اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
فایل های مهاجرت و آزمون مهاجرت برای من بسیار پربار بود
من خیلی وقته به مهاجرت به یک شهر دیگه فکرمیکنم و یسری قدم ها براش برداشته بودم
حتی به لحاظ ذهنی کاملا مهاجرت کردم ولی این مهاجرت رخ نمیداد
و الان خیلی بخش ها برام روشن شد که چرا این مهاجرت رخ نداده
و چطور میشه یه مهاجرت توپ برام رخ بده
من از اساس با اذییت شدن و سختی کشیدن مشکل داشتم از بچگی و هیچ چیز سختی رو نمیپذیرم و فکر میکنم اگر چیزی داره سخت پیش میره حتمن یا وقتش نیست یا نباید انجام بشه
این ایده هایی که شما توی هردو فایل دادید بسیارمنطقی ،پخته و شدنی هستش
مثلا از همونجایی که هستیم شروع به مهاجرت کنیم از همون محله ای که هستیم شروع کنیم از منزلمون دور بشیم
من خیلی دوست دارم ماشین سالم و نو خودم رو داشته باشم و باهاش همهههه جا برم
من خودم ماشین ندارم ولی از شدت عشقم به سفر از سن 14 15سالگی بزور رانندگی یادگرفتم و پشت فرمون نشستم و تا ماشین گیرم میومد کل نقاط دور شهرم رو میرفتم
من تاالان به چندتا شهرستان اطراف شهرم سفر کردم و انقدددررر توی جاده بودن منو سر شوق میاره که نگم
زنده میشم قشنگ
روحم میگه آخیششش
من عاشق ازادی ام عاشق اینم توی هیچ محدودیتی نمونم به شدت از دچار روزمره شدن میترسم و دوست دارم همش هروزم پر ازماجرا های جدید باشه و بخاطر همین هروز توی ستاره ی قطبیم زندگی دلخواهم رو با زندگی که الان دارم تطبیق میدم
خداروشکر من شغلی دارم که همه جا خواهان داره و از این بابت باکی ندارم
من عاششششق بودن توی فرهنگ های مختلفی از فرهنگ خودم هستم
من توی15 سالگی به بعدم دائم خاستگار داشتم و دارم اما از همون سن باور داشتم من دلممیخواد برم دنیا روبگردم ببینم چه ادم هایی هستن بعد انتخاب کنم و همسرمو انتخاب کنم
من از بچگی هم این کارو میکردم حتی شده بود بارها توبیخ و تنبیه میشدم که از خونه دور شدم ولی چیزی از علاقه ی من به رفتن و دور شدن از خونه کم نمیکرد
من بارها بدون خانوادم سفر کردم و انقددددر برام لذتبخش بوده و احساس کردم روحم بزرگ شده که دوست نداشتم برگردم
همین سفر ها منو هوایی کرده جم کنم برم دور از خانوادم زندگی خودمو مستقله مستقل داشته باشم
قبلا قصد و نیتم از مهاجرت فقط فرار کردن از خونه ی پر تنش و استرسمون بود ولی از وقتی روی خودم دارم کارمیکنم همه چیز عوض شده و الان هیچ بحث و داد و دعوایی خیلی وقته وجود نداره و درکنار خانوادم با دوستی و شادی دارم زندگی میکنم
الان هدف و نیتم از مهاجرت فقط لذت رشد و ترقیه
باهربار سفر رفتنم شخصیتم انقدر تغییر کرد که اگ ساعت ها وقت پشت صندلی های دانشگاه میگذروندم هرگز موفق نمیشدم این حد احساس بزرگ شدن روحم رو تجربه کنم
اصلا نمیدونم این جاده چی داره واقعا
ولی همین که واردش میشی فارق از اینکه کجا قراره بری از همون ثانیه اول تورو به کل تغییر میده
خیلی برام لذتبخشه آسمون خدارو از نقاط مختلف زمینش ببینم
خیلی برام لذتبخشه با ادم های مختلف به زبان های مختلف هم کلام بشم
من دوست دارم چیزهای جدید گوشام بشنوه
نه غیبت و حسادت و اخبار فامیل که هیچی بهم اضافه نمیکنه و فقط انرژیمو بهم میریزه
اصلا هیچرغبتی به چنین چیزهایی ندارم
دوست دارم چشم هام هربار توی یه مکان جدید باز بشه دوست دارم دنیا دیده باشم دوست دارم بدونم مردم دیگه چطور زندگی میکنن حال خودشونو خوب میکنن
و به چی باور دارن که انقدر زندگی رو براشون قشنگ کرده
دوست دارم با ادم هایی بر بخورم که با کوچیک ترین چیزها شادن
و اصلااااا ایرادگیروغرزن نیستن
استاد عزیزم من یسری دوست های تو شهر های دیگه پیدا کردم و یکی دوروز باهاشون وقت گذروندم
ببینید
من انقددددددر با اینا خوش بودم
انقدر پیش اینا ادم متفاوتی بودم انقدددددر دلم راضی بود شاد بودم احساس رهایی کردم که همین الانم دلم لک زده دوباره اون حس رو تجربه کنم
هیچ چیز خاص و لاکچری نبود
من پاشدم با هرچیزی که بود یه غذای فوری درست کردم یه سفره پلاستیکی پهن کردیم همه دورش جمع شدیم دونفر یکی تو یه بشقاب هرکدوم یه رنگ غذا خوردیم و چقدددددررررر چسبید دور اون سفره با ادم هایی غیر از ادم هایی که همیشه میشناختی غذا خوردن
بعدش چایی دم کردیم
توی هر لیوانی که پیدا کردیم و هیچکسسسس هم ن ایرادی میگرفت ن اصلا بنظر بد میومد
بد یه دف پیدا کردیم و پسرا هرکدوم شروع کردن دف زدن و چقددددددررررررر خوش گذشت چقددددر لذت بردم
و چقدر دوست نداشتم برگردم
ینی من از ثانیه ای کهوارد جاده میشم میدونم چه موهبت ها وهدیه های بزرگی خدا قراره بهم ببخشه
واسه همین همش دوست دارم تنها سفر کنم
برعکس خانوادم که خیلیییی سخت گیر هستن برای جایی رفتن
(البته که من خیلی وقته با هر ویژگی که دارن بهشون احترام میزارم ،دوستشون دارم و درکنارشون دارم زندگی میکنم با ارامش.و چیزی از ارزش هاشون کم نمیکنه حتی اگه اون ویژگی هایی که من میخوام رو نداشته باشن ،طبق قانون و آموزه های استاد ما نه بحث میکنیم نه کسی رو تغییر میدیم و فقط روی خودمون تمرکز میکنیم)
من یه ساک و چمدون اماده ی اماده دارم برای سفر که فقط گفتن بریم، بریم
به خودم قول دادم برنامه هیچ سفری روکنسل نکنم
و دیدن همین فایل های شما خود به خود برای منم سفر رفتن و مهاجرت رو فراهم میکنه
وقت گذروندن توی سایت شما،”بی اغراق “خودش یه سفره هیجان انگیزه
خیلی صحبت دارم راجبش
ولی به همینجا بسنده میکنم
و از عمق وجودم سپاسگزار خداوندم که منو توی مسیر خودش و آموزه های شما نگهداشته
به به عالی، دقیقا لذت بردن از سفر، و با کمترین امکانات بهترین خاطره رو ساختن. منم اکثر شهر های ایران رو رفتم و خیلی ساده میگیرم سفر رو، یعنی از تصمیم تا اقدام شاید ده دقیقه طول بکشه. بوده مثلا همین جوری رفتیم، یه جا تو جنگل از هر کی یه چیزی گرفتم اونجا غذا درست کردم. عاشق سفر و تجربه چیزهای جدید هستم. الانم مهاجرت به خارج برا تحصیل یا کاری تو دلم بد جوری افتاده، همسفرم هم بیشتر دوست دارم، ساده و پایه و دارای شور و شوق و هیجان باشه. من کلا آسان میگیرم. خدا رو شکر و بخاطر آسان گیری بوده، که تو این همه شهر سفر کردم. سفر به دور آمریکا استاد خیلی نگاه میکنم، یک زندگی سرشار از سپاس گذاری و عشق بازی با خدا و طبیعت و همسرش. کلمه ای که استاد میگه عاشقتم. واقعا زیباست. چون به دریا توان راه یافت سوی یک قطره چرا باید شتافت؟
هر جمله ای که شما میگفتید من میگفتم ااا دقیقااا درسته چه جالب و همیشه این مسائلو به خیلی ها بارها گفتم که مهاجرت اون چیزی نیست که شما ساده بهش نگاه کنید و این درکو از خیلی سال پیش داشتم که داستان اصلی یه چیز دیگس و امروز با صحبت های شما باورم صد شد .. من همیشه فکر مهاجرت توی ذهنم بوده از بچگی و الان میفهمم بخاطر روحیه کنجکاوی و کشف این دنیاست یکی آرزوهام دیدن زیبایی های خداوند بوده همیشه نه فرار کردن از شرایطی که دارم یا جوی که جامعه برای ما درست کرده .. خداروشکر که این همه آگاهی به من داد و شما باعث روشن شدن این مسئله برای خیلی ها شدید .. امیدوارم همه در بهترین زمان به بهترین مکان هدایت بشیم . ممنونم
با عرض سلام و وقت بخیر خدمت استاد عباس منش و سرکار خانم شایسته و همه دوستان عزیز و گرامی
سپاس فراوان به شما که همیشه به شکل های مختلف کاربران سایت را به سمت و سوی درست راهنمایی میکنید
در خصوص اینکه من می خواهم که مهاجرت کنم باید بگوییم که بله من خیلی موقع هست که دوست دارم مهاجرت کنم اما چیزی که من را کند کرده این هست چون من برنامه نویسی هستم هنوز سایتم به درآمد نرسیده و حقیقتا من با شنیدن این دو فایل خیلی نگرشم بطور کامل عوض شد باید بگوییم که من هم مثل استاد نیاز به اینترنت آزاد و سرعت بالا نیاز دارم و میدانم که باید محل زندگیم را عوض کنم اما چیزی که من را نگاه داشته فعلا بی درآمدی هست و عملا هیچ چیزی برای وابستگی ندارم که بخواد من را پایبند محل زندگی فعلیم کند تنهای چیزی که قبلا بود پدر و مادرم بود که الان هر دوی آنها پیش خدا هستن و اما دلایل من برای مهاجرت که بخوام به آنها اشاره کنم بجز اینترنت که ذکر کردم داشتن حساب بانکی بین المللی هست و موررد بعدی بالا بردن مهارت برنامه نویسم هست که باید این مهارت را بصورت بسیار قابل توجهی در خودم افزایش بدم و مورد بعدی تسلت پیدا کردن به زبان انگلیسی هست که واقعا دوست دارم زبان انگلیسی را بهتر از زبان مادریم صحبت کنم و بفهمم و ازش استفاده کنم .
و در آخر باید بگوییم که من تست شخصیت مناسب مهاجرت را انجام دادم و نتیجه این تست را بطور کامل در این قسمت درج خواهم نمود
آزمون تشخیص شخصیت مناسب مهاجرت
بر اساس پاسخهایی که به سوالات آزمون دادهاید، شما فرد نسبتاً مناسبی برای مهاجرت هستید. شخصیت شما به گونهای است که شاید در برخورد اول، مواجهه با چالشها شما را ناامید کند. اما تمایل درونی شما این است که: به جای ناامیدی، تمام تلاش خود را صرف مدیریت آن چالش میکنید. زیرا میدانید این تجربه در نهایت شما را رشد میدهد و توانایی شما در حل مسائل را بیشتر میکند.
با اینکه متمایل به حفظ ثبات و ماندن در ناحیه امن هستید، اما وقتی پای رشد به میان میآید، اولویت شما تغییر میکند، از منطقه امن خود خارج میشوید و پا به دل ناشناختههایی میگذارید که لازمهی تحقق اهدافتان است.
با اینکه در مواجهه با شرایط استرسزا و غیرمطمئن، عصبی میشوید یا حتی کنترل ذهن خود را از دست میدهید اما در نهایت به خاطر روحیهی خوشبینی، راهی برای تسلط دوباره بر ذهن پیدا میکنید.
این ویژگیها نشاندهنده قدرت انعطافپذیری و توانایی شما در کنترل ذهن است و نشان میدهد که شما جسارت خوبی برای حرکت کردن دارید حتی با وجود ترسیدن و ناامید شدن.
با اینکه ترجیح شما تجربه شرایط با ثبات است اما به خاطر ویژگیهایی مثل “کنجکاوی” و “تمایل به رشد و یادگیری”، در نهایت تغییرات لازم را ایجاد میکنید و وارد این نوع چالشها میشوید.
درست است که تغییر یک سری عادتها و عقاید یا ترک یک سری تمایلات برایتان سخت است، اما وقتی در موقعیتی قرار میگیرید که رشد شما وابسته به رهایی از آنها میشود، با قدرت از ” تغییر” استقبال میکنید و تمایلات جدیدی را در شرایط جدید پیدا میکنید که جایگزین دلبستگیهای قبلی میشود.
جمع همه این ویژگیهای شخصیتی نشان میدهد که “مهاجرت”، در نهایت موجب پیشرفت بیشتر شما میشود. اما تجزیه و تحلیل پاسخهای شما، این کلید مهمتر را نیز در بر دارد که:
درست است شما ویژگیهای شخصیتی قویای برای رشد دارید، اما ترمزهای ذهنی مخفیای نیز دارید که در مقابل آن ویژگیهای مثبت قرار گرفته و مسیر پیشرفت را برای شما ناهموار کرده است. به احتمال زیاد، شما از این ترمزها آگاه نیستید. اما مهم است که بدانید این ترمزهای ذهنی، بر علیه شما کار می کنند و مرتباً یک سری الگوهای نادلخواه را برای شما تکرار میکنند. وگرنه با این همه نقاط قوت، مسیر پیشرفت شما باید بسیار هموارتر از اینها باشد. به عنوان مثال:
با اینکه روی خود کار میکنید و به دنبال رشد هستید، هرچند وقت یکبار در جایی از مسیر متوقف میشوید؛
هر چند وقت یکبار از مسیر خارج میشوید، کنترل خود را بر اوضاع از دست میدهید و ناامید میشوید. اما به خاطر نقاط قوت شخصیتی که دارید، دوباره به خود میآیید و به حرکت رو به جلو ادامه میدهید.
خبر خوب این است که:
کمی کار کردن روی بهبود این شخصیت، مسیر تغییر و رشد را برای شما بارها هموارتر می کند. به گونه ای که:
خیلی از قدمها را به راحتی بر میدارید قبل از آنکه مجبور شوید؛
خیلی از مسائل و چالشها اصولاً برایتان پیش نمیآید چون دربارهی آن، ترمزی در ذهن خود ندارید؛
به صورت مستمر در مسیر رشد حرکت میکنید بدون اینکه توقف یا سکونی در کار باشد؛
و مهمتر از همه، با تلاش فیزیکی کمتر و لذت بخشتر، نتایج قویتری به بار میآورید؛
چون هرچه این ترمزهای ذهنی را بشناسید و از ریشه حذف کنید، ظرف وجود شما رشد می کند و بارها از مسائل پیش رو بزرگتر می شوید. به همین نسبت، نگرانی شما درباره مسائل آینده کمتر میشود. سپس طبق قانون، این ذهن آرام، بطور مداوم شما را به سمت ایدههای کارسازتر و مسیر هموارتر هدایت میکند.
بر این اساس، اگر خواستهی شما مهاجرت به یک کشور جدید و تجربه شرایط دلخواهتر است، به عنوان قدم اول، تمرکز خود را بر شناسایی و حذف این ترمزهای ذهنی بگذارید تا مسیر مهاجرت از شرایط کنونی به شرایط دلخواه، برای شما هموار شود.
در این خصوص، پیشنهاد ما کار کردن با آگاهی های دوره کشف قوانین زندگی است.
آگاهیها و تمرینات دوره کشف قوانین زندگی، منطق هایی قوی در دست شما قرار میدهد تا این ترمزهای ذهنی مخفی را بشناسید و حذف کنید. به اندازهای که این ترمزها حذف میشوند، میزان هماهنگی باورهای شما با خواستههایتان بیشتر میشود. این هماهنگی میان خواستهها و باورها، شما را به ایدهها، راهکارها، فرصتها و معجزاتی هدایت میکند که مسیر پیشرفت را هموار و لذتبخش میکند.
زیرا مهمترین اصلی که نهتنها خواستهها را محقق میکند، بلکه میزان همواری مسیر را نیز مشخص میکند، ” میزان هماهنگی باورهای شما با خواستههایتان” است.
هر روز وقتی سایتو باز میکنم و فایل جدیدی رو میبینم باور نمیکنید که چقدر خوشحال میشوم از اینکه یک درس جدید با آموزش جدید ی از استاد عزیزم یاد میگیرم
این فایلها در مورد مهاجرت بود راستش وقتی فیلمهای شما در پرادایس و سفر به آمریکا رو میدیدم خیلی دوست داشتم که به اون کشور سفر کنم و همه چیز رو راحت حس میکردم و مشکلی برای زندگی نبود ولی فایلهای امروز شما خیلی منو بیدار کرد و این تلنگر به من زد که در تمام این جهان هر جا که بخوام مهاجرت بکنیم همه جاسختیهایش رو داره و باید واقعاً از همه لحاظ آمادگی داشته باشی و باانسانهای جدید کنار بیای و خودت رو با مردم و قانون اون کشور وفق بدی البته کل زیباییهایی که ما در فیلمها میبینیم یه خورده به ما انگیزه میده که همه چیز اونور آب گل و بلبله و همه چی در بهترین خودش وجود داره ولی هیچ چیز به آسونی بدست نمیاد
من شهرستانی هستم و همسرم در مشهد زندگی میکردزمانی که من ازدواج کردم و برای یک زندگی جدیدوارد یک شهر بزرگ شدم شهر بزرگی که نسبت به شهر خودم واقعاً از همه لحاظ بزرگتر وشلوغتر بود و جالب اینکه من جز همسرم و خانوادهاش هیچکس رو نداشتم و نمیشناختم و اکثراً به من میگفتند که آیا تو دلتنگ خانواده و شهرت نمیشی با اینکه هیچکس رو نداری و غریبه هستی با اینکه سن کمی داشتم من فقط به زندگیم و رابطه با همسرم فکر میکردم و تمام کارهای خودم رو که تا حدودی به خودم مربوط بود وحتی هست خودم انجام میدم و این کار رو دوست دارم با اینکه همسرم اوایل موافق نبودند ولی با گذر زمان خیلی بهتر شد
من تنهایی رو دوست دارم واز تنهایی خودم لذت میبرم ،تا حدودی سریع با دیگران رابطه برقرار میکنم و شرایط هیچ وقت برام مهم نبوده که باید همیشه همه چیز به بهترین شکل خودش باشه
با هر شرایطی سازگار هستم چون این اعتقاد دارم که قرار نیست همه چیز همیشه خوب وعالی باشه واین حرفو همیشه به دو فرزندم میگم
مثلاً همین دوسال پیش سفری به طرف رشت رفتیم ووقتی شب میشد در اولین شهر در جای امن وامیستادیم وکنار ماشین من غذا درست می کردم وشب تو ماشین بااینکه چهر نفربودیم میخوابیدم وچقدر هم می خندیدیم وخوشحال بودیم و اینکه هم من وهم همسرم اخلاق برنامه ریزی نداریم از خونه بیرون که بریم خدا میدونه کجا بریم حتی تو سفرهای طولانی و حالا که به لطف خدا با شما آشنا شدم ذکرهای که شما برای بیرون رفتن وروابط میگین تکرار میکنم وچه معجزه ها میبینم
من مهاجرت داخل کشور رو دوست دارم از اینکه چند سالی تو یک شهر با اقوام مختلف .با لهجه ها .بارسم هاو.. آشنا بشم دوست دارم .بعضی اوقات به خاطر شرایط کشورم خیلی دوست دارم به کشورهای دیگه برم ولی فایل امروز خیلی چیزها رو برام روشن کرد که من میتونم تو شهر خودم وکشور خودم بهترین لحظه ها و بهترین زندگی رودر حد خودم داشته باشم
سپاسگزارم از آگاهی هاتون که عاشقانه ودلی تقدیم میکنید
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استادان عزیز و دوستان گلم. استاد سپاسگزارم ازتون که با عشق این فایل ها رو آماده میکنید تا ما بتونیم با استفاده از اونها تصمیمات بهتری برای زندگی و آینده خودمون بگیریم. من تو یک شهر کوچیک تو یک محله تقریبا کوچیک و خلوت به دنیا اومدم و بزرگ شدم ولی به خاطر اینکه فامیلهای مادرم تو تهران بودن (مادر و خواهر و برادر و یسری از فک و فامیل های دیگه) ما تابستون ها هر سال به مدت حداقل یک ماه و بعضی وقتها بیشتر میرفتیم (یعنی مامانم و منو و داداشم،ولی بابام به خاطر شرایطی کاریش نمیتونست با ما بیاد) تهران و کلی لذت میبردیم و عشق و صفا میکردیم کلی امکانات جدید که تو شهر و محله ما نبود و واسه اولین بار تو تهران میدیدیم و تجربه اش میکردیم دیدن شهر و محله های بزرگ امکانات بیشتر ساختمون های چند طبقه که هر سال بیشتر و بیشتر میشد پاساژهای بزرگ و مغازه های زیاد با مشتری های زیاد و یه چیز دیگه استاد واسه اولین بار تو تهران بود که با کلوپ بازی های کامپیوتری و پلی استیشن و سونی و این جور چیزا آشنا شدیم منو داداشم یادش بخیر عجی دورانی بود و واقعا تو اون یک ماه حال ما خیلی عجیب خوب بود و همیشه موقع رفتن خیلی ذوق و شوق داشتیم و خوشحال بودیم ولی موقع برگشتن کار به گریه کردن میکشید مخصوصا من که آدم احساسی هستم اصلا دوست نداشتم برگردم خونه ولی چاره ای نبود خلاصه چندین و چند سال به همین منوال طی شد تا من رفتم سربازی و تو اخرای خدمت تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم تهران اونجا زندگی کنم وقتی واسه اولین بار رفتم با کلی از باورهای دربو داغونی که داشتم بعد از دو سه ماه دنبال کار گشتن و کار پیدا نکردن دست از پا درازتر برگشتم اومدم و یه چن وقت دقیقا یادم نیست چند مدت دوباره رفتم تهران البته این دفعه با زنگ یه همکلاسی دوران دبیرستان که اگه میخوای کار کنی من چند وقته تهرانم و تو شرکتم و کارش خوب اگه میتونی بیا منم که از خدا خواسته دوباره بار و بندیل کردم و عصری با اتوبوس عازم تهران شدم و صبح رفتم پیش داییم و عصر دوستم تماس گرفت که بیا ترمینال آزادی که بیام دنبالت و بریم خوابگاه و فردا پیگیر کارت بشیم منم پسر خاله ام رسوند ترمینال و برگشت خلاصه ما این دوستمون رو پیدا کردیم که اونم با یکی اومده بود که میگفت مسئول خوابگاه بعد یه دوری تو محوطه ترمینال زدیم و یه شامی خوردیم یسری حرکات عجیب و غریب میدیم از اونا ولی هیچی نمیفهمیدم خلاصه بعد یکی دو ساعت چرخیدن تو ترمینال با بی آر تی رفتیم سمت خوابگاه رسیدیم به ایستگاه مورد نظر و دوباره حرکات عجیب و غریب می میزدن این دوستان و از یک کوچه تاریک گذشتیم (که من دیگه یواش یواش داشتم میترسیدم که بابا چرا اینا اینجوری میکنن) بعد رفتیم به بازار اون محله کوچه خیابونای شلوغ و پاساژهای بزرگ و چند طبقه دوباره فکر کنم یک ساعتی هم اونجا بودیم سه راه آذری و یافت آباد که دیگه گفتن بیاین بریم خوابگاه رفتیم دیگه سرتون رو درد نیارم نگو اونجا دارن به صورت مخفیانه بازاریابی اینترنتی یا همون گلد کوئست کار میکنن که همین الانم تو تهران هستن و کار میکنن منم از همه جا بیخبر یه سری حرف ها رو گفتن و انگیزه های واهی دادن بهمون گرفتار ترفند پونزی شدیم و ما هم شدیم یکی از اعضای اون گروه تو سال 97 در عرض دو سه ماه حدود 25 میلیون پول رو دادیم به باد و با هدایت خدا دیگه زندان مندان نیافتادیم دوباره برگشتیم اومدیم خونه و ودوباره روز از نوع روزی از نوع ولی تو اون دو سه ماه کلی تغیرات در وجود من رخ داد دیگه به خدا و زمین زمان فحش نمیدادم و کلی تغیرات دیگه و مهم ترین دستاوردش برای من آشنایی با این مباحث و پیگری این مطالب و بالا رفتم مدارم و هدایتم به این سایت الهی بود بعد از اون من فقط دنبال مباحث موفقیت بودم و کارم فقط گوش دادن به فایل ها نه فقط فایل های استاد هر کسی که تو این حوضه فعالیت میکرد من پیگیرش بودم ولی دیگه از یه جایی به بعد با استاد ادامه دادم و رفته رفته دیگران رو حذف کردم با برنامه های استاد پیش رفتم تا اینکه موفق به خرید دوره بینظیر 12 قدم شدم و شروع کردم به گوش دادن فایل های دوره و خیلی کم و جسته و گریخته عمل کردم به تمرینات دوره ولی خدا وکیلی نتایج خیلی بیشتر از اونچیزی بود که من عمل میکردم اون زمان هم شغل پدرم که با عموم شریک بودن ( نونوایی ) رسید به ما و من یه یکسالی اونجا رو چرخوندم البته چون سهمیه آرد به اسم عموم بود و یکم میونمون شکر آب بود اجاره کرده بودم از عموم بهش اجاره میدادم ، و رو دوازده قدم کار میکردم خلاصه بعد از یکسال با استفاده از آموزه های دوازده قدم و دیگر فایل های رایگان استاد من دوباره تصمیم به مهاجرت گرفتم به تهران ولی اینبار با باورهای تقریبا خوبی که ساخته بودم دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم قدم شش یا هفت بودم که همه چیز رو ول کردم و دوباره اومدم تهران و یه چند جا رفتم واسه کار که یا کارش سنگین بود یا جور نشد خلاصه بعد یک هفته یا نهایتا دو هفته خدا به وسیله یکی از دستانش یه کاری واسم ردیف کرد که خیلی پرفکت نبود ولی با روحیات و باورهای من تقریبا سازگار بود خلاصه رفتیم و کارهای قرداد و بیمه و چیزهای دیگه رو انجام دادیم بعد چند روز مشغول کار شدیم که اونم هدایت محض خدا بود چون بعدا فهمیدم که واسه کار کردن تو اونجا یه پارتی باید داشته باشی و یکی باید سفارشت رو بکنه و همه تعجب میکردن که من بدون پارتی هنین جوری اومدم گفتم کار میخوام گفتن بفرما اینم کار یه دو سه ماهی همه چیز تقریبا خوب پیشرفت درست ساعت کاری شرکت زیاد بود و خسته میشدم و تعطیلی نداشت ولی به هر حال از شرایطش بد نبود و یه حقوقی میگرفتیم و یکی از دلیل هاشم کار کردن رو دوازده قدم بود که نمیزاشت من زیاد درگیر نجوای ذهنم بشم و افکار منفی بیاد تو ذهنم ، بعد عید 1401 بود که گفتن باید شب کاری بیای اولش هم بهم گفته بودن که ما شیفت شبکاری هم داریم 15 روز تو ماه من که تا حالا تجربه شبکاری رو نداشتم میگفتم بابا اوکی چیزی نیست که شبکاری بهتر از روزم هست و کسی نیست که من تو قسمت انبار بودم فقط خودم و یه کاریش میکنیم حالا ولی بعد که رفتم دیدم نه بابا اصلا بیخوابی آدم رو دیوونه میکنه اونجا بود که یواش یواش نجوا ها و افکار منفی و احساس بد شروع شد و این شیفت 15 روزه ما شد 30 روز و همزمان شد با اتمام دوره دوازده قدم و دیگه افسار این ذهن چموش رها شد و من دیگه وقتی هم نداشتم که بزارم رو دوره چون شبا که شیفت بودم و روزا هم تا میومدم خونه ( پیش دایی و مامان بزرگم می موندم) تا ساعت 7 عصر خواب بودم و بعد خوابم احساس بد و نجوا نمیزاشت اصلا سمت سایت بیام و همه این عوامل باعث شد که استعفا بدم و دوباره برگردم بیام شهر خودمون و نتایجی که گرفته بودیم هم همشون به باد رفتن حالا خیلی هم نتایج بزرگی نبود ولی واسه من تو اون برهه بد نبود ولی با یه تضاد کوچلو دوباره همه چیز برگشت به روز اول.
تو این مدت چند بار رفتم تهران واسه مسافرت و عروسی و … هر بار که رفتم واقعا احساسم شده و همش حسرت خوردم که چرا برگشتم چون واقعا من تهران رو دوست دارم و یه جوری این شهر منو میکشه و هر وقت میرم تهران اصلا پای اومدنم نمیاد ولی میترسم دوباره برم و باز هم دوباره همین قصه تکراری برام اتفاق بیافته . ولی خیلی باید رو خودم کار کنم و این فایلها رو هزاران بار ببینم تا یک تصمیم درست بگیرم . چون وقتی که شهرستانم میگم کاش الان تهران بودم و وقتی هم که میرم تهران با یه تضاد کوچیک بهم میخورم و میخوام برگردم یا دلتنگ خونه و خونواده میشم واقعا تصمیم گرفتن برام خیلی سخت میشه و بلاتکلیف موندم تنها راه واسم بستن خودم به سایت و استفاده از محتویاتش هست.
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته زیبایم، هر جایی که هستید قلبتون پر از حس ذوق و شوق و الهی شکرت های ته ته دلی
سلام به همه دوستای توحیدی ام، الهی در پناه خدای مهربون ،دلتون قرصه قرص فقط بر خدای یکتای مطلق
استاد عزیزم امروز با عشق و توکل بر خدای مهربون “نشانه روزانه ام “منو هدایت کرد به کتاب بی نظیر “چگونه فکر خدا را بخوانیم”با عشق 60 صفحه از اون خوندم و مجدد قانون جهان هستی برام تکرار شد و اینبار انگار مهر تایید بر تمام دانسته هایم از فایل ها بود . خداروشکر نصف تمرین جلسه هفت ثروت یک انجام دادم … و با عشق و حال خوب داشتم لحظاتم سپری میکردم ، که دیدم شب شده و رفتم سراغ کارهای دیگه ام … در همین حین امشب با یکی دوتا از دوستانم رفتیم بیرون ، ولی بر خلاف تصورم بعد از مدتها که اینا رو دیدم یه حرکتی انجام دادن که من واقعا تعجب کردم و ناگفته نماند ناراحت شدم سریع اومدم خونه تو اتاقم نشسته بودم شروع کردم به کامنت خوندن که توجهم از این قضیه دور کنم ، و حسم بتونم خوب کنم ولی چشمم به کامنت دوستمون بود ولی حواسم به مسئله پیش اومده، واینکه شروع کرده بودم به خود سرزنشی که آره شاید تو فرکانست خوب نبوده ، حست چون نسبت بهشون خوب نبود این حرکت انجام دادن ، ذهنم داشت تمامو کمال منو مقصر جلوه میداد ، اگه مثل قبل باهاشون رفت وآمد داشتی ، اونا تو رو آدم حساب نمیکنند، تو بلد نیستی رابطه خوبی با بقیه داشته باشی، زود رنجی و… و شماری از این تو توهاا … من حسم برگشت کامنت دوستمون کلا بی خیال شدم ، و یه بغضی منو گرفت ، ولی گفتم باید حسم خوب نگهدارم،
سر همین فایل های دو قسمته مهاجرت یک و دو ، به خودم گفته بودم که باید هر طور شده یه آژانس مسافرتی خوب پیدا کنم و برم مسافرت های داخلی چون حس خوبی از این دو فایل گرفتم و دوست داشتم جاهای مختلف کشورمون ببینم، یکی از دوستام یه عکسی برام فرستاد چند تا شماره و یه اکانت تلگرامی آژانس مسافرتی نزدیک به شهرمون بود، با خودم گفتم برم کانالشون ببینم شرایطش چطوری، و بازخوردی از مسافر ها دارند یا نه ، چند وقتی بود من اکانت تلگرامم باز نکرده بودم، ولی امشب گفتم هم حالم بهتر بشه و هم کارهای آژانس ببینم ، رفتم تلگرام باز کردم و سریع رفتم به همون کانال دیدم که چندتا سفر برای ماه آینده دارند و… خیلی خوب بود با شرایط منم اوکی بود .
چند دقیقه ای اونجا بودم خواستم برنامه رو ببندم یهو چشمم به عکس استاد افتاد من کانالتون همیشه دنبال میکردم ، با خودم گفتم چه خوب پس برم چندتا از نتایج بچه ها رو هم بخونم که کلا حال و احساسم خوب بشه ، شروع کردم به خوندن، ……
یهو دیدم بالای یه پیامی نوشتن نتایج مریم عزیز از دوره کشف قوانین زندگی و دوره احساس لیاقت.. خلاصه دو سه خط اول خوندم چشام گرد شد واای خدایاا اینکه کامنت خودم بود در سایت .. و پیامی که در کانال سنجاق شده بود
ادامه دادم به خوندن و اشکهام جاری شد من در اون کامنت نتایج یکسالم تقریبا نوشته بودم ، خدا بهم گفت مریم ببین تو کجا بودی ، ببین الان به کجا رسیدی ، حالا میخای به خاطر کی خودتو ناراحت کنی، واقعا فک کردی من اینهمه راه الکی آوردمت تا به اینجا تا به هر بادی بلرزی، من کنارتم ، من باهاتم کیو میخای ، بقیه رو میخای چیکار ، تو توکل کن به من ، کارت به چیزی نباشه ، تو فقط تمرکز کن روی خودت مریم ادامه مسیر تو رو به نتایج میرسونه ، نه اینکه به خاطر هرکسی سریع کم بیاری ، هر کسی جواب فرکانس های خودشو می بینه تو نمیخاد خودتو سرزنش کنی،
استادجانم یه بار دیگه امروز و برای هزارمین بار در این مدت آشنایی ام با شما ، حقانیت گفته هاتون برام ثابت شد ، واضح خداوند میگه بابا میخای هم مدار انسانهای ارزشمندی باشی دل بده به دل استادت،میخای ثروت از در و دیوار به زندگیت بباره دل بده به حرفهای استادت، میخای شاد باشی سلامت باشی آرامش داشته باشی دل بده آگاهی های استادت، تو که هرجا میری حرف و کلام استاد حتی تو خونه خواهر زاده پنج سالت راه به راه بهت میگه چرا استاد فقط گوشت میخوره، استاد یعنی برنجم نمیخوره، خاله استاد کی میاد ایران، اگه بیاد به ما پیام میده بریم ببینیمش، استادشون چرا رفتن آمریکا و.… همچنان سوالات استادی به راه هست:)
میای گوشیو برمیداری گالریت پره از عکس های استاد و مریم جان ، شات های سفر به دور آمریکا، پی دی اف کتابهای استاد ، صوت فقط استاد ، فقط نزدیک ده تا صفحه از سایت تو گوشیت بازه، چون از اون صفحه انرژی بیشتری گرفتی و میخای بیشتر در موردش بخونی و ببینی…
مریم این یعنی چی ، یعنی اینکه تو سمعا و طاعتا در اختیار آموزشهای استاد باشی ، اگر واقعا میخای بری بالاتر ،میخای دیگه فقط با نتایجت صحبت کنی ، فقط با نتایجت کامنت بفرستی ،
خدایا ازت ممنونم ، هر موقع کم آوردم ، به عزتت قسم به ساعت نکشیده نشونه هات ، کمک های غیبتو برام فرستادی و بهم واضح گفتی مریم من باهاتم ادامه بده ، ادامه بده تو هنوز نهال کوچکی هستی ، مراقب باش. تو در حال رشدی ادامه بده فقط با عشق گوش کن و عمل کن، و اونجاست که…
وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ﴿10﴾و سبقت گیرندگان مقدمند (10) أُولَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ ﴿11﴾آنانند همان مقربان [خدا] (11) فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ ﴿12﴾در باغستانهاى پر نعمت (12) ثُلَّهٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ ﴿13﴾گروهى از پیشینیان (13) وَقَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ ﴿14﴾و اندکى از متاخران (14) عَلَى سُرُرٍ مَوْضُونَهٍ ﴿15﴾بر تختهایى جواهرنشان (15) مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ ﴿16﴾که روبروى هم بر آنها تکیه داده اند (16) یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ ﴿17﴾بر گردشان پسرانى جاودان [به خدمت] مى گردند (17) بِأَکْوَابٍ وَأَبَارِیقَ وَکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ ﴿18﴾با جامها و آبریزها و پیاله[ها]یى از باده ناب روان (18) لَا یُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلَا یُنْزِفُونَ ﴿19﴾[که] نه از آن دردسر گیرند و نه بى خرد گردندوَفَاکِهَهٍ مِمَّا یَتَخَیَّرُونَ ﴿20﴾و میوه از هر چه اختیار کنند (20) وَلَحْمِ طَیْرٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ ﴿21﴾و از گوشت پرنده هر چه بخواهند (21) وَحُورٌ عِینٌ ﴿22﴾و حوران چشمدرشت (22) کَأَمْثَالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ ﴿23﴾مثل لؤلؤ نهان میان صدف (23) جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿24﴾[اینها] پاداشى است براى آنچه میکردند (24) لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا ﴿25﴾در آنجا نه بیهوده اى مى شنوند و نه [سخنى] گناه آلود (25) إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا ﴿26﴾سخنى جز سلام و درود نیست (26)….
الهی شکرت به خاطر اینهمه لطف و مهربونیت و نشونه ها و هدایت های ناب و خالص که هر لحظه شگفت زده ام میکنی ،
استادجانم و خانم شایسته عزیزم از شما هم بی نهایت سپاسگزارم که کامنت منو در کانال منتشر کردین ، وقتی دیدم بیست و پنج هزار ویو خورده خوشحال شدم، اگر منم تونسته باشم با نتایجم که در اول راه هستم ، حتی شده یک نفر به ادامه این مسیر مشتاق تر کنم ، تا بتونه زندگیشو خودش بسازه، یعنی نتیجه گرفتم ،خدایا همه اینها از لطف و مهربانی توست و لاغیر ، خدایا شکرت به خاطر تمام هدایت هات.
الان دیگه حال و احساسم عالی شده و پر انرژی و با امید به خدا این مسیر الهی ادامه میدم ، خدایا شکرت
استادجان دلم به همه چیز روشنه، قلبم با تمام وجود گواهی میده که شما حق هستید، دوره هاتون حقه، این سایت با تمام آگاهی هاش و انسانهای خوبش حق هستند و همه ما رو داره خدا لحظه به لحظه نفس به نفس هدایت میکنه.
درود بر استاد و دوستان هم فرکانس.زمان زیادی هست که در سایت عباسمنش هستم و از آگاهی های عرضه شده توسط استاد و دوستان در فایلهای دانلودی و محصولات استفاده میکنم و سعی دارم که به مدارهای بالاتر از نظر آگاهی.ثروت و آرامش برسم ..بحث مهاجرت که در این فایل دانلودی استاد به آن پرداخته.نقش پررنگی در زندگی من دارد .من حدود 9 سال هست که به استانبول ترکیه مهاجرت کردم .در سن 56 سالگی ..و الان با داشتن 65 سال سن درشناسنامه.به هیچوجه احساس سالخوردگی ندارم و شکر خدا شادمانه زندگی میکنم .برای هیچ انسانی در مسیر مهاجرت فرش قرمز پهن نکردهاند و تضادها حتی در موطن خود انسان هم وجود دارند و در مهاجرت قویتر و پررنگتر عمل میکنند . من در شروع مهاجرت با مشکلات عدیده ای مواجه شدم که هر کدام به تنهایی میتوانست بهانه خوبی باشد برای بازگشت .ولی من با انگیزه قوی .قدم به قدم از سد مشکلات گذشتم .ودر زمینه تجارت در این شهر استقامت کردم و با سیر تکامل در آموزش زبان ترکی و همچنین در ارتباط با دیگران در استانبول به موفقیت های خوبی رسیدم و شکر خدا با خرید خانه در این کشور موقعیت خودم را برای اخذ پاسپورت این کشور و همینطور تداوم رشد در زمینه تجارت و ثروت محکم کرده و به آرامش مدام فکر میکنم ..یکی از کارهایی که من هر روز در تمرین ستاره قطبی انجام میدم سپاسگزاری داشته های اکنونم هست و از صمیم قلب زمانی که در این شهر زیبا برای جابجایی از دوچرخه استفاده میکنم که برای من هم فال هست و هم تماشا .از خداوند سپاسگزاری میکنم ..بطوریکه زندگی اکنون برایم تجسم زندگی در بهشت را تداعی میکند ..و این فکر مرا وادار میکندکه هر لحظه شاکر باشم و در حال خوب . و بنابر قانون حال خوب =اتفات خوب .برای خودم آینده ای شاد را برنامهریزی کردم .. خرید ون مسافرتی و گشت و گذار در طبیعت زیبای این کشور ..برای همه دوستان و استاد شادی و حال خوب میطلبم و به امید اینکه ازین زمان به بعد بیشتر انگیزه نوشتن کامنت و مشارکت در مباحث مطرح شده در سایت را داشته باشم .. شاد باشید
سلامودرود به شمااستادعزیز ومریم حان و تمومی دوستان ارزشمندم
سپاسگزارم از لطف شمااستادعزیز که به ما درراستای سلسله فایلهای ارزشمند کمک میکنید که بیشتر بفهمیم باخودمون چند چندیم،بیشتر بفهمیم که هدف ما از این زندگی چیه،آیا واقعا دوست داریم پیشرفت کنیم یااینکه با انگیزه های پوچ و توخالی به یک زندگی بادی به هرجهت ادامه بدیم
خیلی این دوتا فایل من رو به فکر فرو برد که بخودم بیام تاببینم واقعا این هدفی که سالیان سال هست دارم و میخوام از دوستوفامیلوآشنا دل بکنم و به یک شهرودیاری برم که سالوماه چشمم به چشم فامیلوآشنا نیوفته،بر چه اساس دارم این حرف رو میزنم،آیا شخصیت خودم مشکل داره و دوست ندارم بپذیرم که با شخصیت نادرستم انتظار دارم دیگران بامن درست رفتارکنند،و اگه رفتار درستی بامن نشد بااین کار لج کنم به اطرافیان و بگم من اینجا نمیمونم،من میخوام ازین شهر برم؟
یااینکه واقعا شخصیت درستی ازخودم ساختم و دیگه ازلحاظ فرکانسی من واطرافیانم داریم دنیای متفاوت ازهم رو تجربه میکنیم
وقتی به این سوالم فکر کردم،دیدم که من هنوز اون آدمی که باید باشم نیستم،بخاطرهمین تو یک سری ازمسائل زندگیم هنوز با اطرافیانم یه وجه مشترک ازلحاظ فرکانسی بینمون هست،که نمیخوام قبول کنم که من هم اون ویژگی رو دارم،و بخیال اینکه دارم تواین مسیر فایل گوش میکنم،خودمو گول میزنم ومیگم خوب اونا مشکل دارن،تو مدارت بااونها فرق میکنه،انگار نمیخواد ذهنم بپذیره که من هنوز در عمل مشکل دارم،شاید به نظر بیاد که تو مدار شنیدن صحبتهای ناب هستم ولی وقتی در عمل هیچی ازخودم نشون ندم،تازه بدتر از اونی هستم که هیچی نمیدونه و انتظاری هم عملا از اون نیست که بخواد درست رفتار کنه
پس بنابراین وقتی به مهاجرت فکر میکنم،دوست دارم واقعا ازلحاظ توحیدی پیشرفت بهتری داشته باشم و با مهاجرت کردنم یک حساب دیگه ای روی خدای خودم باز کنم،ولی زمانی این مهاجرتم بهم کمک میکنه که ازینجایی که هستم شروع کنم به درست کردم خودم و لذت بردن از شرایط اکنونم
چون اگه نخوام بپذیرم که خودم هنوز مشکل دارم که دچار بکسری آدمای دَری وَری میشم،قطعا جای دیگه هم یک آدم دیگه فقط بایک اسم متفاوت باهمون ویژگی های قبلی اطرافیانم بامن برخورد خواهند کرد و درواقع آینه ی تمام نمای افکار درون خودم دوباره بایک ادم دیگه بهم ثابت میشه
اینو واضح دارم میفهمم که چقدر جهان درست عمل میکنه و مهم نیست کجاهستم و کجا میرم وقتی هرکجاهستم بایک شخصیت نادرست،هیچوقت نمیتونم از زندگیم و از آدمای دورواطراف راضی باشم
یک الگویی رو تو فامیلمون دیدم که بیشتر بهم ثابت کرد که واقعا باید شخصیت خودمون درست بشه وعملا اگه جاومکان رو عوض کنی هیچ مسئله ای حل نمیشه
این فامیل ما به مدت پنج سال ازشهرخودمون به اصفهان مهاجرت کرد،ایشون همیشه گله وو شکایت داشت از همسایه های واحدآپارتمانشون وهمیشه ناله میکرد که اونها شخصیت درستی ندارن و سکوت رو رعایت نمیکنن،خلاصه اونقدر ازین مسئله گلایه مند شد که مجبورشد خونه ی خودش رو اجاره بده و به یک شهر نزدیکتر به شهرخودمون مهاجرت کنه
اولش خوشحال بود که مسیرم به خونه ی پدرمادروخواهرم نزدیک شده و دیگه هرموقع دلتنگم خیلی راحت خونه ی اونها میرم،و دیگه از شر همسایه هامون راحت شدم
گذشتو گذشت و الان میبینم دوباره همون نارضایتیو داره،بخاطر پارکینگ آپارتمانشون که یک فردی دچار اونها شده که برای پارک کردن ماشین کاری بااونها کرده که مجبور میشن ماشینشون رو داخل کوچه پارک کنند،و درگیری های وحشتناکی که باعث شده به شکایت کشی منجر بشه!
بعد این شد برای من یک الگو که ببین وقتی خودت ازدرون مشکل داری و دائم باخودتو بچه وو خونواده ی همسر درگیری،چطور انتظار داری یک آدم غریبه یایک مکان جدید مسئلت رو حل کنه؟
و واقعا الان میفهمم که هنوز ظرف من آماده ی مهاجرت نیست و باید بیشتر روی خودم کار کنم که اولا باخودم به صلح بهتری برسم،دوما بپذیرم که دیگران باهر دیدگاهی دوست داشتنی هستند،هرچند که خیلی مقاومت نشون میده ذهنم برای این موضوع،که چطور فلان نفر رو با این همه شخصیت نادرست دوست داشته باشم،سوما اینکه بفهمم که جابجایی مکان صرفا همه ی مسائل رو حل نمیکنه،من وقتی نتونم ازهمین شرایطی که دارم لذت ببرم،قطعا مکان جدید برای من معجزه نمیکنه،من وقتی تواین شرایط احساس خوشبختی نکنم،قطعا جای دیگه هم احساس خوشبختی نخواهم کرد،چون آسمون خدا یه رنگه و اگه ازهمون جایی کههستم لذت نبرم و احساس خوشبختی نکنم،مهاجرت هم،نه تنها بهم کمک نمیکنه،بلکه منو بدبخت تر هم میکنه،و این یک قانون است….
استادجانواقعا حرفهاتون مثل یک وکیل مهاجرتی و یک مشاوره ی فوق تخصص با منطق کاملا به جا بر دلو جانم نشست،و ازین به بعد بجای اینکه تقلاکنم و زور بزنم که میخوام ازین مکان دور بشم،اجازه بدم جریان هدایت خودش به وقتش همه ی کارهارو انجام بده،فقط کافیه من یک شخصیت کاملا درست ازخودم بسازم،اون وقت جهان لاجرم اون آپمای دری وری رو خییییلی راحت ازمن دور میکنه واگه هم لازم باشه بدون هیچتقلایی ازلحاظ مکانی هم فرسنگها بینمون فاصله میندازه…
پس بنابراین باخودم عهد میبندم که ازین شرایط اکنونم شروع کنم به لذت بردن،وباخودم به صلح رسیدن،و احساس خوشبختی رو ازهمین جایی که هستم در خودم ایجادکنم،اون وقته که جهان همه ی کارهای لازم رو انجام میده…
بازهم ازشمااستاد عزیز بی نهایت سپاسگزاری میکنم و صدای دلنشین و پرازآرامشتون رو بی نهایت بار تحسین میکنم و براتون آرزوی بهترینهارو ازخداوند خواهانم
و من باز امروز هم از خدا سپاسگزارم و شاکرم که دوباره هدایت شدم به آگاهی های بیشتر، هدایت شدم به استاد تا به من چیزی اضافه کنه
سلام استاد قشنگم و دوستان عزیزم
اول از همه تشکر کنم از شما استاد قشنگم که دوست داری بچه های سایت رو که یکیشون من هستم رو بیشتر بشناسی و این برای من باعث افتخاره
دوما من قبل از اینکه استاد قسمت اول این فایل رو آپلود کنند قصد داشتم بعد از مقطع فوق دیپلمم به کره جنوبی مهاجرت کنم
و من در خرداد ماه یک مشاوره رایگان برای مهاجرت گرفتم
قبل ازینکه بخوام درباره این که من چطور برای مهاجرت کردن به کره متعهد شدم صحبت کنم باید بگم خیلی طول کشید تا من به این نتیجه برسم(نزدیک به 2 سال از پایه دهم تا دوازدهمم) و نتیجه ی این تصمیم حاصل از کار کردن 4 ماهه ی جدی رو ی خودم بود که نشأت میگیره از فایلی که استاد در 27ام یا 26ام اسفند ماه در رابطه با اهداف جدید آپلود کرند.
ازون فایل به این ور من تصمیم قطعی گرفتم که روی خودم، باورهام، ورودی هام، ترمزهام کار کنم که توی این 4 ماه نتایج فوقالعاده وصف نکردنی برای من به همراه داشته
بگذریم…
من وقتی دهم بودم تصمیم داشتم بخاطر رشتم که کامپیوتره به آمریکا مهاجرت کنم در حالی که همش ته قلبم کره بود.
یه نکته اضافه کنم که من بخاطر خواننده ها و بازیگر ها و فیلم هاشون عاشق این کشور نشدم و من ورودی هام و کنترل میکنم و شاید 3 یا 4 تا بیشتر سریال کره ای ندیدم که بر میگرده به زمانی که ورودی هام و کنترل نمیکردم. و من بیشتر مستندات تفریحی و بازی هاشون و تماشا میکنم چوم توش تمام و تمام مثبت اندیشی، خنده و شادی هستش
اگر دوست دارید منظور بنده رو متوجه بشید میتونید مستند NANA tour with seventeen رو ببینید که این گروه خواننده توی این 6 قسمت سفر به ایتالیا به من و خواهرم چه درس ها که ندادند (مثل احساس لیاقت، شجاعت تو برقراری ارتباط با دیگران، غُر نزدن، وفق دادن خودشون با شرایط متفاوت، سپاسگزار بودن، ابراز محبت کردند، انجام دادن فعالیت های متفاوت، وابسته نبودن به مادیات دنیا، وابسته نبودن به دوستای صمیمی خودشون که غریب به 10 سال با هم کار و زندگی کردن ، لذت بردن از لحظه و …)
من وقتی ناخودآگاه شروع به صحبت کردن این زبان میکنم یا میشنومش قلبم از شنیدن لهجه ی دوست داشتنیشون لذت میبره و من مدام میکوشم تا چیزای جدیدی ازین زبان یاد بگیرم.
اون موقع که من دهم بودم همونطور که گفتم قصدم بود به آمریکا مهاجرت کنم
اما نه بخاطر اینکه چیزی یاد بگیرم، تجربه کنم و یا خودم رو تو چالش های متفاوت قرار بدم یا تو رشتم پیشرفت کنم!
نه اینها نبود، حرف مردم بود.
با خودم میگفتم آخه برم کره مردم میگن کره هم شد جا؟!
اما اگه برم آمریکا دیگه مردم چیزی نمیتونن بگن
که من بعده ها متوجه شدم مردم هیچ وقت سکوت نمیکنن این تویی که اینطوری فکر میکنی چون باور توعه که اشتباهه! تو فکر میکنی مردم میخوان پشتت بد بگن؛ اصلا شایدم گفتن اما وقتی تو ورودی هات و کنترل کنی و تمرکزت رو خودت باشه حتی اگه بگن هم تو در 90 درصد مواقع نخواهی شنید و اگر هم بشنوی برات اهمیتی نداره!
مهم احساس خوشبختی و آرامشه!
خلاصه گذشت و رسید به اینجا که من امسال کنکور قراره بدم و خدا شاهده من کنکور رو به اینچشم نگاه نمیکنم که یه رتبه دهن پر کن بگیرم.
خدارو شاهد میگیرم که من از درس خوندن دارم لذت میبرم! منی که 9 سال عمرم رو قبل از دبیرستان درست و حسابی درس نخوندم و ازش فراری بودم
من کنکور رو به چشم این که چی به من اضافه میکنه، اگه این کتاب تخصصی رو بخونم باعث میشه من تو رشته ی کاری آیندم خبره بشم و … میبینم
من ازش لذت میبرم
خلاصه دور نشیم از مبحث، توی خرداد ماه بود و همینطوری خدا من رو هدایت کرد به یک گروهیکه کارهارو برات به آسون ترین روش انجام میدن تا مهاجرت کنی؛ و خدا تو دلم انداخت که بهاره یه مشاوره ازشون بگیر جای دوری نمیره و منم به خدا اعتماد کردم
و اون تیم کاملا بصورت رایگان اطلاعاتی رو به من دادند که من رو خیلی آگاه کرد.
میخوام بگم وقتی آدم شروع میکنه به کار کردن روی خودش و به خدا توکل میکنه تغییراتی رو درخود میبینه که براش اون تجربه ی تغییر خیلی لذت بخشه!
خواهرم شکوفه همیشه میگه: اگه به یکی که تو این حال و هوا نیست بگی من هدایت شدم و عینکم و پیداکردم، یا فلان چیز تو من عوض شد بهت میخندن چون همه پول رو ملاک موفقیت میدونن. اما خداشاهده اون چیزی که میتونه بیشتر از پول برات لذت بخش باشه اینکه که ببینی به خدای خودت نزدیکی، اینکه هرچیزی رو که میخوای با شادی و خوشحالی تمام و ازینکه میدونی بهت داده میشه ازش میخوای و بهش میگی خدایا من زمان درستش و نمیدونم اما تو من و به زمان و مکان مناسبش هدایت کن
دقیقا قضیه مهاجرت من هم همینطور بود! من به خدا سپردم
و بهم این یادآوری و کرد که برو جایی که عشقته؛ برو هر روز با آدمای اونجا با زبونی که دوست داری صحبت کن
این فایل خیلی به من کمک کرد و من آگاه شدم با پاسخ دادن به سوالات قسمت اول و آزمونی که در سایت قرار داده شده است که خداروشکر چه آدم مناسبی برای مهاجرت کردن هستم و خدارو صدهزار بار شکر که خیلی وابسته نیستم!
یه یک هفته ای هست که شرایطی پیش اومده که من و خواهرم تو خونه تنهاییم و گاهی اوقات خواهرم برای چند ساعت خونه نیست و من متوجه شدم که از تنهایی دارم نهایت لذت و میبرم، متوجه شدم من چقدر عاشق تنهایی و فکر کردن و پرورش دادن خودم بودم و نمیدونستم، اصلا من و خواهرم یه کار هایی رو انجام دادیم و یه تغییر هایی کردیم که برامون جالب و غیر قابل قبوله!
