تسلیم بودن در برابر خداوند - صفحه 8 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری تسلیم بودن در برابر خداوند
    382MB
    59 دقیقه
  • فایل صوتی تسلیم بودن در برابر خداوند
    57MB
    59 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

934 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سحر مهدویفر گفته:
    مدت عضویت: 3434 روز

    بنام خدای مهربااااان

    سلام خدمت استاد عزیزم

    بانو جان شایسته و تمام دوستان الهی ام در این سایت

    قصد کامنت نوشتن رو نداشتم چون هرچی فکر میکردم که من کجا تسلیم خدا بودم و یا کجا به هدایت ها گوش کردم چیزی به ذهنم خطور نمیکرد

    و من بیشتر اوقات خودم رو لجباز و یک دنده میدیدم همینطور بود همیشه میخواستم که خودم کارهارو انجام بدم و همیشه هم ناموفق بودم

    گاهی با خدا هم لج میکردم و فکر میکردم عقل معیوب من از خدا بهتر کمکم میکنه که به بدترین شکل ضربه میخوردم

    جالبه انقدر چک و لگد از جهان خوردم ولی بازم سر عقل نمیومدم

    انگار خوشم میومد

    خوشم میومد همیشه بدبخت باشم

    همیشه کف زمین باشم

    همیشه مورد ترحم و دلسوزی قرار بگیرم

    اصلا چه میدونستم رشد و موفقیت چیه

    اصلا عقلم نمیکشید بشم یه فرد موفق

    ولییییییی

    دیگه خسته شدم

    یه جای زندگی بریدم

    زمانی‌که دیدم اطرافم همه دارن یکی یکی رشد میکنن به ثروت میرسن و اوازه موفقیتشان شهر رو پر کرده

    و من هرروز غرق تر

    پایین تر و افسرده تر شدم

    دیگه بریدم

    الان تو هر لحظه و هر ثانیه از خدا هدایت میخوام

    با پوست و استخونم

    از خدا میخوام کمکم کنه

    دستمو بگیره

    راهو‌نشونم بده

    من کوووووورم

    من کرررررررررم

    من نمیفهمم

    تویی که میفهمی

    تویی که میبینی

    تویی که راه رو بلدی

    داننده تویی

    من تسلیمم

    من تسلیمم خدا

    من تسلیمم

    من ازت کمک میخوام خدا

    من بدون تو هیچم

    من 30 ساله تو درو دیوارم

    عقل معیوب من نتونست من رو خوشبخت کنه

    نتونست به ثروت برسونه

    نتونست رشدم بده

    ولی تو میتونی

    تو یی که میتونی

    فقططططط تو

    پس من خودم رو به دستان پر مهر تو میگذارم

    من رها میشم

    من هیچ نمیدونم

    ولی ازت میخوام تو انجام بدی برام

    تو راهو بهم بگی

    خدا تو بهم بگو

    تو هرکاری رو که خوبه من انجام بدم رو بهم بگو

    اصن میخوام بشم بچه و تو مادرم

    بشم کسی که عقل نداره تو بشی عقلم

    تو بشی روحم

    توبشی همه چیزم

    تو بشی همه کسم

    خداااااااااااااااااااااااا من ازت میخوام تو دستمو بگیری

    تو نجاتم بدی

    تو تغییر بدی ذهنمو زندگیمو

    من تسلیم توام

    من ازتو کمک میخوام

    من از تو یاری میخوام

    الان دارم به یاد میارم دوران نوجوونیم رو

    زمانی که 15_16 سال داشتم

    زمانی که مثل اکثر دخترا پر از شور و شوق و شیطونی بودم

    یادمه تو اون سن درگیر احساساتی شبیه به عشق شدم

    اصن عشق که نمیشه گفت اخه اون سن سنه عاشقی نبود

    علاقمند شدم به شخص نامناسبی

    و فکر میکردم نبودش نابودم میکنه وابستگی شدید

    احساس میکردم خداست

    چی شد؟!!

    شد بلای جوونم

    شد کسی که همه جوره اذیتم میکرد

    کسی که آرامش رو ازم گرفته بود و من فکر میکردم این طبیعی یه

    ‌اون دوستی اشتباه 5 سال طول کشید

    و تو این 5 سال من 5 بار هم شاد و خوشحال نبودم

    یادمه محرم بودم و منم یه دل شکسته و پر از درد داشتم

    رفتم مسجد و تا جایی که تونستم اشک ریختم و گریه کردم

    اونجا برای اولین بار توی عمرم بدون اینکه تسلیم بودن رو بدونم تسلیم خدا شدم

    خیلی سخت بود

    خیلی سخت بودن ولی از ته قلبم از خدا حواستم که خدایا من دیگه بریدم من نمیدونم هرچی که به صلاحمه رو بهم بده من از زندگی مشترک آرامش میخوام

    من زندگی پاک و عالی میخوام

    من زندگی ای رو میخوام که طرف مقابلم دوسم داشته باشه

    بهش اعتماد داشته باشم و بهم اعتماد داشته باشه

    زندگی رویایی و ارومی رو میخوام

    و خدای من معجزه کرد

    خدای من قلب من رو آروم کرد

    خدای من وابستگی من رو از فرد اشتباهی زندگی ام پاک کرد

    خدای من اون فرد رو خیلی اسون و راحت از زندگی من حذف کرد و بجاش کسی رو وارد زندگیم کرد که به جرعت میگم : یک فرشته هست

    خدارو هزاران بار شکر کردم و میکنم

    من با کسی ازدواج کردم که الان بعداز 9 سال زندگی مشترک هنوزم مثل روزهای اول اشنایی دوستش دارم و یا بیشتر

    رابطه ما سراسر عشق است

    سراسر احترام و اعتماد هست

    سراسر آرامش هست

    و هزاران بار خدارو شکر کردم که اون فرد اشتباهی رو از زندگیم حذف کرد

    خدارو هرلحظه بخاطر همسرم سپاس گذاری میکنم

    و اینجا من پاداش تسلیم شدنم رو به بهترین شکل گرفتم

    خدایاشکرت

    شکر ت شکرت شکرررررت

    حتما هدایت های زیادی شدم ولی من حضور ذهن ندارم اما ازالان بیشتر میخوام که خدایی تر بشم

    بیشتر بهش نزدیک بشم

    بیشتر کارامو بسپارم بهش

    بیشتر هدایتم کنه

    اصن هرچی که خدا بگه

    هرچی که اون دستور بده من اطاعت میکنم

    خدا من بنده حقیرتم

    همینطور که همیشه هوامو داشتی بازم هوامو داشته باش

    خدا دوستت دارم عاشقتم مرسی که هستی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
    • -
      Smaeil rostami گفته:
      مدت عضویت: 871 روز

      سلام بر خواهر خوب و همسفر محترمم در این راه زیبا ؛ کامنت شما رو خوندم کامنت که چه عرض کنم مناجات نامه ای زیبا بود که از ته دل بر می آمد و لاجرم بر دل نشست ؛ خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی انتهای کامنتتون نتیجه ی زیبای ایمان و توکل رو دیده بودین ک خداوند از لطف خودش به شما مرحمت کرده بود ، زیبد که ز درگاهش نومید نگردد باز * هر کس که به امیدی بر خاک درش افتد .

      شاد و سربلتد و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    نگین گفته:
    مدت عضویت: 3030 روز

    به نام رب یگانه فرمانروای هستی کسی که قدرت آسمان ها و زمین در دستان اوست

    دروود و سلااام بر استادان عشقم و درود و سلام بر یاران جاان

    استاد عشقم من اون شب به لایو شما با جناب عرشیانفر بزرگوار نرسیدم اما ایمان داشتم اونچه که لازمه ی مسیر زندگی و زیست الهیه منه در بهترین زمان به من خواهد رسید

    وااای ازین دل دادن و دل دادگی به قدرت حاکم و فرمانروای کیهان

    به خود پروردگارم قسم به خالق یکتام قسم همیییشه گفتم هر چیی دارم از خودشههه

    من متنعم ترینم من خوشبخترینم من در بی نظیرترین حالت غیرقابل تصورم در حال زندگی و گذران عمر با برکتمم

    واای از هداایت هاااش

    من در یکی از طوفان های زندگیم در سن خیلییی کم شنیییدمش به وضوووح شنیدمش که بهم گفت نگین فقط برووو نترس ادامه بده تو در آغوووش منی

    با تمااام وجوودم حسش کردم

    بارها به چند نفر گفتم حس میکنم خدا مثل پتو دورموو گرفته انگاری دختر دردونه ی 3 ساله ی شیرینشم که تو بغلشم و نمیخواااد حتی یه نسیم به بدنم بخوره که خاطرم مکدر شه

    آآآآآآآآآخ که چقدر با این عظمت با این قدرت با این گستره ی فرمانروایی دل به دل غرام داده دل به دل قدم به قدمای کوچیکم داده و ذوووق قد کشیدنمو زده و میزنه

    این حس رو دیگه سعی میکنم بدون چک و چونه ی کمتر سریع دل به دلش بدم و بپذیرمش. به میزان دل دادنم شگفتی هاشم دیدم. دست و پاهم میزنم که نهههه من الان زوود میخوام اما دقیقا همیییین حرف استااده و اگه هنووز نرسیدم چون درسامو پاس میکنم که آماده ی تجربش بشم.

    همیییین 2 ساال پیش بعد مهاجرتمون هی میگفتم نههه من دلم تنگه خانوادمه.بعد از یک سال و هفت ماه بعد از کلیییی رشد شخصیتیم که دیگه رهااا کردم همه چیز معجزه وار اتفاق افتااد و وصال رخ داد. حالااا تازه حدود سه هفتست فهمیدم همه اینااا برنامه ی پروردگاار بووده. اوون پلن هااای بزرگتری برام داره چون ماهیت خواسته هامو میدونهههه. برای شهروندی نباااید از یه حدی بیشتر از کشور خارج شی و من بدون اینکه بدوونم داشتم طبق قوانین عمل میکردم.

    حالاااا شهروندیه میشه نمیشه مگههه مهمههههههه؟

    اگه هم باید بشه قطعااا به هلووترین حالت ممکن میشهههه. البتههه چرا که نهههه؟؟؟

    مهههم منم که همه جا با خدا خوشبخت ترینم و خوشحال ترین و متنعم ترین.مگه خدا برای عزیز دردونه هاش که بر خودش واجب کرده هدایتشونو کم میذاره.

    اصن این بزرگترین گناهه که اینطور خصلت ها رو به پروردگار عاشق و خالق فراوانی هام نسبت بدم

    پروردگاری که نبودم و خانوادمو با عشق تشکیل داد و منتظرم گذاشتشون تا بیام و از طریقشون من رو غرق عشق و نعمت و محبت کنه حالااا باقیییش رو رهاا میکنهههه؟

    واای بر من اگه شک کنم

    من بهتر دارم میفهممت و اینم از فضلته پروردگارم.سپااااست خاالق سلول سلول بدن مادیم و رووح بی کرانم که همه از تووست.

    پروردگارم ای خالق شکوفه های گیلاااس ای خااالق نسیییم و برگ و گل و پروانه و پرنده

    ای خاالقی جهان و جهانیان با تمااام وجوودم درکت میکنم

    واای که چقدر خوشبختم که دیگه بدوون تو و لحظه ای نداشتنت زندگیمو نمیتونم متصور بشم

    خدایا شکرت

    پروردگارم سپاست

    واای تو بااارها از اونجاهاااایی که باورم نمیشدههه درها رو برام بااز کردی

    خدایا زندگیم شده پر از معجزهههه

    آخ من چطوری عاشقت نبااشم

    ببخش که شک میکنم

    اما سپاااست که از هدایتت خسته نمیشی و به محضی که ایمانم رو نشون میدم جوریییی هدیمو میدی جوری جایزمو میدی که مغز من هنگ تررررین میشه

    آرههه

    منظوورم به هدیه ی تپل مپل دو هفته پیشته از جایی که انتظارشم نداشتم و من خووب فهمیدم من رووی لاایق تر شدنم کاار کردم روی ارتقای سطح کیفیت خودم کار کردم و بااور کردم که من باااید در سطح و لول دیگه ای بندگی کنم اوونی که لاایقشم و اوونی که در خوور بندگی توو باشه و من خودم رشد کردم اما توو علاوه بر هدایت های لحظه به لحظت برای بهبود فردیم بهم ثاابت کردی که آره مسیرت درسته و این هم از اثباتش با این هدیه ای که به خواب شبتم نمیدیدی که موجود بشه. خدایااا فقط بیشتر باورت کردم و رهااتر شدم. همه چیییز در ید قدرت توو زیبا و شگفت انگیز و بی نظیر خوااهد بود.

    خدایااا میدونی این تکرار جمله ی استاد عباسمنش که ببینیم از رسیدن به خواستمون چی میخواهیم و به قوول من که بارها و باااارها به خودم مدت هاست میگم که ماااهیت خواسته هام مهمه و دییییر زماانیه که من به ماااهیت خواسته هام می اندیشم و هر بار بیشتر رنگ و لعابشون میدم و چقدرررر این حرف مهمههههه. چقققدر زندگی وااقعا ساده تر میشه لذت بخش تر میشه و وااای ازین رهااایی که میدوونی سکان زندگیت در دست متبحر ترین سکان دار عاالم کسی که مهربان ترین و آشناترین به تو و درونیات و خواسته های توست و خودش خالق دریا و کشتی و هرآنچه وجود دااره هست و بااا لذتتت فقط ادامهه میدیییی و سیر رزقش میشی و از نسیمی که به وجوودت میوزه حضضض میبرییی.

    پروردگارم من رو متنعم تر کن از نور آگاهی و عشق و شور و شعوور و آگاهیت

    پروردگارم من رو متنعم تر کن از رزق بی حساب و حلاال و پاکت

    پروردگارم من رو متنعم تر کن به روزیه دوستی و هم نشینی و ملاقات با انسان های ناب و موحد و موفق و سالم و شاد و ثروتمندت

    پروردگارم من رو متنعم تر کن به شادی و اشتیاق زندگی و تجربه ی خودم و توانایی هام در بالاترین لول ها و کیفیت هات

    پروردگارم من رو متنعم تر کن به سلامتی و طراوت ذهن و روح و جسمم که همه از تووست

    پروردگارم من رو متنعم تر کن به عزت و اعتبار و حال خووب و خنده های اشک درآر و از ته دل و احسااس پااک مفید بودنم در دنیای شگفت انگیزت

    پروردگارم من رو متنعم تر کن به آزادی زمانی و مکانی و مالی و رزق و ثروت و برکت بیشترت

    پروردگارم من رو متنعم تر کن به سفرهاای بی نظیر به طبیعت های ناب و شگفت انگیزت و به دیدن شگفتی های خلق شده ی انسان هااات

    پروردگارم من رو متنعم تر کن از حس آراااامش از حس اطمینااان از حس رهاایی که هر رووز صبح اولین چیزی که ازت میخوام اینه و تو حتییییی ثانیه ای برای بخشیدن این حس به من غفلت نکردی

    پروردگارم سپاااسگزارتم برای فرصت زندگی که بهم بخشیدی

    پروردگارم عاشقانه میپرسمتمت

    از طرف عزیز دردانه ات

    نگین :)))

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 36 رای:
    • -
      سعیده آیت گفته:
      مدت عضویت: 1361 روز

      سلام به دوست عزیزم

      امیدوارم دربهترین حال باشی که مطمئنا هستی

      چقدر زیبا نوشتی چقدر با روح و روانم بازی کردی چقدر زیبا با خدا عشق بازی کردی

      واقعا لذت بردم و با هردعای زیبایت گفتم خدایا منم منم همینو میخوام

      صبحمو ساختی با کلمات زیبایی که ازقلب زیبات تراوش کرد

      بعد ستاره قطبی این کامنتتو خوندم با این حسی که ازش گرفتم رو ابرام و انرژی و توانم هزار برابر بیشترشده

      ممنون که نوشتی وخداروشکر که این همه حالت خوبه

      خدایاشکرت خدایاشکزت خدایاشکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    ...... گفته:
    مدت عضویت: 2471 روز

    به نام خدا

    وقتی می سپری به خودش برات خلقش می کنه و ما هیچ کاره هستیم

    می خواهم از تجربه ی خودم بگم

    ما قرار بود بریم شیراز برای عروسی و هیچ جا و مکانی هم نداشتیم .

    من آرایشگاه بودم و به خانم آرایشگر گفتم می خواهیم بریم شیراز . ایشون وقت جا دارید ؟ گفتم نه . یه کم فکر کرد و گفت : یه کانکس هایی هست که می تونید داخلش بروید و من هیچی نگفتم

    شب اومدن خونه . خواهرم زنگ زد و گفت : خیلی خوبه که می خواهیم بریم فقط جا و مکان نداریم

    من تو دلم به خدا سپردم ولی بهش نگفتم و گفتم من را به بهترین مکان در بهترین زمان هدایت بفرما و بعد خودش برامون درستش کرد بهترینها را

    همسر خواهرم در اداره کار می کنه و یه دفعه بهش گفتم : می تونه جا برامون بگیره . گفت نمی دونم . بهش بگم . خبرت می دهم

    بعد زنگ زد و گفت آره هتل بهش می دهند

    حالا بریم ببینیم چی میشه

    ما راه افتادیم بدون اینکه بدونیم اون هتل کجا هست و چطوریه

    نزدیک های ظهر رسیدیم شیراز و بعد از عبور از خیابون ها و دیدن زیبایی ها رسیدیم به هتل

    هتل در بهترین خیابون بود

    وارد شدیم

    هتل خلوت

    بزرگ

    زیبا

    با بهترین امکانات

    وارد که شدیم

    حدود 9 نفر بودیم

    دو تا واحد به ما دادند با بهترین امکانات

    چند تا اتاق خواب داشت

    مبلمان های تمیز و نو و زیبا

    صبحانه کامل کامل با مخلفات

    فرش های زیبا

    اتاق های خواب مجهز

    و خیلی همه چی عالی

    خدا را صد هزار مرتبه شکر

    ما دو روز در واحد بودیم

    و خیلی بهمون خوش گذشت

    خدا را صد هزار مرتبه شکر

    و هدایت خداوند را من دریافت کردم

    …..

