می خواهی جزو کدام گروه باشی؟ - صفحه 24 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

809 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    امیر پیروز گفته:
    مدت عضویت: 1707 روز

    شاید استاد در یکی از بحث های کلاب هوس این بحث را به بهترین شکل ممکن توضیح دادن جای که بچه ها با مثال های عینی موضوع را شفاف کردن

    من ابتدا با ذکر چند موضوع از این فایل که استاد فرمایش کردن و در گوش من زنگ زد مثال های خود را شروع میکنم

    تقریباً همه بچه های سایت با این چهار گونه نوع از انسان ها آشنایی دارن.

    من ۳ موضوع کلی از استاد یاد گرفتم

    ۱. هرگز در شرایط فعلی نباش و اتفاقا زمانی که همه چیز ایده ئال است موقعه تغییر بعدیه

    ۲. تا فرصت زندگی کردن داریم ، آنقدر درست زندگی کنیم که در لحظه مرگ با اشتیاق باز به سوی خدا برویم.

    ( و این نیازمنده رسیدن به اهداف الهی ماست)

    ۳.همیشه بهتری وجود داره بزرگتر زیباتر ایده آل تر و…

    مادامی که بتونیم بهتر فکر کنیم و رفتار کنیم و به دنبال پیشرفت بعدی باشیم.

    شاید من فردی باشم بین افراد سوم تا دوم

    به هر حال من ۱۰سال اعتیاد داشتم و در این راه آبرو و سلامتی و زمان و ثروت خودمو از دست دادم من یک شاگرد ضعیف بودم که دوست دارم دوستان از گذشته من عبرت بگیرند.

    ولی خداروشکر الان بسیار بسیار پاکم و با آموزه های این سایت ۴ماه پاکم که تو عمرم اصلا سابقه نداشته و البته هر روز تلاش میکنم که هر چه را از دست دادم بهتره اون رو بسازم در ضمن باید یادآوری کنم برای خودم که درگیر روزمرگی نشم این تازه شروع راه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      معصومه پهلوان گفته:
      مدت عضویت: 1476 روز

      سلام آقای پیروز خیلی خوشحالم که شما اعتیاد تان را ترک کردید وسالم وسلامت هستین

      دوست عزیز شما چطور تصمیم گرفتید و مواد را کنار گذاشتید راستش همسر من هم 14ساله معتاده به هیچ وجه دلش نمی‌خواهد ترک کنه دیسک کمر داره وهمان را بهانه کرده

      دلم میخواد ازتجربه خودتان بگید ومن را راهنمایی کنید که چطور همسرم را متوجه این اشتباهش کنم و خودش تصمیم به ترک کنه من چه کاری میتوانم انجام بدم ازت ممنونم آرزو میکنم همیشه پاک وشاد و ثروتمند باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    الیاس و فاطمه سادات گفته:
    مدت عضویت: 1705 روز

    با سلام واحترام.

    عید نوروز 1402 برهمه دوستان مبارک بخصوص استاد گل وخانم شایسته عزیز

    باخودم میگفتم اول سالی خدایا یه پیام بده بهم

    که هدایت شدم به این فایل وخیلی هم عالی ازبین اونهمه فایل این فایل عالی برام بیاد

    خدا بهم گفت که بزرگترین کار تغییر هست

    بهم نگفت بزرگترین کار اینکه بشین دعا کن نیایش کن بهم گفت تغییر به به

    جانم قربونش برم خوب گفت منم یه دفتر جدید دارم بالای هر برگش در هر روز مینویسم تغییر واینکه هر روز به سایت سر بزنم این دوتا تعهد بود که بخودم دادم

    چقدر حالم خوبه. در طول زندگی اینقدر از این تنبلی ضربه خوردم که یا حساب دیگه بسه

    من خیلی کارهای خوبی رو انجام دادم وخیلی کارهای بدی رو ترک کردم ونتیجه هم داده

    همه ملت دنبال این هستند که یه ماشین ویه خونه قسطی داشته باشند

    ودیگه میگن خدابده سلامتی ماروکه بسه میخوایم چیکار غافل ازاینکه هرچقدر پول داشته باشی وخونه وماشین اینها هر کدومشون یه روح ملکوت دارن وهمه چیز در این دنیا ازلحاظ ماده وفیزیک میمونه والباقی همه باهم میرن ودرهمه جایی عالمهای دیگه بدرد میخورن این یه باور بود که من بخودم میگم از پول ساختن

    باخودم میگم وقتی خدا اون لشکر از روحهای مختلف وببینه با تو هستند وهمه رو از راه درست ساختی لذت میبره ودوباره به فرشته ها میگه

    سجده کنید واینبار شیطان هم سجده خواهد کرد به ایمان وتوکل همچنین کسانی

    شاد وپیروز وثروتمند باشیم خدایارو نگهدارتون

    سال عالی وپراز تغییر داشته باشیم به لطف الله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    گلاره گفته:
    مدت عضویت: 1339 روز

    سلام

    روز 112

    خدایا این چهار دسته رو درسته

    استاد گفتی از خودم بگم

    من تا یه جایی حالیم نبود ینی دیگه انقد لگد خورده بودم که پایمال شدن بوده ولی دیگه خسته شدم و دلم واقعا زندگی میخواست.

    و توکل و توحقد زندگیم همونجا گل کرد

    همونجا خدا بسیار عالی هدایتم کرد به زندگی کردن

    خدایا شکرت الان یادش افتادم واقعا چشمام خیس اشک شکرش از خداست.

    الانا قدرشو میدونم و البته استاد از زمان آشناییم باهاتون این خوشحالی و خوشبختیم هم بیشتر شده هم قدرشماسشم هم واقعا همین که میگید تو حالت خوبم باید به بهتر شدن و رشد تغییر بدیم خودمونو ، به این سمت دارم میام، مسیرش خودش برام حس خوب و لذت بخشی داره و البته حس نجات واقعا که واقعا ازتون ممنونم.

    خیلی متفاوت شدم خیلی

    خیلی ممنونم خیلی

    خدایا شکرت

    استاد شکرت

    خودم شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2065 روز

    سلام استاد

    من تصمیم گرفتم اگاهانه بنویسم فکر کنم و عمل کنم

    تا بیشتر تمرکز وتوجه کنم به نکات و واکاوی کنم خودمو و روند تکاملم و یه کم مرور کنم

    تقریبا ابتدای اسفند1401

    رم گوشیم سوخت

    چون حافظه گوشیم کم بود

    اکثر برنامه هام و انتقال داده بودم به کارت حافظه

    مثل تلگرام

    مثل اینستا

    و ..

    و واتساپم هم یه مدت بود ک پاک کرده بودم

    و کل آهنگ ها وفایل هایی رایگانی ک داشتم هم پاک شد

    دقیقا حس کردم ک بی دلیل نیست این اتفاق

    من اون موقع فقط دورادور از فایل های رایگانتون تو تلگرام استفاده میکردم و یه مدت میشد ک حس میکردم ک دیگه اثری ندارن روی من مث قبل چون خیلی گوش داده بودم و ذهنم میگفت چیز جدیدی نداره برات براچی گوش میدی

    یه حسی بهم میگفت باید آگاهی های جدید دریافت کنی دیگه بسه فقط گوش دادن باید عمل کنی ب آگاهی هایی ک دوساله داری جمع میکنی وقتشه دیگه

    یه کم عمل کن خلاصه تلگرام و دوباره نصب کردم و اومدم تو کانال نتایج دوستان یه کامنت خوندم

    ک متوجه شدم یه گزینه ای هست ب اسم مرا ب سمت نشانه ام هدایت کن

    بعد همین منو ترغیب کرد بیام سایت

    تا ازاین اپشن برا هدایتم استفاده کنم

    اومدم سایت دیدم من عضو شدم قبلا یعنی همون ابتدای دوسال پیش ک با این فضا آشنا شده بودم ولی چون نت ضعیف بود فک کردم مراحل عضویتم تکمیل نشده

    خلاصه اومدم تو سایت

    یه کم گشتم گفتم خدااای من اینجا کجاست

    اینجا برای من تشنه آگاهی دریایی بود

    ک خیلی وقت بود دنبالش میگشتم

    نمیدونستم از کجا شروع کنم وهمش خداروشکر میکردم

    الان از اون موقع ک12اسفند بود3ماه وخورده ای گذشته ومن چقد حالم بهتره

    چقد باورهای خوب یادگرفتم از دوستان

    چقد ایمانم قوی تر شده چقد روابطم بهتر شده چقد آرامشم عمیق تر شده

    و تازگی هدایت شدم به کتاب های استاد

    اول کتاب رویاهایی ک رویا نیستند وبعد چگونه فکر خداروبخوانیم

    کششم ب کتاب چگونه فکر خداروبخونیم بیشتره الان 18صفحه خوندم ازش عجله ندارم برای تموم کردنش میخوام کاملا درکش کنم چون انگار پرده از جلوی چشام داره کنار میره

    حرف ها وکامنت استاد وبچه هارو انگار دارم بهتر متوحه میشم

    و دارم قرآنو میخونم با معنای دقیق وریشه ی کلمات خدایااا چه چیزایی دارم متوحه میشم ک اصن خارق العاده س

    همین جا میخوام تعهد بدم ب خودم ک تاآخر عمرم ب لطف الله مهربون هرروز قرآن وبخونم وتدبر کنم وان شاالله این مسیر و باعشق وباقدرت ادامه بدم

    مرسی استاد ایمانتون واقعا ستودنیه

    بهتون تبریک میگم وتحسینتون میکنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  5. -
    فاطمه بهرامیان گفته:
    مدت عضویت: 1089 روز

    9به نام خدایی که به تنهایی کافیست

    سلام به استاد عزیزم ومریم جانم.

    کلید:شجاعت در اخذ تصمیمات اساسی.

    فایل:می خواهی جز کدام گروه باشی.

    ادمها چهار دسته اند

    1- تغییر نمی کنند هرچند فشار زیاد باشه تسلیم شرایط و وضعیت هستند وآنقدر تغییر نمی کنند تا زیر چرخهای جهان له بشن وحذف .

    2- کسانی که با فشار زیاد وجایی که دیگه دارن له می شن تصمیم به تغییر می گیرن.

    3- کسانی که با یه فشار کوچیک یه زره سختی عوض می شن تصمیم به تغییر می گیرن.

    4- کسانی که قبل از فشار در همان شرایط خوب عوض می شن.

    شاید یک درصد مردم جز گروه آخر هستند ولی بهترین مورد همین آخریه در همان شرایط خوب نباید گول خورد نباید راکد شد باید فکر پیشرفت باشیم جهان در حال گسترشه اگر دنبال گسترش نباشی متوقف بشی سقوط می کنی همون موقع که شرایط خوبه تصمیم بگیر عوض بشی .

    مثل استاد که در بهترین شرایط چون نمی خواست راکد بمونه وحس می کرد این شرایط برای آینده جواب نمی ده تغییر کرد واون شرایط عالی رو رها کرد نخواست تو برکه شنا کنه خواست تو اقیانوس شنا کنه.

    استاد خیلی از جاها تغییر نکردم مثل وقتی که رشته دانشگاهی رو رشته ای رفتم که فهمیدم به دردم نمی خوره وسط راه فهمیدم با اینکه آدم درسخون وباهوشی بودم ومی تونستم باز از اول شروع کنم ولی حرکت نکردم وهمون رشته رو تا اخر ادامه دادم ومتاسفانه چون هیچ علاقه ای نداشتم وبا روحیاتم سازگار نبود هیچ استفاده ای نکردم در واقع 4سال عمرم رو گذاشتم وهدر دادم وشدم جز گروه اول.

    تو زندگیم هم به خاطر افکار وباورهای اشتباه چک ولقد زیاد خوردم ولی خدارو شکر نزدیک یک سالی هست که بیدار شدم وحرکت کردم وویه مدت هست که هدایت شدم به این سایت خیلی تغییر کردم ولی می دونم راه زیاد دا رم امروز با شنیدن این فایل به خودم قول دادم وتصمیم گرفتم تعهد بیشتری داشته باشم وسعی بیشتر برای تغییر به امید الله مهربان.

    ازتون سپاسگزارم.

    خدایا شکرت که هدایتم می کنی به مسیرهای درست.

    در پناه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    علیرضا لطفی نیا گفته:
    مدت عضویت: 2412 روز

    سلام و امیدوارم عالی باشین.

    سپاس گزار خداوندم هستم که بشدت کافیست.

    سپاس گزار استادم هستم و سپاس گزار سایت عباسمنش دات کام هستم برای زیبایی ها ، فراوانی ها، و باورهای سرشار از برکت سلامتی ثروت و فراوانی.

    از لحاظ کاری چند سال مشغول کار شیفتی بودم،1398 اون زمان همه چی عالی بود تایم آزاد پول خوب دوستان عالی رفت آمد راحت .

    اون زمان نمی دونستم که باید تغییر کنم چون همه چی عالی بود تو ذهنم .

    با هدایت خداوند ، فردی وارد زندگی ام شد و من هدایت شدم به شنیدن حرف هایی متفاوت و شروع کردم به خواسته داشتن و متفاوت فکر کردن.

    توی بازه یکی دو ماهه ، معجزه آسا شرایط کاری ام تغییر کرد و بصورت روزانه کار شدم .

    و سه ماه بعد تیم را مجددعوض کردم.

    یادم میاد تغییر شرکت اولم هم در سال 1395 دقیقا همینطور اتفاق افتاد ، اون زمان با استاد آشنا نشده بودن ، اما توی بهترین شرایط کاری و حقوق خوب ، با خواسته جدید، شرکت و فیلد کاری ام را تغییر دادم و شرایط مالی ام خیلی بهتر شد .

    الان هم دقیقا تو برهه ای هستم که نشانه ها هدایت می کنن به سمته و سویی مرتبط با خواسته هایم.

    تو پای در را بنه و هیچ مپرس

    خد راه نشاند دهد که چون باید کرد

    سپاس برای امکان نوشتن کامنت و سپاس برای کامنت های فوق العاده زیبا و تاثیر گزار سایت عباس منش دات کام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    آمیتیس گفته:
    مدت عضویت: 4337 روز

    متن کامل فایل ارزشمند “میخواهی جزو کدام گروه باشی؟” تقدیم به دوستان عزیز هم فرکانسی:

    به نام خدای مهربان

    سلام خدمت شما دوست عزیز

    یه مطلب خیلی مهمیه که من مدت هاست میخوام در موردش صحبت کنم اما فرصت نمیشه که در موردش صحبت کنم، اما امروز گفتم هر جوری شده و در هر شرایطی که هستم باید این فایل رو آماده کنم برای شما عزیزان.

    به نظر من آدما 4 دسته هستن: یه دسته آدمایی هستن که هیچ وقت تغییر نمیکنن. هرچقدر خداوند به اونها نشونه میده، هر چقدر پیغام میده، هرچقدر جهان بهشون میگه که باید عوض بشن، عوض نمیشن و قانون اینو میگه که اونا زیر چرخ های جهان که در حال حرکته از بین میرن. قانون جهان اینه که یا حرکت میکنی یا تغییر میکنی یا از بین میری! یعنی اگر حرکت نکنی، اگر تغییر نکنی مطمئن باش که از بین میری. مثال میزنم مثل افرادی هستن که دچار بیماری اعتیاد میشن و زندگیشون رو از دست میدن، زن و بچه شونو از دست میدن، آبروشونو، اعتبارشونو، ثروتشونو، سلامتی شونو از دست میدن اما باز هم تغییری نمیکنن و اونها یک روز جنازشون کنار یک جوی در خیابان پیدا میشه که به خاطر اینکه نخواستن پیغام ها رو دریافت کنن از بین رفتن.

    گروه دوم افرادی هستن که تنها زمانی تغییر میکنن که خیلی خیلی فشار زیادی بهشون وارد بشه، یعنی در حالت طبیعی یا با فشار کم تغییر نمیکنن، باید پدرشون دربیاد، باید پوستشون کنده بشه اگه بخوام مثال اعتیاد رو بزنم مثل افرادی هستن که معتاد میشن، آبرو و زندگیشون رو از دست میدن اما دیگه تو لحظات آخر موقعی که همه چی رو دارن از دست میدن سعی میکنن که ترک کنن و به زندگی برگردن.

    دسته ی سوم افرادی هستن که با کوچکترین نشانه هایی که باید تغییر کنن تغییر میکنن، با اولین فشار با اولین نشانه تغییر میکنن. مثل یه فرد معتادیه که وقتی که برای اولین بار از محل کار اخراجش میکنن یا حتی توبیخش میکنن به خاطر اینکه به موقع سرکار نمیاد یا حواسش پرته یا هر چیزی شبیه این، سعی میکنه که مواد رو ترک کنه و به زندگی برگرده.

    اما دسته ی چهارم که امیدوارم من و شما جزو اون دسته باشیم افرادی هستن که قبل از اینکه مجبور بشن، قبل از اینکه اصلا بهشون فشار وارد بشه اونها خودشون به دنبال تغییر و حرکت میرن. اونها افراد بسیار بسیار موفقی هستند.

    من میخوام یه ذره در مورد گذشته ی خودم صحبت کنم باهاتون. یادمه از وقتی که بچه بودم به شدت علاقمند بودم که دستم تو جیب خودم باشه و برای خودم کار کنم و از همون بچگی شروع کردم به انجام انواع و اقسام کارهای مختلف. از خیلی خیلی سنین کودکی میرفتم توی کوچه شانسی میفروختم تا اینکه بزرگتر شدم و کارگری کردم، سیم پیچی کار کردم و بعد از یه مدتی با توجه به علاقه ای که به الکترونیک داشتم رفتم دنبال تعمیر رادیو و تلویزیون، مدرکشو گرفتم و یه مغازه زدم و شروع کردم به کار کردن و بعد از اون به خاطر بازهم علاقه ای که داشتم رفتم سراغ بازی های کامپیوتری، یه کلوپ بازی های کامپیوتری زدم و با یه تلویزیون سیاه و سفید و اون موقع یه دستگاهی بود به نام میکرو، با اون دستگاه کارم رو شروع کردم.

    اولش درآمدم خیلی کم بود اما کار کردم و بعد درآمدم بیشتر و بیشتر شد، بعد یه دونه دستگاه شد 2تا دستگاه، تلویزیون سیاه سفید شد رنگی، بعد SEGA اومد، بعد پلی استیشن اومد، خلاصه به جایی رسید که 7-8 تا دستگاه پلی استیشن داشتم با تلویزیون رنگی و درآمد خیلی بالا. یادمه اون موقع توی سن مثلا شاید 16 – 17 – 18 سالگی درآمدم 30 برابر حقوق یک کارگر ساختمانی بود و کار خیلی راحتی هم داشتم، درآمد خیلی بالایی هم داشتم. اما بعد از یه مدتی فهمیدم که درآمد من داره آرام آرام کم میشه و شرایط مختلفی تو محیط داره اتفاق میفته، مثلا افراد زیادی دارن این مغازه ها رو میزنن مثل من که مغازه زدم چون نیاز به تبحر خیلی زیادی نداشت کافی بود که دستگاه داشته باشی و تلویزیون داشته باشی و شروع کنی به کار کردن و به همون نسبت که دست توی کار زیاد میشد درآمد هم کمتر میشد.

    نکته ی دیگه ای که بود این بود که اداره ی اماکن هم خیلی دست گذاشته بود روی این کسب و کار و خیلی گیر میداد به کار ما و هرروز میومدن بازرسی میکردن چه CD دارید میذارید؟ چه بازی دارید میکنید؟ بچه ها چه بازی میکنن؟ و اینا برای من یه نشونه بود، یه نشونه بود برای اینکه تغییر کنیم برای اینکه بتونم آینده ی خودمو قشنگ تر کنم و بهتر کنم، اون موقع بود که من تصمیم گرفتم برم بندرعباس از شهر خودمون، رفتم بندرعباس و این در حالی بود که من زندگی عالی ای داشتم، درآمد خیلی خوبی داشتم، دوستای فوق العاده ای داشتم، انقدر دوستای زیاد و عالی داشتم که حد و حساب نداشت. توی اون شرایط من تصمیم گرفتم که در تله ی این شرایط به ظاهر خوب گیر نکنم و برم برای پیشرفت، برم برای موفقیت، برم برای حرکت کردن و رو به جلو پیشرفت کردن.

