اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
برای من صرفا نه مهاجرت بلکه در حالت کلی، تجربه ی چیزها، موقعیت ها و شرایط جدید و متفاوت برام هیجان انگیز و جالب هستش و یک جای جدید، محل جدید، خانه ی جدید، موقعیت جدید و متفاوت، شغل جدید، همسایه جدید و … یک انرژی و سرحالی و رضایت و حال خوب عمیق و تقریبا پایداری رو به دنبال داره و هر زمان که در چنین موقعیت هایی قرار میگیرم بسیار از آن تجربه ها خرسند و شادمان هستم. حتی مثل زمانیکه که بارها برای گردش به رودخانه نزدیک شهرمون رفتیم، و اینبار در موقعیتی قرار میگیریم که جدید و متفاوت هستش، منظره ی متفاوت و هیجان انگیزی داره. انگار تمرکز و حواسم در اون لحظه جمع میشه، توجه منو به خودش جلب می کنه. و به همین دلیل مهاجرت از شهری به شهر دیگه، از کشوری به کشور دیگه، حتی تغییر خانه یمان توی همین شهر هم برایم جالب است و خواستارش هستم.
این تجربه را بارها در مهاجرت از شهرستان به استان مون موقع ازدواجم داشتم، اصلا خود موقعیت ازدواج و پیش اومدن موقعیت ها و روند زندگی جدید خیلی جالب بود، آشنا شدن با آدمهای جدید خانواده و بستگان همسر، موقعیتی که تا قبل از اون من در جایگاه فرزند یک خانواده بودم، ولی بعد از آن تبدیل شدم به یکی از ستون های خانواده ای که تشکیل دادم.
و یا زمانیکه از خانه ی قبلیمان به این خانه اثاث کشی کردیم، تا مدت های طولانی، این جدید بودن همه چیز، توجه منو به خودش جلب میکرد و خیلی در حال پایدار خوبی سپری می کردم.
یا زمانیکه فرزندی در خانواده متولد میشه، و روند و سبک زندگی رو به طرز مثبت و شیرینی تغییر میده، اینها برایم خوشایند بوده و هست.
موقعیتی که برای درآمد و شغل داشتنم تجربه کردم، و درحال تجربه ی آن هستم، محل کار و همکاران جدید، جایگاه متفاوت، استخدام بودن یا کسب و کار خودم بودن و مستقل عمل کردنم، ههه ی اینها متفاوت از همدیگه هستن.
مثال دیگر زمانیکه دانشگاه شهر دیگه ای قبول شده بودم، فضای خود دانشگاه تجربه ی جدید و سودمند و دلنشینی بود برام، تجربه ی زندگی در شهر دیگه و دور از خانواده و مستقل، با دوستان در خوابگاه یا خانه، همه ی اینها یادآور تجربیات رضایتمندی برایم هست.
به همین دلیل در مورد مهاجرت به امریکا، همیشه در ذهن میپرورانم، و به همین دلیل و البته اهمیت زبان انگلیسی، روی مکالمه ی انگلیسی سالهاست تمرکز کردم، هم خودم نتیجه گرفتم و هم آن را به دیگران نیز آموزش دادم و منابع و محتوای مناسبی برای این هدف تهیه کرده ام. اوایل که سفر به دور امریکای سری اول، روی سایت می اومد، حرفای انگلیسی افراد رو خیلی کم متوجه میشدم، ولی الان تا حد خیلی زیادی متوجه میشم و این پیشرفت برام واضح بود. مخصوصا سفر به دور امریکایی که بازم رفتیم سراغ حیوانات و غذا دادن بهشون، خانمی که توضیح میداد و تند تند هم صحبت می کرد، خیلی خرسند شدم که تونستم متوجه بشم.
موضوع مهم دیگه ای که برای مهاجرت یا سفر چه داخل کشور و چه خارج از کشور، درحال حاضر آمادگی کافی برای آن ندارم، بحث درآمد و سرمایه ی مالی کافی است.
در مورد سرمایه ی درونی و توانایی ام، برنامه نویس جاوا اسپرینگ (و قبلا اندروید هم بودم)، و فکر می کنم اینها به اندازه ی قابل قبولی قابل تبدیل و استفاده در هر شهر و کشوری است.
در مورد وابستگی هم اگر همسرم را که به امید خدا با هم مهاجرت خواهیم کرد در نظر نگیریم، به خانواده و بستگاه وابستگی ای ندارم و این یک شخصیت مشهود در من است.
استاد بسیار از شما سپاسگزارم که در مورد موضوع مهم احساس خوشبختی و اینکه هیچ جا کامل نیست صحبت کردید و خیلی واقع بینانه توضیح دادید، بسیار آگاهی بخش و کمک کننده بود برام.
چه قدر جالب منم خیلی شبیه شما هستم تجربه مکان جدید ادمهای جدید رو خیلی دوست دارم از نظر وابستگی هم به همسر و بچه وابسته هستم ولی دیگران اگه همراهی کنند چه بهتر اگه شرایط نداشتند اشکالی نداره
ممنون بابت کامنت قشنگتون خیلی دلم تنگ شده برای کامنتهاتون
در مورد مهاجرت من اگه برگردم به 20 تا 30 سال پیش حتما مهاجرت میکنم
اما الان بیشتر دوست دارم کشورهای مختلف رو ببینم و از زیباییها استفاده کنم و فرهنگ های مختلف رو از نزدیک ببینم و لذت ببرم
من بعد از تجربه 50 سال زندگی و انجام چند شغل مختلف و سفر به چند کشور مختلف تقریبا الان دیگه خودم رو شناختم و با علایقم آشنام، شغل مورد علاقه ام رو پیدا کردم و مکان زندگیم رو دوست دارم، روابطم خوبه، درآمدم خوبه و رو به جلو هست و در معنای کامل دارم زندگی میکنم و لذت میبرم،
البته که هنوز به استقلال مالی و مکانی نرسیدم اما راضیم، آرامش دارم، سلامتم و خداوند رو تا حدود زیادی پیدا کردم.
یکسری اولویتها در زندگیم هست که ترجیح میدم مهاجرت نکنم، چون اون اولویتها برام مهمتره
من از کنار خانواده و نزدیکان بودن نزدیکانی مثل مادر، مثل خواهر و برادرهام، همسر و دو فرزندم بیشتر لذت میبرم
ضمن اینکه اگه بخوام مهاجرت کنم خیلی چیزها رو باید از اول شروع کنم مثل یاد گرفتن زبان، مثل عوض کردن شغل یا همون شغل رو در یه کشور دیگه بخوام ادامه بدم کلی سال طول میکشه تا به جایی که الان هستم برسم، من تو کشور خودم بارها شغلم رو عوض کردم و یا در شهر خودم مکان شغلیم رو عوض کردم و میدونم که در چنین شرایطی باید از اول شروع کنی
پس بهترین گزینه و اولویت من زندگی در شهری هست که الان هستم یعنی مشهد
و بهترین گزینه شغلی من شغلی هست که الان دارم و در اون جا افتادم یعنی ساخت و ساز مسکن
و بهترین تفریح برای من سفر به کشورهای مختلف و دیدن مکانهای تاریخی و تفریحی و همچنین آشنایی با فرهنگ کشورهای مختلف هست
پس گزینه مهاجرت برای من هیچ اولویتی نداره و بهش فکر نمیکنم
از استاد عباسمنش ممنونم که این فایل عالی رو آماده کردن برای دوستانی که میخوان مهاجرت کنن،
مهاجرت همونطور که استاد فرمودن میتونه عامل پیشرفت بشه و برای بعضی هم میتونه عامل پسرفت بشه، این به روحیات افراد نگاه میکنه، یکی میتونه در شرایط سخت ذهنش رو کنترل کنه و پاداشها رو دریافت کنه و یکی نمیتونه و سقوط میکنه
سلام استاد عزیز خانم شایسته گرامی و دوستان مهربان که در سراسر این جهان هستید
من فعلا 10 ماه شده که مهاجرت کردم و ایسلند زندگی میکنم و میخواهم در این متن تجربیات خودم از مهاجرت و دیدگاه شخصیم درباره مزایای مهاجرت بنویسم
و یک توضیحات موثر درباره نقش کلیدی سریال سفر به دور آمریکا و توجه به نکات مثبت برای فرهم شدن مسیر مهاجرتی
امشب 9 محرم است که درحال نوشتن کامنت استم و دقیق یادم است که پارسال در همین شب 9 محرم من با یک دوستم تا ساعت دوازده شب در منطقه 22 و اطراف دریاچه چیتگر تهران قدم میزدیم و رویای مهاجرت داشتم و تمام شب ها درباره مهاجرت و برنامه های آینده مهاجرتی خود قصه میکردیم، این درحالی بود که پارسال تا آن زمان شرایط ویزای شینگن من درست نشده بود و فقط به این دلیل که باید از قانون جذب استفاده کنم و درباره نکات مثبت و اهداف آینده خود صحبت کنم باعث شده بود که شب ها تا ناوقت شب با این قانون رویای مهاجرتم را آهسته آهسته به واقعیت تبدیل کنم ( البته یک نکته مهم اضافه کنم که در یک قسمت از یک فایل استاد درباره قصه های 3 تایی با خانم شایسته و میکایل در سواحل فکر کنم اسپانیا که روبروی یک کلیسا بود استاد گفته بود که ما هر کدام ما نوبتی درباره علایق خود بعد مهاجرت صحبت میکردیم تا با قانون توجه روی نکات مثبت در زندگی واقعی هم خلق شود ) من هم همین داستان و صحبت استاد یادم بود و هر بار سعی میکردم روی نکات مثبت یک کشور خوب صحبت کنم تا برای منم خلق شود که خیلی زود هم این اتفاق رخ داد و امروز 10 ماه شده که در اروپا زندگی میکنم
اگر صادقانه و ساده بگم اصل انگیزه مهاجرت من از برنامه های سریال سفر به دور آمریکا شروع شد یعنی از وقتی همین سریال شروع شد و با دیدگاه مثبت که استاد درباره کشور آمریکا تعریف میکرد و از زیبایی های آنجا فیلم گرفته و روی سایت میگذاشت، علاقه مهاجرت در وجودم شدید شد و رویای مهاجرت و تجربه زندگی جدید در وجودم شکل گرفت زمانی که سریال شروع شد من در شهر کابل و افغانستان زندگی میکردم و از همان جا با دیدن سریال سفر به دور آمریکا خیلی اشتیاق به مهاجرت پیدا کرده بودم و روز ها همیشه با دوستم تمام سرک و خیابان های منطقه کارته چهار کابل قدم میزدیم و آگاهانه با درک قانون سعی میکردیم درباره هرآنچه که زیبا و مثبت راجع به اروپا یا آمریکا است را با هم تحسین کنیم و ساعت ها هر روز این نوع گفتگو ها را ادامه دادیم تا اینکه شرایط کشور تغییر کرد و از افعانستان به ایران سفر کردیم و 6 ماه در ایران از شمال تا جنوب ایران و تقریبا 50 درصد استان های ایران سفر کرده و تمام این مدت تلاش کردم که به نکات مثبت ایران توجه کنم تا بتوانم از ایران مهاجرت کنم که در دو کامنت گذشته خودم در سایت بصورت مفصل راجع به شرایط آن زمان ها نوشتم و دوستانی که علاقه دارند میتوانند مطالعه کنند که در آخر این دیدگاه لینک های سه دیدگاه گذشته را خواهم گذاشت تا نیاز نباشد بعضی تجربیات را دوباره بنویسم
خب در ادامه اگر بخواهم راجع به مزایای مهاجرت صحبت کنم یکی از بزرگترین مزایای مهاجرت من و مخصوصا برای ما افغان ها امنیت است که از بس تضاد نا امنی دیدیم که مهم ترین مزایای مهاجرت برای هر هم وطن ما امنیت خود و فامیلش است که در بعد مهاجرتم من دیگر نگران امنیت خود و فامیلم نیستم چون با تمام فامیلم از افغانستان به ایسلند مهاجرت کردم که نیاز نباشد کوچکترین نگرانی را درباره امنیت جان خود و فامیلم داشته باشم
دومین مزیت که میتواند برای هموطنان ما و یا شهروندان ایرانی هم مزیت محسوب شود کارت اقامت و بعد شهروندی کشور های اروپایی و امریکایی است آن وقت میشود به هر کشوری بدون نیاز به ویزا فقط یا یک بلیط سفر کرد، من بعد مهاجرت خیلی خوشحالم که خیلی راحت هر لحظه میتوانم به هر کشوری اروپایی سفر کنم و حتا سفر یک روزه داشته باشم ولی قبلا وقتی در افعانستان بودم امکان سفر به این راحتی وجود نداشت و خیلی یک تضاد بزرگ بود که فکر میکنم برای شهروندان داخل ایران هم بحث ویزا یک تضاد است که بعد مهاجرت این تضاد برداشته میشود و خیلی راحت میتوان به هر کشوری به سادگی سفر کرد و لذت برد و با اقسام ملیت ها و فرهنگ ها آشنا شد که اینم بزرگترین مزیت مهاجرت برای من است
سومین مزیت مهربانی مردم است که اینم یک نعمت بزرگ است که هر طرف از شهر مردمان مهربان است و هیچ وقتی در داخل شهر یا داخل تاکسی جنگ نمیشود و تمام مردم در صلح در کنار هم با نژاد های مختلف زندگی میکند
چهارمین مزیت پاکیزگی شهر و کشور است که همیشه هوا پاک است آلودگی ترافیک یا گرد و خاک نیست که اینم برای بهبود کیفیت زندگی و سلامتی نقش خوبی دارد و غیره مزایای که هر کدام یک نقش موثری در بهبود کیفیت زندگی مان دارد
بهرحال از نظر من و دیدگاه شخصی خودم نیاز است که ما مهاجرت کنیم و با کشور های جدید و فرهنگ های متفاوت آشنا شویم درسته که ما در افغانستان یا ایران به دنیا آمدن ولی قرار نیست که تا آخر عمر فقط در همان کشور همان خانه و همان شهر منطقه و کوچه زندگی کنیم بلکه نیاز است که سفر کنیم کشور های مختلف ببینیم و باقی عمر مان در سفر بگذرانیم حتا من برای بعضی دوستانم در کابل هر باری که تماس میگیرم همین مسله را سودآوری میکنم که میگم اگر 20 سال در افغانستان زندگی کردی و همه جا برایت تکرار شده برو 20 سال دیگر را به یک کشور جدید و شهر جدید زندگی کن و همینطور همیشه در سفر باش چون در هر صورت عمر ما یک روزی تمام میشود حتا اگر در یو خانه و یک منطقه و کوچه زندگی کنیم هم عمر بلاخره تمام میشود اگر تمام کشورهای دنیا را سفر کنیم هم بلاخره یک روزی زندگی مادی ما در این دنیا تمام میشود و چه خوب است که با تجربیات بیشتر و دیدن کشور های بیشتر و فرهنگ های بیشتر این دنیای مادی را به اتمام برسانیم :)
آرزوی سلامتی و زندگی زیبای برای هر کدام شما دوستان عزیز دارم و هر کجا هستید خوش و سلامت باشید
استاد انقدر حرفاتون خوب و منطقی و دلنشینه مثل همیشه که همش داشتم با سر تایید می کردم. نکته ی مهم واقعا اینه که خوشبختی مهمه و باید حرف اول رو بزنه. آنجا خوش است که دل خوش است باید ببینیم دلمون کجا خوشه. واقعا موقعیت مکانی عامل اصلی نیست.
نکته ی مهم بعدی داشتن هدفه. اینکه واقعا دلیل محکمی نداشته باشی و خودت رو وارد پروسه ی مهاجرت کنی قطعا مسیر سخت و ناهموار میشه. چون اهرم رنج و لذتی تعریف نکردی که حالا انگیزه ی مضاعف بگیری و پیش بری. جالبه اینو من هم تو دورو برم می بینم. اونایی که در ایران یه شرایط کاملا استیبل و جا افتاده داشتن وقتی میان اولش خیلی سختشون میشه. البته که معمولا با پس انداز خوبی میان ولی بهرحال وقتی شما یه خواسته ای داری که با تمام وجود می خوای اتفاق بیفته خب انگیزه و حرکتت بیشتره تا وقتی که همینجوری مدل حالا بریم جلو ببینیم چی میشه باشیم، سوال کمتری داریم که دنبال جوابش باشیم و ایده های کمتری رو دریافت می کنیم. حتی خیلیا هستن انگیزه دارن ولی مثلا برای اینکه بچه شون مدرسه ی بهتری بره یا بعدها دانشگاه راحت بره و ایناس. و خودشون از شرایط خوبی که داشتن بیرون اومدن، از نقطه ی امنشون بیرون اومدن. این افراد هم اکثرا یه حس قربانی شدن باهاشون هست. چون برای خودشون نبوده که اومدن. و همونطور که استاد جان گفتین اینجا باید از صفر شروع کنن.
زبان هم که مشکل خیییلی از ایرانیاس. اونایی که برا درس میان هم یکم خودشون رو آماده می کنن و هم که تو درس و دانشگاه مجبورن و یاد می گیرن. جالبه همونجور که استاد گفتن حتی اگه زبانت خوب هم باشه اینجا حداقل یکسال اول نصف بیشتر حرفا رو نمی فهمی! من هم زبانم خوب بود. کلاسی چیزی نرفته بودم ولی اون چندسال راهنمایی تا آخر دبیرستان که قطر زندگی کرده بودیم فیلم و کارتون و اینا زیاد به انگلیسی نگاه کردیم. اکثر فیلما به زبان اصلی و با زیر نویس عربی پخش می شد. و آهنگ انگلیسی. این دوتا باعث شد من و خواهرام و برادرم که خدا رحمتش کنه، به تدریج زبانمون تقویت شه و لیسنینگمون خیلی خوب بود. بعدم من بازم بعد دکترا دوسالی تو دانشگاه قطر کار کردم. و چون تجربه ی قبلی زندگی تو قطر رو داشتم و از طرفی دلم می خواست زبان انگلیسیم تقویت شه، از اول نگفتم که من عربی بلدم یا متوجه میشم خخخخ. اینه که تنها راه ارتباطی با استاد و دانشجو و همکارام انگلیسی حرف زدن بود. البته گاهی احساس عذاب وجدان می کردم از اینکه نگفتم عربی می فهمم، مثلا اون اواخر که باردار شدم و آخرای بارداریم بود دوتاشون داشتن به عربی می گفتن که براش از فلان مغازه این کادو رو بگیریم… بیچاره ها عربی می گفتن که من متوجه نشم خخخخ. خلاصه زودتر از موعد سورپرایز می شدم و جریان رو می فهمیدم :)))) بگذریم، خلاصه همین ترفند باعث شد دو سال تو محیط کار مجبور باشم انگلیسی حرف بزنم و خیلی موثر بود.
اینکه استاد گفتن خیلیا تو امریکا هستن 20-30 ساله اینجان ولی زبان بلد نیستن دقیقا کسایی هستن که تو یه کامیونیتی ایرانی هستن و نیازی به انگلیسی پیدا نمی کنن. مثلا لس آنجلس یه قسمتاییش هست حتی تابلو مغازه ها همه به فارسیه، دیگه رستوران و سوپری که هیچ هر مغازه ای فکر کنین فارسیش هست. چون جمعیت ایرانی بالاست دیگه دکتر و داروخونه و چه میدونم وکیل و همه حرفه ای ایرانیش پیدا میشه اینه که تو محیط انگلیسی زبان قرار نمی گیرن که حالا با تمرین و صحبت کردن زبانشون بهتر بشه. حتی من اول تو دانشگاه کرنل تو گروه اون استاد ایرانی که گفتم جریانشو، چون اکثر اعضای گروهش ایرانی بودن زبانم خیلی فرقی نمی کرد، تا اینکه با یه دوستم تصمیم گرفتیم کلا انگلیسی حرف بزنیم. بعدم که رفتم پیش استادای غیر ایرانی و دیگه عملا کسی نبود که از صبح تا عصر که من اونجام فارسی حرف بزنه.
کلا همینکه استاد گفتن دیگه، هرچی تو سن پایینتر بیان اینور راحتتر زبان یاد می گیرن. تینا که خب از سه ماهگیش اینجا بزرگ شد هیچ مشکلی نداشت. جالبه ما تا سه سالگی تینا رو مهد نفرستادیم و تو خونه هم که فارسی حرف می زدیم. فقط کارتون که نگاه می کرد انگلیسی بود، وقتی مهد رو شروع کرد تنها کاری که مربی مهد گفت بکنیم این بود که کلمه های مهم مثل آب دسشویی مامان بابا و چندتا چیز دیگه رو فینگیلیش براشون نوشتیم که اگر ازش می شنون بدونن چی میگه. بعد یک ماه تینا قشنگ ارتباط برقرار می کرد با بچه های دیگه. الانم که داره ده سالش میشه که هیچی دیگه ما هر سوالی داشته باشیم چیزی رو ندونیم یا تلفظش رو بلد نباشیم از تینا می پرسیم :))) و از اون طرف برای اینکه تو فارسی کم نیاره الان دوساله که کلاس آنلاین فارسی می ره و خدارو شکر خوندن و نوشتن رو بلده. با این حال دیفالتش انگلیسی شده دیگه، حتی خواب دیدنش هم انگلیسیه، گاهی داریم بیدارش می کنیم هنوز تو خواب و بیداریه انگلیسی یه چیزایی میگه.
باور اشتباه با مهاجرت همه ی مشکلات من حل میشه!! آخ آخ اینو که خیلی می بینیم. اصلا خیلیا فکر می کنن همین که تو رفتی پات رسیده به مثلا امریکا دیگه همه چی گل و بلبله، فرش قرمز انداختن برات… خیلی وقتا با دوست و آشنا که صحبت می کردیم، حالا همون زمان که ما هشتمون گروی نهمون بود، می گفتن بابا شما که دیگه رفتین امریکا و دست ما رو هم بگیرین… باورشون نمی شد که واقعا ما تو شرایط مالی خوبی نبودیم. هرچند که بازم تاکید می کنم همش بخاطر ناآگاهی خودمون از قوانین بود…
فلکسیبل بودن بنظرم مهمترین ویژگی هست که باید برای مهاجرت داشت. چه تو کارت چه تو سبک زندگی غذایی که می خوری لباس پوشیدن تو تمام جنبه ها این مورد رو لازم داریم. چون مهاجرت یعنی ورود به یه کالچر کاملا متفاوت و اگر با اون کالچر اخت نشی و خودت رو بخشی از جامعه ندونی عذاب می کشی.
من تو خیلی چیزا فلکسیبل بودم و هستم چه اون زمان که درس می خوندم و دیدم گرایشی از شیمی که من هستم خیلی پرکتیکال نیست و برای دکترا تصمیم گرفتم گرایش پلیمر امتحان بدم و خب لازمه ش این بود که تمام درسای فوق این رشته رو خودم بخونم و با کسایی که اون درسا رو پاس کرده بودن رقابت کنم. خوندم و همون دانشگاه تهران که بودم قبول شدم، چه اینجا که دانشگاه کرنل اولش رفتم تو زمینه ی فود ساینس یکم کار کردم (البته انتخاب خودم نبود) که هیچی نمی دونستم ازش و رفتم سر یکی دوتا کلاس نشستم که بهتر بفهمم، بعدش هم که رفتم آزمایشگاه یه استاد دیگه برای کاری که قبلا تجربه ش رو داشتم دیدم کارای تو زمینه ی باتری رو خیلی خوشم میاد و باز هیچی ازش نمی دونم، اما از استاده خواهش کردم و قبول کرد که یاد بگیرم و کار کنم تو اون زمینه. و همون سه سال تجربه باعث شد الان تو یه شرکت خودروسازی رو مواد مربوط به باتری تحقیق کنم.
از طرفی تو خیلی چیزا مقاومت داشتم. مثلا برداشتن روسری، با اینکه از همون سال اول عقلم می گفت تو این جامعه واقعا این حجاب کمکی به من نمی کنه که هیچ یه بار اضافه س، ولی چند سال طول کشید تا عملا اقدام کنم و حرف دیگران برام مهم نباشه. یا در مورد غذا تو رستوران که استاد گفتین، من تنوع ذائقه ایم ( داریم همچین ترکیبی؟خخخ) پایینه. مثلا تو این رستورانای زنجیره ای Panera bread که همه ی ایالتا تقریبا هست من همون سال اول که اولین بار تو کانادا با خواهرم رفتیم و گفت سوپ براکلی و چدارش خوبه دیگه تا چند روز پیش که همسرم بخاطر جراحی دندون که داشتم برام سوپ گرفته بود بخورم سوپی غیر از اون امتحان نکرده بودم. تازه غر هم زدم بش که چرا همونو نگرفتی گفت خواستم پروتئین داشته باشه سوپ مرغش رو گرفتم، و خوردم اتفاقا خیلی هم خوشمزه بود… البته آگاهانه مدتی هست که سعی می کنم هرازگاهی ساندویچ همیشگی یا سالاد همیشگی رو نگیرم ولی ناخوداگاهم هنوز گزینه ای که بهش عادت کرده رو ترجیح می دم.
احساس می کنم انقدر رفتم تو دیتیل که از موضوع اصلی پرت شدم (ایموجی با دست زدن روی پیشونی) چقدرم طولانی شد. خدایا خودت بم بگو جمعش کنم دیگه :))
حرف آخر اینکه حتی اگر خیلی از این ویژگیها رو نداشته باشیم و قصد مهاجرت داشته باشیم کافیه اون اصل رو داشته باشیم، توحید و ایمان به خدا، یقین از اینکه ان ربی معی سیهدین ، نه اینکه به این امید داشته باشیما بگیم انشالا خدا کمکم می کنه، نه، یقین داشته باشیم که من حرکت می کنم خدا هم که با منه هدایتم می کنه بهم میگه چیکار کنم، اونوقت خودبخود فلکسیبل هم میشیم چون آماده ی دریافت الهامات خداوند و عمل به اونها هستیم.
[یکی منو از منبر بیاره پایین:)))) گیر کردم خخخخ]
استادجونم خیلی عاشقتونم هم عاشق شما هم عاشق مریم بانوی شایسته. از تصور روزی که باشماها می شینم و از نتایجم میگم قند تو دلم آب میشه. به زودی زود به امید خدا :)
اینقدر غرق خوندن جزئیات کامنت بودم یه لحظه احساس کردم دارین حضوری در مورد مهاجرت برام همه چی رو توضیح میدین ،به خصوص اون قسمت حرف زدن و یادگیری تینا تو مهدشون
منم خیلی عاشق مهاجرت هستم ،قبل از اینکه استاد این فایلو رو سایت بذارن من همیشه در تمام جنبه ها خورمو واکاوی میکردم که بفههم چرا باید مهاجرت کنم و چگونه ،قبل از رفتن هم میگفتم حتما باید هدفی برای رفتن داشته باشم
واین روزها دارم رو باور توحید و ثروت همزمان کار میکنم
و تو سایت هم احساس میکردم بیشتر کسایی که مهاجرت کردن به خاطر تحصیلات بالایی که داشتن تونستن براحتی مهاجرت کنند و من از این گزینه ها مستثنا بودم (خخخ البته اینم یه باور اشتباه )
سلام فاطمه جان، امیدوارم حال دلت عالی عالی باشه. ممنونم از نقطه ی آبی که بهم هدیه دادی :) امیدوارم کامنتم کمک کننده بوده باشه. مهاجرت یه پروسه ی جدی و در عین حال دلچسبیه بخصوص اگر با قوانین آشنا باشیم. همونطور که گفتی این باور که اونایی که رفتن همه تحصیلات بالا داشتن باور محدود کننده ایه که نباید بهش رو بدی. بنظرم وقتی در مدار مناسبش قرار بگیری در دسترست هست و اگر انگیزه ی کافی داشته باشی قطعا اتفاق می افته. پس اصلا به چگونگی فکر نکن و اونو بذار برای خدا. از خدای مهربون می خوام اگر دوست داری مهاجرت کنی، شرایطش رو جوری فراهم کنه که مثل آب خوردن راحت انفاق بیفته در بهترین زمان و به بهترین مکان :)
او که هر چه دارم از اوست و اوست که همه ی راه ها و راه حل ها را نزد خود دارد.
سلام استاد جانم
استاد جان خیلی دوست دارم در مورد این فایل و موضوعش بنویسم. حتی یک بار نوشتم و پاک کردم.
وقتی کامنت ها را میخوانم صدایی درونم میگه بهار تو هم بنویس، قصه ی تو خیلی درس داره ولی واقعا نمیدانم از کجا شروع کنم…
از بچگی ام شروع کنم که چندین بار به خاطر شغل پدرم به چابهار مهاجرت کردیم یا از دوران دانشجویی ام بنویسم که خدا خدا میکردم رتبه ام پایین بشه که به تهران نرسه و برم شهرستان دور از خانواده. از ازدواج اولم بنویسم که خارج از تهران و بیرون کرج زندگی مشترک را شروع کردم یا از مهاجرت دوباره به تهرانم. از این بنویسم که چون نخواستم به بیرون از تهران مهاجرت کنم، فاصله بزرگ فرکانسی بین من و همسر اولم پیش آمد و ما جدا شدیم یا از مهاجرتم با قالیچه ی سلیمان به همراه دخترم به استانبول.
از کجا شروع کنم که هر کدام قصه ای شنیدنی داره و پر از درس…
همان مهاجرت های کودکی ام به چابهار بهم فهماند، هر آن ممکنه دوست صمیمی دوران کودکی ات در یک چشم به هم زدن غیب بشه. فهمیدم حتی دل بستن به یک خونه و محله خاص هم بی معنی است. همان موقعها فهمیدم به راحتی میشه دوست های جدید با فرهنگ های جدید پیدا کرد.
تو چابهار که بودیم، تو پایگاه هشتم شکاری، هر کس از یه جایی اومده بود. توی یک مجتمع از مشهد و شمال و ایلام و بلوچستان و تهران کلی خانواده بود که بعد از یه مدتی میشدیم خانواده ی هم.
مگر میشه یادم بره! زن و شوهر های مجتمع یا خالهمان میشدند یا عمومان.
خیلی لذت بخش بود.برامون آن خاله ها و عموها شاید حتی از اقواممان هم نزدیک تر بودند. همان جا بود که یاد گرفتم اعتماد کردن به انسانها چقدر راحت هست و دنیا پر است از آدمهای خوب و درستکار.
یادم هست تو همان سنین بچگی که چابهار زندگی میکردیم، یک تابستان تنهایی تهران پیش مادربزرگم موندم.
اصلا دلتنگی چی بود؟ تازه سی سال پیش تلفن خانه ها هم که خیلی فراگیر نبود. من سه ماه تابستان بی خبر از پدر و مادرم زندگی کردم و به طبع هم اونها بی خبر از من.
رفت و رفت تا رسیدم به دانشگاه ، بعد هم که قرار شد دانشگاه قبول شم ، چون درسم خوب بود می ترسیدم خیلی کنکور را خوب جواب داده باشم که خدای نکرده تهران قبول بشم. روزی که فهمیدم کاشان قبول شدم، تو پوست خودم نمیگنجیدم.
اصلا نمیدانستم کاشان کجاست و چون همیشه بهترین ها برام رقم میخوره، بعدها فهمیدم کاشان میشه یک شهر در سه ساعتی تهران که راه به راه اتوبوس داره برای تهران، تازه یک شهر دانشجویی است و کلی امکانات برای دانشجویان دارد.
شب اول خوابگاه یادم هست. وقتی خانوادهام رفتند بی خیال دنیا بودم. با دوست مدرسه ام تو یک اتاق بودیم ولی سر خوشِ محله من بودم. غربت چیه؟ دلتنگی چیه؟؟؟
و بعد ازدواج اولم رفتم شهر همسرم، جایی نزدیک قزوین. مهاجرت کردم که زندگی را بسازیم.
بعد از چند سال با همسر اولم ، تهران خونه خریدیم و این بار با همسرم به تهران مهاجرت کردیم و منی که مهاجرت انگار تو خونم بود، این بار برای اینکه دوست نداشتم دوباره برگردم به شهر همسرم و همسرم دوست داشت بره به نقطه ی امنش، به جایی که خانواده و دوستانش بودند، به جایی که از بچگی به اونجا تعلق داشت، این مهاجرت دوباره و معکوس را نخواستم و از همین جا فرکانس های من و همسرم کم کم متفاوت شد و دنیا هم با سلام و صلوات و در صلح و آرامش ما را از هم جدا کرد.
جدا شدنم هماناو رویای بچگی ام زنده شدن همانا.
حالا چی بود این رویای بچگی؟
مهاجرت به آمریکا.
سفر به کل دنیا
و هر روز من این را نوشتم و فریاد زدم و دنیا هم پاسخ داد.
به مقصد آمریکا سوار قالیچه ی سلیمان شدم و به دلیل نقص فنی که همان آماده نبودن من بود، قالیچهی سلیمان استانبول فرود آمد.
همیشه گفتم، خداوند مرا در استانبول فرود آورد که من را آماده کنه و من را به خودم بشناساند.
پول بلیط من و دخترم را خدا داد، عوارض خروج را هم پرداخت، من را با حقوق و خانه ی مبله و شغل آورد استانبول و حتی هزینه های مربوط به بیمه و اقامت را هم پرداخت کرد.
وقتی اومدم یکی دو روز اول خوب بود ولی یهو به خودم اومدم دیدم دارم به خودم میگم:« چی کم داشتی اومدی اینجا؟ چی فکر میکردی در مورد مهاجرت که این همه نوشتی«مهاجرت به آمریکا »، نه بگو، بگو دوست دارم بدانم اینجا چی کار داری تو؟»
ولی فکر کنم نهایت دو هفته طول کشید، سرم به کار گرم بود و درس و مشق دخترم که کلاس اول را ایران خوانده بود و حالا باید بره مدرسه اونم به زبان ترکی!!!
چه چالش هایی بود، برای اینکه دخترم حس بهتری داشته باشد و بار ذهنی اون به من اضافه نشه، بعد از مدرسه با هم درس می خواندیم و من چقدر اونجا زبان ترکی یاد گرفتم.
و قربونش برم خدا، که پلن هاش حرف ندارد. تو کلاس دخترم یک دختر ایرانی دیگه بود که معلمشون، «یاس» را کنار اون دختر نشاند که دخترم راحت تر باشد.
هنوز که هنوزه با خانواده ی اونها هم در ارتباط هستیم.
چقدر بهمون آرامش دادن که نگران نباشید، یاد میگیرید ما هم مثل شما بودیم.
و سه ماه بعد از ورود ما به استانبول و رفتن دخترم به مدرسه، معجزه رخ داد.
دخترم از خواب که بیدار شد، گفت:« مامان خواب دیدم خانممون تو کلاس داره حرف میزند و من همه چیز را میفهمم»
خدایا چه ها کردی با من!!!
اون روز که «یاس» برگشت، گفت که وقتی معلممان حرف میزده، همه چیز را میفهمیده.
هر روز ساعت پنج صبح بلند میشدم و ترکی میخواندم.
برای کارهای نمایشگاه شرکت باید به اداره های مختلف میرفتم. من چی کار میکردم؟ فعلهای ترکی را به زمان حال و گذشته و آینده صرف میکردم و به هر فرد ترکی که میرسیدم و میشد، فعل های نوشته شده را بهشون نشان میدادم و میخواستم که تصحیحم کنند.
برای همین هست که الان زبان ترکی ام بسیار خوب هست و به راحتی میتوانم اینجا با ترک ها کار کنم، مذاکره کنم و پول بسازم.
هنوز لهجه دارم، بعضی کلمه ها را اشتباه تلفظ میکنم ولی میگم اشکال نداره، بگذار معلوم بشه خارجی ام.
خیلی وقت ها دخترم و همسرم موقع حرف زدن من من را اصلاح میکنند، ازشون تشکر میکنم ولی میگم خیلی خودتان را ناراحت نکنید. بالاخره من سی و هشت سال به زبان دیگه ای حرف زدم و اینقدر اشتباه برای من مجاز که هیچ، حلاله…
خودم به خودم دلداری میدم به جای بگم وای دیدی اشتباه گفتم وای دیدی سوتی دادم.
بابا اصلا همان اوایل خوشم میومد برم با ترک ها حرف بزنم و خودمو محک بزنم. با اینکه من اصلا ترک نبودم.
استاد جانم، این فایل شما برای من ماشین سفر زمان بود.
چقدر به خودم افتخار کردم.
میدانید چی دوست دارم؟
روزی که اومدم آمریکا ، روزی که رویای بچگی ام را محقق کردم، بیام و زیر این فایل و این کامنت دوباره بنویسم.
حتما اینطوری شروع خواهم کرد:
« بهار خانم، خانم خانما، خوش آمدی به آمریکا.
الحق که خدا به شجاعان پاسخ میده.
نوش جونت عشقم
گوارای وجودت دختر
رویاهاتو زندگی کن
چون استادت درست گفته:
« رویاها نمیمیرند»
خوش آمدی به رویایی که با توکل به خدایت، خلقش کردی.»
استاد عزیزم بی نهایت ازتون سپاسگزارم بابت این فایل فوق العاده. من 5 سال هست که اروپا زندگی میکنم و هر روز سپاسگزار تجربه این بهشت روی زمین هستم. این فایل شما من رو یاد کامنتی انداخت که 5 سال پیش در مورد باورهای قدرتمندکننده در مورد مهاجرت نوشته بودم و وقتی امروز مجدد مطالعش کردم دیدم که تمام اون باورها نه فقط برای شروع مهاجرت بلکه در طول پروسه زندگی در خارج از کشور بی اندازه به من کمک کرده. چون از نظر من این باورها اصل هست و تغییر بنیادین ای نکرده دوست دارم مجدد اون نکات و یه سری توضیحات جدید رو با شما و دوستان به اشتراک بزارمشون. امیدوارم برای همه دوستان مفید باشه.
من خالق زندگی خودم هستم
من تا قبل از آشنایی با شما اصلا اعتقاد نداشتم که خودم مسئول 100 درصد چیزی هستم که تو زندگی تجربه میکنم. همیشه فکر میکردم که عوامل بیرونی (مثل کشور محل تولد، جنسیت، خانواده، دولت، قیمت دلار، قوانین ویزا و …) تو موفقیت یا عدم موفقیت من تاثیرگذاره. اما الان حتی یک درصد هم شک ندارم که آنچه من بسازم به وجود میاد. الان فقط موضوع استفاده بیشتر از این باور در عمل هست. طبق تجربه خودم این حرف استاد خیلی درست هست که حتی اگه کل مردم جهان بخوان نزارن من به چیزی که با فرکانسهام ساختم برسم، محاله بتونن این کار رو بکنن.
فاصله ما با اهدافمون فقط با احساس خوب پر میشه
تو کامنتهای قبلیم توضیح دادم که حدودا پنج ماه بخش ویزای سفارت کشوری که من باید بهش مراجعه میکردم تعطیل بود و اصلا نگفته بودن که چه زمانی قراره دوباره باز بشه. اما من تو تمام این مدت سعی کردم که تو بیشتر روزهای هفته حالم رو خوب نگه دارم. قطعا زمانهایی پیش میومد که من هم از این بلاتکلیفی خسته میشدم و حالم بد میشد. اما زیبایی قانون اینه که به فرکانسهای غالب ما پاسخ میده و جای هیچ نگرانی در مورد این افتهای احساسی موقتی نیست.
زمانی به راحتی به خواستمون میرسیم که محتاج رسیدن بهش نباشیم
من روی هدفم تمرکز کردم و تمام کارهای لازم رو از طرف خودم انجام دادم اما واقعا نسبت به این خواسته رها بودم و گفتم که من فقط تجربه بهتری رو از زندگی میخوام و تصمیم گرفتم که دست خدا رو نبندم و اجازه بدم هدایتم کنه و از بهترین مسیر من رو به خواستم برسونه.
وقتی خواستهای توی وجود ما شکل میگیره توانایی محقق کردنش از قبل در وجود ما ایجاد شده
من با ویزای تحصیلی مهاجرت کردم و تا یک سال قبل از مهاجرتم اصلا به ادامه تحصیل فکر نمیکردم… حتی یک درصد… اما زمانی که این خواسته تو وجود من شکل گرفت، یه انرژی فوقالعاده عجیبی برای رسیدن به این هدف تو وجودم دیدم که تا چند وقت قبل حتی تصورش رو هم نمیتونستم بکنم. حالا خیلی بهتر از قبل درک میکنم که شکل گرفتن یه خواسته به این معنیه که پتانسیل بالقوه برای انجام اون کار تو وجود ما هست و کافیه ما قدم برداریم و به صورت بالفعل درش بیاریم.
همه کشورها پتانسیل موفقیت و زیبا زندگی کردن رو دارن
من تا همین چند سال پیش انقدر از ایرانیها و کشورم بد میگفتم که خدا میدونه. تو صحبتهام با خارجیها از مسائل کشورم با آب و تاب تعریف میکردم و این رو نشونه روشنفکری میدونستم… غافل از اینکه تو همین ایران افرادی بودن و هستن که دارن زیبا و ثروتمند زندگی میکنن. من خودم به عنوان یه ایرانی داشتم از ایرانیها بد میگفتم و هیچ احترامی برای خودم قائل نبودم و در عین حال انتظار داشتم که دیگران به من احترام بزارن!
وقتی نگاهم رو به کشورم تغییر دادم و روی زیباییهای خودش و مردمش تمرکز کردم، تنها چیزی که تجربه کردم، حس خوب و محبت بود. علاوه بر این، تو همین ایران هم موفقیتهایی که میخواستم رو به دست آوردم. الان دیگه با افتخار میگم که من یه ایرانیم و عاشق کشورم و مردمش هستم. علاوه بر این، تضادهایی که به واسطه تجربه زندگی در ایران باهاشون برخورد کرده بودم باعث شد که اشتیاق سوزانی برای آزادی و … بیشتر در وجود من شکل بگیره و همینطور من رو سپاسگزارتر از افرادی بکنه که تو کشورهای آزادتر و با امکانات بیشتر به دنیا اومدن و زندگی میکنن. من همیشه میگم که من انگار یک انسانی هستم که تو زندگیش دو تا هویت کاملا متفاوت رو تو دو دنیای کاملا متفاوت و با دو جهان بینی کاملا متفاوت تجربه کرده و این یعنی زندگی من خیلی جذاب تر از خیلی از افراد هست و به من زاویه دید متفاوتی داده که باعث برتری من در تعاملات اجتماعی و کار و تحصیل و … شده.
از هزاران طریق میتونم به کشورم خدمت کنم، حتی اگه تو کشورم نباشم
بارها و بارها شنیدیم که باید بمونیم و به کشورمون خدمت کنیم و کمک کنیم که مسائلش حل بشه وگرنه انسان خیلی خودخواهی هستیم. به نظرم مرز باریکی بین عشق و تعصب وجود داره. عشق به ما انگیزه میده تا مثل استاد جهان رو بگردیم و خدماتمون رو به تمام جهان ارائه کنیم اما تعصب باعث میشه تو یه مکان گیر کنیم و دوست نداشته باشیم دانش و تواناییهامون رو با بقیه به اشتراک بزاریم و از بقیه چیزی یاد بگیریم.
همونطور که امثال مریم میرزاخانی و پروفسور سمیعی مایه افتخار ایرانیها بودن و هستن، من هم میتونم تو خارج از کشور ایران و ایرانی رو سربلند کنم. یه بار یه جا خوندم که مرزها فقط خطهای خیالیای هستن که روی نقشهها ظاهر میشن. پس به این مرزبندیها نچسبیم و به جای عشق به یه کشور خاص سعی کنیم عشق به کل جهان رو تو قلبمون ایجاد کنیم. به نظرم آیه «سیروا فی الارض» حجت رو بر ما تو زمینه مهاجرت تمام کرده و از نظر خداوند مرزی وجود نداره.
به نظرم استاد خیلی مثال خوبی تو این زمینه هستن چون با مهاجرتشون نه تنها کیفیت و ماهیت محتوای تولیدی خودشون رو ارتقا دادن بلکه چشم همه ما رو به یک دنیای جدیدی باز کردن که نسبت بهش شناخت کمتری داشتیم. دیدن این تجربیات و امکاناتی که میشه در زندگی داشت به نظرم برای همه ما شیرین و جذاب هست و inspiring و empowering.
من توانایی تغییر دادن کشورم رو ندارم
من قبلا فکر میکردم که توی ایران یه چیزی خرابه و من باید درستش کنم. اما تو دوره 12 قدم متوجه شدم که هر چیز و هر شخصی در جای درست خودش هست و اگه من میخوام تجربه بهتری از زندگی داشته باشم، باید به جای تمرکز روی درست کردن یه چیزی بیرون از خودم و ناسزا گفتن به این و اون فقط روی خودم کار کنم تا به جایی هدایت بشم که از قبل هر آنچه که من میخوام رو داره.
خارجیها فوقالعاده ایرانیها رو دوست دارن و بهشون احترام میزارن
من تا زمانی که فکر میکردم خارجیها از ایرانیها خوششون نمیاد و همشون نژادپرست هستن، همیشه با آدمهای این چنینی برخورد میکردم. اما بعد از یه مدت متوجه شدم که این تصورات تنها ساخته ذهن منه و ریشه در نظر منفی خود من نسبت به ملیتهای دیگه داره.
باور کنید تعداد زیادی از خارجیها حتی نمیتونن ایران رو روی نقشه نشون بدن چه برسه بخوان پیشذهنیتی در مورد ایران و ایرانیها داشته باشن. الان دیگه میدونم اگه من به خودم و ملیتم و کشورم احترام بزارم، همین احترام متقابل رو از دیگران نسبت به خودم و ملیتم و کشورم دریافت میکنم و اونها به عنوان دستی از دستان خدا به من کمک میکنن.
علاوه بر این، همونطور که تو مجموعه سفر به دور آمریکا داریم میبینیم، تو کشورهای مختلف افراد با هر نوع پوشش و عقیدهای به راحتی و در صلح کنار همدیگه زندگی میکنن و به عقاید همدیگه احترام میزارن.
اکثر ایرانیهای خارج از کشور انسانهای بینظیری هستن
من خودم بارها شنیده بودم که ایرانیهای خارج از کشور نه تنها هوای همدیگه رو ندارن بلکه زیرآب همدیگه رو هم تو بعضی مواقع میزنن و از این حرفها. من هم تا زمانی که این باور رو داشتم همیشه سعی میکردم هر جا میرم از ایرانیهای دیگه دوری کنم.
اما تو سفرهای خارجی که چند ماه قبل از مهاجرتم داشتم چند بار از ایرانیها راهنمایی خواستم و اونها به بهترین شکل بهم کمک کردن و همین موضوع باعث شد که باور اشتباه من تغییر کنه. در این شکی نیست که خدا برای بندهاش کافیه اما حالا دیگه میدونم اگه برای حواله پول و … به کمک یه ایرانی تو خارج از کشور نیاز داشته باشم، قطعا اون شخص هر کمکی که از دستش بر بیاد رو به عنوان دستی از دستان خدا برای من انجام خواهد داد و خیالم از این نظر راحته.
یکی از فیلم های استاد از مراسم 13 بهدر در کنار خانوادههای ایرانی تو آمریکا خیلی زیبا حال خوب community ایرانیها در خارج از کشور رو به تصویر کشیده بود.
مهاجرت میتونه پروسهی بسیار ساده و کوتاه و لذتبخشی باشه
من قبل از مهاجرت به اروپا، تجربه مهاجرت به یکی از کشورهای حوزه خلیج فارس رو داشتم. من اون موقع هنوز با شما آشنا نشده بودم و انقدر برای اون مهاجرت کاری عجله داشتم که هی تو کارم گره میفتاد و روند گرفتن ویزام طولانیتر میشد. اون موقع نمیدونستم که رها نبودن و چسبیدن من به خواستههام ریشه همه اون مسائل بود. برای مهاجرت بعدیم به اروپا و با استفاده از آگاهی های شما هر کاری که از طرف خودم لازم بود رو انجام دادم و از ته دل بقیش رو به خدا سپردم.
گفتم که خدایا میدونم قراره همیشه من رو در زمان مناسب در مکان مناسب قرار بدی. پس هر تاخیر و تغییر برنامهای که پیش بیاد رو خیر میدونم. اون هم بهترین دستانش رو بسیج کرد تا کارهای من به سادهترین شکل ممکن انجام بشه. من با وجود تعطیلی سفارت تو کمتر از یک سال ویزام رو گرفتم.
برعکس مهاجرت قبلی هم، این بار دیگه منتظر ویزا نبودم تا حالم خوب بشه. تو اون مدت که منتظر ویزا بودم تا جای ممکن سعی کردم از زندگی لذت ببرم و یه عالمه تجربه زیبا مثل رفتن به باشگاه و پارک و کافیشاپ و کنسرت رو داشتم. اما چیزی که بیشتر از همهی این کارهای فیزیکی اهمیت داشت تلاشم برای به احساس خوب رسیدن از طریق تغییر زاویه دیدم بود. به قول استاد، داشتم زندگی رو زندگی میکردم.
برای شروع پروسه مهاجرت نیاز به دونستن کل مسیر نیست
من پروسه اپلای کردن خودم رو با سرچ کردن اسم رشته و مقطع مورد نظر خودم تو دانشگاههای مختلف از طریق گوگل شروع کردم و سایت دانشگاهها رو تک تک چک کردم تا به دانشگاهی هدایت شدم که پروسه اپلای فوقالعاده سادهای داشت.
ذهن نجواگرم میخواست یکسره روی ادامه مسیر تمرکز کنه و مثلا میگفت حالا هزینه اپلای رو چه جوری میخوای پرداخت کنی و … اما بعد از هر قدمی که برمیداشتم، قدم بعدی بهم گفته میشد و خدا دستان خودش رو از جاهایی که فکرش رو هم نمیکردم وارد زندگیم میکرد. به نظرم ایمان به غیب یعنی همین.
این در مورد هر نوع مهاجرت و هر نوع کاری صدق میکنه. به جای اینکه از دور به در سنسوردار خیره بشیم و هی شکایت کنیم که چرا بسته هست، کافیه یه قدم بریم سمتش تا ببینیم که چقدر راحت باز میشه. الان خیلی بهتر از قبل درک میکنم که ایمانی که عمل نیاره حرف مفته. تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت…
برای پروسه مهاجرت نیاز به مشاورههای بیپایان و گرفتن اطلاعات زیاد نیست
من خودم تو این پروسه حتی یک بار هم به وکیل یا موسسه مهاجرتی مراجعه نکردم. نمیگم مشورت و مشاوره کار اشتباهی هست اما اگه از یه حدی بیشتر بشه فقط ترمزهای بیشتری رو تو ذهن ایجاد میکنه.
من تا جای ممکن سعی کردم خودم از طریق سایت سفارت و مرکز ویزا و سایر منابع رسمی مرتبط اطلاعات مورد نیازم رو به دست بیارم. این اطلاعات هم معمولا خیلی واضح نوشته شده و من تو این پروسه سوال خیلی خاصی برام پیش نیومد. اگرم پیش میومد، از خود سفارت یا مرکز ویزا میپرسیدم.
قطعا سایتهای موسسات مهاجرتیای هستن که اطلاعات خیلی خوب و دقیقی ارائه میدن. اما سایتهای زیادی هم هستن که اطلاعاتی رو ارائه میدن که هم جهت با باورهای درستی که ما میشناسیم نیستن.
بعضی سایتها رو که باز میکردم اولش نوشته بود: «همانطور که میدانید پروسه مهاجرت به فلان کشور بسیار سخت و زمانبر و پرهزینه هست. اما نگران نباشید! ما اینجا هستیم تا به شما در طول این پروسه کمک کنیم و …» زیر همون مطلب هم صدها نفر از سختی این پروسه و تجربشون از reject شدنهای متعدد نوشته بودن.
پیشنهاد من این هست که اگر دیدید که یه سایت یا یه شخص داره به جای پرداختن به اصل میره سراغ حاشیه و حس بدی ازش گرفتید بدونید که نباید به خوندن اون مطلب یا ادامه صحبت با اون شخص ادامه بدید.
من تو این پروسه همش به خودم یادآوری میکردم که یه واقعیت ثابت برای همه وجود نداره و اگه برای یه نفر این پروسه سخت بوده، دلیل نمیشه که کارهای من هم سخت پیش بره. میگفتم که من از باورهای خوبی که دارم میسازم مطمئنم و یقین دارم که کارها به راحتی پیش میره. واقعا هم همینطور شد. من با اولین درخواستم و از طریق تنها دانشگاهی که اپلای کردم تونستم ویزام رو بگیرم.
اگر انگیزه پشت مهاجرت درست باشه، انسان به راحتی هدایت میشه و از نتیجه لذت میبره
من بار اول با انگیزه فرار از وضعیتی که داشتم مهاجرت کردم. اما چون تکاملم رو طی نکرده بودم، فقط تونستم از یک سوم ظرفیت اون تجربه استفاده کنم. اما بار دوم با انگیزه رشد بیشتر مهاجرت کردم و خیلی بیشتر از ظرفیت این تجربه و پتانسیل خودم استفاده کردم تا به الان و لذت خیلی بیشتری رو تجربه کردم.
طبق تجربه خودم، اگه بدون طی کردن تکاملمون و با زور و عجله و اصرار بخوایم به اهدافمون برسیم، حتی اگه به دستشون بیاریم، نمیتونیم خیلی خوب ازشون استفاده کنیم.
مثل این میمونه که یه پیانو رو به دست بیاریم اما هنوز یاد نگرفته باشیم ازش استفاده کنیم. اون موقع، اون پیانو فقط ظاهر قشنگی داره و ممکنه همه به به و چه چه کنن. اما واقعیت اینه که ما جز ور رفتن الکی با کلیدهاش کار دیگهای نمیتونیم باهاش انجام بدیم و لذتی که میتونیم ازش ببریم خیلی محدوده.
سن و سال و مدارک و … هیچ تاثیری تو پروسه مهاجرت نداره
من تو سی سالگی مهاجرت تحصیلی کردم. حالا درک میکنم که وقتی استاد میگن عوامل بیرونی مثل سن و جنسیت و ملیت و رشته و معدل و مدرک و … هیچ تاثیری تو زندگی ما ندارن یعنی چی. مطمئنم اگه سنم بالاتر هم بود باز میتونستم این تجربه رو برای خودم رقم بزنم.
علاوه بر این، من با یه دختر نازنین تو مرکز ویزا آشنا شدم که حتی با گواهی موقت دانشگاهی تونست ویزای تحصیلی بگیره. انقدر این دختر نسبت به خواسته خودش رها بود که خدا میدونه. چند نفر دیگه رو هم دیدم که با مدارک ناقص خیلی راحت تونستن ویزاشون رو بگیرن که یادمه اون موقع داستانهاشون برام مایه تعجب بود اما الان میدونم که مثل استاد که بدون مدرک خاصی ویزای آمریکا براشون جور شد همه چیز ممکنه.
فرصتها و نعمتها هیچ وقت تموم نمیشن
من قبلا میزان راحت بودن پروسه اخذ ویزا رو با دولت حاکم به کشورم و اون کشور مقصد یا آمریکا مرتبط میدونستم. یعنی میگفتم مثلا دوره روحانی از احمدی نژاد برای مهاجرت بهتر بود یا دوره اوباما از دوره ترامپ بهتر بود. اما پروسه مهاجرت من تو دوره ترامپ به مراتب راحتتر از مهاجرت قبلیم تو دوره اوباما رقم خورد. حالا میفهمم که فرصتها همیشه وجود دارن و این تنها باورهای منه که تجربه من از زندگی رو تعیین میکنه. پس نیازی نیست عجله کنیم یا نگران باشیم.
برای مهاجرت نیازی به تسلط کامل به زبان انگلیسی نیست
من تو مرکز ویزا در تهران خیلی از افراد رو دیدم که بدون تسلط کامل به زبان انگلیسی به سادگی برای کشورهای مختلف ویزا گرفتن. خدا رو شکر من تو این مورد مسئلهای نداشتم اما مطرحش کردم چون میدونم که ترمز خیلی از افراد هست.
حتی ندونستن زبان های دیگه هم نباید ترمز باشه. من الان خودم تو یه کشور غیرانگلیسی زبان هستم و با وجود اینکه به زبان اینجا کاملا مسلط نیستم به واسطه انگلیسی دونستن و توانایی حل مسئله و یادگیری و باورهای مناسب ترم نسبت به گذشته هیچ جا لنگ نموندم. حتی من مالیات و حق خدمات اجتماعی و … رو از طریق پلتفرم های غیرانگلیسی زبان باید گزارش بدم اما انقدر ویدیو به زبان انگلیسی در مورد هر کدوم نگاه کردم که چشم بسته الان انجامشون میدم. علاوه بر این انقدر خدمات دیجیتال تو کشورهای اروپایی فوق العاده هست که شما به ندرت نیاز به مراجعه حضوری به بانک و سازمانهای مختلف پیدا میکنید. البته این بدیهی هست که دونستن زبان اون کشور خیلی تجربه شیرین تری رو رقم میزنه قطعا به واسطه ارتباطات فرهنگی قوی تر و غنی تری که از دریچه زبان اون کشور باز میشه. اما نکته این هست که نباید به ترمز تبدیل بشه.
مهاجرت هیچ ارتباطی با قیمت دلار نداره
شاید این ایده خیلی منطقی به نظر برسه که با بالا رفتن قیمت دلار پروسه مهاجرت هم سختتر میشه. اما واقعیت اینه که من نهایت تلاشم رو کردم که باور فراوانی رو تو وجودم تقویت کنم و خدا رو شکر از جاهایی که فکرش رو هم نمیکردم پول وارد حسابم شد تا بتونم مقدار ارز مورد نظرم رو تهیه کنم و همه چیز خیلی عالی پیش رفت. به قول یکی از دوستان عزیز تو سایت، خداوند نعمتهاش رو به دلار محاسبه نمیکنه.
مهاجرت نیاز به پول خیلی زیادی نداره
من در شروع مهاجرت فقط به اندازه چند ماه برای خودم ارز بردم که مبلغ خیلی زیادی هم نبود. اما خیالم راحت بود چون انقدر روی عزت نفس و اعتماد به نفسم کار کردم و به تواناییهام ایمان داشتم و میدونستم که با اجازه کاری ای که داشتم و با آزادکاری میتونم از پس هزینههام بربیام. ان مع العسر یسرا یا به بیان دیگه «هر کجا مشکل، جواب آنجا رود». تک تک قدمها در طول مسیر بهم گفته شد و هر روز زندگی من در خارج از کشور بهتر و بهتر شد. من در هفته اول مهاجرتم به اروپا قرارداد کاری امضا کردم و از اون وقت به بعد شرایط کاریم هر روز بهتر و بهتر شد. نکته جالب این هست که شرکت اولی که براش کار کردم اصلا نیرو نمیخواست اما من درخواست ملاقات و مصاحبه دادم خودم و اونها با شنیدن حرفهای من مجاب شدن در کمتر از نیم ساعت که به من پیشنهاد کاری بدن.
نباید منتظر جور شدن شرایط ایدهآل برای مهاجرت باشیم
به خاطر تعطیلی سفارت، من حدود 2 ماه دیرتر از بقیه همکلاسیهام سال تحصیلی رو شروع کردم. تو یه کامنت دیگه توضیح دادم که چون این شرایط ایدهآلم نبود میخواستم امسال دیگه برای ویزا درخواست ندم و بزارم برای سال دیگه. اما به خودم گفتم که من به راحتی میتونم به بقیه بچههای کلاس برسم و خودم شرایط ایدهآلم رو ایجاد میکنم. الان خیلی از این تصمیم و اعتماد به جریان هدایت خوشحالم چون بلافاصله بعد از مهاجرتم پندمیک شروع شد.
هر جا برم خداوند با منه
خیلی از ما از تنهایی و دلتنگی و دوری از خانواده میترسیم. اما من این باور رو در خودم ایجاد کردم که خدا برای من کافی هست و هر جای دنیا که باشم ازم حمایت میکنه. به نظرم باید همه افرادی که تو زندگیمون هستن یا میان رو فقط دستی از دستان خداوند بدونیم و بهشون وابسته نشیم.
من عاشق این جمله استادم که میگن خدا بینهایت دست برای ابراز عشق به ما داره. اگه باورش کنیم تو دورترین نقاط جهان هم افرادی بینظیری رو سر راه ما قرار میده تا به واسطه اونها تجربههای خیلی خوبی رو داشته باشیم. البته باز هم نباید به اون افراد وابسته بشیم و اجازه بدیم که آدمها تو زندگیمون بیان و برن.
من و عزیزانم به یک اندازه به خداوند و جریان هدایت دسترسی داریم
خیلی از ما فکر میکنیم که تا آخر عمر باید پیش خانوادههامون باشیم چون اگه ما نباشیم هیچکسی نیست که به اونها کمک کنه و اونها دلتنگ ما میشن. من خودم سعی کردم این باور رو برای خودم ایجاد کنم که خدای من خدای عزیزان من هم هست و همه مردم جهان به یک اندازه به هدایت و کمک خداوند دسترسی دارن و خدا برای تک تک بندههاش کافیه.
علاوه بر این، ما توانایی این رو نداریم که زندگی کسی رو در جهت مثبت یا منفی تغییر بدیم. رها بودن در مورد عزیزانمون یکی از بهترین مصادیق توکل هست. ما فقط باید روی خودمون تمرکز کنیم. شاید خودخواهانه به نظر برسه اما حقیقت اینه که وقتی ما بهتر زندگی کنیم، جهان رو جای بهتری برای دیگران میکنیم.
من دارم سعی میکنم این موضوع رو خیلی خوب درک کنم که رسیدن من به آرزوهام راهی رو برای رسیدن اطرافیانم به رویاهاشون باز میکنه چون در حد دستاوردهای خودمون براشون الگوی موفقیت میشیم و این به نظرم از هر کمک دیگهای با ارزشتره. دقیقا همونطور که ما با دیدن دستاوردهای استاد انگیزه میگیریم و برامون باورپذیر میشه که میشه به هر هدفی رسید. علاوه بر این میتونیم دستی از دستان خداوند بشیم برای اینکه عزیزانمون سفر به خارج از کشور رو تجربه کنن و لذت ببرن.
من لیاقت بهترین تجربهها و زندگی تو بهترین کشورها رو دارم
اگه با احساس لیاقت پروسه مهاجرت رو شروع کنیم و با دید تحسین و نه حسادت و حسرت به افرادی که مهاجرت کردن و زندگی خوبی دارن نگاه کنیم، خودمون هم به بهترین تجربهها هدایت میشیم.
مهاجرت فکری پیشنیاز مهاجرت در دنیای واقعیه
اکثر ما این باور رو داریم که تو خارج از کشور به حقوق انسانها خیلی احترام گذاشته میشه و همه با هم خوب رفتار میکنن. حالا اگه بتونیم همه اون خصایص اخلاقی خوب رو قبل از مهاجرت فیزیکی تو خودمون ایجاد کنیم و در واقع مهاجرت فکری کنیم، به مکانی هدایت میشیم که این خصایص اخلاقی خوب بیشتر توش دیده میشه.
مثلا من یه روزی تصمیم گرفتم که دیگه فیلمهای خارجی رو به صورت رایگان نگاه کنم و به کپی رایت اون فیلم احترام بزارم. الان سالهاست که من (جز یه بار اونم به خاطر فراموش کردن تصمیمم) هیچ فیلم خارجیای رو به صورت رایگان ندیدم و گفتم که خدایا من رو به جایی هدایت کن که بتونم بهای این فیلمها رو بپردازم و ازشون لذت ببرم. یا مثلا تصمیم گرفتم که هر آشغالی سر راهم میبینم بردارم و بندازم تو سطل آشغال یا بهترین برخورد رو با دیگران داشته باشم. الان اگر فیلمی بخوام ببینم از یوتیوب میخرمش یا از Netflix نگاه میکنم بعد از پرداخت بهاش و هنوز هم هر آشغالی که سر راهم ببینم رو برمیدارم و توی سطل آشغال میندازم که البته انقدر اینجا تمیز هست که به ندرت پیش میاد.
جدیدا این جمله فوقالعاده رو شنیدم که میگه: نیازی نیست هر روز روی هدفهاتون تمرکز کنید… کافیه هر روز رو طبق ارزشهاتون زندگی کنید تا خود به خود به هدفهاتون برسید و من واقعا همین رو تجربه کردم.
خداوند به شجاعان پاسخ میده
شروع پروسه مهاجرت شجاعت میخواد و به نظرم بزرگترین دستاورد این مسیر، صرفنظر از نتیجه اون، رشد بینظیری هست که انسان تجربش میکنه. دستاوردهای خود مهاجرت که دیگه کاملا بدیهی هست.
ترس از موفقیت وجود داره و میشه بهش غلبه کرد
من وقتی اولین بار مفهوم «ترس از موفقیت» رو تو دوره عزت نفس از زبان استاد شنیدم باور نمیکردم که چنین چیزی وجود داشته باشه. اما تو این پروسه مهاجرت تحصیلی خیلی خوب مفهومش رو درک کردم. چندین بار پیش اومد که تو دلم خالی شد و گفتم که اگه من مهاجرت تحصیلی کنم دیگه سرم خیلی شلوغ میشه و نمیتونم روی خودم کار کنم و صدها محدودیت دیگه رو تو ذهنم با این موفقیت ارتباط دادم. اما سریع تونستم مچ ذهن نجواگرم رو بگیرم و به این ترس از موفقیت غلبه کنم. الان انقدر تو این کشور آرامش خاطر دارم و حالم خوبه که اتفاقا فرصت بیشتری برای کار کردن روی خودم دارم.
نباید نتیجه رو به هویتمون گره بزنیم
من تو یه مقطعی به خاطر ترس از reject شدن ویزام، نمیخواستم کلا برای ویزا درخواست بدم. اما یه کم که فکر کردم متوجه شدم که من دارم تایید شدن یا نشدن ویزام رو به هویتم گره میزنم. بهتره اعتماد به نفس و عزت نفسمون رو به جای نتیجه به تلاشمون گره بزنیم.
تازه اگه صد بار هم reject بشیم باز هم میشه باورهای بهتری ساخت و دوباره این مسیر رو از اول شروع کرد. من افرادی رو میشناسم که چون یه بار reject شدن کلا از هم پاشیدن و افسرده شدن و گفتن که دیگه درخواست نمیدن چون قطعا این rejection تاثیر منفی تو درخواست بعدیشون میزاره. اما باید بدونیم که اتفاقات آینده ما به واسطه فرکانسهای همین لحظه ما رقم میخوره نه فرکانسهای قبلیمون.
برای موفقیت باید انعطاف پذیر بود و اصل رو از حاشیه تشخیص داد
اگه اشتباه نکنم یه بار از استاد شنیدم که ترمز یکی از اعضای سایت برای مهاجرت این بود که برای استفاده از دستشویی فرنگی راحت نبودن. من خودم هم همین مسئله رو داشتم. اما به تدریج سعی کردم در مورد این قضیه انعطاف بیشتری از خودم نشون بدم و بتونم در مورد طهارت و پاکیزگی اصل رو از حاشیه تشخیص بدم. الان هر جا میرم صابون مایع و یه بطری آب با خودم میبرم و با یه اسپری ضدعفونی کننده روی توالت فرنگی عمومی رو تمیز میکنم و به راحتی ازش استفاده میکنم.
همیشه راه برای تغییر مسیر هست
خیلی خوبه که قبل از تصمیم به مهاجرت به شناخت خوبی از خودمون و اهدافمون برسیم و تحقیقات لازم رو هم انجام بدیم. طبق گفته استاد، اهرم رنج و لذت و نوشتن نکات مثبت و منفی مهاجرت و یادداشت کردن دلایل تصمیم به مهاجرت یکی از کارهایی هست که باید قبل از این تصمیم یا در حین اجرای این تصمیم انجام بدیم تا هر زمان که در طول مسیر داشتیم ناامید شدیم یا به هر دلیلی داشتیم از تصمیمون پشیمون میشدیم یه نگاهی بهشون بندازیم و دوباره انگیزه بگیریم.
اما این به این معنی نیست که هیچ وقت و به هیچ قیمتی نباید تغییر مسیر بدیم و روی یه تصمیم و مسیر خاص اصرار کنیم. یعنی حتی اگه مهاجرت هم انجام شد و دیدیم که با آنچه تصور کرده بودیم متفاوت هست، همیشه راه و فرصت برای چرخوندن سکان کشتی زندگیمون هست. دوباره میشه نشست و دلایل تصمیم برای تغییر مسیر رو نوشت و یه راه متفاوتی رو پیش گرفت.
به نظرم تصمیم گرفتن خیلی بهتر از تصمیم نگرفتن هست چون اگه باورهای درست داشته باشیم، نتیجه تصمیم، صرفنظر از درست یا غلط بودنش، چیزی جز خیر و رشد نخواهد بود.
من دو سال بعد از زندگی خارج از کشور در مهاجرت اولم احساس کردم دیگه اون شرایط با اهداف من متناسب نیست و بدون نگرانی از نظر دیگران برگشتم به ایران و با کسب تجربه های جدید و کار کردن روی باورهام به مدت سه سال شرایط مهاجرتم به کشوری فراهم شد که هزاران برابر از تجربه مهاجرت اولم فوق العاده تر هست.
باید وقتی شرایط عالی هست تغییر کنیم
من زندگی فوقالعاده راحتی تو ایران داشتم. همه چیز برام عادی و ساده شده بود و چشم بسته میتونستم کارم رو انجام بدم. زندگیم از خیلی جنبهها عالی و ایدهآل بود. اما احساس میکردم که مدتهاست پیشرفت خیلی خاصی نکردم. از اونجایی که هیچ چیز در جهان راکد نیست، میدونستم که این عدم پیشرفت به معنی پسرفت هست. پس تصمیم گرفتم چالش جدیدی رو برای خودم ایجاد کنم تا دوباره نشاط و شادابی لازم رو پیدا کنم. خوبه که دائما از حیطه امن خودمون بیرون بیایم و تجربههای جدیدی رو کسب کنیم. اما باز هم طبق گفته استاد احساس خوشبختی مهمه. اگر در ایران به اندازه کافی رشد و پیشرفت و حال خوب رو داریم تجربه میکنیم خیلی زیباست که همونجا زندگی فوق العاده ای برای خودمون بسازیم و مثلا به جای مهاجرت سفرهای خارجی رو تجربه کنیم.
تغییر زاویه دید راههای جدیدی رو باز میکنه
من چند وقت قبل از مهاجرتم یه سمت بالاتر تو موسسهای که براش کار میکردم بهم پیشنهاد شد اما باید هر روز تو موسسه حضور پیدا میکردم. من این پیشنهاد رو قبول نکردم چون اون موقع تصمیم گرفته بودم که غیرحضوری (اما بدون بیمه) کار کنم تا وقت بیشتری برای کار کردن روی خودم داشته باشم.
خیلی از افراد به خاطر وابسته بودن به بیمه مهاجرت نمیکنن اما من سعی کردم که این باور رو در خودم ایجاد کنم که در آینده با باورهای بهتر به جایگاهی میرسم که هیچ وقت به بیمه نیاز پیدا نکنم. به خاطر همین از این نظر ترمزی برای مهاجرت نداشتم. من اصلا نمیخوام بگم که بیمه خوبه یا بده. شرایط هر شخصی متفاوته. فقط میخوام بگم که این میتونه یکی از ترمزها باشه و تغییر زاویه دید میتونه به کمرنگتر کردنش کمک کنه.
در آخر دوست دارم چند تا نکته رو بگم:
– اینکه من در مورد این باورها صحبت کردم به این معنی نیست که همه این باورها 100 درصد تو وجود من ایجاد شدن. صادقانه باید بگم که من با ایمانِ حدودا 50 درصدی به این باورها به هدف کوتاهمدت مورد نظرم رسیدم. قطعا اگه بیشتر از اینها این مطالب رو باور کرده بودم، این پروسه از این هم راحتتر میشد. این نکته رو گفتم تا به خودم یادآوری کنم که نیازی نیست کاملگرا باشیم. کافیه ما متعهد به کار کردن روی خودمون باشیم و تکاملمون رو طی کنیم تا نتایج هر روز بزرگتر و بزرگتر بشن.
– اگه هنوز مطمئن نیستید که باید مهاجرت کنید یا نه یا اصلا از زندگی تو خارج از کشور خوشتون میاد یا نه، به نظرم بهترین راهِ رسیدن به خودشناسی و تصمیم بهتر اینه که چند تا سفر کوتاه به کشورهای مختلف از جمله کشورهای همسایه برید که اکثرشون حتی به ویزا هم احتیاج ندارن و با هزینه کم تا حدود زیادی میشه در مورد حس و حال زندگی تو خارج از کشور شناخت پیدا کرد.
حتی میشه برای شرکت تو دورههای کوتاهمدت آموزشی تو خارج از کشور درخواست داد و گواهینامه این دورهها رو گرفت. اینجوری با وقت و انرژی و هزینه کم میشه به بهترین تصمیم رسید. من خودم یه بار یه دوره یک ماهه مربوط به رشته خودم رو کشور اولی که بهش مهاجرت کردم رو گذروندم که تو روند تکاملی من خیلی موثر بود و مهاجرت رو خیلی برای من باورپذیرتر از قبل کرد.
فایده دیگه این کار این هست که به مرور و با سفرهای داخلی و خارجی کوتاهمدت دلتنگی ما برای خانواده و دلتنگی خانواده برای ما به مرور کمتر میشه و از نظر احساسی برای یه قدم بزرگ خیلی آمادهتر میشیم.
– برای حس دلتنگی نه باید خودمون رو سرزنش کنیم نه خانواده و عزیزانمون رو. این یه احساس طبیعی بشری هست اما باید تا جای ممکن از طرف خودمون کنترلش کنیم و باورهای مناسبی در موردش بسازیم تا ترمزی که در چنین قالب به ظاهر زیبایی نمود پیدا میکنه رو کمرنگتر کنیم. فایلهای استاد در مورد مصادیق شرک و توحید عملی خیلی تو این زمینه به من کمک کرد.
– ترس از ناشناخته خیلی طبیعی هست. من هم چند روز اول مهاجرتم انقدر پر از ترس و نگرانی شدم که واقعا میخواستم برگردم و توی دلم خالی شده بود. همش فکر میکردم که اروپایی ها خیلی از من بهتر هستن و من حرفی برای گفتن و مهارتی برای کسب درآمد ندارم. اما بعد با توکل به خدا و سرمایه گذاری مداوم روی مهارت های نرم و تخصصیم اعتماد به نفسم افزایش پیدا کرد و الان به جرات میتونم بگم که عملکردم از 90 درصد همکاران اروپاییم بهتر هست.
– انقدر سازمان و خدمات اختصاصی رایگان برای مهاجران در اکثر کشورها وجود داره که هر چیزی رو هم که بلد نباشیم به سادگی میتونیم از طریق این سازمانها و خدمات در موردش اطلاعات کسب کنیم. علاوه بر این، انقدر همه پروسه ها اینجا راحت و شفاف هست که من خودم کارهای اداریم اینجا فوق العاده راحت پیش رفته. البته میدونم که افراد ممکنه تجربیات متفاوتی داشته باشن به واسطه باورهای متفاوتشون.
– تو زمینه مهاجرت، یه راه ثابت برای همه وجود نداره. مثلا اینطور نیست که حالا که من ویزای تحصیلی گرفتم بخوام بگم که این بهترین و سادهترین راه برای مهاجرته یا برای فلان کشور یا فلان دانشگاه یا فلان رشته خیلی راحت میشه پذیرش گرفت.
برای همین هم هست که تا حالا در مورد کشور محل تحصیلم و رشته و مقطع و … چیزی نگفتم. در واقع، نمیخوام اصل رو با حاشیه قاطی کنم چون نمیخوام ذهن دوستان به این سمت بره که برای فلان کشور خاص یا فلان رشته و … میشه اما برای من نمیشه.
طبق تجربه من و رفت و آمدهام تو مرکز ویزا و صحبت با افرادی که قصد مهاجرت داشتن دیگه برام عین روز روشنه که بینهایت راه برای مهاجرت هست… کاری، تحصیلی، دعوت خانوادگی، سرمایهگذاری، فرصت مطالعاتی، دورههای کوتاهمدت و بلندمدت متفرقه و صدها راه دیگه. برای هر کشوری هم که میشناسید داره ویزا صادر میشه، از کشورهای همسایه گرفته تا آمریکا. هر محدودیتی هست فقط تو ذهن ماست.
برای همین به نظرم بهتره روی شیوه خاص مهاجرتی یه شخص خاص تمرکز نکنیم و نخوایم دقیقا همون راه رو بریم. فقط کافیه از خدا بخوایم که بهترین گزینه و بهترین کشوری رو پیش پای ما بزاره که متناسب با اهداف و روحیات و سبک زندگی ماست.
– در اینکه مهاجرت باعث رشد میشه هیچ شکی نیست اما من به شخصه با migration for the sake of migration (یعنی مهاجرت صرفا برای مهاجرت) موافق نیستم.
من افرادی رو میشناسم که از جایگاه و شرایطی که تو ایران دارن خیلی راضین و هر روز دارن تو همه جنبهها رشد میکنن و حالشون خیلی خوبه. به نظرم هدف مهاجرت هم رشد بیشتر و حال خوب هست. حالا اگه کسی این تجربه رو تو همونجایی که هست داره، انگار هم پیانو رو داره هم نواختنش رو بلده. قانون تو کل دنیا یکسان عمل میکنه.
به همین دلیل هست که صرفا نباید به خاطر داشتن برچسب «مهاجرت» این کار رو انجام بدیم و فکر کنیم که چون یه سری افراد میخوان مهاجرت کنن من هم باید مهاجرت کنم یا مهاجرت رو ملاک موفقیت بدونیمش.
من دوستانی رو دارم که پیشرفتهای فوقالعادهای تو ایران داشتن و الان هم خودشون رو یکی از خوشبختترین افراد جهان میدونن. علاقشون به گشتن دنیا رو هم با سفرهای کوتاهمدت ارضا میکنن و تو همون سفرها رشد میکنن.
به نظرم خودشناسی اولین و مهمترین گام برای مهاجرت هست. باید از خودمون بپرسیم که آیا تصمیم ما برای مهاجرت صرفا به تقلید از دیگران هست؟ و آیا تصمیممون برای موندن در ایران به خاطر ترسها و عدم تواناییمون برای برطرف کردن ترمزهامون هست یا اینکه واقعا از شرایطمون راضی هستیم و داریم اینجا رشد میکنیم؟
– اگر قصد مهاجرت داریم خیلی خوبه که روی کسب و تقویت مهارت های پایداری تمرکز کنیم که خارج از کشور هم میتونه برای ما منبع درآمد ایجاد کنه. من خودم رشته دانشگاهیم مترجمی زبان انگلیسی بود. اما من از یک زمانی به بعد تصمیم گرفتم که به جای تمرکز روی ترجمه از انگلیسی به فارسی روی ترجمه از فارسی به انگلیسی تمرکز کنم و بعدش تولید محتوای اوریجینال به انگلیسی. این باعث شد که نه تنها تو ایران درآمد بیشتری رو به واسطه این تخصص داشته باشم بلکه خارج از کشور هم تونستم از این مهارت بی اندازه استفاده کنم و حالا هم با استفاده از هوش مصنوعی مهارتهام رو دارم ارتقا میدم. الان من به شیوه ای دارم تولید محتوا میکنم که حتی افراد انگلیسی زبان از خدمات من دارن استفاده میکنن و فوق العاده رضایت دارن. اما این به این معنا نیست که نشه در ایران درآمد داشت و به واسطه همون مهاجرت کرد. من افرادی رو میشناسم که مهاجرت کردن و درآمدشون در ایران هست و خدا رو شکر انقدر مبلغ مناسبی هست که جوابگوی هزینه هاشون در خارج از کشور هست.
– ساختن باورهای مناسب تر تو حوزه هایی مثل مذهب و غذای حلال و نحوه پوشش و … و اینکه تکلیفمون با خودمون روشن باشه در مورد موضوعاتی که یک عمر باهاش بزرگ شدیم هم خیلی مهمه وگرنه خیلی اذیت میشیم. خوندن قرآن و آموزشهای استاد تو این زمینه خیلی به من کمک کرد که اصل رو از فرع تشخیص بدم و با خودم و دیگران در صلح بیشتری قرار بگیرم.
– باور همه چیز هست. من خودم با افرادی از ملیت های مختلف از ایرانی گرفته تا هندی و اروپایی و … تجربه زندگی اشتراکی (که خیلی تو اروپا مرسوم هست) رو داشتم و هر کدوم تجربه متفاوتی از مهاجرت داشتن. این نشون میده که میشه دو نفر دیوار به دیوار هم تو یک کشور باشن و به واسطه نگرششون تجربیات کاملا متفاوتی رو داشته باشن. برای همین به نظرم نباید تحت تاثیر تجربیات دیگران از مهاجرت (چه مثبت و چه منفی) قرار بگیریم چون واقعیت زندگی هر فرد متفاوت هست.
– تکامل و انعطاف پذیری خیلی موضوع مهمی هست. من اوایل مهاجرتم زندگی اشتراکی رو انتخاب کردم برای پایین نگه داشتن هزینه هام و به مرور به مکانهای بهتر با تعداد همخونه ای های کمتر هدایت شدم و الان خدا رو شکر استودیوی مستقل خودم رو اجاره کردم.
– وقتی با کار کردن روی خودمون مدارمون بالاتر میره، خود به خود روی موج هدایت به بهترین تجربهها سوار میشیم و به قول انگلیسیها there’s no stopping it یعنی مادامی که روی خودمون کار میکنیم اصلا نمیشه این جریان هدایت به سمت زیباییهای بیشتر رو متوقف کرد. طبق تجربه خودم میتونم بگم که کار کردن روی باورهام من رو به چیزی فراتر و بسیار باارزشتر از یه ویزا رسوند که واقعا قابل وصف نیست.
– جدیدا از یه متفکر هندی شنیدم که میگفت: ممکن یا غیرممکن بودن یه کار به شما مربوط نمیشه، بلکه به جهان هستی مربوط میشه. پس بهتره به ممکن یا غیرممکن بودن تحقق یه هدف فکر نکنیم و فقط قدم برداریم تا قدم بعدی بهمون گفته بشه.
استاد عزیزم… یادمه بارها گفتید که به جایی میرسید که به خاطر قوانین ثابت جهان از خداوند سپاسگزاری میکنید. من بعد از مهاجرتم برای اولین بار تو عمرم معنی این جمله رو درک کردم. ممنون که با همراهی خانم شایسته دوست داشتی چنین فضای زیبایی رو تو این سایت به وجود آوردید تا بتونیم از دوستان عزیز دیگه درس بگیریم.
من تو این 5 سال که از مهاجرتم میگذره یادم نمیاد که روزی بوده باشه که به این سایت سرنزده باشم یا به فایل های شما گوش نداده باشم و این آگاهی ها رو به خودم یادآوری نکرده باشم و در دفترم مکتوب نکرده باشم و شرایط رو به بهبودم از همه نظر نشون میده که نتایج خوب تا وقتی که ما روی خودمون کار میکنم ادامه پیدا میکنه.
استاد یه مثال جالبی رو شنیدم که دوست دارم با شما و دوستان به اشتراک بزارم. یه شخصی میگفت که کار کردن روی خودمون مثل ساختن یه trampoline هست که باعث میشه وقتی که ما به یه تضادی برمیخوریم و کشیده میشیم پایین باز هم بتونیم با اون base باوری درست و نیرویی که از اون آگاهی ها میگیریم به سمت بالا جهش کنیم. حالا هر چقدر که این trampoline به اصلاح bouncy تر باشه و جنسش بهتر باشه و سوراخهای کمتری داشته باشه ما سریع تر به سمت بالا جهش پیدا میکنم و recovery time مورد نیاز برای رسیدن به حال بهتر کمتر میشه.
به نظرم خیلی مثال جالبی هست چون ما وقتی که روی خودمون کار میکنیم ممکنه همون لحظه احساس نکنیم که قراره تاثیر بزرگی توی زندگی ما داشته باشه و جدی نگیریمش. اما وقتی بدونیم که تک تک این دقایق و لحظه ها داره trampoline ما رو bouncy تر میکنه (و علاوه بر حس خوبی که همون لحظه تجربه میکنیم) تاثیرش رو موقع مواجهه با تضادها نشون میده در آینده دیگه بیشتر اهمیت میدیم به سرمایه گذاری روی خودمون و ساختن باورهای بهتر.
استاد عزیزم انشالا تو یه کامنت دیگه از دستاوردهای بی انتهای کاری و تحصیلی و ورزشی و … ای که داشتم تو این چند سال براتون مینویسم. از تک تک پیشنهادهای کاری، از تک تک تضادهایی که به بهترین اتفاقات زندگیم تبدیل شدن و هزاران تجربه ارزشمند دیگه.
از خداوند سپاسگزارم بابت تمام آگاهی هایی که از زبان شما و دوستان دیگه در این سایت بی نظیر بر قلب و ذهنم جاری کرده.
وقتتون به خیر ، امیدوارم که عالی باشید ، در پناه خدای سخاوتمند و مهربان شاد باشید
من دیدگاه شما رو با تأمل و تفکر خواندم ، به لطف الله در مکان و زمان مناسب هم هستم و تمرکز عالی ای که دوست داشتم داشته باشم رو داشتم.
حدود یک هفته پیش طی تماس تصویری که با پسرعمهی خودم داشتم که با همسرش حدود 6 ماه هست مهاجرت کرده به کالیفرنیا
یه اشتیاق و انگیزهی قوی تری درونم شعله ور شد که هدف مهاجرت کردن رو که از چند سال پیش بهش فکر می کردم جدی بگیرم
طی این یک هفته ، چندین و چند بار این فایل فوق العاده دو قسمت رو با دقت گوش دادم و به صحبت های استاد فکر کردم ، به این نتیجه رسیدم که انگیزه های حقیقی و درستی برای مهاجرت دارم
با وجود اینکه پروفایل شما رو از چند سال قبل نشان گذاری کرده بودم و دیدگاه های شما رو نه یک بار بلکه چند بار مطالعه می کنم به شدت دل نوشتههای شما برایم دلنشین هست ، هیچ … هیچ ایدهای نداشتم که شما هم ممکنه در مورد این پروسهی مهاجرت و باورهای (بسیار مناسب) مرتبط به مهاجرت مطلبی رو در این صفحه از سایت نوشته باشید
اما از اونجایی که قانون میگه فرکانس های مشابه هم دیگه رو جذب می کنند و از اونجایی که من یه هفته است دارم به صورت جدی روی ایجاد شخصیت مناسب تر برای مهاجرت کار می کنم ، خداوند این دیدگاه رو در بهترین زمان و مکان به من نشون داد
و فکر می کنم الان یک ساعت یا شاید هم بیشتر هست که دارم مطالعه می کنم ، شما رو تحسینتون می کنم و از درس هایی که نوشتید برداشت می کنم
انصافاً ، بدون اغراق عرض می کنم این دیدگاه شما اونقدر برایم دلنشین و مفید واقع شده که تصمیم دارم بارها و بارها وقت بگذارم و بیام به عنوان ورودی های خوب و قدرتمند کننده:
1- بخوانم
2- ازش برداشت کنم
و 3- از اون برداشت های شخصیم برای باورسازی استفاده کنم
(حالا دوستانی که دیدگاه های من رو می خوانند و با شخصیت من آشنا هستند گواه این مطلبی که عرض میکنم هستند که من سطحی از شخصی یا چیزی تعریف نمی کنم و اگر تعریف می کنم ، حتما زمان زیادی در مورد اون مطالعه کردم ، مثلاً وب سایت و در کل شرکت علی بابا که چنیدن بار در دیدگاه هام نوشتم که علاقهمند هستم نسبت به این شرکت و همیشه تحسینش می کنم ، حالا در مورد بعضی از دوستان که پروفایلشون در سایت نشان گذاری کردم هم همین مهم صدق می کنه)
خانم محمدی ، ضمن عرض تشکر و قدردانی و البته دعا کردن برای موفقیت های بیشتر شما
می خواستم خواهش کنم کاری که گفتید می خواهید انجام بدهید رو انجامش بدهید.
تو یه کامنت دیگه از دستاوردهای بی انتهای کاری و تحصیلی و ورزشی و … ای که داشتم تو این چند سال براتون مینویسم. از تک تک پیشنهادهای کاری، از تک تک تضادهایی که به بهترین اتفاقات زندگیم تبدیل شدن و هزاران تجربه ارزشمند دیگه
مطمئن باشید من و خیلی از افراد جویای رشد شخصی (دوستان با ارزشی که در سایت داریم) از این دیدگاه شما ، اگر بنویسید برای مسیر رشدمون استفاده می کنیم.(اطلاع رسانی فعالیت های شما از طریق ایمیل رو برای خودم فعالش کردم)
سلام و درود بی حد و انتها و بی پایان و بی نهایت خداوند بر فرشته دلها الهام شیرین سخن این گل محمدی شکفته شده که هر خط از متن زیبای تو را می خوانم مکث می کنم تکرار می کنم با خودم می گویم و می نویسم و گاهی محکم به پیشانی می زنم واقعا دوست عزیز آفرین هر بار زیباتر بهتر قشنگ تر چقدر عمیق فنی عاشقانه ساده و چه باورهای بنیادین و قدرتمند کننده که نه تنها برای مهاجرت بلکه برای هر چیزی در زندگی می توان به کار برد
واقعا مرا در تحیر فرو بردی وای واقعا مگر میشود یک نفر اینقدر زیبا عالی از چشم دل و چشم خرد و چشم عقل و شهود و الهام خویش استفاده کند
حقیقت مثل خورشید است در یک صبح بارانی ،نمی ماند به پشت ابرهای تیره زندانی…
اینقدر در خویشتن خویش در صلح باشد
واقعا که برازنده نامت هستی
دلم می خواهد هزاران بار پروفایل و متنهایت را بخوانم چقدر زیبا معنوی و روحانی و قدسی و آسمانی است و از سویدای دلت نوشتی مرحبا ماشاالله ماشاالله ماشاالله
دلم می خواد بخورمت از بس خوب نوشتی خوب اجرا کردی و خوب لذت بردی
و آنجا که گفتی
خداوند بی نهایت دست برای ابراز عشق به ما دارد…
و یا دوست دارم این نکته را بگم که مهاجرت تنها زمانی به رشد ما کمک میکنه که ما قبلش با باورهای درست به مدارهای بالاتر مهاجرت کرده باشیم.
یادمه یکی از کوهنوردان حرفه ای که تنهایی اورست را صعود کرده بود باهاش صحبت می کردم بهم گفت ببین تو باید قبل از آمادگی بدنی آمادگی ذهنی پیدا کنی برای صعود و بیای از کشور خودت دماوند شروع کنی…
درست حرفهای شما منو یاد اون انداخت واقعا آفرین چقدر حرفه ای و چقدر به شنیدن این حرفهایت احتیاج داشتم من هم در شرف مهاجرت هستم و کلی برات انرژی و سوخت هستهای می فرستم جالبه اینقدر حرفه ای نوشتی که جای خالی نگذاشتی من چیزی بهش اضافه کنم یا چیزی از شما سوال کنم !باز هم تشکر سپاسگزارم ممنون
سلام بر استاد عزیز و دوست داشتنی . بعد از مدتهای زیادی که کامنت نگذاشته بودم اومدم هم در مورد این تست صحبت کنم و هم اینکه نتایجی که بدست اوردم را برای شما تعریف کنم و در واقع یکبار دیگه همه چیز را برای خودم یاداوری و مرور کنم . استاد من با اینکه مهاجرت کردم و نتایج عالی بدست اوردم اما باز هم این تست را انجام دادم و نتایجی که بدست اوردم واقعا مرا شگفت زده کرد و قطعا این نتیجه عالی که من از مهاجرت بدست اوردم فقط و فقط با همون باورهایی که در نتایج تست اومد انجام پذیر هست. من قبل از این مهاجرت اخر و به قولی موندگار شدن همیشگی در خارج از ایران دو تجربه مهاجرت دیگه هم داشتم که حالا که برمی گردم و به عقب نگاه می کنم می فهمم ک باورهای نامناسب باعث شد من در اون مهاجرت ها موفق نباشم که هیچ در واقع وقتی که برگشتم ایران حتی شرایطم از قبل مهاجرت هم بدتر بود. من سال 2012 به مالزی مهاجرت تحصیلی کردم درست هم زمان با زمانی که دلار هزار تومانی یهو شد پنج هزار تومان اما طی نکردن تکامل هم در زبان و هم در زمینه مالی و بر اثر باورهای نامناسبی که بر اثر شرایط آن زمان و حرفهای نامناسب اطرافیانم در مالزی ایجاد شده بود من بعد یک ترم تصمیم گرفتم مقصد مهاجرت رو عوض کنم. ترم بعد رفتم قبرس و باز هم به همان دلایل قبلی موفق نشدم جوری باورهای نامناسب من را فلج کرده بود که حتی درس هم نمی خوندم . بعد از برگشتن به ایران و یکسال موندن در خانه پدری باز هم تصمیم به مهاجرت از شهرستان به تهران گرفتم و جالبه که باز هم موفق نشدم و بعد از یکسال دست از پا درازتر برگشتم به خانه پدری . بیکار بی پول و حتی با بدهی . کرونا هم که رسید مزید برعلت شد و من تقریبا در یک اتاق با یک پنجره رو به آسمون حبس شدم . اونجا نقطه شروع همه چیز بود من با آشنایی قبلی که با سایت داشتم جدی شروع کردم روی باورهایم کار کردن . نتایج خیلی کوچکی بدست میومد اما اوضاع انقدر تغییر اساسی نداشت تا اینکه در همان زمان کرونا یه اتفاق عجیب در بورس ایران باعث شد سهام قدیمی پدر من بسیار گرون شود و من از پولی که پدرم بهم هدیه داد ماشین شخصی و مقداری طلا برای خودم سرمایه گذاری کردم اما استاد منی که دیگه فکر می کردم اصلا نتونم مهاجرت کنم بازم به فکر مهاجرت افتادم من بعد از اون دو تا تجربه مهاجرتم تنها راهی که برای مهاجرت دوست داشتم این بود که نتایج مالی عالی بدست بیاورم و یک ملکی در خارج از کشور خریداری کنم و مدتی از سال خارج از ایران باشم ولی هر جوری که حساب می کردم این با نتایج مالی من شاید تا اخر عمر هم انجام پذیر نبود اما من خودم رو به خدا سپرده بودم و منتظر هدایتش بودم در حالی که کار می کردم درامد کمی داشتم ولی به شدت هم روی خودم کار می کردم تا جایی که کم کم در اون کاری که انجام میدادم شرایط رو به بدتر شدن رفت. من داشتم روی خودم کار می کردم ولی شرایط داشت بدتر می شد و من اونجا بود که باز هدایت شدم به تغییر. این نشانه هایی بود که یعنی باید تغییر کنم و من هیچ ایده ای نداشتم فقط یه چیزی دورنم می گفت حرکت کن اما کجا چجوری و با چه پولی؟ اما من با ایمانم حرکت کردم چون یه چیزی درونم می گفت بلند شو و حرکت کن. درست همونجوری که در نتایج تست برای من اومده من تمایل به حفظ ثبات و ماندن در ناحیه امن دارم اما وقتی پای رشد به وسط می اید هیچ چیزی جلودار من نیست و پا به دل ناشناخته هایی میزارم که لازمه تحقق اهدافم باشد.اما اینبار اخر خیلی سعی کردم تکاملم را در مهاجرت رعایت کنم خیلی حواسم به تکامل بود و خیلی ایمان و باورهای قویتری داشتم . ماشینم را به برادرم بخشیدم از همه چیز دل کندم و با یه چمدون و لپتاپ و مدارکم و پس اندازم حرکت کردم به سمت تهران. اینبار از خانه مستقل و حساب کردن روی پول بابا خبری نبود . رفتم خوابگاهی در تهران و روزها نشستم و باز روی خودم کار کردم اجازه دادم خدا بازم منو هدایت کنه . نمی دونستم اصلا میخوام چیکار کنم فقط و فقط منتظر هدایت بودم که در فیسبوک یک اگهی کار در هتل های ترکیه رو دیدم . دوباره با اینکه ترسهایی داشتم حرکت کردم مقداری پس انداز داشتم اما به خودم قول داده بودم حتی روی اون هم حساب نکنم و هر جایی رسیدم شروع کنم به کار کردن و از صفر ساختن . رسیدم ترکیه و شرایط اون چیزی که به من گفته بودن نبود و همونجوری که در نتیجه تستم اومده من در مواجهه با شرایط استرس زا ابتدا عصبی می شوم ولی به خاطر روحیه مثبت اندیشی که در اثر اموزش ها و تمرکز روی نکات مثبت به دست اوردم دوباره کنترل ذهنم رو بدست گرفتم بالاخره بعد از اخراج از دو هتل در حالیکه چند روز کار کرده بودم و جابجایی های طولانی بین شمال و جنوب ترکیه از خدا خواستم که مرا به بهترین جایی که ادمهای هم فرکانسم در انتطار من هستند هدایت کنه و اونجا بود که به یک هتل با حقوق خوب و انسانهای شریف هدایت شدم.شروع به کار در جایی مثل بهشت و من اونجا به معنای واقعی سریال زندگی در بهشت های زندگیم را استارت زدم . موقع کرونا که من در اتاقی در دل کویر ایران حبس شده بودم فقط سریال زندگی در بهشت شما و فایل های رایگان رو میدیدم و فقط خودم را در جایی سرسبز کنار دریا و یا استخر تصور می کردم و فقط به این فکر می کردم که اون ملکی که می خواهم بخرم در اینده خارج از ایران باید کنار اب باشه و درجایی سرسبز باشه اما هیچ ایده ای نداشتم کجا و کاملا خودم رو سپرده بودم به خدا و هدایتهاش. من قبل از خروج از ایران هفت قدم از دوره دوازده قدم رو خریداری کرده بودم و هر وقت در اون هتل فرصت میشد دوره دوازده قدم رو کار می کردم میرفتم ساحل و روی زیبایی ها تمرکز می کردم ویلاهای ادم های اطرافم و ثروت های صاحبانش رو تحسین می کردم و حتی ماشین ها مسافران هتل و یات های شخصی لب ساحل رو تحسین می کردم با اینکه مدام داشت خبرهای بد می رسید اقامت توریستی ترکیه برای خارجیان کنسل شد و من موندم با یک ویزای سه ماهه که باید بعدش ترکیه را ترک می کردم با اینکه نجواها داشت زیاد می شد من کماکان داشتم روی خودم کار می کردم و همه چیز را سپرده بودم به خدا تا اینکه من با مرد زندگیم اشنا شدم یعنی راه حلی که اصلا فکر نمی کردم کلید همه چیز باشد . رابطه ای که اصلا اولش واسم مهم نبود جدی شد و پارتنرم که ترک بود به من پیشنهاد ازدواج داد. اما باز هم من به چالش خوردم ویزام تموم شد و بدون اقامت قانونی نمیشد ازدواج کرد . من همه چیز رو سپردم به خدا و ترکیه رو ترک کردم به سمت ایران و گفتم اگر خیر من در این ازدواج هست قطعا همه چیز درست می شود. یکی از بهترین دوران عمرم در کنار خانواده و دوستام همون سه ماهی بود که برگشتم ایران و بعد با اسونترین شرایط برگشتم ترکیه ازدواج کردم و اقامت قانونی گرفتم.از ابتدای 2023 که من ازدواج کردم و در ترکیه اقامت گرفتم تا همین الان هنوز سخنان منفی دوستان ساکن ترکیه چه در اینستاگرام و چه در واقعیت ادامه دارد . هر روز یک خبر منفی از تمدید اقامت ها رو پیدا می کنند و مدام هم از تورم ترکیه می نالند. نکته ای که واقعا برای من دیگه واضح شده استاد اینه که همه جا ادمهایی هستند که بگردند نقاط منفی را پیدا کنند و با زوم کردن روی انها و نشر اخبار و باورهای منفی جامعه را به سمت اون ببرند و این ما هستیم که باید حواسمان در هر جامعه ای به اینگونه افراد و قاطی نشدن باهاشون باشه.در همین زمانی که همه ایرانی ها به علاوه اطرافیان و خانواده همسرم از تورم و رکود ترکیه می نالیدند منو همسرم تصمیم گرفتیم زمینی که با خانواده همسرم شریک بودیم و در واقع میراث بود را بفروشیم و به طور مستقل سرمایه گذاری کنیم. زمین ما با باورهای بسیار مناسب استاد و به شکل باورنکردنی در همین زمان رکود فروش رفت و یکی از دستهای خداوند باعث شد ما با بهترین شرایط ممکن نصف این پول را ملکی سرمایه گذاری کنیم و نصف ان را شروع به ساخت همون خانه رویایی و ویلایی بزرگی که من همیشه در رویاهایم می دیدم بکنیم. خانه ای درست وسط سرسبزی طبیعت و جنگل و در فاصله چند کیلومتری با دریا. استاد من این روزها هر عصر کنار رودخانه ها و دریای این شهر زیبا می دوم و در حین ورزش کردن رویای کسب و کارم و تجارت بین المللی ام را تصور می کنم به اپارتمانی که در دبی خواهم خرید فکر می کنم و به رویاهای اینده ام با خوشحالی تبسم می زنم چون من رویاهایی که دوران کرونا تصور کردم را دارم زندگی می کنم همان رابطه قشنگ همان خانه رویایی همان شهر زیبا و همان ماشین خارجی را.
استاد ازتون ممنونم که چنین فایلهایی را اینجوری تمرکزی و تخصصی در مورد مهاجرت گذاشتید
خیلی برای من به موقع بود چون من اتفاقآ وقت سفارت گرفتم برای مهاجرت به آمریکا
چقدر این فایلها به من آرامش خاطر داد و مسیرم روشن تر شد تو ذهنم
من متوجه شدم که کاملآ شخصیتم مناسبه مهاجرت هست
البته که من تو کشور خودمون دو بار مهاجرت کرده بودم و خودم را تا حدی شناخته بودم
من کلآ آدمی هستم که از یکجا زندگی کردن طولانی بیزارم،به خاطر همین همیشه ترجیح دادم مستآجر باشم و خونه نخرم که بخوام سالهای زیادی توش بمونم «البته این یه ترمز مزخرفه در مورد مالک خونه شدن ،خب آدم میتونه خونه را بخره تا هر وقت بخواد زندگی کنه توش و بعدشم بفروشد»
من عاشق سفرم ،سفرهای طولانی
دوس دارم در مسیر سفر از هرشهر و روستایی که رد میشیم و زیباست دیدن کنم ،کلآ دوس ندارم مستقیم فقط برم به مقصد برسم ،دوس دارم مثل استاد که با آرامش هرجا میرند و خوششون میاد چند روز میمونند سفر کنم یا تو صحبت هاتون که گفتید من قبل از مهاجرتم سفرهای زیاد و طولانی به کشورهای مختلف رفتم و تو هر کشوری چندین ماه میموندم و شهرهای اون کشور را بدون هیچ عجله ای میرفتم میگشتم و میموندم ،من هم چنین سفرهای طولانی را دوس دارم
من هدفم از مهاجرت بزرگ شدنه ، هدفم اینه که هرچه بیشتر خودم را در چالش های بزرگ و بزرگتر بندازم و خودمو در اون شرایط محک بزنم و بزرگتر بشم.
من عاشق ارتباط برقرار کردن با آدمهایی هستم که از فرهنگ های مختلف اومدند
من عاشق تجربه کردن های جدیدم ، دوس دارم ببینم و بچشم و زندگی کنم ، روشهای مختلف زندگی در بقیه ی جاهای دنیا را
من اصلآ شک ندارم که مهاجرت اون هم مهاجرت به آمریکا که پر از مهاجر هست از جای جای مختلف دنیا ،برام مناسبه
چون میدونم چی میخوام
من اون دو بار هم که در کشور خودم مهاجرت کردم به شهرهای دیگه با همین هدف بوده که بزرگتر بشم
که آماده کنم خودم را برای مهاجرت بزرگتر و طولانی تر و پرچالش تر
من واقعآ خداوند را سپاسگذارم که به شما الهام کرد که این فایل ها را در این زمان بذارید روی سایت و باز پروردگارم را سپاسگذارم که من را هدایت کرد که بیام و با گوش قلبم این صحبت ها را بشنوم
استاد من تا الان که این صحبت ها را در مورد مهاجرت از شما شنیدم هرچی در مورد مهاجرت شنیده بودم از طرف افرادی بود که خودشون مهاجرت نکرده بودند و شنیده بودند
به خاطر همین حرفهاشون را باور نمیکردم ،این صحبت های شما را اگر یکی از اون آدمها به من میگفت اصلآ میگفتم چرت نگو بابا!