    من از خداوند خواستم می خواهم بروم مشهد

    بعد از چند روز در به جمعی بودم که یکی درآمد و گفت می آیید همه با هم خانمها با هم برویم مشهد

    من هم گفتم میام

    بعد یکی از خانمها تمام کارها را قبول کرد از بلیط قطار . از رزرو کردن هتل و همه چی

    اینها همه کار خداوند است

    ما رفتیم و بهترین هتل بهترین اتاق با بهترین امکانات و

    بهترین غذاها

    و زیادی غذاها ما را به تعجب وا داشته بود

    و من فراوانی را اونجا دیدم و لمس کردم و حس کردم

    اونقدر فراوانی غذا بود که حد نداشت

    از صبحانه . از ناهار. از شام

    اونقدر تنوع بود که همه باید فکر می کردند

    همه صفر سرویس

    کارکنان به شدت مودب . صبور

    و همه چی عالی و خوب

    خیلی خودش گذشت

    خدا را صد هزار مرتبه شکر

    ……

    من در مورد مسافرت و سفر خیلی ترمز خاصی ندارم و الحمدلله رب العالمین برام زود محقق می‌شود و کیف می کنم و لذتشو می برم

    ولی برای محقق شدن بعضی از خواسته هام خیلی زمان می برد

    خدایا خودت درست کن که به تمام خواسته هام به همین راحتی مسافرت رفتن و لذت بردن و حال کردن برسم

    خدایا خودت هدایتم کن که به خواسته ی فعلیم که توجه و تمرکز اصلیم را روش گذاشتم برسم

    به امید الله به زودی براحتی به این خواسته هم می ریم و همین جا مکتوبش می کنم هم برای خودم و هم دوستان عزیزم

    الهی آمین

    آمین یا رب العالمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 42 رای:
  4. -
    علیرضا محمدزاده گفته:
    مدت عضویت: 783 روز

    باعرض سلام وخسته نباشید خدمت استاد عزیز

    وسرکارخانم شایسته

    همچنین عرض سلام به خانواده بزرگ عباسمنش

    پیرو صحبت استاد که در زمان بچگی از کانالی خواستن بپرن وبه عمو اعتماد کردن وپریدن ازکانال ،

    چندسال قبل من دخترمو میزاشتم تویه بلندی ، روی اپن یا کمد …..میگفتم بپر بغلم بیدرنگ بدون فکر میپرید اینکار همیشه من ودخترم بود یه روز داداشم این حرکت رودید رو به دخترم کرد گفت عموجان ننداز خودتو اگه بابا نتونست تورو بغل کنه بخوری زمین ضرب میخوری دست وپات میشکنه ها ، گفت نه عمو من مطمئنم بابام منو میگیره نمیزاره زمین بخورم وباذوق بیشتر دوباره خودشو انداخت بغلم

    ازون زمان 10 سال میگذره وهمش این جمله دخترم توذهنمه ،

    چرا یه بچه به بابا اعتماد میکنه اما ما به خدا اعتماد نداریم خودمونو رها نمیکنیم دراغوشش وهمه چیزو ازخودش بخوایم

    امید به اینکه با شنیدن این فایل بسیار زیبا ازین لحظه بتونیم تسلیم خداوند بشیم نه به زبان بلکه درعمل تا خداوند مارو به ساحل ارامش هدایت بفرماید

    درپناه الله شادباشیدو سعادتمند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای:
    • -
      محمد جواد اسدی گفته:
      مدت عضویت: 1176 روز

      به نام الله یکتا

      ایمانمون ضعیفه که باورش نداریم و فقط خودش باید کمکمون کنه و بس

      چند روز پیش صاحبخانه مون برای تمدید خوانه اش همون مبلغی رو که دوست داشت کشید روی اجاره اش و بالاتر از عرف،و منم از ترسم چون میدونستم خیلی خونه ی خوبی هست و جاشم عالیه قبول کردم اما دلم راضی نمیشد و هی یه حسی میگفت تو از ترست قبول کردی و نه از رضایت،از ترس اینکه از دستش بدم و نقطه مقابل ترس ایمانه و اگر میترسم یعنی ایمان ندارم و این بی ایمانی رو دوست ندارم،و توکل کردم و دیشب سپردم به خدا و به صاحبخونه گفتم با این قیمتی که گفتی نمیخوام و قیمت خودم رو بهش پیشنهاد دادم و گفت نه نمیدم و برو دنبال خونه، احساس خوبی دارم که به ترسم باج ندادم و مطمئنم که یک خونه ای به مراتب بهتر شیک تر با بودجه من به من میده مثل همیشه

      مرسی ازت بابت کامنت زیبایی که نوشتی

      خدایا شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    مینو گفته:
    مدت عضویت: 1817 روز

    به نام خدای عزیز و مهربان

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین و دوستان مهربانم

    خدارو شکر می کنم که مسیر درست زندگی افکار درست در زندگی معنای تضاد در زندگی و در کل معنای هدایت الله در زندگی را در این سایت الهی توسط استادان ارجمندم و دوستان عزیزم به من آموزش داده شد

    استاد بی نهایت سپاسگزارت هستم

    در زندگیم خیلی موقع ها روزگار بر وفق مرادم چرخیده و فکر می کردم چون پدرم یا مادرم یا حتی خودم در حقم دعایی کرده و مستجاب شده یا چون فلان اخلاق خاص رو دارم این نعمت نصیبم شده و این چقدر گمراه کننده بود برام چون همیشه فکر میکردم حتی بر خلاف میلم باید با دیگران بسازم تا تایید بشم و حاجاتم اینجوری برآورده میشه و کارهایم رو براه میشه

    و دیگه اینکه به صورت فطری میدونستم باید کارها رو به خدا بسپارم ولی فقط کارهای مهم زندگی رو ، فکر نمیکردم حتی وقتی کار کوچکی دارم هم میتونم از هدایت الهی بهره ببرم

    چند روز پیش یهویی خیلی حالم بد شد گفتم خدایا من نمیتونم غذا درست کنم خودت غذام رو درست کن( چون شب قبل نصف و نیمه مواد رو آماده کرده بودم ) و بصورت بی نظیر غذام خوشمزه از آب درومد و شوهرم خیلی تعجب کرد که چجور با اون حال بد غذام اینقدر شیک و مجلسی از آب درومد .

    استاد جان من ثروت 1 و 3 رو به خودم هدیه دادم و خیلی از خداوند درخواست هدایت کردم برای کسب و کار شخصی ام نمیدونستم به چه کاری دقیقا علاقه دارم ولی در کل میدونستم فروشندگی رو دوست دارم ولی فروش چه چیزی برام مسئله بود و هر حوضه ای که بهش فکر میکردم خودم رو سین جین می کردم که چرا این رو انجام بدم

    خلاصه

    تابستون پارسال بود که یه الهامی دریافت کردم که اینستا رو نصب کنم برای خرید لباس چون تو شهر خودمون خیلی کم لباسها رو میپسندم و من به دخترم گفتم اینستا رو برام نصب کنه چون خودم بلد نبودم همسرم هم من رو که دید اونم اومد تو اینستا و کم و بیش توش می چرخید

    یه شب یه پیجی رو بهم معرفی کرد که بهت آموزش میداد در یه حوضه ای فعالیت اینترنتی انجام بدی و درآمد دلاری دربیاری و تا 6 ماه هم پشتیبانی میکنه

    و من به حدی باورم شد که فورا بهش پیام دادم و دوره اش رو خریدم و به آموزش هایی که میداد خودم پیج جدید کاری زدم و شروع کردم به پست و استوری گذاشتن برای جذب مشتری و این در حالی بود که من هیچی از اینستا نمیدونستم ادیت فیلم و ویدیو و کار با اینشات و ویدیو میکر یاد گرفتم کلا انگار سالها بود که من تو اینستا بودم اینقدر مهارت کسب کردم

    دو سه ماهی گذشت و هیچ خبری از مشتری نبود و رفتم تو فکر و بعضی از رفتارهای اون آقا که قول پشتیبانی داده بود رو بررسی و مرور کردم و یه جورایی بهش بدبین شدم یه شب یه خبری از یکی از دوستانی که مثل من در اون حوضه کار میکرد شنیدم و آنقدر بهم ریختم که به شوهرم گفتم من دیگه رو این پیج کار نمیکنم اصلا درآمد دلاری نمیخوام اگه من معادل ریالی همون مبلغ هم دربیارم راضی ام و انگار یه جورایی اون وعده و وعید ها دروغ بوده

    ولی خدا شاهده ناراحتی من چند دقیقه بیشتر طول نکشید و خدا رو شکر کردم که این مسئله باعث رشد من شد و من نه تنها چیزی از دست ندادم بلکه کلی مهارت کسب کردم و هزینه ای که پرداخت کرده بودم اگر می خواستم همون مهارتها را کسب کنم شاید باید بیشتر هزینه میکردم و این در حالیه که بعضی ها که مثل من به اون پیج اعتماد کرده بودن به شدت عصبانی هستن

    و تازه هیچ کس به جز همسر و فزندانم

    از کارم خبر نداشتن و ترک اون کار هیچ فشار روانی برای من ایجاد نکرد

    استاد جان خدا شاهده بعد از حدود یه هفته به کاری هدایت شدم که تمام اون مهارتها رو لازم داشت و من متوجه پلن خداوند شدم و با علاقه کار جدید رو پذیرفتم و الان 6 ماهی میشه که دارم انجام میدم و از همون روز اول مشتری داشتم و خیلی ها تعجب میکردن و میگفتن چقدر زود پیشرفت کردی

    البته راستش خودم خیلی راضی نیستم از میزان درآمدم ولی میدونم باید تکاملم رو طی کنم و روی باورهایم بیشتر و بیشتر کار کنم