    رفتم بندرعباس توی شرکت نفتی کارگر بودم و با درآمد بسیار بسیار کم اومدم کارگری کردم. یعنی همه ی دوستام تعجب میکردن میگفتن تو که انقدر درآمدت اینجا بالا بود، تو که اینجا برای خودت کار داشتی، تو که اینجا آقا و سرور خودت بودی الان رفتی داری کارگری میکنی برای مردم؟ اونم تو اون آب و هوا؟ تو اون شرایط؟ و این درآمد بسیار عالی رو کنار گذاشتی؟ و جواب من این بود که من مطمئنم این حرکتم حرکت رو به جلو هست و در نهایت به پیشرفت و موفقیت منجر میشه.

    خوب اونجا شرایط اول برام خیلی سخت بود. باید کارگری میکردم، باید چیز یاد میگرفتم. یه مدت راننده تاکسی بودم تو اون شرایط با تاکسی کار میکردم تا بتونم زندگیمو بگذرونم و بعد از یه مدتی من شرایطم بهتر شد، شدم سوپروایزر یه شرکت نفتی و درآمدم خیلی خیلی رفت بالا و باورتون شاید نشه من وقتی که از شهر خودمون رفتم بندرعباس هیچ وسیله ای رو با خودم نبردم چون جا و مکان نداشتم. یه اتاق توی بندرعباس توی محله ی خیلی خیلی ناجور اجاره کرده بودم و یه پیک نیک و یه زیلو و 4تا بشقاب و قاشق ورداشته بودم با خودم برده بودم.

    در طی 8 سالی که من توی بندرعباس بودم کسب و کارم پیشرفت کرد و سوپروایزر شدم، درآمدم رفت بالا ، یک خونه ی خیلی خوبی رو اجاره کردم، وسایل خیلی خوبی رو برای خونه خریدم و وقتی که درآمد من اونقدر بالا بود و انقدر شرایطم خوب بود که میشد بهش یک زندگی خوب بگی و دوستای خیلی خوب پیدا کردم، به کارم مسلط شدم، به اوضاع کار مسلط شدم باز هم احساس کردم که این یک تله هست، یک تله ای که میخواد فقط من رو در این موقعیت نگه داره و من باید برای تغییر، برای پیشرفت کردن بیام به تهران. این در حالی بود که انصافا شرایطم خوب بود، درآمدم به شکلی بود که میتونستم به راحتی زندگی خودمو اداره کنم اما احساسم میگفت که این روند ادامه پیدا نخواهد کرد. یعنی این روند همینطور آروم آروم به سمت کم شدن درآمد به سمت بد شدن شرایط تغییر میکنه ولی تو باید حواست جمع باشه.

    اون موقع بود که من اومدم تهران و اومدم وارد یه کسب و کار جدید شدم. اومدم شروع کردم به مطالعه ی کتاب های موفقیت، شروع کردم به سخنرانی کردن، شرکت تاسیس کردم و باورتون نمیشه توی مسافرخونه هایی زندگی میکردیم که شرایط بسیار بسیار سختی داشت چون هیچگونه درآمدی در شروع کار نداشتم اما احساسم بهم میگفتش که این روند، روند درستیه. بعد شروع کردم شرکتم پیشرفت کرد، کسب و کارم پیشرفت کرد، درآمدم بیشتر شد، سرمایه گزاری کردم تو قسمت های مختلف و درآمدم انقدر عالی شد که شاید رویای هر کسی باشه که بتونه یه همچین درآمدی رو داشته باشه، یه همچین سودی رو از سرمایه گزاری هاش کسب کنه و میتونم به جرات بگم انقدر درآمد و ثروت داشتم توی تهران و توی ایران که میتونستم تا آخر عمرم واقعا عالی زندگی کنم، واقعا خوب زندگی کنم و خودمو بازنشسته کنم بدون اینکه کاری انجام بدم. سرمایه گزاری های من داشت کار خودشونو انجام میداد و درآمد من اونقدر بالا بود که نیاز به هیچ فعالیت جدید دیگه ای نبود. اما به نظر من این هم یک تله بود!! یک تله برای متوقف کردن روند پیشرفت من.

    اون موقع بود که من تصمیم گرفتم از ایران بیام بیرون و جهان رو بگردم و دنیا رو بگردم، مطالعه کنم در مورد آدمای مختلف، در مورد فرهنگ های مختلف، در مورد دلیل موفقیت و شکست افراد و برای این کار مجبور بودم که به موقعیت جدیدی وارد بشم، مجبور بودم که زبان جدیدی رو یاد بگیرم، مجبور بودم که چیزهای جدید و دوستان جدیدی رو پیدا کنم، همه چیز برای من غریبه بود و من از اون فضای بسیار بسیار عالی که تو تهران داشتم بیرون اومدم. اونایی که به من نزدیک هستن میدونن که چقدر شرایط من تو تهران و تو ایران خوب بود و چقدر همه چیز برای من عالی بود، دوستان بسیار زیاد، افرادی که منو عاشقانه دوست داشتن، شرایط بسیار عالی کاری، همه چیز برای من عالی بود یعنی بهترین حالت ممکن برای هر فردی که میتونه تو ایران زندگی کنه در همه ی ابعادش از همه نظر. اون موقع بود که من تصمیم گرفتم که بیام خارج از کشور و تحقیقاتم رو شروع کنم و توی این پروسه باز هم باید تلاش کنم، کلی چیز جدید باید یاد بگیرم، کلی حرکت های جدید باید انجام بدم، کلی باید به خودم آموزش بدم، خیلی کارا باید انجام بدم اما احساس میکنم این روند به من کمک میکنه چون واقعا ما به دنیا نیومدیم که فقط غذا بخوریم، فقط یه خونه بخریم، فقط یه ماشین بخریم، ما به دنیا اومدیم که پیشرفت کنیم، به دنیا اومدیم که حرکت کنیم.

    قبل از اینکه شرایط اونقدر سخت بشه که مجبور بشید تغییر کنید خودتون زودتر این کار رو انجام بدید چون اگه این کار رو بکنید واقعا از زندگی لذت میبرید، واقعا چیزای زیادی یاد میگیرید، واقعا پیشرفت میکنید، واقعا احساس غرور میکنید، واقعا موقع مرگتون حسرت نمیخورید. همیشه من میگم یه جوری زندگی کنیم که موقع مرگمون به خدا نگیم خدایا یه دقیقه دیگه به من فرصت بده، یک ساعت، یک روز، یک ماه دیگه به من فرصت بده تا من به شکل قشنگ تری زندگی کنم.

    و در ادامه ی این صحبت ها که خیلی خیلی دوست دارم بهش فکر کنید به این سوال طلایی و کلیدی فکر کنید که کی باید تغییر کنیم؟ موقعی که شرایط خیلی سخته یا موقعی که همه چیز خوبه؟ به نظر من موقعی که همه چی خوبه باید تغییر کنیم نه موقعی که شرایط سخته. یعنی اگر موقعی که همه چیز خوبه تغییر کنیم، موقعی که همه چیز خوبه پیش بینی کنیم آینده رو، اگر موقعی که همه چیز خوبه حرکت رو به جلو رو شروع کنیم هیچوقت شرایط اونقدر سخت نمیشه که مجبور بشیم تغییر کنیم.

    من وقتی که از کشور خارج شدم در بهترین شرایط بودم. شرایط عالی و فوق العاده ای بود، من مجبور نبودم تغییر کنم، من خودم خواستم که تغییر کنم، به خاطر همین شرایطی که در خارج از کشور دارم هم برای من خیلی خوبه چون نذاشتم اونقدر شرایط بد بشه، اونقدر اوضاعم خراب بشه، اونقدر بهم بریزم و بعد تغییر کنم، بعد دوباره از صفر شروع کنم، الان دیگه اینجا از صفر شروع نکردم. اینجا خب شرایط خیلی خوبی رو داشتم، وضعیت مالی مناسبی رو داشتم، اوضاع خیلی خوبی رو داشتم، چرا؟ بخاطر اینکه من نذاشتم اوضاع اونقدر بد بشه که بخوام از صفر شروع کنم.

    اینا یه پیغامه شاید 1% مردم جهان هم اینجوری فکر نکنن، من میخوام که تو جزو اون 1% باشی، اون 1% که پیشرو هستن، اون 1% که جهان رو متحول میکنن، اون 1% که تغییرات وسیعی رو در تمام جهان دارن ایجاد میکنن، افرادی که واقعا مشتاقن که تغییر کنن، واقعا مشتاقن که پیشرفت کنن و من خودم رو دوست دارم یک الگو قرار بدم برای اون افراد که خودم از این دیدگاه استفاده کردم و از این دیدگاه نتیجه گرفتم و این دیدگاه رو دارم منتشر میکنم.

    یکی از این تغییراتی که من ایجاد کردم تو کسب و کارم تغییر سایت بود. دوستانی اومدن برای من سایت زدن، دوستان عزیزی که به من کمک کردن برای طراحی سایت و برای من سایت زدن، سایت ما خیلی خوب پیشرفت کرد و اونایی که از طریق سایت با من آشنا بودن و سایت قدیم رو میشناختن میدونن که چقدر ما تو این سایت کارای بزرگی کردیم، پیشرفت های زیادی کردیم. اما بعد از یه مدتی که ما داشت کسب و کارمون بزرگتر میشد و تعداد کاربرا هم داشت بیشتر میشد دیدم اون سایت جوابگوی آینده ی کسب و کار من تو اینترنت نیست و چندبار خواستم تغییراتی رو تو سایت اعمال کنم و به برنامه نویسمون گفتم و اون وقت نداشت که این کار رو انجام بده. من دیدم که برای هر تغییر باید به دنبال برنامه نویسم بدوم بگم که این کار رو برای من انجام بده و این کار برای من واقعا سخت بود. من پیش بینی کردم که باید شرایط رو تغییر بدم، باید از همین الان به فکر تغییرات بزرگ باشم، باید از همین الان آینده رو ببینم و من رفتم کلی مطالعه کردم، کلی آموزش دیدم در مورد آینده ی اینترنت و به این نتیجه رسیدم که باید سایتم رو عوض کنم و جوری این تغییرات رو انجام بدم که خودم بتونم مدیریت کنم سایتمو و نیاز به یک برنامه نویس خاص نداشته باشم که اگر اون نخواست کاری رو انجام بده من کارم لنگ بمونه.

    این کار فشار زیادی رو به من وارد کرد و این در حالی بود که سایت ما حداقل تا 2-3 سال آینده میتونست با همین روند و به همین خوبی کارشو انجام بده ولی احتمالا از دو سه سال بعد به اونور دیگه به مشکل برمیخورد و اون کیفیت بالا رو نداشت ونمی تونستم باهاش کارای خیلی بزرگی رو انجام بدم. باورتون نمیشه انقدر این روند تغییر سایت برای من و شرکت من دردسر ساز بود، انقدر کاربرها ناراضی شدن، ما به مشکل برخوردیم، چون من داشتم یه موضوع جدیدی رو توی اینترنت یاد میگرفتم برای ایجاد یک سایت مناسب، خیلی آزمون و خطا کردم، تعداد کاربرهای سایت ما هم خیلی زیاد بود وقتی هم که توی سایت تعداد یوزرها خیلی خیلی زیاد باشه و هرروز بازدیدهای بالایی داشته باشه و شما دارید تغییرات اعمال میکنید خب احتمالا یه سری اتفاقات بد میفته که منم در جریانش نبودم یعنی بلد نبودم، تازه یه سری چیزا رو بعدا یاد گرفتم ولی بازم میدونستم که این روند تغییر و این تغییری که ایجاد شد به نفع منه و در آینده به من خیلی کمک میکنه، درسته که خیلی اذیتم کرد اما چیزای خیلی زیادی به من یاد داد و به من کمک کرد که الان سایتی رو دارم که دیگه همه کاراشو خودم میتونم انجام بدم نیاز نیست کسی برای من کاری انجام بده، نیاز نیست به برنامه نویس خاصی بگم برای من کاری انجام بده تقریبا تمام کارای سایت رو میتونم خودم انجام بدم و این روند آموزش به من کمک میکنه که بتونم در هر کجای دنیا این کسب و کار رو داشته باشم و این کار رو ادامه بدم.

    به فکر تغییر باشید. هروقت اوضاع خوبه گول نخورید، این یه تله هست، اوضاع خیلی خوب اوضاع خیلی عالی یه تله هست برای اینکه تغییر نکنی برای اینکه به فکر پیشرفت نباشی. هروقت اوضاع خوب بود بگو چطور میشه از این بهتر بشه؟ چطور میشه باز از این ساده تر؟ باز از این زیباتر؟ باز از این قشنگ تر؟ باز از این پولسازتر باشه؟ و مطمئن باش راه حل های بهتری هست، نگاهت رو به جلو باشه، متوقف نشو، هرروز به فکر پیشرفت باش، هرروز این سوال اساسی رو از خودت بپرس که چطور از این بهتر؟ به وضعی که هستی قانع نباش نذار این وضعی که هستی تو رو از موفقیت دور کنه.

    این مثال معروف قورباغه رو یادتون باشه که وقتی قورباغه رو تو یه ظرف آب جوش بندازی به سرعت از ظرف آب جوش میپره بیرون چون تغییر رو احساس میکنه چون دمای زیاد رو میفهمه، اما اگر همون قورباغه رو توی ظرف آب معمولی بذاری و زیرشو روشن کنی و آروم آروم این آب رو گرم کنی قورباغه توی اون ظرف می مونه تا بمیره، تا بپزه و هیچ حرکتی نمیکنه، هیچ تغییری نمیکنه چون تغییر دمای آب داره آرام آرام اتفاق میفته و بدن قورباغه نمی فهمه که داره این دما برای بدنش مضر میشه، داره بهش آسیب زیادی میرسونه.

    همه ی آدما همینجورن، آدمایی که میذارن تا جهان با چک و لگد مجبورشون کنه که تغییر کنن، آدمایی که هیچوقت تغییر نمیکنن تا کنار جوب بمیرن، خیلی از افراد توی روابط عاطفیشون به مشکل برمیخورن، تحقیر میشن، به بدترین شکل ممکن به مشکل برمیخورن اما رابطه عاطفی شون رو قطع نمیکنن، اما بررسی نمیکنن روند رابطه عاطفیشون رو، بهتر نمیکنن، به افکار و باورهای خودشون فکر نمیکنن و انقدر اوضاع سخت میشه تا یک شکست تلخ تو رابطه ی عاطفی شون میخورن، افسرده میشن، ناامید میشن، مدت ها گوشه گیر میشن و بعد تصمیم میگیرن که تغییرات بنیادین در خودشون و در روابط آینده شون ایجاد کنن. یا افرادی که خیلی سیگار میکشن و تغییر نمیکنن تا وقتی دیگه سکته میکنن یا هر چیزی شبیه این و آدمایی که قبل از اینکه شرایط سخت بشه خودشون دست به تغییرات میزنن.

    خودت دست به تغییرات بزن، زندگی من گواه اینه، پیشرفت من گواه این موضوعه، در شرایطی من ایران رو ترک کردم که همه چیز برای من عالی بود، همه ی دوستانی که با من درارتباطن میدونن که چقدر اوضاع در تمام ابعاد، دوستایی که داشتم، ارتباط های که داشتم، درآمدی که داشتم، موقعیتی که داشتم چقدر عالی بود اما من دوست داشتم توی دریا شنا کنم، توی اقیانوس شنا کنم نه توی برکه! دوست داشتم بیام این پیغام رو به تمام مردم جهان بگم و برای این کار باید حرکت میکردم، باید زمین بازی خودم رو بزرگ میکردم، باید زبان انگلیسی یاد میگرفتم، باید کار میکردم، تو حوزه های مختلف رو خودم کار میکردم، باید میومدم با آدمهای موفق کشورهای دیگه مصاحبه میکردم، باید بررسی میکردم زندگی اونا رو، باید قوانین جهان رو توی ملیت های مختلف بررسی میکردم، باید به اونها آموزش میدادم و تاثیر این آموزش ها رو در زندگی افرادی خارج از کشور خودمون هم میدیدم به خاطر همین من این کار رو کردم.

    همیشه به دنبال بهبود باشید، همیشه به دنبال شرایط بهتر باشید و هیچوقت اگر شرایطتون خوبه، شرایطتون نرماله یا شرایطتون ایده آله گول این شرایط ایده آل رو نخورید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    حسین سلیمانی گفته:
    مدت عضویت: 4043 روز

    با عرض سلام و ادب خدمت استاد عزیزم آقای عباس منش ، سپاسگزارم که باز هم ویدئویی با موضوعی جالب و ارزشمند تهیه و در اختیار من و دیگر دوستان قرار داده اید .

    من حسین سلیمانی 30 ساله از شیراز ، اگر بخوام بیوگرافی ای از خودم در سایت قرار بدم واقعا کار سختیه برام ، منو تو خونه حسین عشقی صدا میزنند ، به این دلیل که باورشون اینه که توو زندگی زیاد شاخه به شاخه می کنم ، در حال حاضر مشغول به حرفه طراحی و عکاسی هستم و در آمد اصلی من از همین کسب و کار میباشد ، در فضای مجازی اینترنت منو با نام آهنگساز ، شاعر و خواننده می شناسند و در فروم های تخصصی مدرس دروس کامپیوتر و از همین ها میشه فهمید که چقدر وقت صرف شده تا در هر کدام به تخصص برسم و این بدان معناست که باور دارم که انسان هر چقدر که بخواد میتونه تخصص در هر زمینه ای کسب کنه و محدودیتی برای انسان وجود نداره و من واقعا تاسف میخورم برای افرادی که کل عمرشونو توی یک شغل و کسب و کار به حدر میدهند و بنظرم باید توی هر زمینه ای که انسان به درجه استادی میرسه اونو رها کنه و شغل دیگری رو انتخاب و در اون به درجه استادی برسه و در پایان هم اگه بتونه در هر تخصص محصول آموزشی ای تهیه و در اختیار علاقمندان به همون حوزه قرار بده کار بزرگی در جهت گسترش جهان هستی انجام داده . راستش زندگی قبلی شما خیلی شبیه به زندگی قبلی منه ، من با قوانین جهان هستی هیچ آشنایی ای نداشتم و درست وقتی که ناخودآگاه موافق با مسیر جهان هستی در حرکت بودم به سایت شما برخورد کردم و جالب اینجاست که وقتی آموزش های شما رو دنبال کردم دیدم که خیلی از اتفاقات زندگی من ناخواسته از باورهای غلط من سرچشمه گرفته . آشنایی با شما رو هدیه ای از جانب خداوند میدونم و از خداوند و شما سپاسگزارم .

    لازم میدونم تجربیاتی را که در زندگی من اتفاق افتاده را برای دیگر دوستان شرح دهم

    از همان ابتدای شروع به کسب در آمد ، شغل های بسیار زیادی را تجربه کردم از جمله :

    راه اندازی سوپر مارکت ، خدمات کامپیوتری ، کافی نت و گیم نت ، عکاسی ، بازاریابی مواد غذایی ، حسابدار شرکت مواد غذایی ، فروشندگی ، مدیر فروش شرکت نیک پارس ، سه سال فعالیت در پتروشیمی فارس که یکسال در آزمایشگاه مشغول به فعالیت بودم و 2 سال اپراتور برد مرکزی اداره آتش نشانی بودم و در زمانهایی به دلیل ترس از اقساط ، بدهی ، مخارج زندگی ، پرداخت مهریه دست به کارهای موقتی چون دست فروشی ، فروش مجسمه در کنار خیابان و فعالیت در پیک موتوری زده ام که متاسفانه هیچ کدام از این شغل ها باب میل من نبودند و با اینکه در بسیاری از انها موفق بودم نمیتوانستم موقعیتم را حفظ کنم و از آنها دست می کشیدم

    و بعد از دیدن آموزشهای شما در مورد کارمندی و کارفرمایی فهمیدم آن چیزی که نمیگذارد من پای بند کاری شوم همان احتیاج شدید من به آزادی بود که بر امنیت شغلی ترجیح میدادم و در شغل کارمندی من نمیتوانستم آزاد باشم و باید تن به کارهایی میدادم که دوستشان ندارم و اما خودم هم از این وضعیت خسته شده بودم و نمیداستم که چرا با وجود اینکه میدانم که نمیتوانم یک کارمند باشم باز هم بعد از مدتی بیکار بودن تن به شغل های این چنینی میدادم که باز هم با خواندن کتاب پدر پولدار و پدر بی پول فهمیدم که تنها چیزی که باعث میشود که در شغل کارمندی باقی بمانم وجود ترس و حرص بود . وجود ترس بود که مرا مجبور به کارهای موقت میکرد ، کارهایی که در شاءن من نبود و هیچ علاقه ای به آنها نداشتم و فقط قصدم از انجام آنها این بود که نکند برای مخارجم مهتاج کسی شوم . حتی آخرین فعالیتم که در شرکت نگین به عنوان حسابدار بود با اینکه حقوقم بسیار خوب بود و جایگاه اجتماعی بالایی در آن شرکت پیدا کرده بودم ، چیزی که آرزوی دیگر همکارانم بود ، به دلیل اینکه فرکانسهای ذهنم با ذهن مدیر شرکت متضاد بود رها کردم . فقط کافی بود 10 دقیقه کنار هم باشیم تا دعوا شروع شود و تنها دلیل نگه داشتن من در آن شرکت با وجود آن همه تنش و ناراحتی به قول و گفته مدیر به یکی از همکارانم دست پاکی من بوده و فکر میکنم منظورش همان پولهایی بود که گاهی اوقات اضاف می آمد و من به او گذارش و تحویل میدادم .

    پایان همکاری ما زمانی بود که مدیر از من خواست در روز تعطیلی در شرکت حضور پیدا کنم و من برگ استعفامو نوشتم و بر روی میزش گذاشتم و با وجود مخالفتهای او به همکاری با آنها خاتمه دادم

    خانواده ام با شنیدن اینکه پسرشان این شغل خوب و پر در آمد را نیز کنار گذاشته نگران شدند و کم کم باورشان شده بود که مشکل از پسرشان است و اینکه من سر ناسازگاری با همه دارم . با تکرارهای مکرر حرفهای آنها خودم نیز داشت باورم میشد که من با هیچ کس نمیسازم ، تمام کارهایی را که تا به آن روز تجربه کرده بودم را در ذهنم دوره کردم و هیچ کدام از آنها با مزاج من سازگار نبود . در همان زمان چند پیشنهاد کار در شرکت دوستان پدرم به من پیشنهاد شد که واقعا وقتی نام کارمندی به زبان می آمد واقعا حالم به هم میخورد . آن زمان به قوانین هستی آشنا نبودم اما یک حس درونی در وجودم نوید کار بسیار خوبی را به من میداد

    چند روزی گذشت در صفحه نیازمندی ها به دنبال کار مورد علاقه ام میگشتم و اما هیچ کدام از شغلها مورد پسندم نبود .دوباره سر و کله همان ترس همیشگی پیدا شد و دوباره فکر قدیمی من که فعلا با یک شغل

    شروع کن و بعد به دنبال آرزوهایت برو به سراغم آمد ، جنگ بدی میان نیمکره چپ و راست مغزم بوجود آمده بود واقعا شرایط سختی بود حتی سختی آن زمان را همین الان هم حس میکنم و اما این بار با خودم گفتم اگر از فقر و گرسنگی هم بمیرم پا پس نمیکشم یا شغل عالی و مورد علاقه یا مرگ . ذهن من مدام تکرار میکرد آن شغلی که تو میخواهی حداقل 100 میلیون سرمایه اولیه میخواهد و اما احساسم میگفت حل میشود .

    از روزنامه ها هم نا امید بودم و حتی چند روز ، روزنامه نگرفتم و از همان دکه ای که روزنامه میگرفتم آبمیوه ای طلب کردم که قیمت آن 1200 تومان بود که 2000 تومان به او پرداختم که 800 تومان باقیمانده را روزنامه ای به دستم داد و گفتم روزنامه نمیخوام . باقیش بمونه پیشت طلب من و اونم گفت بابا ببر دیگه هر روز که میخریدی با لبخند تلخی از دستش گرفتم و ظهر رو مبل دراز کشیده بودم که یک آگهی دیدم که یک طراح میخواستن و با بی حوصلگی زنگ زدم و گفتند حضوری بیا ، آدرسش تا منزلمون 15 دقیقه پیاده راه رفتن بود . به آدرس که رسیدم روزنامه را پاره کردم و برگشتم و از سر بی حوصلگی کلا بیخیال شدم . فردای آنروز خواهرم برای خرید دارویی به داروخانه میرفت که از من خواست تا او را همراهی کنم و ناخوداگاه از جلوی

    آن آتلیه رد شدیم یک لحظه از خواهرم خواستم اتومبیلش را نگه دارد و در آنجا بایستد تا من به آن آتلیه بروم وقتی که وارد شدم اصلا احساس غریبی نکردم و انگار 100 سال بود که آنها را میشناسم . پس از مصاحبه قرار شد از فردای آنروز حضور پیدا کنم و با وجود داشتن 3 طراح من نفر چهارم بودم که قرار بود آنجا کار کنم ، بعد از یک هفته کار در انجا قرار شد که سفته خریداری کنم تا قرارداد ببندیم که باز شرط و شروط ها شروع شد و من سفته هایی که خریداری کردم رو پاره کردم و بلند شدم . یارو تعجب کرد که چی شده گفتم راستش من نمیتونم سر ساعت بیام و برگردم گفت پس چجوری میتونی ، گفتم درصدی کار میکنم باهات ساعت اومدن و رفتنمم خودم تایین میکنم و در غیر اینصورت نمیتونم باهاتون همکاری کنم . با لبخندی گفتند خوش آمدی .

    خداحافظی کردم و این بار واقعا رفتم که بمیرم :( و با گذشت 5 روز در کمال تعجب به من تماس گرفتند که مشکلی نیست و بیا و مشغول شو . هنوز هم برام جای سوال داره که چه طوری آخه و الان حدود یکسال می گذرد و اعتبار و احترام زیادی در آنجا کسب کرده ام و جالبه که بدونید من بدون هیچ چک و یا سفته ای و ضمانتی در آنجا مشغول به کار هستم و ساعاتی که مسئول آتلیه نمیتواند در محل کار حضور پیدا کند از من خواهش می کند تا آنجا را در نبودنشان اداره کنم همچنین دیگر همکاران از حضورم در آن آتلیه بسیار خرسندند و دلیل آنهم به گفته آنها اخلاق خوب و روابط صمیمانه ام با آنهاست .

    چیزی که در هیچ کدام از شغلهای قبلی ام نداشتم و به دلیل نداشتن علاقه در آن اتلیه با همکاران زیادی آشنا شدم و حتی دو آتلیه حرفه ای دیگر وقتی کار طراحی منو دیدن ازم خواهش کردند که با آنها نیز کار کنم که من به دلیل کمبود وقت فقط به یکی از آنها قول همکاری دادم . من فقط با 4 ساعت کار در آن آتلیه و یا در منزل به سلیقه خودم حقوقی حدود 3 برابر دوران کارمندی ام دریافت میکنم و نیم دیگر روزم را با آهنگسازی و خوانندگی و تدریس دروس کامپیوتر و دیگر علاقمندی های خودم سپری میکنم . هر روز با راهکارهای کتاب معجزه سپاسگزاری در آمدم را بیشتر و بیشتر میکنم .

    در زمینه های مختلف دیگری نیز از این قانون توانستم به نفع خودم استفاده کنم که در موضوع های مرتبط صحبت خواهم کرد .

    من همیشه به خودم میگم اگر که قوانین خداوند یکسان هست و اگر آقای عباس منش تونستن با اون قوانین به خواسته هاشون برسند پس منم میتونم چون قوانین برای همه یکسانه – برای اینکه بتونم در حوزه های مختلف تدریس کنم وبسایت مدرسه زاغک رو تاسیس کرده ام و قراره به زودی آموزش های زیادی در زمینه هایی که در اونها تخصص دارم قرار بدم

    با تشکر از شما خواننده گرامی و آقای عباس منش عزیز و تیم مدیریتی عباس منش دات کام

    با آرزوی موفقیت روز افزون برای شما ، خانواده محترمتان

    پاینده باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    زینب نیک ورز گفته:
    مدت عضویت: 1335 روز

    زندگی به من فشار اورد

    بارها حرف شنیدم، طعنه شنیدم، ناراحت شدم، دلم شکست..

    بارها خدا از همین طریق باهام حرف زد که دیگه وقتشه

    با دستان مختلف، یا ادم های مختلف خواست بهم بفهمونه که دیگه وقتشه عوض شی، تغییر کنی

    جور دیگه ای زندگی کنی

    جوری زندگی کنی که در شانته

    خواست بهم بفهمونه که

    تنبلی نکن، هدفمند باش، شجاع باش، توی اون نقطه امنت نمون، منظم تر باش، محکم قدم بردار یه سمت اهدافت..

    این فشار اوردن باعث شد که من مصمم بشم و بعد از مدت ها وارد یک کار بشم

    و حتی با وجود ترس هایی که توی ذهنمه، قدم بردارم.. :)

    و این برای من شروع خیلی خوبیه!

    دارم سعی میکنم که تغییر کنم

    که مثل قبل نباشم

    من باید تغییر کنم

    خداروشکر که پیغام خدارو فهمیدم و درک کردم

    قبلا از خدا گله و شکایت میکردم وقتی که خیلی اذیت میشدم

    اما الان سعی میکنم به شکل یک موهبت به اون قضیه به ظاهر بد نگاه کنم

    من هنوز اول راهم.. هنوز خیلی کار دارم..

    اما میدونم که این مسیر برای من پر از شگفتی و زیباییه..

    پس با امید ادامه میدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    رستا محمودی گفته:
    مدت عضویت: 417 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴿1﴾

    الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ ﴿2﴾ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ﴿3﴾ مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ﴿4﴾ إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ ﴿5﴾ اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ ﴿6﴾ صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ ﴿7﴾

    سلام و سپاس استاد عزیزم این چند روزه معجزات عجیبی دیدم تو این سایت خدا خیلی شفاف جواب سوالاتمو از طریق کامنت دوستان دقیقا همون لحظه ای که باهاش صحبت کردم و ازش کمک خواستم بهم داد و من حیرت کرده بودم از بزرگیش!

    شما یکی از دستان زیبای خداوند در کنار تیم عزیزتون عالی کار کردین و من بی نهایت از شما و تک تک عزیزان سپاسگزارم.

    در ارتباط با این فایل و دسته بندی افراد فرمودین ما هم در مورد خودمون بنویسیم، من از بچگی سعی کردم تو گروه 4 باشم و همیشه چالش داشتم تو زندگیم .من از سن خیلی کم یعنی از وقتی یادم میاد فکر می کردم که باید آدم بسیار ثروتمنددی بشم و هم خودم زندگی عالی داشته باشم هم به بقیه کمک کنم و از همون موقع دنبال فرصت بودم. تو رفتارم با بقیه خیلی وقتا مطابق سنت ها عمل نمی کردم و کاری رو می کردم که فکر می کردم درسته و مادرم و خاله هام هم از من انتقاد می کردن ولی اهمیت نمی دادم. بعد از اینکه دوره راهنمایی تموم شد تصمیم گرفتم آزمون مدرسه نمونه دولتی شرکت کنم و اون موقع تو استان فقط دو سه تا شهر مدرسه نمونه دولتی داشت و من باید تنها میومدم مرکز استان و مدرسه شبانه روزی درس می خوندم و مادرم نگران بود می گفت چطور میخوای تنها رفت و آمد کنی و من چون فکر می کردم تنها راه رسیدن به هدفام درس خوندنه همه سختیارو پذیرفتم فقط دفعه اول با داداشم رفتم و بعدش تنها با اتوبوس رفت و آمد می کردم و 4 سال دبیرستان تمام شد باز راهی دانشگاه تهران شدم و کلی ماجرای ریز و درشت این وسط و داستان تصمیمات من و شوکه شدن بقیه همچنان ادامه داره… بعد از کلی درس خوندن و شاگرد اول بودن در مقطع دکتری وقتی قرار بود برم پروپوزالمو دفاع کنم رفتم از دانشگاه انصراف دادم در سال 99 و از اداره هم مرخصی بدون حقوق گرفتم و با خودم گفتم 30 سال ازعمرم نمی دونستم چکار باید بکنم و الان حس می کنم قدم اول رو باید بردارم.کلی داستان داشتم سال 99 تا مدتها به هیچکی نگفته بودم دارم چکار می کنم چون دوست نداشتم با نظرات بقیه انرزیم تحلیل بره.از اونجا پروژه تغییر من یه جور دیگه پیش رفت و من تازه با الفبا آشنا شدم و هرچه جلوتر رفتم مسیر زیباتر شد.

    البته من یه جایی از زندگیم متوجه شدم که تو یه سری حوزه ها خیلی ضعیف عمل کردم و طبق این تقسیم بندی جزو دسته اول یا دوم بودم. یکیش مساله سلامتی و ورزش و تغذیه بود.ن سال 94 متوجه شدم درگیر بیماری آندو متریوز شدم و باید عمل جراحی انجام می دادم و وقتی در مورد بیماری پژوهش کردم فهمیدم خودم تمام این مشکلات رو ایجاد کردم و با اینکه پزشکا می گفتن این بیماری درمان نداره و باعث ناباروری میشه من باور نکردم و تونستم هم درمان بشم و هم به طور طبیعی باردار بشم در صورتیکه پزشک میگفت خیلی شانس کمی هست و باید عمل آی وی اف انجام بدم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: