این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/08/abasmanesh.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-08-08 08:57:552024-08-08 09:05:31تسلیم بودن در برابر خداوند
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
یه حسی بهم گفت بیام بنویسم کجا ها تسلیم هدایت خدا بودم و نتیجه شو دیدم
یه حسی گفت بنویس تا ایمانت قوی تر بشه به این مسیر ، به اینکه منم دارم هدایتت میکنم یه وقت گمراه نشی دنبال چیز دیگه ای بگردی
ماجرا از این قرار بود … من از همون اولِ اول که شروع کردم به درس خوندن ، با این هدف درس میخوندم که من میخوام دندون پزشکی قبول شم
خوندم و خوندم تا رسیدم به انتخاب رشته
متوجه شدم ظرفیت دندون پزشکی زیاد نیست و من نمیتونم با رتبه م قبول شم
و یا باید برم پزشکی البته اونم قبولیم حتمی نبود
یا باید برم دارو ، یا رشته های دیگه یا کلا قید امسالو بزنم
خلاصه اونجا بود که به نهایت عجز و ناتوانی رسیدم و روز ها گریه میکردم و میگفتم خدایا من تمام این مدت تو فکرم این بود برم دندون …بعد الان میگن قبول نمیشی ، از طرفیم نمیخوام سال دیگه پشت کنکور بمونم
خدایا خودت بگو چیکار کنم
یه صدای واضح و بلند و آشکار بهم گفت : برو پزشکی
اون لحظه که گفت برو پزشکی ، انگار آب سرد ریختن رو سرم
آخه من از پزشکی ذهنیت خیلی خیلی بدی داشتم
به این دلیل که اون موقع ها فکر میکردم کل پزشکی تشریح جسده و من بزرگترین ترس زندگیم همین بود
خلاصه من بودم و یه تصمیم که باید تا چند روز دیگه گرفته میشد
بازم گریه و عجز و ناتوانی که خدایا من پزشکی نمیخوام ، من از پزشکی میترسم بعد تو داری میگی برو پزشکی؟؟
خدا شاهده الان داره یادم میاد که انقدر این ترسه و این سردرگمیه شدید بود ، اون روزا اشکام بند نمیومد و میخواستم عادی حرف بزنم ، گریه م میگرفت
ولی صدای خدا خیلی واضح بود
واضح تر از تمام ترسای من
کم کم داشتم آروم میشدم ، کم کم صدای خدا داشت بلند و بلند تر میشد و صدای ترس ها کم و کمتر…
هر روز و هر لحظه و هر ثانیه داشت میگفت برو پزشکی ، برو پزشکی ، برو پزشکی
داشت بهم میگفت رسالت تو اینجاست ، من بهتر از تو میدونم که تو چی میخوای ، من میدونم چیزی که تو میخوای اینجا قراره پیداش کنی
و اونجا بود که من تسلیم هدایتای خدا شدم و کد رشته ی پزشکی رو آوردم جز لیست انتخاب رشته م…
منی که تا چند روز قبلش حتی به این فکر نمیکردم که تو آخرین اولویتم پزشکی رو بذارم ، کد رشته شو آوردم دومین اولویت و به الهام خداوند عمل کردم
نمیدونم تجربه ش کردین یا نه ولی وقتی به چیزی که خدا میگه عمل میکنی و تسلیم هستی ، آرومی…
انگار مهر تایید میزنه به قلبت و خودش آرومت میکنه و میگه من میدونم و تو نمیدونی ، پس به من توکل کن!!
بعد اینکه انتخاب رشته رو نهاییش کردم و اون روزا منتظر میموندم تا جواب بیاد ، الهاماتی تو خواب و بیداری بهم میشد که انتخابت درسته ، لحظاتی جلو چشمام میومد که دارم جون آدما رو نجات میدم ، دارم به درمان یه نفر کمک میکنم ، دارم به خانواده های ناآروم و مشوش آرامش میدم
انقدر این الهامات قوی بود که من آروم میشدم و مصداق این شعر بودم :
هر لحظه که تسلیمم
در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو
بی باک تر از شیرم
واقعا آروم بودم و انگار تموم اون ترسای واهی داشت جاشو میداد به یه ایمان و اطمینان قلبی
و این روزا به همین شکل گذشت و نتایج نهایی انتخاب رشته اومد
اون لحظه ای که میخواستم بزنم رو سایت تا جواب بیاد بالا ، انگار میدونستم که قراره با چی مواجه بشم
و همینم شد :
دکترای عمومی پزشکی-دانشگاه علوم پزشکی سنندج-روزانه-نیم سال اول
همون کسی که تا یک ماه پیش داشت از ترس زجه میزد که نره پزشکی ،
همون شخص با دیدن این کلمات اینبار از شدت خوشحالی زد زیر گریه
استاد عزیزم واقعا خداوند در بهترین زمان و بهترین مکان هدایتش را میرساند
وقتی برای اولین بار ابن فایل را گوش کردم از خدا خواستم این جنس از هدایت راهم نصیب من بکند و متعهد شدم حتما مراحل هدایت را ثبت کنم
اولین قدم در گوش کردن ابن فایل احساس خوب تسلیم بودن بود که من عاشقانه چشم گفتم و گوش کردم درمرحله بعد به من گفت چند بار گوش مردم و من گوش کردم در ادامه گفتم خدایا میخواهم در سکوت گوش کنم به طرز جادویی کل خانه تخلیه شد در مرحله بعد گفت برو توی حیاط گوش کن و من رفتم
نتیجه این مراحل شد یک هدایت درباره خودش شناسی به من گفت چند صحنه از مواردی که خرید کردی و خرید نکردی بنویس و فکر کن درهر صحنه لا چه فکری خرید کردی و با چه فکری خرید نکردی استاد در جریان این هدایت من به خودشناسی بهتری رسیدم ومعنی اینکه فرمودین گاهی ما باید کاری کنیم تا به سمت نعمت هدایت شویم و خداوند مارا به سمت آن کار هدایت میکندرا هم فهمیدم استاد به خاطر این فایل پر محتوا وبا ارزش سپاسگزارم
استاد احساس میکنم دارم عاقلتر میشوم و از یک انسان جاهل به یک انسان خردمند تبدیل میشوم
استاد عزیزم هر کجا هستید در پناه الله یکتا موفق و سعادتمند در دودنیا باشید
امروز صبح رفتم برای تعویض گواهینامه ام، یک ساعت نشستم (خلوت بود اما سیستم قطع بود) تو این مدت یه خانم و آقا اومدن برای تمدید گذرنامه شون، چون سواد نداشتن من براشون فرم کردم، متوجه شدم میتونستن گذرنامه زیارتی بگیرن (برن دفتر پیشخوان) ولی بین المللی گرفته بودن (اومده بودن پلیس+10) و از بین اون همه آدم اومدن سمت من که براشون فرم پر کنم، این رو نشونه دیدم، چون من هم به رفتن به خارج از کشور خیلی فکر میکنم، و البته که نشانه ثروت هم بود برام، بعد از اون بلافاصله نوبت من شد و کارهام انجام شد، خب خدااا حالا پیش کدوم دکتر برم؟ دو تاشون نزدیک بودن ولی اصصلا دلم نبود یکهو بهم گفت برو فلان جا کمی دورتر بود اما یه پیاده روی کوتاه هم شد برام، اونجا یه آقای دکتر خیلی خوش رو بود خلوت هم بود (قبلا هم رفته بودم پیشش) و شغلم رو پرسید (من تو این مدت با ثروت یک خییلی روی این موضوع کار کردم که با هر شغلی میشه ثروت ساخت و الان خودم معلم شدم و دارم به شدت تو سایت درباره معلم بودن و ثروت مطالعه مفید میکنم) خب اون آقای دکتر بعد از شنیدم شغلم چی بهم گفت؟ به به خوش به حال دانش آموزات چه معلم مرتبی دارن و کلللی ازم تعریف (خداییش انقدر ذوق کردم میخواستم بپرم ماچش کنم استاد)، بعد گفت عینک میزنی؟ گفتم برای مطالعه دارم گفت «حتما برای پول شمردنه! معلما پولدارن» راستش اینو تا حالا از کسی نشنیده بودم هرچیی بوده برعکس این حرف بوده و رفته تو ذهن من، اما الااان خدا من رو برد جایی که بهم بگه معلما پولدارن (چقدر این بولد نوشتن حال میده اولین باره دارم امتحانش میکنم سپاس فراوان از مدیر فنی سایت) خلاصه که گواهینامه ام هم بدون عینک شد، بعد رفتم یه فروشگاه بزرگ لوازم التحریر، همیشه فکر میکردم جنساش خیلی گرونه پس من نرم اینجا اما اینبار خدا هولم داد و یکهو رفتم داخل مغازه برای پسرم چند مدل کیف دیدم و ترسم از قیمت های بالا ریخت، چون همه مدل کیف داشت و قیمتش هم مثل بقیه جاها بود، از اونجا که اومدم بیرون پدر شوهرم رو دیدم و سوار ماشینش شدم و من رو رسوند خونه، یعنی امروز قشنننگ معنی هدایت خدا و تسلیم شدن در برابر حرفهاش رو حس کردم، خدایا عاااشقتم هم حالم خیلی خوبه و پر انرژیم هم اشک تو چشمامه استاد عزییزم عااشقتم با این آموزشهای بی نظییرت.
سلام بر بندگان خاص خدا سلام بر جویندگان حقیقت و راستی سلام بر عبادالرحمن الذین لاخوف علیهم و لا هم یحزنون
این فایل روزی که ظهر اون قصد رفتن به زیارت کربلا رو داشتم روی سایت اومد و فقط در شرایط گوش دادن چندین و چند باره آن بودم. و امروز با اجازه ی خداوند شرایط نوشتن رد پا فراهم شد.
روز پنجشنبه شب هفته قبل از رفتن به کربلا بود که خانواده برادر همسرم اومدن خونمون، برادر همسرم گفت: میخوایم بریم کربلا میایی همراهمون؟ منم( با توجه به قانون درخواست ) بهش گفتم اگه هزینه ام رو پرداخت می کنی میام. بعد گفت مشکلی نیست. بعد گفتم من که گذرنامه ام منقضی شده، گفت اشکال نداره بده اینترنتی برات درستش کنم و همون موقع رفت و برام گذرنامه درخواست داد و هزینه اش رو خودش پرداخت کرد و گذرنامه ام روز چهارشنبه اومد و تو این مدت برادر همسرم بیشتر پیگیر گذرنامه بود.
خلاصه روز پنجشنبه شد، و از اونجایی که من معذب بودم که برادر همسرم میخواد هزینه هام رو پرداخت کنه بهش زنگ زدم و گفتم شوخی کردم که هزینه هام رو پرداخت کن، من خودم شخصا پول دارم میشه شماره کارت بفرستی برات کارت به کارت کنم. اونم گفت اصلا حرفش رو نزن، من خودم دوست دارم که با ما بیایی.
روز پنجشنبه بعد از نهار با ماشین حرکت کردیم به سمت آبادان خرمشهر و از آنطرف به مرز شلمچه. من که اولین بار بود میخواستم از مرز رد بشم و وارد یک کشور دیگه بشم هم برام جالب بود هم یکم استرس داشتم، بخاطر اخبار منفی که مرتب شنیده بودم یکیش که راننده هاشون سرعت میرن و پلیس نیست و … غروب بود که از گیت ایران به گیت عراق وارد شدیم اولش که سربازهای عراقی بودند با اون سبیل های کلفت و ریش شش تیغ شده، تمام فیلم های جنگی جلوی چشمم ظاهر شد. ولی بعد که رفتیم موکب ها دیگه کلا فاز تغییر کرد و چه حس و حال خوبی داشت، جوری ازت پذیرایی می کردند که انگار پادشاه اومده و دارند لیوان آب یا شربت میدن دستش. غروب آفتاب رو هم تماشا کردیم و بعد از نماز رفتیم سمت ماشین ها که ماشین بگیریم برویم سمت نجف، و اونجا من بعنوان مترجم با راننده ها صحبت می کردم و سر قیمت چونه میزدم، خیلی برام جالب بود، و چقدر نعمت بلد بودن زبان عربی برایم واضح و مشخص شد.دست آخر سوار یه ون شدیم که کرایه اش 15 دینار می شد. وقتی که سوار شدیم یه خانواده که پدر و مادر و دو دختر و یک پسر بود در4 صندلی آخر پشت سرم بودند، پدر خانواده گفت: همسفر های عزیز من مداحی بلد هستم اگر اجازه میدید و اذیت نمیشید براتون بخونم، ماهم گفتم بخون. و شروع به خواندن مداحی در مورد حضرت علی کرد و چه شعر زیبایی بود کلی لذت بردم. یه نیم ساعتی که رفتیم یه تعداد گفتن که ما نماز نخوندیم یه جایی توقف کن. و راننده ما را به یه حسینه برد و ما که نماز خونده بودیم، نشستیم ساندویچ مرغی که همعروسم درست کرده بود و بسیار هم خوشمزه بود نوش جان کردیم، موقع سوار شدن دوباره اون آقا گفت: اگه اجازه میدید براتون بخونم ، بقیه هم گفتن بخون، و شروع کرد در مورد حضرت زهرا مداحی کردن و باز شعر طولانی و قشنگی بود، یه لحظه پشت سرم رو نگاه کردم که ببینم داره از روی برگه میخونه یا حفظی ؟ دیدیم داره حفظی میخونه. قبلش یکم با خانمش ارتباط گرفته بودم. خانمش هم مشوقش بود هم تو خوندن همراهی اش می کرد و خانوادگی با باباشون مداحی می کردند. وقتی که مداحی دومی تمام کرد، رویم رو به سمت اونها کردم و گفتم خیلی خوبه که شما دارید همه رو از حفظ میخونید. اون آقا گفت: آره این شعرهای خودم است و من همه رو از حفظ میخوانم من سواد ندارم ولی سخنرانی و مداحی می کنم. و کلی آیه های قرآن و همراه با علت نزول و تفسیر های بشدت قشنگ و زیبا برامون خوند و به قولی برای مان سخنرانی کرد. بعد در مورد شغلش گفت: که رنگ آمیز ماشین بود، و در پی خدا و حقیقت و این برایم یک نمونه از نداشتن سواد دانشگاهی و موفقیت در کار مورد علاقه بود .
همردیف من یه زن و مرد بودن که اون آقا استاد دانشگاه اصفهان بود و همراه اون آقا شروع به صحبت کردند و صحبت های عرفانی و قرآنی و ما گوش میدادیم و در میان حرف های اونها منم یه داستان و شعر گفتم که مرتبت با بحث بود و تقریبا مسیر 4 ساعته رو در مورد مباحث عرفانی صحبت کردیم. و ساعت 3 رسیدیم نجف و از همسفران خداحافظی کردیم و رسیدیم به حرم حضرت علی علیه السلام.