و من در آخر به این نتیجه میرسم که خدا خواست که ما هدایت بشیم به این تنهایی زندگی کردن و من متوجه بشم اصلا آدمی نیستم که وابسته باشم و برای مهاجرت کردن اذیت بشم
ان شاءالله اگر خدا صلاح دونست و من مهاجرت کردم حتما حتما سعیم رو میکنم توی کامنت قسمت همین فایل از تجربم بگم
استاد ازتون ممنونم که باز هم برای من دستی از طرف خدا بودید تا من رو آگاه و روشن کنید
تا بازهم چیزی به من اضافه کنید
ازتون ممنونم و از خدا میخوام همیشه من رو به شما هدایت کنه و من و آگاه تر از امروزم بسازه
استاد عزیزم سلام
فایل های مهاجرت و آزمون مهاجرت برای من بسیار پربار بود
من خیلی وقته به مهاجرت به یک شهر دیگه فکرمیکنم و یسری قدم ها براش برداشته بودم
حتی به لحاظ ذهنی کاملا مهاجرت کردم ولی این مهاجرت رخ نمیداد
و الان خیلی بخش ها برام روشن شد که چرا این مهاجرت رخ نداده
و چطور میشه یه مهاجرت توپ برام رخ بده
من از اساس با اذییت شدن و سختی کشیدن مشکل داشتم از بچگی و هیچ چیز سختی رو نمیپذیرم و فکر میکنم اگر چیزی داره سخت پیش میره حتمن یا وقتش نیست یا نباید انجام بشه
این ایده هایی که شما توی هردو فایل دادید بسیارمنطقی ،پخته و شدنی هستش
مثلا از همونجایی که هستیم شروع به مهاجرت کنیم از همون محله ای که هستیم شروع کنیم از منزلمون دور بشیم
پیاده شهر خودمون رو همه جاشو بگردیم و کشف کنیم
بفهمیم توی اون شهریکه فعلا هستیم چی هست چی نیست ادم ها چطور دارن زندگی میکنن
حتی اگر شرایط مهاجرت برامون صفره میتونیم از کوچه ای که هستیم پاشیم بریم چهارتا کوچه اونورتر هم ببینیم طبق چیزی که گفتید
من به این فکرنکرده بودم که قبل از مهاجرتم برم یکی دوهفته چند ماه تو اون شهر موقت زندگی کنم
این ایده واسم خیلی جذاب و تکاملی تر بود
من عاشششقققق رفتن و سفر کردنم و به عقب برگشتن منو واقعا عذاب میده
ینی هربار از سفر هایی که به تنهایی میرم برمیگردم عزا میگیرم چون دوست دارم توی همون سفری که هستم یا بمونم یا به سفر بعدی برم
ینی الان برام قشنگترین اتفاق داشتن ماشین میتونه باشه
من خیلی دوست دارم ماشین سالم و نو خودم رو داشته باشم و باهاش همهههه جا برم
من خودم ماشین ندارم ولی از شدت عشقم به سفر از سن 14 15سالگی بزور رانندگی یادگرفتم و پشت فرمون نشستم و تا ماشین گیرم میومد کل نقاط دور شهرم رو میرفتم
من تاالان به چندتا شهرستان اطراف شهرم سفر کردم و انقدددررر توی جاده بودن منو سر شوق میاره که نگم
زنده میشم قشنگ
روحم میگه آخیششش
من عاشق ازادی ام عاشق اینم توی هیچ محدودیتی نمونم به شدت از دچار روزمره شدن میترسم و دوست دارم همش هروزم پر ازماجرا های جدید باشه و بخاطر همین هروز توی ستاره ی قطبیم زندگی دلخواهم رو با زندگی که الان دارم تطبیق میدم
خداروشکر من شغلی دارم که همه جا خواهان داره و از این بابت باکی ندارم
من عاششششق بودن توی فرهنگ های مختلفی از فرهنگ خودم هستم
من توی15 سالگی به بعدم دائم خاستگار داشتم و دارم اما از همون سن باور داشتم من دلممیخواد برم دنیا روبگردم ببینم چه ادم هایی هستن بعد انتخاب کنم و همسرمو انتخاب کنم
من از بچگی هم این کارو میکردم حتی شده بود بارها توبیخ و تنبیه میشدم که از خونه دور شدم ولی چیزی از علاقه ی من به رفتن و دور شدن از خونه کم نمیکرد
من بارها بدون خانوادم سفر کردم و انقددددر برام لذتبخش بوده و احساس کردم روحم بزرگ شده که دوست نداشتم برگردم
همین سفر ها منو هوایی کرده جم کنم برم دور از خانوادم زندگی خودمو مستقله مستقل داشته باشم
قبلا قصد و نیتم از مهاجرت فقط فرار کردن از خونه ی پر تنش و استرسمون بود ولی از وقتی روی خودم دارم کارمیکنم همه چیز عوض شده و الان هیچ بحث و داد و دعوایی خیلی وقته وجود نداره و درکنار خانوادم با دوستی و شادی دارم زندگی میکنم
الان هدف و نیتم از مهاجرت فقط لذت رشد و ترقیه
باهربار سفر رفتنم شخصیتم انقدر تغییر کرد که اگ ساعت ها وقت پشت صندلی های دانشگاه میگذروندم هرگز موفق نمیشدم این حد احساس بزرگ شدن روحم رو تجربه کنم
اصلا نمیدونم این جاده چی داره واقعا
ولی همین که واردش میشی فارق از اینکه کجا قراره بری از همون ثانیه اول تورو به کل تغییر میده
خیلی برام لذتبخشه آسمون خدارو از نقاط مختلف زمینش ببینم
خیلی برام لذتبخشه با ادم های مختلف به زبان های مختلف هم کلام بشم
من دوست دارم چیزهای جدید گوشام بشنوه
نه غیبت و حسادت و اخبار فامیل که هیچی بهم اضافه نمیکنه و فقط انرژیمو بهم میریزه
اصلا هیچرغبتی به چنین چیزهایی ندارم
دوست دارم چشم هام هربار توی یه مکان جدید باز بشه دوست دارم دنیا دیده باشم دوست دارم بدونم مردم دیگه چطور زندگی میکنن حال خودشونو خوب میکنن
و به چی باور دارن که انقدر زندگی رو براشون قشنگ کرده
دوست دارم با ادم هایی بر بخورم که با کوچیک ترین چیزها شادن
و اصلااااا ایرادگیروغرزن نیستن
استاد عزیزم من یسری دوست های تو شهر های دیگه پیدا کردم و یکی دوروز باهاشون وقت گذروندم
ببینید
من انقددددددر با اینا خوش بودم
انقدر پیش اینا ادم متفاوتی بودم انقدددددر دلم راضی بود شاد بودم احساس رهایی کردم که همین الانم دلم لک زده دوباره اون حس رو تجربه کنم
هیچ چیز خاص و لاکچری نبود
من پاشدم با هرچیزی که بود یه غذای فوری درست کردم یه سفره پلاستیکی پهن کردیم همه دورش جمع شدیم دونفر یکی تو یه بشقاب هرکدوم یه رنگ غذا خوردیم و چقدددددررررر چسبید دور اون سفره با ادم هایی غیر از ادم هایی که همیشه میشناختی غذا خوردن
بعدش چایی دم کردیم
توی هر لیوانی که پیدا کردیم و هیچکسسسس هم ن ایرادی میگرفت ن اصلا بنظر بد میومد
بد یه دف پیدا کردیم و پسرا هرکدوم شروع کردن دف زدن و چقددددددررررررر خوش گذشت چقددددر لذت بردم
و چقدر دوست نداشتم برگردم
ینی من از ثانیه ای کهوارد جاده میشم میدونم چه موهبت ها وهدیه های بزرگی خدا قراره بهم ببخشه
واسه همین همش دوست دارم تنها سفر کنم
برعکس خانوادم که خیلیییی سخت گیر هستن برای جایی رفتن
(البته که من خیلی وقته با هر ویژگی که دارن بهشون احترام میزارم ،دوستشون دارم و درکنارشون دارم زندگی میکنم با ارامش.و چیزی از ارزش هاشون کم نمیکنه حتی اگه اون ویژگی هایی که من میخوام رو نداشته باشن ،طبق قانون و آموزه های استاد ما نه بحث میکنیم نه کسی رو تغییر میدیم و فقط روی خودمون تمرکز میکنیم)
من یه ساک و چمدون اماده ی اماده دارم برای سفر که فقط گفتن بریم، بریم
به خودم قول دادم برنامه هیچ سفری روکنسل نکنم
و دیدن همین فایل های شما خود به خود برای منم سفر رفتن و مهاجرت رو فراهم میکنه
وقت گذروندن توی سایت شما،”بی اغراق “خودش یه سفره هیجان انگیزه
خیلی صحبت دارم راجبش
ولی به همینجا بسنده میکنم
و از عمق وجودم سپاسگزار خداوندم که منو توی مسیر خودش و آموزه های شما نگهداشته
بودن و استمرار در این مسیر خیلی مهم تر از شروعشه
بمونید برامون استاد
سلاااام.
به به عالی، دقیقا لذت بردن از سفر، و با کمترین امکانات بهترین خاطره رو ساختن. منم اکثر شهر های ایران رو رفتم و خیلی ساده میگیرم سفر رو، یعنی از تصمیم تا اقدام شاید ده دقیقه طول بکشه. بوده مثلا همین جوری رفتیم، یه جا تو جنگل از هر کی یه چیزی گرفتم اونجا غذا درست کردم. عاشق سفر و تجربه چیزهای جدید هستم. الانم مهاجرت به خارج برا تحصیل یا کاری تو دلم بد جوری افتاده، همسفرم هم بیشتر دوست دارم، ساده و پایه و دارای شور و شوق و هیجان باشه. من کلا آسان میگیرم. خدا رو شکر و بخاطر آسان گیری بوده، که تو این همه شهر سفر کردم. سفر به دور آمریکا استاد خیلی نگاه میکنم، یک زندگی سرشار از سپاس گذاری و عشق بازی با خدا و طبیعت و همسرش. کلمه ای که استاد میگه عاشقتم. واقعا زیباست. چون به دریا توان راه یافت سوی یک قطره چرا باید شتافت؟
سلام به استاد عزیز و تشکر برای مطالب عالی …
هر جمله ای که شما میگفتید من میگفتم ااا دقیقااا درسته چه جالب و همیشه این مسائلو به خیلی ها بارها گفتم که مهاجرت اون چیزی نیست که شما ساده بهش نگاه کنید و این درکو از خیلی سال پیش داشتم که داستان اصلی یه چیز دیگس و امروز با صحبت های شما باورم صد شد .. من همیشه فکر مهاجرت توی ذهنم بوده از بچگی و الان میفهمم بخاطر روحیه کنجکاوی و کشف این دنیاست یکی آرزوهام دیدن زیبایی های خداوند بوده همیشه نه فرار کردن از شرایطی که دارم یا جوی که جامعه برای ما درست کرده .. خداروشکر که این همه آگاهی به من داد و شما باعث روشن شدن این مسئله برای خیلی ها شدید .. امیدوارم همه در بهترین زمان به بهترین مکان هدایت بشیم . ممنونم
با عرض سلام و وقت بخیر خدمت استاد عباس منش و سرکار خانم شایسته و همه دوستان عزیز و گرامی
سپاس فراوان به شما که همیشه به شکل های مختلف کاربران سایت را به سمت و سوی درست راهنمایی میکنید
در خصوص اینکه من می خواهم که مهاجرت کنم باید بگوییم که بله من خیلی موقع هست که دوست دارم مهاجرت کنم اما چیزی که من را کند کرده این هست چون من برنامه نویسی هستم هنوز سایتم به درآمد نرسیده و حقیقتا من با شنیدن این دو فایل خیلی نگرشم بطور کامل عوض شد باید بگوییم که من هم مثل استاد نیاز به اینترنت آزاد و سرعت بالا نیاز دارم و میدانم که باید محل زندگیم را عوض کنم اما چیزی که من را نگاه داشته فعلا بی درآمدی هست و عملا هیچ چیزی برای وابستگی ندارم که بخواد من را پایبند محل زندگی فعلیم کند تنهای چیزی که قبلا بود پدر و مادرم بود که الان هر دوی آنها پیش خدا هستن و اما دلایل من برای مهاجرت که بخوام به آنها اشاره کنم بجز اینترنت که ذکر کردم داشتن حساب بانکی بین المللی هست و موررد بعدی بالا بردن مهارت برنامه نویسم هست که باید این مهارت را بصورت بسیار قابل توجهی در خودم افزایش بدم و مورد بعدی تسلت پیدا کردن به زبان انگلیسی هست که واقعا دوست دارم زبان انگلیسی را بهتر از زبان مادریم صحبت کنم و بفهمم و ازش استفاده کنم .
و در آخر باید بگوییم که من تست شخصیت مناسب مهاجرت را انجام دادم و نتیجه این تست را بطور کامل در این قسمت درج خواهم نمود
آزمون تشخیص شخصیت مناسب مهاجرت
بر اساس پاسخهایی که به سوالات آزمون دادهاید، شما فرد نسبتاً مناسبی برای مهاجرت هستید. شخصیت شما به گونهای است که شاید در برخورد اول، مواجهه با چالشها شما را ناامید کند. اما تمایل درونی شما این است که: به جای ناامیدی، تمام تلاش خود را صرف مدیریت آن چالش میکنید. زیرا میدانید این تجربه در نهایت شما را رشد میدهد و توانایی شما در حل مسائل را بیشتر میکند.
با اینکه متمایل به حفظ ثبات و ماندن در ناحیه امن هستید، اما وقتی پای رشد به میان میآید، اولویت شما تغییر میکند، از منطقه امن خود خارج میشوید و پا به دل ناشناختههایی میگذارید که لازمهی تحقق اهدافتان است.
با اینکه در مواجهه با شرایط استرسزا و غیرمطمئن، عصبی میشوید یا حتی کنترل ذهن خود را از دست میدهید اما در نهایت به خاطر روحیهی خوشبینی، راهی برای تسلط دوباره بر ذهن پیدا میکنید.
این ویژگیها نشاندهنده قدرت انعطافپذیری و توانایی شما در کنترل ذهن است و نشان میدهد که شما جسارت خوبی برای حرکت کردن دارید حتی با وجود ترسیدن و ناامید شدن.
با اینکه ترجیح شما تجربه شرایط با ثبات است اما به خاطر ویژگیهایی مثل “کنجکاوی” و “تمایل به رشد و یادگیری”، در نهایت تغییرات لازم را ایجاد میکنید و وارد این نوع چالشها میشوید.
درست است که تغییر یک سری عادتها و عقاید یا ترک یک سری تمایلات برایتان سخت است، اما وقتی در موقعیتی قرار میگیرید که رشد شما وابسته به رهایی از آنها میشود، با قدرت از ” تغییر” استقبال میکنید و تمایلات جدیدی را در شرایط جدید پیدا میکنید که جایگزین دلبستگیهای قبلی میشود.
جمع همه این ویژگیهای شخصیتی نشان میدهد که “مهاجرت”، در نهایت موجب پیشرفت بیشتر شما میشود. اما تجزیه و تحلیل پاسخهای شما، این کلید مهمتر را نیز در بر دارد که:
درست است شما ویژگیهای شخصیتی قویای برای رشد دارید، اما ترمزهای ذهنی مخفیای نیز دارید که در مقابل آن ویژگیهای مثبت قرار گرفته و مسیر پیشرفت را برای شما ناهموار کرده است. به احتمال زیاد، شما از این ترمزها آگاه نیستید. اما مهم است که بدانید این ترمزهای ذهنی، بر علیه شما کار می کنند و مرتباً یک سری الگوهای نادلخواه را برای شما تکرار میکنند. وگرنه با این همه نقاط قوت، مسیر پیشرفت شما باید بسیار هموارتر از اینها باشد. به عنوان مثال:
با اینکه روی خود کار میکنید و به دنبال رشد هستید، هرچند وقت یکبار در جایی از مسیر متوقف میشوید؛
هر چند وقت یکبار از مسیر خارج میشوید، کنترل خود را بر اوضاع از دست میدهید و ناامید میشوید. اما به خاطر نقاط قوت شخصیتی که دارید، دوباره به خود میآیید و به حرکت رو به جلو ادامه میدهید.
خبر خوب این است که:
کمی کار کردن روی بهبود این شخصیت، مسیر تغییر و رشد را برای شما بارها هموارتر می کند. به گونه ای که:
خیلی از قدمها را به راحتی بر میدارید قبل از آنکه مجبور شوید؛
خیلی از مسائل و چالشها اصولاً برایتان پیش نمیآید چون دربارهی آن، ترمزی در ذهن خود ندارید؛
به صورت مستمر در مسیر رشد حرکت میکنید بدون اینکه توقف یا سکونی در کار باشد؛
و مهمتر از همه، با تلاش فیزیکی کمتر و لذت بخشتر، نتایج قویتری به بار میآورید؛
چون هرچه این ترمزهای ذهنی را بشناسید و از ریشه حذف کنید، ظرف وجود شما رشد می کند و بارها از مسائل پیش رو بزرگتر می شوید. به همین نسبت، نگرانی شما درباره مسائل آینده کمتر میشود. سپس طبق قانون، این ذهن آرام، بطور مداوم شما را به سمت ایدههای کارسازتر و مسیر هموارتر هدایت میکند.
بر این اساس، اگر خواستهی شما مهاجرت به یک کشور جدید و تجربه شرایط دلخواهتر است، به عنوان قدم اول، تمرکز خود را بر شناسایی و حذف این ترمزهای ذهنی بگذارید تا مسیر مهاجرت از شرایط کنونی به شرایط دلخواه، برای شما هموار شود.
در این خصوص، پیشنهاد ما کار کردن با آگاهی های دوره کشف قوانین زندگی است.
آگاهیها و تمرینات دوره کشف قوانین زندگی، منطق هایی قوی در دست شما قرار میدهد تا این ترمزهای ذهنی مخفی را بشناسید و حذف کنید. به اندازهای که این ترمزها حذف میشوند، میزان هماهنگی باورهای شما با خواستههایتان بیشتر میشود. این هماهنگی میان خواستهها و باورها، شما را به ایدهها، راهکارها، فرصتها و معجزاتی هدایت میکند که مسیر پیشرفت را هموار و لذتبخش میکند.
زیرا مهمترین اصلی که نهتنها خواستهها را محقق میکند، بلکه میزان همواری مسیر را نیز مشخص میکند، ” میزان هماهنگی باورهای شما با خواستههایتان” است.
به امید دیدار مجدد در فایلهای دیگر
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته
و تمام دوستان هم فرکانسی عزیزم
هر روز وقتی سایتو باز میکنم و فایل جدیدی رو میبینم باور نمیکنید که چقدر خوشحال میشوم از اینکه یک درس جدید با آموزش جدید ی از استاد عزیزم یاد میگیرم
این فایلها در مورد مهاجرت بود راستش وقتی فیلمهای شما در پرادایس و سفر به آمریکا رو میدیدم خیلی دوست داشتم که به اون کشور سفر کنم و همه چیز رو راحت حس میکردم و مشکلی برای زندگی نبود ولی فایلهای امروز شما خیلی منو بیدار کرد و این تلنگر به من زد که در تمام این جهان هر جا که بخوام مهاجرت بکنیم همه جاسختیهایش رو داره و باید واقعاً از همه لحاظ آمادگی داشته باشی و باانسانهای جدید کنار بیای و خودت رو با مردم و قانون اون کشور وفق بدی البته کل زیباییهایی که ما در فیلمها میبینیم یه خورده به ما انگیزه میده که همه چیز اونور آب گل و بلبله و همه چی در بهترین خودش وجود داره ولی هیچ چیز به آسونی بدست نمیاد
من شهرستانی هستم و همسرم در مشهد زندگی میکردزمانی که من ازدواج کردم و برای یک زندگی جدیدوارد یک شهر بزرگ شدم شهر بزرگی که نسبت به شهر خودم واقعاً از همه لحاظ بزرگتر وشلوغتر بود و جالب اینکه من جز همسرم و خانوادهاش هیچکس رو نداشتم و نمیشناختم و اکثراً به من میگفتند که آیا تو دلتنگ خانواده و شهرت نمیشی با اینکه هیچکس رو نداری و غریبه هستی با اینکه سن کمی داشتم من فقط به زندگیم و رابطه با همسرم فکر میکردم و تمام کارهای خودم رو که تا حدودی به خودم مربوط بود وحتی هست خودم انجام میدم و این کار رو دوست دارم با اینکه همسرم اوایل موافق نبودند ولی با گذر زمان خیلی بهتر شد
من تنهایی رو دوست دارم واز تنهایی خودم لذت میبرم ،تا حدودی سریع با دیگران رابطه برقرار میکنم و شرایط هیچ وقت برام مهم نبوده که باید همیشه همه چیز به بهترین شکل خودش باشه
با هر شرایطی سازگار هستم چون این اعتقاد دارم که قرار نیست همه چیز همیشه خوب وعالی باشه واین حرفو همیشه به دو فرزندم میگم
مثلاً همین دوسال پیش سفری به طرف رشت رفتیم ووقتی شب میشد در اولین شهر در جای امن وامیستادیم وکنار ماشین من غذا درست می کردم وشب تو ماشین بااینکه چهر نفربودیم میخوابیدم وچقدر هم می خندیدیم وخوشحال بودیم و اینکه هم من وهم همسرم اخلاق برنامه ریزی نداریم از خونه بیرون که بریم خدا میدونه کجا بریم حتی تو سفرهای طولانی و حالا که به لطف خدا با شما آشنا شدم ذکرهای که شما برای بیرون رفتن وروابط میگین تکرار میکنم وچه معجزه ها میبینم
من مهاجرت داخل کشور رو دوست دارم از اینکه چند سالی تو یک شهر با اقوام مختلف .با لهجه ها .بارسم هاو.. آشنا بشم دوست دارم .بعضی اوقات به خاطر شرایط کشورم خیلی دوست دارم به کشورهای دیگه برم ولی فایل امروز خیلی چیزها رو برام روشن کرد که من میتونم تو شهر خودم وکشور خودم بهترین لحظه ها و بهترین زندگی رودر حد خودم داشته باشم
سپاسگزارم از آگاهی هاتون که عاشقانه ودلی تقدیم میکنید
به نام خدای مهربان
سلام و عرض ادب و احترام خدمت استادان عزیز و دوستان گلم. استاد سپاسگزارم ازتون که با عشق این فایل ها رو آماده میکنید تا ما بتونیم با استفاده از اونها تصمیمات بهتری برای زندگی و آینده خودمون بگیریم. من تو یک شهر کوچیک تو یک محله تقریبا کوچیک و خلوت به دنیا اومدم و بزرگ شدم ولی به خاطر اینکه فامیلهای مادرم تو تهران بودن (مادر و خواهر و برادر و یسری از فک و فامیل های دیگه) ما تابستون ها هر سال به مدت حداقل یک ماه و بعضی وقتها بیشتر میرفتیم (یعنی مامانم و منو و داداشم،ولی بابام به خاطر شرایطی کاریش نمیتونست با ما بیاد) تهران و کلی لذت میبردیم و عشق و صفا میکردیم کلی امکانات جدید که تو شهر و محله ما نبود و واسه اولین بار تو تهران میدیدیم و تجربه اش میکردیم دیدن شهر و محله های بزرگ امکانات بیشتر ساختمون های چند طبقه که هر سال بیشتر و بیشتر میشد پاساژهای بزرگ و مغازه های زیاد با مشتری های زیاد و یه چیز دیگه استاد واسه اولین بار تو تهران بود که با کلوپ بازی های کامپیوتری و پلی استیشن و سونی و این جور چیزا آشنا شدیم منو داداشم یادش بخیر عجی دورانی بود و واقعا تو اون یک ماه حال ما خیلی عجیب خوب بود و همیشه موقع رفتن خیلی ذوق و شوق داشتیم و خوشحال بودیم ولی موقع برگشتن کار به گریه کردن میکشید مخصوصا من که آدم احساسی هستم اصلا دوست نداشتم برگردم خونه ولی چاره ای نبود خلاصه چندین و چند سال به همین منوال طی شد تا من رفتم سربازی و تو اخرای خدمت تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم تهران اونجا زندگی کنم وقتی واسه اولین بار رفتم با کلی از باورهای دربو داغونی که داشتم بعد از دو سه ماه دنبال کار گشتن و کار پیدا نکردن دست از پا درازتر برگشتم اومدم و یه چن وقت دقیقا یادم نیست چند مدت دوباره رفتم تهران البته این دفعه با زنگ یه همکلاسی دوران دبیرستان که اگه میخوای کار کنی من چند وقته تهرانم و تو شرکتم و کارش خوب اگه میتونی بیا منم که از خدا خواسته دوباره بار و بندیل کردم و عصری با اتوبوس عازم تهران شدم و صبح رفتم پیش داییم و عصر دوستم تماس گرفت که بیا ترمینال آزادی که بیام دنبالت و بریم خوابگاه و فردا پیگیر کارت بشیم منم پسر خاله ام رسوند ترمینال و برگشت خلاصه ما این دوستمون رو پیدا کردیم که اونم با یکی اومده بود که میگفت مسئول خوابگاه بعد یه دوری تو محوطه ترمینال زدیم و یه شامی خوردیم یسری حرکات عجیب و غریب میدیم از اونا ولی هیچی نمیفهمیدم خلاصه بعد یکی دو ساعت چرخیدن تو ترمینال با بی آر تی رفتیم سمت خوابگاه رسیدیم به ایستگاه مورد نظر و دوباره حرکات عجیب و غریب می میزدن این دوستان و از یک کوچه تاریک گذشتیم (که من دیگه یواش یواش داشتم میترسیدم که بابا چرا اینا اینجوری میکنن) بعد رفتیم به بازار اون محله کوچه خیابونای شلوغ و پاساژهای بزرگ و چند طبقه دوباره فکر کنم یک ساعتی هم اونجا بودیم سه راه آذری و یافت آباد که دیگه گفتن بیاین بریم خوابگاه رفتیم دیگه سرتون رو درد نیارم نگو اونجا دارن به صورت مخفیانه بازاریابی اینترنتی یا همون گلد کوئست کار میکنن که همین الانم تو تهران هستن و کار میکنن منم از همه جا بیخبر یه سری حرف ها رو گفتن و انگیزه های واهی دادن بهمون گرفتار ترفند پونزی شدیم و ما هم شدیم یکی از اعضای اون گروه تو سال 97 در عرض دو سه ماه حدود 25 میلیون پول رو دادیم به باد و با هدایت خدا دیگه زندان مندان نیافتادیم دوباره برگشتیم اومدیم خونه و ودوباره روز از نوع روزی از نوع ولی تو اون دو سه ماه کلی تغیرات در وجود من رخ داد دیگه به خدا و زمین زمان فحش نمیدادم و کلی تغیرات دیگه و مهم ترین دستاوردش برای من آشنایی با این مباحث و پیگری این مطالب و بالا رفتم مدارم و هدایتم به این سایت الهی بود بعد از اون من فقط دنبال مباحث موفقیت بودم و کارم فقط گوش دادن به فایل ها نه فقط فایل های استاد هر کسی که تو این حوضه فعالیت میکرد من پیگیرش بودم ولی دیگه از یه جایی به بعد با استاد ادامه دادم و رفته رفته دیگران رو حذف کردم با برنامه های استاد پیش رفتم تا اینکه موفق به خرید دوره بینظیر 12 قدم شدم و شروع کردم به گوش دادن فایل های دوره و خیلی کم و جسته و گریخته عمل کردم به تمرینات دوره ولی خدا وکیلی نتایج خیلی بیشتر از اونچیزی بود که من عمل میکردم اون زمان هم شغل پدرم که با عموم شریک بودن ( نونوایی ) رسید به ما و من یه یکسالی اونجا رو چرخوندم البته چون سهمیه آرد به اسم عموم بود و یکم میونمون شکر آب بود اجاره کرده بودم از عموم بهش اجاره میدادم ، و رو دوازده قدم کار میکردم خلاصه بعد از یکسال با استفاده از آموزه های دوازده قدم و دیگر فایل های رایگان استاد من دوباره تصمیم به مهاجرت گرفتم به تهران ولی اینبار با باورهای تقریبا خوبی که ساخته بودم دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم قدم شش یا هفت بودم که همه چیز رو ول کردم و دوباره اومدم تهران و یه چند جا رفتم واسه کار که یا کارش سنگین بود یا جور نشد خلاصه بعد یک هفته یا نهایتا دو هفته خدا به وسیله یکی از دستانش یه کاری واسم ردیف کرد که خیلی پرفکت نبود ولی با روحیات و باورهای من تقریبا سازگار بود خلاصه رفتیم و کارهای قرداد و بیمه و چیزهای دیگه رو انجام دادیم بعد چند روز مشغول کار شدیم که اونم هدایت محض خدا بود چون بعدا فهمیدم که واسه کار کردن تو اونجا یه پارتی باید داشته باشی و یکی باید سفارشت رو بکنه و همه تعجب میکردن که من بدون پارتی هنین جوری اومدم گفتم کار میخوام گفتن بفرما اینم کار یه دو سه ماهی همه چیز تقریبا خوب پیشرفت درست ساعت کاری شرکت زیاد بود و خسته میشدم و تعطیلی نداشت ولی به هر حال از شرایطش بد نبود و یه حقوقی میگرفتیم و یکی از دلیل هاشم کار کردن رو دوازده قدم بود که نمیزاشت من زیاد درگیر نجوای ذهنم بشم و افکار منفی بیاد تو ذهنم ، بعد عید 1401 بود که گفتن باید شب کاری بیای اولش هم بهم گفته بودن که ما شیفت شبکاری هم داریم 15 روز تو ماه من که تا حالا تجربه شبکاری رو نداشتم میگفتم بابا اوکی چیزی نیست که شبکاری بهتر از روزم هست و کسی نیست که من تو قسمت انبار بودم فقط خودم و یه کاریش میکنیم حالا ولی بعد که رفتم دیدم نه بابا اصلا بیخوابی آدم رو دیوونه میکنه اونجا بود که یواش یواش نجوا ها و افکار منفی و احساس بد شروع شد و این شیفت 15 روزه ما شد 30 روز و همزمان شد با اتمام دوره دوازده قدم و دیگه افسار این ذهن چموش رها شد و من دیگه وقتی هم نداشتم که بزارم رو دوره چون شبا که شیفت بودم و روزا هم تا میومدم خونه ( پیش دایی و مامان بزرگم می موندم) تا ساعت 7 عصر خواب بودم و بعد خوابم احساس بد و نجوا نمیزاشت اصلا سمت سایت بیام و همه این عوامل باعث شد که استعفا بدم و دوباره برگردم بیام شهر خودمون و نتایجی که گرفته بودیم هم همشون به باد رفتن حالا خیلی هم نتایج بزرگی نبود ولی واسه من تو اون برهه بد نبود ولی با یه تضاد کوچلو دوباره همه چیز برگشت به روز اول.
تو این مدت چند بار رفتم تهران واسه مسافرت و عروسی و … هر بار که رفتم واقعا احساسم شده و همش حسرت خوردم که چرا برگشتم چون واقعا من تهران رو دوست دارم و یه جوری این شهر منو میکشه و هر وقت میرم تهران اصلا پای اومدنم نمیاد ولی میترسم دوباره برم و باز هم دوباره همین قصه تکراری برام اتفاق بیافته . ولی خیلی باید رو خودم کار کنم و این فایلها رو هزاران بار ببینم تا یک تصمیم درست بگیرم . چون وقتی که شهرستانم میگم کاش الان تهران بودم و وقتی هم که میرم تهران با یه تضاد کوچیک بهم میخورم و میخوام برگردم یا دلتنگ خونه و خونواده میشم واقعا تصمیم گرفتن برام خیلی سخت میشه و بلاتکلیف موندم تنها راه واسم بستن خودم به سایت و استفاده از محتویاتش هست.
مرسی از استاد عزیز و دوستان همفرکانسی گلم
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته زیبایم، هر جایی که هستید قلبتون پر از حس ذوق و شوق و الهی شکرت های ته ته دلی
سلام به همه دوستای توحیدی ام، الهی در پناه خدای مهربون ،دلتون قرصه قرص فقط بر خدای یکتای مطلق
استاد عزیزم امروز با عشق و توکل بر خدای مهربون “نشانه روزانه ام “منو هدایت کرد به کتاب بی نظیر “چگونه فکر خدا را بخوانیم”با عشق 60 صفحه از اون خوندم و مجدد قانون جهان هستی برام تکرار شد و اینبار انگار مهر تایید بر تمام دانسته هایم از فایل ها بود . خداروشکر نصف تمرین جلسه هفت ثروت یک انجام دادم … و با عشق و حال خوب داشتم لحظاتم سپری میکردم ، که دیدم شب شده و رفتم سراغ کارهای دیگه ام … در همین حین امشب با یکی دوتا از دوستانم رفتیم بیرون ، ولی بر خلاف تصورم بعد از مدتها که اینا رو دیدم یه حرکتی انجام دادن که من واقعا تعجب کردم و ناگفته نماند ناراحت شدم سریع اومدم خونه تو اتاقم نشسته بودم شروع کردم به کامنت خوندن که توجهم از این قضیه دور کنم ، و حسم بتونم خوب کنم ولی چشمم به کامنت دوستمون بود ولی حواسم به مسئله پیش اومده، واینکه شروع کرده بودم به خود سرزنشی که آره شاید تو فرکانست خوب نبوده ، حست چون نسبت بهشون خوب نبود این حرکت انجام دادن ، ذهنم داشت تمامو کمال منو مقصر جلوه میداد ، اگه مثل قبل باهاشون رفت وآمد داشتی ، اونا تو رو آدم حساب نمیکنند، تو بلد نیستی رابطه خوبی با بقیه داشته باشی، زود رنجی و… و شماری از این تو توهاا … من حسم برگشت کامنت دوستمون کلا بی خیال شدم ، و یه بغضی منو گرفت ، ولی گفتم باید حسم خوب نگهدارم،
سر همین فایل های دو قسمته مهاجرت یک و دو ، به خودم گفته بودم که باید هر طور شده یه آژانس مسافرتی خوب پیدا کنم و برم مسافرت های داخلی چون حس خوبی از این دو فایل گرفتم و دوست داشتم جاهای مختلف کشورمون ببینم، یکی از دوستام یه عکسی برام فرستاد چند تا شماره و یه اکانت تلگرامی آژانس مسافرتی نزدیک به شهرمون بود، با خودم گفتم برم کانالشون ببینم شرایطش چطوری، و بازخوردی از مسافر ها دارند یا نه ، چند وقتی بود من اکانت تلگرامم باز نکرده بودم، ولی امشب گفتم هم حالم بهتر بشه و هم کارهای آژانس ببینم ، رفتم تلگرام باز کردم و سریع رفتم به همون کانال دیدم که چندتا سفر برای ماه آینده دارند و… خیلی خوب بود با شرایط منم اوکی بود .
چند دقیقه ای اونجا بودم خواستم برنامه رو ببندم یهو چشمم به عکس استاد افتاد من کانالتون همیشه دنبال میکردم ، با خودم گفتم چه خوب پس برم چندتا از نتایج بچه ها رو هم بخونم که کلا حال و احساسم خوب بشه ، شروع کردم به خوندن، ……
یهو دیدم بالای یه پیامی نوشتن نتایج مریم عزیز از دوره کشف قوانین زندگی و دوره احساس لیاقت.. خلاصه دو سه خط اول خوندم چشام گرد شد واای خدایاا اینکه کامنت خودم بود در سایت .. و پیامی که در کانال سنجاق شده بود
ادامه دادم به خوندن و اشکهام جاری شد من در اون کامنت نتایج یکسالم تقریبا نوشته بودم ، خدا بهم گفت مریم ببین تو کجا بودی ، ببین الان به کجا رسیدی ، حالا میخای به خاطر کی خودتو ناراحت کنی، واقعا فک کردی من اینهمه راه الکی آوردمت تا به اینجا تا به هر بادی بلرزی، من کنارتم ، من باهاتم کیو میخای ، بقیه رو میخای چیکار ، تو توکل کن به من ، کارت به چیزی نباشه ، تو فقط تمرکز کن روی خودت مریم ادامه مسیر تو رو به نتایج میرسونه ، نه اینکه به خاطر هرکسی سریع کم بیاری ، هر کسی جواب فرکانس های خودشو می بینه تو نمیخاد خودتو سرزنش کنی،
استادجانم یه بار دیگه امروز و برای هزارمین بار در این مدت آشنایی ام با شما ، حقانیت گفته هاتون برام ثابت شد ، واضح خداوند میگه بابا میخای هم مدار انسانهای ارزشمندی باشی دل بده به دل استادت،میخای ثروت از در و دیوار به زندگیت بباره دل بده به حرفهای استادت، میخای شاد باشی سلامت باشی آرامش داشته باشی دل بده آگاهی های استادت، تو که هرجا میری حرف و کلام استاد حتی تو خونه خواهر زاده پنج سالت راه به راه بهت میگه چرا استاد فقط گوشت میخوره، استاد یعنی برنجم نمیخوره، خاله استاد کی میاد ایران، اگه بیاد به ما پیام میده بریم ببینیمش، استادشون چرا رفتن آمریکا و.… همچنان سوالات استادی به راه هست:)
میای گوشیو برمیداری گالریت پره از عکس های استاد و مریم جان ، شات های سفر به دور آمریکا، پی دی اف کتابهای استاد ، صوت فقط استاد ، فقط نزدیک ده تا صفحه از سایت تو گوشیت بازه، چون از اون صفحه انرژی بیشتری گرفتی و میخای بیشتر در موردش بخونی و ببینی…
مریم این یعنی چی ، یعنی اینکه تو سمعا و طاعتا در اختیار آموزشهای استاد باشی ، اگر واقعا میخای بری بالاتر ،میخای دیگه فقط با نتایجت صحبت کنی ، فقط با نتایجت کامنت بفرستی ،
خدایا ازت ممنونم ، هر موقع کم آوردم ، به عزتت قسم به ساعت نکشیده نشونه هات ، کمک های غیبتو برام فرستادی و بهم واضح گفتی مریم من باهاتم ادامه بده ، ادامه بده تو هنوز نهال کوچکی هستی ، مراقب باش. تو در حال رشدی ادامه بده فقط با عشق گوش کن و عمل کن، و اونجاست که…
وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ﴿10﴾و سبقت گیرندگان مقدمند (10) أُولَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ ﴿11﴾آنانند همان مقربان [خدا] (11) فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ ﴿12﴾در باغستانهاى پر نعمت (12) ثُلَّهٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ ﴿13﴾گروهى از پیشینیان (13) وَقَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ ﴿14﴾و اندکى از متاخران (14) عَلَى سُرُرٍ مَوْضُونَهٍ ﴿15﴾بر تختهایى جواهرنشان (15) مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ ﴿16﴾که روبروى هم بر آنها تکیه داده اند (16) یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ ﴿17﴾بر گردشان پسرانى جاودان [به خدمت] مى گردند (17) بِأَکْوَابٍ وَأَبَارِیقَ وَکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ ﴿18﴾با جامها و آبریزها و پیاله[ها]یى از باده ناب روان (18) لَا یُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلَا یُنْزِفُونَ ﴿19﴾[که] نه از آن دردسر گیرند و نه بى خرد گردندوَفَاکِهَهٍ مِمَّا یَتَخَیَّرُونَ ﴿20﴾و میوه از هر چه اختیار کنند (20) وَلَحْمِ طَیْرٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ ﴿21﴾و از گوشت پرنده هر چه بخواهند (21) وَحُورٌ عِینٌ ﴿22﴾و حوران چشمدرشت (22) کَأَمْثَالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ ﴿23﴾مثل لؤلؤ نهان میان صدف (23) جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿24﴾[اینها] پاداشى است براى آنچه میکردند (24) لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا ﴿25﴾در آنجا نه بیهوده اى مى شنوند و نه [سخنى] گناه آلود (25) إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا ﴿26﴾سخنى جز سلام و درود نیست (26)….
الهی شکرت به خاطر اینهمه لطف و مهربونیت و نشونه ها و هدایت های ناب و خالص که هر لحظه شگفت زده ام میکنی ،
استادجانم و خانم شایسته عزیزم از شما هم بی نهایت سپاسگزارم که کامنت منو در کانال منتشر کردین ، وقتی دیدم بیست و پنج هزار ویو خورده خوشحال شدم، اگر منم تونسته باشم با نتایجم که در اول راه هستم ، حتی شده یک نفر به ادامه این مسیر مشتاق تر کنم ، تا بتونه زندگیشو خودش بسازه، یعنی نتیجه گرفتم ،خدایا همه اینها از لطف و مهربانی توست و لاغیر ، خدایا شکرت به خاطر تمام هدایت هات.
الان دیگه حال و احساسم عالی شده و پر انرژی و با امید به خدا این مسیر الهی ادامه میدم ، خدایا شکرت
استادجان دلم به همه چیز روشنه، قلبم با تمام وجود گواهی میده که شما حق هستید، دوره هاتون حقه، این سایت با تمام آگاهی هاش و انسانهای خوبش حق هستند و همه ما رو داره خدا لحظه به لحظه نفس به نفس هدایت میکنه.
به نام خداوندی که هر چه دارم از اوست
ما رمیت اذ رمیت لکن الله رمی
سلام به دوستان عزیزو استاد گلم
من خودم همیشه دوست داشتم دنیارو ببینم البته قبل دیدن سریال زندگی در بهشت و سریال سفر به دور امریکا اصلا نمیدونستم دنیا در این حد زیباست
ما انقدر مکان های خارقالعاده داریم الان اشتیاقم بیشتر شده و این یکی از خواسته های جدیدمه
دیدن دنیا
سفرهای عالی به مکان های فوق العاده که استاد در فایلا نشونمون میدن
سه بارم تو ایران مهاجرت داشتم به شهرهای مختلف و این مهاجرت ها هر کدوم بهتر از قبل بوده برام
مخصوصا مهاجرت اخر که میدونستم برام خوبه ولی به دلیل وابستگی مقاومت داشتم و انجام شد و بشدت راضیم به لطف الله
ولی من از شرایطم راضیم،ایرانم دوست دارم چون از استاد یادگرفتم فقط زیبایی ببینم،من اصلا نمیتونم دیگه ایرادو ببینم،یاد گرفتم اعراض کنم
به دل طبیعت برم و لذت ببرم از تو جمع بودنم از تنها بودنم
و قطعا همه جای دنیا یه حسن هایی داره و یک سری ایراد ،اون نگاه ماست که چطور ببینه
من مثل دوست استاد در همین جایی که هستم با مردم همزبان خودم دارم زندگی رو زندگی میکنم به لطف خدای مهربان و آموزه های استاد جان
شاید یک روزی که برم و دنیا رو برگردم نظرم عوض بشه و بخوام در مکان بهتری زندگی کنم
خدای من سپاس
ممنون استاد عزیزم
درود بر استاد و دوستان هم فرکانس.زمان زیادی هست که در سایت عباسمنش هستم و از آگاهی های عرضه شده توسط استاد و دوستان در فایلهای دانلودی و محصولات استفاده میکنم و سعی دارم که به مدارهای بالاتر از نظر آگاهی.ثروت و آرامش برسم ..بحث مهاجرت که در این فایل دانلودی استاد به آن پرداخته.نقش پررنگی در زندگی من دارد .من حدود 9 سال هست که به استانبول ترکیه مهاجرت کردم .در سن 56 سالگی ..و الان با داشتن 65 سال سن درشناسنامه.به هیچوجه احساس سالخوردگی ندارم و شکر خدا شادمانه زندگی میکنم .برای هیچ انسانی در مسیر مهاجرت فرش قرمز پهن نکردهاند و تضادها حتی در موطن خود انسان هم وجود دارند و در مهاجرت قویتر و پررنگتر عمل میکنند . من در شروع مهاجرت با مشکلات عدیده ای مواجه شدم که هر کدام به تنهایی میتوانست بهانه خوبی باشد برای بازگشت .ولی من با انگیزه قوی .قدم به قدم از سد مشکلات گذشتم .ودر زمینه تجارت در این شهر استقامت کردم و با سیر تکامل در آموزش زبان ترکی و همچنین در ارتباط با دیگران در استانبول به موفقیت های خوبی رسیدم و شکر خدا با خرید خانه در این کشور موقعیت خودم را برای اخذ پاسپورت این کشور و همینطور تداوم رشد در زمینه تجارت و ثروت محکم کرده و به آرامش مدام فکر میکنم ..یکی از کارهایی که من هر روز در تمرین ستاره قطبی انجام میدم سپاسگزاری داشته های اکنونم هست و از صمیم قلب زمانی که در این شهر زیبا برای جابجایی از دوچرخه استفاده میکنم که برای من هم فال هست و هم تماشا .از خداوند سپاسگزاری میکنم ..بطوریکه زندگی اکنون برایم تجسم زندگی در بهشت را تداعی میکند ..و این فکر مرا وادار میکندکه هر لحظه شاکر باشم و در حال خوب . و بنابر قانون حال خوب =اتفات خوب .برای خودم آینده ای شاد را برنامهریزی کردم .. خرید ون مسافرتی و گشت و گذار در طبیعت زیبای این کشور ..برای همه دوستان و استاد شادی و حال خوب میطلبم و به امید اینکه ازین زمان به بعد بیشتر انگیزه نوشتن کامنت و مشارکت در مباحث مطرح شده در سایت را داشته باشم .. شاد باشید
به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگر
سلامودرود به شمااستادعزیز ومریم حان و تمومی دوستان ارزشمندم
سپاسگزارم از لطف شمااستادعزیز که به ما درراستای سلسله فایلهای ارزشمند کمک میکنید که بیشتر بفهمیم باخودمون چند چندیم،بیشتر بفهمیم که هدف ما از این زندگی چیه،آیا واقعا دوست داریم پیشرفت کنیم یااینکه با انگیزه های پوچ و توخالی به یک زندگی بادی به هرجهت ادامه بدیم
خیلی این دوتا فایل من رو به فکر فرو برد که بخودم بیام تاببینم واقعا این هدفی که سالیان سال هست دارم و میخوام از دوستوفامیلوآشنا دل بکنم و به یک شهرودیاری برم که سالوماه چشمم به چشم فامیلوآشنا نیوفته،بر چه اساس دارم این حرف رو میزنم،آیا شخصیت خودم مشکل داره و دوست ندارم بپذیرم که با شخصیت نادرستم انتظار دارم دیگران بامن درست رفتارکنند،و اگه رفتار درستی بامن نشد بااین کار لج کنم به اطرافیان و بگم من اینجا نمیمونم،من میخوام ازین شهر برم؟
یااینکه واقعا شخصیت درستی ازخودم ساختم و دیگه ازلحاظ فرکانسی من واطرافیانم داریم دنیای متفاوت ازهم رو تجربه میکنیم
وقتی به این سوالم فکر کردم،دیدم که من هنوز اون آدمی که باید باشم نیستم،بخاطرهمین تو یک سری ازمسائل زندگیم هنوز با اطرافیانم یه وجه مشترک ازلحاظ فرکانسی بینمون هست،که نمیخوام قبول کنم که من هم اون ویژگی رو دارم،و بخیال اینکه دارم تواین مسیر فایل گوش میکنم،خودمو گول میزنم ومیگم خوب اونا مشکل دارن،تو مدارت بااونها فرق میکنه،انگار نمیخواد ذهنم بپذیره که من هنوز در عمل مشکل دارم،شاید به نظر بیاد که تو مدار شنیدن صحبتهای ناب هستم ولی وقتی در عمل هیچی ازخودم نشون ندم،تازه بدتر از اونی هستم که هیچی نمیدونه و انتظاری هم عملا از اون نیست که بخواد درست رفتار کنه
پس بنابراین وقتی به مهاجرت فکر میکنم،دوست دارم واقعا ازلحاظ توحیدی پیشرفت بهتری داشته باشم و با مهاجرت کردنم یک حساب دیگه ای روی خدای خودم باز کنم،ولی زمانی این مهاجرتم بهم کمک میکنه که ازینجایی که هستم شروع کنم به درست کردم خودم و لذت بردن از شرایط اکنونم
چون اگه نخوام بپذیرم که خودم هنوز مشکل دارم که دچار بکسری آدمای دَری وَری میشم،قطعا جای دیگه هم یک آدم دیگه فقط بایک اسم متفاوت باهمون ویژگی های قبلی اطرافیانم بامن برخورد خواهند کرد و درواقع آینه ی تمام نمای افکار درون خودم دوباره بایک ادم دیگه بهم ثابت میشه
اینو واضح دارم میفهمم که چقدر جهان درست عمل میکنه و مهم نیست کجاهستم و کجا میرم وقتی هرکجاهستم بایک شخصیت نادرست،هیچوقت نمیتونم از زندگیم و از آدمای دورواطراف راضی باشم
یک الگویی رو تو فامیلمون دیدم که بیشتر بهم ثابت کرد که واقعا باید شخصیت خودمون درست بشه وعملا اگه جاومکان رو عوض کنی هیچ مسئله ای حل نمیشه
این فامیل ما به مدت پنج سال ازشهرخودمون به اصفهان مهاجرت کرد،ایشون همیشه گله وو شکایت داشت از همسایه های واحدآپارتمانشون وهمیشه ناله میکرد که اونها شخصیت درستی ندارن و سکوت رو رعایت نمیکنن،خلاصه اونقدر ازین مسئله گلایه مند شد که مجبورشد خونه ی خودش رو اجاره بده و به یک شهر نزدیکتر به شهرخودمون مهاجرت کنه
اولش خوشحال بود که مسیرم به خونه ی پدرمادروخواهرم نزدیک شده و دیگه هرموقع دلتنگم خیلی راحت خونه ی اونها میرم،و دیگه از شر همسایه هامون راحت شدم
گذشتو گذشت و الان میبینم دوباره همون نارضایتیو داره،بخاطر پارکینگ آپارتمانشون که یک فردی دچار اونها شده که برای پارک کردن ماشین کاری بااونها کرده که مجبور میشن ماشینشون رو داخل کوچه پارک کنند،و درگیری های وحشتناکی که باعث شده به شکایت کشی منجر بشه!
بعد این شد برای من یک الگو که ببین وقتی خودت ازدرون مشکل داری و دائم باخودتو بچه وو خونواده ی همسر درگیری،چطور انتظار داری یک آدم غریبه یایک مکان جدید مسئلت رو حل کنه؟
و واقعا الان میفهمم که هنوز ظرف من آماده ی مهاجرت نیست و باید بیشتر روی خودم کار کنم که اولا باخودم به صلح بهتری برسم،دوما بپذیرم که دیگران باهر دیدگاهی دوست داشتنی هستند،هرچند که خیلی مقاومت نشون میده ذهنم برای این موضوع،که چطور فلان نفر رو با این همه شخصیت نادرست دوست داشته باشم،سوما اینکه بفهمم که جابجایی مکان صرفا همه ی مسائل رو حل نمیکنه،من وقتی نتونم ازهمین شرایطی که دارم لذت ببرم،قطعا مکان جدید برای من معجزه نمیکنه،من وقتی تواین شرایط احساس خوشبختی نکنم،قطعا جای دیگه هم احساس خوشبختی نخواهم کرد،چون آسمون خدا یه رنگه و اگه ازهمون جایی کههستم لذت نبرم و احساس خوشبختی نکنم،مهاجرت هم،نه تنها بهم کمک نمیکنه،بلکه منو بدبخت تر هم میکنه،و این یک قانون است….
استادجانواقعا حرفهاتون مثل یک وکیل مهاجرتی و یک مشاوره ی فوق تخصص با منطق کاملا به جا بر دلو جانم نشست،و ازین به بعد بجای اینکه تقلاکنم و زور بزنم که میخوام ازین مکان دور بشم،اجازه بدم جریان هدایت خودش به وقتش همه ی کارهارو انجام بده،فقط کافیه من یک شخصیت کاملا درست ازخودم بسازم،اون وقت جهان لاجرم اون آپمای دری وری رو خییییلی راحت ازمن دور میکنه واگه هم لازم باشه بدون هیچتقلایی ازلحاظ مکانی هم فرسنگها بینمون فاصله میندازه…
پس بنابراین باخودم عهد میبندم که ازین شرایط اکنونم شروع کنم به لذت بردن،وباخودم به صلح رسیدن،و احساس خوشبختی رو ازهمین جایی که هستم در خودم ایجادکنم،اون وقته که جهان همه ی کارهای لازم رو انجام میده…
بازهم ازشمااستاد عزیز بی نهایت سپاسگزاری میکنم و صدای دلنشین و پرازآرامشتون رو بی نهایت بار تحسین میکنم و براتون آرزوی بهترینهارو ازخداوند خواهانم
خدا یارو نگهدارتون
بسم الله الرحمن الرحیم
و من باز امروز هم از خدا سپاسگزارم و شاکرم که دوباره هدایت شدم به آگاهی های بیشتر، هدایت شدم به استاد تا به من چیزی اضافه کنه
سلام استاد قشنگم و دوستان عزیزم
اول از همه تشکر کنم از شما استاد قشنگم که دوست داری بچه های سایت رو که یکیشون من هستم رو بیشتر بشناسی و این برای من باعث افتخاره
دوما من قبل از اینکه استاد قسمت اول این فایل رو آپلود کنند قصد داشتم بعد از مقطع فوق دیپلمم به کره جنوبی مهاجرت کنم
و من در خرداد ماه یک مشاوره رایگان برای مهاجرت گرفتم
قبل ازینکه بخوام درباره این که من چطور برای مهاجرت کردن به کره متعهد شدم صحبت کنم باید بگم خیلی طول کشید تا من به این نتیجه برسم(نزدیک به 2 سال از پایه دهم تا دوازدهمم) و نتیجه ی این تصمیم حاصل از کار کردن 4 ماهه ی جدی رو ی خودم بود که نشأت میگیره از فایلی که استاد در 27ام یا 26ام اسفند ماه در رابطه با اهداف جدید آپلود کرند.
ازون فایل به این ور من تصمیم قطعی گرفتم که روی خودم، باورهام، ورودی هام، ترمزهام کار کنم که توی این 4 ماه نتایج فوقالعاده وصف نکردنی برای من به همراه داشته
بگذریم…
من وقتی دهم بودم تصمیم داشتم بخاطر رشتم که کامپیوتره به آمریکا مهاجرت کنم در حالی که همش ته قلبم کره بود.
یه نکته اضافه کنم که من بخاطر خواننده ها و بازیگر ها و فیلم هاشون عاشق این کشور نشدم و من ورودی هام و کنترل میکنم و شاید 3 یا 4 تا بیشتر سریال کره ای ندیدم که بر میگرده به زمانی که ورودی هام و کنترل نمیکردم. و من بیشتر مستندات تفریحی و بازی هاشون و تماشا میکنم چوم توش تمام و تمام مثبت اندیشی، خنده و شادی هستش
اگر دوست دارید منظور بنده رو متوجه بشید میتونید مستند NANA tour with seventeen رو ببینید که این گروه خواننده توی این 6 قسمت سفر به ایتالیا به من و خواهرم چه درس ها که ندادند (مثل احساس لیاقت، شجاعت تو برقراری ارتباط با دیگران، غُر نزدن، وفق دادن خودشون با شرایط متفاوت، سپاسگزار بودن، ابراز محبت کردند، انجام دادن فعالیت های متفاوت، وابسته نبودن به مادیات دنیا، وابسته نبودن به دوستای صمیمی خودشون که غریب به 10 سال با هم کار و زندگی کردن ، لذت بردن از لحظه و …)
من وقتی ناخودآگاه شروع به صحبت کردن این زبان میکنم یا میشنومش قلبم از شنیدن لهجه ی دوست داشتنیشون لذت میبره و من مدام میکوشم تا چیزای جدیدی ازین زبان یاد بگیرم.
اون موقع که من دهم بودم همونطور که گفتم قصدم بود به آمریکا مهاجرت کنم
اما نه بخاطر اینکه چیزی یاد بگیرم، تجربه کنم و یا خودم رو تو چالش های متفاوت قرار بدم یا تو رشتم پیشرفت کنم!
نه اینها نبود، حرف مردم بود.
با خودم میگفتم آخه برم کره مردم میگن کره هم شد جا؟!
اما اگه برم آمریکا دیگه مردم چیزی نمیتونن بگن
که من بعده ها متوجه شدم مردم هیچ وقت سکوت نمیکنن این تویی که اینطوری فکر میکنی چون باور توعه که اشتباهه! تو فکر میکنی مردم میخوان پشتت بد بگن؛ اصلا شایدم گفتن اما وقتی تو ورودی هات و کنترل کنی و تمرکزت رو خودت باشه حتی اگه بگن هم تو در 90 درصد مواقع نخواهی شنید و اگر هم بشنوی برات اهمیتی نداره!
مهم احساس خوشبختی و آرامشه!
خلاصه گذشت و رسید به اینجا که من امسال کنکور قراره بدم و خدا شاهده من کنکور رو به اینچشم نگاه نمیکنم که یه رتبه دهن پر کن بگیرم.
خدارو شاهد میگیرم که من از درس خوندن دارم لذت میبرم! منی که 9 سال عمرم رو قبل از دبیرستان درست و حسابی درس نخوندم و ازش فراری بودم
من کنکور رو به چشم این که چی به من اضافه میکنه، اگه این کتاب تخصصی رو بخونم باعث میشه من تو رشته ی کاری آیندم خبره بشم و … میبینم
من ازش لذت میبرم
خلاصه دور نشیم از مبحث، توی خرداد ماه بود و همینطوری خدا من رو هدایت کرد به یک گروهیکه کارهارو برات به آسون ترین روش انجام میدن تا مهاجرت کنی؛ و خدا تو دلم انداخت که بهاره یه مشاوره ازشون بگیر جای دوری نمیره و منم به خدا اعتماد کردم
و اون تیم کاملا بصورت رایگان اطلاعاتی رو به من دادند که من رو خیلی آگاه کرد.
میخوام بگم وقتی آدم شروع میکنه به کار کردن روی خودش و به خدا توکل میکنه تغییراتی رو درخود میبینه که براش اون تجربه ی تغییر خیلی لذت بخشه!
خواهرم شکوفه همیشه میگه: اگه به یکی که تو این حال و هوا نیست بگی من هدایت شدم و عینکم و پیداکردم، یا فلان چیز تو من عوض شد بهت میخندن چون همه پول رو ملاک موفقیت میدونن. اما خداشاهده اون چیزی که میتونه بیشتر از پول برات لذت بخش باشه اینکه که ببینی به خدای خودت نزدیکی، اینکه هرچیزی رو که میخوای با شادی و خوشحالی تمام و ازینکه میدونی بهت داده میشه ازش میخوای و بهش میگی خدایا من زمان درستش و نمیدونم اما تو من و به زمان و مکان مناسبش هدایت کن
دقیقا قضیه مهاجرت من هم همینطور بود! من به خدا سپردم
و بهم این یادآوری و کرد که برو جایی که عشقته؛ برو هر روز با آدمای اونجا با زبونی که دوست داری صحبت کن
این فایل خیلی به من کمک کرد و من آگاه شدم با پاسخ دادن به سوالات قسمت اول و آزمونی که در سایت قرار داده شده است که خداروشکر چه آدم مناسبی برای مهاجرت کردن هستم و خدارو صدهزار بار شکر که خیلی وابسته نیستم!
یه یک هفته ای هست که شرایطی پیش اومده که من و خواهرم تو خونه تنهاییم و گاهی اوقات خواهرم برای چند ساعت خونه نیست و من متوجه شدم که از تنهایی دارم نهایت لذت و میبرم، متوجه شدم من چقدر عاشق تنهایی و فکر کردن و پرورش دادن خودم بودم و نمیدونستم، اصلا من و خواهرم یه کار هایی رو انجام دادیم و یه تغییر هایی کردیم که برامون جالب و غیر قابل قبوله!
و من در آخر به این نتیجه میرسم که خدا خواست که ما هدایت بشیم به این تنهایی زندگی کردن و من متوجه بشم اصلا آدمی نیستم که وابسته باشم و برای مهاجرت کردن اذیت بشم
ان شاءالله اگر خدا صلاح دونست و من مهاجرت کردم حتما حتما سعیم رو میکنم توی کامنت قسمت همین فایل از تجربم بگم
استاد ازتون ممنونم که باز هم برای من دستی از طرف خدا بودید تا من رو آگاه و روشن کنید
تا بازهم چیزی به من اضافه کنید
ازتون ممنونم و از خدا میخوام همیشه من رو به شما هدایت کنه و من و آگاه تر از امروزم بسازه
شکر