میزان تحمل شما چقدر است؟ - صفحه 19

812 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    الهه رشیدی گفته:
    مدت عضویت: 2218 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته ی بینظیرم

    سلام به پرادایس زیبایم

    سلام به ارامش پرادایس زیبا و فرشته های نازنینش

    سلام به سرسبزی درختان و بوی خوش چمن های بارون خورده پرادایس

    سلام به دریاچه ی همیشه روان و جاری پرادایس

    سلام به ابرهای زیبای اسمان ابی پرادایس

    سلام به این رحمت الهی باران بی نهایت خدا

    سلام به صدای ارامش بخش و موسیقی باران

    سلام به این حال و هوای زیبای پرادایس

    سلام به کلبه ی بهشتی مون که دیدنش برام تکراری نمیشه

    سلام به نعمت های بی پایان پرادایس

    سلام به هوای لطیف بارون زده ی پرادایس

    سلام به دستان پر مهر و قلب پر از عشق مریم جانم که داره با عشق برامون از زیبایی ها و اموزش های استاد نازنین مون برام فیلم میگیره

    سلام‌ به استاد الهی و خوش اندام و خوش قلب و نازنین و بینظیرم که داره لحظه با کلام الهی ش زندگی مون رو زیر و رو میکنه و خدا رو هر احظه به خاطر وجود ارزشمندش هزاران بار شکر میکنم

    سلام به برونی همیشه ارام و مرمری زیبامون

    استاد عزیزم چه بگویم از این حس و حال الهی و عالی م

    چه بگویم از این چشمای بارونی م

    چه بگویم از این همه زیبایی پرادایس زیبا و بینظیرم

    چه بگویم به این اهنگ دلنواز اول فایل الهی مون

    جه بگویم و چه بنویسم که کلمات در برابر این همه زیبایی بهشت مون کم میارن

    چگونه شکر خدا رو به جا بیارم به خاطر این همه نعمت و ثروت و فراوانی که دارم توی این بهشت زیبامون بنویسم

    چگونه خدارو به خاطر وجود ارزشمند استاد عزیزم و مربم جانم به جای بیارم که دینم رو ادا کرده باشم

    استاد عزیزم فقط میتونم هزار بار نه میلیون ها بار بگو خدایا سکرت به خاطر همه چیز

    استاد من عاشقتم ،علشق این وجود الهی تونم که با اموزش هاتون من‌ عاشق خدا کردین

    عاشق خدایی که هر لحظه داره با بی نهایت اتفاق و خبر عالی منو دیوانه میکنه

    خدایی که نام و یادش ارامش بهش قلب هامونه

    خدایی که با قلبم و با تمام وجودم دارم توی تک تک سلول های بدنم حسش میکنم

    خدایی که برام همه چیز و همه کس شده

    خدایی که داره از بی نهایت طریق بهم رزق و روزی بغیرالحساب رو هدیه میده

    خدایا شکرت به خاطر تک تک لحظات

    استاد عزیزم این فایل زیبا منو یاد داستان زندگی خودم انداخت که دوست دارم بنویسم

    بنویسم از داستان زندگیم که بعد از ،از دست دادن مادرم برای خودم بوجود اورده بودم

    استاد بعد از فوت مادرم من برای خودم و خواهر و پدرم مادری میکردم

    طوری شده بود که فقط ذهن و فکرم این شدت بود که چطور میتونم جای خالی مادرم رو براشون پر کنم غافل از اینکه خودمم هستم و خودمو فراموش کرده بودم

    استاد هر روز که میگذشت شرایط برام سخت تر میشد

    هر روز بابام تو خونه به بحث و دعوایی راه مینداخت

    و من سکوت میکردم و به خواهرم میکفت عیبی نداره و تحمل میکردم

    طوری شده بود که به روز بحث و دعوای بابا و خواهرم بالا گرفت و کلی اتفاقی که دوست ندارم بنویسم

    استاد دیگه خسته شده بودم

    اینقدر خسته که گفتم خدایا من تسلیم توان

    من دیگه نای ادامه دادن رو‌ ندارم

    خودت بهم بگو چی کار کنم

    خودت منو هدایت کن

    من هیچ کسی رو جز خودت ندارم

    حسم گفت برم قران رو باز کنم تا اروم بگیرم

    خدای من الله اکبر ایه های هجرت اومد

    من اون موقع ها خیلی تو فکر مهاجرت نبودم

    چون هیج وقت مهاجرت نکرده بودم

    گفتم خدای مهربونم چی میخای بهم‌ بگی

    شب شد خواهرم بزرگترم که ازدواج کرده بود اومد خونه مون

    بهم گفت الهه دیگه توی این خونه نمونید

    گفتم کجا بریم

    گفت بیاین پیش خودم زندگی کنید

    استاد برام سخت بود

    نجواها خیلی اذیت م میکردن مه اکر از اید خونه بری بابلت تنها بزاری مردم چی میگن و هزار تا نجواهای دیگه ای که نه نباید بری و باید تحمل کنی که اونو به خاطر باورهای نازیبای خودم بود

    استاد واقعا دبگه تسلیم خدا شدت بودن

    گفتم خدایا من تسلیمم به درگاهت

    مت میخام برن از این خونه و هر چیزی میخاد بشه بسه

    من دیگه نمیتونم تحمل کنم

    من دیگه نمیخام زجر بکشم

    من دارم نابود میشم

    شروع کردم به جمع کردن وسایلم و به خواهرم گفت من تصمیم خودمو گرفتو میام پیش شما زندگی میکنم

    استاد عزیزم بعد از رفتنم از اون خونه خدا بی نهایت درها رو برام‌باز کرد

    برام بی نهایت اتفاقات زیبا رو هدیه داد

    و بهد از اون دوباره مهاجرت به یک شهر پ استان بزرگتر که الان دارم زندگی میکنم و خدارو هزازارن بار شامرم به خاطر این همه اتفاق عالی که هر احظه داره برام اتفاق میافته

    استاد میخام این‌ بگم که تحمل کردن شرایط زجراوره

    و من توی چند سال فقط داشتم تحمل میکردم شرایط نازیبای زندگیم رو

    و چقدر استاد زیبا بهمون یاد دادین که

    که یه تفاوت عظیمی هست بین کلمه ی تحمل و صبر

    صبر به معنای درک قانون تکامل هست و صبر درش ایمان و امید و توکل هست

    که صبر بسیار در قران تحسین شده

    و تحمل به معنای زجر کشیدن هست و تسلیم شدن در برابر سختی ها ‌و بدبختی هاست و تحمل بعنی راه حلی وجود نداره

    تحمل بعنی اینکه من نمیتونم بهتر از این عمل کنم یعنی همینی که هست

    و این نکته ی طلایی استاد :که چیزی رو تحمل نکنیم و اگر چیزی خوب پیش نمیره یه ایرادی هست و هیچ چیزی خودی خود پیش نمیره

    استاد عزیزم چقدر این فایل بهم حس و حال خوبی ر‌و هدیه داد

    خدای من استاد این باران الهی منو دیوانه کرد و روحمو پر‌از داد و همین امر‌وز بود که داشتم با همکارم در مورد بارون صحبت میکردیم ‌و الان دارم میبینم که خدا با دستای بینظیرش این باران رحمت الهی رو با این فایل زیبا بهمون هدیه داده خدایا شکرت

    بازم با تمام وجودم از شما استاد عزیزم و مربم جان تشکر میکنم به خاطر این فایل بی نهایت ارزشمند که برامون پر از درس و اگاهی بود

    خدایا شکرت ادامه میدیم این مسیر الهی رو مصمم تر و با اراده ی پولادین مون همراه با الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
  2. -
    نگار گفته:
    مدت عضویت: 2150 روز

    بنام خدا

    پارت سوم

    چندین و چند کامنت خوندم

    و بعضیهاشون برام تلنگر بودن

    دقت ک میکنم میبینم تمام عمرم داشتم تحمل میکردم ولی این تحمل کردن توی ی جعبه ی زیبا و گول زننده ب نام صبر پنهان بود

    ب خیال خودم و البته ب گفته ی دیگران من خیلی ادم صبور و بسازی هستم

    اهل زندگی و شوهر و بچه ام

    برا همینه که اینهمه تک و تنها تو غربت سالهاست دارم زندگی میکنم و کسی از خانواده ام از پستی و بلندی زندگی من خبری نداره

    بابت صبور بودنم افتخار میکردم

    ولی ی حس درونی نارضایتی، خستگی، استیصال و قربانی بودن ب دوش میکشیدم

    از همون دوران ابتدایی، تبعیض معلم تحمل میکردم ( کلاس چهارم)

    دخترای همسایمون که تو همون سن بچگی بسیار حسود و خبیث بودن تحمل میکردم وگرنه تنها میشدم

    درحالیکه خواهر کوچیکم هیچی حسابشون نمیکرد تو همون بچگی

    بیپولی باید تحمل میکرد

    محدودیت های شدید خانواده

    اینکه عمو و عمه برای رفت و امد و لباسمون تعیین تکلیف میکردن و انگار وحی منزل بود و مادرم سکوت میکرد و پدرم هم تایید میکرد و باید تحمل میکردم

    شرایط سخت بعد از ازدواج و تحقیر و توهین ها رو با نام صبر تحمل میکردم

    دستمزد پایین و گاها فعالیتهای بدون مزد با نام رفاقتی برای محل کارم ب خودم تحمیل میکردم

    و جرات درخواست مزد بابت حق داوری یا تعیین سطح نمیکردم

    بدقلقی بچه رو باید تحمل میکردم چون میگفتن تو این سن بچه ها اینطورین ( بجای اینکه دنبال راه حل باشم)

    بی مسئولیتی پسرم توی انجام تکالیف باید تحمل میکردم

    بی ملاحظه گی پدرشوهرم باید تحمل میکردم

    بهم ریختگی خونه رو باید تحمل میکردم و اینکه همسرم ی پر تو خونه جابجا نمیکرد و فقط میریخت و می پاشید

    بی پولی همسرم

    اعتیادش باید تحمل میکردم

    جون میکندم تا بدهی هایی رو ک بالا اورده بود و ی تنه پرداخت کنم و تحمل کنم چون روی برگشت خونه پدرم نداشتم

    دوساله اکانت اپل ایدیم قفله و دوتا گوشیم از کار افتاده و باید تحمل کنم چون پول ندارم گوشی نو بخرم

    باید تحمل کنم و برای گذلشتن ی پست اویزون همسرم بشم ک از سرکار بیاد و بتونم چند دقیقه از گوشیش استفاده کنم

    دلم میخواد ابزار هنری با کیفیت بخرم ولی پولش ندارم

    من تمام عمرم دارم بی پولی رو تحمل میکنم

    تقسیم‌وظایف نداریم و اگر همسرم و من تو ی ساعتی کار داشته باشیم من باید بچه ها رو نگه دارم و از کار و برنامه ام بزنم یا خرکش کنم با خودم ببرمشون

    الان ک این چکاپها رو نوشتم دیدم ک اوضاع همچینم خوب نیست ( اولین بار که فایل گوش دادن فکر کردم اوضاعم خوبه ولی نه از بس تکرار شده انگار عادی شدن یا من بیعار شدم؟؟؟؟

    نمیدونم)

    اگر بیشتر فکر کنم بازم پیدا میکنم

    ولی این رشته باید پاره بشه

    خدا من ب اینجا هدایت کرد

    برای من 5 سال طول کشید تا از مطالب سایت استفاده کنم با اینکه عضو بودم ولی درمدار استفاده نبودم

    من ناآگاهانه این شرایط برای خودم رقم زدم

    باید شخصیتم عوض بشه تا دنیای من عوض بشه

    خدایا ب من کمک کن

    راهم پیدا کنم

    خدایا درکم از قوانین بیشتر کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    ناهید رحیمی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1147 روز

    میزان تحمل شما چقدر است ؟

    «صبریا تحمل».

    سلام به استاد ومریم جان عزیز.

    سپاس فراوان از مطرح سوال جدید.

    یه کندوکاو دیگه!

    «تحمل» چیزی که تمام سالهای عمرم همراه من بوده.

    تا چند سال پیش تفاوت بین صبر و تحمل رو نمی‌دونستم.

    تحمل کردن روجزعی از روند زندگی میدونستم.

    وکسانی که آستانه ی صبرشون بالا بود رو تحسین میکردم.

    ولی خودم هیچ وقت آدم صبوری نبودم .همیشه با دنیا وجهان سر جنگ داشتم وبیشتر تحمل میکردم تا صبوری.

    میدونید وقتایی که چیزی بر وفق مرادت نیست تحمل میکنی.

    هرجا که دنبال تغییر کسی یا چیزی هستی ،تحمل میکنی.

    هر جا که جرات و شهامت انجام کاریو نداری ،تحمل میکنی.

    گاهی باخت میدی و اون شرایطو تحمل میکنی .

    خیلی وقتا به علت عدم آگاهی شرایطو تحمل میکنی!

    هروقت نگران ومضطربی ینی داری موضوعی رو تحمل میکنی.

    وقتی اتفاقی رو نمیپذیری ینی داری تحملش میکنی.

    وقتی نجواهاسراغت میادوذهنت درگیر میشه ینی چیزیو داری تحمل میکنی.

    کسی که ناامیدوغمگینه ینی داره تحمل می‌کنه.

    جایی که لذت نمی‌بری ینی داری تحمل میکنی.

    جایی چیزیو نباید بپذیری ولی میپذیری چون در خودت قدرت تغییرشو نمی‌بینی ،پس داری تحمل میکنی.

    در کل« تحمل » از عدم ایمان میاد.

    اما «صبر»ینی انتظار وقوع چیزیو بکشی اما نگران وآشفته نشی.

    صبر ،ینی پذیرفتن شرایط کنونیت.

    صبر ینی تسلیم شدن.

    صبر، ینی ایمان واعتماد داشتن به خدا.

    صبر، ینی حفظ آرامش.

    صبر ،ینی تو بدونی نیاز به زمان داری.

    وقتی صبوری ،تصورات باطل سراغت نمیاد.بدون فکر عمل نمیکنی.

    آدمای صبور خدا روسپاس میگن وخودشونو تو آغوش خدا رها کردن.

    آدمای صبور باعجله کاری نمیکنن.

    حضور ویاد خدا رو پشتوانه ی محکمی برای خودشون میبینن.

    آدمای صبور منتظر وقوع اتفاق خوب در آینده هستن.

    خدا رو شکر میکنم که الان درک ومفهوم این دو ،ینی (صبروتحمل) رو تشخیص میدم.

    بخام از تجربیات زندگی خودم بگم .

    من خیلی چیزا رو تا به این سن تحمل کردم.

    دختر خونه بودم رفتار پدرمو تحمل میکردم .

    باوجود اینکه فرزند اول خانواده بودم ،جرات هیچ حرف یا اظهار نظری نداشتم.

    حتی جرات اجازه گرفتن وبیرون ازخونه رو هم نداشتم.

    حق رفت وآمدبا دوستهامو نداشتم.

    حق خوردن واستفاده ی راحت از چیزایی که تو خونه داشتیم را هم نداشتم.

    هیچ درکی از این جهان هم نداشتم پس ناچارن باید همه ی این مسائل رو تحمل میکردم.

    تحمل میکردم وتو ذهنم فرار ازاون‌خونه رو ترسیم میکردم.

    تا اینکه راه حلش رو ازدواج دیدم.

    بله من زود ازدواج کردم چون دیگه کاسه ی صبرم که نه ،آستانه ی تحملم تموم شده بود.فقط دلم میخواست دیگه تو اون خونه نباشم.زود عاشق شدم و زودم ازدواج کردم .

    وقتی ازدواج کردم اون مشکلاتی که خونه ی پدرم داشتمو نداشتم .

    اما با مشکلات دیگه ای روبرو شدم وباز هرآنچه اتفاق میفتاد رو تحمل میکردم.

    میگم تحمل، چون رد کردن وگذروندن اون قضایا هیچ کدوم با حال خوب یا آرامش نبود.بلکه همگی با تشنج واحساس بد همراه بود.

    با هر احساس بدی که فکرشو بکنید.

    غم وناراحتی،یاس وناامیدی،ترس واضطراب ،کینه ورنجش وهر احساس منفی دیگه ای که فکرشو بکنید.

    کلن راه چاره ودرمان هرمشکل رو تحمل کردن میدونستم.

    کسی بی احترامی بهم میکرد،تحمل میکردم.

    کسی بد قولی باهام میکرد،تحملش میکردم.

    کسی بد حساب بود،تحملش میکردم.

    کسی بهم تهمت میزد یا دروغ میگفت ،تحمل میکردم.

    اگه کسی قضاوت یا انتقادم میکرد باید تحملش میکردم.

    کسی با لحن بد یا توهین باهام برخورد می‌کرد باید تحملش میکردم.

    اگه کسی امانتدار نبود باید تحملش میکردم.

    کسی ازم سو استفاده میکردومسئولیت زیاد بهم میداد ،تحملش میکردم.

    اگه کسی با حرفاش یا کاراش راحت تحقیرم میکرد ،تحملش میکردم.

    اگر کسی برحسب نیاز باهام رفاقت میکرد تحملش میکردم.

    اگه کسی مالمونو میخورد،تحمل میکردیم .

    اگه زیاد امر ونهیمون میکردن باید تحمل میکردیم.

    اگه تو امور زندگیمون دخالت میکردن ،جرات حرف زدن نداشتم ،پس مجبور بودم تحمل کنم .

    دور از جون تو سری خور بعضیا بودیم ولی نمی‌تونستیم حرفی بزنیم پس ناچارن تحمل میکردیم.

    همسرم در آمدی نداشت ،باید تحمل میکردم.

    طبق افکار وباورهای گذشته باهامون برخورد میشد،باید تحمل میکردیم.مثل اجازه گرفتن برای رفتن هرجا، ازهمسروغیره….

    باتوجه به افکار وباورهای مخرب گذشته ،خدا راهم تحمل میکردم.

    چون دوسش نداشتم .

    چون از بچگی فقط از مجازات‌هایی که قراربود بکنه برامون گفته بودن پس اونم‌ دوست نداشتم وازاینکه ازترسم روزه می‌گرفتم ویا نماز میخوندم ویاحجاب داشتم ،بیزار بودم .

    ازخدای انتقام گر وخدای مجازاتگر خوشم نمیومدپس زوری ازدستوراتش پیروی میکردم وواقعن ازروی اجبار تحملش میکردم.

    کلن تمام دستورات خداوند رو تحمل میکردم.یه جورایی لجم می‌گرفت که فکر میکردم ما روخلق کرده وهمش در حال امتحان کردنمونه .

    اینکه فکر میکردم همش زیر ذره بین خدا هستم ،حالم خراب میشد.وبه همین جهت ازوجودش لذت نمیبردم وتحملش میکردم.

    فقط در صورت نیاز سمتش میرفتم چون راه چاره ی دیگه نمیدیدم.

    چقدر دست به تحملم زیاد بودش .

    حالا با این همه تحمل ،ب نظرتون چ رفتار و کنشهایی

    باید در من دیده میشد؟ جز خشم وعصبانیت وکینه ورنجش وبودن در احساس بد.

    احساساتی که تمام لذتهای رو از من گرفته بود .

    حتی خودم ازخودم خسته بودم وازاینکه اختیاروتعادلی تو اتفاقات زندگیم ورفتارهام نداشتم ،ازخودم بیزار بودم وخودمم تحمل میکردم .

    افسار زندگیم دست خودم نبود .هیچ‌ چیز زندگیم دست خودم نبود .

    از هیچ چیزی احساس رضایت نداشتم که دلمو به همون خوش بکنم .

    انگار جهان باهام سر ناسازگاری داشت.

    اون از خانوادم .اون از خانواده ی همسرم .اون از همسرم.

    دوست ورفیقی هم نداشتم که حداقل بااونا خوش باشم.

    خدا هم که هیچی .خودمم که هیچی .

    هیچی به هیچی.

    کلن یه موجودی بودم که پا به این جهان گذاشته بودم همه چیو تحمل کنم وبا همین روند به زندگی ادامه بدم تا بمیرم.

    فقط تو یه موضوعی از اولشم صبور بودم اونم بابت مریضی وبیماری بود.

    هروقت مریض میشدم یا بیماری ای داشتم ،آستانه ی صبرم خوب بود.

    ازاولم مقاوم بودم .

    قبل از بدنیا اومدن هرکدوم از بچه هام ،یه سقط میکردم .

    یه سری طوری بود که 4ماه هفته ای دو بار، باید تهران میرفتم ومیومدم و4ماه آمپولهای شیمیایی بهم میزدن .

    باوجود اینکه حتی پدرومادرم خودمم مراقبم نبودن .همسرمم اون موقعه بیماری اعتیاد داشت،خودم ازپسش براومدم.

    تنها میرفتم وبرمیگشتم.تا اینکه باموفقیت گذروندم.

    کلن تو طول زندگیم با موضوعاتی که به سلامتی مرتبط میشد ،خوب کنار اومدم .صبوری میکنم حتی درد رو میفهمم اما طاقت میارم چون می‌دونم باید این روند بگذره و قور زدن و تحمل کردن من کاری ازپیش نمیبره.پس سکوت میکنم وبا ذهنم مدیریت میکنم تا اون درد ازبدنم خارج بشه یا جایی که نیازه ترمیم بشه.

    ولی تو امورات دیگه که گفتم داغون بودم وهرچیزیو تحمل میکردم چون هیچ اعتماد به نفسی نداشتم .

    هر بلایی که سرم اومده و هرکسی هر طور که دوست داشته با من رفتار کرده ،وهراتفاقی که برام پیش اومده نشات گرفته از عدم اعتماد به نفس وعدم ایمانم بوده .

    هیچ عزت نفسی نداشتم که کنترلی روی رفتارهای نادرست وناسالم وناجالب دیگران داشته باشم .

    کسی مقصر نبود .حالا میفهمم کسی مقصر نبودواگرنه که یه عمر بااین خیال که دیگران واین جهان چقدر بیرحم هستن ،داشتم سر میکردم.

    دیگه رفتارهای ناسالم هیچ احدی رو نمیپذیرم .

    هیچ کس حق توهین وکوچکترین اهانتی رو نداره .

    بله ازاون وقتی که خودمو پیدا کردم .

    ازروزی که اعتماد به نفس خودمو پیدا کردم.

    از وقتی که شناختمو نسبت به خدا بیشتر کردم.

    تو هر پله وبا هرقدم یه رشد عقلی پیدا کردم.

    من دیگه اون ناهیدی نیستم که کسی اجازه ی کوچکترین حرکت ناجالب با منو داشته باشه.

    من خیلی قدرت گرفتم .

    من دیگه کسی نیستم که بزارم کسی آسیبی به من بزنه .

    دیگه هیچ چیزیو تحمل نمیکنم .

    منه عجول ،منی که متحمل خیلی چیزا تو زندگیش بود،حالا کلی تغییر کرده .

    دیگه از جهان ودیگران وحتی خدا طلب ندارم.

    دیگه می‌دونم گذشته ی من ، هرچی بوده ونبوده،دستاورد افکار وباورهای خودم بوده.

    خدای من اون خدایی که میشناختم نیس ومنم دیگه اون گله وشکایتها رو ندارم.

    آدمای اطرافم هرچیو هرکی که میخان باشن ولی با من باید رفتارشون درست باشه .

    جهان هم که پاسخ فرکانسهای خودمومیده پس توقعی هم ازاون ندارم .