بعد از نماز صبح یکم استراحت کردیم و رفتیم یه صبحانه مفصل خوردیم و رفتیم قبرستان دارالسلام، جای جالبی بود دوست داشتم ساعت ها در این قبرستان پیاده روی کنم ولی متأسفانه هوا بشدت گرم بود و آفتاب سوزان، طوری بود که من شال ام را روی صورتم انداختم که صورتم نسوزه. بقیه هم همین کار رو کرده بودند در واقع خودشون رو پوشانده بودن وقتی این ها را دیدیم و لمس کردم، فایل های حجاب در قران استاد یادم اومد که با توجه به شرایط آب و هوایی لباس می پوشیدن، واقعا اینطور بود. چون ما راهی بغیر از پوشاندن صورتمان نداشتیم اون هم درآفتاب ساعت 8 صبح. خلاصه ساعت 9 صبح بود که ماشین گرفتیم که بریم کربلا و در راه با راننده کلی عربی صحبت کردم و کلی اطلاعات در مورد کشورشون و مکان های دیدنی کسب کردم. و تجربه جالب گفتگو با افراد یک کشور دیگه. ساعت 10 و نیم بودیم رسیدیم کربلا، رفتیم زیارت امام حسین و حضرت ابوالفضل العباس و تا غروب حرم بودیم،بعد از نماز مغرب هم ماشین گرفتیم که برگردیم شلمچه.
و ساعت 7 صبح روز شنبه ما خونه بودیم.
همیشه فکر می کردم رفتن کربلا یهجورایه و دلم نمیخواست برم، ولی الان که رفتم دوست دارم دوباره برم، ولی یه موقعی که بتونم راحت با پای پیاده اطراف رو دور بزنم اینابر هوا بشدت گرم بود و لباسمون خیس میشد خشک میشد، گرچند زمان اندکی بیرون بودیم و بیشتر داخل حرم که کولر داشت و بسیار خنک بود بودیم. اگه هوا خنک تر باشه خیلی بهتر است.
از خدای مهربان سپاس گذارم که همچین تجربه با حالی رو برام رقم زد، خدایا شکررررررررت. سر مرز هم یه قهوه خوردیم بسیار خوشمزه که هنوز مزه اش زیر زبانم است. منم برای جایزه ی این تجربه لذت بخش قدم ششم رو به خودم هدیه دادم که جلسه اولش با همین مضمون است و بعد از خلاصه نویسی جلسه اول قدم شش و خلاصه نویسی این فایل اومدم کامنت بنویسم.
و اما برسیم به موضوع بسیار عالی و کاربردی این فایل، واقعا نمیدونم چطوری سپاس این نعمت را بکنم که حق مطلب ادا شود، اول از خدای مهربان دوم از استاد عزیزم که ناقل این آگاهی های ناب است یه دنیا تشکر و قدردانی میکنم. ان شاءالله برکت این حال خوب میلیون ها برابر بشه برگرده به زندگی و حال خوبش و قلبش رو برای دریافت آگاهی های بیشتر گسترش بده. الهی آمین
پ.ن. تو این مدت که تو حال و هوای کربلا بودم، داستان هایی از معجزاتی که بقیه دیده بودند به گوشم میخورد و وقتی اون معجزات رو با معجزات بچه های سایت و استاد مقایسه می کردم واقعا یه شوخی بیش نبود. و هر چه میگذره، بیشتر متوجه الماس های ناب این مکان مقدس می شوم و خدا را بیشتر و بیشتر شاکرم.
چه عالی حال خوب و نگاه زیبا بینی در طول سفر داشتی.
راستش برای خودم خیلی سوال بود که افرادی که مذهبی بودن خیلی هم معتقد به انجام مناسکشون چطوره که برخیشان زندگی روان و پر زرق و برقی را تجربه میکنند باورهای ثروت آفرین خوبی دارند اما بقیه بر عکس هستند؟ با اینکه خیلی تو مجالس عزا هستند که اصلاً حال خوبی اون مجالس ندارد! البته که ما تو ذهنشون نیستیم ولی آنچه من متوجه شدم این بود که آن افراد موفق احساس خوبی را تجربه می کرند یعنی تو ذهنشون کلی به خودشون افتخار می کردند و کلی کردیت پیش خدا کسب می کردند. نه مثل من که همزاد پنداری می کردم تو حال و هوای بد می رفتم یا از. سر احساس گناه و طلب بخشش و یک نگاهی خدا به ما بندازه مشکلمون حل بشود میرفتم.
خلاصه کنم همش بر می گردد به همون قانون اصلی ِ حال خوب= اتفاقات خوب.
من خودم عاشق سفرم و. آنچه خودم دوست دارم را برات آرزو دارم
زندگیت پر از سورپرایز سفر های هیجان انگیز با حال خوب و امتحان مزه های جدید:)مثل مزه قهوه لب مرز
بسیار سپاسگزارم که برایم نوشتی و چشم و دلم رو روشن کردی،و اون دعای قشنگت که گفتی:
من خودم عاشق سفرم و. آنچه خودم دوست دارم را برات آرزو دارم
من خودم هم عاشق سفر کردن هستیم، اتفاقا درخواست این دو سه روزه من از خدای مهربون و کارسازم همین است که ای خدای مهربون دلم یه سفر میخواد که هوا عالی باشه، دریا باشه شنا کنم رودخونه آب سرد داشته باشه برم آب بازی، جنگل داشته باشه برم پیاده روی کوه داشته باشه برم کوهنوردی و دشت پر از گل داشته باشه بدمینتون بازی کنم و غروب و طلوع خورشید رو هم کنار دریا هم بالای کوه و هم از جنگل ببینم و یک شب پر ستاره رو در شب تاریک تجربه کنم.
و کلی کباب خوشمزه بزنم بر بدن.( همین الان که دارم این ها رو می نویسم دلم از خوشحالی داره ذق ذق می کنه و دهنم برای اون کباب ها آب افتاده)
ن و القلم و مایسطرون
دوست عزیزم منم همچنین تجربه ای رو براتون آرزو می کنم.
در پناه حق پاینده و پایدار و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی مهربانم
(بگو: آیا شما به کسى که زمین را در دو روز آفریده است کفر مىورزید و براى او همتایانى قرار مىدهید؟ اوست پروردگار جهانیان)
خدا توی این آیه داره از لحاظ زمانی میگه کسی هستش که نه تنها سیاره زمین رو به وجود اورده بلکه توی دو روز به وجود اورده
حالا شاید این سوال پیش بیاد که طبق قانون تکامل هرگز نمیتونه اینقدر سریع سیاره زمین به وجود امده باشه
چیزی که ثابت شده اینه که در مقیاس کیهانی اصلاً زمان وجود نداره یعنی مفهومی به اسم زمان ، وقتی تعریف میشه که در دنیای مادی بشه قابل اندازه گیری باشه ، مثلاً من روی سیاره زمین از نقطه A به نقطه B حرکت میکنم ، فاصله ای که از نقطه A به نقطه B حرکت میکنم، زمان رو تعریف میکنه و توی کیهان همینطور هر چیزی در مدار خودش در حال گردش هستش و با وجود حرکت اون جرم هستش که زمان تعریف میشه یعنی به خودی خود اصلاً زمان شکل نمیگیره یعنی زمان رو ما با حرکتمون در دنیای مادی تعریفش میکنیم مثلاً وقتی که ما توی سیاره زمین میگیم 12 ماه میشه یکسال، این بخاطر گردش زمین به دور خورشید هستش که زمین اگر بخواد به طور کامل دور خورشید بچرخه یکسال زمان میبره حالا اگر سیاره زمین ثابت بود و حرکتی نمیکرد حتی یک روز هم وجود نداشت چه برسه به یکسال یعنی دقیقاً مفهوم زمان توسط حرکت یک جسم که میتونه یک آدمی باشه یا سیاره ای باشه یا هر چیز دیگه ای ، به وجود میاد
مثلاً یه آیه دیگه توی قرآن هست که آیه 5 سوره سجده میشه
(امور را از آسمان تا زمین تدبیر و تنظیم می کند، سپس در روزی که اندازه آن به شمارش شما هزار سال است به سوی او بالا می رود)
دقیقاً توی این آیه خدا داره میگه اصلاً بُعد زمان براش وجود نداره چون خدا بی انتهاست یعنی انرژی بی انتهایی هستش که به صورت یکپارچه کل جهانیان رو در بر گرفته و اون چیزی که زمان رو تعریف میکنه حرکت یک جسم در دنیای مادیه
خدا که جسم نیست…در اصل یک انرژی محسوب میشه که جهانیان رو خلق کرده و داره هدایت میکنه
توی همین آیه 5 سوره سجده داره میگه شما اگر هزار سال هم بشمارید ، نمیگه تا هزارتا عدد بشماری ها
داره میگه هزار سال شما برای خدا به اندازه یک روزه یعنی اصلاً مفهوم زمان از نظر خداوند و در مقیاس کیهانی تعریف نمیشه
زمان میتونه توی هر گوشه ای از این کیهان پهناور متفاوت باشه مثلاً همانطوری که گردش زمین به دور خورشید 12 ماه میشه ، گردش سیاره مریخ به دور خورشید حدود 24 ماه میشه
حالا من نمیخوام وارد این جزئیات بشم چون اصل نیست ولی به طور کلی از تاثیری که مفهوم زمان توی حرکت جسم در دنیای مادی داره میذاره میتونیم بفهمیم که پس زمان یک مفهومی فقط در دنیای مادی محسوب میشه
بابت همین هم هستش که توی آیه 9 سوره فصلت خدا گفته زمین رو توی دو روز آفریده یعنی از نظر خدا دو روز به حساب میاد ولی در اصل زمین میلیون ها سال زمان برد تا تکامل پیدا کنه
حالا چیزی که اصل هستش اینه که خداوند اینقدر قدرت داره که اراده کنه میتونه در لحظه یک چیزی رو به وجود بیاره و یه چیزی رو از بین ببره
در لحظه ای که میگم یعنی از نظر خداوند که دنیای مادی براش تعریف نمیشه
اون همزمان در تمام دنیاهاست
نمیخوام حالا زیاد واردش بشم، میخوام بگم که ما با چه قدرتی طرف هستیم
بابت همین هم هستش که وقتی آدم به یک چیزی توجه کنه داره فرکانسشو میفرسته حالا اگر اون کانون توجه اش رو ادامه بده یعنی در ساعات طولانی تری از شبانه روز و در روزهای بیشتری اون فرکانس رو بفرسته، اون چیز از حالت فرکانسیش به حالت فیزیکیش تبدیل میشه و هیچ ربطی هم به زمان تحقق اون چیز نداره چون فرکانس های ما همون انرژی ذهنی ما هستند یعنی یک جسم نیستند که بخواهند حرکت کنند تا زمان براشون تعریف بشه
مثلاً من همین چند ماه پیش تصمیم گرفتم فقط یک چیز رو در طول روز تجسم کنم اونم ویژگی مشتری که میخواستم خدا به سمتم هدایتش کنه بود، فقط همینو تجسم میکردم و همین روند رو ادامه دادم دقیقاً کمتر از یکماه این فرکانسی که در زمان طولانی تری فرستادم تبدیل به مشتری شد که در حال حاضر دارم کارشو انجام میدم
حالا چه موقعی این اتفاق افتاد؟
زمانیکه که من اون کانون توجه رو ادامه دادم
بابت همین هم هست که قبل از آیه 9 سوره فصلت که همون آیه 8 میشه، خدا به کسانی که بهش ایمان دارند داره اینو میگه:
(بی تردید کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، برای آنان پاداشی همیشگی است)
توی این آیه نمیگه یه کار درست ، بلکه داره از کارهای درست میگه یا یک مسیر درستی که داری ادامه اش میدی یا کاری که به درستیش ایمان داری و همیشه انجامش میدی یعنی زمان رو توش تعریف نکرده
چیزیه که یک روند دائمیه، بابت همین هم هستش که پاداشش هم براش زمانی تعریف نکرده مثلاً نیومده بگه اگر تا آخر ماه این کارهای درست رو انجام بدی بهت اینقدر پول میدم!
یادمه چند سال پیش، توی فروش آپارتمان های سیدخندان تهران کار میکردم
صاحب کارم امدش به من گفت که اگر تا آخر همین ماه 2تا آپارتمان فروختی من بهت پاداش میدم
پاداشی هم که تعیین کرده بود یک سیمکارت 912 بود
منم گفتم قبوله
من دقیقاً تا آخر ماه 2تا آپارتمان که یکیش فکر میکنم 700-800 میلیون تومن بود و اون یکی هم اگر اشتباه نکنم یک میلیارد و 20 میلیون تومن بود رو فروختم
کلاً آدمی هم نبودم بشینم کاری نکنم، حالا چه برسه به اینکه برام پاداش هم تعیین میکردن
خب من دوتا آپارتمان ها رو توی همون ماه فروختم و سیم کارتی که به عنوان پاداش برام در نظر گرفته بودند رو دریافت کردم
این پاداش در مقابل یه کاریه که در یک بازه زمانی محدود شده بود ولی اون چیزی که خدا توی همین آیه 8 سوره فصلت داره میگه، چیزیه که به زمان مربوط نمیشه در اصل به عملکرد همیشگی ما مربوط میشه
در اصل امده گفته تا زمانیکه داری به مسیر درست ادامه میدی و کارهای درستی انجام میدی پاداشتو دریافت میکنی
یعنی هر چقدر در زمان طولانی تری از ساعاتی که بیدارم کانون توجه ام در جریان مثبت باقی بمونه و در روزهای بیشتری ادامه پیدا کنه با سرعت و قدرت بالاتری خلق میشه
بازم می بینیم که زمان هیچ معانی نداره ، چون هر لحظه این فرکانس ها داره ارسال میشه
(پس آنها را در دو روز به هفت آسمان تقسیم کرد و در هر آسمانی فرمان آن را نازل کرد و ما پایین ترین آسمان را با چراغ ها و برای حفظ آن زینت دادیم، این است اندازه گیری توانای شکست ناپذیر و دانا)
اصلاً دیگه حرفی نمونه از این قدرت و آگاهی بی انتهایی که خداوند داره ، جالبه توی آیه 12 سوره فصلت داره از پایین ترین آسمان میگه!!! که ستاره ها رو گذاشته
دقیقاً کل کیهانی که هنوز به صورت کامل شناخته نشده و دانشمندان بهش میگن جهان شناخته شده رو داره میگه، حالا فکر کنید خداوند چقدر بی انتهاست که طبق این آیه هفت جهان دیگه رو به وجود اورده که پایین ترینش کیهانیه که ما توشیم هستش
این همون قدرت و عظمتیه که داره میگه از من بخواهید هر آن چیزی که می خواهید
بابت همینم هستش که تنها کسی که اصلاً میتونه از من حمایت کنه و توانایی هدایت کردن منو داره، فقط و فقط خداونده
وقتی بعد از ظهر روز 19 مرداد ، من رد پامو تو این قسمت از فایل جدید گذاشتم و بعد مشغول تمیز کردن خونه شدم که نزدیک غروب مادرم از جمعه بازار اومد
بهم گفت طیبه ببین چقدر فروختم ،خیلی خوشحال بود
455 فروش داشت
هم از نقاشیای من خریده بودن و هم از کش مو و جاکلیدیای خودش
ازش پرسیدم عروسکات چی کسی قیمت گرفت؟؟
گفت نه فقط نگاه میکردن و میگفتن چه با نمکه و میخندیدن گفت دیگه نمیبرم هم سنگین میشه بارم هم میخندن از عروسکای من کسی نمیخره
به مامانم گفتم اینجوری نگو عروسکای تو فوق العادن و تک
گفت یه خانم قیمتشو پرسید گفتم 500 گفت چه خبره
بهش گفتم بذار بگن گفت نه نمیبرم خواستی خودت بردار بفروش پولشم بردار برای خودت
یاد باورای محدود خودم افتادم که میگفتم نقاشیامو غیر از مدرسه جاهای دیگه نمیخرن
ولی بعد که شروع کردم به ساختن باورای قدرتمند کننده ،انگار خود به خود نگاهم مثبت شده و سریع به مادرم گفتم عروسکای تو خیلی بیشتر از 500 هم ارزش دارن چون هیچ جا ندیدم کسی عروسکی شبیه نوزاد یا بچه بسازه خودشم با لباسای بچگونه چندماهه
هر عروسک مادرم هر کدوم یه جور خاصن و هر بچه ای تا حالا دیده خیلی خوشش اومده
وقتی شب اومدم تا ادامه نقاشی دیواری مسابقه زیبا سازی شهر تهران رو بکشم ، اونروز یادم اومد که هرکاری کردم نمیتونستم طرحی بکشم و نمیشد که از خدا الهام بگیرم
گفتم خدایا فردا میخوام برم اگر تو بخوای ،سازمان زیبا سازی
بقیه طرحاشم بهم بگو که من بکشم و فردا برم شرایط رنگ کردن و ارسالش از سایت رو بپرسم
هیچی نگفتم ورقا رو گذاشتم جلو روم و گفتم من هیچی نمیدونم تو به من بگو خدا ، دیدی که اونروز به زور میخواستم ازت الهام و ایده بخوام ولی نمیشد و انگار تسلیمت نبودم
الان تسلیمم خودت بهم بگو
نشستم و به طرح نیمه کاره ام نگاه کردم همینجور داشتم نگاه میکردم یهویی گفته شد درخت بکش وسطش
نمیدونستم چجوری ولی جوری خدا هدایتم کرد به عکسای مختلف که واقعا آخر کار فوق العاده شد
بعد طرح سومم کشیدم و داشتم به همین فایل گوش میدادم
که گفتم خدا من الان این نقاشیارو برای مسابقه میکشم ، من لایق طرحایی که بهم الهام کردی هستم و لیاقت نقاشیشو دارم و لایق پولی که قراره طرحش رو بپسندن ، در ازای خریدش بهم بدن
میشه مثل همیشه رندم انتخاب کنم و بهم بگی چی باید بگی بهم که من بفهمم
همینجور داشتم میگفتم و میخواستم از گالری گوشیم فایلی انتخاب کنم از دلم گذشت دوباره گفتم من ارزشمندم
و دستمو گذاشتم رو یه فایل ، دستمو برداشتم دیدم نوشته صدا 26
اول نمیخواستم باز کنم، گفتم صدای ضبط شده هست ،ولی بازش کردم
همین که باز شد ،و صدا رو شنیدم گریه کردم ، دقیقا صدایی که ضبط کرده بودم ،صدای مسئول سازمان زیبا سازی بود که ازش سوال کرده بودم راجع به نقاشی دیواری و داشت راهنماییم میکرد
فقط گریه کردم این صدای ضبط شده نشونه خدا به من بود که تو لیاقت گرفتن مبلیغی رو داری که طرحشو من بهت دادم و تو هیچ چیز رو خودت انجام ندادی همه رو من بهت گفتم و کشیدی
و بعد گفتم این یعنی چی ؟؟؟؟ یعنی اینکه خدا دقیق و واضح داره هدایتت میکنه ، بهت میگه راه رو
پرسیدم چرا از بین این همه فایل استاد عباس منش و فایلای دیگه ،چرا باید دقیقا این صدای ضبط شده میومد
پس این دقیقا نشونه ایه که میگه تو لایقشی طیبه
راهت رو ادامه بده
و از خدا سپاسگزارم که بهم این همه لطف داره و همراهمه و حامی و همه کاره من هست
بعد شروع کردم به ادامه نقاشی و طرح پنجم رو هم شک داشتم چی بکشم پرسیدم خدا تکامل دانش آموزو از اول ابتدایی تا ششم بکشم ؟ یه یهویی شنیدم نه طرح پنجم مشاغل میشه
و آیه 39 سوره نجم وَأَن لَّیۡسَ لِلۡإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ
انسان جز از تلاش خودش بهره نمىبرد
وَأَنَّ سَعۡیَهُۥ سَوۡفَ یُرَىٰ40
و همانا کوشش او به زودی دیده میشود
رو برام نشونه داد تا بالای طرح مشاغل بنویسم
و 9 تا شغل رو به تصویر کشیدم و تموم شد
وقتی طرحارو کنار هم گذاشتم خیلی خاص شده بودن و عالی ،بارها به خودم گفتم طیبه مغرور نشو تو هیچ کاری نکردی خدا بود که صفر تا صد طرحاشو بهت گفت
از خدا میخوام که کمکم کنه همیشه متواضع باشم و به یادم بیارم که من هیچ کاری نمیکنم و این خداست که هر لحظه داره با ایده هایی که بهم میده هدایتم میکنه
و بی نهایت ازش سپاسگزارم
چقدر تسلیم بودن خوبه
من دقیقا وقتی اون روز تسلیم نبودم ،کم کم نگرانی و ترس اینکه تو هیچی بلد نیستی و نمیتونی نقاشی بکشی و طرحی برای دیوار مدرسه بکشی میشنیدم که همه نجوای ذهن بود و فکر میکردم خودمم که دارم طرحا رو میکشم و خدا بهم فهموند همون دقایق با احساس بدی که بهم دست داد
که گفت حواست باشه این تو نیستی که داری طراحی میکنی ،این منم خدای تو که هر لحظه هدایتت میکنه
و ممنونم ازش که سریع دستمو میگیره
و امروز که تسلیم بودم و عاجز بودنمو دوباره و چند باره بهش میگفتم خیلی راحت تو دو ساعت سه تا طرح کشیدم
این یعنی چی ؟ تو دو ساعت سه تا طرح بکشی
این یعنی تسلیم بودن
در صورتی که چند روز پیش بیشتر از 5 ساعت نشسته بودم پای نقاشی ولی هیچی نمیتونستم کار کنم
هر چقدر بیشتر سعی میکنم که از خدا کمک بخوام بیشتر حس و حالم خوب میشه و بیشتر آروم تر میشم و سعی میکنم نتیجه شو هم به خدا بسپارم
ان شاء الله صبح ،اگر خدا بخواد اول میرم سازمان زیبا سازی بعد از اونجا برم کلاس رنگ روغنم
خدای من بی نهایت ازت سپاسگزارم خیلی خیلی دوستت دارم ماچ ماچی من
الان ساعت 3:3 روز 20 مرداد هست و من ،بعد اینکه این رد پامو تو سایت گذاشتم میرم تا به قرارم با خدا ، ماچ ماچی جذابم برسم
برای تک تکتون بی نهایت شادی و سلامتی و آرامش و عشق و ثروت و سعادت در دنیا و آخرت رو میخوام
خیلی دوست داشتم که برم تو جنگل و چند روزی کمپ کنم و از خدا خواسته بودم که این خواسته را واسم انجام بده و هدایتم کنه در زمان مناسب …
امروز بعد از 5 روز از مسافرت برگشتم و بینهایت احساس خوبی دارم و تمام این سفر پر بود از هدایت ربم که در نهایت آرامش و لذت و نعمت و ثروت و موفقیت و رشد و زیبایی واسه من داشت ..
هدایت اینطوری بود که همکارم زنگ زد و گفت قرار بریم کلاردشت و بهمون یک ویلا با تمام امکانات هم دادن و قرار کلی لذت ببریم در این کار
حالا کار ما چیه ؟؟؟ مربی یک پسر بامزه و بانمک اوتیسم هستیم که باهاش رفتیم شمال و بابت هر روز هم حقوق بسیار خوبی میگیریم و در خنکترین منطقه شمال مستقر شدیم و به دل جنگلهایی رفتیم که هرگز در عمرم این زیبایی و شگفتی را ندیدم و در یک هم زمانی با باران هم همراه شدیم و کلی تجربه کسب کردم
درواقع قصد من از جنگل رفتن دیدن زیبایی و آرامش جنگل بود که به بهترین شکل هدایت شدم و به جنگل مازیچال در کلاردشت رفتیم که در ارتفاعات این منطقه هوا مه آلود شده و نم نم باران ریزی مثل اسپری روی بدنم مینشست و بوی مطبوعی در هوا بود و خنکی هوا باعث میشد از دهان بخار بیرون بزنه که در اون هوا آتیش درست کردیم و به سبک قانون سلامتی نوش جان کردیم و در اطرافمون گاوهایی با زنگوله در گردن میچرخیدن و از طبیعت نوش جان میکردن و واقعا فضایی بهشتی را تجربه کردم که خداوند هدایتمون کرد و هیچ برنامه ای از قبل واسش نداشتیم
حالا این کاری هم که دارم هدایت خداوند بوده که از تهران به شیراز و از شیراز به کیش مهاجرت کردم که قبلا داستان مهاجرتم کامنت کردم و اما بازهم از خداوند درخواست میکنم که هدایتم کنه به شرایطی که آزادی مالی و آزادی زمانی و مکانی و رابطه ی توحیدی را تجربه کنم و انشالله از این نتیجه هم کامنت میکنم .
شاد و سلامت و ثروتمند و سعادتمند باشین در دنیا و آخرت
سلام و درود بر شما دوست و هم خانواده عباس منشی عزیز عزیزی(چه باحال شد با فامیلی شما خخ) در حال خواندن نظرات دوستان بودم که رسیدم به کامنت شما ، خوشحال شدم چون قبلاً کامنت مهاجرت شما را خوانده بودم و منم حالا بعد از فوت پدر و مادرم میخوام مهاجرت کنم و کامنت شما نشانه خوبی برای منه که میشود و خدای مهربان با ماست.مرسی از شما ، منتظر کامنت های شیرین و دلچسب بعدی شما هستم، روزهای خوش و شیرینی براتون آرزومندم در پناه خدا باشید.
هدایت شما به این شغل خیلی راحت و آسون با بهترین امکانات و آزادی ،خودش ی باور خیلی قوی هست که پول واقعا یک انرژیه و کافیه ما در مدارس قرار بگیریم و باهاش هم فرکانس بشیم و اونوقت خود به خود و طبیعی وارد زندگیمون میشه بدون هیچ تلاش و تقلایی و مسیری که از توحید و خدا بگذره کاملا آسون و راحته.
سلام و احترام خدمت استاد عزیز، خانم شایسته ی مهربان و همه ی دوستان گرامی.
بسیار بسیار تاثیر گذار و قابل فکر بود استاد جان.
سپردن عنان و اختیار همه چیز به خداوند، در واقع شجاعت می خواهد.
کار فوق العاده سخت است، ما با عقل و منطق مقایسه میکنیم، بررسی میکنیم، حساب و کتاب ریاضی میکنیم و کلی کار دیگه.
غافل از اینکه خداوند هدایتگر و خالق همه چیز هست.
استاد جان یه داستان بنویسم خیلی جالب، هر وقت یادش میفتم واقعا اشکم درمیاد،
یروز خانم عزیزم(نسترن، که از بچه های خانواده گروه تحقیقاتی استاد عباس منش هست) میگفت رفتم کوه(کوه صفه اصفهان)، اون بالا نشسته بودم داشتم تخمه میشکوندم، یدونه از مغز ها از دستم افتاد رو زمین، در کسری از ثانیه مورچه ای اونو برداشت و رفت، میگه من خشکم زد، گفتم خدای من، تو منِ انسانِ چندین کیلویی رو از خونم کشوندی این بالا، رزق این خلقتت رو بدی؟
خدایِ من، هدایت تا اینقدر آخه؟
چطور اون همزمانی و پدیده ها رخ میده واقعا؟
اعتماد ما به خداوند اندازش چقده؟ به اندازه اون مورچه هست؟
چقدر مثال مادر موسی منو تکون میده استاد.
چقدر میشه به خداوند اعتماد کرد؟ جوابش رو مادر موسی میده،
جوابش رو ابراهیم میده،
جوابش رو شما میدید استاد جانم.
استاد خداوند در نهایت شگفتی، اتفاقات رو برایمان رقم میزند و تمام رخداد های خدا زیباست،
کاش ایمان بیاوریم به این عظمت، به این قدرت بی نهایت.
خدایا شکرت به خاطر شروع یک روز عالی دیگه و آگاهی های ناب دیگه
استاد جان من لایوتون رو همون موقع دیدم و چقدر ذوق کردم و تا آخرش نگا کردم و لذت بردم
تسلیم بودن در مقابل خداوند
چه موضوع آرامش بخشی خدایا شکرت.به اندازه ای که در مقابل خداوند تسلیمی به همون اندازه زندگی روان میشه .خدایا هر پیشرفتی و به هر جایی که رسیدم کار خودت بوده و اینو همیشه باید به خودمون یادآوری کنیم
آره استاد جان ما میچسبیم به خاسته ها و تصمیم هم میگیریم که چجوری به اون خاسته برسیم خدایا کمکم کن تسلیم باشم در مقابل خودت .
خدایا کمکم کن که تنها تو را بپرستم و تنها از تو یاری بخواهم
خدای بزرگم من امروزم رو هم به دست تو میسپارم و منتظر بهترینها از طرف تو هستم .
خدایا کمکم کن رها باشم و همه چیزم رو به دست تو بسپارم ای که مرا خوانده ای . راه نشانم بده
هر اتفاقی هر ذوقی هر خبر خوبی هر رشد و پیشرفتی که واسم اتفاق میوفته این تلنگر باید پشتش باشه که میدونی اینا کار همون خداییه که باهاش در میون گذاشتی و ازش خاستی
خدا جونم چقدر قشنگه فرمون رو بدیم دست خودت و بریم اون پشت ماشین استراحت کنیم و وقتی به مقصد رسیدیم خودت خبرمون کنی
خدایا اتفاقات دیروز که برام افتاد همشون کارخودت بود .اینکه کارم رو درست انجام دادم اینکه همه شاگردهام ازم راضی باشند و اینقدر حس خوب بهم بدن کار تو بود من میدونم چون بارها و بارها ازت خاستم که خودت آدمهارو دورم جمع کن و همون دیروز که شاگرد جدید برام فرستادی همون لحظه با تمام وجودم شکرت کردم
خدایا تو وهاب منی و من همه چیزم رو به دست تو میسپارم و از تو میخام
اون لذت رها کردن و رها زندگی کردن و شناور بودن و هدایتی بودن رو به هممون بچشون که میدونم چقدرررر لذت بخش و آرامبخش میشه زندگی
خدایا عاشقتم شکر وجودت .اینکه من هر روز صبح زندگیم رو به تو میسپارم و همه چیمو از تو میخام و تا با تو حرف نزنم روزم رو شروع نمیکنم چه نعمت بزرگیه
ای کسی که صدای منو میشنوی و نامه های منو میخونی و جوابمو میدی امروز هم خودت برام بهترینها رو رقم بزن .بهترین خبرها بهترین اتفاقات و احساسات .نابترین آگاهی ها که همین فایل اول صبحی گویای اونه .خدایا بهترین هدیه هارو خودت برام بفرست .چون اینجا بهترین دفتر شکرگزاری منه همینجا هم تمرین ستاره قطبیم رو هم مینویسم
خدای وهابم من امروز منتظر دریافت ثروتم و رزق و روزی ام هستم اگر رزق و روزی ام در آسمانهاست بر من ببار و اگر در زیر زمینه خودت برام استخراجش کن
خدایا قلبم رو باز کن برای گرفتن هدایتها و نشانه هات و بهم قدرت و قوت بده برای انجام دادن اونها
خدایاااا شکرت کرورررر کرورررر شکرت بخاطر این آگاهی اول صبحی و این هدیه ناب
وقتی که اول صبح با همچین هدیه و آگاهی شروع میشه و لبخند روی لب آدم میاره دیگه امروز چه شود؟
یه حسی بهم می گفت بیام اینجا و بنویسم … من هم گفتم چشم
من طبق یه سری آگاهی که از جلسه 7 قدم اول دریافت کردم ، دقیقاً یک هفته است که به تصمیم شجاعانهای رو گرفتم ، خیلی هم پینگ پنگی با ذهنم درگیرم دیگه :) شدت نجواها بیش از اون چیزی که بتوانید فکرش رو بکنید
ولی من طبق آگاهی های اون جلسه ایمان دارم که باید اون پل خراب می شد باید اون تصمیم رو می گرفتم با اینکه جلوتر حتی 1 متر هم دید ندارم و همه جا تاریکی هستش …
ولی من یه نوری رو دارم حسش می کنم که میگه نترس ، از این برههی زمانی رد میشی و من به این شجاعتت پاسخ می دهم … بعداً به خودت افتخار خواهی کرد و می فهمی که چه خدمت بزرگی به خودت کردی که مسیرت رو تغییر دادی
حتماً میام دقیق تر از این هدایت الهی و تصمیمی که گرفتم می نویسم ، فعلا منتظرم نتایجی ملموس بگیرم
——————————————————————————–
می خواهم در مورد یه تمرین عالی که استاد در این فایل داد می خواهم بنویسم
چرا ؟؟
من می دونم به (سه چیز) سه تا شغل خیلی علاقه دارم
اومدم تو دفترم اینطور نوشتم (برای هر سوال سه صفحه خالی گذاشتم ، بعداً هم اگر هر جوابی به ذهنم رسید بیام بنویسم)
سوال 1 من چرا می خواهم شغلم عکاسی باشه؟
7 تا دلیل زیرش نوشتم
سوال 2 من چرا دوست دارم یه شخص همیشه در سفر باشم؟
6 تا دلیل زیرش نوشتم
سوال 3 من چرا دوست دارم شغلم رانندگی کردن باشه؟
3 تا دلیل زیرش نوشتم
به چند تا نکته جالب پی بردم
نکتهی اول
یه جوابی برای هر سه مورد مشترک بود و اون جواب از دل تضاد می اومد …
بعد من یاد صحبت های استاد در جلسه 5 و 6 همین قدم اول افتادم ، استاد می گفت ما به تضاد بر می خوریم و خواسته شکل می گیره
ما نمی توانیم بگیم می خواهیم تضاد نداشته باشیم!! (چون این ساز و کار جهان هستی ، هستش) می توانم بگم می خواهم از تضاد هام بزرگتر باشم و راحت ازش رد بشم
و موضوع مهم بعدی اینه که اینکه من به یه تضادی بر بخورم و یه خواستهای رو با تمام وجودم بخواهم اصلا بد نیست … خیلی هم خوبه ، این انگیزه فاکتور اصلی برای رسیدن به خواسته است … ولی این یک فاکتور برای رسیدن به خواسته است
یک فاکتور مهم دیگه هم برای رسیدن به خواسته وجود داره ، اون هم باورهای هم جهت با اون خواسته است
بنابراین برای رسیدن به هر هدفی باید دو فاکتور اساسی رو با هم داشته باشم
1ـ انگیزه بسیار بالا ، که البته لازم نیست بشینم به خودم خیلی انگیزه بدهم … انگیزه احتمالا با برخورد به تضاد ها خودش به وجود میاد
2- باورهای مناسب و هم جهت با اون خواسته ام بسازم ، وگرنه هر چقدر هم تلاش بکنم به خواستهام نمیرسم و آخرش عطلاش رو به لقاش می بخشم و در حالت بدتر اگه اون خواسته خیلی بزرگ باشه ، ممکنه به افسردگی برسم!! بنابراین مهمه که مبحث ساختن باور های مناسب و هم جهت با خواستهام رو جدی بگیرم
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
نکتهی دوم
نکتهی دومی که بهش پی بردم این بود که ما آدم ها یه تیکه سنگ نیستیم … ما تغییر می کنیم ، شخصیتمون ، علایقمون تغییر می کنه
من برای سوال سه فقط سه تا دلیل نوشتم !! به این معناست که بیشتر میل دارم به اون دوتا کسب و کار، ماشین و رانندگی رو به صورت شخصی هم می توانم داشته باشم و همین برایم کافیه ، نیازی ندارم حتماً شغلم رانندگی باشه ، این در صورتیه که تا چند سال قبل وقتی به شغلی که عاشقش بودم فکر می کردم فقط رانندگی کردن تو ذهنم می اومد
ولی حالا من تغییر کردم
مثل استاد عباس منش … ایشون یه زمانی عاشق این بود یه عالمه سمینار برگزار کنه ، عاشق تأثیر گذاری توی زندگی دیگران بود ، عاشق این بود با آدم ها وقت بگذرونه
به این خواسته اش رسید ، بنا به دلایل شخصی از یه جایی به بعد دیگه تنهایی رو ترجیح داد و 180 درجه تغییر کرد ، کسب و کارش رو آنلاین کرد ، ارتباط مستقیم با مخاطب ها رو قطع کرد و …
اینجا هم در این ویدیو ایشون گفت ، من برای شماره دادن به افراد مقاومت دارم
می خواهم بگم ایشون هم تغییر کرد ، خیلی هم طبیعیه این تغییر اصلاً هم بد نیست
——————————————————————————–
می خواهم بگم به این پی بردم که چقدررر عموم مردم جامعه ، به طرز عجیبی اشتباه فکر می کنند و هرگز هم متوجه نمیشن که این طرز فکرشون اشتباهه
مثلاً طرف 10 ، 20 یا حتی 30 سالِ که شغلش یه چیزی هست ، احتمالا یه زمانی به این شغله علاقه داشته که بلاخره توانسته ازش یه سری پول ها رو بسازه دیگه (من به تجربه بهش رسیدم اگه از یه شغلی بدت بیاد و هیچ علاقهای نداشته باشی درآمدت تقریباً میرسه به صفر و تو مجوبر میشی از اون شغل بیای بیرون) حالا فهمیده به یه شغل دیگه هم علاقه داره … ولی تغییر مسیر نمیده … به هزار و یک دلیل واهی و مسخره … که خیلی هاش به خاطر عدم ایمان به خدا و البته مهم بودن حرف دیگران توی زندگیش هست
یا
طرف سال هاست خودش می دونه دیگه با همسرش احساس خوشبختی نمی کنه و داره عمر با ارزشش رو حروم می کنه ولی توی حالت خوبش … فقط دارند زن و شوهری نقش بازی می کنند و به اطرافیان خودشون نشون می دهند ، خوشبختیم !!
حالا دلیل عدم جدایی چیه؟ مهم بودن حرف و نگاه مردم
وابستگی های مسخره …
فداکاری و از خود گذشتگی به خاطر بچه … در صورتی که اگر طلاق بگیرن اون بچه احتمالاً بهتر رشد می کنه و اجرای توکل در عمل رو یاد می گیره
(این رو من می توانم بگم ، چون سال ها قبل وقتی 10 ، 15 سالم بود به پدر و مادرم میگفتم از هم جدا بشید ولی اونا به بهونهی من جدا نمی شدن، البته که یکی از بهونه ها من بودم دیگه… بگذریم)
جالبه من واقعاً گاهی وقت ها خندم می گیره از ایننن حد اشتباه فکر کردن آدم ها و این حد بی ایمان بودنشون و مشرک بودنشون
دلیل اینکه این ها رو اینجا نوشتم اینه که شیطانی که تو این یک هفته ، همش وایساده یه گوشه و شکلک در میاره ضربه فنیش کنم :))
همش می خواهد به من بگه تو خیلییی اشتباه کردی که پلهای پشت سرت رو خراب کردی ، حالا مثل چی پشیمون میشی!!
من هم همش بهش میگم من نمیدونم چه جوری ولی خدا برای من درها رو باز می کنه
من به یقین رسیده بودم که اون مسیر اشتباهه ، من مطمئن بودم و هستم که عدم ادامه دادن اون مسیر و تغییر دادن مسیرم صددددد در صددددد درسته
من هرگز به مسیر قبلیم بر نمی گردم
من مطمئنم خدا بهم پاسخ میده ، خدا هدایتم می کنه و هوامو داره … فقط باید ایمان داشته باشم و ادامه بدهم …
من در راه خدا مهاجرت کردم
الان هم نمی ایستم یه گوشه بگم خدایا هدایت هاتو بفرست ، خدایا پس چرا … ؟؟
نه
من فقط سعی می کنم با احساس خوب ادامه بدهم ، به هر ایدهای که الهام میشه خیلی زود عمل کنم
خدا از جایی که گمون نمی برم درها رو برایم باز می کنه ، خدای من ایمان من رو ضایع نمی کنه
با نام خودش شروع میکنم
یه حسی بهم گفت بیام بنویسم کجا ها تسلیم هدایت خدا بودم و نتیجه شو دیدم
یه حسی گفت بنویس تا ایمانت قوی تر بشه به این مسیر ، به اینکه منم دارم هدایتت میکنم یه وقت گمراه نشی دنبال چیز دیگه ای بگردی
ماجرا از این قرار بود … من از همون اولِ اول که شروع کردم به درس خوندن ، با این هدف درس میخوندم که من میخوام دندون پزشکی قبول شم
خوندم و خوندم تا رسیدم به انتخاب رشته
متوجه شدم ظرفیت دندون پزشکی زیاد نیست و من نمیتونم با رتبه م قبول شم
و یا باید برم پزشکی البته اونم قبولیم حتمی نبود
یا باید برم دارو ، یا رشته های دیگه یا کلا قید امسالو بزنم
خلاصه اونجا بود که به نهایت عجز و ناتوانی رسیدم و روز ها گریه میکردم و میگفتم خدایا من تمام این مدت تو فکرم این بود برم دندون …بعد الان میگن قبول نمیشی ، از طرفیم نمیخوام سال دیگه پشت کنکور بمونم
خدایا خودت بگو چیکار کنم
یه صدای واضح و بلند و آشکار بهم گفت : برو پزشکی
اون لحظه که گفت برو پزشکی ، انگار آب سرد ریختن رو سرم
آخه من از پزشکی ذهنیت خیلی خیلی بدی داشتم
به این دلیل که اون موقع ها فکر میکردم کل پزشکی تشریح جسده و من بزرگترین ترس زندگیم همین بود
خلاصه من بودم و یه تصمیم که باید تا چند روز دیگه گرفته میشد
بازم گریه و عجز و ناتوانی که خدایا من پزشکی نمیخوام ، من از پزشکی میترسم بعد تو داری میگی برو پزشکی؟؟
خدا شاهده الان داره یادم میاد که انقدر این ترسه و این سردرگمیه شدید بود ، اون روزا اشکام بند نمیومد و میخواستم عادی حرف بزنم ، گریه م میگرفت
ولی صدای خدا خیلی واضح بود
واضح تر از تمام ترسای من
کم کم داشتم آروم میشدم ، کم کم صدای خدا داشت بلند و بلند تر میشد و صدای ترس ها کم و کمتر…
هر روز و هر لحظه و هر ثانیه داشت میگفت برو پزشکی ، برو پزشکی ، برو پزشکی
داشت بهم میگفت رسالت تو اینجاست ، من بهتر از تو میدونم که تو چی میخوای ، من میدونم چیزی که تو میخوای اینجا قراره پیداش کنی
و اونجا بود که من تسلیم هدایتای خدا شدم و کد رشته ی پزشکی رو آوردم جز لیست انتخاب رشته م…
منی که تا چند روز قبلش حتی به این فکر نمیکردم که تو آخرین اولویتم پزشکی رو بذارم ، کد رشته شو آوردم دومین اولویت و به الهام خداوند عمل کردم
نمیدونم تجربه ش کردین یا نه ولی وقتی به چیزی که خدا میگه عمل میکنی و تسلیم هستی ، آرومی…
انگار مهر تایید میزنه به قلبت و خودش آرومت میکنه و میگه من میدونم و تو نمیدونی ، پس به من توکل کن!!
بعد اینکه انتخاب رشته رو نهاییش کردم و اون روزا منتظر میموندم تا جواب بیاد ، الهاماتی تو خواب و بیداری بهم میشد که انتخابت درسته ، لحظاتی جلو چشمام میومد که دارم جون آدما رو نجات میدم ، دارم به درمان یه نفر کمک میکنم ، دارم به خانواده های ناآروم و مشوش آرامش میدم
انقدر این الهامات قوی بود که من آروم میشدم و مصداق این شعر بودم :
هر لحظه که تسلیمم
در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو
بی باک تر از شیرم
واقعا آروم بودم و انگار تموم اون ترسای واهی داشت جاشو میداد به یه ایمان و اطمینان قلبی
و این روزا به همین شکل گذشت و نتایج نهایی انتخاب رشته اومد
اون لحظه ای که میخواستم بزنم رو سایت تا جواب بیاد بالا ، انگار میدونستم که قراره با چی مواجه بشم
و همینم شد :
دکترای عمومی پزشکی-دانشگاه علوم پزشکی سنندج-روزانه-نیم سال اول
همون کسی که تا یک ماه پیش داشت از ترس زجه میزد که نره پزشکی ،
همون شخص با دیدن این کلمات اینبار از شدت خوشحالی زد زیر گریه
چی عوض شد این وسط؟
مگه ژینا همون ژینا نبود ؟ مگه پزشکی همون پزشکی نبود ؟
من فقط تسلیم خدا و هدایتش شدم
من فقط به چیزی که بهم گفت عمل کردم و چیزی رو که سال ها با عقل خودم برنامه ریزی کرده بودم رو کنار گذاشتم
این تسلیم بودن در برابر خدا بود که بازی رو عوض کرد
ژینای قصه ی ما الان دانشجوی ترم سه پزشکیه و قشنگترین روزای زندگیش رو تو این رشته گذرونده
بهترین دوستای زندگیش رو تو این رشته پیدا کرده
بهترین تجربه های زندگیش رو تو این رشته داشته
و عشق و علاقه ی زندگیش رو پیدا کرده
ژینا ی قصه ی ما -همون کسی که از شدت ترس از تشریح جسد نمیخواست پزشکی بره-دستکش دست کرد و خودش جسد رو تشریح کرد:))))
خدا خودش میدونه اون لحظه ای که داشتم این ترس رو که بزرگترین ترس زندگیم بود شکست میدادم
و اون لحظه ای که باهاش به صلح رسیدم ، تا حالا به اون اندازه خودم رو تجربه نکرده بودم
تا حالا به اون اندازه خودم رو به خدا نزدیک حس نکرده بودم
و الان دارم میفهمم که چرا خدا اون روزا به من گفت برو پزشکی
الان دارم میفهمم که رسالت و عشق و علاقه و هر آنچه که من میخواستم تو این رشته بود
من با هدایت شدن به این رشته رفتم تو دل بزرگترین ترس زندگیم و شکستش دادم…نه ! بهتره بگم باهاش به صلح رسیدم و عاشقش شدم:))))
کامنت طولانی شد ولی ارزشش رو داشت تا یه بار دیگه به یاد بیارم کیه که داره هدایت میکنه
کیه که از همه چیز و همه کس به من آگاه تره و اون بهتر از همه میدونه که من چی میخوام
کیه که اگر دستم رو تو دستاش بذارم ، آسون میشم برای آسونی ها و تمام ناممکن ها رو برام ممکن میکنه…
سلام ب ژینای مهربون
سلام به خانم دکتر جوان و دوسداشتنی
خوشا بحال اون مریص ها ک دکترشون تو باشی….
چقدرررر لدت بردم از کامنتت
چشمام پراز اشکه ک برات مینویسم
چقدررررر این تسلیم بودن رو دوسدارم
چقدررررررررر تحسینت میکنم ک تسلیم شدی و داری بهترین روزهاتو تجربه میکنی
مطمنم ک بهترین میشی
مطمنم ک عالیترین هستی برای رسالتت
برات بهترینها رو ارزو میکنم دکتر جوان و زیبا و دوسداشتنی و تسلیم
(به نام الله مهربان و یکتا)
سلام بهت ملیحه ی عزیزم
خیلی خیلی خوشحالم کردی دوست قشنگم
کامنتت در بهترین زمان و مکان به دستم رسید
قطعا صد ها برابر این انرژی مثبت به زندگی خودت برمیگرده
راستی ! دوستداشتنی تو و اون چهره ی زیباته:)))
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم نازنینم
استاد عزیزم واقعا خداوند در بهترین زمان و بهترین مکان هدایتش را میرساند
وقتی برای اولین بار ابن فایل را گوش کردم از خدا خواستم این جنس از هدایت راهم نصیب من بکند و متعهد شدم حتما مراحل هدایت را ثبت کنم
اولین قدم در گوش کردن ابن فایل احساس خوب تسلیم بودن بود که من عاشقانه چشم گفتم و گوش کردم درمرحله بعد به من گفت چند بار گوش مردم و من گوش کردم در ادامه گفتم خدایا میخواهم در سکوت گوش کنم به طرز جادویی کل خانه تخلیه شد در مرحله بعد گفت برو توی حیاط گوش کن و من رفتم
نتیجه این مراحل شد یک هدایت درباره خودش شناسی به من گفت چند صحنه از مواردی که خرید کردی و خرید نکردی بنویس و فکر کن درهر صحنه لا چه فکری خرید کردی و با چه فکری خرید نکردی استاد در جریان این هدایت من به خودشناسی بهتری رسیدم ومعنی اینکه فرمودین گاهی ما باید کاری کنیم تا به سمت نعمت هدایت شویم و خداوند مارا به سمت آن کار هدایت میکندرا هم فهمیدم استاد به خاطر این فایل پر محتوا وبا ارزش سپاسگزارم
استاد احساس میکنم دارم عاقلتر میشوم و از یک انسان جاهل به یک انسان خردمند تبدیل میشوم
استاد عزیزم هر کجا هستید در پناه الله یکتا موفق و سعادتمند در دودنیا باشید
سلام به استاد عزیزم و مریم خانم نازنین
امروز صبح رفتم برای تعویض گواهینامه ام، یک ساعت نشستم (خلوت بود اما سیستم قطع بود) تو این مدت یه خانم و آقا اومدن برای تمدید گذرنامه شون، چون سواد نداشتن من براشون فرم کردم، متوجه شدم میتونستن گذرنامه زیارتی بگیرن (برن دفتر پیشخوان) ولی بین المللی گرفته بودن (اومده بودن پلیس+10) و از بین اون همه آدم اومدن سمت من که براشون فرم پر کنم، این رو نشونه دیدم، چون من هم به رفتن به خارج از کشور خیلی فکر میکنم، و البته که نشانه ثروت هم بود برام، بعد از اون بلافاصله نوبت من شد و کارهام انجام شد، خب خدااا حالا پیش کدوم دکتر برم؟ دو تاشون نزدیک بودن ولی اصصلا دلم نبود یکهو بهم گفت برو فلان جا کمی دورتر بود اما یه پیاده روی کوتاه هم شد برام، اونجا یه آقای دکتر خیلی خوش رو بود خلوت هم بود (قبلا هم رفته بودم پیشش) و شغلم رو پرسید (من تو این مدت با ثروت یک خییلی روی این موضوع کار کردم که با هر شغلی میشه ثروت ساخت و الان خودم معلم شدم و دارم به شدت تو سایت درباره معلم بودن و ثروت مطالعه مفید میکنم) خب اون آقای دکتر بعد از شنیدم شغلم چی بهم گفت؟ به به خوش به حال دانش آموزات چه معلم مرتبی دارن و کلللی ازم تعریف (خداییش انقدر ذوق کردم میخواستم بپرم ماچش کنم استاد)، بعد گفت عینک میزنی؟ گفتم برای مطالعه دارم گفت «حتما برای پول شمردنه! معلما پولدارن» راستش اینو تا حالا از کسی نشنیده بودم هرچیی بوده برعکس این حرف بوده و رفته تو ذهن من، اما الااان خدا من رو برد جایی که بهم بگه معلما پولدارن (چقدر این بولد نوشتن حال میده اولین باره دارم امتحانش میکنم سپاس فراوان از مدیر فنی سایت) خلاصه که گواهینامه ام هم بدون عینک شد، بعد رفتم یه فروشگاه بزرگ لوازم التحریر، همیشه فکر میکردم جنساش خیلی گرونه پس من نرم اینجا اما اینبار خدا هولم داد و یکهو رفتم داخل مغازه برای پسرم چند مدل کیف دیدم و ترسم از قیمت های بالا ریخت، چون همه مدل کیف داشت و قیمتش هم مثل بقیه جاها بود، از اونجا که اومدم بیرون پدر شوهرم رو دیدم و سوار ماشینش شدم و من رو رسوند خونه، یعنی امروز قشنننگ معنی هدایت خدا و تسلیم شدن در برابر حرفهاش رو حس کردم، خدایا عاااشقتم هم حالم خیلی خوبه و پر انرژیم هم اشک تو چشمامه استاد عزییزم عااشقتم با این آموزشهای بی نظییرت.
بسم رب الشهدا و الصدقین
أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا لَکُم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا نَصِیرٍ
ﺁﻳﺎ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﻳﻲ ﻭ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﻴﻄﺮﻩ ﺍﻭﺳﺖ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺧﺪﺍ ﻫﻴﭻ ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﻭ ﻳﺎﻭﺭﻱ ﻧﻴﺴﺖ ؟(١٠٧) بقره
سلام بر بندگان خاص خدا سلام بر جویندگان حقیقت و راستی سلام بر عبادالرحمن الذین لاخوف علیهم و لا هم یحزنون
این فایل روزی که ظهر اون قصد رفتن به زیارت کربلا رو داشتم روی سایت اومد و فقط در شرایط گوش دادن چندین و چند باره آن بودم. و امروز با اجازه ی خداوند شرایط نوشتن رد پا فراهم شد.
روز پنجشنبه شب هفته قبل از رفتن به کربلا بود که خانواده برادر همسرم اومدن خونمون، برادر همسرم گفت: میخوایم بریم کربلا میایی همراهمون؟ منم( با توجه به قانون درخواست ) بهش گفتم اگه هزینه ام رو پرداخت می کنی میام. بعد گفت مشکلی نیست. بعد گفتم من که گذرنامه ام منقضی شده، گفت اشکال نداره بده اینترنتی برات درستش کنم و همون موقع رفت و برام گذرنامه درخواست داد و هزینه اش رو خودش پرداخت کرد و گذرنامه ام روز چهارشنبه اومد و تو این مدت برادر همسرم بیشتر پیگیر گذرنامه بود.
خلاصه روز پنجشنبه شد، و از اونجایی که من معذب بودم که برادر همسرم میخواد هزینه هام رو پرداخت کنه بهش زنگ زدم و گفتم شوخی کردم که هزینه هام رو پرداخت کن، من خودم شخصا پول دارم میشه شماره کارت بفرستی برات کارت به کارت کنم. اونم گفت اصلا حرفش رو نزن، من خودم دوست دارم که با ما بیایی.
روز پنجشنبه بعد از نهار با ماشین حرکت کردیم به سمت آبادان خرمشهر و از آنطرف به مرز شلمچه. من که اولین بار بود میخواستم از مرز رد بشم و وارد یک کشور دیگه بشم هم برام جالب بود هم یکم استرس داشتم، بخاطر اخبار منفی که مرتب شنیده بودم یکیش که راننده هاشون سرعت میرن و پلیس نیست و … غروب بود که از گیت ایران به گیت عراق وارد شدیم اولش که سربازهای عراقی بودند با اون سبیل های کلفت و ریش شش تیغ شده، تمام فیلم های جنگی جلوی چشمم ظاهر شد. ولی بعد که رفتیم موکب ها دیگه کلا فاز تغییر کرد و چه حس و حال خوبی داشت، جوری ازت پذیرایی می کردند که انگار پادشاه اومده و دارند لیوان آب یا شربت میدن دستش. غروب آفتاب رو هم تماشا کردیم و بعد از نماز رفتیم سمت ماشین ها که ماشین بگیریم برویم سمت نجف، و اونجا من بعنوان مترجم با راننده ها صحبت می کردم و سر قیمت چونه میزدم، خیلی برام جالب بود، و چقدر نعمت بلد بودن زبان عربی برایم واضح و مشخص شد.دست آخر سوار یه ون شدیم که کرایه اش 15 دینار می شد. وقتی که سوار شدیم یه خانواده که پدر و مادر و دو دختر و یک پسر بود در4 صندلی آخر پشت سرم بودند، پدر خانواده گفت: همسفر های عزیز من مداحی بلد هستم اگر اجازه میدید و اذیت نمیشید براتون بخونم، ماهم گفتم بخون. و شروع به خواندن مداحی در مورد حضرت علی کرد و چه شعر زیبایی بود کلی لذت بردم. یه نیم ساعتی که رفتیم یه تعداد گفتن که ما نماز نخوندیم یه جایی توقف کن. و راننده ما را به یه حسینه برد و ما که نماز خونده بودیم، نشستیم ساندویچ مرغی که همعروسم درست کرده بود و بسیار هم خوشمزه بود نوش جان کردیم، موقع سوار شدن دوباره اون آقا گفت: اگه اجازه میدید براتون بخونم ، بقیه هم گفتن بخون، و شروع کرد در مورد حضرت زهرا مداحی کردن و باز شعر طولانی و قشنگی بود، یه لحظه پشت سرم رو نگاه کردم که ببینم داره از روی برگه میخونه یا حفظی ؟ دیدیم داره حفظی میخونه. قبلش یکم با خانمش ارتباط گرفته بودم. خانمش هم مشوقش بود هم تو خوندن همراهی اش می کرد و خانوادگی با باباشون مداحی می کردند. وقتی که مداحی دومی تمام کرد، رویم رو به سمت اونها کردم و گفتم خیلی خوبه که شما دارید همه رو از حفظ میخونید. اون آقا گفت: آره این شعرهای خودم است و من همه رو از حفظ میخوانم من سواد ندارم ولی سخنرانی و مداحی می کنم. و کلی آیه های قرآن و همراه با علت نزول و تفسیر های بشدت قشنگ و زیبا برامون خوند و به قولی برای مان سخنرانی کرد. بعد در مورد شغلش گفت: که رنگ آمیز ماشین بود، و در پی خدا و حقیقت و این برایم یک نمونه از نداشتن سواد دانشگاهی و موفقیت در کار مورد علاقه بود .
همردیف من یه زن و مرد بودن که اون آقا استاد دانشگاه اصفهان بود و همراه اون آقا شروع به صحبت کردند و صحبت های عرفانی و قرآنی و ما گوش میدادیم و در میان حرف های اونها منم یه داستان و شعر گفتم که مرتبت با بحث بود و تقریبا مسیر 4 ساعته رو در مورد مباحث عرفانی صحبت کردیم. و ساعت 3 رسیدیم نجف و از همسفران خداحافظی کردیم و رسیدیم به حرم حضرت علی علیه السلام.
بعد از نماز صبح یکم استراحت کردیم و رفتیم یه صبحانه مفصل خوردیم و رفتیم قبرستان دارالسلام، جای جالبی بود دوست داشتم ساعت ها در این قبرستان پیاده روی کنم ولی متأسفانه هوا بشدت گرم بود و آفتاب سوزان، طوری بود که من شال ام را روی صورتم انداختم که صورتم نسوزه. بقیه هم همین کار رو کرده بودند در واقع خودشون رو پوشانده بودن وقتی این ها را دیدیم و لمس کردم، فایل های حجاب در قران استاد یادم اومد که با توجه به شرایط آب و هوایی لباس می پوشیدن، واقعا اینطور بود. چون ما راهی بغیر از پوشاندن صورتمان نداشتیم اون هم درآفتاب ساعت 8 صبح. خلاصه ساعت 9 صبح بود که ماشین گرفتیم که بریم کربلا و در راه با راننده کلی عربی صحبت کردم و کلی اطلاعات در مورد کشورشون و مکان های دیدنی کسب کردم. و تجربه جالب گفتگو با افراد یک کشور دیگه. ساعت 10 و نیم بودیم رسیدیم کربلا، رفتیم زیارت امام حسین و حضرت ابوالفضل العباس و تا غروب حرم بودیم،بعد از نماز مغرب هم ماشین گرفتیم که برگردیم شلمچه.
و ساعت 7 صبح روز شنبه ما خونه بودیم.
همیشه فکر می کردم رفتن کربلا یهجورایه و دلم نمیخواست برم، ولی الان که رفتم دوست دارم دوباره برم، ولی یه موقعی که بتونم راحت با پای پیاده اطراف رو دور بزنم اینابر هوا بشدت گرم بود و لباسمون خیس میشد خشک میشد، گرچند زمان اندکی بیرون بودیم و بیشتر داخل حرم که کولر داشت و بسیار خنک بود بودیم. اگه هوا خنک تر باشه خیلی بهتر است.
از خدای مهربان سپاس گذارم که همچین تجربه با حالی رو برام رقم زد، خدایا شکررررررررت. سر مرز هم یه قهوه خوردیم بسیار خوشمزه که هنوز مزه اش زیر زبانم است. منم برای جایزه ی این تجربه لذت بخش قدم ششم رو به خودم هدیه دادم که جلسه اولش با همین مضمون است و بعد از خلاصه نویسی جلسه اول قدم شش و خلاصه نویسی این فایل اومدم کامنت بنویسم.
و اما برسیم به موضوع بسیار عالی و کاربردی این فایل، واقعا نمیدونم چطوری سپاس این نعمت را بکنم که حق مطلب ادا شود، اول از خدای مهربان دوم از استاد عزیزم که ناقل این آگاهی های ناب است یه دنیا تشکر و قدردانی میکنم. ان شاءالله برکت این حال خوب میلیون ها برابر بشه برگرده به زندگی و حال خوبش و قلبش رو برای دریافت آگاهی های بیشتر گسترش بده. الهی آمین
پ.ن. تو این مدت که تو حال و هوای کربلا بودم، داستان هایی از معجزاتی که بقیه دیده بودند به گوشم میخورد و وقتی اون معجزات رو با معجزات بچه های سایت و استاد مقایسه می کردم واقعا یه شوخی بیش نبود. و هر چه میگذره، بیشتر متوجه الماس های ناب این مکان مقدس می شوم و خدا را بیشتر و بیشتر شاکرم.
در پناه حق پاینده و پایدار باشیم الهی آمین
بنده ی محبوب خدا رضوان یوسفی
سلام رضوان جان،زیارتت قبول
چه عالی یک سفر هدیه گرفتی.
چه عالی حال خوب و نگاه زیبا بینی در طول سفر داشتی.
راستش برای خودم خیلی سوال بود که افرادی که مذهبی بودن خیلی هم معتقد به انجام مناسکشون چطوره که برخیشان زندگی روان و پر زرق و برقی را تجربه میکنند باورهای ثروت آفرین خوبی دارند اما بقیه بر عکس هستند؟ با اینکه خیلی تو مجالس عزا هستند که اصلاً حال خوبی اون مجالس ندارد! البته که ما تو ذهنشون نیستیم ولی آنچه من متوجه شدم این بود که آن افراد موفق احساس خوبی را تجربه می کرند یعنی تو ذهنشون کلی به خودشون افتخار می کردند و کلی کردیت پیش خدا کسب می کردند. نه مثل من که همزاد پنداری می کردم تو حال و هوای بد می رفتم یا از. سر احساس گناه و طلب بخشش و یک نگاهی خدا به ما بندازه مشکلمون حل بشود میرفتم.
خلاصه کنم همش بر می گردد به همون قانون اصلی ِ حال خوب= اتفاقات خوب.
من خودم عاشق سفرم و. آنچه خودم دوست دارم را برات آرزو دارم
زندگیت پر از سورپرایز سفر های هیجان انگیز با حال خوب و امتحان مزه های جدید:)مثل مزه قهوه لب مرز
742
به نام خدایی که در این نزدیکی ایست
سلام Nafis جان
بسیار سپاسگزارم که برایم نوشتی و چشم و دلم رو روشن کردی،و اون دعای قشنگت که گفتی:
من خودم عاشق سفرم و. آنچه خودم دوست دارم را برات آرزو دارم
من خودم هم عاشق سفر کردن هستیم، اتفاقا درخواست این دو سه روزه من از خدای مهربون و کارسازم همین است که ای خدای مهربون دلم یه سفر میخواد که هوا عالی باشه، دریا باشه شنا کنم رودخونه آب سرد داشته باشه برم آب بازی، جنگل داشته باشه برم پیاده روی کوه داشته باشه برم کوهنوردی و دشت پر از گل داشته باشه بدمینتون بازی کنم و غروب و طلوع خورشید رو هم کنار دریا هم بالای کوه و هم از جنگل ببینم و یک شب پر ستاره رو در شب تاریک تجربه کنم.
و کلی کباب خوشمزه بزنم بر بدن.( همین الان که دارم این ها رو می نویسم دلم از خوشحالی داره ذق ذق می کنه و دهنم برای اون کباب ها آب افتاده)
ن و القلم و مایسطرون
دوست عزیزم منم همچنین تجربه ای رو براتون آرزو می کنم.
در پناه حق پاینده و پایدار و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی مهربانم
به نام خدا
سلام به استاد عباسمنش عزیز و دوستان گلم
چند وقت پیش من هدایت شدم به خوندن و گوش دادن سوره فصلت در قرآن
به یک آیه ای برخوردم که خیلی قدرت های بی انتهای خداوند رو نشون میداد
آیه 9 سوره فصلت میشه
قُلْ أَئِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ وَتَجْعَلُونَ لَهُ أَنْدَادًا ۚ ذَٰلِکَ رَبُّ الْعَالَمِینَ
(بگو: آیا شما به کسى که زمین را در دو روز آفریده است کفر مىورزید و براى او همتایانى قرار مىدهید؟ اوست پروردگار جهانیان)
خدا توی این آیه داره از لحاظ زمانی میگه کسی هستش که نه تنها سیاره زمین رو به وجود اورده بلکه توی دو روز به وجود اورده
حالا شاید این سوال پیش بیاد که طبق قانون تکامل هرگز نمیتونه اینقدر سریع سیاره زمین به وجود امده باشه
چیزی که ثابت شده اینه که در مقیاس کیهانی اصلاً زمان وجود نداره یعنی مفهومی به اسم زمان ، وقتی تعریف میشه که در دنیای مادی بشه قابل اندازه گیری باشه ، مثلاً من روی سیاره زمین از نقطه A به نقطه B حرکت میکنم ، فاصله ای که از نقطه A به نقطه B حرکت میکنم، زمان رو تعریف میکنه و توی کیهان همینطور هر چیزی در مدار خودش در حال گردش هستش و با وجود حرکت اون جرم هستش که زمان تعریف میشه یعنی به خودی خود اصلاً زمان شکل نمیگیره یعنی زمان رو ما با حرکتمون در دنیای مادی تعریفش میکنیم مثلاً وقتی که ما توی سیاره زمین میگیم 12 ماه میشه یکسال، این بخاطر گردش زمین به دور خورشید هستش که زمین اگر بخواد به طور کامل دور خورشید بچرخه یکسال زمان میبره حالا اگر سیاره زمین ثابت بود و حرکتی نمیکرد حتی یک روز هم وجود نداشت چه برسه به یکسال یعنی دقیقاً مفهوم زمان توسط حرکت یک جسم که میتونه یک آدمی باشه یا سیاره ای باشه یا هر چیز دیگه ای ، به وجود میاد
مثلاً یه آیه دیگه توی قرآن هست که آیه 5 سوره سجده میشه
یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَهٍ مِمَّا تَعُدُّونَ
(امور را از آسمان تا زمین تدبیر و تنظیم می کند، سپس در روزی که اندازه آن به شمارش شما هزار سال است به سوی او بالا می رود)
دقیقاً توی این آیه خدا داره میگه اصلاً بُعد زمان براش وجود نداره چون خدا بی انتهاست یعنی انرژی بی انتهایی هستش که به صورت یکپارچه کل جهانیان رو در بر گرفته و اون چیزی که زمان رو تعریف میکنه حرکت یک جسم در دنیای مادیه
خدا که جسم نیست…در اصل یک انرژی محسوب میشه که جهانیان رو خلق کرده و داره هدایت میکنه
توی همین آیه 5 سوره سجده داره میگه شما اگر هزار سال هم بشمارید ، نمیگه تا هزارتا عدد بشماری ها
داره میگه هزار سال شما برای خدا به اندازه یک روزه یعنی اصلاً مفهوم زمان از نظر خداوند و در مقیاس کیهانی تعریف نمیشه
زمان میتونه توی هر گوشه ای از این کیهان پهناور متفاوت باشه مثلاً همانطوری که گردش زمین به دور خورشید 12 ماه میشه ، گردش سیاره مریخ به دور خورشید حدود 24 ماه میشه
حالا من نمیخوام وارد این جزئیات بشم چون اصل نیست ولی به طور کلی از تاثیری که مفهوم زمان توی حرکت جسم در دنیای مادی داره میذاره میتونیم بفهمیم که پس زمان یک مفهومی فقط در دنیای مادی محسوب میشه
بابت همین هم هستش که توی آیه 9 سوره فصلت خدا گفته زمین رو توی دو روز آفریده یعنی از نظر خدا دو روز به حساب میاد ولی در اصل زمین میلیون ها سال زمان برد تا تکامل پیدا کنه
حالا چیزی که اصل هستش اینه که خداوند اینقدر قدرت داره که اراده کنه میتونه در لحظه یک چیزی رو به وجود بیاره و یه چیزی رو از بین ببره
در لحظه ای که میگم یعنی از نظر خداوند که دنیای مادی براش تعریف نمیشه
اون همزمان در تمام دنیاهاست
نمیخوام حالا زیاد واردش بشم، میخوام بگم که ما با چه قدرتی طرف هستیم
بابت همین هم هستش که وقتی آدم به یک چیزی توجه کنه داره فرکانسشو میفرسته حالا اگر اون کانون توجه اش رو ادامه بده یعنی در ساعات طولانی تری از شبانه روز و در روزهای بیشتری اون فرکانس رو بفرسته، اون چیز از حالت فرکانسیش به حالت فیزیکیش تبدیل میشه و هیچ ربطی هم به زمان تحقق اون چیز نداره چون فرکانس های ما همون انرژی ذهنی ما هستند یعنی یک جسم نیستند که بخواهند حرکت کنند تا زمان براشون تعریف بشه
مثلاً من همین چند ماه پیش تصمیم گرفتم فقط یک چیز رو در طول روز تجسم کنم اونم ویژگی مشتری که میخواستم خدا به سمتم هدایتش کنه بود، فقط همینو تجسم میکردم و همین روند رو ادامه دادم دقیقاً کمتر از یکماه این فرکانسی که در زمان طولانی تری فرستادم تبدیل به مشتری شد که در حال حاضر دارم کارشو انجام میدم
حالا چه موقعی این اتفاق افتاد؟
زمانیکه که من اون کانون توجه رو ادامه دادم
بابت همین هم هست که قبل از آیه 9 سوره فصلت که همون آیه 8 میشه، خدا به کسانی که بهش ایمان دارند داره اینو میگه:
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ
(بی تردید کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، برای آنان پاداشی همیشگی است)
توی این آیه نمیگه یه کار درست ، بلکه داره از کارهای درست میگه یا یک مسیر درستی که داری ادامه اش میدی یا کاری که به درستیش ایمان داری و همیشه انجامش میدی یعنی زمان رو توش تعریف نکرده
چیزیه که یک روند دائمیه، بابت همین هم هستش که پاداشش هم براش زمانی تعریف نکرده مثلاً نیومده بگه اگر تا آخر ماه این کارهای درست رو انجام بدی بهت اینقدر پول میدم!
یادمه چند سال پیش، توی فروش آپارتمان های سیدخندان تهران کار میکردم
صاحب کارم امدش به من گفت که اگر تا آخر همین ماه 2تا آپارتمان فروختی من بهت پاداش میدم
پاداشی هم که تعیین کرده بود یک سیمکارت 912 بود
منم گفتم قبوله
من دقیقاً تا آخر ماه 2تا آپارتمان که یکیش فکر میکنم 700-800 میلیون تومن بود و اون یکی هم اگر اشتباه نکنم یک میلیارد و 20 میلیون تومن بود رو فروختم
کلاً آدمی هم نبودم بشینم کاری نکنم، حالا چه برسه به اینکه برام پاداش هم تعیین میکردن
خب من دوتا آپارتمان ها رو توی همون ماه فروختم و سیم کارتی که به عنوان پاداش برام در نظر گرفته بودند رو دریافت کردم
این پاداش در مقابل یه کاریه که در یک بازه زمانی محدود شده بود ولی اون چیزی که خدا توی همین آیه 8 سوره فصلت داره میگه، چیزیه که به زمان مربوط نمیشه در اصل به عملکرد همیشگی ما مربوط میشه
در اصل امده گفته تا زمانیکه داری به مسیر درست ادامه میدی و کارهای درستی انجام میدی پاداشتو دریافت میکنی
یعنی هر چقدر در زمان طولانی تری از ساعاتی که بیدارم کانون توجه ام در جریان مثبت باقی بمونه و در روزهای بیشتری ادامه پیدا کنه با سرعت و قدرت بالاتری خلق میشه
بازم می بینیم که زمان هیچ معانی نداره ، چون هر لحظه این فرکانس ها داره ارسال میشه
حالا میرسیم به آیات 10 تا 12 سوره فصلت
وَجَعَلَ فِیهَا رَوَاسِیَ مِنْ فَوْقِهَا وَبَارَکَ فِیهَا وَقَدَّرَ فِیهَا أَقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَهِ أَیَّامٍ سَوَاءً لِلسَّائِلِینَ
(و در آن کوههایی بر فراز آن قرار داد و آن را برکت داد و روزی آن را در چهار روز به اندازه درخواست کنندگان قرار داد)
ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعًا أَوْ کَرْهًا قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ
(سپس به آسمان پرداخت در حالى که [به صورت] دودى بود. پس به آن و به زمین گفت: با میل یا اجبار بیایید. گفتند: فرمانبردارانه آمدیم)
فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَأَوْحَىٰ فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا ۚ وَزَیَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ وَحِفْظًا ۚ ذَٰلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ
(پس آنها را در دو روز به هفت آسمان تقسیم کرد و در هر آسمانی فرمان آن را نازل کرد و ما پایین ترین آسمان را با چراغ ها و برای حفظ آن زینت دادیم، این است اندازه گیری توانای شکست ناپذیر و دانا)
اصلاً دیگه حرفی نمونه از این قدرت و آگاهی بی انتهایی که خداوند داره ، جالبه توی آیه 12 سوره فصلت داره از پایین ترین آسمان میگه!!! که ستاره ها رو گذاشته
دقیقاً کل کیهانی که هنوز به صورت کامل شناخته نشده و دانشمندان بهش میگن جهان شناخته شده رو داره میگه، حالا فکر کنید خداوند چقدر بی انتهاست که طبق این آیه هفت جهان دیگه رو به وجود اورده که پایین ترینش کیهانیه که ما توشیم هستش
این همون قدرت و عظمتیه که داره میگه از من بخواهید هر آن چیزی که می خواهید
بابت همینم هستش که تنها کسی که اصلاً میتونه از من حمایت کنه و توانایی هدایت کردن منو داره، فقط و فقط خداونده
به دلیل قدرت بی انتهاش و آگاهی بی انتهاش
همینم باعث میشه که آدم زندگی خوبی داشته باشه
در پناه ربّ العالمین
وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ۚ ثُمَّ إِذَا دَعَاکُمْ دَعْوَهً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ (آیه 25 روم)
(و از نشانه های او این است که آسمان و زمین به فرمانش برپایند، سپس زمانی که شما را با یک دعوت از زمین بخواند، ناگاه بیرون می آیید)
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
وقتی بعد از ظهر روز 19 مرداد ، من رد پامو تو این قسمت از فایل جدید گذاشتم و بعد مشغول تمیز کردن خونه شدم که نزدیک غروب مادرم از جمعه بازار اومد
بهم گفت طیبه ببین چقدر فروختم ،خیلی خوشحال بود
455 فروش داشت
هم از نقاشیای من خریده بودن و هم از کش مو و جاکلیدیای خودش
ازش پرسیدم عروسکات چی کسی قیمت گرفت؟؟
گفت نه فقط نگاه میکردن و میگفتن چه با نمکه و میخندیدن گفت دیگه نمیبرم هم سنگین میشه بارم هم میخندن از عروسکای من کسی نمیخره
به مامانم گفتم اینجوری نگو عروسکای تو فوق العادن و تک
گفت یه خانم قیمتشو پرسید گفتم 500 گفت چه خبره
بهش گفتم بذار بگن گفت نه نمیبرم خواستی خودت بردار بفروش پولشم بردار برای خودت
یاد باورای محدود خودم افتادم که میگفتم نقاشیامو غیر از مدرسه جاهای دیگه نمیخرن
ولی بعد که شروع کردم به ساختن باورای قدرتمند کننده ،انگار خود به خود نگاهم مثبت شده و سریع به مادرم گفتم عروسکای تو خیلی بیشتر از 500 هم ارزش دارن چون هیچ جا ندیدم کسی عروسکی شبیه نوزاد یا بچه بسازه خودشم با لباسای بچگونه چندماهه
هر عروسک مادرم هر کدوم یه جور خاصن و هر بچه ای تا حالا دیده خیلی خوشش اومده
وقتی شب اومدم تا ادامه نقاشی دیواری مسابقه زیبا سازی شهر تهران رو بکشم ، اونروز یادم اومد که هرکاری کردم نمیتونستم طرحی بکشم و نمیشد که از خدا الهام بگیرم
گفتم خدایا فردا میخوام برم اگر تو بخوای ،سازمان زیبا سازی
بقیه طرحاشم بهم بگو که من بکشم و فردا برم شرایط رنگ کردن و ارسالش از سایت رو بپرسم
هیچی نگفتم ورقا رو گذاشتم جلو روم و گفتم من هیچی نمیدونم تو به من بگو خدا ، دیدی که اونروز به زور میخواستم ازت الهام و ایده بخوام ولی نمیشد و انگار تسلیمت نبودم
الان تسلیمم خودت بهم بگو
نشستم و به طرح نیمه کاره ام نگاه کردم همینجور داشتم نگاه میکردم یهویی گفته شد درخت بکش وسطش
نمیدونستم چجوری ولی جوری خدا هدایتم کرد به عکسای مختلف که واقعا آخر کار فوق العاده شد
بعد طرح سومم کشیدم و داشتم به همین فایل گوش میدادم
که گفتم خدا من الان این نقاشیارو برای مسابقه میکشم ، من لایق طرحایی که بهم الهام کردی هستم و لیاقت نقاشیشو دارم و لایق پولی که قراره طرحش رو بپسندن ، در ازای خریدش بهم بدن
میشه مثل همیشه رندم انتخاب کنم و بهم بگی چی باید بگی بهم که من بفهمم
همینجور داشتم میگفتم و میخواستم از گالری گوشیم فایلی انتخاب کنم از دلم گذشت دوباره گفتم من ارزشمندم
و دستمو گذاشتم رو یه فایل ، دستمو برداشتم دیدم نوشته صدا 26
اول نمیخواستم باز کنم، گفتم صدای ضبط شده هست ،ولی بازش کردم
همین که باز شد ،و صدا رو شنیدم گریه کردم ، دقیقا صدایی که ضبط کرده بودم ،صدای مسئول سازمان زیبا سازی بود که ازش سوال کرده بودم راجع به نقاشی دیواری و داشت راهنماییم میکرد
فقط گریه کردم این صدای ضبط شده نشونه خدا به من بود که تو لیاقت گرفتن مبلیغی رو داری که طرحشو من بهت دادم و تو هیچ چیز رو خودت انجام ندادی همه رو من بهت گفتم و کشیدی
و بعد گفتم این یعنی چی ؟؟؟؟ یعنی اینکه خدا دقیق و واضح داره هدایتت میکنه ، بهت میگه راه رو
پرسیدم چرا از بین این همه فایل استاد عباس منش و فایلای دیگه ،چرا باید دقیقا این صدای ضبط شده میومد
پس این دقیقا نشونه ایه که میگه تو لایقشی طیبه
راهت رو ادامه بده
و از خدا سپاسگزارم که بهم این همه لطف داره و همراهمه و حامی و همه کاره من هست
بعد شروع کردم به ادامه نقاشی و طرح پنجم رو هم شک داشتم چی بکشم پرسیدم خدا تکامل دانش آموزو از اول ابتدایی تا ششم بکشم ؟ یه یهویی شنیدم نه طرح پنجم مشاغل میشه
و آیه 39 سوره نجم وَأَن لَّیۡسَ لِلۡإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ
انسان جز از تلاش خودش بهره نمىبرد
وَأَنَّ سَعۡیَهُۥ سَوۡفَ یُرَىٰ40
و همانا کوشش او به زودی دیده میشود
رو برام نشونه داد تا بالای طرح مشاغل بنویسم
و 9 تا شغل رو به تصویر کشیدم و تموم شد
وقتی طرحارو کنار هم گذاشتم خیلی خاص شده بودن و عالی ،بارها به خودم گفتم طیبه مغرور نشو تو هیچ کاری نکردی خدا بود که صفر تا صد طرحاشو بهت گفت
از خدا میخوام که کمکم کنه همیشه متواضع باشم و به یادم بیارم که من هیچ کاری نمیکنم و این خداست که هر لحظه داره با ایده هایی که بهم میده هدایتم میکنه
و بی نهایت ازش سپاسگزارم
چقدر تسلیم بودن خوبه
من دقیقا وقتی اون روز تسلیم نبودم ،کم کم نگرانی و ترس اینکه تو هیچی بلد نیستی و نمیتونی نقاشی بکشی و طرحی برای دیوار مدرسه بکشی میشنیدم که همه نجوای ذهن بود و فکر میکردم خودمم که دارم طرحا رو میکشم و خدا بهم فهموند همون دقایق با احساس بدی که بهم دست داد
که گفت حواست باشه این تو نیستی که داری طراحی میکنی ،این منم خدای تو که هر لحظه هدایتت میکنه
و ممنونم ازش که سریع دستمو میگیره
و امروز که تسلیم بودم و عاجز بودنمو دوباره و چند باره بهش میگفتم خیلی راحت تو دو ساعت سه تا طرح کشیدم
این یعنی چی ؟ تو دو ساعت سه تا طرح بکشی
این یعنی تسلیم بودن
در صورتی که چند روز پیش بیشتر از 5 ساعت نشسته بودم پای نقاشی ولی هیچی نمیتونستم کار کنم
هر چقدر بیشتر سعی میکنم که از خدا کمک بخوام بیشتر حس و حالم خوب میشه و بیشتر آروم تر میشم و سعی میکنم نتیجه شو هم به خدا بسپارم
ان شاء الله صبح ،اگر خدا بخواد اول میرم سازمان زیبا سازی بعد از اونجا برم کلاس رنگ روغنم
خدای من بی نهایت ازت سپاسگزارم خیلی خیلی دوستت دارم ماچ ماچی من
الان ساعت 3:3 روز 20 مرداد هست و من ،بعد اینکه این رد پامو تو سایت گذاشتم میرم تا به قرارم با خدا ، ماچ ماچی جذابم برسم
برای تک تکتون بی نهایت شادی و سلامتی و آرامش و عشق و ثروت و سعادت در دنیا و آخرت رو میخوام
به نام خالق هدایتگر
سلام استاد و مریم بانوی عزیز
سلام به خانواده ی بهشتیم
خیلی دوست داشتم که برم تو جنگل و چند روزی کمپ کنم و از خدا خواسته بودم که این خواسته را واسم انجام بده و هدایتم کنه در زمان مناسب …
امروز بعد از 5 روز از مسافرت برگشتم و بینهایت احساس خوبی دارم و تمام این سفر پر بود از هدایت ربم که در نهایت آرامش و لذت و نعمت و ثروت و موفقیت و رشد و زیبایی واسه من داشت ..
هدایت اینطوری بود که همکارم زنگ زد و گفت قرار بریم کلاردشت و بهمون یک ویلا با تمام امکانات هم دادن و قرار کلی لذت ببریم در این کار
حالا کار ما چیه ؟؟؟ مربی یک پسر بامزه و بانمک اوتیسم هستیم که باهاش رفتیم شمال و بابت هر روز هم حقوق بسیار خوبی میگیریم و در خنکترین منطقه شمال مستقر شدیم و به دل جنگلهایی رفتیم که هرگز در عمرم این زیبایی و شگفتی را ندیدم و در یک هم زمانی با باران هم همراه شدیم و کلی تجربه کسب کردم
درواقع قصد من از جنگل رفتن دیدن زیبایی و آرامش جنگل بود که به بهترین شکل هدایت شدم و به جنگل مازیچال در کلاردشت رفتیم که در ارتفاعات این منطقه هوا مه آلود شده و نم نم باران ریزی مثل اسپری روی بدنم مینشست و بوی مطبوعی در هوا بود و خنکی هوا باعث میشد از دهان بخار بیرون بزنه که در اون هوا آتیش درست کردیم و به سبک قانون سلامتی نوش جان کردیم و در اطرافمون گاوهایی با زنگوله در گردن میچرخیدن و از طبیعت نوش جان میکردن و واقعا فضایی بهشتی را تجربه کردم که خداوند هدایتمون کرد و هیچ برنامه ای از قبل واسش نداشتیم
حالا این کاری هم که دارم هدایت خداوند بوده که از تهران به شیراز و از شیراز به کیش مهاجرت کردم که قبلا داستان مهاجرتم کامنت کردم و اما بازهم از خداوند درخواست میکنم که هدایتم کنه به شرایطی که آزادی مالی و آزادی زمانی و مکانی و رابطه ی توحیدی را تجربه کنم و انشالله از این نتیجه هم کامنت میکنم .
شاد و سلامت و ثروتمند و سعادتمند باشین در دنیا و آخرت
سلام و درود بر شما دوست و هم خانواده عباس منشی عزیز عزیزی(چه باحال شد با فامیلی شما خخ) در حال خواندن نظرات دوستان بودم که رسیدم به کامنت شما ، خوشحال شدم چون قبلاً کامنت مهاجرت شما را خوانده بودم و منم حالا بعد از فوت پدر و مادرم میخوام مهاجرت کنم و کامنت شما نشانه خوبی برای منه که میشود و خدای مهربان با ماست.مرسی از شما ، منتظر کامنت های شیرین و دلچسب بعدی شما هستم، روزهای خوش و شیرینی براتون آرزومندم در پناه خدا باشید.
سلام به آقا مجید عزیز
چقدر راحت،آسون شدی واسه آسونی ها
هدایت شما به این شغل خیلی راحت و آسون با بهترین امکانات و آزادی ،خودش ی باور خیلی قوی هست که پول واقعا یک انرژیه و کافیه ما در مدارس قرار بگیریم و باهاش هم فرکانس بشیم و اونوقت خود به خود و طبیعی وارد زندگیمون میشه بدون هیچ تلاش و تقلایی و مسیری که از توحید و خدا بگذره کاملا آسون و راحته.
نوش جان این راحتی
“بسم الله الرحمن الرحیم”
سلام و احترام خدمت استاد عزیز، خانم شایسته ی مهربان و همه ی دوستان گرامی.
بسیار بسیار تاثیر گذار و قابل فکر بود استاد جان.
سپردن عنان و اختیار همه چیز به خداوند، در واقع شجاعت می خواهد.
کار فوق العاده سخت است، ما با عقل و منطق مقایسه میکنیم، بررسی میکنیم، حساب و کتاب ریاضی میکنیم و کلی کار دیگه.
غافل از اینکه خداوند هدایتگر و خالق همه چیز هست.
استاد جان یه داستان بنویسم خیلی جالب، هر وقت یادش میفتم واقعا اشکم درمیاد،
یروز خانم عزیزم(نسترن، که از بچه های خانواده گروه تحقیقاتی استاد عباس منش هست) میگفت رفتم کوه(کوه صفه اصفهان)، اون بالا نشسته بودم داشتم تخمه میشکوندم، یدونه از مغز ها از دستم افتاد رو زمین، در کسری از ثانیه مورچه ای اونو برداشت و رفت، میگه من خشکم زد، گفتم خدای من، تو منِ انسانِ چندین کیلویی رو از خونم کشوندی این بالا، رزق این خلقتت رو بدی؟
خدایِ من، هدایت تا اینقدر آخه؟
چطور اون همزمانی و پدیده ها رخ میده واقعا؟
اعتماد ما به خداوند اندازش چقده؟ به اندازه اون مورچه هست؟
چقدر مثال مادر موسی منو تکون میده استاد.
چقدر میشه به خداوند اعتماد کرد؟ جوابش رو مادر موسی میده،
جوابش رو ابراهیم میده،
جوابش رو شما میدید استاد جانم.
استاد خداوند در نهایت شگفتی، اتفاقات رو برایمان رقم میزند و تمام رخداد های خدا زیباست،
کاش ایمان بیاوریم به این عظمت، به این قدرت بی نهایت.
جناب آقای استاد سید حسین عباس منش
“شما از من انسان بهتری ساخته اید”
“از شما متشکرم”
دوستتان دارم، هادی قاسمی
پایدار و قدرتمند ، عادل و دریا دل باشیم
به نام خدای مهربان
سلام به روی ماه استاد جانم
سلام به دوستان الهی من
خدایا شکرت به خاطر شروع یک روز عالی دیگه و آگاهی های ناب دیگه
استاد جان من لایوتون رو همون موقع دیدم و چقدر ذوق کردم و تا آخرش نگا کردم و لذت بردم
تسلیم بودن در مقابل خداوند
چه موضوع آرامش بخشی خدایا شکرت.به اندازه ای که در مقابل خداوند تسلیمی به همون اندازه زندگی روان میشه .خدایا هر پیشرفتی و به هر جایی که رسیدم کار خودت بوده و اینو همیشه باید به خودمون یادآوری کنیم
آره استاد جان ما میچسبیم به خاسته ها و تصمیم هم میگیریم که چجوری به اون خاسته برسیم خدایا کمکم کن تسلیم باشم در مقابل خودت .
خدایا کمکم کن که تنها تو را بپرستم و تنها از تو یاری بخواهم
خدای بزرگم من امروزم رو هم به دست تو میسپارم و منتظر بهترینها از طرف تو هستم .
خدایا کمکم کن رها باشم و همه چیزم رو به دست تو بسپارم ای که مرا خوانده ای . راه نشانم بده
هر اتفاقی هر ذوقی هر خبر خوبی هر رشد و پیشرفتی که واسم اتفاق میوفته این تلنگر باید پشتش باشه که میدونی اینا کار همون خداییه که باهاش در میون گذاشتی و ازش خاستی
خدا جونم چقدر قشنگه فرمون رو بدیم دست خودت و بریم اون پشت ماشین استراحت کنیم و وقتی به مقصد رسیدیم خودت خبرمون کنی
خدایا اتفاقات دیروز که برام افتاد همشون کارخودت بود .اینکه کارم رو درست انجام دادم اینکه همه شاگردهام ازم راضی باشند و اینقدر حس خوب بهم بدن کار تو بود من میدونم چون بارها و بارها ازت خاستم که خودت آدمهارو دورم جمع کن و همون دیروز که شاگرد جدید برام فرستادی همون لحظه با تمام وجودم شکرت کردم
خدایا تو وهاب منی و من همه چیزم رو به دست تو میسپارم و از تو میخام
اون لذت رها کردن و رها زندگی کردن و شناور بودن و هدایتی بودن رو به هممون بچشون که میدونم چقدرررر لذت بخش و آرامبخش میشه زندگی
خدایا عاشقتم شکر وجودت .اینکه من هر روز صبح زندگیم رو به تو میسپارم و همه چیمو از تو میخام و تا با تو حرف نزنم روزم رو شروع نمیکنم چه نعمت بزرگیه
ای کسی که صدای منو میشنوی و نامه های منو میخونی و جوابمو میدی امروز هم خودت برام بهترینها رو رقم بزن .بهترین خبرها بهترین اتفاقات و احساسات .نابترین آگاهی ها که همین فایل اول صبحی گویای اونه .خدایا بهترین هدیه هارو خودت برام بفرست .چون اینجا بهترین دفتر شکرگزاری منه همینجا هم تمرین ستاره قطبیم رو هم مینویسم
خدای وهابم من امروز منتظر دریافت ثروتم و رزق و روزی ام هستم اگر رزق و روزی ام در آسمانهاست بر من ببار و اگر در زیر زمینه خودت برام استخراجش کن
خدایا قلبم رو باز کن برای گرفتن هدایتها و نشانه هات و بهم قدرت و قوت بده برای انجام دادن اونها
خدایاااا شکرت کرورررر کرورررر شکرت بخاطر این آگاهی اول صبحی و این هدیه ناب
وقتی که اول صبح با همچین هدیه و آگاهی شروع میشه و لبخند روی لب آدم میاره دیگه امروز چه شود؟
استاد جانم عاشقتمممممم
در پناه خدا باشید
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عباس منش و تمامی دوستان گرامیام
یه حسی بهم می گفت بیام اینجا و بنویسم … من هم گفتم چشم
من طبق یه سری آگاهی که از جلسه 7 قدم اول دریافت کردم ، دقیقاً یک هفته است که به تصمیم شجاعانهای رو گرفتم ، خیلی هم پینگ پنگی با ذهنم درگیرم دیگه :) شدت نجواها بیش از اون چیزی که بتوانید فکرش رو بکنید
ولی من طبق آگاهی های اون جلسه ایمان دارم که باید اون پل خراب می شد باید اون تصمیم رو می گرفتم با اینکه جلوتر حتی 1 متر هم دید ندارم و همه جا تاریکی هستش …
ولی من یه نوری رو دارم حسش می کنم که میگه نترس ، از این برههی زمانی رد میشی و من به این شجاعتت پاسخ می دهم … بعداً به خودت افتخار خواهی کرد و می فهمی که چه خدمت بزرگی به خودت کردی که مسیرت رو تغییر دادی
حتماً میام دقیق تر از این هدایت الهی و تصمیمی که گرفتم می نویسم ، فعلا منتظرم نتایجی ملموس بگیرم
——————————————————————————–
می خواهم در مورد یه تمرین عالی که استاد در این فایل داد می خواهم بنویسم
چرا ؟؟
من می دونم به (سه چیز) سه تا شغل خیلی علاقه دارم
اومدم تو دفترم اینطور نوشتم (برای هر سوال سه صفحه خالی گذاشتم ، بعداً هم اگر هر جوابی به ذهنم رسید بیام بنویسم)
سوال 1 من چرا می خواهم شغلم عکاسی باشه؟
7 تا دلیل زیرش نوشتم
سوال 2 من چرا دوست دارم یه شخص همیشه در سفر باشم؟
6 تا دلیل زیرش نوشتم
سوال 3 من چرا دوست دارم شغلم رانندگی کردن باشه؟
3 تا دلیل زیرش نوشتم
به چند تا نکته جالب پی بردم
نکتهی اول
یه جوابی برای هر سه مورد مشترک بود و اون جواب از دل تضاد می اومد …
بعد من یاد صحبت های استاد در جلسه 5 و 6 همین قدم اول افتادم ، استاد می گفت ما به تضاد بر می خوریم و خواسته شکل می گیره
ما نمی توانیم بگیم می خواهیم تضاد نداشته باشیم!! (چون این ساز و کار جهان هستی ، هستش) می توانم بگم می خواهم از تضاد هام بزرگتر باشم و راحت ازش رد بشم
و موضوع مهم بعدی اینه که اینکه من به یه تضادی بر بخورم و یه خواستهای رو با تمام وجودم بخواهم اصلا بد نیست … خیلی هم خوبه ، این انگیزه فاکتور اصلی برای رسیدن به خواسته است … ولی این یک فاکتور برای رسیدن به خواسته است
یک فاکتور مهم دیگه هم برای رسیدن به خواسته وجود داره ، اون هم باورهای هم جهت با اون خواسته است
بنابراین برای رسیدن به هر هدفی باید دو فاکتور اساسی رو با هم داشته باشم
1ـ انگیزه بسیار بالا ، که البته لازم نیست بشینم به خودم خیلی انگیزه بدهم … انگیزه احتمالا با برخورد به تضاد ها خودش به وجود میاد
2- باورهای مناسب و هم جهت با اون خواسته ام بسازم ، وگرنه هر چقدر هم تلاش بکنم به خواستهام نمیرسم و آخرش عطلاش رو به لقاش می بخشم و در حالت بدتر اگه اون خواسته خیلی بزرگ باشه ، ممکنه به افسردگی برسم!! بنابراین مهمه که مبحث ساختن باور های مناسب و هم جهت با خواستهام رو جدی بگیرم
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
نکتهی دوم
نکتهی دومی که بهش پی بردم این بود که ما آدم ها یه تیکه سنگ نیستیم … ما تغییر می کنیم ، شخصیتمون ، علایقمون تغییر می کنه
من برای سوال سه فقط سه تا دلیل نوشتم !! به این معناست که بیشتر میل دارم به اون دوتا کسب و کار، ماشین و رانندگی رو به صورت شخصی هم می توانم داشته باشم و همین برایم کافیه ، نیازی ندارم حتماً شغلم رانندگی باشه ، این در صورتیه که تا چند سال قبل وقتی به شغلی که عاشقش بودم فکر می کردم فقط رانندگی کردن تو ذهنم می اومد
ولی حالا من تغییر کردم
مثل استاد عباس منش … ایشون یه زمانی عاشق این بود یه عالمه سمینار برگزار کنه ، عاشق تأثیر گذاری توی زندگی دیگران بود ، عاشق این بود با آدم ها وقت بگذرونه
به این خواسته اش رسید ، بنا به دلایل شخصی از یه جایی به بعد دیگه تنهایی رو ترجیح داد و 180 درجه تغییر کرد ، کسب و کارش رو آنلاین کرد ، ارتباط مستقیم با مخاطب ها رو قطع کرد و …
اینجا هم در این ویدیو ایشون گفت ، من برای شماره دادن به افراد مقاومت دارم
می خواهم بگم ایشون هم تغییر کرد ، خیلی هم طبیعیه این تغییر اصلاً هم بد نیست
——————————————————————————–
می خواهم بگم به این پی بردم که چقدررر عموم مردم جامعه ، به طرز عجیبی اشتباه فکر می کنند و هرگز هم متوجه نمیشن که این طرز فکرشون اشتباهه
مثلاً طرف 10 ، 20 یا حتی 30 سالِ که شغلش یه چیزی هست ، احتمالا یه زمانی به این شغله علاقه داشته که بلاخره توانسته ازش یه سری پول ها رو بسازه دیگه (من به تجربه بهش رسیدم اگه از یه شغلی بدت بیاد و هیچ علاقهای نداشته باشی درآمدت تقریباً میرسه به صفر و تو مجوبر میشی از اون شغل بیای بیرون) حالا فهمیده به یه شغل دیگه هم علاقه داره … ولی تغییر مسیر نمیده … به هزار و یک دلیل واهی و مسخره … که خیلی هاش به خاطر عدم ایمان به خدا و البته مهم بودن حرف دیگران توی زندگیش هست
یا
طرف سال هاست خودش می دونه دیگه با همسرش احساس خوشبختی نمی کنه و داره عمر با ارزشش رو حروم می کنه ولی توی حالت خوبش … فقط دارند زن و شوهری نقش بازی می کنند و به اطرافیان خودشون نشون می دهند ، خوشبختیم !!
حالا دلیل عدم جدایی چیه؟ مهم بودن حرف و نگاه مردم
وابستگی های مسخره …
فداکاری و از خود گذشتگی به خاطر بچه … در صورتی که اگر طلاق بگیرن اون بچه احتمالاً بهتر رشد می کنه و اجرای توکل در عمل رو یاد می گیره
(این رو من می توانم بگم ، چون سال ها قبل وقتی 10 ، 15 سالم بود به پدر و مادرم میگفتم از هم جدا بشید ولی اونا به بهونهی من جدا نمی شدن، البته که یکی از بهونه ها من بودم دیگه… بگذریم)
جالبه من واقعاً گاهی وقت ها خندم می گیره از ایننن حد اشتباه فکر کردن آدم ها و این حد بی ایمان بودنشون و مشرک بودنشون
دلیل اینکه این ها رو اینجا نوشتم اینه که شیطانی که تو این یک هفته ، همش وایساده یه گوشه و شکلک در میاره ضربه فنیش کنم :))
همش می خواهد به من بگه تو خیلییی اشتباه کردی که پلهای پشت سرت رو خراب کردی ، حالا مثل چی پشیمون میشی!!
من هم همش بهش میگم من نمیدونم چه جوری ولی خدا برای من درها رو باز می کنه
من به یقین رسیده بودم که اون مسیر اشتباهه ، من مطمئن بودم و هستم که عدم ادامه دادن اون مسیر و تغییر دادن مسیرم صددددد در صددددد درسته
من هرگز به مسیر قبلیم بر نمی گردم
من مطمئنم خدا بهم پاسخ میده ، خدا هدایتم می کنه و هوامو داره … فقط باید ایمان داشته باشم و ادامه بدهم …
من در راه خدا مهاجرت کردم
الان هم نمی ایستم یه گوشه بگم خدایا هدایت هاتو بفرست ، خدایا پس چرا … ؟؟
نه
من فقط سعی می کنم با احساس خوب ادامه بدهم ، به هر ایدهای که الهام میشه خیلی زود عمل کنم
خدا از جایی که گمون نمی برم درها رو برایم باز می کنه ، خدای من ایمان من رو ضایع نمی کنه