این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2022/06/abasmanesh-6.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2022-06-22 05:43:102025-12-17 04:50:46ریشه جذب ناخواسته ها و راهکاری برای تغییر آن
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
واییی واااای وااااااای استاااد باورم نمیشه این موضوعی که تو فایل گفتین خودش مریضی و رو برای خودش ساخته
الان فهمیدم که من خودم همه ی
مشکلات زندگیم رو ساختم
همش که یعنی هر مشکلی تو زندگیم
بعد ازدواجم افتاده
الان 7ساله که من دارم خودم مشکلات زندگیم رو میسازم
من بچه اول بودم و بعد من 1برادر و سه خواهر هستش و 6 سال تنها بودم و پادشاهی میکردم وقتی برادرم به دنیا اومد من کنار رفتم همه توجهات به اون سمت رفت و من جا خوردم با این که عاشق برادرم بودم اما
احساس تنهایی بیشتری نسبت به قبل میکردم
وقتی بزرگ تر شدم خودم رو به مریضی میزدم قهر میکردم رفتار های بدی از خودم نشون میدادم تا توجه جلب کنم
اما پدر و مادرم مشغول زندگی و بچه های دیگه بودن
و به من توجهی خاصی نمی کردن و انتظار داشتم که کمک اونا باشم با 12ـ 13 سال سن کار خونه میکردم و کسی توجه نمیکرد وقتی هم
اعتراض میکردم میگفتن وضیفته مامان نمیتونه هم به بچه ها برسه هم همه ی کارای خونه رو انجام بده اینم بگم ها مامان خیلی آدم زرنگی هست و اصلاً نمی شینه همش در حال تمییز کاری و غذا و شیرینی پختن و به بچه ها رسیدن هست اما من دنبال توجه بودم
و همش مریض میشدم دیدم که نننننن انگار من وقتایی مریضم که میشم… تب میکردم سردرد شدید میگرفتم 24 ساعت خوب نمیشد تا صبح تنها درد میکشیدم
خیلی کسی توجهی نمیکرد تازه باعث شده بود مامان همه جا بگه آره إنیسا مریضه و این موضوع حرص منو در میآورد
اما بعضی وقتا مامان فقط یه بوسم میکرد میخوابید چون نمیتوانست بیدار بمونه قلبش اذیتش میکرد فرداش
تا این که من که ازدواج کردم دیدم شوهرم و خانواده اش روی مریضی خیلی حساس ن و غوغا به پا می کنن این رفتار باعث شد من بدون خجالت بگم که آره میگرن دارم و فلان
این میگرن من آنقدر طولانی شده بود که هفته ای 1 بار میگرفتم و تااااااا 3 روووووز طول میکشید هیییج جوره هم خوب نمیشد
کم کم دیدم خانواده شوهرم انگ مریض بودن روم گذاشتن و میگن الکی خودش رو میزنم به مریضی ما زهرمار مون بشه
اما من واقعا میگرن داشتم (چیزی که خودم برای دلسوزی ساخته بودم)بعد واقعی شد میگرن
میخوام از معجزه خدا بگم ..
میگرن مامان هم ارث از مادرش گرفته بود و من فکر میکردم طبیعیه که منم باید بگیرم
با خودم میگفتم ارثی هست
وقتی شوهرم گفت تو عمدا خودت رو میزنی به مریضی به ما اومدیم مسافرت خوش نگذره مامانم میگه تو میخوای ما زود برگردیم و دروغ میگی میگرن داری
یعنی آتیش گرفتم
دلم شکست
واقعا ناراحت شدم
و به خدا گفتم خدایا منو آنقدر سالم کن چشاشون در بیاد
بهشون نشون بده که من دروغ نگفتم
بعد از یه مدت دیدم خودشون سردرد گرفتن و اینا حالا کاری ندارم من نفرین نکردم اما دلم شکست و از خدا خواستم کمکم کنه خوب شم
کم کم. من فهمیدم چرا میگرن میگرفتم یکسری غذا ها رو که میخوردم چون از بچگی حواسم به تعزیه ام بود
وقتی ازدواج کردم قاتی شد و مثل همسرم فست فود چرت و پرت زیاد میخوردم
به کمک خداوند
فهمیدم من معدم یخ میکرده و باعث سردرد میشده درجا اون خوراکی هارو کنار گذاشتم
و
یه حسی بهم گفت تو اعتماد به نفس نداری
و داخل اینستا به کلیپ کوتاه از یه خانم دیدم
و دوره اش رو خریدم
روی اعتماد به نفسم هم خیلی کار کردم
دیگه جوری شد که فقط ماهی یکباره من میگرن میگرفتم
و فکر میکردم خوب دیگه اشکال ندارد همین ماهی یکبار هم خوبه
همش حسرت میخوردم کسایی که میگرن نداشتن
خلاصه الان که دارم این رو مینویسم چند وقتی هست که من کلن مسکن رو کنار گذاشتم از وقتی که تعهد دادم به خودم
که اینجا باشم همیشه براپیشرفت خودم تلاش کنم
و سه ماهی هست که اصلاً سردرد نگرفتم و خیلی خوشحالم
من یه باور اشتباه دیگه ای که داشتم این بود
از بچگی بهم گفته بودن
وقتی حالت خوبه یا خوشحالیت رو به زبون میاری چشم میخوری و از دستش میدی
من باور داشتم که اگه الان بگم دیگه میگرن ندارم دوباره برمیگرده
حتا الآنم این باور رو دارم درسته خیلی بهتر شده
اما کامل نرفته این باور اشتباهم
امیدوارم خداوند باور درست رو همیشه بهم الهام بکنه
و یک مشکل دیگه ای که خودم ساختم الان در ذهنم جرقه زد
متوجه شدم
این بود که من در زندگی با همسرم مشکل خاصی نداشتم
اما خیلی با خودم و در ذهنم اتفاقات و مشکلات و اختلاف نظر و افکار و عقاید مون ….رو فکر میکردم و مرور میکردم..
و
فکر میکردم دیگه نمیشه کاریش بکنم
دیگه اون این اخلاق رو داره وایی چقدر سخته ..
الان چکار کنم …
اینم بگم من با هییییچ کس در مورد زندگیم و اتفاق ها صحبت نمیکردم.
اصلاً دوست نداشتم زندگیم رو دایره و نقل دهن مردم باشه
و به این فکر نمیکردم که میتونم از یه مشاوره مشورت بگیرم و یاد بگیرم …
سنم هم کم بودن کسی هم بهم یاد نداده بود
کجا و رفتاری بهتره
آنقدری که در مورد دین و مذهب و این گناهه اون گناهه بلد بودم و بهم یاد داده بودن که در مورد خصوصیات و اخلاق و زندگی چیزی یاد نداده بودن ….
هر چی بود خودم یاد گرفته بودم
من خیلی رو رفتار و اخلاق آدما دقت میکردم
مثلاً این پدر یا مادر با بچش این رفتار رو کرد برای خودم یاد داشت میکردم با فرزندم در آینده این کار رو نکنم خیلی بده…
یا فلان رفتار رو با همسرم نکنم
فلان رفتار خوب رو انجام بدم
حالا من خودم رو خیلی آدم زرنگی میدونستم
و همه میگفتن دختر عاقلی هستی خیلی مهربونی و همه چی بلدی ..
اما من تظاهر میکردم همه چی بلدم اصلاً سیاست رفتاری و کلامی نداشتم .
و این باعث شد من خیلی با ندوستن و باور های اشتباه مشکلات رو برای خودم ایجاد کنم
.
همش به من گفته بودن ،
که آره اگه حواسم نباشه شوهرت از دسدت خسته میشه
همش باید پیش شوهرت باشی ..
هر چی میگه بگی چشم..
همیشه باید مظلوم باشی..
حنا اگه کتکت زد……تو هیچی نگو مظلوم باش
اگه قدر ندونی ناشکری کردی …
جوابش رو بدید از خودت دفاع کنی خدا بلا سرت میاره
خدا ازت میگیره شوهرت رو..
اگه این کارو بکنی ….. اون کارو بکنی …….
میگفتن این پسر نعمته قدرش رو ندونی از دست میدیش
منم از ترسم همش الکی به شوهرم و خانواده اش باج میدادم که از دست ندمش توجهاتش رو مهربونیش رو ..
اون اخلاقای خوب هم داره و
ما مثل همه ی آدما اختلاف داشتیم
اما من آنقدر می ترسیدم از دستش بدم ترس از تنهایی و … باعث شدم که از حد و مرز من عبور کنه و خط قرمز های من رو نادیده بگیرن
و من آسیب ببینم..
و هنوزم از مشکلات و به خانواده ام و کسی نگفته بودم
تا این که یه اتفاقی باعث شد
دیگه نخوام اون زندگی رو ادامه بدم ..
همش دوستان و فامیل میگفتن آره فلانی با شوهرش مشکل داره و…..
منم حرصم میگرفت چون همه فکر میکردن ما داریم عاشقانه زندگی میکنیم
بعد از اون برگشتم گفتم آره شوهرم فلان کار رو کرده این بلا رو سرمون آورده …….
اول هیچکس باورش نمیشد
چون من از حرف زدن در مورد مشکلات و ناراحتی ها بدم میومد 4سال همه مارو خوشبخت میدیدن
اما این که دیگران فکر میکردم من خوشبختم
و زندگی اونا مشکل داره اذیتم میکرد
بعد منم چند جا نشستم گفتم چی شده دیگران هم چندتا روش گذاشتن و همه جا پخش کردن ..
شده بودم مورد توجه دوست و دشمن ….
احساس قربانی بودن به خودم لذت میداد میگفتم
من که دیگه زندگیم درست نمیشه
بذار حداقل همه بفهمن چی میکشم
و درکم کنند ..
اولش حالم خوب شد فکر کردم حالا همه میفهمم من قربانی شدم قربانی خواسته های این آدم….
اما درکم که نکردن هیییچ شدن توف بالا سر و همه انگشتان برگشت به سمت من
آره تو دروغ میگی …
اگه تا الان مشکل داشتید چرا تو این 4 سال نگفتی پس …
داری تهمت میزنی…
شوهرت گفت که تو دروغگویی..
بعد از اون زندگیم 180 درجه بدتر از قبل شد به هر روز جنگ و دعوا داشتیم هر روز تهمت و….
اصلا نمیخوام بگم تا وارد اون مدار بشم خلاصه نمیتونید تصور کنید چقدر
چقدرررر زندگی من از قبل بدتر شده بود جوری که آرزو میکردم مثل گذشته بشه .
به خودم اومدم دیدم همه ی رو یاهام و اهداف من رو ازم گرفته .
به خودم گفتم یعنی میخوای تا آخر عمرت همه چیز رو تحمل کنی بخاطر این حرفهای دیگران …..
ولش کن برو دنبال زندگیت
این شد که کم کم با کار کردن روی خودم
و عزت نفسم به این سایت هدایت شدم
و دارم مدارم رو بالا میبرم ..
و الان خیلی خیلییییی حااالم خوبه خدارو شکر
خدارو شکر
خدارو شکر
خیلی خوشحالم که الان همه چیز بهتر شده و دارم در مسیر درست و مدار درست و در راستای اهدافم حرکت میکنم
و سعی میکنم
از مسیر لذت ببرم
از شما ممنونم استاااد عزیزم
گفتم رد پایی از خودم بگذارم .
و این حرفا هم بعد شنیدن این فایل زیییبااااای شما به ذهنم اومد بنویسم
کلامتون بر عمق جانم نشست وجرقه ای برای بیداری ازخواب غفلت بود
ویافتم یافتم رو مثل ارشمیدس برام بوجود آورد
قانون جذب رو به وضوح دراین فایل استاد توضیح دادید
به هرچه که توجه میکنی ازجنس همون رو وارد زندگیت میکنی
وقتی باعمق جان گوش میکنی وحقیقت راکشف میکنی تازه میفهمی ای خدا من چقدر گمراه بودم وچطوری این همه مشکل رو برای خودم درست کردم
دورهمی های شبانه ای که تا پاسی ازشب برامون شده بود لذت فکر میکردیم چقدرآخه ماخوبیم وچرا بااین همه خوبی رفتارهای غیر متعارف ازطرف دیگران را دریافت میکنیم هرکسی از مشکلاتش میگفت و اون تکه کلام آخی آخی طفلکی نقل مجلسمون میشد به خودت میومدی میدیدی ای بابا صبح داره میشه و این حرفا تمومی نداره چراباوجود این همه دردودل احساست انقدر خرابه چرا هیچ تغییری بوجود نمیاد
تااینکه این فایل رو ازشما دریافت کردم وتازه فهمیدم باخودم چ کردم چی ساختم تیشه برداشتم دارم بااین دورهمی های به ظاهر باحال ریشه ام رو میزنم
وتصمیم گرفتم مهاجرت کنم که نزدیک بودن به خانوادم واطرافیان باعث نشه به هربهونه وارد این جمع ها بشم
واین آگاهی هارو مرهم تمام زخمهایم بدونم
وجودم رو پاک کنم از اینهمه ناآگاهی
وقتی که فرمودید حتی باخدای خودتون درمورد مشکلات صحبت نکنید بیشتر اون جرقه رو در من ایجاد کردید گفتم خدایا سالهاست دارم باتو حرف میزنم و مسئله ای حل نشد
اعراض ازناخواسته ها وصحبت نکردن درموردش رو برای خودم تبدیل به اهرم رنج ولذت کردم تا حدی تونستم غلبه کنم و نشونش دورشدن و نبودن دراین دورهمی ها بود حالا گه گاهیم که بودم خودم رو مشغول انجام کاری میکردم که نباشم وچیزی رو گوش ندم که احساسم رو خراب کنم
استاد عزیزم سپاسگزارم ازتون که باآگاهی دادن به ما کلاف سردرگم ذهنمون رو باز کردید ،این کلافی که سرنخ رو همیشه گم میکردی و گره درگره بیشتر رو برای خودت بوجود میاوردی
خدایا شکرت که شنیدن این فایل رو روزی امروزم قرار دادی تا یک تلنگر دیگری باشد که بهم یادآوری کنه زیپ دهنتو ببندا اگر رفتی توجمع وخواستی چیزیهایی رو بگی یادت باشه ها فراموش نکنی قانون چیه
وقتی داری از زندگیت مینالی یعنی داری اعلام میکنی من از همین زندگی میخواهم
وقتی بیماری میاد با جذابیت تعریف میکنی یعنی دوست داری بیمار باشی
وقتی مدام از سختیهای زندگیت میگی یعنی دوست داری اینجوری باشی
استاد من از زمانی که متوجه شدم سعی کردم رعایت کنم خواهرم بیماره ،کمتر بهش تلفن میزنم چون مدام در مورد بیماریها مطالعه میکرد و بیمار هست و دیدم تلفن به ایشون فایده ندارد و رابطه ام را کم رنگ تر کردم در مورد خودم مدام سرمامیخوردم و همیشه میگفتم کاش سرمانخورم و بیشتر سرما میخوردم و آلان توجهم خیلی کمتر شده و خدا رو شکر عالیم
ببین توجهت به چی از همون نوع وارد زندگیت میکنی
ببین فرکانست چیه و احساسات چیه سعی کن در مومنتوم مثبت بمانی و سپاسگذار با احساس عالی باشی و نعمات را یکی پس از دیگری وارد زندگیت کنی
استاد خدمتتون بگم که دوباره از فایل 155تا همین فایل هیچ فایلی باز نشد و من مجبور شدم از 155بیام به فایل 159 ، نمیدونم برای من اینطور هست یا اینکه کلا برای همه به این صورته
این فایل رو من یکبار دیگه دیده بودم و فهمیدم که واقعا من مثل همین دوست تون خودم باعث بیماری خودم شدم .
از همون اوایل و دوران نوجوانی و مجردی کافی بود من یک دردی داشته باشم به همه میگفتم و مامانم همیشه دنبال این بود که یک کاری کنه من آروم شم. و بعد از اینکه دخترم سه چهار ساله شد من دچار بیماری خاص شدم و دیگه همه میدونستد، تازه ناراحت بودم چرا بعضی ها ازم نمیپرسند مثلا چرا این آمپولهای های خاص رو میزنی و انگار براشون مهم نیست اصلا ، و اونایی که دلسوزی میکردند حسابی کیف میکردم و باورتون نمیشه حتی اگر تو چکاپ هام شماره ی بیماریم پایین میومد انگار ناراحت هم میشدم بجای اینکه خوشحال بشم که شاید داره بیماری از بدنم میره .
انگار دوسداشتم باشه ، شاید اون جلب توجه هی که از بچگی نیاز داشتم و بهم نشد بخاطر اینکه یک خواهر کوچکتر از خودم داشته و تمام توجه ها به اون بود، شاید الان این جلب توجه برام خیلی شیرین بود و میخواستم که باشه
به چه قیمتی ؟!!! خودم هم نمیدونستم دارم چه بلایی سر خودم میارم
و این گفتن ها ادامه پیدا کرد و بالاخره دیگه میدونید که بارها تو فایلها گفتم که دوساله دیگه خونه نشین شدم،
تو این فایل متوجه شدم من خودم باعث شدم این بیماری در من شکل بگیره با حساس بودنم با ترس هام ، با نیاز به جلب توجه، نیاز به دلسوزی دیگران ، نمیدونید مامانم چقدر نگران من بود و تا لحظه ی رفتنش از این دنیا فکر من بود .
تو این دو سال همیشه خداروشکر کردم که تو این دنیا نیست که شرایط من رو ببینه.
من ناآگاهانه در حق خودم ظلم کردم . اما خب تو این مدت خیلی سعی کردم از بیماری به کسی نگم خواهرانم دور از من هستند و هر موقع تماس میگیرند سعی میکنم وقتی حالم رو میپرسند بحث رو عوض کنم یعنی هنوز به اون قدرت نرسیدم که بگم خیلی عالی هستم اما لابه لا میگم خداروشکر و سریع یک صحبت دیگه رو پیش میکشم که ریز نشن ، هی نپرسند
حتی سعی میکنم باهاشون تماس نگیرم خیلی دیر به دیر با هم صحبت میکنیم یعنی فقط اونا تماس میگیرند.
سعی کردم چون هنوز روی خودم اون قدرت گفتن کلمه ی :عالیم ، رو ندارم کمتر با دیگران ارتباط داشته باشم . پیگیر کسی نیستم .
تا به قول خودتون اینجوری هم از خودم نگم و هم اینکه خیلی درباره حاشیه ها صحبت نکنیم یا اینکه حرفمون به غیبت از کسی نکشه.
در رابطه با همسرم من قبلاً خیلی از خصوصیات بدش به دوستام یا خواهرام میگفتم که دیگه الان چند ماهه نمیگم و واقعا خصوصیاتش کمی فرق کرده کمی نرم تر شده البته خودم هم نرم تر باهاش برخورد میکنم این رو از خانم شایسته عزیز یاد گرفتم توی سریال زندگی در بهشت که چقدر با استاد عالی برخورد میکنند . و تو فایلها گفته بودم رابطمون عاطفی تر شده . دوباره داریم برمیگردیم به سالهای اول باهم بودنمون. و البته پخته تر
در رابطه با بیماری هم بگم که روزهایی که دردها بیشتره سعی میکنم سکوت کنم و همسرم و دخترم نفهمند ، گاهی همسرم از چهرم متوجه درد زیادم میشه پاپیچ میشه هی میپرسه و هی من طفره میرم و کافیه که بروز بدم نمیدونید که احساس دردم چقدر بیشتر میشه ، اما زمانی که اونا نمیفهمند من درد میکشم نه به اون شدتی که اونا خبر دارند . یعنی کامل این موضوع رو متوجه شدم که زمانیکه درد رو اونا متوجه میشن من حالم خیلی بدتر میشه . برای همین خیلی تلاش میکنم اصلا نفهمند.
امیدوارم این تلاش هام بزودی نتیجه بدن و بیماری از بدنم خداحافظی کنه برای همیشه
هرچند که این تضاد باعث شد من به این سایت پرازاگاهی هدایت بشم و لحظات پر از امید رو تو این سایت سپری کنم وقتی اینجا هستم تمام غم ها استرس ها نگرانی ها کمرنگ کمرنگ میشن و جاش امید میاد قدرت میاد ایمان میاد … خدایا شکرت
من خواهری داشتم 11 سال ازخودم بزرگ تر از وقتی جوان بود برای جلب توجه خددش وبه غش می زد و کاری می کرد که ببرنش بیمارستان وبهش توجه کنن چون توبچگی توجه ندیده بود بعداز ازدواج هم همسرش ادم کتاب خونی بود ولی خواهرم کتاب خون نبود هرچند روز یه بارخواهرم خودش وبه مریصی می زد که شوهرش بهش توجه کنه بعدها توسن بالا هم همینکارومی کرد اخرش با بیماری خودایمنی وبا زجر فراوان و دوسال خوابیدن تو بیمارستان جهان وترک کرد
خودم وقتی دانشجو بودم پسری بود تودانشگاه که توزلزله رودبار همه خانوادش واز دست داده بود من خیلی بهش فکر می کردم ه چطوری میشه الان درشرایط اون به زندگی ادامه داد بعدا وقتی دوستم همسرش و براثر تصادف رانندگی ازدست دادمرتبا این و برای همه تعریف می کردم و همزادپنداری می کردم که اگه جاش بودم چکار می کردم و کلا توفکر ودهنم ودرگیر کرده بود ودوسال بعد با زلزله بم خودم کل خانواده ام از دست دادم
استا د کاملا درسته د این دنیا توجه وتمرکز برهرچیزی ازهمون جنس بهت میده
اک راجع موارد ناجالب با کسی صحبت کنیم اوضاع ما بدتر می شود و اتفاقات ناجالب بیشتری را جذب خواهیم کرد .
دنبال جلب توجه برای احساس ترحم با هیچ کس درد و دل و راجع به مشکلاتمان صحبت نکنیم نه با خانواده نه با دوست نه حتی با خداوند چراکه طبق قانون از آن جنس اتفاقات برای ما بیشتر و بیشتر اتفاق می افتد.
طبق قانون به هر چیزی توجه کنیم از آن جنس اتفاقات برای ما بیشتر و بیشتر می شود .
از چیزی توجه جلب کنیم که به ما قدرت می دهد اگر دنبال جلب توجه هستیم در مثال بیماری راجع به درمان آن و قوی شدنمان صحبت کنیم و یا هر چیز دیگری.
ما نباید راجع به بدبختی دیگران صحبت کنیم و با خدا هم راجع به نکات منفی صحبت نکنیم چرا که نتیجه این کار به ضرر ما خواهد بود و با دست خودمان ، خودمان را بدبخت می کنیم .
جهان با افکار و با باورهای ما کار می کند و چیزی وارد زندگی ما می شود که به آن توجه میکنیم و فرکانس ارسال میکنیم .
این کار به عزت نفس و به اعتماد نفس بالایی احتیاج دارد دنبال ترحم و دلسوزی نباشیم چرا که خودمان را بی ارزش می کنیم .
برای مثال خود من نمونه بارز اینکار هستم با صحبت کردن با مادرم برای درد و دل کردن و توجه به نکات منفی و عیب جویی دیگران ارتباطاتم روز به روز با اطرافیانم بد و بدتر شد و به مرحله ای رسیده است که عاشقانه و پر از حس خوب نمی باشد.
یا مورد دیگه توجه به بیکاری و کار نکردن خانم ها بود و جدا کردن جنسیت زن از مرد که کلی راجع به این قضیه با همه صحبت ومشورت می کردم و حال بدم را به اشتراک می گذاشتم ک الان من بیکارم و چه کاری انجام دهم تا پول به سمتم بیاد ولی دوباره برایم قانون مرور شد در فایل های قبلی که همه چیز از خداوند و خود خداوند است وثروت با قدرت بیشتری نزد من می اید اگر من خدارو در زندگی ام همه چیز ببینم و ایمانم را نشان دهم و فقط و فقط از خودش کمک و یاری بجویم و به یاد بیاورم که هیچ قدرتی بالاتر از قدرت خداوند برای من نیست قطعا مثل قبل مواد دلخواهم را جذب خواهم کرد.
مورد بعدی توجه به نکات منفی همسرم و شکاکی به او بود که با تکرار قانون و یاداوری ارزش خودم و بر انگیختی در روابط به خودم امدم و تصمیم گرفتم که از توجه به نکات منفی دست بردارم و انقدر با موارد ناخواسته ونکات منفی زندگی ام نجنگم و رها باشم و سعی کنم در همه حالات حال خودم را خوب نگه دارم .
از روزی که این فایل قرار گرفت در روزشمار تحول زندگی من چندین بار گوش کردم و هربار از یک زاویه ای این باور قربانی بودن و جلب توجه شناسایی کردم
اولین روزی که گوش کردم، مادرم از رفتارهای پدرم با من صحبت میکردند که بعضی رفتارهای پدرم با مادرم اصلا درست نیست و..
من اولش همش تایید کردم و کار به جایی رسید که دیگه مادرم با پدرم صحبتی نمیکرد و باهم دیگه بحثشون شد. و بعد از بحثشون میومدن دوباره با من صحبت میکردند و هرکدوم یک چیزی میگفتند و یک اعتراضی از طرف مقابل میکردند
من همون موقع هدایت شدم به این فایل و متوجه این باور اشتباه شدم که چقدرر این چند روز فضای خونمون رو بد کرده
اگر مامانم با من صحبت نمیکردن از این مشکلاتشون و اگر من تایید نمیکردم دیگه ادامه پیدا نمیکرد و بحثی پیش نمیومد
من این باور قربانی شدن رو در اطرافیانم و در خودم خیلللی میبینم و انگار یک چیز عادیه…جالبه مثلا پدر من سالهاااست که شبا نمیتونه بخوابه و باید دمنوش گل گاوزبان بخوره، هربار، یعنی من میگم هربار یعنی واقعا هربار تو این چندین سال، شایدم همیشه از همه ما یک ربع زودتر میرن میخوابن و بعد که مادرم هم میرن بخوابن پدرم بیدار میشه و اعتراض میکنه بیدارم کردی سرم درد میکنه، نمیتونم بخوابم این چه مرضیه که من نمیتونم شبا بخوابم، گل گاوزبان تموم شد یا داریم؟ آب بزار جوش بیاد من خوابم نمیبره
خلاصه کل فامیل ما میدونن که بابای من تا گل گاوزبان نخورن این سردرد و این بی خوابی نمیزاره بخوابن
دوباره که این فایل رو گوش کردم پریود شده بودم و بعد یادم اومد هربار من به همه اعلام میکردم، دلم درد میکنه، نزدیکم نیاین دل دردم حصلتونو ندارم، من نمیتونم کار کنم دلم درد میکنه و به هرطریقی که بود ترحم میخریدم و خب مامان بابام هم خوب بهم رسیدگی میکردن. حتی اگر درد نداشتم میگفتم درد دارم که توجه مامانم جلب شه و واسم چایی نباتی یا کاچی چیزی درست کنه
اما دیروز با اینکه کمی دلدرد داشتم ولی کلمه ای حرف نزدم و هربار از طریق دیگری به وجه مثبت این عادت ماهیانه نگاه کردم و چقدر حالم بهتر شد
حتی هدایت شدم به یکی از کامنت های بچه ها که گفته بود درد پریود بخاطر مصرف بالا کربوهیدرات هست و من سریع رفتم چت جی بی تی پرسیدم و بعد گفت که اره وقتی مصرف کربوهیدرات و نون و…بره بالا یک اتفاقایی میفته که التهاب در قسمت رحم بیشتر میشه و در نتیجه باعث درد میشه
بعد نشستم فکر کردم من دو ماه گذشته خیلللی عالی بودم و اصلا روزهای پریودیم با روزهای دیگه فرقی نداشت و دیدم من این ماه رژیمم رو کمی شل گرفتم و هرروز صبح صبحانه نون خوردم و این شده دلیل درد پریودی من
خداوند رو سپاسگذارم که صحبت نکردن درمورد این مشکلات باعث میشه راه و روش حل مشکلات رو سریعتر بدست بیارمش
حالا درمورد سرما خوردگی…خدای من انقدررر خانواده من گندشش کردنننن، تا یکم سوز اومد همشون ذاعم گفتن سرما نخوری سرما نخوری، و جالبه هممون هم سرما خوردیم. ولی من بلافاصله همون روز که احساس کردم کمی سنگین شده سرم، اصلا به کسی نگفتم و تا روز بعدش خدارشکر خوب خوب شدم اما الان تقریبا یک ماهه هم خواهرم هم برادرم کمی سرماخوردن و حتی خواهرم رفت آمپول هم زد اما بازم خوب نشده…و خب مامانم هم به تک تک اینها خیلی توجه میکنه، لباس بپوش، پتو بنداز، کلاه سرت کن، شکلات میخوای بخوری بیشتر مریض میشی و…
و من اونروز که کمی مریض شدم با خودم گفتم خب این الان یک موقعیت عالیه تا به خودم ثابت کنم من میتونم مقابله کنم و میتونم کنترل افکارم و بدنم رو در دست بگیرم و اگر بتونم موفق بیرون بیام بدن من به این بیماری خیلللی مقاوم شده و من اصلا دیگه مریض نمیشم و سیستم ایمنی من قوی تر هم میشه
تازه من حتی دهنی لیوان و قاشق خواهر برادرم هم میخوردم و بغلشون میکردم و باور داشتم که سیستم ایمنی من خیلی قویه!
و اینها برعکس تماممم حرفهایی که لهمون زدند اصلا عادی نیست، دلدرد کردن اصلا عادی نیست، توجه کردن به کسایی که مریض شدن یا به مریضی اصلا عادی نیست، حتی اگر خودم مریض شدم اگر بخوام خیلی توجه کنم دیگه حتی نمیتونم راه برم و این بارها و بارها بهم ثابت شده
خداوند رو سپاسگذارم که در بهترین موقع منو هدایت کرد به این فایل بی نظیر
این چندروز اخیر روزی چندبار به همسرم میگفتم میدونی که چربی خونت خیلی بالاست.
بیا برو ازمایش بده.
برو دکتر.
برو دارو مصرف کن.
اگر دارو مصرف نکنی فلان میشه.
اما خودش خیلی خیلی بی تفاوت بود.
اصلا براش مهمنبود.
انگار شده بودم کاسه داغ تر از اش.
و همش هم تو ذهنم این بود که من زن خوبی هستم که حواسم به سلامتی همسرم هست.به فکرش هستم.
حتی پارسال خودم رفتم پزشک خانواده ازش خواستم برای همسرم ازمایش قند و چربی بنویسه!
اما هرگز همسرم اون ازمایشو انجام نداد.
این بارهم کم مونده بود که دوباره این اشتباهو تکرار کنم.
حتی تو ذهنم اومد به خاله همسرم بگم که با همسرم تماس بگیره و بهش خطرات چربی خون بالا رو بگه و اونو راضی به درمان کنه!
با وجود اینکه شما تو فایلهای مختلف این موضوع رو بارها و بارها گفته بودید من یادم رفته بود.
واقعا به این حرفتون رسیدم که قانون فراره.
مدام باید تکرار کرد.
و با اومدن این فایل خیلی ارامش گرفتم و دیگه راجع بهش صحبت نکردم.
و خدا رو شکر میکنم که به موقع نجاتم داد.
مدام حرف شما که میگید بچه ها سلامتی مدار داره،ثروت مدار داره،ارامش مدار داره تو ذهنم پخش میشه.
باید توی مدار سلامتی باشی تا سالم باشی.
پس من به هیییییچ عنوان نمیتونم مدار کسی رو تغییر بدم.
من خیلی هنر کنم خودم رو بتونم تغییر بدم.
خلاصه اینم ماجرای این چند روز من که به لطف خدا حل شد.
استاد میخوام اول از مادرم بگم.
من اصلا یادمنمیاد مادر پدرم رابطه عاطفی خوبی باهم داشته باشند با وجود اینکه بیش از 45 سال از زندگی مشترکشون میگذره.
روز به روز هم رابطشون بدتر میشه.
و این وسط مادرم دچار انواع و اقسام بیماریهای رایج شده.
خب به چشم دارم میبینم که اگر پدرم یه رفتاری انجام بده یا حرفی بزنه که مادرم ناراحت بشه،مادرم میاد بااحساس قربانی شدن برای 8 فرزندش تعریف میکنه!!!
این وسط،فقط من هستم که از وقتی با شما اشنا شدم دیگه مثل قبل به درد و دلها و بدگویی های مادرم از پدرم گوش نمیدم.
و بارها دیدم مادرم با اشک و گریه گفته،این همه تو زندگی زحمت بکش،این همه بچه بزرگ کن.
این همه خونه اجاره ای جابه جا بشو،اخرشم اینجور باهات رفتار بشه
خلاصه الان علت رابطه عاطفی ناهماهنگ پدر و مادرم رو متوجه شدم و اون هم توجه شدید مادرم بر رفتارهای نادلخواه پدرم و تعریف اون با اب و تاب و با احساس قربانی شدن برای بچه هاش.
خلاصه بزرگترین موردی که توی زندگی دیدم مادرمه.
الان هم که داره با انواع بیماریها دست و پنجه نرم میکنه و مدام ازمایشگاه و دکتره.در دوران جهالتم که قبل از اشنایی با استاد بود،همیشه به مادرم میگفتم تو که این همه سختی توی زندگی کشیدی،در عوض جات تو بهشته!!!
در عوض همه گناهات پاک میشه!!!
خدای من.چه باور محدود کننده ای داشتم.
الان به جای دلسوزی برای مادرم،توی ذهنم قانون با صدای استاد پخش میشه!
اینکه هر کس هرجایی هست،جای درستشه.
اینکه خداوند به هیچکس ظلم نمیکنه.
اینکه هرکس خالق زندگی خودشه.
اینکه من اگر برای مادرم دلم بسوزه خودم از مسیر دور میشم.
دیشب خونه مادرم بودم.
خواهرم هم بود.
من برای کاری اشپزخونه بودم.
خواهرم صدام زد و گفت سعیده بیا پیشمون بنشین.
بعد هم گفت به قول مامان،سعیده نه حرف میزنه.نه به حرف کسی گوش میده.
عین بوفه (خخخ).
البته بوف رو از طرف خودش گفت.
بوف هم که میدونید یعنی جغد.
جغدها هم که فقط خیره میشن و مستقیم یه جا رو نگاه میکنن.خخخ
چندروز پیش هم تلفنی همین حرف رو خواهرم به نقل قول از مادرم بهم گفت که گفته بود سعیده نه حرف میزنه نه حرف کسی گوش میکنه.
استاد دیگه برای اینکه کمتر توجه کنم به ناخواسته ها نیازی به تلاش زیاد ندارم.
همونطور که خودتون میگید،مسیر عصبی جدیدی شکل گرفته توی ذهنم.
اینطوری نیست که بخوام تلاش کنم که از ناخواسته حرف نزنم یا اینکه به حرف دیگران توجه نکنم.
مخصوصا وقتی ببینم مثلا دونفر حالا یا دوتا خواهرها یا خواهر و مادرم دارن به صورت نجوا با هم حرف میرنن انگار به زعم خودشون چیز خیلی مهمیه،من از کنارشون رد میشم حتی نگاهشون هم نمیکنم.
چند وقت پیش خواهرم از جهرم اومده بود شیراز خونه مادرم.
منم بودم.
بهم گفت سعیده شوهرم فلان اخلاقو داره چکار کنم؟
منم گفتم الان موقعش نیست بعد باهم صحبت میکنیم و تماااام.
دیگه توی این ده روزی که خونه مادرم بود و منم هر روز بهشون سر میزدم حتی یک کلام هم چیزی نگفت و همش خوشی بود.
سلام سعیده عزیزم منم قبلا وگاهی الان مثل ماردت با سه تا بچه هام مخصوصا دختر عزیزم رفتار کردم شرمنده خودم وبجه هام هستم دخترم جند بار ازم گلابه کرد واینو بهم گفت کاش مادر هیچ وقت از رفتار بابا پیش ما چیزی نمگفتی بهترین لحظه های زندگیمون خراب میکردی خیلی پشیمونم دیگ خیلی دیر شده دخترم ازرواج کرده ولی دوتا پسرام خیلی شاد و سرحال نیستند دیگه نمیدونم چطور جبران کنم
جز این نیست که گفتگوی محرمانه [بی منطق و رازگویی بی دلیل] از [ناحیه] شیطان است تا مؤمنان را اندوهگین کند، ولی نمی تواند هیچ گزندی به آنان برساند مگر به فرمان خدا. و مؤمنان فقط باید بر خدا توکل کنند [که توکل کننده به خدا از گزند شیطان مصون است.]
وقتی ما ناراحتیم و افکار نگران کننده میان سراغمون باید مطمئن باشیم که این کار شیطانه.
شیطان قسم خورده که یه کاری کنه که ما نتونیم سپاسگزار خدا باشیم.
خلاصه همواره باید به خودمون یاداوری کنیم خداوند غفوره.
قَالَ وَمَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ ﴿56﴾گفت چه کسى جز گمراهان از رحمت پروردگارش نومید مى شود
اینها رو به خدا دارم به خودم میگم.
دوست عزیزم برات از خداوند ارامش و سعادت و سلامتی بی پایان خواستارم.
واییی واااای وااااااای استاااد باورم نمیشه این موضوعی که تو فایل گفتین خودش مریضی و رو برای خودش ساخته
الان فهمیدم که من خودم همه ی
مشکلات زندگیم رو ساختم
همش که یعنی هر مشکلی تو زندگیم
بعد ازدواجم افتاده
الان 7ساله که من دارم خودم مشکلات زندگیم رو میسازم
من بچه اول بودم و بعد من 1برادر و سه خواهر هستش و 6 سال تنها بودم و پادشاهی میکردم وقتی برادرم به دنیا اومد من کنار رفتم همه توجهات به اون سمت رفت و من جا خوردم با این که عاشق برادرم بودم اما
احساس تنهایی بیشتری نسبت به قبل میکردم
وقتی بزرگ تر شدم خودم رو به مریضی میزدم قهر میکردم رفتار های بدی از خودم نشون میدادم تا توجه جلب کنم
اما پدر و مادرم مشغول زندگی و بچه های دیگه بودن
و به من توجهی خاصی نمی کردن و انتظار داشتم که کمک اونا باشم با 12ـ 13 سال سن کار خونه میکردم و کسی توجه نمیکرد وقتی هم
اعتراض میکردم میگفتن وضیفته مامان نمیتونه هم به بچه ها برسه هم همه ی کارای خونه رو انجام بده اینم بگم ها مامان خیلی آدم زرنگی هست و اصلاً نمی شینه همش در حال تمییز کاری و غذا و شیرینی پختن و به بچه ها رسیدن هست اما من دنبال توجه بودم
و همش مریض میشدم دیدم که نننننن انگار من وقتایی مریضم که میشم… تب میکردم سردرد شدید میگرفتم 24 ساعت خوب نمیشد تا صبح تنها درد میکشیدم
خیلی کسی توجهی نمیکرد تازه باعث شده بود مامان همه جا بگه آره إنیسا مریضه و این موضوع حرص منو در میآورد
اما بعضی وقتا مامان فقط یه بوسم میکرد میخوابید چون نمیتوانست بیدار بمونه قلبش اذیتش میکرد فرداش
تا این که من که ازدواج کردم دیدم شوهرم و خانواده اش روی مریضی خیلی حساس ن و غوغا به پا می کنن این رفتار باعث شد من بدون خجالت بگم که آره میگرن دارم و فلان
این میگرن من آنقدر طولانی شده بود که هفته ای 1 بار میگرفتم و تااااااا 3 روووووز طول میکشید هیییج جوره هم خوب نمیشد
کم کم دیدم خانواده شوهرم انگ مریض بودن روم گذاشتن و میگن الکی خودش رو میزنم به مریضی ما زهرمار مون بشه
اما من واقعا میگرن داشتم (چیزی که خودم برای دلسوزی ساخته بودم)بعد واقعی شد میگرن
میخوام از معجزه خدا بگم ..
میگرن مامان هم ارث از مادرش گرفته بود و من فکر میکردم طبیعیه که منم باید بگیرم
با خودم میگفتم ارثی هست
وقتی شوهرم گفت تو عمدا خودت رو میزنی به مریضی به ما اومدیم مسافرت خوش نگذره مامانم میگه تو میخوای ما زود برگردیم و دروغ میگی میگرن داری
یعنی آتیش گرفتم
دلم شکست
واقعا ناراحت شدم
و به خدا گفتم خدایا منو آنقدر سالم کن چشاشون در بیاد
بهشون نشون بده که من دروغ نگفتم
بعد از یه مدت دیدم خودشون سردرد گرفتن و اینا حالا کاری ندارم من نفرین نکردم اما دلم شکست و از خدا خواستم کمکم کنه خوب شم
کم کم. من فهمیدم چرا میگرن میگرفتم یکسری غذا ها رو که میخوردم چون از بچگی حواسم به تعزیه ام بود
وقتی ازدواج کردم قاتی شد و مثل همسرم فست فود چرت و پرت زیاد میخوردم
به کمک خداوند
فهمیدم من معدم یخ میکرده و باعث سردرد میشده درجا اون خوراکی هارو کنار گذاشتم
و
یه حسی بهم گفت تو اعتماد به نفس نداری
و داخل اینستا به کلیپ کوتاه از یه خانم دیدم
و دوره اش رو خریدم
روی اعتماد به نفسم هم خیلی کار کردم
دیگه جوری شد که فقط ماهی یکباره من میگرن میگرفتم
و فکر میکردم خوب دیگه اشکال ندارد همین ماهی یکبار هم خوبه
همش حسرت میخوردم کسایی که میگرن نداشتن
خلاصه الان که دارم این رو مینویسم چند وقتی هست که من کلن مسکن رو کنار گذاشتم از وقتی که تعهد دادم به خودم
که اینجا باشم همیشه براپیشرفت خودم تلاش کنم
و سه ماهی هست که اصلاً سردرد نگرفتم و خیلی خوشحالم
من یه باور اشتباه دیگه ای که داشتم این بود
از بچگی بهم گفته بودن
وقتی حالت خوبه یا خوشحالیت رو به زبون میاری چشم میخوری و از دستش میدی
من باور داشتم که اگه الان بگم دیگه میگرن ندارم دوباره برمیگرده
حتا الآنم این باور رو دارم درسته خیلی بهتر شده
اما کامل نرفته این باور اشتباهم
امیدوارم خداوند باور درست رو همیشه بهم الهام بکنه
و یک مشکل دیگه ای که خودم ساختم الان در ذهنم جرقه زد
متوجه شدم
این بود که من در زندگی با همسرم مشکل خاصی نداشتم
اما خیلی با خودم و در ذهنم اتفاقات و مشکلات و اختلاف نظر و افکار و عقاید مون ….رو فکر میکردم و مرور میکردم..
و
فکر میکردم دیگه نمیشه کاریش بکنم
دیگه اون این اخلاق رو داره وایی چقدر سخته ..
الان چکار کنم …
اینم بگم من با هییییچ کس در مورد زندگیم و اتفاق ها صحبت نمیکردم.
اصلاً دوست نداشتم زندگیم رو دایره و نقل دهن مردم باشه
و به این فکر نمیکردم که میتونم از یه مشاوره مشورت بگیرم و یاد بگیرم …
سنم هم کم بودن کسی هم بهم یاد نداده بود
کجا و رفتاری بهتره
آنقدری که در مورد دین و مذهب و این گناهه اون گناهه بلد بودم و بهم یاد داده بودن که در مورد خصوصیات و اخلاق و زندگی چیزی یاد نداده بودن ….
هر چی بود خودم یاد گرفته بودم
من خیلی رو رفتار و اخلاق آدما دقت میکردم
مثلاً این پدر یا مادر با بچش این رفتار رو کرد برای خودم یاد داشت میکردم با فرزندم در آینده این کار رو نکنم خیلی بده…
یا فلان رفتار رو با همسرم نکنم
فلان رفتار خوب رو انجام بدم
حالا من خودم رو خیلی آدم زرنگی میدونستم
و همه میگفتن دختر عاقلی هستی خیلی مهربونی و همه چی بلدی ..
اما من تظاهر میکردم همه چی بلدم اصلاً سیاست رفتاری و کلامی نداشتم .
و این باعث شد من خیلی با ندوستن و باور های اشتباه مشکلات رو برای خودم ایجاد کنم
.
همش به من گفته بودن ،
که آره اگه حواسم نباشه شوهرت از دسدت خسته میشه
همش باید پیش شوهرت باشی ..
هر چی میگه بگی چشم..
همیشه باید مظلوم باشی..
حنا اگه کتکت زد……تو هیچی نگو مظلوم باش
اگه قدر ندونی ناشکری کردی …
جوابش رو بدید از خودت دفاع کنی خدا بلا سرت میاره
خدا ازت میگیره شوهرت رو..
اگه این کارو بکنی ….. اون کارو بکنی …….
میگفتن این پسر نعمته قدرش رو ندونی از دست میدیش
منم از ترسم همش الکی به شوهرم و خانواده اش باج میدادم که از دست ندمش توجهاتش رو مهربونیش رو ..
اون اخلاقای خوب هم داره و
ما مثل همه ی آدما اختلاف داشتیم
اما من آنقدر می ترسیدم از دستش بدم ترس از تنهایی و … باعث شدم که از حد و مرز من عبور کنه و خط قرمز های من رو نادیده بگیرن
و من آسیب ببینم..
و هنوزم از مشکلات و به خانواده ام و کسی نگفته بودم
تا این که یه اتفاقی باعث شد
دیگه نخوام اون زندگی رو ادامه بدم ..
همش دوستان و فامیل میگفتن آره فلانی با شوهرش مشکل داره و…..
منم حرصم میگرفت چون همه فکر میکردن ما داریم عاشقانه زندگی میکنیم
بعد از اون برگشتم گفتم آره شوهرم فلان کار رو کرده این بلا رو سرمون آورده …….
اول هیچکس باورش نمیشد
چون من از حرف زدن در مورد مشکلات و ناراحتی ها بدم میومد 4سال همه مارو خوشبخت میدیدن
اما این که دیگران فکر میکردم من خوشبختم
و زندگی اونا مشکل داره اذیتم میکرد
بعد منم چند جا نشستم گفتم چی شده دیگران هم چندتا روش گذاشتن و همه جا پخش کردن ..
شده بودم مورد توجه دوست و دشمن ….
احساس قربانی بودن به خودم لذت میداد میگفتم
من که دیگه زندگیم درست نمیشه
بذار حداقل همه بفهمن چی میکشم
و درکم کنند ..
اولش حالم خوب شد فکر کردم حالا همه میفهمم من قربانی شدم قربانی خواسته های این آدم….
اما درکم که نکردن هیییچ شدن توف بالا سر و همه انگشتان برگشت به سمت من
آره تو دروغ میگی …
اگه تا الان مشکل داشتید چرا تو این 4 سال نگفتی پس …
داری تهمت میزنی…
شوهرت گفت که تو دروغگویی..
بعد از اون زندگیم 180 درجه بدتر از قبل شد به هر روز جنگ و دعوا داشتیم هر روز تهمت و….
اصلا نمیخوام بگم تا وارد اون مدار بشم خلاصه نمیتونید تصور کنید چقدر
چقدرررر زندگی من از قبل بدتر شده بود جوری که آرزو میکردم مثل گذشته بشه .
به خودم اومدم دیدم همه ی رو یاهام و اهداف من رو ازم گرفته .
به خودم گفتم یعنی میخوای تا آخر عمرت همه چیز رو تحمل کنی بخاطر این حرفهای دیگران …..
ولش کن برو دنبال زندگیت
این شد که کم کم با کار کردن روی خودم
و عزت نفسم به این سایت هدایت شدم
و دارم مدارم رو بالا میبرم ..
و الان خیلی خیلییییی حااالم خوبه خدارو شکر
خدارو شکر
خدارو شکر
خیلی خوشحالم که الان همه چیز بهتر شده و دارم در مسیر درست و مدار درست و در راستای اهدافم حرکت میکنم
و سعی میکنم
از مسیر لذت ببرم
از شما ممنونم استاااد عزیزم
گفتم رد پایی از خودم بگذارم .
و این حرفا هم بعد شنیدن این فایل زیییبااااای شما به ذهنم اومد بنویسم
شاد و سالم باشید
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام استاد عزیزم ومریم بانوی شایسته
سلام به دوستان عزیزم
کلامتون بر عمق جانم نشست وجرقه ای برای بیداری ازخواب غفلت بود
ویافتم یافتم رو مثل ارشمیدس برام بوجود آورد
قانون جذب رو به وضوح دراین فایل استاد توضیح دادید
به هرچه که توجه میکنی ازجنس همون رو وارد زندگیت میکنی
وقتی باعمق جان گوش میکنی وحقیقت راکشف میکنی تازه میفهمی ای خدا من چقدر گمراه بودم وچطوری این همه مشکل رو برای خودم درست کردم
دورهمی های شبانه ای که تا پاسی ازشب برامون شده بود لذت فکر میکردیم چقدرآخه ماخوبیم وچرا بااین همه خوبی رفتارهای غیر متعارف ازطرف دیگران را دریافت میکنیم هرکسی از مشکلاتش میگفت و اون تکه کلام آخی آخی طفلکی نقل مجلسمون میشد به خودت میومدی میدیدی ای بابا صبح داره میشه و این حرفا تمومی نداره چراباوجود این همه دردودل احساست انقدر خرابه چرا هیچ تغییری بوجود نمیاد
تااینکه این فایل رو ازشما دریافت کردم وتازه فهمیدم باخودم چ کردم چی ساختم تیشه برداشتم دارم بااین دورهمی های به ظاهر باحال ریشه ام رو میزنم
وتصمیم گرفتم مهاجرت کنم که نزدیک بودن به خانوادم واطرافیان باعث نشه به هربهونه وارد این جمع ها بشم
واین آگاهی هارو مرهم تمام زخمهایم بدونم
وجودم رو پاک کنم از اینهمه ناآگاهی
وقتی که فرمودید حتی باخدای خودتون درمورد مشکلات صحبت نکنید بیشتر اون جرقه رو در من ایجاد کردید گفتم خدایا سالهاست دارم باتو حرف میزنم و مسئله ای حل نشد
اعراض ازناخواسته ها وصحبت نکردن درموردش رو برای خودم تبدیل به اهرم رنج ولذت کردم تا حدی تونستم غلبه کنم و نشونش دورشدن و نبودن دراین دورهمی ها بود حالا گه گاهیم که بودم خودم رو مشغول انجام کاری میکردم که نباشم وچیزی رو گوش ندم که احساسم رو خراب کنم
استاد عزیزم سپاسگزارم ازتون که باآگاهی دادن به ما کلاف سردرگم ذهنمون رو باز کردید ،این کلافی که سرنخ رو همیشه گم میکردی و گره درگره بیشتر رو برای خودت بوجود میاوردی
خدایا شکرت که شنیدن این فایل رو روزی امروزم قرار دادی تا یک تلنگر دیگری باشد که بهم یادآوری کنه زیپ دهنتو ببندا اگر رفتی توجمع وخواستی چیزیهایی رو بگی یادت باشه ها فراموش نکنی قانون چیه
دوستتون دارم
به نام خدای فراوانی ها
وقتی داری از زندگیت مینالی یعنی داری اعلام میکنی من از همین زندگی میخواهم
وقتی بیماری میاد با جذابیت تعریف میکنی یعنی دوست داری بیمار باشی
وقتی مدام از سختیهای زندگیت میگی یعنی دوست داری اینجوری باشی
استاد من از زمانی که متوجه شدم سعی کردم رعایت کنم خواهرم بیماره ،کمتر بهش تلفن میزنم چون مدام در مورد بیماریها مطالعه میکرد و بیمار هست و دیدم تلفن به ایشون فایده ندارد و رابطه ام را کم رنگ تر کردم در مورد خودم مدام سرمامیخوردم و همیشه میگفتم کاش سرمانخورم و بیشتر سرما میخوردم و آلان توجهم خیلی کمتر شده و خدا رو شکر عالیم
ببین توجهت به چی از همون نوع وارد زندگیت میکنی
ببین فرکانست چیه و احساسات چیه سعی کن در مومنتوم مثبت بمانی و سپاسگذار با احساس عالی باشی و نعمات را یکی پس از دیگری وارد زندگیت کنی
در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید
درود
روز صد و پنجاه و نهم از تحول روز شمار زندگی من
سپاسگزارم از استاد عزیزم
استاد خدمتتون بگم که دوباره از فایل 155تا همین فایل هیچ فایلی باز نشد و من مجبور شدم از 155بیام به فایل 159 ، نمیدونم برای من اینطور هست یا اینکه کلا برای همه به این صورته
این فایل رو من یکبار دیگه دیده بودم و فهمیدم که واقعا من مثل همین دوست تون خودم باعث بیماری خودم شدم .
از همون اوایل و دوران نوجوانی و مجردی کافی بود من یک دردی داشته باشم به همه میگفتم و مامانم همیشه دنبال این بود که یک کاری کنه من آروم شم. و بعد از اینکه دخترم سه چهار ساله شد من دچار بیماری خاص شدم و دیگه همه میدونستد، تازه ناراحت بودم چرا بعضی ها ازم نمیپرسند مثلا چرا این آمپولهای های خاص رو میزنی و انگار براشون مهم نیست اصلا ، و اونایی که دلسوزی میکردند حسابی کیف میکردم و باورتون نمیشه حتی اگر تو چکاپ هام شماره ی بیماریم پایین میومد انگار ناراحت هم میشدم بجای اینکه خوشحال بشم که شاید داره بیماری از بدنم میره .
انگار دوسداشتم باشه ، شاید اون جلب توجه هی که از بچگی نیاز داشتم و بهم نشد بخاطر اینکه یک خواهر کوچکتر از خودم داشته و تمام توجه ها به اون بود، شاید الان این جلب توجه برام خیلی شیرین بود و میخواستم که باشه
به چه قیمتی ؟!!! خودم هم نمیدونستم دارم چه بلایی سر خودم میارم
و این گفتن ها ادامه پیدا کرد و بالاخره دیگه میدونید که بارها تو فایلها گفتم که دوساله دیگه خونه نشین شدم،
تو این فایل متوجه شدم من خودم باعث شدم این بیماری در من شکل بگیره با حساس بودنم با ترس هام ، با نیاز به جلب توجه، نیاز به دلسوزی دیگران ، نمیدونید مامانم چقدر نگران من بود و تا لحظه ی رفتنش از این دنیا فکر من بود .
تو این دو سال همیشه خداروشکر کردم که تو این دنیا نیست که شرایط من رو ببینه.
من ناآگاهانه در حق خودم ظلم کردم . اما خب تو این مدت خیلی سعی کردم از بیماری به کسی نگم خواهرانم دور از من هستند و هر موقع تماس میگیرند سعی میکنم وقتی حالم رو میپرسند بحث رو عوض کنم یعنی هنوز به اون قدرت نرسیدم که بگم خیلی عالی هستم اما لابه لا میگم خداروشکر و سریع یک صحبت دیگه رو پیش میکشم که ریز نشن ، هی نپرسند
حتی سعی میکنم باهاشون تماس نگیرم خیلی دیر به دیر با هم صحبت میکنیم یعنی فقط اونا تماس میگیرند.
سعی کردم چون هنوز روی خودم اون قدرت گفتن کلمه ی :عالیم ، رو ندارم کمتر با دیگران ارتباط داشته باشم . پیگیر کسی نیستم .
تا به قول خودتون اینجوری هم از خودم نگم و هم اینکه خیلی درباره حاشیه ها صحبت نکنیم یا اینکه حرفمون به غیبت از کسی نکشه.
در رابطه با همسرم من قبلاً خیلی از خصوصیات بدش به دوستام یا خواهرام میگفتم که دیگه الان چند ماهه نمیگم و واقعا خصوصیاتش کمی فرق کرده کمی نرم تر شده البته خودم هم نرم تر باهاش برخورد میکنم این رو از خانم شایسته عزیز یاد گرفتم توی سریال زندگی در بهشت که چقدر با استاد عالی برخورد میکنند . و تو فایلها گفته بودم رابطمون عاطفی تر شده . دوباره داریم برمیگردیم به سالهای اول باهم بودنمون. و البته پخته تر
در رابطه با بیماری هم بگم که روزهایی که دردها بیشتره سعی میکنم سکوت کنم و همسرم و دخترم نفهمند ، گاهی همسرم از چهرم متوجه درد زیادم میشه پاپیچ میشه هی میپرسه و هی من طفره میرم و کافیه که بروز بدم نمیدونید که احساس دردم چقدر بیشتر میشه ، اما زمانی که اونا نمیفهمند من درد میکشم نه به اون شدتی که اونا خبر دارند . یعنی کامل این موضوع رو متوجه شدم که زمانیکه درد رو اونا متوجه میشن من حالم خیلی بدتر میشه . برای همین خیلی تلاش میکنم اصلا نفهمند.
امیدوارم این تلاش هام بزودی نتیجه بدن و بیماری از بدنم خداحافظی کنه برای همیشه
هرچند که این تضاد باعث شد من به این سایت پرازاگاهی هدایت بشم و لحظات پر از امید رو تو این سایت سپری کنم وقتی اینجا هستم تمام غم ها استرس ها نگرانی ها کمرنگ کمرنگ میشن و جاش امید میاد قدرت میاد ایمان میاد … خدایا شکرت
درود ومهر بر همه عزیزان جان
سلام براستادعزیز
من خواهری داشتم 11 سال ازخودم بزرگ تر از وقتی جوان بود برای جلب توجه خددش وبه غش می زد و کاری می کرد که ببرنش بیمارستان وبهش توجه کنن چون توبچگی توجه ندیده بود بعداز ازدواج هم همسرش ادم کتاب خونی بود ولی خواهرم کتاب خون نبود هرچند روز یه بارخواهرم خودش وبه مریصی می زد که شوهرش بهش توجه کنه بعدها توسن بالا هم همینکارومی کرد اخرش با بیماری خودایمنی وبا زجر فراوان و دوسال خوابیدن تو بیمارستان جهان وترک کرد
خودم وقتی دانشجو بودم پسری بود تودانشگاه که توزلزله رودبار همه خانوادش واز دست داده بود من خیلی بهش فکر می کردم ه چطوری میشه الان درشرایط اون به زندگی ادامه داد بعدا وقتی دوستم همسرش و براثر تصادف رانندگی ازدست دادمرتبا این و برای همه تعریف می کردم و همزادپنداری می کردم که اگه جاش بودم چکار می کردم و کلا توفکر ودهنم ودرگیر کرده بود ودوسال بعد با زلزله بم خودم کل خانواده ام از دست دادم
استا د کاملا درسته د این دنیا توجه وتمرکز برهرچیزی ازهمون جنس بهت میده
سپاس برای وجودتون که یاداوری می کنین
سلام به استاد عزیزم و خانواده عزیز عباس منش
به نام خدا
نکات مهم فایل روز 232
اک راجع موارد ناجالب با کسی صحبت کنیم اوضاع ما بدتر می شود و اتفاقات ناجالب بیشتری را جذب خواهیم کرد .
دنبال جلب توجه برای احساس ترحم با هیچ کس درد و دل و راجع به مشکلاتمان صحبت نکنیم نه با خانواده نه با دوست نه حتی با خداوند چراکه طبق قانون از آن جنس اتفاقات برای ما بیشتر و بیشتر اتفاق می افتد.
طبق قانون به هر چیزی توجه کنیم از آن جنس اتفاقات برای ما بیشتر و بیشتر می شود .
از چیزی توجه جلب کنیم که به ما قدرت می دهد اگر دنبال جلب توجه هستیم در مثال بیماری راجع به درمان آن و قوی شدنمان صحبت کنیم و یا هر چیز دیگری.
ما نباید راجع به بدبختی دیگران صحبت کنیم و با خدا هم راجع به نکات منفی صحبت نکنیم چرا که نتیجه این کار به ضرر ما خواهد بود و با دست خودمان ، خودمان را بدبخت می کنیم .
جهان با افکار و با باورهای ما کار می کند و چیزی وارد زندگی ما می شود که به آن توجه میکنیم و فرکانس ارسال میکنیم .
این کار به عزت نفس و به اعتماد نفس بالایی احتیاج دارد دنبال ترحم و دلسوزی نباشیم چرا که خودمان را بی ارزش می کنیم .
برای مثال خود من نمونه بارز اینکار هستم با صحبت کردن با مادرم برای درد و دل کردن و توجه به نکات منفی و عیب جویی دیگران ارتباطاتم روز به روز با اطرافیانم بد و بدتر شد و به مرحله ای رسیده است که عاشقانه و پر از حس خوب نمی باشد.
یا مورد دیگه توجه به بیکاری و کار نکردن خانم ها بود و جدا کردن جنسیت زن از مرد که کلی راجع به این قضیه با همه صحبت ومشورت می کردم و حال بدم را به اشتراک می گذاشتم ک الان من بیکارم و چه کاری انجام دهم تا پول به سمتم بیاد ولی دوباره برایم قانون مرور شد در فایل های قبلی که همه چیز از خداوند و خود خداوند است وثروت با قدرت بیشتری نزد من می اید اگر من خدارو در زندگی ام همه چیز ببینم و ایمانم را نشان دهم و فقط و فقط از خودش کمک و یاری بجویم و به یاد بیاورم که هیچ قدرتی بالاتر از قدرت خداوند برای من نیست قطعا مثل قبل مواد دلخواهم را جذب خواهم کرد.
مورد بعدی توجه به نکات منفی همسرم و شکاکی به او بود که با تکرار قانون و یاداوری ارزش خودم و بر انگیختی در روابط به خودم امدم و تصمیم گرفتم که از توجه به نکات منفی دست بردارم و انقدر با موارد ناخواسته ونکات منفی زندگی ام نجنگم و رها باشم و سعی کنم در همه حالات حال خودم را خوب نگه دارم .
در پناه حق باشید .
به نام خداوند جان و خرد
خدایا سپاسگزارم بخاطر قوانین ثابت جهان هستی سپاسگزارم خدایا شکرت
سلام استاد سلام مریم جان
استاد همیشه فایلها جذاب هستند و نشانه روز جذاب ترین بخش سایت که من همیشه بهش توجه میکنم
این فایل هم نشانه و دقیق حال این روزهای چند تن از عزیزانم است
من دوراز خانواده زندگی میکنم و بارها شده که با تمام وجود سپاسگزارم که دور هستم
از بچگی هم دوست داشتم دور باشم و اینو الان متوجه شدم خودم خلق کردم
ناخواسته که پیش اومده و راه حل که در پیش گرفتن اینکه چرا شده و هی به همدیگه گیر بدن
و نتیجه روز بروز ناراحت شدن و حرفها و اتفاقاتی بد رو دیدن
حالا نمیدونم در مورد مریضی یا چیز دیگه فقط میدونم اوضاع خوب نیست
منم نمیخوام خودم رو درگیر کنم پس،فقط احوالپرسی میکنم و اصلا رو خودم نمیارم
چون میدونم جنگ و بحث کارها رو بدتر میکنه
در مورد خودمم که دوست دارم بیام بنویسم
و تو دوازده قدم تا حدی گفتم
اینکه خدا کارهام رو انجام میده
و جهان سرشار از مردمانی نازتین و مهربانی و دوست داشتنی است که از هر جهت به من کمک میکنند
و چقدر دارم بهتر و راحت تر و رونتر زندگی میکنم
یه کامنت از دوستی چند روز پیش خوندم که توجه به افکار و ذهنمون بود و راه خیلی عالی برای فهمیدن بهتر بود
خدایا شکرت بابت آگاهی که نصیب من کردی
و منو در درک این آگاهی و اجرای آگاهی ثابت قدم گردان
شاد موفق و ثروتمند باشید در پناه خداوند متعال
به نام الله یکتا
سلام بر استاد نازنینم و مریم بانو زیبا
سلام بر دوستانم
چقدر به موقع هدایت شدم به این فایل بی نظیر
از روزی که این فایل قرار گرفت در روزشمار تحول زندگی من چندین بار گوش کردم و هربار از یک زاویه ای این باور قربانی بودن و جلب توجه شناسایی کردم
اولین روزی که گوش کردم، مادرم از رفتارهای پدرم با من صحبت میکردند که بعضی رفتارهای پدرم با مادرم اصلا درست نیست و..
من اولش همش تایید کردم و کار به جایی رسید که دیگه مادرم با پدرم صحبتی نمیکرد و باهم دیگه بحثشون شد. و بعد از بحثشون میومدن دوباره با من صحبت میکردند و هرکدوم یک چیزی میگفتند و یک اعتراضی از طرف مقابل میکردند
من همون موقع هدایت شدم به این فایل و متوجه این باور اشتباه شدم که چقدرر این چند روز فضای خونمون رو بد کرده
اگر مامانم با من صحبت نمیکردن از این مشکلاتشون و اگر من تایید نمیکردم دیگه ادامه پیدا نمیکرد و بحثی پیش نمیومد
من این باور قربانی شدن رو در اطرافیانم و در خودم خیلللی میبینم و انگار یک چیز عادیه…جالبه مثلا پدر من سالهاااست که شبا نمیتونه بخوابه و باید دمنوش گل گاوزبان بخوره، هربار، یعنی من میگم هربار یعنی واقعا هربار تو این چندین سال، شایدم همیشه از همه ما یک ربع زودتر میرن میخوابن و بعد که مادرم هم میرن بخوابن پدرم بیدار میشه و اعتراض میکنه بیدارم کردی سرم درد میکنه، نمیتونم بخوابم این چه مرضیه که من نمیتونم شبا بخوابم، گل گاوزبان تموم شد یا داریم؟ آب بزار جوش بیاد من خوابم نمیبره
خلاصه کل فامیل ما میدونن که بابای من تا گل گاوزبان نخورن این سردرد و این بی خوابی نمیزاره بخوابن
دوباره که این فایل رو گوش کردم پریود شده بودم و بعد یادم اومد هربار من به همه اعلام میکردم، دلم درد میکنه، نزدیکم نیاین دل دردم حصلتونو ندارم، من نمیتونم کار کنم دلم درد میکنه و به هرطریقی که بود ترحم میخریدم و خب مامان بابام هم خوب بهم رسیدگی میکردن. حتی اگر درد نداشتم میگفتم درد دارم که توجه مامانم جلب شه و واسم چایی نباتی یا کاچی چیزی درست کنه
اما دیروز با اینکه کمی دلدرد داشتم ولی کلمه ای حرف نزدم و هربار از طریق دیگری به وجه مثبت این عادت ماهیانه نگاه کردم و چقدر حالم بهتر شد
حتی هدایت شدم به یکی از کامنت های بچه ها که گفته بود درد پریود بخاطر مصرف بالا کربوهیدرات هست و من سریع رفتم چت جی بی تی پرسیدم و بعد گفت که اره وقتی مصرف کربوهیدرات و نون و…بره بالا یک اتفاقایی میفته که التهاب در قسمت رحم بیشتر میشه و در نتیجه باعث درد میشه
بعد نشستم فکر کردم من دو ماه گذشته خیلللی عالی بودم و اصلا روزهای پریودیم با روزهای دیگه فرقی نداشت و دیدم من این ماه رژیمم رو کمی شل گرفتم و هرروز صبح صبحانه نون خوردم و این شده دلیل درد پریودی من
خداوند رو سپاسگذارم که صحبت نکردن درمورد این مشکلات باعث میشه راه و روش حل مشکلات رو سریعتر بدست بیارمش
حالا درمورد سرما خوردگی…خدای من انقدررر خانواده من گندشش کردنننن، تا یکم سوز اومد همشون ذاعم گفتن سرما نخوری سرما نخوری، و جالبه هممون هم سرما خوردیم. ولی من بلافاصله همون روز که احساس کردم کمی سنگین شده سرم، اصلا به کسی نگفتم و تا روز بعدش خدارشکر خوب خوب شدم اما الان تقریبا یک ماهه هم خواهرم هم برادرم کمی سرماخوردن و حتی خواهرم رفت آمپول هم زد اما بازم خوب نشده…و خب مامانم هم به تک تک اینها خیلی توجه میکنه، لباس بپوش، پتو بنداز، کلاه سرت کن، شکلات میخوای بخوری بیشتر مریض میشی و…
و من اونروز که کمی مریض شدم با خودم گفتم خب این الان یک موقعیت عالیه تا به خودم ثابت کنم من میتونم مقابله کنم و میتونم کنترل افکارم و بدنم رو در دست بگیرم و اگر بتونم موفق بیرون بیام بدن من به این بیماری خیلللی مقاوم شده و من اصلا دیگه مریض نمیشم و سیستم ایمنی من قوی تر هم میشه
تازه من حتی دهنی لیوان و قاشق خواهر برادرم هم میخوردم و بغلشون میکردم و باور داشتم که سیستم ایمنی من خیلی قویه!
و اینها برعکس تماممم حرفهایی که لهمون زدند اصلا عادی نیست، دلدرد کردن اصلا عادی نیست، توجه کردن به کسایی که مریض شدن یا به مریضی اصلا عادی نیست، حتی اگر خودم مریض شدم اگر بخوام خیلی توجه کنم دیگه حتی نمیتونم راه برم و این بارها و بارها بهم ثابت شده
خداوند رو سپاسگذارم که در بهترین موقع منو هدایت کرد به این فایل بی نظیر
خدایا شکرت
سلااااام بر دوستان بهشتی ام در این بهشت برین.
استاد چقدر به موقع این فایل بهشتی اومد.
دقیقا برای من بود.
یه چندروز احساس میکردم یه چیزی کمه.
احساس میکردم یه ذره از مسیر خارج شدم.
ولی نمیدونستم چی رو درست انجام نمیدم.
و الان اصل بهم یاداوری شد.
خدایا شکرت.
این چندروز اخیر روزی چندبار به همسرم میگفتم میدونی که چربی خونت خیلی بالاست.
بیا برو ازمایش بده.
برو دکتر.
برو دارو مصرف کن.
اگر دارو مصرف نکنی فلان میشه.
اما خودش خیلی خیلی بی تفاوت بود.
اصلا براش مهمنبود.
انگار شده بودم کاسه داغ تر از اش.
و همش هم تو ذهنم این بود که من زن خوبی هستم که حواسم به سلامتی همسرم هست.به فکرش هستم.
حتی پارسال خودم رفتم پزشک خانواده ازش خواستم برای همسرم ازمایش قند و چربی بنویسه!
اما هرگز همسرم اون ازمایشو انجام نداد.
این بارهم کم مونده بود که دوباره این اشتباهو تکرار کنم.
حتی تو ذهنم اومد به خاله همسرم بگم که با همسرم تماس بگیره و بهش خطرات چربی خون بالا رو بگه و اونو راضی به درمان کنه!
با وجود اینکه شما تو فایلهای مختلف این موضوع رو بارها و بارها گفته بودید من یادم رفته بود.
واقعا به این حرفتون رسیدم که قانون فراره.
مدام باید تکرار کرد.
و با اومدن این فایل خیلی ارامش گرفتم و دیگه راجع بهش صحبت نکردم.
و خدا رو شکر میکنم که به موقع نجاتم داد.
مدام حرف شما که میگید بچه ها سلامتی مدار داره،ثروت مدار داره،ارامش مدار داره تو ذهنم پخش میشه.
باید توی مدار سلامتی باشی تا سالم باشی.
پس من به هیییییچ عنوان نمیتونم مدار کسی رو تغییر بدم.
من خیلی هنر کنم خودم رو بتونم تغییر بدم.
خلاصه اینم ماجرای این چند روز من که به لطف خدا حل شد.
استاد میخوام اول از مادرم بگم.
من اصلا یادمنمیاد مادر پدرم رابطه عاطفی خوبی باهم داشته باشند با وجود اینکه بیش از 45 سال از زندگی مشترکشون میگذره.
روز به روز هم رابطشون بدتر میشه.
و این وسط مادرم دچار انواع و اقسام بیماریهای رایج شده.
خب به چشم دارم میبینم که اگر پدرم یه رفتاری انجام بده یا حرفی بزنه که مادرم ناراحت بشه،مادرم میاد بااحساس قربانی شدن برای 8 فرزندش تعریف میکنه!!!
این وسط،فقط من هستم که از وقتی با شما اشنا شدم دیگه مثل قبل به درد و دلها و بدگویی های مادرم از پدرم گوش نمیدم.
و بارها دیدم مادرم با اشک و گریه گفته،این همه تو زندگی زحمت بکش،این همه بچه بزرگ کن.
این همه خونه اجاره ای جابه جا بشو،اخرشم اینجور باهات رفتار بشه
خلاصه الان علت رابطه عاطفی ناهماهنگ پدر و مادرم رو متوجه شدم و اون هم توجه شدید مادرم بر رفتارهای نادلخواه پدرم و تعریف اون با اب و تاب و با احساس قربانی شدن برای بچه هاش.
خلاصه بزرگترین موردی که توی زندگی دیدم مادرمه.
الان هم که داره با انواع بیماریها دست و پنجه نرم میکنه و مدام ازمایشگاه و دکتره.در دوران جهالتم که قبل از اشنایی با استاد بود،همیشه به مادرم میگفتم تو که این همه سختی توی زندگی کشیدی،در عوض جات تو بهشته!!!
در عوض همه گناهات پاک میشه!!!
خدای من.چه باور محدود کننده ای داشتم.
الان به جای دلسوزی برای مادرم،توی ذهنم قانون با صدای استاد پخش میشه!
اینکه هر کس هرجایی هست،جای درستشه.
اینکه خداوند به هیچکس ظلم نمیکنه.
اینکه هرکس خالق زندگی خودشه.
اینکه من اگر برای مادرم دلم بسوزه خودم از مسیر دور میشم.
دیشب خونه مادرم بودم.
خواهرم هم بود.
من برای کاری اشپزخونه بودم.
خواهرم صدام زد و گفت سعیده بیا پیشمون بنشین.
بعد هم گفت به قول مامان،سعیده نه حرف میزنه.نه به حرف کسی گوش میده.
عین بوفه (خخخ).
البته بوف رو از طرف خودش گفت.
بوف هم که میدونید یعنی جغد.
جغدها هم که فقط خیره میشن و مستقیم یه جا رو نگاه میکنن.خخخ
چندروز پیش هم تلفنی همین حرف رو خواهرم به نقل قول از مادرم بهم گفت که گفته بود سعیده نه حرف میزنه نه حرف کسی گوش میکنه.
استاد دیگه برای اینکه کمتر توجه کنم به ناخواسته ها نیازی به تلاش زیاد ندارم.
همونطور که خودتون میگید،مسیر عصبی جدیدی شکل گرفته توی ذهنم.
اینطوری نیست که بخوام تلاش کنم که از ناخواسته حرف نزنم یا اینکه به حرف دیگران توجه نکنم.
اصلا دیگه شنیدن صحبت بقیه که درمورد ناخواسته ها هست اصلا اصلا برام جذابیتی نداره.
مخصوصا وقتی ببینم مثلا دونفر حالا یا دوتا خواهرها یا خواهر و مادرم دارن به صورت نجوا با هم حرف میرنن انگار به زعم خودشون چیز خیلی مهمیه،من از کنارشون رد میشم حتی نگاهشون هم نمیکنم.
چند وقت پیش خواهرم از جهرم اومده بود شیراز خونه مادرم.
منم بودم.
بهم گفت سعیده شوهرم فلان اخلاقو داره چکار کنم؟
منم گفتم الان موقعش نیست بعد باهم صحبت میکنیم و تماااام.
دیگه توی این ده روزی که خونه مادرم بود و منم هر روز بهشون سر میزدم حتی یک کلام هم چیزی نگفت و همش خوشی بود.
الهی شکر
سلام سعیده عزیزم منم قبلا وگاهی الان مثل ماردت با سه تا بچه هام مخصوصا دختر عزیزم رفتار کردم شرمنده خودم وبجه هام هستم دخترم جند بار ازم گلابه کرد واینو بهم گفت کاش مادر هیچ وقت از رفتار بابا پیش ما چیزی نمگفتی بهترین لحظه های زندگیمون خراب میکردی خیلی پشیمونم دیگ خیلی دیر شده دخترم ازرواج کرده ولی دوتا پسرام خیلی شاد و سرحال نیستند دیگه نمیدونم چطور جبران کنم
سلاااام به دوست بزرگوارم خانم رحیمی نازنین.
امیدوارم حالتون عالی باشه.
دوست قشنگم امروز داشتم یک لایو از استاد گوش میدادم که گفتند بچه ها وقتی مسیرتون رو عوض میکنید به راه درست،خیلی زود خیلی زود نتیجش رو میبینید.
اتفاقات خوب خیلی سریع رخ میده.
نشانه هاش به سرعت میاد.
اینها رو برای یاداوری خودم میگم.
همیشه استاد میگن بچه ها هیچوقت نا امید نشید.
میگن تا وقتی زنده هستیم و نفس میکشیم فرصت برای تغییر داریم.
خلاصه به قول استاد مخرب ترین فرکانس،احساس گناه و احساس خود سرزنشی هست.
من خودم خییییلی سعی کردم جلو بچه هام درمورد پدرشون نکات مثبتش رو بگم.
اوایل باید تلاش میکردم اما الان خود به خود این کار شده جز شخصیتم.
خلاصه همونطور که استاد میگن،هر کس خالق زندگی خودشه.
فرزندان ما و شما هم خودشون مسئوول حال خوب خودشون هستند.
خداوند اگر به من قدرت خلق زندگی خودم رو داده به بقیه هم داده.
هیچ کس قدرت اینکه کسی رو تغییر بده نداره و این موضوع بارها و بارها در قران تکرار شده.
به قول قران جان:
إِنَّمَا النَّجْوَىٰ مِنَ الشَّیْطَانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَلَیْسَ بِضَارِّهِمْ شَیْئًا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
جز این نیست که گفتگوی محرمانه [بی منطق و رازگویی بی دلیل] از [ناحیه] شیطان است تا مؤمنان را اندوهگین کند، ولی نمی تواند هیچ گزندی به آنان برساند مگر به فرمان خدا. و مؤمنان فقط باید بر خدا توکل کنند [که توکل کننده به خدا از گزند شیطان مصون است.]
وقتی ما ناراحتیم و افکار نگران کننده میان سراغمون باید مطمئن باشیم که این کار شیطانه.
شیطان قسم خورده که یه کاری کنه که ما نتونیم سپاسگزار خدا باشیم.
خلاصه همواره باید به خودمون یاداوری کنیم خداوند غفوره.
قَالَ وَمَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ ﴿56﴾گفت چه کسى جز گمراهان از رحمت پروردگارش نومید مى شود
اینها رو به خدا دارم به خودم میگم.
دوست عزیزم برات از خداوند ارامش و سعادت و سلامتی بی پایان خواستارم.
بنام خدا سلام ب سعیده عزیزم ممنونم نکات با ارزشی را اشاره کردی احساس خوبی پیدا کردم ازت سپاسگزارم امیدوارم انجامش بدم واقعا برا مفید ضروریه خیلی سپاسگزارم بهترینهارو برات ارزومندم ب امید دیدار رحیمی از گرگان
سلام دوستای گلم
همین دیروز بود که شب که خوابیدم خیلی کمر درد داشتم ولی به روی خودم نیاوردم
صب با درد زیاد از خواب بیدار شدم
اونقدر که نمیتونستم تا دستشویی برم
واقعاً چه نعمت بزرگیه سلامتی
خدایا شکرت برای سلامتی
من کلا سیستم بدنم بسیار قویه
و خیلی دیر به دیر اگه چیزی بشه
که اونم به روی خودم نمیارم
خودش خوب میشه
خلاصه این درد دیگه طوری نبود که پنهان کنم
به زور راه می رفتم و قدم صاف نمیشد
که بچهها متوجه شدن
خلاصه نتونستم شب برم کافه
دخترای عزیزم رفتن و کافه رو گردوندن
خدایا شکرت برای بودنشون
برای محبتشون
برای سلامتی شون
خدایا شکرت برای همه داشته هام
خلاصه من با خودم گفتم هر طوری شده باید زود خوب بشم
با همین حالم از خونه زدم بیرون
شروع به پیاده روی کردم
به پارک نزدیک خونه رسیدم
پشت سرم دیدم گربه مون هم داره همراهیم می کنه
اینقد نازه
سرم رو گرم زیبایی های محیط اطرافم کردم
درختایی که کم کم دارن برگاشون زرد میشه
پارک تمیز و خلوت و هوای خوب و آرامش پارک
با خواهرم هم که توی اروپا هست تماس تصویری گرفتم و کلی حرف زدم
من و اون همیشه در فرکانس هم هستیم
حرف زدن و دیدنش حالم رو خوب می کنه
رفتم برای نهار فردا مرغ خریدم اومدم خونه
باور کنید اینقدر حواس خودم رو گذاشتم روی زیبایی ها که درد کمر به این شدت بود ، خوب شد
خدایا شکرت
من همیشه ناخوشیها و حالم رو اینجوری درمان می کنم
خدایا شکرت
در پناه نور و عشق خدا باشید.