستم و فقط فکر میکردم که بلدم … انقد حالم بد شده بود و واقعیت بدجوری مثل پتک خورده بود تو سر و صورتم …

    بعد در کمتر از یک هفته خودمو جمع و جور کردم گفتم با یه برنامه ریزی یک ساله من خیلی پیشرفت میکنم اگه این کتابا رو بخونم این کارارو بکنم این دوره ها رو شرکت کنم و …

    و الان واقعا به جایی رسیدم که خیییلی تو کارم پیشرفت کردم و در حال حاضر دارم آموزشی رو میبینم که همیشه آرزوش رو داشتم ولی شخصی رو پیدا نمیکردم که تو ایران بلد باشه این سبک رو … به شدت راضیم و میدونم که تو مسیر درستی هستم و همه اینا به خاطره این بود که یه سری ناخواسته برام تو زندگی پیش اومد و من تونستم ذهنمو کنترل کنم و افکارمو جهت بدم به سمت خواسته هام و ازون تضاد بفهمم که خواستم چیه دقیقا ، بعد به اندازه ای که بتونی اینکارو خوب انجام بدی سرعت رسیدن به خواستت بیشتر میشه … بعضی جاها برای من سه چهار ماه طول کشید بعضی جاها یک ماه بعضی جاها یکسال یا شایدم بیشتر ولی چون تمرینش کردم این دفعه خیلی بهتر میتونم انجامش بدم و سریع تر به خواستم برسم …

    البرت اینشتین میگه مثال زدن تنها راه آموزش و یادگیریه …

    خیلی خوبه که فکر میکنیم و نمونه های واقعیش رو تو زندگیه خودمون پیدا میکنیم و ازش درس میگیریم …

    امیدوارم لذت برده باشید …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    سمانه گفته:
    مدت عضویت: 2231 روز

    سلاااام به استاد عزیزممم و مریم جون و همه بر و بچه های سایت

    استادم گفتی نتایج منم دوس داشتم از نتایجم بگمممم بزرگ ترین نتیجه ارامش درونی و وجدان راحتمه با خودم در صلحم سرزنش نمیکنم نه خودمو نه کسی رو مسائل زندگیم روز به روز داره کمتر میشه یا اگه هم باشه حالم باهاشون خوبه هزینه هایی که در رابطه با تضاد پیش میاد کم شده توی سلامتی پیشرفت داشتم دیگه پولی به دکتر و دارو نمیدم هر روز دارم ابزار زندگیمو بهبود میدم اضافی ها رو میندازم بره تا ازم انرژی نگیره راحت کارای خونمو خودم با لذت انجام میدم مثل قبل نیست که خسته بشم یا اینکه بخوام کارگر بیارم هر خوراکی واسه آشپزخونم بخوام یا هر وسیله ی دیگه ای راحت میتونم بخرم همسرم باهام هم فرکانس شده با هم قوانین رو بررسی میکنم ساعت ها در موردش با هم حرف میزنیم حرف کسی برام اهمیت نداره زندگی رو به سبک خودم و اونجوزی که دوس دارم جلو میبرم

    استاد قشنگم من خدا رو شکرررررر میکنم بابت بزرگ ترین تغییر توی زندگیم که تونستم پشت سر بزارم خلا عاطفی رو چون باعث شده یود وارد روابط اشتباه بشم و کلی آسیب ببینم امروز که دارم کامنت میزارم هیچ وابستگی احساسی ای ندارم و دارم عشق رو کنار همسرم تجربه میکنم مثل شما که میگفتین ندیدم دور و ورم کسی چنین رابطه ای داشته باشه منم بخداااااا نمیبینم کسی دورم چنین رابطه ای داشته باشه استاد جونم مرررررررسی که اینقدر عاشقانه و خالصانه آگاهی میدی بهمون مررررسی از خدا که شما رو تو مسیرم قرار دادم مرررررسی از خودم که خواستم و دارم مادام روی آگاهیام کار میکنممم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    فاطیما و مهدی گفته:
    مدت عضویت: 1321 روز

    سلام خدمت همه دوستان و استاد عباس منش

    خب از اونجایی که من چند سال کشتی می‌گرفتم تجربه زیادی از رقابت های این شکلی دارم ،

    واقعا مسابقات دو به دو استرس خیلی بالایی رو وارد می‌کنه و باید خیلی روی ذهن کنترل داشته باشی ،

    حتی اگه سال دیگه مسابقه داشته باشی و از الان بخای‌ به مسابقه فکر کنی یه استرسی میگیری ،تو هر سطحی باشی همینجوری چ حرفه ای و چه مبتدی من با افراد زیادی هم صحبت کردم و مصاحبه قهرمان های زیادی رو هم شنیدم ،واقعا از یه جایی به بعد توی ورزش حرفه‌ای همه چی برابره و فقط کنترل ذهنه که فرد برنده رو مشخص می‌کنه ،اینو بارها و بارها در مسابقات مختلف هم خودم تجربه کردم و هم تجربه های بقیه رو شنیدم ،

    یادمه توی یکی از مسابقه هام توی تایم اول کشتی هفت بر صفر عقب افتادم و این در حالی بود که من کلی از حریفم آماده تر بودم ،بیشتر تمرین کرده بودم و تجربم خیلی بالاتر بود و روی کاغذ من صد درصد برنده بودم ،و اگه قوانین کشتی فرنگی رو بدونید ،اختلاف امتیاز هشت تا دیگه کشتی تموم میشه و من فقط یک امتیاز دیگه از دست میدادم اون رقابتو باخته بودم ،

    خب سه دقیقه ی اول من نتونستم ذهنمو کنترل کنم با اینکه حریفم ضعیف تر بود ولی من هفت امتیاز بهش داده بودم و همه چی داشت بد پیش می‌رفت و انگاری من همه ی توانایی های خودمو از دست داده بودم ،و انگاری اصلا کشتی بلد نبودم ،

    وقتی که سه دقیقه ی اول تموم شد ،من سی ثانیه فرصت داشتم که به خودم بیام و دهنمو کنترل کنم ،همه چی داشت بد پیش می‌رفت حتی مربیم از من تا نامید شده بود چون حریفم فقط یه امتیاز دیگه میخاست ،خودم خیلی شوکه بودم ،ولی شروع کردم ذهنمو آروم کردم ،به یاد آوردم که من کلی تمرین کردم و نباید راحت بیارم ،موفقیت های گذشتمو بیاد آوردم و کلی ذهنم آروم شد ،سی ثانیه تموم شد و تایم دوم کشتی شروع شد ،ولی اینبار همه چی فرق میکرد،من تونسته بودم ذهنمو کنترل کنم و خیلی راحت رفتم رو دشک ،شاید باورتون نشه ولی در کمتر از یک دقیقه من تونستم امتیازارو جبران کنم و کشتی رو مساوی کردم و تا یک دقیقه بعد هشت امتیاز دیگه هم گرفتم و با امتیاز عالی قبل از اینکه تایم تموم بشه من اون کشتی رو بردم

    ،خب در تایم دوم چیزی تغییر نکرده بود فقط من تونستم ذهنمو آروم کنم ،هزار تا مسابقه ی دیگه دیدم که افراد با کنترل کردن ذهنشون تونستن نتیجه مسابقه رو عوض کنن

    خب توی اون شرایط حساس ذهن منفی نگر سعی می‌کنه توانایی های شمارو فراموش کنه و شکست هاتونو به یادتون بیاره ،توی این لحظه نجواهای شیطان هی شروع میکنن تو ذهنت حرف زدن و کسی برنده است که بتونه این نجواها رو خاموش کنه و توانایی هارو بیاد خودش بیاره و فرق کسی که قهرمانه با بقیع در همینه .

    موضوع دیگه اینه که موقعی که در یک مسابقه شکست میخوری ،اون لحظه ذهنت دوست داره همه چیز و همه کس رو مقصر بدونه و تورو تبرئه کنه ،شاید خنده دار باشه

    توی یکی از مسابقاتم که باختم اون چند دقیقه ی اول بعد باخت حتی کتکی که معلمم توی دبستان بهم زده بود هم داشت یادم میومد و ذهنم میخاست اون لحظه حتی معلم ده سال قبلمم مقصر اعلام کنه ،این لحظه رو هرگز یادم نمیره ،اینا داشت تو ذهنم مرور میشدا ،مثلا حرف بدی که چمیدونم چند سال قبل بابام زده بود بهم ،و هی ذهنم داشت همه رو مقصر میکرد که آره اگه بابات اون حرفو بهت نمی‌زد الان تو نباخته بودی ،یا مثلا اگه مربیت فلان فن رو بهت یاد داده بود تو برده بودی،

    ولی یکم که بگذره و ذهنت آروم بشه متوجه میشی که فقط آشوب ذهنت دلیل باختت بوده و تو باید یاد بگیری که دفعه ی بعد بتونی ذهنتو کنترل کنی .

    ممنونم از آموزش هاتون استاد

    هر روز دارم بیشتر و بیشتر روی خودم کار میکنم،کلی نتیجه ی عالی گرفتم ،منتظر نتایج بسیار بزرگ من باشید که به زودی براتون بازگو میکنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    سعید صادق زاده گفته:
    مدت عضویت: 1483 روز

    سلام به استاد عزیز

    سلام به دوستان خوب خودم

    سپاس از استاد عزیز که من را با این حقایق امروز آشنا کرد

    موضوعات عالی در این فایل من یاد گرفتم

    اولین نکته برای من این بود که باید و باید بتوانم ذهن خودم را کنترل کنم

    باید بتوانم روی باورهای خودم کار کنم که بیشتر و بهتر بتوانم ذهن خودم را کنترل کنم تا با حقایق و رسیدن به خواسته های خودم بتوانم به آسانی و راحتی به جلو قدم بردارم

    دومین نکته و موضوع مهم این است که هیچ دست حسادت نکنم

    دست از حسادت بردارم

    خودم را ببینم و به خوسته ها و اهداف خودم ایمان داشته باشم

    وقتی که به خودم ایمان دارم که من می توانم پس خواهم توانست

    توانایی کنترل کردن ذهن اینجا خودش را نشان می دهد که موفقیت ها و زیبایی های اطراف خودم را ببینم و آنها را در زندگی خودم بزرگ کنم و بی شک همان موفقیت ها برای من چراغ راهی خواهد بود تا به خواسته های خودم برسم

    نکته مهم دیگر این است که باید بتوانم موفقیت ها و پیروزی ها دیگران را ببینم و آنها را تحسین کنم

    هر چه بیشتر بتوانم این ها را ببینم جهان هم از همان جنس بیشتر به من می دهد

    نکته آدمی که به موفقیت رسیده است را باید تحسین کرد چرا که او لایق است و این راه را بروم جهان هم از همان جنس بیشتر سر راه من قرار می دهد

    باید و باید بتوانم ذهن خودم را کنترل کنم و زیبایی ها را ببینم

    نکات خوب و مثبت را ببینم

    دنبال نکات منفی آدم ها نباشم

    خوبی ها و زیبایی ها را ببینم

    حال خوبی ها را ببینم

    دنبال تحسین کردن باشم

    دنبال دیدن زیبایی ها باشم

    ذهن خودم را آرام آرام تربیت کنم تا بتوانم به موفقیت ها به آسانی دست پیدا کنم

    وقتی که جهان براساس باورها و فرکانس من کار می کند

    زمانی که من براساس این نکته ذهن خودم را تربیت کرده ام که زیبایی ها و نکات مثبت را ببینم جهان هم از همان نکات خوب بیشتر و بیشتر سر راه من قرار می دهدو این به من کمک می کند تا بیشتر و بهتر بتوانم به آرامش دست پیدا کنم

    چه درس عالی و فوق العاده ای برای من بود زمانی که شکست می خورم منتظر کسی نباشم که بیاید و دست من را بگیرد و من را بلند کند

    بلکه باید خودم روی خودم حساب باز کنم و این باز از توانایی کنترل کردن ذهن من باز می گردد

    این باز برای من یک درس دارد که چقدر کنترل کردن ذهن برای هرکسی مفید و عالی و فوق العاده است

    در پایان تمام این صحبت های استاد یک درس بی نظیر این بود که خدای خودم ایمان داشته باشم و از او کمک بخواهم و از او کمک بگیرم

    اعتماد کردن به خدای مهربان

    اعتماد داشتن به روند کاری که می خواهم انجام بدهم

    ایمان و اعتماد داشتن به خودم

    وای که چقدر این صحبت ها درس داشت برای من و من حال خوبی به دست آوردم

    در این وسط وقتی که من در حال کار کردن روی خودم هستم و از خدای خودم کمک می گیرم دیگر حرف مردم برای من هیچ اهمیت نخواهد داشت

    دیگر منتظر تایید دیگران نخواهم بود

    دیگر هرگز به این فکر نخواهم کرد که فلانی چه گفت و یا چه کرد

    خود و خدای خودم و راهی که در آن قرار دارم

    این فایل برای من یک درس و یک دوره خود به تنهایی در خود برای من داشت

    من که تازه می خواهم یک کسب و کار را برای خودم راه بیندازم این فایل کمک بزرگ و عالی و خوبی به من کرد

    واقعا ممنون خدای خودم هستم که من را به این فایل عالی هدایت کرد و به من کمک کرد تا آرامش و قوت قلب من بیشتر و بیبشتر بشود

    در این میان نکته و درس این است که من در مواقع سختی ها و مشکلات بتوانم ذهن خودم را کنترل کنم و ایمان خودم را نشان بدهم و آنوقت است که من در این روند همیشه طمع خوب آرامش و سعادت را خواهم دید

    سپاس از استاد عزیز

    سپاس از خدای مهربان و خوب خودم

    سپاس از خدای هدایتگر خودم

    سپاس از خدای فراوانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: