این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-22.gif8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2015-09-12 13:15:272020-08-22 01:48:58زیبایی ها را ببینیم
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
میگم که الهی شکر قند عسلم تو 1/5 سالگی چقدر دوستِ کوچولوی قشنگیه برام، چقدر عاشق همیم، چقدر هر بار که میبینمش قند تو دلم آب میشه که این نعمت و برکت، هدیه ی خداوند به من و همسرمه.
نمیدونم شاید چون مامانشم انقدر عاشقشم،
ولی یادمه وقتی حافظ تو دلم هم بود حس میکردم یه پسر به شدت توحیدی داره وارد زندگیم میشه.
الانم شک ندارم حافظ همینه.
جمعه، مانی جان، پسرعموی دوست داشتنیِ حافظ ازم پرسید دلیل داشته اسم حافظ رو براش انتخاب کردی زن عمو؟
خداااای من تو چه قدر مهربونی چه قدر خوش ذوقی خدا رو هزاران بار شکر که چه مادر نمونه ای هستین واقعا من مادر به مهربونی و با احساسی مثل شما خیلی کم دیدم.
بله سمانه جانم مگه میشه امیر حافظ وقتی مادری مثل تو داره که آنقدر باایمان توحیدی و مهربونی توی همچین جوی بزرگ بشه و اون فرکانسهای نابت روش اثر نداشته باشه ؟
من از همین جا که نمیدونم چه قدر از لحاظ مکانی ازت دورم اون انرژی مثبت و فرکانسهای عالیت رو دریافت میکنم و کلی ازت حس خوب میگیرم حالا چه برسه به خانواده ت به حافظ نازنینت که کنارته هر لحظه در آغوشته…الهی که یه آینده درخشان در انتظارش باشه…و در کنار اون و همسر عزیزتون روزهای عالی پر از اتفاقات و خاطرات خوش داشته باشین پر پناه خدای مهربان .
جمعه شب، برای جاریِ نازنینم، مینا جانم، پیام فرستاده بودم و پسر نازنینش، مانی جان رو تحسین کردم.
صبح شنبه برام پیام های قشنگی همراه با عشق فرستاد و بسیار خوشحال شدم.
قسمتی از پیامش که برام خوشحالی به ارمغان آورد:
منم ممنونم که شما انقد دید قشنگی به همه چی داری و نکته سنجی و همیشه تلاش میکنی قشنگی ها رو ببینی.
همه ی این قشنگی ها رو در مورد مانی گفتی و منو خوشحال کردی ممنونم ولی اینو بدون خودتم خیلی مامان مهربون و با احساسی هستی و مطمئن باش حافظ که انقد انرژی شاد و خوش رویی داره مطمئنا همه ی این قشنگی ها رو از خودت یاد میگیره ،روی ماهشو ببوس.
خدایا سپاس گزارتم برای آدم های خوبی که تو زندگیم بهم هدیه دادی، میدی و خواهی داد.
خدایا ممنونم که حالِ دلمو به طرقِ مختلف، خوب میکنی.
با یه متن قشنگ، با یه موسیقیِ قشنگ، با یه رفتار قشنگ، با هدیه ی قشنگ، با مهربونیِ آدم ها بهم، با توجه دیگران بهم و …
سلام.
روزی که گذشت چند بار به نشانه های تولد برخوردم…
اول: تولد سعیده جان شهریاری.
دوم: تولد فاطمه جان محرمی.
سوم: سورپرایز تولد مامانم.
چهارم: یاداوریِ تولد خودم از طرفِ آبجیم، سارا جانم.
پنجم: مهمونی تولد ثمین آخر همین هفته.
ششم: روز تولدم یعنی 28 ام، که تاریخ الانه.
حس میکنم خدا داره واسم از همین الان کادو تولد میفرسته تا یک ماه دیگه که تولدمه.
خب جا داره همین الان،
خودم،
اولین نفر،
به خودم،
تولدمو تبریک بگم.
28 آبان 1366
امسال 38 ساله میشم.
الهی شکر.
جمعه موهامو فرق بغل باز کردم و شانه زدم و یه زیبایی دیدم.
یه تار موی سفید وسط اون همه موی مشکی، دلبری کردم ازم.
ذوق کردم و به همسرم و مینا جان جاریِ عزیزم، که عین خواهرمه، و سودا جانم دختر مینا جان، نشون دادم.
جالبه سودا جونم که کلاس اولیه امسال، پا به پای من ذوق نشون داد.
سودا گاهی منو یادِ کودک درونِ با احساس و ذوقیِ خودم میندازه.
بله امسال 38 ساله میشم.
بله، نزدیک میشم به 40 سالگی.
والا که هنوزم سنمو حس نمیکنم.
از بس خودمو هنوز یه دختر شاد و شنگول و خوشحال میبینم.
الهی شکر که خودمو شاد و شنگول و اهلِ ذوق کردن میبینم.
خب سمانه جان،
این چند سال که تولدت رو سپردی به الله،
بهترین ها رو دریافت کردی.
هم از لحاظ کادوهای مادی، هم معنوی.
36 سالگی، روز تولدم و تو عکس های تولدم، حافظ جانم، تو دلم بود.
37 سالگی، قند عسلم 6 ماهه بود.
38 سالگی، قند عسلم 1/5 ساله است به لطف الله مهربانم.
گاهی حس میکنم الان که 2 آبان 1/5 ساله میشه، خیلی سنش بیشتره.
میگم که الهی شکر قند عسلم تو 1/5 سالگی چقدر دوستِ کوچولوی قشنگیه برام، چقدر عاشق همیم، چقدر هر بار که میبینمش قند تو دلم آب میشه که این نعمت و برکت، هدیه ی خداوند به من و همسرمه.
نمیدونم شاید چون مامانشم انقدر عاشقشم،
ولی یادمه وقتی حافظ تو دلم هم بود حس میکردم یه پسر به شدت توحیدی داره وارد زندگیم میشه.
الانم شک ندارم حافظ همینه.
جمعه، مانی جان، پسرعموی دوست داشتنیِ حافظ ازم پرسید دلیل داشته اسم حافظ رو براش انتخاب کردی زن عمو؟
گفتم بله.
چون خداوند بهترین حافظ هست.
اسمشو حافظ گذاشتم، که خدا خودش همیشه حافظش باشه.
و اسم حافظ، منو یاد خدا میندازه.
یه آیه هم هست در موردش.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
حافظ، یه سمانه کوچولو داخل خودش داره.
یعنی وقتی ذوقش رو با احساس نشون میده، خودمو میبینم.
وقتی صبح ها خوش اخلاق چشم تو چشم میشیم، میخندیم، سلام میدم بهش، خودمو تو چشم ها و لبخندش می بینم.
وقتی میبینم مرتب و منظم وسایل رو میچینه، خودمو میبینم داخلش.
وقتی میبینم کمکم میکنه، خودمو میبینم …
درسته بچه مه، شاید از بیرون طبیعی به نظر برسه.
ولی برای من گنجه.
نعمته.
باعث نشاطه.
خدا حفظش کنه برامون.
خدا همه ی بچه ها رو حفظ کنه.
حافظ، بیمه ی الله هست.
کجا بیمه بهتر از الله پیدا کنم برای بچه ام…
خدایا با تمام وجود دارم میبینم هر لحظه چطور حفاظتش میکنی.
ممنونتم بی نهایت.
خدایا روزی بی نهایت میگم شکرت برای حافظ.
تکراری نمیشه برام.
بازم میگم خدایا بی نهایت شکرت برای حافظ.
خدایا شکرت برای سمانه و فرصتی که هر روز بهش میدی تا زندگی کنه، شادی کنه، خودشو پیدا کنه و بشناسه.
خدایا ممنونتم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام به سمانه جان بسیار مهربونم
امیدوارم یه روز عالی داشته باشی نازنینم
خداااای من تو چه قدر مهربونی چه قدر خوش ذوقی خدا رو هزاران بار شکر که چه مادر نمونه ای هستین واقعا من مادر به مهربونی و با احساسی مثل شما خیلی کم دیدم.
بله سمانه جانم مگه میشه امیر حافظ وقتی مادری مثل تو داره که آنقدر باایمان توحیدی و مهربونی توی همچین جوی بزرگ بشه و اون فرکانسهای نابت روش اثر نداشته باشه ؟
من از همین جا که نمیدونم چه قدر از لحاظ مکانی ازت دورم اون انرژی مثبت و فرکانسهای عالیت رو دریافت میکنم و کلی ازت حس خوب میگیرم حالا چه برسه به خانواده ت به حافظ نازنینت که کنارته هر لحظه در آغوشته…الهی که یه آینده درخشان در انتظارش باشه…و در کنار اون و همسر عزیزتون روزهای عالی پر از اتفاقات و خاطرات خوش داشته باشین پر پناه خدای مهربان .
سلام.
یه درک تازه پیدا کردم،
یعنی یه باگ درون خودم رو شناسایی کردم.
خیلی شیک و زیرپوستی مسیولیتِ خواسته هامو میندازم گردنِ خدا …
خدایا اینو بهم بده.
این خواسته مو اجابت کن.
خدایا فلان کار رو برام بکن و …
اینطوری نیست.
درستش اینه که بگم:
خدایا هدایتم کن برای رسیدن به فلان خواسته باید چیکار کنم، هدایتم کن.
این جمله ی استاد تو دوره هم جهت:
من باید چه تغییری درون خودم ایجاد کنم که به خواسته ام برسم
این جمله رو تازه درک کردم.
که ای دل غافل،
نااگاهانه داشتم مسیولیت همه چیو مینداختم گردن خدا.
خدا اجابت میکنه.
از طریقِ هدایتِ من به مسیر درست برای رسیدن به خواسته ام.
من باید سمت خودمو انجام بدم، خدا سمت خودشو انجام میده.
اینم جمله ی استاده.
تازه دارم مفهوم جملات استاد رو درک میکنم.
الهی شکر برای باز شدن چشم و قلبم به جملاتِ عمیقِ استاد.
الحمدالله.
روزی که سپری کردم، دو بار به این جمله برخوردم:
بی اذن تو برگی از درخت کنده نمیشه
این اگه اشتباه نکنم آیه ی قرآنه.
و یکی از دوست داشتنی ترین باورهای امید بخش تو قلب و ذهنِ من.
بدون شک اتفاقی نیومده تو مسیرم.
بدون شک اون کبوترهای قشنگ، که نشانه های منن، اتفاقی نیومدن جلوی دیدم…
میفهمم و حس میکنم که باهام حرف میزنی، میگه همه چیز فراهمه، آرام باش…
الحمدالله.
خدایا این کامنت اتفاقی نیست.
میگی و مینویسم.
من از خودم هیچی ندارم.
هیچی…
این مغزی که داره فکر و تحلیل میکنه مالِ خودته.
مرسی ازت.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
خدایا شکرت که میتونم و کمکم میکنی، هدایتم میکنی که انقدر ساده و روان بنویسم،
از خودم،
احساساتم،
افکارم،
اعمالم،
رفتارم،
خواسته هام،
درس هام،
زیبایی های زندگیم،
داشته هام،
بهبودهام،
تحسین هام،
سپاس گزاری هام و …
خدایا ممنونم که سمانه ساده و بی تکلفه،
چه خودش،
چه نوشته هاش،
چه گفتارش.
خوشحالم که ساده باشم،
حاشیه هام کم و کمتر شن.
خوشحالم که از ساده ترین چیزها مینویسم.
ساده در ظاهر ولی عمیق در باطن.
چون خوشبختی تو سادگی وجود داره.
پیچیدگی لازم نیست.
خدایا
تو میدونی من علاقه مندم به صداقت،
علاقه مندم به دوری از حاشیه،
علاقه مندم به درکِ بهترِ زیبایی ها،
لطفا خودت هدایتم کن تو این مسیر.
خدایا
هر وقت چشم هام و قلبم یادشون میره توجه کنن به داشته های زندگیم،
به نتایجی که خلق شده و میشه برام،
به بهبودهام،
خودت بیدارم کن، خودت هوشیارم کن، مثل همیشه.
انقدر دوستت دارم و ازت ممنونم که حد نداره.
تو میبینی من یادم رفته، با یاداوری هات میای سراغم.
نمیترسم که یادم بره، چون میدونم رفیق خوبی دارم که اون یادش نمیره هیچوقت، اون به یادم میاره.
خدایا یادته اوایل تولد حافظ که میترسیدم یادم بره، خودت بهم میگفتی نترس من یادمه، هر چیزی رو که باید بدونی، به یادت میارم.
الحق که به وعده هات عمل میکنی.
ممنونتم بهترین رفیق.
کم کم همه چیز تو ذهنم نظم گرفت و با شرایط جدید سازگارتر شد.
تو حافظه ی من شدی هر وقت لازم بود به خاطر بیارم.
تو زبان من شدی، هر وقت که باید میگفتم.
تو عشق شدی درونم، تو نور شدی درونم.
تو کلمه شدی و اومدی تو نوشته هام…
تو درس و اگاهی شدی و جاری شدی تو گفتگوهام با خودم.
من نمیترسم که یادم بره…
خدا، رفیقِ منه، بهترینِ منه، عزیزِ منه،
خودش بهم یاداوری میکنه همیشه.
ممنونتم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
خدایا مچکرم که تو فرکانس توجه به زیبایی ها، توجه به نکات مثبت، سپاس گزاری، حس خوب، سلامتی، آرامش هستم.
امشب، تلنگر خوردم.
برام نکته ی مهمی یاداوری شد.
از خونه ی مامانم که برگشتیم، اماده ی خواب شدیم، حافظ شیر خورد و خوابید و من داشتم کامنت میخوندم از طریق ایمیلم …
با کامنت های سعیده جانم (رضایی) شروع شد و غرق لذت شدم.
دلم برات تنگ شده سعیده، حتما میام و برات مینویسم به وقتش، به لطفِ الله.
بعد رسیدم به کامنت های فاطمه جانم (محرمی).
فاطمه جانم، دخترِ سرشار از آرامش و خلوص، تولدت مبارکمون باشه نازنینم.
فاطمه جانم برات پاسخی سرشار از عشق و حس خوب نوشتم، هم برای تبریک تولدت، هم در رابطه با هایکو های لطیفت در کانال یوتیوبت و…
اما پرید…
خیره ان شاالله.
به وقتش حتما دوباره مینویسم برات.
فاطمه جان 5 ستاره های قشنگت رو پای کامنت هام میبینم و کلی خوشحال میشم.
ممنونم از قلبِ مهربونت.
خوشحالم که هستی و هستم اینجا و تونستم با شما و دونه به دونه ی دوستان نازنینم در سایت، اشنا بشم و معاشرت کنیم.
راستی تجسم کردم تلفنی با هم صحبت میکنیم.
خیلی چسبید.
در بهترین زمان و مکان، به وقتش، حتما میشه.
ماچ بهت.
بریم ادامه ی کامنت:
داشتم کامنتها رو میخوندم، فکر کنم کامنت فاطمه جان بود که نوشته بود احساس خوب یا نتایج خوب رو به نتایج مالی گره زده بود و غافل شده از اینکه حسش خوبه…
تلنگر شدید بود، درجا نشست روی قلبم…
سمانه سمانه سمانه
به هوش باش که درس و یادآوری جدید از الله داری:
من نتایج مالی برام مهمه.
درامد خودم و همسرم برام مهمه.
اینکه چقدر ورودی مالی داریم، مایحتاج خونه و زندگی مون چطوری فراهم میشه و چقدر، برام مهمه.
اینکه اوضاع مالی مون چطوری جلو میره برام مهمه…
در کنار توجهم به قسمتِ مالی مون که طبیعیه، روزانه دارم تمرین میکنم به قشنگی ها و نکات مثبت و سپاس گزاری توجه و تمرکز کنم.
اما امشب تلنگر خوردم که دختر
تو هم یادت رفته و میره که اکثرا حالت خوبه، ارامش داری، شاد و شنگولی، میخندی، داری لذت میبری از خیلی چیزها…
اونوقت گاهی فکر میکنی چیز خاصی نداری، نتیجه ی خاصی نداری، چیزی نداری که بخوای ازش حرف بزنی،
چون قسمتِ مالی اجازه ی بهبودِ فکری رو ازت میگیره.
نه اینطور نیست.
من حالم خوبه.
اوضاع حس و حالم خیلی بهتر از قبلمه.
یه مثال بزنم.
روزی که گذشت حافظ عسلی اینطوری دوست داشت که بچسبه به من.
عملا آزادیِ کار کردنم، سخت شده بود.
یه جایی واقعا کلافه و عصبی شدم.
به هر سختی بود جلو رفتم و کار رو متوقف کردم.
وسطش استراحت میرفتم و با حافظ بودم.
ولی تو برگشت به کار و آشپزخونه دوباره میچسبید به پاهام.
خلاصه هر طور که بود عبور کردم از شرایط درونیم و دراز کشیدم، برای استراحت دادن به روح و جسم و جانِ خودم، همینطور حافظم.
ریلکس شدم.
براش توضیح دادم احساسم چیه.
گاهی پیش میاد ما ناراحت، عصبانی و … باشیم.
ولی مهم اینه تو اون حال نمونیم و تلاش کنیم برای ذره ذره خارج شدن از اون حالت و …
حال خودم خیلی بهتر شد و برگشتم به تنظیم کارخانه.
البته که تونستم ساعت 2، تازه برم برای آشپزی:)
و حافظ هم اروم تر شده بود.
بهش گفتم تقصیر هیچکسی نیست، نه تو نه من، درست میشه، اشکال نداره.
منم آدمم، تو هم عشق منی.
خودمم سرزنش نکردم.
چون میدونم سرزنش و احساس گناه، مثل سَم میره تو وجود ادم و آدمو نابود میکنه.
پایان این ماجرا،به خودم گفتم سمانه جان، جانِ دلم، جانِ جانانم
افرین
این مدیریت ذهنت خوب بود.
تونستی تو زمان کم برگردی به خودت و نمونی تو حس بد.
به هر دلیلی اون حس بد ایجاد شده باشه، الان مهم نیست.
مهم اینه بهش قدرت ندادی و جلوشو گرفتی.
سمانه کنترل ذهن این نیست که فکر کنی اصلا و هیچوقت، حالت بد نمیشه.
عصبی و هیجانی نمیشی.
واکنش گرا نمیشی.
ناراحت نمیشی و …
خیر عزیزم.
تو ادمی و همه ی احساساتِ انسانی رو داری و تحربه میکنی.
کنترل ذهن یعنی اگه تو این شرایط بودی، بتونی خودت رو به سمت اسیب کمتر هدایت کنی.
به سمت خروج از حال بد هدایت کنی.
افرین بهت.
اولش ناراحت شدم چرا این واکنش هارو دادم.
بعدش رها کردم و گفتم اشکال نداره، یه هیجانی بود و بروز کرد.
جدیدا کشف کردم از حال بد و واکنش گرا بودنم، دارم سریعتر خارج میشم و برمی گردم به تنظیمات کارخانه ام.
و نمیمونم زیاد تو اون حال بد و تنش و اظطراب و خشم و …
الهی شکر برای این بهبودم.
راستی یه چیز دیگه، یعنی یه درس دیگه:
فهمیدم انقدر به خودم نگم واکنش گرا.
یعنی واکنش گرا بودنم رو نکوبم تو سر خودم.
بله من هیجانی هستم و واکنش میدم.
اما بهتر شدم.
دارم کنترل کردنشرو تمرین میکنم.
قرار نیست من یهو از یه ادم واکنشی تبدیل بشم به یه ادمی که اصلا واکنشی نیست.
قراره تمرین کنم از شماره 100 تو واکنشی بودن برسم به 99، به 98 و …
و همینطور ادامه بدم و جلو برم و بهبود بدم خودمو.
مرسی سمانه جان که انقدر قشنگ باهام صحبت میکنی.
بهم اهمیت میدی.
سرزنشم نمیکنی.
مثل دوست مهربان باهام حرف میزنی.
خدایا میدونم این کامنت خودتی.
دمت گرم، خیلی عشقی، خیلی مشتی هستی و با صفا.
مرور دوباره دوره احساس لیاقت داره تاثیر قشنگ میذاره روم، الهی شکرت.
قسمت 9 دوره هم جهت با جریان خداوند (مراقبه) رو دو شبه قبل خواب میذارم برای سه تایی مون.
فوق العاده است.
خواب خوب داریم.
ارامش داریم.
امشب هم که انقدر رزق های قشنگ دارم تو کامنت ها، یکی از برکت های همین فایل زیبای مراقبه است.
شنیدنشم برکت داره، چه برسه به حس کردنش، درک کردنش.
الحمدالله.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
جمعه شب، برای جاریِ نازنینم، مینا جانم، پیام فرستاده بودم و پسر نازنینش، مانی جان رو تحسین کردم.
صبح شنبه برام پیام های قشنگی همراه با عشق فرستاد و بسیار خوشحال شدم.
قسمتی از پیامش که برام خوشحالی به ارمغان آورد:
منم ممنونم که شما انقد دید قشنگی به همه چی داری و نکته سنجی و همیشه تلاش میکنی قشنگی ها رو ببینی.
همه ی این قشنگی ها رو در مورد مانی گفتی و منو خوشحال کردی ممنونم ولی اینو بدون خودتم خیلی مامان مهربون و با احساسی هستی و مطمئن باش حافظ که انقد انرژی شاد و خوش رویی داره مطمئنا همه ی این قشنگی ها رو از خودت یاد میگیره ،روی ماهشو ببوس.
خدایا سپاس گزارتم برای آدم های خوبی که تو زندگیم بهم هدیه دادی، میدی و خواهی داد.
خدایا ممنونم که حالِ دلمو به طرقِ مختلف، خوب میکنی.
با یه متن قشنگ، با یه موسیقیِ قشنگ، با یه رفتار قشنگ، با هدیه ی قشنگ، با مهربونیِ آدم ها بهم، با توجه دیگران بهم و …
خدایا همه ی این قشنگی ها تویی.
ممنونتم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام.
امشب رفتیم خونه ی مامانم به صورت سورپرایزی برای تولدش.
قرار گذاشتیم همگی رفتیم اونجا با کیک و شمع و فشفشه.
سر راه حافظ عسلی، برای مامان مریمش گل زیبا خرید.
چقدر لذت داره بوی خوشِ داخل گلفروشی و بعد دیدن دسته گلی زیبا و باسلیقه.
مامانم خوشحال شد، سورپرایز شد.
عکس یادگاری گرفتیم.
گپ زدیم، شاد شدیم از دیدن همدیگه.
الهی شکر برای این رزق و نعمت.
الحمدالله برای سلامتی مادرم و دور هم جمع شدنمون خونه اش.
ان شاالله تنش سلامت باشه، چراغِ خونه اش روشن باشه همیشه.
الهی شکر که به شادی و حال خوب دور هم جمع شدیم.
الهی شکر که پنجشنبه هم به شادی دور هم جمع میشیم خونه ی خواهرم، به مناسبت جشن تولد و جشن قبولیِ دانشگاهِ ثمین جون، خواهر زاده ی نازنینم.
امشب عکس های دریم بورد خواهرم رو دیدم و تحسینش کردم.
اینکه اهلِ اقدامه.
برای بهبود شخصیتش تلاش میکنه.
زندگی در لحظه رو داره تمرین میکنه.
برای خودش و ارزشمندیش تلاش میکنه.
حالِ خوش رو میسازه برای خودش.
اراده و همتش رو تحسین میکنم به شدت.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
به نام خدا
سلام.
الهی شکر برای کارهای امروزم برای خانه.
الهی شکر سینک ظرفشویی رو سفید و تمیز کردم.
الهی شکر با کمک حافظ عسلی، ظرف های شسته شده از ماشین رو خالی کردم، سر جاشون گذاشتم.
خیلی باحاله، حالا هر وقت در ماشین رو باز میکنم میخواد لیوان هاشو بده بهم تا جابه جا کنم.
قربونِ دست های مهربونش بشم من.
الهی شکر برای نهار پاستا پختم.
الهی شکر قند عسلم رو حمام بردم.
الهی شکر برای هماهنگیِ امشب با خواهرام که بریم خونه مامانم سورپرایزی، واسه تولدش.
الهی شکر برای همسر مهربانم.
الهی شکر امروز مجدد جلسه 1 دوره احساس لیاقت رو شنیدم.
هر بار میشنوم حس میکنم بازم لازم دارم، نمیتونم برم بعدی.
الهی شکر برای کنترل ذهن امروزم.
الهی شکر که به خودم و حافظ گفتم:
مامان جان
ادم بعضی روزها ناراحته، خشمگینه، کلافه است و …
اشکال نداره.
ما آدمیم.
فقط مهمه زیاد تو اون حالت نمونیم و ذره ذره حال خودمون رو عوض کنیم تا برگردیم به وضعیت خوب.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
بایاد خدای عزیزم وعشقم
سلام سلام سلام ب خدا ب جهان هستی وب همه
خدایا ازت سپاسگزارم بابت احساس خوبی ک دارم
خدایا شکرت بابت رزق و روزی ک بدون منت بهم میدی
خدایا ازت سپاسگزارم همراهی کردی محمد پسرم حالش خوب شد دیشب ساعت 10 شب ب سمت مشهد وبعدش بره تایبادبرای خدمت خدایا با تمام وجودم ب خودت میسپارم
خدایا ازت سپاسگزارم بابت اتوبوس وراحتی جا وکرایه ای ب راحتی برامون محیا کردی
خدایا شکرت بابت این صبح خیلی دلانگیز
خدایا حسم خیلی خوبه منتظرم ازت خبرای خوب بشنوم چیزای خوب ببینم حرفای خوب بگم کارای پسندیده انجام بدم تحسین کنم وبا خدای خودم و خودم عشق کنم
امیدم بخداست همه رو ب خدا میسپارم
فرشته رحیمی از گرگان زیبا
سلام.
خدایا شکرت برای خوندن کامنت های سایت.
خدایا شکرت برای قشنگی های سایت و بهبودها و تغییراتش.
اینکه کنار عنوان دانلودها نوشته شده هدیه.
خدایا شکرت صبح زود، حوالی 5 صبح بیدار شدم.
خدایا شکرت برای هر باری که کامنت می خونم و کامنت می نویسم.
خدایا شکرت برای فایل های هدیه سایت، که دونه دونه مرتب دارم میرم جلو و گوش میدم و کامنت مینویسم براشون.
خدایا شکرت برای نفس های قشنگِ حافظ که کنارم خوابه.
خدایا شکرت برای کش و قوس های قشنگ حافظ تو خواب.
خدایا شکرت که دیشب زود خوابیدم.
خدایا شکرت برای کیفیتِ خوبِ خوابم.
خدایا شکرت برای همسرم و تلاشش برای خانواده مون.
خدایا شکرت برای حرف های قشنگ همسرم بهم.
خدایا شکرت برای سپاس گزاری های خودم و همسرم.
خدایا شکرت برای بهبودهای شخصیتی ام.
خدایا شکرت برای دسترسی ام به سایت، فایل های هدیه و دوره های استاد، کامنت های سایت.
خدایا شکرت برای سلامت خودم و عزیزانم.
خدایا شکرت برای سلامتِ گوش، چشم، دست، مغزم که میتونم فایل بشنوم و کامنت بنویسم.
خدایا شکرت برای دیدن دایره آبی و پاسخ از خانم سلیمی جان.
خدایا شکرت برای دونه به دونه ی دوستانِ نازنینم در سایت، برای تلاش هر روزشون برای بهبودشون.
خدایا شکرت برای پیگیریِ پروژه تغییر را در آغوش بگیر و دوره احساس لیاقت.
خدایا شکرت برای اینکه با حس خوب و آرامش پیگیری میکنم فایلهای سایت رو.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام بر رفقای قشنگم.
خدایا شکرت دیروز که جمعه بود همسرم گفت شام درست کن بریم بیرون و بچه ها خیلی خوشحال شدن.
روز سه شنبه توی ستاره قطبی از خدا خواسته بودم همسرم پیشنهاد بیرون رفتن بده.
همون روز اتفاق نیفتاد اما دیروز خلق شد!
هذا من فضل ربی.
خیلی واسم جالبه.
خواسته هایی که همون روز اجابت نمیشه،چند روز بعدش اتفاق میفته.
هوا بسیار عالی و خنک بود.
اکثر مردم همون لباس تابستونی تنشون بود اما کسایی هم بودن که لباس گرم پوشیده بودن.
هرکسی به طریقی برای خودش پول میساخت
یکی تنقلات میفروخت.یکی بلال،یکی باقله،یکی فلافل و سمبوسه،یکی بدلیجات و حتی لباس.
باحال ترینش یه اقای مسن بود که تن پوش عروسکی خرگوش پوشیده بود یه اسپیکر هم گرفته بود دستش میرفت بالا سر خانواده ها با دستمال میرقصید!!!
خدایا شکرت که زندگی در جریانه.
شکرت که منو به این مکان زیبا هدایت کردی.
یادمه قبل از اشنایی با استاد چقدر دلم میخواست همسرم پیشنهاد بیرون رفتن بده.
یعنی ارزوم بود.
اصلا نمیدونستم چه حسیه.
چون تجربش نکرده بودم.
مسافرت و بیرون میرفتیما اما به پیشنهاد من.
اما از زمان اشنایی با استاد و قوانین همسرم پیشنهاد بیرون رفتن و مسافرت میده.
هذا من فضل ربی.
اصلا مومنتوم کار خودشو کرده.
یهو همه چیز تغییر کرد.
ارزو داشتم از تو خونم غروب افتاب پیدا باشه،الان 37 روزه دارمش!
هم از تو هال پیداست و هم از اتاق.
ارزو داشتم امیر علی بدون تذکر من تکالیف مدرسشو انجام بده الان دارمش.
تازه صبح ها هم خودش بیدار میشه.
داداشش هم بیدار میکنه.
امروز تو ستاره قطبی از خدا خواستم کامنت بنویسم و یکیش رو ارسال کردم.این دومیشه!
هذا من فضل ربی.
خدایا شکرت همسر خواهرم میخواد شیراز اپارتمان بخره.
این سومین خونشونه.
خدایا شکرت.
الان دیگه هر وقت خواهرم بیاد شیراز راحت میره خونه خودشون.
این یعنی برای منم امکانپذیره.
خدایا شکرت.
خدایا شکرت برای رفاه مالی خواهرم سمیه جان و همسرش.
شکر که یکی از خونه ها به نام خواهرمه.
خدایا هر انچه دارم از تو دارم.
هرچه دارم تو به من داده ای.
خدایا این مسیری که استاد بهم نشون داده و قدم گذاشتم توش کلی نتیجه برام داشته.
از سلامتی،روابط،مالی،ارامش…
من نباید یادم بره چی بودم و چی شدم!
من فقط باید تخت گاز بگیرم و همین مسیر رو ادامه بدم.
یهو چشم باز میکنم میبینم وسط ارزوهام دارم زندگی میکنم.
به صورت بدیهی و طبیعی.
مثل الان که یهو چشم باز کردم دیدم وسط خواسته هام دارم زندگی میکنم.
الان ظرفم بزرگتر شده برای دریافت نعنتهای بیشتر.
خدایا شکرت.