    و من در این مسئله ی پیدا کردن کسب و کار مورد علاقه ام همیشه یاد صحبتاتون تو ثروت 3 میفتادم که میگفتید شما فقط روی خودتون کار کنید هدایت میشید نگران نباشید احساستون رو خوب نگه دارید و تسلیم باشید و نشونه ها را دنبال کنید و من به لطف الله مهربان تونستم طبق آموزه های شما عمل کنم و اون آقا حتی اگر کلاهبردار بوده ولی من سود خودم رو بردم و من آدمی نبودم که تن به کسب مهارت در اینستا بدم و این آقا هر چی که بود ولی به نفع من تموم شد و من هرگز زبانم به نفرین و بدگویی در موردش

    باز نشد این درحالیه که چند بار شنیدم که

    بقیه حتی میخوان ازش شکایت کنن

    خدا رو بی نهایت شکر می کنم و از شما بزرگوار و خانم شایسته ی نازنین و همه دوستان عزیزم سپاسگزاری می کنم

    خدا یار و نگهدارتان باشد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 38 رای:
  6. -
    محمد کرمی گفته:
    مدت عضویت: 1532 روز

    بنام خدای مهربان که هرآنچه دارم از اوست

    خدایا بی نهایت سپاسگزارتم برای موهبت زندگی در این دنیا و در این اقیانوس رحمت و برکت خوشبختی ،خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم

    خدا شاهد هر وقت خودمو سپردمت به تو منو صاف بردی جای که باید میبردی و همه چی آسون پیش رفت ،مسیر زندگی من از روزی شروع شد که من با مفهوم هدایت آشنا شدم ،35 از زندگی 38 سالم حس میکردم که محکوم به زندگی که همش زجر و بدبختی هستم ولی 3 سال که مفهوم زندگی برای من خوشی و سرمتی شده ،یه فرصت کوتاه که اومدم از این دریای بی کران خوشبختی استفاده کنم و بعدشم برم جای که ازش اومدم ،نمیتونم وصفش کنم روزهای که یکی یکی بندهای استارت باورهای منفی از وجودم پاره کردم احساس سبکی کردم

    روزهایی که زندگی تاریک من یه نور از دور بهش تابید و مسیر بهم نشون داد ،انگار تاریکی و تلخی طعمش برام عوض شده بود و دیگه بدبختی و تضاد معنیش تبدیل شده بود به پاره کردن به رهایی و هر چی احساس خوبه

    منی که تا لنگ ظهر میخوابیدم و با افکار پریشون بیدار میشدم و بزور برای پرداخت اقساطم و گذران زندگیم میرفتم سر کاری که عاشقش بودم ولی اینقدر خودمو در قسط و بدهکاری غرق کرده بودم که نمیتونستم لذت کار کردن درک کنم ،به زور قرصهای روان گردان به آرامش نسبی میرسیدم که بتونم کار خودم با خستگی ادامه بدم و به پایان برسونم

    همه این آشفتگیا توی یه شب و بعد از یه پروسه تکاملی که بعد از آشنایی با استاد شروع شد تبدیل شد به ترک قرص روان گردان و شبا زود خوابیدن و صب زود به عشق مدیتیشن بیدار شدن و غرق در انرژی خداوند شدن ،هنوز طعم اون صبحانه شیرنی که بعد از راز و نیاز با خدا هنگام طلوع خورشید با خانوادم زیر زبونمه ،هیچ وقت یه تخم مرغ ساده اینقدر خوشمزه نبود برام و بعدشم با تمام توانم به سرکار میرفتم و صورتم نورانی بود از انرژی خدا

    وقتی تغیرات خودمو بباد میارم میفهمم که چقدر فاصله گرفتم با منه گذشتم ،منی که الان سه سال امیدوارتر ،شاد تر سلامتر هستم ،توی زندگیم هیچ وقت اشک شوق نریخته بودم ولی الان روزی نیست که بیاد نیارم هدایتهای خدا رو و اشک شوق نریزم و چقدر لذت داره ریختن اشک تو همچین حالتی ،مطمئنم کسایی که اشک شوق ریختن میفهمن حس منو و میدونن چقدر فرق داره با آه و ناله اشک ریختن

    یه خاطره دارم از روزهایی که تصمیم به تغییر گرفته بودم و مسیر هدایتی چطور به من کمک کرد که اینجا مینویسمش که حک بشه توی ذهنم و بماند به یادگار

    بعد از اینکه توی شهر غریب بدلیل تغییر بیزینسم و باورهای اشتباهی که داشتم ورشکسته شدم و تصمیم گرفتم برگردم به شغل خودم و کلی بدهکار شده بودم و فشار روم بود یه روز بشدت فشار روم بود و از درو دیوار طلبکارا بهم فشار میاوردن و منم توی خونه اجاره 40 متری با احساس عجز و ناتوانی دست به دامن خدا شدم و بهش گفتم خدایا تو هدایتم کن و تو همون حالت خوابم برد ،صب از گرما بیدار شدم و دیدم که کولر خونم موتورش سوخته و با تعجب رو کردم به خدا و گفتم خدایا میخوای چی بگی به من چرا جواب درخواست من برعکس شده ،یه هو ندای درونم خیلی واضح بهم گفت تو باید برگردی شهر خودت و از اونجا شروع کنی ،شرایطم خیلی سخت بود و شهر خودمونم چون طلبکارا همشون منتظر من بودن خیلی ترس داشتم ولی چون الهامم خیلی واضح بود و گفتم تسلیمم و رفتم شهرمون ،طولی نکشید که فضای ذهنم برگشت به بیزینس قبلی خودم که اصل فکر نمیکردم بتونم باهاش بدهی هامو پرداخت کنم و شرایط من جوری پیش رفت و درهای باز شد که باعث شد خیلی زود درآمد من زیاد بشه ،آدمهای جدیدی بیان به کسب کارم و همینطور درآمد من بیشتر و بیشتر شد که خیلی از بدهی هامو پرداختم،با اینکه اولش خیلی سخت بود و من نقطه ضعفهای زیادی داشتم که باید برطرف میکردم ،الان به اون روزهام فکر میکنم میبنم که من از خداوند قبل مهاجرتم به شهر دیگه و تغییر شغلم درخواست داشتم که به آزادی مالی برسم ،با آدمهای جدید سرو کار داشته باشم ،برند شخصی داشته باشم و این چیزهای که من میخواستم باید شخصیتم براشون آماده میشد و اگر نمیرفتم توی بیزینس جدید و اون چالشها رو سپری نمیکردم هیچ وقت اونقدر قوی نمیشدم که درخواستهام تیک بخوره توسط خداوند

    میخوام بگم همه اون شرایط سخت برای منی که خیلی کله شق بودم لازم بود تا ضعفهای شخصیتیم تبدیل کنم به نقاط مثبت و آماده بشم برای شخصیتی که میخوام باشم

    قبلا اگه یه طلبکار باهام حرف میزد نمیدونستم واکنش چطور نشون بدم ولی الان خوب میفهمم چطور باهاشون کنار بیام کمتر روی آدمها حساب میکنم ،توحیدس تر شدم ،نترستر شدم ،میدونم مسیر درست و باید طبق هدایت پیش برم و خداوند تو این راه کمکم میکنه و بی نهایت دستاوردهای که بدست آوردم

    الان مفهوم هدایت بهتر درک میکنم ،نگرانیام وقتی که هیچ نشانه ای از نتیجه نیست خیلی خیلی کمتر شده و اینا همش نتیجست

    استاد عزیزم ازت بی نهایت سپاسگزارم برای تک تک کلماتی که بر زبان جاری کردی و امید در قلب ما زنده کردی ،از خداوند برات نور میلطبم

    در پناه الله باشی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
  7. -
    فرشته اسلامی گفته:
    مدت عضویت: 813 روز

    با سلام خدمت استاد توحیدی و دوستان گل.

    برای اینکه بهتر و زودتر به این باور برییم که همیشه و همه جا خداوند در حال هدایت ماست باید اول احساس لیاقت کنیم که خداوند همیشه مارو هدایت میکنه به ما از بچگی یاد دادن که هر چیزی در این دنیا دیدیم یه چیزی بگیم و روی هر چیزی یه اسمی بزاریم و بعدها ما اون نظرات رو زندگی میکنیم و راجع به بچه خوب و دوس داشتنی نظراتی که دادن این بود که بچه خوب بچه ای که فلان چیز و فلان چیزو فلان چیزارو رعایت کنه و بچه ای که اینارو رعایت نکنه بچه خوب و دوس داشتنی نیست اون موقع ها که بچه بودم پیش خودم فکر کردم که چون من اون فلان چیزهارو رعایت نکردم پس من بچه خوبی نیستم وقتایی که به راه رفتنم ایراد گرفتن به بازی کردنم ایراد گرفتن به خندیدنم به خوابیدنم به نگاه کردنم به صفر تا صدم ایراد گرفتن به خودم اومدم دیدم که من سراپا ایرادم و زیر ذره بین قصاوت ها و انتقادها قرار گرفتم و با حرفاشون و نگاهاشون و رفتارشون به من فهموندن که تو دوس داشتنی نیستی و به همین خاطر لیاقت هیچ چیز خوبی رو تو این دنیا نداری تو لیاقت محبت نداری لیاقت عشق رو نداری و وقتی زیر فشار این نگاه های قضاوت گرانه داشتم له میشدم آرزو کردم کاش اصلا انسان نبودم یه چیز دیگه بودم یادمه یه بار بچه که بودم یه گوساله کوچیک داشتیم که من خیلی دوسش داشتم یه بار که خیلی دلم پر بود از سرزنش های اطرافیان رفتم کنارش و نوازشش کردم و شروع کردم به گریه کردن بهش گفتم خوشبحالت هیچ کس دعوات نمیکنه باعث خجالت خانواده ات و هیچکس نیستی کاش من هم جای تو بودم اطرافیانم چکار با من کرده بودن ناخواسته که من منی که اشرف مخلوقات خداوندم آرزو داشتم یه گوساله باشم نه یه انسان.

    تا اینکه چندین سال بعد با قانون جذب و استاد اشنا شدم و متوجه شدم که یه سری تمرین ها منی که انیدر از خودم دور شده بودم فکر میکردم اگه به این خواسته هام برسم خوشبخت میشم و مورد توجه دیگران و اونموقع هست که دوس داشتنی میشم و این احساس در لایه های زیرین من بود.

    شروع کردم به انجام تمرینات یکیش قربون صدقه رفتن خودم کنار اینه اما بعد مدتی حس کردم و احساسم بهم گفت تو فقط برای رفع تکلیف این تمرینو انجام میدی چون دوس داری هر چه زودتر تموم بشه و بری مثل مشق هاز دوران مدرسه که تند تند مینوشتم که فقط تموم شه و برم سراغ بازیم و همش هم انتطار میکشیدم که خدایا پس کی خواسته ام اجابت میشه پس کی همه دوسم خواهند داشت و رابطه عاشقانه و … انگار خودمو زده بودم سر قلاب باهاش محبت و توجه بگیرم از دیگران خودمو زده بودم سر قلاب رابطه عاشقانه بگیرم خودمو زده بودم سر قلاب ماشین و خونه و … بگیرم انگار من خودمو طعمه کرده بودم واسه رسدن به خواسته هام اینارو میخاستم که خودمو خود دوس نداشتنیم رو پشتشون قایم کنم .

    اون دوط نداشتنی بودنه هنوز باهام بود هیچ تغییری نکرده بود با تمرین ها وقتی یکی ازم فیلم میگرفت یا خودم از خودم گاهی فیلم میگرفتم توی یه مراسمی جایی موقع دیدن زوم میشدم رو خودم که کجاهام ایراد داره و با پیدا کردن ایرادها شروع میکردم به دوست نداشتن خودم وقتایی که از خودم عکس میگرفتم مثلا از تو صدتا عکس که از خودم میگرفتم یک یا دوتاشو تو گوشیم نگه میداشتم بقیشو پاک میکردم که نباشه و نبینم اذیتم میکرد .

    یه روزی جلوی اینه شرمنده خودم شدم به خودم گفتم بردار این عینک قصاوت رو که هیچ وقت راضیت نمیکنه بردار این عینک انتقاد رو به حاد خودم زار زار گریه کردم و بعدش معذرت خواستم از خودم بخاطر اینکه اینهمه سال که جسمی رو که به زیبایی و به سالمی خداوند به من داده بود رو نادیده گرفته بودم این همه سال فکر میکردم زیبا نیستم این همه سال فکر میکردم دوس داشتنی نیستم معیارم رو گزاشته بودم به اینکه اگه دیگران دوست داشته باشن پس تو دوس داشتنی هستی و اگه دیگران دوست نداشته باشن تو دوس داشتنی نیستی نقطه و تمام .

    آن کس که مرا دوست نداشت شاید اصلا دوست داشتن بلد نبود مگه میشه منو دوست نداشت .

    مثل کسی که سواد بلد نیست ازش انتطار داشته باشی که به تو یاد بده چطوری آخه. و کم کم اون عینک قضاوت رو دارم برمیدارم از روی چشم هام به یول سهراب چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید.

    در همین راستا یه کلیپ درست کردم از تمام عکس های خودم بدون حساسیت و قضاوت و دیگه پاکشون نکردم همه مدل عکسم رو و اهنگ چه خوشگل شدی امشب اندی رو هم روش گزاشتم همیشه نگاش میکنم حالا این روزها میدونین چه احساسی به خودم دارم انگار یه گنجی باشه که ازش بز خبر باشی یهو پیداش کنی من خودمو دارم پیدا میکنم اون حس دوست داشتنی که گمش کرده بودم دارم پیداش میکنم چقدددددددر لذت بخشه حالا دیگه همش قربون صدقه خودم میرم راه میرم قش میکنم واسه راه رفتنم واسه حرف زدنم واسه نگاه کردنم واسه غذا خوردنم واسه نعس کشیدنم واسه موهام میگم ای دنیا تا بحال کسی رو دیدی اینجوری خواستنی و زیبا بخنده مثل من و میگم خوشبحال اون گوشی که صدای منو بشنوه خوشبحال زمینی که من توش راه برم خوشبحال بچه هایی که دارن کامنت منو بالذت میخونن آره من اینجوری قربون صدقه خودم میرم عشق میخوام خودم به خودم میدم توجه میخام خودم به خودم میدم شادی و لذت از تک تک لحظات رو خودم به خودم هدیه میکنم البته با عشق دیگه چشمم به دهن دیگران نیست که تو رو خدا بهم محبت کنین منی که به جهان گفتم ارزشمندم دارم ثابت میکنم که ارزشمندم ورودی هامو کنترل میکنم چون ارزشمند تا میخام از کنترل خارج بشم میگم حیف من نیست که مثلا تو فلان جا از فضای مجازی باشم من دارم این روزها دوست داشتن خودمو تجربه میکنم و هر لحظه سپاسگزار خداوندم .

    اینجوری میشه که احساس لیاقت میکنیم و خودمون رو لایق دریافت الهامات خداوند میدونیم .

    در پنا خدای یکتا باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
    • -
      سایه گفته:
      مدت عضویت: 1740 روز

      به نام خدای هدایتگرم

      سلام به شما دوست گرامی

      چه همزمانی باارزشی برای من اتفاق افتاد و چقدر زیبا به این کامنت باارزشتون هدایت شدم .

      انگار خداوند در تک تک این کلمات و جملات جاری بود .

      دیروز من از خودم فیلم گرفتم و تمام جمله های این فایل استاد رو با صدا و تصویر خودم ضبط کردم.

      بعد که فیلم رو پلی کردم ذهنم شروع کرد به ایراد گرفتن از صورتم .

      اونقدر به قول شما قضاوت شدم در مورد چهره که دیگه نمیتونم زیباییهامو ببینم .

      و اونقدر ذهنم مقاومت داشت که چند بار اول فقط به صورت ویس گوش دادم اما بعد تصمیم گرفتم که فیلم رو هم ببینم . وقتی پلی کردم اصلا متوجه کلامم در فیلم نشدم از بس که فقط مشغول ایراد گرفتن از خودم و چهره و صدام بودم .

      امشب هدایت شدم به کلام زیبای خداوند از زبان و کامنت شما دوست گرامی .

      من باید یاد بدم بخودم که دیگران اصلا مهم نیستند و من باید چشمانم رو شکارچی زیباییها بکنم ..

      دوست عزیز بازهم از شما و خدای هدایتگرم سپاسگزارم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      محمدرضا یکتای مقدم گفته:
      مدت عضویت: 1646 روز

      به نام خدا

      سلام فرشته خانم دوست داشتنی

      الان تازه بیدار شدم

      هنوز از رختخوابم بیدار نشدم با چشم های نیمه باز حسم بهم گفت برو توی سایت و هدایت شدم به کامنت شما.

      خیلی لذت بردم و ایده گرفتم از حرف هاتون.

      من بارها و بارها اینو دقت کردم که با توجه کردن به گفتگو های ذهنی ام در موقعیت های مختلف که چقدر خودم رو سرزنش میکنم بیخودی

      چقدر خودم رو نادیده میگیرم و مثل ی والد سخت گیر چقدر از خودم بدم میاد

      و خیلی نشونه دیدم و خدا به طرق مختلف بهم گفته که تو اول باید خودتو دوست داشته باشی

      اول باید دوست داشتن واقعی

      عزت نفس احترام و محبت رو از درون خودت شروع کنی

      اصلا میشه خودتو دوست نداشته باشی و از درون حالت خوب نباشه و دیگران رو از ته قلب دوست داشته باشی و محبت کنی.

      اگه بکنی مصنوعی هست

      ماسک هست

      الکی هستش

      برای تایید گرفتن هست

      من دوره احساس لیاقت رو ی مقدار کار کردم

      و اونجا فهمیدم

      چقدر از خودم دورم.

      چقدر دیدم من هرلحظه دارم خودم رو مقایسه میکنم با دیگران

      و ارزشمندی ام رو وصل کردم به مقایسه با دیگران

      چقدر دیدم توی گفتگو های ذهنی ام من با خودم بد صحبت میکنم و خودم رو دوست ندارم

      چقدر دیدم من حریم شخصی ندارم و نمیتونم به دیگران بگم و هرکسی هر جوری بخواد با من رفتار میکنه.

      خلاصه نگم برات که اوضاع خودم با خودم خرابه.

      همین لحظه در این سکوت صبحگاهی و با صدای تیک تیک ساعت که به گوشم میخوره از خدا میخوام ما رو به راه راست هدایت کنه.

      چقدر جالب بود که توی کامنت ها شنیده بودم که میگن خدا از زبون تو بامن حرف زد

      ولی الان برای خودم اتفاق افتاد

      آخه چند وقته حالم میزون نیست و از خدا میخوام با من حرف بزنه.

      ممنون دوست عزیز

      همین با هم تعهد. میدیم که با تکامل و تعهد کم کم آگاهانه شروع کنیم به دوست داشتن خودمون با همین چیزی که هستیم دلم خیلی روشنه.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2217 روز

    به نام خدایی که هدایتگری جزوِ خصوصیاتشه.

    سلام.

    خداوند چطوری هدایت میکنه؟

    1- وقتی تو فکرمه چند تا کار رو با هم انجام بدم ولی الان نمیشه، و محکم بهم میگه فعلا فقط حواست رو بذار روی کار فعلی.

    کار فعلی چی بود؟

    صبح درخواست داده بودم دلم میخواد یه دل سیر بنویسم و با کیفیت باشه.

    همینم شد مشغولِ نوشتن شدم، یه دفتر دارم از دوران بارداری، برای حافظ مینویسم از وقتی تو دلم بود به بعد، از احساساتم، رشد خودش، کارهایی که میکنه و …

    مشغول نوشتن شدم از اینکه قبلا چطوری بودم الان چطوری ام.

    از اینکه اوایل که نابلدتر بودم از چیا میترسیدم و مضطرب میشدم و اینکه حالا بهبود پیدا کردم درصد زیادی.

    این مقایسه بهم کمک میکنه سپاس گزارتر باشم و یادم بمونه همیشه اولِ یه چیزِ جدید (تغییر) واسه ذهن خیلی سخته و ذهن جفتک زیاد میندازه (نجواها)، زمان میخواد و تمرین و تکامل تا ذهن آپدیت کنه خودشو با تغییرات جدید.

    الان اون تغییرات اولیه خودشون شدن پای ثابت و روتینِ زندگیم که لذت بیشتری میبرم از انجامشون.

    من گوش کردم و تسلیم شدم و خودمو کنار کشیدم از فکر کردن و حساب گری، این شد که بهترین نصیبم شد.

    بله من ادم کنترل گری هستم و دارم روش کار میکنم، انصافا بهتر از قبل شدم.

    من نمیتونم همه چیز رو کنترل کنم، وقتی میخوام کنترل کنم بهم فشار میاد، روحی و جسمی.

    ولی میتونم تغییر ایجاد کنم.

    الهی شکر.

    2- وقتی خدا میگه بهت شیر بده به بچه که تازه بیدار شده و بعد از چند دقیقه میگه بسه، حالا بذارش روی تشکش تا استراحت کنه.

    بعد میبینم آرومه حافظ رو تشکش و داره با لبخند جمله های زیبای روی دیوار رو میبینه.

    شاید نخوابید ولی ارومه که من دارم تایپ میکنم.

    شاید هدایت تو رو به چیزی که در ظاهر تو فکرته نرسونه ولی به مقصد میدسونه.

    مقصد این بود که آرامش داشته باشه و منم بتونم بنویسم.

    خب، فکر میکردم باید بخوابه تا من بتونم بنویسم، ولی چیدمان طور دیگه ای شد از طرف خدا.

    بیداره و در ارامش، منم به مقصد رسیدم.

    نه از راهِ خودم، بلکه از راهِ خدا.

    استاد راست میگنا، ادم باید راه رسیدن رو نگه، باید مقصد رو گفت، حالا خدا از هر طریقی که بهتره آدم رو به مقصد میرسونه.

    3- قبل شیر دادن که هنوز خواب بود بهم گفت الان.

    الان وقتشو ناخن هاشو بگیری، دو روز پیش یه دستشو گرفته بودم ولی بیدار شد نتونستم دست بعدی رو بگیرم تا امروز…

    قبلشم گفتم خدایا خودت ناخنشو بگیر.

    داشتم ناخن اول دستش رو میگرفتم که بیدار شد.

    بهم گفت ادامه بده، منم با توکل به خودش ادامه دادم، حافظ بیدار بود و در ارامش و با لبخند و من ناخنشو گرفتم.

    یه باور جدید ساخته شد در لحظه.

    اینکه بخوای ناخن بگیری باید وقتش باشه، چه خواب چه بیدار…

    دیدم چه جالب.

    پس لازم نیست حتما خواب باشه.

    چه جالب لازم نیست خواب باشه یا بیدار برای انجام کارهاش.

    باور درست اینه: باید وقتش باشه تا انجام بدم اون کار رو، بدون زور، بدون عجله، اتفاقا خیلی اسان هم میشه.

    4- صبح تو بغلم بود دست چپم و با دست راست قطره AD شو دادم به لطف خدا در ارامش.

    تو یه زاویه ای بود که دیدم بینی داره، بینی شم خدا گرفت براش.

    خیلی سریع و آسان.

    فکر کن تو بغلت باشه سمانه، تسلط همیشگی که حس میکنی رو نداری، ایستادی، بعد بینیشو به سرعتی بالاتر از پیش تمیز میکنی، جفتشو…

    خب مشخصه کار کی بود دیگه.

    اگه من بودم که حتما باید رو تشکش میبود بعد تمیز میکردم.

    5- صبح هم کلی کار هدایتی دیگه انجام دادم که به تاخیر افتاده بودن چون شرایطش پیش نمیومد.

    3 تا تیشرت زمان بارداری گرفته بود با عکس نی نی، که خنک هستن بسیار، اونا رو میخواستم از زیر تخت در بیارم که انجام شد.

    روبالشی هامونو عوض کردم.

    6- ایده ای برای نهار نداشتم، موقعی که خدا گفت تمرکز کن رو کار فعلی (نوشتن) و الحق که لذت وافر بردم از نوشتن، تو ذهنم میگفت نهار چی پس؟

    پاشو یه فکری کن.

    قلبم گفت وقتش بشه هدایت میشی.

    حدود نیم ساعت پیش که حافظ خواب بود نوشتنم هم تموم شد گفت پاشو عدسی بذار، هم خوبه، هم ساده است، رسیدگیِ مداوم هم نمیخواد، میتونی حواست به بچه هم باشه.

    و من خوشحال و خندان از هدایت زیبا، رفتم عدسی مو گذاشتم و رسیدم به بچه و ناخن هاش و ادامه ماجرا.

    7- وقتی بچه معذبه و باد گلو داره خدا بهم میگه بلندش میکنم و باد گلوشو عالی میزنه حافظ جانم.

    چه کیفی میده بچه داری و خانه داری با هدایت.

    و چقدر اسان میشه.

    چقدر ارامش دارم وقتی خودم زور نمیزنم که با منطق و عقل و فکر خودم بچه داری و خانه داری کنم.

    روزهای من از لحظه باز کردن چشم با خدا شروع میشه و درخواست هدایت…

    خدایا کمکم کن هدایت هاتو هر لحظه بهتر درک کنم و انجام بدم.

    و تسلیم تر باشم به درگاهت.

    علامت تسلیم آرامش و احساسِ خوبه.

    کاملا میپذیرم چون تجربه اش کردم.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    خدایا بی نهایت شکرت جانِ دلم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای:
  9. -
    یگانه مدرس نیا گفته:
    مدت عضویت: 1736 روز

    با سلام خدمت استاد عزیزم

    من یک موردی که به عجز رسیدم و تونستم به هدفم برسم آشنایی و بعد ازدواجم با همسرم بود که تسلیم پروردگار شدم و دیگه تقلایی نمیکردم قشنگ به ارامش رسیده بودم حتی برام اهمیتی دیگه نداشت کسی بیاد و از من خوشش بیاد من ازش خوشم بیاد یا نه خیلی ارام تر بودم نسبت به قبل و خداوند بهترین ادم دنیارو دستش رو گرفتو به قول شما خیلی طبیعی وارد زندگی من کرد و چقدر من توی این مدت سه چهار ساله در کنار همسرم خوش گزوندیم و چقدر به ارزوهای ساده و پیچیدم رسیدم در کنارش خداروشکر میکنم برای اینکه به این راه هدایتم کرد تا بالاخره تسلیمش باشمو بسپارم به خودش بعد از البته کلی تقلاهای اذیت کننده و ازار دهنده…

    مورد بعدی که هنوز موفق به تسلیم بودن در برابر پروردگارم نبودم دربارش و خیلی عجله دارم و ترس دارم و نگرانم و تقلا میکنم و خواب بد میبینم و دائما ذهنم درگیرشه و گاهی مانع از لذت بردن از زمان حال میشه در زندگیم و حسادت ها میکنم و خودم رو مقایسه میکنم با بقیه و خیلی وقت ها حتی به خودم میگم اره درستش همینه باید همه چیو بزاری کنار و اصلا لذت نبری تا زمانی که به این خواسته برسی مهاجرته…

    میخوام با شنیدن این یک ساعت ازین فایل به خودم این تعهد رو بدم که درباره ی مهاجرت عجله نکنم تقلا نکنم و خودم رو اذیت نکنم بیخیال باشم به کار خودم تنها و تنها متمرکز باشم حرکت هام رو بکنم تا خودش انجام بشه نزارم ریجکتی ها من رو ناراحت کنند و توجهم رو به ناخواسته ببرن… وقتی ریجکت میشم میگم اها پس من بیشتر تلاش میکنم و به خیال خودم دارم به اکسپت گرفتن توجه میکنم ولی درواقع دارم به تقلا و ریجکتی های بیشتر فکر میکنم و احساسم بده… الان بعد نوشتن این متن میخوام برم و درباره یک موقعیت امریکا اپلای کنم با اینکه کاریو الان دارم ک به نظر عجله ای تر میاد ولی بهم گفته شده ک اول اونکار رو بکنم و میخوام این بار از معدود دفعاتی باشه ک به حرف حسم میکنم هر انچه میخواهد بشود بشود…

    درباره صحبت جالبی که کردین درباره فکر کردن به مقصد نهایی م اینکه واقعا من چیو میخوام و پرسیدن از خود و چرا چرا کردن من این هارو روی کاغذ نوشتم و به این نتایج رسیدم من هدف اصلیم این نیست که بهترین نوروساینتیست دنیا بشم من میخوام درواقع بر زندگی میلیون ها ادم تاثیر مثبت بزارم و به راه راست تری علم رو هدایت کنم

    من هدف اصلیم این نیست ک بهترین استاد دنیارو پیدا کنم من هدفم اینه که از تحصیلم در دوره دکتری نهایت لذت رو ببرم خیلی اسان روان پر از یادگیری و پیشرفت و جذاب باشد مثل خیلی وقت ها ک با انجام کارهای علمی عششششق کردم و لذت بردم

    من هدف اصلیم این نیست که اول بیام اروپا سفر کنم بعد برم امریکا فلان ایالت زندگی کنم خداوندی ک هدایت گر من هست به بهترین مسیر خودش میدونه چطور و کجا برای من عالی هست که به این خواسته های اصلی برسم یعنی: امکان مسافرت های بسیار زیاد و پر از امکانات و به راحتی، تجربه تمیزی، تجربه خودم و دوستان جدید، تجربه اب و هوای بینظیر، تجربه طبیعت بسیار زیبا، تجزبه مدرنیته در کنار طبیعت، تجربه خرید از بهترین مکانها، و در یک کلام تجربه نعمت های خداوند

    حالا من ارام میمانم و به خداوند این اجازه را میدهم که هرکجا که اسان تر و مناسب تر هست برای رسیدن به این خواسته ها من رو هدایت کند و من هم در این مسیر تلاش میکنم که تغییرات لازم رو در خودم ایجاد کنم.

    با سپاس

    یگانه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
  10. -
    هاجر صالحی گفته:
    مدت عضویت: 1948 روز

    سلام به بهترین استاد دنیا ، به خانم شایسته ی عزیزم و دوستان بینظیرم

    استاد جانم سپاسگزارم برای این فایل الهی. و استاد یکی از دلایلی که خدا زیاد این الهام رو میگه به شما، نیازهای ماست. که ما چقدر نیاز داریم به این آگاهی ها

    استاد این جمله تون کلیده،که نشانه ی تسلیم بودن آرامش هست ، باید بسنجم خودمو با این معیار که آیا واقعا تسلیمم یا نه و همچنین واقعا سپاسگذارم از این مثال نوزاد و مادر، بنظرم هیچ مثالی به اندازه ی ناتوانی نوزاد نمیتونست حق مطلب رو ادا کنه و بفهمونه که تسلیم بودن یعنی چی.

    استاد جان منم چندتا مثال اکستریم مثل شما دارم که یکی شو میخام بگم اینجا.

    من قبل از آشنایی با شما حدود یک سال اینا با یک استاد دیگه ای کار میکردم و دوره شونو خریده بودم، تا ایتکه تو تلگرام با شما آشنا شدم بعد از دوره ی اون استاد ، منطق صحبت های شما منو دیوانه کزد اصلا، یادمه با خواهرم داشتیم کار میکردیم ، من گفتم بیا این استاد ببین چقد حرفاش فرق داره جدیده، خواهرمم اول مقاومت داشت که دوره خریدیم ، با همین استاد کار کنیم بسه دیگه، تا اینکه یک فایل شما رو براش پلی کردم و اونم مجذوب شما شد . ما میخواستیم بیزنس باز کنیم ولی اصلا چیزی درباره ی ترمزا و باورای ثروت ساز نمیدونستیم، از شما شنیده بودیم که میشود بدون سرمایه اولیه بیزنس باز کرد و این جمله اصن ما رو دیوانه کرده بود، با اینکه باورش نداشتیم هنوز و ذهنم هی میگفت چطور میشه ولی شنیدن همین باور از شما کافی بود که یک آرزوی دست نیافتنی رو دست یافتنی کرده بودین، قبلش ما فکر میکردیم حتما باید یک سرمایه ی کلانی باشه تا بشه بیزنس باز کرد.

    خلاصه برنامه ی زندگی ما عوض شد، جمع دوستان و مهمونی هاش و سرگرمی های دیگه رو ترک کردیم و فقط دوتایی 14-13 کیلومتر پیاده روی میکرذیم و هی اون باورایی ک گفتین رو تکرار میکرذیم و مثال هاش رو میاوردیم،دیکه حرفی بین ما نبود، دوستان و فیسبوک و اوضاع سیاسی کشور رو ب کنار گذاشته بودیم.

    اون زمان من تو کابل افغانستان زندگی میکردم و هنوز مهاجرت نکرده بودم، من رشته م علوم آزمایشگاهی هست و اون زمان تو سازمان پزشکان بدون مرز (که جهانی هست، تو همه ی کشورا هست،سرچ کنید)، تو یک پروژه ش که تو کابل زایشگاه بود کار میکردم ،تو آزمایشگاهش.

    شرایط خیلی حوبی داشت،حقوقش ب نسبت معمول بازار این رشته چند برابربود،بیمه بودم ،یک محیط چند ملیتی که کارمندا از کشورای مختلف مثل فرانسه،کانادا،آلمان، جاپان،هند، استرالیا و آفریقا بود.خلاصه یک کار خوب ،ولی خواسته ی من بیزنس و آزادی بود.

    من حدودا یکسال بود ک تصمیم داشتم استعفا بدم، ولی جراتش رو نداشتم، ذهن منطقی من میگفت که اول بیزنس بزن، درآمدش ک حداقل ب این حقوقت رسید استعفا بده. و یکسال ب همین منوال بود و جراتش رو نداشتم،در صورتی بود ک پدر و برادرمم کار میکردن و درآمدی بود،ولی بحث باوراست، من اون زمان چیز زیادی از قانون نمیدونستم.

    تا اینکه همونطور ک گفتم با شما آشنا شدیم و حدودا چندماه روی روانشناسی ثروت و باوراش کار کردیم.

    این سازمانی ک من کار میکردم ،غیر از تعطیلی های ماهانه مون، 22 روز در سال مرخصی با حقوق داشت، ک من کم کم میگرفتم.

    ب دلم افتاد که یکجا بگیرم و بشینم تمرکزی کار کنم روی آموزش های شما، چون کسایی ک بیمارستان کار کردن میدونن کار کردن تو بیمارستان چه انرژی فزیکی و ذهنی از آدم میگیره.

    با خواهرم مرضیه که کار میکردیم، که استاد تو فایل( الگوی مناسب برای کسب و کار )در مورد کمنت ایشون صحبت کردین، ایشون بیزنسش رو باز کردع بودن و درها براشون باز شده بود.

    من گفتم چون من تمرکزم کمتر بوده حتما باز نشده هنوز

    خلاصه به اون حس عمل کرذم و 22 روز مرخصی رو یکجا گرفتم و رفتم تو اتاقم فقط روزانه 11-12 ساعت فایلای شما رو گوش میدادم تا حدی ک گیج میشدم اصن و مینوشتم اهرم رنج و لذت ذرباره ی کارمندی و بیزنس ومن بودن و باورای مناسب رو.

    خلاصه روزای آخر مرخصی م بود، که یک حسی بهم میگفت دیگه برنگرد سرکار ، استعفا بده، دیگه نرو. هی هم تکرار میکرد، قوی هم بود

    اون زمان اصن از خدای درون و هدایت و ایناچیزی نمیفهمیدم،درکم از قانون خیلی کم بود، ولی این حس خیلی قوی بود و تازه این در چه شرایطی بود،شرایطی ک اصلا منطقی نبود.

    تازه پندمیک شده بود و اکثر بیزنس ها و دفاتر کاری بسته شده بود، شرکتای خصوصی معلق و اکثرا کارمندا بیکار شده بودن و دیکه یادتونه چ وضعی بود اوایلش چه ترسی، سوپر مارکتا مواد غذایی رو مردم چجور میبردن، اکثر کارمندا بیکار شذه بودن. بیزنسا بسته شده بود،و من این زمان میخواستم تازه استارت بزنم.

    و پدرم هم بیکار شده بود تو این زمان، و برادرمم ازدواج کرده بودن و دیکه بحثای مالیش جدا شده بود،و عملا هزینه ها بر عهده ی من شده بود و این زمان کار منم بهتر شده بود، گفته بودن هفته ای دو روز شیفت بیا فقط.

    ولی اون حس قوی بوذ و یکجورایی هم اطمینان میداد که اگر میخای بیزنس رو باز کنی، این قدمو بردار، اون زمان فقط فکر میکردم بحث بیزنس هست و از ماجرای آینده خبر نداشتم.از طرفی هم نه هنوز ایده ی خاصی داشتم ،ن سرمایه ای، جهان و اوضاع خانواده هم اون.

    ذهنم مقاومت میکرد، ولی خیلی قوی بود این حس، تا اینکه قبول کردم و اومدم ب خانواده م بگم ک من میخام استعفا بدم، ولی جالبیش این بود ک به اونا که نمیتونستم بگم ،بیزنس و بحث تمرکز و این داستانا و نگاه جدیدم رو ،گفتم آقا من میترسم برم تو محیط بیمارستان و این بیماری رو بگیرم، و اونا هم قبول کزدن ،گفتن هر جور خودت راحتی، بهم گفته شد ک بهشون اینو بگم.

    خلاصه در شرایطی ک هیچی منطقی نبود و ب ظاهر احمقانه ، تسلیم شدم و استعفا دادم،

    و هم ب دلم انداخته بود ک حضوری نرو، زنگ بزن سوپروایزرت بگو،دیگه نمیام،

    من اونجا یک کمد پر وسیله ی شخصیم داشتم، منطقی ش بود برم جمع کنم،استعفا حضوری بدم که بهم مدرک این پنج سال کارو بدن،

    منم ب حرف دلم گوش دادم و حضوری نرفتم ،اون زمان نمیدونستم هدایته، حالا چرا این هدایت انقد قوی بود در ادامه میگم.

    زنگ زدمو و قبول نمیکرذ و باورش نمیشد و میگفت در چنین شرایطی مردم دنبال چنین کارایی با این مزایای خوبن،تو استعفا میدی ،دیوانه ای؟

    تاچند روزم قبول نکرد و دو سه باری بهم زنگ زد برگرد و هنوز ب مدیریت نگفتم و میگیم مشکل داشت و اینا، و من گفتم نه من تصمیم رو گرفتمو و ب ایشون هم همون بحث ترس از بیماری رو گفتم،

    نشستم خونه و رو باورام کار میکردم تا خدا بهم بگه قدم بعدی چیه، من بودم و هیچ ایده ای و شهر در قرنطینه و تنها سرمایه م حقوق آخرم،

    ولی اتفاقی ک چند روز بعد از استعفا دادنم افتاد منو میخکوب کرد، چند روز بعد از استعفام ، یک حمله انتحاری وحشتناک و درگیری مسلحانه که تا چند ساعت ادامه داشت تو محل کارم ،تو اون پروژه اتفاق افتاد،که زخمی و کشته هم زیاد داشت. سرچ هم کنید هست( حمله به زایشگاه دکتران بدون مرز کابل سال2020).

    خدای من اصن باورم نمیشد که هدایت منو چجور نجات داده بود.

    یعنی همون روز که تو خونه نشسته بودم و هر چی دوست و آشنا بودن زنگ میزدن پدرم یا ب خودم که کجایی؟زنده ای؟ و اینکه میگفتیم نه من چند روز پیشش استعفا داده بودم، همه اصن دهنشون باز میموند و فقط میگفتن عجب شانسی کردی.

    یعنی اونوقت فهمیدم که چرا اصن ب دلم افتاده بوذ تلفنی استعفا بدم، یا وسایلام بمونه و من بعد از این حادثه برم جمع کنم و دیدم که چه وحشتناک بود همون اتاقم فضای بیمارستان، اتاقا، دقیقا جایی ک من مینشستم پر از گلوله و فشنگ بود و از بقیه جاها هم ک با جزییات نگم بهتره،

    یعنی وقتی که بعد از اون حادثه رفتم جمع کردن وسایلام و همه مشغول جمع کردن بودن، تنها سوالی که ازم میپرسیدن این بود که تو از کجا خبر داشتی که استعفا دادی قبلش؟ یعنی انقد دقیق استعفا دادی مگه میشه؟ و شک داشتن میگفتن حتما از استخبارات جایی وصل بودی خبردار شدی ک قبلش میدونستی و استعفا دادی، چرا ب ما نگفتی.

    هی این سوال رو میپرسیدن و من خودمم جوابی نداشتم که واقعا چی شد؟ چه حس قویی بود، چطور بعد از تنهایی و کار کردن رو باورام و کنترل ذهنای من اومد.

    من ماه ها قبلش ک پرستارو دکتر و همه جمع میشدن و این حرفا رو میزذن و از ناامنی و این اتفاقات و انفجارها صحبت میکردن، من نمیرفتم ،هندزفری میزدم فایلای استاد گوش میدادم ، تجسم بیزنسمو میکزدم، دربازه ی زیبایی و امنیت آمریکا صحبت میکرذم ، بیکار میشدم سرکار ،تواتاقم انقد فایل و برنامه داشتم ک وقت کم میاوردم .و نتیجه داد اینا.

    دیدن اون صحنه ها و هدایت خدا در این اتفاق خیلی ایمان منو ب خدا و اون حس درونی بیشتز کرد. اون لحظه که میگفت استعفا بده همه چیز غیر منطقی و احمقانه بنظر میرسید ولی انجام دادم و بعدش فهمیدم دلیلش رو، ک یکیش همین حادثه بود چون من در مدارش نبودم و چطور در زمان مناسب هدایت شدم و دیدم کسانی ک بودن کشته و زخمی یا اگر کشته و زخمی هم نشدن، روانشناس لازم شدن و از طرف موسسه تا چند وقت پیش روانشناس میرفتن. یعنی سوای سالم موندنم چطور ایمانم ب خدا قویتر شد و این مثال رو هنوزم میتونم ب عنوان منطق استفاده کنم.

    و بعذش هم چون هم ایمانم قویتر شد و هم تمرکزم صد شد، درها باز شد و بیزنسم شروغ کردم که تو کلاب هوز قسمت37 براتون تعریف کردم استاد.

    و استاد اینم نکته ای هست که آموزش های شما با بقیه فرق داره، اکثر سخنرانای انگیزشی میگن خدا هست و خدا کافیع و قدرت داره، ولی چرا اینهمه آدم خدا خدا میکنن خدا کاری انجام نمیده.

    اینجا که اینطور میگین، قشنگ راهو مشخص میکنید، که میگین هدایت خدا هست ولی تو باید در مدار دریافت قرار بگیری. در فرکانسش باشی،

    یا اون قسمت فایل که گفتین تسلیم اینجوری هم نیست که خدا مستقیم اون کار رو انجام بده، بعصی وقتا نیازه یک سری باورها ذر ما عوض بشه، بعضی کارا رو باید انجام بدیم. یک سری کار را رو انجام بدیم حالا یا ذهنی یا فزیکی

    نتیجه ی تسلیم شدن گاهی دریافت یک باور جدیده یا فهمیدن یک ترمزه،حالا اینجا باید عمل کنیم

    وقتی ک الان فکر میکنم چنین داستانی چرا برای من اتفاق افتاد، چون من به مدت چندماه کنترل ذهن میکردم و اعراض میکردم، قانون واقعا دقیق عمل میکنه، تا این حد اعراض میکرذم و شبکه های اجتماعی اخبار نگاه نمیکردم،با دوستام و این جمعا نمیرفتم و تمرکزم روی ثروت بود که مثلا یادمه یه بار که شیفت شب بودم و با انرژی و حس خوب رفتم سرکار، که یکی از همکارام گفت چرا انقد خوشحالی گفتم چی شده مگه چرا نباشم؟

    گفت واقعا خبر نداری چی شده ؟ گفتم نه، گفت امروز فقط ذر فاصله چندساعت سه تا انفجار تو همین شهری ک هستی اتفاق افتاده و خبر نداری

    واقعا هم خبر نداشتم اصن کنترل ذهن میکرذم، با اینکه کابل شهر کوچیکی بود، ی خبری ک میشد همه جا پخش میشد ،صداش گاها میرسید، دودش، ولی سعی میکردم کنترل ذهن میکردم ، از این اتفاقات خبر نداشتم ولی میدونستم ک ثروتمندترین آذم کیه، لیست میلیاردرا، بیزنسا، سرمایه بیل گتس چند شده؟ والمارت در روز چقدر فروش داره و ،،،، و همینا منو در مدار دریافت اون هدایت قرار داد.

    و واقعا ما آگاهی مون اندازه ی نوک بینیمون هم نیست و باید سعی کنیم با افکار درست در مسیر درست بمونیم و تسلیم باشیم.

    استاد واقعا سپاسگزارم برای این فایل بینظیر، بهترین ها رو براتون میخام با عشق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 38 رای:
    • -
      نسرین سیفی گفته:
      مدت عضویت: 1362 روز

      سلام عزیزم

      واقعا خوندن کامنت شما چقدر به من چسبید

      من اون فایل که استاد از کامنت خواهرتون ساخته بودن رو هم دیدم عالی بود و دانلودش کردم که ببینم باز هم چون خیلی باورهامو تقویت کرد

      و الان هم کامنت شما رو خوندم یه حسی بهم گفت که امشب کامنتا رو بخونم چون من هنوز فایل رو کامل ندیدم ولی کامنت و دوس داشتم بخونم و رسیدم به شما که یه الگوی فوق‌العاده هستین انشالا موفقیتاتون‌ روزافزون باشه اینکه شما یک زن تو یک کشوری‌ که ناامن بوده و دید خوبی به خانوما ندارن تونستین انقدر عالی رشد کنین به من بی‌نهایت قوت قلب میده و الگوی بسیار خوبی هستین برقرار باشین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      محمود رضائی گفته:
      مدت عضویت: 1456 روز

      سلام و درود بر شما دوست و هم خانواده عباس منشی عزیز کامنت تون را خواندم میخکوب شدم واقعا الله اکبر من همیشه این سوال داشتم که اون انسان های بیگناه که تو افغانستان کشته میشن چه گناهی دارن مگه خدا وجود ندارد چرا آخه حالا فهمیدم باید تو مدار باشی ولی خیلی سخته باید داعم روی خودمان کار کنیم کنترل ذهن داشته باشیم گوش به زنگ هدایت خدا باشیم تسلیم باشیم ولی شما و خواهر عزیزتون ثابت کردید که میشه پس ما هم میتونیم برای خدا فرقی ندارد همه را هدایت می‌کنه این ما هستیم که باید دقیق عمل کنیم و خودمان را در مدار درست مدار ثروت و نعمت قرار بدهیم انشاالله که خدا همه مان را یاری کنه و در مدار درست هدایت مان کنه .برای شما و خانواده تان و مردم کشورتان آرزوی آزادی و سلامتی میکنم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: