این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-20.gif8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2015-08-14 09:38:012024-06-08 20:59:00می خواهی جزو کدام گروه باشی؟
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدا وبا سلام خدمت گروه تحقیقاتی عباس منش ودوستان عزیز
زمان هایی که شرایط خوب بود ولی دست به تغییر زدم وبه موفقیت رسیدم؛1-حدود 8 ماه پیش بود که من واقعا اعتماد به نفس وعزت نفس فوق العاده پایینی داشتم وهر کاری می کردم برای جلب توجه بقیه بود.از لباس پوشیدن تا حرف زدن تاشوخی وکردن وهرچیز دیگر همه وهمه برای تامین نظر بقیه بود.در همین شرایط واقعا بد من در یک سایتی یک مقاله در مورد این که چه طور اعتماد به نفس بالایی داشته باشیم را در یک سایت خواندم و پنج نکته در مورد اعتماد به نفس که در آن سایت بود را رعایت کردم واعتماد به نفسم کمی بالاتر رفت . دیگر زیاد به نظر بقیه اهمیت نمی دادم وخودم بودم .مدتی همینطور گذشت وبه ظاهر اوضاع خوب بود ولی من به این شرایط قانع نشدم ودنبال این بودم که شرایط را خیلی خیلی بهتر کنم ودر همین موقع محصول اعتماد به نفس قبلی استاد را تهیه کردم وبه مدت یکماه روزی یکبار تمام آن را نگاه می کردم وبه تمریناتش عمل می کردم ومی توانم بگویم که اوضاع صد برابر قبل بهتر شد .ازتنهایی به شدت لذت می بردم ،واقعا خود را فرد ارزشمند وبالیاقتی می دانستم،با تمام ترس هایم روبه رو شدم وآنها را از بین بردم،دیگر کمتر مریض می شدم واوضاع به ظاهر بسیار فوق العاده وبی نظیر بود.بعد از گذشت چند ماه با وجود این که شرایط مثل قبل عالی بود و خودم وهمه مرا دوست داشتند احساس می کردم باز هم باید تغییر ایجاد کنم ویک مقاله در مورد این که چگونه فرد جذاب و دوست داشتنی شویم مطالعه کردم وبه نکاتش عمل کردم و اوضاع از قبل خیلی بهتر شد ومن دوست داشتنی تر .بعد از یک ماه انگار یک حس درونی به من می گفت دوباره باید در این موضوع باید تغییر ایجاد کنی ومن جلسه نهم قانون آفرینش را که در مورد ارتباطات وچگونه جذاب و دوستنی تر شدن بود را خریدم و چندین وچند بار آن را گوش کردم وبه تمریناتش عمل کردم و الان مدام افرادی جذاب ودوست داشتنی می بینم.خودم را بیشتر دوست دارم ،وهمه من را بیشتر دوست دارند وخیلی بهتر به چیزهایی که من می گویم عمل می کنند وخیلی خیلی زندگی بهتر شده است.
زمان هایی که با یک نشانه کوچک ویک مشکل کوچک تغییر کردم وموفق شدم؛یادمه کلاس اول تا چهارم دبستان من همیشه شاگرد اول کلاسمان بودم . درآغاز وچند ماهه اول کلاس پنجم شرایط خوب بود ومن در دوماه اول هم نمرات بالایی آوردم ولی یک حسی بهم می گفت باید تغییر کنی وساعات مطالعت رو افزایش بدی ولی من گوش ندادم ودر نیمه اول سال از شاگرد اول به شاگرد چهارمی رسیدم وبعد از این اتفاق من دوباره تغییر را آغاز کردم وساعات مطالعم را به شدت افزایش دادم ودر نیمه دوم سال با اختلاف بالا شاگرد اول شدم.
زمان هایی که تغییر نکردم تا به شرایط بسیار بد رسیدم وبعد تغییر کردم؛من از 6سالگی به مدرسه فوتبال رفتم ولی زیاد جدی نمی گرفتم و تمرین زیادی نکردم و در مسابقات هم انتظار داشتم من را از اول تا آخر در بازی بگذارندویک دقیقه هم بازی نمی کردم و هر سال همین روند ادامه داشت تا بعد از هفت سال که به مدرسه فوتبال رفتم وهر سال هزینه صرف می کردم ونتیجه نمی گرفتم پدرم گفت این آخرین سالی است که به مدرسه فوتبال می روی و من بسیار عصبانی شدم وبه خود گفتم امسال دیگر باید حتما موفق شوم ومن از همان ابتدا روزی دو ساعت تمرین می کردم و در تمام تمرینات به صورت منظم شرکت می کردم والان در تمام مسابقات دوستانه ای که داریم من از اول تا آخر در بازی هستم وهمه بازی ها را هم می بریم.
زمان هایی که هر اتفاقی افتاد تغییر نکردم و شرایط بسیار بد شد؛چند سال پیش من بسیار وابستگی زیادی به خانواده ام داشتم وحتی در خانه پدر بزرگم نمی توانستم بخوابم وهمیشه با خانواده ام در یک اتاق می خوابیدم وهر چه پدر ومادرم می گفتند من در یک اتاق جدا نمی خوابیدم و در خانه پدر بزرگم هم نمی خوابیدم تا وابستگی ام کم شود.بعد از چند روز من با سختی فراوان و ناراحتی زیاد در یک اتاق جدا می خوابیدم وبعد از چند روز احساس کردم شرایط خوب شد و من دیگر وابستگی ندارم ومن هیچ تغییر جدیدی نکردم.بعد از چند مدت من در مدرسه نمونه دولتی خارج از شهرمان قبول شدم وباید دور از خانواده ام می بودم.دقیقا یادمه که از همون روز دوم ناراحتی ام شروع شد وبا وجود اینکه فردایش به خانه می رفتم مدام گریه می کردم .بعد از این که به خانه برگشتم روز دومی که در خانه بودم باز گریه ام گرفت با وجود اینکه در خانه مان بود چون باید دو روز دیگر به آنجا می رفتم واین وضعیت یک سال ادامه داشت ومن با وجود اینکه روزی 5 بار به مدت 5 دقیقه با خانواده ام صحبت می کردم ووسط هفته ها هم خانواده ام پیشم می آمدند و روزی سه بار پیامک می فرستادم روزی نبود که گریه نمی کردم.من همه این رنجها وزجرها را کشیدم فقط به این خاطر که تغییر نکردم .
هی بچه ها داستان من از پارسال شروع شد که پسرم باید میرفت پیش دبستانی با کلی خرید مدرسه و ون حال و هوای مدرسه و دیدن پسرم که بزرگ شده و باید بره برای کسب علم و دانش و کلی اتفاقات جدید…
مدرسه شروع شد همه بچه ها با شور و شوق و اون معصومیت چهره شون میومدن برا جشن قبل از شروع سال تحصیلی اما پسرک من درحال اشک ریختن بود که نمیخواد از من جدا بشه هفته ها و ماه ها گذشت و زندگی برتم عداب شده بود مشاوره مهد بهم گفت خانم بچه ی شما مشکلی نداره اما شما پر از استرس و اصظراب هستین اولش قبول نکردم کلی مقاومت که اینم هیچی حالیش نیس من به این ارومی استرس چی…
نگم براتون یه تلنگر بهم وارد شد و شنیدن صحبتهای مشاور مرکز بهداشت که شما اول خودت تغییر کن ارامش داشته باش و این ارامش رو به پسرت هم منتقل کن …
منم از یک طرف که چیکار باید بکنم و از طرف دیگه این استرس از کجا اومده …
مدتها رو خودم کار کردم و تغییر جزئی ایجاد شد
من هدایت شدم به اولین فایل استاد که صداش چقدر قدرت داشت چه حرفهای جدیدی و اخر فایل ادرس سایت رو گفتن من مشتاقانه دنبال حرف های ناب دیگشون بودم تا وارد سایت شدم معجزه ها اتفاق افتاد درها باز شد روابطم زیر ورو شد و پسرم اماده میشد برای کلاس اول…
من زندگی رو زندگی کردن رو خدا اینده رو گذشته ایمان توحید سپاسگزاری
و من اماده برای تغییر انا با جیمیل همسرم بعده یک سال ونیم تازه امروز به اسم خودم جیمیل زدم و نمیدونید چقدر این تکامل عجیبه باید طی بشه باید بری مسیر رو تا راهت رو پیداکنی ..ادما رفتم ادمای منفی حال بد نپذیرفتن مسئولین احساس گناه و درها یکی پس از دیگری باز شدن و من خدا رو در اغوش کشیدم خدایی که در روزمرگی ها گم شده بود و جاش به غر و ناشکری و شکایت ناپیدا بود
ورود خودم و به این سایت تبریک میگم من اماده ام برای زندگانی جدید و نو چقد و لگد ها رو خوردم به اندازه ی موهای سرم اما لازمشون داشتم دا منتظر لبیکمن بود
دوستون دارم در پناه خدا …خوشحالم که اولین کامنتم و گذاشتم شاد وسلامت باشید❤
من از دوران بچگی که یادمه و خودمو شناختم که چجور آدمی هستم یعنی این شخصیتی که داشتم و اون شخصیتی که میخواستم داشته باشم فرسنگها فاصله بود و حسرت داشتن یه شخصیت قوی تو دلم مونده بود گذشت و گذشت تا اینکه وارد دانشگاه شدم و بعد فارغ التحصیلی بخاطر باورهای مخرب بخاطر کمبود عزت نفس و اعتماد بنفس یک دختر بی هدف ضعیف و شکننده مثه یه مرده ی متحرک در خانه بودم اما همیشه از خدا میخواستم که تغییر کنم زندگیم دگرگون بشه تنها کارکی از دستم برمیومد این بود که از خدا بخوام و کمکم کند.
بعد یه سری مشکلات که پیش اومد شرایط باعث شد یعنی تضادها منو وادار به حرکت کرد و شروع کردم به یکسری تغییرات؛ در زمینه ی توحید بیشتر روی خودم کار کردم باورهای بهتری نسبت به خداوند پیدا کردم یعنی من فایلهای یه آخوندو گوش میدادم اونم یه آخوند باسواد که فقط صفتهای خداوند رو تفسیر میکرد و با باورهای توحیدی استاد عباسمنش انصافا خیلی شبیه هم هستند و تغییراتی در زمینه ی شخصیتم ایجاد شد و زندگی آرامتر و با کیفیتری داشتم.اما اعتماد بنفس و روابط و عزت نفس پایین باور خودکم بینی و…. همان سر جای خودش بود و همچنان در تلاش برای تغییر خودم بودم بعضی وقتها کتابهای موفقیت رو میخوندم ولی یه مدت فقط انگیزه میگرفتم بدون هیچ تغییری. یه روز کتاب میخوندم متوجه شدم نویسنده ی کتاب اهل شهر خودمون هست ایشون از خودشون و شرایطشون و تغییرات تو زندگیشون نوشته بودن و خیلی جالب بود برای من و از طریق همین کتاب وارد آدرس تلگرامیشون شدم یه روز تو کانال گذاشته بودن که قرار هست یه سمینار برگزار کنه اسفند 96 بود من هم خیلی دوست داشتم برم و همیشه در تلاش برای تغییر خودم بودم یه فرصت پیش اومده بود دوست داشتم استفاده کنم
بلاخره تصمیم گرفتم و رفتم اولین باری بود تو عمرم سمینار میرفتم اون موقع 31 سالم بود تو سمینار با خواهر زاده ی مربی سمینار حرف زدم و گفتم خوشبحالت دایی موفقی داری و حتما تو زندگیت تاثیر داره دیگه بعد چند ساعت سمینار تموم شد.
دو ماه گذشت همون مربی با من تماس گرفت تعجب کردم خودشونو به من معرفی کردن ومنو به یه آموزشگاه دعوت کرد منم قبول کردم وقتی رفتم متوجه شدم چندتا از خانمهای دیگه اونجا هستن با هم آشنا شدیم مربی اومد در مورد یه سری مسایل صحبت کرد در مورد باورها صحبت کرد اون موقع اصن من نمیدونستم باور چی هست درک نمیکردم نمی فهمیدم فقط میشنیدم کلمه ی باور رو. بعد گفت من یک مربی هستم من میخام یک قرداد یک ساله با شما ببندم در زمینه ی اعتماد بنفس باورها و… با شما کار میکنم منم که از خدا خواسته که شدید احتیاج به همچین موردی داشتم اصن تو عمرم همچین چیزیو نشنیده بودم که یه مربی باشه تو این حوزه کار کنه بعد مبلغ پولو گفت زیاد بود منم یه دختر خانه دار بیکار. پدرم بیکار هرچی فک میکردم پوله جور نمیشد مربی گفت برید فک کنید من یه ماه رایگان با شما کار میکنم برای اینکه بدونید چجوری با شما کار میکنم و میزان تاثیر گذاری کارمو بدونید یه ماه رو رایگان آموزش میدم و بعد قرارد کاریو باهاتون میبندم.
رفتم خونه اصن به خونوادم چیزی نگفتم چون اصن محال بود یه همچین مبلغیو به من بدن اصن نبود که به دن. مبلغ پول ۵ میلیون بود.
یه ماه گذشت خیلی رازی بودم دقیقا چیزی بود که میخواستم یه معجزه بود برای من اما یک ماه تموم شد و من باید تصمیم میگرفتم مربیم با من صحبت کرد میخوای چیکار کنی منم مونده بودم خدایا چیکار کنم تمام چیزی که فکرشو میکردم یه مقدار طلا بود که داشتم اونم مادرم محال بود رازی بشه برم بفروشم هزینه ی اون دوره رو بدم. منم اصن نزاشتم مادرم بفهمه اصن نزاشتم بدونه که من تو همچین دوره ی یکساله شرکت کردم دزدکی رفتم طلاهارو فروختم و هزینه رو پرداخت کردم و بعد که یه مقدار پول اومد دستم رفتم بدل طلاهارو گرفتم برای اینکه مادرم متوجه نشه الان 4 سال گذشته هنوز مادرم نفهمیدمه که طلاهم نیست و منم برای اینکه رنگ بدلیجات نره ازشون استفاده نمیکنم چون بدلیجاتم اصل نیست
ناگفته نماند من فقط بخاطر اینکه مادرم ناراحت نشه مجبور بودم همچین کاری بکنم و یه جورای سر مادرمو کلاه گذاشتم چون واقعا بهترین تصمیمی بود و سختترین تصمیمی بود که میگرفتم چون میدونستم هرچی برای مادرم توضیح میدادم ایشون قبول نمیکرد
و اما این دوره ی یک ساله کل زندگی منو تغییر داد بخاطر همین تصمیمی که گرفتم من الان اینجام کلا جهان من عوض شد از طریق همین مربی با استاد عباسمنش آشنا شدم من فقط جسمم تغییر نکرده کل وجودم و زندگیم تغییر کرده
خداروشکر این دسته هستم و همیشه برای پیشرفت تغییر کردم
با اینکه اوضاع مالی پدرم خوبه و خداروشکر هر روز خوب تر میشه
من مهاجرت کردم ده سال و شروع کردم ب تنهایی رشد کردن خداروشکر خیلی خیلی پیشرفت داشتم
و تغییر الانم مغازم بود که درامد راحت و خوبی داشت ولی جمع کردم تا پیشرفتم بیشتر بشه
و خدارو شکر درهای بهتری داره باز میشه
و شجاعتتون قابل تحسین برای مهاجرت ب سمت بند عباس
شجاتتون قابل تخسین برای ضبط این ویدیو در سطل شهر در این شلوغی
شجاتتون قابل تحسین حرکتتون ب سمت تهران
شجاعت و ایمان عباسمنش زبان زد دیگه
و شجاعتتون برای بیرون اومدن از ایران واقعن چقد شجاع بودید و ایمان ب الله دارید
=ما به دنیا اومدید تا پیشرفت کنیم و از زیبایی ها لذت ببریم
=ما ب دنیا اومدیم تا تجربه های زییا داشته باشیم
=جوری زندگی کنیم تا موقع مرگمون حسرت زندگی کردن را نخوریم
=موقعی که همه چیز خوب تغییر کنیم و اینده روپیش بینی کنیم
=خودمون بخاییم تغییر کنیم نه اینکه مجبور بشیم
چقد الگویی ب تمام معنایی هستین و بی نظیرید
و چقد زیبا خود ادم اموزش ببینه تا اطلاعاتش از این بهتر باشه و هر روز بهتر باشه
#قورباقه_نباشیم
من هم دوست داریم در اقیانوس شنا کنم
همیشه دنبال بهبودم وچند سالی این بهبود داشتم و هر روز باید بهتر و بهتر کنم
کجاها که بوده که باید تغییر میکردم و تغییر کردم
گرفتن وام گرفتن. دسته چک .مغازم در محیط همسایگان پر از افراد منفی.تغییر در برنامه غذایی.تغییر در ندیدن فیلم و سریال.تغییر نگاه منفی ب جهان و توجهم ب زیبایی ها تغییر خونه تغییر شغل .تغییر افکار..تغییر انسان های اطرافم
واقعن خداروشکر عالی بوده برام
تغییرام همش مفید بوده و خداروشکر همیشه در زمان درست تغییر کردم و همواره نتایج خوبی داشته برام
فایل زیبایی بود و باورهای مثبتی برای تغییر داشت خیلی فایل قدرتمندی بود در لوکیشن زیبا
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد عباس منش عزیزم، بانو شایسته همراه و همدل و همه عزیزان حاضر در این مکان مقدس…
خداوند رو بسیار سپاسگزارم که یک بار دیگه به من این افتخار رو داد تا رد پای دیگری در قالب یک کامنت از خودم به جا بذارم.
داشتم دنبال یکی از محصولات مرتبط با کامنت امروزم می گشتم تا اونجا کامنتمو بذارم که یهو به صورت الهام گونه در کسری از ثانیه بهم گفته شد برو در صفحه فایل «میخواهی جزو کدام دسته باشی؟» این کامنت رو بذار.
چرا که می خوام در مورد یک تصمیم بسیار بزرگ که سالهاست باهاش دست به گریبانم صحبت کنم. یه ایراد رفتاری داشتم که سالها بود می دونستم باید ترکش کنم اما همیشه به دلایل مختلف نتونستم. یه جورایی اعتماد به نفس من به خاطر عدم کنترل ذهنم در انجام این کار بسیار صدمه دیده بود. تا این که بعد از شروع انقلاب سوم من سعی کردم یکی پس از دیگری اتفاقات زندگیم رو مدیریت کنم و اشتباهاتی که داشتم رو یکی یکی حذف کنم. خیلی چیزا بعد از این تصمیم در زندگی من تغییر کرد. از عصبانیت و ناراحتی های مداوم گرفته تا یه سری وابستگی ها که البته هنوز و همیشه باید روشون کار کنم تا بهبود پیدا کنن.
اما این بار تصمیم گرفتم به پاشنه آشیلم حمله کنم. اون ایراد اصلی و اساسی که همیشه ازش فراری بودم. به دلیل این که خیلی شخصیه نمی تونم دقیق در موردش صحبت کنم اما شما فرض کنین یه معتادی بعد از سالیان زیاد می خواد این اعتیادش رو ترک کنه. یه همچین چیزی! البته که این تصمیم رو امروز گرفتم و از خدا می خوام که در این زمینه هوای منو داشته باشه و کمکم کنه. اما فکر می کنم با توجه به روند تکاملی که در کنترل ذهنم برای کنار گذاشتن این رفتار طی کردم، بتونم این بار با کمک خدا خیلی بهتر از قبل عمل کنم.
این کامنت رو گذاشتم تا به عنوان رد پایی از من برای ایجاد یه تغییر بزرگ در سایت استاد عباس منش عزیزم باقی بمونه.
برای همه شما عزیزانم از درگاه الله یکتا، تنها، و تنها، و تنها قدرت حاکم بر جهان هستی، شاد و پیروز و سربلند و سعادتمند باشید.
چندسال پیش در جمعیت هلال احمر شهرمون عضو شدم…اوایل همه چیز اون طوری که انتظارش رو داشتم پیش نمی رفت!
کسی محلم نمیذاشت،نمی تونستم با اعضا اخت بشم،نگاه سنگین بقیه رو روی خودم حس میکردم،به اردوها که می رفتیم همراه همه ولی تنها بودم! برای من که تازه وارد اجتماع شده بودم و میخواستم فعالیت های اجتماعی داشته باشم،اینها بزرگ ترین موانع سر راه بود…تا اینکه به این نتیجه رسیدم بایستی در خود تغییری ایجاد نمایم که بتونم خودمو ثابت کنم…
تو همون سال اول در مسابقات شهرستانی امداد و کمک های اولیه شرکت کردم و پس از کسب موفقیت،راهی مسابقات استانی شدم…چون انگیزه داشتم با تلاش بسیار،در مسابقات استانی مقام اول رو بدست آوردم!ولی با این عنوان هم هنوز اشباع نشده بودم و چون به دنبال اثبات خودم بودم و اینکه اگه بخوام میتونم همه چیز رو بدست بیارم،اینبار خواستار کسب یکی از مقام های اول تا سوم کشوری شدم…اونوقت بود که از قانون رازی که در یکی از مستندهای شبکه4سیما پخش شده بود و من سی دی اونو داشتم استفاده کردم…با خودم قرار گذاشتم که اگه بخوام همه به دیده احترام بهم نگاه کنند و تو زندگیم تحولی بوجود بیارم که بتونم سالها ازش باعنوان موفقیت بزرگ یاد کنم،لازمه در مسابقات کشوری مقام بیارم؛
چون به این هدف احتیاج داشتم و رسیدن به اون رو با شدت هرچه تمام تر میخواستم،روز قبل اعزام به مسابقات کشوری تا صبح بیدار ماندم و با یکی از اعضای خانواده ام تمرین پانسمان کردم!حتی تا آخرین ساعات حرکت،در نمازخانه هلال احمر روی مانکن تمرین عملی CPR(تنفس مصنوعی و ماساژقلبی) کردم که با هشدار رئیس هلال احمر که داره دیر میشه،به خودم اومده و رفتم سوار اتوبوس شدم! مسابقات کشوری در اندیمشک خوزستان بود و ما یک روز زودتر رسیده بودیم(من به همراه مقام اولی های سایر رشته های استان)؛قرار بود صبح فردای همان روز آزمون کتبی برگزار بشه و عصرش ارزیابی عملی پانسمان،آتل بندی و CPR…
اون شب رو هم بیدار ماندم و کتاب و جزوه هایی رو که بهمون داده بودن رو مطالعه کردم…صبح،آزمون کتبی رو دادیم و به خوابگاه برگشتیم.
اون روز من آرام و قرار نداشتم!عصر که شد بچه ها یکی یکی برای ارزیابی،پیش داوران که هرکدوم در یک کانکس مجزا بودن می رفتند…من موندم آخر و از هرکی که از کانکس ها بیرون میومد سوال میکردم و بلافاصله همون ها رو تمرین میکردم! بالاخره منم رفتم تو و داوران هرچی ازم خواستن بدون نقص انجام دادم…آیتم های مسابقات تموم شد و قرار شد شب،جشن اختتامیه و اعلام نتایج بشه.
من اون شب دلشوره ی عجیبی داشتم! حتی حموم رفتم و صورتمو اصلاح کردم(یجورایی برام القا شده بود قراره یه اتفاق تاریخی واسم بیوفته!).مراسم با موزیک و برنامه های متنوع شروع شد و نوبت به اعلام نتایج رسید…لحظه به لحظه که میگذشت من خودمو برای رویدادخاصی آماده میکردم!حتی کاوری که من پوشیده بودم،یکم پارگی داشت و من از دوست کناریم خواستم کاور خودشو با من عوض کنه که او قبول نکرد و گفت بیخیال…تو که برنده نمیشی!
مجری به ترتیب اسامی رشته های مختلف رو اعلام میکرد و اونا میرفتن جوایزشون رو دریافت میکردند؛تا اینکه به رشته ی امداد و کمک های اولیه رسید…من منتظر بودم اسممو از بلندگو بشنوم(هی ندایی از درونم میگفت الان تو رو صدا میزنن!)؛اونجا بود که به اصل قانون راز پی بردم!
“مقام اول رشته امداد و کمک های اولیه…آقای امین اسدپور”
این جمله ای بود که از دهان مجری برنامه خارج شد!بعدها دوستانم میگفتم تو اون لحظه من از جایم بلند شده بودم و میگفتم:”من…من!؟” انگار جای یه نفر دیگه بودم!
بعد برگشتن از مسابقات،ازآنجا که این موفقیت در هلال احمر استانمون بی سابقه بود خبرنگار ازم مصاحبه گرفت که از اخبار استانی پخش شد،تو روزنامه محلی خبر موفقیت کشوریم باعکس به چاپ رسید،امام جمعه شهر در نمازجمعه ازم تجلیل کرد،بنرمو تو شهر نصب کردن و…
از اون روز به بعد دوستان بیشتری پیدا کردم و اینکه نه فقط درجمعیت هلال احمر بلکه تو کل شهر و استان همه منو میشناسن و اکنون با اعتماد به نفس بالا به راه و فعالیتم در اجتماع ادامه میدم!
درود بر تمامی دوستان عزیز. من 18 سالمه و از 7 سالگی فوتبال بازی میکردم و بازیکن خوبیم بودم. بعداز سه سال از ی تیم شهرستانی بواسطه آشنایی پدرم تونستم به تیم پایه ذوب آهن برم و خب این شاید آرزوی خیلیا بود. همون موقع ورزش هندبال جلوی راهم گذاشته شد و رفتم دنبالش و بعد از چند ماه دیگه فوتبال رو ادامه ندادم. الان دوبار توی تیم ملی بازی کردم و خداروشکر میکنم از تغییری که توی زندگیم بوجود اومد. اونموقع اگه مث ی آدم بزرگ فکر میکردم هرگز این تغییرو توی زندگیم نمی دادم ولی با فکر پاک ی بچه فقط دنبال دلم رفتم و به چیزایی رسیدم که حتی تا اونروز فکرشم نکرده بودم.
بعد کلی کارگری گفتم خدایا یه کاری میخام که خودم تنها باشم کسی کنارم نباشه بعد از یه مدت سال ۸۶ استخدام مترو تهران راهبر قطار شدم خودم ساکن سلماس یه شهر دور که هیچ شناختی از قطار و مترو نداشتم استخدام که شدم دقیقن به خاستم رسیدم
بعد از سه سال خاستم در کنار راهبری قطار کار تجارت هم انجام بدم ؛
خرید فروش لب تاب رو شروع کردم ؛شروع خیلی خوب بود ولی یه ماه نگذشت که چک جعلی گرفتم و مجبور شدم هرچی دارم رو بفروشم و بدهی هارو برگردونم
حالا اونموقع فقط ۲۳ سالم بود هیچ قانونی رو هم نمیدونستم فقط گفتم اشتباه خودم بوده این اتفاق افتاده
بعد شروع کردم کتاب خوندن تا یاد بگیرم
البته ندای درونی بود
بعد از اون وارد هر کاری شدم همش پس رفت بود
فکر میکردم دیگه حتمن نباید بخام
دیگه اعتماد بنفسمو از دست دادم
رابطه هام خراب شد با خانواده با دوستام
ولی اصلن نا امید نشدم یه چیزی تو درونم میگفت تو راهو اشتباه رفتی
الان بعد از چند سال گفتم خدایا دیگه خسته شدم ؛ چنتا دوره موفقیت خریدم دیدم اصلن سیر نمیشم از مطالبشون بعد از ۶ ماه با استاد عباس منش آشنا شدم
اولین کار همه مصاحبه های استاد رو نگاه کردم ؛ بعد دوره عزت نفس رو خریدم
اصلن نمیگم کاش زودتر با استاد آشنا میشدم چون باز درگیر سرزنش کردن خودم میشم
درود خدمت تمامی دوستان امیدوارم در پرتو حق تعالی شاد و سلامت باشیم همگی!
خدا قوت آقای عباسمنش، خانم شایسته و سایر اعضای سایت!
در رابطه با جواب تمرین:
اگر بخواهم مهمترین تغییر یا اونی که در ذهنم به خاطر دارم بگویم که قبل از سخت شدن شرایط بود و موجب شد که زندگیم خیلی بهتر شود این بود که:
در کلاس سوم ابتدایی که من در مدرسه غیر انتفاعی مون به یک بچه ی دزد و بی ادب و شیطون شناخته شده بودم و همیشه کار های مختلفی میکردم که به ضرر خودم و بقیه بود! من تصمیم گرفتم به همراه مادر و پدرم مدرسه ام را عوض کنم!
در سال چهارم ابتدایی اومدم به یک مدرسه دولتی و اونجا هم در سال چهارم به عنوان یک بچه عصبانی و درس نخون تا اونجایی که یاد دارم تبدیل شدم! اما سال پنجم ابتدایی یکی از نقاط عطف زندگی من بود و من به بهترین شکل ممکن با ادب و درس خون شدم و کلی تو مدرسه مورد احترام واقع شدم و این روند تا سال نهم راهنمایی ادامه دار بود و هر روز درخشان تر میشد!!! خداوند را از ته قلبم سپاس گزارم!
و حالا اینکه چه زمانی با سختی و مشکلات فراوان تصمیم به تغییر گرفتم بر میگرده به:
همین چند ماه پیشم که من تصمیم گرفتم خودم را دوباره ارزیابی کنم!
من از سال دهم دبیرستان که وارد یک مدرسه نمونه دولتی شدم همان ابتدای کار جهان با نشانه های کوچک و بزرگ به من نشان میداد و من میدیدم که شرایط فعلی برایم اصلا قابل قبول و خوب نیست اما من وقتی که دهم تمام شد همه چیز را فراموش کرده و در دایره راحتی خودم باقی ماندم و تغییر نکردم
از شروع یازدهم اینقدر فضا اضطراب آور و متشنج شد برای من که من به ته خط راحتیم رسیدم و دوباره یک نقطه عطف در زندگی من به وجود آمد! از آن موقع تا الان من تصمیم گرفتم در پایان سال از این مدرسه بروم و از آن موقع من تصمیم به شناخت و درک قوانین کیهانی و اجرای آگاهانه آن در تک تک ثانیه های زندگیم بپردازم که بدون شک مهمترین تصمیم در طول ۱۷ سال زندگیم بود و هزاران بار بابتش از خداوند رزاق و وهاب سپاس گزارم! ممنونم! متشکّرم!
این هم از تمرین و خیلی ممنون از خداوند و آقای عباسمنش
خیلی فایل زیبا و تاثیرگذاری بود!
این فایل خیلی به داستان کتاب چه کسی پنیرم را جابجا کرد نوشته ی آقای اسپنسر جانسون نزدیک و مشترک بود.
خیلی خداوند را سپاس گزارم که من را به مسیر سعادتمندی در دنیا و آخرت هدایت کرد!
به امید خدا همگی جزو گروهی هستیم که در زمانی که همه چی خوب است تصمیم به حرکت کردن دوباره با قدرت بیشتر و تغییر کردن میگیریم!
خیلی ممنون از خداوند، خانم شایسته، آقای عباسمنش و سایر کادر اجرایی سایت
در پناه خداوند شاد و پیروز باشیم همگی!
آرین عبّاسی ۱۷ ساله از تهران
من بهترین هستم چون همیشه در بهترین زمان و وقتی که همه چیز خوب است تصمیم به تغییر و حرکت کردن دوباره با قدرت بیشتر میگیرم!
خوشحالم که بالاخره شروع کردم به نوشتن تو سایت مورد علاقم
بچه های باحال سایت دوستون دارم،انقدر که دیدگاهاتون خوبه و واقعا حال ادم رو عوض میکنه
من بهداین فایل هدیت شدم و خوب هر ثانیه بیشتر مطمین میشم که هدایت بهترین راهه،دقیقا تو همین دورانی که دارم یه سری تغییرات به وجود میارم این فایل رو میبینم و هزاران بار خداروشکر شکرررررر شککککرررررررر
این فایل چراغی شد تو راه جدیدم
چقدر قشنگ گفتید استاد خوب من،ما باید یاد بگیریم قبل اینکه فشاری رومون بیاد ارتقا بدیم خودمون رو ، اصلا چیزی که من متوجه شدم اینه که ما باید همیشه و همیشه در حال ارتقا دادن خودمون باشیم و همیشه این من ارزشمند رو بهتر و بهتر کنیم.
و خوب بهترین راهی که من سراغ دارم هدایته،مثل استاد که اون زمان که میتونست منطقی بترسه از تغییرات تو سایت و ترس و نگرانی مانعی بشه برای سایتی که امروز هست که من هر موقع میام توش بمب انرژی خارج میشم
فقط دارم فکر میکنم اگه استاد این ایمان رو نداشت و اون موقع این حرکت رو نمیکرد چقدر الان این سایت مکانیکی و بدون حس بود،دقیقا مثل خیلی از سایت های موفقیتی که هستن ولی…
و دقیقا همین هدایت ، همین ایمان و همین ذره ذره ارتقا باعث شده که الان اینجا خونه ی مجازی باشه برای همه مایی که با عشق کنار هم حرف میزنیم و حرفای همدیگه رو میخونیم
راستش یه ماه پیش دقیقا همچین تصمیمی برای کسب و کارم گرفتم و شروع به اقدام کردم، خداروشکر هم خوب پیش میره ولی الان…یه بغض عجیبی دارم
خدا چطوری با من صحبت کنه دیگه…دقیقا امروز جریان من و میاره تو سایت و یهو هدایت میشم به این فایل، هدایت میشم که فقط از دهن کسی که بهش اعتماد دارم بشنوم اونم یه همچین جسارتی کرده و الانم نتیجش رو ببینم
استاد خوبم، جسارت بعدی شما که گفتید من خودم شروع کردم و خوب اوایلش عالیم نبود خیلی منو تحت تاثیر قرار داد،اینکه بپذیرم همین شروعه مهمه و اینکه قدم به قدم بره بالا قشنگه…اینکه گفتید بلد نبودم و گاها مشکل پیش میومد تو سایت …
چقدر رد شدن ادما و راحتیشون و لباساسی رنگارنگ خوشگلشون برام جذاب بودذ،چقدر حس خوبی داد، خودشون بودن و خوب این خیلی قشنگه…
همه اینارو گفتم که بگم این فقط یه فایل نبود، واقعا با ارزش ترین کلمات کنار هم میومدن و خوب خداروشکر
خوشحالک که شروع کردم به نوشتن دیدگاه بالاخره و دوست دارم کنار شما عزیزانم فکت های عالی از بهتر شدن رو تجربه کنم
به نام خدا وبا سلام خدمت گروه تحقیقاتی عباس منش ودوستان عزیز
زمان هایی که شرایط خوب بود ولی دست به تغییر زدم وبه موفقیت رسیدم؛1-حدود 8 ماه پیش بود که من واقعا اعتماد به نفس وعزت نفس فوق العاده پایینی داشتم وهر کاری می کردم برای جلب توجه بقیه بود.از لباس پوشیدن تا حرف زدن تاشوخی وکردن وهرچیز دیگر همه وهمه برای تامین نظر بقیه بود.در همین شرایط واقعا بد من در یک سایتی یک مقاله در مورد این که چه طور اعتماد به نفس بالایی داشته باشیم را در یک سایت خواندم و پنج نکته در مورد اعتماد به نفس که در آن سایت بود را رعایت کردم واعتماد به نفسم کمی بالاتر رفت . دیگر زیاد به نظر بقیه اهمیت نمی دادم وخودم بودم .مدتی همینطور گذشت وبه ظاهر اوضاع خوب بود ولی من به این شرایط قانع نشدم ودنبال این بودم که شرایط را خیلی خیلی بهتر کنم ودر همین موقع محصول اعتماد به نفس قبلی استاد را تهیه کردم وبه مدت یکماه روزی یکبار تمام آن را نگاه می کردم وبه تمریناتش عمل می کردم ومی توانم بگویم که اوضاع صد برابر قبل بهتر شد .ازتنهایی به شدت لذت می بردم ،واقعا خود را فرد ارزشمند وبالیاقتی می دانستم،با تمام ترس هایم روبه رو شدم وآنها را از بین بردم،دیگر کمتر مریض می شدم واوضاع به ظاهر بسیار فوق العاده وبی نظیر بود.بعد از گذشت چند ماه با وجود این که شرایط مثل قبل عالی بود و خودم وهمه مرا دوست داشتند احساس می کردم باز هم باید تغییر ایجاد کنم ویک مقاله در مورد این که چگونه فرد جذاب و دوست داشتنی شویم مطالعه کردم وبه نکاتش عمل کردم و اوضاع از قبل خیلی بهتر شد ومن دوست داشتنی تر .بعد از یک ماه انگار یک حس درونی به من می گفت دوباره باید در این موضوع باید تغییر ایجاد کنی ومن جلسه نهم قانون آفرینش را که در مورد ارتباطات وچگونه جذاب و دوستنی تر شدن بود را خریدم و چندین وچند بار آن را گوش کردم وبه تمریناتش عمل کردم و الان مدام افرادی جذاب ودوست داشتنی می بینم.خودم را بیشتر دوست دارم ،وهمه من را بیشتر دوست دارند وخیلی بهتر به چیزهایی که من می گویم عمل می کنند وخیلی خیلی زندگی بهتر شده است.
زمان هایی که با یک نشانه کوچک ویک مشکل کوچک تغییر کردم وموفق شدم؛یادمه کلاس اول تا چهارم دبستان من همیشه شاگرد اول کلاسمان بودم . درآغاز وچند ماهه اول کلاس پنجم شرایط خوب بود ومن در دوماه اول هم نمرات بالایی آوردم ولی یک حسی بهم می گفت باید تغییر کنی وساعات مطالعت رو افزایش بدی ولی من گوش ندادم ودر نیمه اول سال از شاگرد اول به شاگرد چهارمی رسیدم وبعد از این اتفاق من دوباره تغییر را آغاز کردم وساعات مطالعم را به شدت افزایش دادم ودر نیمه دوم سال با اختلاف بالا شاگرد اول شدم.
زمان هایی که تغییر نکردم تا به شرایط بسیار بد رسیدم وبعد تغییر کردم؛من از 6سالگی به مدرسه فوتبال رفتم ولی زیاد جدی نمی گرفتم و تمرین زیادی نکردم و در مسابقات هم انتظار داشتم من را از اول تا آخر در بازی بگذارندویک دقیقه هم بازی نمی کردم و هر سال همین روند ادامه داشت تا بعد از هفت سال که به مدرسه فوتبال رفتم وهر سال هزینه صرف می کردم ونتیجه نمی گرفتم پدرم گفت این آخرین سالی است که به مدرسه فوتبال می روی و من بسیار عصبانی شدم وبه خود گفتم امسال دیگر باید حتما موفق شوم ومن از همان ابتدا روزی دو ساعت تمرین می کردم و در تمام تمرینات به صورت منظم شرکت می کردم والان در تمام مسابقات دوستانه ای که داریم من از اول تا آخر در بازی هستم وهمه بازی ها را هم می بریم.
زمان هایی که هر اتفاقی افتاد تغییر نکردم و شرایط بسیار بد شد؛چند سال پیش من بسیار وابستگی زیادی به خانواده ام داشتم وحتی در خانه پدر بزرگم نمی توانستم بخوابم وهمیشه با خانواده ام در یک اتاق می خوابیدم وهر چه پدر ومادرم می گفتند من در یک اتاق جدا نمی خوابیدم و در خانه پدر بزرگم هم نمی خوابیدم تا وابستگی ام کم شود.بعد از چند روز من با سختی فراوان و ناراحتی زیاد در یک اتاق جدا می خوابیدم وبعد از چند روز احساس کردم شرایط خوب شد و من دیگر وابستگی ندارم ومن هیچ تغییر جدیدی نکردم.بعد از چند مدت من در مدرسه نمونه دولتی خارج از شهرمان قبول شدم وباید دور از خانواده ام می بودم.دقیقا یادمه که از همون روز دوم ناراحتی ام شروع شد وبا وجود اینکه فردایش به خانه می رفتم مدام گریه می کردم .بعد از این که به خانه برگشتم روز دومی که در خانه بودم باز گریه ام گرفت با وجود اینکه در خانه مان بود چون باید دو روز دیگر به آنجا می رفتم واین وضعیت یک سال ادامه داشت ومن با وجود اینکه روزی 5 بار به مدت 5 دقیقه با خانواده ام صحبت می کردم ووسط هفته ها هم خانواده ام پیشم می آمدند و روزی سه بار پیامک می فرستادم روزی نبود که گریه نمی کردم.من همه این رنجها وزجرها را کشیدم فقط به این خاطر که تغییر نکردم .
شاد وسلامت وثروتمند درپناه خدای یکتا باشید. خدا نگهدار
سلام خانواده یک روزه من
سلامپدر معنوی من استاد
سلام مادر معنوی من مریم جان
هی بچه ها داستان من از پارسال شروع شد که پسرم باید میرفت پیش دبستانی با کلی خرید مدرسه و ون حال و هوای مدرسه و دیدن پسرم که بزرگ شده و باید بره برای کسب علم و دانش و کلی اتفاقات جدید…
مدرسه شروع شد همه بچه ها با شور و شوق و اون معصومیت چهره شون میومدن برا جشن قبل از شروع سال تحصیلی اما پسرک من درحال اشک ریختن بود که نمیخواد از من جدا بشه هفته ها و ماه ها گذشت و زندگی برتم عداب شده بود مشاوره مهد بهم گفت خانم بچه ی شما مشکلی نداره اما شما پر از استرس و اصظراب هستین اولش قبول نکردم کلی مقاومت که اینم هیچی حالیش نیس من به این ارومی استرس چی…
نگم براتون یه تلنگر بهم وارد شد و شنیدن صحبتهای مشاور مرکز بهداشت که شما اول خودت تغییر کن ارامش داشته باش و این ارامش رو به پسرت هم منتقل کن …
منم از یک طرف که چیکار باید بکنم و از طرف دیگه این استرس از کجا اومده …
مدتها رو خودم کار کردم و تغییر جزئی ایجاد شد
من هدایت شدم به اولین فایل استاد که صداش چقدر قدرت داشت چه حرفهای جدیدی و اخر فایل ادرس سایت رو گفتن من مشتاقانه دنبال حرف های ناب دیگشون بودم تا وارد سایت شدم معجزه ها اتفاق افتاد درها باز شد روابطم زیر ورو شد و پسرم اماده میشد برای کلاس اول…
من زندگی رو زندگی کردن رو خدا اینده رو گذشته ایمان توحید سپاسگزاری
و من اماده برای تغییر انا با جیمیل همسرم بعده یک سال ونیم تازه امروز به اسم خودم جیمیل زدم و نمیدونید چقدر این تکامل عجیبه باید طی بشه باید بری مسیر رو تا راهت رو پیداکنی ..ادما رفتم ادمای منفی حال بد نپذیرفتن مسئولین احساس گناه و درها یکی پس از دیگری باز شدن و من خدا رو در اغوش کشیدم خدایی که در روزمرگی ها گم شده بود و جاش به غر و ناشکری و شکایت ناپیدا بود
ورود خودم و به این سایت تبریک میگم من اماده ام برای زندگانی جدید و نو چقد و لگد ها رو خوردم به اندازه ی موهای سرم اما لازمشون داشتم دا منتظر لبیکمن بود
دوستون دارم در پناه خدا …خوشحالم که اولین کامنتم و گذاشتم شاد وسلامت باشید❤
بنام نامی یکتا
خدایا شکرت به این فایل هدایت شدم
استاد یه سوالی پرسیدن حالا من میخام جواب بدم.
من از دوران بچگی که یادمه و خودمو شناختم که چجور آدمی هستم یعنی این شخصیتی که داشتم و اون شخصیتی که میخواستم داشته باشم فرسنگها فاصله بود و حسرت داشتن یه شخصیت قوی تو دلم مونده بود گذشت و گذشت تا اینکه وارد دانشگاه شدم و بعد فارغ التحصیلی بخاطر باورهای مخرب بخاطر کمبود عزت نفس و اعتماد بنفس یک دختر بی هدف ضعیف و شکننده مثه یه مرده ی متحرک در خانه بودم اما همیشه از خدا میخواستم که تغییر کنم زندگیم دگرگون بشه تنها کارکی از دستم برمیومد این بود که از خدا بخوام و کمکم کند.
بعد یه سری مشکلات که پیش اومد شرایط باعث شد یعنی تضادها منو وادار به حرکت کرد و شروع کردم به یکسری تغییرات؛ در زمینه ی توحید بیشتر روی خودم کار کردم باورهای بهتری نسبت به خداوند پیدا کردم یعنی من فایلهای یه آخوندو گوش میدادم اونم یه آخوند باسواد که فقط صفتهای خداوند رو تفسیر میکرد و با باورهای توحیدی استاد عباسمنش انصافا خیلی شبیه هم هستند و تغییراتی در زمینه ی شخصیتم ایجاد شد و زندگی آرامتر و با کیفیتری داشتم.اما اعتماد بنفس و روابط و عزت نفس پایین باور خودکم بینی و…. همان سر جای خودش بود و همچنان در تلاش برای تغییر خودم بودم بعضی وقتها کتابهای موفقیت رو میخوندم ولی یه مدت فقط انگیزه میگرفتم بدون هیچ تغییری. یه روز کتاب میخوندم متوجه شدم نویسنده ی کتاب اهل شهر خودمون هست ایشون از خودشون و شرایطشون و تغییرات تو زندگیشون نوشته بودن و خیلی جالب بود برای من و از طریق همین کتاب وارد آدرس تلگرامیشون شدم یه روز تو کانال گذاشته بودن که قرار هست یه سمینار برگزار کنه اسفند 96 بود من هم خیلی دوست داشتم برم و همیشه در تلاش برای تغییر خودم بودم یه فرصت پیش اومده بود دوست داشتم استفاده کنم
بلاخره تصمیم گرفتم و رفتم اولین باری بود تو عمرم سمینار میرفتم اون موقع 31 سالم بود تو سمینار با خواهر زاده ی مربی سمینار حرف زدم و گفتم خوشبحالت دایی موفقی داری و حتما تو زندگیت تاثیر داره دیگه بعد چند ساعت سمینار تموم شد.
دو ماه گذشت همون مربی با من تماس گرفت تعجب کردم خودشونو به من معرفی کردن ومنو به یه آموزشگاه دعوت کرد منم قبول کردم وقتی رفتم متوجه شدم چندتا از خانمهای دیگه اونجا هستن با هم آشنا شدیم مربی اومد در مورد یه سری مسایل صحبت کرد در مورد باورها صحبت کرد اون موقع اصن من نمیدونستم باور چی هست درک نمیکردم نمی فهمیدم فقط میشنیدم کلمه ی باور رو. بعد گفت من یک مربی هستم من میخام یک قرداد یک ساله با شما ببندم در زمینه ی اعتماد بنفس باورها و… با شما کار میکنم منم که از خدا خواسته که شدید احتیاج به همچین موردی داشتم اصن تو عمرم همچین چیزیو نشنیده بودم که یه مربی باشه تو این حوزه کار کنه بعد مبلغ پولو گفت زیاد بود منم یه دختر خانه دار بیکار. پدرم بیکار هرچی فک میکردم پوله جور نمیشد مربی گفت برید فک کنید من یه ماه رایگان با شما کار میکنم برای اینکه بدونید چجوری با شما کار میکنم و میزان تاثیر گذاری کارمو بدونید یه ماه رو رایگان آموزش میدم و بعد قرارد کاریو باهاتون میبندم.
رفتم خونه اصن به خونوادم چیزی نگفتم چون اصن محال بود یه همچین مبلغیو به من بدن اصن نبود که به دن. مبلغ پول ۵ میلیون بود.
یه ماه گذشت خیلی رازی بودم دقیقا چیزی بود که میخواستم یه معجزه بود برای من اما یک ماه تموم شد و من باید تصمیم میگرفتم مربیم با من صحبت کرد میخوای چیکار کنی منم مونده بودم خدایا چیکار کنم تمام چیزی که فکرشو میکردم یه مقدار طلا بود که داشتم اونم مادرم محال بود رازی بشه برم بفروشم هزینه ی اون دوره رو بدم. منم اصن نزاشتم مادرم بفهمه اصن نزاشتم بدونه که من تو همچین دوره ی یکساله شرکت کردم دزدکی رفتم طلاهارو فروختم و هزینه رو پرداخت کردم و بعد که یه مقدار پول اومد دستم رفتم بدل طلاهارو گرفتم برای اینکه مادرم متوجه نشه الان 4 سال گذشته هنوز مادرم نفهمیدمه که طلاهم نیست و منم برای اینکه رنگ بدلیجات نره ازشون استفاده نمیکنم چون بدلیجاتم اصل نیست
ناگفته نماند من فقط بخاطر اینکه مادرم ناراحت نشه مجبور بودم همچین کاری بکنم و یه جورای سر مادرمو کلاه گذاشتم چون واقعا بهترین تصمیمی بود و سختترین تصمیمی بود که میگرفتم چون میدونستم هرچی برای مادرم توضیح میدادم ایشون قبول نمیکرد
و اما این دوره ی یک ساله کل زندگی منو تغییر داد بخاطر همین تصمیمی که گرفتم من الان اینجام کلا جهان من عوض شد از طریق همین مربی با استاد عباسمنش آشنا شدم من فقط جسمم تغییر نکرده کل وجودم و زندگیم تغییر کرده
ب نام الله مهربان هدایتگر ب سمت سلامتی ثروت شادی
سلام ب استاد عزیز و خانوم شایسته و همه دوستان
نکات فایل که من فهمیدم
خوب دسته اول نیستم
=قانون جهان یا حرکت میکنی یا از بین میری
گروه دوم هم نیستم
گروه سوم نمیدونم هستم یا نه نه نیستم
دسته چهارم قبل از اینکه مجبور بشن تغییر میکنن
خداروشکر این دسته هستم و همیشه برای پیشرفت تغییر کردم
با اینکه اوضاع مالی پدرم خوبه و خداروشکر هر روز خوب تر میشه
من مهاجرت کردم ده سال و شروع کردم ب تنهایی رشد کردن خداروشکر خیلی خیلی پیشرفت داشتم
و تغییر الانم مغازم بود که درامد راحت و خوبی داشت ولی جمع کردم تا پیشرفتم بیشتر بشه
و خدارو شکر درهای بهتری داره باز میشه
و شجاعتتون قابل تحسین برای مهاجرت ب سمت بند عباس
شجاتتون قابل تخسین برای ضبط این ویدیو در سطل شهر در این شلوغی
شجاتتون قابل تحسین حرکتتون ب سمت تهران
شجاعت و ایمان عباسمنش زبان زد دیگه
و شجاعتتون برای بیرون اومدن از ایران واقعن چقد شجاع بودید و ایمان ب الله دارید
=ما به دنیا اومدید تا پیشرفت کنیم و از زیبایی ها لذت ببریم
=ما ب دنیا اومدیم تا تجربه های زییا داشته باشیم
=جوری زندگی کنیم تا موقع مرگمون حسرت زندگی کردن را نخوریم
=موقعی که همه چیز خوب تغییر کنیم و اینده روپیش بینی کنیم
=خودمون بخاییم تغییر کنیم نه اینکه مجبور بشیم
چقد الگویی ب تمام معنایی هستین و بی نظیرید
و چقد زیبا خود ادم اموزش ببینه تا اطلاعاتش از این بهتر باشه و هر روز بهتر باشه
#قورباقه_نباشیم
من هم دوست داریم در اقیانوس شنا کنم
همیشه دنبال بهبودم وچند سالی این بهبود داشتم و هر روز باید بهتر و بهتر کنم
کجاها که بوده که باید تغییر میکردم و تغییر کردم
گرفتن وام گرفتن. دسته چک .مغازم در محیط همسایگان پر از افراد منفی.تغییر در برنامه غذایی.تغییر در ندیدن فیلم و سریال.تغییر نگاه منفی ب جهان و توجهم ب زیبایی ها تغییر خونه تغییر شغل .تغییر افکار..تغییر انسان های اطرافم
واقعن خداروشکر عالی بوده برام
تغییرام همش مفید بوده و خداروشکر همیشه در زمان درست تغییر کردم و همواره نتایج خوبی داشته برام
فایل زیبایی بود و باورهای مثبتی برای تغییر داشت خیلی فایل قدرتمندی بود در لوکیشن زیبا
آرزوی
سلامتی شادی ثروت حال خوب هدایت الله دارم براتون
عاشقتونم
و خدایی که در این نزدیکی است…
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استاد عباس منش عزیزم، بانو شایسته همراه و همدل و همه عزیزان حاضر در این مکان مقدس…
خداوند رو بسیار سپاسگزارم که یک بار دیگه به من این افتخار رو داد تا رد پای دیگری در قالب یک کامنت از خودم به جا بذارم.
داشتم دنبال یکی از محصولات مرتبط با کامنت امروزم می گشتم تا اونجا کامنتمو بذارم که یهو به صورت الهام گونه در کسری از ثانیه بهم گفته شد برو در صفحه فایل «میخواهی جزو کدام دسته باشی؟» این کامنت رو بذار.
چرا که می خوام در مورد یک تصمیم بسیار بزرگ که سالهاست باهاش دست به گریبانم صحبت کنم. یه ایراد رفتاری داشتم که سالها بود می دونستم باید ترکش کنم اما همیشه به دلایل مختلف نتونستم. یه جورایی اعتماد به نفس من به خاطر عدم کنترل ذهنم در انجام این کار بسیار صدمه دیده بود. تا این که بعد از شروع انقلاب سوم من سعی کردم یکی پس از دیگری اتفاقات زندگیم رو مدیریت کنم و اشتباهاتی که داشتم رو یکی یکی حذف کنم. خیلی چیزا بعد از این تصمیم در زندگی من تغییر کرد. از عصبانیت و ناراحتی های مداوم گرفته تا یه سری وابستگی ها که البته هنوز و همیشه باید روشون کار کنم تا بهبود پیدا کنن.
اما این بار تصمیم گرفتم به پاشنه آشیلم حمله کنم. اون ایراد اصلی و اساسی که همیشه ازش فراری بودم. به دلیل این که خیلی شخصیه نمی تونم دقیق در موردش صحبت کنم اما شما فرض کنین یه معتادی بعد از سالیان زیاد می خواد این اعتیادش رو ترک کنه. یه همچین چیزی! البته که این تصمیم رو امروز گرفتم و از خدا می خوام که در این زمینه هوای منو داشته باشه و کمکم کنه. اما فکر می کنم با توجه به روند تکاملی که در کنترل ذهنم برای کنار گذاشتن این رفتار طی کردم، بتونم این بار با کمک خدا خیلی بهتر از قبل عمل کنم.
این کامنت رو گذاشتم تا به عنوان رد پایی از من برای ایجاد یه تغییر بزرگ در سایت استاد عباس منش عزیزم باقی بمونه.
برای همه شما عزیزانم از درگاه الله یکتا، تنها، و تنها، و تنها قدرت حاکم بر جهان هستی، شاد و پیروز و سربلند و سعادتمند باشید.
خدانگهدار
1402/8/11
20:39
سلام
چندسال پیش در جمعیت هلال احمر شهرمون عضو شدم…اوایل همه چیز اون طوری که انتظارش رو داشتم پیش نمی رفت!
کسی محلم نمیذاشت،نمی تونستم با اعضا اخت بشم،نگاه سنگین بقیه رو روی خودم حس میکردم،به اردوها که می رفتیم همراه همه ولی تنها بودم! برای من که تازه وارد اجتماع شده بودم و میخواستم فعالیت های اجتماعی داشته باشم،اینها بزرگ ترین موانع سر راه بود…تا اینکه به این نتیجه رسیدم بایستی در خود تغییری ایجاد نمایم که بتونم خودمو ثابت کنم…
تو همون سال اول در مسابقات شهرستانی امداد و کمک های اولیه شرکت کردم و پس از کسب موفقیت،راهی مسابقات استانی شدم…چون انگیزه داشتم با تلاش بسیار،در مسابقات استانی مقام اول رو بدست آوردم!ولی با این عنوان هم هنوز اشباع نشده بودم و چون به دنبال اثبات خودم بودم و اینکه اگه بخوام میتونم همه چیز رو بدست بیارم،اینبار خواستار کسب یکی از مقام های اول تا سوم کشوری شدم…اونوقت بود که از قانون رازی که در یکی از مستندهای شبکه4سیما پخش شده بود و من سی دی اونو داشتم استفاده کردم…با خودم قرار گذاشتم که اگه بخوام همه به دیده احترام بهم نگاه کنند و تو زندگیم تحولی بوجود بیارم که بتونم سالها ازش باعنوان موفقیت بزرگ یاد کنم،لازمه در مسابقات کشوری مقام بیارم؛
چون به این هدف احتیاج داشتم و رسیدن به اون رو با شدت هرچه تمام تر میخواستم،روز قبل اعزام به مسابقات کشوری تا صبح بیدار ماندم و با یکی از اعضای خانواده ام تمرین پانسمان کردم!حتی تا آخرین ساعات حرکت،در نمازخانه هلال احمر روی مانکن تمرین عملی CPR(تنفس مصنوعی و ماساژقلبی) کردم که با هشدار رئیس هلال احمر که داره دیر میشه،به خودم اومده و رفتم سوار اتوبوس شدم! مسابقات کشوری در اندیمشک خوزستان بود و ما یک روز زودتر رسیده بودیم(من به همراه مقام اولی های سایر رشته های استان)؛قرار بود صبح فردای همان روز آزمون کتبی برگزار بشه و عصرش ارزیابی عملی پانسمان،آتل بندی و CPR…
اون شب رو هم بیدار ماندم و کتاب و جزوه هایی رو که بهمون داده بودن رو مطالعه کردم…صبح،آزمون کتبی رو دادیم و به خوابگاه برگشتیم.
اون روز من آرام و قرار نداشتم!عصر که شد بچه ها یکی یکی برای ارزیابی،پیش داوران که هرکدوم در یک کانکس مجزا بودن می رفتند…من موندم آخر و از هرکی که از کانکس ها بیرون میومد سوال میکردم و بلافاصله همون ها رو تمرین میکردم! بالاخره منم رفتم تو و داوران هرچی ازم خواستن بدون نقص انجام دادم…آیتم های مسابقات تموم شد و قرار شد شب،جشن اختتامیه و اعلام نتایج بشه.
من اون شب دلشوره ی عجیبی داشتم! حتی حموم رفتم و صورتمو اصلاح کردم(یجورایی برام القا شده بود قراره یه اتفاق تاریخی واسم بیوفته!).مراسم با موزیک و برنامه های متنوع شروع شد و نوبت به اعلام نتایج رسید…لحظه به لحظه که میگذشت من خودمو برای رویدادخاصی آماده میکردم!حتی کاوری که من پوشیده بودم،یکم پارگی داشت و من از دوست کناریم خواستم کاور خودشو با من عوض کنه که او قبول نکرد و گفت بیخیال…تو که برنده نمیشی!
مجری به ترتیب اسامی رشته های مختلف رو اعلام میکرد و اونا میرفتن جوایزشون رو دریافت میکردند؛تا اینکه به رشته ی امداد و کمک های اولیه رسید…من منتظر بودم اسممو از بلندگو بشنوم(هی ندایی از درونم میگفت الان تو رو صدا میزنن!)؛اونجا بود که به اصل قانون راز پی بردم!
“مقام اول رشته امداد و کمک های اولیه…آقای امین اسدپور”
این جمله ای بود که از دهان مجری برنامه خارج شد!بعدها دوستانم میگفتم تو اون لحظه من از جایم بلند شده بودم و میگفتم:”من…من!؟” انگار جای یه نفر دیگه بودم!
بعد برگشتن از مسابقات،ازآنجا که این موفقیت در هلال احمر استانمون بی سابقه بود خبرنگار ازم مصاحبه گرفت که از اخبار استانی پخش شد،تو روزنامه محلی خبر موفقیت کشوریم باعکس به چاپ رسید،امام جمعه شهر در نمازجمعه ازم تجلیل کرد،بنرمو تو شهر نصب کردن و…
از اون روز به بعد دوستان بیشتری پیدا کردم و اینکه نه فقط درجمعیت هلال احمر بلکه تو کل شهر و استان همه منو میشناسن و اکنون با اعتماد به نفس بالا به راه و فعالیتم در اجتماع ادامه میدم!
این بود داستان تغییر مسیر زندگی من…
درود بر تمامی دوستان عزیز. من 18 سالمه و از 7 سالگی فوتبال بازی میکردم و بازیکن خوبیم بودم. بعداز سه سال از ی تیم شهرستانی بواسطه آشنایی پدرم تونستم به تیم پایه ذوب آهن برم و خب این شاید آرزوی خیلیا بود. همون موقع ورزش هندبال جلوی راهم گذاشته شد و رفتم دنبالش و بعد از چند ماه دیگه فوتبال رو ادامه ندادم. الان دوبار توی تیم ملی بازی کردم و خداروشکر میکنم از تغییری که توی زندگیم بوجود اومد. اونموقع اگه مث ی آدم بزرگ فکر میکردم هرگز این تغییرو توی زندگیم نمی دادم ولی با فکر پاک ی بچه فقط دنبال دلم رفتم و به چیزایی رسیدم که حتی تا اونروز فکرشم نکرده بودم.
ممنون از استاد عباس منش بابت فایل های بسیار زیباش
سلام خدمت استاد عزیزم و همه همراهان
من هم در خردسالی کار کردم و خداروشکر میکنم
بعد کلی کارگری گفتم خدایا یه کاری میخام که خودم تنها باشم کسی کنارم نباشه بعد از یه مدت سال ۸۶ استخدام مترو تهران راهبر قطار شدم خودم ساکن سلماس یه شهر دور که هیچ شناختی از قطار و مترو نداشتم استخدام که شدم دقیقن به خاستم رسیدم
بعد از سه سال خاستم در کنار راهبری قطار کار تجارت هم انجام بدم ؛
خرید فروش لب تاب رو شروع کردم ؛شروع خیلی خوب بود ولی یه ماه نگذشت که چک جعلی گرفتم و مجبور شدم هرچی دارم رو بفروشم و بدهی هارو برگردونم
حالا اونموقع فقط ۲۳ سالم بود هیچ قانونی رو هم نمیدونستم فقط گفتم اشتباه خودم بوده این اتفاق افتاده
بعد شروع کردم کتاب خوندن تا یاد بگیرم
البته ندای درونی بود
بعد از اون وارد هر کاری شدم همش پس رفت بود
فکر میکردم دیگه حتمن نباید بخام
دیگه اعتماد بنفسمو از دست دادم
رابطه هام خراب شد با خانواده با دوستام
ولی اصلن نا امید نشدم یه چیزی تو درونم میگفت تو راهو اشتباه رفتی
الان بعد از چند سال گفتم خدایا دیگه خسته شدم ؛ چنتا دوره موفقیت خریدم دیدم اصلن سیر نمیشم از مطالبشون بعد از ۶ ماه با استاد عباس منش آشنا شدم
اولین کار همه مصاحبه های استاد رو نگاه کردم ؛ بعد دوره عزت نفس رو خریدم
اصلن نمیگم کاش زودتر با استاد آشنا میشدم چون باز درگیر سرزنش کردن خودم میشم
سلام بر قدرت مطلق کل کیهان، خداوند رزاق و وهاب!
درود خدمت تمامی دوستان امیدوارم در پرتو حق تعالی شاد و سلامت باشیم همگی!
خدا قوت آقای عباسمنش، خانم شایسته و سایر اعضای سایت!
در رابطه با جواب تمرین:
اگر بخواهم مهمترین تغییر یا اونی که در ذهنم به خاطر دارم بگویم که قبل از سخت شدن شرایط بود و موجب شد که زندگیم خیلی بهتر شود این بود که:
در کلاس سوم ابتدایی که من در مدرسه غیر انتفاعی مون به یک بچه ی دزد و بی ادب و شیطون شناخته شده بودم و همیشه کار های مختلفی میکردم که به ضرر خودم و بقیه بود! من تصمیم گرفتم به همراه مادر و پدرم مدرسه ام را عوض کنم!
در سال چهارم ابتدایی اومدم به یک مدرسه دولتی و اونجا هم در سال چهارم به عنوان یک بچه عصبانی و درس نخون تا اونجایی که یاد دارم تبدیل شدم! اما سال پنجم ابتدایی یکی از نقاط عطف زندگی من بود و من به بهترین شکل ممکن با ادب و درس خون شدم و کلی تو مدرسه مورد احترام واقع شدم و این روند تا سال نهم راهنمایی ادامه دار بود و هر روز درخشان تر میشد!!! خداوند را از ته قلبم سپاس گزارم!
و حالا اینکه چه زمانی با سختی و مشکلات فراوان تصمیم به تغییر گرفتم بر میگرده به:
همین چند ماه پیشم که من تصمیم گرفتم خودم را دوباره ارزیابی کنم!
من از سال دهم دبیرستان که وارد یک مدرسه نمونه دولتی شدم همان ابتدای کار جهان با نشانه های کوچک و بزرگ به من نشان میداد و من میدیدم که شرایط فعلی برایم اصلا قابل قبول و خوب نیست اما من وقتی که دهم تمام شد همه چیز را فراموش کرده و در دایره راحتی خودم باقی ماندم و تغییر نکردم
از شروع یازدهم اینقدر فضا اضطراب آور و متشنج شد برای من که من به ته خط راحتیم رسیدم و دوباره یک نقطه عطف در زندگی من به وجود آمد! از آن موقع تا الان من تصمیم گرفتم در پایان سال از این مدرسه بروم و از آن موقع من تصمیم به شناخت و درک قوانین کیهانی و اجرای آگاهانه آن در تک تک ثانیه های زندگیم بپردازم که بدون شک مهمترین تصمیم در طول ۱۷ سال زندگیم بود و هزاران بار بابتش از خداوند رزاق و وهاب سپاس گزارم! ممنونم! متشکّرم!
این هم از تمرین و خیلی ممنون از خداوند و آقای عباسمنش
خیلی فایل زیبا و تاثیرگذاری بود!
این فایل خیلی به داستان کتاب چه کسی پنیرم را جابجا کرد نوشته ی آقای اسپنسر جانسون نزدیک و مشترک بود.
خیلی خداوند را سپاس گزارم که من را به مسیر سعادتمندی در دنیا و آخرت هدایت کرد!
به امید خدا همگی جزو گروهی هستیم که در زمانی که همه چی خوب است تصمیم به حرکت کردن دوباره با قدرت بیشتر و تغییر کردن میگیریم!
خیلی ممنون از خداوند، خانم شایسته، آقای عباسمنش و سایر کادر اجرایی سایت
در پناه خداوند شاد و پیروز باشیم همگی!
آرین عبّاسی ۱۷ ساله از تهران
من بهترین هستم چون همیشه در بهترین زمان و وقتی که همه چیز خوب است تصمیم به تغییر و حرکت کردن دوباره با قدرت بیشتر میگیرم!
بدرود!
سلام به استاد عزیزمممم
خوشحالم که بالاخره شروع کردم به نوشتن تو سایت مورد علاقم
بچه های باحال سایت دوستون دارم،انقدر که دیدگاهاتون خوبه و واقعا حال ادم رو عوض میکنه
من بهداین فایل هدیت شدم و خوب هر ثانیه بیشتر مطمین میشم که هدایت بهترین راهه،دقیقا تو همین دورانی که دارم یه سری تغییرات به وجود میارم این فایل رو میبینم و هزاران بار خداروشکر شکرررررر شککککرررررررر
این فایل چراغی شد تو راه جدیدم
چقدر قشنگ گفتید استاد خوب من،ما باید یاد بگیریم قبل اینکه فشاری رومون بیاد ارتقا بدیم خودمون رو ، اصلا چیزی که من متوجه شدم اینه که ما باید همیشه و همیشه در حال ارتقا دادن خودمون باشیم و همیشه این من ارزشمند رو بهتر و بهتر کنیم.
و خوب بهترین راهی که من سراغ دارم هدایته،مثل استاد که اون زمان که میتونست منطقی بترسه از تغییرات تو سایت و ترس و نگرانی مانعی بشه برای سایتی که امروز هست که من هر موقع میام توش بمب انرژی خارج میشم
فقط دارم فکر میکنم اگه استاد این ایمان رو نداشت و اون موقع این حرکت رو نمیکرد چقدر الان این سایت مکانیکی و بدون حس بود،دقیقا مثل خیلی از سایت های موفقیتی که هستن ولی…
و دقیقا همین هدایت ، همین ایمان و همین ذره ذره ارتقا باعث شده که الان اینجا خونه ی مجازی باشه برای همه مایی که با عشق کنار هم حرف میزنیم و حرفای همدیگه رو میخونیم
راستش یه ماه پیش دقیقا همچین تصمیمی برای کسب و کارم گرفتم و شروع به اقدام کردم، خداروشکر هم خوب پیش میره ولی الان…یه بغض عجیبی دارم
خدا چطوری با من صحبت کنه دیگه…دقیقا امروز جریان من و میاره تو سایت و یهو هدایت میشم به این فایل، هدایت میشم که فقط از دهن کسی که بهش اعتماد دارم بشنوم اونم یه همچین جسارتی کرده و الانم نتیجش رو ببینم
استاد خوبم، جسارت بعدی شما که گفتید من خودم شروع کردم و خوب اوایلش عالیم نبود خیلی منو تحت تاثیر قرار داد،اینکه بپذیرم همین شروعه مهمه و اینکه قدم به قدم بره بالا قشنگه…اینکه گفتید بلد نبودم و گاها مشکل پیش میومد تو سایت …
چقدر رد شدن ادما و راحتیشون و لباساسی رنگارنگ خوشگلشون برام جذاب بودذ،چقدر حس خوبی داد، خودشون بودن و خوب این خیلی قشنگه…
همه اینارو گفتم که بگم این فقط یه فایل نبود، واقعا با ارزش ترین کلمات کنار هم میومدن و خوب خداروشکر
خوشحالک که شروع کردم به نوشتن دیدگاه بالاخره و دوست دارم کنار شما عزیزانم فکت های عالی از بهتر شدن رو تجربه کنم