ولی وقتی از زبون شمایی این صحبت ها را شنیدم که قوانین خداوند را درک کردین و باهاش نتایجی به این بزرگی گرفتید و مهاجرت قشنگ و اصولی را داشتید ، با خیال راحت میپذیرم و خیلی خوب میتونم برنامه ای بریزم و روی خودم کار کنم و شرایطی که برای مهاجرت ندارم را بسازم
استاد چقدر این جمله اتون بهم آرامش داد که این اصل را بپذیرم که اگر میخوام الهامات را دریافت کنم و فکرم کار کنه و عمل کنم و نتیجه بگیرم باید ذهنم آروم باشه و در اون شرایط مهاجرت اگر میخوای ذهنت آروم باشه باید پول داشته باشی.
من تا الان از همون آدمهایی که گفتم زیاد میشنیدم که تو باید پول زیادی داشته باشی برای مهاجرت ولی من میگفتم نه من بدون پول و یا با همین پولی که دارم هم میتونم برم ،البته شما هم باز توی صحبت هاتون تاکید کردید که آدم با صفر هم میتونه مهاجرت کنه ولی این را باید بپذیره که چون اونجا یه دفعه وارد دنیای جدیدی میشه که آدمها کلآ با اون آدمهایی که تا الان دیده تو زندگیش فرق دارند زبانشون ،رفتارهاشون و فرهنگ اون کشور و کلآ یه دنیای دیگه ای هست و اون صد در صد اولش سوپرایز میشه ،باید برای اینکه بتونه حال خوبی داشته باشه ،سختی نکشه که زده بشه و فکرش کار کنه که خودش را جمع و جور کنه،باید مقدار مناسبی پول داشته باشه
باید به اندازه ی مناسبی زبان انگلیسیش را تقویت کرده باشه
تا یه مهاجرت در آرامش و حال خوب و زیبا را تجربه کنه.
شنیدن این آگاهی ها از شما باعث شد که من پلن جدیدی برای مهاجرتم بریزم
من متوجه شده بودم که چقدر عجله برای مهاجرت کردن داشتم و دریافت نعمت های پروردگارم را هم داشتم قربانی این عجله میکردم،مثلآ به ماشین داشتم فکر میکردم و خواسته ام اینه که ماشین Mini Cooper مدلS داشته باشم ذهنم مقاومت میکرد میگفت تو که میخوای مهاجرت کنی تا کی میخوای ماشین بخری و تا کی ازش لذت ببری؟ نه نمیخواد ،تو اینجوری مهاجرتت عقب میفته.
دوس دارم صاحب خونه ی قشنگی بشم و لذتشو ببرم ، ذهنم میاد میگه تو که میخوای مهاجرت کنی باید این پولها را با خودت ببری پس نمیخواد خونه داشته باشی چون تورو مجبور به موندن میکنه،مخصوصآ که طبق گفته ی شما به فروشش برای مهاجرت هم نمیخواستم فکر کنم،پس دریافت این نعمت را هم به زندگیم دفع میکردم
پس الان که متوجه شدم ،کاملآ اون عجله را کنار میگذارم «چه بار سنگینی رو دوشم بوده» با خیال راحت به ثروت ساختن به دریافت نعمت های بی حساب پروردگارم میرسم و میچشم و لذت میبرم و آرام آرام جلو میریم
انشالله سفرهای خارج از کشور را در برنامه هام قرار میدم و آزادی مکانی و زمانی را از پروردگارم دریافت میکنم و در وقت مناسب و موقعیت و شرایط مناسبی که پروردگارم برام محیا میکنه یه مهاجرت زیبا، آسون ، روان و راحت را تجربه میکنم
چون من میخوام با افتخار الگوی راحت و روان رسیدن به آرزوهام باشم برای آدمها.
مثل استادم.
استاد جان باز هم سپاسگذارم که هستید که فعالید که این سایت پویا و پر از حال خوب و فرکانس های عالی را گذاشتید برای ما
از خواندن کامنتتون بسیار لذت بردم.آفرین بهترین ودرست ترین تصمیم رو گرفتید.در لحظه زندگی کردن درس بزرگی بود که من در مسیر مهاجرتم به زور چک ولگد دنیا یاد گرفتم.(خیلی درد داشت)
هدف از زندگی لذت بردن در لحظه هست هیچوقت حال خوب وخوشبختی خودتون رو به آینده وبعد مهاجرت موکول نکنید.بهترین وزیباترین خانه را بخرید ودر آن زندگی کنید ،بهترین ماشین را بخرید ،بهترین ثروت ها را بسازید و در یک کلام زندگی را زندگی کنید.
مهاجرت شما حتماً(لاجرم) در بهترین زمان اتفاق می افتد اما اگر این لحظه را زندگی نکنید تا پایان عمر وامدار روزهای خوش از دست رفته اید.حتی منتظر سفر خارج از کشور نمانید از پارک سر کوچه شروع کنید از زیبایی های شهرتون ،از شهرها وطبیعت های زیبای ایران لذت ببرید،ایران را به زیباترین شکل ممکن زندگی کنید تا مثل بسیاری از مهاجرین سردرگم حسرتی از ایران در دلتان نماند.استاد میگویند از هر چیزی باید پر شوی تا بتوانی از آن گذر کنید.از ایران وزیبایی هایش ولذتها وامکاناتی که میتونید داشته باشید لذت ببرید وهرگز زندگی را به آینده موکول نکنید.
با درود و وقت بخیر خدمت شما بزرگواران عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته ی عزیزم
امروز بعد از دیدن فایل دومی از سری فایل های مهاجرت
چه افرادی برای مهاجرت کردن، مناسب ترند | قسمت 2
خیلی به این موضوع فکر کردم یعنی شاید بیست سال پیش و یا شاید بیشتر همیشه شوق و ذوق رفتن و مهاجرت از ایران رو خیلی خیلی داشتم .. یعنی نه تنها شوق و ذوق و اشتیاق داشتم بلکه توانایی کسب مهارت در هر زمینه ای رو داشتم و حتی اقدام عملی هم کردم .. دقیقا زمانی که مربی رانندگی بودم و شاغل بودم و( حدودا نزدیک به بیست سال در این شغل بودم ) و از صبح زود ساعت 6 صبح تا 6 بعد ظهر یکسره مشغول کار بودم ولی از آنجایی که دوست داشتم از این شغل بیام بیرون و همیشه بدنبال تغییرات بودم و به خیال اینکه من حتما یک روزی از ایران مهاجرت می کنم تغییرات رو میپذیرفتم.. ( البته کشور و یا جای خاصی در نظر نداشتم) کلاس های هتلداری رو در جنبه های مختلف ثبت نام کردم و هر روز ازساعت 11 ظهر الی 13 بعد ظهر در کنار شغلم مشغول کسب مهارت جدید و درس خواندن و تمرین های عملی و در نهایت امتحان و با نمرات خوب با موفقیت مدرک اشو گرفتم .. از آشپزی درجه دو هتل .. کافی شاپ . دکوراسیون هتل .مدیریت رستوران بین الملل . . اتاق داری هتل.. کارآفرینی KAB . شیرینی پزی ..
و حتی قبلترش مدرک آرایشگری و تا حدودی خیاطی و بافتنی و. غیره.. خلاصه همیشه مشغول کسب مهارت بودم. و به هر هنری علاقهمند بودم و یادش گرفتم و حتی ازشون پول درآوردم و کسب و کاری داشتم ..
در کل من همیشه دوست داشتم که مهاجرت کنم .. همسر خدابیامرزم قبل از اینکه با من ازدواج کنه حدود پانزده و یا شاید هم بیشتر کشورهای مختلف رو سفر کرده بود و از آنجایی که کوهنورد بود و علاقه به طبیعت داشت بیشتر کشورها رو بهمراه گروهی از دوستانش بصورت زمینی سفر کرده بود و همیشه از خاطرات خوب و عکس هایی که از سفرش داشت صحبت می کرد و با یک عشقی خاصی از آنجاها تعریف میکرد… بعد از اینکه بچه ی اولم دخترم یکساله شده بود منو همسرم یک مسافرت کوتاهی به ترکیه داشتیم ( سال 63) .. البته چون دخترم مو نبرده بودیم و پیش مادر خدابیامرزم بود همش دلتنگی می کردم و اصلا هیچ تمایلی به مهاجرت در من بوجود نیومده بود .. بعد ها فرزند دوم در سال 65 بدنیا آمد که تقریبا زمزمه های جنگ ایران و عراق بود و بعدش کلا جنگ شروع شد .. من همان موقع ها اصرار داشتم که از ایران مهاجرت کنیم همزمان تعدادی از دوستان و آشنایان ما هم مهاجرت کرده بودند ولی همسرم خیلی وابسته به مادر خدابیارمش و شغل و کار و خانه و خانواده و اطرافیانش داشت و اصلا رغبتی به مهاجرت نداشت ..
خلاصه بارها و بارها من این تقاضا رو داشتم تا اینکه دیگه این خواسته در من فروکش کرد چون مشغله های زندگیمون بیشتر و بیشتر شده بود و ما ذهنمون محدود به همین مسایل روزمره میگذشت …
خب اینها داستان های خیلی دور بود که گفتم .. دیگه بچه ها کم کم بزرگ شده بودند و مسایل زندگی ما هم بخاطر همون باورهای محدود کننده ای که داشتیم محدود تر شده بود..
خب ادامه ی داستان بعد از کسب مهارت در رشته ی هتلداریمو توضیح میدم … دقیقا همان زمانها پسرم در لاتاری آمریکا ثبت نام کرده بود و اتفاقا برنده ی لاتاری آمریکا شده بود و چون در آن زمان رشته ی تحصیلیش کامپیوتر بود خیلی خیلی امیدوار بود که موفق میشه و قرار شد برای کارهای مربوط به اداری این مهاجرت با همسرم به ترکیه سفر کنند تا کارهای مربوط به سفارتشو اونجا انجام بده .. ولی یکدفعه یک تضادی پیش اومد که چند روز قبل از سفرشون همه ی کارها بهم ریخت ..
تضادی که تغییر و تحول زندگی مون از همانجا رغم خورد … همسرم با یک تصادف به کما فرو رفت و بعد از دو ماه به رحمت خدا رفت .. خلاصه پسرم خیلی نامید شده بود و از طرفی هم دوست نداشت منو و خواهرشو تنها بذاره .. خب این برنامه هم بنوعی کنسل شد …
یکسال بعد از فوت همسرم در سال 90 و یا 2012 توسط یکی از دوستان دعوتنامه ای برام ارسال شد و با ویزای شینگن رفتم هامبورگ .. البته اینو بگم آنقدر ویزای شینگن م براحتی و به آسون جور شده بود که آنها خودشون هم باورشون نمیشد اینقدر راحت کارام جور شده بود یعنی مثل آب خوردن تمام کارام چفت و جور شده بود .. آنها خیلی بهم اصرار کردند که همانجا بمونم و بهم کمک میکنند تا اقامتو بگیرم ولی از آنجایی که بچه هام ایران بودند و کارهام نیمه کاره بود و منم در همان لحظات قصد موندن دایم نداشتم زمان و فرصت می خواستم و بهشون گفتم میرم ایران و کارهامو انجام میدم و دوباره با خیال راحتری بر میگردم آلمان… از آنجایی که زبان بلد نبودم احساس کردم خیلی برام سخته و از طرفی وابستگی که بعد از فوت همسرم به فرزندانم ایجاد شده بود نمی توانستم بچه هامو تنها بذارم و راحت برم ..
خلاصه بعد از برگشتنم . تصمیم گرفتم کارهامو انجام بدم و با شرایط مساعدتری مهاجرت کنم .. اولین کاری که کردم خودآموز زبان آلمانی نصرت رو خریدم و حدود هشت ماه یکسره و ناناستاپ شروع کردم به یادگیری زبان آلمانی در حدی که بتونم جملات رو بخونم و بنویسم و تا حدودی صحبت کنم .. یعنی آنقدر شوق و اشتیاق در من وجود داشت که این توانایی رو در خودم دیدم که من می تونم یک زبان جدید و البته سختی رو بدون اینکه کلاسی برم یاد بگیرم .. و خدا رو شکر با تکرار و تکرار و تمرین های مداوم این زبان رو تا حدودی که بتونم بفهمم و تا حدودی صحبت کنم یاد گرفتم ( قانون تکامل) .. ولی باز دوباره به تضادهایی برخوردم که دیگه بطور کلی فکر رفتن رو از ذهنم بیرون کردم .. همان تضادهای ورشکستگی های مالی و پولی و غیره که در پروفایلم نوشتم ..( دوستان عزیزم اگر تمایل داشتن که بدانند تضادهایم چی بودند به پروفایلم داستان هدایتم مراجعه کنند )
البته چند سال پیش هم اتفاقا دو تا خواستگار خوب از آلمان و کالیفرنیا داشتم.. دکتر جراح قلب از آلمان و دکتر گیاه شناسی از کالیفرنیا.. چون افکارشون با باورهای جدیدم در تضاد بود و همچنین بخاطر باورهای جدیدم و طرز تفکر و آگاهی های جدیدم جواب رد دادم . و البته که می توانستم خیلی خیلی راحت مهاجرت کنم و به خواسته ای که سالیان آرزوشو داشتم برسم ..ولی با این آگاهی هایی که الان کسب کردم احساس می کنم فعلا باید بیشتر از اینها روی باورهام کار کنم چون برای من دیگه مهاجرت معنایی ندارد و اولویت من نیست .. چون میخوام هر کجایی که هستم فقط شاد و خوشحال باشم . می خوام از بقیه ی عمر باقیمانده ام لذت ببرم .. می خوام ذهنمو از محدودیت ها خارج کنم و میخوام روی افکارم کارکنم در روابط در سلامتی . در در یافت اهداف و خواسته های مالی و پولی و دیدن زیبایی ها و تمرکز بر نکات مثبت . آزادی در تمام جنبه های زندگیم .. باورهای توحیدی ام عزت نفسم وغیره … البته الان دیگه بعد از آون همه سالهایی که شور و شوق و اشتیاق برای رشد و پیشرفت خودم و بچه هام داشتم دیگه وجود ندارد و اینکه هر کدام مان به مسیری هدایت شدیم که جدا از هم فکر می کنیم و تمام شرایط هامون تغییر کرده .. دیدن و تفریح و لذت بردن از این جهان مادی برام اولویت پیدا کرده البته الان با این آگاهی هایی که از استاد عزیزم دریافت کردم آنقدر آزاد و رها شدم که برای رسیدن به هیچ خواسته ای زور نمیزنم و هیچ چیزی رو بخاطر خواسته ام فدا نمی کنم .. یعنی باید آن چیزهایی رو که دوست دارم رو بتونم با عشق داشته باشم تا از همین لحظاتم لذت ببرم… از اینکه در چنین سایت الهی حضور دارم روز و شب از خداوند تشکر و قدردانی می کنم .. برای این آگاهی های روز افزونم از خداوند و استادان عزیزم تشکر و قدردانی می کنم . از اینکه بسمت خداشناسی. و خودشناسی و خودسازی وجودم هدایت شدم از خداوندم تشکر و قدردانی می کنم از این تنهایی هام لذت میبرم چون در این سایت جهانی حضور دارم و روی خودم و افکارم و تغییر شخصیتم کار می کنم و لذت میبرم و با خودم به صلح رسیدم و از خداوند خواستم خودش منو بمسیرهای بهتر و لذت بخش تر و زیباتر هدایتم کنه و منم از هر چیزی که پیش بیاد استقبال می کنم چون فهمیدم که الخیر و فی ماوقع یعنی چی .. هیچ مسیر سختی رو نمی پذیرم چون طبق قانون هر مسیر سختی یعنی مسیر اشتباه فقط سعی می کنم ذهنمو کنترل کنم تا در مدار احساس خوب پایدارتری باقی بمونم تا بهترین اتفاقات و نتایج خوب رو جذب کنم چون اصلا دوست ندارم بسختی و زور به خواسته ای برسم یعنی اصلا تحمل هیچ سختی رو ندارم چون باور دارم همه چی باید به سادگی و راحتی و بصورت خیلی طبیعی وارد زندگیم بشه خدایااا شکرت
اتفاقا در تست و آزمون این قسمت هم شرکت کردم و با توجه به داستان زندگیم سعی کردم مناسب ترین گزینه رو انتخاب کنم هر چند بعضی از گزینه های پاسخگویی برام شک و شبهه ایجاد کرده بود ولی باز هم سعی کردم آن گزینه ای که به باورهایم نزدیک تره رو انتخاب کنم . و از استاد عزیزم هم تشکر و قدردانی می کنم که وقت ارزشمندشون رو بمدت دو ساعت و یا شاید هم بیشتر برای ثبت و ضبط این فایل پر محتوا اختصاص دادند از خانم شایسته ی عزیزم هم برای همه ی تلاش ها و زحمت هاشون تشکر و قدردانی می کنم و برای همه ی دوستانی که به خواسته شون در زمینه ی مهاجرت رسیدن خیر و برکت و رشد و پیشرفت در همه ی جنبه های زندگی شون رو آرزومندم و برای تمام کسانی که هدفشون مهاجرت هست آرزو می کنم با باورهای درست و مناسب و نامحدود و با بهترین و راحترین و آسانترین و کوتاهترین مسیر به خواسته شون هدایت شوند ..
از استاد عزیزم تشکر قدردانی می کنم برای پاسخ به تست و آزمونم که الحق و والانصاف دقیقا درست و مناسب با پاسخ هایم بود و با جرآت تمام پاسخ آزمونم رو اینجا برای دوستان عزیزم و برای ردپای خودم میگذارم ممنون و سپاس
آزمون تشخیص شخصیت مناسب مهاجرت
بر اساس پاسخهایی که به سوالات آزمون دادهاید، شما فرد نسبتاً مناسبی برای مهاجرت هستید. شخصیت شما به گونهای است که شاید در برخورد اول، مواجهه با چالشها شما را ناامید کند. اما تمایل درونی شما این است که: به جای ناامیدی، تمام تلاش خود را صرف مدیریت آن چالش میکنید. زیرا میدانید این تجربه در نهایت شما را رشد میدهد و توانایی شما در حل مسائل را بیشتر میکند.
با اینکه متمایل به حفظ ثبات و ماندن در ناحیه امن هستید، اما وقتی پای رشد به میان میآید، اولویت شما تغییر میکند، از منطقه امن خود خارج میشوید و پا به دل ناشناختههایی میگذارید که لازمهی تحقق اهدافتان است.
با اینکه در مواجهه با شرایط استرسزا و غیرمطمئن، عصبی میشوید یا حتی کنترل ذهن خود را از دست میدهید اما در نهایت به خاطر روحیهی خوشبینی، راهی برای تسلط دوباره بر ذهن پیدا میکنید.
این ویژگیها نشاندهنده قدرت انعطافپذیری و توانایی شما در کنترل ذهن است و نشان میدهد که شما جسارت خوبی برای حرکت کردن دارید حتی با وجود ترسیدن و ناامید شدن.
با اینکه ترجیح شما تجربه شرایط با ثبات است اما به خاطر ویژگیهایی مثل “کنجکاوی” و “تمایل به رشد و یادگیری”، در نهایت تغییرات لازم را ایجاد میکنید و وارد این نوع چالشها میشوید.
درست است که تغییر یک سری عادتها و عقاید یا ترک یک سری تمایلات برایتان سخت است، اما وقتی در موقعیتی قرار میگیرید که رشد شما وابسته به رهایی از آنها میشود، با قدرت از ” تغییر” استقبال میکنید و تمایلات جدیدی را در شرایط جدید پیدا میکنید که جایگزین دلبستگیهای قبلی میشود.
جمع همه این ویژگیهای شخصیتی نشان میدهد که “مهاجرت”، در نهایت موجب پیشرفت بیشتر شما میشود. اما تجزیه و تحلیل پاسخهای شما، این کلید مهمتر را نیز در بر دارد که:
درست است شما ویژگیهای شخصیتی قویای برای رشد دارید، اما ترمزهای ذهنی مخفیای نیز دارید که در مقابل آن ویژگیهای مثبت قرار گرفته و مسیر پیشرفت را برای شما ناهموار کرده است. به احتمال زیاد، شما از این ترمزها آگاه نیستید. اما مهم است که بدانید این ترمزهای ذهنی، بر علیه شما کار می کنند و مرتباً یک سری الگوهای نادلخواه را برای شما تکرار میکنند. وگرنه با این همه نقاط قوت، مسیر پیشرفت شما باید بسیار هموارتر از اینها باشد. به عنوان مثال:
با اینکه روی خود کار میکنید و به دنبال رشد هستید، هرچند وقت یکبار در جایی از مسیر متوقف میشوید؛
هر چند وقت یکبار از مسیر خارج میشوید، کنترل خود را بر اوضاع از دست میدهید و ناامید میشوید. اما به خاطر نقاط قوت شخصیتی که دارید، دوباره به خود میآیید و به حرکت رو به جلو ادامه میدهید
خبر خوب این است که:
کمی کار کردن روی بهبود این شخصیت، مسیر تغییر و رشد را برای شما بارها هموارتر می کند. به گونه ای که:
خیلی از قدمها را به راحتی بر میدارید قبل از آنکه مجبور شوید؛
خیلی از مسائل و چالشها اصولاً برایتان پیش نمیآید چون دربارهی آن، ترمزی در ذهن خود ندارید؛
به صورت مستمر در مسیر رشد حرکت میکنید بدون اینکه توقف یا سکونی در کار باشد؛
و مهمتر از همه، با تلاش فیزیکی کمتر و لذت بخشتر، نتایج قویتری به بار میآورید؛
چون هرچه این ترمزهای ذهنی را بشناسید و از ریشه حذف کنید، ظرف وجود شما رشد می کند و بارها از مسائل پیش رو بزرگتر می شوید. به همین نسبت، نگرانی شما درباره مسائل آینده کمتر میشود. سپس طبق قانون، این ذهن آرام، بطور مداوم شما را به سمت ایدههای کارسازتر و مسیر هموارتر هدایت میکند.
بر این اساس، اگر خواستهی شما مهاجرت به یک کشور جدید و تجربه شرایط دلخواهتر است، به عنوان قدم اول، تمرکز خود را بر شناسایی و حذف این ترمزهای ذهنی بگذارید تا مسیر مهاجرت از شرایط کنونی به شرایط دلخواه، برای شما هموار شود.
در این خصوص، پیشنهاد ما کار کردن با آگاهی های دوره کشف قوانین زندگی است.
آگاهیها و تمرینات دوره کشف قوانین زندگی، منطق هایی قوی در دست شما قرار میدهد تا این ترمزهای ذهنی مخفی را بشناسید و حذف کنید. به اندازهای که این ترمزها حذف میشوند، میزان هماهنگی باورهای شما با خواستههایتان بیشتر میشود. این هماهنگی میان خواستهها و باورها، شما را به ایدهها، راهکارها، فرصتها و معجزاتی هدایت میکند که مسیر پیشرفت را هموار و لذتبخش میکند.
زیرا مهمترین اصلی که نهتنها خواستهها را محقق میکند، بلکه میزان همواری مسیر را نیز مشخص میکند، ” میزان هماهنگی باورهای شما با خواستههایتان” است.
ممنون و سپاسگذارم که فهمیدم چالش ها و درگیری های ذهنی در چه چیزهایی بوده و باید بیشتر از همیشه روی باورهایم کار کنم.. هر چند مهاجرت فقط سفر فیزیکی نیست بلکه باید از افکار گذشته ام عبور کنم تا شرایط زندگیم به بهترین شکل تغییر کند ..
بازم ممنون و سپاسگذارم برای این فایل فوق العاده عالی و تاثیر گذار خدایااا شکرت که هر روز در مدار آگاهی بیشتری هدایت می شوم
خدایا چگونه میتوانم از این بهتر و بهتر شوم. و خودم را متعهد به نتیجه کنم و همانند استادانم با نتایجم صحبت کنم ؟ خدایا خودت هدایتم کن
سلام و درود بر شما خانم سلطانی دوست و هم خانواده عباس منشی عزیز سپاس گذارم بابت کامنت زیبایی که گذاشتید لذت برم و متن پروفایل تون را هم خواندم و اشکم درآمد از اون فراز و نشیب ها و ایمانی که سست نشد بلکه محکم و محکم تر شد و متوجه شدم که راست میگید این سایت هدایتی هست و نمیشه آدم ها به زور واردش کرد حتی خانواده مون و باز هم درود فراوان بر شما که صبر و استقامت را معنی کردین و تا گرفتن نتیجه پا پس نکشیدید تا من هم درس بگیرم مرسی مرسی به امید نتایج بیشتر و بیشتر و بهتر شاد و سربلند باشید.
سلام به همه دوستان و استاد بزرگوار
برای من صرفا نه مهاجرت بلکه در حالت کلی، تجربه ی چیزها، موقعیت ها و شرایط جدید و متفاوت برام هیجان انگیز و جالب هستش و یک جای جدید، محل جدید، خانه ی جدید، موقعیت جدید و متفاوت، شغل جدید، همسایه جدید و … یک انرژی و سرحالی و رضایت و حال خوب عمیق و تقریبا پایداری رو به دنبال داره و هر زمان که در چنین موقعیت هایی قرار میگیرم بسیار از آن تجربه ها خرسند و شادمان هستم. حتی مثل زمانیکه که بارها برای گردش به رودخانه نزدیک شهرمون رفتیم، و اینبار در موقعیتی قرار میگیریم که جدید و متفاوت هستش، منظره ی متفاوت و هیجان انگیزی داره. انگار تمرکز و حواسم در اون لحظه جمع میشه، توجه منو به خودش جلب می کنه. و به همین دلیل مهاجرت از شهری به شهر دیگه، از کشوری به کشور دیگه، حتی تغییر خانه یمان توی همین شهر هم برایم جالب است و خواستارش هستم.
این تجربه را بارها در مهاجرت از شهرستان به استان مون موقع ازدواجم داشتم، اصلا خود موقعیت ازدواج و پیش اومدن موقعیت ها و روند زندگی جدید خیلی جالب بود، آشنا شدن با آدمهای جدید خانواده و بستگان همسر، موقعیتی که تا قبل از اون من در جایگاه فرزند یک خانواده بودم، ولی بعد از آن تبدیل شدم به یکی از ستون های خانواده ای که تشکیل دادم.
و یا زمانیکه از خانه ی قبلیمان به این خانه اثاث کشی کردیم، تا مدت های طولانی، این جدید بودن همه چیز، توجه منو به خودش جلب میکرد و خیلی در حال پایدار خوبی سپری می کردم.
یا زمانیکه فرزندی در خانواده متولد میشه، و روند و سبک زندگی رو به طرز مثبت و شیرینی تغییر میده، اینها برایم خوشایند بوده و هست.
موقعیتی که برای درآمد و شغل داشتنم تجربه کردم، و درحال تجربه ی آن هستم، محل کار و همکاران جدید، جایگاه متفاوت، استخدام بودن یا کسب و کار خودم بودن و مستقل عمل کردنم، ههه ی اینها متفاوت از همدیگه هستن.
مثال دیگر زمانیکه دانشگاه شهر دیگه ای قبول شده بودم، فضای خود دانشگاه تجربه ی جدید و سودمند و دلنشینی بود برام، تجربه ی زندگی در شهر دیگه و دور از خانواده و مستقل، با دوستان در خوابگاه یا خانه، همه ی اینها یادآور تجربیات رضایتمندی برایم هست.
به همین دلیل در مورد مهاجرت به امریکا، همیشه در ذهن میپرورانم، و به همین دلیل و البته اهمیت زبان انگلیسی، روی مکالمه ی انگلیسی سالهاست تمرکز کردم، هم خودم نتیجه گرفتم و هم آن را به دیگران نیز آموزش دادم و منابع و محتوای مناسبی برای این هدف تهیه کرده ام. اوایل که سفر به دور امریکای سری اول، روی سایت می اومد، حرفای انگلیسی افراد رو خیلی کم متوجه میشدم، ولی الان تا حد خیلی زیادی متوجه میشم و این پیشرفت برام واضح بود. مخصوصا سفر به دور امریکایی که بازم رفتیم سراغ حیوانات و غذا دادن بهشون، خانمی که توضیح میداد و تند تند هم صحبت می کرد، خیلی خرسند شدم که تونستم متوجه بشم.
موضوع مهم دیگه ای که برای مهاجرت یا سفر چه داخل کشور و چه خارج از کشور، درحال حاضر آمادگی کافی برای آن ندارم، بحث درآمد و سرمایه ی مالی کافی است.
در مورد سرمایه ی درونی و توانایی ام، برنامه نویس جاوا اسپرینگ (و قبلا اندروید هم بودم)، و فکر می کنم اینها به اندازه ی قابل قبولی قابل تبدیل و استفاده در هر شهر و کشوری است.
در مورد وابستگی هم اگر همسرم را که به امید خدا با هم مهاجرت خواهیم کرد در نظر نگیریم، به خانواده و بستگاه وابستگی ای ندارم و این یک شخصیت مشهود در من است.
استاد بسیار از شما سپاسگزارم که در مورد موضوع مهم احساس خوشبختی و اینکه هیچ جا کامل نیست صحبت کردید و خیلی واقع بینانه توضیح دادید، بسیار آگاهی بخش و کمک کننده بود برام.
سلام و هزاران سلام به زلیخای عزیز
من سمیه هستمابجی سمیرا جان
چه قدر جالب منم خیلی شبیه شما هستم تجربه مکان جدید ادمهای جدید رو خیلی دوست دارم از نظر وابستگی هم به همسر و بچه وابسته هستم ولی دیگران اگه همراهی کنند چه بهتر اگه شرایط نداشتند اشکالی نداره
ممنون بابت کامنت قشنگتون خیلی دلم تنگ شده برای کامنتهاتون
بنام پرودگار یکتا و بی همتا
سلام به استاد عباسمنش
سلام به خانم شایسته
سلام به همراهان سایت استاد عباسمنش
در مورد مهاجرت من اگه برگردم به 20 تا 30 سال پیش حتما مهاجرت میکنم
اما الان بیشتر دوست دارم کشورهای مختلف رو ببینم و از زیباییها استفاده کنم و فرهنگ های مختلف رو از نزدیک ببینم و لذت ببرم
من بعد از تجربه 50 سال زندگی و انجام چند شغل مختلف و سفر به چند کشور مختلف تقریبا الان دیگه خودم رو شناختم و با علایقم آشنام، شغل مورد علاقه ام رو پیدا کردم و مکان زندگیم رو دوست دارم، روابطم خوبه، درآمدم خوبه و رو به جلو هست و در معنای کامل دارم زندگی میکنم و لذت میبرم،
البته که هنوز به استقلال مالی و مکانی نرسیدم اما راضیم، آرامش دارم، سلامتم و خداوند رو تا حدود زیادی پیدا کردم.
یکسری اولویتها در زندگیم هست که ترجیح میدم مهاجرت نکنم، چون اون اولویتها برام مهمتره
من از کنار خانواده و نزدیکان بودن نزدیکانی مثل مادر، مثل خواهر و برادرهام، همسر و دو فرزندم بیشتر لذت میبرم
ضمن اینکه اگه بخوام مهاجرت کنم خیلی چیزها رو باید از اول شروع کنم مثل یاد گرفتن زبان، مثل عوض کردن شغل یا همون شغل رو در یه کشور دیگه بخوام ادامه بدم کلی سال طول میکشه تا به جایی که الان هستم برسم، من تو کشور خودم بارها شغلم رو عوض کردم و یا در شهر خودم مکان شغلیم رو عوض کردم و میدونم که در چنین شرایطی باید از اول شروع کنی
پس بهترین گزینه و اولویت من زندگی در شهری هست که الان هستم یعنی مشهد
و بهترین گزینه شغلی من شغلی هست که الان دارم و در اون جا افتادم یعنی ساخت و ساز مسکن
و بهترین تفریح برای من سفر به کشورهای مختلف و دیدن مکانهای تاریخی و تفریحی و همچنین آشنایی با فرهنگ کشورهای مختلف هست
پس گزینه مهاجرت برای من هیچ اولویتی نداره و بهش فکر نمیکنم
از استاد عباسمنش ممنونم که این فایل عالی رو آماده کردن برای دوستانی که میخوان مهاجرت کنن،
مهاجرت همونطور که استاد فرمودن میتونه عامل پیشرفت بشه و برای بعضی هم میتونه عامل پسرفت بشه، این به روحیات افراد نگاه میکنه، یکی میتونه در شرایط سخت ذهنش رو کنترل کنه و پاداشها رو دریافت کنه و یکی نمیتونه و سقوط میکنه
با تشکر خدانگهدار
سلام استاد عزیز خانم شایسته گرامی و دوستان مهربان که در سراسر این جهان هستید
من فعلا 10 ماه شده که مهاجرت کردم و ایسلند زندگی میکنم و میخواهم در این متن تجربیات خودم از مهاجرت و دیدگاه شخصیم درباره مزایای مهاجرت بنویسم
و یک توضیحات موثر درباره نقش کلیدی سریال سفر به دور آمریکا و توجه به نکات مثبت برای فرهم شدن مسیر مهاجرتی
امشب 9 محرم است که درحال نوشتن کامنت استم و دقیق یادم است که پارسال در همین شب 9 محرم من با یک دوستم تا ساعت دوازده شب در منطقه 22 و اطراف دریاچه چیتگر تهران قدم میزدیم و رویای مهاجرت داشتم و تمام شب ها درباره مهاجرت و برنامه های آینده مهاجرتی خود قصه میکردیم، این درحالی بود که پارسال تا آن زمان شرایط ویزای شینگن من درست نشده بود و فقط به این دلیل که باید از قانون جذب استفاده کنم و درباره نکات مثبت و اهداف آینده خود صحبت کنم باعث شده بود که شب ها تا ناوقت شب با این قانون رویای مهاجرتم را آهسته آهسته به واقعیت تبدیل کنم ( البته یک نکته مهم اضافه کنم که در یک قسمت از یک فایل استاد درباره قصه های 3 تایی با خانم شایسته و میکایل در سواحل فکر کنم اسپانیا که روبروی یک کلیسا بود استاد گفته بود که ما هر کدام ما نوبتی درباره علایق خود بعد مهاجرت صحبت میکردیم تا با قانون توجه روی نکات مثبت در زندگی واقعی هم خلق شود ) من هم همین داستان و صحبت استاد یادم بود و هر بار سعی میکردم روی نکات مثبت یک کشور خوب صحبت کنم تا برای منم خلق شود که خیلی زود هم این اتفاق رخ داد و امروز 10 ماه شده که در اروپا زندگی میکنم
اگر صادقانه و ساده بگم اصل انگیزه مهاجرت من از برنامه های سریال سفر به دور آمریکا شروع شد یعنی از وقتی همین سریال شروع شد و با دیدگاه مثبت که استاد درباره کشور آمریکا تعریف میکرد و از زیبایی های آنجا فیلم گرفته و روی سایت میگذاشت، علاقه مهاجرت در وجودم شدید شد و رویای مهاجرت و تجربه زندگی جدید در وجودم شکل گرفت زمانی که سریال شروع شد من در شهر کابل و افغانستان زندگی میکردم و از همان جا با دیدن سریال سفر به دور آمریکا خیلی اشتیاق به مهاجرت پیدا کرده بودم و روز ها همیشه با دوستم تمام سرک و خیابان های منطقه کارته چهار کابل قدم میزدیم و آگاهانه با درک قانون سعی میکردیم درباره هرآنچه که زیبا و مثبت راجع به اروپا یا آمریکا است را با هم تحسین کنیم و ساعت ها هر روز این نوع گفتگو ها را ادامه دادیم تا اینکه شرایط کشور تغییر کرد و از افعانستان به ایران سفر کردیم و 6 ماه در ایران از شمال تا جنوب ایران و تقریبا 50 درصد استان های ایران سفر کرده و تمام این مدت تلاش کردم که به نکات مثبت ایران توجه کنم تا بتوانم از ایران مهاجرت کنم که در دو کامنت گذشته خودم در سایت بصورت مفصل راجع به شرایط آن زمان ها نوشتم و دوستانی که علاقه دارند میتوانند مطالعه کنند که در آخر این دیدگاه لینک های سه دیدگاه گذشته را خواهم گذاشت تا نیاز نباشد بعضی تجربیات را دوباره بنویسم
خب در ادامه اگر بخواهم راجع به مزایای مهاجرت صحبت کنم یکی از بزرگترین مزایای مهاجرت من و مخصوصا برای ما افغان ها امنیت است که از بس تضاد نا امنی دیدیم که مهم ترین مزایای مهاجرت برای هر هم وطن ما امنیت خود و فامیلش است که در بعد مهاجرتم من دیگر نگران امنیت خود و فامیلم نیستم چون با تمام فامیلم از افغانستان به ایسلند مهاجرت کردم که نیاز نباشد کوچکترین نگرانی را درباره امنیت جان خود و فامیلم داشته باشم
دومین مزیت که میتواند برای هموطنان ما و یا شهروندان ایرانی هم مزیت محسوب شود کارت اقامت و بعد شهروندی کشور های اروپایی و امریکایی است آن وقت میشود به هر کشوری بدون نیاز به ویزا فقط یا یک بلیط سفر کرد، من بعد مهاجرت خیلی خوشحالم که خیلی راحت هر لحظه میتوانم به هر کشوری اروپایی سفر کنم و حتا سفر یک روزه داشته باشم ولی قبلا وقتی در افعانستان بودم امکان سفر به این راحتی وجود نداشت و خیلی یک تضاد بزرگ بود که فکر میکنم برای شهروندان داخل ایران هم بحث ویزا یک تضاد است که بعد مهاجرت این تضاد برداشته میشود و خیلی راحت میتوان به هر کشوری به سادگی سفر کرد و لذت برد و با اقسام ملیت ها و فرهنگ ها آشنا شد که اینم بزرگترین مزیت مهاجرت برای من است
سومین مزیت مهربانی مردم است که اینم یک نعمت بزرگ است که هر طرف از شهر مردمان مهربان است و هیچ وقتی در داخل شهر یا داخل تاکسی جنگ نمیشود و تمام مردم در صلح در کنار هم با نژاد های مختلف زندگی میکند
چهارمین مزیت پاکیزگی شهر و کشور است که همیشه هوا پاک است آلودگی ترافیک یا گرد و خاک نیست که اینم برای بهبود کیفیت زندگی و سلامتی نقش خوبی دارد و غیره مزایای که هر کدام یک نقش موثری در بهبود کیفیت زندگی مان دارد
بهرحال از نظر من و دیدگاه شخصی خودم نیاز است که ما مهاجرت کنیم و با کشور های جدید و فرهنگ های متفاوت آشنا شویم درسته که ما در افغانستان یا ایران به دنیا آمدن ولی قرار نیست که تا آخر عمر فقط در همان کشور همان خانه و همان شهر منطقه و کوچه زندگی کنیم بلکه نیاز است که سفر کنیم کشور های مختلف ببینیم و باقی عمر مان در سفر بگذرانیم حتا من برای بعضی دوستانم در کابل هر باری که تماس میگیرم همین مسله را سودآوری میکنم که میگم اگر 20 سال در افغانستان زندگی کردی و همه جا برایت تکرار شده برو 20 سال دیگر را به یک کشور جدید و شهر جدید زندگی کن و همینطور همیشه در سفر باش چون در هر صورت عمر ما یک روزی تمام میشود حتا اگر در یو خانه و یک منطقه و کوچه زندگی کنیم هم عمر بلاخره تمام میشود اگر تمام کشورهای دنیا را سفر کنیم هم بلاخره یک روزی زندگی مادی ما در این دنیا تمام میشود و چه خوب است که با تجربیات بیشتر و دیدن کشور های بیشتر و فرهنگ های بیشتر این دنیای مادی را به اتمام برسانیم :)
آرزوی سلامتی و زندگی زیبای برای هر کدام شما دوستان عزیز دارم و هر کجا هستید خوش و سلامت باشید
https://abasmanesh.com/fa/be-hunter-of-positive-points/comment-page-25/#comment-1141780
https://abasmanesh.com/fa/cross-country-road-trip-episode-218/comment-page-12/#comment-1247428
https://abasmanesh.com/fa/cross-country-road-trip-episode-231/comment-page-4/#comment-1303299
سلام دوست عزیز
به به چ عکس زیبایی ، چ طبیعت وآبشار قشنگی
سپاسگزارم که لینک دیدگاه های قبلیتون رو قرار دادید ، مطالعه کردم ولذت بردم
کنترل ذهن و نگاه زیبابین شمارو تحسین میکنم
موفقیتهاتون رو تبریک میگم ان شاء الله که هرلحظه درپناه خداوند مهربان بیشتر بدرخشید وخوشبختتر باشید
سلام به استاد عزیز و مریم بانوی دوست داشتنی
سلام به رفقای نازنین سایت
استاد انقدر حرفاتون خوب و منطقی و دلنشینه مثل همیشه که همش داشتم با سر تایید می کردم. نکته ی مهم واقعا اینه که خوشبختی مهمه و باید حرف اول رو بزنه. آنجا خوش است که دل خوش است باید ببینیم دلمون کجا خوشه. واقعا موقعیت مکانی عامل اصلی نیست.
نکته ی مهم بعدی داشتن هدفه. اینکه واقعا دلیل محکمی نداشته باشی و خودت رو وارد پروسه ی مهاجرت کنی قطعا مسیر سخت و ناهموار میشه. چون اهرم رنج و لذتی تعریف نکردی که حالا انگیزه ی مضاعف بگیری و پیش بری. جالبه اینو من هم تو دورو برم می بینم. اونایی که در ایران یه شرایط کاملا استیبل و جا افتاده داشتن وقتی میان اولش خیلی سختشون میشه. البته که معمولا با پس انداز خوبی میان ولی بهرحال وقتی شما یه خواسته ای داری که با تمام وجود می خوای اتفاق بیفته خب انگیزه و حرکتت بیشتره تا وقتی که همینجوری مدل حالا بریم جلو ببینیم چی میشه باشیم، سوال کمتری داریم که دنبال جوابش باشیم و ایده های کمتری رو دریافت می کنیم. حتی خیلیا هستن انگیزه دارن ولی مثلا برای اینکه بچه شون مدرسه ی بهتری بره یا بعدها دانشگاه راحت بره و ایناس. و خودشون از شرایط خوبی که داشتن بیرون اومدن، از نقطه ی امنشون بیرون اومدن. این افراد هم اکثرا یه حس قربانی شدن باهاشون هست. چون برای خودشون نبوده که اومدن. و همونطور که استاد جان گفتین اینجا باید از صفر شروع کنن.
زبان هم که مشکل خیییلی از ایرانیاس. اونایی که برا درس میان هم یکم خودشون رو آماده می کنن و هم که تو درس و دانشگاه مجبورن و یاد می گیرن. جالبه همونجور که استاد گفتن حتی اگه زبانت خوب هم باشه اینجا حداقل یکسال اول نصف بیشتر حرفا رو نمی فهمی! من هم زبانم خوب بود. کلاسی چیزی نرفته بودم ولی اون چندسال راهنمایی تا آخر دبیرستان که قطر زندگی کرده بودیم فیلم و کارتون و اینا زیاد به انگلیسی نگاه کردیم. اکثر فیلما به زبان اصلی و با زیر نویس عربی پخش می شد. و آهنگ انگلیسی. این دوتا باعث شد من و خواهرام و برادرم که خدا رحمتش کنه، به تدریج زبانمون تقویت شه و لیسنینگمون خیلی خوب بود. بعدم من بازم بعد دکترا دوسالی تو دانشگاه قطر کار کردم. و چون تجربه ی قبلی زندگی تو قطر رو داشتم و از طرفی دلم می خواست زبان انگلیسیم تقویت شه، از اول نگفتم که من عربی بلدم یا متوجه میشم خخخخ. اینه که تنها راه ارتباطی با استاد و دانشجو و همکارام انگلیسی حرف زدن بود. البته گاهی احساس عذاب وجدان می کردم از اینکه نگفتم عربی می فهمم، مثلا اون اواخر که باردار شدم و آخرای بارداریم بود دوتاشون داشتن به عربی می گفتن که براش از فلان مغازه این کادو رو بگیریم… بیچاره ها عربی می گفتن که من متوجه نشم خخخخ. خلاصه زودتر از موعد سورپرایز می شدم و جریان رو می فهمیدم :)))) بگذریم، خلاصه همین ترفند باعث شد دو سال تو محیط کار مجبور باشم انگلیسی حرف بزنم و خیلی موثر بود.
اینکه استاد گفتن خیلیا تو امریکا هستن 20-30 ساله اینجان ولی زبان بلد نیستن دقیقا کسایی هستن که تو یه کامیونیتی ایرانی هستن و نیازی به انگلیسی پیدا نمی کنن. مثلا لس آنجلس یه قسمتاییش هست حتی تابلو مغازه ها همه به فارسیه، دیگه رستوران و سوپری که هیچ هر مغازه ای فکر کنین فارسیش هست. چون جمعیت ایرانی بالاست دیگه دکتر و داروخونه و چه میدونم وکیل و همه حرفه ای ایرانیش پیدا میشه اینه که تو محیط انگلیسی زبان قرار نمی گیرن که حالا با تمرین و صحبت کردن زبانشون بهتر بشه. حتی من اول تو دانشگاه کرنل تو گروه اون استاد ایرانی که گفتم جریانشو، چون اکثر اعضای گروهش ایرانی بودن زبانم خیلی فرقی نمی کرد، تا اینکه با یه دوستم تصمیم گرفتیم کلا انگلیسی حرف بزنیم. بعدم که رفتم پیش استادای غیر ایرانی و دیگه عملا کسی نبود که از صبح تا عصر که من اونجام فارسی حرف بزنه.
کلا همینکه استاد گفتن دیگه، هرچی تو سن پایینتر بیان اینور راحتتر زبان یاد می گیرن. تینا که خب از سه ماهگیش اینجا بزرگ شد هیچ مشکلی نداشت. جالبه ما تا سه سالگی تینا رو مهد نفرستادیم و تو خونه هم که فارسی حرف می زدیم. فقط کارتون که نگاه می کرد انگلیسی بود، وقتی مهد رو شروع کرد تنها کاری که مربی مهد گفت بکنیم این بود که کلمه های مهم مثل آب دسشویی مامان بابا و چندتا چیز دیگه رو فینگیلیش براشون نوشتیم که اگر ازش می شنون بدونن چی میگه. بعد یک ماه تینا قشنگ ارتباط برقرار می کرد با بچه های دیگه. الانم که داره ده سالش میشه که هیچی دیگه ما هر سوالی داشته باشیم چیزی رو ندونیم یا تلفظش رو بلد نباشیم از تینا می پرسیم :))) و از اون طرف برای اینکه تو فارسی کم نیاره الان دوساله که کلاس آنلاین فارسی می ره و خدارو شکر خوندن و نوشتن رو بلده. با این حال دیفالتش انگلیسی شده دیگه، حتی خواب دیدنش هم انگلیسیه، گاهی داریم بیدارش می کنیم هنوز تو خواب و بیداریه انگلیسی یه چیزایی میگه.
باور اشتباه با مهاجرت همه ی مشکلات من حل میشه!! آخ آخ اینو که خیلی می بینیم. اصلا خیلیا فکر می کنن همین که تو رفتی پات رسیده به مثلا امریکا دیگه همه چی گل و بلبله، فرش قرمز انداختن برات… خیلی وقتا با دوست و آشنا که صحبت می کردیم، حالا همون زمان که ما هشتمون گروی نهمون بود، می گفتن بابا شما که دیگه رفتین امریکا و دست ما رو هم بگیرین… باورشون نمی شد که واقعا ما تو شرایط مالی خوبی نبودیم. هرچند که بازم تاکید می کنم همش بخاطر ناآگاهی خودمون از قوانین بود…
فلکسیبل بودن بنظرم مهمترین ویژگی هست که باید برای مهاجرت داشت. چه تو کارت چه تو سبک زندگی غذایی که می خوری لباس پوشیدن تو تمام جنبه ها این مورد رو لازم داریم. چون مهاجرت یعنی ورود به یه کالچر کاملا متفاوت و اگر با اون کالچر اخت نشی و خودت رو بخشی از جامعه ندونی عذاب می کشی.
من تو خیلی چیزا فلکسیبل بودم و هستم چه اون زمان که درس می خوندم و دیدم گرایشی از شیمی که من هستم خیلی پرکتیکال نیست و برای دکترا تصمیم گرفتم گرایش پلیمر امتحان بدم و خب لازمه ش این بود که تمام درسای فوق این رشته رو خودم بخونم و با کسایی که اون درسا رو پاس کرده بودن رقابت کنم. خوندم و همون دانشگاه تهران که بودم قبول شدم، چه اینجا که دانشگاه کرنل اولش رفتم تو زمینه ی فود ساینس یکم کار کردم (البته انتخاب خودم نبود) که هیچی نمی دونستم ازش و رفتم سر یکی دوتا کلاس نشستم که بهتر بفهمم، بعدش هم که رفتم آزمایشگاه یه استاد دیگه برای کاری که قبلا تجربه ش رو داشتم دیدم کارای تو زمینه ی باتری رو خیلی خوشم میاد و باز هیچی ازش نمی دونم، اما از استاده خواهش کردم و قبول کرد که یاد بگیرم و کار کنم تو اون زمینه. و همون سه سال تجربه باعث شد الان تو یه شرکت خودروسازی رو مواد مربوط به باتری تحقیق کنم.
از طرفی تو خیلی چیزا مقاومت داشتم. مثلا برداشتن روسری، با اینکه از همون سال اول عقلم می گفت تو این جامعه واقعا این حجاب کمکی به من نمی کنه که هیچ یه بار اضافه س، ولی چند سال طول کشید تا عملا اقدام کنم و حرف دیگران برام مهم نباشه. یا در مورد غذا تو رستوران که استاد گفتین، من تنوع ذائقه ایم ( داریم همچین ترکیبی؟خخخ) پایینه. مثلا تو این رستورانای زنجیره ای Panera bread که همه ی ایالتا تقریبا هست من همون سال اول که اولین بار تو کانادا با خواهرم رفتیم و گفت سوپ براکلی و چدارش خوبه دیگه تا چند روز پیش که همسرم بخاطر جراحی دندون که داشتم برام سوپ گرفته بود بخورم سوپی غیر از اون امتحان نکرده بودم. تازه غر هم زدم بش که چرا همونو نگرفتی گفت خواستم پروتئین داشته باشه سوپ مرغش رو گرفتم، و خوردم اتفاقا خیلی هم خوشمزه بود… البته آگاهانه مدتی هست که سعی می کنم هرازگاهی ساندویچ همیشگی یا سالاد همیشگی رو نگیرم ولی ناخوداگاهم هنوز گزینه ای که بهش عادت کرده رو ترجیح می دم.
احساس می کنم انقدر رفتم تو دیتیل که از موضوع اصلی پرت شدم (ایموجی با دست زدن روی پیشونی) چقدرم طولانی شد. خدایا خودت بم بگو جمعش کنم دیگه :))
حرف آخر اینکه حتی اگر خیلی از این ویژگیها رو نداشته باشیم و قصد مهاجرت داشته باشیم کافیه اون اصل رو داشته باشیم، توحید و ایمان به خدا، یقین از اینکه ان ربی معی سیهدین ، نه اینکه به این امید داشته باشیما بگیم انشالا خدا کمکم می کنه، نه، یقین داشته باشیم که من حرکت می کنم خدا هم که با منه هدایتم می کنه بهم میگه چیکار کنم، اونوقت خودبخود فلکسیبل هم میشیم چون آماده ی دریافت الهامات خداوند و عمل به اونها هستیم.
[یکی منو از منبر بیاره پایین:)))) گیر کردم خخخخ]
استادجونم خیلی عاشقتونم هم عاشق شما هم عاشق مریم بانوی شایسته. از تصور روزی که باشماها می شینم و از نتایجم میگم قند تو دلم آب میشه. به زودی زود به امید خدا :)
ممنون سمیه جان از کامنت پر دیتیلتون
اینقدر غرق خوندن جزئیات کامنت بودم یه لحظه احساس کردم دارین حضوری در مورد مهاجرت برام همه چی رو توضیح میدین ،به خصوص اون قسمت حرف زدن و یادگیری تینا تو مهدشون
منم خیلی عاشق مهاجرت هستم ،قبل از اینکه استاد این فایلو رو سایت بذارن من همیشه در تمام جنبه ها خورمو واکاوی میکردم که بفههم چرا باید مهاجرت کنم و چگونه ،قبل از رفتن هم میگفتم حتما باید هدفی برای رفتن داشته باشم
واین روزها دارم رو باور توحید و ثروت همزمان کار میکنم
و تو سایت هم احساس میکردم بیشتر کسایی که مهاجرت کردن به خاطر تحصیلات بالایی که داشتن تونستن براحتی مهاجرت کنند و من از این گزینه ها مستثنا بودم (خخخ البته اینم یه باور اشتباه )
سلام فاطمه جان، امیدوارم حال دلت عالی عالی باشه. ممنونم از نقطه ی آبی که بهم هدیه دادی :) امیدوارم کامنتم کمک کننده بوده باشه. مهاجرت یه پروسه ی جدی و در عین حال دلچسبیه بخصوص اگر با قوانین آشنا باشیم. همونطور که گفتی این باور که اونایی که رفتن همه تحصیلات بالا داشتن باور محدود کننده ایه که نباید بهش رو بدی. بنظرم وقتی در مدار مناسبش قرار بگیری در دسترست هست و اگر انگیزه ی کافی داشته باشی قطعا اتفاق می افته. پس اصلا به چگونگی فکر نکن و اونو بذار برای خدا. از خدای مهربون می خوام اگر دوست داری مهاجرت کنی، شرایطش رو جوری فراهم کنه که مثل آب خوردن راحت انفاق بیفته در بهترین زمان و به بهترین مکان :)
در پناه خدا شاد و سلامت و ثروتمند باشی :)
به نام فرمانروای کل هستی
او که هر چه دارم از اوست و اوست که همه ی راه ها و راه حل ها را نزد خود دارد.
سلام استاد جانم
استاد جان خیلی دوست دارم در مورد این فایل و موضوعش بنویسم. حتی یک بار نوشتم و پاک کردم.
وقتی کامنت ها را میخوانم صدایی درونم میگه بهار تو هم بنویس، قصه ی تو خیلی درس داره ولی واقعا نمیدانم از کجا شروع کنم…
از بچگی ام شروع کنم که چندین بار به خاطر شغل پدرم به چابهار مهاجرت کردیم یا از دوران دانشجویی ام بنویسم که خدا خدا میکردم رتبه ام پایین بشه که به تهران نرسه و برم شهرستان دور از خانواده. از ازدواج اولم بنویسم که خارج از تهران و بیرون کرج زندگی مشترک را شروع کردم یا از مهاجرت دوباره به تهرانم. از این بنویسم که چون نخواستم به بیرون از تهران مهاجرت کنم، فاصله بزرگ فرکانسی بین من و همسر اولم پیش آمد و ما جدا شدیم یا از مهاجرتم با قالیچه ی سلیمان به همراه دخترم به استانبول.
از کجا شروع کنم که هر کدام قصه ای شنیدنی داره و پر از درس…
همان مهاجرت های کودکی ام به چابهار بهم فهماند، هر آن ممکنه دوست صمیمی دوران کودکی ات در یک چشم به هم زدن غیب بشه. فهمیدم حتی دل بستن به یک خونه و محله خاص هم بی معنی است. همان موقعها فهمیدم به راحتی میشه دوست های جدید با فرهنگ های جدید پیدا کرد.
تو چابهار که بودیم، تو پایگاه هشتم شکاری، هر کس از یه جایی اومده بود. توی یک مجتمع از مشهد و شمال و ایلام و بلوچستان و تهران کلی خانواده بود که بعد از یه مدتی میشدیم خانواده ی هم.
مگر میشه یادم بره! زن و شوهر های مجتمع یا خالهمان میشدند یا عمومان.
خیلی لذت بخش بود.برامون آن خاله ها و عموها شاید حتی از اقواممان هم نزدیک تر بودند. همان جا بود که یاد گرفتم اعتماد کردن به انسانها چقدر راحت هست و دنیا پر است از آدمهای خوب و درستکار.
یادم هست تو همان سنین بچگی که چابهار زندگی میکردیم، یک تابستان تنهایی تهران پیش مادربزرگم موندم.
اصلا دلتنگی چی بود؟ تازه سی سال پیش تلفن خانه ها هم که خیلی فراگیر نبود. من سه ماه تابستان بی خبر از پدر و مادرم زندگی کردم و به طبع هم اونها بی خبر از من.
رفت و رفت تا رسیدم به دانشگاه ، بعد هم که قرار شد دانشگاه قبول شم ، چون درسم خوب بود می ترسیدم خیلی کنکور را خوب جواب داده باشم که خدای نکرده تهران قبول بشم. روزی که فهمیدم کاشان قبول شدم، تو پوست خودم نمیگنجیدم.
اصلا نمیدانستم کاشان کجاست و چون همیشه بهترین ها برام رقم میخوره، بعدها فهمیدم کاشان میشه یک شهر در سه ساعتی تهران که راه به راه اتوبوس داره برای تهران، تازه یک شهر دانشجویی است و کلی امکانات برای دانشجویان دارد.
شب اول خوابگاه یادم هست. وقتی خانوادهام رفتند بی خیال دنیا بودم. با دوست مدرسه ام تو یک اتاق بودیم ولی سر خوشِ محله من بودم. غربت چیه؟ دلتنگی چیه؟؟؟
و بعد ازدواج اولم رفتم شهر همسرم، جایی نزدیک قزوین. مهاجرت کردم که زندگی را بسازیم.
بعد از چند سال با همسر اولم ، تهران خونه خریدیم و این بار با همسرم به تهران مهاجرت کردیم و منی که مهاجرت انگار تو خونم بود، این بار برای اینکه دوست نداشتم دوباره برگردم به شهر همسرم و همسرم دوست داشت بره به نقطه ی امنش، به جایی که خانواده و دوستانش بودند، به جایی که از بچگی به اونجا تعلق داشت، این مهاجرت دوباره و معکوس را نخواستم و از همین جا فرکانس های من و همسرم کم کم متفاوت شد و دنیا هم با سلام و صلوات و در صلح و آرامش ما را از هم جدا کرد.
جدا شدنم هماناو رویای بچگی ام زنده شدن همانا.
حالا چی بود این رویای بچگی؟
مهاجرت به آمریکا.
سفر به کل دنیا
و هر روز من این را نوشتم و فریاد زدم و دنیا هم پاسخ داد.
به مقصد آمریکا سوار قالیچه ی سلیمان شدم و به دلیل نقص فنی که همان آماده نبودن من بود، قالیچهی سلیمان استانبول فرود آمد.
همیشه گفتم، خداوند مرا در استانبول فرود آورد که من را آماده کنه و من را به خودم بشناساند.
پول بلیط من و دخترم را خدا داد، عوارض خروج را هم پرداخت، من را با حقوق و خانه ی مبله و شغل آورد استانبول و حتی هزینه های مربوط به بیمه و اقامت را هم پرداخت کرد.
وقتی اومدم یکی دو روز اول خوب بود ولی یهو به خودم اومدم دیدم دارم به خودم میگم:« چی کم داشتی اومدی اینجا؟ چی فکر میکردی در مورد مهاجرت که این همه نوشتی«مهاجرت به آمریکا »، نه بگو، بگو دوست دارم بدانم اینجا چی کار داری تو؟»
ولی فکر کنم نهایت دو هفته طول کشید، سرم به کار گرم بود و درس و مشق دخترم که کلاس اول را ایران خوانده بود و حالا باید بره مدرسه اونم به زبان ترکی!!!
چه چالش هایی بود، برای اینکه دخترم حس بهتری داشته باشد و بار ذهنی اون به من اضافه نشه، بعد از مدرسه با هم درس می خواندیم و من چقدر اونجا زبان ترکی یاد گرفتم.
و قربونش برم خدا، که پلن هاش حرف ندارد. تو کلاس دخترم یک دختر ایرانی دیگه بود که معلمشون، «یاس» را کنار اون دختر نشاند که دخترم راحت تر باشد.
هنوز که هنوزه با خانواده ی اونها هم در ارتباط هستیم.
چقدر بهمون آرامش دادن که نگران نباشید، یاد میگیرید ما هم مثل شما بودیم.
و سه ماه بعد از ورود ما به استانبول و رفتن دخترم به مدرسه، معجزه رخ داد.
دخترم از خواب که بیدار شد، گفت:« مامان خواب دیدم خانممون تو کلاس داره حرف میزند و من همه چیز را میفهمم»
خدایا چه ها کردی با من!!!
اون روز که «یاس» برگشت، گفت که وقتی معلممان حرف میزده، همه چیز را میفهمیده.
هر روز ساعت پنج صبح بلند میشدم و ترکی میخواندم.
برای کارهای نمایشگاه شرکت باید به اداره های مختلف میرفتم. من چی کار میکردم؟ فعلهای ترکی را به زمان حال و گذشته و آینده صرف میکردم و به هر فرد ترکی که میرسیدم و میشد، فعل های نوشته شده را بهشون نشان میدادم و میخواستم که تصحیحم کنند.
برای همین هست که الان زبان ترکی ام بسیار خوب هست و به راحتی میتوانم اینجا با ترک ها کار کنم، مذاکره کنم و پول بسازم.
هنوز لهجه دارم، بعضی کلمه ها را اشتباه تلفظ میکنم ولی میگم اشکال نداره، بگذار معلوم بشه خارجی ام.
خیلی وقت ها دخترم و همسرم موقع حرف زدن من من را اصلاح میکنند، ازشون تشکر میکنم ولی میگم خیلی خودتان را ناراحت نکنید. بالاخره من سی و هشت سال به زبان دیگه ای حرف زدم و اینقدر اشتباه برای من مجاز که هیچ، حلاله…
خودم به خودم دلداری میدم به جای بگم وای دیدی اشتباه گفتم وای دیدی سوتی دادم.
بابا اصلا همان اوایل خوشم میومد برم با ترک ها حرف بزنم و خودمو محک بزنم. با اینکه من اصلا ترک نبودم.
استاد جانم، این فایل شما برای من ماشین سفر زمان بود.
چقدر به خودم افتخار کردم.
میدانید چی دوست دارم؟
روزی که اومدم آمریکا ، روزی که رویای بچگی ام را محقق کردم، بیام و زیر این فایل و این کامنت دوباره بنویسم.
حتما اینطوری شروع خواهم کرد:
« بهار خانم، خانم خانما، خوش آمدی به آمریکا.
الحق که خدا به شجاعان پاسخ میده.
نوش جونت عشقم
گوارای وجودت دختر
رویاهاتو زندگی کن
چون استادت درست گفته:
« رویاها نمیمیرند»
خوش آمدی به رویایی که با توکل به خدایت، خلقش کردی.»
استاد جانم
جانید و جانان
استاد عزیزم بی نهایت ازتون سپاسگزارم بابت این فایل فوق العاده. من 5 سال هست که اروپا زندگی میکنم و هر روز سپاسگزار تجربه این بهشت روی زمین هستم. این فایل شما من رو یاد کامنتی انداخت که 5 سال پیش در مورد باورهای قدرتمندکننده در مورد مهاجرت نوشته بودم و وقتی امروز مجدد مطالعش کردم دیدم که تمام اون باورها نه فقط برای شروع مهاجرت بلکه در طول پروسه زندگی در خارج از کشور بی اندازه به من کمک کرده. چون از نظر من این باورها اصل هست و تغییر بنیادین ای نکرده دوست دارم مجدد اون نکات و یه سری توضیحات جدید رو با شما و دوستان به اشتراک بزارمشون. امیدوارم برای همه دوستان مفید باشه.
من خالق زندگی خودم هستم
من تا قبل از آشنایی با شما اصلا اعتقاد نداشتم که خودم مسئول 100 درصد چیزی هستم که تو زندگی تجربه میکنم. همیشه فکر میکردم که عوامل بیرونی (مثل کشور محل تولد، جنسیت، خانواده، دولت، قیمت دلار، قوانین ویزا و …) تو موفقیت یا عدم موفقیت من تاثیرگذاره. اما الان حتی یک درصد هم شک ندارم که آنچه من بسازم به وجود میاد. الان فقط موضوع استفاده بیشتر از این باور در عمل هست. طبق تجربه خودم این حرف استاد خیلی درست هست که حتی اگه کل مردم جهان بخوان نزارن من به چیزی که با فرکانسهام ساختم برسم، محاله بتونن این کار رو بکنن.
فاصله ما با اهدافمون فقط با احساس خوب پر میشه
تو کامنتهای قبلیم توضیح دادم که حدودا پنج ماه بخش ویزای سفارت کشوری که من باید بهش مراجعه میکردم تعطیل بود و اصلا نگفته بودن که چه زمانی قراره دوباره باز بشه. اما من تو تمام این مدت سعی کردم که تو بیشتر روزهای هفته حالم رو خوب نگه دارم. قطعا زمانهایی پیش میومد که من هم از این بلاتکلیفی خسته میشدم و حالم بد میشد. اما زیبایی قانون اینه که به فرکانسهای غالب ما پاسخ میده و جای هیچ نگرانی در مورد این افتهای احساسی موقتی نیست.
زمانی به راحتی به خواستمون میرسیم که محتاج رسیدن بهش نباشیم
من روی هدفم تمرکز کردم و تمام کارهای لازم رو از طرف خودم انجام دادم اما واقعا نسبت به این خواسته رها بودم و گفتم که من فقط تجربه بهتری رو از زندگی میخوام و تصمیم گرفتم که دست خدا رو نبندم و اجازه بدم هدایتم کنه و از بهترین مسیر من رو به خواستم برسونه.
وقتی خواستهای توی وجود ما شکل میگیره توانایی محقق کردنش از قبل در وجود ما ایجاد شده
من با ویزای تحصیلی مهاجرت کردم و تا یک سال قبل از مهاجرتم اصلا به ادامه تحصیل فکر نمیکردم… حتی یک درصد… اما زمانی که این خواسته تو وجود من شکل گرفت، یه انرژی فوقالعاده عجیبی برای رسیدن به این هدف تو وجودم دیدم که تا چند وقت قبل حتی تصورش رو هم نمیتونستم بکنم. حالا خیلی بهتر از قبل درک میکنم که شکل گرفتن یه خواسته به این معنیه که پتانسیل بالقوه برای انجام اون کار تو وجود ما هست و کافیه ما قدم برداریم و به صورت بالفعل درش بیاریم.
همه کشورها پتانسیل موفقیت و زیبا زندگی کردن رو دارن
من تا همین چند سال پیش انقدر از ایرانیها و کشورم بد میگفتم که خدا میدونه. تو صحبتهام با خارجیها از مسائل کشورم با آب و تاب تعریف میکردم و این رو نشونه روشنفکری میدونستم… غافل از اینکه تو همین ایران افرادی بودن و هستن که دارن زیبا و ثروتمند زندگی میکنن. من خودم به عنوان یه ایرانی داشتم از ایرانیها بد میگفتم و هیچ احترامی برای خودم قائل نبودم و در عین حال انتظار داشتم که دیگران به من احترام بزارن!
وقتی نگاهم رو به کشورم تغییر دادم و روی زیباییهای خودش و مردمش تمرکز کردم، تنها چیزی که تجربه کردم، حس خوب و محبت بود. علاوه بر این، تو همین ایران هم موفقیتهایی که میخواستم رو به دست آوردم. الان دیگه با افتخار میگم که من یه ایرانیم و عاشق کشورم و مردمش هستم. علاوه بر این، تضادهایی که به واسطه تجربه زندگی در ایران باهاشون برخورد کرده بودم باعث شد که اشتیاق سوزانی برای آزادی و … بیشتر در وجود من شکل بگیره و همینطور من رو سپاسگزارتر از افرادی بکنه که تو کشورهای آزادتر و با امکانات بیشتر به دنیا اومدن و زندگی میکنن. من همیشه میگم که من انگار یک انسانی هستم که تو زندگیش دو تا هویت کاملا متفاوت رو تو دو دنیای کاملا متفاوت و با دو جهان بینی کاملا متفاوت تجربه کرده و این یعنی زندگی من خیلی جذاب تر از خیلی از افراد هست و به من زاویه دید متفاوتی داده که باعث برتری من در تعاملات اجتماعی و کار و تحصیل و … شده.
از هزاران طریق میتونم به کشورم خدمت کنم، حتی اگه تو کشورم نباشم
بارها و بارها شنیدیم که باید بمونیم و به کشورمون خدمت کنیم و کمک کنیم که مسائلش حل بشه وگرنه انسان خیلی خودخواهی هستیم. به نظرم مرز باریکی بین عشق و تعصب وجود داره. عشق به ما انگیزه میده تا مثل استاد جهان رو بگردیم و خدماتمون رو به تمام جهان ارائه کنیم اما تعصب باعث میشه تو یه مکان گیر کنیم و دوست نداشته باشیم دانش و تواناییهامون رو با بقیه به اشتراک بزاریم و از بقیه چیزی یاد بگیریم.
همونطور که امثال مریم میرزاخانی و پروفسور سمیعی مایه افتخار ایرانیها بودن و هستن، من هم میتونم تو خارج از کشور ایران و ایرانی رو سربلند کنم. یه بار یه جا خوندم که مرزها فقط خطهای خیالیای هستن که روی نقشهها ظاهر میشن. پس به این مرزبندیها نچسبیم و به جای عشق به یه کشور خاص سعی کنیم عشق به کل جهان رو تو قلبمون ایجاد کنیم. به نظرم آیه «سیروا فی الارض» حجت رو بر ما تو زمینه مهاجرت تمام کرده و از نظر خداوند مرزی وجود نداره.
به نظرم استاد خیلی مثال خوبی تو این زمینه هستن چون با مهاجرتشون نه تنها کیفیت و ماهیت محتوای تولیدی خودشون رو ارتقا دادن بلکه چشم همه ما رو به یک دنیای جدیدی باز کردن که نسبت بهش شناخت کمتری داشتیم. دیدن این تجربیات و امکاناتی که میشه در زندگی داشت به نظرم برای همه ما شیرین و جذاب هست و inspiring و empowering.
من توانایی تغییر دادن کشورم رو ندارم
من قبلا فکر میکردم که توی ایران یه چیزی خرابه و من باید درستش کنم. اما تو دوره 12 قدم متوجه شدم که هر چیز و هر شخصی در جای درست خودش هست و اگه من میخوام تجربه بهتری از زندگی داشته باشم، باید به جای تمرکز روی درست کردن یه چیزی بیرون از خودم و ناسزا گفتن به این و اون فقط روی خودم کار کنم تا به جایی هدایت بشم که از قبل هر آنچه که من میخوام رو داره.
خارجیها فوقالعاده ایرانیها رو دوست دارن و بهشون احترام میزارن
من تا زمانی که فکر میکردم خارجیها از ایرانیها خوششون نمیاد و همشون نژادپرست هستن، همیشه با آدمهای این چنینی برخورد میکردم. اما بعد از یه مدت متوجه شدم که این تصورات تنها ساخته ذهن منه و ریشه در نظر منفی خود من نسبت به ملیتهای دیگه داره.
باور کنید تعداد زیادی از خارجیها حتی نمیتونن ایران رو روی نقشه نشون بدن چه برسه بخوان پیشذهنیتی در مورد ایران و ایرانیها داشته باشن. الان دیگه میدونم اگه من به خودم و ملیتم و کشورم احترام بزارم، همین احترام متقابل رو از دیگران نسبت به خودم و ملیتم و کشورم دریافت میکنم و اونها به عنوان دستی از دستان خدا به من کمک میکنن.
علاوه بر این، همونطور که تو مجموعه سفر به دور آمریکا داریم میبینیم، تو کشورهای مختلف افراد با هر نوع پوشش و عقیدهای به راحتی و در صلح کنار همدیگه زندگی میکنن و به عقاید همدیگه احترام میزارن.
اکثر ایرانیهای خارج از کشور انسانهای بینظیری هستن
من خودم بارها شنیده بودم که ایرانیهای خارج از کشور نه تنها هوای همدیگه رو ندارن بلکه زیرآب همدیگه رو هم تو بعضی مواقع میزنن و از این حرفها. من هم تا زمانی که این باور رو داشتم همیشه سعی میکردم هر جا میرم از ایرانیهای دیگه دوری کنم.
اما تو سفرهای خارجی که چند ماه قبل از مهاجرتم داشتم چند بار از ایرانیها راهنمایی خواستم و اونها به بهترین شکل بهم کمک کردن و همین موضوع باعث شد که باور اشتباه من تغییر کنه. در این شکی نیست که خدا برای بندهاش کافیه اما حالا دیگه میدونم اگه برای حواله پول و … به کمک یه ایرانی تو خارج از کشور نیاز داشته باشم، قطعا اون شخص هر کمکی که از دستش بر بیاد رو به عنوان دستی از دستان خدا برای من انجام خواهد داد و خیالم از این نظر راحته.
یکی از فیلم های استاد از مراسم 13 بهدر در کنار خانوادههای ایرانی تو آمریکا خیلی زیبا حال خوب community ایرانیها در خارج از کشور رو به تصویر کشیده بود.
مهاجرت میتونه پروسهی بسیار ساده و کوتاه و لذتبخشی باشه
من قبل از مهاجرت به اروپا، تجربه مهاجرت به یکی از کشورهای حوزه خلیج فارس رو داشتم. من اون موقع هنوز با شما آشنا نشده بودم و انقدر برای اون مهاجرت کاری عجله داشتم که هی تو کارم گره میفتاد و روند گرفتن ویزام طولانیتر میشد. اون موقع نمیدونستم که رها نبودن و چسبیدن من به خواستههام ریشه همه اون مسائل بود. برای مهاجرت بعدیم به اروپا و با استفاده از آگاهی های شما هر کاری که از طرف خودم لازم بود رو انجام دادم و از ته دل بقیش رو به خدا سپردم.
گفتم که خدایا میدونم قراره همیشه من رو در زمان مناسب در مکان مناسب قرار بدی. پس هر تاخیر و تغییر برنامهای که پیش بیاد رو خیر میدونم. اون هم بهترین دستانش رو بسیج کرد تا کارهای من به سادهترین شکل ممکن انجام بشه. من با وجود تعطیلی سفارت تو کمتر از یک سال ویزام رو گرفتم.
برعکس مهاجرت قبلی هم، این بار دیگه منتظر ویزا نبودم تا حالم خوب بشه. تو اون مدت که منتظر ویزا بودم تا جای ممکن سعی کردم از زندگی لذت ببرم و یه عالمه تجربه زیبا مثل رفتن به باشگاه و پارک و کافیشاپ و کنسرت رو داشتم. اما چیزی که بیشتر از همهی این کارهای فیزیکی اهمیت داشت تلاشم برای به احساس خوب رسیدن از طریق تغییر زاویه دیدم بود. به قول استاد، داشتم زندگی رو زندگی میکردم.
برای شروع پروسه مهاجرت نیاز به دونستن کل مسیر نیست
من پروسه اپلای کردن خودم رو با سرچ کردن اسم رشته و مقطع مورد نظر خودم تو دانشگاههای مختلف از طریق گوگل شروع کردم و سایت دانشگاهها رو تک تک چک کردم تا به دانشگاهی هدایت شدم که پروسه اپلای فوقالعاده سادهای داشت.
ذهن نجواگرم میخواست یکسره روی ادامه مسیر تمرکز کنه و مثلا میگفت حالا هزینه اپلای رو چه جوری میخوای پرداخت کنی و … اما بعد از هر قدمی که برمیداشتم، قدم بعدی بهم گفته میشد و خدا دستان خودش رو از جاهایی که فکرش رو هم نمیکردم وارد زندگیم میکرد. به نظرم ایمان به غیب یعنی همین.
این در مورد هر نوع مهاجرت و هر نوع کاری صدق میکنه. به جای اینکه از دور به در سنسوردار خیره بشیم و هی شکایت کنیم که چرا بسته هست، کافیه یه قدم بریم سمتش تا ببینیم که چقدر راحت باز میشه. الان خیلی بهتر از قبل درک میکنم که ایمانی که عمل نیاره حرف مفته. تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت…
برای پروسه مهاجرت نیاز به مشاورههای بیپایان و گرفتن اطلاعات زیاد نیست
من خودم تو این پروسه حتی یک بار هم به وکیل یا موسسه مهاجرتی مراجعه نکردم. نمیگم مشورت و مشاوره کار اشتباهی هست اما اگه از یه حدی بیشتر بشه فقط ترمزهای بیشتری رو تو ذهن ایجاد میکنه.
من تا جای ممکن سعی کردم خودم از طریق سایت سفارت و مرکز ویزا و سایر منابع رسمی مرتبط اطلاعات مورد نیازم رو به دست بیارم. این اطلاعات هم معمولا خیلی واضح نوشته شده و من تو این پروسه سوال خیلی خاصی برام پیش نیومد. اگرم پیش میومد، از خود سفارت یا مرکز ویزا میپرسیدم.
قطعا سایتهای موسسات مهاجرتیای هستن که اطلاعات خیلی خوب و دقیقی ارائه میدن. اما سایتهای زیادی هم هستن که اطلاعاتی رو ارائه میدن که هم جهت با باورهای درستی که ما میشناسیم نیستن.
بعضی سایتها رو که باز میکردم اولش نوشته بود: «همانطور که میدانید پروسه مهاجرت به فلان کشور بسیار سخت و زمانبر و پرهزینه هست. اما نگران نباشید! ما اینجا هستیم تا به شما در طول این پروسه کمک کنیم و …» زیر همون مطلب هم صدها نفر از سختی این پروسه و تجربشون از reject شدنهای متعدد نوشته بودن.
پیشنهاد من این هست که اگر دیدید که یه سایت یا یه شخص داره به جای پرداختن به اصل میره سراغ حاشیه و حس بدی ازش گرفتید بدونید که نباید به خوندن اون مطلب یا ادامه صحبت با اون شخص ادامه بدید.
من تو این پروسه همش به خودم یادآوری میکردم که یه واقعیت ثابت برای همه وجود نداره و اگه برای یه نفر این پروسه سخت بوده، دلیل نمیشه که کارهای من هم سخت پیش بره. میگفتم که من از باورهای خوبی که دارم میسازم مطمئنم و یقین دارم که کارها به راحتی پیش میره. واقعا هم همینطور شد. من با اولین درخواستم و از طریق تنها دانشگاهی که اپلای کردم تونستم ویزام رو بگیرم.
اگر انگیزه پشت مهاجرت درست باشه، انسان به راحتی هدایت میشه و از نتیجه لذت میبره
من بار اول با انگیزه فرار از وضعیتی که داشتم مهاجرت کردم. اما چون تکاملم رو طی نکرده بودم، فقط تونستم از یک سوم ظرفیت اون تجربه استفاده کنم. اما بار دوم با انگیزه رشد بیشتر مهاجرت کردم و خیلی بیشتر از ظرفیت این تجربه و پتانسیل خودم استفاده کردم تا به الان و لذت خیلی بیشتری رو تجربه کردم.
طبق تجربه خودم، اگه بدون طی کردن تکاملمون و با زور و عجله و اصرار بخوایم به اهدافمون برسیم، حتی اگه به دستشون بیاریم، نمیتونیم خیلی خوب ازشون استفاده کنیم.
مثل این میمونه که یه پیانو رو به دست بیاریم اما هنوز یاد نگرفته باشیم ازش استفاده کنیم. اون موقع، اون پیانو فقط ظاهر قشنگی داره و ممکنه همه به به و چه چه کنن. اما واقعیت اینه که ما جز ور رفتن الکی با کلیدهاش کار دیگهای نمیتونیم باهاش انجام بدیم و لذتی که میتونیم ازش ببریم خیلی محدوده.
سن و سال و مدارک و … هیچ تاثیری تو پروسه مهاجرت نداره
من تو سی سالگی مهاجرت تحصیلی کردم. حالا درک میکنم که وقتی استاد میگن عوامل بیرونی مثل سن و جنسیت و ملیت و رشته و معدل و مدرک و … هیچ تاثیری تو زندگی ما ندارن یعنی چی. مطمئنم اگه سنم بالاتر هم بود باز میتونستم این تجربه رو برای خودم رقم بزنم.
علاوه بر این، من با یه دختر نازنین تو مرکز ویزا آشنا شدم که حتی با گواهی موقت دانشگاهی تونست ویزای تحصیلی بگیره. انقدر این دختر نسبت به خواسته خودش رها بود که خدا میدونه. چند نفر دیگه رو هم دیدم که با مدارک ناقص خیلی راحت تونستن ویزاشون رو بگیرن که یادمه اون موقع داستانهاشون برام مایه تعجب بود اما الان میدونم که مثل استاد که بدون مدرک خاصی ویزای آمریکا براشون جور شد همه چیز ممکنه.
فرصتها و نعمتها هیچ وقت تموم نمیشن
من قبلا میزان راحت بودن پروسه اخذ ویزا رو با دولت حاکم به کشورم و اون کشور مقصد یا آمریکا مرتبط میدونستم. یعنی میگفتم مثلا دوره روحانی از احمدی نژاد برای مهاجرت بهتر بود یا دوره اوباما از دوره ترامپ بهتر بود. اما پروسه مهاجرت من تو دوره ترامپ به مراتب راحتتر از مهاجرت قبلیم تو دوره اوباما رقم خورد. حالا میفهمم که فرصتها همیشه وجود دارن و این تنها باورهای منه که تجربه من از زندگی رو تعیین میکنه. پس نیازی نیست عجله کنیم یا نگران باشیم.
برای مهاجرت نیازی به تسلط کامل به زبان انگلیسی نیست
من تو مرکز ویزا در تهران خیلی از افراد رو دیدم که بدون تسلط کامل به زبان انگلیسی به سادگی برای کشورهای مختلف ویزا گرفتن. خدا رو شکر من تو این مورد مسئلهای نداشتم اما مطرحش کردم چون میدونم که ترمز خیلی از افراد هست.
حتی ندونستن زبان های دیگه هم نباید ترمز باشه. من الان خودم تو یه کشور غیرانگلیسی زبان هستم و با وجود اینکه به زبان اینجا کاملا مسلط نیستم به واسطه انگلیسی دونستن و توانایی حل مسئله و یادگیری و باورهای مناسب ترم نسبت به گذشته هیچ جا لنگ نموندم. حتی من مالیات و حق خدمات اجتماعی و … رو از طریق پلتفرم های غیرانگلیسی زبان باید گزارش بدم اما انقدر ویدیو به زبان انگلیسی در مورد هر کدوم نگاه کردم که چشم بسته الان انجامشون میدم. علاوه بر این انقدر خدمات دیجیتال تو کشورهای اروپایی فوق العاده هست که شما به ندرت نیاز به مراجعه حضوری به بانک و سازمانهای مختلف پیدا میکنید. البته این بدیهی هست که دونستن زبان اون کشور خیلی تجربه شیرین تری رو رقم میزنه قطعا به واسطه ارتباطات فرهنگی قوی تر و غنی تری که از دریچه زبان اون کشور باز میشه. اما نکته این هست که نباید به ترمز تبدیل بشه.
مهاجرت هیچ ارتباطی با قیمت دلار نداره
شاید این ایده خیلی منطقی به نظر برسه که با بالا رفتن قیمت دلار پروسه مهاجرت هم سختتر میشه. اما واقعیت اینه که من نهایت تلاشم رو کردم که باور فراوانی رو تو وجودم تقویت کنم و خدا رو شکر از جاهایی که فکرش رو هم نمیکردم پول وارد حسابم شد تا بتونم مقدار ارز مورد نظرم رو تهیه کنم و همه چیز خیلی عالی پیش رفت. به قول یکی از دوستان عزیز تو سایت، خداوند نعمتهاش رو به دلار محاسبه نمیکنه.
مهاجرت نیاز به پول خیلی زیادی نداره
من در شروع مهاجرت فقط به اندازه چند ماه برای خودم ارز بردم که مبلغ خیلی زیادی هم نبود. اما خیالم راحت بود چون انقدر روی عزت نفس و اعتماد به نفسم کار کردم و به تواناییهام ایمان داشتم و میدونستم که با اجازه کاری ای که داشتم و با آزادکاری میتونم از پس هزینههام بربیام. ان مع العسر یسرا یا به بیان دیگه «هر کجا مشکل، جواب آنجا رود». تک تک قدمها در طول مسیر بهم گفته شد و هر روز زندگی من در خارج از کشور بهتر و بهتر شد. من در هفته اول مهاجرتم به اروپا قرارداد کاری امضا کردم و از اون وقت به بعد شرایط کاریم هر روز بهتر و بهتر شد. نکته جالب این هست که شرکت اولی که براش کار کردم اصلا نیرو نمیخواست اما من درخواست ملاقات و مصاحبه دادم خودم و اونها با شنیدن حرفهای من مجاب شدن در کمتر از نیم ساعت که به من پیشنهاد کاری بدن.
نباید منتظر جور شدن شرایط ایدهآل برای مهاجرت باشیم
به خاطر تعطیلی سفارت، من حدود 2 ماه دیرتر از بقیه همکلاسیهام سال تحصیلی رو شروع کردم. تو یه کامنت دیگه توضیح دادم که چون این شرایط ایدهآلم نبود میخواستم امسال دیگه برای ویزا درخواست ندم و بزارم برای سال دیگه. اما به خودم گفتم که من به راحتی میتونم به بقیه بچههای کلاس برسم و خودم شرایط ایدهآلم رو ایجاد میکنم. الان خیلی از این تصمیم و اعتماد به جریان هدایت خوشحالم چون بلافاصله بعد از مهاجرتم پندمیک شروع شد.
هر جا برم خداوند با منه
خیلی از ما از تنهایی و دلتنگی و دوری از خانواده میترسیم. اما من این باور رو در خودم ایجاد کردم که خدا برای من کافی هست و هر جای دنیا که باشم ازم حمایت میکنه. به نظرم باید همه افرادی که تو زندگیمون هستن یا میان رو فقط دستی از دستان خداوند بدونیم و بهشون وابسته نشیم.
من عاشق این جمله استادم که میگن خدا بینهایت دست برای ابراز عشق به ما داره. اگه باورش کنیم تو دورترین نقاط جهان هم افرادی بینظیری رو سر راه ما قرار میده تا به واسطه اونها تجربههای خیلی خوبی رو داشته باشیم. البته باز هم نباید به اون افراد وابسته بشیم و اجازه بدیم که آدمها تو زندگیمون بیان و برن.
من و عزیزانم به یک اندازه به خداوند و جریان هدایت دسترسی داریم
خیلی از ما فکر میکنیم که تا آخر عمر باید پیش خانوادههامون باشیم چون اگه ما نباشیم هیچکسی نیست که به اونها کمک کنه و اونها دلتنگ ما میشن. من خودم سعی کردم این باور رو برای خودم ایجاد کنم که خدای من خدای عزیزان من هم هست و همه مردم جهان به یک اندازه به هدایت و کمک خداوند دسترسی دارن و خدا برای تک تک بندههاش کافیه.
علاوه بر این، ما توانایی این رو نداریم که زندگی کسی رو در جهت مثبت یا منفی تغییر بدیم. رها بودن در مورد عزیزانمون یکی از بهترین مصادیق توکل هست. ما فقط باید روی خودمون تمرکز کنیم. شاید خودخواهانه به نظر برسه اما حقیقت اینه که وقتی ما بهتر زندگی کنیم، جهان رو جای بهتری برای دیگران میکنیم.
من دارم سعی میکنم این موضوع رو خیلی خوب درک کنم که رسیدن من به آرزوهام راهی رو برای رسیدن اطرافیانم به رویاهاشون باز میکنه چون در حد دستاوردهای خودمون براشون الگوی موفقیت میشیم و این به نظرم از هر کمک دیگهای با ارزشتره. دقیقا همونطور که ما با دیدن دستاوردهای استاد انگیزه میگیریم و برامون باورپذیر میشه که میشه به هر هدفی رسید. علاوه بر این میتونیم دستی از دستان خداوند بشیم برای اینکه عزیزانمون سفر به خارج از کشور رو تجربه کنن و لذت ببرن.
من لیاقت بهترین تجربهها و زندگی تو بهترین کشورها رو دارم
اگه با احساس لیاقت پروسه مهاجرت رو شروع کنیم و با دید تحسین و نه حسادت و حسرت به افرادی که مهاجرت کردن و زندگی خوبی دارن نگاه کنیم، خودمون هم به بهترین تجربهها هدایت میشیم.
مهاجرت فکری پیشنیاز مهاجرت در دنیای واقعیه
اکثر ما این باور رو داریم که تو خارج از کشور به حقوق انسانها خیلی احترام گذاشته میشه و همه با هم خوب رفتار میکنن. حالا اگه بتونیم همه اون خصایص اخلاقی خوب رو قبل از مهاجرت فیزیکی تو خودمون ایجاد کنیم و در واقع مهاجرت فکری کنیم، به مکانی هدایت میشیم که این خصایص اخلاقی خوب بیشتر توش دیده میشه.
مثلا من یه روزی تصمیم گرفتم که دیگه فیلمهای خارجی رو به صورت رایگان نگاه کنم و به کپی رایت اون فیلم احترام بزارم. الان سالهاست که من (جز یه بار اونم به خاطر فراموش کردن تصمیمم) هیچ فیلم خارجیای رو به صورت رایگان ندیدم و گفتم که خدایا من رو به جایی هدایت کن که بتونم بهای این فیلمها رو بپردازم و ازشون لذت ببرم. یا مثلا تصمیم گرفتم که هر آشغالی سر راهم میبینم بردارم و بندازم تو سطل آشغال یا بهترین برخورد رو با دیگران داشته باشم. الان اگر فیلمی بخوام ببینم از یوتیوب میخرمش یا از Netflix نگاه میکنم بعد از پرداخت بهاش و هنوز هم هر آشغالی که سر راهم ببینم رو برمیدارم و توی سطل آشغال میندازم که البته انقدر اینجا تمیز هست که به ندرت پیش میاد.
جدیدا این جمله فوقالعاده رو شنیدم که میگه: نیازی نیست هر روز روی هدفهاتون تمرکز کنید… کافیه هر روز رو طبق ارزشهاتون زندگی کنید تا خود به خود به هدفهاتون برسید و من واقعا همین رو تجربه کردم.
خداوند به شجاعان پاسخ میده
شروع پروسه مهاجرت شجاعت میخواد و به نظرم بزرگترین دستاورد این مسیر، صرفنظر از نتیجه اون، رشد بینظیری هست که انسان تجربش میکنه. دستاوردهای خود مهاجرت که دیگه کاملا بدیهی هست.
ترس از موفقیت وجود داره و میشه بهش غلبه کرد
من وقتی اولین بار مفهوم «ترس از موفقیت» رو تو دوره عزت نفس از زبان استاد شنیدم باور نمیکردم که چنین چیزی وجود داشته باشه. اما تو این پروسه مهاجرت تحصیلی خیلی خوب مفهومش رو درک کردم. چندین بار پیش اومد که تو دلم خالی شد و گفتم که اگه من مهاجرت تحصیلی کنم دیگه سرم خیلی شلوغ میشه و نمیتونم روی خودم کار کنم و صدها محدودیت دیگه رو تو ذهنم با این موفقیت ارتباط دادم. اما سریع تونستم مچ ذهن نجواگرم رو بگیرم و به این ترس از موفقیت غلبه کنم. الان انقدر تو این کشور آرامش خاطر دارم و حالم خوبه که اتفاقا فرصت بیشتری برای کار کردن روی خودم دارم.
نباید نتیجه رو به هویتمون گره بزنیم
من تو یه مقطعی به خاطر ترس از reject شدن ویزام، نمیخواستم کلا برای ویزا درخواست بدم. اما یه کم که فکر کردم متوجه شدم که من دارم تایید شدن یا نشدن ویزام رو به هویتم گره میزنم. بهتره اعتماد به نفس و عزت نفسمون رو به جای نتیجه به تلاشمون گره بزنیم.
تازه اگه صد بار هم reject بشیم باز هم میشه باورهای بهتری ساخت و دوباره این مسیر رو از اول شروع کرد. من افرادی رو میشناسم که چون یه بار reject شدن کلا از هم پاشیدن و افسرده شدن و گفتن که دیگه درخواست نمیدن چون قطعا این rejection تاثیر منفی تو درخواست بعدیشون میزاره. اما باید بدونیم که اتفاقات آینده ما به واسطه فرکانسهای همین لحظه ما رقم میخوره نه فرکانسهای قبلیمون.
برای موفقیت باید انعطاف پذیر بود و اصل رو از حاشیه تشخیص داد
اگه اشتباه نکنم یه بار از استاد شنیدم که ترمز یکی از اعضای سایت برای مهاجرت این بود که برای استفاده از دستشویی فرنگی راحت نبودن. من خودم هم همین مسئله رو داشتم. اما به تدریج سعی کردم در مورد این قضیه انعطاف بیشتری از خودم نشون بدم و بتونم در مورد طهارت و پاکیزگی اصل رو از حاشیه تشخیص بدم. الان هر جا میرم صابون مایع و یه بطری آب با خودم میبرم و با یه اسپری ضدعفونی کننده روی توالت فرنگی عمومی رو تمیز میکنم و به راحتی ازش استفاده میکنم.
همیشه راه برای تغییر مسیر هست
خیلی خوبه که قبل از تصمیم به مهاجرت به شناخت خوبی از خودمون و اهدافمون برسیم و تحقیقات لازم رو هم انجام بدیم. طبق گفته استاد، اهرم رنج و لذت و نوشتن نکات مثبت و منفی مهاجرت و یادداشت کردن دلایل تصمیم به مهاجرت یکی از کارهایی هست که باید قبل از این تصمیم یا در حین اجرای این تصمیم انجام بدیم تا هر زمان که در طول مسیر داشتیم ناامید شدیم یا به هر دلیلی داشتیم از تصمیمون پشیمون میشدیم یه نگاهی بهشون بندازیم و دوباره انگیزه بگیریم.
اما این به این معنی نیست که هیچ وقت و به هیچ قیمتی نباید تغییر مسیر بدیم و روی یه تصمیم و مسیر خاص اصرار کنیم. یعنی حتی اگه مهاجرت هم انجام شد و دیدیم که با آنچه تصور کرده بودیم متفاوت هست، همیشه راه و فرصت برای چرخوندن سکان کشتی زندگیمون هست. دوباره میشه نشست و دلایل تصمیم برای تغییر مسیر رو نوشت و یه راه متفاوتی رو پیش گرفت.
به نظرم تصمیم گرفتن خیلی بهتر از تصمیم نگرفتن هست چون اگه باورهای درست داشته باشیم، نتیجه تصمیم، صرفنظر از درست یا غلط بودنش، چیزی جز خیر و رشد نخواهد بود.
من دو سال بعد از زندگی خارج از کشور در مهاجرت اولم احساس کردم دیگه اون شرایط با اهداف من متناسب نیست و بدون نگرانی از نظر دیگران برگشتم به ایران و با کسب تجربه های جدید و کار کردن روی باورهام به مدت سه سال شرایط مهاجرتم به کشوری فراهم شد که هزاران برابر از تجربه مهاجرت اولم فوق العاده تر هست.
باید وقتی شرایط عالی هست تغییر کنیم
من زندگی فوقالعاده راحتی تو ایران داشتم. همه چیز برام عادی و ساده شده بود و چشم بسته میتونستم کارم رو انجام بدم. زندگیم از خیلی جنبهها عالی و ایدهآل بود. اما احساس میکردم که مدتهاست پیشرفت خیلی خاصی نکردم. از اونجایی که هیچ چیز در جهان راکد نیست، میدونستم که این عدم پیشرفت به معنی پسرفت هست. پس تصمیم گرفتم چالش جدیدی رو برای خودم ایجاد کنم تا دوباره نشاط و شادابی لازم رو پیدا کنم. خوبه که دائما از حیطه امن خودمون بیرون بیایم و تجربههای جدیدی رو کسب کنیم. اما باز هم طبق گفته استاد احساس خوشبختی مهمه. اگر در ایران به اندازه کافی رشد و پیشرفت و حال خوب رو داریم تجربه میکنیم خیلی زیباست که همونجا زندگی فوق العاده ای برای خودمون بسازیم و مثلا به جای مهاجرت سفرهای خارجی رو تجربه کنیم.
تغییر زاویه دید راههای جدیدی رو باز میکنه
من چند وقت قبل از مهاجرتم یه سمت بالاتر تو موسسهای که براش کار میکردم بهم پیشنهاد شد اما باید هر روز تو موسسه حضور پیدا میکردم. من این پیشنهاد رو قبول نکردم چون اون موقع تصمیم گرفته بودم که غیرحضوری (اما بدون بیمه) کار کنم تا وقت بیشتری برای کار کردن روی خودم داشته باشم.
خیلی از افراد به خاطر وابسته بودن به بیمه مهاجرت نمیکنن اما من سعی کردم که این باور رو در خودم ایجاد کنم که در آینده با باورهای بهتر به جایگاهی میرسم که هیچ وقت به بیمه نیاز پیدا نکنم. به خاطر همین از این نظر ترمزی برای مهاجرت نداشتم. من اصلا نمیخوام بگم که بیمه خوبه یا بده. شرایط هر شخصی متفاوته. فقط میخوام بگم که این میتونه یکی از ترمزها باشه و تغییر زاویه دید میتونه به کمرنگتر کردنش کمک کنه.
در آخر دوست دارم چند تا نکته رو بگم:
– اینکه من در مورد این باورها صحبت کردم به این معنی نیست که همه این باورها 100 درصد تو وجود من ایجاد شدن. صادقانه باید بگم که من با ایمانِ حدودا 50 درصدی به این باورها به هدف کوتاهمدت مورد نظرم رسیدم. قطعا اگه بیشتر از اینها این مطالب رو باور کرده بودم، این پروسه از این هم راحتتر میشد. این نکته رو گفتم تا به خودم یادآوری کنم که نیازی نیست کاملگرا باشیم. کافیه ما متعهد به کار کردن روی خودمون باشیم و تکاملمون رو طی کنیم تا نتایج هر روز بزرگتر و بزرگتر بشن.
– اگه هنوز مطمئن نیستید که باید مهاجرت کنید یا نه یا اصلا از زندگی تو خارج از کشور خوشتون میاد یا نه، به نظرم بهترین راهِ رسیدن به خودشناسی و تصمیم بهتر اینه که چند تا سفر کوتاه به کشورهای مختلف از جمله کشورهای همسایه برید که اکثرشون حتی به ویزا هم احتیاج ندارن و با هزینه کم تا حدود زیادی میشه در مورد حس و حال زندگی تو خارج از کشور شناخت پیدا کرد.
حتی میشه برای شرکت تو دورههای کوتاهمدت آموزشی تو خارج از کشور درخواست داد و گواهینامه این دورهها رو گرفت. اینجوری با وقت و انرژی و هزینه کم میشه به بهترین تصمیم رسید. من خودم یه بار یه دوره یک ماهه مربوط به رشته خودم رو کشور اولی که بهش مهاجرت کردم رو گذروندم که تو روند تکاملی من خیلی موثر بود و مهاجرت رو خیلی برای من باورپذیرتر از قبل کرد.
فایده دیگه این کار این هست که به مرور و با سفرهای داخلی و خارجی کوتاهمدت دلتنگی ما برای خانواده و دلتنگی خانواده برای ما به مرور کمتر میشه و از نظر احساسی برای یه قدم بزرگ خیلی آمادهتر میشیم.
– برای حس دلتنگی نه باید خودمون رو سرزنش کنیم نه خانواده و عزیزانمون رو. این یه احساس طبیعی بشری هست اما باید تا جای ممکن از طرف خودمون کنترلش کنیم و باورهای مناسبی در موردش بسازیم تا ترمزی که در چنین قالب به ظاهر زیبایی نمود پیدا میکنه رو کمرنگتر کنیم. فایلهای استاد در مورد مصادیق شرک و توحید عملی خیلی تو این زمینه به من کمک کرد.
– ترس از ناشناخته خیلی طبیعی هست. من هم چند روز اول مهاجرتم انقدر پر از ترس و نگرانی شدم که واقعا میخواستم برگردم و توی دلم خالی شده بود. همش فکر میکردم که اروپایی ها خیلی از من بهتر هستن و من حرفی برای گفتن و مهارتی برای کسب درآمد ندارم. اما بعد با توکل به خدا و سرمایه گذاری مداوم روی مهارت های نرم و تخصصیم اعتماد به نفسم افزایش پیدا کرد و الان به جرات میتونم بگم که عملکردم از 90 درصد همکاران اروپاییم بهتر هست.
– انقدر سازمان و خدمات اختصاصی رایگان برای مهاجران در اکثر کشورها وجود داره که هر چیزی رو هم که بلد نباشیم به سادگی میتونیم از طریق این سازمانها و خدمات در موردش اطلاعات کسب کنیم. علاوه بر این، انقدر همه پروسه ها اینجا راحت و شفاف هست که من خودم کارهای اداریم اینجا فوق العاده راحت پیش رفته. البته میدونم که افراد ممکنه تجربیات متفاوتی داشته باشن به واسطه باورهای متفاوتشون.
– تو زمینه مهاجرت، یه راه ثابت برای همه وجود نداره. مثلا اینطور نیست که حالا که من ویزای تحصیلی گرفتم بخوام بگم که این بهترین و سادهترین راه برای مهاجرته یا برای فلان کشور یا فلان دانشگاه یا فلان رشته خیلی راحت میشه پذیرش گرفت.
برای همین هم هست که تا حالا در مورد کشور محل تحصیلم و رشته و مقطع و … چیزی نگفتم. در واقع، نمیخوام اصل رو با حاشیه قاطی کنم چون نمیخوام ذهن دوستان به این سمت بره که برای فلان کشور خاص یا فلان رشته و … میشه اما برای من نمیشه.
طبق تجربه من و رفت و آمدهام تو مرکز ویزا و صحبت با افرادی که قصد مهاجرت داشتن دیگه برام عین روز روشنه که بینهایت راه برای مهاجرت هست… کاری، تحصیلی، دعوت خانوادگی، سرمایهگذاری، فرصت مطالعاتی، دورههای کوتاهمدت و بلندمدت متفرقه و صدها راه دیگه. برای هر کشوری هم که میشناسید داره ویزا صادر میشه، از کشورهای همسایه گرفته تا آمریکا. هر محدودیتی هست فقط تو ذهن ماست.
برای همین به نظرم بهتره روی شیوه خاص مهاجرتی یه شخص خاص تمرکز نکنیم و نخوایم دقیقا همون راه رو بریم. فقط کافیه از خدا بخوایم که بهترین گزینه و بهترین کشوری رو پیش پای ما بزاره که متناسب با اهداف و روحیات و سبک زندگی ماست.
– در اینکه مهاجرت باعث رشد میشه هیچ شکی نیست اما من به شخصه با migration for the sake of migration (یعنی مهاجرت صرفا برای مهاجرت) موافق نیستم.
من افرادی رو میشناسم که از جایگاه و شرایطی که تو ایران دارن خیلی راضین و هر روز دارن تو همه جنبهها رشد میکنن و حالشون خیلی خوبه. به نظرم هدف مهاجرت هم رشد بیشتر و حال خوب هست. حالا اگه کسی این تجربه رو تو همونجایی که هست داره، انگار هم پیانو رو داره هم نواختنش رو بلده. قانون تو کل دنیا یکسان عمل میکنه.
به همین دلیل هست که صرفا نباید به خاطر داشتن برچسب «مهاجرت» این کار رو انجام بدیم و فکر کنیم که چون یه سری افراد میخوان مهاجرت کنن من هم باید مهاجرت کنم یا مهاجرت رو ملاک موفقیت بدونیمش.
من دوستانی رو دارم که پیشرفتهای فوقالعادهای تو ایران داشتن و الان هم خودشون رو یکی از خوشبختترین افراد جهان میدونن. علاقشون به گشتن دنیا رو هم با سفرهای کوتاهمدت ارضا میکنن و تو همون سفرها رشد میکنن.
به نظرم خودشناسی اولین و مهمترین گام برای مهاجرت هست. باید از خودمون بپرسیم که آیا تصمیم ما برای مهاجرت صرفا به تقلید از دیگران هست؟ و آیا تصمیممون برای موندن در ایران به خاطر ترسها و عدم تواناییمون برای برطرف کردن ترمزهامون هست یا اینکه واقعا از شرایطمون راضی هستیم و داریم اینجا رشد میکنیم؟
– اگر قصد مهاجرت داریم خیلی خوبه که روی کسب و تقویت مهارت های پایداری تمرکز کنیم که خارج از کشور هم میتونه برای ما منبع درآمد ایجاد کنه. من خودم رشته دانشگاهیم مترجمی زبان انگلیسی بود. اما من از یک زمانی به بعد تصمیم گرفتم که به جای تمرکز روی ترجمه از انگلیسی به فارسی روی ترجمه از فارسی به انگلیسی تمرکز کنم و بعدش تولید محتوای اوریجینال به انگلیسی. این باعث شد که نه تنها تو ایران درآمد بیشتری رو به واسطه این تخصص داشته باشم بلکه خارج از کشور هم تونستم از این مهارت بی اندازه استفاده کنم و حالا هم با استفاده از هوش مصنوعی مهارتهام رو دارم ارتقا میدم. الان من به شیوه ای دارم تولید محتوا میکنم که حتی افراد انگلیسی زبان از خدمات من دارن استفاده میکنن و فوق العاده رضایت دارن. اما این به این معنا نیست که نشه در ایران درآمد داشت و به واسطه همون مهاجرت کرد. من افرادی رو میشناسم که مهاجرت کردن و درآمدشون در ایران هست و خدا رو شکر انقدر مبلغ مناسبی هست که جوابگوی هزینه هاشون در خارج از کشور هست.
– ساختن باورهای مناسب تر تو حوزه هایی مثل مذهب و غذای حلال و نحوه پوشش و … و اینکه تکلیفمون با خودمون روشن باشه در مورد موضوعاتی که یک عمر باهاش بزرگ شدیم هم خیلی مهمه وگرنه خیلی اذیت میشیم. خوندن قرآن و آموزشهای استاد تو این زمینه خیلی به من کمک کرد که اصل رو از فرع تشخیص بدم و با خودم و دیگران در صلح بیشتری قرار بگیرم.
– باور همه چیز هست. من خودم با افرادی از ملیت های مختلف از ایرانی گرفته تا هندی و اروپایی و … تجربه زندگی اشتراکی (که خیلی تو اروپا مرسوم هست) رو داشتم و هر کدوم تجربه متفاوتی از مهاجرت داشتن. این نشون میده که میشه دو نفر دیوار به دیوار هم تو یک کشور باشن و به واسطه نگرششون تجربیات کاملا متفاوتی رو داشته باشن. برای همین به نظرم نباید تحت تاثیر تجربیات دیگران از مهاجرت (چه مثبت و چه منفی) قرار بگیریم چون واقعیت زندگی هر فرد متفاوت هست.
– تکامل و انعطاف پذیری خیلی موضوع مهمی هست. من اوایل مهاجرتم زندگی اشتراکی رو انتخاب کردم برای پایین نگه داشتن هزینه هام و به مرور به مکانهای بهتر با تعداد همخونه ای های کمتر هدایت شدم و الان خدا رو شکر استودیوی مستقل خودم رو اجاره کردم.
– وقتی با کار کردن روی خودمون مدارمون بالاتر میره، خود به خود روی موج هدایت به بهترین تجربهها سوار میشیم و به قول انگلیسیها there’s no stopping it یعنی مادامی که روی خودمون کار میکنیم اصلا نمیشه این جریان هدایت به سمت زیباییهای بیشتر رو متوقف کرد. طبق تجربه خودم میتونم بگم که کار کردن روی باورهام من رو به چیزی فراتر و بسیار باارزشتر از یه ویزا رسوند که واقعا قابل وصف نیست.
– جدیدا از یه متفکر هندی شنیدم که میگفت: ممکن یا غیرممکن بودن یه کار به شما مربوط نمیشه، بلکه به جهان هستی مربوط میشه. پس بهتره به ممکن یا غیرممکن بودن تحقق یه هدف فکر نکنیم و فقط قدم برداریم تا قدم بعدی بهمون گفته بشه.
استاد عزیزم… یادمه بارها گفتید که به جایی میرسید که به خاطر قوانین ثابت جهان از خداوند سپاسگزاری میکنید. من بعد از مهاجرتم برای اولین بار تو عمرم معنی این جمله رو درک کردم. ممنون که با همراهی خانم شایسته دوست داشتی چنین فضای زیبایی رو تو این سایت به وجود آوردید تا بتونیم از دوستان عزیز دیگه درس بگیریم.
من تو این 5 سال که از مهاجرتم میگذره یادم نمیاد که روزی بوده باشه که به این سایت سرنزده باشم یا به فایل های شما گوش نداده باشم و این آگاهی ها رو به خودم یادآوری نکرده باشم و در دفترم مکتوب نکرده باشم و شرایط رو به بهبودم از همه نظر نشون میده که نتایج خوب تا وقتی که ما روی خودمون کار میکنم ادامه پیدا میکنه.
استاد یه مثال جالبی رو شنیدم که دوست دارم با شما و دوستان به اشتراک بزارم. یه شخصی میگفت که کار کردن روی خودمون مثل ساختن یه trampoline هست که باعث میشه وقتی که ما به یه تضادی برمیخوریم و کشیده میشیم پایین باز هم بتونیم با اون base باوری درست و نیرویی که از اون آگاهی ها میگیریم به سمت بالا جهش کنیم. حالا هر چقدر که این trampoline به اصلاح bouncy تر باشه و جنسش بهتر باشه و سوراخهای کمتری داشته باشه ما سریع تر به سمت بالا جهش پیدا میکنم و recovery time مورد نیاز برای رسیدن به حال بهتر کمتر میشه.
به نظرم خیلی مثال جالبی هست چون ما وقتی که روی خودمون کار میکنیم ممکنه همون لحظه احساس نکنیم که قراره تاثیر بزرگی توی زندگی ما داشته باشه و جدی نگیریمش. اما وقتی بدونیم که تک تک این دقایق و لحظه ها داره trampoline ما رو bouncy تر میکنه (و علاوه بر حس خوبی که همون لحظه تجربه میکنیم) تاثیرش رو موقع مواجهه با تضادها نشون میده در آینده دیگه بیشتر اهمیت میدیم به سرمایه گذاری روی خودمون و ساختن باورهای بهتر.
استاد عزیزم انشالا تو یه کامنت دیگه از دستاوردهای بی انتهای کاری و تحصیلی و ورزشی و … ای که داشتم تو این چند سال براتون مینویسم. از تک تک پیشنهادهای کاری، از تک تک تضادهایی که به بهترین اتفاقات زندگیم تبدیل شدن و هزاران تجربه ارزشمند دیگه.
از خداوند سپاسگزارم بابت تمام آگاهی هایی که از زبان شما و دوستان دیگه در این سایت بی نظیر بر قلب و ذهنم جاری کرده.
سلام و دورد به شما خانم محمدی گرامی
وقتتون به خیر ، امیدوارم که عالی باشید ، در پناه خدای سخاوتمند و مهربان شاد باشید
من دیدگاه شما رو با تأمل و تفکر خواندم ، به لطف الله در مکان و زمان مناسب هم هستم و تمرکز عالی ای که دوست داشتم داشته باشم رو داشتم.
حدود یک هفته پیش طی تماس تصویری که با پسرعمهی خودم داشتم که با همسرش حدود 6 ماه هست مهاجرت کرده به کالیفرنیا
یه اشتیاق و انگیزهی قوی تری درونم شعله ور شد که هدف مهاجرت کردن رو که از چند سال پیش بهش فکر می کردم جدی بگیرم
طی این یک هفته ، چندین و چند بار این فایل فوق العاده دو قسمت رو با دقت گوش دادم و به صحبت های استاد فکر کردم ، به این نتیجه رسیدم که انگیزه های حقیقی و درستی برای مهاجرت دارم
با وجود اینکه پروفایل شما رو از چند سال قبل نشان گذاری کرده بودم و دیدگاه های شما رو نه یک بار بلکه چند بار مطالعه می کنم به شدت دل نوشتههای شما برایم دلنشین هست ، هیچ … هیچ ایدهای نداشتم که شما هم ممکنه در مورد این پروسهی مهاجرت و باورهای (بسیار مناسب) مرتبط به مهاجرت مطلبی رو در این صفحه از سایت نوشته باشید
اما از اونجایی که قانون میگه فرکانس های مشابه هم دیگه رو جذب می کنند و از اونجایی که من یه هفته است دارم به صورت جدی روی ایجاد شخصیت مناسب تر برای مهاجرت کار می کنم ، خداوند این دیدگاه رو در بهترین زمان و مکان به من نشون داد
و فکر می کنم الان یک ساعت یا شاید هم بیشتر هست که دارم مطالعه می کنم ، شما رو تحسینتون می کنم و از درس هایی که نوشتید برداشت می کنم
انصافاً ، بدون اغراق عرض می کنم این دیدگاه شما اونقدر برایم دلنشین و مفید واقع شده که تصمیم دارم بارها و بارها وقت بگذارم و بیام به عنوان ورودی های خوب و قدرتمند کننده:
1- بخوانم
2- ازش برداشت کنم
و 3- از اون برداشت های شخصیم برای باورسازی استفاده کنم
(حالا دوستانی که دیدگاه های من رو می خوانند و با شخصیت من آشنا هستند گواه این مطلبی که عرض میکنم هستند که من سطحی از شخصی یا چیزی تعریف نمی کنم و اگر تعریف می کنم ، حتما زمان زیادی در مورد اون مطالعه کردم ، مثلاً وب سایت و در کل شرکت علی بابا که چنیدن بار در دیدگاه هام نوشتم که علاقهمند هستم نسبت به این شرکت و همیشه تحسینش می کنم ، حالا در مورد بعضی از دوستان که پروفایلشون در سایت نشان گذاری کردم هم همین مهم صدق می کنه)
خانم محمدی ، ضمن عرض تشکر و قدردانی و البته دعا کردن برای موفقیت های بیشتر شما
می خواستم خواهش کنم کاری که گفتید می خواهید انجام بدهید رو انجامش بدهید.
تو یه کامنت دیگه از دستاوردهای بی انتهای کاری و تحصیلی و ورزشی و … ای که داشتم تو این چند سال براتون مینویسم. از تک تک پیشنهادهای کاری، از تک تک تضادهایی که به بهترین اتفاقات زندگیم تبدیل شدن و هزاران تجربه ارزشمند دیگه
مطمئن باشید من و خیلی از افراد جویای رشد شخصی (دوستان با ارزشی که در سایت داریم) از این دیدگاه شما ، اگر بنویسید برای مسیر رشدمون استفاده می کنیم.(اطلاع رسانی فعالیت های شما از طریق ایمیل رو برای خودم فعالش کردم)
از شما سپاسگزارم خانم محمدی عزیز و گرامی
شاد و پیروز باشید
سلام و درود بی حد و انتها و بی پایان و بی نهایت خداوند بر فرشته دلها الهام شیرین سخن این گل محمدی شکفته شده که هر خط از متن زیبای تو را می خوانم مکث می کنم تکرار می کنم با خودم می گویم و می نویسم و گاهی محکم به پیشانی می زنم واقعا دوست عزیز آفرین هر بار زیباتر بهتر قشنگ تر چقدر عمیق فنی عاشقانه ساده و چه باورهای بنیادین و قدرتمند کننده که نه تنها برای مهاجرت بلکه برای هر چیزی در زندگی می توان به کار برد
واقعا مرا در تحیر فرو بردی وای واقعا مگر میشود یک نفر اینقدر زیبا عالی از چشم دل و چشم خرد و چشم عقل و شهود و الهام خویش استفاده کند
حقیقت مثل خورشید است در یک صبح بارانی ،نمی ماند به پشت ابرهای تیره زندانی…
اینقدر در خویشتن خویش در صلح باشد
واقعا که برازنده نامت هستی
دلم می خواهد هزاران بار پروفایل و متنهایت را بخوانم چقدر زیبا معنوی و روحانی و قدسی و آسمانی است و از سویدای دلت نوشتی مرحبا ماشاالله ماشاالله ماشاالله
دلم می خواد بخورمت از بس خوب نوشتی خوب اجرا کردی و خوب لذت بردی
و آنجا که گفتی
خداوند بی نهایت دست برای ابراز عشق به ما دارد…
و یا دوست دارم این نکته را بگم که مهاجرت تنها زمانی به رشد ما کمک میکنه که ما قبلش با باورهای درست به مدارهای بالاتر مهاجرت کرده باشیم.
یادمه یکی از کوهنوردان حرفه ای که تنهایی اورست را صعود کرده بود باهاش صحبت می کردم بهم گفت ببین تو باید قبل از آمادگی بدنی آمادگی ذهنی پیدا کنی برای صعود و بیای از کشور خودت دماوند شروع کنی…
درست حرفهای شما منو یاد اون انداخت واقعا آفرین چقدر حرفه ای و چقدر به شنیدن این حرفهایت احتیاج داشتم من هم در شرف مهاجرت هستم و کلی برات انرژی و سوخت هستهای می فرستم جالبه اینقدر حرفه ای نوشتی که جای خالی نگذاشتی من چیزی بهش اضافه کنم یا چیزی از شما سوال کنم !باز هم تشکر سپاسگزارم ممنون
می بوسمت دوستتون دارم.
سلام بر استاد عزیز و دوست داشتنی . بعد از مدتهای زیادی که کامنت نگذاشته بودم اومدم هم در مورد این تست صحبت کنم و هم اینکه نتایجی که بدست اوردم را برای شما تعریف کنم و در واقع یکبار دیگه همه چیز را برای خودم یاداوری و مرور کنم . استاد من با اینکه مهاجرت کردم و نتایج عالی بدست اوردم اما باز هم این تست را انجام دادم و نتایجی که بدست اوردم واقعا مرا شگفت زده کرد و قطعا این نتیجه عالی که من از مهاجرت بدست اوردم فقط و فقط با همون باورهایی که در نتایج تست اومد انجام پذیر هست. من قبل از این مهاجرت اخر و به قولی موندگار شدن همیشگی در خارج از ایران دو تجربه مهاجرت دیگه هم داشتم که حالا که برمی گردم و به عقب نگاه می کنم می فهمم ک باورهای نامناسب باعث شد من در اون مهاجرت ها موفق نباشم که هیچ در واقع وقتی که برگشتم ایران حتی شرایطم از قبل مهاجرت هم بدتر بود. من سال 2012 به مالزی مهاجرت تحصیلی کردم درست هم زمان با زمانی که دلار هزار تومانی یهو شد پنج هزار تومان اما طی نکردن تکامل هم در زبان و هم در زمینه مالی و بر اثر باورهای نامناسبی که بر اثر شرایط آن زمان و حرفهای نامناسب اطرافیانم در مالزی ایجاد شده بود من بعد یک ترم تصمیم گرفتم مقصد مهاجرت رو عوض کنم. ترم بعد رفتم قبرس و باز هم به همان دلایل قبلی موفق نشدم جوری باورهای نامناسب من را فلج کرده بود که حتی درس هم نمی خوندم . بعد از برگشتن به ایران و یکسال موندن در خانه پدری باز هم تصمیم به مهاجرت از شهرستان به تهران گرفتم و جالبه که باز هم موفق نشدم و بعد از یکسال دست از پا درازتر برگشتم به خانه پدری . بیکار بی پول و حتی با بدهی . کرونا هم که رسید مزید برعلت شد و من تقریبا در یک اتاق با یک پنجره رو به آسمون حبس شدم . اونجا نقطه شروع همه چیز بود من با آشنایی قبلی که با سایت داشتم جدی شروع کردم روی باورهایم کار کردن . نتایج خیلی کوچکی بدست میومد اما اوضاع انقدر تغییر اساسی نداشت تا اینکه در همان زمان کرونا یه اتفاق عجیب در بورس ایران باعث شد سهام قدیمی پدر من بسیار گرون شود و من از پولی که پدرم بهم هدیه داد ماشین شخصی و مقداری طلا برای خودم سرمایه گذاری کردم اما استاد منی که دیگه فکر می کردم اصلا نتونم مهاجرت کنم بازم به فکر مهاجرت افتادم من بعد از اون دو تا تجربه مهاجرتم تنها راهی که برای مهاجرت دوست داشتم این بود که نتایج مالی عالی بدست بیاورم و یک ملکی در خارج از کشور خریداری کنم و مدتی از سال خارج از ایران باشم ولی هر جوری که حساب می کردم این با نتایج مالی من شاید تا اخر عمر هم انجام پذیر نبود اما من خودم رو به خدا سپرده بودم و منتظر هدایتش بودم در حالی که کار می کردم درامد کمی داشتم ولی به شدت هم روی خودم کار می کردم تا جایی که کم کم در اون کاری که انجام میدادم شرایط رو به بدتر شدن رفت. من داشتم روی خودم کار می کردم ولی شرایط داشت بدتر می شد و من اونجا بود که باز هدایت شدم به تغییر. این نشانه هایی بود که یعنی باید تغییر کنم و من هیچ ایده ای نداشتم فقط یه چیزی دورنم می گفت حرکت کن اما کجا چجوری و با چه پولی؟ اما من با ایمانم حرکت کردم چون یه چیزی درونم می گفت بلند شو و حرکت کن. درست همونجوری که در نتایج تست برای من اومده من تمایل به حفظ ثبات و ماندن در ناحیه امن دارم اما وقتی پای رشد به وسط می اید هیچ چیزی جلودار من نیست و پا به دل ناشناخته هایی میزارم که لازمه تحقق اهدافم باشد.اما اینبار اخر خیلی سعی کردم تکاملم را در مهاجرت رعایت کنم خیلی حواسم به تکامل بود و خیلی ایمان و باورهای قویتری داشتم . ماشینم را به برادرم بخشیدم از همه چیز دل کندم و با یه چمدون و لپتاپ و مدارکم و پس اندازم حرکت کردم به سمت تهران. اینبار از خانه مستقل و حساب کردن روی پول بابا خبری نبود . رفتم خوابگاهی در تهران و روزها نشستم و باز روی خودم کار کردم اجازه دادم خدا بازم منو هدایت کنه . نمی دونستم اصلا میخوام چیکار کنم فقط و فقط منتظر هدایت بودم که در فیسبوک یک اگهی کار در هتل های ترکیه رو دیدم . دوباره با اینکه ترسهایی داشتم حرکت کردم مقداری پس انداز داشتم اما به خودم قول داده بودم حتی روی اون هم حساب نکنم و هر جایی رسیدم شروع کنم به کار کردن و از صفر ساختن . رسیدم ترکیه و شرایط اون چیزی که به من گفته بودن نبود و همونجوری که در نتیجه تستم اومده من در مواجهه با شرایط استرس زا ابتدا عصبی می شوم ولی به خاطر روحیه مثبت اندیشی که در اثر اموزش ها و تمرکز روی نکات مثبت به دست اوردم دوباره کنترل ذهنم رو بدست گرفتم بالاخره بعد از اخراج از دو هتل در حالیکه چند روز کار کرده بودم و جابجایی های طولانی بین شمال و جنوب ترکیه از خدا خواستم که مرا به بهترین جایی که ادمهای هم فرکانسم در انتطار من هستند هدایت کنه و اونجا بود که به یک هتل با حقوق خوب و انسانهای شریف هدایت شدم.شروع به کار در جایی مثل بهشت و من اونجا به معنای واقعی سریال زندگی در بهشت های زندگیم را استارت زدم . موقع کرونا که من در اتاقی در دل کویر ایران حبس شده بودم فقط سریال زندگی در بهشت شما و فایل های رایگان رو میدیدم و فقط خودم را در جایی سرسبز کنار دریا و یا استخر تصور می کردم و فقط به این فکر می کردم که اون ملکی که می خواهم بخرم در اینده خارج از ایران باید کنار اب باشه و درجایی سرسبز باشه اما هیچ ایده ای نداشتم کجا و کاملا خودم رو سپرده بودم به خدا و هدایتهاش. من قبل از خروج از ایران هفت قدم از دوره دوازده قدم رو خریداری کرده بودم و هر وقت در اون هتل فرصت میشد دوره دوازده قدم رو کار می کردم میرفتم ساحل و روی زیبایی ها تمرکز می کردم ویلاهای ادم های اطرافم و ثروت های صاحبانش رو تحسین می کردم و حتی ماشین ها مسافران هتل و یات های شخصی لب ساحل رو تحسین می کردم با اینکه مدام داشت خبرهای بد می رسید اقامت توریستی ترکیه برای خارجیان کنسل شد و من موندم با یک ویزای سه ماهه که باید بعدش ترکیه را ترک می کردم با اینکه نجواها داشت زیاد می شد من کماکان داشتم روی خودم کار می کردم و همه چیز را سپرده بودم به خدا تا اینکه من با مرد زندگیم اشنا شدم یعنی راه حلی که اصلا فکر نمی کردم کلید همه چیز باشد . رابطه ای که اصلا اولش واسم مهم نبود جدی شد و پارتنرم که ترک بود به من پیشنهاد ازدواج داد. اما باز هم من به چالش خوردم ویزام تموم شد و بدون اقامت قانونی نمیشد ازدواج کرد . من همه چیز رو سپردم به خدا و ترکیه رو ترک کردم به سمت ایران و گفتم اگر خیر من در این ازدواج هست قطعا همه چیز درست می شود. یکی از بهترین دوران عمرم در کنار خانواده و دوستام همون سه ماهی بود که برگشتم ایران و بعد با اسونترین شرایط برگشتم ترکیه ازدواج کردم و اقامت قانونی گرفتم.از ابتدای 2023 که من ازدواج کردم و در ترکیه اقامت گرفتم تا همین الان هنوز سخنان منفی دوستان ساکن ترکیه چه در اینستاگرام و چه در واقعیت ادامه دارد . هر روز یک خبر منفی از تمدید اقامت ها رو پیدا می کنند و مدام هم از تورم ترکیه می نالند. نکته ای که واقعا برای من دیگه واضح شده استاد اینه که همه جا ادمهایی هستند که بگردند نقاط منفی را پیدا کنند و با زوم کردن روی انها و نشر اخبار و باورهای منفی جامعه را به سمت اون ببرند و این ما هستیم که باید حواسمان در هر جامعه ای به اینگونه افراد و قاطی نشدن باهاشون باشه.در همین زمانی که همه ایرانی ها به علاوه اطرافیان و خانواده همسرم از تورم و رکود ترکیه می نالیدند منو همسرم تصمیم گرفتیم زمینی که با خانواده همسرم شریک بودیم و در واقع میراث بود را بفروشیم و به طور مستقل سرمایه گذاری کنیم. زمین ما با باورهای بسیار مناسب استاد و به شکل باورنکردنی در همین زمان رکود فروش رفت و یکی از دستهای خداوند باعث شد ما با بهترین شرایط ممکن نصف این پول را ملکی سرمایه گذاری کنیم و نصف ان را شروع به ساخت همون خانه رویایی و ویلایی بزرگی که من همیشه در رویاهایم می دیدم بکنیم. خانه ای درست وسط سرسبزی طبیعت و جنگل و در فاصله چند کیلومتری با دریا. استاد من این روزها هر عصر کنار رودخانه ها و دریای این شهر زیبا می دوم و در حین ورزش کردن رویای کسب و کارم و تجارت بین المللی ام را تصور می کنم به اپارتمانی که در دبی خواهم خرید فکر می کنم و به رویاهای اینده ام با خوشحالی تبسم می زنم چون من رویاهایی که دوران کرونا تصور کردم را دارم زندگی می کنم همان رابطه قشنگ همان خانه رویایی همان شهر زیبا و همان ماشین خارجی را.
سلام استاد عزیزم
سلام به مریم جان عزیزم
و سلام به کل اعضای خانواده ی صمیمی عباسمنش
استاد ازتون ممنونم که چنین فایلهایی را اینجوری تمرکزی و تخصصی در مورد مهاجرت گذاشتید
خیلی برای من به موقع بود چون من اتفاقآ وقت سفارت گرفتم برای مهاجرت به آمریکا
چقدر این فایلها به من آرامش خاطر داد و مسیرم روشن تر شد تو ذهنم
من متوجه شدم که کاملآ شخصیتم مناسبه مهاجرت هست
البته که من تو کشور خودمون دو بار مهاجرت کرده بودم و خودم را تا حدی شناخته بودم
من کلآ آدمی هستم که از یکجا زندگی کردن طولانی بیزارم،به خاطر همین همیشه ترجیح دادم مستآجر باشم و خونه نخرم که بخوام سالهای زیادی توش بمونم «البته این یه ترمز مزخرفه در مورد مالک خونه شدن ،خب آدم میتونه خونه را بخره تا هر وقت بخواد زندگی کنه توش و بعدشم بفروشد»
من عاشق سفرم ،سفرهای طولانی
دوس دارم در مسیر سفر از هرشهر و روستایی که رد میشیم و زیباست دیدن کنم ،کلآ دوس ندارم مستقیم فقط برم به مقصد برسم ،دوس دارم مثل استاد که با آرامش هرجا میرند و خوششون میاد چند روز میمونند سفر کنم یا تو صحبت هاتون که گفتید من قبل از مهاجرتم سفرهای زیاد و طولانی به کشورهای مختلف رفتم و تو هر کشوری چندین ماه میموندم و شهرهای اون کشور را بدون هیچ عجله ای میرفتم میگشتم و میموندم ،من هم چنین سفرهای طولانی را دوس دارم
من هدفم از مهاجرت بزرگ شدنه ، هدفم اینه که هرچه بیشتر خودم را در چالش های بزرگ و بزرگتر بندازم و خودمو در اون شرایط محک بزنم و بزرگتر بشم.
من عاشق ارتباط برقرار کردن با آدمهایی هستم که از فرهنگ های مختلف اومدند
من عاشق تجربه کردن های جدیدم ، دوس دارم ببینم و بچشم و زندگی کنم ، روشهای مختلف زندگی در بقیه ی جاهای دنیا را
من اصلآ شک ندارم که مهاجرت اون هم مهاجرت به آمریکا که پر از مهاجر هست از جای جای مختلف دنیا ،برام مناسبه
چون میدونم چی میخوام
من اون دو بار هم که در کشور خودم مهاجرت کردم به شهرهای دیگه با همین هدف بوده که بزرگتر بشم
که آماده کنم خودم را برای مهاجرت بزرگتر و طولانی تر و پرچالش تر
من واقعآ خداوند را سپاسگذارم که به شما الهام کرد که این فایل ها را در این زمان بذارید روی سایت و باز پروردگارم را سپاسگذارم که من را هدایت کرد که بیام و با گوش قلبم این صحبت ها را بشنوم
استاد من تا الان که این صحبت ها را در مورد مهاجرت از شما شنیدم هرچی در مورد مهاجرت شنیده بودم از طرف افرادی بود که خودشون مهاجرت نکرده بودند و شنیده بودند
به خاطر همین حرفهاشون را باور نمیکردم ،این صحبت های شما را اگر یکی از اون آدمها به من میگفت اصلآ میگفتم چرت نگو بابا!
ولی وقتی از زبون شمایی این صحبت ها را شنیدم که قوانین خداوند را درک کردین و باهاش نتایجی به این بزرگی گرفتید و مهاجرت قشنگ و اصولی را داشتید ، با خیال راحت میپذیرم و خیلی خوب میتونم برنامه ای بریزم و روی خودم کار کنم و شرایطی که برای مهاجرت ندارم را بسازم
استاد چقدر این جمله اتون بهم آرامش داد که این اصل را بپذیرم که اگر میخوام الهامات را دریافت کنم و فکرم کار کنه و عمل کنم و نتیجه بگیرم باید ذهنم آروم باشه و در اون شرایط مهاجرت اگر میخوای ذهنت آروم باشه باید پول داشته باشی.
من تا الان از همون آدمهایی که گفتم زیاد میشنیدم که تو باید پول زیادی داشته باشی برای مهاجرت ولی من میگفتم نه من بدون پول و یا با همین پولی که دارم هم میتونم برم ،البته شما هم باز توی صحبت هاتون تاکید کردید که آدم با صفر هم میتونه مهاجرت کنه ولی این را باید بپذیره که چون اونجا یه دفعه وارد دنیای جدیدی میشه که آدمها کلآ با اون آدمهایی که تا الان دیده تو زندگیش فرق دارند زبانشون ،رفتارهاشون و فرهنگ اون کشور و کلآ یه دنیای دیگه ای هست و اون صد در صد اولش سوپرایز میشه ،باید برای اینکه بتونه حال خوبی داشته باشه ،سختی نکشه که زده بشه و فکرش کار کنه که خودش را جمع و جور کنه،باید مقدار مناسبی پول داشته باشه
باید به اندازه ی مناسبی زبان انگلیسیش را تقویت کرده باشه
تا یه مهاجرت در آرامش و حال خوب و زیبا را تجربه کنه.
شنیدن این آگاهی ها از شما باعث شد که من پلن جدیدی برای مهاجرتم بریزم
من متوجه شده بودم که چقدر عجله برای مهاجرت کردن داشتم و دریافت نعمت های پروردگارم را هم داشتم قربانی این عجله میکردم،مثلآ به ماشین داشتم فکر میکردم و خواسته ام اینه که ماشین Mini Cooper مدلS داشته باشم ذهنم مقاومت میکرد میگفت تو که میخوای مهاجرت کنی تا کی میخوای ماشین بخری و تا کی ازش لذت ببری؟ نه نمیخواد ،تو اینجوری مهاجرتت عقب میفته.
دوس دارم صاحب خونه ی قشنگی بشم و لذتشو ببرم ، ذهنم میاد میگه تو که میخوای مهاجرت کنی باید این پولها را با خودت ببری پس نمیخواد خونه داشته باشی چون تورو مجبور به موندن میکنه،مخصوصآ که طبق گفته ی شما به فروشش برای مهاجرت هم نمیخواستم فکر کنم،پس دریافت این نعمت را هم به زندگیم دفع میکردم
پس الان که متوجه شدم ،کاملآ اون عجله را کنار میگذارم «چه بار سنگینی رو دوشم بوده» با خیال راحت به ثروت ساختن به دریافت نعمت های بی حساب پروردگارم میرسم و میچشم و لذت میبرم و آرام آرام جلو میریم
انشالله سفرهای خارج از کشور را در برنامه هام قرار میدم و آزادی مکانی و زمانی را از پروردگارم دریافت میکنم و در وقت مناسب و موقعیت و شرایط مناسبی که پروردگارم برام محیا میکنه یه مهاجرت زیبا، آسون ، روان و راحت را تجربه میکنم
چون من میخوام با افتخار الگوی راحت و روان رسیدن به آرزوهام باشم برای آدمها.
مثل استادم.
استاد جان باز هم سپاسگذارم که هستید که فعالید که این سایت پویا و پر از حال خوب و فرکانس های عالی را گذاشتید برای ما
سلام ساره جان
از خواندن کامنتتون بسیار لذت بردم.آفرین بهترین ودرست ترین تصمیم رو گرفتید.در لحظه زندگی کردن درس بزرگی بود که من در مسیر مهاجرتم به زور چک ولگد دنیا یاد گرفتم.(خیلی درد داشت)
هدف از زندگی لذت بردن در لحظه هست هیچوقت حال خوب وخوشبختی خودتون رو به آینده وبعد مهاجرت موکول نکنید.بهترین وزیباترین خانه را بخرید ودر آن زندگی کنید ،بهترین ماشین را بخرید ،بهترین ثروت ها را بسازید و در یک کلام زندگی را زندگی کنید.
مهاجرت شما حتماً(لاجرم) در بهترین زمان اتفاق می افتد اما اگر این لحظه را زندگی نکنید تا پایان عمر وامدار روزهای خوش از دست رفته اید.حتی منتظر سفر خارج از کشور نمانید از پارک سر کوچه شروع کنید از زیبایی های شهرتون ،از شهرها وطبیعت های زیبای ایران لذت ببرید،ایران را به زیباترین شکل ممکن زندگی کنید تا مثل بسیاری از مهاجرین سردرگم حسرتی از ایران در دلتان نماند.استاد میگویند از هر چیزی باید پر شوی تا بتوانی از آن گذر کنید.از ایران وزیبایی هایش ولذتها وامکاناتی که میتونید داشته باشید لذت ببرید وهرگز زندگی را به آینده موکول نکنید.
آرزوی بهترینهارو براتون دارم
به امید دیدار
با درود و وقت بخیر خدمت شما بزرگواران عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته ی عزیزم
امروز بعد از دیدن فایل دومی از سری فایل های مهاجرت
چه افرادی برای مهاجرت کردن، مناسب ترند | قسمت 2
خیلی به این موضوع فکر کردم یعنی شاید بیست سال پیش و یا شاید بیشتر همیشه شوق و ذوق رفتن و مهاجرت از ایران رو خیلی خیلی داشتم .. یعنی نه تنها شوق و ذوق و اشتیاق داشتم بلکه توانایی کسب مهارت در هر زمینه ای رو داشتم و حتی اقدام عملی هم کردم .. دقیقا زمانی که مربی رانندگی بودم و شاغل بودم و( حدودا نزدیک به بیست سال در این شغل بودم ) و از صبح زود ساعت 6 صبح تا 6 بعد ظهر یکسره مشغول کار بودم ولی از آنجایی که دوست داشتم از این شغل بیام بیرون و همیشه بدنبال تغییرات بودم و به خیال اینکه من حتما یک روزی از ایران مهاجرت می کنم تغییرات رو میپذیرفتم.. ( البته کشور و یا جای خاصی در نظر نداشتم) کلاس های هتلداری رو در جنبه های مختلف ثبت نام کردم و هر روز ازساعت 11 ظهر الی 13 بعد ظهر در کنار شغلم مشغول کسب مهارت جدید و درس خواندن و تمرین های عملی و در نهایت امتحان و با نمرات خوب با موفقیت مدرک اشو گرفتم .. از آشپزی درجه دو هتل .. کافی شاپ . دکوراسیون هتل .مدیریت رستوران بین الملل . . اتاق داری هتل.. کارآفرینی KAB . شیرینی پزی ..
و حتی قبلترش مدرک آرایشگری و تا حدودی خیاطی و بافتنی و. غیره.. خلاصه همیشه مشغول کسب مهارت بودم. و به هر هنری علاقهمند بودم و یادش گرفتم و حتی ازشون پول درآوردم و کسب و کاری داشتم ..
در کل من همیشه دوست داشتم که مهاجرت کنم .. همسر خدابیامرزم قبل از اینکه با من ازدواج کنه حدود پانزده و یا شاید هم بیشتر کشورهای مختلف رو سفر کرده بود و از آنجایی که کوهنورد بود و علاقه به طبیعت داشت بیشتر کشورها رو بهمراه گروهی از دوستانش بصورت زمینی سفر کرده بود و همیشه از خاطرات خوب و عکس هایی که از سفرش داشت صحبت می کرد و با یک عشقی خاصی از آنجاها تعریف میکرد… بعد از اینکه بچه ی اولم دخترم یکساله شده بود منو همسرم یک مسافرت کوتاهی به ترکیه داشتیم ( سال 63) .. البته چون دخترم مو نبرده بودیم و پیش مادر خدابیامرزم بود همش دلتنگی می کردم و اصلا هیچ تمایلی به مهاجرت در من بوجود نیومده بود .. بعد ها فرزند دوم در سال 65 بدنیا آمد که تقریبا زمزمه های جنگ ایران و عراق بود و بعدش کلا جنگ شروع شد .. من همان موقع ها اصرار داشتم که از ایران مهاجرت کنیم همزمان تعدادی از دوستان و آشنایان ما هم مهاجرت کرده بودند ولی همسرم خیلی وابسته به مادر خدابیارمش و شغل و کار و خانه و خانواده و اطرافیانش داشت و اصلا رغبتی به مهاجرت نداشت ..
خلاصه بارها و بارها من این تقاضا رو داشتم تا اینکه دیگه این خواسته در من فروکش کرد چون مشغله های زندگیمون بیشتر و بیشتر شده بود و ما ذهنمون محدود به همین مسایل روزمره میگذشت …
خب اینها داستان های خیلی دور بود که گفتم .. دیگه بچه ها کم کم بزرگ شده بودند و مسایل زندگی ما هم بخاطر همون باورهای محدود کننده ای که داشتیم محدود تر شده بود..
خب ادامه ی داستان بعد از کسب مهارت در رشته ی هتلداریمو توضیح میدم … دقیقا همان زمانها پسرم در لاتاری آمریکا ثبت نام کرده بود و اتفاقا برنده ی لاتاری آمریکا شده بود و چون در آن زمان رشته ی تحصیلیش کامپیوتر بود خیلی خیلی امیدوار بود که موفق میشه و قرار شد برای کارهای مربوط به اداری این مهاجرت با همسرم به ترکیه سفر کنند تا کارهای مربوط به سفارتشو اونجا انجام بده .. ولی یکدفعه یک تضادی پیش اومد که چند روز قبل از سفرشون همه ی کارها بهم ریخت ..
تضادی که تغییر و تحول زندگی مون از همانجا رغم خورد … همسرم با یک تصادف به کما فرو رفت و بعد از دو ماه به رحمت خدا رفت .. خلاصه پسرم خیلی نامید شده بود و از طرفی هم دوست نداشت منو و خواهرشو تنها بذاره .. خب این برنامه هم بنوعی کنسل شد …
یکسال بعد از فوت همسرم در سال 90 و یا 2012 توسط یکی از دوستان دعوتنامه ای برام ارسال شد و با ویزای شینگن رفتم هامبورگ .. البته اینو بگم آنقدر ویزای شینگن م براحتی و به آسون جور شده بود که آنها خودشون هم باورشون نمیشد اینقدر راحت کارام جور شده بود یعنی مثل آب خوردن تمام کارام چفت و جور شده بود .. آنها خیلی بهم اصرار کردند که همانجا بمونم و بهم کمک میکنند تا اقامتو بگیرم ولی از آنجایی که بچه هام ایران بودند و کارهام نیمه کاره بود و منم در همان لحظات قصد موندن دایم نداشتم زمان و فرصت می خواستم و بهشون گفتم میرم ایران و کارهامو انجام میدم و دوباره با خیال راحتری بر میگردم آلمان… از آنجایی که زبان بلد نبودم احساس کردم خیلی برام سخته و از طرفی وابستگی که بعد از فوت همسرم به فرزندانم ایجاد شده بود نمی توانستم بچه هامو تنها بذارم و راحت برم ..
خلاصه بعد از برگشتنم . تصمیم گرفتم کارهامو انجام بدم و با شرایط مساعدتری مهاجرت کنم .. اولین کاری که کردم خودآموز زبان آلمانی نصرت رو خریدم و حدود هشت ماه یکسره و ناناستاپ شروع کردم به یادگیری زبان آلمانی در حدی که بتونم جملات رو بخونم و بنویسم و تا حدودی صحبت کنم .. یعنی آنقدر شوق و اشتیاق در من وجود داشت که این توانایی رو در خودم دیدم که من می تونم یک زبان جدید و البته سختی رو بدون اینکه کلاسی برم یاد بگیرم .. و خدا رو شکر با تکرار و تکرار و تمرین های مداوم این زبان رو تا حدودی که بتونم بفهمم و تا حدودی صحبت کنم یاد گرفتم ( قانون تکامل) .. ولی باز دوباره به تضادهایی برخوردم که دیگه بطور کلی فکر رفتن رو از ذهنم بیرون کردم .. همان تضادهای ورشکستگی های مالی و پولی و غیره که در پروفایلم نوشتم ..( دوستان عزیزم اگر تمایل داشتن که بدانند تضادهایم چی بودند به پروفایلم داستان هدایتم مراجعه کنند )
البته چند سال پیش هم اتفاقا دو تا خواستگار خوب از آلمان و کالیفرنیا داشتم.. دکتر جراح قلب از آلمان و دکتر گیاه شناسی از کالیفرنیا.. چون افکارشون با باورهای جدیدم در تضاد بود و همچنین بخاطر باورهای جدیدم و طرز تفکر و آگاهی های جدیدم جواب رد دادم . و البته که می توانستم خیلی خیلی راحت مهاجرت کنم و به خواسته ای که سالیان آرزوشو داشتم برسم ..ولی با این آگاهی هایی که الان کسب کردم احساس می کنم فعلا باید بیشتر از اینها روی باورهام کار کنم چون برای من دیگه مهاجرت معنایی ندارد و اولویت من نیست .. چون میخوام هر کجایی که هستم فقط شاد و خوشحال باشم . می خوام از بقیه ی عمر باقیمانده ام لذت ببرم .. می خوام ذهنمو از محدودیت ها خارج کنم و میخوام روی افکارم کارکنم در روابط در سلامتی . در در یافت اهداف و خواسته های مالی و پولی و دیدن زیبایی ها و تمرکز بر نکات مثبت . آزادی در تمام جنبه های زندگیم .. باورهای توحیدی ام عزت نفسم وغیره … البته الان دیگه بعد از آون همه سالهایی که شور و شوق و اشتیاق برای رشد و پیشرفت خودم و بچه هام داشتم دیگه وجود ندارد و اینکه هر کدام مان به مسیری هدایت شدیم که جدا از هم فکر می کنیم و تمام شرایط هامون تغییر کرده .. دیدن و تفریح و لذت بردن از این جهان مادی برام اولویت پیدا کرده البته الان با این آگاهی هایی که از استاد عزیزم دریافت کردم آنقدر آزاد و رها شدم که برای رسیدن به هیچ خواسته ای زور نمیزنم و هیچ چیزی رو بخاطر خواسته ام فدا نمی کنم .. یعنی باید آن چیزهایی رو که دوست دارم رو بتونم با عشق داشته باشم تا از همین لحظاتم لذت ببرم… از اینکه در چنین سایت الهی حضور دارم روز و شب از خداوند تشکر و قدردانی می کنم .. برای این آگاهی های روز افزونم از خداوند و استادان عزیزم تشکر و قدردانی می کنم . از اینکه بسمت خداشناسی. و خودشناسی و خودسازی وجودم هدایت شدم از خداوندم تشکر و قدردانی می کنم از این تنهایی هام لذت میبرم چون در این سایت جهانی حضور دارم و روی خودم و افکارم و تغییر شخصیتم کار می کنم و لذت میبرم و با خودم به صلح رسیدم و از خداوند خواستم خودش منو بمسیرهای بهتر و لذت بخش تر و زیباتر هدایتم کنه و منم از هر چیزی که پیش بیاد استقبال می کنم چون فهمیدم که الخیر و فی ماوقع یعنی چی .. هیچ مسیر سختی رو نمی پذیرم چون طبق قانون هر مسیر سختی یعنی مسیر اشتباه فقط سعی می کنم ذهنمو کنترل کنم تا در مدار احساس خوب پایدارتری باقی بمونم تا بهترین اتفاقات و نتایج خوب رو جذب کنم چون اصلا دوست ندارم بسختی و زور به خواسته ای برسم یعنی اصلا تحمل هیچ سختی رو ندارم چون باور دارم همه چی باید به سادگی و راحتی و بصورت خیلی طبیعی وارد زندگیم بشه خدایااا شکرت
اتفاقا در تست و آزمون این قسمت هم شرکت کردم و با توجه به داستان زندگیم سعی کردم مناسب ترین گزینه رو انتخاب کنم هر چند بعضی از گزینه های پاسخگویی برام شک و شبهه ایجاد کرده بود ولی باز هم سعی کردم آن گزینه ای که به باورهایم نزدیک تره رو انتخاب کنم . و از استاد عزیزم هم تشکر و قدردانی می کنم که وقت ارزشمندشون رو بمدت دو ساعت و یا شاید هم بیشتر برای ثبت و ضبط این فایل پر محتوا اختصاص دادند از خانم شایسته ی عزیزم هم برای همه ی تلاش ها و زحمت هاشون تشکر و قدردانی می کنم و برای همه ی دوستانی که به خواسته شون در زمینه ی مهاجرت رسیدن خیر و برکت و رشد و پیشرفت در همه ی جنبه های زندگی شون رو آرزومندم و برای تمام کسانی که هدفشون مهاجرت هست آرزو می کنم با باورهای درست و مناسب و نامحدود و با بهترین و راحترین و آسانترین و کوتاهترین مسیر به خواسته شون هدایت شوند ..
از استاد عزیزم تشکر قدردانی می کنم برای پاسخ به تست و آزمونم که الحق و والانصاف دقیقا درست و مناسب با پاسخ هایم بود و با جرآت تمام پاسخ آزمونم رو اینجا برای دوستان عزیزم و برای ردپای خودم میگذارم ممنون و سپاس
آزمون تشخیص شخصیت مناسب مهاجرت
بر اساس پاسخهایی که به سوالات آزمون دادهاید، شما فرد نسبتاً مناسبی برای مهاجرت هستید. شخصیت شما به گونهای است که شاید در برخورد اول، مواجهه با چالشها شما را ناامید کند. اما تمایل درونی شما این است که: به جای ناامیدی، تمام تلاش خود را صرف مدیریت آن چالش میکنید. زیرا میدانید این تجربه در نهایت شما را رشد میدهد و توانایی شما در حل مسائل را بیشتر میکند.
با اینکه متمایل به حفظ ثبات و ماندن در ناحیه امن هستید، اما وقتی پای رشد به میان میآید، اولویت شما تغییر میکند، از منطقه امن خود خارج میشوید و پا به دل ناشناختههایی میگذارید که لازمهی تحقق اهدافتان است.
با اینکه در مواجهه با شرایط استرسزا و غیرمطمئن، عصبی میشوید یا حتی کنترل ذهن خود را از دست میدهید اما در نهایت به خاطر روحیهی خوشبینی، راهی برای تسلط دوباره بر ذهن پیدا میکنید.
این ویژگیها نشاندهنده قدرت انعطافپذیری و توانایی شما در کنترل ذهن است و نشان میدهد که شما جسارت خوبی برای حرکت کردن دارید حتی با وجود ترسیدن و ناامید شدن.
با اینکه ترجیح شما تجربه شرایط با ثبات است اما به خاطر ویژگیهایی مثل “کنجکاوی” و “تمایل به رشد و یادگیری”، در نهایت تغییرات لازم را ایجاد میکنید و وارد این نوع چالشها میشوید.
درست است که تغییر یک سری عادتها و عقاید یا ترک یک سری تمایلات برایتان سخت است، اما وقتی در موقعیتی قرار میگیرید که رشد شما وابسته به رهایی از آنها میشود، با قدرت از ” تغییر” استقبال میکنید و تمایلات جدیدی را در شرایط جدید پیدا میکنید که جایگزین دلبستگیهای قبلی میشود.
جمع همه این ویژگیهای شخصیتی نشان میدهد که “مهاجرت”، در نهایت موجب پیشرفت بیشتر شما میشود. اما تجزیه و تحلیل پاسخهای شما، این کلید مهمتر را نیز در بر دارد که:
درست است شما ویژگیهای شخصیتی قویای برای رشد دارید، اما ترمزهای ذهنی مخفیای نیز دارید که در مقابل آن ویژگیهای مثبت قرار گرفته و مسیر پیشرفت را برای شما ناهموار کرده است. به احتمال زیاد، شما از این ترمزها آگاه نیستید. اما مهم است که بدانید این ترمزهای ذهنی، بر علیه شما کار می کنند و مرتباً یک سری الگوهای نادلخواه را برای شما تکرار میکنند. وگرنه با این همه نقاط قوت، مسیر پیشرفت شما باید بسیار هموارتر از اینها باشد. به عنوان مثال:
با اینکه روی خود کار میکنید و به دنبال رشد هستید، هرچند وقت یکبار در جایی از مسیر متوقف میشوید؛
هر چند وقت یکبار از مسیر خارج میشوید، کنترل خود را بر اوضاع از دست میدهید و ناامید میشوید. اما به خاطر نقاط قوت شخصیتی که دارید، دوباره به خود میآیید و به حرکت رو به جلو ادامه میدهید
خبر خوب این است که:
کمی کار کردن روی بهبود این شخصیت، مسیر تغییر و رشد را برای شما بارها هموارتر می کند. به گونه ای که:
خیلی از قدمها را به راحتی بر میدارید قبل از آنکه مجبور شوید؛
خیلی از مسائل و چالشها اصولاً برایتان پیش نمیآید چون دربارهی آن، ترمزی در ذهن خود ندارید؛
به صورت مستمر در مسیر رشد حرکت میکنید بدون اینکه توقف یا سکونی در کار باشد؛
و مهمتر از همه، با تلاش فیزیکی کمتر و لذت بخشتر، نتایج قویتری به بار میآورید؛
چون هرچه این ترمزهای ذهنی را بشناسید و از ریشه حذف کنید، ظرف وجود شما رشد می کند و بارها از مسائل پیش رو بزرگتر می شوید. به همین نسبت، نگرانی شما درباره مسائل آینده کمتر میشود. سپس طبق قانون، این ذهن آرام، بطور مداوم شما را به سمت ایدههای کارسازتر و مسیر هموارتر هدایت میکند.
بر این اساس، اگر خواستهی شما مهاجرت به یک کشور جدید و تجربه شرایط دلخواهتر است، به عنوان قدم اول، تمرکز خود را بر شناسایی و حذف این ترمزهای ذهنی بگذارید تا مسیر مهاجرت از شرایط کنونی به شرایط دلخواه، برای شما هموار شود.
در این خصوص، پیشنهاد ما کار کردن با آگاهی های دوره کشف قوانین زندگی است.
آگاهیها و تمرینات دوره کشف قوانین زندگی، منطق هایی قوی در دست شما قرار میدهد تا این ترمزهای ذهنی مخفی را بشناسید و حذف کنید. به اندازهای که این ترمزها حذف میشوند، میزان هماهنگی باورهای شما با خواستههایتان بیشتر میشود. این هماهنگی میان خواستهها و باورها، شما را به ایدهها، راهکارها، فرصتها و معجزاتی هدایت میکند که مسیر پیشرفت را هموار و لذتبخش میکند.
زیرا مهمترین اصلی که نهتنها خواستهها را محقق میکند، بلکه میزان همواری مسیر را نیز مشخص میکند، ” میزان هماهنگی باورهای شما با خواستههایتان” است.
ممنون و سپاسگذارم که فهمیدم چالش ها و درگیری های ذهنی در چه چیزهایی بوده و باید بیشتر از همیشه روی باورهایم کار کنم.. هر چند مهاجرت فقط سفر فیزیکی نیست بلکه باید از افکار گذشته ام عبور کنم تا شرایط زندگیم به بهترین شکل تغییر کند ..
بازم ممنون و سپاسگذارم برای این فایل فوق العاده عالی و تاثیر گذار خدایااا شکرت که هر روز در مدار آگاهی بیشتری هدایت می شوم
خدایا چگونه میتوانم از این بهتر و بهتر شوم. و خودم را متعهد به نتیجه کنم و همانند استادانم با نتایجم صحبت کنم ؟ خدایا خودت هدایتم کن
خدایاااا تنها فقط و فقط ترا می پرستم
و تنها فقط و فقط از تو یاری می خواهم
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
IN GOD WE TRUST
سلام و درود بر شما خانم سلطانی دوست و هم خانواده عباس منشی عزیز سپاس گذارم بابت کامنت زیبایی که گذاشتید لذت برم و متن پروفایل تون را هم خواندم و اشکم درآمد از اون فراز و نشیب ها و ایمانی که سست نشد بلکه محکم و محکم تر شد و متوجه شدم که راست میگید این سایت هدایتی هست و نمیشه آدم ها به زور واردش کرد حتی خانواده مون و باز هم درود فراوان بر شما که صبر و استقامت را معنی کردین و تا گرفتن نتیجه پا پس نکشیدید تا من هم درس بگیرم مرسی مرسی به امید نتایج بیشتر و بیشتر و بهتر شاد و سربلند باشید.
سلام به استاد توحیدی عزیزم
و مریم بانوی دوسداشتنی
من فایل رو گوش ندادم
اما چند وقتیه تمام تمرکزم رو گداشتم روی توحید و شناختن خدایی ک هر لحطه بامن است
و دراین راستا به پیشنهاد خداجون و باتوجه به اموزهای استاد عزیزم مشعول نوشتن کتابی هستم
نمیدونم قراره چاپ بشه یانه
اما سعی کردم تو نوشتن درک و شناخت خودم از اموزه های استاد و زندگی خودم شروع کنم
و موصوع درباره توحید است به صورت داستانی عامیانه
دوره های زیادی از استاد دارم و اخرین دوره برای خودم خریدم دوره لیاقته ک به همه پیشنهاد میکنم حتما تهیه کنید
و دوره دوازده قدم که قدم 7 هستم
چیزی تو تمام این سالها از خودم فهمیدم من فکرمیکردم همه میتونن پول بسازن من نه
خدا به همه میده به من نه
باتوجه به کشف قوانین
و جلسه6 قدم 7
فهمیدم بزرگترین ترس من برای مهاجرت نکردن پول نساختنه
نمیدونم چرا هیییچوقت به این موصوع دقت نکردم
خدایی که همین جا روزی منو میده چرا مستقل بشم نمیده
مگه الان من اجاره خونه میدم یاپول برق و اب و گاز و… همه رو خدا جون از طریق پدر مهربانم پرداخت میکنه
فهمیدم بزرگترین ایرادم اینه که نفهمیدم خداست ک روزی منو از طریق پدرم و بقیه بهم میده
چرا ترسیدم جای دیگه برم بهم روزی نمیده؟؟؟؟
چرا فکر نکردم خدا همیشه با منه و همه ماها براش یکسان هستیم
چرا خدایی که کنارمه نشناختم و فکر میکنم تو شهر دیگه روزی نمیده
تو کشور دیگه روزی نمیده
خداروشکر وابستگی ندارم
خداروشکر منعطفم با جای جدید و خیلی زود خودمو سازگارمیکنم کما اینکه خودمو بیشتر کشف میکنم و رشد میدم
ایراد فقط تو پول ساختنه
ک اونم از شناخت خییییلی کم من نسبت به تنها روزی رسان خودمه
و لایق دونستن خودمه
واقعا اگر خدا رو درست بشناسم دیگه ترسی نمیمونه
ترمزی تو ذهن نمیمونه
این خدایی ک اینجا همه کار برات انجام میده و راه هارو میگه
مگه تو کشور دیگه یا
قاره دیگه تواناییهاش کم میشه؟؟؟
مگه زمان سلیمان بهش ثروت بی انتها داد
تو زمانه الان نمیده؟؟؟
خدایی که اونقدر قدرت داشته ک 300 سال بخاب ببره اصحاب کهف رو
دادن خاسته های من روزی( فراوان و خونه و ماشین و..) براش سخته؟؟؟
یاخدایی ک مواطب من هست مواطب پدرو مادردم نمیتونه باشه؟؟؟
یا خدایی ک تا الان برام دوستان عالی اورده تو قاره دیگه نمیتونه بیاره؟؟
خدایی ک اینجا برام بدون تبلیعات و تابلو زدن مشتری اورده و خودش برام تبلیع کرده بازم نمیتونه؟؟؟؟
میبینم درک من نسبت به این خدا صعیفه
اگه همه چیز رو یادم بمونه ک خدا برام انجام میده نه خودم نه ادمها
اونوقت دیگه ترسی ندارم
نگرانی ندارم
یکی دیگه از ترسهام شناخت کمیه ک نسبت بهش دارم و چون نمیشناسمش زیاد حرکت نمیکنم
اما فهمیدم تو مسیر به اندازه حرکت کردنت خودشو بهت نشون میده و ثابت میکنه تا ایمان بیشتر ک تبدیل به یقین بشه برات اتفاق بیافته.
هرکسی تو1 سری موارد پاشنه اشیل داره
و دقیقا همون پاشنه اشیل میشه پله رشد کردنش
شاید برای موسی شکافتن دریا باعث ایمان بیشترش میشه
برای من پول ساختن راحتر و بیشتر باعث بزرگترشدن ایمانم بشه
برای 1 نفر راحت مهاجرت کردن
برای1 نفر درست شدن رابطه اش
برای یک نفر شفای بچه اش
برای یکی سلامت جسمانیش
و هزاران خاسته
که ته همه شون باعث شناخت بیشتر خدا و ایمان بیشتر میشه
اما بازم باید یادم بمونه همه اش رو خدا انجام میده
و قدرت دست اونه
نامحدوده
بی مکان
بی زمان
بی توجه به قیمت دلار و قوانین کشور
بی توجه به ریس جمهور کیه.بابات کیه.همسرت کیه.قدت چقدره.وزنت چند کیلویه.استایل چیه.رنگ پوستت.رنگ چشمات.چندبار ازدواج کردی.سن ت چقدره.
دیر شده برات.ندرک دانشگاهت چیه
هییییچ محدودیتی برای دادن خواسته ها بما نداره
ما خودمون محدودیم
انگار خدا قبلا قدرت بیشتر داشته الان نداره
یا ادمها قبل از جنس خاصتری ساخته شدن و ادمهای جدید از جنس بدتری که ارزش کمتری برای خدا داره.
هرچی دوره ها رو گدش میدم بیشتر میفهمم اون نامحدوده و من خودم خودمو محدود کردم
اگر به قدرت کسی فکر کنم ک میخاد خواستمه مو بده
دیگه نگران نیستم
ترس ندارم
غم ندارم
اما اعتماد کردن بهش دل میخاد
بزرگی میخاد
جالبترش اینجاس به محص بخای بشناسیش جور میکنه همه چیز رو
فقط کسی ک مشتاق دیدن و شناختنشه درگش میکنه و گوش بزنگ کوچکترین نشانه هاس
چیز دیگه که درک کردم 1شبه ره صد ساله رفتن خودمه
انتظار دارم 1شبه بفهمم
توحیدی بشم
بزرگ بشم
عافلم 1بچه 1شبه بزرگ نمیشه
اما هر روز چیزهای جدید یادمیگیره
هر روز شیرینهای خاص خودشو داره
و ما نگران نیستم چرا امروز حرف نزد
چرا راه نرفت
مطمن هستیم اول میخنده
بعد صدا درمیاره
کم کم همه چی رو یاد میکیره
میدونیم بزودی میگه بابا
اما وقتی اولین بار میگه کلی دوق داریم و کلی با لدت تعریف میکنیم از همون بابا گفتنش
میدونیم ک انقدر بعدا حرف میزنه ک گاهی میگیم میشه یکم ساکت باشی
اما همون اول حرف زدنهاش کلی دوق داریم هاااا
چرا برای بقیه مسایل زندگیم این نگاه رو ندارم؟؟؟؟
چرا انتطار دارم 1شبه پولدار بشم
یک شبه موحد بشم
یک شبه عاشق خودم بشم(نمیدونم چرا یادم میره بابا من 1 شبه عاشق هییییچ پسری نشدم از شناختم بوده ک عاشقش شدم برا خودم میخام1 شبه شیفته خودم بشم؟؟؟؟)))
اطرافمو ک نگاه میکنم 1 درخت تا وقتش نباشه شکوفه نمیده
شکوفه اش1 جور قشنگه و زیبایی داره
و مطمنم بزودی شکوفه میوه میده
اول کاله
بعد گرما میخوره بزرگ میشه رسیده میشه و بعد میشه1 میوه لذید
چرا برای پول ساختنم میخام1 شبه بشم درخت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از ترس میاد.از عجله.از کمبود.
نکنه نشه
خدا انجام نده
خدا دیر کنه
تموم بشه
همه اش از نشناختن خدای خودم میاد
دیشب تو تابستون بارون اومد
خیلی زیبا
با دوستم رفتم بیرون با ذوق گفتم داره بارون میاد
دوستم گفته:عههه چیه
حالم بد میشه از بارون
بنطرم خیلی مزخرفه
من چشمام گرد شده بود
اما چون از استادم یادگرفتم سکوت کنم چیزی نگفتم
بخودم گفتم ببین خیلی ها هستن این نعمت زیبا براشون زیبا نیس
هرجای دنیا هم برن بازم زیبایی نمیبینند
یا امروز دوست دیگه ام گفت:عهه چه کشوریه چقدر باید مالیات بدی
منم گفتم عزیزم اینجا ناراحتی برو 1 کشور دیگه…
دوستم با عصبانیت گفت تو هم مثل مسئولها تا چیزی میگم میگی ناراحتی برو
من بازم سکوت کردم
و دیدم استاد راست میگه بیابون رو چسبیدین میگین چرا جنگل نمیشه
بابا زمینش مناسب جنگل نیس
خدا میگه بابا براتون جنگل هم بکنم بازهم میگین شرجیه و …
فهمیدم نگاه زیبابین باید داشت
و گرنه همینجا هم میشه لدت برد
لدت بردن کشور نمیخاد
یک هنر درونیه و ذاتیه
به ماشین و رابطه و حساب پر پول هم نیس
چون خیییلی از اطرافیانم داره خاسته های منو زندگی میکنند اما شاد نیستن
فهمیدم باید خودمو.خدامو بیشتر بشناسم
و شادی رو درون خودم پیدا کنم
خودمو بیشتر کشف کنم
اسمون همه جا یک رنگه
خدای اینجا خدای همه جهان هم هست و وجود داره
درسته من عاشق طبیعت زیبا و مکانهای جدید و فرهنگ جدید و… هستم
اما اگر باهمین ترسها و نشناختن بخام برم بازم همینم.
پس باید بیشتر بشناسمش
از همینجا بخام درکش کنم
تو مسیر قدم ب قدم میشناسم و بزرگ میشم و هدایت میشم ب بهترینها
بینهااایت سپاسگدار این استاد هستم ک منو با خدای درونم اشنا کرد
چیزی این روزها و برای تمام عمرم میخام بشناسمش
و دوسدارم رو شونه هاش سوار بشم و منو ببره
میخام یاد بگیرم هرلحطه بهش وصل باشم و شادی رو درون خودم با این خدا پیداکنم ک همه چیز میشه برام
همه کار میکنه برام
چقدر خوشحالم و البته ارومم
و میدونم این توحید.شناختن.درک کردن.خودمو کشف کردن یک مسیره تا ابد
و نخام به 100 برسم
چون 100 و کماای درکار نیس
مسیره مسیر
فقط از چیزی ک الان برات ساخته لدت ببر
از شناختنش لدت ببر
سلام ب استاد توحیدی عزیزم
ادامه این کامنتم میخاستم چیزی اصافه کنم
منطق جالبی ک توی قران پیدا کردم و بشدددت ذهنمو درگیر و البته اروم کرده و باید روش بیشتر کارکنم اینکه:
وقتی سوال میشه چطور مابعد از مرگ دوباره زنده میشیم؟
جواب داده میشه:اول بار از نیستی به وجود اومدید چرا فکرمیکنید دوباره نمیتونیم؟؟؟؟
واقعاااا منطق بینطیره بنطرم
توزندگی خودم نگاه میکنم میبینم بابا ازاین منطق تو همه جا میشه استفاده کرد
مثلا:خدایی ک الان روزی منو میده مستقل بشم نمیده؟؟
خدایی ک الان مشتری میفرسته دوباره نمیتونه؟؟
خدایی ک برام فرد مورد نطر باویزگیهای من فرستاد بازم نمیتونه؟؟
و هزاران چیز دیگه
الان درخواستی دارم و نشانه هاش رو دیدم خداروشکرر
باخودم اینجوری حرف میزنم که ببین این خدا برای همه انجام دادبرای منم انجام میده
من و سلیمان و استاد نداریم
هرکی بره پای سیستم بزنه2+5= جواب قطعا برای همه 7 است
و هییییییییییییچ تبعیضی قائل نیست
برای رنگ پوست و مدرک و شهر.و حتی گدشته ام
هرکی بزنه حواب همون 7 است.
تاحالا کسی قبل از مریم بوده ک بدون همسر بچه دار بشه؟؟
قطعا نه
اما چون مریم ایمان داشته به توانایی های خالقش براش اتفاق افتاده
یا استاد قبلا الگویی مثل خودش دیده؟؟؟نه
اما چون ایمان داشته به خدا و توانایی هاش اتفاق افتاده
این روزها تمام فکرم اینهاس
اخه من خدای بزرگی برای خودم نساختم
توشهر کوچیک خودم انقدررررر سرعت رشد بالا رفته ک هرجا نگاه میکنم ساختمونهای زیبا هرطبقه 1 واحد دارن ساخته میشن
ک قیمت رهن و اجاره جالبه و جالبه مشتری براش صف میکشن
این خدا خدای منم هست
بمنم میده
فقط کافیه بیشتر باورش کنم و رهاتر باشم بزارم خدا از هر راهی خودش میدونه منو برسونه
واقعا همه چی توحیده
هرچی میچینم میبینم مریم تو محراب براش روزی از بهشت میرسیده
سلیمان اونقدرررررر خداشو باورکرده ک درخواستهایی کرده ک تاحالا هیچکسی نداشته
منم میخام درخواستهامو بزرگ کنم و خدامو بیشتر بشناسم
از فصل خداجونم چنان اخلاقهای سازش پدیری بمن بخشیده ک نگم براتون…
نمیگم بی ایرادم اما خیییییییلی عالی رشدم داده
و فقط توهمین نقطه ضعیفم روی
توحید+لیاقت+فراوانی
و این نکته خیلی وقته بمن گفته شده اما امروز درک بیشتری دارم و هرچی بیشتر جلو میرم بیشتر میفهمم هرچی رو اینا کارکنی دیگه محدودیت نداری
برو اون سر کره زمین
خداهمون خداست
من همون انسان لایق بهترینهام
فراوانی هم که هزار ماشالله همه جا هست
دیگه نگران چی هستم؟؟؟؟؟؟
منطق کمک گرفتن از هدایتهایی که خدا قبلا برات انجام داده خیلی کمکت میکنه تو مسیر جدید رشد کنی
دایم باید باخودت حرف بزنی و ورودی منفی رو صفر کنی
ک خداروشکرررر تواین مورد بشددددت خوب عمل کردم
چون واقعا میخام زندگی رو زندگی کنم
خدای خودم و خودمو بیشتر بشناسم و درک کنم.
هییییچ مشکلی با مهاجرت ندارم.هیییییچ سختی بااینجا ندارم
حتی تو قدم 7استاد از قعطی اینترنت حرف میزنن من اصلااااااا یادم نمیاد
تو شرایط الان خیلی ها خیلی حرفها میزنن من اصلااااااااا نمیدونم…
انقدر درون خودمم و در حال واکاوی خودم ک وقتی ندارم ک بخاد به بیرون برسه…
فکرکنم اگه توحیدم زیاد بشه هرجابرم میتونم عالی رشد کنم
توانمدیهام عالیه
مخصوصا ک هدایت رو زیاد تو کارم دیدم
قبلا درک درستی ازش نداشتم
اما خوب میفهمیدم این من نیستم ک انجام میده
من نیستم رانندگی میکنه
من نیستم ایده میدم
اینو خوب میفهمیدم اما درک درستی از هدایت نداشتم
اما همیشه مطمن بودم هرچی رو بخام زود یاد میکیرم
حتی با دیدن1 کلیپ ساده
با توصیح ساده داداشم موتورسواری میکنم
و هربار توش ماهرتر میشم
میدونم باید تمرینش کنم
((( این قوانین هم رفته تو تمرین .
تمرین باخدا کار کردن
رو خدا حساب کردن
اعتماد ب جریان هدایت ک هست و تو رو میبره به سمت خاسته ات
تمرین توکل.حال خوب.کنترل دهن.تمرکز بر نکات مثبت)))
تجربه دانشجویی تو شهر دیگه داشنم و توش عالی بودم خداروشکرررررر
بافرهنگها
رسوم
ادمها
دیدن مکانهای جدید ذوق دارم
و لدت میبرم و هیییچ مشکلی خداروشکر با تنهایی ندارم
اونقدر یادگرفتم ک تنهایی چیکارکنم و لدت ببرم و وابسته بودن کسی برای رفتن ب مکان جدید نباشم و البته با استاد عزیزم بیشتر شده
ک نگرانی ندارم
اما …
الان بشددددت میخام خودم و خدای خودم و توانمندیهاشو بشناسم و درک کنم
صداشو بشنوم
این روزها دارم ب این فکرمیکنم کی ابراهیم رو تربیت کرد بشه ابراهیم؟؟
کی سلیمان رو تربیت کرد بشه سلیمان
کی استاد رو تربیت کردبشه استاد ما؟؟؟
و جواب 1 نفره خدا
منم میخام منوهم تربیت کنه بشم سلیمان زمانه اش
بشم الگو
بشم بنده خودش
وقتی کارهایی ک خدا تو قران برای هر پیامبری انجام داده میخونم
حسم میگه تمام اینها رو میشه داشت
ب اندازه ایمانت
یک جا
نامحدود
مثل استاد
الان میفهمم تو رسیدن ب خاسته است ک خدا تو بیشتر میشناسی و باور میکنی
با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمیشه…
باید بخای
بهش اعتمادکنی راه رو میگه و میرسی
و وقتی رسیدی اون خاسته خوشحالت نمیکنه اون ایمان ب خدا و شناختنشه ک حال خوب میده
برای همینم خاسته بعدی شکل میگیره
چون بیشتر میخای درکش کنی
نامحدودتر میخای بشناسیش
خودتو کشف کنی
حالا میفهمم ب جایی میرسی ک برای خوشبختی دیگه چیزی باشکوهتر از این رابطه نیاز نداری
خدایی کنارته ک هرچی بخای نامحدود میده
فقط باید بشناسیش و باورش کنی و قدم برداری
دیگه نه میترسی نه نگرانی
همه اشم بره میگه بابا اصل کاری اینجاس
دوباره بهم میده
همونجور ک اول بار داد….