    بدست آوردن هر آگاهی تو هر زمینه ای ،باعث رشد وپیشرفت من شد.

    کم کم خود واقعیمو شناختم وطبق نیازها و خواسته های که از جهان دارم ،برای خودم برنامه میچینم وبا هدایت خداوند پیش میرم.

    ایمان واعتماد به خدا در تمام مواقع پدر تمام لحظات نجات دهنده ی حس وحال منفی منه.

    وقتی خدا به یادم میاد،انگار آب رو آتیش ریختم .

    امروز بی نهایت صبور تر ازقبلم هستم .

    امروز زود نمیرنجم ،زود عصبانی نمیشم.زود واکنش نشون نمیدم.زود ازکوره در نمیرم .زود قضاوت نمیکنم ،امروز صبر میکنم چون می‌دونم وباور دارم زمان همه چیو بهم نشون میده.

    هرجا نجوا یا فکر نادرستی به ذهنم خطور کنه ،کنترلش میکنم وبا توجه به قوانین حاکم بر جهان ،دوباره به حالت قبل خودم برمی‌گردم.

    امروز مثل بچه ها مثل کودکی که چیزی ازاین جهان ،نمیدونه ،رفتار نمیکنم .

    آگاهی ها وتجربیات دیگران ورفتارهای دیگران به من درسهای بزرگ یاد داده.

    ومن آموختم که میشود هرچیزی رو ساخت ،هرچیزی رو بدست اوورد،هرچیز رو پیدا کرد به شرط اینکه تو قدرت رو تو وجود خودت ببینی وخودتو دست کم نگیری .

    ووابسته به هیچ چیزی در این دنیا نباشی جز خدای احد و واحد.

    تو این راستا پیشرفتهای چشمگیری کردم .هم از لحاظ مالی .هم روابط بادیگران هم در روابط عاطفی وهم از لحاظ بعد معنوی.

    ومن راضیم البته که به نسبت قبل .

    هنوز گامهای اولم وباید گامهای زیادی بردارم تا نتایج عالی تری بگیرم .

    منتظرم .من صبر کردم.صبر کردم تا اتفاقات عالی ترو ببینم.

    من خیلی چیزا میخام وخیلی کارا دارم .

    هنوز شناخت زیادی ازخدای خودم ندارم.

    هنوز طعم خیلی از لذتهای رو در این جهان نچشیدم.

    هنوز عطش دارم عطش خیلی چیزا.

    اما سعیم براینه که امروز حال خودمو خوب نگه دارم تا کم کم این عطشها رفع بشن.

    امروزم صبرم برپایه توکل وامید وتکامل واحساس خوبه .

    پس با حال خوب به زندگیم ادامه میدم تا شاهد و ناظر اتفاقات خوب باشم.

    استاد یکی از مهمترین وعذاب آورترین موضوعاتی که من تحملش میکردم ،رابطم با همسرم بود.

    تازه منت داشتم که چون برخلاف میلم دارم زندگی میکنم و سر جام هستم ینی اززندگیم خارج نشدم ودارم این زندگی رو تحمل میکنم پس خیلی خانوم خوبیم.

    با افتخار هم اینو به همه اعلام میکردم وپیش همه اقرار میکردم.

    تا اینکه تلنگر رفع این موضوع هم خورد و ورق برگشت وزاویه ی نگاه من به زندگیم کلن تغییر کرد.

    دیگه تحملی نیست .

    مشکلی هم ندارم که بگم دارم صبوری میکنم .

    اما درمورد رسیدن به خواسته هام ،دارم صبوری میکنم

    چون نتایج فوق العاده تری رو میخام .

    چون خودمو استحقاق بهترین نعمتها میبینم.

    امروز حالم خوبه چه اتفاقی از جانب خدا رو میپذیرم.

    من که تو مسیرش هستم ،پس دلیلی بر نرسیدن به خواسته هام نمی‌بینم.

    می‌دونم لازمه ی رسیدن به خواسته هام «صبر کردنمه».

    امروز حالمو خوب نگه میدارم وبا ایمان واعتمادبه خودش ازش میخام هدایتم کنه به هر آنچه که باید بکنه.

    امروز عاشق خدام .

    عاشق خودمم.

    و عاشق استاد عزیزم هستم که در این مسیر،با آموزشهای قشنگشون ،راهنما وراهگشای مسائلم هستن.

    عباس منش جونم ممنون .ممنون که هستی .

    وجودت ،افکارت ،طرز نگاهت به زندگی مایه ی دستاوردهای قشنگ تو زندگیامونه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    نوید الهیاری گفته:
    مدت عضویت: 2381 روز

    سلام استاد عزیزم

    من هم پارادایس میخوام

    استاد من نزدیک به ده سال با یه نفر شریک بودم دقیقا از روزی که باهاش شریک شدم از همون لحظه اول متوجه شدم که اشتباه کردم ولی بابت اعتماد بنفس نداشته ام قدرت اینکه با ترس هام روبرو بشم را نداشتم و هیچ وقت بهش نگفتم و هر شب از اینکه صبح میخوام دوباره قیافش و ببینم زجر میکشیدم یعنی اونقدر ازش متنفر بودم که دوست داشتم همه چیزم و از دست بدم و از صفر شروع کنم ولی با این شریک نباشم ولی چون یک بار پدرم بهم گفته بود این بدرد شراکت نمیخوره و من هم در جواب بهش گفتم من خودم بهتر بلدم تصمیم بگیرم همینجوری کج دار و مریض سر میکردم و کلا روز و شبمون شده بود درگیری و‌رنجش و احساس تنفر و هیچکدوم‌هم پا پیش نمیذاشتیم برای جدایی تا اینکه یه اتفاقی افتاد و از هم جدا شدیم که البته داستانش طولانی هست و ادامه نمیدم و الان روزی هزار بار خدا را شکر میکنم که تنها شدم جدا شدم و مستقل شدم و دیگه با احساس بد نمیخوابم و بیدار بشم و به کسی هم لازم نیست جواب پس بدم و الان میفهم فرق بین تحمل و صبر چی هست من واقعا تحمل کردم که از شدت تحمل افسرده شدم دو سال خونه نشین شدم و دیگه حاضر نیستم با کسی شریک بشم حتی برادرم استاد شما خیلی چیزها بهم باد دادین که با میلیارد ها دلار هم نمیشه عوضشون کرد الان زندگیم پر از احساس خوب و اتفاق های خوبه هر روزم بهتر از دیروزه و دارم رشدم و میبینم و همین روزها زنگ میزنم به خانم فرهادی و نتیجه مو بهشون میگم البته نتیجه مالی چون تو جنبه های دیگه زندگیم اینقدر نتیجه گرفتم که قابل شمارش نیست

    انشالله که خدا بهتون سلامتی طول عمر ثروت و عزت و سربلندی بده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    آمنه رضائیان گفته:
    مدت عضویت: 1800 روز

    بنام خدای رویاهام و بنام تنها دلیل آرامشم

    سلام استاد عزیزم

    امروز بعد از اینکه این فایل زیبا رو دیدم توی محل کارم به یک تضادی خوردم و از نظر احساسی یکم بهم ریختم

    تا الان درگیرش بودم و همش به هر طریقی سعی میکردم خودمو آروم کنم و احساسمو خوب کنم

    میدونم این تضادی اومد که خواسته ام واضح تر بشه و شد ولی نمیدونستم باید دقیقا چیکار کنم

    اومدم کامنت دوستان رو بخونم طبق معمول اول از همه رفتم سر وقت کامنت دوست عزیز آقای خوشدل

    حالم یکم بهتر شد و حسی بهم گفت برو سمت نشانه ی امروزت

    رفتم قسمتی از سریال زندگی در بهشت بود

    و داشتم کامنت منتخب به عنوان متن اصلی رو میخوندم ولی انقدر ذهنم درگیر بود اصلا نفهمیدم چی خوندم تا وسطا رسیدم یهو به خودم اومدم این متن زیبا رو دیدم توی کامنت دوست عزیزم

    *

    بیا و در خلوت بیا در آرامش خودتو پیدا کن راهتو پیدا کن من خداتو پیدا کن من برات کافیم همه چی منم تو منو‌ درک کن باورم کن به من اعتماد کن خودم همه چی بهت میدم

    اینم نمونش استاد عباسمنش که نشوندمت سرکلاسش ببین فقط از اعتماد به من از کجا به کجا رسیده داره راهشو میگه داره از من میگه از توحید که اگر تو هم میخوای برسی کافیه روی ایمان و‌ توحیدت روی اعتمادت به من کار کنی باقیش حله.به دیگران کار نداشته باش هرکی قله خودشو داره میره بالا.تو زمین خودت بازی کن یکم از سروصداها هیاهوها فاصله بگیر بیا تو آرامش باهم بسازیم و بسازیم رویاهاتو …

    رویاهایی که رویا نیستن

    *

    نمیدونم چی بگم اشکام بند نمیاد

    تا حالا فراز و نشیب زیاد داشتم تو زندگیم

    ولی این متن اصلا حالمو دگرگون کرد

    که انقدر واضح خدا بخاد باهام حرف بزنه

    مگه داریم اصلا

    استاد شما حال الانمو درک میکنید چون قطعا از این هم کلامی خدا باهاتون داشته

    نمیتونم وصف کنم حالمو

    همش داشتم فکر میکردم چیکار کنم چی میخام باید چه راهی برم

    فقط میدونستم آزادی زمانی و مالی و مکانی میخام تا کاملا رها باشم از ظهر کلی به بیرون از خودم وابسته شدم

    ولی الان دیگه بریدم گفتم خدایا خودت برام درست کن

    خودت بگو چیکار کنم

    من نمیدونم واقعا عقلم نمیرسه به هیچی فقط خستم خیلی خسته از این حجم از کار

    از این مدل آدما که اطرافم هستن

    از اینکه هیچکس شبیه خودم نیست

    از اینکه بیشتر وقتها ذهنم و دانسته های قبلم دارن حکومت میکنند توی زندگیم

    نمیخام پیش فرض هام کنترل کنند زندگیمو

    میخام پیش فرض های جدیدم که حال دلمو خوب میکنند سکان زندگیمو دست بگیرن

    خدایا کمکم کن خدایا هدایتم کن من غیر تو کسیو ندارم نمیخامم داشته باشم تنها پناهم تنها دلیل آرامشم هدایتم کن آرومم کن

    مرسی استاد به خاطر وجودتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    مهدی کاتبی گفته:
    مدت عضویت: 1248 روز

    به نام خداوند یکتا

    سلام به استاد نازنین و بانو شایسته عزیز

    سلام به خانواده عزیزم

    وقتی صحبت از ترمز هایی میشه که به قول شما آدم تا سالیان سال عبرت اون ترمز ها رو سر لوحه ذهنش قرار میده برای شخص من مسئله روابط بولد میشه تو ذهنم.

    من کسی بودم که در روابط عالی بودم اما به خاطر باور های شرک آلود و به خصوص این باور که یا این آدم یا هیچ کس، مجبور شدم خیلی چیزا رو تحمل کنم که همین تحمل کردن تمام باور های خود ارزشی من رو از بین برد.

    یادمه بخاطر اینکه دل خدارو به رحم بیارم خودمو از عمد منزوی و گوشه نشین کردم که خدا دلش به رحم بیاد و قشنگگگگگ تحمل میکردم اون غصه رو فقط با این باور که خدا بالاخره یه جا دلش میسوزه و اونی که من اصرار دارم بشه، میشه.

    نتیجه اش شد باور، من باور کردم که منزوی شدم، من باور کردم به غیر از شخص مورد نظذم امکان نداره من بتونم به کسی علاقه مند بشم، الان سال ششمه این گاری پر از باور های عدم لیاقت رو میکشم ولی امسال جنس خسته شدنه دیگه مثل قبل نیس، فیلم نیس، دروغ نیست، انگار واقعا خسته شدم از تحمل اینکه خب تو که نتیجه خفنی نداری چجوری یه نفر جذبت بشه

    چهره جذابی نداری چجوری یه نفر به تو جذب بشه

    تو که خیلی منطقی و هدفمندی جامعه الان پس میزنه آدمایی مثل تورو

    تو اهل مشروب و سیگار و شب گردی نیستی تو بدرد رابطه های الان نمیخوری

    و و و

    امسال دیگه خسته شدم از این پاشنه آشیل و چند ماهی میشه دستامو بردم بالا به خدا گفتم دیگه فهمیدم من ذهنیتم اشتباهه و تحمل این شرایط رو اگر آگاهانه تموم نکنم کارم تمومه.

    من تسلیمم و خدا هم اومده دست به کار شده نشونه هاش رو مدت هاست در اطرافم و عملکردم میبینم.

    من هیچوقت تو این چند سال چیزی رو برای خودم نخواسته بودم، یا برای جذب اون آدم میخواستم که دوباره برش گردونم یا برای انتقام از اون آدم که دیدی منو از دست دادی. ولی دیگه این دو هزاریه افتاده، دیگه اون صدایی که میگه تحمل کن همین وضعیت رو یه روز انتقام میگیری برام نفرت انگیز ترین نجوای این روزامه

    من از خدا هدایت میخوام دیگه نمیخوام تحمل کنم، خداروشکر احساس میکنم اعمالی را انجام میدهم که در راستای این اعمال باید صبر پیشه کنم. طرز فکرم از انتقام داره به سمت اینکه : اگه همین الان میخواستی یه فردی رو برای یه رابطه عاطفی انتخاب کنی دوست داشتی چه ویژگی هایی داشت؟ میچرخه.

    احساس میکنم دارم برای زندگی خودم درخواست میکنم دیگه نه برای اینکه پدره یکی دیگه رو دربیارم.

    ایده هایی که از این نوع درخواستم بهم الهام میشه برام منطقیه اجراشون، جسارت دارم تو اجراشون، صبر دارم تو اجراشون، خودمو اندازه ی اون ایده میدونم.

    استاد عاشقتونم چقدر زیبا تحمل کردن رو توضیح دادید و سرنخی میشه که بریم باورایی که ما رو مجبور میکنن تحمل کنیم بشناسیم و روشون کار کنیم.

    از ته قلبم میخوام که یه روزی بیام و بنویسم من پاشنه آشیلمو حل کردم، بدترین باور هامو تغییر دادم

    و به جای اشک غم، اشک شادی موقع نوشتن کامنتم بریزم

    الهی صد هزار مرتبه شکر واسه حضور در این سایت

    آرزوی بهترینا برای هممون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    Pari گفته:
    مدت عضویت: 2832 روز

    بنام خداوند هدایتگر

    سلام استاد عزیزم و مریم جانم

    سلام دوستان

    خیلی وقت بود که تو سایت کامنت نمیزاشتم الانم که اینارو مینویسم یه حسی میگفت ننویس فرکانس کامنتات پایینه ولی دل به دریا زدم و اومدم بنویسم

    بنویسم که خیلی از شرایط هست ما صبر و با تحمل اشتباه میگیریم و بخاطر همین هر شرایطی رو تحمل میکنیم فقط بخاطر این حرفا که خداوند با صابرین هست یا گر صبر کنی زغوره حلوا سازی

    در صورتیکه اشتباهه صبری که همراه با تکامل و رشد نباشه همراه با احساس خوب و توکل نباشه میشه تحمل

    و همه ی ما تحمل میکنیم

    بی احترامی و تحقیرهای محیط کار را بخاطر ترس و شرکی که داریم

    تبعیض های رفتاری پدر ومادر با فرزندان را

    تنهایی بخاطر ترس و عدم اعتماد به دیگران را

    تحمل میکنیم وقتی نه کسی تو رو میبینه نه کسی تو رو میشنوه نه کسی تو رو حس میکنه

    همه ی اینا رو تحمل میکنیم با احساس بد چون‌میترسیم برای تغییر قدم ورداریم چون همه چیزو تو زندگیمون دخیل میدونیم بجز خودمون چون رو همه حساب میکنیم بجز خدا

    و چقدر لذت بخشه آدم دل و جرات داشته باشه و این شرایط رو به نفع خودش تغییر بده

    چند سال پیش یه جا مشغول کار بودم با اینکه کلی زحمت میکشیدم از کار نمیزدم حلال کار میکردم اما همیشه مورد توهین و بی احترامی همکاران بودم چند سال این وضعیت رو تحمل کردم و خودم فک میکردم دارم صبر میکنم و خوش بحالم خدا پاداششو بهم میده

    اما اشتباه بود تا اینکه بعد از چند سال کارمو ترک کردم و یک ماه نکشیده یه کار عالی تر پیدا کردم با همکاران محترم ارزشمند وفادار و صادق که واقعا کار کردن باهاشون لذت بخشه من جسارت به خرج دادم و نتیجشو دیدم و توی محیط کارم پر از آرامشم

    اما گاهی وقتا تحمل کردن فقط مربوط به محیط کار و یا بیرون نیست بلکه مربوط به خانواده هست و بیشتر مواقع ترک‌کردن یا حذف کردن راه چاره نیس ……

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    نگار گفته:
    مدت عضویت: 3196 روز

    سلام به بهترین استاد و مریم جان نازنین و همه ی دوستان

    چقدر این همزمانی انتشار این فایل و اتفاقات زندگی اکنونم رو دوست دارم، انگار که استاد دقیقا برای من این فایل رو توضیح دادید

    استاد جانم، این فایل 29 دقیقه ای شما بیش از صد میلیون تومان ارزش داشت…

    چه جملات نابی رو گفتین که باید این ها رو با طلا نوشت:

    “■اگه 1 چیز ناجالبی داره اتفاق میفته یعنی یه چیزی ایراد داره !!!

    ■با تحمل کردن من ایراد برطرف نمیشه!!!

    ■باید بگردم راهشو پیدا کنم

    ■هیچ چیزی خود به خود درست نمیشه

    ■توهم نزنیم که خود به خود مسایل حل میشن

    ولی ما به خاطر بی ایمانی مون تحمل میکنیم !!

    ■به خاطر حرف مردم تحمل میکنیم!!

    ■به خاطر ترس تحمل میکنیم !!

    ■به خاطر شرک تحمل میکنیم!!”

    آخ آخ استاد چقدر با ظرافت و موشکافانه، این موضوع رو شکافتین

    “■هر چیزی بد پیش میره یعنی طبیعی نیست!!

    ■یه چیزی باید تغییر کنه و هیچ تحملی هم در کار نیست!!”

    یادت باشه :

    “■صبر توش ایمانه و صبر توش امیده

    ■ولی تحمل توش نا امیدیه و تحمل توش شرکه”

    و واقعیت اینه که نزدیک به 2 ماهه تمومه که یک مشکلی وارد زندگی من شده، و من تمام این دو ماه همش میگشتم که خدایا آخه من چی کار کردم مگه، همش میومدم توی سایت فایل های استاد رو زیر و رو میکردم به دنبال راه حل برای این مشکل

    بعد امشب به صورت خیلی خاص انگار استاد دستی شد از طرف خداوند که راه درست و راه حل رو به من نشون بده و این فایل منتشر شد.

    سپاس فراوان از شما️️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 1719 روز

    بنام خدا

    سلام استاد عزیزم و خانم شایسته عزیزم خداوند مهربانم را صدها هزاران بار شکر میکنم که مرا به سمت شما و سایت شما و صحبت های گرانبهای شما هدایت کرده و من بی نهایت از خداوند سپاسگزارم بخاطر وجودتون و نعمتی به این بزرگی و با ارزشی که به من داده خدایا شکرت

    و اما سوال این جلسه استاد عزیزم من توی بسیاری از موارد زندگیم اصلا تحمل ندارم و خط قرمز من بوده و جاهای که تحمل نکردم در شرایط سخت یا نادلخواه را بی نهایت رشد کردم اما من به واسطه دوره حل مسائل صبر را قانون تکامل را فهم و درک کردم و هر روز با بهبود های شخصیتی و کاری خودم و طی کردن این روند رشد هر روزه دارم صبر مقدس را تمرین میکنم تا به پاداش ها برسم چون من با هر روز طی کردن روند درست زندگی ام لذت میبرم و حالم خوبه و هر روز اتفاقات خوب پشت سر هم برایم رقم میخوره من صبح که ازخواب بیدار میشم یک نگاهی به خودم و زنده بودنم و سلامتی ام و تمام نعمت های دور و اطرافم میندازم و میگم خدایا شکرت که من غرق در نعمت های بی نهایت تو هستم و هر روز هم خدا داره بر نعمت های من اضافه میکنه خدایا شکرت دوستتون دارم استادان عزیزم ️️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    مصطفی افشار گفته:
    مدت عضویت: 1079 روز

    سلام درود به همگی

    استاد درود همچی باوره البته ک درکش کنیم ک باوره پشت هر حرکتی ک شرایطو رغم میزنه

    ی مثال از خودم میزنم ک نقش باور رو حس کردم تو زندگیم

    زمانی ک اطلاعی از این ک باور منه ک شرایطو رغم میزنه نداشتم

    ولی جهان داشت بهم میفهموند با اتفاقات ک این منم ک دارم میسازم شرایطمو

    و مثالم اینه ک

    من با افکار منفی ک داشتم شرایطو سخت میدیدم و شرایط برام سخت پیش میرفت

    و درکی از خداوند و کارکرد ذهن نداشتم

    ولی ی جا دیگه شک کردم چطور این شک شروع شد

    وقتی من جنوب میشدم اونم تو خواب ناخاسته

    و باور داشتم ک جسمم ناپاک شده

    حتما باید غسل کنم. نکنم

    هر کاری کنم خوب پیش نمیره چون ناپاکم

    و بعد چن وقت دیدم ی موقع هایی من جنوب بودم حالا ب هر شرایطی نشده غسل کنم و رفتم ی کاری داشتم اتفاقا کارم انقدر راحت پیش رفته ک نگو الله اکبر من بودم ک داشتم با این باور کارو سخت میکردم برای خودم و فکر میکردم از اونه و چنبار ک اینجوری شد گوشی اومد دستم ک بابا اصلا ربطی نداره این باور منه ک داره شرایطو رغم میزنه ن غسل کردن یا نکردن

    من میومدم ب غسل نکردن فکر میکردم و با اون حسی ک تولید میشد فکر میکردم الان خدا نمیزاره کار من راه بیوفته و همینم میشد فکر من داشت اون شرایطو رغم میزد همین

    و بعدش اصلا از قصد بدون غسل میرفتم تا باور کنم ک ربطی نداره تازه بهترم میشهاوضاع و این ک خدا ب دل ادما کار داره ب نیت پاکشون

    ب نوع تفکرشون نوع نگاهشون ن جسمشون جسم ک میشوریش بلاخره پاک میشه

    ببین ی باور اشتباه چ رفتاری رو در یک فرد تشکیل‌میده

    شکر خدا اینم ی تجربه بود برام گفتم ب اشتراک بزارم برای عزیزای دلم و از دل تضاد بود ک ی پلی ب سمت باور درست ب ذات پاک خداوند زده شد در وجودم ک درستیشو درک کردم و لذت بردم ک من گناهکار نیستم قلبمه ک باید از یاد خداوندم تمیز باشه و بدرخشه و وجودمو نورانی کنه

    این کامنتم میخاستم‌بنویسم‌‌ گفتم شاید این

    موضوع مناسب این سایت نباشه ولی حسم گفت

    اینجا کسی قضاوت نمیکنه

    بکوشیم تا دلامون رو سمت خدا نگه داریم

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: