این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-20.gif8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2015-08-14 09:38:012024-06-08 20:59:00می خواهی جزو کدام گروه باشی؟
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیز و مریم جان دوست داشتنی…دو فرشته نازنین زمینی…ازتون بسیار سپاسگزارم برای تهیه و تدوین این فایل ارزشمند….
خداروشکر میکنم هدایت شدم به گوش دادن فایلهای دانلودی….فایلهایی که مربوط هستن به تقویت باورهای توحیدی….فایلهایی که بهم کمک میکنن تا باورهای محدودکننده ام رو بشناسم و اونها رو با باورهای قدرتمند کننده جایگزین کنم….همین ۲ روزی که شروع کردم به کارکردن روی فایلهای دانلودی خداروشکر حالم خیلی خوبه….و ایمانم به خدا بیشتر شده…خداروشکرررررر
جواب تمرین….👇👇👇
فلسفه تغییر و حرکت به نظر من رشد و گسترش و پیشرفته….بعضی افراد هستن اوضاع و شرایطشون خوبه یا عالیه ….این افراد میان توی این شرایط عالی ثابت نمیمونن…حرکت میکنن…دست به تغییر میزنن….نمیتونن توی دایره امن خودشون بمونن…به قول استاد گول شرایط عالیشونو نمیخورن…خودشون چالش درست میکنن واسه خودشون….اینها همون افراد موفقی هستن که هماهنگ با جهان که همیشه در حال حرکته حرکت میکنن….
برعکس اون بعضی افراد هستن که در شرایط سختی قرار دارن …جهان داره بهشون میگه تغییر کنید…حرکت کنید…اما نه تنها حرکت نمیکنن بلکه مقاومت هم میکنن….اینجا یاد یه حرف از استاد عزیزم توی دوره ۱۲ قدم افتادم که ایشون میگن وقتی به مشکلی یا مسئله ایی برخورد میکنیم…بجای حل مسئله اول بیاییم مقاومت ها رو برداریم…مقاومت ها مثل همون گاری زهوار دررفته ایی هست که داریم با خودمون میکشیم و تا وقتی مقاومت ها رو برنداریم این گاری حرکت نمیکنه….این افراد باید از جهان چک و لغت ها رو بخورن…حالا بعضی ها برمیگردن…بعضی ها هم برنمیگردن و طبق قانون جهان که همه چیز در حال حرکته….یا حرکت میکنی یا نابود میشی…نابود میشن و زیر چرخ های جهان له میشن و از بین میرن…..😊😊☺
من قبلا جزو دسته های اول تا دوم بودم …اینها که تغییر نمیکنن حتی با فشار….و یه جاهایی از بین میرن….این مال زمانی بود که روی باورهام کار نمی کردم و با سایت استاد آشنا نشده بودم….خداروشکر از زمانی که سعی کردم روی باورهام کار کنم آروم آروم دارم کشیده میشم به سمت افرادی که جزو دسته چهارم هستن….هنوز کلی کار دارم اما خداروشکر از قبلم خیلی بهترم….در کل وقتی به زندگیم…و به عقبه ایی که داشتم نگاه میکنم خیلی رابطه خوبی با تغییر کردن و حرکت کردن نداشتم….امروز وقتی اومدم همینو توی دفترم نوشتم بعد از خودم پرسیدم چرا اینطوری بودم؟ چرا رابطه ام با تغییر خوب نبوده؟ قطعا دلایلی داره….
آروم آروم ذهنمو باز گذاشتم که فکر کنه….و بله….دلیل تغییر نکردنم و حرکت نکردنم ترس بود…ترس از حرف مردم….نداشتن عزت نفس….عدم خودباوری….عدم خودشناسی….نداشتن شجاعت ….ترس از شکست…نداشتن ایمان…نداشتن باور به توانمندیهای خودم….و اگر بخوام همه اینهایی که گفتم رو توی یه کلمه خلاصه کنم…میگم عدم اعتماد به نفس...
دیروز داشتم با تنها دوست هم فرکانسیم صحبت میکردم حرف شد از ترس از شکست…دوستم گفت چرا میترسی از شکست خوردن؟ تهش میخواد چه اتفاقی بیافته؟ بیا و روی کاغذ ترسهاتو بنویس….بنویس اگر شکست بخورم چه اتفاقی میافته؟ یادمه در جوابش گفتم حتی الانم که دارم فکر میکنم و در موردش حرف میزنم که با شکست خوردن هیچ اتفاق خاصی نمیافته….حالم خوب میشه…چه برسه بیام بشینم و بنویسم….اتفاقا قویتر میشم….قویتر از دفعه قبل…
بله درسته….من باید حرکت کنم….باید تغییر روبه جلو داشته باشم…باید اینقدر با خودم تکرار کنم….تمرین کنم که عمل کنم….عمل….حرکت….پیشرفت….همینه که دارم روی باورهای توحیدیم کار میکنم….ایمانمو قوی میکنم….خدا همیشه هوای منو داره….توی بدترین شرایط هم خدا هست و همواره منو هدایت میکنه…
مثال بزنیم…..
مثال ۱)
قبل از اینکه ازدواج کنم شرایطم سخت بود…الان که آگاه شدم قانون رو فهمیدم دارم اینو میگم….باید تغییر میکردم…حرکت میکردم….شاید بهتر بود مکان زندگیمو تغییر میدادم….شاید بهتر بود برای خودم کسب و کاری ایجاد میکردم….بالاخره باید یه حرکتی میزدم اما نزدم….فقط و فقط درجا زدم….جهان داشت حرکت میکرد و من ثابت مونده بودم….بی حرکت….و فقط از خدا میخواستم کمکم کنه…و جالب این جا بود که فقط یه راه نجات از این شرایط رو برای خودم مشخص کرده بودم و گیر داده بودم تنها و تنها به این راه و اونم ازدواج بود….تجسم میکردم….همراه با اکثر اوقات احساس خوب….دیر جواب داد به دلیل یه سری باورهای نادرستم…اما داد…اینو میگم چون میخوام بدونین که تجسم کردن همراه با احساس خوب ۱۰۰ درصد جواب میده…😃😃😃😄😄
خب توی این شرایط همون قبل از ازدواجمو میگم من باید تغییر میکردم اما نکردم….مقاومت کردم….و تحمل کردم….و تا حدودی هم زیر چرخ های جهان له شدم….الان که دارم یاد میکنم اون روزها رو به خودم میگم ای کاش حرکتی کرده بودم…ای کاش ثابت نمیموندم….
مثال۲)
توی بورس سرمایه گذاری کردم…قبل از اینکه با سایت استاد آشنا بشم….یا فکر میکنم اوایل آشناییم با استاد بود….پولم از ۴۰۰ به ۶۳۰ میلیون رسید….
دقیقا وقتی به این مبلغ رسید و همه چیز مثبت بود برای من نشونه ایی اومد از طرف تنها دوست هم فرکانسیم که حمیده بیا بیرون….دقیقا با همین عبارت اگر ایمانی داری توی همین شرایط عالی بیا بیرون و بورس رو رها کن….آخ استاد گل گفتی که گول شرایط عالی رو نخورین بچه ها…..
اما من خوردم….
نیومدم بیرون….یکسال از این ماجرا میگذره ….چند روز بعد از این نشونه بازار بورس ریخت….و هنوز داره میریزه…پول من رسید به ۱۰۰میلیون…..اینم یه مثال دیگه که تغییر نکردم….با وجود نشانه ایی واضح باز هم مقاومت کردم….و به خودم گاری بستم…..
مثال ۳)
همین چند روز پیش من میهمان داشتم…و یه هفته ایی روی باورهام کار نکردم…این یه هفته رسید به ۱۰ روز …و من تقریبا ۱۰ روز از باورهام فاصله گرفتم…از چیزهایی که ساخته بودم…از کسب و کارم که تازه شروع به کار کردم فاصله گرفتم و براش هیچ قدمی بر نداشتم توی این مدت….خلاصه زمان که می گذشت هی به خودم می گفتم حمیده باید یه تکونی به خودت بدی….باید حرکت کنی….نمیدونستم قدم بعدی چیه؟ و همینو کرده بودم توجیه که حرکت نکنم….داشت زمان می گذشت و من کاری نمی کردم….به قول استاد صدای آلارم توی ذهنم هی بلند و بلندتر میشد….یه نجواهایی بود توی ذهنم که حرکت کن….کاری انجام بده….بالاخره گوش کردم..به صدای احساسم گوش کردم و نشستم تمرکز کردم…از خدا خواستم بهم بگه چکار کنم….و رسیدم به اینکه باید روی فایلهای دانلودی کار کنم….فایلهایی که مربوط به تقویت ایمان میشه….ایمانی که منجر به حرکت و تغییر بشه….و الان خیلی خیلی خوشحالم که خدا هدایتم کرد توی مسیر درست حرکت کنم…..بسیار ازتون سپاسگزارم ….
خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است
سلام و درود و سپاس بر استاد عباسمنش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی
خداوند را بابت فرصت زندگی کردن و داشتن روزی جدید و بودن در این سایت الهی شاکر و سپاسگزارم
روز 112
قانون جهان این است که یا باید حرکت کنم و تغییر کنم و یا زیر چرخهای جهان از بین خواهم رفت
پیغامها همواره از سوی خداوند در حال ارسال هست و من اگر زرنگ باشم بخوبی آنها را دریافت کرده و قبل از این که از جهان چکو لگدها را بخورم خودم دست بکار شده و شرایطم را عوض میکنم ولی اگر منتظر بشینم و تحمل کنم مطمئناً جهان منتظر نخواهد نشست و روند طبیعی خودش را طی خواهد کرد
جهان منتظر هیچکسی نخواهد شد این ارابه جهان هرلحظه در حال حرکت است و این من هستم که باید خودم را با آن تطبیق داده و اگر بتوانم سوار برآن بشوم از زیباییهای این مسیر لذت خواهم برد وگرنه چرخهای این ارابه مرا بزیر خواهد کشید و از بازی محو خواهد کرد
چهموقع باید تغییر بکنم؟
درکامنتهای قبلیام به آن اشاره داشتهام که من چندسالی هست که از شغل قبلی خودم بازنشسته شدهام
بلافاصله پس از بازنشستگی با توجه به علاقهای که در کارهای گلخانه داشتم بسراغ کارآموزی در یک گلخانه رفتم و مدت یکسال با شوق و ذوق بسیار زیاد و آنهم کاملاً رایگان مشغول بکار شدم و پس از یکسال از طرف صاحب گلخانه به من پیشنهاد شد که گلخانه را اجاره کرده و بطور مستقل مشغول بکار گردم که متاسفانه بیایمانی و باورهای محدود کنندهام به من اجازه انجام این کار را نداد و الان مدت دوسال است که بدون داشتن هیچ فعالیتی فقط ایام را به بیهودگی و بطالت میگذرانم
نشانههای زیادی از طرف جهان برای من هروز میآید که باید هرچه سریعتر اقدام به تغییر شرایط فعلی بکنم نشانههای از کفاف ندادن درآمدم با مخارج روزانه زندگی و کم شدن پساندازم و یا مشغولیات چرتوپرت که در طول روز برایم ساخته میشود، چون همانگونه که در بالا گفتم ارابه جهان منتظر کسی نمیشود و اگر من برای خودم هدفی تعیین نکنم، جهان من را بعناوین مختلف سرگرم انجام کارهای بیهوده میکند
نه تنها از میزان درآمد وضعیت فعلیام راضی نیستم بلکه حس میکنم بیهدفی و بیانگیزگی با خودش بیماری و افسردگی بهمراه داشته و من بایستی هرچه سریعتر فکری به حال بهبود شرایط فعلی برای خودم بکنم
با اینکه اکثریت دورههای استاد را تهیه کردهام ولی فکر میکنم بخاطر اینکه در مدار دریافت آگاهیهای این دورهها نبودهام و فقط دلخوش کردهام که دورهها را خریدهام، ولی تاثیر و تغییری در خودم مشاهده نمیکنم
از خدای خودم کمک و یاری میطلبم که مرا هدایت کند و دست یاری به سوی او دراز میکنم هرچند که میدانم تا زمانی که خودم وضعیت موجود را تحمل میکنم و آنرا پذیرفتهام همین شرایط ادامه خواهد داشت و از خداوند نیز کاری بر نخواهد آمد
من تجربه خودمو به این صورت توضیح میدم که من در بچگی ادم کاملا کمرویی بودم و یادمه حتی وقتی میخواستم شعر مدرسه رو با با صدای بلند بخونم پشت میز یا کمدی قایم میشدم و با صدای بلند میخوندم… همیشه هم خیلی کم خیلی کم حرف میزدم…تا در مقطع کاردانی دانشگاه که قبول شدم و توی دانشگاه حتی نمیتونستم با دخترای کلاسمون حرف بزنم ..حتی با همشهری خودم هم نمیتونستم حرف بزنم… تو هیچ بحثی شرکت نمیکردم که مبادا ابروم بره جلوی دوستام.. توی هر زمینه ای حق رو به بقیه میدادم و نمیتونستم حق خودمو بگیرم.. تا اینکه عاشق شدم و با توجه به جواب منفی طرف مقابل، من رو بسیار منزوی تر کرد… برای سالها خنده رو فراموش کردم.. و من که الان دانشگاه قبول شده بودم ، بازم فکر شکست منو رها نمیکرد…
من نمیتونستم کنفرانس بدم جلوی جمع و این مهمترین مشکل من بود… هر کاری میکردم که سمینار ندم… و من در ادامه در مقطع ارشد قبول شدم و مهمترین ترس من، ارائه سمینار بود.. فوق العاده اعتماد به نفسم پایین بود و هر لحظه این ترس همراه من بود … من رو واقعا عقب میانداخت از پیشرفت… ارزوی من شده بود یه سمینار معمولی…. من خودم رو اصلا قبول نداشتم… احساس میکردم خیلی بی دست و پا هستم و این رو به دیگران هم منتقل میکردم…
یادم میاد برای جلسه دفاع پایان نامه ارشدم، حتی از ترس اینکه افراد و دوستای زیادی بیان توی جلسه، اعلامیه سمینار خودم رو دقیقا صبح روز جلسه دفاع به تابلو اعلانات گروهمون چسبوندم… من خودم رو باور نداشتم به هیچ وجه….به بدترین شکل ممکن ارایه دادم و استاد راهنمای دومم واقعا از دست من عصبانی بود…
ولی بالاخره موقتا دفاع کردم و من همچنان در دنیای تاریکی به سر میبردم..بعد از جلسه دفاع، به پوچی و بی معنایی رسیده بودم…..
فقط بلد بودم درس بخونم.. هیچ کسی روی من حساب نمیکرد چون من خودمو دوست نداشتم…
غرق دنیای پوچی شده بودم.،.
در امتحان ورودی دکتری تخصصی شرکت کردم و قبول شدم ولی این ترس ارائه سمینار همچنان روز و شب کابوس من بود.. من خیلی سال پیش خنده و شادی رو فراموش کرده بودم…
حتی یادمه برای امتحان پایان ترم که سمینار باید ارائه میکردم هم حاضر نمیشدم… من همچنان مثل اسانسور رو به پایین، داشتم بیشر غرق در ناراحتی میشدم…
تا اینکه با دختری اشنا شدم که انقلابی در من ایجاد کرد… حالا وارد فضای جدیدی شده بودم و اون دقیقا تمام نکات منفی منو به من میگفت.. من با بسیاری از اونا مخالف بودم چون نمیتونستم تغییر کنم.. قبول نمی کردم که بخوام تغییر کنم… ولی کم کم متوجه شدم که چیزایی رو که گفته ، میتونه درست باشه…
کم کم تلاش کردم که تغییر کنم ولی بیفایده بود چون من هنوز عزت نفس فوق العاده پایینی داشتم که همین اساس تغییر بود..کم کم سمینارهای مثبت اندیشی رو رفتم..
کتاب چهار اثر رو معرفی کردن و من عید امسال خریدم و با خوندنش گریه کردم…. منو از دنیایی سیاهی به سوی افق کشید و عالی بود…سمینارهای دکتر ازمندیان رو گوش دادم که روی باورهای جدید من خیلی موثر بود…کتاب قدرت مثبت اندیشی رو خریدم و تمریناتش رو انجام دادم که کاملا حال منو خوب کرد…دنیا رو کم کم قشنگ شده میدیدم… حس فوق العاده ای بود….هر روز تمرینات اونو انجام میدادم و کلا از من ادمی خندان ساخت… و این عالی بود…
به حدی که وقتی با دوستایی که تازه به اونا اشنا شده بودم و مدت کمی هم میگذشت، توی جمع میگفتن که خنده من برای اونجا نعمتی هستش…
و من باورکردم که تغییز خیلی زیادی رو در خودم ایجاد کردم… ولی این تغییری نبود که من رو دوست داشتم….من هنوز راه زیادی رو باید طی میکردم… و نمیدونستم چطوری بدستش بیارم….
تا اینکه یک روز، دوستم رو دیدم که وارد سایت شما شده و منم هفته بعدش بطور تفریحی وارد سایت عباس منش شدم.. چون به لحاظ مالی هم مشکل داشتم، دنبال راهی میگشتم که اتفاقی فایل چگونه در یکسال درامد خود را سه برابر کنید رو دانلود کردم ولی با نگاه به قسنت اول، از دیدگاه جناب عباس منش خشکم زد… انگار من راه درست رو پیدا کرده بودم… فهمیدم که برای تغییر مورد نظر خودم، باید فایل های سایت رو دانلود و گوش بدم.. واقعا خدارو صدهزار بار شکر میکنم که راهم رو پیدا کردم.. همه فایل هاشون منو چند گام به جلو میبرد….
تا اینکه اعلام شد که در تاریخ 4/٢٠ باید از پروپوزال دکتری دفاع کنم و من دیگه اون ترس قبلی رو نداشتم و با دوس داشتن خودم و با انرژی فراوانی که فایل ها میداد من ترسی جدی رو در خودم نمیدیدم و به قول جناب عباس منش، من به مشکلی که سالها ازش میترسیدم حمله کردن و با تمرین در زمینه مهارت سخنرانی، بالاخره تونستم از پروپوزالم دفاع کنم…
واین یکی از با احساس ترین لحظه های زندگی من بود که دیدم بر بزرگترین مشکل زندگیم غلبه کردم.. و چیزی چز تغییر باور نبود… جهان بیرونی ما، همان جهان درون ماست…
با تشکر فراوان.
تلاش های من در زمینه های مختلف:
برای رسیدن به استقلال مالی:
١- خواندن کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید
٢- هر روز فایل های سه برابر کردن درامد رو نگاه میکردم اخرشب همیشه دوباره فایل صوتی رو گوش میدادم و به این نتیجه رسیدم که باید اقدام عملی کرد و با چند موسسسه تماس گرفتم و الان دارم با گروهی از مشاوران کنکور کارم رو اغاز میکنم… فهمیدم که من توی مشاوره دادن فوق العاده توانایی دارم و که قبلا اصلا چنین چیزی به ذهنم هم نرسیده بود… وشک ندارم که موفق میشم.
٣- قلکی خریدم و به خودم قول دادم که هرشب ، ساعت ١٢شب، ٣ هزار تومن توی قلک بریزم ( یه چیپس نخرم مثلا) و هر پولی که بجز حقوق بود رو بزارم توی قلک و بعد از یک ماه ، به حسابی که فقط به همین منظور بود و جدید باز کرده بودم بریزم و ماه اول رو ریختم و این روند رو ادامه خواهم داشت..
چیزایی که دوس داشتم رو میخریدم چون میدونستم که نباید برای پول حرص خرد..
روابط عاطفی:
خیلی ارومتر و منطقی تر شدم وقتی فهمیدم که باید فقط به نکات مثبت هر فردی فکر کرد و این عالی بود…
روابط اجتماعی:
نکاتی که مهم بودن رو به مدت ١ هفته روی صفحه lock screenموبایلم مینوشتم و هر لحظه جلوی چشام بود که منو قوی کنه….
مثلا من توی کارایی که ضعیف بودم،مثل سخنرانی، نوشه بودم : من سخنران ماهری هستم، من از سخنرانی کردن لذت میبرم..
من فن بیان قدرتمندی دارم.
یا روی اینه جملاتی مثل ” من چقدر ماه هستم” رو نوشتم که هر روز صبح ببینم .
یا هر روز که از خونه بیرون میرفتم، برای هر کسی که میدیدم توی خیابون، براش دعا میکردم و این کار عجیب حال منو خوب میکرد..
و الانم دایم چهره من خندانه … چون دنیا برام فوق العاده زیبا شده… نعمت های خدواند بی انتهاست و من همین الانم خیلی چیزا دارم که بقیه ندارن…
هر روز در ٣ نوبت نکات مثبتی که هرجا هستم رو مینویسم و از خدا بخاطر این همه مهربانی تشکر میکنم…
حتی به این نتیجه رسیدم برای اینکه بیشتر بتنویم نکات مثبت و دارایی هامونو پاس بداریم، باید اون نکات رو لمس کرد و حسشون کرد…
مثلا من یخچال داشتم و برای ١٠-٢٠ ثانیه به یخچال تکیه میدادم که اگه تورو نداشتم، الان حتی ١ لیوان اب سرد هم نداشتم که بُخرم..
من فکر جدیدی دارم که مربوط به شکست میشه، اونایی که میگن شکست یا سقوط تلخه، باید بدونن که ابشارها با سقوط از یک ارتفاع، ابشار میشن و همه رو خیره میکنن… که بدون سقوط ، رودی بیش نیستند… شکست فقط تجربه زیباست نه چیز دیگه…
باتشکر از زحمات جناب اقای عباس منش که صادقانه تلاش میکنند…
من تو موقعیتی هایی بودم که احساس میکردم باید تغییر کنم و اینکه اگر تغییر نکنم شرایط زندگی برام سخت و سخت تر میشه. بد از کنکور برای دانشگاه در رشته ای که دوستش نداشتم (ریاضی)قبول شدم .چون انتخاب رشته ام درست نبود. سه ترم مشروط شدم شرایطم خیلی بد بود و منتظر بودم تغییراتی رخ بده. انتظار داشتم همه مشکلاتم خود به خود حل بشه.ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد .تا این که خودم رفتم برای دانشگاه یام نور امتحان دادم و در رشته کامپیوتر ادامه تحصیل دادم.در هفت ترم بدون افتادن هیچ واحدی با معدل خوب فارغ التحصیل شدم. اون وقت فهمیدم که زودتر باید تغییر میکردم.بعد از فارغ التحصیلی رفتم تو کار بازاریابی بیمه عمر . دیدم توی این کار هم درآمد چندانی نیست و دردسرهای خودش رو داشت.رهاش کردم. با توجه به تخصصی که توی کامپیوتر داشتم در آموزشگاههای فنی و حرفه ای مشغول به تدریس شدم.بعد از چهار ماه که تدریس کردم یه رزومه برای یه شرکت که نیاز به برنامه نویس داشت فرستادم و اونجا به دور از خانه مشغول به کار شدم. الان درآمدم 1٫5 میلیون در ماه هست .تا الان هشت ماه هست تو شرکتم . مطمئن شده ام که زمان تغییرهست.چرا؟ اون اوایل که شرایط ناراحت کننده برام پیش میومد(مثل مشروط شدن تو دانشگاه) منتظر خدا بودم تا کمکم کنه و متوسل به دعا ونماز و غیره میشدم.بعضی وقتها هم میگفتم این حکمت خدا هست که چیزی تغییر نمیکنه.بعضی وقتها هم به خودم امید میدادم که خدا همه چیز رو بالاخره تغییر میده. ولی وقتی میدیدم که اوضاع هیچ تغییری نمیکنه به این نتیجه رسیدم که اگر نتیجه خوب میخواهم خودم باید حرکت کنم و گرنه بدون تلاش تا ابد نیز هیچ اتفاقی نمی افتد (البته یک اتفاق می افتد و اینکه شرایط سخت تر خواهد شد.(ولی حالا میدونم خدا زندگی ما را در دست خودمان قرار داده است.اگرمیخواهیم شرایط بهتر شود فقط باید بهای تغییر را بپردازیم(به قول استاد). هر مشکلی هست مسئولش خودم هستم و خودم باید دست به کار بشم.چالشهای جدیدی که پیش روم گذاشته میشد باعث ایجاد ترسم میشد ولی بعد از اقدامم ترسم میریخت و موفق میشدم و اعتماد به نفس فوق العاده ای پیدا میکردم. الان نیز در این شرکت با توجه به تجربه ای که با دو دوست دیگرم در زمینه ی شغلمان پیدا کرده ایم به تخصصی دست پیدا کرده ایم که به جرات میتوانم بگویم این تخصص را تعداد انگشت شماری در کشورمان دارند.تخصصی که مورد استفاده رییس کارخانه داران بزرگ می باشد. و اما حس و حالی که الان دارم اینه که فکر میکنم باید شغل مستقل خودم رو داشته باشم و اینکه تو شرکت استقلالم زیر سوال رفته ومن خودم باید استقلال داشته باشم.اینها نشانه هایی هست که داره میگه “زودباش دیگه وقت تغییر کردنه.”.طبع جهان رشد کردن هست .همه چیز در حال رشد کردن و من اگر رشد نکنم همون اتفاقی برام میفته که برای آبی که یه جا میمونه میفته.باید مثل یک رود در جریان بود.الان مطمئن هستم که باید تغییرکنم و گرنه شرایطم سخت تر میشود.
نتیجه ای که در کل گرفتم اینه که توی موقعیت هایی که آدم فکر میکنه شرایط خوبی فراهم شده و دیگه به یک حوزه امن رسیده و اینکه مثلا با یه حقوق ثابت ماهانه دیگه تا آخر عمر میشه زندگی کرد و دیگه ریسک نکرد یک دام هست.توی این موقعیتها باید به سمت یه چالش جدید رفت و گرنه اگر به همون شرایط اکتفا کردیم زندگی کسالت بار و سخت تر میشه
سلام و خدا قوت حضور استاد گرانقدر جناب آقای عباس منش
اینجانب لیلا امانی چکیده ای از مهمترین تغییراتی که در زندگیم با میل خودم یا به اجبار اتفاق افتاد را خدمتتان عرض می کنم.
من 15 سال پیش فقط به خاطر نداشتن قدرت نه گفتن و عدم جسارت اجازه دادم تا اطرافیانم برای زندگی آینده ام تصمیم بگیرند و تن به ازدواجی کاملا ناخواسته و نامناسب دادم و انقدر در آن جهنم ماندم و انقدر تحمل کردم تا به مرز افسردگی خیلی شدید رسیدم طوری که حتی در کنار همسرم هوا برای نفس کشیدن کم میآوردم و خلاصه همیشه در عذاب بودم و با اینکه حتی تمام مشاورانی که مشکلم را با آنها در میان میگذاشتم بدون هیچ ابهامی صراحتا به من طلاق را پیشنهاد میدادند باز من میترسیدم و صبوری میکردم بزرگترین ترسم این بود که شغلی نداشتم پشتوانه ای هم نداشتم هیچ گونه استقلال مالی هم نداشتم و پیش خودم فکر میکردم که بعد از طلاق چه کنم کجا برم نمیتونم روی پای خودم بایستم ولی زندگی کاری کرد که بر خلاف باورم همسرم که هیچ وقت اسم طلاق را هم نمی آورد با دختر خاله اش به خانه آمد و گفت اگر میخواهی برو ولی چیزی به تو نمیدهم حتی مهریه ات را هم نمیدهم و در عوض حق طلاق را کامل بهت میدم و من ناچار بودم قبول کنم و در عین ناباوری وقتی مات و مبهوت بودم از این که حالا چه بلایی میخواد سرم بیاد هم کار واسم پیدا شد هم یک خانه برای اجاره با رهن پایین به اندازه پول فروش طلاهام پیدا کردم و از صفر صفر شروع کردم و دیدم باید به زندگی ادامه بدم چون زنده ام و رندگی ادامه داره.اولین تغییری که در خودم ایجاد کردم بعد از این اتفاق،این بود که قدرت نه گفتن رو با کمک مطالعه و تحقیق در عوامل موثر اون یاد گرفتم و در خودم حسابی تقویت کردم . دوستانی که به خاطر ترس از تنهایی با اینکه میدونستم ظاهر و باطنشون باهام یکی نیست و تحملشون میکردم رو با قدرت کنار گذاشتم حتی وقتی دیدم کارفرمایم در حقم کم لطفه و حقوقم رو به اندازه زحمتم و تلاشم نمیده با اینکه میدیدم کسی رو ندارم و حتی پول اجاره ماه بعدم رو ندارم باز نترسیدم و استعفا دادم و دیگه اجازه نمیدم کسی از من به نفع خودش استفاده کنه.خیلی دنبال کار گشتم حتی گاهی اونقدر توی خیابونای تهران پیاده دنبال کار به این در و اون در میزدم که وقتی شب میرسیدم خونه کف پاهام تاول میزد اما چون داشتم تلاش میکردم ناامید نشدم و روی هیج کس حساب باز نکرده و نمیکنم جز خدا…تا اینکه از بین رزومه هایی که فرستادم در یک مصاحبه قبول شدم و مسئول دفتر یک شرکت بزرگ شدم که حقوقشم خوب بود و ظاهرا مشکلاتم حل شد و حتی بدهی هام رو هم پرداخت کردم اما از طرفی رفتار مدیر عاملم طوری بود که احساس خوبی نداشتم و جون مجرد و مطلقه بودم بهم پیشنهاد داد که همه جوره هوامو داره ولی من اینو نمیخواستم واسه همین از اونجا هم استعفا دادم بعد نشستم فکر کردم به علایقم به استعدادهام به تواناییهام و دیدم اصلا اصلا کم نیستند و باید برای خودم ارزش قائل باشم الان دنبال خرید قسطی یک لپ تاپم و میخوام سایت خودم رو راه بندازم و از بز رگترین تواناییم که نقاشی و طراحیه و خود آموخته هم هستم استفاده کنم میدونم راه سختی در پیش دارم ولی هرگز ناامید نخواهم شد و هرگز از بی پولی و تنهایی ام نخواهم ترسید گریه خواهم کرد اما ترس هرگز و مطمئنم خدا راهم رو روشن و هموار میکنه.و یک روز هم با کسانی کار و همکاری خواهم کرد که قدر زحمتها و تلاشم دلسوزانه ام را خواهند دانست و در کنار هم به موفقیتهای چشمگیر خواهیم رسید و آن روز دیر نیست…
در آخر از شما استاد گرامی و دانا بسیار سپاسگزارم به خاطر تک تک اصولی که از شما فرا گرفتم.آرزویم ملاقات شما و مصاحبه با شماست چون الگوی زنده ام شما هستید.و امیدوارم به زودی خدا کمکم کند تا بتوانم بسته های قانون آفرینش و ثروت شما را خریداری کنم.و لازم به ذکر است که در همین مدت دو سال که جدا شده ام از تمام تنهایی ام برای مطالعه و تحقیق استفاده کرده ام و وقتی خودم را با دو سال پیشم مقایسه میکنم می بینم که چقدر قوی شده ام چقدر اعتماد به نفس یافته ام و از تغییراتی که روز به روز در خودم بوجود می آورم بسیار خدا را سپاس می گویم و ناگفته نماند که شما در این مسیر با دانلو های رایگانتان بزرگترین راهنمایم بودید و من هرروز منتظر نشانه های جدید خداوند هستم و با تمام مشکلات مالی الانم از هیچ چیز نمیترسم و ایمان دارم که خدا راه ظهور طرح الهی ام را به زودی خواهد گشود و نبوغ درونم عیان و بیان می شود .استاد خوب و مهربان جناب آقای عباس منش بزرگوار برایتان هر کجا که هستید سلامتی و رشد بیش از پیش در همه ی عرصه های زندگیتان آرزومندم.پیروز شاد سلامت و ثروتمند باشید.آمین.
از تغییر نباید ترسید چون اگر تشنه ی تغییر نباشیم زندگی ما را با بیماری رنج و بلا مجبور به تغییر میکند.
الان ساعت 3.30نیمه شب هستو من دارم این ویدیویی ک شما 4 سال قبل اماده کردیدومیبینم ازونجایی ک با توجه ب گفته های شما من جزوگروه دوم هستم و تا بهم فشار زندگی نیاد تغیر نمیکنم والان ک تودوره سخت زندگی هستم وتودوره خودشناسیه خوده واقعیم واقعا شکرگزارم ازالله یکتا ک مسیرشمارو بهم نشون داد.
راستش الان که میخوام در این مورد بنویسم و در مورد گذشته ام فکر میکنم، میبینم که در تمام زندگی گذشته ام تا همین دو سال پیش که با این موضوعات آشنا شدم و سپس به این سایت هدایت شدم، در حال سیلی خوردن از کائنات بودم :)
ولی خوب نمیدونستم دلیل همه اینها خودمم. فقط طبق باور مذهبی که میگفتن خدا هر کسی رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر امتحان میکنه، به جایی رسیده بودم که میگفتم خدایا قربونت بشم که اینقد به من علاقه داری ولی یکمم به بقیه برس من دیگه ظرفیتم پر شده :))
الان دارم تلاش میکنم که جز دسته چهارم باشم و قبل از اینکه سیلی بخورم، پیش بینی کنم و تغییر کنم. من تازه مسیر هدایت رو پیدا کردم و از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم. خدایا شکرت. شکرت که هدایتم کردی. شکرت
سلام استاد عزیزم، هدایت امروزم مثل همیشه عالی بود. من جزو گروه چهارم هستم ودوست دارم در اوج اقتدار تغییراتی در زندگیم بوجود بیارم. از لحاظ شغلی ومالی وروابط به لطف خدای مهربان در حد عالی هستم ولی از وقتی صحبت های شما را گوش می کنم وآموزش های شما را دنبال می کنم. فکر مهاجرت به سرم اومده دوست دارم برم به یه شهر بزرگتر با آزادی های بیشتر. دوست دارم رشد کنم برترسهام غلبه کنم با آدمها وموقعیت های جدید آشنا بشم. هر بار که سوالی ذهنم را درگیر می کنه با مراجعه به سایت شما ودریافت هدایت به درستی راهنمایی می شم. خدا رو هزاران مرتبه شکر. خیلی دوستتون دارم.
سلام من 12 سال در تیم هایه پایه مس رفسجان بودم و همه چیز برام عالی بود ولی فهمیدم ک باید تغیر کنم یه سال رو رفتم ترکیه و اونجا بازی کردم ب تنهایی و با پولی اندک بعد یک سال برگشتم و به تیم اصلی رفتم و پاداش جهن نیز شامل حالم شد و قهرمان شدیم و امسال باید در لیگ برتر بازی کنم ممنونم ازتون استاد من این کارو فک کنم در دوره دستیابی به رویا ها یاد گرفتم
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر…
سلام به استاد عزیز و مریم جان دوست داشتنی…دو فرشته نازنین زمینی…ازتون بسیار سپاسگزارم برای تهیه و تدوین این فایل ارزشمند….
خداروشکر میکنم هدایت شدم به گوش دادن فایلهای دانلودی….فایلهایی که مربوط هستن به تقویت باورهای توحیدی….فایلهایی که بهم کمک میکنن تا باورهای محدودکننده ام رو بشناسم و اونها رو با باورهای قدرتمند کننده جایگزین کنم….همین ۲ روزی که شروع کردم به کارکردن روی فایلهای دانلودی خداروشکر حالم خیلی خوبه….و ایمانم به خدا بیشتر شده…خداروشکرررررر
جواب تمرین….👇👇👇
فلسفه تغییر و حرکت به نظر من رشد و گسترش و پیشرفته….بعضی افراد هستن اوضاع و شرایطشون خوبه یا عالیه ….این افراد میان توی این شرایط عالی ثابت نمیمونن…حرکت میکنن…دست به تغییر میزنن….نمیتونن توی دایره امن خودشون بمونن…به قول استاد گول شرایط عالیشونو نمیخورن…خودشون چالش درست میکنن واسه خودشون….اینها همون افراد موفقی هستن که هماهنگ با جهان که همیشه در حال حرکته حرکت میکنن….
برعکس اون بعضی افراد هستن که در شرایط سختی قرار دارن …جهان داره بهشون میگه تغییر کنید…حرکت کنید…اما نه تنها حرکت نمیکنن بلکه مقاومت هم میکنن….اینجا یاد یه حرف از استاد عزیزم توی دوره ۱۲ قدم افتادم که ایشون میگن وقتی به مشکلی یا مسئله ایی برخورد میکنیم…بجای حل مسئله اول بیاییم مقاومت ها رو برداریم…مقاومت ها مثل همون گاری زهوار دررفته ایی هست که داریم با خودمون میکشیم و تا وقتی مقاومت ها رو برنداریم این گاری حرکت نمیکنه….این افراد باید از جهان چک و لغت ها رو بخورن…حالا بعضی ها برمیگردن…بعضی ها هم برنمیگردن و طبق قانون جهان که همه چیز در حال حرکته….یا حرکت میکنی یا نابود میشی…نابود میشن و زیر چرخ های جهان له میشن و از بین میرن…..😊😊☺
من قبلا جزو دسته های اول تا دوم بودم …اینها که تغییر نمیکنن حتی با فشار….و یه جاهایی از بین میرن….این مال زمانی بود که روی باورهام کار نمی کردم و با سایت استاد آشنا نشده بودم….خداروشکر از زمانی که سعی کردم روی باورهام کار کنم آروم آروم دارم کشیده میشم به سمت افرادی که جزو دسته چهارم هستن….هنوز کلی کار دارم اما خداروشکر از قبلم خیلی بهترم….در کل وقتی به زندگیم…و به عقبه ایی که داشتم نگاه میکنم خیلی رابطه خوبی با تغییر کردن و حرکت کردن نداشتم….امروز وقتی اومدم همینو توی دفترم نوشتم بعد از خودم پرسیدم چرا اینطوری بودم؟ چرا رابطه ام با تغییر خوب نبوده؟ قطعا دلایلی داره….
آروم آروم ذهنمو باز گذاشتم که فکر کنه….و بله….دلیل تغییر نکردنم و حرکت نکردنم ترس بود…ترس از حرف مردم….نداشتن عزت نفس….عدم خودباوری….عدم خودشناسی….نداشتن شجاعت ….ترس از شکست…نداشتن ایمان…نداشتن باور به توانمندیهای خودم….و اگر بخوام همه اینهایی که گفتم رو توی یه کلمه خلاصه کنم…میگم عدم اعتماد به نفس...
دیروز داشتم با تنها دوست هم فرکانسیم صحبت میکردم حرف شد از ترس از شکست…دوستم گفت چرا میترسی از شکست خوردن؟ تهش میخواد چه اتفاقی بیافته؟ بیا و روی کاغذ ترسهاتو بنویس….بنویس اگر شکست بخورم چه اتفاقی میافته؟ یادمه در جوابش گفتم حتی الانم که دارم فکر میکنم و در موردش حرف میزنم که با شکست خوردن هیچ اتفاق خاصی نمیافته….حالم خوب میشه…چه برسه بیام بشینم و بنویسم….اتفاقا قویتر میشم….قویتر از دفعه قبل…
بله درسته….من باید حرکت کنم….باید تغییر روبه جلو داشته باشم…باید اینقدر با خودم تکرار کنم….تمرین کنم که عمل کنم….عمل….حرکت….پیشرفت….همینه که دارم روی باورهای توحیدیم کار میکنم….ایمانمو قوی میکنم….خدا همیشه هوای منو داره….توی بدترین شرایط هم خدا هست و همواره منو هدایت میکنه…
مثال بزنیم…..
مثال ۱)
قبل از اینکه ازدواج کنم شرایطم سخت بود…الان که آگاه شدم قانون رو فهمیدم دارم اینو میگم….باید تغییر میکردم…حرکت میکردم….شاید بهتر بود مکان زندگیمو تغییر میدادم….شاید بهتر بود برای خودم کسب و کاری ایجاد میکردم….بالاخره باید یه حرکتی میزدم اما نزدم….فقط و فقط درجا زدم….جهان داشت حرکت میکرد و من ثابت مونده بودم….بی حرکت….و فقط از خدا میخواستم کمکم کنه…و جالب این جا بود که فقط یه راه نجات از این شرایط رو برای خودم مشخص کرده بودم و گیر داده بودم تنها و تنها به این راه و اونم ازدواج بود….تجسم میکردم….همراه با اکثر اوقات احساس خوب….دیر جواب داد به دلیل یه سری باورهای نادرستم…اما داد…اینو میگم چون میخوام بدونین که تجسم کردن همراه با احساس خوب ۱۰۰ درصد جواب میده…😃😃😃😄😄
خب توی این شرایط همون قبل از ازدواجمو میگم من باید تغییر میکردم اما نکردم….مقاومت کردم….و تحمل کردم….و تا حدودی هم زیر چرخ های جهان له شدم….الان که دارم یاد میکنم اون روزها رو به خودم میگم ای کاش حرکتی کرده بودم…ای کاش ثابت نمیموندم….
مثال۲)
توی بورس سرمایه گذاری کردم…قبل از اینکه با سایت استاد آشنا بشم….یا فکر میکنم اوایل آشناییم با استاد بود….پولم از ۴۰۰ به ۶۳۰ میلیون رسید….
دقیقا وقتی به این مبلغ رسید و همه چیز مثبت بود برای من نشونه ایی اومد از طرف تنها دوست هم فرکانسیم که حمیده بیا بیرون….دقیقا با همین عبارت اگر ایمانی داری توی همین شرایط عالی بیا بیرون و بورس رو رها کن….آخ استاد گل گفتی که گول شرایط عالی رو نخورین بچه ها…..
اما من خوردم….
نیومدم بیرون….یکسال از این ماجرا میگذره ….چند روز بعد از این نشونه بازار بورس ریخت….و هنوز داره میریزه…پول من رسید به ۱۰۰میلیون…..اینم یه مثال دیگه که تغییر نکردم….با وجود نشانه ایی واضح باز هم مقاومت کردم….و به خودم گاری بستم…..
مثال ۳)
همین چند روز پیش من میهمان داشتم…و یه هفته ایی روی باورهام کار نکردم…این یه هفته رسید به ۱۰ روز …و من تقریبا ۱۰ روز از باورهام فاصله گرفتم…از چیزهایی که ساخته بودم…از کسب و کارم که تازه شروع به کار کردم فاصله گرفتم و براش هیچ قدمی بر نداشتم توی این مدت….خلاصه زمان که می گذشت هی به خودم می گفتم حمیده باید یه تکونی به خودت بدی….باید حرکت کنی….نمیدونستم قدم بعدی چیه؟ و همینو کرده بودم توجیه که حرکت نکنم….داشت زمان می گذشت و من کاری نمی کردم….به قول استاد صدای آلارم توی ذهنم هی بلند و بلندتر میشد….یه نجواهایی بود توی ذهنم که حرکت کن….کاری انجام بده….بالاخره گوش کردم..به صدای احساسم گوش کردم و نشستم تمرکز کردم…از خدا خواستم بهم بگه چکار کنم….و رسیدم به اینکه باید روی فایلهای دانلودی کار کنم….فایلهایی که مربوط به تقویت ایمان میشه….ایمانی که منجر به حرکت و تغییر بشه….و الان خیلی خیلی خوشحالم که خدا هدایتم کرد توی مسیر درست حرکت کنم…..بسیار ازتون سپاسگزارم ….
عاشقتوووووونم😊😊😊😊☺☺☺☺
سلام به دوستای عزیزم
از خودم مثال میزنم
پارسال همین موقع ها توی ایران دانشجو بودم.
دانشجوی شهرسازی.
رشته نسبتا مورد علاقه ام بود ولی دانشگاه نه…
تصمیم گرفتم برای ایتالیا اپلای کنم
ازمون ورودی داشت.
شروع کردم به درس خوندن.
از درسم یکسال گذشته بود، پشتم باد خورده بود، ولی شروع کردم…
جلو اومدم و پیش رفتم و خداوند همه چیز رو برای من به طور عجیبی چید که کارام هماهنگ شد و من اومدم تورین…
کلیییی ترس بود این وسط که باید بهشون حمله میکردم، کلی تابو بود که باید شکسته میشد، کلی مسئله که باید حل میشد که مهم ترینش شرک، که هنوز هم درگیرشم…
پیش اومدم ترم اول به همین منوال گذشت و من با یه تلاش کم داشتم نتایج قابل قبولی میگرفتم.
ولی انگار اول ورودم به اینجا یکی منو کشت و من ذره ذره دوباره زنده شدم… دقیقا همین احساس بود.
کاری ندارم!
بریم سر جای خوبش!
این مدت کلیییی چالش های مختلف با درس ها، خونه و … داشتم.
مواجه شدن با یک زبان جدید، ملیت جدید و چیزایی که من شاید عیچوقت توی زندگیم باهاش مواجه نیودم…
همین زندگی مستقل خودش یه چالش بزرگ در ابتدا برای من بود…
ولی این خواسته هنوز در من وجود داره…
دانشگاه بهتر…
کاری به اینکه من هر جا باشم توی هر دانشگاهی، اگه خودم بخوام فقط میتونم پیشرفت کنم و صرف دانشگاه عامل تاثیرگذار نیست…
اما اینم نمیشه انکار کرد که دانشگاه رنک 1-10 با سایر دانشگاه ها قطعا متفاوته…
این یه دلیلشه…
الان اینجا خداروصدهزار مرتبه شکر شرایطم خوبه و داره روز به روز بهتر میشه.
و نیاز به یک تغییر در خودم میبینم.
خیلی نمیخوام راجبش صحبت کنم ولی میدونم که این تغییر باید اتفاق بیفته به امید الله…
ولی نباید بلند بپرم،
باید قدم ها رو آرام آرام طی کنم…
باید مطمئن بشم اینجایی که هستم خودم رو در تمام زمینه ها تا حد راضی کننده ای بالا بردم، و حالا آماده ام که به مرحله بعدی و جای بعدی برم.
فعلا راجبش توضیحی نمیدم و انشالله وقتی که اتفاق افتاد، میام با جان و دل از هدایت های الله توی مسیر شگفت انگیزش براتون میگم…
دوستتون دارم…
شاد و سلامت باشین؛))
استاد از شما هم خیلی ممنونم که با این آگاهی ها ما رو به سمت مسیر درست پیشرفت سوق میدین…
در به نام خداوند هدایتگر مهربان
خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است
سلام و درود و سپاس بر استاد عباسمنش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی
خداوند را بابت فرصت زندگی کردن و داشتن روزی جدید و بودن در این سایت الهی شاکر و سپاسگزارم
روز 112
قانون جهان این است که یا باید حرکت کنم و تغییر کنم و یا زیر چرخهای جهان از بین خواهم رفت
پیغامها همواره از سوی خداوند در حال ارسال هست و من اگر زرنگ باشم بخوبی آنها را دریافت کرده و قبل از این که از جهان چکو لگدها را بخورم خودم دست بکار شده و شرایطم را عوض میکنم ولی اگر منتظر بشینم و تحمل کنم مطمئناً جهان منتظر نخواهد نشست و روند طبیعی خودش را طی خواهد کرد
جهان منتظر هیچکسی نخواهد شد این ارابه جهان هرلحظه در حال حرکت است و این من هستم که باید خودم را با آن تطبیق داده و اگر بتوانم سوار برآن بشوم از زیباییهای این مسیر لذت خواهم برد وگرنه چرخهای این ارابه مرا بزیر خواهد کشید و از بازی محو خواهد کرد
چهموقع باید تغییر بکنم؟
درکامنتهای قبلیام به آن اشاره داشتهام که من چندسالی هست که از شغل قبلی خودم بازنشسته شدهام
بلافاصله پس از بازنشستگی با توجه به علاقهای که در کارهای گلخانه داشتم بسراغ کارآموزی در یک گلخانه رفتم و مدت یکسال با شوق و ذوق بسیار زیاد و آنهم کاملاً رایگان مشغول بکار شدم و پس از یکسال از طرف صاحب گلخانه به من پیشنهاد شد که گلخانه را اجاره کرده و بطور مستقل مشغول بکار گردم که متاسفانه بیایمانی و باورهای محدود کنندهام به من اجازه انجام این کار را نداد و الان مدت دوسال است که بدون داشتن هیچ فعالیتی فقط ایام را به بیهودگی و بطالت میگذرانم
نشانههای زیادی از طرف جهان برای من هروز میآید که باید هرچه سریعتر اقدام به تغییر شرایط فعلی بکنم نشانههای از کفاف ندادن درآمدم با مخارج روزانه زندگی و کم شدن پساندازم و یا مشغولیات چرتوپرت که در طول روز برایم ساخته میشود، چون همانگونه که در بالا گفتم ارابه جهان منتظر کسی نمیشود و اگر من برای خودم هدفی تعیین نکنم، جهان من را بعناوین مختلف سرگرم انجام کارهای بیهوده میکند
نه تنها از میزان درآمد وضعیت فعلیام راضی نیستم بلکه حس میکنم بیهدفی و بیانگیزگی با خودش بیماری و افسردگی بهمراه داشته و من بایستی هرچه سریعتر فکری به حال بهبود شرایط فعلی برای خودم بکنم
با اینکه اکثریت دورههای استاد را تهیه کردهام ولی فکر میکنم بخاطر اینکه در مدار دریافت آگاهیهای این دورهها نبودهام و فقط دلخوش کردهام که دورهها را خریدهام، ولی تاثیر و تغییری در خودم مشاهده نمیکنم
از خدای خودم کمک و یاری میطلبم که مرا هدایت کند و دست یاری به سوی او دراز میکنم هرچند که میدانم تا زمانی که خودم وضعیت موجود را تحمل میکنم و آنرا پذیرفتهام همین شرایط ادامه خواهد داشت و از خداوند نیز کاری بر نخواهد آمد
باسلام خدمت دوستان پر انرژی ومهربان
من تجربه خودمو به این صورت توضیح میدم که من در بچگی ادم کاملا کمرویی بودم و یادمه حتی وقتی میخواستم شعر مدرسه رو با با صدای بلند بخونم پشت میز یا کمدی قایم میشدم و با صدای بلند میخوندم… همیشه هم خیلی کم خیلی کم حرف میزدم…تا در مقطع کاردانی دانشگاه که قبول شدم و توی دانشگاه حتی نمیتونستم با دخترای کلاسمون حرف بزنم ..حتی با همشهری خودم هم نمیتونستم حرف بزنم… تو هیچ بحثی شرکت نمیکردم که مبادا ابروم بره جلوی دوستام.. توی هر زمینه ای حق رو به بقیه میدادم و نمیتونستم حق خودمو بگیرم.. تا اینکه عاشق شدم و با توجه به جواب منفی طرف مقابل، من رو بسیار منزوی تر کرد… برای سالها خنده رو فراموش کردم.. و من که الان دانشگاه قبول شده بودم ، بازم فکر شکست منو رها نمیکرد…
من نمیتونستم کنفرانس بدم جلوی جمع و این مهمترین مشکل من بود… هر کاری میکردم که سمینار ندم… و من در ادامه در مقطع ارشد قبول شدم و مهمترین ترس من، ارائه سمینار بود.. فوق العاده اعتماد به نفسم پایین بود و هر لحظه این ترس همراه من بود … من رو واقعا عقب میانداخت از پیشرفت… ارزوی من شده بود یه سمینار معمولی…. من خودم رو اصلا قبول نداشتم… احساس میکردم خیلی بی دست و پا هستم و این رو به دیگران هم منتقل میکردم…
یادم میاد برای جلسه دفاع پایان نامه ارشدم، حتی از ترس اینکه افراد و دوستای زیادی بیان توی جلسه، اعلامیه سمینار خودم رو دقیقا صبح روز جلسه دفاع به تابلو اعلانات گروهمون چسبوندم… من خودم رو باور نداشتم به هیچ وجه….به بدترین شکل ممکن ارایه دادم و استاد راهنمای دومم واقعا از دست من عصبانی بود…
ولی بالاخره موقتا دفاع کردم و من همچنان در دنیای تاریکی به سر میبردم..بعد از جلسه دفاع، به پوچی و بی معنایی رسیده بودم…..
فقط بلد بودم درس بخونم.. هیچ کسی روی من حساب نمیکرد چون من خودمو دوست نداشتم…
غرق دنیای پوچی شده بودم.،.
در امتحان ورودی دکتری تخصصی شرکت کردم و قبول شدم ولی این ترس ارائه سمینار همچنان روز و شب کابوس من بود.. من خیلی سال پیش خنده و شادی رو فراموش کرده بودم…
حتی یادمه برای امتحان پایان ترم که سمینار باید ارائه میکردم هم حاضر نمیشدم… من همچنان مثل اسانسور رو به پایین، داشتم بیشر غرق در ناراحتی میشدم…
تا اینکه با دختری اشنا شدم که انقلابی در من ایجاد کرد… حالا وارد فضای جدیدی شده بودم و اون دقیقا تمام نکات منفی منو به من میگفت.. من با بسیاری از اونا مخالف بودم چون نمیتونستم تغییر کنم.. قبول نمی کردم که بخوام تغییر کنم… ولی کم کم متوجه شدم که چیزایی رو که گفته ، میتونه درست باشه…
کم کم تلاش کردم که تغییر کنم ولی بیفایده بود چون من هنوز عزت نفس فوق العاده پایینی داشتم که همین اساس تغییر بود..کم کم سمینارهای مثبت اندیشی رو رفتم..
کتاب چهار اثر رو معرفی کردن و من عید امسال خریدم و با خوندنش گریه کردم…. منو از دنیایی سیاهی به سوی افق کشید و عالی بود…سمینارهای دکتر ازمندیان رو گوش دادم که روی باورهای جدید من خیلی موثر بود…کتاب قدرت مثبت اندیشی رو خریدم و تمریناتش رو انجام دادم که کاملا حال منو خوب کرد…دنیا رو کم کم قشنگ شده میدیدم… حس فوق العاده ای بود….هر روز تمرینات اونو انجام میدادم و کلا از من ادمی خندان ساخت… و این عالی بود…
به حدی که وقتی با دوستایی که تازه به اونا اشنا شده بودم و مدت کمی هم میگذشت، توی جمع میگفتن که خنده من برای اونجا نعمتی هستش…
و من باورکردم که تغییز خیلی زیادی رو در خودم ایجاد کردم… ولی این تغییری نبود که من رو دوست داشتم….من هنوز راه زیادی رو باید طی میکردم… و نمیدونستم چطوری بدستش بیارم….
تا اینکه یک روز، دوستم رو دیدم که وارد سایت شما شده و منم هفته بعدش بطور تفریحی وارد سایت عباس منش شدم.. چون به لحاظ مالی هم مشکل داشتم، دنبال راهی میگشتم که اتفاقی فایل چگونه در یکسال درامد خود را سه برابر کنید رو دانلود کردم ولی با نگاه به قسنت اول، از دیدگاه جناب عباس منش خشکم زد… انگار من راه درست رو پیدا کرده بودم… فهمیدم که برای تغییر مورد نظر خودم، باید فایل های سایت رو دانلود و گوش بدم.. واقعا خدارو صدهزار بار شکر میکنم که راهم رو پیدا کردم.. همه فایل هاشون منو چند گام به جلو میبرد….
تا اینکه اعلام شد که در تاریخ 4/٢٠ باید از پروپوزال دکتری دفاع کنم و من دیگه اون ترس قبلی رو نداشتم و با دوس داشتن خودم و با انرژی فراوانی که فایل ها میداد من ترسی جدی رو در خودم نمیدیدم و به قول جناب عباس منش، من به مشکلی که سالها ازش میترسیدم حمله کردن و با تمرین در زمینه مهارت سخنرانی، بالاخره تونستم از پروپوزالم دفاع کنم…
واین یکی از با احساس ترین لحظه های زندگی من بود که دیدم بر بزرگترین مشکل زندگیم غلبه کردم.. و چیزی چز تغییر باور نبود… جهان بیرونی ما، همان جهان درون ماست…
با تشکر فراوان.
تلاش های من در زمینه های مختلف:
برای رسیدن به استقلال مالی:
١- خواندن کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید
٢- هر روز فایل های سه برابر کردن درامد رو نگاه میکردم اخرشب همیشه دوباره فایل صوتی رو گوش میدادم و به این نتیجه رسیدم که باید اقدام عملی کرد و با چند موسسسه تماس گرفتم و الان دارم با گروهی از مشاوران کنکور کارم رو اغاز میکنم… فهمیدم که من توی مشاوره دادن فوق العاده توانایی دارم و که قبلا اصلا چنین چیزی به ذهنم هم نرسیده بود… وشک ندارم که موفق میشم.
٣- قلکی خریدم و به خودم قول دادم که هرشب ، ساعت ١٢شب، ٣ هزار تومن توی قلک بریزم ( یه چیپس نخرم مثلا) و هر پولی که بجز حقوق بود رو بزارم توی قلک و بعد از یک ماه ، به حسابی که فقط به همین منظور بود و جدید باز کرده بودم بریزم و ماه اول رو ریختم و این روند رو ادامه خواهم داشت..
چیزایی که دوس داشتم رو میخریدم چون میدونستم که نباید برای پول حرص خرد..
روابط عاطفی:
خیلی ارومتر و منطقی تر شدم وقتی فهمیدم که باید فقط به نکات مثبت هر فردی فکر کرد و این عالی بود…
روابط اجتماعی:
نکاتی که مهم بودن رو به مدت ١ هفته روی صفحه lock screenموبایلم مینوشتم و هر لحظه جلوی چشام بود که منو قوی کنه….
مثلا من توی کارایی که ضعیف بودم،مثل سخنرانی، نوشه بودم : من سخنران ماهری هستم، من از سخنرانی کردن لذت میبرم..
من فن بیان قدرتمندی دارم.
یا روی اینه جملاتی مثل ” من چقدر ماه هستم” رو نوشتم که هر روز صبح ببینم .
یا هر روز که از خونه بیرون میرفتم، برای هر کسی که میدیدم توی خیابون، براش دعا میکردم و این کار عجیب حال منو خوب میکرد..
و الانم دایم چهره من خندانه … چون دنیا برام فوق العاده زیبا شده… نعمت های خدواند بی انتهاست و من همین الانم خیلی چیزا دارم که بقیه ندارن…
هر روز در ٣ نوبت نکات مثبتی که هرجا هستم رو مینویسم و از خدا بخاطر این همه مهربانی تشکر میکنم…
حتی به این نتیجه رسیدم برای اینکه بیشتر بتنویم نکات مثبت و دارایی هامونو پاس بداریم، باید اون نکات رو لمس کرد و حسشون کرد…
مثلا من یخچال داشتم و برای ١٠-٢٠ ثانیه به یخچال تکیه میدادم که اگه تورو نداشتم، الان حتی ١ لیوان اب سرد هم نداشتم که بُخرم..
من فکر جدیدی دارم که مربوط به شکست میشه، اونایی که میگن شکست یا سقوط تلخه، باید بدونن که ابشارها با سقوط از یک ارتفاع، ابشار میشن و همه رو خیره میکنن… که بدون سقوط ، رودی بیش نیستند… شکست فقط تجربه زیباست نه چیز دیگه…
باتشکر از زحمات جناب اقای عباس منش که صادقانه تلاش میکنند…
سلام
من تو موقعیتی هایی بودم که احساس میکردم باید تغییر کنم و اینکه اگر تغییر نکنم شرایط زندگی برام سخت و سخت تر میشه. بد از کنکور برای دانشگاه در رشته ای که دوستش نداشتم (ریاضی)قبول شدم .چون انتخاب رشته ام درست نبود. سه ترم مشروط شدم شرایطم خیلی بد بود و منتظر بودم تغییراتی رخ بده. انتظار داشتم همه مشکلاتم خود به خود حل بشه.ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد .تا این که خودم رفتم برای دانشگاه یام نور امتحان دادم و در رشته کامپیوتر ادامه تحصیل دادم.در هفت ترم بدون افتادن هیچ واحدی با معدل خوب فارغ التحصیل شدم. اون وقت فهمیدم که زودتر باید تغییر میکردم.بعد از فارغ التحصیلی رفتم تو کار بازاریابی بیمه عمر . دیدم توی این کار هم درآمد چندانی نیست و دردسرهای خودش رو داشت.رهاش کردم. با توجه به تخصصی که توی کامپیوتر داشتم در آموزشگاههای فنی و حرفه ای مشغول به تدریس شدم.بعد از چهار ماه که تدریس کردم یه رزومه برای یه شرکت که نیاز به برنامه نویس داشت فرستادم و اونجا به دور از خانه مشغول به کار شدم. الان درآمدم 1٫5 میلیون در ماه هست .تا الان هشت ماه هست تو شرکتم . مطمئن شده ام که زمان تغییرهست.چرا؟ اون اوایل که شرایط ناراحت کننده برام پیش میومد(مثل مشروط شدن تو دانشگاه) منتظر خدا بودم تا کمکم کنه و متوسل به دعا ونماز و غیره میشدم.بعضی وقتها هم میگفتم این حکمت خدا هست که چیزی تغییر نمیکنه.بعضی وقتها هم به خودم امید میدادم که خدا همه چیز رو بالاخره تغییر میده. ولی وقتی میدیدم که اوضاع هیچ تغییری نمیکنه به این نتیجه رسیدم که اگر نتیجه خوب میخواهم خودم باید حرکت کنم و گرنه بدون تلاش تا ابد نیز هیچ اتفاقی نمی افتد (البته یک اتفاق می افتد و اینکه شرایط سخت تر خواهد شد.(ولی حالا میدونم خدا زندگی ما را در دست خودمان قرار داده است.اگرمیخواهیم شرایط بهتر شود فقط باید بهای تغییر را بپردازیم(به قول استاد). هر مشکلی هست مسئولش خودم هستم و خودم باید دست به کار بشم.چالشهای جدیدی که پیش روم گذاشته میشد باعث ایجاد ترسم میشد ولی بعد از اقدامم ترسم میریخت و موفق میشدم و اعتماد به نفس فوق العاده ای پیدا میکردم. الان نیز در این شرکت با توجه به تجربه ای که با دو دوست دیگرم در زمینه ی شغلمان پیدا کرده ایم به تخصصی دست پیدا کرده ایم که به جرات میتوانم بگویم این تخصص را تعداد انگشت شماری در کشورمان دارند.تخصصی که مورد استفاده رییس کارخانه داران بزرگ می باشد. و اما حس و حالی که الان دارم اینه که فکر میکنم باید شغل مستقل خودم رو داشته باشم و اینکه تو شرکت استقلالم زیر سوال رفته ومن خودم باید استقلال داشته باشم.اینها نشانه هایی هست که داره میگه “زودباش دیگه وقت تغییر کردنه.”.طبع جهان رشد کردن هست .همه چیز در حال رشد کردن و من اگر رشد نکنم همون اتفاقی برام میفته که برای آبی که یه جا میمونه میفته.باید مثل یک رود در جریان بود.الان مطمئن هستم که باید تغییرکنم و گرنه شرایطم سخت تر میشود.
نتیجه ای که در کل گرفتم اینه که توی موقعیت هایی که آدم فکر میکنه شرایط خوبی فراهم شده و دیگه به یک حوزه امن رسیده و اینکه مثلا با یه حقوق ثابت ماهانه دیگه تا آخر عمر میشه زندگی کرد و دیگه ریسک نکرد یک دام هست.توی این موقعیتها باید به سمت یه چالش جدید رفت و گرنه اگر به همون شرایط اکتفا کردیم زندگی کسالت بار و سخت تر میشه
با ارزوی موفقیت و سلامتی و امید برای همه دوستانم
سلام و خدا قوت حضور استاد گرانقدر جناب آقای عباس منش
اینجانب لیلا امانی چکیده ای از مهمترین تغییراتی که در زندگیم با میل خودم یا به اجبار اتفاق افتاد را خدمتتان عرض می کنم.
من 15 سال پیش فقط به خاطر نداشتن قدرت نه گفتن و عدم جسارت اجازه دادم تا اطرافیانم برای زندگی آینده ام تصمیم بگیرند و تن به ازدواجی کاملا ناخواسته و نامناسب دادم و انقدر در آن جهنم ماندم و انقدر تحمل کردم تا به مرز افسردگی خیلی شدید رسیدم طوری که حتی در کنار همسرم هوا برای نفس کشیدن کم میآوردم و خلاصه همیشه در عذاب بودم و با اینکه حتی تمام مشاورانی که مشکلم را با آنها در میان میگذاشتم بدون هیچ ابهامی صراحتا به من طلاق را پیشنهاد میدادند باز من میترسیدم و صبوری میکردم بزرگترین ترسم این بود که شغلی نداشتم پشتوانه ای هم نداشتم هیچ گونه استقلال مالی هم نداشتم و پیش خودم فکر میکردم که بعد از طلاق چه کنم کجا برم نمیتونم روی پای خودم بایستم ولی زندگی کاری کرد که بر خلاف باورم همسرم که هیچ وقت اسم طلاق را هم نمی آورد با دختر خاله اش به خانه آمد و گفت اگر میخواهی برو ولی چیزی به تو نمیدهم حتی مهریه ات را هم نمیدهم و در عوض حق طلاق را کامل بهت میدم و من ناچار بودم قبول کنم و در عین ناباوری وقتی مات و مبهوت بودم از این که حالا چه بلایی میخواد سرم بیاد هم کار واسم پیدا شد هم یک خانه برای اجاره با رهن پایین به اندازه پول فروش طلاهام پیدا کردم و از صفر صفر شروع کردم و دیدم باید به زندگی ادامه بدم چون زنده ام و رندگی ادامه داره.اولین تغییری که در خودم ایجاد کردم بعد از این اتفاق،این بود که قدرت نه گفتن رو با کمک مطالعه و تحقیق در عوامل موثر اون یاد گرفتم و در خودم حسابی تقویت کردم . دوستانی که به خاطر ترس از تنهایی با اینکه میدونستم ظاهر و باطنشون باهام یکی نیست و تحملشون میکردم رو با قدرت کنار گذاشتم حتی وقتی دیدم کارفرمایم در حقم کم لطفه و حقوقم رو به اندازه زحمتم و تلاشم نمیده با اینکه میدیدم کسی رو ندارم و حتی پول اجاره ماه بعدم رو ندارم باز نترسیدم و استعفا دادم و دیگه اجازه نمیدم کسی از من به نفع خودش استفاده کنه.خیلی دنبال کار گشتم حتی گاهی اونقدر توی خیابونای تهران پیاده دنبال کار به این در و اون در میزدم که وقتی شب میرسیدم خونه کف پاهام تاول میزد اما چون داشتم تلاش میکردم ناامید نشدم و روی هیج کس حساب باز نکرده و نمیکنم جز خدا…تا اینکه از بین رزومه هایی که فرستادم در یک مصاحبه قبول شدم و مسئول دفتر یک شرکت بزرگ شدم که حقوقشم خوب بود و ظاهرا مشکلاتم حل شد و حتی بدهی هام رو هم پرداخت کردم اما از طرفی رفتار مدیر عاملم طوری بود که احساس خوبی نداشتم و جون مجرد و مطلقه بودم بهم پیشنهاد داد که همه جوره هوامو داره ولی من اینو نمیخواستم واسه همین از اونجا هم استعفا دادم بعد نشستم فکر کردم به علایقم به استعدادهام به تواناییهام و دیدم اصلا اصلا کم نیستند و باید برای خودم ارزش قائل باشم الان دنبال خرید قسطی یک لپ تاپم و میخوام سایت خودم رو راه بندازم و از بز رگترین تواناییم که نقاشی و طراحیه و خود آموخته هم هستم استفاده کنم میدونم راه سختی در پیش دارم ولی هرگز ناامید نخواهم شد و هرگز از بی پولی و تنهایی ام نخواهم ترسید گریه خواهم کرد اما ترس هرگز و مطمئنم خدا راهم رو روشن و هموار میکنه.و یک روز هم با کسانی کار و همکاری خواهم کرد که قدر زحمتها و تلاشم دلسوزانه ام را خواهند دانست و در کنار هم به موفقیتهای چشمگیر خواهیم رسید و آن روز دیر نیست…
در آخر از شما استاد گرامی و دانا بسیار سپاسگزارم به خاطر تک تک اصولی که از شما فرا گرفتم.آرزویم ملاقات شما و مصاحبه با شماست چون الگوی زنده ام شما هستید.و امیدوارم به زودی خدا کمکم کند تا بتوانم بسته های قانون آفرینش و ثروت شما را خریداری کنم.و لازم به ذکر است که در همین مدت دو سال که جدا شده ام از تمام تنهایی ام برای مطالعه و تحقیق استفاده کرده ام و وقتی خودم را با دو سال پیشم مقایسه میکنم می بینم که چقدر قوی شده ام چقدر اعتماد به نفس یافته ام و از تغییراتی که روز به روز در خودم بوجود می آورم بسیار خدا را سپاس می گویم و ناگفته نماند که شما در این مسیر با دانلو های رایگانتان بزرگترین راهنمایم بودید و من هرروز منتظر نشانه های جدید خداوند هستم و با تمام مشکلات مالی الانم از هیچ چیز نمیترسم و ایمان دارم که خدا راه ظهور طرح الهی ام را به زودی خواهد گشود و نبوغ درونم عیان و بیان می شود .استاد خوب و مهربان جناب آقای عباس منش بزرگوار برایتان هر کجا که هستید سلامتی و رشد بیش از پیش در همه ی عرصه های زندگیتان آرزومندم.پیروز شاد سلامت و ثروتمند باشید.آمین.
از تغییر نباید ترسید چون اگر تشنه ی تغییر نباشیم زندگی ما را با بیماری رنج و بلا مجبور به تغییر میکند.
و خدا شمارابرای ما افرید
الان ساعت 3.30نیمه شب هستو من دارم این ویدیویی ک شما 4 سال قبل اماده کردیدومیبینم ازونجایی ک با توجه ب گفته های شما من جزوگروه دوم هستم و تا بهم فشار زندگی نیاد تغیر نمیکنم والان ک تودوره سخت زندگی هستم وتودوره خودشناسیه خوده واقعیم واقعا شکرگزارم ازالله یکتا ک مسیرشمارو بهم نشون داد.
با سلام خدمت دوستان و همراهان گلم
راستش الان که میخوام در این مورد بنویسم و در مورد گذشته ام فکر میکنم، میبینم که در تمام زندگی گذشته ام تا همین دو سال پیش که با این موضوعات آشنا شدم و سپس به این سایت هدایت شدم، در حال سیلی خوردن از کائنات بودم :)
ولی خوب نمیدونستم دلیل همه اینها خودمم. فقط طبق باور مذهبی که میگفتن خدا هر کسی رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر امتحان میکنه، به جایی رسیده بودم که میگفتم خدایا قربونت بشم که اینقد به من علاقه داری ولی یکمم به بقیه برس من دیگه ظرفیتم پر شده :))
الان دارم تلاش میکنم که جز دسته چهارم باشم و قبل از اینکه سیلی بخورم، پیش بینی کنم و تغییر کنم. من تازه مسیر هدایت رو پیدا کردم و از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم. خدایا شکرت. شکرت که هدایتم کردی. شکرت
سلام استاد عزیزم، هدایت امروزم مثل همیشه عالی بود. من جزو گروه چهارم هستم ودوست دارم در اوج اقتدار تغییراتی در زندگیم بوجود بیارم. از لحاظ شغلی ومالی وروابط به لطف خدای مهربان در حد عالی هستم ولی از وقتی صحبت های شما را گوش می کنم وآموزش های شما را دنبال می کنم. فکر مهاجرت به سرم اومده دوست دارم برم به یه شهر بزرگتر با آزادی های بیشتر. دوست دارم رشد کنم برترسهام غلبه کنم با آدمها وموقعیت های جدید آشنا بشم. هر بار که سوالی ذهنم را درگیر می کنه با مراجعه به سایت شما ودریافت هدایت به درستی راهنمایی می شم. خدا رو هزاران مرتبه شکر. خیلی دوستتون دارم.
سلام من 12 سال در تیم هایه پایه مس رفسجان بودم و همه چیز برام عالی بود ولی فهمیدم ک باید تغیر کنم یه سال رو رفتم ترکیه و اونجا بازی کردم ب تنهایی و با پولی اندک بعد یک سال برگشتم و به تیم اصلی رفتم و پاداش جهن نیز شامل حالم شد و قهرمان شدیم و امسال باید در لیگ برتر بازی کنم ممنونم ازتون استاد من این کارو فک کنم در دوره دستیابی به رویا ها یاد گرفتم