این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/08/abasmanesh.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-08-08 08:57:552024-08-08 09:05:31تسلیم بودن در برابر خداوند
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
مشکلی که من فکر می کنم خیلی از ما در رابطه با هدایت داریم اینه که هدایت را خیلی عجیب و غریب می دونیم یعنی مثل اون مثال استاد که نصف شب رفتن پیش اون دو نفر تو خونه دور از شهر
ولی این یک نوع هدایت هست و این نوع هدایت مختص تعداد کمی از افراد هست
هدایت در بیشتر اوقات خیلی ساده هست به دلت می افته که فلان کار را بکنی ولی اکثر ما میگیم خب که چی بشه یا بعدش چی من تا ندونم بعدش چی میشه اقدام نمی کنم
این باعث میشه هدایت را جدی نگیریم و در نتیجه از مزایای اون بهرمند نشیم
من مثال های زیادی دارم از هدایت ساده تا هدایت های عجیب و غریب اونها را براتون تعریف می کنم تا بدونید که هر نوع هدایت تا جدی گرفته نشه و عمل نشه فقط یه فکره که به دل شما افتاده
اما هدایت ساده و هدایت عجیب و غریب:
#چند وقت پیش من استخدام این شرکتی که الان مشغول به کار م شدم
از من سابقه بیمه و عدم سو پیشینه و .. خواستند
من نمی دونستم کجا برم بگیرم اینارو ،
هدایت خواستم و شروع کردم با ماشین دور زدن
یه کافی نت دیدم به دلم افتاد برم اونجا.
تو کافی نت هر دو کار با کمترین زمان خیلی راحت انجام شد در صورتی که اغلب کافی نت ها اونوقت شب تعطیل بودند
# هدایت دوم که عجیب و غریب هست مربوط به زمان نوجوانی من هست
من رفته بودم مسابقات کشتی را نگاه کنم و حواسم نبود که زمان گذشته یکدفعه دیدم که هوا تاریکه و من به هیچ کس نگفتم کجام . اونوقت موبایل و تلفن همراه هم نبود سوار دوچرخه شدم و تند تند پدال زدم
وقتی رفته بودم باشگاه از یک مسیر دیگه رفتم و برگشتم از یک مسیر دیگه بود یعنی من تو روشنایی روز این مسیر برگشت را ندیدم
دوچرخه چراغ نداشت مسیر هم کاملا تاریک بود
من داشتم تند تند پدال میزدم که برم خونه یکدفعه یک احساسی با حالت تحکم به من گفت پیاده شو
صحبت نمی کرد فقط متوجه شدم باید پیاده بشم
من مقاومت می کردم می گفتم چرا باید پیاده شم هنوز که نرسیدم خونه
ولی اون احساس با تحکم دوباره این حس را میداد که پیاده شو
پیاده شدم و اروم اروم سرعت دوچرخه را کم کردم
یکدفعه چرخ دوچرخه به یک مانعی خورد و نزدیک بود بیفتم ولی چون سرعت را کم کرده بودم مشکلی پیش نیومد
رفتم جلو دیدم کارگرهای شهرداری زمین را کنند و نه چراغی نه تابلویی نه نوار خطری
و من چون توی روز اون مسیر را ندیده بودم نمی دونستم مسیر را کندند و راه عبور خیلی کمه و باید پیاده و از کنار گذشت
اگر اون احساس منو وادار به پیاده شدن نکرده بود حتما می افتادم داخل چاله و احتمالا گردنم می شکست و کسی نمی دونست من کجام و تو تاریکی تا صبح اونجا می موندم
اما هدایت مانع شد اتفاقی برای من بیفته
این معجزه را برای تعداد کمی تعریف کردم اما هدایت بزرگی توی زندگی من بود
میخام این نتیجه را بگیرم هدایت ممکنه به شما کمک کنه یک مداد را ارزون تر بخری یا ممکنه زندگیت را نجات بده هر دوش هدایته و از هردو باید تبعیت کرد تا نتیجه بده و چند و چون نکنی چون چند و چون مانع از عمل به هدایت میشه
گاهی اشخاصی می پرسند که اون قبیله هایی که دور از تمدن تو جنگل های انبوه هستند چطور خدا راه درست را بهشون نشون میده
تو مثال دوچرخهسواری ، من فهمیدم که اگر حتی هیچ کس نبود خدا هدایت را به دل شما میندازه تا عمر شما به دنیا باشه
قدیمی ها یه ضرب المثل دارند که میگن یا خدای سبب ساز
یعنی خداوند اسباب تحقق ارزوها را می سازه
اما من تجربه کردم که حتی اگر اسبابی نبود کسی نبود خداوند شخصا وارد میشه و کار را به سرانجام می رسونه
چون به قول استاد خداوند هدایت ما را وظیفه خودش میدونه
تجربیاتی که با هدایت الله یکتا رفتم جلو و نتیجه اش خیلی فراتر از انتظارم شد ؛
تجربیاتی را به یاد بیاورید که به جای تکیه بر عقل انسانی خود یا دیگران، تسلیم هدایت خداوند شدی، هدایت ها را دنبال کردی و به آرامش رسیدی. سپس دیدی که راهکارها حتی از جایی که فکرش را نمیکردی آمد، درها باز شد و نیازهایت به موقع و حتی بهتر از انتظار تو، پاسخ داده شد
حدود 20 سال پیش یک شب با یکی از عزیزان و نزدیکانم که آلوده به مواد مخدر بود شروع به صحبت کردیم و بحث ما به خدای نادیدنی و حسی رسید بقول اون عزیز میگفت خدا رو باید سلولی حس کرد و اینقدر بحث ما شیرین و رنگ بویی خدایی گرفت که جفتمون در حالت پرواز بودیم و اون عزیز مواد میزد و کیف می کرد ولی من مواد نمی زدم و از عشق خدا سرمست شده بودم تا اینکه اون عزیز دگرگون شد بند و بساط مواد رو از پنجره پرت کرد بیرون و مثل ابر بهار گریه می کرد
دقیقا این کلماتش یادمه : میگفت سالهای ساله من اینطور نئشِ نشدم الان الان دارم حس می کنم خدا 100 هست و مواد مخدر 99.99 و من واقع در مقابل این متاع عاجزم خدایا برس به دادم کمکم کن بزارمش کنار.(واقعا صدای قلبش رو شنیدم )
خلاصه همسرش از پارک اومد و ماجرا رو فهمید و تصمیم گرفتن از شهرستانمون به همراه من بیایم تهران و من اونموقعه تهران دانشجو بودم و هیچ ایده ای نداشتم که کجا باید بریم یا چیکار کنیم حتی ماشین هم نداشتیم و می خواستیم با اتوبوس بیایم تهران
هدایت شروع شد
ماشین داداشم اُکی شد و ما با ماشین کولر روشن ، پادشاهانه اومدیم تهران
منزل یکی از دوستان قدیمی همسر اون بنده خدا بطرز شگفت انگیزی در منطقه 2 تهران روبراه شد و ما رفتیم اونجا
شب به خدا گفتم خدایا من فردا باید برم سراغ درس و دانشگاه م دیگه هیچ کاری نمی تونم برای این بنده خدا کنم خودت کمکش کن
و صبح زود رفتم دانشگاه و عصر تلفنی جویای اوضاع شدم و باز دستان خدا و باز دستان خدا
عزیزی میاد و اون بنده خدا رو معرفی می کنه به انجمن معتادان گمنام
و من اونموقعه اصلا نمیدونستم انجمن شون چیه ولی قلبم حسابی حسابی آروم گرفت و انگار خدا خیالم رو راحت کرد
هنوز صدای خدا رو میشنوم در وجودم که گفت : ایمان جان تو کارت رو انجام دادی بقیه اش رو بسپار به ما
ما کمکش می کنیم
و من دیگه تا مدتی از ایشون خبر نداشتم و رفتم شهرمون
یک روز عصر تلفن خونه مون زنگ زد و اون بنده خدا بود که صداش پشت تلفن 20 سال جوون شده بود و من از شدت خوشحالی چنان اشک میریختم از ذوق که حد نداشت و تا به اون روز همچین احساس بی نظیری رو تجربه نکرده بود.
و اون عزیز پاک شد و بعد از ثبات در پاکیش و روحانی شدنش من رو جلسه های مجاز انجمن بُرد و چقدر دید من به خدا تغییر کرد حتی قدم های انجمن هم با من کار کرد و مخصوصا قدم 2 که عنوانش این بود : تصویر ذهنی شما از خدا چیست ؟
و اینقدر این قدم رو من تاثیرگذار بود اینقدر تاثیرگذار بود که فقط خودم میدونم چه اتفاقی در درونم ایجاد کرد و من که تشنه همچین ارتباطی با خدا بودم به هزاران برابرش رسیدم
و واقعا خدا برام در این ماجرا کولاک کرد ( حالم دوباره دگرگون شد دمتگرم استاد)
تجربه ای که روی مغز خودم حساب کردم :
تجربیاتی را به یاد بیاور که به جای تسلیم هدایت های خداوند بودن، به عقل خودت یا دیگران تکیه کردی، به دنبال راهکار خواستن از همه بودی به جز خداوندی که راهکار تمام مسائل را می داند. سپس دیدی که چقدر زندگی سخت شد و اوضاع پیچیده شد.
یک روز قصد داشتم از تهران برم شهرستان بروجرد ، لذا مثل بچه آدم سوار اتوبوس شدم و اتوبوس راه افتاد.
وسط راه وسوس های شیطان اومد تو ذهنم
“”””با این سرعت اتوبوس و سوار و پیدا کردن مسافران مسیر 3:30 دقیقه میشه 6 الی 7 ساعت””
شیطان فنگ ش رو انداخت و ذهن ما برش داشت
و نتیجه این شد که قم پیدا شدم و بقیه راه رو با سواری های خطی رفتم تا اراک
تا اراک رو خوب اومدم
ولی از اراک به بروجرد کلی مسافر بود و ماشین کم زمستان و هوای سرد
ساعت ها در میدون اصلی اراک علاف شدم و ماشین گیرم نیومد چون اینقدر مسافرها حجوم میاوردن به ماشین ها که مجالی واسه من نمی موند
خلاصه حاضر شدم با اتوبوس های عبوری برم سمت بروجرد
حتی اتوبوس م مجال نمیدادن سوار شوم
در نهایت یک پیکان داغون قراضه یه لحظه ایست کرد و من و چند نفر دیگه پریدیم بالا و در وسط راه اراک بروجرد راننده مسیر رو تغییر داد
و اونموقعه متوجه شدم طرف شاهزند میرفته نه بروجرد
مجبور شدم تا شاهزند برم و از شاهزند تا بروجرد آژانس گرفتم
بعد 12 ساعت رسیدم بروجرد
نتیجه :
هم وقتم بشدت هدر رفت
هم کلی انرژیم هدر رفته و خسته شدم
هم کلی هزینه ام افزایش پیدا کردم
کلی سرمای اراک رو تحمل کردم
چقدر خانواده ام نگرانم شده بودن
مقایسه این دو نوع از تجربیات، به شما کمک می کند تا ضرورت تسلیم بودن در برابر هدایت های خداوند را بهتر درک کنید.
واقعا الان چقدر درکم بالاتر رفت راجب تسلیم بودن در برابر هدایت خدا
وقتی خود خدا گفته من هدایت کل جهان رو بر خودم واجب کردم
دیگه جاهلیت و حماقتِ از این هدایت بهره نبرم
إیّاکَ نَعبُدُ وَ إِیّاکَ نَستَعِینُ
تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم
استاد اصلا با چه زبانی میشه ازت تشکر کرد؟
واقعا قلبی ازت سپاسگزارم.
ما با این فایل دیوانه شدیم بریم یه قدمی بزنیم نمی تونم بشینم
اومدم توی سایت دنبال جوابم و نشونم که دیدم استاد فایل جدید گذاشتن و گفتم این جواب منه و با این که توی دوره ها مخصوصا توی دوازده قدم استاد از تسلیم شدن و هدایت حرف میزنن انگار من هدایت شدم امشب اینجا که بازم خدا یادم بیاره که تسلیم بشم ،دقیقا امروز که سرکارم راجع به یک موضوعی سردرگم بودم و فکرم درگیر بود و چون دیگه این باور در من تثبیت شده که خدا جواب میده و نیازی به هیچ زجر کشیدن نیست دارم جواب خدامو میشنوم
اره تسلیم باید بود وقتی همه ی راه ها رو امتحان کردی،وقتی رو عقل خودت حساب باز کردی ولی جواب نگرفتی،وقتی از خدا طلب هدایت کردی،وقتی ایاک نعبد و ایاک نستعین گفتی باید تسلیم بشی،اون وقته که پاداش ها به تو داده میشه،میشی مادر موسی که شاید هیچ موقع به ذهنشم نمیرسید که روز بعدی که بچش رو انداخت توی اب در بهترین شرایط کنار بچش باشه ،میشی حضرت موسی که به خدا بگه خدایا من به هر خیری که به سویم بفرستی نیازمندم، تسلیمم و خداوند راهو نشونش بده و شاید این جواب منه که انقدر تقلا نکن ،بسپر به خدای خودت و نشانه تسلیم بودن چیه؟؟؟آرام باش عزیز من ،از زندگیت لذت ببر و بذار من هدایتت کنم به اون مسیری که تو میخای،شاید قرار نیست از اون راهی که تو میخای باشه ولی از کجا میدونی این تنها راهشه و راه دیگه و راه های دیگه بهتر و نزدیک تر یه خواستت نیست
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد عباس منش عزیزم، بانو شایسته و همه عزیزان حاضر در این مکان مقدس…
واقعا حس و حال من دقیقا اون حالیه که می تونم بگم پر حرفم ولی هیچی نمی تونم بگم!
چقدر این فایل عالی بود. چقدر کلمه به کلمه اش نکته داشت… چقدر میشه فهمید که این کلمات از زبان انسانی به نام «سیدحسین عباس منش» جاری نشده! بلکه از زبان نیرویی میاد که در هر لحظه حاکم بر جهان هستیه. و داره مدیریتش میکنه. و زیر و بالاش رو میدونه و قول داده که در هر لحظه با بندگان صحبت کنه. از طریق الهامات بهشون بگه که چی درسته و چی غلط…
و وقتی بنده درجه یکی مثل استاد عباس منش که در تمام لحظات زندگیش سعی کرده با ایمان و باور آموزههای الهی رو اجرا کنه، بر کلامش جاری میشه و حرف هایی زده میشه که به طرز عجیبی با قوانین جهان هستی مطابقت می کنه. حرف هایی که مثل قرآن اگه هزار سال دیگه هم شنیده بشن، تازگی و جذابیت دارن…
و چقدر ذهن من مقاومت داره برای شنیدن این حرف ها. برای باور کردنش. مدت زیادی که کم و بیش فایل های استاد رو دنبال کردم و با این آموزه ها آشنا بودم، اما در هر زمان فرسنگ ها با این آموزه ها فاصله داشتم. در زبان مثل طوطی کلمات استاد رو بیان کردم ولی در باطن افسار بندگی شیطان بر گردنم بود…
از بچگی همیشه می خواستم همه چیو خودم انجام بدم… تسلیم بودن برام واژه نامانوسی بود. اعتماد به آدم ها هم برام سخت بود. چه برسه به خدایی که نمی دیدمش… از بچگی وقتی فوتبال بازی می کردم،پدر و مادرم می گفتن تو میخوای به جای همه بدوی… بعد از یک ساعت بازی کردن، تمام هیکل من مثل لبو سرخ شده بود و مثل آبشار عرق می ریختم، در حالی که بقیه کاملا اوکی بودن و هیج فشاری هم بهشون نیومده بود.
برام سخت بود که بپذیرم کار تیمی کردن رو! میخواستم هم خودم دروازه بان باشم، هم دفاع، هم هافبک و هم مهاجم! و این روحیه در من بود و بود و بود و با من رشد کرد. و الان هم هست. و داره خودشو در قالب عدم اعتماد به خداوند نشون میده.
به واسطه درخواست هدایت از خداوند برای رخ دادن اتفاق بزرگی در یک زمینه خاص برای خودم،در تاریخ 10 شهریور 1401 خداوند من رو در مسیری قرار داد که بتونم یه سری شرایط رو برای تحقق یک هدف رقم بزنم.
همه چیز رو خدا داشت درست می کرد اما من به خاطر عدم اعتمادم بهش هی اومدم وسط و فکر کردم من باید کاری کنم! و به خودم تکیه کردم. این شد که بعد از 2 سال از اون داستان هنوز که هنوزه اتفاقی نیفتاده و باز خدایی که همیشه مراقب منه و با وجود همه بی معرفتی هام حواسش بهم هست، دوباره تلنگری بهم زد که در مسیر درست حرکت کنم و این بار میخوام همه چیو بسپارم به خودش…
یک نوع مهاجرتی پیش رومه که همیشه ترسی در موردش توی وجودم بوده. اما الان که خدا به طور واضح داره منو هدایت می کنه میخوام دیگه بهش اعتماد کنم. میخوام بسپارم که اون برام همه چیو رقم بزنه. البته که ترس های زیادی هست و نجواهای شیطان هم کار خودشو می کنه، ولی من میخوام بسپارم به خدای خودم. برم توی دل ترس ها… هر چه بادا باد. به قول نیچه هر آن چه مرا نکشد قوی ترم خواهد ساخت…
اگه خداوند به استاد الهام کرد که اون موقع شب به دل یک ساختمان متروکه وارد بشه و استاد به این الهام عمل کرد و پا روی ترس هاش گذاشت، من هم می تونم این کارو انجام بدم. تازه الهام من خیلی واضح تر و کار من خیلی ساده تره. اگه میخوام شاگرد خلفی باشم، باید پا جای پای استاد خودم بذارم.
البته که این فایل پر از نکته است و میشه ساعت ها در مورد نکاتش صحبت کرد. اما دوست داشتم منم تعهدی رو برای پذیرش الهامات خداوند و عدم مقاومت در موردش بنویسم و با همه وجودم سعی کنم که با تکیه به نیروی خداوند، ترس هارو از خودم دور کنم.
سلام و درود خدمت استاد عزیز و نازنین و خانم شایسته مهربان.
ویک سلام گرم خدمت شما همراهان گرامی.
چند روزی بود که بی صبرانه منتظر یک فایل جدید بودم نمیفامم چرا؛ در صورتیکه یک هفته بیشتر میشود هیچ فایل از استاد هم گوش نکردم. فقط وارد سایت میشدم تا ببنم که فایل جدید آمده یا خیر.
استاد عزیز شما وقتی در باره تسلیم بودن صحبت میکردین چقدر جاها بود که من خودم را تسلیم خداوند کردم و چی نتایج معجزه آسایی رخ داد. اما جاهای هم بود که مغرور شدم وبه زهنم اکتفا کردم قانونمند جهان هستی همان لحظه نتایجش را نشان داد که باید در راه درست بروم.
از آشنایی من با استاد تقریبا سه سال میشود؛ اما درک کردن و روی فایل های دانلودی کار کردن من شش یا هفت ماه میشود. که در قسمت آشنایی من با استاد در پروفایل عمومی من واضح بیان کردم و ناگفته نماند که این اولین کامنت است که در سایت مینویسم.
در مدت این شش یا هفت ماه من تجربیات زیادی داشتم باعث ایمان بیشتر من به این نیرو شد.
من وقتی دوره تحصیلم را خلاص میکردم به این فکر بودم که باید در همان وطن یا مرکز (کابل) بروم کاری را شروع کنم وایمان داشتم که خدا هدایتم میکند. وتهی زهنم به این باور بودم که در اون جاییکه زندگی میکنم من رشد نمیکنم درآمد عالی ندارم، در مرکز شهر ها و پایتخت میتوانم خوبتر و زودتر رشد کنم وبه آن اهداف که میخواهم برسم. ولی با هدایت خداوند من از جای که خوشم نمی آمد، برایم کار پیدا شد ومن مقاومت میکردم که نه اونجا پیشرفت نمیکنم. اما هدایت آنقدر واضح و روشن بود که دیگر راهی نبود قبول نکنم، خدایم را هزاران مرتبه شاکرم از اینکه به قول استاد «خداوند مسیر من را کج کرد من را به جای آورد که اصلا باور نمیکردم در آنجا پول بسازم» وحالا جدا از اون کار دروازه های دیگری برویم باز شده رایست که همهش برام کمک میکند تا به اهدافم برسم. من اگر نمی آمدم به وطن خودم شاید نمیتوانستم صد دالر نقد در جیبم داشته باشم، ولی در طول شش یا هفت ماه بیشتر از اون چیزیکه فکر میکردم درآمد میکنم و پس انداز دارم. من فقط قدم اول را برداشتم و ایمان داشتم خداوند قدم های بعدی را هدایت میکند و حالا من در حال دریافت اون هدایت ها هستم.
ودر قسمت غرور ومنیت من تجربه چند روز قبلم را میگم که بسیار واضع و روشن بود برایم.
میخواستم با موترسیکل از یک مسیر رد شوم که یک موتر به پهلویم به سرعت گذشت، زهن من تحمل نکرد، گفت تو از چی کم هستی نمیتوانی این موتر را پیش کنی در صورتکه موترسایکلت جدید است. من هم بدون کدام مقاومت پذیرفتم و سرعت گرفتم تا از اون پیش شوم، وقت نزدیک اون شدم و در پهلوی هم قرار گرفتیم، ناگهان در روی سرک یک آب جمع شده بود. این موتر به سرعت زد به آب که خود دریور هم متوجه نبود که من به بغل او در حرکت هستم، زد سر و صورت من را پر آب کرد. همون لحظه دلم گفت دیده که تو هیچی نیستی، تو فکر کردی روی خودت مسلط هستی وهمه چیز را میدانی، تو آیا از من خواستی تا همراه ات باشم، وقتی به خودت تکیه کنی این عاقبتش است.
من هم جابجا معذرت خواستم گفتم خدایا اشتباه کردم من را ببخش. وسپاسگزارش شدم که اتفاق بد تر از این نیفتاد.
واین قسم داستان ها در این اواخر زیاد رخ داده که اکثرا در سفر ها برایم پیش آمده وقتی به خدا تسلیم بودم واختیار به او گذاشتم کارها خیلی خوب موفق انجام شده. ولی وقتی به غیر خدا حساب کردم زود نشانه هاش را دیدم.
و خوشحالم ازینکه این موضوع را توانستم اندکی درک کنم.
یادمه پارسال تصمیم گرفتم یه متد آمریکایی برای کارم یاد بگیرم از معمولی کار کردن خسته شده بودم و همون شب خیلی ناراحت شدم چون پیش خودم گفتم مگه از صفر میشه پرش کرد به آمریکا و تمام درها رو بسته دیدم. اما قبل از خوابیدنم گفتم خدایا خودت خدایی کن من ذهنم و شرایطم محدوده من تسلیم هستم.
بدون دلیل ساعت چهار صبح بیدار شدم رفتم تو سایتی که هزار بار چک کرده بودم فیلمای اون متد رو دیدم و خریدم 450 هزارتومن و همون زمان گفتم ببین خدا من میخوام استاد این متد ببینم و پول آموزش هاشو پرداخت کنم. و از همون روز شروع کردم به تمرین با کلاینتای رایگان ارزون یا تعداد جلسات هدیه زیاد… خیلی سخت بود چون زبان اصلی کیفیت پایین بود و هر جمله باید بارها و بارها و بارها گوش می دادم. یکم که گذشت به صاحب متد ایمیل دادم گفتم میخوام حضوری یاد بگیرم. اون لحظه اصلا هزینه کلاس نداشتم و نمی دونستم جز آمریکا جایی کلاس هست اما ایمیل دادم و ایشون پرسید خبر بده کی میخوای کدوم کشور آموزش ببینی.
و من متوجه شدم دبی مدرس ثابت دارن
جرات کردم چیزی که سیو داشتم تا ته تهش گذاشتم یه مقدار هم کار کرده بودم ثبت نام کردم و اصلا فکر نکردم حالا هزینه سفر و … چیکار کنم. وقتی این کار کردم به طریق های معجزه آسایی افراد میومدن ثبت نام میکردن و اتفاقات عجیب میفتاد مثلا چک گرفتم برای کاری که قرار بود بعد سفرم شروع بشه یا به دلم میفتاد برم بیرون همون موقع یکی میدیدم ده سال ندیده بود میومد ثبت نام میکرد …. و من رفتم :)
اینکه تونستم تمام صحبتای کلاس متوجه بشم صحبت کنم و اولین سفر خارج کشور داشته باشم خیلی اعتمادم، اعتماد به نفسم و نتایجم بیشتر شد.
یه مدت بعد اینکه برگشتم همه چیز عالی بود اما به تضاد خوردم اینقدر تو محیط کار اذیت شدم و هر چی بی توجهی میکردم کار نمیکرد که رفتم و این رفتن با ریزش مواجه شد.
داشتم به نا امیدی مطلق میرسیدم جایی پیدا نمیکردم که دوباره از تلاش خودم خسته شدم و گفتم خدایا من نمیدونم فعلا به هر کی زنگ میزدم درصد میخواد اندازه ارث باباش. هنوز دقیقه ای نگذشته بود که گفتم بزار آخرین تلاشمو بکنم وقتی زنگ زدم انگار خداوند اون آدم برای من کنار گذاشته بود.
فک کنین ایشون گفت یه ورودی کمی بدین و من از شما درصد نمیخوام قبلا هم اینکار نکردم اما شما انرژی عجیبی داره دلم میخواد باهات همکاری کنم حس میکنم دارم برای فرایندی تلاش میکنی و من باید همکاری کنم. خلاصه من رفتم اونجا و در بدو ورود یکی شروع کرد اذیت کردن و من اصلا واکنش نشون ندادم گفتم خدایا این با خودت من اصلا حوصلش ندارم و در کمال تعجب مدیر اونجا از من حمایت کرد با اینکه نفع مالی اون برای مدیر بیشتر من بود از من حمایت کرد و گفت اگر اذیتت کرد بهش میگم بره و اصلا ضرر مالیش برام مهم نیست. و اون خانم هم با من رفتارش بهتر شد و دیکه اذیت نکرد.
اما من با این جابه جایی و تضاد ها متوجه شدم هیچ موقع به خودم نمیدیدم صاحب کار و مدیر خودم باشم و خواستش در من شکل گرفت که جایی رو میخوام برای خودم که نشانه هاش رو هم دیدم. علاوه بر این من سالها در یه نقطه امن بودم و حس کردم دنیا میخواد بهم بفهمونه که برو حرکت کن و فک نکن دنیا همین جاست و جریان طوری بود که حس کردم در مسیر پیشرفت ناچار بودم این از دست دادن و جرات کار کردن در محیط جدید آدمای جدید پیدا کنم.
دوباره برگشتم به مسیر و همزمان نشانه های آمریکا رو هم گرفتم فک کنین استادی که جواب ایمیل تک کلمه با یس و نه میداد شروع کرد با من حرف زدن که نباید به خاطر ایرانی بودن نتونی بیای آمریکا و تلاشت بکن من آرزو میکنم بیای و ایمیل بده وقتی اومدی همو ببینیم. همزمان استوری های کاری منو میدید ریپلای میکرد و ری استوری میکرد در حالی که نمی دونست جفتشون من هستم.
همزمان با یه استادای ایرانم قرار داشتم وقتی زنگ زدم گفت ببخشید باید سه ماه صبر کنی دارم میرم آمریکا و ویزام اومده… و کارام خیلی راحت انجام شده و بین همه ریجکتی ها من و همسرم پذیرفته شدیم و داریم میریم.
اینجا من یه لول دیگه مقاومتم کم شد و ایمانم بیشتر که آقا تو در مسیر هستی حالا نق زدن در مسیر به این قشنگی ناسپاسی هست و بس، اصلا تو از کجا میدونی بهترین زمان برای تو کی هست؟ و خلاصه دیروز دوباره ثبت نام دبی انجام دادم برای سطح پیشرفته تر با اینکه به تضاد خوردم در آمدم کمتر شد اما بازم حمایت خداوند دیدم حتی زودتر از چیزی که ذهن محدودم میدید ثبت نام کردم. سری قبل رفتم خونه یه آشنا و اینبار یه هتل خوب با شرایط بهتر و با آرامش بیشتر با استقلال و مسئولیت پذیری بیشتر، دیگه خودمم و خودم :). الان در مسیرم توکل بیشتری دارم که در مسیر باشم بزارم خداوند هدایتم کنه و از این پیشرفت لذت ببرم و هزاران پشت پرده ای که من ازشون سر در نمیارم جریان طبیعی خودشو طی کنه و درس هایی که باید رو یاد بگیرم.
ممنون از استاد، من با تمام وجودم ایمان داشتم فایل بعدی استاد مرتبط با منه. دیشب بیدار شدم مصاحبه با آقای عرشیانفر دیدم که مال زمان شلوغی ها بود. و امروز اومدم سایت گفتم بریم ببینیم استاد چی گفتن با اینکه نمی دونستم فایل جدیدی اومده و با نشانه روزم و مضمون این روزهام یکیه تسلیم در برار خداوند و توکل به خداوند یکی دراومد :).
سلام به روی ماه استاد عباسمنش و مریم خانوم شایسته عزیز
استاد جانم دوباره از این فایل های طوفانی گذاشتین . دوباره از هدایت خداوند گفتین. با اینکه کلمات همون تکرار کلمات گذشته است من قلبم از جا کنده میشه من حس میکنم قلبم باز میشه و اشکم در میاد . من عاشق این تکرارم . آخه این کلمات جنسشون از بهشته ، بهشت تکرارش قشنگه چون احساسم هر دفعه با دفعه قبل فرق میکنه، تکراری نیست ،احساسم جوش و غلیان بیشتری داره . و چه همزمانی قشنگی بین داستان افراد معتاد در خرابه با قدم 8 برام پیش اومد ، تکرار داستان نشونه اینه دقت کن با جان دل بشنو. هر دفعه از زوایای مختلف بشنو . خدایا شکرتتتتت خدایا صد هزار مرتبه شکرت .
– و اما داستان دریافت هدایت من ، بارها گفتم ولی ازون تکرار های قشنگه هر دفعه ایمانم قوی تر میکنه :
زمانی که قضیه هدایت خداوند رو فهمیدم گوشام رو تیز کردم . خداوند گفت از شغل قبلی انصراف بده همه رو بی منّت واگذار کن به دوستت گفتم چشم . بعد دو سه ماه گفت بیکار نشین کتاب معماری بخون که دوستش داری . گفت برو از مبحث ها بخون که همیشه برات غول بوده . من یه نگاه به بچه 1.5 ساله کردم گفتم خداجونم وات ؟ من واسه یک ساعت خواب له له میزنم بعد 22 تا کتاب بخونم؟! اینم به چشم . ولی آروم آروم میخونم شاید روزی 10 صفحه . گفتم کاش دوره تندخوانی بلد بودم زود تموم میشد فعلا همین در دسترسمه . خب کتابا رو ندارم باید بخرم پول ندارم ! گفت از شوهرت بخواه بگو میخونم آزمون هم اگه قبول شدم چه بهتر . نشد هم دفعات بعد دوباره شرکت میکنم . اون روز 700 تومن پول کتابا شد. برامون زیاد بود. شوهرم با اکراه گفت مطمئنی یکجا همه رو میخری میخونی؟! خیلیه ها! واقعا ته دلم نمیدونستم اما گفتم هر چه پیش بیاد خیره .اینم بگم ما خانواده سه نفریمون هر دو هفته یبار مریض بودیم. بچم تو بیمارستان بستری میشد . بعد از قبولی همه میگفتن میخواستیم بگیم شماها که همش مریضید چطوری قصد کردی بخونی اما واسه اینکه ناراحت نشم نگفتن…… شروع کردم لنگان لنگان خوندن که فهمیدم آزمون 2.5 ماه دیگه است . با افسوس گفتم حیف شد نمیرسم یه دور هم تموم کنم ولی هر فرصتی پیش بیاد ، صبح زود ، نصف شب ، … ولش نمیکنم. ایمانم یکم بیشتر شده بود . گفتم اوکی از مامان خواهش میکنم 3 4 ساعت در روز بچه رو اونجا بزارم بخونم (مامان من همه عمر بهم میگفت من نوه داری نمیکنم) خلاصه میکنم همه خانواده ذوق و هیجان خوندن منو دیدن پدر مادرم شوهرم حمایت هاشون بیشتر کردن بیشتر از یسنا نگهداری کردن . منم با تمام انرژی خوندم . اون حین خداروشکر زمانی بود که اینترنتا قطع شد ارتباطم با همه دنیا کم شد . هر کسی میشنید از دوستان تو دلمو خالی میکرد که از مُهر جدیداً پول در نمیاد به درد نمیخوره به سختی خوندنش نمی ارزه ولی یکی دو نفر غریبه فقط گفت خوبه راحته بابا چیزی نیست . گفتم همین دو تا کافین بقیه ایگنور میکنم . خلاصه کنم قبول شدم با اون نمره ای که تجسم کرده بودم همه دهنشون باز میموند وقتی میشنیدن. راستش هنوز حکمت هدایت رو نفهمیده بودم چون فکر میکردم پولش کمه ، کار نیست و مسئولیت سنگینه ، من که کارای اجرایی اصلا بلد نیستم چند ماهی دنبال استفاده ازش نرفتم . خداوند که ول کن ما نیست بی راه میرم هزار تا بوق تریلی میزنه تا برم گردونه به مسیر . دو تا نشانه فرستاد دو نفر گفتن پولش عالیههههه کاری نداره بابا اولین مهر بزن با پولش برو دبی! انصافا با سفر دبی وسوسه شدم کار زدم در حالی که دستم میلرزید .( البته بگم با پولش آخر سفر نرفتم هنوز هزار تا کار اولویت دار دیگه کردم :) ) عاقا اولی زدم آی پولش چسبید بعد یکی دوماه دوباره کار زدم ، همه پولش جیرینگی به حساب میومد در حالی که یارو بعد 6 ماه شایدددد شروع به کار کنه خیلییی چسبید . تازه یادم اومد من از بس به تضاد برمیخوردم برای کسی کار میکردم پولش یا نمیداد یا دیر میداد تو دفترچه ام از خدا میخواستم قبل از شروع به کار کارفرما همه پول رو بریزه :) نمیدونم چطور توصیف کنم احساسم رو . روی ابرا بودم . خلاصه روی ریل افتادم . تو فرصتی که قبل از شروع به کار پروژه ها بود میرفتم تحقیقات میکردم یاد میگرفتم حالا تو این مرحله چی بگم چی بنویسم .
اینو بگم همون اوایل آشنایی با استاد ، 2 سال پیش قبل از این نتایج به دلیل شرک که من نمیتونم پول در بیارم به شوهرم گفتم بیا تو این فایل سه برابری درآمد گوش بده درآمدت سه برابر بشه ! اونم رُک گفتم من اعتقاد ندارم اگر راست میگی چرا خودت به پول نرسیدی هنوز ! راست میگفت بده خدا . این انگیزه شد برام گفتم اگر راه درسته کی از خودت بهتر ، خودت نتیجه بگیر . الان چندین بار شوهرم بهم گفته کاش یه رشته ای خونده بودم که میتونستم مُهر بگیرم مثه تو که از بین 5 تا کار تازههه 2 تاشون شروع کردن، تازهههه همینم 2 3 هفته ای یبار سرمیزنی یه گزارش مینویسی منم این کار میکردم ! عملا کار فیزیکی نمیکنم، تو خونه زیر کولر فقط با کتاب خوندن دارم اطلاعاتم از کارم بالا میبرم . این دفعه با اعتماد به نفس بالاااااا به سقف چسبیده به شوهرم گفتم همه جا پول هست ثروت هست حتی کار الان خودت. فک کردی من این راه بلد بودم خودتم میدونی کاملا نابلد بودم فقط هدایت خدا بود من قبولش کردم ، هدایت خدا الحق که شیرینه . خیلی آسونه اگر که چون و چرا نیاری عمل کنی .
– و امااااا زندگی قبل از 2 سال پیشم همه اش گوش ندادن به هدایت الله بود . راستش با یادآوریش نمیتونم ذهنم رو کنترل کنم استاد جان از شما عذر خواهی میکنم که تعریف نمیکنم . از شما سپاسگزارم بابت تک تک کلماتی که گفتین و مرا منقلب میکرد. دوستتون دارم . خدانگهدار
و هنگامى که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم ; خواسته درخواست کننده را ، به هنگامى که مرا مى خواند، اجابت میکنم
سلام به استاد عزیز
سلام به همه دوستان
میخوام از تجربه خودم براتون بگم
خدایا ازت ممنونم سپاسگزارم
نمیدونم از کجا شروع کنم من چند وقتی هستش به لطف خدای مهربان هدایت شدم به یه بیزینس جدید یه مسیر جدید و اتفاقات باورنکنی برام افتاده
من یک ماشین خریدم برای اینکه بتونم بفروشم سود کنم ، یک ماه گذشت خبری نشد
، مشتریا میومدن میدیدند ولی کسی نمیخرید ، از اونجایی که تکاملم رو طی نکرده بودم و متاسفانه پول مال کس دیگهای بود ، منم استرس زیادی داشتم چون باید پول طرف رو برمیگرداندم ، خلاصه دو هفته گذشت خبری نشد و اون بنده خدایی که پول به من داده بود گفت تا دو هفته دیگه من باید پول جایی بدم پولم رو میخوام
آقا همین فقط کافی بود که استرس بیاد سراغ من هر روز من احساسم بد و بدتر میشه از طرف دیگه به خاطر شرک پنهانی که داشتم مه کارا رو سپرده بودم به بچههایی که تو نمایشگاه بودن و یه جورایی فکر میکردم که اونا باید کار انجام بدن غافل از اینکه دارم شرک میورزم
هر روز که میگذشت من انتظارم از اونا بالاتر میرفت و بیشتر وابسته میشدم که اونا کارامو انجام بدم گذشت تا دو روز مونده بود به زمان باز پس دادن پولم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود ، تا 48 ساعت دیگه من باید پول رو برمیگردوندم همینطور که داشتم فایل گوش میدادم و همچنان تو ترسهای خودم گیر کرده بودم ، از خدای خودمم دور شده بودم و شرک میورزید یهو یادم افتاد( الهام شد بهم) که حمید تو داری رو خودت کار میکنی پس کو توحید ، پس کجاست توکل به خدا ، این همه میگی خدا با منه خدا من رو دوست داره خدا حمایتم میکنه خدا هدایتم میکنم پس چرا در عمل چشمت به بنده خداست که اون برات کار انجام بده
یعنی اینم به من الهام شد ، به من گفته شد
من با خدای خودم صحبت کردم گفتم خدایا من نمیدونم ، من دیگه بریدم فردا باید این پول رو برگردونم ، من هیچی نمیدونم ذهن من فکر من قادر به حل این مسئله نیست تا الان رو خودم حساب کردم رو بقیه آدما حساب کردم هیچ نتیجه نگرفتم
و من عاجز از حل این مسئله ام ، ناتوانم و نمیدونم باید چیکار کنم ، همه چی رو میسپارم به خودت خودت حل کن خودت مشتری خوبه رو بیار خودت بهترین آدم رو برام بیار من واقعاً عاجز و ناتوانم من تسلیم توام خودت بهم بگو چیکار باید بکنم فکر من دیگه جواب نمیده ، این همه رو خودم حساب کردم از این به بعد رو میسپارم به تو
5 ، 6 ساعت گذشت خبری نشد و من دوباره شروع کردم صحبت کردن با خدای خودم
خدایا مگه خودت نگفتی که من نزدیکم و پاسخ میدم به خواسته، درخواست کننده اگر من را اجابت کنن ، خب من الان خواسته دارم و ازت درخواست کردم و ایمان دارم که کارم را انجام میدی و مسئله من را حل میکنی
پس به من بگو با من حرف بزن بگو که من چیکار باید بکنم من تسلیمم خدایا هرچی بگی من همون رو انجام میدم
و همین درخواستم کافی بود
و خدا خودش به من گفت چیکار کنم ، گفت برو خودت آگهی کن این ماشین رو
و من به خودم اومدم و یادم افتاد که پسر به خاطر چی تا الان آگهی نکردی به خاطر اینکه این بچههایی که تو نمایشگاه هستند یه وقت ناراحت نشن و این یعنی شرک یعنی که نخواستم برم تو دل ترسهام یعنی چند بار به من گفته شد که آگهی کن اما به خاطر این باور آگهی نکردم پس من در اصل اجابت نکردم خدا را ، یعنی اون مرحلهای رو که باید گوش کنم به الهاماتم خدا باور داشته باشم و عمل کنم ناقص انجام دادم
به محض اینکه فهمیدم فردا صبح زود رفتم جلو نمایشگاه و بلافاصله آگهی کردم و سپردم به خدا
تا ظهر چند تا تماس گرفتن و قیمت پرسیدن اما خبری از فروش ماشین نبود ، گفتم خدایا فردا باید این پول رو من برگردونم ، دیگه نمیدونم خودت همه چی رو اوکی کن واقعا از ته دلم استرسی نداشتم و سپرده بودم به خدا
ظهر شد یکم زودتر رفتم خونه دیدم خبری نیست دیگه ، وقتی که داشتم ناهار میخوردم یه بنده خدایی تماس گرفت و گفت من این ماشینو صد در صد میخوام و قرار گذاشتیم که ساعت 3 بیاد سر کوچه مون
به طرز باورنکردنی و جادویی به محض اینکه من سپردم همه چی رو به خدا ، خودش همه چی را خیلی راحت و آسان برام انجام داد
مشتری اومد (خداوند دستانش رو فرستاد) چه پسر آقا و با شخصیتی چه انسان فوق العاده ای ماشین را پسندید و بردیم کارشناسی و برای اولین بار من خودم قولنامه نوشتم که این باعث شد اعتماد به نفسم تو این قضیه بالا بره نمیدونی که چه احساسی داشتم بال در میآوردم پرواز میکردم هم به خاطر اینکه ماشین فروش رفته و از همه مهمتر به خاطر اینکه خداوند من رو هدایت کرد هرچی رو که میخواستم برام انجام داد اصلاً نمیتونم توصیف کنم مگه میشه ، والا هزار نفرم دست به دست هم بدن نمیتونن انقدر تمیز و قشنگ همه چی رو بچینن و خدا این کار رو برام انجام داد و فرداش هم ماشین رو بردم تحویل دادم وکالت زدم تموم شد رفت ، پولم خیلی راحت اومد تو حسابم
و این تجربه فوق العادهای بود از فروختن ماشین به سبک توکل به الله یکتا و مهربان
خدایا ازت بینهایت سپاسگزارم برای هدایت و حمایت هایت
خیلی جالبه وقتی که تسلیم میشی همه چی درست میشه یعنی خودش همه چی رو درست میکنه
الانم دو تا ماشین دارم و سپردم به خدا و نمیدونید که چطور داره هدایتم میکنه و چطور داره دستانش رو برام میفرسته تا خواسته های من رو اجابت کنه
این همون توحیدی که استاد همیشه درموردش صحبت میکنه و بیشترین موضوع تمام فایلها تو سایته توحید توکل و ایمان به تنها منبع قدرت در کیهان من تازه دارم آروم آروم درک میکنم این حس ارتباط زیبایی رو که با خدا میتونم بر قرار کنم و همه چی رو بسپرم به خودش
این توکل به خدا ، خشوع و غگفروتنی در برابر الله یکتا و مهربان رو باید همیشه و هر روز صبح که از خواب بیدار می شم انجامش بدم و آنقدر تکرارش کنم آنقدر توکل کنم به تنها منبع قدرت در کیهان تا تبدیل بشه به یک باور وگرنه هیچ چیزی بدون توحید پیش نمیره هیچ موفقیت و خوشبختی حاصل نمیشه
و الان آرامش در زندگی من داره هر روز بیشتر میشه و به میزانی که در مقابل خداوند احساس خشوع و خضوع و ناتوانی میکنم و تسلیم خداوند هستم این آرامش بیشتر و بیشتر میشه
وقتی که صبح میگم ( ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم) انگار یه دروازه ای برام باز میشه که من میتونم راه پیدا کنم داخل قصر باشکوهی که پر از نعمت ، برکت ، آرامش و خوشبختیه
خدایا تنها تورا میپرستم ، بندگی تورامیکنم
مرا به راه راست هدایت کن ، به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای
خدایا من بدون تو هیچم ، هر چه دارم از توست و برای توست و تنها تویی که میتونی هدایتم کنی حمایتم کنی پس من خودم رو به تو میسپارم
در پناه خداوند شاد ، سالم ، خوشبخت و ثروتمند باشید
درود و وقت بخیر خدمت شما آقای معدندار عزیز خدارو شکر که امشب هم با خوش خبری روزم رو به شب رساندم و امروز همش میگفتم خدایا خوش خبری امروز چی شد؟؟؟ و الان موقع خوابیدن داشتم کامنت ها رو میخوندم که یهویی از طرف شما این خوش خبری برام نشانه ای شد و اینکه گفتید
و هنگامى که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم ; خواسته درخواست کننده را ، به هنگامى که مرا مى خواند، اجابت میکنم
خدارو شکر که درخواست شما به بهترین شکل اجابت شد و این ایمان و توکل و تسلیم بودن شما را تحسین می کنم خدا رو شکر ..
هر وقت به تضادی بر می خورم خداوند منو بسمت نشانه ای هدایتم می کنه و امشب نشانه ی من بودید اینکه آمدید و با نتایج تون صحبت کردید خدایا شکرت ممنون و سپاسگذارم که خداوند به قلبتون الهام کرد و آمدید و برامون نوشتید براتون بهترینع بهترین کسب درآمد و مشتری های خوب و عالی دست بنقد ثروتمند رو آرزو میکنم و از اینکه هر دفعه با شادی و خوشحالی و با احساس خوب میآید از نتایج تون می نویسید خیلی خیلی خوشحال میشم خدایااا شکرت شاد و موفق و پایدار و سلامت و ثروتمند باشید الهی آمین
خدایا من حمایت تو را با خودم همراه می کنم تا دستی فراتر. از دست ها و قدرتی بالاتر از قدرت ها برای من در کار باشی جهت اجابت درخواستم پس به تو پناه می برم و فقط از تو یاری می جوییم سکوت میکنم تا تو با معجزاتت دوباره ایمانم رو قویتر کنی و من باید با نتایجم صحبت کنم الهی آمین
خیلی ممنون و سپاسگزارم از شما بابت کامنت زیبایی که برام نوشتید مرسی از این همه انرژی خوب ، حال خوب و فرکانس خوب که ارسال میکنید
واقعا تحسینتون میکنم به خاطر این نگاه زیبایی که نسبت به دیگران دارید همیشه برای همه خوبی میخواهید
وقتی چند روز پیش داشتم اون کامنت رو برای این فایل فوق العاده مینوشتم ، دقیقاً یادمه آخرای کامنتم بود و هنوز تموم نشده بود که ارسال کنم خداوند دستانش رو فرستاد و یه معجزه دیگه رقم خورد یه مشتری اومد و ماشین فروخته شد به همین آسانی
من که متحیر مونده بودم و انقدر احساسم خوب بود که اصلاً باور نمیکردم ، انقدر خداوند سریع العجاب باشه یعنی به محض اینکه من درخواست کردم اجابت شد خدایا شکرت خدایا چقدر راحت کارا رو انجام میدی ، چقدر فوق العاده همه چیز آسان و راحت انجام میشه
اگه یادتون باشه من نوشته بودم دو تا ماشین دیگه دارم که سپردم به خدا و قبل از اینکه اون کامنت رو تموم کنم مشتری اومد و خیلی راحت فروش رفت و همه کارا رو خدا خودش انجام داد حالا در مورد اون اتفاق بینظیر یه کامنت دیگه خواهم نوشت
به قول استاد ما در جهانی زندگی میکنیم که همه چیز فرکانسِ ، وقتی در مدارش قرار میگیری و البته توکل میکنی به خداوند لاجرم هدایت میشی به همون خاصه و این اتفاقی که من تجربه کردم لااقل توی این دو هفته دو بار برام اتفاق افتاده و از این بابت خدا رو بینهایت سپاسگزارم
ممنونم از شما بخاطر احساس خوبی که منتقل میکنید
خدایا ازت ممنونم برای این دوستانی فوق العاده ای که در این سایت هستند
در پناه الله یکتا شاد، ثروتمند خوشبخت و سلامت باشید
درررروووود و وقت بخیر خدمت آقای معدن دار عزیز و گرامی
نمیدؤنید وقتی توی ایمیل هام اسم شما رو میبینم چقدر ذوق میکنم چون مطمعنم که با خوش خبری های فوق العاده عالی میآید.. بخدا وقتی چراغ خوش خبری آبی رنگ مقدس سایت رو کلیک کردم خیلی بیشتر ذوق زده شدم بخدا امشب فقط و فقط دارم خبرهای خوب و عالی دریافت میکنم
اینکه گفتید: انقدر خداوند سریع العجاب باشه یعنی به محض اینکه من درخواست کردم اجابت شد خدایا شکرت خدایا چقدر راحت کارا رو انجام میدی ، چقدر فوق العاده همه چیز آسان و راحت انجام میشه بخدا آنقدر ذوق کردم که حد نداشت مطمعن هستم آن یکی ماشین رو هم به همین آسانی و شیرین معامله میکنید و خداوند بهترین مشتری براتون میشه خدایاااا شکرت .. راستی میدونید هر وقت خوش خبری های شما رو میخونم دقیقا پشت بندش یک اتفاق خوب هم برام پیش میاد !!!! مثل همون کله پاچه ای که ویلای دوستتون نوش جان کردید بعد از یک مدت دقیقا یکی از دوستان قدیمی مون با نان سنگک و کله پاچه صبح زود آومد خونمون و دقیقا منم مهمون داشتم خاله ام اینا اومده بودن پیشم همونجا یادتون کردم و پیش خودم گفتم عجب چه جالب چقدر سریع این درخواستم اجابت شد امید دارم بازم خیلی زود منم بیام براتون بنویسم که اون خواسته ام همون خواسته ی خوشگله برام اجابت شده الهی آمین
آقای معدن دار عزیز همیشه کامنت های زیباتون رو میخونم و لذت میبرم و با احساس خوب و عالی لبخندی زیبا بر چهره ام میشینه .. بخدا اینجا بهترین فضایی هست که وقتی میام داخلش کلا یادم میره که باید برگردم به زندگی واقعیم .. هر چند من همش توی همین سایت روز و شبم و میگذرونم و تمام فکر و ذکرم همینجاست و همش دارم به فایل ها و کامنت ها فکر میکنم و کاملا دارم اینجا زندگی میکنم و قدردان ساکنین و این فضای الهی هستم خدایاااا شکرت
منتظر کامنت های زیباتون هستم بازم ممنون و سپاسگذارم میخوام از نوشهه ی خودتون کپی کنم چون شما قلم تحسین برانگیزی دارید و تحسین تون میکنم که وقت ارزشمندتون رو گذاشتید و برام نوشتید خیلی ممنون و سپاسگزارم از شما بابت کامنت زیبایی که برام نوشتید مرسی از این همه انرژی خوب ، حال خوب و فرکانس خوب که ارسال کردید
آقای حمید معدن دار عزیز بهترینع بهترین ها رو در تمام جنبه های زندگی تون آرزومندم و امید دارم پله های موفقیت رو همین طوری تصاعدی بالا و بالاتر برید و همیشه جفت شش بیارید ( آخه وقتی تخته نرد بازی میکنم و جفت شش میارم احساس تصاعدی بهم دست میده)
روز و شب تون بخیریت و خوبی و خوشی و شادمانی
و ایام بکام تون شیرین و گوارا همراه با عشق و پول و ثروت و نعمت باشه
خیلی خوشحالم که نتایجی که تو سایت مینوسم تونسته کمک کنه
امیدوارم بعد از خوندن این کامنت با انرژی و حال خوبی که در شما میبینم به خواسته تون خیلی سریع برسید چون جهان سریع العجابه (دقیقا مثل اون قضیه کله پاچه که خیلی زود براتون فراهم شد)
این احساس و حال خوبتون رو تحسین میکنم
بابت دعاهای خیرتون و خوبی ای که برای همه میخواید که قطعا به خودتون برمیگرده از شما ممنونم
امیدوارم بهترینها نصیبتون بشه و در مدار ثروت قرار بگیرید و از درو دیوار ثروت وارد زندگی تون بشه
در پناه الله یکتا شاد ، سالم ، ثروتمند و خوشبخت باشید
سلام خدمت استاد عزیزم جناب عباس منش
و همچنین خواهر مهربان مون خانم شایسته عزیز
خیلی تشکر و قدر دانی دارم از این مجموعه بسیار خدایی (البته من سبک خودم حرف میزنم )
میخوام اولین نفری باشم که نظرم رو درباره این فایل ثبت میکنم
مدتی هست که دنبال یک سری مطالبی توی سایت هستم که با شنیدنشون واقعا اون احساسی که دنبالش هستم رو پیدا کنم یه حسی بهم گفت که همین الان وارد سایت بشم
من راننده ماشین سنگین هستم
سریع به ندای قلبم گوش کردم و زدم کنار و وارد سایت شدم و دیدم که این فایل جدید بارگذاری شده
و میخوام با تمام وجود فقط این فایل رو گوش بدم و میدونم اون چیزی که دنبالش هستم رو توی این فایل پیدا میکنم
الهی که شما استاد عزیز و خانم شایسته مهربان
پاینده باشین
در پناه خدا آرزوی بازم بهترین چیزها رو برای شما دارم
سلام
ممنون از این فایل عالی
مشکلی که من فکر می کنم خیلی از ما در رابطه با هدایت داریم اینه که هدایت را خیلی عجیب و غریب می دونیم یعنی مثل اون مثال استاد که نصف شب رفتن پیش اون دو نفر تو خونه دور از شهر
ولی این یک نوع هدایت هست و این نوع هدایت مختص تعداد کمی از افراد هست
هدایت در بیشتر اوقات خیلی ساده هست به دلت می افته که فلان کار را بکنی ولی اکثر ما میگیم خب که چی بشه یا بعدش چی من تا ندونم بعدش چی میشه اقدام نمی کنم
این باعث میشه هدایت را جدی نگیریم و در نتیجه از مزایای اون بهرمند نشیم
من مثال های زیادی دارم از هدایت ساده تا هدایت های عجیب و غریب اونها را براتون تعریف می کنم تا بدونید که هر نوع هدایت تا جدی گرفته نشه و عمل نشه فقط یه فکره که به دل شما افتاده
اما هدایت ساده و هدایت عجیب و غریب:
#چند وقت پیش من استخدام این شرکتی که الان مشغول به کار م شدم
از من سابقه بیمه و عدم سو پیشینه و .. خواستند
من نمی دونستم کجا برم بگیرم اینارو ،
هدایت خواستم و شروع کردم با ماشین دور زدن
یه کافی نت دیدم به دلم افتاد برم اونجا.
تو کافی نت هر دو کار با کمترین زمان خیلی راحت انجام شد در صورتی که اغلب کافی نت ها اونوقت شب تعطیل بودند
# هدایت دوم که عجیب و غریب هست مربوط به زمان نوجوانی من هست
من رفته بودم مسابقات کشتی را نگاه کنم و حواسم نبود که زمان گذشته یکدفعه دیدم که هوا تاریکه و من به هیچ کس نگفتم کجام . اونوقت موبایل و تلفن همراه هم نبود سوار دوچرخه شدم و تند تند پدال زدم
وقتی رفته بودم باشگاه از یک مسیر دیگه رفتم و برگشتم از یک مسیر دیگه بود یعنی من تو روشنایی روز این مسیر برگشت را ندیدم
دوچرخه چراغ نداشت مسیر هم کاملا تاریک بود
من داشتم تند تند پدال میزدم که برم خونه یکدفعه یک احساسی با حالت تحکم به من گفت پیاده شو
صحبت نمی کرد فقط متوجه شدم باید پیاده بشم
من مقاومت می کردم می گفتم چرا باید پیاده شم هنوز که نرسیدم خونه
ولی اون احساس با تحکم دوباره این حس را میداد که پیاده شو
پیاده شدم و اروم اروم سرعت دوچرخه را کم کردم
یکدفعه چرخ دوچرخه به یک مانعی خورد و نزدیک بود بیفتم ولی چون سرعت را کم کرده بودم مشکلی پیش نیومد
رفتم جلو دیدم کارگرهای شهرداری زمین را کنند و نه چراغی نه تابلویی نه نوار خطری
و من چون توی روز اون مسیر را ندیده بودم نمی دونستم مسیر را کندند و راه عبور خیلی کمه و باید پیاده و از کنار گذشت
اگر اون احساس منو وادار به پیاده شدن نکرده بود حتما می افتادم داخل چاله و احتمالا گردنم می شکست و کسی نمی دونست من کجام و تو تاریکی تا صبح اونجا می موندم
اما هدایت مانع شد اتفاقی برای من بیفته
این معجزه را برای تعداد کمی تعریف کردم اما هدایت بزرگی توی زندگی من بود
میخام این نتیجه را بگیرم هدایت ممکنه به شما کمک کنه یک مداد را ارزون تر بخری یا ممکنه زندگیت را نجات بده هر دوش هدایته و از هردو باید تبعیت کرد تا نتیجه بده و چند و چون نکنی چون چند و چون مانع از عمل به هدایت میشه
گاهی اشخاصی می پرسند که اون قبیله هایی که دور از تمدن تو جنگل های انبوه هستند چطور خدا راه درست را بهشون نشون میده
تو مثال دوچرخهسواری ، من فهمیدم که اگر حتی هیچ کس نبود خدا هدایت را به دل شما میندازه تا عمر شما به دنیا باشه
قدیمی ها یه ضرب المثل دارند که میگن یا خدای سبب ساز
یعنی خداوند اسباب تحقق ارزوها را می سازه
اما من تجربه کردم که حتی اگر اسبابی نبود کسی نبود خداوند شخصا وارد میشه و کار را به سرانجام می رسونه
چون به قول استاد خداوند هدایت ما را وظیفه خودش میدونه
موفق باشید
به نام خدا
با سلام و عرض ادب و احترام
تجربیاتی که با هدایت الله یکتا رفتم جلو و نتیجه اش خیلی فراتر از انتظارم شد ؛
تجربیاتی را به یاد بیاورید که به جای تکیه بر عقل انسانی خود یا دیگران، تسلیم هدایت خداوند شدی، هدایت ها را دنبال کردی و به آرامش رسیدی. سپس دیدی که راهکارها حتی از جایی که فکرش را نمیکردی آمد، درها باز شد و نیازهایت به موقع و حتی بهتر از انتظار تو، پاسخ داده شد
حدود 20 سال پیش یک شب با یکی از عزیزان و نزدیکانم که آلوده به مواد مخدر بود شروع به صحبت کردیم و بحث ما به خدای نادیدنی و حسی رسید بقول اون عزیز میگفت خدا رو باید سلولی حس کرد و اینقدر بحث ما شیرین و رنگ بویی خدایی گرفت که جفتمون در حالت پرواز بودیم و اون عزیز مواد میزد و کیف می کرد ولی من مواد نمی زدم و از عشق خدا سرمست شده بودم تا اینکه اون عزیز دگرگون شد بند و بساط مواد رو از پنجره پرت کرد بیرون و مثل ابر بهار گریه می کرد
دقیقا این کلماتش یادمه : میگفت سالهای ساله من اینطور نئشِ نشدم الان الان دارم حس می کنم خدا 100 هست و مواد مخدر 99.99 و من واقع در مقابل این متاع عاجزم خدایا برس به دادم کمکم کن بزارمش کنار.(واقعا صدای قلبش رو شنیدم )
خلاصه همسرش از پارک اومد و ماجرا رو فهمید و تصمیم گرفتن از شهرستانمون به همراه من بیایم تهران و من اونموقعه تهران دانشجو بودم و هیچ ایده ای نداشتم که کجا باید بریم یا چیکار کنیم حتی ماشین هم نداشتیم و می خواستیم با اتوبوس بیایم تهران
هدایت شروع شد
ماشین داداشم اُکی شد و ما با ماشین کولر روشن ، پادشاهانه اومدیم تهران
منزل یکی از دوستان قدیمی همسر اون بنده خدا بطرز شگفت انگیزی در منطقه 2 تهران روبراه شد و ما رفتیم اونجا
شب به خدا گفتم خدایا من فردا باید برم سراغ درس و دانشگاه م دیگه هیچ کاری نمی تونم برای این بنده خدا کنم خودت کمکش کن
و صبح زود رفتم دانشگاه و عصر تلفنی جویای اوضاع شدم و باز دستان خدا و باز دستان خدا
عزیزی میاد و اون بنده خدا رو معرفی می کنه به انجمن معتادان گمنام
و من اونموقعه اصلا نمیدونستم انجمن شون چیه ولی قلبم حسابی حسابی آروم گرفت و انگار خدا خیالم رو راحت کرد
هنوز صدای خدا رو میشنوم در وجودم که گفت : ایمان جان تو کارت رو انجام دادی بقیه اش رو بسپار به ما
ما کمکش می کنیم
و من دیگه تا مدتی از ایشون خبر نداشتم و رفتم شهرمون
یک روز عصر تلفن خونه مون زنگ زد و اون بنده خدا بود که صداش پشت تلفن 20 سال جوون شده بود و من از شدت خوشحالی چنان اشک میریختم از ذوق که حد نداشت و تا به اون روز همچین احساس بی نظیری رو تجربه نکرده بود.
و اون عزیز پاک شد و بعد از ثبات در پاکیش و روحانی شدنش من رو جلسه های مجاز انجمن بُرد و چقدر دید من به خدا تغییر کرد حتی قدم های انجمن هم با من کار کرد و مخصوصا قدم 2 که عنوانش این بود : تصویر ذهنی شما از خدا چیست ؟
و اینقدر این قدم رو من تاثیرگذار بود اینقدر تاثیرگذار بود که فقط خودم میدونم چه اتفاقی در درونم ایجاد کرد و من که تشنه همچین ارتباطی با خدا بودم به هزاران برابرش رسیدم
و واقعا خدا برام در این ماجرا کولاک کرد ( حالم دوباره دگرگون شد دمتگرم استاد)
تجربه ای که روی مغز خودم حساب کردم :
تجربیاتی را به یاد بیاور که به جای تسلیم هدایت های خداوند بودن، به عقل خودت یا دیگران تکیه کردی، به دنبال راهکار خواستن از همه بودی به جز خداوندی که راهکار تمام مسائل را می داند. سپس دیدی که چقدر زندگی سخت شد و اوضاع پیچیده شد.
یک روز قصد داشتم از تهران برم شهرستان بروجرد ، لذا مثل بچه آدم سوار اتوبوس شدم و اتوبوس راه افتاد.
وسط راه وسوس های شیطان اومد تو ذهنم
“”””با این سرعت اتوبوس و سوار و پیدا کردن مسافران مسیر 3:30 دقیقه میشه 6 الی 7 ساعت””
شیطان فنگ ش رو انداخت و ذهن ما برش داشت
و نتیجه این شد که قم پیدا شدم و بقیه راه رو با سواری های خطی رفتم تا اراک
تا اراک رو خوب اومدم
ولی از اراک به بروجرد کلی مسافر بود و ماشین کم زمستان و هوای سرد
ساعت ها در میدون اصلی اراک علاف شدم و ماشین گیرم نیومد چون اینقدر مسافرها حجوم میاوردن به ماشین ها که مجالی واسه من نمی موند
خلاصه حاضر شدم با اتوبوس های عبوری برم سمت بروجرد
حتی اتوبوس م مجال نمیدادن سوار شوم
در نهایت یک پیکان داغون قراضه یه لحظه ایست کرد و من و چند نفر دیگه پریدیم بالا و در وسط راه اراک بروجرد راننده مسیر رو تغییر داد
و اونموقعه متوجه شدم طرف شاهزند میرفته نه بروجرد
مجبور شدم تا شاهزند برم و از شاهزند تا بروجرد آژانس گرفتم
بعد 12 ساعت رسیدم بروجرد
نتیجه :
هم وقتم بشدت هدر رفت
هم کلی انرژیم هدر رفته و خسته شدم
هم کلی هزینه ام افزایش پیدا کردم
کلی سرمای اراک رو تحمل کردم
چقدر خانواده ام نگرانم شده بودن
مقایسه این دو نوع از تجربیات، به شما کمک می کند تا ضرورت تسلیم بودن در برابر هدایت های خداوند را بهتر درک کنید.
واقعا الان چقدر درکم بالاتر رفت راجب تسلیم بودن در برابر هدایت خدا
وقتی خود خدا گفته من هدایت کل جهان رو بر خودم واجب کردم
دیگه جاهلیت و حماقتِ از این هدایت بهره نبرم
إیّاکَ نَعبُدُ وَ إِیّاکَ نَستَعِینُ
تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم
استاد اصلا با چه زبانی میشه ازت تشکر کرد؟
واقعا قلبی ازت سپاسگزارم.
ما با این فایل دیوانه شدیم بریم یه قدمی بزنیم نمی تونم بشینم
خدایا بی نهایت شکرت
سلام
اومدم توی سایت دنبال جوابم و نشونم که دیدم استاد فایل جدید گذاشتن و گفتم این جواب منه و با این که توی دوره ها مخصوصا توی دوازده قدم استاد از تسلیم شدن و هدایت حرف میزنن انگار من هدایت شدم امشب اینجا که بازم خدا یادم بیاره که تسلیم بشم ،دقیقا امروز که سرکارم راجع به یک موضوعی سردرگم بودم و فکرم درگیر بود و چون دیگه این باور در من تثبیت شده که خدا جواب میده و نیازی به هیچ زجر کشیدن نیست دارم جواب خدامو میشنوم
اره تسلیم باید بود وقتی همه ی راه ها رو امتحان کردی،وقتی رو عقل خودت حساب باز کردی ولی جواب نگرفتی،وقتی از خدا طلب هدایت کردی،وقتی ایاک نعبد و ایاک نستعین گفتی باید تسلیم بشی،اون وقته که پاداش ها به تو داده میشه،میشی مادر موسی که شاید هیچ موقع به ذهنشم نمیرسید که روز بعدی که بچش رو انداخت توی اب در بهترین شرایط کنار بچش باشه ،میشی حضرت موسی که به خدا بگه خدایا من به هر خیری که به سویم بفرستی نیازمندم، تسلیمم و خداوند راهو نشونش بده و شاید این جواب منه که انقدر تقلا نکن ،بسپر به خدای خودت و نشانه تسلیم بودن چیه؟؟؟آرام باش عزیز من ،از زندگیت لذت ببر و بذار من هدایتت کنم به اون مسیری که تو میخای،شاید قرار نیست از اون راهی که تو میخای باشه ولی از کجا میدونی این تنها راهشه و راه دیگه و راه های دیگه بهتر و نزدیک تر یه خواستت نیست
سلام لیدای عزیز
منم یه ایده ای بهم الهام شد اون لحظه بهش فک کردم و درسترین راه ممکن بود از نظرم
بعد که دوروز گذشت انگار نجواهاسراغم اومدن که نه نمیشه.
الانکه کامنتت رو خوندم این جمله ات به دلم نشست که بذار من هدایتت کنم به اون مسیری که تومیخوای شاید قرار نیست از اون راهی که تو میخوای باشه
من میدونم که باید انجامش بدم و الان قاطعانه میخوام که انجامش بدم بدون هیچ اگر واما یی
و خدایی که در این نزدیکی است…
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد عباس منش عزیزم، بانو شایسته و همه عزیزان حاضر در این مکان مقدس…
واقعا حس و حال من دقیقا اون حالیه که می تونم بگم پر حرفم ولی هیچی نمی تونم بگم!
چقدر این فایل عالی بود. چقدر کلمه به کلمه اش نکته داشت… چقدر میشه فهمید که این کلمات از زبان انسانی به نام «سیدحسین عباس منش» جاری نشده! بلکه از زبان نیرویی میاد که در هر لحظه حاکم بر جهان هستیه. و داره مدیریتش میکنه. و زیر و بالاش رو میدونه و قول داده که در هر لحظه با بندگان صحبت کنه. از طریق الهامات بهشون بگه که چی درسته و چی غلط…
و وقتی بنده درجه یکی مثل استاد عباس منش که در تمام لحظات زندگیش سعی کرده با ایمان و باور آموزههای الهی رو اجرا کنه، بر کلامش جاری میشه و حرف هایی زده میشه که به طرز عجیبی با قوانین جهان هستی مطابقت می کنه. حرف هایی که مثل قرآن اگه هزار سال دیگه هم شنیده بشن، تازگی و جذابیت دارن…
و چقدر ذهن من مقاومت داره برای شنیدن این حرف ها. برای باور کردنش. مدت زیادی که کم و بیش فایل های استاد رو دنبال کردم و با این آموزه ها آشنا بودم، اما در هر زمان فرسنگ ها با این آموزه ها فاصله داشتم. در زبان مثل طوطی کلمات استاد رو بیان کردم ولی در باطن افسار بندگی شیطان بر گردنم بود…
از بچگی همیشه می خواستم همه چیو خودم انجام بدم… تسلیم بودن برام واژه نامانوسی بود. اعتماد به آدم ها هم برام سخت بود. چه برسه به خدایی که نمی دیدمش… از بچگی وقتی فوتبال بازی می کردم،پدر و مادرم می گفتن تو میخوای به جای همه بدوی… بعد از یک ساعت بازی کردن، تمام هیکل من مثل لبو سرخ شده بود و مثل آبشار عرق می ریختم، در حالی که بقیه کاملا اوکی بودن و هیج فشاری هم بهشون نیومده بود.
برام سخت بود که بپذیرم کار تیمی کردن رو! میخواستم هم خودم دروازه بان باشم، هم دفاع، هم هافبک و هم مهاجم! و این روحیه در من بود و بود و بود و با من رشد کرد. و الان هم هست. و داره خودشو در قالب عدم اعتماد به خداوند نشون میده.
به واسطه درخواست هدایت از خداوند برای رخ دادن اتفاق بزرگی در یک زمینه خاص برای خودم،در تاریخ 10 شهریور 1401 خداوند من رو در مسیری قرار داد که بتونم یه سری شرایط رو برای تحقق یک هدف رقم بزنم.
همه چیز رو خدا داشت درست می کرد اما من به خاطر عدم اعتمادم بهش هی اومدم وسط و فکر کردم من باید کاری کنم! و به خودم تکیه کردم. این شد که بعد از 2 سال از اون داستان هنوز که هنوزه اتفاقی نیفتاده و باز خدایی که همیشه مراقب منه و با وجود همه بی معرفتی هام حواسش بهم هست، دوباره تلنگری بهم زد که در مسیر درست حرکت کنم و این بار میخوام همه چیو بسپارم به خودش…
یک نوع مهاجرتی پیش رومه که همیشه ترسی در موردش توی وجودم بوده. اما الان که خدا به طور واضح داره منو هدایت می کنه میخوام دیگه بهش اعتماد کنم. میخوام بسپارم که اون برام همه چیو رقم بزنه. البته که ترس های زیادی هست و نجواهای شیطان هم کار خودشو می کنه، ولی من میخوام بسپارم به خدای خودم. برم توی دل ترس ها… هر چه بادا باد. به قول نیچه هر آن چه مرا نکشد قوی ترم خواهد ساخت…
اگه خداوند به استاد الهام کرد که اون موقع شب به دل یک ساختمان متروکه وارد بشه و استاد به این الهام عمل کرد و پا روی ترس هاش گذاشت، من هم می تونم این کارو انجام بدم. تازه الهام من خیلی واضح تر و کار من خیلی ساده تره. اگه میخوام شاگرد خلفی باشم، باید پا جای پای استاد خودم بذارم.
البته که این فایل پر از نکته است و میشه ساعت ها در مورد نکاتش صحبت کرد. اما دوست داشتم منم تعهدی رو برای پذیرش الهامات خداوند و عدم مقاومت در موردش بنویسم و با همه وجودم سعی کنم که با تکیه به نیروی خداوند، ترس هارو از خودم دور کنم.
خدانگهدار
1403/5/22
18:28
بنام خداوند بخشاینده و مهربان
سلام و درود خدمت استاد عزیز و نازنین و خانم شایسته مهربان.
ویک سلام گرم خدمت شما همراهان گرامی.
چند روزی بود که بی صبرانه منتظر یک فایل جدید بودم نمیفامم چرا؛ در صورتیکه یک هفته بیشتر میشود هیچ فایل از استاد هم گوش نکردم. فقط وارد سایت میشدم تا ببنم که فایل جدید آمده یا خیر.
استاد عزیز شما وقتی در باره تسلیم بودن صحبت میکردین چقدر جاها بود که من خودم را تسلیم خداوند کردم و چی نتایج معجزه آسایی رخ داد. اما جاهای هم بود که مغرور شدم وبه زهنم اکتفا کردم قانونمند جهان هستی همان لحظه نتایجش را نشان داد که باید در راه درست بروم.
از آشنایی من با استاد تقریبا سه سال میشود؛ اما درک کردن و روی فایل های دانلودی کار کردن من شش یا هفت ماه میشود. که در قسمت آشنایی من با استاد در پروفایل عمومی من واضح بیان کردم و ناگفته نماند که این اولین کامنت است که در سایت مینویسم.
در مدت این شش یا هفت ماه من تجربیات زیادی داشتم باعث ایمان بیشتر من به این نیرو شد.
من وقتی دوره تحصیلم را خلاص میکردم به این فکر بودم که باید در همان وطن یا مرکز (کابل) بروم کاری را شروع کنم وایمان داشتم که خدا هدایتم میکند. وتهی زهنم به این باور بودم که در اون جاییکه زندگی میکنم من رشد نمیکنم درآمد عالی ندارم، در مرکز شهر ها و پایتخت میتوانم خوبتر و زودتر رشد کنم وبه آن اهداف که میخواهم برسم. ولی با هدایت خداوند من از جای که خوشم نمی آمد، برایم کار پیدا شد ومن مقاومت میکردم که نه اونجا پیشرفت نمیکنم. اما هدایت آنقدر واضح و روشن بود که دیگر راهی نبود قبول نکنم، خدایم را هزاران مرتبه شاکرم از اینکه به قول استاد «خداوند مسیر من را کج کرد من را به جای آورد که اصلا باور نمیکردم در آنجا پول بسازم» وحالا جدا از اون کار دروازه های دیگری برویم باز شده رایست که همهش برام کمک میکند تا به اهدافم برسم. من اگر نمی آمدم به وطن خودم شاید نمیتوانستم صد دالر نقد در جیبم داشته باشم، ولی در طول شش یا هفت ماه بیشتر از اون چیزیکه فکر میکردم درآمد میکنم و پس انداز دارم. من فقط قدم اول را برداشتم و ایمان داشتم خداوند قدم های بعدی را هدایت میکند و حالا من در حال دریافت اون هدایت ها هستم.
ودر قسمت غرور ومنیت من تجربه چند روز قبلم را میگم که بسیار واضع و روشن بود برایم.
میخواستم با موترسیکل از یک مسیر رد شوم که یک موتر به پهلویم به سرعت گذشت، زهن من تحمل نکرد، گفت تو از چی کم هستی نمیتوانی این موتر را پیش کنی در صورتکه موترسایکلت جدید است. من هم بدون کدام مقاومت پذیرفتم و سرعت گرفتم تا از اون پیش شوم، وقت نزدیک اون شدم و در پهلوی هم قرار گرفتیم، ناگهان در روی سرک یک آب جمع شده بود. این موتر به سرعت زد به آب که خود دریور هم متوجه نبود که من به بغل او در حرکت هستم، زد سر و صورت من را پر آب کرد. همون لحظه دلم گفت دیده که تو هیچی نیستی، تو فکر کردی روی خودت مسلط هستی وهمه چیز را میدانی، تو آیا از من خواستی تا همراه ات باشم، وقتی به خودت تکیه کنی این عاقبتش است.
من هم جابجا معذرت خواستم گفتم خدایا اشتباه کردم من را ببخش. وسپاسگزارش شدم که اتفاق بد تر از این نیفتاد.
واین قسم داستان ها در این اواخر زیاد رخ داده که اکثرا در سفر ها برایم پیش آمده وقتی به خدا تسلیم بودم واختیار به او گذاشتم کارها خیلی خوب موفق انجام شده. ولی وقتی به غیر خدا حساب کردم زود نشانه هاش را دیدم.
و خوشحالم ازینکه این موضوع را توانستم اندکی درک کنم.
سپاسگزارم از استاد عزیزم و شما همراهان گرامی.
در پناه خدای بخشنده ومهربان باشید.
سلام به استاد و دوستان عزیز بعد از مدت ها …
یادمه پارسال تصمیم گرفتم یه متد آمریکایی برای کارم یاد بگیرم از معمولی کار کردن خسته شده بودم و همون شب خیلی ناراحت شدم چون پیش خودم گفتم مگه از صفر میشه پرش کرد به آمریکا و تمام درها رو بسته دیدم. اما قبل از خوابیدنم گفتم خدایا خودت خدایی کن من ذهنم و شرایطم محدوده من تسلیم هستم.
بدون دلیل ساعت چهار صبح بیدار شدم رفتم تو سایتی که هزار بار چک کرده بودم فیلمای اون متد رو دیدم و خریدم 450 هزارتومن و همون زمان گفتم ببین خدا من میخوام استاد این متد ببینم و پول آموزش هاشو پرداخت کنم. و از همون روز شروع کردم به تمرین با کلاینتای رایگان ارزون یا تعداد جلسات هدیه زیاد… خیلی سخت بود چون زبان اصلی کیفیت پایین بود و هر جمله باید بارها و بارها و بارها گوش می دادم. یکم که گذشت به صاحب متد ایمیل دادم گفتم میخوام حضوری یاد بگیرم. اون لحظه اصلا هزینه کلاس نداشتم و نمی دونستم جز آمریکا جایی کلاس هست اما ایمیل دادم و ایشون پرسید خبر بده کی میخوای کدوم کشور آموزش ببینی.
و من متوجه شدم دبی مدرس ثابت دارن
جرات کردم چیزی که سیو داشتم تا ته تهش گذاشتم یه مقدار هم کار کرده بودم ثبت نام کردم و اصلا فکر نکردم حالا هزینه سفر و … چیکار کنم. وقتی این کار کردم به طریق های معجزه آسایی افراد میومدن ثبت نام میکردن و اتفاقات عجیب میفتاد مثلا چک گرفتم برای کاری که قرار بود بعد سفرم شروع بشه یا به دلم میفتاد برم بیرون همون موقع یکی میدیدم ده سال ندیده بود میومد ثبت نام میکرد …. و من رفتم :)
اینکه تونستم تمام صحبتای کلاس متوجه بشم صحبت کنم و اولین سفر خارج کشور داشته باشم خیلی اعتمادم، اعتماد به نفسم و نتایجم بیشتر شد.
یه مدت بعد اینکه برگشتم همه چیز عالی بود اما به تضاد خوردم اینقدر تو محیط کار اذیت شدم و هر چی بی توجهی میکردم کار نمیکرد که رفتم و این رفتن با ریزش مواجه شد.
داشتم به نا امیدی مطلق میرسیدم جایی پیدا نمیکردم که دوباره از تلاش خودم خسته شدم و گفتم خدایا من نمیدونم فعلا به هر کی زنگ میزدم درصد میخواد اندازه ارث باباش. هنوز دقیقه ای نگذشته بود که گفتم بزار آخرین تلاشمو بکنم وقتی زنگ زدم انگار خداوند اون آدم برای من کنار گذاشته بود.
فک کنین ایشون گفت یه ورودی کمی بدین و من از شما درصد نمیخوام قبلا هم اینکار نکردم اما شما انرژی عجیبی داره دلم میخواد باهات همکاری کنم حس میکنم دارم برای فرایندی تلاش میکنی و من باید همکاری کنم. خلاصه من رفتم اونجا و در بدو ورود یکی شروع کرد اذیت کردن و من اصلا واکنش نشون ندادم گفتم خدایا این با خودت من اصلا حوصلش ندارم و در کمال تعجب مدیر اونجا از من حمایت کرد با اینکه نفع مالی اون برای مدیر بیشتر من بود از من حمایت کرد و گفت اگر اذیتت کرد بهش میگم بره و اصلا ضرر مالیش برام مهم نیست. و اون خانم هم با من رفتارش بهتر شد و دیکه اذیت نکرد.
اما من با این جابه جایی و تضاد ها متوجه شدم هیچ موقع به خودم نمیدیدم صاحب کار و مدیر خودم باشم و خواستش در من شکل گرفت که جایی رو میخوام برای خودم که نشانه هاش رو هم دیدم. علاوه بر این من سالها در یه نقطه امن بودم و حس کردم دنیا میخواد بهم بفهمونه که برو حرکت کن و فک نکن دنیا همین جاست و جریان طوری بود که حس کردم در مسیر پیشرفت ناچار بودم این از دست دادن و جرات کار کردن در محیط جدید آدمای جدید پیدا کنم.
دوباره برگشتم به مسیر و همزمان نشانه های آمریکا رو هم گرفتم فک کنین استادی که جواب ایمیل تک کلمه با یس و نه میداد شروع کرد با من حرف زدن که نباید به خاطر ایرانی بودن نتونی بیای آمریکا و تلاشت بکن من آرزو میکنم بیای و ایمیل بده وقتی اومدی همو ببینیم. همزمان استوری های کاری منو میدید ریپلای میکرد و ری استوری میکرد در حالی که نمی دونست جفتشون من هستم.
همزمان با یه استادای ایرانم قرار داشتم وقتی زنگ زدم گفت ببخشید باید سه ماه صبر کنی دارم میرم آمریکا و ویزام اومده… و کارام خیلی راحت انجام شده و بین همه ریجکتی ها من و همسرم پذیرفته شدیم و داریم میریم.
اینجا من یه لول دیگه مقاومتم کم شد و ایمانم بیشتر که آقا تو در مسیر هستی حالا نق زدن در مسیر به این قشنگی ناسپاسی هست و بس، اصلا تو از کجا میدونی بهترین زمان برای تو کی هست؟ و خلاصه دیروز دوباره ثبت نام دبی انجام دادم برای سطح پیشرفته تر با اینکه به تضاد خوردم در آمدم کمتر شد اما بازم حمایت خداوند دیدم حتی زودتر از چیزی که ذهن محدودم میدید ثبت نام کردم. سری قبل رفتم خونه یه آشنا و اینبار یه هتل خوب با شرایط بهتر و با آرامش بیشتر با استقلال و مسئولیت پذیری بیشتر، دیگه خودمم و خودم :). الان در مسیرم توکل بیشتری دارم که در مسیر باشم بزارم خداوند هدایتم کنه و از این پیشرفت لذت ببرم و هزاران پشت پرده ای که من ازشون سر در نمیارم جریان طبیعی خودشو طی کنه و درس هایی که باید رو یاد بگیرم.
ممنون از استاد، من با تمام وجودم ایمان داشتم فایل بعدی استاد مرتبط با منه. دیشب بیدار شدم مصاحبه با آقای عرشیانفر دیدم که مال زمان شلوغی ها بود. و امروز اومدم سایت گفتم بریم ببینیم استاد چی گفتن با اینکه نمی دونستم فایل جدیدی اومده و با نشانه روزم و مضمون این روزهام یکیه تسلیم در برار خداوند و توکل به خداوند یکی دراومد :).
همگی در پناه تنها صاحب جهان هستی
به نام خداوند هدایت گر
سلام به روی ماه استاد عباسمنش و مریم خانوم شایسته عزیز
استاد جانم دوباره از این فایل های طوفانی گذاشتین . دوباره از هدایت خداوند گفتین. با اینکه کلمات همون تکرار کلمات گذشته است من قلبم از جا کنده میشه من حس میکنم قلبم باز میشه و اشکم در میاد . من عاشق این تکرارم . آخه این کلمات جنسشون از بهشته ، بهشت تکرارش قشنگه چون احساسم هر دفعه با دفعه قبل فرق میکنه، تکراری نیست ،احساسم جوش و غلیان بیشتری داره . و چه همزمانی قشنگی بین داستان افراد معتاد در خرابه با قدم 8 برام پیش اومد ، تکرار داستان نشونه اینه دقت کن با جان دل بشنو. هر دفعه از زوایای مختلف بشنو . خدایا شکرتتتتت خدایا صد هزار مرتبه شکرت .
– و اما داستان دریافت هدایت من ، بارها گفتم ولی ازون تکرار های قشنگه هر دفعه ایمانم قوی تر میکنه :
زمانی که قضیه هدایت خداوند رو فهمیدم گوشام رو تیز کردم . خداوند گفت از شغل قبلی انصراف بده همه رو بی منّت واگذار کن به دوستت گفتم چشم . بعد دو سه ماه گفت بیکار نشین کتاب معماری بخون که دوستش داری . گفت برو از مبحث ها بخون که همیشه برات غول بوده . من یه نگاه به بچه 1.5 ساله کردم گفتم خداجونم وات ؟ من واسه یک ساعت خواب له له میزنم بعد 22 تا کتاب بخونم؟! اینم به چشم . ولی آروم آروم میخونم شاید روزی 10 صفحه . گفتم کاش دوره تندخوانی بلد بودم زود تموم میشد فعلا همین در دسترسمه . خب کتابا رو ندارم باید بخرم پول ندارم ! گفت از شوهرت بخواه بگو میخونم آزمون هم اگه قبول شدم چه بهتر . نشد هم دفعات بعد دوباره شرکت میکنم . اون روز 700 تومن پول کتابا شد. برامون زیاد بود. شوهرم با اکراه گفت مطمئنی یکجا همه رو میخری میخونی؟! خیلیه ها! واقعا ته دلم نمیدونستم اما گفتم هر چه پیش بیاد خیره .اینم بگم ما خانواده سه نفریمون هر دو هفته یبار مریض بودیم. بچم تو بیمارستان بستری میشد . بعد از قبولی همه میگفتن میخواستیم بگیم شماها که همش مریضید چطوری قصد کردی بخونی اما واسه اینکه ناراحت نشم نگفتن…… شروع کردم لنگان لنگان خوندن که فهمیدم آزمون 2.5 ماه دیگه است . با افسوس گفتم حیف شد نمیرسم یه دور هم تموم کنم ولی هر فرصتی پیش بیاد ، صبح زود ، نصف شب ، … ولش نمیکنم. ایمانم یکم بیشتر شده بود . گفتم اوکی از مامان خواهش میکنم 3 4 ساعت در روز بچه رو اونجا بزارم بخونم (مامان من همه عمر بهم میگفت من نوه داری نمیکنم) خلاصه میکنم همه خانواده ذوق و هیجان خوندن منو دیدن پدر مادرم شوهرم حمایت هاشون بیشتر کردن بیشتر از یسنا نگهداری کردن . منم با تمام انرژی خوندم . اون حین خداروشکر زمانی بود که اینترنتا قطع شد ارتباطم با همه دنیا کم شد . هر کسی میشنید از دوستان تو دلمو خالی میکرد که از مُهر جدیداً پول در نمیاد به درد نمیخوره به سختی خوندنش نمی ارزه ولی یکی دو نفر غریبه فقط گفت خوبه راحته بابا چیزی نیست . گفتم همین دو تا کافین بقیه ایگنور میکنم . خلاصه کنم قبول شدم با اون نمره ای که تجسم کرده بودم همه دهنشون باز میموند وقتی میشنیدن. راستش هنوز حکمت هدایت رو نفهمیده بودم چون فکر میکردم پولش کمه ، کار نیست و مسئولیت سنگینه ، من که کارای اجرایی اصلا بلد نیستم چند ماهی دنبال استفاده ازش نرفتم . خداوند که ول کن ما نیست بی راه میرم هزار تا بوق تریلی میزنه تا برم گردونه به مسیر . دو تا نشانه فرستاد دو نفر گفتن پولش عالیههههه کاری نداره بابا اولین مهر بزن با پولش برو دبی! انصافا با سفر دبی وسوسه شدم کار زدم در حالی که دستم میلرزید .( البته بگم با پولش آخر سفر نرفتم هنوز هزار تا کار اولویت دار دیگه کردم :) ) عاقا اولی زدم آی پولش چسبید بعد یکی دوماه دوباره کار زدم ، همه پولش جیرینگی به حساب میومد در حالی که یارو بعد 6 ماه شایدددد شروع به کار کنه خیلییی چسبید . تازه یادم اومد من از بس به تضاد برمیخوردم برای کسی کار میکردم پولش یا نمیداد یا دیر میداد تو دفترچه ام از خدا میخواستم قبل از شروع به کار کارفرما همه پول رو بریزه :) نمیدونم چطور توصیف کنم احساسم رو . روی ابرا بودم . خلاصه روی ریل افتادم . تو فرصتی که قبل از شروع به کار پروژه ها بود میرفتم تحقیقات میکردم یاد میگرفتم حالا تو این مرحله چی بگم چی بنویسم .
اینو بگم همون اوایل آشنایی با استاد ، 2 سال پیش قبل از این نتایج به دلیل شرک که من نمیتونم پول در بیارم به شوهرم گفتم بیا تو این فایل سه برابری درآمد گوش بده درآمدت سه برابر بشه ! اونم رُک گفتم من اعتقاد ندارم اگر راست میگی چرا خودت به پول نرسیدی هنوز ! راست میگفت بده خدا . این انگیزه شد برام گفتم اگر راه درسته کی از خودت بهتر ، خودت نتیجه بگیر . الان چندین بار شوهرم بهم گفته کاش یه رشته ای خونده بودم که میتونستم مُهر بگیرم مثه تو که از بین 5 تا کار تازههه 2 تاشون شروع کردن، تازهههه همینم 2 3 هفته ای یبار سرمیزنی یه گزارش مینویسی منم این کار میکردم ! عملا کار فیزیکی نمیکنم، تو خونه زیر کولر فقط با کتاب خوندن دارم اطلاعاتم از کارم بالا میبرم . این دفعه با اعتماد به نفس بالاااااا به سقف چسبیده به شوهرم گفتم همه جا پول هست ثروت هست حتی کار الان خودت. فک کردی من این راه بلد بودم خودتم میدونی کاملا نابلد بودم فقط هدایت خدا بود من قبولش کردم ، هدایت خدا الحق که شیرینه . خیلی آسونه اگر که چون و چرا نیاری عمل کنی .
– و امااااا زندگی قبل از 2 سال پیشم همه اش گوش ندادن به هدایت الله بود . راستش با یادآوریش نمیتونم ذهنم رو کنترل کنم استاد جان از شما عذر خواهی میکنم که تعریف نمیکنم . از شما سپاسگزارم بابت تک تک کلماتی که گفتین و مرا منقلب میکرد. دوستتون دارم . خدانگهدار
سلام خدمت استاد عزیز وهمراهان سایت عباسمنش
این فایل واقعا شرح حالم بود
در نقطه ای هستم که یکسری موفقیت های نسبی رسیدم در حالی که فکر میکردم بازی بلدم دوباره همه چیز بهم ریخت حال بد احساس بد
ومن با این فایل فهمیدم باید تسلیم شوم وبگویم خدا هیچی بلد نیستم من روهدایت کن به راه راست وراه کسانی که نعمت دادی
پروردگار ما را ببخش و به ما ارامش عطا کن
بنام الله یکتا و مهربان
و هنگامى که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم ; خواسته درخواست کننده را ، به هنگامى که مرا مى خواند، اجابت میکنم
سلام به استاد عزیز
سلام به همه دوستان
میخوام از تجربه خودم براتون بگم
خدایا ازت ممنونم سپاسگزارم
نمیدونم از کجا شروع کنم من چند وقتی هستش به لطف خدای مهربان هدایت شدم به یه بیزینس جدید یه مسیر جدید و اتفاقات باورنکنی برام افتاده
من یک ماشین خریدم برای اینکه بتونم بفروشم سود کنم ، یک ماه گذشت خبری نشد
، مشتریا میومدن میدیدند ولی کسی نمیخرید ، از اونجایی که تکاملم رو طی نکرده بودم و متاسفانه پول مال کس دیگهای بود ، منم استرس زیادی داشتم چون باید پول طرف رو برمیگرداندم ، خلاصه دو هفته گذشت خبری نشد و اون بنده خدایی که پول به من داده بود گفت تا دو هفته دیگه من باید پول جایی بدم پولم رو میخوام
آقا همین فقط کافی بود که استرس بیاد سراغ من هر روز من احساسم بد و بدتر میشه از طرف دیگه به خاطر شرک پنهانی که داشتم مه کارا رو سپرده بودم به بچههایی که تو نمایشگاه بودن و یه جورایی فکر میکردم که اونا باید کار انجام بدن غافل از اینکه دارم شرک میورزم
هر روز که میگذشت من انتظارم از اونا بالاتر میرفت و بیشتر وابسته میشدم که اونا کارامو انجام بدم گذشت تا دو روز مونده بود به زمان باز پس دادن پولم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود ، تا 48 ساعت دیگه من باید پول رو برمیگردوندم همینطور که داشتم فایل گوش میدادم و همچنان تو ترسهای خودم گیر کرده بودم ، از خدای خودمم دور شده بودم و شرک میورزید یهو یادم افتاد( الهام شد بهم) که حمید تو داری رو خودت کار میکنی پس کو توحید ، پس کجاست توکل به خدا ، این همه میگی خدا با منه خدا من رو دوست داره خدا حمایتم میکنه خدا هدایتم میکنم پس چرا در عمل چشمت به بنده خداست که اون برات کار انجام بده
یعنی اینم به من الهام شد ، به من گفته شد
من با خدای خودم صحبت کردم گفتم خدایا من نمیدونم ، من دیگه بریدم فردا باید این پول رو برگردونم ، من هیچی نمیدونم ذهن من فکر من قادر به حل این مسئله نیست تا الان رو خودم حساب کردم رو بقیه آدما حساب کردم هیچ نتیجه نگرفتم
و من عاجز از حل این مسئله ام ، ناتوانم و نمیدونم باید چیکار کنم ، همه چی رو میسپارم به خودت خودت حل کن خودت مشتری خوبه رو بیار خودت بهترین آدم رو برام بیار من واقعاً عاجز و ناتوانم من تسلیم توام خودت بهم بگو چیکار باید بکنم فکر من دیگه جواب نمیده ، این همه رو خودم حساب کردم از این به بعد رو میسپارم به تو
5 ، 6 ساعت گذشت خبری نشد و من دوباره شروع کردم صحبت کردن با خدای خودم
خدایا مگه خودت نگفتی که من نزدیکم و پاسخ میدم به خواسته، درخواست کننده اگر من را اجابت کنن ، خب من الان خواسته دارم و ازت درخواست کردم و ایمان دارم که کارم را انجام میدی و مسئله من را حل میکنی
پس به من بگو با من حرف بزن بگو که من چیکار باید بکنم من تسلیمم خدایا هرچی بگی من همون رو انجام میدم
و همین درخواستم کافی بود
و خدا خودش به من گفت چیکار کنم ، گفت برو خودت آگهی کن این ماشین رو
و من به خودم اومدم و یادم افتاد که پسر به خاطر چی تا الان آگهی نکردی به خاطر اینکه این بچههایی که تو نمایشگاه هستند یه وقت ناراحت نشن و این یعنی شرک یعنی که نخواستم برم تو دل ترسهام یعنی چند بار به من گفته شد که آگهی کن اما به خاطر این باور آگهی نکردم پس من در اصل اجابت نکردم خدا را ، یعنی اون مرحلهای رو که باید گوش کنم به الهاماتم خدا باور داشته باشم و عمل کنم ناقص انجام دادم
به محض اینکه فهمیدم فردا صبح زود رفتم جلو نمایشگاه و بلافاصله آگهی کردم و سپردم به خدا
تا ظهر چند تا تماس گرفتن و قیمت پرسیدن اما خبری از فروش ماشین نبود ، گفتم خدایا فردا باید این پول رو من برگردونم ، دیگه نمیدونم خودت همه چی رو اوکی کن واقعا از ته دلم استرسی نداشتم و سپرده بودم به خدا
ظهر شد یکم زودتر رفتم خونه دیدم خبری نیست دیگه ، وقتی که داشتم ناهار میخوردم یه بنده خدایی تماس گرفت و گفت من این ماشینو صد در صد میخوام و قرار گذاشتیم که ساعت 3 بیاد سر کوچه مون
به طرز باورنکردنی و جادویی به محض اینکه من سپردم همه چی رو به خدا ، خودش همه چی را خیلی راحت و آسان برام انجام داد
مشتری اومد (خداوند دستانش رو فرستاد) چه پسر آقا و با شخصیتی چه انسان فوق العاده ای ماشین را پسندید و بردیم کارشناسی و برای اولین بار من خودم قولنامه نوشتم که این باعث شد اعتماد به نفسم تو این قضیه بالا بره نمیدونی که چه احساسی داشتم بال در میآوردم پرواز میکردم هم به خاطر اینکه ماشین فروش رفته و از همه مهمتر به خاطر اینکه خداوند من رو هدایت کرد هرچی رو که میخواستم برام انجام داد اصلاً نمیتونم توصیف کنم مگه میشه ، والا هزار نفرم دست به دست هم بدن نمیتونن انقدر تمیز و قشنگ همه چی رو بچینن و خدا این کار رو برام انجام داد و فرداش هم ماشین رو بردم تحویل دادم وکالت زدم تموم شد رفت ، پولم خیلی راحت اومد تو حسابم
و این تجربه فوق العادهای بود از فروختن ماشین به سبک توکل به الله یکتا و مهربان
خدایا ازت بینهایت سپاسگزارم برای هدایت و حمایت هایت
خیلی جالبه وقتی که تسلیم میشی همه چی درست میشه یعنی خودش همه چی رو درست میکنه
الانم دو تا ماشین دارم و سپردم به خدا و نمیدونید که چطور داره هدایتم میکنه و چطور داره دستانش رو برام میفرسته تا خواسته های من رو اجابت کنه
این همون توحیدی که استاد همیشه درموردش صحبت میکنه و بیشترین موضوع تمام فایلها تو سایته توحید توکل و ایمان به تنها منبع قدرت در کیهان من تازه دارم آروم آروم درک میکنم این حس ارتباط زیبایی رو که با خدا میتونم بر قرار کنم و همه چی رو بسپرم به خودش
این توکل به خدا ، خشوع و غگفروتنی در برابر الله یکتا و مهربان رو باید همیشه و هر روز صبح که از خواب بیدار می شم انجامش بدم و آنقدر تکرارش کنم آنقدر توکل کنم به تنها منبع قدرت در کیهان تا تبدیل بشه به یک باور وگرنه هیچ چیزی بدون توحید پیش نمیره هیچ موفقیت و خوشبختی حاصل نمیشه
و الان آرامش در زندگی من داره هر روز بیشتر میشه و به میزانی که در مقابل خداوند احساس خشوع و خضوع و ناتوانی میکنم و تسلیم خداوند هستم این آرامش بیشتر و بیشتر میشه
وقتی که صبح میگم ( ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم) انگار یه دروازه ای برام باز میشه که من میتونم راه پیدا کنم داخل قصر باشکوهی که پر از نعمت ، برکت ، آرامش و خوشبختیه
خدایا تنها تورا میپرستم ، بندگی تورامیکنم
مرا به راه راست هدایت کن ، به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای
خدایا من بدون تو هیچم ، هر چه دارم از توست و برای توست و تنها تویی که میتونی هدایتم کنی حمایتم کنی پس من خودم رو به تو میسپارم
در پناه خداوند شاد ، سالم ، خوشبخت و ثروتمند باشید
درود و وقت بخیر خدمت شما آقای معدندار عزیز خدارو شکر که امشب هم با خوش خبری روزم رو به شب رساندم و امروز همش میگفتم خدایا خوش خبری امروز چی شد؟؟؟ و الان موقع خوابیدن داشتم کامنت ها رو میخوندم که یهویی از طرف شما این خوش خبری برام نشانه ای شد و اینکه گفتید
و هنگامى که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم ; خواسته درخواست کننده را ، به هنگامى که مرا مى خواند، اجابت میکنم
خدارو شکر که درخواست شما به بهترین شکل اجابت شد و این ایمان و توکل و تسلیم بودن شما را تحسین می کنم خدا رو شکر ..
هر وقت به تضادی بر می خورم خداوند منو بسمت نشانه ای هدایتم می کنه و امشب نشانه ی من بودید اینکه آمدید و با نتایج تون صحبت کردید خدایا شکرت ممنون و سپاسگذارم که خداوند به قلبتون الهام کرد و آمدید و برامون نوشتید براتون بهترینع بهترین کسب درآمد و مشتری های خوب و عالی دست بنقد ثروتمند رو آرزو میکنم و از اینکه هر دفعه با شادی و خوشحالی و با احساس خوب میآید از نتایج تون می نویسید خیلی خیلی خوشحال میشم خدایااا شکرت شاد و موفق و پایدار و سلامت و ثروتمند باشید الهی آمین
خدایا من حمایت تو را با خودم همراه می کنم تا دستی فراتر. از دست ها و قدرتی بالاتر از قدرت ها برای من در کار باشی جهت اجابت درخواستم پس به تو پناه می برم و فقط از تو یاری می جوییم سکوت میکنم تا تو با معجزاتت دوباره ایمانم رو قویتر کنی و من باید با نتایجم صحبت کنم الهی آمین
به نام الله یکتا
سلام به خانم سلطانی عزیز
خیلی ممنون و سپاسگزارم از شما بابت کامنت زیبایی که برام نوشتید مرسی از این همه انرژی خوب ، حال خوب و فرکانس خوب که ارسال میکنید
واقعا تحسینتون میکنم به خاطر این نگاه زیبایی که نسبت به دیگران دارید همیشه برای همه خوبی میخواهید
وقتی چند روز پیش داشتم اون کامنت رو برای این فایل فوق العاده مینوشتم ، دقیقاً یادمه آخرای کامنتم بود و هنوز تموم نشده بود که ارسال کنم خداوند دستانش رو فرستاد و یه معجزه دیگه رقم خورد یه مشتری اومد و ماشین فروخته شد به همین آسانی
من که متحیر مونده بودم و انقدر احساسم خوب بود که اصلاً باور نمیکردم ، انقدر خداوند سریع العجاب باشه یعنی به محض اینکه من درخواست کردم اجابت شد خدایا شکرت خدایا چقدر راحت کارا رو انجام میدی ، چقدر فوق العاده همه چیز آسان و راحت انجام میشه
اگه یادتون باشه من نوشته بودم دو تا ماشین دیگه دارم که سپردم به خدا و قبل از اینکه اون کامنت رو تموم کنم مشتری اومد و خیلی راحت فروش رفت و همه کارا رو خدا خودش انجام داد حالا در مورد اون اتفاق بینظیر یه کامنت دیگه خواهم نوشت
به قول استاد ما در جهانی زندگی میکنیم که همه چیز فرکانسِ ، وقتی در مدارش قرار میگیری و البته توکل میکنی به خداوند لاجرم هدایت میشی به همون خاصه و این اتفاقی که من تجربه کردم لااقل توی این دو هفته دو بار برام اتفاق افتاده و از این بابت خدا رو بینهایت سپاسگزارم
ممنونم از شما بخاطر احساس خوبی که منتقل میکنید
خدایا ازت ممنونم برای این دوستانی فوق العاده ای که در این سایت هستند
در پناه الله یکتا شاد، ثروتمند خوشبخت و سلامت باشید
درررروووود و وقت بخیر خدمت آقای معدن دار عزیز و گرامی
نمیدؤنید وقتی توی ایمیل هام اسم شما رو میبینم چقدر ذوق میکنم چون مطمعنم که با خوش خبری های فوق العاده عالی میآید.. بخدا وقتی چراغ خوش خبری آبی رنگ مقدس سایت رو کلیک کردم خیلی بیشتر ذوق زده شدم بخدا امشب فقط و فقط دارم خبرهای خوب و عالی دریافت میکنم
اینکه گفتید: انقدر خداوند سریع العجاب باشه یعنی به محض اینکه من درخواست کردم اجابت شد خدایا شکرت خدایا چقدر راحت کارا رو انجام میدی ، چقدر فوق العاده همه چیز آسان و راحت انجام میشه بخدا آنقدر ذوق کردم که حد نداشت مطمعن هستم آن یکی ماشین رو هم به همین آسانی و شیرین معامله میکنید و خداوند بهترین مشتری براتون میشه خدایاااا شکرت .. راستی میدونید هر وقت خوش خبری های شما رو میخونم دقیقا پشت بندش یک اتفاق خوب هم برام پیش میاد !!!! مثل همون کله پاچه ای که ویلای دوستتون نوش جان کردید بعد از یک مدت دقیقا یکی از دوستان قدیمی مون با نان سنگک و کله پاچه صبح زود آومد خونمون و دقیقا منم مهمون داشتم خاله ام اینا اومده بودن پیشم همونجا یادتون کردم و پیش خودم گفتم عجب چه جالب چقدر سریع این درخواستم اجابت شد امید دارم بازم خیلی زود منم بیام براتون بنویسم که اون خواسته ام همون خواسته ی خوشگله برام اجابت شده الهی آمین
آقای معدن دار عزیز همیشه کامنت های زیباتون رو میخونم و لذت میبرم و با احساس خوب و عالی لبخندی زیبا بر چهره ام میشینه .. بخدا اینجا بهترین فضایی هست که وقتی میام داخلش کلا یادم میره که باید برگردم به زندگی واقعیم .. هر چند من همش توی همین سایت روز و شبم و میگذرونم و تمام فکر و ذکرم همینجاست و همش دارم به فایل ها و کامنت ها فکر میکنم و کاملا دارم اینجا زندگی میکنم و قدردان ساکنین و این فضای الهی هستم خدایاااا شکرت
منتظر کامنت های زیباتون هستم بازم ممنون و سپاسگذارم میخوام از نوشهه ی خودتون کپی کنم چون شما قلم تحسین برانگیزی دارید و تحسین تون میکنم که وقت ارزشمندتون رو گذاشتید و برام نوشتید خیلی ممنون و سپاسگزارم از شما بابت کامنت زیبایی که برام نوشتید مرسی از این همه انرژی خوب ، حال خوب و فرکانس خوب که ارسال کردید
آقای حمید معدن دار عزیز بهترینع بهترین ها رو در تمام جنبه های زندگی تون آرزومندم و امید دارم پله های موفقیت رو همین طوری تصاعدی بالا و بالاتر برید و همیشه جفت شش بیارید ( آخه وقتی تخته نرد بازی میکنم و جفت شش میارم احساس تصاعدی بهم دست میده)
روز و شب تون بخیریت و خوبی و خوشی و شادمانی
و ایام بکام تون شیرین و گوارا همراه با عشق و پول و ثروت و نعمت باشه
سلامت و موفق و پایدار باشید
بنام الله مهربان
سلام خانم سلطانی عزیز
خیلی ممنونم از اینهمه لطفی که به من دارید
خیلی خوشحالم که نتایجی که تو سایت مینوسم تونسته کمک کنه
امیدوارم بعد از خوندن این کامنت با انرژی و حال خوبی که در شما میبینم به خواسته تون خیلی سریع برسید چون جهان سریع العجابه (دقیقا مثل اون قضیه کله پاچه که خیلی زود براتون فراهم شد)
این احساس و حال خوبتون رو تحسین میکنم
بابت دعاهای خیرتون و خوبی ای که برای همه میخواید که قطعا به خودتون برمیگرده از شما ممنونم
امیدوارم بهترینها نصیبتون بشه و در مدار ثروت قرار بگیرید و از درو دیوار ثروت وارد زندگی تون بشه
در پناه الله یکتا شاد ، سالم ، ثروتمند و خوشبخت باشید