زیبایی ها را ببینیم - صفحه 25 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2495 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    سلام.

    کلی حرف دارم برای زدن.

    کلی زیبایی و رزق دارم برای نوشتن.

    امروز یکی از پر سورپرایزترین روزهای زندگیم بود.

    پر از اتفاقات قشنگ، لحظه های قشنگ.

    بی نهایت سپاس گزارم بابت تک تکشون.

    از خدا کمک میخوام که دونه به دونه شون رو به یادم بیاره تا مکتوبشون کنم، رد پا بذارم از سخاوتِ خداوند برام.

    کامنتم رو دو بخش میکنم.

    🟢 بخش مربوط به زندگیم.

    🟣 بخش مربوط به دوستانم.

    تو این کامنت بخش اول رو مینویسم:

    🟢 امروز با حافظ و همسرم رفتم خونه ی مامانم.

    خیلی یهویی.

    اول قصد داشتم با حافظ بریم گردش مادر پسری.

    یهو و یه لحظه رفتم سمت موبایلم به مامانم زنگ زدم، مامان مهمون نمیخوای.

    همسرم ما رو رسوند خودش رفت سر کارش.

    🟢 مامان و آبجی جانم رو دیدم.

    خواهر بزرگترم، نیلوفر جان.

    ایشون هم تو مسیر خودشناسی، خدا شناسی و بهبود هست و فوق العاده تحسینش میکنم برای تغییرها و بهبودها و نتایجش.

    با هم گپ زدیم در مورد همین مسایل.

    فوق‌العاده بود.

    انگار خدا برام چیده بود این گفتگوهای لذت بخشِ رشد و بهبود رو.

    🟢 خواهرم گفت دیشب خوابتو دیدم.

    باردار بودی.

    حالت خوب بود.

    داشتیم برات خوراکی میخریدیم، هر چی که هوس کرده بودی.

    خواب فوق‌العاده بود.

    نشان از تغییر خوب داره.

    خوشحال شدم.

    دیشب تو کامنت نوشتن و خوندن خیلی حس خوبی داشتم، حس میکنم ادامه ی حال خوش دیشبم بود.

    🟢 خواهرم گوشواره و موبایلشو گم کرده بود.

    خبر خوش.

    گوشواره اش پیدا شد.

    الحمدالله.

    خیلی ذوق کردم.

    🟢 شیرینیِ پیدا شدن گوشواره اش، نهار کباب مهمونمون کرد.

    بسیار عالی بود و خوشمزه.

    و اینکه کنار هم دور سفره جمع شدیم.

    🟢 با خواهرم رفتیم پیاده روی.

    حافظ عسلی موند پیشِ مامانم.

    الهی شکر که به راحتی کنار هم موندن و من لذت بردم از پیاده رویِ طولانی.

    اولین بار بود که حافظ بدون پدر و مادرش موند.

    اصلا زمان رو حس نکردم.

    کمردرد هم نداشتم برخلاف قبلم.

    جالب بود برام.

    خواهرم گفت چون حست خیلی خوبه.

    🟢 برگشتنی از منزل مادر، رفتیم مغازه ی کامپیوتری که یه آقا پسر بسیار باادب و باشخصیته، و قبلا ازش خرید کردیم، برای خودم هدیه خریدم.

    به خودم یه گِلَسِ جدید و یه قاب جدید موبایل هدیه دادم.

    خیلی هم عالی.

    الحمدالله.

    تو مغازه که بودیم به یه آقای سن دار هم یاد دادم تو اپلیکیشن بلو بانکش باکس بسازه و بتونه پولشو پس انداز کنه.

    الهی شکر.

    🟢 اومدیم خونه مون، حافظ عسلی لالا کرد و من رفتم سراغِ سپاس گزاری تو دفتر و سایت.

    الحمدالله.

    الهی شکر برای این همه رزق و روزی و شادی و حال خوش.

    الحمدالله.

    🟥🟧🟨🟩🟦🟪🟫⬛️⬜️

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    سلام.

    🟠 الهی شکر برای روزی و رزقِ وسیعِ پسرم.

    امروز آقاجونِ حافظ، براش دو جفت کفش خرید.

    الهی شکر برای بابابزرگ مهربون و سخاوتمندی که خدا به حافظ جانم هدیه داده.

    الهی شکر برای پدر شوهر مهربان و نازنینی که به من هدیه داده.

    🟡 امروز سعیده جان (رضایی) یه نکته ی بسیار زیبا و مهمی رو اشاره کرد که دوست دارم بنویسم:

    اینکه بچه های سایت همو قضاوت نمیکنن، چون میدونن هر کدوم مون چالش ها و مسایل خودمون رو داریم که باید حل کنیم.

    اصلا برای بهبود اینجا اومدیم و هدفمون بهتر شدن خودمونه.

    خیلی از این نگاه و دیدگاه خوشم اومد.

    اینکه همین سبک رفتار ما نسبت به هم، باعث میشه با احساس امنیت بیشتری تو کامنت ها صحبت کنیم، از خودمون بگیم، از قوت ها و ضعف هامون بگیم و شجاعتمون رو تقویت کنیم.

    الهی شکر برای همه ی یاداوری هایی که بهم میشه.

    🟢 امروز یه رزق دیگه هم داشتم.

    پاوربانکم خراب شده، موبایلمو شارژ نمیکنه.

    امروز که رفتم گلس و قاب بگیرم، حرف پاوربانکم میون اومد و صاحب مغازه گفت برام بیارینش با کارت گارانتی و جعبه اش، ببرمش برای تعمیر.

    خوشحال شدم.

    چون خودم یادم نبود.

    فقط یه مسیله کوچولو وجود داره.

    پاور بانک رو اخرین بار دست حافظ عسلی دادم و دیگه ندیدمش.

    همه جا رو گشتم ولی هنوز پیداش نکردم.

    امشب یه چیزی به خودم گفتم:

    اینکه هیچ چیز تو این جهان گم نمیشه، چون نظم داره.

    همون خدایی که مسیر تعمیرش رو برام آسان کرد امروز، خودش کمکم میکنه پیداش کنم.

    به خداوند گفتم من نمیبینمش، اما تو میبینیش، لطفا بیارش جلوی چشمم.

    پیدا میشه، مطمینم.

    🟣 امروز هم تو مسیر پیاده روی با خواهرم، پروانه سفید دیدم.

    نشانه مه.

    نشانه ها میان که بگن، همه چیز خوبه، ادامه بده، درسته.

    چند بار هم ماشین جک دیدم، اونم نشانه مه.

    یه توله گربه ی کوچولوی گوگولی هم دم خونه مون دیدم.

    چقدر این توله گربه ها خوشگلن.

    حافظ هر وقت پیشی میبینه با ذوق دست تکون میده براشون.

    یه چیز بامزه دیدم از حافظ دیروز.

    ما هر وقت نگهبانان محترم مجتمع مون رو میبینیم، چه پیاده چه سوار ماشین، دستمون رو به نشانه احوالپرسی و احترام بالا میبریم و سلام میدیم.

    دیروز دم نگهبانی موقع خروج ماشین همینکه میخواستیم دستمون رو بالا ببریم، دیدم قند عسل دستشو برده بالا و بای بای میکنه با اقای نگهبان.

    انقدر ذوق کردم که حد نداره.

    ایشونم خندید و باهاش بای بای کرد.

    حالا امروز بامزه بود، بر میگشتیم خونه مون اقای نگهبان جلو اومده بود با حافظ بای بای کنه که حافظ عسلی لالا بود.

    🟥🟧🟨🟩🟦🟪🟫⬛️⬜️

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  3. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    سلام.

    امروز خانوادگی رفتیم موسسه اوریگامی ام، روشنا جان.

    دیروز از همسرم خواستم قبل از رفتن خونه مادرشوهرم بریم اونجا.

    ایشون با مهربانیِ همیشگیش پذیرفت و رفتیم.

    دوستان و همکاران نازنینم رو دیدم.

    معلم قشنگمو دیدم.

    عکس یادگاری گرفتیم.

    دوستم یه اوریگامی درنای بالزن کوچک برای حافظ درست کرد، هدیه داد بهش.

    خیلی خوشحال شدم.

    معلم جانم سر کلاس بود، رفتیم سلام و احوالپرسی با حافظ.

    شاگردهای کلاس هم به حافظ عسلی لطف و محبت و توجه داشتن.

    بغلش کرد و عکس گرفتیم.

    1 سال پیشم که حافظ 6 ماهه بود رفتیم روشنا، پیشِ زهره جون (معلم و دوست نازنینم) عکس گرفتیم.

    الهی شکر برای این موسسه و معلم نازنینم و همکارای قشنگم اونجا.

    خدایا شکرت که من اول هنرجوی اونجا بودم و بعد همکار مجموعه.

    دوران لذت بخشی بود.

    الهی شکر برای تجربه اش.

    اونجا فقط اوریگامی آموزش نمیدن.

    یه تکه از بهشته.

    سرشار از انرژی های خوب و عشق و مهربانی هست.

    فضاشو هم خیلی قشنگ طراحی و تزیین کردن.

    الهی شکر برای اشناییم با روشنا.

    🟥🟧🟨🟩🟦🟪🟫⬛️⬜️

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    سلام.

    الهی شکر برای اینکه مدتیه بدون اینکه بخوام به زور کاری رو انجام بدم، به یکی از خواسته هام رسیدم.

    یعنی خیلی زیبا و دل انگیز دارم تمرین هامو بسیار باکیفیت و قلبی انجام میدم.

    از اون طرف به سادگی و خیلی روان، یکی از خواسته هام تیک خورده و برام ماندگار شده.

    به قول سعیده جان خاجویی که تو کامنت هاش همیشه مینویسه و کیف میکنم:

    هذا من فضل ربی

    البته میدونم مادامی که تمرین کنم، نتیجه حفظ میشه، مومنتوم میگیره و جاری هست.

    چیزی که بیشتر برام جالبه اینه که با آسان شدن بر آسانی ها هم ادامه میدم و حرکت میکنم، هم خواسته ام جلوی چشممه.

    خدایا شکرت برای این رزق و نعمت.

    امروز، مانی جانم دفترم رو دید و گفت چه قشنگه.

    گفت چی مینویسی تو این دفتر 200 برگ زن عمو؟

    (دفترم به آخرهاش نزدیک شده.

    از 20 مرداد تا الان، تو این دفتر مینویسم.

    من دوست دارم تاریخ بزنم هر روزی که مینویسم.

    و دفترهام شماره دارن.)

    به مانی گفتم:

    سپاس گزاری می نویسم.

    نکات مثبت و قشنگی های زندگیمو مینویسم.

    از تو هم نوشتم‌ مانی جان.

    بعد از این صحبت ها بود که از جاریِ جانِ دلم صحبت های قشنگی شنیدم:

    اینکه تو کلاسش (پایه دوم دبستان، دخترانه)، به بچه ها یاد داده تو حضور غیاب به جای حاضرم، بگن شاکرم.

    و بهشون یاد داده هر روز یه کدومشون یه سپاس گزاری یا دعا بگه.

    سپاس گزاری برای نعمت هاشون.

    دعا در حق هم.

    مثلا یه بار که دایی یکی از بچه ها مریض بوده، تو کلاس عنوان شده، و همه شون برای سلامتیِ داییِ هم کلاسی شون دعا کردن.

    و گفت کتاب دینیِ بچه ها روی این زمینه کار میکنن.

    خوشحال شدم که تو کتاب دینی، از سپاس گزاری به بچه ها یاد میدن.

    احسنت به مینا جانم که انقدر معلم توحیدی هست.

    از زبون خودشم الهی شکر نمیوفته.

    بهش افتخار میکنم.

    و بی نهایت خوشحالم که جاریِ من مینا جان هست.

    خواهرِ منه.

    انقدر که از اول عشق و عاطفه بینمون برقرار بود و هست الحمدالله.

    هذا من فضل ربی

    واقعا دوستش دارم، عاشقشم.

    امروز روی تخت خواهر شوهرم دراز کشیده بود.

    رفتم اتاق دیدمش، منم سریع رفتم بغلش دراز کشیدم.

    سرمو گذاشتم روی دستش.

    حسم مثل وقتی بود که انگار سرمو روی دست مامانم یا ابجیم گذاشتم.

    حس نابی داشتم.

    خدا حفظش کنه برای همه مون.

    واقعا بهم محبت داره.

    بارها و بارها به هم گفتیم:

    تو مثل خواهرِ من می مونی.

    از قلبمون گفتیم و میگیم همیشه.

    هذا من فضل ربی

    (دقیقا مثل دفعه ی پیش که از قشنگی های مانی کامنت نوشتم و بلافاصله رفتم همونارو برای مامانش یعنی همین مینا جان، پیام دادم، الانم رفتم به مینا جانم پیام عشقولانه دادم بابت حضور خودش تو زندگیم.)

    سودا جانم هم از مینا جانم یاد گرفته غذا که تموم میشه میگه سفره تون پر برکت.

    من کلی کیف میکنم.

    یه مادر پدر سپاس گزار، بچه شون هم سپاس گزار میشه.

    چون داره میبینه، حس میکنه، درک میکنه.

    بچه فرکانس سپاس گزاری رو میگیره، نه فقط سپاس گزاریِ کلامی رو.

    الحمدالله برای ابعاد متفاوت و فراوانِ زیبایی و نکات مثبت توی زندگیم، هر لحظه.

    🟣🟡🟢🟠🟣🟡🟢🟠

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      سعیده خاجوئی گفته:
      مدت عضویت: 741 روز

      سلااااام بر سمانه جان عزیزم.

      سلاااام بر حافظ جان قند و عسلم.

      واقعا چقدررر من از کامنت های شما درس یاد میگیرم.

      استاد درست میگن که بچه ها کامنتها حتی از تمام کتاب های موفقیت دنیا هم با ارزشترن.و ما رو تشویق به خوندن کامنت ها میکنند.

      چقدرررر قشنگ از بچه های جاریت، مانی و سودا مینویسی‌.

      چقدر عالی جاریت مینا خانم رو تحسین میکنی و فرکانس عشق و تحسینت به قلب من هم نفوذ پیدا کرد.

      یکی از برادران همسرم دوتا فرزند داره.

      اسماعیل 15 ساله و عاطفه 14 ساله.

      خیلی بچه های با محبتی هستن و به بچه های من هم خیلی محبت میکنن.

      بچه های منم متقابلا خیلی اونها رو دوست دارن و رابطشون باهم خوبه‌.

      از وقتی کامنت های شما در مورد بچه های جاریت خوندم،عشقم به بچه های برادر همسرم چند برابر شد!طوری که تصمیم گرفتم دفعه بعد که دیدمشون بیشتر بهشون محبت کنم.و اونها رو با الفاظ زیبا صدا بزنم.

      با خوندن کامنتهای شما عشقم به خانواده همسرم همچنین جاریهام بیشتر شد.

      ان شاالله سری بعد که همسرم خواست بره شهرستان دیدار خانواده اش منم سعی میکنم باهاش برم.

      خدا رو شکر به خاطر وجودت.

      شکر که مینویسی.

      خدایا شکر که نوشته هات اموزنده هست.

      خودت و همسر عزیرت و حافظ جانم رو به خداوند مهربون میسپارم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    سلام.

    متوجه شدم تمریناتِ متمرکز و پیوسته ام طی این مدت، تو این صفحه، به صورت روزانه، باعث شده تمرکزم روی زیبایی های زندگیم خیلی خیلی بهتر از قبلم بشه.

    توجهم قلبی تر و عمیق تر شده.

    نتایجش هم برام اشکار تره.

    تا اینجا خیلی بهتر از قبلم شدم که بابتش سپاس گزارم.

    رزق های متنوعی که دریافت میکنم، نتیجه ی آشکارِ همین توجه به قشنگی ها و نکات مثبت زندگیمه.

    چند روز پیش از خودم پرسیدم سمانه جان صوفی، شما از 18 فروردین 99 که آغاز تعهد متمرکزت روی سایت بود، تا الان، دقیقا چه نتایجی داشتی عزیزم؟

    خب ذهنم خواست شیطنت کنه که نه بابا این حرفا چیه؟

    نتایج؟

    کو؟

    چی؟

    کجا؟

    و نشستم تو دفترم براش نوشتم.

    خالی از لطف نیست یه مروری هم اینجا بکنم.

    برای خودم و دلم.

    و سپاس گزاری برای نتایج و بهبودهام از خدا جانِ دلم و خودم.

    تو خلالِ فایلهایی که میشنیدم، متوجه شدم استاد تاکیید زیادی دارن روی توجه به زیبایی ها و تمرکز روی نکات مثبت و داشته ها.

    به لطف خدا همونو گرفتم و اومدم جلو، مستمر و متمرکز.

    در کنارش رو خیلی چیزهای دیگه هم کار کردم طی این 5 سال، اما فکر میکنم این قسمت پر رنگ تر ظاهر شدم الحمدالله.

    من قبلا نجواهای ذهنیم پر رنگ تر بودن، منفی بین تر بودم، ولی به مرور زمان تلاش کردم شخصیتمو عوض کنم به سمت توجه به قشنگی ها.

    کم کم دیوارهای بتنی کمی تَرَک خوردن، چون ذهن منطقی و متعصبی دارم گاهی که نمیذاره تغییر کنم، و ممکنه همزمان توجه کنم به قشنگی ها، از اون ور هم به خاطر کنترل نامناسب ورودی ها، بخشی از احساسم رو خراب کنم.

    روی فایلها و دوره ها کار کردم کم و بیش.

    روی بعضیاشون بهتر، بعضیا کمتر، بعضیا هم در حد یکی دو جلسه.

    اما روی مطلب همون یه جلسه خوب تمرین میکنم.

    مثلا از دوره شیوه حل مسایل یه هدیه برداشتم:

    بهبود گرایی به جای کمال گرایی

    از کشف قوانین زندگی ستاره قطبی رو برداشتم.

    از احساس لیاقت و هم جهت روی همه ی فایلهاش کار کردم.

    از فایلهای هدیه ی سایت، توجه به زیبایی ها، توجه به نکات مثبت و داشته ها، توجه به فراوانی و … برداشتم.

    الحمدالله یکی از نتایجم اینه که از فضل خدا در مدار دسترسی به دوره های سایت قرار گرفتم.

    تعدادیشو با اکانت خودم خریدم، تعدادی شو با اکانت همسرم.

    از دوره قانون سلامتی، 5 ماه زندگیِ سالم با جسمی سالم و پرتوان و انرژی، اندامی کاملا فیت و موزون، خوابی کاملا منظم و کم، پوستی خوب، انرژیِ فوق العاده، حسِ درونیِ عالی و … برداشتم.

    کاری ندارم که چقدر موندن یا نه برام این هدیه ها، میخوام بگم طی این 5 سال تجربه شون کردم.

    هر کدومو ادامه دادم، نتایجشم برام هستن.

    یکی از اهدافم این بود دوره های اوریگامی رو بگذرونم، 13 دوره گذروندم به صورت تکاملی طی 2 سال، شهریه هاشو پرداخت کردم، مدارکشو گرفتم، کلی کیف کردم و لذت بردم.

    یکی از خواسته هامم این بود تو همون موسسه مشغول به کار شم، که اینم تیک خورد الحمدالله.

    با کلی ادم فوق‌العاده هم اشنا شدم اونجا.

    شاید نظم زمانی رو تو نوشتن رعایت نکنم، مهم نیست.

    میخوام مکتوب کنم تا بارها و بارها نتایجم رو بخونم تا ذهن سرکشم رو رام کنم تا منو تحسین کنه برای تلاش هام.

    من ارزو داشتم بچه دار شیم، خدا بهمون یه بچه ی فوق العاده داد الحمدالله.

    حافظ عسلی، همونی که پایه ی اکثر کامنت های منه.

    شیوه ی قانون سلامتی دست خدا شد، بدنم سالم شد، بعدش باردار شدم.

    کلا تو زندگیم در حال کار کردن روی اموزش های استاد جان هستم.

    گاهی مسیولانه تر و گاهی هم کمتر.

    اما به چشم دیدم و درک میکنم روی هر بُعدی که بهتر کار میکنم، نتایجمم بهتره.

    تو این مدت، بعد از 3 سال مستاجری در زندگی مشترکمون، مستقیم به فضل خدا اومدیم خونه ی خودمون.

    فضل خدا بود که سبب ساز شد و خونه ی قشنگمون رو خریدیم، دقیقا یک سال قبل از بچه دار شدنمون.

    از فضای مجازی و پیج شخصیم که سابقه ی بالای 10 سال داشت و پیج اوریگامی ام که دقیقا همون سال 99 با یه ایده ی زیبا ساختمش و دو سه سالی سابقه داشت، خارج شدم با شجاعت و اطمینان.

    اونم به واسطه دست خدا، یعنی یکی از کامنت های بچه های سایت.

    موهامو با جسارت و شجاعت، کوتاه کردم در حد 1 سانتی.

    خدای من، عجب تجربه ای بود.

    دقیقا دادم همسرم با ماشینِ خودش برام زد.

    بعدشم اصلا پشیمون نشدم.

    چون میخواستم تجربه کنم عزت نفسم تو چه مرحله ایه :)

    الگوم هم خانم شایسته جانم بود.

    ارتباطاتم تمیز و پاکسازی شده طی این سالها.

    به اخبار توجهی ندارم.

    سپاس گزارتر شدم به مراتب نسبت به قبلم، مخصوصا بعد از دوره هم جهت با جریان خداوند.

    خرید دوره های سایت هم به نوعی نتیجه است، اما جوابی که از کار کردن روشون به دست میاد از جهتِ تغییر شخصیت، اون نتیجه ی مهم تریه.

    خب تونستم با پول خودم، بعضی دوره هارو بخرم.

    این فوق‌العاده بود و هست.

    خانه داری و بچه داری همزمان، از نتایج بسیار مهمم هست.

    چون اوایلش خیلی سختم بود و کم کم یاد گرفتم چطور خودم و ذهنم و شرایطمو بهتر مدیریت کنم.

    من از بچه داری هیچی نمیدونستم قبلا.

    صفر نبودم، زیر خط صفر بودم.

    ولی تکاملی یاد گرفتم و میگیرم.

    کامنت خوندن و نوشتنم تکاملی رو به بهتر و بهتر شدن رفت، انقدر که الان جوششِ درونیِ فوق‌العاده ای دارم برای نوشتن.

    نمیدونم چی شد دارم این کامنتو مینویسم.

    اما حتما هدایته.

    چه برای خودم چه برای هر کسی که میخونه، حتما خیر و هدیه ای داره.

    یه کلاسور داشتم که سالیانه نتایج هر سال رو جداگانه مینوشتم توش، اما دو سال اخیر دیگه اونجا چیزی ننوشتم، فرصت نشده.

    ولی در عوض همه ی دفترهای سپاس گزاری مو نگه داشتم برای خودم که نشون بدم به خودم ببین تو اینارو داری که بهت میگن چقدر قشنگی و نتیجه، تو زندگیت اومده، حتی اگه خودت یادت بره.

    روابطم با خانواده ام و همسرم، دوستانم، همسایه ها، اکثرا حَسنه است و شاکرم بابتش.

    همسرم مرد بسیار محترم و مهربانیه.

    ایشونم از رزق های من هستن.

    از سال 1400 به بعد ماشین مستقل خودمون رو سوار میشیم، الحمدالله.

    وسایل جدیدی برای خونه مون خریدیم بعد از خرید خونه.

    هیچ بدهیِ شخصی ندارم و همه رو تسویه کردم از فضل خدا.

    طلاهای زیادی خریدم، طلا هدیه گرفتم.

    یه سری رفتارهام تغییر کردن:

    مثلا دلسوزی کردنم کمتر شده.

    احترامم به پول بیشتر شده.

    باور فراوانیم بهتر شده.

    سکوت کردنم، بهتر از قبلم شده.

    از لحاظ سلامتی، همیشه تو شرایط خوبی بودم و هستم.

    شور و نشاط و ذوقم برای زندگی اکثرا خوبه.

    اعتماد به نفس و عزت نفس و احساس لیاقتم حتما که رشد کرده طی این 5 سال، اما من بیشتر و بیشتر میخوام، و برام مهمه شخصیتم رو هر دفعه بهبود بدم.

    خیلی خوب تشکر میکنم برای غذا و …

    اگه کاری برای کسی ازم بربیاد با عشق انجام میدم براش.

    هدیه های مادی و غیر مادیِ فراوانی دریافت کردم تو زندگیم الحمدالله.

    خودم یه کار برای خودم خلق کردم که ماهیانه درامد دارم.

    دوست های خوبی وارد زندگیم شدن.

    دوستانی با انرژی های فوق العاده و بسیار دوست داشتنی، از دنیای اوریگامی، از همین سایت و …

    دوستان فوق العاده ای توی سایت دارم که همو ندیدیم، صدای همو نشنیدیم، ولی عاشقانه به هم اهمیت میدیم و همو دوست داریم.

    نتیجه ی آخرم هم هم مداری با دو تا از قشنگ های سایت، فاطمه جان محرمی و سعیده جان رضایی و ارتباط نزدیکتر باهاشون.

    یکی از نتایجم درک تدریجیِ بهترم نسبت به اموزش های استاد تو فایلهاست.

    درک بهتر کامنت ها و بهتر خوندنشون، بهتر فهمیدنشون.

    خیلی تمرین ها انجام دادم که از حس لیاقت و عزت نفسی بود که تدریجا و تکاملی درونم تقویت شد و منجر به عمل شد.

    کم کم با دوره احساس لیاقت یاد گرفتم انقدر به سمانه سخت نگیرم.

    سرزنشش نکنم.

    دوستش داشته باشم.

    ارزشمندیشو گره نزنم به عوامل بیرونی.

    گاهی بهتر گاهی کمتر، اما هست و ادامه داره الحمدالله.

    تلاش های سمانه رو ببینم و خودمو دوست داشته باشم.

    قشنگ با خودم حرف زدن یکی از نتایجمه.

    چه تو سایت، چه گفتگوهای محاوره ای تو زندگیم چه هر چی، خیلی بهتر با خودم صحبت میکنم و مینویسم.

    به خودم بی ادبی نمیکنم.

    محترمانه با خودم صحبت میکنم.

    کم کم درونی شد از فضل خدا.

    نمونه اش امروز یه ظرف شکستم خونه مادرشوهرم، خودمو سرزنش نکردم، گفتم، ایشونم گفت فدای سرت.

    اینا قبلا نبود، من عوض شدم…

    من خودمو کمتر از قبلم سرزنش میکنم.

    خدایا شکرت.

    وسواسِ فکریم خیلی بهتر شده از قبلم.

    خدایا دمت گرم گفتی بنویس.

    چون بهتر دارم خودمو میبینم.

    ممنونم.

    تو این 5 سال کتاب های فوق‌العاده ای خریدم و خوندم و یاد گرفتم.

    پادکست و برنامه های خوبی رو پیگیری کردم و یاد گرفتم.

    از یه جایی به بعد تمرکز مستقیم ترم اومد روی سایت دیگه‌.

    چون هر چی میخوام اینجا هست.

    یکی از نتایجم قرآن کریم هست.

    هنوزم تو مدار خوندنش نیستم.

    ولی خیلی بهتر شدم نسبت به قبلم.

    ایه هایی از قران واقعا تو زندگیمه مثل همونی که عاشقشم و جانِ دل منه:

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    صبرم بهتر شده از قبلم، واکنش دادن هام وضعیتشون بهتر از قبل شده.

    من قبلا نمیرقصیدم، خجالت میکشیدم. میگفتم بلد نیستم، یا بهانه ام چاق بودنم بود…

    تو این قضیه انقدر حالم با خودم خوب شده که میرقصم، چه خونه چه عروسی، حتی الان که چاق هستم هم برای دل خودم و نشاط خودم میرقصم.

    این نتیجه ی بهتر شدنِ عزت نفس و احساس لیاقتم هست.

    خدا رو شکر بهتر شدم از قبلم.

    خدایا همه ی این نتایج از فضلِ خودته.

    ممنونم از استاد جانِ نازنینم، مریم جانم، خانم فرهادی جانم و اقا ابراهیم عزیز.

    شما عزیزان، دست خدا هستین و من تونستم این نتایج رو خلق کنم به واسطه ی هدایتم به سایت.

    خیلی ممنونتونم.

    تا اینجا حضور ذهن داشتم، نوشتم.

    هدایت بود همش.

    گفت، نوشتم.

    به یادم آورد.

    الحمدالله.

    خدایا شکرت که سپاس گزاری، توجه به زیبایی ها و نکات مثبت و داشته ها انقدر نتایج فوق العاده ای برام رقم زده.

    الحمدالله.

    الهی شکر که تو مسیرم و ادامه دادم و میدم به یاری الله.

    نتایج عالی همچنان ادامه خواهند داشت از فضل خدا.

    راستی مومنتوم هم یادم داد حواسم باشه چه حسی دارم، بهش دور و قدرت بدم، یا قطعش کنم.

    احساس خوب اتفاقات خوب.

    احساس بد اتفاقات بد.

    دایره ابی هامم بیشتر شد، جام دستاوردهام تپل تر شد، پروفایلم تو 5 نفر اول سایت رفت، خودافشایی هم تونستم بکنم و شجاع تر شدم.

    باور و توکلم به خدا و ارتباطم باهاش بهتر شده.

    باورم به الخیر فی ماوقع، بهتر شده.

    باورم به به وقتش، انجام میشه بهتر شده.

    یه عالمه همزمانی و هدایت دریافت کردم.

    شجاعتر شدم، به سگ دست زدم و نازش کردم، کنارش نشستم، همینطور گربه.

    هزارپا و مارمولک گرفتم و خارجش کردم از خونه.

    بهتر شدم نسبت به قبلم در رابطه با پذیرفتن مسیولیت زندگیم.

    سطح توقعم از بقیه کمتر شد نسبت به قبلم.

    چیزی که اینجا از نتایجم نوشتم، خیلی مفصل تر از دفترمه.

    الحمدالله.

    خدایا شکرت برای وقت، دقت، هوشیاری که در اختیارم گذاشتی تا بنویسم.

    امیدوارم مجدد ریپلای بزنم رو همین کامنت یا کامنت مستقل بنویسم، از نتایج دیگه ام.

    🟣🟡🟢🟠🟣🟡🟢🟠

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  6. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    سلام.

    الهی شکر برای هدایت هایی که خیلی نرم و آروم و زیرپوستی داره وارد زندگیم میشن.

    به لطف خدا، ذهنم ساکت تر شده که امادگیِ دریافتشون رو دارم.

    دیروز که فایل 4 تکمیلی دوره احساس لیاقت رو میشنیدم، یه جمله ی استاد تو گوشم زنگ زد.

    خیلی باحال بود، فوق العاده بود.

    تو طول روز از خاطرم رفت و واقعا دلم میخواست به یاد میاوردمش.

    دیشب هدایت شدم کامنت های خودمو بخونم.

    پاسخ تو کامنت خودم بود.

    تو یکی از کامنت هام برای همون جلسه این جمله رو بولد نوشته بودم.

    این اگه هدایت نیست، پس چیه.

    الهی شکر.

    جمله این بود:

    اول باید احساس لیاقت و ارزشمندیمو ایجاد کنم (در حقیقت به یاد بیارم)، تا بعدش احساسم خوب باشه.

    کد راهنمای عالی برای مواقعی که حسم خوب نیست، یعنی از درونم احساسِ ارزشمندیم آسیب دیده.

    باید برای تحلیل و برطرف سازیش اقدام کنم.

    الهی شکر برای این رزقِ جذاب.

    رزقِ جذابِ دیگه:

    حافظ عسلی تو خواب قشنگ بود و من تونستم تو دفترم بنویسم، تو سایت بنویسم با آزادی و تمرکزِ عالی.

    الهی شکر.

    الانم تازه بیدار شده و مراسم عشقولانه مون آغاز شده.

    الهی شکر برای قند عسلی که بهم هدیه دادی خدا جون.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    سلام.

    با شادی رفتیم گردش مادر پسری، و با کوله باری از زیبایی ها و حس خوب برگشتیم خونه.

    این یه باورِ کاملاِ درسته که میگن:

    قشنگی، قشنگی بیشتر میاره.

    حس خوب، حس خوب بیشتر میاره.

    امروز هدایت شدم سه چرخه ی حافظ رو بیارم برای گردش.

    آقا قشنگه سوارش شد،کیف کرد و گردش آغاز شد.

    خواستم تنوع مسیر بدم، اومدم بیرون از مجتمع، این دفعه هدایت شدم دست چپ بریم.

    متوجهِ این امتیاز شدم که سمت چپ، پله یا جوب نداره و این باعث شد عبور سه چرخه بسیار آسان شد.

    رفتیم و رفتیم و رفتیم.

    تا رسیدم به یه پله طور.

    همونجا دور زدیم و برگشتیم با لذت.

    داخل مجتمع سلام دادم به همسایه ها و …

    داخل هم یه گشت و گزار مفصل داشتیم بدون برنامه ریزی.

    دور زدیم مجتمع رو و دقیقا مسیرمو خداوند طوری چید که با پله ها هیچکاری نداشتیم و اسان جلو رفتیم.

    حتی برای برگشت به جلوی بلوک خودمون هم دور زدیم و به اسانی جلوی خونه سه چرخه رو پارک کردم.

    نیازی نشد از پله ها سه چرخه رو بیارم بالا.

    اینا همش هدایتی بود و اسان شدن ما برای اسانی ها.

    گل های قشنگ دیدیم.

    ادم هارو دیدیم.

    پیشی های لم داده ی خوابالو دیدیم.

    یه قشنگیِ جالب دیگه هم دیدیم.

    یه دختر بچه که لباس ورزش رزمی سفید تنش بود و مادرش رو تو مجتمع بغلی مون دیدم.

    برگشتم تا به حافظ نشونشون بدم، دیدم به به مادر و دختر هم اومدن کنارِ نرده ی بینِ مجتمع هامون.

    بسیار خوش انرژی و خوش برخورد و خندان.

    اسم قند عسل رو پرسید گفتم حافظ.

    گفت به به.

    گفتم شما چی.

    گفت غزل.

    دیدم چه باحال و موزون.

    غزل و حافظ.

    این زیبایی هم واقعا بهم چسبید امروز.

    چرا حس خوب ایجاد شد؟

    چون قبلش من با احساس لیاقت برگشتم سمت این دو نازنین و خواستم لذت ببرم از دیدنشون، و همینطور هم شد و حس خوب بینمون شکل گرفت.

    حافظ جون یه کوچولو تو مسیر هم سه چرخه شو خودش حرکت داد، کیف کردم، ازش فیلم گرفتم.

    حسابی لذت بردم از گردشمون‌.

    اتفاقا امروز بدون اینکه حس کنم زمان تفریحمون بیشتر هم بود، یک ساعت گردش مادر پسری کردیم و برگشتیم.

    الهی شکر برای لذت و شادی هایی که تو گردش، بهمون هدیه دادی.

    آهان، همون اول بسم الله، تا پامون رو گذاشتیم بیرون از در ساختمونمون، پروانه سفید بالای سرم پرواز کرد.

    یه بارم تو گشت و گزار بین باغچه های مجتمع، یه پروانه سفید دقیقا نزدیک شد به حافظ عسلی.

    الهی شکر برای اینهمه رزقِ شادی آفرینم.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  8. -
    سعیده خاجوئی گفته:
    مدت عضویت: 741 روز

    سلام بر همه عزیزانم

    خدایا شکرت برای این همه اتفاقات خوبی که امروز برام رقم زدی.

    امروز با بچه ها رفتیم طرف 3 راه احمدی براشون کاپشن بخرم.

    نبش خیابون اصلی یهو امیرعلی گفت مامان بریم سمت راست.

    گفت مامان از خدا نشونه خواستم کدوم سمت بریم‌ و یهو چشمم افتاد به تابلو سمت راست که روش نوشته بود لبیک

    لبیک اللهم‌لبیک.

    خدایا شکرت.

    واقعا اموزشهای استاد خود به خود روی فرزندانمون هم تاثیر میگذاره.

    خدایا شکرت.

    خدایا شکر امروز دوتا کاپشن برای بچه ها خریدم2/900.

    الحمدلله رب العالمین.

    خدایا هرانچه دارم از تو دارم.

    اینکه امروز هیچکس تو صف نونوایی نبود،یعنی اسان شدن برای اسانیها.

    اینکه امروز 5 دقیقه قبل از اینکه بچه هام از مدرسه برسن خونه منم برسم خونه یعنی اسان شدن برای اسانیها.

    خدایا شکرت به خاطر تمام خریدهای امروزم.

    خوراکی و غیر خوراکی.

    خدایا شکرت به خاطر پیاده رویهای امروز که روی هم نزدیک به 1 ساعت شد.

    خدایا شکرت.

    خدایا شکر واقعا شکر امروز بعد از 4 روز تب وحیدم قطع شد و تونست بره مدرسه.

    الحمدلله رب العالمین.

    خدایا هر انچه دارم از تو دارم.

    خدایا شکر امروز سومین روزیه که طبق قانون سلامتی غذا خوردم.

    امروز طبق اگاهی های جلسه 2 دوره احساس لیاقت،با خودم مهربون بودم.

    و اگر چیز غیر مجازی دلم میکشید با مهربونی به خودم میگفتم اشکال نداره اگر چیزی دلت بکشه،طبیعیه.

    32 سال قند دادی به بدنت.

    نگران نباش همه چی درست میشه.

    این چیزایی که الان داری میخوری برای بدنت مفیده.

    نه عدس پلو ناهار.

    نه ذرت مکزیکی و باقلوایی که برای بچه ها خریدی.

    الحمدلله رب العالمین.

    خدایا شکر امروز تلفنی صدای پدر و مادر و خواهرم رو شنیدم و صحبتهای خوبی داشتیم.

    الحمدلله رب العالمین.

    خدایا من نمیتونم برای همه نعماتم سپاسگزاری کنم.

    توانایی ندارم.

    رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر.

    خدایا من به هر خیری از سمت تو فقیرم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    سعیده خاجوئی گفته:
    مدت عضویت: 741 روز

    خدایا شکرت که امروزم رو سرشار از اتفاقات عالی رقم زدی.

    امروز علی جانم مدرسه نرفت چون معلمش مرخصی بود.

    منم وحید جان رو رسوندم مدرسه و از همون راه رفتم پیاده روی تا شاهچراغ.

    رفت و برگشتم کلا 1 ساعت شد.

    خدایا شکرت.

    ظهر هم رفتم دنبال وحیدم تا من رو توی حیاط مدرسه دید با خوشحالی پرید بغلم.

    معلمش هم توی حیاط دیدم ازش بابت زحماتش تشکر کردم.

    خدا رو شکر از وضعیت درسی وحید راضی بود و گفت که پیشرفت کرده.

    وقتی هم اومدیم خونه وحید از توی پله ها با صدای بلند گفت سلاااام داداااش.

    امیرعلی هم از توی هال گفت سلاااام جیگر طلاااا.

    خدایا اگر این عشق ها تجلی حضور تو نیست،پس چیه؟!؟!

    اصلا امسال سالی عجیب و پر از اسانیه برای من.

    اصلا دغدغه تکالیف بچه ها رو ندارم.

    اعصابم اروم ارومه.

    وحیدجانم که علاقه داره به انجام تکالیفش و با یکبار یاداوری با ذوق انجام میده.

    امیرعلی عزیزم هم که اولیییین سالیه که بدون حتی یک بار تذکر من تکالیف مدرسه اش رو انجام میده!

    ایا این اتفاقیه؟

    قطعا خیر.

    چرا اینو میگم؟

    چون امیرعلی تا کلاس پنجم به زوووور تکالیفش رو مینوشت و خیلی وقتها هم یا نصفه انجام میداد یا اصلا انجام نمیداد.

    و این برای من درگیری ذهنی بزرگی ایجاد کرده بود‌.

    اما امسال با شماره تلفن خودش توی گروه کلاسی ایتا عضوه.و پیامهای ارسالی معلم رو چک میکنه.

    خودش ساعت میذاره و صبح ها از خواب بیدار میشه.

    تازه با عشق و بوسه و نوازش ،داداشش هم بیدار میکنه!

    اینجا به حرف استاد میرسم که میگه تو که تغییر میکنی،جهان اطرافت هم لاجرم، تاکید میکنم لاجرم تغییر میکنه.

    حتی اگر بچه باشن.خخخ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      اعظم رضی گفته:
      مدت عضویت: 548 روز

      سلام سعیده جان عزیز

      ممنونم که تو شدی دستی از خدا که این مساله ی تکالیف دخترم رو بهم تذکر دادی که من باید تغییر کنم ،نمی تونم نقص خودمو پیدا کنم نمی دونم ،مقاومتم تو چیه می شه اگه تجربه ی بیشتری دارید برام بنویسید که تو چه زمینه ایی بیشتر رو خودم کار کنم .

      ممنونم از کامنت پر انرژی شما

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  10. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    سلام.

    امروز کیکِ آناناسی پختم.

    الهی شکر.

    آقاجون هم به مناسبت تولدم، برامون شیرینی آورد.

    خدایا شکرت برای شیرینیِ کام مون.

    خدایا شکرت برای شیرین شدنِ روحم، قلبم.

    امروز از 6 صبح که بیدار شدم تا الان (حدود 12 ساعت) سرشار از زیبایی و نکات مثبت و درس بوده واسن.

    خدایا شکرت که عمقِ زندگیم داره بیشتر میشه.

    خدایا شکرت امروز دو بار از حافظ محافظت کردی در برابر یه بلا.

    الحمدالله که هستی و مراقبشی.

    امروز آقا قشنگه 3 بار رفت گردش، نوشِ جانش.

    رزقش بوده.

    الهی شکر برای تمیزی و مرتبیِ خونه مون.

    الهی شکر برای لباس هامون که شسته شدن و در حال خشک شدنن.

    الهی شکر برای سلام و احوالپرسی با همسایه های محترممون.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: