اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من چقدر این فایل رو دوست دارم با هر قسمتش منو یاد گفتگو های خودم و خدا میندازه و تمام این 6 ماهی که دارم سعی میکنم تا عمل کنم یکی یکی یادآور شد برام
امروز هم به جای گذاشتن رد پام تو قسمت روز شمار ، اومدم اینجا بنویسم چون یه حسی بهم میگفت اینجا بنویسمش
در مورد تجربیات امروزم بگم
و در مورد سوال شما استاد عزیز که پرسیدین :
کجاها بود که فکر کردید حالیتونه و سراغ ایده های خودتون یا ایده های دیگران رفتید ، و جواب نگرفتید
باید بگم که وقتی به این سوال گوش دادم دو جا بهم یادآوری شد که
یکیش ،اون اوایل بود که به فایلای سایت گوش میدادم و از استاد شنیدم که وقتی تصمیم میگیری از خدا هدایت بخوای خدا نشونه میده و هدایت میکنه
پیش خودم میگفتم پس من هرکس ایده ای بهم داد عمل میکنم ولی چون در مدارش نبودم درک نکردم حرف استاد رو
و اون موقع در بازه زمانی تقریبا نزدیک دو نفر بهم ایده دادن
یکی برادرم بود که گفت طیبه یه پیج هست که تابلو نقاشی رو تو نمایشگاه گروهی میذاره تو بالای شهر و برو شرایطشو بپرس
من اونموقع به خیال خودم گفتم حتما این از طرف خداست که از طریق داداشم بهم ایده جدید داده ، که منم دوتا تابلوی بزرگ کار کرده بودم و اولین کار بزرگ من بود
خلاصه من تقریبا دو میلیون پول داشتم و طبق این درکم گفتم ایده از طرف خداست و بازم قرض گرفتم و و ثبتنام کردم تا تو اون نمایشگاه گالری که تو الهیه بود شرکت کنم
روز نمایشگاه بهم پیام دادن که تابلوت پاره شده
و بعد تعهدی که دادن انجام ندادن و من شکایت کردم روزی که میخواستم برم شکایت کنم خدا چنان دلمو قرص کرد که دیگه این اتفاق به ظاهر بد فقط و فقط برای من درس بود و یادگیری و عمل کردن به چیزایی که ازش یاد گرفتم
به قول استاد خدا همین اول کار گوشمو پیچوند ، اول کارم که خواسته داشتم نقاشیام به بالاترین و در بهترین جاها به فروش برسن ولی اصلا به مسیر تکامل فکر نمیکردم چون اونموقع تازه اومده بودم سایت و این اتفاق سبب شد یاد بگیرم که چرا استاد میگفت باید مسیر تکاملتون طی بشه
و من خیلی خوشحالم که خدا همین اول کاری درسارو بهم یاد داد
حالا جریاناشو تو روز شمار ها نوشتم
این اتفاق سبب شد که من تو این چند ماه رشد کنم
با هر اتفاقی درس گرفتم ازش و الان در مرحله ای هستم که خدا بهم آیه و لسوف یعتیک ربک فترضی رو نشونه داد و من خیلی خیلی امیدم بیشتر شد و از اون روز نسبت به این ماجرا آروم شدم و تنها چیزی که بهش فکر میکنم چه درسی باید ازش یاد بگیرم هست
و این دیگه شده سوال هر روزم از همه چیز
خدایا چه درسی باید یاد بگیرم و بهش عمل کنم
منم چون در مداری نبودم که اون ایده رو عملی کنم ،بعد ها فهمیدم از یه فایل دیگه استاد که گفتن اگر ایده ای از هر طریق بهتون داده میشه ،ایده ای رو عمل کنید که با توجه به شرایط اون لحظه تون باشه نه بیشتر
پاره شدن نقاشیم اونروز اتفاق به ظاهر بد بود که کلی درس ازش یاد گرفتم و اون سبب شد که من رشد کنم و آروم بشم ، درسته نتیجه ای نگرفتم ولی درس گرفتم
و الان طبق آیه ولسوف یعتیک ربک فترضی
خدا همه جوره حامی من هست و خیلی ساده و راحت همه چیز به نفع من هست
دومیش این بود که :
تو همون روزا زن عموم بهم گفت تو طراحیت خوبه برو کلاس طراحی طلا و جواهرات و یاد بگیر
من بازم اونموقع 4 میلیون پول داشتم و رفتم و با همون پول ثبتنام کردم کلاس طراحی طلا و جواهرات و میگفتم ایده رو خدا بهم داده انجام بدم
ولی باز در مداری نبودم که آگاهی هاش رو بدونم و این باز برای من درس شد
طبق گفته استاد که میگفتن پول قرض نگیرید و من نصف پول کلاس رو قرض گرفتم و از وقتی اواخر پارسال قرضمو پس دادم تعهد دادم که دیگه قرض نگیرم از کسی
و در مورد قسمت دوم سوال باید بگم که :
و از اول سال از لحظه ای که شروع کردم به نوشتن اینکه خدایا من هیچی نمیدونم و ازش کمک خواستم و گفتم تو آگاهی تو راه نشونم بده ،فروش خوبی داشتم بخوام همه رو جمع کنم تو این 26 روز
1340 یک میلیون و سیصد و چهل فروش داشتم در صورتی که هیچی نداشتم
و تمام اتفاقات که از وقتی از امسال با یه فایلی که استاد میگفتن که متواضع باشین در مقابل خدا و فایل هدفگزاری سال رو گوش دادم
من از اول سال شروع کردم به نوشتن و 4 فروردین بود که اولین سفارش سالم رو گرفتم
حتی طرح تابلوی جدید باز بهم الهام شد و کشیدم
و امروزم فوق العاده بود
که دقیقا مربوط میشه به همین فایل توحید عملی قسمت 11
من امروز صبح بیدار شدم گفتم خدا چی بخورم برای صبحانه ؟ هی رفتم آشپزخونه ولی مثل قبل صدایی که گفتگوی دو نفره مون بود نمیشنیدم هی میپرسیدم خب خدا بگو دیگه من چی بخورم برای صبحانه
همینجور میگشتم برگشتم اتاقم یهویی به دلم افتاد که برو نون بگیر برو بیرون حاضر شو
گفتم ما که نون داریم ؟! ولی باشه میرم میگیرم
رفتم مثل همیشه گفتم خدا من دو تا نون میگیرم مثل همیشه هر کس که تو میدونی نون براش خوبه سر راهم قرار بده تا بهش بدم
بعد تو راه برگشت کسی تو کوچه نبود،جلو در خونمون که رسیدم یه نفر داشت پایین بلوکمون بنایی میکرد خواستم بهش بدم یکم برداشت گفت ممنون نمیتونم بخورم
بعد که رفتم خونه نون خودمونو گذاشتم و گفتم خب دوتا گرفتم خدا نگفتی به کی بدم یهویی باز نون رو برداشتم و رقتم مغازه یه پنیر کوچیک گرفتم تا بدم به کسی ، همینجور که میرفتم یه خانم از پشت سرم صدام کرد
گفت خانم برگشتم ازم پرسید لواش کجا میفروشن میخواستم بخرم ،گفتم بهش لواش فعلا بسته هست منم میخواستم بگیرم نبود ،من یه تافتون اضافه گرفتم میخواستم به یه نفر بدم این برای شما ، گفت نه من لواش میخواستم بخرم بعد که نشون دادم گفتم دوباره که اگر میخواین بردارین گفت باشه و پنیر رو هم بهش دادم
وقتی رفت فقط یه سوال بود برام وای خدا چیکار کردی تو ؟؟ من دنیال یه نفر بودم تا بهش نون بدم ،تو درست کسی رو که میخواست لواش بگیره فرستادی تا من نون رو بهش بدم
برام خیلی جالب بود هرچی پیش میره و هرچی بیشتر از خدا میخوام و میگم تو بگو بهم انگار هر لحظه داره بهم درسارو جوری یاد میده که ایمانم بهش قوی تر میشه
بعد من طبق تعهداتی که داده بودم نقاشی رنگ روغنم رو شروع کردم و ظهر رفتم یک شنبه بازار یکی از محله های نزدیک خونمون ، تو راه میگفتم خدا من قدم هام رو دیگه برمیدارم تو مرحله بعدیشو به من بگو
وقتی رفتم جا نبود دور زدم یه جا ،جا بود و وایسادم اونجا تا 2 ساعت 20 هزار تومان فروختم
خیلی میومدن نگاه میکردن نقاشیام رنگی رنگی بودن و خیلی نگاه میکردن بعد یه لحظه ذهنم خواست شروع کنه پرسیدم که آخه من که نفروختم خدا اینجا رو گفتی بیام
بعد خدا جوری هدایتم کرد که نذاشت ذهنم شروع کنه
زود یاد حرفای استاد افتادم که میگفت
اگر ایده ای از طرف خدا به شما داده شد و رفتین نتیجه نگرفتین مطمئن باشید که اون ایده برای شما یه خیری داشته یا درسی داشته
و بعد گفتم آره خدا من امروزمو قدم برداشتم اومدم اینجا نقاشیامو رو زمین پهن کردم بفروشم
حالا باید قدم بعدی رو بهم بگی خدا
منتظرتم
حتی من وقتی نشسته بودم تو گوگل درایوم با خدا حرف میزدم و مینوشتم که منتظر قدم بعدی که میگی هستم کجا باید ببرم بفروشم تو به من بگو
بعد یه خانم بود دو بار اومد نقاشیامو دید و تحسین کرد گفت خیلی قشنگن و رفت
نزدیک غروب گفتم برم نرم که یه لحظه ساکت شدم حس کردم که باید بری بلند شدم یک ربعی تا ایستگاه شهرکمون فاصله بود
و نزدیک یک شنبه بازار بی آرتی میومد یه لحظه پیش خودم گفتم من که زیاد نفروختم چرا با بی آرتی برم بعد گفتم نه چه ربطی داره با بی آر تی برم زود برسم
خواستم پامو بذارم رو پله اول پل عابر پیاده شنیدم نه با بی آر تی نه پیاده برو گفتم خب چرا؟
اون لحظه فکر کردم که چون داشتم قبلش تحلیل میکردم گفتم شاید صدای ذهنم باشه ولی چون چند بار تاکید کرد نرو با بی آر تی و
دوباره شنیدم و گفتم چشم و با اون بار سنگینی که داشتم رفتم و وسطای راه حتی میخواستم بشینم رو صندلی پاک و ساندویچی که درست کرده بودمو بخورم هی میخواستم وایسم گفتگوی درونی بین من و خدا هی میگفت نشین برو زیاد واینستا برو و میگفتم چشم و وقتی رسیدم یکم نشستم تا اتوبوسمون بیاد وقتی اومد سوار شدم پشت سرم یه خانم سوار شد
همون خانمی که اونجا تو بازار منو دید سوار اتوبوس شد ،گفت عه شما هستین ؟؟ شما هم به شهرک میاین ؟؟
گفتم بله و شروع کرد به حرف زدن گفت که چرا تو گروه شهرک نمیفروشین کاراتون فوق العاده هست و قیمت مناسب گذاشتین اگه ایتا دارین شماره تونو بدین من لینک گروهو بدم اونجا اهالی شهرک هستن خانما میتونین عکس کاراتونو اونجا بذارین برای فروش
همینجور داشت حرف میزد من گفتم وای خدای من قدم بعدی این بود ؟؟؟ من اونجا ازت خواستم و همه اینا کاملا حساب شده توسط خودته که این خانم بعد تقریبا یک ساعت جوری زمان بندی بشه که با هم سوار اتوبوس بشیم
به من بگه تو گروه شهرک بیا و اونجا بفروش
حتی بهم گفت میخواد نقاشی یاد بگیره و ازم قیمت خواست تا بهش بگم و بیاد ازم یاد بگیره ولی من قیمت نگفتم بهشون و گفتن که تو پایگاه شهرک هم برای بچه ها معلم قبلول میکنن برای آموزش
وقتی داشت حرف میزد قشنگ حرفای خودم و خدا رو داشتم مرور میکردم و وفتی خواستم پیاده بشم دیدم اون خانم هم پیاده شد و گفت که خونمون اینجاست منم گفتم خونه ما هم پشت سر همین بلوک هست
بعد که برگشتم خونه مادرم گفت برو نون بگیر رفتم نون تموم شده بود برگشتنی من خودم میخواستم از در جلویی ساختمونمون برم میخواستم تو مسیرم یه چیزیو ببینم ،بعد شنیدم از این سمت نه از مسیر در پشتی خونه برو ولی گوش نکردم چون دلم میخواست از مسیری برم که میخواستم برم
چند قدم رفتم شروع کردم یهویی اون آهنگ من و خدا رو بخونم وقتی گفتم دوست دارم خدای من
یهویی شنیدم دوستم نداری
وای یه لحظه توقف کردم گفتم چرا دوستت دارم دوست دارم دوستت دارم شنیدم گفت اگه دوستم داشتی طبق میل خودت عمل نمیکردی بری از اون مسیر که برات خوب نیست و از مسیری که من گفتم میرفتی
همه این گفتگو ها تو دو سه قدم بود که رفتم و
بلا فاصله که این حرفو شنیدم زود برگشتم عقب و گفتم باشه حالا میبینی که دوستت دارم یا نه چشم مسیر تو رو میرم که گفتی
و من برگشتم و از مسیری رفتم خونمون که خدا بهم گفت
وقتی فکر میکنم به این روزا از اول فروردین این گعتگو بیشتر شده قشنگ انگار باهم هی حرف میزنیم یه وفتایی مقاومت میکنم ولی بارها تکرار میکنه مگه به تو نگفتم انجام نده این کارو و بعد میگم چشم
ولی سعی میکنم کمتر مقاومت کنم و زود چشم بگم
این ماجرا برای من کلی درس و درک و فهم داشت که ببین خدا چجوری بلده بهت قدم بعدیتو بگه
و طبق تعهدی که داده بودم چند روز پیش که قدم هامو دیگه زود بردارم و توقف نکنم وقتی رسیدم خونه ایتا نداشتم نصب کردم و پیام دادم تا گروه رو برام بفرستن و عکس کارامو بفرستم برای فروش
از وقتی سعی کردم یاد بگیرم و از خدا درکشو خواستم و هر روز و هر لحظه میگم من نمیدونم تو برای من بخواه و بگو قشنگ منو درست جایی میبره که باید باشم ،درست و به موقع و قشنگ و به سرعت و به طبیعی ترین شکل همه چی داره درست میشه
من هر روز سعی میکنم این تعهدم رو یادآور بشم و بنویسم و بزنم به دیوار اتاقم که یادم باشه
وقتی قدم برمیدارم خدا قدم بعدی رو میگه و همه چی خودش به سمت من میاد
پس دیگه توقف بی توقف فقط باید حرکت کنم
امروز من به خانمی که چند ماه پیش دیدمش تو بازار صالح آباد و خیلی علاقه داشت به یادگیری و خوندن و نوشتن و جریانشو باز تو روز شمارای تحول زندگیم نوشتم و به دلم افتاد تا بهش سواد یاد بدم و شماره شو بهم داده بود، زنگ زدم کلی خوشحال شد و سه شنبه قراره برم بهش بگم که میخوام فارسی یاد بدم بهش
خدارو بی نهایت سپاسگزارم که این درسا رو بهم جوری یاد میده تا عمل کنم و حتی عمل کردن رو هم بهم یاد میده ، قدم برداشتنامم بهم یاد میده و انجامش میده همه چیزو
سلامی دوباره و پر از عشق به استاد جانم دوستان عزیزم
چقدر نابن این فایلهای توحیدی یعنی هر وقت که حسم خوب نباشه میام یکی از این فایلهارو گوش میکنم یا چندتا از کامنت های دوستانم رومیخونم و بعد مست و دیوانه میشم و میرم
خدایا شکرت خدایا بقول روزا من نمیدونمممم تو میدونی تو میتونی
خدایا من همونم که هر صبح و هر شب تورو میخونم تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری میخواهم مرا به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای و نه گمراهان
خدایا عاشقتم که امروز برام نشانه های قشنگ فرستادی همون لحظه لبخند زدم و میدونستم کار خودته چقدر خوبه تورو داشتن
چقدر حس خوبیه چقدر جای پات سفته وقتی میدونی که خدا هست مواظبته .تورو میشنوه .نامه هاتو میخونه و جوابتو میده . چقد تودلت قرص میشه وقتی میدونی خدا همیشه همراته.دیگه وقتایی که آدمها ترکم میکنن یا ناراحتم میکنن یا وقتی دارم لهه میشم زیر بار مشکلات وقتی که شیطان میگه دیگه کارت تمومه ولیییی یه امید میاد واست که نههههههه من خدا دارم .
وقتی که میدونی داری به خودت ظلم میکنی وقتی که غرق در خطا و گناه باشی و زار و عاجز ولی بازم میدونی که یکی هست که تورو با آغوش باز میپذیره .وقتی که خیالت راحته که هر کی باشی هر چی باشی هر کاری کردی ولی میتونی دعا کنی میتونی با خدا حرف بزنی میتونی درخواست کنی و مثل آدمها نیست که وقتی خطایی میکنی بهت بگه تو به خاطر اون خطایی که کردی حق نداری چیزی بگی یا چیزی بخای
خدایا عاشقتم که همیشه مواظبم بودی حتی زمانی که خودم مواظبت خودم نبودم و خودم به خودم ظلم کردم تو مواظبم بودی
خدایا اومدم بنویسم که میدونم امروز برام چی فرستادی و من گرفتم آنچه را انداختی
الان دارم معنی اینکه تنها با یاد خدا دلها آرام میگیرد رو میفهمم و تا الان فقط شنیده بودنش و لمسش نکرده بودم
استاد عزیزم درود بر شما و کلام زیباتون که برام پر از نشانه و هدایت الهی ایست . خیلی وقته تو مسیر های فرعی گم شده بودم و یادم رفته بود اصل و حقیقت ماجرا و جالبه یک هفته است اونقدر عاجز و درمانده شده بودم بین این همه استاد و راههای خودشناسی و اگاهی که عملا حس کردم دارم به جنون کشیده میشم و این عجز و درماندگی باعث شده بود مرتب بگم خدایا مرا به راه راست هدایت کن ، راه کسانی که به انان نعمت داده ایی و نه راه گمراهان و خدا درماندگی و ناامیدیم را دید ، دید از همه کس ناامید شده ام جز خودش ، دید برایم هیچ کس قدرت و شکوهی ندارد جز خودش و مرا هدایت کرد دوباره به سایت استاد عباسمنش .
استاد سالهاست در سایت شما عضوم ولی به خاطر همین ذهنی که مرتب دنبال دانش و اطلاعات بیشتر در زمینه خودشناسی ایست چند سالیست منحرف شدم به راههایی که فقط منو انبار اطلاعات بیهوده کردند و هیچ کمکی به من نشد ، خیلی چک و لگد این مسیر و خوردم ولی از اونجایی که گم شده بودم ، این چک و لگد ها رو تحمل میکردم و حس ریاضت میکردم اخ که چقدر گم شده بودم
و این هفته اونقدر حالم بد بود که فقط با درماندگی میگفتم خدایااا من و هدایت کن به مسیر مستقیم ، یا هادی
و امروز هدایت شدم به این فایل و چقدر با صحبت هاتون اشک ریختم و جواب سوالهام و گرفتم .
استاد عزیزم ، دستی از جانب خدا هستید چون لیاقتش رو دارید ، چون در اوج شهرت و محبوبیت باز منشا و اصل خودتون رو یادتون نرفته .
استاد عزیزم ، سپاس از خداوندی که شما رو در مسیر ما قرار داد ، زبانم قاصره از بیان تشکر ، دوستوووون دارم ، در عشق و سعادت و مسیر مستقیم بمانید ️️️️️️️
جالبه یادم نمیاد کی بار اول گوش دادم ولی یه جاهاییش میفهمیدم که گوشش دادم.
دوسال پیش که شروع کردم با 12 قدم. همه چی رو به رشد رفت. زندگیم کن فیکون شد.
اینجای زندگیم رسیدم به توحید.
من میگم واسه همینه شما میگین از فایل های رایگان استفاده کنین تا درآمدتون به حدی بشه که دوره بخرین
من طلا فروختم دوره خریدم
الان حس میکنم باید با رایگانها شروع میکردم تا زودتر به خدا برسم
من همینو میخوام. من خدارو میخواستم. همه عمرم دنبال محبت بودم. دنبال پشت و پناه.خیلی ضربه ها خوردم
همیشه پازل زندگیم یه تیکه کم داشت. اگه همه چی روبراه بود یه جایی تو قلبم خالی بود همیشه.
دنبال یکی بودم یه چیزی که پر بشه. همیشه
خلا یه چیزی رو حس میکردم. کامل نبودم
آرامشم کامل و مطلق نبود.
یه دلواپسی یه کمبود یه سوراخ یه جای خالی چمیدونم
این روزا اتفاقات عجیبی داره برام میفته
من عاشق شدم.
عشقی که سالها دنبالش گشتم اما تو آدم ها.
انگاری این عشق از مادرم از بچه هام از همسرم بالاتره
روز بروز دارم عاشق تر میشم
این فایل منو منفجر کرد. هرچی جلو میرم فکر میکنم دیگه شرک هارو شناختم
اما هر دفعه با یه فایل جدید. یه کامنت جدید انگاری دوتا در دیگه برام باز میشه
خدایا
امروز اولین روزی بود که از صبح همه چیو از خودت خواستم گفتم میخوام خونه هامو تمیز کنم مزونم برم.
ته دلم نمیشد وقت کممیومد. اما گفتم دیگه. دارم تمرین میکنم
ساعت 3 همه کارام تموم شد. ناهارم آماده بود.
چقدر بلند باهام حرف زدی امروز.
چند روز بود صداتو نمیشینیدم حس میکردم ازم ناراحتی. قهری
گفتم چرا نیستی. حرف نمیزنی دیگه تو گوشم. نمیگی عینکتو بردار. کلیداتو جا گذاشتی. ازین خیابون نرو. اتو رو روشن کن. …
تو کامنت اقا رضا عطار روشن خوندم
جوابمو دادی : چقدر قشنگ بهم جواب دادی
گفتی : هروقت صحبت های مغزت و عقلت بلند باشه صدای منو نمیشنوی. من دارم هنوز بهت الهام میکنم مثل همیشه این تویی که خودت با سر و عقل خودت داری میری جلو. صدای اون نمیزاره صدای منو بشنوی.
الهی قربونت برم. چه کلید بزرگی بهم دادی.
من چه گنجی پیدا کردم.
چقدر زندگی خوبه با این رازی که فاش شد برام. چکار کردی استاد چی بگم اخه چجوری بگم مگه با کلمات میشه گفت.
فقط باید زار بزنم. مثل ظهر. که نشستم رو برو آسمون
خدا رو تماشا گردم و زار زدم.
چقدر خوشگلی خدا.
چقدر زیباییهاتو دارم میبینم
من قبلا هم اسمونزو میدیدم
اینجوری نبود.
ما آدما میگیم وقتی عاشق میشیم بستنی همون بستنیه اما دیگه حال و هوای دونفره اون بستنی رو یجور دیگه خوشمزه میکنه و لذت بخش.
من عاشقت شدم خدا.
وای که هروز دنبال همون نشونه ای هستم که بات گذاشتم که ببینمت امروز چقدر دیدمت. چقدر گریه کردم.
چقدر از خود بی خود شدم. نفسم بالا نمیاد.
من دیگه همه چی دارم.
همه چی داده بودی. گمشدمو پیدا کردم
از امروز میخوام شدیدا رو این موضوع کار کنم
اینکه ثانیه به ثانیه سعی کنم از خودت بخوام که انجام بدی.
من که هیچی ندارم. همه چی تویی. قدرت تویی
دانا تویی. باهوش تویی
هرچی هست و نیست تویی. خدا میخوام بات به ثروت دست پیدا کنم.
من میدوزم برش میزنم تو بفروش برام.
تو مشتری شو. الهی قربونت برم
یادته چقدر دنبالت بودم
یادت میاد گمت کرده بودم. وقتی بهم میگفتن خدا که بیکار نیست ببینه 7 میلیارد آدم چی میخوان بهشون بده. چقدر اونروز یخ کردم. مثل بچه ای که دست مامانشو ول کرده و گمش کرده
ازت ممنونم که کمکم کردی پیدات کنم. درکت کنم.
حست کنم. کاش میشد بغلت کنم
من بنده توام. من مطیع و فرمانبردارم. تو همه چیزی. تو مالکی. تو فرمانروایی. تو بزرگی.
فردا میرم لوازم تحریری برگه چسب دار میخرم
همه جای خونه رو پر میکنم
باید یادم باشه دایم و دایم که باید همه چیو به خودت بسپرم تا راحت باشم و زندگیم روان باشه
باید یادم باشه که اگه با عقلم برم جلو و منم منم کنم فکر کنم خیلی باهوشم. خیلی بلدم خیلی زرنگم. کلاه سرم نمیره رنج هام شروع میشه زندگیم سخت میره جلو. سختی ها شروع میشه
ازت ممنونم که این راز رو برام آشکار کردی
چجوری ازت تشکر کنم اخه. معبود من.
خدا عاشقتم
استاد عباس منش عزیزم خدا پشت و پناهت باشه که توحید رو گسترش میدی مرد بزرگ. دستبوستیم من و همسرم.
به همه چی رسیدم و داره بهتر و بهتر میشه همه چی.
بزودی از اتفاقات بزرگ برات مینویسم. چون شاه کلید دستم اومده. انگاری دارم ارشد و دکترا میگیرم تو توحید.
خدایا کمکم کن عمل کنم. هدایتم کن که لحظه به لحظه یادت باشم. اینجای زندگیم فقط همینو ازت میخوام که کمکم کنی تو کنترل ذهنم قوی و قوی تر بشم و ثانیه ای نزارمش کنار.
سلام بر استاد عباسمنش عزیز،همسر بزرگوارشون و دوستان گرامی
در خصوص این فایل، یک همزمانی جالب امروز اتفاق افتاد. بصورت اتفاقی همین امروز قبل از دیدن کلیپ توحید عملی 11 چشمم به یک خبر خورد که اگر سرچ کنید حتما پیدا می کنید در یک برنامه تلویزیونی شبکه 5 صدا و سیما رئیس پلیس راهور فراجا این آمار رو ارائه می کنه و موثق هست. متن خبر:
“رئیس پلیس راهور فراجا گفت که بر خلاف باور رایج غلط در نوروز 1403 سهم کسانی که کمتر از یک سال از گواهینامه آنها میگذرد در وقوع تصادفات صفر درصد بوده است. همچنین تنها چهار درصد از تصادفات به خاطر رانندگانی است که بین یک تا دو سال از گواهینامه آنها میگذرد و این یعنی 96 درصد از تصادفات توسط کسانی بوده که بیش از 2 سال از دریافت گواهینامه رانندگیشان گذشته است.
پس –> گواهینامه های زیر یکسال 0 درصد، زیر 2 سال 4 درصد، گواهینامه های قدیمی 96 درصد!”
و وقتی فایل رو باز کردم و صحبتهای استاد رو شنیدم که در مورد رانندگی گفتن برام خیلی جالب بود. گفتم با شما به اشتراک بذارم.
چقدر این فایل غنی هست
برخی از صحبتهای استاد گیومه و ویرایش خودم رو اضافه می کنم و امیدوارم که مورد استفاده دوستان قرار بگیره
“اول باور داشته باشیم که خدایی هست که پیامهایی رو میفرسته و مرا هدایت می کنه و ما لایق دریافتش هستیم
دوم متواضع باشیم و بپذیریم که خودمون نمی دونیم و در مقابل آگاهی خداوند علمی نداریم هرچقدر هم که کتاب خوندیم.” می خوام بگم کل علم ما مگر چقدر هست؟ یکی ریاضی بلده، یکی شیمی، یکی نجوم، یکی بیزینس و… همه علوم در برابر عالمی که خالق تمام علوم هست واقعاً قابل مقایسه هست.
جای دیگه می گن “قارون میگه ثروتی که دارم بخاطر علم خودم هست” بدون علم خداوند هیچی نیستم. تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم.
“همواره پیام ها از سمت خداوند در حال ارسال هست به کل کیهان هر لحضه در مورد هر موضوعی(آشپزی، بیزینس، رانندگی و…) ولی زمانی دریافت می کنیم که در فرکانس مناسب آن موضوع باشیم.” به قول قرآن و ان تطیعهو تهتدو
“هرچقدر که در مقابل خداوند بگم نمی دونم، بیشتر از الهامات خداوند دریافت می کنم، قلبم باز تر می شه و خداوند هدایتها رو دقیقتر می فرسته و در واقع تواضع باعث دریافت هدایت می شه”
“وقتی هدایتهای خداوند را دریافت می کنی احساس گیر کردن نمی کنی، احساس بدبختی و آب از سر گذشتن نمی کنی و احساس اطمینان می کنی که در زمان مناسب دریافت می کنم چون من خودم را آماده دریافت کرده ام با تواضع”
“وقتی که فکر می کنی می دونی از خدا کمک نمی خوای، پس این ویژگی رو در خودمون ایجاد کنیم که –>هر روزمان را با این دعا شروع کنیم که به خدا بگیم تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم. ما را به راه راست هدایت کن.<–"
"حتی ابزارهای جدید مثل چت جی پی تی و غیره هم باعث می شه که یادمون بره از خدا بالاتر و با استفاده از اونها هم در نهایت جایی گیر می کنیم ولی راهنمایی خداوند اینطور نیست و راحت و روان است."
"راحتی و سختی زندگی به میزان ایمان ما بستگی دارد یعنی باید اجازه بدهم چون خداوند می فرمایند که دعای بنده ام را اجابت می کنم به شرطی که او هم مرا اجابت کند." تواضع هم نوعی اجابت از طرف ماست."
"خداوند هر فردی را بصورت شخصی متفاوت هدایت می کند. اگر ویژگی متواضع بودن و تکیه کردن فقط به خداوند را در خود پرورش دهیم متوجه هدایت می شویم."
"همیشه راه دیگری هست، باور های غلط را رها کنیم که نابرده رنج گنج میسر نمی شود و …."
میدونم که هدایتم میکنه ،در زمان مناسب به موضوعی که باید گفته بشه ، و قلب من دریافتش میکنه و من احساس نمیکنم که گیر کردم
چقدر این جمله که استاد گفتن تو دقیقه25 ام رو دوست دارم
و من این روزها هر بار که بیشتر به گفتگوی بین من خدا چشم میگم و سعی میکنم تسلیم باشم در مقابلش خودش منو در زمان مناسب به اون موضوعی که باید گفته بشه هدایتم میکنه
مثلا امروز وقتی این جمله استاد رو که بالا نوشتم با تک تک سلول های بدنم و اعماق وجودم حسش کردم فقط داشتم بین یه جمعیت زیادی میخندیدم انقدر ذوق داشتم که فقط میگفتم سپاسگزارم
من امروز طبق وعده ای که به یه خانم تو صالح آباد داده بودم ، رفتم صالح آباد
چون جریان رو به مادرم هم گفته بودم مادرم مشتاق بود که اون خانم رو ببینه
دقیق یادم نیست پارسال کی بود ، تو روز شمار تحول زندگیم نوشتم ، ولی فکر کنم بهمن ماه بود که خدا منو هدایت کرد به یه مسجد و اونجا یه خانم رو دیدم که با یه بچه حرف میزد به سختی
فارسی نمیتونست منظورشو برسونه و ترک زبان بود
بعد جریاناتش که خیلی مشتاق بود فارسی حرف زدن رو یاد بگیره ، و معلمی نداشت من تصمیم گرفتم که بهش یاد بدم
و امروز رفتم تا اینو بهش بگم که میخوام بهش یاد بدم وقتی از خونه رفتم بیرون پیش خودم گفتم که من شاید بعد اذان برسم
و طبق حرفی که به اون خانم زده بودم گفته بودم که تا اذان ظهر ان شاء الله میرسم به مسجد
به خیال خودم فکر میکردم که دیر میرسم چون اتوبوس نیومد یکم طول کشید ولی اصلا نگران نبودم انگار یه جورایی رها بودم و طی مسیر فقط به زیبایی ها نگاه میکردم و با خدا حرف میزدم
وقتی منتظر بودم اتوبوس صالح آباد بیاد به اون خانم زنگ زدم گفتم منتظرم اتوبوس بیاد شاید بعد اذان برسم
بعد که اتوبوس اومد و ما رسیدیم مسجد دقیقا جلوی مسجد اذان گفت
واقعا اون لحظه حس خوبی داشتم گفتم ببین دقیقا موقع اذان رسیدم طبق وعده ای که داده بودم و البته که گفته بودم اینو که اگر خدا بخواد فردا میرم مسجد و اون خانم رو میبینم
الان که عکر میکنم انگار زمان جوری متوقف شده بود که دیر بگذره تا من دقیقا موقع اذان برسم به اون مسجد
وقتی الان به فایل قسمت 11 داشتم گوش میدادم و به دقیقه 25 رسیدم ، دقیقا اتفاقات این روزای من بهم یادآور شد که
درست در زمان مناسب در جایی که باید باشم رسیدم درست در همون زمان
در صورتی که قبلا شاید بارها شده بود که من میخواستم جایی برم و میگفتم فلان ساعت میرسم ولی یه وقتایی دیر تر میرسیدم
اینا همه کار خداست که از وقتی بهش سپردم داره قشنگ و منظم و طبیعی و ساده میچینه برام
بعد نماز اومد پرسید اومدی منو ببینی چیکارم داشتی
وقتی بهش گفتم میخوام بهت درس یاد بدم فارسی حرف زدن رو جمله بندی و فارسی خوندن رو خیلی خوشحال شد نشست و از ساعت 12:30 تا 3:30 بهش یاد دادم
بعد قرار شد هفته ای یه بار برم صالح آباد و بهش یاد بدم
و یه معلم هم اونجا بود که اونم گفت از شنبه تا چهارشنبه بیاد و بهش یاد بده
من چون هم زبان بودم باهاش و فارسی رو معادلشو به ترکی میگفتم بهتر متوجه میشد و یاد میگرفت
وقتی داشتم یادش میدادم گفت یعنی میشه یه روز من از صالح آباد برم بیرون مثلا برم شهر ری یا جای دیگه؟؟ گفتم چرا که نه
حتما میتونی
گفت من چون فارسی نمیتونم صحبت کنم سال هاست موندم تو صالح آباد و هیچ جا نرفتم و میترسم
بعد گفت یه چیزی منو علاقه مند کرد به یادگیری فارسی و اون این بود که میومدم مسجد همه فارسی حرف میزدن و روحانی مسجد فارسی حرف میزد
حتی خانم های مسجد صالح اباد که اکثرا ترک زبان هستن میان مسجد فارسی حرف میزنن و این اذیتم میکرد و حتی تلویزیونم نمیتونستم نگاه کنم چون نمیفهمیدم چی میگن
و بعد از اون ،که اذیت شدم تصمیم گرفتم یاد بگیرم و علاقه یادگیری در من شکل گرفت
تو دلم میگفتم چه درسی داره برای من این حرفای خانمی که به قول استاد عباس منش یه وقتایی تضاد ها باعث تغییر میشن و ما شروع به تغییر میکنیم
سن اون خانم حدود 57 یا 60 میشد که مصمم بود تا دیگه یاد بگیره و خودش به تنهایی کشف کنه جهان اطرافش رو و بره سوار اتوبوس یا مترو بشه تا بره شهر ری یا اینکه جاهای دیگه
خیلی ذوق داشت وقتی میگفت میرم جاهای دیگه بیرون از صالح آباد رو میبینم یه برق خاصی تو چشماش بود
بعد یهویی بهم گفت یادم میدی از گوشیم چجوری به دخترم زنگ بزنم ؟ بهش نشون دادم و وقتی یاد گرفت زنگ زد به دخترش و دخترش تعجب کرده بود که چجوری زنگ زده و خیلی ذوق داشت
وقتی برگشتیم با مادرم خونه تو راه نزدیک خونمون یهویی دلم بستنی خواست ، نزدیک اذان مغرب بود و گفتم مامان بستنی میگیری گفت باشه بریم مسجد از مغازه کناریش بگیریم
حالا یه شگفتی باحال هم خدا بهم داد که
وقتی رفتیم تا بستنی بخریم یهویی دیدم مامانم واینستاد جلوی مغازه تا پول بده بستنی بگیرم رفت حیاط مسجد تا ببینه خواهر زاده ام اونجا بازی میکنه یا نه
منم پشت سرش رفتم تا بگم پول میدی بستنی بگیرم
یهویی دیدم همه دارن بستنی میخورن و دیدم دارن بستنی پخش میکنن
نمیدونستم ذوق کنم چی بگم سپاسگزاری کنم از خدا
دقیقا در زمان مناسب منو به مکانی هدایت کرد که خواسته ام که بستنی بود خودشم رایگان بهم داده بشه
وقتی رفتم بستنی رو بگیرم دقیقا از همون بستنی بود که تو ذهنم میخواستم باشه و میگفتم برم از اون بستنی بخرم
یعنی من اون لحظه داشتم پرواز میکردم فوق العاده ترین حسی بود که داشتم انگار تمام جهان هستی برای من بود
حالا جالب ترش اینکه ما وقتی بستنی رو گرفتیم یه چند دقیقه بعدش بستنی تموم شد پخش کردن تموم شد
من این روزا قشنگ این حرف استاد رو دارم تجربه میکنم
در زمان مناسب
در مکانی که باید باشم قرار میگیرم و اون موضوعی که باید گفته بشه و یا خواسته ای که دارم رو خیلی سریع و راحت بهم داده میشه
وای که چقدر حس خوبیه خدایا بی نهایت سپاسگزارت هستم
سعی میکنم بیشتر به تعهدی که دادم بین من و خدا بهش عمل کنم
اول اینکه چشم بگوی خوبی باشم
دوم اینکه هر لحظه باهاش حرف بزنم و سپاسگزاری کنم چون وقتی سپاسگزاری میکنم و با دقت به جهان هستیش نگاه میکنم حس و حالم یه جور خاص میشه
امروز وقتی من منتظر بودم تا نماز تموم بشه و اون خانم بیاد و بهش فارسی یاد بدم دفترمو برداشتم و خط و خطوط طراحی که باید تمرین میکردم رو تمرین کرد
یکی از تمرینام این بود که دو تا خط میذاری و اون دو تا خط رو جوری به هم وصل میکنی که مسیرش صاف و مثل خط کش بشه که انگار با خط کش کشیدی
انقدر باید تمرین کنی تا خط صاف بکشی انگار با خط کش کشیده شده
وقتی داشتم دو نقطه رو به هم ،از فاصله ای معین وصل میکردم با خط
یهویی بهم گفته شد که ببین طیبه نقطه اول تویی و نقطه دوم خدا
وقتی تو تصمیم میگیری با خدا حرف بزنی و به سمت خدا میری این مسیر رو طی میکنی و در مسیر یاد میگیری و هی تمرین میکنی و میرسی به نقطه بعدی نقطه دوم ، عین این میمونه که به خدا وصل میشی
و من گفتم وای آره دقیقا و شروع کردم به ذهنم هم اینو گفتم که همیشه یادش باشه هر وقت با خدا حرف میزنیم و هر لحظه حسش میکنیم مثل این دوتا نقطه که با یه خط به هم وصلن
پس چه بهتر که بیشتر با خدا حرف بزنیم تا این اتصال همیشگی باشه
ما هم به خدا به منبع قدرت و نیرو و سلامتی و شادی و آرامش و عشق راستین و ثروت وصلیم و نوشتم رو کاغذ که ببین طیبه
هرچقدر تلاش کنی بیشتر چشم بگی به خدا بیشتر قدم هات رو برداری و سرعت داشته باشی در عمل کردن به ایده های خدا صد در صد تو به خدا وصلی و همه آنچه که میخوای رو داری
و خدا انقدر سریع و راحت مثل این خط صافی که بین این دو تا نقطه هست و وصل شده ، تو رو به سلامتی و شادی و آرامش و ثروت و عشق راستین وصل میکنه
خیلی راحت و طبیعی
و همه اینها کار خداست و چگونگی کار با خداست مثل تمام اتفاقاتی که این روزا داشتی و دیدی که چطور ،تو رو به خواسته هات رسوند
و بی نهایت ازش سپاسگزارم خیلی عشقه خیلی باحاله که هر لحظه داره باهام حرف میزنه و حتی گوشزد هم میکنه که این کارو نکن
امروز بعد گرفتن بستنی بهم گوشزد کرد گفت بازم از در پشتی بلوکتون برو و چند باری خواستم به حرفش گوش ندم
قشنگ یه صدایی حس میکردم میگفت مگه با تو نیستم گوش کن برنگرد و مسیر در پشتی خونه رو برو
و من وایسادم مادرم اومد و از در پشتی رفتیم خونه
خیلی دوستش دارم خیلی ، فردام رو هم میسپرم به دستای خودش رب و صاحب اختیارم بگه که چه کارهایی باید انجام بدم و من عمل کنم
امروز صبح کا داشتیم میرفتیم صالح آباد از پارک شهرکمون رد میشدیم تا بریم سوار بی آر تی بشیم یهویی مامانم گفت رزماری هستن اینا گفتم آره تو پارک سمت یک شنبه بازار انقدر رزماری بود و مردم میچیدن میبردن
چند تا برگ چیدم و انقدر بوی زیبایی داشت ، تو گوگل خاصیتشو نگاه کردم درمورد دقیقا چیزی بود که من از خدا سوال کرده بودم که چه کاری باید انجام بدم برای موضوعی که از خدا پرسیده بودم
که دیدم دقیقا یکی از خاصیتش در مورد همون موضوعه گفتم خدا چقدر باحالی تو چقدر قشنگ هدایتم میکنی و مبخوام برم از پارک رزماری بچینم و انجام بدم جوشانده اش رو و از خدا میخوام که جوری که خودش میخواد هدایتم کنه به سمت چگونگی
برای تک تکتون بهترین بی نهایت عالی و زیبایی هارو از خدا میخوام در همه جنبه ها
سلام استاد گرامی و سلام مریم عزیز وسلام دوستان عزیز همفرکانسی استاد وقتی صحبت رانندگی خواهر عزیزت را گفتی یادم به خودم افتاد که همسرم به زور به من گفت بیا رانندگی را یادت بدم منم نشستم ولی با یک دنیا ترس و استرس چند دور در خیابان تاب زدم وقتی که چند دور زدم به خودم امیدوار شدم همسرم به من گفت برای امروز بسه ولی من میخواستم رو همسرم را کم کنم که بگم ببین من انقدر که فکر میکنی ترسو نیستم در آن طرف خیابان یه اقایی داشت به همسرش رانندگی یاد میدادکه تقا طع را اشتباه اومد که مقصر صد در صد هم بود من یه لحظه پا یم را به جای که بزار روی ترمز گذاشتم روی گاز و تصادف خیلی مختصری رخ داد خودم را میگم نبایدبرای هر چیزی مغرور یا منم منم کنم من از آن روزدیگر پشت ماشین نشستم و از سوئیچ ماشینم که بخوام روشن کنم ترس دارم این موضوع رانندگی
وموضوع دیگه که وقتی هر کاری را به خداوند بسپاری خداوند خیلی خیلی قشنگ برا ت درست میکنه وقتی که دختر من بزرگ میشد همه به من میگفتن چطور میخوای دختر شوهر بدی با این همه گرونی و در امد همسرم زیاد نبود وقتی که به خدواند بسپاری واز او بخواهی و سر راه خدا کنار بروی خیلی قشنگ برات میچینه که خودتم تعجب میکنی که چطور جورشد خب دخترمن بزرگ شد و خواستگار برایش اومد بخدا قسم یه معجزه های برام رخ داد که خودمم در کار خدا تعجب میکردم برای عقدش همه چیزجورمی شد خداادمایی خوبی را سر راهم قرار داد و عقد دخترم به بهترین شکل بهترین تالار بهترین پزیرایی بهترین اریشگاه خلاصه عقد دخترم تموم شد وهمه کار ها را خود خدا برایم انجام داد
اومدم سر جهیزیه واقعا یادم میاد اشک میریزم چقدر بهم حرف میزنن که چگونه میخوای جهیزیه بدی وای چقدر وسایل گرونه و من امیدوار بودم خوب دورغ نگم کمی ترس داشتم و قتی به همسرم میگفتم باید وسیله ها جهیزیه را باید زود جور کنیم به من میگفت ببین عقدش چقدر قشنگ خدا جور کرد جهیزیه اش خدا جور میکنه بخدا انقدر کار در مغازه همسرم ریخت که هر روز با دخترم دنبال خرید بودم و بهترین وسیله ها را براش خریدم تمام برقی هاشو بهترین مارک یعنی خارجی ومن جواب هیچ کسی را ندادم وهر کسی یه حرفی میزد (مثلا خواهرهای خودم ) تموم وسیله های دخترم که جور شد به هیچ کسی حرفی نزدم که من چه وسیله های خریدم وقتی جهیزیه دخترم را بردم تو یی خونش همه اومدن و همه تو ی چشم های هم دیگر نگاه میکردن ومن بهترین ها رابرای دختر م خریدم وتمام تعجب کردن و من در جواب گفتم اون موقع که میگفتی چطوری من میگفتم خد ا جور میکنه شما به من میخندیدی اینو میخوام بگم من واقعا معجزه های خداوند را دیدم ووقتی به خودش واگذار کردم بهترین شکل جور کرد باید سر راه خدا کنار برویم و به خودش بسپاریم من برای دخترم سر راه خدا کنار رفتم وخودش خیلی خیلی خیلی قشنگ جور کرد وقتی یادم میاد میگم من چگونه این همه جهیزیه را دادم چرا قبلا دم مغازه همسرم کار نبود چرا وقتی اسم جهیزیه اومد خدا انقدر درامد همسرم را زیاد کرد چون به خودش سپردم چون از او خواسته بودم چون گفتم خدایا اول خودت دوم خودت سوم خودت جوز تو کسی را ندارم هستن ولی نمیخوام دستم را پیش انها دراز کنم بزا سر م پیش تو خم شود میخوام پیش همه بگم همه کار هارا خدا برام انجام داد (ای خدای خوبم) وخدا صدایم را شنید و دستم را گرفت وهمه کار هایم را به خوبی انجام داد ومن دیگه نگفتم همه کار ها را من انجام داد من این جهیزیه راجور کردم گفتم خدا بهم گفت چکار کن خدا برام جور کرد نه از کسی پول گرفتم نه چیزی فروختم هیچ تموماجهیزیه را همسرم کار کرد و نقد برایش خریدم این معجزه خداو ند هست خدایا شکرت که تو را دارم و مثل کوه پشتمی خدایا شکرت که منا با این سایت اشنا کردی خدایا شکرت که همسرم را با استاد اشناکردی خدایا شکرت که من قانون تو را یاد گرفتم خدایا شکرت که تغییر را در جود خودم و خانواده میبینم خدایا شکرت که صحبت های استاد را کلمه به کلمه گوش میکنیم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت که تو را دارم و خدایا هزاران بار شکرت که از شب تا صبح بگویم خدا یا شکرت که دستم را در زندگی گرفتی و خواهی گرفت کمه خدایاشکرت ((( استاد بهترین ها را برایت از خداوند بزرگ خواستارم ))) در پناه الله یکتا
به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانیش همیشگیست
با درود و سپاس خدمت استاد گرانقدر و مریم خانم و دوستان عزیز
تجربیات من در مورد سپردن کارهام به خدا:
1-یک ماه بعد از ازدواج، بدون اطلاع به خانواده ام، من و همسرم تصمیم گرفتیم برای استخدام من، در آموزش و پرورش، به شهر همسرم مهاجرت کنیم و بعد از استخدام، سال بعد، به تهران برگردیم. مدت سه سال از زندگی در اون شهر گذشت و دو سال هم از کار من به صورت حق تدریس گذشت، ولی متوجه شدم، خبری از استخدام نیست و در صورت استخدام تعهد خدمت خواهم داشت، مایوس و سرخورده تصمیم به برگشت گرفتم ولی متاسفانه به علت باورهای اشتباه همسرم(در مورد زندگی در تهران) من در اون شهر گیر افتاده بودم، تلاش زیادی برای برگشت، کردم ولی متاسفانه به در بسته خوردم، واقعا مثل یک زندانی بی پناه در یک زندان دور افتاده، بودم، یک روز که همسرم منزل نبود، درمانده و افسرده، وسط خانه با صدای بلند همراه با تضرع و گریه از صمیم قلبم از خدا خواستم تا خودش من رو نجات بده، خودش به من کمک کنه تا برگردم، چون من فقط و فقط خدا رو یار و پناه ام می دیدم، واقعا الان با دیدن این فایل یادم افتاد که با توکل خالصانه ای که به قدرت خدا کردم، خودش به صورت معجزه آسایی من رو با عزت و احترام ( استخدام در یک سازمان دولتی) به شهر خودم برگردوند.
2- سالهای اول زندگی من و همسرم هر چه کار می کردیم، باید یکی از حقوق هامون رو بابت کرایه خونه می دادیم، واقعا از این فکر که من باید تمام ماه کار کنم و حقوقم رو به صاحبخونه بدم، حالم خیلی بد می شد، پر از خشم و کینه بودم و از طرفی همسرم دائم می گفت خدایا کمکمون کن تا بتونیم خونه بخریم، درخواست های خالصانه همسرم باعث شد با توکل به خدا سال 86 با دست خالی و فقط با وام(البته در مورد وام هم اون موقع باور اشتباه داشتم) به صورت معجزه آسایی خونه بخریم و همیشه همسرم می گه اگر خدا کمک نمی کرد تا حالا خونه نداشتیم.
3- سال سوم کارشناسیم برای ارشد خیلی خوندم، اون موقع خیلی مطمئن بودم، قبول می شم ولی طبق فرمایش استاد من فقط به خودم اعتماد داشتم، اون سال با وجود درصدهای عالی حتی مرحله اول هم مجاز نشدم، خیلی سرخورده شدم، این سرخوردگی اینقدر شدید بود که باعث شد من تا ده سال حتی نتونم دفترچه آزمون ارشد رو تهیه کنم، سال 95 به صورت معجزه آسایی همسرم روز آخر تمدید ثبت نام من رو ثبت نام کرد و اون موقع خیلی مشغله داشتم و بدون مطالعه و فقط با توکل به خدا رفتم جلسه ازمون و خدا رو شکر در دانشگاه نزدیک منزل امون قبول شدم و خیلی عالی دو سال رو با وجود شاغل بودن گذروندم.
4- بعد از اینکه متوجه شدم، همسرم دچار بیماری شده، حالم خیلی بد شد و مدت یک هفته دائم گریه می کردم و گریه امانم رو بریده بود و دائم خودم رو به شکل های مختلف مقصر این موضوع می دونستم، از نوع تغذیه بگیر تا باورهای اشتباهی که در مورد همسرم داشتم، خلاصه دیدم اینجوری نمیشه با این کارهام دارم همه چیز رو از تعادل خودش خارج می کنم، با خودم گفتم تو اینهمه تکنیک بلدی یکیش رو روی خودت اجرا کن. شروع کردم به نوشتن باور در مورد سلامتی همسرم و باور در مورد موضوعات خودم و سلامتی همسرم رو به دستان قدرتمند خدای مهربان سپردم، از خدا خواستم تا به همسرم کمک کنه تا بدنش هر لحظه خودش رو بازسازی کنه و باور اینکه همسرم خودش مراقب سلامتیش هست و من عاشقش هستم. به مرور این توکل به خدا چنان شجاعت و آرامشی به من داد که احساس می کنم همسرم شفا پیدا کرده و از گذشته هم حالش بهتره و روابطمون عاشقانه تره، واقعا خدا رو شکر می کنم.
5- ما با کل دارائیمون سال 98 خونه ای خریدیم که به علت طمع فروشنده به علت نوسان های مختلف قیمت خونه، ما دچار مشکل شدیم و پامون به دادگاه کشیده شد، در این مدت من و همسرم چنان اذیت شدیم که واقعا کنترل اوضاع برامون سخت بود، چون کل دارائیمون، همین خونه بود، خلاصه من و همسرم به روش مخصوص خودمون شروع کردم به درخواست کمک از خدا در مورد حل موضوع خونه، خدا چنان آرامشی به من و همسرم داد که با خیال راحت به همه کارهامون رسیدیم و این موضوع هم به آرامی در حال حل شدنه.
6- پسرم عاشق فوتبال هست و در نوجوانی در یک تیم لیگ برتر تهران بازی می کرد و همزمان در رشته خلبانی در دبیرستان هوا فضا هم تحصیل می کرد، چون پسرم توی همه کارهاش خیلی منظم و متعهد هست، خیلی اذیت می شد، من از اعماق قلبم از خدا خواستم تا بهترین خیر و صلاحش رو براش رقم بزنه، خدا به ساده ترین شکل ممکن این موضوع رو حل کرد به این شکل که پسرم تصمیم گرفت از تیم خارج بشه و به درسش بچسبه و اون رو در حیطه دیگری ادامه بده و این موضوع فقط با توکل مادرانه به خدا حل شد.
خلاصه اینقدر موردها زیادند، که با توکل به خدا، آرامشم پیدا کردم و موضوعات حل شده که همینطور رگباری داره میاد، باز هم خدا رو شکر می کنم به خاطر همه چیز مخصوصا به خاطر اینکه همچون اوئی دارم و مرا هدایت کرده و جزء هدایت شدگان خودش قرار داده است.
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته و همه دوستان گرامی
به لطف خدای مهربان درسهایی که از شما استاد عزیز یاد گرفتم بعد از 20 سال کار در شرکت اونو رها کردم و کسب و کار شخصی خودمو که تاسیسات و تعمیرات لوازم خانگی هست رو راه اندازی کردم
مدتی بود با خودم کلنجار میرفتم تا باورهایی و عبارت تاکیدی در مورد شغلم بسازم و برای تمرکز و توجه بیشتر تکرارشون کنم
با فایل جدیدی که تو سایت گذاشتید جواب سوالم رو گرفتم و یه الگویی تو ذهنم شکل گرفت که هر عبارتی که میخوام بسازم توحیدی باشه و برای رشد و پیشرفت و موفقیت تو کارم همه کارامو به خود خداوند رزاق بسپارم
چون با تمام تبلیغات بنر پوستر و… که تو این مدت انجام دادن نتیجه دلخواهمو نگرفتم
موضوع جالب دیگهای که امروز تو مغازه ذهنمو مشغول کرد این بود که یه بنده خدایی که رفتگر شهرداری هست هر چند روز یک بار میاد پیشم و دیدم هر وقت که میاد یه موردی همیشه تکرار میشه واینکه با دقت به مغازه نگاه میکنه و به من میگه که زیر میز کارت آشغال هست و یا سطل آشغال رو نگاه میکنه و میگه اونا رو خالی کن
این منو به فکر برد که واقعاً هرکی تو هر شغلی که هست تمرکزش به همون کار و تخصصه و این برای من یه درسی بود که اگه میخوام موفق بشم تمرکزم صد در صد تو زمینه کاری و تخصصم باشه و فقط فایل فیلم و الگوهای موفق که در کارم به من کمک میکنه رو ببینم
استاد عزیز با تمام وجود دوستتون دارم و همیشه از خدا میخوام من هم به مسیری که شما رفتید هدایت بشم انشاالله
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
من چقدر این فایل رو دوست دارم با هر قسمتش منو یاد گفتگو های خودم و خدا میندازه و تمام این 6 ماهی که دارم سعی میکنم تا عمل کنم یکی یکی یادآور شد برام
امروز هم به جای گذاشتن رد پام تو قسمت روز شمار ، اومدم اینجا بنویسم چون یه حسی بهم میگفت اینجا بنویسمش
در مورد تجربیات امروزم بگم
و در مورد سوال شما استاد عزیز که پرسیدین :
کجاها بود که فکر کردید حالیتونه و سراغ ایده های خودتون یا ایده های دیگران رفتید ، و جواب نگرفتید
باید بگم که وقتی به این سوال گوش دادم دو جا بهم یادآوری شد که
یکیش ،اون اوایل بود که به فایلای سایت گوش میدادم و از استاد شنیدم که وقتی تصمیم میگیری از خدا هدایت بخوای خدا نشونه میده و هدایت میکنه
پیش خودم میگفتم پس من هرکس ایده ای بهم داد عمل میکنم ولی چون در مدارش نبودم درک نکردم حرف استاد رو
و اون موقع در بازه زمانی تقریبا نزدیک دو نفر بهم ایده دادن
یکی برادرم بود که گفت طیبه یه پیج هست که تابلو نقاشی رو تو نمایشگاه گروهی میذاره تو بالای شهر و برو شرایطشو بپرس
من اونموقع به خیال خودم گفتم حتما این از طرف خداست که از طریق داداشم بهم ایده جدید داده ، که منم دوتا تابلوی بزرگ کار کرده بودم و اولین کار بزرگ من بود
خلاصه من تقریبا دو میلیون پول داشتم و طبق این درکم گفتم ایده از طرف خداست و بازم قرض گرفتم و و ثبتنام کردم تا تو اون نمایشگاه گالری که تو الهیه بود شرکت کنم
روز نمایشگاه بهم پیام دادن که تابلوت پاره شده
و بعد تعهدی که دادن انجام ندادن و من شکایت کردم روزی که میخواستم برم شکایت کنم خدا چنان دلمو قرص کرد که دیگه این اتفاق به ظاهر بد فقط و فقط برای من درس بود و یادگیری و عمل کردن به چیزایی که ازش یاد گرفتم
به قول استاد خدا همین اول کار گوشمو پیچوند ، اول کارم که خواسته داشتم نقاشیام به بالاترین و در بهترین جاها به فروش برسن ولی اصلا به مسیر تکامل فکر نمیکردم چون اونموقع تازه اومده بودم سایت و این اتفاق سبب شد یاد بگیرم که چرا استاد میگفت باید مسیر تکاملتون طی بشه
و من خیلی خوشحالم که خدا همین اول کاری درسارو بهم یاد داد
حالا جریاناشو تو روز شمار ها نوشتم
این اتفاق سبب شد که من تو این چند ماه رشد کنم
با هر اتفاقی درس گرفتم ازش و الان در مرحله ای هستم که خدا بهم آیه و لسوف یعتیک ربک فترضی رو نشونه داد و من خیلی خیلی امیدم بیشتر شد و از اون روز نسبت به این ماجرا آروم شدم و تنها چیزی که بهش فکر میکنم چه درسی باید ازش یاد بگیرم هست
و این دیگه شده سوال هر روزم از همه چیز
خدایا چه درسی باید یاد بگیرم و بهش عمل کنم
منم چون در مداری نبودم که اون ایده رو عملی کنم ،بعد ها فهمیدم از یه فایل دیگه استاد که گفتن اگر ایده ای از هر طریق بهتون داده میشه ،ایده ای رو عمل کنید که با توجه به شرایط اون لحظه تون باشه نه بیشتر
پاره شدن نقاشیم اونروز اتفاق به ظاهر بد بود که کلی درس ازش یاد گرفتم و اون سبب شد که من رشد کنم و آروم بشم ، درسته نتیجه ای نگرفتم ولی درس گرفتم
و الان طبق آیه ولسوف یعتیک ربک فترضی
خدا همه جوره حامی من هست و خیلی ساده و راحت همه چیز به نفع من هست
دومیش این بود که :
تو همون روزا زن عموم بهم گفت تو طراحیت خوبه برو کلاس طراحی طلا و جواهرات و یاد بگیر
من بازم اونموقع 4 میلیون پول داشتم و رفتم و با همون پول ثبتنام کردم کلاس طراحی طلا و جواهرات و میگفتم ایده رو خدا بهم داده انجام بدم
ولی باز در مداری نبودم که آگاهی هاش رو بدونم و این باز برای من درس شد
طبق گفته استاد که میگفتن پول قرض نگیرید و من نصف پول کلاس رو قرض گرفتم و از وقتی اواخر پارسال قرضمو پس دادم تعهد دادم که دیگه قرض نگیرم از کسی
و در مورد قسمت دوم سوال باید بگم که :
و از اول سال از لحظه ای که شروع کردم به نوشتن اینکه خدایا من هیچی نمیدونم و ازش کمک خواستم و گفتم تو آگاهی تو راه نشونم بده ،فروش خوبی داشتم بخوام همه رو جمع کنم تو این 26 روز
1340 یک میلیون و سیصد و چهل فروش داشتم در صورتی که هیچی نداشتم
و تمام اتفاقات که از وقتی از امسال با یه فایلی که استاد میگفتن که متواضع باشین در مقابل خدا و فایل هدفگزاری سال رو گوش دادم
من از اول سال شروع کردم به نوشتن و 4 فروردین بود که اولین سفارش سالم رو گرفتم
حتی طرح تابلوی جدید باز بهم الهام شد و کشیدم
و امروزم فوق العاده بود
که دقیقا مربوط میشه به همین فایل توحید عملی قسمت 11
من امروز صبح بیدار شدم گفتم خدا چی بخورم برای صبحانه ؟ هی رفتم آشپزخونه ولی مثل قبل صدایی که گفتگوی دو نفره مون بود نمیشنیدم هی میپرسیدم خب خدا بگو دیگه من چی بخورم برای صبحانه
همینجور میگشتم برگشتم اتاقم یهویی به دلم افتاد که برو نون بگیر برو بیرون حاضر شو
گفتم ما که نون داریم ؟! ولی باشه میرم میگیرم
رفتم مثل همیشه گفتم خدا من دو تا نون میگیرم مثل همیشه هر کس که تو میدونی نون براش خوبه سر راهم قرار بده تا بهش بدم
بعد تو راه برگشت کسی تو کوچه نبود،جلو در خونمون که رسیدم یه نفر داشت پایین بلوکمون بنایی میکرد خواستم بهش بدم یکم برداشت گفت ممنون نمیتونم بخورم
بعد که رفتم خونه نون خودمونو گذاشتم و گفتم خب دوتا گرفتم خدا نگفتی به کی بدم یهویی باز نون رو برداشتم و رقتم مغازه یه پنیر کوچیک گرفتم تا بدم به کسی ، همینجور که میرفتم یه خانم از پشت سرم صدام کرد
گفت خانم برگشتم ازم پرسید لواش کجا میفروشن میخواستم بخرم ،گفتم بهش لواش فعلا بسته هست منم میخواستم بگیرم نبود ،من یه تافتون اضافه گرفتم میخواستم به یه نفر بدم این برای شما ، گفت نه من لواش میخواستم بخرم بعد که نشون دادم گفتم دوباره که اگر میخواین بردارین گفت باشه و پنیر رو هم بهش دادم
وقتی رفت فقط یه سوال بود برام وای خدا چیکار کردی تو ؟؟ من دنیال یه نفر بودم تا بهش نون بدم ،تو درست کسی رو که میخواست لواش بگیره فرستادی تا من نون رو بهش بدم
برام خیلی جالب بود هرچی پیش میره و هرچی بیشتر از خدا میخوام و میگم تو بگو بهم انگار هر لحظه داره بهم درسارو جوری یاد میده که ایمانم بهش قوی تر میشه
بعد من طبق تعهداتی که داده بودم نقاشی رنگ روغنم رو شروع کردم و ظهر رفتم یک شنبه بازار یکی از محله های نزدیک خونمون ، تو راه میگفتم خدا من قدم هام رو دیگه برمیدارم تو مرحله بعدیشو به من بگو
وقتی رفتم جا نبود دور زدم یه جا ،جا بود و وایسادم اونجا تا 2 ساعت 20 هزار تومان فروختم
خیلی میومدن نگاه میکردن نقاشیام رنگی رنگی بودن و خیلی نگاه میکردن بعد یه لحظه ذهنم خواست شروع کنه پرسیدم که آخه من که نفروختم خدا اینجا رو گفتی بیام
بعد خدا جوری هدایتم کرد که نذاشت ذهنم شروع کنه
زود یاد حرفای استاد افتادم که میگفت
اگر ایده ای از طرف خدا به شما داده شد و رفتین نتیجه نگرفتین مطمئن باشید که اون ایده برای شما یه خیری داشته یا درسی داشته
و بعد گفتم آره خدا من امروزمو قدم برداشتم اومدم اینجا نقاشیامو رو زمین پهن کردم بفروشم
حالا باید قدم بعدی رو بهم بگی خدا
منتظرتم
حتی من وقتی نشسته بودم تو گوگل درایوم با خدا حرف میزدم و مینوشتم که منتظر قدم بعدی که میگی هستم کجا باید ببرم بفروشم تو به من بگو
بعد یه خانم بود دو بار اومد نقاشیامو دید و تحسین کرد گفت خیلی قشنگن و رفت
نزدیک غروب گفتم برم نرم که یه لحظه ساکت شدم حس کردم که باید بری بلند شدم یک ربعی تا ایستگاه شهرکمون فاصله بود
و نزدیک یک شنبه بازار بی آرتی میومد یه لحظه پیش خودم گفتم من که زیاد نفروختم چرا با بی آرتی برم بعد گفتم نه چه ربطی داره با بی آر تی برم زود برسم
خواستم پامو بذارم رو پله اول پل عابر پیاده شنیدم نه با بی آر تی نه پیاده برو گفتم خب چرا؟
اون لحظه فکر کردم که چون داشتم قبلش تحلیل میکردم گفتم شاید صدای ذهنم باشه ولی چون چند بار تاکید کرد نرو با بی آر تی و
دوباره شنیدم و گفتم چشم و با اون بار سنگینی که داشتم رفتم و وسطای راه حتی میخواستم بشینم رو صندلی پاک و ساندویچی که درست کرده بودمو بخورم هی میخواستم وایسم گفتگوی درونی بین من و خدا هی میگفت نشین برو زیاد واینستا برو و میگفتم چشم و وقتی رسیدم یکم نشستم تا اتوبوسمون بیاد وقتی اومد سوار شدم پشت سرم یه خانم سوار شد
همون خانمی که اونجا تو بازار منو دید سوار اتوبوس شد ،گفت عه شما هستین ؟؟ شما هم به شهرک میاین ؟؟
گفتم بله و شروع کرد به حرف زدن گفت که چرا تو گروه شهرک نمیفروشین کاراتون فوق العاده هست و قیمت مناسب گذاشتین اگه ایتا دارین شماره تونو بدین من لینک گروهو بدم اونجا اهالی شهرک هستن خانما میتونین عکس کاراتونو اونجا بذارین برای فروش
همینجور داشت حرف میزد من گفتم وای خدای من قدم بعدی این بود ؟؟؟ من اونجا ازت خواستم و همه اینا کاملا حساب شده توسط خودته که این خانم بعد تقریبا یک ساعت جوری زمان بندی بشه که با هم سوار اتوبوس بشیم
به من بگه تو گروه شهرک بیا و اونجا بفروش
حتی بهم گفت میخواد نقاشی یاد بگیره و ازم قیمت خواست تا بهش بگم و بیاد ازم یاد بگیره ولی من قیمت نگفتم بهشون و گفتن که تو پایگاه شهرک هم برای بچه ها معلم قبلول میکنن برای آموزش
وقتی داشت حرف میزد قشنگ حرفای خودم و خدا رو داشتم مرور میکردم و وفتی خواستم پیاده بشم دیدم اون خانم هم پیاده شد و گفت که خونمون اینجاست منم گفتم خونه ما هم پشت سر همین بلوک هست
بعد که برگشتم خونه مادرم گفت برو نون بگیر رفتم نون تموم شده بود برگشتنی من خودم میخواستم از در جلویی ساختمونمون برم میخواستم تو مسیرم یه چیزیو ببینم ،بعد شنیدم از این سمت نه از مسیر در پشتی خونه برو ولی گوش نکردم چون دلم میخواست از مسیری برم که میخواستم برم
چند قدم رفتم شروع کردم یهویی اون آهنگ من و خدا رو بخونم وقتی گفتم دوست دارم خدای من
یهویی شنیدم دوستم نداری
وای یه لحظه توقف کردم گفتم چرا دوستت دارم دوست دارم دوستت دارم شنیدم گفت اگه دوستم داشتی طبق میل خودت عمل نمیکردی بری از اون مسیر که برات خوب نیست و از مسیری که من گفتم میرفتی
همه این گفتگو ها تو دو سه قدم بود که رفتم و
بلا فاصله که این حرفو شنیدم زود برگشتم عقب و گفتم باشه حالا میبینی که دوستت دارم یا نه چشم مسیر تو رو میرم که گفتی
و من برگشتم و از مسیری رفتم خونمون که خدا بهم گفت
وقتی فکر میکنم به این روزا از اول فروردین این گعتگو بیشتر شده قشنگ انگار باهم هی حرف میزنیم یه وفتایی مقاومت میکنم ولی بارها تکرار میکنه مگه به تو نگفتم انجام نده این کارو و بعد میگم چشم
ولی سعی میکنم کمتر مقاومت کنم و زود چشم بگم
این ماجرا برای من کلی درس و درک و فهم داشت که ببین خدا چجوری بلده بهت قدم بعدیتو بگه
و طبق تعهدی که داده بودم چند روز پیش که قدم هامو دیگه زود بردارم و توقف نکنم وقتی رسیدم خونه ایتا نداشتم نصب کردم و پیام دادم تا گروه رو برام بفرستن و عکس کارامو بفرستم برای فروش
از وقتی سعی کردم یاد بگیرم و از خدا درکشو خواستم و هر روز و هر لحظه میگم من نمیدونم تو برای من بخواه و بگو قشنگ منو درست جایی میبره که باید باشم ،درست و به موقع و قشنگ و به سرعت و به طبیعی ترین شکل همه چی داره درست میشه
من هر روز سعی میکنم این تعهدم رو یادآور بشم و بنویسم و بزنم به دیوار اتاقم که یادم باشه
وقتی قدم برمیدارم خدا قدم بعدی رو میگه و همه چی خودش به سمت من میاد
پس دیگه توقف بی توقف فقط باید حرکت کنم
امروز من به خانمی که چند ماه پیش دیدمش تو بازار صالح آباد و خیلی علاقه داشت به یادگیری و خوندن و نوشتن و جریانشو باز تو روز شمارای تحول زندگیم نوشتم و به دلم افتاد تا بهش سواد یاد بدم و شماره شو بهم داده بود، زنگ زدم کلی خوشحال شد و سه شنبه قراره برم بهش بگم که میخوام فارسی یاد بدم بهش
خدارو بی نهایت سپاسگزارم که این درسا رو بهم جوری یاد میده تا عمل کنم و حتی عمل کردن رو هم بهم یاد میده ، قدم برداشتنامم بهم یاد میده و انجامش میده همه چیزو
به نام خدای مهربان
سلامی دوباره و پر از عشق به استاد جانم دوستان عزیزم
چقدر نابن این فایلهای توحیدی یعنی هر وقت که حسم خوب نباشه میام یکی از این فایلهارو گوش میکنم یا چندتا از کامنت های دوستانم رومیخونم و بعد مست و دیوانه میشم و میرم
خدایا شکرت خدایا بقول روزا من نمیدونمممم تو میدونی تو میتونی
خدایا من همونم که هر صبح و هر شب تورو میخونم تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری میخواهم مرا به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای و نه گمراهان
خدایا عاشقتم که امروز برام نشانه های قشنگ فرستادی همون لحظه لبخند زدم و میدونستم کار خودته چقدر خوبه تورو داشتن
چقدر حس خوبیه چقدر جای پات سفته وقتی میدونی که خدا هست مواظبته .تورو میشنوه .نامه هاتو میخونه و جوابتو میده . چقد تودلت قرص میشه وقتی میدونی خدا همیشه همراته.دیگه وقتایی که آدمها ترکم میکنن یا ناراحتم میکنن یا وقتی دارم لهه میشم زیر بار مشکلات وقتی که شیطان میگه دیگه کارت تمومه ولیییی یه امید میاد واست که نههههههه من خدا دارم .
وقتی که میدونی داری به خودت ظلم میکنی وقتی که غرق در خطا و گناه باشی و زار و عاجز ولی بازم میدونی که یکی هست که تورو با آغوش باز میپذیره .وقتی که خیالت راحته که هر کی باشی هر چی باشی هر کاری کردی ولی میتونی دعا کنی میتونی با خدا حرف بزنی میتونی درخواست کنی و مثل آدمها نیست که وقتی خطایی میکنی بهت بگه تو به خاطر اون خطایی که کردی حق نداری چیزی بگی یا چیزی بخای
خدایا عاشقتم که همیشه مواظبم بودی حتی زمانی که خودم مواظبت خودم نبودم و خودم به خودم ظلم کردم تو مواظبم بودی
خدایا اومدم بنویسم که میدونم امروز برام چی فرستادی و من گرفتم آنچه را انداختی
الان دارم معنی اینکه تنها با یاد خدا دلها آرام میگیرد رو میفهمم و تا الان فقط شنیده بودنش و لمسش نکرده بودم
خدایا صد هزار مرتبه شکرت
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
انچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
استاد عزیزم درود بر شما و کلام زیباتون که برام پر از نشانه و هدایت الهی ایست . خیلی وقته تو مسیر های فرعی گم شده بودم و یادم رفته بود اصل و حقیقت ماجرا و جالبه یک هفته است اونقدر عاجز و درمانده شده بودم بین این همه استاد و راههای خودشناسی و اگاهی که عملا حس کردم دارم به جنون کشیده میشم و این عجز و درماندگی باعث شده بود مرتب بگم خدایا مرا به راه راست هدایت کن ، راه کسانی که به انان نعمت داده ایی و نه راه گمراهان و خدا درماندگی و ناامیدیم را دید ، دید از همه کس ناامید شده ام جز خودش ، دید برایم هیچ کس قدرت و شکوهی ندارد جز خودش و مرا هدایت کرد دوباره به سایت استاد عباسمنش .
استاد سالهاست در سایت شما عضوم ولی به خاطر همین ذهنی که مرتب دنبال دانش و اطلاعات بیشتر در زمینه خودشناسی ایست چند سالیست منحرف شدم به راههایی که فقط منو انبار اطلاعات بیهوده کردند و هیچ کمکی به من نشد ، خیلی چک و لگد این مسیر و خوردم ولی از اونجایی که گم شده بودم ، این چک و لگد ها رو تحمل میکردم و حس ریاضت میکردم اخ که چقدر گم شده بودم
و این هفته اونقدر حالم بد بود که فقط با درماندگی میگفتم خدایااا من و هدایت کن به مسیر مستقیم ، یا هادی
و امروز هدایت شدم به این فایل و چقدر با صحبت هاتون اشک ریختم و جواب سوالهام و گرفتم .
استاد عزیزم ، دستی از جانب خدا هستید چون لیاقتش رو دارید ، چون در اوج شهرت و محبوبیت باز منشا و اصل خودتون رو یادتون نرفته .
استاد عزیزم ، سپاس از خداوندی که شما رو در مسیر ما قرار داد ، زبانم قاصره از بیان تشکر ، دوستوووون دارم ، در عشق و سعادت و مسیر مستقیم بمانید ️️️️️️️
سلام به استاد عزیزم
دیشب برای دومین بار این فایل رو گوش دادم
جالبه یادم نمیاد کی بار اول گوش دادم ولی یه جاهاییش میفهمیدم که گوشش دادم.
دوسال پیش که شروع کردم با 12 قدم. همه چی رو به رشد رفت. زندگیم کن فیکون شد.
اینجای زندگیم رسیدم به توحید.
من میگم واسه همینه شما میگین از فایل های رایگان استفاده کنین تا درآمدتون به حدی بشه که دوره بخرین
من طلا فروختم دوره خریدم
الان حس میکنم باید با رایگانها شروع میکردم تا زودتر به خدا برسم
من همینو میخوام. من خدارو میخواستم. همه عمرم دنبال محبت بودم. دنبال پشت و پناه.خیلی ضربه ها خوردم
همیشه پازل زندگیم یه تیکه کم داشت. اگه همه چی روبراه بود یه جایی تو قلبم خالی بود همیشه.
دنبال یکی بودم یه چیزی که پر بشه. همیشه
خلا یه چیزی رو حس میکردم. کامل نبودم
آرامشم کامل و مطلق نبود.
یه دلواپسی یه کمبود یه سوراخ یه جای خالی چمیدونم
این روزا اتفاقات عجیبی داره برام میفته
من عاشق شدم.
عشقی که سالها دنبالش گشتم اما تو آدم ها.
انگاری این عشق از مادرم از بچه هام از همسرم بالاتره
روز بروز دارم عاشق تر میشم
این فایل منو منفجر کرد. هرچی جلو میرم فکر میکنم دیگه شرک هارو شناختم
اما هر دفعه با یه فایل جدید. یه کامنت جدید انگاری دوتا در دیگه برام باز میشه
خدایا
امروز اولین روزی بود که از صبح همه چیو از خودت خواستم گفتم میخوام خونه هامو تمیز کنم مزونم برم.
ته دلم نمیشد وقت کممیومد. اما گفتم دیگه. دارم تمرین میکنم
ساعت 3 همه کارام تموم شد. ناهارم آماده بود.
چقدر بلند باهام حرف زدی امروز.
چند روز بود صداتو نمیشینیدم حس میکردم ازم ناراحتی. قهری
گفتم چرا نیستی. حرف نمیزنی دیگه تو گوشم. نمیگی عینکتو بردار. کلیداتو جا گذاشتی. ازین خیابون نرو. اتو رو روشن کن. …
تو کامنت اقا رضا عطار روشن خوندم
جوابمو دادی : چقدر قشنگ بهم جواب دادی
گفتی : هروقت صحبت های مغزت و عقلت بلند باشه صدای منو نمیشنوی. من دارم هنوز بهت الهام میکنم مثل همیشه این تویی که خودت با سر و عقل خودت داری میری جلو. صدای اون نمیزاره صدای منو بشنوی.
الهی قربونت برم. چه کلید بزرگی بهم دادی.
من چه گنجی پیدا کردم.
چقدر زندگی خوبه با این رازی که فاش شد برام. چکار کردی استاد چی بگم اخه چجوری بگم مگه با کلمات میشه گفت.
فقط باید زار بزنم. مثل ظهر. که نشستم رو برو آسمون
خدا رو تماشا گردم و زار زدم.
چقدر خوشگلی خدا.
چقدر زیباییهاتو دارم میبینم
من قبلا هم اسمونزو میدیدم
اینجوری نبود.
ما آدما میگیم وقتی عاشق میشیم بستنی همون بستنیه اما دیگه حال و هوای دونفره اون بستنی رو یجور دیگه خوشمزه میکنه و لذت بخش.
من عاشقت شدم خدا.
وای که هروز دنبال همون نشونه ای هستم که بات گذاشتم که ببینمت امروز چقدر دیدمت. چقدر گریه کردم.
چقدر از خود بی خود شدم. نفسم بالا نمیاد.
من دیگه همه چی دارم.
همه چی داده بودی. گمشدمو پیدا کردم
از امروز میخوام شدیدا رو این موضوع کار کنم
اینکه ثانیه به ثانیه سعی کنم از خودت بخوام که انجام بدی.
من که هیچی ندارم. همه چی تویی. قدرت تویی
دانا تویی. باهوش تویی
هرچی هست و نیست تویی. خدا میخوام بات به ثروت دست پیدا کنم.
من میدوزم برش میزنم تو بفروش برام.
تو مشتری شو. الهی قربونت برم
یادته چقدر دنبالت بودم
یادت میاد گمت کرده بودم. وقتی بهم میگفتن خدا که بیکار نیست ببینه 7 میلیارد آدم چی میخوان بهشون بده. چقدر اونروز یخ کردم. مثل بچه ای که دست مامانشو ول کرده و گمش کرده
ازت ممنونم که کمکم کردی پیدات کنم. درکت کنم.
حست کنم. کاش میشد بغلت کنم
من بنده توام. من مطیع و فرمانبردارم. تو همه چیزی. تو مالکی. تو فرمانروایی. تو بزرگی.
فردا میرم لوازم تحریری برگه چسب دار میخرم
همه جای خونه رو پر میکنم
باید یادم باشه دایم و دایم که باید همه چیو به خودت بسپرم تا راحت باشم و زندگیم روان باشه
باید یادم باشه که اگه با عقلم برم جلو و منم منم کنم فکر کنم خیلی باهوشم. خیلی بلدم خیلی زرنگم. کلاه سرم نمیره رنج هام شروع میشه زندگیم سخت میره جلو. سختی ها شروع میشه
ازت ممنونم که این راز رو برام آشکار کردی
چجوری ازت تشکر کنم اخه. معبود من.
خدا عاشقتم
استاد عباس منش عزیزم خدا پشت و پناهت باشه که توحید رو گسترش میدی مرد بزرگ. دستبوستیم من و همسرم.
به همه چی رسیدم و داره بهتر و بهتر میشه همه چی.
بزودی از اتفاقات بزرگ برات مینویسم. چون شاه کلید دستم اومده. انگاری دارم ارشد و دکترا میگیرم تو توحید.
خدایا کمکم کن عمل کنم. هدایتم کن که لحظه به لحظه یادت باشم. اینجای زندگیم فقط همینو ازت میخوام که کمکم کنی تو کنترل ذهنم قوی و قوی تر بشم و ثانیه ای نزارمش کنار.
حجت رو بر من تموم کردی معبود من.
زنده و سلامت باشی استاد قشنگم.
در پناه الله مهربانم.
به نام خداوند هستی بخش
سلام بر استاد عباسمنش عزیز،همسر بزرگوارشون و دوستان گرامی
در خصوص این فایل، یک همزمانی جالب امروز اتفاق افتاد. بصورت اتفاقی همین امروز قبل از دیدن کلیپ توحید عملی 11 چشمم به یک خبر خورد که اگر سرچ کنید حتما پیدا می کنید در یک برنامه تلویزیونی شبکه 5 صدا و سیما رئیس پلیس راهور فراجا این آمار رو ارائه می کنه و موثق هست. متن خبر:
“رئیس پلیس راهور فراجا گفت که بر خلاف باور رایج غلط در نوروز 1403 سهم کسانی که کمتر از یک سال از گواهینامه آنها میگذرد در وقوع تصادفات صفر درصد بوده است. همچنین تنها چهار درصد از تصادفات به خاطر رانندگانی است که بین یک تا دو سال از گواهینامه آنها میگذرد و این یعنی 96 درصد از تصادفات توسط کسانی بوده که بیش از 2 سال از دریافت گواهینامه رانندگیشان گذشته است.
پس –> گواهینامه های زیر یکسال 0 درصد، زیر 2 سال 4 درصد، گواهینامه های قدیمی 96 درصد!”
و وقتی فایل رو باز کردم و صحبتهای استاد رو شنیدم که در مورد رانندگی گفتن برام خیلی جالب بود. گفتم با شما به اشتراک بذارم.
چقدر این فایل غنی هست
برخی از صحبتهای استاد گیومه و ویرایش خودم رو اضافه می کنم و امیدوارم که مورد استفاده دوستان قرار بگیره
“اول باور داشته باشیم که خدایی هست که پیامهایی رو میفرسته و مرا هدایت می کنه و ما لایق دریافتش هستیم
دوم متواضع باشیم و بپذیریم که خودمون نمی دونیم و در مقابل آگاهی خداوند علمی نداریم هرچقدر هم که کتاب خوندیم.” می خوام بگم کل علم ما مگر چقدر هست؟ یکی ریاضی بلده، یکی شیمی، یکی نجوم، یکی بیزینس و… همه علوم در برابر عالمی که خالق تمام علوم هست واقعاً قابل مقایسه هست.
جای دیگه می گن “قارون میگه ثروتی که دارم بخاطر علم خودم هست” بدون علم خداوند هیچی نیستم. تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم.
“همواره پیام ها از سمت خداوند در حال ارسال هست به کل کیهان هر لحضه در مورد هر موضوعی(آشپزی، بیزینس، رانندگی و…) ولی زمانی دریافت می کنیم که در فرکانس مناسب آن موضوع باشیم.” به قول قرآن و ان تطیعهو تهتدو
“هرچقدر که در مقابل خداوند بگم نمی دونم، بیشتر از الهامات خداوند دریافت می کنم، قلبم باز تر می شه و خداوند هدایتها رو دقیقتر می فرسته و در واقع تواضع باعث دریافت هدایت می شه”
“وقتی هدایتهای خداوند را دریافت می کنی احساس گیر کردن نمی کنی، احساس بدبختی و آب از سر گذشتن نمی کنی و احساس اطمینان می کنی که در زمان مناسب دریافت می کنم چون من خودم را آماده دریافت کرده ام با تواضع”
“وقتی که فکر می کنی می دونی از خدا کمک نمی خوای، پس این ویژگی رو در خودمون ایجاد کنیم که –>هر روزمان را با این دعا شروع کنیم که به خدا بگیم تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم. ما را به راه راست هدایت کن.<–"
"حتی ابزارهای جدید مثل چت جی پی تی و غیره هم باعث می شه که یادمون بره از خدا بالاتر و با استفاده از اونها هم در نهایت جایی گیر می کنیم ولی راهنمایی خداوند اینطور نیست و راحت و روان است."
"راحتی و سختی زندگی به میزان ایمان ما بستگی دارد یعنی باید اجازه بدهم چون خداوند می فرمایند که دعای بنده ام را اجابت می کنم به شرطی که او هم مرا اجابت کند." تواضع هم نوعی اجابت از طرف ماست."
"خداوند هر فردی را بصورت شخصی متفاوت هدایت می کند. اگر ویژگی متواضع بودن و تکیه کردن فقط به خداوند را در خود پرورش دهیم متوجه هدایت می شویم."
"همیشه راه دیگری هست، باور های غلط را رها کنیم که نابرده رنج گنج میسر نمی شود و …."
موزیک ویدیوی پایانی هم بی نظیر بود ممنون
سلامت، شاد و ثروتمند باشید انشاالله
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
این ششمین دیدگاهم برای این فایل پر از عشق هست
میدونم که هدایتم میکنه ،در زمان مناسب به موضوعی که باید گفته بشه ، و قلب من دریافتش میکنه و من احساس نمیکنم که گیر کردم
چقدر این جمله که استاد گفتن تو دقیقه25 ام رو دوست دارم
و من این روزها هر بار که بیشتر به گفتگوی بین من خدا چشم میگم و سعی میکنم تسلیم باشم در مقابلش خودش منو در زمان مناسب به اون موضوعی که باید گفته بشه هدایتم میکنه
مثلا امروز وقتی این جمله استاد رو که بالا نوشتم با تک تک سلول های بدنم و اعماق وجودم حسش کردم فقط داشتم بین یه جمعیت زیادی میخندیدم انقدر ذوق داشتم که فقط میگفتم سپاسگزارم
من امروز طبق وعده ای که به یه خانم تو صالح آباد داده بودم ، رفتم صالح آباد
چون جریان رو به مادرم هم گفته بودم مادرم مشتاق بود که اون خانم رو ببینه
دقیق یادم نیست پارسال کی بود ، تو روز شمار تحول زندگیم نوشتم ، ولی فکر کنم بهمن ماه بود که خدا منو هدایت کرد به یه مسجد و اونجا یه خانم رو دیدم که با یه بچه حرف میزد به سختی
فارسی نمیتونست منظورشو برسونه و ترک زبان بود
بعد جریاناتش که خیلی مشتاق بود فارسی حرف زدن رو یاد بگیره ، و معلمی نداشت من تصمیم گرفتم که بهش یاد بدم
و امروز رفتم تا اینو بهش بگم که میخوام بهش یاد بدم وقتی از خونه رفتم بیرون پیش خودم گفتم که من شاید بعد اذان برسم
و طبق حرفی که به اون خانم زده بودم گفته بودم که تا اذان ظهر ان شاء الله میرسم به مسجد
به خیال خودم فکر میکردم که دیر میرسم چون اتوبوس نیومد یکم طول کشید ولی اصلا نگران نبودم انگار یه جورایی رها بودم و طی مسیر فقط به زیبایی ها نگاه میکردم و با خدا حرف میزدم
وقتی منتظر بودم اتوبوس صالح آباد بیاد به اون خانم زنگ زدم گفتم منتظرم اتوبوس بیاد شاید بعد اذان برسم
بعد که اتوبوس اومد و ما رسیدیم مسجد دقیقا جلوی مسجد اذان گفت
واقعا اون لحظه حس خوبی داشتم گفتم ببین دقیقا موقع اذان رسیدم طبق وعده ای که داده بودم و البته که گفته بودم اینو که اگر خدا بخواد فردا میرم مسجد و اون خانم رو میبینم
الان که عکر میکنم انگار زمان جوری متوقف شده بود که دیر بگذره تا من دقیقا موقع اذان برسم به اون مسجد
وقتی الان به فایل قسمت 11 داشتم گوش میدادم و به دقیقه 25 رسیدم ، دقیقا اتفاقات این روزای من بهم یادآور شد که
درست در زمان مناسب در جایی که باید باشم رسیدم درست در همون زمان
در صورتی که قبلا شاید بارها شده بود که من میخواستم جایی برم و میگفتم فلان ساعت میرسم ولی یه وقتایی دیر تر میرسیدم
اینا همه کار خداست که از وقتی بهش سپردم داره قشنگ و منظم و طبیعی و ساده میچینه برام
بعد نماز اومد پرسید اومدی منو ببینی چیکارم داشتی
وقتی بهش گفتم میخوام بهت درس یاد بدم فارسی حرف زدن رو جمله بندی و فارسی خوندن رو خیلی خوشحال شد نشست و از ساعت 12:30 تا 3:30 بهش یاد دادم
بعد قرار شد هفته ای یه بار برم صالح آباد و بهش یاد بدم
و یه معلم هم اونجا بود که اونم گفت از شنبه تا چهارشنبه بیاد و بهش یاد بده
من چون هم زبان بودم باهاش و فارسی رو معادلشو به ترکی میگفتم بهتر متوجه میشد و یاد میگرفت
وقتی داشتم یادش میدادم گفت یعنی میشه یه روز من از صالح آباد برم بیرون مثلا برم شهر ری یا جای دیگه؟؟ گفتم چرا که نه
حتما میتونی
گفت من چون فارسی نمیتونم صحبت کنم سال هاست موندم تو صالح آباد و هیچ جا نرفتم و میترسم
بعد گفت یه چیزی منو علاقه مند کرد به یادگیری فارسی و اون این بود که میومدم مسجد همه فارسی حرف میزدن و روحانی مسجد فارسی حرف میزد
حتی خانم های مسجد صالح اباد که اکثرا ترک زبان هستن میان مسجد فارسی حرف میزنن و این اذیتم میکرد و حتی تلویزیونم نمیتونستم نگاه کنم چون نمیفهمیدم چی میگن
و بعد از اون ،که اذیت شدم تصمیم گرفتم یاد بگیرم و علاقه یادگیری در من شکل گرفت
تو دلم میگفتم چه درسی داره برای من این حرفای خانمی که به قول استاد عباس منش یه وقتایی تضاد ها باعث تغییر میشن و ما شروع به تغییر میکنیم
سن اون خانم حدود 57 یا 60 میشد که مصمم بود تا دیگه یاد بگیره و خودش به تنهایی کشف کنه جهان اطرافش رو و بره سوار اتوبوس یا مترو بشه تا بره شهر ری یا اینکه جاهای دیگه
خیلی ذوق داشت وقتی میگفت میرم جاهای دیگه بیرون از صالح آباد رو میبینم یه برق خاصی تو چشماش بود
بعد یهویی بهم گفت یادم میدی از گوشیم چجوری به دخترم زنگ بزنم ؟ بهش نشون دادم و وقتی یاد گرفت زنگ زد به دخترش و دخترش تعجب کرده بود که چجوری زنگ زده و خیلی ذوق داشت
وقتی برگشتیم با مادرم خونه تو راه نزدیک خونمون یهویی دلم بستنی خواست ، نزدیک اذان مغرب بود و گفتم مامان بستنی میگیری گفت باشه بریم مسجد از مغازه کناریش بگیریم
حالا یه شگفتی باحال هم خدا بهم داد که
وقتی رفتیم تا بستنی بخریم یهویی دیدم مامانم واینستاد جلوی مغازه تا پول بده بستنی بگیرم رفت حیاط مسجد تا ببینه خواهر زاده ام اونجا بازی میکنه یا نه
منم پشت سرش رفتم تا بگم پول میدی بستنی بگیرم
یهویی دیدم همه دارن بستنی میخورن و دیدم دارن بستنی پخش میکنن
نمیدونستم ذوق کنم چی بگم سپاسگزاری کنم از خدا
دقیقا در زمان مناسب منو به مکانی هدایت کرد که خواسته ام که بستنی بود خودشم رایگان بهم داده بشه
وقتی رفتم بستنی رو بگیرم دقیقا از همون بستنی بود که تو ذهنم میخواستم باشه و میگفتم برم از اون بستنی بخرم
یعنی من اون لحظه داشتم پرواز میکردم فوق العاده ترین حسی بود که داشتم انگار تمام جهان هستی برای من بود
حالا جالب ترش اینکه ما وقتی بستنی رو گرفتیم یه چند دقیقه بعدش بستنی تموم شد پخش کردن تموم شد
من این روزا قشنگ این حرف استاد رو دارم تجربه میکنم
در زمان مناسب
در مکانی که باید باشم قرار میگیرم و اون موضوعی که باید گفته بشه و یا خواسته ای که دارم رو خیلی سریع و راحت بهم داده میشه
وای که چقدر حس خوبیه خدایا بی نهایت سپاسگزارت هستم
سعی میکنم بیشتر به تعهدی که دادم بین من و خدا بهش عمل کنم
اول اینکه چشم بگوی خوبی باشم
دوم اینکه هر لحظه باهاش حرف بزنم و سپاسگزاری کنم چون وقتی سپاسگزاری میکنم و با دقت به جهان هستیش نگاه میکنم حس و حالم یه جور خاص میشه
امروز وقتی من منتظر بودم تا نماز تموم بشه و اون خانم بیاد و بهش فارسی یاد بدم دفترمو برداشتم و خط و خطوط طراحی که باید تمرین میکردم رو تمرین کرد
یکی از تمرینام این بود که دو تا خط میذاری و اون دو تا خط رو جوری به هم وصل میکنی که مسیرش صاف و مثل خط کش بشه که انگار با خط کش کشیدی
انقدر باید تمرین کنی تا خط صاف بکشی انگار با خط کش کشیده شده
وقتی داشتم دو نقطه رو به هم ،از فاصله ای معین وصل میکردم با خط
یهویی بهم گفته شد که ببین طیبه نقطه اول تویی و نقطه دوم خدا
وقتی تو تصمیم میگیری با خدا حرف بزنی و به سمت خدا میری این مسیر رو طی میکنی و در مسیر یاد میگیری و هی تمرین میکنی و میرسی به نقطه بعدی نقطه دوم ، عین این میمونه که به خدا وصل میشی
و من گفتم وای آره دقیقا و شروع کردم به ذهنم هم اینو گفتم که همیشه یادش باشه هر وقت با خدا حرف میزنیم و هر لحظه حسش میکنیم مثل این دوتا نقطه که با یه خط به هم وصلن
پس چه بهتر که بیشتر با خدا حرف بزنیم تا این اتصال همیشگی باشه
ما هم به خدا به منبع قدرت و نیرو و سلامتی و شادی و آرامش و عشق راستین و ثروت وصلیم و نوشتم رو کاغذ که ببین طیبه
هرچقدر تلاش کنی بیشتر چشم بگی به خدا بیشتر قدم هات رو برداری و سرعت داشته باشی در عمل کردن به ایده های خدا صد در صد تو به خدا وصلی و همه آنچه که میخوای رو داری
و خدا انقدر سریع و راحت مثل این خط صافی که بین این دو تا نقطه هست و وصل شده ، تو رو به سلامتی و شادی و آرامش و ثروت و عشق راستین وصل میکنه
خیلی راحت و طبیعی
و همه اینها کار خداست و چگونگی کار با خداست مثل تمام اتفاقاتی که این روزا داشتی و دیدی که چطور ،تو رو به خواسته هات رسوند
و بی نهایت ازش سپاسگزارم خیلی عشقه خیلی باحاله که هر لحظه داره باهام حرف میزنه و حتی گوشزد هم میکنه که این کارو نکن
امروز بعد گرفتن بستنی بهم گوشزد کرد گفت بازم از در پشتی بلوکتون برو و چند باری خواستم به حرفش گوش ندم
قشنگ یه صدایی حس میکردم میگفت مگه با تو نیستم گوش کن برنگرد و مسیر در پشتی خونه رو برو
و من وایسادم مادرم اومد و از در پشتی رفتیم خونه
خیلی دوستش دارم خیلی ، فردام رو هم میسپرم به دستای خودش رب و صاحب اختیارم بگه که چه کارهایی باید انجام بدم و من عمل کنم
امروز صبح کا داشتیم میرفتیم صالح آباد از پارک شهرکمون رد میشدیم تا بریم سوار بی آر تی بشیم یهویی مامانم گفت رزماری هستن اینا گفتم آره تو پارک سمت یک شنبه بازار انقدر رزماری بود و مردم میچیدن میبردن
چند تا برگ چیدم و انقدر بوی زیبایی داشت ، تو گوگل خاصیتشو نگاه کردم درمورد دقیقا چیزی بود که من از خدا سوال کرده بودم که چه کاری باید انجام بدم برای موضوعی که از خدا پرسیده بودم
که دیدم دقیقا یکی از خاصیتش در مورد همون موضوعه گفتم خدا چقدر باحالی تو چقدر قشنگ هدایتم میکنی و مبخوام برم از پارک رزماری بچینم و انجام بدم جوشانده اش رو و از خدا میخوام که جوری که خودش میخواد هدایتم کنه به سمت چگونگی
برای تک تکتون بهترین بی نهایت عالی و زیبایی هارو از خدا میخوام در همه جنبه ها
سلام استاد گرامی و سلام مریم عزیز وسلام دوستان عزیز همفرکانسی استاد وقتی صحبت رانندگی خواهر عزیزت را گفتی یادم به خودم افتاد که همسرم به زور به من گفت بیا رانندگی را یادت بدم منم نشستم ولی با یک دنیا ترس و استرس چند دور در خیابان تاب زدم وقتی که چند دور زدم به خودم امیدوار شدم همسرم به من گفت برای امروز بسه ولی من میخواستم رو همسرم را کم کنم که بگم ببین من انقدر که فکر میکنی ترسو نیستم در آن طرف خیابان یه اقایی داشت به همسرش رانندگی یاد میدادکه تقا طع را اشتباه اومد که مقصر صد در صد هم بود من یه لحظه پا یم را به جای که بزار روی ترمز گذاشتم روی گاز و تصادف خیلی مختصری رخ داد خودم را میگم نبایدبرای هر چیزی مغرور یا منم منم کنم من از آن روزدیگر پشت ماشین نشستم و از سوئیچ ماشینم که بخوام روشن کنم ترس دارم این موضوع رانندگی
وموضوع دیگه که وقتی هر کاری را به خداوند بسپاری خداوند خیلی خیلی قشنگ برا ت درست میکنه وقتی که دختر من بزرگ میشد همه به من میگفتن چطور میخوای دختر شوهر بدی با این همه گرونی و در امد همسرم زیاد نبود وقتی که به خدواند بسپاری واز او بخواهی و سر راه خدا کنار بروی خیلی قشنگ برات میچینه که خودتم تعجب میکنی که چطور جورشد خب دخترمن بزرگ شد و خواستگار برایش اومد بخدا قسم یه معجزه های برام رخ داد که خودمم در کار خدا تعجب میکردم برای عقدش همه چیزجورمی شد خداادمایی خوبی را سر راهم قرار داد و عقد دخترم به بهترین شکل بهترین تالار بهترین پزیرایی بهترین اریشگاه خلاصه عقد دخترم تموم شد وهمه کار ها را خود خدا برایم انجام داد
اومدم سر جهیزیه واقعا یادم میاد اشک میریزم چقدر بهم حرف میزنن که چگونه میخوای جهیزیه بدی وای چقدر وسایل گرونه و من امیدوار بودم خوب دورغ نگم کمی ترس داشتم و قتی به همسرم میگفتم باید وسیله ها جهیزیه را باید زود جور کنیم به من میگفت ببین عقدش چقدر قشنگ خدا جور کرد جهیزیه اش خدا جور میکنه بخدا انقدر کار در مغازه همسرم ریخت که هر روز با دخترم دنبال خرید بودم و بهترین وسیله ها را براش خریدم تمام برقی هاشو بهترین مارک یعنی خارجی ومن جواب هیچ کسی را ندادم وهر کسی یه حرفی میزد (مثلا خواهرهای خودم ) تموم وسیله های دخترم که جور شد به هیچ کسی حرفی نزدم که من چه وسیله های خریدم وقتی جهیزیه دخترم را بردم تو یی خونش همه اومدن و همه تو ی چشم های هم دیگر نگاه میکردن ومن بهترین ها رابرای دختر م خریدم وتمام تعجب کردن و من در جواب گفتم اون موقع که میگفتی چطوری من میگفتم خد ا جور میکنه شما به من میخندیدی اینو میخوام بگم من واقعا معجزه های خداوند را دیدم ووقتی به خودش واگذار کردم بهترین شکل جور کرد باید سر راه خدا کنار برویم و به خودش بسپاریم من برای دخترم سر راه خدا کنار رفتم وخودش خیلی خیلی خیلی قشنگ جور کرد وقتی یادم میاد میگم من چگونه این همه جهیزیه را دادم چرا قبلا دم مغازه همسرم کار نبود چرا وقتی اسم جهیزیه اومد خدا انقدر درامد همسرم را زیاد کرد چون به خودش سپردم چون از او خواسته بودم چون گفتم خدایا اول خودت دوم خودت سوم خودت جوز تو کسی را ندارم هستن ولی نمیخوام دستم را پیش انها دراز کنم بزا سر م پیش تو خم شود میخوام پیش همه بگم همه کار هارا خدا برام انجام داد (ای خدای خوبم) وخدا صدایم را شنید و دستم را گرفت وهمه کار هایم را به خوبی انجام داد ومن دیگه نگفتم همه کار ها را من انجام داد من این جهیزیه راجور کردم گفتم خدا بهم گفت چکار کن خدا برام جور کرد نه از کسی پول گرفتم نه چیزی فروختم هیچ تموماجهیزیه را همسرم کار کرد و نقد برایش خریدم این معجزه خداو ند هست خدایا شکرت که تو را دارم و مثل کوه پشتمی خدایا شکرت که منا با این سایت اشنا کردی خدایا شکرت که همسرم را با استاد اشناکردی خدایا شکرت که من قانون تو را یاد گرفتم خدایا شکرت که تغییر را در جود خودم و خانواده میبینم خدایا شکرت که صحبت های استاد را کلمه به کلمه گوش میکنیم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت که تو را دارم و خدایا هزاران بار شکرت که از شب تا صبح بگویم خدا یا شکرت که دستم را در زندگی گرفتی و خواهی گرفت کمه خدایاشکرت ((( استاد بهترین ها را برایت از خداوند بزرگ خواستارم ))) در پناه الله یکتا
به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانیش همیشگیست
با درود و سپاس خدمت استاد گرانقدر و مریم خانم و دوستان عزیز
تجربیات من در مورد سپردن کارهام به خدا:
1-یک ماه بعد از ازدواج، بدون اطلاع به خانواده ام، من و همسرم تصمیم گرفتیم برای استخدام من، در آموزش و پرورش، به شهر همسرم مهاجرت کنیم و بعد از استخدام، سال بعد، به تهران برگردیم. مدت سه سال از زندگی در اون شهر گذشت و دو سال هم از کار من به صورت حق تدریس گذشت، ولی متوجه شدم، خبری از استخدام نیست و در صورت استخدام تعهد خدمت خواهم داشت، مایوس و سرخورده تصمیم به برگشت گرفتم ولی متاسفانه به علت باورهای اشتباه همسرم(در مورد زندگی در تهران) من در اون شهر گیر افتاده بودم، تلاش زیادی برای برگشت، کردم ولی متاسفانه به در بسته خوردم، واقعا مثل یک زندانی بی پناه در یک زندان دور افتاده، بودم، یک روز که همسرم منزل نبود، درمانده و افسرده، وسط خانه با صدای بلند همراه با تضرع و گریه از صمیم قلبم از خدا خواستم تا خودش من رو نجات بده، خودش به من کمک کنه تا برگردم، چون من فقط و فقط خدا رو یار و پناه ام می دیدم، واقعا الان با دیدن این فایل یادم افتاد که با توکل خالصانه ای که به قدرت خدا کردم، خودش به صورت معجزه آسایی من رو با عزت و احترام ( استخدام در یک سازمان دولتی) به شهر خودم برگردوند.
2- سالهای اول زندگی من و همسرم هر چه کار می کردیم، باید یکی از حقوق هامون رو بابت کرایه خونه می دادیم، واقعا از این فکر که من باید تمام ماه کار کنم و حقوقم رو به صاحبخونه بدم، حالم خیلی بد می شد، پر از خشم و کینه بودم و از طرفی همسرم دائم می گفت خدایا کمکمون کن تا بتونیم خونه بخریم، درخواست های خالصانه همسرم باعث شد با توکل به خدا سال 86 با دست خالی و فقط با وام(البته در مورد وام هم اون موقع باور اشتباه داشتم) به صورت معجزه آسایی خونه بخریم و همیشه همسرم می گه اگر خدا کمک نمی کرد تا حالا خونه نداشتیم.
3- سال سوم کارشناسیم برای ارشد خیلی خوندم، اون موقع خیلی مطمئن بودم، قبول می شم ولی طبق فرمایش استاد من فقط به خودم اعتماد داشتم، اون سال با وجود درصدهای عالی حتی مرحله اول هم مجاز نشدم، خیلی سرخورده شدم، این سرخوردگی اینقدر شدید بود که باعث شد من تا ده سال حتی نتونم دفترچه آزمون ارشد رو تهیه کنم، سال 95 به صورت معجزه آسایی همسرم روز آخر تمدید ثبت نام من رو ثبت نام کرد و اون موقع خیلی مشغله داشتم و بدون مطالعه و فقط با توکل به خدا رفتم جلسه ازمون و خدا رو شکر در دانشگاه نزدیک منزل امون قبول شدم و خیلی عالی دو سال رو با وجود شاغل بودن گذروندم.
4- بعد از اینکه متوجه شدم، همسرم دچار بیماری شده، حالم خیلی بد شد و مدت یک هفته دائم گریه می کردم و گریه امانم رو بریده بود و دائم خودم رو به شکل های مختلف مقصر این موضوع می دونستم، از نوع تغذیه بگیر تا باورهای اشتباهی که در مورد همسرم داشتم، خلاصه دیدم اینجوری نمیشه با این کارهام دارم همه چیز رو از تعادل خودش خارج می کنم، با خودم گفتم تو اینهمه تکنیک بلدی یکیش رو روی خودت اجرا کن. شروع کردم به نوشتن باور در مورد سلامتی همسرم و باور در مورد موضوعات خودم و سلامتی همسرم رو به دستان قدرتمند خدای مهربان سپردم، از خدا خواستم تا به همسرم کمک کنه تا بدنش هر لحظه خودش رو بازسازی کنه و باور اینکه همسرم خودش مراقب سلامتیش هست و من عاشقش هستم. به مرور این توکل به خدا چنان شجاعت و آرامشی به من داد که احساس می کنم همسرم شفا پیدا کرده و از گذشته هم حالش بهتره و روابطمون عاشقانه تره، واقعا خدا رو شکر می کنم.
5- ما با کل دارائیمون سال 98 خونه ای خریدیم که به علت طمع فروشنده به علت نوسان های مختلف قیمت خونه، ما دچار مشکل شدیم و پامون به دادگاه کشیده شد، در این مدت من و همسرم چنان اذیت شدیم که واقعا کنترل اوضاع برامون سخت بود، چون کل دارائیمون، همین خونه بود، خلاصه من و همسرم به روش مخصوص خودمون شروع کردم به درخواست کمک از خدا در مورد حل موضوع خونه، خدا چنان آرامشی به من و همسرم داد که با خیال راحت به همه کارهامون رسیدیم و این موضوع هم به آرامی در حال حل شدنه.
6- پسرم عاشق فوتبال هست و در نوجوانی در یک تیم لیگ برتر تهران بازی می کرد و همزمان در رشته خلبانی در دبیرستان هوا فضا هم تحصیل می کرد، چون پسرم توی همه کارهاش خیلی منظم و متعهد هست، خیلی اذیت می شد، من از اعماق قلبم از خدا خواستم تا بهترین خیر و صلاحش رو براش رقم بزنه، خدا به ساده ترین شکل ممکن این موضوع رو حل کرد به این شکل که پسرم تصمیم گرفت از تیم خارج بشه و به درسش بچسبه و اون رو در حیطه دیگری ادامه بده و این موضوع فقط با توکل مادرانه به خدا حل شد.
خلاصه اینقدر موردها زیادند، که با توکل به خدا، آرامشم پیدا کردم و موضوعات حل شده که همینطور رگباری داره میاد، باز هم خدا رو شکر می کنم به خاطر همه چیز مخصوصا به خاطر اینکه همچون اوئی دارم و مرا هدایت کرده و جزء هدایت شدگان خودش قرار داده است.
به خداوند هدایتگر مهربان
سلام و درود به استاد عزیزم و دوستانِ جان،
چیزی که از صحبت های شما دریافت کردم
این بیت زیبای حضرت حافظ که میفرمایند
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
امروز صبح داشتم به این موضوع فکر میکردم که واقعا بازی خیلی سادست،اگر ما اجازه بدیم خداوند کارها رو انجام بده زندگی شگفت انگیز میشه
ولی همین سادگی است که خیلی ها رو گول میزنه
ولی در حقیقت قصه همینه،اینکه من رها باشم و اجازه بدم دلبر جانم مرا هدایت کنه،زندگی برامون شگفت انگیز میشه.
هنر رها کردن و اعتماد به ارباب جهان
دوستون دارم استاد جان
خیلی ازتون یاد گرفتم
در پناه دلبر جان
به نام الله هدایتگرم
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته و همه دوستان گرامی
به لطف خدای مهربان درسهایی که از شما استاد عزیز یاد گرفتم بعد از 20 سال کار در شرکت اونو رها کردم و کسب و کار شخصی خودمو که تاسیسات و تعمیرات لوازم خانگی هست رو راه اندازی کردم
مدتی بود با خودم کلنجار میرفتم تا باورهایی و عبارت تاکیدی در مورد شغلم بسازم و برای تمرکز و توجه بیشتر تکرارشون کنم
با فایل جدیدی که تو سایت گذاشتید جواب سوالم رو گرفتم و یه الگویی تو ذهنم شکل گرفت که هر عبارتی که میخوام بسازم توحیدی باشه و برای رشد و پیشرفت و موفقیت تو کارم همه کارامو به خود خداوند رزاق بسپارم
چون با تمام تبلیغات بنر پوستر و… که تو این مدت انجام دادن نتیجه دلخواهمو نگرفتم
موضوع جالب دیگهای که امروز تو مغازه ذهنمو مشغول کرد این بود که یه بنده خدایی که رفتگر شهرداری هست هر چند روز یک بار میاد پیشم و دیدم هر وقت که میاد یه موردی همیشه تکرار میشه واینکه با دقت به مغازه نگاه میکنه و به من میگه که زیر میز کارت آشغال هست و یا سطل آشغال رو نگاه میکنه و میگه اونا رو خالی کن
این منو به فکر برد که واقعاً هرکی تو هر شغلی که هست تمرکزش به همون کار و تخصصه و این برای من یه درسی بود که اگه میخوام موفق بشم تمرکزم صد در صد تو زمینه کاری و تخصصم باشه و فقط فایل فیلم و الگوهای موفق که در کارم به من کمک میکنه رو ببینم
استاد عزیز با تمام وجود دوستتون دارم و همیشه از خدا میخوام من هم به مسیری که شما رفتید هدایت بشم انشاالله