این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-20.gif8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2015-08-14 09:38:012024-06-08 20:59:00می خواهی جزو کدام گروه باشی؟
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به تمام هم فرکانسی های عزیزه خانواده ی عباس منش و اساتید محترم عزیزمممممم.
عاشقتونم😍😍😍
خداوند رو سپاس گذارم برای فرصتی که الان دارم برای نوشتن ۱۱۲امین برگ سفرم و خدارو شاکرم برای اشنایی با شما استاد ممنونم از شما هزاران بار از شما ممنونم که این اطلاعات رو در اختیار ما قرار میدین اطلاعاتی که هیچ چیزی نمیتونه ارزششو توصیف کنه .
خداوند رو صد هزار مرتبه سپاس گذارم که منم جزو دسته ی اول هستم و قبل از اینکه جهان مجبورم کنه تغیر کردم وقتی که حس کردم حالم خوب نیست تغیر کردم نزاشتم شرایطی پیش بیاد که زندگیمو بد کنه از حال بدم فهمیدم این درست نیست و من باید تغیر کنم و طی این یک سال و چند ماه تغیرات خیلیییی گسترده ای داشتم و خداوند رو سپاس گذارم برای این اگاهی که بهم داد و اینجایی که الان هستم و حس میکنم که خوشبخت ترین انسان روی زمینم .
هیچ جا به یاد نمیارم فعلا که مجبور به تغیر شده باشم همیشه قبلش دست به کار شدم چون میخواستم مدار داشته ها و خواسته هامو افزایش بدم از همون شروعش یعنی ۱۵ سالگی که الان ۱۷ سالمه من دیدم حالم خوب نیست و میدونستم که مشکل از وجود منه که حالم خوب نیست نه شزایط بیرون و دست به تغیر زدم و همون در ابتدای مسیرم با استاد اشنا شدم و این شد گنج زندگیم خداروشکر خداروشکر و وقتی به قوانین اشنا شدم فهیمدم هروز باید باورو تقویت کنم هروز باید روی ورودی های ذهنم هروز باید روی تغذیه ذهنم هروز باید روی گفتگوی ذهنم کار کنم و هیچوقت حتی فکرم نکردم که سخت شه شرایط بعد من تغیر کنم چون معتقد بودم من خیلی زود شروع کردم و نباید عقب بمونم میتونم حلو باشم . ولی الان معتقدم این یه مسیره که باید ازش لذت برد و مقصد قرار نیست منو شاد کنه شادی و حاله خوب منو به مقصد میرسونه .
انشالله که همگی در پرتوی وحی الهی باشیم عاقبت بخیر در دینا و اخرت 💚
سلام دوست عزیزم کانت شما رئ که خوندم چقدر لذت بردم به این خاطر که چه شروع قشنگی داشتی و اون هم از چه سن قشنگی و به گفته استاد عزیزم و تایید کلام ایشون در کامنت شما دقیقا باید از مسیر لذت برد و نگران دیر و زود بودن و رسیدن به خواسته ها که این موضوع ی پاشنه آشیل برای من هست که صبور باشم خیلی صبور خیلی صبور و آرام تا خدا پله به پله راه نشانم بده.
خیلی سپاسگزارم دوست خوب من که کامنت خوب شما رو خوندم.
از خداوند مهربان برای شما و همه دوستای عزیزم تو این سایت آرزوی آرامش و آرامش از درگاه الله یکتا می کنم.
من سن خیلی کم چند بار اسیب روحی دیدم.هم توی مدرسه هم توی خونه همیشه سرزنش میشدم و یه افسردگی شدید گرفتم زمانی ک افسرگیم خیلی شدید نبود با کتاب های روانشناسی و موفقیت و کتاب های انگیزشی رو شروع کردم انگار ک معجزه بود برام کتاب ها باعث شد خودکشی نکنم
چند بار خواستم اقدام به خودکشی کنم اما کتاب ها انگار زندگیمو به کل تغییر داد دیگه کم کم خیلی افسردگیم شدید شد و کلی مشکلات برام پیش اومد اما امید خودم رو از دست ندادم عشق خدا باعث شد هیچوقت اقدام به خودکشی نکنم الان هم هنوز درگیرش هستم اما کم کم دارم بهبود پیدا میکنم خداروشکر من اومدم توی تلگرام یه چنل زدم هدفهام رو توش مینویسم با خودم با خدا صحبت میکنم خواسته هایی ک از خدا دارم رو میذارم توش خیلی این چنل حالم رو خوب میکنه و صبرم بزرگترین قدرتمه خداروشکر که داره زندگیم قشنگ میشه یکی از تغییرات زندگیم هم این بود ک همیشه ارزو داشتم برم شمال و جاهای دیدنی رو ببینم و عشق حال کنم و تیک خورد این هدفم مطمئنم بقیه هدفهامم تیک میخوره من میخوام بهترین زندگی رو برای خودم بسازم و هیچجوره تسلیم نمیشم و من ایمان دارم به خدا و مطمئن هستم خدا باهامه و من و به درجات بالاتر ببره موفق و پیروز و خوشحال باشید
سلام مهسای عزیز وقت بخیر، ان شاءالله موفق و شاد باشی.
شادی و امید به زندگی نشانه ی بارز شکرگزاری است.
ناامیدی پیشنهاد شیطان است.
شیطان هر لحظه در کمین است تا انسان سقوط کند.
همیشه دلیلی برای زندگی هست.
بعضی ها خیال می کنند تمام دنیا ایستاده تا به خاطر اشتباهی که مرتکب شده سرزنشش کنند اما اینگونه نیست هر آدمی در فکر زندگی خویش است و شاید تنها ثانیه ای به زندگی دوستان و همسایه و بقیه فکر کند .
هر روز روزی تازه است ،هر روز می تواند بهشت باشد.
دنیا همیشه چیزی برای هدیه دادن به ما در آستین دارد و نباید به خاطر چند رویداد ناخوشایند به این همه مهربانی و زیبایی و لطافت در دنیا پشت پا زد چون ناجوانمردی است.
خدایا ماست تا از سلول سلول بدنمان غم زدایی کند و فقط ما هستیم که اجازه می دهیم چون خداوند اختیار به ما عطا کرده و ما را برای خوشبختی اجبار نمی کند.
همه چیز پایان دارد هر اندوه هم پایان دارد.
خداروشکر که به این سایت زیبا و امید بخش هدایت شدید ان شاءالله شما و همه ی اعضای سایت سرشار از انرژی مثبت باشید.
سلام خانم زهرا جان من یادمه خیلی وقت پیش یه کامنت گذاشتم و شما جواب دادید ممنونم از پیام زیباتون لذت بردم دلیل تاخیر جواب دادنم اینه که ندیده بودم متن زیباتون رو شما چه نتیجه ای دیدین از قانون جذب؟
من خودم تو بچگی با اطرافیان مثل دوستان خانواده خودم خانواده پدریم الان دارم شکر گذاری میکنم و افکارم رو به شدت مثبت کردم نتیجه ای که تو زندگیم دیدم اینه که به شدت ادمای اطرافیانم خیلی تغییر کرده الان مادرم خیلی من و دوس داره دوستام خیلی دوسم دارن و اینکه خانواده پدریم خیلی من و دوس دارن و بدون اینکه بدونم یه سری ادما برام دعا میکنن بعدش بهم میگن خیلی خوشحال میشم طرز فکر ما زندگیمون رو میسازه متن خیلی زیبا بود به دلم نشست عالیه که به این سایت هدایت شدیم چه خوبه متن زیباتون رو با من به اشتراک گذاشتید بنظر شما تو شرایط بد چطور افکارمون رو به خوبی مدیریت کنیم؟
چرا اون خوشبخته من نیستم،چرا اون داره من ندارم،چرا اون زیباست و من نیستم و هزاران مثال دیگه میشه زد از باور کمبود…
در صورتی که ما به یک قدرتی وصلیم که بینهایت فراوانی داره و داده و هر لحظه ما رو به سمت خواسته هامون هدایت میکنه اما کیه که بفهمه و درک کنه(با خودمم)
فکر میکنیم همه ی بدبختی های عالم رو داریم اما وقتی شرایط بدتر میشه تازه میفهمیم اون اوضاع به ظاهر بد توی این شرایط اصلا هیچه و خنده دار…
یعنی تو با یه نفر بحثت میشه و بهم میریزی و فکر میکنی دنیا به آخر رسیده و چرا فلانی با من اینقدر بد حرف زد بعد یک ساعت بعد مثلا میگن عموت یک تصادف وحشتناکی کرده،تو اصلا دیگه به اون بحثه فکر میکنی؟؟!!
تو پر از وحشت و نگرانی میشی و میترسی و پر از غم و اندوه میشی،که بهت خبر میرسه که باباتم توی اون تصادف بوده و رفته توی کما…
دیگه به عموت فکر میکنی!!!؟؟
دیگه عمو در ذهنت میره کنار و بابات میاد توی ذهنت و ….
یکی از حالتهایی که میشه ذهن رو کنترل کرد این هست که وقتی شرایط ناجالبی پیش میاد به خودمون بگیم اوضاع از این بدتر میتونست باشه اما خداوند به من لطف کرد و رحم کرد و نشد…
اگر لاستیک ماشینت پنچر میشه قبل از سفر ،باید به خودت بگی خدا من رو از یک تصادف ناجور نجات داد
اگر از دست کسی ناراحت میشی و خیلی بد باهات صحبت میشه،بدون که تو در ذهنت بهش قدرت دادی یا در ذهنت اون رو تنها عامل خوشبختی دونستی و فکر کردی اون فقط میتونه بهت کمک کنه و بهش وابسته شدی یا توقع ایجاد شده در ذهنت و تو با حرف اون ریختی و شکستی،وگرنه کسی که به آدمها و شرایط باج نده که نه ترسی داره و نه اندوهی….
هر موقع احساس کردی به نقطه آخر رسیدی و فکر کردی مثلا با خودکشی میتونی خودت رو نجات بدی به این فکر کن که اگر خودکشی کردی ولی نمردی چی؟؟
اگر خودکشی تو منجر به قطع نخاعت شد و یا چشمات رو از دست دادی یا معده ات نابود شد ولی تو زنده ای و یا معلول شدی,چی!!؟؟؟
در اون معلولیت چطور میتونی به خودت بقبولونی که بخاطر مثلا فقر من این بلا رو سر خودم آوردم یا بخاطر وابستگی و یا….
قوی باش،ادامه بده و اگر احساس ناتوانی میکنی بدون تازه شدی مثل موسی که گفت خدایا من به هر خیری که از تو به من برسه محتاجم و من فقیرم و من هیچی نیستم…
تو تسلیم باش و به خدا بسپار تا مثل موسی پیامبر بشی و مثل یوسف عزیز مصر….
این حرفها رو به خودم میزنم تا یادم باشه که هیچی نیستم و هر چه هست از خداست
در پناه الله یکتا بهترینها رو برات آرزو میکنم هم در دنیا و هم در آخرت
بله بنظر من هیچوقت نباید ادما خودشون رو با دیگران مقایسه کنن مقایسه کردن سمه ما ادما عادتمونه ک خودمون رو با دیگران مقایسه کنیم
مقایسه کردن باعث میشه فقط حسرت بخوریم و خودمون رو بی ارزش کنیم اعتماد به نفس ما رو پایین بیاره یه چیزی وقتی که میخوایم مقایسه کنیم ما باطن خودتون رو با ظاهر دیگران مقایسه میکنید مگه تو قبل یا بعد زندگیشو دیدی؟
متن خیلی زیبا بود بله من حرفای عباسمنش خیلی حالم رو خوب میکنه و باعث میشه مثل مسکن عمل کنه برام ببین من افکارم رو باید جوری مدیریت کنم که حتی اگر شرایط به ظاهر بده با افکار مثبت ذهنم رو کنترل کنم و به خوبی هایی که در اختیارم هست تمرکز کنم ممنونم که بهم انگیزه دادی بله ما باید تو هر شرایطی قوی باشیم و هر مشکلی رو به اتفاق خوبش توجه کنیم نه بدش و اینکه خدا همیشه هوای ما رو داره هر چی داریم از اونه⭐
بهترین ها سهم قلبتون بهترینی تو موفق باشید و زندگیتون پرخیر و برکت باشه و سالم و سلامت باشید
من جز دسته ای هستم که قانع هستم انقدر در یک شرایط میمونم تا اوضاع خراب بشع بعد بزور تغییرش میدم
بار ها تجربه اش کردم در شغلم وقتی که درامدم اوکی شد تحول ندادم گفتم خوبه کلا با ناراحتی اومدم بیرون،
برای خیلی از شرایط زندگیم این مدل هستم دارم تلاش میکنم انقدر قانع نباشم
امشب باورهای زیادی پیدا کردم
مثلا قانعم روی یک مقدار پول
جمله درستش من باید بهتر از این درامد داشته باشم تا به خواستهام برسم
باور اشتباه در مورد محیط اداری
من وقتی بانک میخوام برم و جاهای این مدل حالم بد میشه
باور درست دستان خداوند همیشه کنارمه و مرا کمک میکنه من در تموم کارهاعالیم هرجا میرم کارها راحت برام انجام میشه
باور اشتباه در مورد کارهای سیستمی
باور درست چرا تویی که از سن8سالگی خره کامپیوتر بودی الان یک ثبتنام ساده را انجام نمیدی پول داری خوبه خرج میکنی خوبه اما کارها بدست خودت راحت و اسون حل میشه انقدر سختش نکن
باور اشتباه در مورد ثروت و شادی
من از هم جدا میبینم چون بدون پول هم شاد بودم و همین باعث میشه پول برام ارزشمند نباشه
باور درست
بیاد بیار چند نفر سر پول دعوا کردن خودت چند بار بخاطر پول با ادمها بحث کردی چند بار حساب کتاب کردی مگه دلت ارامش و شادی با هم نمیخواد پول برات جفتش میاره چطوری بی دغدغه خرجکردن و حتی بخشیدن
باور اشتباه فعلا که شرایط خوبه شکر
سیلی زندگی من همیشه از این باوره خوبه فعلا شرایط پس بزار لذت ببریم تلاش ها کم میشه کنترل ذهن کلا از بین میره همه چی خراب میشه دوباره شروع میکنم
باور درست شرایط خوبه اما چند بار در شرایط خوب موندی بعد بد شد کلی فرصت از دست دادی
اینبار قول بده دیگه به هر درامدی رسیدی نگی بسه کلمه بسه را بزار کنار برای همیشه
…
مسیر شغلیم
مهرماه دیگه حساب کتاب از دستم خارج نمیشخ که صددرصد سود زیادی کنم مثل این ماه نشه که حساب کتاب نکردم فروش بدون سود یا سود کم داشتم
یعنی خنده دار ترین کار ممکن انجام دادم روم نشد به کسی بگم یکماه هر رور پست و ارسال و…
باورهای مخرب من در این حد داره پیش میره
قول میدم دست بردارم از این باورها
من باید ثروتمند بشم بزارم کنار این باورهای بی پولی رو
من 10 سال پیش زمینه ی کاری خوبی داشتم و شرایطم خوب بود اما مثل شما احساسس کردم که این شغل یکم داره شلوغ و اشباع میشه در همون زمینه یک تغییری دادم اما احساس کردم من برای کار دیگه ایی بدنیا امدم وکلاا اون مسیر رو عوض کردم و درشغل مشلور فروش و تحقیقاات بازار شروع به کار کردم بسیارر بسسیارر متفاوت بود تلاش زیادی کردم و چیزای جدید یاد گرفتم تا این مرحله خودم جلو رفته اما در این مرحله متاسفانه بسیاررر اذیت شدم از لحاظ مالی کاری خانوادگی خیلی اذیت شدم و مثل اون معتاده داشتم همه چیزو از دست میدادم که از اون فضا و کار هم امدم بیرون در این مسیر در خصوص کشف استعداد های آدمها و منابع انسانی و کمک به آدمها برای استعدادیابی شون دارم تلاش ومطالعه وکار میکنم هنوز به اونجایی که میخوام نرسیدم و هنوز درآمد یا شرایط عالی ندارم اما احساس خوبی دارم و دارم جلو میرم
دیروز که این لینک این فایل رو در فایل دیروز سفرنامه دیدم گفتم حتما باید ببینمش
و الان دیدم و لذت بردم
باید در شرایطی تغییر کرد که همه چیز خوبه، جهان پاداش میده به افرادی که وقتی همه چیز خوبه، همه چیز عالیه، دنبال بهتر و بهتر هستن و تغییر می کنن و خودشون میرن سراغ وضعیت و شرایط جدید
وقتی اینجوری در این مواقع بریم در دل شرایط جدید، دیگه سختی نمی کشیم مثل استاد که چون در شرایط عالی ای که در تهران بودند، تغییر کردن و به آمریکا مهاجرت کردن، برای همین در آمریکا بهترین شرایط رو تجربه کردن
در مورد خودم اگر بخوام بگم شرایطی بوده از جزئی ترین مسائل، وقتی می دیدم برای انجام کاری به دیگران وابسته هستم، سعی میکردم خودم هر طور شده اون کار رو یاد بگیرم و دیگه از دیگران نخوام
مثلا من یکی دوبار ناخن های خواهرم رو می دیدم که سوهان میزنه و مرتب و قشنگ میشن، وقتی ازش میخواستم و کمی غر میزد که وقتش گرفته میشه، پس گفتم حتما باید یاد بگیرم و انجامش بدم خودم و الان واقعا در اینکار به خودکفایی رسیدم و به هدایت و لطف الله به بهترین روش و شکل ناخن هام رو درست می کنم و از دیدنشون لذت میبرم
یا مثلا وقتی لیسانس بودم، با اینکه درسم خوب بود ولی میدونستم این شرایط راضی کننده برای من نیست
شاید از بیرون من در حال گذران شرایط خیلی خوبی بودم، در دانشگاه دولتی درس میخوندم و همه چیز اوکی بود و عالی
ولی من شاد نبودم و نیاز داشتم شرایطم تغییر کنه، و بعد از اینکه لیسانسم تموم شد برای ارشد روانشناسی چون روانشناسی رو خیلی دوست داشتم اقدام کردم و میدونستم نباید حسرت این رشته تو دلم بمونه
چون از همون موقعی که وارد دانشگاه شدم کتاب های موفقیت و روانشناسی درون و تحلیل رفتار متقابل میخوندم و حالم با این کتاب ها عالی بود
برای این فهمیدم که به این رشته علاقه دارم و بعد رفتم به این رشته و یادمه بچه های لیسانس میگفتن داری در اوج خداحافظی می کنی، هر چند برای من در اوج نبود، چون من راضی نبودم و احساس درونی من برام خیلی مهم بود
وقتی وارد رشته جدیدم شدم، دانشکدمم به تبع تغییر کرد، مسیر رفت و آمدم و به طور کل همه چیز تغییر کرد و خیلی خیلی بهتر از قبل شد، الان وارد رشته ای شدم که به جد و بعد از خودشناسی فهمیدم دوستش دارم پس میتونستم ببینم که چقدر اوضاع فرق می کنه، همینطور من به کمک تجسم و تصویر سازی تمام شرایطی که دوست داشتم تجربه کنم رو ساختم و واقعا داشتم تجربشون می کردم
همینطور سر تمام کلاس ها لذت میبردم و بهترین دوران رو داشتم
همینطور وقتی وارد این رشته شدم از همون اول گفتم باید تا قبل از اینکه بریم سراغ پایان نامه خودم رو براش آماده کنم
و جالب بود هدایت خدا، یکی از بهترین دوستام، که الان هم با هم هستیم رو در این زمان باش آشنا شدم، و رابطه ای رشد دهنده رو داریم با هم و خودش اومد طرفم و گفت آمادست تا هر چی که خودش میدونه تو این رشته رو بم یاد بده، یکی از ملزومات پایان نامه و آمار در رشته رواشناسی یادگیری نرم افزار Spss بود و من از همون موقع هر روز با دوستم تمرین میکردیم این نرم افزار رو و حتی درسای دیگه رو، و همینطور می دیدم دوستم میره دنبال مقاله و این جور چیزا، منم رفتم با یکی از سخت گیرترین استادا مقاله برداشتم و قبل از اینکه به پایان نامه برسم مقاله نوشتم تا خودم رو آماده کنم چون میدونستم باید تمام کارای پایان نامم رو خودم انجام بدم
و اتفاقا شرایطی پیش اومد در زمان کورنتین که دیگه همه جا تعطیل بود و من با خیال راحت و به لطف الله و هدایت هاش به راحتی هر چه تمام تر پایان نامم رو نوشتم و چقدر راحت بود برام فرایند حتی از مقاله هم آسونتر بود و بعد به راحتی هر چه تمام تر به بهترین شکل دفاعش کردم
اینها مثالهایی بود که قبل از شرایط سخت شروع به تغییر من، شرایط عالی تری رو بعدها برام ایجاد کرد
اما در مورد فشار ایجاد شدن از سمت جهان، یادمه من در زمانی که یجورایی تهه وجودم احساس پوچی میکردم و دنبال ساختن رابطه ای با خدا و فهمیدن فلسفه وجودی بودم و چقدر غرق در کتاب های فلسفی و بعد جهان بینی ها و بعد عرفان شدم،و همینطور مغزم پره سوال بود و نمیتونستم به چیزی غیر از این دغدغه های جهان بینی فکر کنم
خواهرم اسم استاد رو پیش هممون به عنوان اینکه بیاین بچه ها من و اون یکی خواهرم یک گنج پیدا کردم بیاین برنامه های این استاد رو دنبال کنیم
و من که هنوز میخواستم وضعیت سخت تر بشه تا تغییر کنم، سریع شروع کردم به گفتن نه این آقا هر چقدرم درست باشه ولی همه چیزای سایت پولین (در این حد حجاب بود که فقط ثبتنام کردم تو سایت و اومدم بیرون و حتی به فهرست سایت نگاه نکردم، چون با تمام وجودم میدونستم حرفایی که استاد دارن میزنن یه چیزای خیلی اساسی رو میخواد تغییر بده، منی که به شدت محافظه کار بودم، اینکه یک هو برم تو دل این تغییرات برام سخت بود و خلاصه دنبال نکردم و همون خواهرمم دست پا شکسته دنبال میکرد) و بعد شرایط یجوری شد و یجوری خود خدا هلم داد که بعد شرایط روحی نه چندان خوبی، و وقتی یکم متعادل شدم با سرچ هایی که خودم در این باب انجام می دادم و واقعا حالم خیلی نسبت به قبل بهتر شده بود و فهمیده بودم پوچی ای وجود نداره و قطعا من هم هدفی در زندگی دارمو بعد خود خدا گفت برو این فایل رو گوش بده از استاد عباس منش، منم بدون مقاومت گفتم چشم، و فایل حزن در قرآن رو گوش کردم، اونجا گفتم بله خداروشکر به حق رسیدم، و اون موقع ها آخرای اسفند 1400 بود، و بعد تو نوشتن برنامه برای سال جدید، اومدم گفتم اوکی از با استاد عباس منش سال 1401 رو شروع می کنیم و بهترین سال های زندگیم رو تجربه کردم، زندگی به طعم واقعیش رو، و چقدر عالی بود بعدش و بعد تکاملی با سایت آشنا شدم و الانم در این مسیر فوق العاده دارم با عشق یاد می گیرم و به شدت لذتمند هستم
سطح انرژی بالای روحی و روانی و حال و احساس عالی
عاشقتمممم خدا جونم برای بودن در این مسیر زیبا
عاشقتم اسماء برای اینکه هستی و هر روز داری قدم برمیداری
عاشقتم استاد جووووونم خانم شایسته جووونم دوستان فوق العاده من
چه زمانی تغییر نکردی و جهان با فشار فراوان تو رو مجبور به تغییر کرد؟
یادمه در مورد سلامتی تو سن 17 18 سالگی به خاطر وزن زیاد دچار بیماری پوستی کهیر شده بودم و اونقدر اذیتم می کرد که همیشه پوستم به خاطر خارش خونی و زخم بود و بعد از کلی دکتر و دوا و درمان گه هیچکدومش هم فایده نداشت و مثمر ثمر نبود
تو سن 19 سالگی و ابتدای ورود به دانشگاه به خاطر اضافه وزن زیاد یعنی من با قد 1و 70 حدودا به وزن 109 کیلو رسیده بودم و یکی از مسئولان دانشگاه خیلی بهم فشار آورد و جدی و سفت سخت گفت باید وزنت کم کنی اگر میخوای که اجازه ورود به دانشگاه داشته باشی و خلاصه خیلی حرفاش برام سخت بود و یجورایی ناراحت شده بودم ولی همون فشار ها و نشانه اونقدر زیاد بود که مجبور شدم آخر سر با تمرین و ورزش و یک سری رعایت های غذایی ساده وزنم متعادل تر کنم
و اینجوری در نهایت تغییر کنم.
در حوزه روابط باز هم در دوران دانشگاه خیلی خجالتی بودم کلا از اظهار نظر و صحبت و اظهار وجود می ترسیدم و همیشه گوشه گیر بودم تو جمع های کلاسی و تو جمع های گروهی همیشه یجورایی خوار و خفیف می شدم و از درون می فهمیدم که دارم سقوط می کنم و خیلی روابط اجتماعی تو دانشگاه و جو های دوستانه نامناسب بود و بگو مگو و دعوا و جنگ و قهر و اینجور چیزا بود تا اونقدر زیاد شد و حال ما خراب که بعد از کلی زمان تصمیم گرفتم که با خیلی از آدم ها روابطم کمکنم تو روابطم سعی کنم کمتر دنبال فضولی کردن و شوخی های بی جا باشم و از یک زمانی بعد دانشگاه هم که کلا یک شرایطی ایجاد شد که کلا تمرکزم بزارم روی خودم و کمتر با دیگران رابطه داشته باشم و اینها بعد از کلی ناراحتی و فشار های جسمی ک عصبانیت ها و میگم جنگو دعوا ها و مسخره شدن ها آروم آروم تغییر کرد.
تو بحث مالی همکه خیلی افتضاح بودم تا حدی که چون درآمد ثابت داشتم از بورسیه دولتی همیشه پولام تموم میشد و پول کم میآوردم و خرج میکردم و اصلا به نگهداشتن پول فکر نمیکردم ک اصلا برای پولم ارزش قائل نبودم از این جهت که حواسم به مخارج باشه که چجوری دارم خرج می کنم و برای چه کاری
تا اینکه اونقدر باز هم شرایط سخت شد که مجبور شدم برم کارگری کنم و باز هم اونقدر نسبت به کار شک و تردید داشتم که ول کردم و باز مجبور شدم برم با ماشین مسافرکشی کنم و درامد داشته باشم.
تو حوزه معنویت و خداشناسی و خود شناسی هم که انقدر کارهای مذهبی برایم بی معنی شده بود و اصلا احساس خوبی نداشتم و خیلی همه عادت هام تکراری شده بود و احساس گناه خیلی زیادی پیدا کرده بودتا اواسط 24 سالگی که با هدایتی که شدم به سمت استاد. و تفکر در مورد دین و اینکه مسئول شناخت دین و خدا خود من هستمکه باید برم تحقیق کنم نشستم اول فایل های استاد گشو دادت بعد آروم آروم قرآن خوندنکتاب های شاعرانی که شعرهای عاشقانه و عارفانه در مورد خدا سروده بودند خوندن تا جدی تر روز و شب تو کتابخونه مطالعه کردن تا با شناخت خدای واقعی آشنا شدن و رسیدن به آیات رجعت که خداوند می فرماید و الینا یرجعون و الی الله مرجعکم و تفکر در این آیات بالاخره تغییر کردم و خیلی خیلی این تغییر تو تمامجنبه های زندگیم تاثیر گذاشت و یجورایی زندگیم به قبل از تحقیق در مورد دین به اینصورت و بعد از اون تبدیل کرد.
این یکگوشه ای از مثال هایی بود که الان بلافاصله بلد از دیدن و شنیدن این فایل گرانبها و فوق العاده دوست داشتم بنویسم تد هم خودم به یاد بیارم و هم یک اثری باشه در آینده که میزان تغییراتی که داشتم باهاش بسجنم
چقدر قشنگ میشه زندگی وقتی خودت شروع به تغییر میکنی و اجازه نمیدی که محیط امنی که ساختی گولت بزنه و چقدر وحشتناک که جهان مجبورت کنه تغییر کنی و حتی یه وقتایی له میشی
من وقتی تو روند کاری خودم باید تغییر میکردم و نکردم خیلی فشار تحمل کردم
به قدری زیاد که یه شبایی اشک میریختم
وقتی باید به فکر تغییر روش و بقیه شرایط کار میبودم و نبودم جهان شروع کرد موجودی حساب اومد پایین مشتریا رفتن کارا موند فروش کمشد و…فشاری فراتر از تصور
تا بلاخره فهمیدم که خودمباید دست یه کار شم خودم راه فروش داشته باشم پیج بزنم سایت بزنم و مشتری جدید داشته باشم شرایط خوب شد و عالی ماشین گرفتم فلان شد و…اما بازم درس نگرفتم تا پیشرفت کنم جهان مشغول شد شرایط سخت شد تا به فکر افتادم ولی این بار فشار کمتر چون سریعتر فهمیدم
اما الان تو شرایطی هستم که به قول معروف در حد یه پس کله ای زده و راهو پیدا کردم و دفعه بعد حتی بدون پس کله ای خودم دنبالشم
که بهتر بشم حالا میخواد همکارم بمونه یا نمونه مشتریا باشن یا عوض بشن و هرچیز دیگه که ممکنه تغییر کنه
دیگه برای هر تغییری اماده ام ترس ندارم میدونم که شرایط بعدش عالی میشه
چقدر خوبه استاد که تو شرایط گل و بلبل تغییر کنیم و پیشرفت
واقعا هیچ وقت محیط امن نمیمونه
و باید بهتر باشیم خاصیت جهان همینه
وگرنه له میشیم به قول شما
امشب خیلی نجوا اومد که نیام تو سایت
اما وقتی اروم شدم اشک ریختم و با خدا حرف زدم اومدم این فایل رو دیدم خداروشکرکه مثل همیشه هدابتم کرد و یه درس خیلی مهم بهم داد
همیشه به دنبال بهبود باشیم و هیچوقت اگر شرایط ایده آل بود گول این شرایط نخوریم
ــ چه زمانهایی بوده که تغییر کردی و بعدش پیشرفت کردی و موفق شدی ؟؟؟ هر زمانی که رو خودم کار کردم از درون خودم تغییر دادم کلی پیشرفت کردم و موفق شدم مثلاً تا چند ماه پیش که خونه بودم و مدام میخوردم و میخوابیدم با کمی بیشتر روی خودم کار کردن مهاجرت کردم به تهران و به دل ترس هام اومدم با حالی که جا و مکانی نداشتم ولی الان در مکانی هستم که جا و تغذیه رایگانی در اختیارم هست و برای کسب و کارم دارم تدوین را یاد میگیرم که تا قبل از مهاجرت اصلا بلدن نبودم ،الان ارتباط گیری با بچه ها را دارم یاد میگیرم که واسه علاقم خیلی نیاز و تا قبل از مهاجرت اصلا بلدن نبودم و حتی از بچه ها فراری بودم و یکی از مهمترین مهارتهایی که خیلی نیاز دارم و دارم یاد میگیرم و تدوین کردن هست که آینده ی بسیار وسیع و نامحدودی هم داره
ــ چه زمانهایی بوده که تغییر نکردی و حرکت نکردی و این عدم تغییر باعث شده خیلی چیزها را از دست بدی ؟؟ زمانهایی که به ظاهر هم چی خوب بوده و کاری ثابت داشتم و در شرایطی بودم که حرکتی رو به جلو نداشتم باعث شده که احساسم بد بشه و با نگرانی و نداشتن هدف مواجه شدم و زمانم را به بیهودگی گذروندم مثل زمانی که با نوجوان اوتیسم آشنا شدم و مربیش شدم و بعد از چندماه دیگه فقط روتین ثابت و کارهای ساده ای بود و من فقط باید میخوردم و میخوابیدم و از این نوجوان مراقبت میکردم ولی خدا را شکر با دیدن نشانه ها شروع به تغییر کردم و از اون کار اومدم بیرون امااااااااا بعدش دیگه فکر کردم باید مدتی را استراحت کنم به خاطر همین هیچ تغییری نکردم و انگیزه و ذوق وشوقم را برای تغییر کردن و روی خودم کار کردن از دست دادم که در ادامه با چک و لگدهای جهان و رفتارهای اطرافم به خودم اومدم و شروع کردم به کار کردن روی خودم و به تهران مهاجرت کردم و در حال یادگیری در یکی از کارهام هستم و چند تا کار دیگه که بهش علاقه داشتم را تجربه کردم و متوجه شدم که نمیخوامش و ازش گذر کردم
ــ با این تجربه ها الان متوجه شدم که چه کارهایی باعث میشه که در دام اوضاع خوب بیفتم و حرکت نکنم یعنی هر زمانی که کاری داشتم که به صورت روتین حقوق گرفتم و یادگیری در اون کار نبوده کلا تغییری هم نکردم و انگیزه و شوقم را برای رشد و پیشرفت از دست دادم مثل همون کار با نوجوان اوتیسم و یا زمانهایی که کارگری کردم یا الان که بهم پیشنهاد کاری شده تا در یک ویلا گلها ر ا آب بدم و بهم مکان و حقوق بدن قبول نکردم چون یادگیری و پیشرفتی نداره و با شناختی که از خودم دارم میدونم که انگیزم را از دست میدم .
هر زمانی که برای یادگیری یک مهارتی اقدام کردم خیلی انگیزه داشتم و خیلی خوب هم یاد گرفتم و اگر بهش علاقه داشته باشم دیگه کن فیکون میشه و به شدت سریع و حرفه ای یاد میگیرم ولی یکی از ترمزهایی که جدیدا بهش هدایت شدم این که فکر میکنم همین قدری که یاد گرفتم دیگه کافیه و از یه جایی به بعد واسش اقدام نمیکنم و همین خودش یه تله است مثلاً به خاطر انگیزه ای که داشتم از تهران به شیراز و در نهایت به کیش مهاجرت کردم و با اون نوجوان اوتیسم آشنا شدم و به خاطر اینکه به کاری علاقه داشته باشم خیلی زود یاد میگیرم وقتی وارد کار شدم با حالی که اصلا نمیدونستم اوتیسم چی هست خیلی زود در همون چند روز اول پایه ی کار یاد گرفتم و در چند روزی که تو کیش ساکن بودیم خیلی خوب داشتم رشد میکردم وقتی از کیش اومدیم و در تهران ساکن شدیم من فکر کردم دیگه خیلی بلدم شدم و خودم باهوش هستم و مربی اوتیسم بودم را خوب یاد گرفتم و فکر کردم دیگه این تهش به خاطر همین دیگه اقدامی برای یادگیری نداشتم و پیشرفتی هم نکردم و بعدش انگیزم را از دست دادم
حالا باید این مدام به خودم یاداوری کنم که وقتی در کاری وارد شدم باید اقدام کنم و آموزش ببینم مطالعه کنم و باورهای مناسب واسش بسازم و الگوهای موفق اون کار ببینم و وقتی در اون کار رشد کردم برم واسه هدف بعدی و ندارم که تو اون کار بی انگیزه بشم و چک و لگد بخورم
مثلا در حال حاظر دارم کار تدوین یاد میگیرم و به خاطر همون انگیزه و یادگیری خوبی که در علاقم دارم خیلی خوب یاد گرفتم و به لطف خدای مهربان تو این چند روز متوجه شدم که واسش آموزش نمیبینم و حرکتی واسش نمیکنم و در تله ی این که بلدم و باهوشم افتادم که به لطف خدا مچشو گرفتم و میخوام که برنامه ی خوبی واسه آموزش تدوین و یادگیری بیشتر بذارم و طرفم را وسیعتر کنم چون باید ظرف یادیگریم را وسیعتر کنم تا بیشتر تشنه ی یادگیری و پیشرفت باشم و مدام به خودم یاداوری کنم که هر کاری پتانسیل ثروتمند شدن را داره به شرط داشتن انگیزه و ساختن باور های مناسب .
اول کامنت نمیدونستم چی بنویسم و خدا هدایتم کرد و بهم گفت که در حال حاظر چه ترمزی داری و باید روش کارکنی و متوجهم کرد که چه چیزی انگیزم را بیشتر میکنه چون وقتی انگیزه باشه حرکت میکنی و با باورهای مناسب به آسانی و لذت مسیر ادامه میدی و به نتیجه میرسی
یادگیری و آموزش در آنچه که بهش علاقه دارم و رشد و پیشرفت مداوم در اون کار واسه من انگیزه و شوق ایجاد میکنه چون باور دارم در هرکاری که بهش علاقه داشته باشم خیلی زود یاد میگیرم ولی به خاطر همین ترمزی که دارم و فکر میکنم این دیگه تهش و من باهوش هستم و خیلی خوب یاد گرفتم از یه جایی یه بعد حرکت نمیکنم و انگیزم از دست میدم بعدش که در کاری دیگه وارد میشم به شدت در شروع کار خوب عمل میکنم و خوب یاد میگیرم ولی باز این لگو تکرار میشه و متوقف میشم و فکر میکنم این تهش و باز میرم واسه یه کار دیگه که چندین کار را تا الان عوض کردم و خوب عمل کردم اما به خاطر همین ترمز بلد بودن و باهوش بودنم دیگه ادامه ندادم که این ترمز شامل فایل ها و محصولات استاد هم میشه در اوایل هر محصول و یا دوره ای خوب شروع میکنم خوب تمرین میکنم کامنت میذارم ولی به نصفه نرسیده متوقف میشم چون در لایه های زیرین مغزم این باور هست که بلدم و کافیه و وقتی به یک تضادی میخورم انگیزه درونم به وجود میاد و حرکت میکنم
خدایا شکر که داری بهم میگی و مچ ذهنم دارم میگیرم
حالا باید باورهای مناسب واسش بنویسم
ــ من هرچقدر یاد بگیرم و خودم را بهبود بدم ظرف یادگیری و مدارم بالاتر میره و اصلا در جهان مادی محدودیتی واسه رشد و پیشرفت وجود نداره مثل استاد که مدام در حال رشد و پیشرفت و یادگیری و هر روز خودش را بهبود میده ،مثل حضرت محمد که هر سال یک ماه به مدت بیست سال به غار حرا رفت تا به خود شناسی برسه و یاد بگیره و بعدش قرآن دریافت کرد و خودشون میفرماید فقیرم به خداوند اونوقت من دوتا مطلب یاد گرفتم ادعا میکنم که خیلی وارد و بلدم خیلی باهوشم ،خدایا منو ببخش خدایا من نمیدونم و تو میدانی دستم بگیر و هدایتم کن من فقیرم به تو محتاجم به تو .
با یاری و هدایت الله این کامنت ادامه میدم و میخوام باورهای مناسب واسش بنویسم چون یکی از ترمزهایی که باعث شده متوقف بشم همین باور بود که من بلدم و باهوشم و اقدامی نمیکردم که به لطف خدای مهربان مچ ذهن عزیزم گرفته شد و قرار با هدایت الله تغییر کنم
سلام خدمت دوستان عزیزم. من یکی از تغییرات مثبتی که در زمان مناسب در زندگی ام انجام دادم ترک خانواده و شهرم بود. قبل از اینکه بخواهم به تهران بیایم پیش خانواده ام بودم و زندگی خیلی آسان و تقریبا بدن هزینه ای را داشتم. اما مدتی بود که به فکر تغییر بودم و یک روزی تصمیم گرفتم که خانه را ترک کرده و به شهر بزرگتر و با امکانات بهتری وارد بشوم. وقتی این موضوع را با خانواده ام مطرح کردم به شدت با مخالفت آنها را روبرو شدم ولی من مصررانه بر رفتنم و پیشرفتم تاکید داشتم. دلیل مخالفت آنها این بود که من نمی توانم تنهایی از پس مشکلات بر بیایم این را هم می دانستم که واقعا چالش بزرگی پیش رو خواهم داشت چرا که تاکنون حتی خریدهای خرده ام را نیز مادر و یا پدرم تهیه می کرد. به هر حال هر طور که بود تصمیمم را عملی کردم و به تهران آمدم. یک اتاق اجاره کردم و شروع به کار. مدتی به دنبال کار بودم تا اینکه در یک شرکتی کار مناسب را پیدا کردم. الان سه سال است که در تهرانم و از اینکه این تصمیم را گرفته ام بسیار خوشحال.
در این مدت بسیار دلتنگ خانواده ام می شدم اما می دانستم که روزی این شرایط تغییر کرده و به نفع من خواهد شد. الان شرایطم بسیار خوب است. زیرا هم صاحب شغل هستم، هم دوره های تخصصی که می خواستم رو گذروندم و از همه مهمتر اینکه یاد گرفتم رو پای خود بایستم. فکر می کنم این بهترین تصمیمی بود که با اینکه نیاز چندانی به تغییر آن احساس نمی شد گرفتم. از خداوند بابت اینکه من را در مسیر درست قرار داد و هدایتم کرد ممنونم.
پارسال بود که بخاطر مسئله ای افتادم زندان زمانی که برگشتم هیچ امیدی نداشتم…تغریبا تموم امید هامو از دست داده بودم…40 میلیون بده کاری و کلی شاکی…
ناراحت و افسرده بودم…حتی پول نداشتم شارژ ایرانسل بگیرم..
تا اینکه در اینترنت سرچ کردم : چگونه پول در بیارم
تا با سایت اقای عباس منش اشنا شدم..
در مورد باورها باهام حرف زد…
اول گفتم این اقای عباس منش از دل من خبر نداره…تا این که یه فایلی از ایشون دانلود کردم به نام : این لحظه…
در کمال تعجب میگفت ثروت ربطی به شرایط نداره و همه چی به باورهامون برمیگرده..
تصمیم گرفتم همه فایل های رایگان رو دانلود کنم …همه رو دانلود و گوش کردم..بالای 40 ساعت سخنرانی..
اقای عباس منش شما باعث شدی به خودم بیام و تصمیم بر تغییر بگیرم…
از تموم گناهانم توبه کردم و تصمیم گرفتم دوباره پاشم و برم سمت کاری ..
شما گفتی باورهاتو تغییر بده ..تصمیم گرفتم از همه گناهانم توبه کنم.. تا در مداری قرار بگیرم که شما میگفتی…
اخلاق و رفتارم تغییر کرد…
از اونجایی که هیچی از توبه نمیدونستم تصمیم گرفتم حداقل نمازمو شروع کنم و بخونم . یادمه ساعت 4 صبح بود که از شدت استرس و ناراحتی رفتم وضو گرفتم…اما چه وضویی!!…راستش بلد نبودم وضو گرفتن چه جوریه.جایی که بودم کسی نبود که یادم بده…نمیدونم چه جوری وضو گرفتم اما میدونم که 100 در 100 اشتباه بود اما انقدر نیاز به ارامش داشتم که سریع وضو رو بلاخره به یه بدبختی گرفتم …فقط در همین حد بگم که هنگام وضو نمیدونستم اول پا رو باید اپ بریزم یا سرو…صورت چند بار؟ حتی نمیدونستم اول دست چپ یا دست راست…هیچی نمیدونستم…هیچی…
رفتم سر سجاده…اخرین نمازی که خونده بودم …راستش یادم نمی اومد….بلد نبودن نماز بخونم…مثل این دیوونه ها ایستاده بودم نمیدونستم چکار کنم…چند بار خواستم بیخیال بشم اما واقعا به این نماز نیاز داشتم.چشامو بستم دلو زدم به دریا..
دو رکعت میخونم برای خدا …
نفهمیدم چه نیتی کردم …وقتی شروع کردم به نماز خوندن حتی سوره حمد رو هم حفظ نبودم کامل یادمه موقع رکوع ذکره سجده میگفتم یعنی ذکر سجده رو اشتباهی تو رکوع میگفتم…اما با این که نمازم کاملا اشتباه بود اما با عشق میخوندم که بعد نماز خودمم باورم نمیشد که این منم که دارم نماز میخونم…من واقعا به کمک خدا نیاز داشتم.شده از همه کس نا امید شی؟ شده هیچکی به فریادت نرسه جز خدا؟
چرا دروغ بگم…میخوام یه اعترافی بکنم…من از اون دسته از ادمها بودم که نه مسجد میرفتم و نه میدونستم خدا چیه…قران نمیدونستم چیه..میگفتم ول کن بابا اول جوونی عشقو حالتو بکن.
بچه ها الان که دارم تایپ میکنم بغض کردم.
صبح تا شب تو دنیای خودم بودم…کلی دوست دختر داشتم همیشه پیششون بودم…اصلا اعتقاد به هیچ خدا پیغمبری نداشتم .تو دنیای خودم بودم…همیشه با ماشین میرفتم چرخ و هر کاری بگید میکردم…
تا این که این اتفاق بد تو زندگیم افتاد…
وقتی شروع کردم به نماز خوندن هیچی بلد نبودم.یادمه تشهد و سلام رو کاملا شانسی میگفتم.یه قرآنی رو تاقچه بود که کلی خاک گرفته بود.تصمیم گرفتم یه نگاهی بهش بندازم.وقتی قران رو برداشتم دیدم هیچی نمیفهمم اخه عربیم ضعیف بود.تصمیم گرفتم معنی فارسی قران رو بخونم ببینم چی نوشته…به دلم نشست…خیلی به دلم نشست.از یه طرف از گذشتم پشیمون بودم و از طرفی نگران و ناراحت.حس میکرد خدا هیچوقت منو نمیبخشه.ساعت 5 صبح بود.یادمه نور اتاق خیلی کم بود.به زور قران رو به صورتم چسبوندم تا بتونم بخونم.هیچوقت فراموش نمیکنم صفحه اول سوره توبه رو…همه ما از یه سوره قران خوشمون میاد.خیلی ها سوره یاسین دوست دارن خیلی ها سوره الرحمن…ولی من از سوره توبه خیلی خاطره دارم…وقتی داشتم معنی فارسیشو میخوندم دنبال جایی بودم که بفهمم خدا گناه کارارو میبخشه…تا یه جایی رسیدم که خدا میگفت من همه رو میبخشم.خیلی خوشحال شدم.با اون چشمای گریون و استرس زیاد سر رو بالشت گذاشتم و قران رو چسبوندم به سینم و خوابیدم.
امیدوارم اون حال من برای هیچ کسی اتفاق نیوفته.انقدر ناراحت و استرس داشتم که فقط خدای بالا سرم شاهده که چی کشیدم…
از طرفی هیچی در مورد خدا نمیدونستم و از طرفی نماز و وضو هم بلد نبودم…
از اون روزای سخت و نفس گیر 3 ماه میگذره.چه جوری میتونم فراموش کنم…چه جوری…یادمه رفتم به یه حاج اقایی گفتم حاج اقا عذاب وجدان دارم چکار کنم…نمیتونم تحمل کنم.توبه کردم میخوام دور این کارارو خط بکشم…بهم گفت ذکر : ( استغفرالله ربی اتوب الیه ) زیاد بگو…
بچه ها بذارید باهاتون راحت باش..راستش بلد نبودم این ذکرو بگم.عربیم ضعیف بود…تا استغفرالله درست میگفتم اما باقیشو فراموش میکردم…میدونم شاید تعجب کنید شاید بگید مگه یه ذکر حفظ کردن میخواد !!! شاید تعجب کنید و بگید یه ادم چقدر میتونه از دین و خدا عقب باشه اما باید بهتون بگم که من …بذارید از اینجا براتون شروع کنم.
وقتی رفتم پیش اون حاج اقا بهش گفتم : حاج اقا من فلان جای نمازومشکل دارم باید چکار کنم؟ بهم گفت : مرجع تقلیدت کیه؟ من یه نگاهی زیر چشمی بهش کردم و گفتم مرجع تقلید کی هست ؟ بهم گفت : شما مرجع تقلید ندارید؟ جواب دادم : مرجع تقلید خوردنیه دیدنیه چی هست ؟ ….بچه ها حتی نمیدونستم مرجع تقلید یعنی چی ..وقتی اینو به اون حاجی گفتم بنده خدا هنگ کرده بود…میگفت مگه میشه یه ادم ندونه مرجع تقلید یعنی چی؟
خلاصه اینجا بود که فهمیدم مرجع تقلید کیه . رفتم از اینترنت رساله مکارم شیرازی دانلود کردم بخونم اما هیچی نمیفهمیدم.یه چی میگم تورو خدا مسخرم نکنیدا ..من نمیدونستم بول چیه…به یکی اس ام اس دادم گفتم بول چیه ؟ جواب داد نمیدونی مگه ؟ گفتم نه و اس داد : یه چیزه باحاله Smile
اقا به هزار بد بختی این رساله خوندم اما هیچی نمیفهمیدم
تازه بعد از دو هفته تا حدودی نمازو یاد گرفتم.اما به شدت وسواس داشتم..راستش همیشه میگفتم نمازم اشتباهه..میگفتم این نمازارو خدا قبول نمیکنه اخه اشتباه میخونی.تصمیم گرفتم برای اولین بار تو عمرم برم مسجد…دوباره تاکید میکنم !! برای اولین بار تو عمرم !!! اقا رفتم مسجد..رفتم دیدم یه مشت پیر مرد تو مسجدن.اول خواستم برگردم اما گفتم تا اینجا اومدم زشته برگردم.اون روز تیپم خیلی خفن بود.همه پیر مردا نگام میکردن…راستش خیلی خجالت کشیدم تا اینکه اقا هادی ( خادم مسجد) اومد بهم سلام کرد و منم بهش سلام کردم.با هم دوست شدیم و منو تشویق کرد که زیاد بیام مسجد و منم گفتم چشم…و از اون روز بود که تصمیم گرفتم چایی مسجد رو من پخش کنم…هر پنشنبه بعد نماز و قبل دعا کمیل نون و شیرینی و چایی میدادن که من چایی و خرما پخش میکردم..انقدر کیف میکردم که نگو…یادمه روز سه شنبه تو مسجد حضرت محمد کلاس قران بود منم رفتم… تقریبا 20 نفری بودن تو مسجد و نوبتی قران میخوندن تا اینکه رسید به من.یعنی اون لحظه انقدر خجالت کشیدم که …اما دلو زدم به دریا و پیش این همه ادم شروع کردم به قران خوندن…اقا خودمم نفهمیدم جی خوندم اما بلاخره تموم شد
وقتی اون روز قران رو خوندم خیلی کنجکاو شدم ببینم قران واقعا چیه…وقتی اومدم خونه تصمیم گرفتم قران بخونم تا ایمانم تقویت بشه..سوره حمد و توحید رو برای نماز خوندن حفظ کردم و رسیدم به سوره فلق …نتونستم و کم اوردم.ولی به جاش شروع کردم به خوندن معنی فارسی قران.کلی برام سوال و شبهه ایجاد شد.مثل اینکه تازه از خواب بیدار شدم.یادمه محکم سرمو به دیوار میزدمو خود زنی میکردم.
شاید بگید که چرا خودزنی میکردی؟ راستش من تاحالا اصلا به ماه و خورشید دقت نمیکردم اما وقتی قران میخوندم خدا میگفت ما خورشید و ماه را مستخر شما کردیم.من یهویی تنم لرزید با خودم گفتم من کیم ؟ من کجام؟ دستام چرا این شکلیه؟ ماه رو کی درست کرده؟ خورشید چرا این شکلیه؟ انقدر با مشت به سرم میزدم که یه شب از هوش رفتم.به خدای بالا سرم سوگند انقدر خودمو میزدم که حتی نمیتونید تصور کنید…
تا اینکه دوباره یه توبه اساسی کردم و به خودم قول دادم دور همه دخترارو خط بکشم.راستش من دوست دختر زیاد داشتم…قراره با هم صادق باشیم.نمیخوام دروغ بگم اخه بعدش عذاب وجدان میگیرم.میدونم این حرفارو میزنم شاید گفتنش درست نباشه اما من فقط نیتم اینه که تجربمو در اختیار شما بذارم.
من دوست دختر زیاد داشتم.همشونم خوشگل و شیک بودن.هر روز با یکی بودم.نه برام کم میزاشتن و نه من براشون کم میزاشتم..همیشه با ماشین بیرون میرفتیم.همشونم پایه پایه بودن…بگذریم.اینو گفتم که مقدمه بشه برای باقی حرفام.
راستش من با خوندن قران توبه کردم اما دل کندنن از این دخترا برام خیلی سخت بود.از یه طرف عذاب وجدان داشتم و از طرفی نمیتونستم به نیازهام نه بگم.
تصمیم گرفتم سیم کارتمو بشکونم و شکوندم.از فیس بوک و لاین و ویچت تانگو و واتس اپ بگیر تا چت و شماره و عکس …همه رو پاک کردم.تموم فیلمای مستهجن رو از رو سیستمم پاک کردم..تصمیم گرفتم هر چی که منو به گناه میکشونه رو پاک کنم.این اتفاق دقیقا در تاریخ 1/6/93 افتاد…تموم چیزهایی که من باهاشون انس گرفته بودمو ریختم سطل اشغال و درشو محکم بستم..تا یه هفته همه چی خوب بود و روال عادی داشت اما بعد از یه هفته…
از این جا به بعد حرفامو پسرا خوب متوجه میشن.زیادم تو جزئیات نمیرم چون خوب نیست.اما خیلی حالم بد شد.با خودم میگفتم خودم با دستای خودم اون حوری های خوشگلو پروندم…کلی اعصابم خورد شد اما با اینکه به شدت نا امید بودم نمازم ترک نمیشد…تا اینکه یه تصمیم عجیب گرفتم…از اینجا به بعد متنمو با تامل بخونید.
تصمیم گرفتم خودمو تنبیه کنم تا فکر این دخترا نزنه به سرم…یه روز فکر کنم ساعت 6 غروب بود که به شدت داغون بودم تصمیم گرفتم انقدر به خودم سیلی بزنم که فکرش از سرم بیاد بیرون.شروع کردم به خود زنی انقدر خودمو زدم که…بعد چند بار سرمو محکم کوبیدم به دیوار بازم دیدم فکر این دخترا از سرم نمیره بیرون…روانی شده بودم.الان که دارم اینارو تایپ میکنم خندم گرفته…اقا رفتم حموم .تصمیم گرفتم خودمو به شدت تنبیه کنم…دوش اب سرد باز کردم و رفتم زیر دوش اب سرد.دستو پام شروع کرد به لرزیدن.به خودم فحش میدادم.مادرم که فهمیده بود اتفاقی افتاده اما طبق معمول فقط گفت حوله گذاشتم پشت در بردار .دوباره شروع کردم به فحش دادن .هم به خودم هم به اون دخترا…اب فوق العاده یخ بود.یهو کمرم شل شد و دستو پام شروع کرد به لرزیدن.با همون حالت لخت اومدم بیرون.اصلا دست خودم نبود.رفتم تو اتاقم و افتادم رو زمین.سگ لرز میزدم و مثل یه جنین خودمو بغل کردم…اما خیلی خوشحال بودم.میدونی چرا؟ چون فکرش از سرم اومد بیرون.نمیتونستم پاشم لباس بپوشم اخه نای بلند شدن نداشتم و بدنم سفت شده بود…
خلاصه بگم …چند باری ازین کارا کردم حتی بد تر از رفتن زیر دوش اب سرد.فکر کنم بد ترین تنبیهم این بود که با مشت میکوبیدم به سرم…با اینکه خیلی وقته میگذره از این قضیه اما هنوزم سرم درد میکنه.بچه ها واقعا میزدم…اما شما هیچوقت این کارو نکنید.من با شما فرق داشتم اخه من خیلی وضعم داغون بود…من هیچی از خدا و اسلام و قران نمیدونستم حتی نمیدونستم امام حسین کیه.فقط میدونستم تو یه ماهی که اسمشم محرمه مسجدا شام میدن!! واسه شام میرفتم مسجد…اما خدارو صد هزار مرتبه شکر همون شام اما حسین نجاتم داد.
من همیشه به اینجا میرسم گریم میگیره.
بچه ها منو امام حسین نجات داد…کار هر شبم گریه کردن بود…خیلی ناراحت بودم.پشیمون بودم.حالم اصلا خوب نبود.هر وقت قران میخوندم یه چی میفهمیدم و میفهمیدم که 22 سال با جاهلیت کامل زندگی میکردم…چند بار توبه کرده بودم اما توبمو میشکوندم….
هی توبه میکردم و توبه میشکوندم….تا اینکه رسید به اول ماه محرم..امام حسین کمکم کرد.نمیدونم چجوری حرف دلمو بزنم.هر شب میرفتم هیئت و مسجد و مثل یه بچه 4 ساله گریه میکردم.خیلی گریه میکردم.انقدر تو هیئت گریه میکردم که اشک همه صورتمو میگرفت. پلکام با اشک ریختن میشکست میریخت تو چشام..مثل کسی که عزیزشو از دست داده گریه میکردم.//میخوام یه اعتراف کنم.من تا روز اول محرم حتی نمیدونستم امام حسین چکار کرده اما وقتی اومدم خونه و داستان عاشورا و مقتل از اینترنت خوندم به حدی دلم شکست که حتی نمیتونم براتون توصیف کنم. داستان حضرت عباس خوندم علی اصغر و همه…دیگه از شب 7 محرم بود که همه چیرو فهمیدم.انقدر گریه میکردم تو هیئت.میگفتم یا امام حسین روم نمیشه به خدا بگم منو ببخش تو یه کار کن …تو به خدا بگو …بگو منو ببخشه..بگو کمک کنه…بگو دیگه کاری نمیکنم…یا امام حسین نوکرتم…من نمیتونم تو کمکم کن.از همه نا امید شدم.هیچکی نمیتونه کمکم کنه.نوکرتم کمکم کن.تورو خدا کمکم کن…اینا رو میگفتم و گریه میکردم.خدارو قسم میدادم به اهل بیتش و …
از روز 1 محرم توبه کردم و الان 14 صفره…. تقریبا 44 روز شده که نه تنها به فکر اون دخترا نیستم بلکه :
با پدر و مادرم رابطم خوب شده
به نامحرم نگاه نمیکنم تو خیابون
گوشی و کامپیوترمو پاک پاک کردم
مسجد میرم و نماازم سر وقته
عاشق قران خوندن شدم
عاشق امام علی شدم
با امام زمان دوست شدم و همیشه به فکرشم
حتی یه ساعت هم از خدا دور نیستم
نمازمو قشنگ و خوشگل میخونم
روزه میگیرم
کتابای تاریخ اسلام میخونم
ذکر میگم
نماز صبح پا میشم
نمازم قضا میشه انگاری عزیز از دست دادم!! انقدر ناراحت میشم
تو تلوزیون به نامحرم نگاه نمیکنم
اهنگ های رپ گوش نمیدم.
مداحی گوش میدم
تا اسم امام حسین میاد چشام تر میشه
عاشق اینم برم کربلا
با مادرم خوب حرف میزنم
قبل و بعد غذا خوردن ذکر میگم
تفسیر قران میخونم
شب زنده داری میکنم و با خدا حرف میزنم
و..
..
..
اگه بگم یه رضای دیگه شدم بیخودی نگفتم.دیشب ساعت های دو یا سه شب بود که داشتم به گذشتم و الانم فکر میکردم…انقدر گریه کردم که تموم صورتم خیس شد.بی اختیار رفتم سجده و انقدر خدارو شکر کردم که ….دیشب تا صبح تپش قلب داشتم.دلم واسه خدا در میرفت…
و رسیدم به جایی که الان هستم.الان یه طوری شدم که اگه کسی به خدا و اهل بیت کوچیک ترین حرفی بزنه چنان غیرتی میشم که باورتون نمیشه.عاشق خدا شدم….انقدر خدارو دوست دارم که نمیتونید تصور کنید.من هیچ کاری برای خدا نکردم فقط 40 روز گناه نکردم….همین…انقدر عوض شدم که هیچکی باورش نمیشه .دوستام بهم میگن رضا تو چرا اینجوری شدی؟ چرا انقدر شادی؟ چرا انقدر شنگولی؟ کسی باورش نمیشه این منم….من چهل روز گناه نکردم.هیچ گناهی…اما الان به جایی رسیدم که حتی تو خوابم گناه نمیکنم!!! تو خواب!!! روم نمیشه خوابمو براتون تعریف کنم اما در همین حد بهتون بگم که نا محرم تو خواب میبینم سرمو بر میگردونم …در طول روز حتی فکر گناه هم نمیکنم… بیخودی ذوق میکنم وقتی تو اتاقمم یهویی میرم سجده میگم خدایا عاشقتم..اصلا یه حالی شدم که نمیتونم براتون توصیف کنم… هیچیو با خدا عوض نمیکنم.روحم فقط خدارو میخواد.الان که دارم تایپ میکنم دوباره اینجوری شدم.اسم خدا میاد تپش قلب میگیرم.حالم یه جوری میشه دوست دارم برم سجده دوست دارم عشق بازی کنم باهاش..خودمم نمیدونم چرا اینجوری شدم.انگاری یه چی مثل یه پرده از بین من و خدا رفته کنار…اصلا نمیتونم حالمو براتون توصیف کنم.
دیشب گریه میکردم و میگفتم خدایا من هیچ کاری نکردم برات الا گناه نکردن…اگه یه کار خیری هم برات انجام بدم که تو همه چی بهم میدی که … گریه میکردمو میگفتم خدایا تو یعنی مال منم هستی؟ واسه منم هستی؟ یعنی منی که این همه گناه میکردم تو منو هم دوست داری؟ حال دیشبم خیلی توپ بود.دلیل اصلی که اومدم این حرف ها و خاطراتو بزنم در واقع حال دیشبم بود.
الان که دارم براتون تایپ میکنم بی نیازه بی نیازم…نه حرص پول میخورم و نه حرص دنیارو تموم عشقم شده خدا…انقدر روحم ارومه که نگو…ارزشش رو داشت…همه شما گذشتمو خوندید و فهمیدید که چقدر گذشتم بد بوده اما من یه معامله با خدا کردم…خیلی هم تو این چهل روز سختی کشیدم اما انگاری اصلا عوض شدم…وقتی کسی میگه خدا دوستم نداره انقدر غیرتی میشم که انتها نداره سریع بهش میگم تو حق نداری این حرفو در مورد خدام بزنی.خدای من خیلی ماهه ماه!!خدا عاشق صدای بنده هاشه…میدونید چرا انقدر خدارو دوست دارم؟ بخاطر اینکه تو شرایط سخت تنهام نذاشت.جایی که از همه نا امید بودم کمکم کرد و دستمو گرفت…من وظیفمه که جبران کنم محبتشو…
تقریبا از توبه چهل روزم 4 روز میگذره…انقدر حالم خوب شده که نگو.شادو شنگولم…تو اتاقم خدارو بغل میگیرم..اصلا یه کارایی میکنم که قبلا اصلا همچین تجربه ای نداشتم.دیدی وقتی یکیو دوست داری زیر قلبت یه جوری میشه؟ من همینجوری شدم الان…زیر قلبم از شدت ذوق له شده…اصلا نمیدونم دارم چی میگم.
کافیه چهل روز مثل من سختی عبادتو به جون بخرید …40 روز گناه نکنید…پدر نفس خودتونو در بیارید .بعد چهل روز تغییری نکردی بیا همینجا لعنتم کن و هر چی فحش دوست داری بهم بده
بعد این چهل روز یه پرده ای از رو قلبت کنار زده میشه..احساس سبکی میکنی…خدارو حس میکنی…صداش میزنی میگی خدا این حالتو ازت نگیره …یه طوری میشی که نه بهشت خدا رو میخوای نه نعمتاشو فقط خودشو میخوای…خوده خودش…
ارزوم اینه که این شوق و اشتیاق رو تو وجود همتون به وجود بیارم…برای دیدن خدا کافیه نفس خودتونو پاک پاک کنید.خدا همه بنده هاشو دوست داره…همرو..بعد از یه مدت خوده خدا کمکت میکنه و تموم مشکلاتتو حل میکنه
خدایا این حال خوبمو مدیون توام…بعد از گذروندن اون همه سختی الان انقدر خوشحالم که فقط میتونم بگم که ارزشش رو داشت.
تو موقعیت گناه بودم گناه نکردم…وقتش بود مکانش بود همه چی بود اما به حرف شیطان گوش نکردم…و حال الانم بخاطر سختی های اون روزاست.اون روزایی که از اتیش شهوت فرش رو چنگ میزدم..به جایی رسیدم که به الله قسم دختر میبینم ذکر میگم.تو خواب یه دختر نامحرم میبینم سریع از خواب بیدار میشم.قبل از اذان صبح بیدار میشم.یکی انگاری منو بیدار میکنه… ماهواره نمیبینم.تا یه چی میبینم سریع استغفار میکنم و در طول روز حتی فکر هم به گناه نمیکنم.حتی فکر گناه!!! باورتون میشه؟ حتی فکر گناه هم نمیکنم.
من یه نتیجه ای گرفتم
تو موقعیت گناه بودی و اون کارو بخاطر خدا نکردی منتظر باش که خدا هم یه جا به یادت باشه.از این دست بدی از اون دست میگیری
قران و کلا دین اسلام برام یه مرزهایی رو تعیین کرده که اصلا از اون حد بالاتر نمیرم…
بهم اعتماد کنید بچه ها…تورو خدا…از این متن سر سری رد نشید…توروخدا امتحان کنید.به پاتون میوفتم…امتحان کنید …40 روز گناه نکنید…امتحان ضرر نداره…خواهش میکنم…
ما هرچی داریم از آن خداست ما هیچی از خودمون نداریم
ای کاش بتونم این حال خوبو به شما هم منتقل کنم.اما شما هم باید بخواید.
بهم اعتماد کنید… کافیه دل بدید به امام حسین به امام حسین اعتماد کنید…میکشونه میبرت ..من نفهمیدم چی شد …مثل یه معجزه میمونه برام.شما هم میتونید..فقط یه بار…فقط یه بار…فقط یه بار به امام حسین اعتماد کن.فقط یه بار
اقای عباس منش فکر کنم تونستم در مداری قرار بگیرم که شما خواستی…لطفا برام دعا کنید که بتونم مثل شما موفق بشم..
سلام آقا رضا.ماشا… به غیرت و اعتماد به نفس فوق العاده تان.امیدوارم هرچه زودتر به آرزویتان که رفتن به کربلاست برسی و از طرف ما نایب الزیاره باشی.درضمن برای توبه کردن نباید خودزنی کنی زیرا با این کار امکان داره ضرر جبران ناپذیری به خودت وارد کنی.من به شما پیشنهاد میکنم شرایط قبولی توبه از نظر امام علی (ع) را بخوانید.ماجرای توبه نصوح و ماجرای توبه جوانی به نام بهلول که نزد پیامبر رفت و با بازگو کردن گناهش رسول خدا او را با خشم از محضر خود راند.و آیه 129 سوره آل عمران در رابطه با توبه این جوان بر پیامبر اسلام نازل شد.همچنین با ترک اعمال گذشته خود بر توبه خود استمرار ببخشید.از داشتن احساس گناه خودداری کنید و مطمئن باشید که در صورتی که شما به هیچ وجه به گذشته تان برنخواهید گشت و به شیوه ای کاملا متفاوت زندگی خواهید کرد خداوند بزرگ گناهان شما را بخشیده است.آقای عباس منش در این مورد تاکید کرده اند که اگر احساس گناه در شما وجود دارد از جمله به خاطر نمازهای قضا یا بدهی به دیگران یا بدرفتاری با والدین و یا هرچیز دیگری حتما توبه کنید و از آن افراد حلالیت بطلبید.زیرا احساس گناه بدترین نوع احساس است که باعث می شود شما به موفقیت و شرایط عالی و شاد در زندگیتان دست نیابید و حتی ثروتمند هم نشوید.سعی کنید در تمام مراحل زندگیتان احساس خوب داشته باشید و هرگز خودتان را ملامت نکنیدو اگر توبه کرده اید و احساس خوب را در خودتان به وجود آورده اید این یک گام بزرگ در زندگی شماست.گناهان شما هر چقدر هم بزرگ باشد هرگز از خداوند بزرگتر نخواهد بود.تولد دوباره شما را از صمیم قلب تبریک عرض میکنم.ستاره بچیننی قربانت بوس بوس
در آخر هم یه پیشنهاد به شما وبقیه دوستان برای مبارزه با نفسشون
در سایت پانویس سمت راستش یه قسمتی داره به اسم شرح مثنوی مولانا که بعضی از داستان های مولانا رو از منظر روانشناسی مورد بحث قرارداده و حرف های بسیار جالبی در مورد نفس میزنه
دوستان خواهش میکنم به این سایت سر بزنید وحداقل چند قسمتی از جلساتش رو دانلود کنید اگه خوشتون نیومد که دیگه ادامه نمی دید
گروه تحقیقاتی عباس منش چرا نوشته های من رو با سانسور نمایش دادین
من دو تا ایراد از صحبت های رضا گرفته بودم که حذف شده
یکی اینکه جوانی که الان 23 سالش هست وقبل از زندان رفتن سنش کمتر هم بوده چی کار کرده که 40 میلیون بدهکار شده وبعد چه جوری پرداختش کرده وشروع به توبه کردن کرده؟
دوم با تاکید میگه من برای اولین بار رفتم مسجد که میخواستم برگردم و در ادامه حرفاش میگه ایام محرم برای شام میرفتم مسجد،پس قبلش مسجد رفته بوده
البته قبلن نوشته هام رو خیلی مفصل تر وفقط برای حس کنجکاوی نوشته بودم نه محکوم کردن.
در آخربا ارادت واحترامی که نسبت به آقای عباس منش دارم میخواستم بگم صحبتهای استاد تکراری شده مثلا صحبت در مورد تغییر شغل هایی که داشتن ،اگر صحبتهای تکراری تون بخواد بر روی مخاطب تاثیر بذاره توی فایل های قبلی که بیان شده میذاره و اگر هم دیدن فایل تون فقط جنبه ی سرگرمی داشته باشه هر چقدر تکرار بشه بی فایده هست .
جناب اقای رضا، با سلام و تبریک به مناسبت توبه راستینتان. ان شاء الله ادامه داشته باشد و روز به روز به خداوند رحمان نزدیک و نزدیک تر شوید. برای ما هم بسیار دعا کنید. در پناه ایزد یکتا موفق باشید.
نوشته هاتون واقعا زیبا بود. خوشحالم که تونستید خودتون رو از نو بسازید. حرفای دلتون بود که به زبون ساده نوشتید. سادگی اونها و حس زیباتون خییلی روی من تاثیر داشت. دوست دارم تغییرات مثبتی مثل شما داشاه باشم. دارم به حرفاتون فکر میکنم. ممنون ممنون ممنون
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به تمام هم فرکانسی های عزیزه خانواده ی عباس منش و اساتید محترم عزیزمممممم.
عاشقتونم😍😍😍
خداوند رو سپاس گذارم برای فرصتی که الان دارم برای نوشتن ۱۱۲امین برگ سفرم و خدارو شاکرم برای اشنایی با شما استاد ممنونم از شما هزاران بار از شما ممنونم که این اطلاعات رو در اختیار ما قرار میدین اطلاعاتی که هیچ چیزی نمیتونه ارزششو توصیف کنه .
خداوند رو صد هزار مرتبه سپاس گذارم که منم جزو دسته ی اول هستم و قبل از اینکه جهان مجبورم کنه تغیر کردم وقتی که حس کردم حالم خوب نیست تغیر کردم نزاشتم شرایطی پیش بیاد که زندگیمو بد کنه از حال بدم فهمیدم این درست نیست و من باید تغیر کنم و طی این یک سال و چند ماه تغیرات خیلیییی گسترده ای داشتم و خداوند رو سپاس گذارم برای این اگاهی که بهم داد و اینجایی که الان هستم و حس میکنم که خوشبخت ترین انسان روی زمینم .
هیچ جا به یاد نمیارم فعلا که مجبور به تغیر شده باشم همیشه قبلش دست به کار شدم چون میخواستم مدار داشته ها و خواسته هامو افزایش بدم از همون شروعش یعنی ۱۵ سالگی که الان ۱۷ سالمه من دیدم حالم خوب نیست و میدونستم که مشکل از وجود منه که حالم خوب نیست نه شزایط بیرون و دست به تغیر زدم و همون در ابتدای مسیرم با استاد اشنا شدم و این شد گنج زندگیم خداروشکر خداروشکر و وقتی به قوانین اشنا شدم فهیمدم هروز باید باورو تقویت کنم هروز باید روی ورودی های ذهنم هروز باید روی تغذیه ذهنم هروز باید روی گفتگوی ذهنم کار کنم و هیچوقت حتی فکرم نکردم که سخت شه شرایط بعد من تغیر کنم چون معتقد بودم من خیلی زود شروع کردم و نباید عقب بمونم میتونم حلو باشم . ولی الان معتقدم این یه مسیره که باید ازش لذت برد و مقصد قرار نیست منو شاد کنه شادی و حاله خوب منو به مقصد میرسونه .
انشالله که همگی در پرتوی وحی الهی باشیم عاقبت بخیر در دینا و اخرت 💚
به نام خدا
سلام دوست عزیزم کانت شما رئ که خوندم چقدر لذت بردم به این خاطر که چه شروع قشنگی داشتی و اون هم از چه سن قشنگی و به گفته استاد عزیزم و تایید کلام ایشون در کامنت شما دقیقا باید از مسیر لذت برد و نگران دیر و زود بودن و رسیدن به خواسته ها که این موضوع ی پاشنه آشیل برای من هست که صبور باشم خیلی صبور خیلی صبور و آرام تا خدا پله به پله راه نشانم بده.
خیلی سپاسگزارم دوست خوب من که کامنت خوب شما رو خوندم.
از خداوند مهربان برای شما و همه دوستای عزیزم تو این سایت آرزوی آرامش و آرامش از درگاه الله یکتا می کنم.
سلام استاد من مهسا هستم بیست سالمه
من سن خیلی کم چند بار اسیب روحی دیدم.هم توی مدرسه هم توی خونه همیشه سرزنش میشدم و یه افسردگی شدید گرفتم زمانی ک افسرگیم خیلی شدید نبود با کتاب های روانشناسی و موفقیت و کتاب های انگیزشی رو شروع کردم انگار ک معجزه بود برام کتاب ها باعث شد خودکشی نکنم
چند بار خواستم اقدام به خودکشی کنم اما کتاب ها انگار زندگیمو به کل تغییر داد دیگه کم کم خیلی افسردگیم شدید شد و کلی مشکلات برام پیش اومد اما امید خودم رو از دست ندادم عشق خدا باعث شد هیچوقت اقدام به خودکشی نکنم الان هم هنوز درگیرش هستم اما کم کم دارم بهبود پیدا میکنم خداروشکر من اومدم توی تلگرام یه چنل زدم هدفهام رو توش مینویسم با خودم با خدا صحبت میکنم خواسته هایی ک از خدا دارم رو میذارم توش خیلی این چنل حالم رو خوب میکنه و صبرم بزرگترین قدرتمه خداروشکر که داره زندگیم قشنگ میشه یکی از تغییرات زندگیم هم این بود ک همیشه ارزو داشتم برم شمال و جاهای دیدنی رو ببینم و عشق حال کنم و تیک خورد این هدفم مطمئنم بقیه هدفهامم تیک میخوره من میخوام بهترین زندگی رو برای خودم بسازم و هیچجوره تسلیم نمیشم و من ایمان دارم به خدا و مطمئن هستم خدا باهامه و من و به درجات بالاتر ببره موفق و پیروز و خوشحال باشید
با تشکر بختیاری
سلام مهسای عزیز وقت بخیر، ان شاءالله موفق و شاد باشی.
شادی و امید به زندگی نشانه ی بارز شکرگزاری است.
ناامیدی پیشنهاد شیطان است.
شیطان هر لحظه در کمین است تا انسان سقوط کند.
همیشه دلیلی برای زندگی هست.
بعضی ها خیال می کنند تمام دنیا ایستاده تا به خاطر اشتباهی که مرتکب شده سرزنشش کنند اما اینگونه نیست هر آدمی در فکر زندگی خویش است و شاید تنها ثانیه ای به زندگی دوستان و همسایه و بقیه فکر کند .
هر روز روزی تازه است ،هر روز می تواند بهشت باشد.
دنیا همیشه چیزی برای هدیه دادن به ما در آستین دارد و نباید به خاطر چند رویداد ناخوشایند به این همه مهربانی و زیبایی و لطافت در دنیا پشت پا زد چون ناجوانمردی است.
خدایا ماست تا از سلول سلول بدنمان غم زدایی کند و فقط ما هستیم که اجازه می دهیم چون خداوند اختیار به ما عطا کرده و ما را برای خوشبختی اجبار نمی کند.
همه چیز پایان دارد هر اندوه هم پایان دارد.
خداروشکر که به این سایت زیبا و امید بخش هدایت شدید ان شاءالله شما و همه ی اعضای سایت سرشار از انرژی مثبت باشید.
در پناه خدا و امام زمان باشید.
سلام خانم زهرا جان من یادمه خیلی وقت پیش یه کامنت گذاشتم و شما جواب دادید ممنونم از پیام زیباتون لذت بردم دلیل تاخیر جواب دادنم اینه که ندیده بودم متن زیباتون رو شما چه نتیجه ای دیدین از قانون جذب؟
من خودم تو بچگی با اطرافیان مثل دوستان خانواده خودم خانواده پدریم الان دارم شکر گذاری میکنم و افکارم رو به شدت مثبت کردم نتیجه ای که تو زندگیم دیدم اینه که به شدت ادمای اطرافیانم خیلی تغییر کرده الان مادرم خیلی من و دوس داره دوستام خیلی دوسم دارن و اینکه خانواده پدریم خیلی من و دوس دارن و بدون اینکه بدونم یه سری ادما برام دعا میکنن بعدش بهم میگن خیلی خوشحال میشم طرز فکر ما زندگیمون رو میسازه متن خیلی زیبا بود به دلم نشست عالیه که به این سایت هدایت شدیم چه خوبه متن زیباتون رو با من به اشتراک گذاشتید بنظر شما تو شرایط بد چطور افکارمون رو به خوبی مدیریت کنیم؟
مقایسه کردن باعث میشه ما احساس کمبود کنیم…
چرا اون خوشبخته من نیستم،چرا اون داره من ندارم،چرا اون زیباست و من نیستم و هزاران مثال دیگه میشه زد از باور کمبود…
در صورتی که ما به یک قدرتی وصلیم که بینهایت فراوانی داره و داده و هر لحظه ما رو به سمت خواسته هامون هدایت میکنه اما کیه که بفهمه و درک کنه(با خودمم)
فکر میکنیم همه ی بدبختی های عالم رو داریم اما وقتی شرایط بدتر میشه تازه میفهمیم اون اوضاع به ظاهر بد توی این شرایط اصلا هیچه و خنده دار…
یعنی تو با یه نفر بحثت میشه و بهم میریزی و فکر میکنی دنیا به آخر رسیده و چرا فلانی با من اینقدر بد حرف زد بعد یک ساعت بعد مثلا میگن عموت یک تصادف وحشتناکی کرده،تو اصلا دیگه به اون بحثه فکر میکنی؟؟!!
تو پر از وحشت و نگرانی میشی و میترسی و پر از غم و اندوه میشی،که بهت خبر میرسه که باباتم توی اون تصادف بوده و رفته توی کما…
دیگه به عموت فکر میکنی!!!؟؟
دیگه عمو در ذهنت میره کنار و بابات میاد توی ذهنت و ….
یکی از حالتهایی که میشه ذهن رو کنترل کرد این هست که وقتی شرایط ناجالبی پیش میاد به خودمون بگیم اوضاع از این بدتر میتونست باشه اما خداوند به من لطف کرد و رحم کرد و نشد…
اگر لاستیک ماشینت پنچر میشه قبل از سفر ،باید به خودت بگی خدا من رو از یک تصادف ناجور نجات داد
اگر از دست کسی ناراحت میشی و خیلی بد باهات صحبت میشه،بدون که تو در ذهنت بهش قدرت دادی یا در ذهنت اون رو تنها عامل خوشبختی دونستی و فکر کردی اون فقط میتونه بهت کمک کنه و بهش وابسته شدی یا توقع ایجاد شده در ذهنت و تو با حرف اون ریختی و شکستی،وگرنه کسی که به آدمها و شرایط باج نده که نه ترسی داره و نه اندوهی….
هر موقع احساس کردی به نقطه آخر رسیدی و فکر کردی مثلا با خودکشی میتونی خودت رو نجات بدی به این فکر کن که اگر خودکشی کردی ولی نمردی چی؟؟
اگر خودکشی تو منجر به قطع نخاعت شد و یا چشمات رو از دست دادی یا معده ات نابود شد ولی تو زنده ای و یا معلول شدی,چی!!؟؟؟
در اون معلولیت چطور میتونی به خودت بقبولونی که بخاطر مثلا فقر من این بلا رو سر خودم آوردم یا بخاطر وابستگی و یا….
قوی باش،ادامه بده و اگر احساس ناتوانی میکنی بدون تازه شدی مثل موسی که گفت خدایا من به هر خیری که از تو به من برسه محتاجم و من فقیرم و من هیچی نیستم…
تو تسلیم باش و به خدا بسپار تا مثل موسی پیامبر بشی و مثل یوسف عزیز مصر….
این حرفها رو به خودم میزنم تا یادم باشه که هیچی نیستم و هر چه هست از خداست
در پناه الله یکتا بهترینها رو برات آرزو میکنم هم در دنیا و هم در آخرت
سلام اقا محمد با تاخیر ندیده بودم پیامتون رو
بله بنظر من هیچوقت نباید ادما خودشون رو با دیگران مقایسه کنن مقایسه کردن سمه ما ادما عادتمونه ک خودمون رو با دیگران مقایسه کنیم
مقایسه کردن باعث میشه فقط حسرت بخوریم و خودمون رو بی ارزش کنیم اعتماد به نفس ما رو پایین بیاره یه چیزی وقتی که میخوایم مقایسه کنیم ما باطن خودتون رو با ظاهر دیگران مقایسه میکنید مگه تو قبل یا بعد زندگیشو دیدی؟
متن خیلی زیبا بود بله من حرفای عباسمنش خیلی حالم رو خوب میکنه و باعث میشه مثل مسکن عمل کنه برام ببین من افکارم رو باید جوری مدیریت کنم که حتی اگر شرایط به ظاهر بده با افکار مثبت ذهنم رو کنترل کنم و به خوبی هایی که در اختیارم هست تمرکز کنم ممنونم که بهم انگیزه دادی بله ما باید تو هر شرایطی قوی باشیم و هر مشکلی رو به اتفاق خوبش توجه کنیم نه بدش و اینکه خدا همیشه هوای ما رو داره هر چی داریم از اونه⭐
بهترین ها سهم قلبتون بهترینی تو موفق باشید و زندگیتون پرخیر و برکت باشه و سالم و سلامت باشید
مسیر112
من جز دسته ای هستم که قانع هستم انقدر در یک شرایط میمونم تا اوضاع خراب بشع بعد بزور تغییرش میدم
بار ها تجربه اش کردم در شغلم وقتی که درامدم اوکی شد تحول ندادم گفتم خوبه کلا با ناراحتی اومدم بیرون،
برای خیلی از شرایط زندگیم این مدل هستم دارم تلاش میکنم انقدر قانع نباشم
امشب باورهای زیادی پیدا کردم
مثلا قانعم روی یک مقدار پول
جمله درستش من باید بهتر از این درامد داشته باشم تا به خواستهام برسم
باور اشتباه در مورد محیط اداری
من وقتی بانک میخوام برم و جاهای این مدل حالم بد میشه
باور درست دستان خداوند همیشه کنارمه و مرا کمک میکنه من در تموم کارهاعالیم هرجا میرم کارها راحت برام انجام میشه
باور اشتباه در مورد کارهای سیستمی
باور درست چرا تویی که از سن8سالگی خره کامپیوتر بودی الان یک ثبتنام ساده را انجام نمیدی پول داری خوبه خرج میکنی خوبه اما کارها بدست خودت راحت و اسون حل میشه انقدر سختش نکن
باور اشتباه در مورد ثروت و شادی
من از هم جدا میبینم چون بدون پول هم شاد بودم و همین باعث میشه پول برام ارزشمند نباشه
باور درست
بیاد بیار چند نفر سر پول دعوا کردن خودت چند بار بخاطر پول با ادمها بحث کردی چند بار حساب کتاب کردی مگه دلت ارامش و شادی با هم نمیخواد پول برات جفتش میاره چطوری بی دغدغه خرجکردن و حتی بخشیدن
باور اشتباه فعلا که شرایط خوبه شکر
سیلی زندگی من همیشه از این باوره خوبه فعلا شرایط پس بزار لذت ببریم تلاش ها کم میشه کنترل ذهن کلا از بین میره همه چی خراب میشه دوباره شروع میکنم
باور درست شرایط خوبه اما چند بار در شرایط خوب موندی بعد بد شد کلی فرصت از دست دادی
اینبار قول بده دیگه به هر درامدی رسیدی نگی بسه کلمه بسه را بزار کنار برای همیشه
…
مسیر شغلیم
مهرماه دیگه حساب کتاب از دستم خارج نمیشخ که صددرصد سود زیادی کنم مثل این ماه نشه که حساب کتاب نکردم فروش بدون سود یا سود کم داشتم
یعنی خنده دار ترین کار ممکن انجام دادم روم نشد به کسی بگم یکماه هر رور پست و ارسال و…
باورهای مخرب من در این حد داره پیش میره
قول میدم دست بردارم از این باورها
من باید ثروتمند بشم بزارم کنار این باورهای بی پولی رو
درورد فراوان
من 10 سال پیش زمینه ی کاری خوبی داشتم و شرایطم خوب بود اما مثل شما احساسس کردم که این شغل یکم داره شلوغ و اشباع میشه در همون زمینه یک تغییری دادم اما احساس کردم من برای کار دیگه ایی بدنیا امدم وکلاا اون مسیر رو عوض کردم و درشغل مشلور فروش و تحقیقاات بازار شروع به کار کردم بسیارر بسسیارر متفاوت بود تلاش زیادی کردم و چیزای جدید یاد گرفتم تا این مرحله خودم جلو رفته اما در این مرحله متاسفانه بسیاررر اذیت شدم از لحاظ مالی کاری خانوادگی خیلی اذیت شدم و مثل اون معتاده داشتم همه چیزو از دست میدادم که از اون فضا و کار هم امدم بیرون در این مسیر در خصوص کشف استعداد های آدمها و منابع انسانی و کمک به آدمها برای استعدادیابی شون دارم تلاش ومطالعه وکار میکنم هنوز به اونجایی که میخوام نرسیدم و هنوز درآمد یا شرایط عالی ندارم اما احساس خوبی دارم و دارم جلو میرم
به نام رب وهاب و هدایتگرم
سلام به دوستان خوبم
روز 112 ام سفرنامه
خدایاشکرت برای این فایل فوق العاده
دیروز که این لینک این فایل رو در فایل دیروز سفرنامه دیدم گفتم حتما باید ببینمش
و الان دیدم و لذت بردم
باید در شرایطی تغییر کرد که همه چیز خوبه، جهان پاداش میده به افرادی که وقتی همه چیز خوبه، همه چیز عالیه، دنبال بهتر و بهتر هستن و تغییر می کنن و خودشون میرن سراغ وضعیت و شرایط جدید
وقتی اینجوری در این مواقع بریم در دل شرایط جدید، دیگه سختی نمی کشیم مثل استاد که چون در شرایط عالی ای که در تهران بودند، تغییر کردن و به آمریکا مهاجرت کردن، برای همین در آمریکا بهترین شرایط رو تجربه کردن
در مورد خودم اگر بخوام بگم شرایطی بوده از جزئی ترین مسائل، وقتی می دیدم برای انجام کاری به دیگران وابسته هستم، سعی میکردم خودم هر طور شده اون کار رو یاد بگیرم و دیگه از دیگران نخوام
مثلا من یکی دوبار ناخن های خواهرم رو می دیدم که سوهان میزنه و مرتب و قشنگ میشن، وقتی ازش میخواستم و کمی غر میزد که وقتش گرفته میشه، پس گفتم حتما باید یاد بگیرم و انجامش بدم خودم و الان واقعا در اینکار به خودکفایی رسیدم و به هدایت و لطف الله به بهترین روش و شکل ناخن هام رو درست می کنم و از دیدنشون لذت میبرم
یا مثلا وقتی لیسانس بودم، با اینکه درسم خوب بود ولی میدونستم این شرایط راضی کننده برای من نیست
شاید از بیرون من در حال گذران شرایط خیلی خوبی بودم، در دانشگاه دولتی درس میخوندم و همه چیز اوکی بود و عالی
ولی من شاد نبودم و نیاز داشتم شرایطم تغییر کنه، و بعد از اینکه لیسانسم تموم شد برای ارشد روانشناسی چون روانشناسی رو خیلی دوست داشتم اقدام کردم و میدونستم نباید حسرت این رشته تو دلم بمونه
چون از همون موقعی که وارد دانشگاه شدم کتاب های موفقیت و روانشناسی درون و تحلیل رفتار متقابل میخوندم و حالم با این کتاب ها عالی بود
برای این فهمیدم که به این رشته علاقه دارم و بعد رفتم به این رشته و یادمه بچه های لیسانس میگفتن داری در اوج خداحافظی می کنی، هر چند برای من در اوج نبود، چون من راضی نبودم و احساس درونی من برام خیلی مهم بود
وقتی وارد رشته جدیدم شدم، دانشکدمم به تبع تغییر کرد، مسیر رفت و آمدم و به طور کل همه چیز تغییر کرد و خیلی خیلی بهتر از قبل شد، الان وارد رشته ای شدم که به جد و بعد از خودشناسی فهمیدم دوستش دارم پس میتونستم ببینم که چقدر اوضاع فرق می کنه، همینطور من به کمک تجسم و تصویر سازی تمام شرایطی که دوست داشتم تجربه کنم رو ساختم و واقعا داشتم تجربشون می کردم
همینطور سر تمام کلاس ها لذت میبردم و بهترین دوران رو داشتم
همینطور وقتی وارد این رشته شدم از همون اول گفتم باید تا قبل از اینکه بریم سراغ پایان نامه خودم رو براش آماده کنم
و جالب بود هدایت خدا، یکی از بهترین دوستام، که الان هم با هم هستیم رو در این زمان باش آشنا شدم، و رابطه ای رشد دهنده رو داریم با هم و خودش اومد طرفم و گفت آمادست تا هر چی که خودش میدونه تو این رشته رو بم یاد بده، یکی از ملزومات پایان نامه و آمار در رشته رواشناسی یادگیری نرم افزار Spss بود و من از همون موقع هر روز با دوستم تمرین میکردیم این نرم افزار رو و حتی درسای دیگه رو، و همینطور می دیدم دوستم میره دنبال مقاله و این جور چیزا، منم رفتم با یکی از سخت گیرترین استادا مقاله برداشتم و قبل از اینکه به پایان نامه برسم مقاله نوشتم تا خودم رو آماده کنم چون میدونستم باید تمام کارای پایان نامم رو خودم انجام بدم
و اتفاقا شرایطی پیش اومد در زمان کورنتین که دیگه همه جا تعطیل بود و من با خیال راحت و به لطف الله و هدایت هاش به راحتی هر چه تمام تر پایان نامم رو نوشتم و چقدر راحت بود برام فرایند حتی از مقاله هم آسونتر بود و بعد به راحتی هر چه تمام تر به بهترین شکل دفاعش کردم
اینها مثالهایی بود که قبل از شرایط سخت شروع به تغییر من، شرایط عالی تری رو بعدها برام ایجاد کرد
اما در مورد فشار ایجاد شدن از سمت جهان، یادمه من در زمانی که یجورایی تهه وجودم احساس پوچی میکردم و دنبال ساختن رابطه ای با خدا و فهمیدن فلسفه وجودی بودم و چقدر غرق در کتاب های فلسفی و بعد جهان بینی ها و بعد عرفان شدم،و همینطور مغزم پره سوال بود و نمیتونستم به چیزی غیر از این دغدغه های جهان بینی فکر کنم
خواهرم اسم استاد رو پیش هممون به عنوان اینکه بیاین بچه ها من و اون یکی خواهرم یک گنج پیدا کردم بیاین برنامه های این استاد رو دنبال کنیم
و من که هنوز میخواستم وضعیت سخت تر بشه تا تغییر کنم، سریع شروع کردم به گفتن نه این آقا هر چقدرم درست باشه ولی همه چیزای سایت پولین (در این حد حجاب بود که فقط ثبتنام کردم تو سایت و اومدم بیرون و حتی به فهرست سایت نگاه نکردم، چون با تمام وجودم میدونستم حرفایی که استاد دارن میزنن یه چیزای خیلی اساسی رو میخواد تغییر بده، منی که به شدت محافظه کار بودم، اینکه یک هو برم تو دل این تغییرات برام سخت بود و خلاصه دنبال نکردم و همون خواهرمم دست پا شکسته دنبال میکرد) و بعد شرایط یجوری شد و یجوری خود خدا هلم داد که بعد شرایط روحی نه چندان خوبی، و وقتی یکم متعادل شدم با سرچ هایی که خودم در این باب انجام می دادم و واقعا حالم خیلی نسبت به قبل بهتر شده بود و فهمیده بودم پوچی ای وجود نداره و قطعا من هم هدفی در زندگی دارمو بعد خود خدا گفت برو این فایل رو گوش بده از استاد عباس منش، منم بدون مقاومت گفتم چشم، و فایل حزن در قرآن رو گوش کردم، اونجا گفتم بله خداروشکر به حق رسیدم، و اون موقع ها آخرای اسفند 1400 بود، و بعد تو نوشتن برنامه برای سال جدید، اومدم گفتم اوکی از با استاد عباس منش سال 1401 رو شروع می کنیم و بهترین سال های زندگیم رو تجربه کردم، زندگی به طعم واقعیش رو، و چقدر عالی بود بعدش و بعد تکاملی با سایت آشنا شدم و الانم در این مسیر فوق العاده دارم با عشق یاد می گیرم و به شدت لذتمند هستم
سطح انرژی بالای روحی و روانی و حال و احساس عالی
عاشقتمممم خدا جونم برای بودن در این مسیر زیبا
عاشقتم اسماء برای اینکه هستی و هر روز داری قدم برمیداری
عاشقتم استاد جووووونم خانم شایسته جووونم دوستان فوق العاده من
عشقید همتون
خدایا شکرت برای این احساس خوبی که دارم
در پناه الله یکتا باشید.
به نام خدا
سلام
تمرین می خواهی جر کدامگروه باشی
چه زمانی تغییر نکردی و جهان با فشار فراوان تو رو مجبور به تغییر کرد؟
یادمه در مورد سلامتی تو سن 17 18 سالگی به خاطر وزن زیاد دچار بیماری پوستی کهیر شده بودم و اونقدر اذیتم می کرد که همیشه پوستم به خاطر خارش خونی و زخم بود و بعد از کلی دکتر و دوا و درمان گه هیچکدومش هم فایده نداشت و مثمر ثمر نبود
تو سن 19 سالگی و ابتدای ورود به دانشگاه به خاطر اضافه وزن زیاد یعنی من با قد 1و 70 حدودا به وزن 109 کیلو رسیده بودم و یکی از مسئولان دانشگاه خیلی بهم فشار آورد و جدی و سفت سخت گفت باید وزنت کم کنی اگر میخوای که اجازه ورود به دانشگاه داشته باشی و خلاصه خیلی حرفاش برام سخت بود و یجورایی ناراحت شده بودم ولی همون فشار ها و نشانه اونقدر زیاد بود که مجبور شدم آخر سر با تمرین و ورزش و یک سری رعایت های غذایی ساده وزنم متعادل تر کنم
و اینجوری در نهایت تغییر کنم.
در حوزه روابط باز هم در دوران دانشگاه خیلی خجالتی بودم کلا از اظهار نظر و صحبت و اظهار وجود می ترسیدم و همیشه گوشه گیر بودم تو جمع های کلاسی و تو جمع های گروهی همیشه یجورایی خوار و خفیف می شدم و از درون می فهمیدم که دارم سقوط می کنم و خیلی روابط اجتماعی تو دانشگاه و جو های دوستانه نامناسب بود و بگو مگو و دعوا و جنگ و قهر و اینجور چیزا بود تا اونقدر زیاد شد و حال ما خراب که بعد از کلی زمان تصمیم گرفتم که با خیلی از آدم ها روابطم کمکنم تو روابطم سعی کنم کمتر دنبال فضولی کردن و شوخی های بی جا باشم و از یک زمانی بعد دانشگاه هم که کلا یک شرایطی ایجاد شد که کلا تمرکزم بزارم روی خودم و کمتر با دیگران رابطه داشته باشم و اینها بعد از کلی ناراحتی و فشار های جسمی ک عصبانیت ها و میگم جنگو دعوا ها و مسخره شدن ها آروم آروم تغییر کرد.
تو بحث مالی همکه خیلی افتضاح بودم تا حدی که چون درآمد ثابت داشتم از بورسیه دولتی همیشه پولام تموم میشد و پول کم میآوردم و خرج میکردم و اصلا به نگهداشتن پول فکر نمیکردم ک اصلا برای پولم ارزش قائل نبودم از این جهت که حواسم به مخارج باشه که چجوری دارم خرج می کنم و برای چه کاری
تا اینکه اونقدر باز هم شرایط سخت شد که مجبور شدم برم کارگری کنم و باز هم اونقدر نسبت به کار شک و تردید داشتم که ول کردم و باز مجبور شدم برم با ماشین مسافرکشی کنم و درامد داشته باشم.
تو حوزه معنویت و خداشناسی و خود شناسی هم که انقدر کارهای مذهبی برایم بی معنی شده بود و اصلا احساس خوبی نداشتم و خیلی همه عادت هام تکراری شده بود و احساس گناه خیلی زیادی پیدا کرده بودتا اواسط 24 سالگی که با هدایتی که شدم به سمت استاد. و تفکر در مورد دین و اینکه مسئول شناخت دین و خدا خود من هستمکه باید برم تحقیق کنم نشستم اول فایل های استاد گشو دادت بعد آروم آروم قرآن خوندنکتاب های شاعرانی که شعرهای عاشقانه و عارفانه در مورد خدا سروده بودند خوندن تا جدی تر روز و شب تو کتابخونه مطالعه کردن تا با شناخت خدای واقعی آشنا شدن و رسیدن به آیات رجعت که خداوند می فرماید و الینا یرجعون و الی الله مرجعکم و تفکر در این آیات بالاخره تغییر کردم و خیلی خیلی این تغییر تو تمامجنبه های زندگیم تاثیر گذاشت و یجورایی زندگیم به قبل از تحقیق در مورد دین به اینصورت و بعد از اون تبدیل کرد.
این یکگوشه ای از مثال هایی بود که الان بلافاصله بلد از دیدن و شنیدن این فایل گرانبها و فوق العاده دوست داشتم بنویسم تد هم خودم به یاد بیارم و هم یک اثری باشه در آینده که میزان تغییراتی که داشتم باهاش بسجنم
سپاس فراوان
خدارو صدهزار مرتبه شکر
فعلا خدانگهدار
به نام خدا
سلامبه استاد عزیزم
چقدر قشنگ میشه زندگی وقتی خودت شروع به تغییر میکنی و اجازه نمیدی که محیط امنی که ساختی گولت بزنه و چقدر وحشتناک که جهان مجبورت کنه تغییر کنی و حتی یه وقتایی له میشی
من وقتی تو روند کاری خودم باید تغییر میکردم و نکردم خیلی فشار تحمل کردم
به قدری زیاد که یه شبایی اشک میریختم
وقتی باید به فکر تغییر روش و بقیه شرایط کار میبودم و نبودم جهان شروع کرد موجودی حساب اومد پایین مشتریا رفتن کارا موند فروش کمشد و…فشاری فراتر از تصور
تا بلاخره فهمیدم که خودمباید دست یه کار شم خودم راه فروش داشته باشم پیج بزنم سایت بزنم و مشتری جدید داشته باشم شرایط خوب شد و عالی ماشین گرفتم فلان شد و…اما بازم درس نگرفتم تا پیشرفت کنم جهان مشغول شد شرایط سخت شد تا به فکر افتادم ولی این بار فشار کمتر چون سریعتر فهمیدم
اما الان تو شرایطی هستم که به قول معروف در حد یه پس کله ای زده و راهو پیدا کردم و دفعه بعد حتی بدون پس کله ای خودم دنبالشم
که بهتر بشم حالا میخواد همکارم بمونه یا نمونه مشتریا باشن یا عوض بشن و هرچیز دیگه که ممکنه تغییر کنه
دیگه برای هر تغییری اماده ام ترس ندارم میدونم که شرایط بعدش عالی میشه
چقدر خوبه استاد که تو شرایط گل و بلبل تغییر کنیم و پیشرفت
واقعا هیچ وقت محیط امن نمیمونه
و باید بهتر باشیم خاصیت جهان همینه
وگرنه له میشیم به قول شما
امشب خیلی نجوا اومد که نیام تو سایت
اما وقتی اروم شدم اشک ریختم و با خدا حرف زدم اومدم این فایل رو دیدم خداروشکرکه مثل همیشه هدابتم کرد و یه درس خیلی مهم بهم داد
خداروشکر که اینجام
و کنار شما عزیزان
بهترینا رو براتون ارزو دارم از خدای متعال
به نام خدای مهربان
سلام به همهی عزیزانم
همیشه به دنبال بهبود باشیم و هیچوقت اگر شرایط ایده آل بود گول این شرایط نخوریم
ــ چه زمانهایی بوده که تغییر کردی و بعدش پیشرفت کردی و موفق شدی ؟؟؟ هر زمانی که رو خودم کار کردم از درون خودم تغییر دادم کلی پیشرفت کردم و موفق شدم مثلاً تا چند ماه پیش که خونه بودم و مدام میخوردم و میخوابیدم با کمی بیشتر روی خودم کار کردن مهاجرت کردم به تهران و به دل ترس هام اومدم با حالی که جا و مکانی نداشتم ولی الان در مکانی هستم که جا و تغذیه رایگانی در اختیارم هست و برای کسب و کارم دارم تدوین را یاد میگیرم که تا قبل از مهاجرت اصلا بلدن نبودم ،الان ارتباط گیری با بچه ها را دارم یاد میگیرم که واسه علاقم خیلی نیاز و تا قبل از مهاجرت اصلا بلدن نبودم و حتی از بچه ها فراری بودم و یکی از مهمترین مهارتهایی که خیلی نیاز دارم و دارم یاد میگیرم و تدوین کردن هست که آینده ی بسیار وسیع و نامحدودی هم داره
ــ چه زمانهایی بوده که تغییر نکردی و حرکت نکردی و این عدم تغییر باعث شده خیلی چیزها را از دست بدی ؟؟ زمانهایی که به ظاهر هم چی خوب بوده و کاری ثابت داشتم و در شرایطی بودم که حرکتی رو به جلو نداشتم باعث شده که احساسم بد بشه و با نگرانی و نداشتن هدف مواجه شدم و زمانم را به بیهودگی گذروندم مثل زمانی که با نوجوان اوتیسم آشنا شدم و مربیش شدم و بعد از چندماه دیگه فقط روتین ثابت و کارهای ساده ای بود و من فقط باید میخوردم و میخوابیدم و از این نوجوان مراقبت میکردم ولی خدا را شکر با دیدن نشانه ها شروع به تغییر کردم و از اون کار اومدم بیرون امااااااااا بعدش دیگه فکر کردم باید مدتی را استراحت کنم به خاطر همین هیچ تغییری نکردم و انگیزه و ذوق وشوقم را برای تغییر کردن و روی خودم کار کردن از دست دادم که در ادامه با چک و لگدهای جهان و رفتارهای اطرافم به خودم اومدم و شروع کردم به کار کردن روی خودم و به تهران مهاجرت کردم و در حال یادگیری در یکی از کارهام هستم و چند تا کار دیگه که بهش علاقه داشتم را تجربه کردم و متوجه شدم که نمیخوامش و ازش گذر کردم
ــ با این تجربه ها الان متوجه شدم که چه کارهایی باعث میشه که در دام اوضاع خوب بیفتم و حرکت نکنم یعنی هر زمانی که کاری داشتم که به صورت روتین حقوق گرفتم و یادگیری در اون کار نبوده کلا تغییری هم نکردم و انگیزه و شوقم را برای رشد و پیشرفت از دست دادم مثل همون کار با نوجوان اوتیسم و یا زمانهایی که کارگری کردم یا الان که بهم پیشنهاد کاری شده تا در یک ویلا گلها ر ا آب بدم و بهم مکان و حقوق بدن قبول نکردم چون یادگیری و پیشرفتی نداره و با شناختی که از خودم دارم میدونم که انگیزم را از دست میدم .
هر زمانی که برای یادگیری یک مهارتی اقدام کردم خیلی انگیزه داشتم و خیلی خوب هم یاد گرفتم و اگر بهش علاقه داشته باشم دیگه کن فیکون میشه و به شدت سریع و حرفه ای یاد میگیرم ولی یکی از ترمزهایی که جدیدا بهش هدایت شدم این که فکر میکنم همین قدری که یاد گرفتم دیگه کافیه و از یه جایی به بعد واسش اقدام نمیکنم و همین خودش یه تله است مثلاً به خاطر انگیزه ای که داشتم از تهران به شیراز و در نهایت به کیش مهاجرت کردم و با اون نوجوان اوتیسم آشنا شدم و به خاطر اینکه به کاری علاقه داشته باشم خیلی زود یاد میگیرم وقتی وارد کار شدم با حالی که اصلا نمیدونستم اوتیسم چی هست خیلی زود در همون چند روز اول پایه ی کار یاد گرفتم و در چند روزی که تو کیش ساکن بودیم خیلی خوب داشتم رشد میکردم وقتی از کیش اومدیم و در تهران ساکن شدیم من فکر کردم دیگه خیلی بلدم شدم و خودم باهوش هستم و مربی اوتیسم بودم را خوب یاد گرفتم و فکر کردم دیگه این تهش به خاطر همین دیگه اقدامی برای یادگیری نداشتم و پیشرفتی هم نکردم و بعدش انگیزم را از دست دادم
حالا باید این مدام به خودم یاداوری کنم که وقتی در کاری وارد شدم باید اقدام کنم و آموزش ببینم مطالعه کنم و باورهای مناسب واسش بسازم و الگوهای موفق اون کار ببینم و وقتی در اون کار رشد کردم برم واسه هدف بعدی و ندارم که تو اون کار بی انگیزه بشم و چک و لگد بخورم
مثلا در حال حاظر دارم کار تدوین یاد میگیرم و به خاطر همون انگیزه و یادگیری خوبی که در علاقم دارم خیلی خوب یاد گرفتم و به لطف خدای مهربان تو این چند روز متوجه شدم که واسش آموزش نمیبینم و حرکتی واسش نمیکنم و در تله ی این که بلدم و باهوشم افتادم که به لطف خدا مچشو گرفتم و میخوام که برنامه ی خوبی واسه آموزش تدوین و یادگیری بیشتر بذارم و طرفم را وسیعتر کنم چون باید ظرف یادیگریم را وسیعتر کنم تا بیشتر تشنه ی یادگیری و پیشرفت باشم و مدام به خودم یاداوری کنم که هر کاری پتانسیل ثروتمند شدن را داره به شرط داشتن انگیزه و ساختن باور های مناسب .
اول کامنت نمیدونستم چی بنویسم و خدا هدایتم کرد و بهم گفت که در حال حاظر چه ترمزی داری و باید روش کارکنی و متوجهم کرد که چه چیزی انگیزم را بیشتر میکنه چون وقتی انگیزه باشه حرکت میکنی و با باورهای مناسب به آسانی و لذت مسیر ادامه میدی و به نتیجه میرسی
یادگیری و آموزش در آنچه که بهش علاقه دارم و رشد و پیشرفت مداوم در اون کار واسه من انگیزه و شوق ایجاد میکنه چون باور دارم در هرکاری که بهش علاقه داشته باشم خیلی زود یاد میگیرم ولی به خاطر همین ترمزی که دارم و فکر میکنم این دیگه تهش و من باهوش هستم و خیلی خوب یاد گرفتم از یه جایی یه بعد حرکت نمیکنم و انگیزم از دست میدم بعدش که در کاری دیگه وارد میشم به شدت در شروع کار خوب عمل میکنم و خوب یاد میگیرم ولی باز این لگو تکرار میشه و متوقف میشم و فکر میکنم این تهش و باز میرم واسه یه کار دیگه که چندین کار را تا الان عوض کردم و خوب عمل کردم اما به خاطر همین ترمز بلد بودن و باهوش بودنم دیگه ادامه ندادم که این ترمز شامل فایل ها و محصولات استاد هم میشه در اوایل هر محصول و یا دوره ای خوب شروع میکنم خوب تمرین میکنم کامنت میذارم ولی به نصفه نرسیده متوقف میشم چون در لایه های زیرین مغزم این باور هست که بلدم و کافیه و وقتی به یک تضادی میخورم انگیزه درونم به وجود میاد و حرکت میکنم
خدایا شکر که داری بهم میگی و مچ ذهنم دارم میگیرم
حالا باید باورهای مناسب واسش بنویسم
ــ من هرچقدر یاد بگیرم و خودم را بهبود بدم ظرف یادگیری و مدارم بالاتر میره و اصلا در جهان مادی محدودیتی واسه رشد و پیشرفت وجود نداره مثل استاد که مدام در حال رشد و پیشرفت و یادگیری و هر روز خودش را بهبود میده ،مثل حضرت محمد که هر سال یک ماه به مدت بیست سال به غار حرا رفت تا به خود شناسی برسه و یاد بگیره و بعدش قرآن دریافت کرد و خودشون میفرماید فقیرم به خداوند اونوقت من دوتا مطلب یاد گرفتم ادعا میکنم که خیلی وارد و بلدم خیلی باهوشم ،خدایا منو ببخش خدایا من نمیدونم و تو میدانی دستم بگیر و هدایتم کن من فقیرم به تو محتاجم به تو .
با یاری و هدایت الله این کامنت ادامه میدم و میخوام باورهای مناسب واسش بنویسم چون یکی از ترمزهایی که باعث شده متوقف بشم همین باور بود که من بلدم و باهوشم و اقدامی نمیکردم که به لطف خدای مهربان مچ ذهن عزیزم گرفته شد و قرار با هدایت الله تغییر کنم
سلام خدمت دوستان عزیزم. من یکی از تغییرات مثبتی که در زمان مناسب در زندگی ام انجام دادم ترک خانواده و شهرم بود. قبل از اینکه بخواهم به تهران بیایم پیش خانواده ام بودم و زندگی خیلی آسان و تقریبا بدن هزینه ای را داشتم. اما مدتی بود که به فکر تغییر بودم و یک روزی تصمیم گرفتم که خانه را ترک کرده و به شهر بزرگتر و با امکانات بهتری وارد بشوم. وقتی این موضوع را با خانواده ام مطرح کردم به شدت با مخالفت آنها را روبرو شدم ولی من مصررانه بر رفتنم و پیشرفتم تاکید داشتم. دلیل مخالفت آنها این بود که من نمی توانم تنهایی از پس مشکلات بر بیایم این را هم می دانستم که واقعا چالش بزرگی پیش رو خواهم داشت چرا که تاکنون حتی خریدهای خرده ام را نیز مادر و یا پدرم تهیه می کرد. به هر حال هر طور که بود تصمیمم را عملی کردم و به تهران آمدم. یک اتاق اجاره کردم و شروع به کار. مدتی به دنبال کار بودم تا اینکه در یک شرکتی کار مناسب را پیدا کردم. الان سه سال است که در تهرانم و از اینکه این تصمیم را گرفته ام بسیار خوشحال.
در این مدت بسیار دلتنگ خانواده ام می شدم اما می دانستم که روزی این شرایط تغییر کرده و به نفع من خواهد شد. الان شرایطم بسیار خوب است. زیرا هم صاحب شغل هستم، هم دوره های تخصصی که می خواستم رو گذروندم و از همه مهمتر اینکه یاد گرفتم رو پای خود بایستم. فکر می کنم این بهترین تصمیمی بود که با اینکه نیاز چندانی به تغییر آن احساس نمی شد گرفتم. از خداوند بابت اینکه من را در مسیر درست قرار داد و هدایتم کرد ممنونم.
من رضا هستم..
اقای عباس منش میشه پیاممو بخونی ؟ اخه میخوام زندگیمو برات تعریف کنم*
پارسال بود که بخاطر مسئله ای افتادم زندان زمانی که برگشتم هیچ امیدی نداشتم…تغریبا تموم امید هامو از دست داده بودم…40 میلیون بده کاری و کلی شاکی…
ناراحت و افسرده بودم…حتی پول نداشتم شارژ ایرانسل بگیرم..
تا اینکه در اینترنت سرچ کردم : چگونه پول در بیارم
تا با سایت اقای عباس منش اشنا شدم..
در مورد باورها باهام حرف زد…
اول گفتم این اقای عباس منش از دل من خبر نداره…تا این که یه فایلی از ایشون دانلود کردم به نام : این لحظه…
در کمال تعجب میگفت ثروت ربطی به شرایط نداره و همه چی به باورهامون برمیگرده..
تصمیم گرفتم همه فایل های رایگان رو دانلود کنم …همه رو دانلود و گوش کردم..بالای 40 ساعت سخنرانی..
اقای عباس منش شما باعث شدی به خودم بیام و تصمیم بر تغییر بگیرم…
از تموم گناهانم توبه کردم و تصمیم گرفتم دوباره پاشم و برم سمت کاری ..
شما گفتی باورهاتو تغییر بده ..تصمیم گرفتم از همه گناهانم توبه کنم.. تا در مداری قرار بگیرم که شما میگفتی…
اخلاق و رفتارم تغییر کرد…
از اونجایی که هیچی از توبه نمیدونستم تصمیم گرفتم حداقل نمازمو شروع کنم و بخونم . یادمه ساعت 4 صبح بود که از شدت استرس و ناراحتی رفتم وضو گرفتم…اما چه وضویی!!…راستش بلد نبودم وضو گرفتن چه جوریه.جایی که بودم کسی نبود که یادم بده…نمیدونم چه جوری وضو گرفتم اما میدونم که 100 در 100 اشتباه بود اما انقدر نیاز به ارامش داشتم که سریع وضو رو بلاخره به یه بدبختی گرفتم …فقط در همین حد بگم که هنگام وضو نمیدونستم اول پا رو باید اپ بریزم یا سرو…صورت چند بار؟ حتی نمیدونستم اول دست چپ یا دست راست…هیچی نمیدونستم…هیچی…
رفتم سر سجاده…اخرین نمازی که خونده بودم …راستش یادم نمی اومد….بلد نبودن نماز بخونم…مثل این دیوونه ها ایستاده بودم نمیدونستم چکار کنم…چند بار خواستم بیخیال بشم اما واقعا به این نماز نیاز داشتم.چشامو بستم دلو زدم به دریا..
دو رکعت میخونم برای خدا …
نفهمیدم چه نیتی کردم …وقتی شروع کردم به نماز خوندن حتی سوره حمد رو هم حفظ نبودم کامل یادمه موقع رکوع ذکره سجده میگفتم یعنی ذکر سجده رو اشتباهی تو رکوع میگفتم…اما با این که نمازم کاملا اشتباه بود اما با عشق میخوندم که بعد نماز خودمم باورم نمیشد که این منم که دارم نماز میخونم…من واقعا به کمک خدا نیاز داشتم.شده از همه کس نا امید شی؟ شده هیچکی به فریادت نرسه جز خدا؟
چرا دروغ بگم…میخوام یه اعترافی بکنم…من از اون دسته از ادمها بودم که نه مسجد میرفتم و نه میدونستم خدا چیه…قران نمیدونستم چیه..میگفتم ول کن بابا اول جوونی عشقو حالتو بکن.
بچه ها الان که دارم تایپ میکنم بغض کردم.
صبح تا شب تو دنیای خودم بودم…کلی دوست دختر داشتم همیشه پیششون بودم…اصلا اعتقاد به هیچ خدا پیغمبری نداشتم .تو دنیای خودم بودم…همیشه با ماشین میرفتم چرخ و هر کاری بگید میکردم…
تا این که این اتفاق بد تو زندگیم افتاد…
وقتی شروع کردم به نماز خوندن هیچی بلد نبودم.یادمه تشهد و سلام رو کاملا شانسی میگفتم.یه قرآنی رو تاقچه بود که کلی خاک گرفته بود.تصمیم گرفتم یه نگاهی بهش بندازم.وقتی قران رو برداشتم دیدم هیچی نمیفهمم اخه عربیم ضعیف بود.تصمیم گرفتم معنی فارسی قران رو بخونم ببینم چی نوشته…به دلم نشست…خیلی به دلم نشست.از یه طرف از گذشتم پشیمون بودم و از طرفی نگران و ناراحت.حس میکرد خدا هیچوقت منو نمیبخشه.ساعت 5 صبح بود.یادمه نور اتاق خیلی کم بود.به زور قران رو به صورتم چسبوندم تا بتونم بخونم.هیچوقت فراموش نمیکنم صفحه اول سوره توبه رو…همه ما از یه سوره قران خوشمون میاد.خیلی ها سوره یاسین دوست دارن خیلی ها سوره الرحمن…ولی من از سوره توبه خیلی خاطره دارم…وقتی داشتم معنی فارسیشو میخوندم دنبال جایی بودم که بفهمم خدا گناه کارارو میبخشه…تا یه جایی رسیدم که خدا میگفت من همه رو میبخشم.خیلی خوشحال شدم.با اون چشمای گریون و استرس زیاد سر رو بالشت گذاشتم و قران رو چسبوندم به سینم و خوابیدم.
امیدوارم اون حال من برای هیچ کسی اتفاق نیوفته.انقدر ناراحت و استرس داشتم که فقط خدای بالا سرم شاهده که چی کشیدم…
از طرفی هیچی در مورد خدا نمیدونستم و از طرفی نماز و وضو هم بلد نبودم…
از اون روزای سخت و نفس گیر 3 ماه میگذره.چه جوری میتونم فراموش کنم…چه جوری…یادمه رفتم به یه حاج اقایی گفتم حاج اقا عذاب وجدان دارم چکار کنم…نمیتونم تحمل کنم.توبه کردم میخوام دور این کارارو خط بکشم…بهم گفت ذکر : ( استغفرالله ربی اتوب الیه ) زیاد بگو…
بچه ها بذارید باهاتون راحت باش..راستش بلد نبودم این ذکرو بگم.عربیم ضعیف بود…تا استغفرالله درست میگفتم اما باقیشو فراموش میکردم…میدونم شاید تعجب کنید شاید بگید مگه یه ذکر حفظ کردن میخواد !!! شاید تعجب کنید و بگید یه ادم چقدر میتونه از دین و خدا عقب باشه اما باید بهتون بگم که من …بذارید از اینجا براتون شروع کنم.
وقتی رفتم پیش اون حاج اقا بهش گفتم : حاج اقا من فلان جای نمازومشکل دارم باید چکار کنم؟ بهم گفت : مرجع تقلیدت کیه؟ من یه نگاهی زیر چشمی بهش کردم و گفتم مرجع تقلید کی هست ؟ بهم گفت : شما مرجع تقلید ندارید؟ جواب دادم : مرجع تقلید خوردنیه دیدنیه چی هست ؟ ….بچه ها حتی نمیدونستم مرجع تقلید یعنی چی ..وقتی اینو به اون حاجی گفتم بنده خدا هنگ کرده بود…میگفت مگه میشه یه ادم ندونه مرجع تقلید یعنی چی؟
خلاصه اینجا بود که فهمیدم مرجع تقلید کیه . رفتم از اینترنت رساله مکارم شیرازی دانلود کردم بخونم اما هیچی نمیفهمیدم.یه چی میگم تورو خدا مسخرم نکنیدا ..من نمیدونستم بول چیه…به یکی اس ام اس دادم گفتم بول چیه ؟ جواب داد نمیدونی مگه ؟ گفتم نه و اس داد : یه چیزه باحاله Smile
اقا به هزار بد بختی این رساله خوندم اما هیچی نمیفهمیدم
تازه بعد از دو هفته تا حدودی نمازو یاد گرفتم.اما به شدت وسواس داشتم..راستش همیشه میگفتم نمازم اشتباهه..میگفتم این نمازارو خدا قبول نمیکنه اخه اشتباه میخونی.تصمیم گرفتم برای اولین بار تو عمرم برم مسجد…دوباره تاکید میکنم !! برای اولین بار تو عمرم !!! اقا رفتم مسجد..رفتم دیدم یه مشت پیر مرد تو مسجدن.اول خواستم برگردم اما گفتم تا اینجا اومدم زشته برگردم.اون روز تیپم خیلی خفن بود.همه پیر مردا نگام میکردن…راستش خیلی خجالت کشیدم تا اینکه اقا هادی ( خادم مسجد) اومد بهم سلام کرد و منم بهش سلام کردم.با هم دوست شدیم و منو تشویق کرد که زیاد بیام مسجد و منم گفتم چشم…و از اون روز بود که تصمیم گرفتم چایی مسجد رو من پخش کنم…هر پنشنبه بعد نماز و قبل دعا کمیل نون و شیرینی و چایی میدادن که من چایی و خرما پخش میکردم..انقدر کیف میکردم که نگو…یادمه روز سه شنبه تو مسجد حضرت محمد کلاس قران بود منم رفتم… تقریبا 20 نفری بودن تو مسجد و نوبتی قران میخوندن تا اینکه رسید به من.یعنی اون لحظه انقدر خجالت کشیدم که …اما دلو زدم به دریا و پیش این همه ادم شروع کردم به قران خوندن…اقا خودمم نفهمیدم جی خوندم اما بلاخره تموم شد
وقتی اون روز قران رو خوندم خیلی کنجکاو شدم ببینم قران واقعا چیه…وقتی اومدم خونه تصمیم گرفتم قران بخونم تا ایمانم تقویت بشه..سوره حمد و توحید رو برای نماز خوندن حفظ کردم و رسیدم به سوره فلق …نتونستم و کم اوردم.ولی به جاش شروع کردم به خوندن معنی فارسی قران.کلی برام سوال و شبهه ایجاد شد.مثل اینکه تازه از خواب بیدار شدم.یادمه محکم سرمو به دیوار میزدمو خود زنی میکردم.
شاید بگید که چرا خودزنی میکردی؟ راستش من تاحالا اصلا به ماه و خورشید دقت نمیکردم اما وقتی قران میخوندم خدا میگفت ما خورشید و ماه را مستخر شما کردیم.من یهویی تنم لرزید با خودم گفتم من کیم ؟ من کجام؟ دستام چرا این شکلیه؟ ماه رو کی درست کرده؟ خورشید چرا این شکلیه؟ انقدر با مشت به سرم میزدم که یه شب از هوش رفتم.به خدای بالا سرم سوگند انقدر خودمو میزدم که حتی نمیتونید تصور کنید…
تا اینکه دوباره یه توبه اساسی کردم و به خودم قول دادم دور همه دخترارو خط بکشم.راستش من دوست دختر زیاد داشتم…قراره با هم صادق باشیم.نمیخوام دروغ بگم اخه بعدش عذاب وجدان میگیرم.میدونم این حرفارو میزنم شاید گفتنش درست نباشه اما من فقط نیتم اینه که تجربمو در اختیار شما بذارم.
من دوست دختر زیاد داشتم.همشونم خوشگل و شیک بودن.هر روز با یکی بودم.نه برام کم میزاشتن و نه من براشون کم میزاشتم..همیشه با ماشین بیرون میرفتیم.همشونم پایه پایه بودن…بگذریم.اینو گفتم که مقدمه بشه برای باقی حرفام.
راستش من با خوندن قران توبه کردم اما دل کندنن از این دخترا برام خیلی سخت بود.از یه طرف عذاب وجدان داشتم و از طرفی نمیتونستم به نیازهام نه بگم.
تصمیم گرفتم سیم کارتمو بشکونم و شکوندم.از فیس بوک و لاین و ویچت تانگو و واتس اپ بگیر تا چت و شماره و عکس …همه رو پاک کردم.تموم فیلمای مستهجن رو از رو سیستمم پاک کردم..تصمیم گرفتم هر چی که منو به گناه میکشونه رو پاک کنم.این اتفاق دقیقا در تاریخ 1/6/93 افتاد…تموم چیزهایی که من باهاشون انس گرفته بودمو ریختم سطل اشغال و درشو محکم بستم..تا یه هفته همه چی خوب بود و روال عادی داشت اما بعد از یه هفته…
از این جا به بعد حرفامو پسرا خوب متوجه میشن.زیادم تو جزئیات نمیرم چون خوب نیست.اما خیلی حالم بد شد.با خودم میگفتم خودم با دستای خودم اون حوری های خوشگلو پروندم…کلی اعصابم خورد شد اما با اینکه به شدت نا امید بودم نمازم ترک نمیشد…تا اینکه یه تصمیم عجیب گرفتم…از اینجا به بعد متنمو با تامل بخونید.
تصمیم گرفتم خودمو تنبیه کنم تا فکر این دخترا نزنه به سرم…یه روز فکر کنم ساعت 6 غروب بود که به شدت داغون بودم تصمیم گرفتم انقدر به خودم سیلی بزنم که فکرش از سرم بیاد بیرون.شروع کردم به خود زنی انقدر خودمو زدم که…بعد چند بار سرمو محکم کوبیدم به دیوار بازم دیدم فکر این دخترا از سرم نمیره بیرون…روانی شده بودم.الان که دارم اینارو تایپ میکنم خندم گرفته…اقا رفتم حموم .تصمیم گرفتم خودمو به شدت تنبیه کنم…دوش اب سرد باز کردم و رفتم زیر دوش اب سرد.دستو پام شروع کرد به لرزیدن.به خودم فحش میدادم.مادرم که فهمیده بود اتفاقی افتاده اما طبق معمول فقط گفت حوله گذاشتم پشت در بردار .دوباره شروع کردم به فحش دادن .هم به خودم هم به اون دخترا…اب فوق العاده یخ بود.یهو کمرم شل شد و دستو پام شروع کرد به لرزیدن.با همون حالت لخت اومدم بیرون.اصلا دست خودم نبود.رفتم تو اتاقم و افتادم رو زمین.سگ لرز میزدم و مثل یه جنین خودمو بغل کردم…اما خیلی خوشحال بودم.میدونی چرا؟ چون فکرش از سرم اومد بیرون.نمیتونستم پاشم لباس بپوشم اخه نای بلند شدن نداشتم و بدنم سفت شده بود…
خلاصه بگم …چند باری ازین کارا کردم حتی بد تر از رفتن زیر دوش اب سرد.فکر کنم بد ترین تنبیهم این بود که با مشت میکوبیدم به سرم…با اینکه خیلی وقته میگذره از این قضیه اما هنوزم سرم درد میکنه.بچه ها واقعا میزدم…اما شما هیچوقت این کارو نکنید.من با شما فرق داشتم اخه من خیلی وضعم داغون بود…من هیچی از خدا و اسلام و قران نمیدونستم حتی نمیدونستم امام حسین کیه.فقط میدونستم تو یه ماهی که اسمشم محرمه مسجدا شام میدن!! واسه شام میرفتم مسجد…اما خدارو صد هزار مرتبه شکر همون شام اما حسین نجاتم داد.
من همیشه به اینجا میرسم گریم میگیره.
بچه ها منو امام حسین نجات داد…کار هر شبم گریه کردن بود…خیلی ناراحت بودم.پشیمون بودم.حالم اصلا خوب نبود.هر وقت قران میخوندم یه چی میفهمیدم و میفهمیدم که 22 سال با جاهلیت کامل زندگی میکردم…چند بار توبه کرده بودم اما توبمو میشکوندم….
هی توبه میکردم و توبه میشکوندم….تا اینکه رسید به اول ماه محرم..امام حسین کمکم کرد.نمیدونم چجوری حرف دلمو بزنم.هر شب میرفتم هیئت و مسجد و مثل یه بچه 4 ساله گریه میکردم.خیلی گریه میکردم.انقدر تو هیئت گریه میکردم که اشک همه صورتمو میگرفت. پلکام با اشک ریختن میشکست میریخت تو چشام..مثل کسی که عزیزشو از دست داده گریه میکردم.//میخوام یه اعتراف کنم.من تا روز اول محرم حتی نمیدونستم امام حسین چکار کرده اما وقتی اومدم خونه و داستان عاشورا و مقتل از اینترنت خوندم به حدی دلم شکست که حتی نمیتونم براتون توصیف کنم. داستان حضرت عباس خوندم علی اصغر و همه…دیگه از شب 7 محرم بود که همه چیرو فهمیدم.انقدر گریه میکردم تو هیئت.میگفتم یا امام حسین روم نمیشه به خدا بگم منو ببخش تو یه کار کن …تو به خدا بگو …بگو منو ببخشه..بگو کمک کنه…بگو دیگه کاری نمیکنم…یا امام حسین نوکرتم…من نمیتونم تو کمکم کن.از همه نا امید شدم.هیچکی نمیتونه کمکم کنه.نوکرتم کمکم کن.تورو خدا کمکم کن…اینا رو میگفتم و گریه میکردم.خدارو قسم میدادم به اهل بیتش و …
از روز 1 محرم توبه کردم و الان 14 صفره…. تقریبا 44 روز شده که نه تنها به فکر اون دخترا نیستم بلکه :
با پدر و مادرم رابطم خوب شده
به نامحرم نگاه نمیکنم تو خیابون
گوشی و کامپیوترمو پاک پاک کردم
مسجد میرم و نماازم سر وقته
عاشق قران خوندن شدم
عاشق امام علی شدم
با امام زمان دوست شدم و همیشه به فکرشم
حتی یه ساعت هم از خدا دور نیستم
نمازمو قشنگ و خوشگل میخونم
روزه میگیرم
کتابای تاریخ اسلام میخونم
ذکر میگم
نماز صبح پا میشم
نمازم قضا میشه انگاری عزیز از دست دادم!! انقدر ناراحت میشم
تو تلوزیون به نامحرم نگاه نمیکنم
اهنگ های رپ گوش نمیدم.
مداحی گوش میدم
تا اسم امام حسین میاد چشام تر میشه
عاشق اینم برم کربلا
با مادرم خوب حرف میزنم
قبل و بعد غذا خوردن ذکر میگم
تفسیر قران میخونم
شب زنده داری میکنم و با خدا حرف میزنم
و..
..
..
اگه بگم یه رضای دیگه شدم بیخودی نگفتم.دیشب ساعت های دو یا سه شب بود که داشتم به گذشتم و الانم فکر میکردم…انقدر گریه کردم که تموم صورتم خیس شد.بی اختیار رفتم سجده و انقدر خدارو شکر کردم که ….دیشب تا صبح تپش قلب داشتم.دلم واسه خدا در میرفت…
و رسیدم به جایی که الان هستم.الان یه طوری شدم که اگه کسی به خدا و اهل بیت کوچیک ترین حرفی بزنه چنان غیرتی میشم که باورتون نمیشه.عاشق خدا شدم….انقدر خدارو دوست دارم که نمیتونید تصور کنید.من هیچ کاری برای خدا نکردم فقط 40 روز گناه نکردم….همین…انقدر عوض شدم که هیچکی باورش نمیشه .دوستام بهم میگن رضا تو چرا اینجوری شدی؟ چرا انقدر شادی؟ چرا انقدر شنگولی؟ کسی باورش نمیشه این منم….من چهل روز گناه نکردم.هیچ گناهی…اما الان به جایی رسیدم که حتی تو خوابم گناه نمیکنم!!! تو خواب!!! روم نمیشه خوابمو براتون تعریف کنم اما در همین حد بهتون بگم که نا محرم تو خواب میبینم سرمو بر میگردونم …در طول روز حتی فکر گناه هم نمیکنم… بیخودی ذوق میکنم وقتی تو اتاقمم یهویی میرم سجده میگم خدایا عاشقتم..اصلا یه حالی شدم که نمیتونم براتون توصیف کنم… هیچیو با خدا عوض نمیکنم.روحم فقط خدارو میخواد.الان که دارم تایپ میکنم دوباره اینجوری شدم.اسم خدا میاد تپش قلب میگیرم.حالم یه جوری میشه دوست دارم برم سجده دوست دارم عشق بازی کنم باهاش..خودمم نمیدونم چرا اینجوری شدم.انگاری یه چی مثل یه پرده از بین من و خدا رفته کنار…اصلا نمیتونم حالمو براتون توصیف کنم.
دیشب گریه میکردم و میگفتم خدایا من هیچ کاری نکردم برات الا گناه نکردن…اگه یه کار خیری هم برات انجام بدم که تو همه چی بهم میدی که … گریه میکردمو میگفتم خدایا تو یعنی مال منم هستی؟ واسه منم هستی؟ یعنی منی که این همه گناه میکردم تو منو هم دوست داری؟ حال دیشبم خیلی توپ بود.دلیل اصلی که اومدم این حرف ها و خاطراتو بزنم در واقع حال دیشبم بود.
الان که دارم براتون تایپ میکنم بی نیازه بی نیازم…نه حرص پول میخورم و نه حرص دنیارو تموم عشقم شده خدا…انقدر روحم ارومه که نگو…ارزشش رو داشت…همه شما گذشتمو خوندید و فهمیدید که چقدر گذشتم بد بوده اما من یه معامله با خدا کردم…خیلی هم تو این چهل روز سختی کشیدم اما انگاری اصلا عوض شدم…وقتی کسی میگه خدا دوستم نداره انقدر غیرتی میشم که انتها نداره سریع بهش میگم تو حق نداری این حرفو در مورد خدام بزنی.خدای من خیلی ماهه ماه!!خدا عاشق صدای بنده هاشه…میدونید چرا انقدر خدارو دوست دارم؟ بخاطر اینکه تو شرایط سخت تنهام نذاشت.جایی که از همه نا امید بودم کمکم کرد و دستمو گرفت…من وظیفمه که جبران کنم محبتشو…
تقریبا از توبه چهل روزم 4 روز میگذره…انقدر حالم خوب شده که نگو.شادو شنگولم…تو اتاقم خدارو بغل میگیرم..اصلا یه کارایی میکنم که قبلا اصلا همچین تجربه ای نداشتم.دیدی وقتی یکیو دوست داری زیر قلبت یه جوری میشه؟ من همینجوری شدم الان…زیر قلبم از شدت ذوق له شده…اصلا نمیدونم دارم چی میگم.
کافیه چهل روز مثل من سختی عبادتو به جون بخرید …40 روز گناه نکنید…پدر نفس خودتونو در بیارید .بعد چهل روز تغییری نکردی بیا همینجا لعنتم کن و هر چی فحش دوست داری بهم بده
بعد این چهل روز یه پرده ای از رو قلبت کنار زده میشه..احساس سبکی میکنی…خدارو حس میکنی…صداش میزنی میگی خدا این حالتو ازت نگیره …یه طوری میشی که نه بهشت خدا رو میخوای نه نعمتاشو فقط خودشو میخوای…خوده خودش…
ارزوم اینه که این شوق و اشتیاق رو تو وجود همتون به وجود بیارم…برای دیدن خدا کافیه نفس خودتونو پاک پاک کنید.خدا همه بنده هاشو دوست داره…همرو..بعد از یه مدت خوده خدا کمکت میکنه و تموم مشکلاتتو حل میکنه
خدایا این حال خوبمو مدیون توام…بعد از گذروندن اون همه سختی الان انقدر خوشحالم که فقط میتونم بگم که ارزشش رو داشت.
تو موقعیت گناه بودم گناه نکردم…وقتش بود مکانش بود همه چی بود اما به حرف شیطان گوش نکردم…و حال الانم بخاطر سختی های اون روزاست.اون روزایی که از اتیش شهوت فرش رو چنگ میزدم..به جایی رسیدم که به الله قسم دختر میبینم ذکر میگم.تو خواب یه دختر نامحرم میبینم سریع از خواب بیدار میشم.قبل از اذان صبح بیدار میشم.یکی انگاری منو بیدار میکنه… ماهواره نمیبینم.تا یه چی میبینم سریع استغفار میکنم و در طول روز حتی فکر هم به گناه نمیکنم.حتی فکر گناه!!! باورتون میشه؟ حتی فکر گناه هم نمیکنم.
من یه نتیجه ای گرفتم
تو موقعیت گناه بودی و اون کارو بخاطر خدا نکردی منتظر باش که خدا هم یه جا به یادت باشه.از این دست بدی از اون دست میگیری
قران و کلا دین اسلام برام یه مرزهایی رو تعیین کرده که اصلا از اون حد بالاتر نمیرم…
بهم اعتماد کنید بچه ها…تورو خدا…از این متن سر سری رد نشید…توروخدا امتحان کنید.به پاتون میوفتم…امتحان کنید …40 روز گناه نکنید…امتحان ضرر نداره…خواهش میکنم…
ما هرچی داریم از آن خداست ما هیچی از خودمون نداریم
ای کاش بتونم این حال خوبو به شما هم منتقل کنم.اما شما هم باید بخواید.
بهم اعتماد کنید… کافیه دل بدید به امام حسین به امام حسین اعتماد کنید…میکشونه میبرت ..من نفهمیدم چی شد …مثل یه معجزه میمونه برام.شما هم میتونید..فقط یه بار…فقط یه بار…فقط یه بار به امام حسین اعتماد کن.فقط یه بار
اقای عباس منش فکر کنم تونستم در مداری قرار بگیرم که شما خواستی…لطفا برام دعا کنید که بتونم مثل شما موفق بشم..
ببخشید سرتونو درد اوردم
با سلام
ببخشید برای مطلب شما نظر میزارم
اما این داستان که از سایت 40 توبه کپی کردین
لطفا می گفتین کپی
اینجا قراره افراد زندگی خودشونرا بزارن نه این که عین متن را کپی کنید
دوست داشتید آدرس سایت بذارید بقیه میرن میخونن
من این داستان چندماه پیش که قصد به انجام کاری داشتم خوندم خوبه و حتی عتالی اما جاش اینجاست به نظرتون وقتی زندگی واقعی خودتون نیست
سلام آقا رضا.ماشا… به غیرت و اعتماد به نفس فوق العاده تان.امیدوارم هرچه زودتر به آرزویتان که رفتن به کربلاست برسی و از طرف ما نایب الزیاره باشی.درضمن برای توبه کردن نباید خودزنی کنی زیرا با این کار امکان داره ضرر جبران ناپذیری به خودت وارد کنی.من به شما پیشنهاد میکنم شرایط قبولی توبه از نظر امام علی (ع) را بخوانید.ماجرای توبه نصوح و ماجرای توبه جوانی به نام بهلول که نزد پیامبر رفت و با بازگو کردن گناهش رسول خدا او را با خشم از محضر خود راند.و آیه 129 سوره آل عمران در رابطه با توبه این جوان بر پیامبر اسلام نازل شد.همچنین با ترک اعمال گذشته خود بر توبه خود استمرار ببخشید.از داشتن احساس گناه خودداری کنید و مطمئن باشید که در صورتی که شما به هیچ وجه به گذشته تان برنخواهید گشت و به شیوه ای کاملا متفاوت زندگی خواهید کرد خداوند بزرگ گناهان شما را بخشیده است.آقای عباس منش در این مورد تاکید کرده اند که اگر احساس گناه در شما وجود دارد از جمله به خاطر نمازهای قضا یا بدهی به دیگران یا بدرفتاری با والدین و یا هرچیز دیگری حتما توبه کنید و از آن افراد حلالیت بطلبید.زیرا احساس گناه بدترین نوع احساس است که باعث می شود شما به موفقیت و شرایط عالی و شاد در زندگیتان دست نیابید و حتی ثروتمند هم نشوید.سعی کنید در تمام مراحل زندگیتان احساس خوب داشته باشید و هرگز خودتان را ملامت نکنیدو اگر توبه کرده اید و احساس خوب را در خودتان به وجود آورده اید این یک گام بزرگ در زندگی شماست.گناهان شما هر چقدر هم بزرگ باشد هرگز از خداوند بزرگتر نخواهد بود.تولد دوباره شما را از صمیم قلب تبریک عرض میکنم.ستاره بچیننی قربانت بوس بوس
آفرین رضا جون برات دعا میکنم خداوند تواب همیشه و همیشه این حس قشنگ رو در تو و به کمک تو مگه بداره آمین
سلام رضا جان
مرسی از تجربه ی که در میون گذاشتی
در آخر هم یه پیشنهاد به شما وبقیه دوستان برای مبارزه با نفسشون
در سایت پانویس سمت راستش یه قسمتی داره به اسم شرح مثنوی مولانا که بعضی از داستان های مولانا رو از منظر روانشناسی مورد بحث قرارداده و حرف های بسیار جالبی در مورد نفس میزنه
دوستان خواهش میکنم به این سایت سر بزنید وحداقل چند قسمتی از جلساتش رو دانلود کنید اگه خوشتون نیومد که دیگه ادامه نمی دید
سلام
گروه تحقیقاتی عباس منش چرا نوشته های من رو با سانسور نمایش دادین
من دو تا ایراد از صحبت های رضا گرفته بودم که حذف شده
یکی اینکه جوانی که الان 23 سالش هست وقبل از زندان رفتن سنش کمتر هم بوده چی کار کرده که 40 میلیون بدهکار شده وبعد چه جوری پرداختش کرده وشروع به توبه کردن کرده؟
دوم با تاکید میگه من برای اولین بار رفتم مسجد که میخواستم برگردم و در ادامه حرفاش میگه ایام محرم برای شام میرفتم مسجد،پس قبلش مسجد رفته بوده
البته قبلن نوشته هام رو خیلی مفصل تر وفقط برای حس کنجکاوی نوشته بودم نه محکوم کردن.
در آخربا ارادت واحترامی که نسبت به آقای عباس منش دارم میخواستم بگم صحبتهای استاد تکراری شده مثلا صحبت در مورد تغییر شغل هایی که داشتن ،اگر صحبتهای تکراری تون بخواد بر روی مخاطب تاثیر بذاره توی فایل های قبلی که بیان شده میذاره و اگر هم دیدن فایل تون فقط جنبه ی سرگرمی داشته باشه هر چقدر تکرار بشه بی فایده هست .
جسارت بنده رو ببخشید
از دوستان عزیز میخوام نظرمو تایید کنم تا جواب دوست عزیز رو بدم..ممنون
سلام داداش گلم…از اینکه متن من رو خوندی خیلی ممنونم ..
داداشی یه چیزایی هست ادم نمیتونه بگه…لطفا اگه میشه نگم چیشد رفتم زندان…نمیدونم…یه جورایی سختمه بخوام خاطراتو مرور کنم..بهم حق بده…
داداشی منظورم از مسجد این بود که برای اولین بار میرفتم نماز بخونم…
و جواب کامنت خواهر عزیز خانوم طاهره…طاهره خانوم من رضا هستم ..همونی که زندگی نامشو خوندی…
متشکر
جناب اقای رضا، با سلام و تبریک به مناسبت توبه راستینتان. ان شاء الله ادامه داشته باشد و روز به روز به خداوند رحمان نزدیک و نزدیک تر شوید. برای ما هم بسیار دعا کنید. در پناه ایزد یکتا موفق باشید.
سلام دوست عزیز
نوشته هاتون واقعا زیبا بود. خوشحالم که تونستید خودتون رو از نو بسازید. حرفای دلتون بود که به زبون ساده نوشتید. سادگی اونها و حس زیباتون خییلی روی من تاثیر داشت. دوست دارم تغییرات مثبتی مثل شما داشاه باشم. دارم به حرفاتون فکر میکنم. ممنون ممنون ممنون