عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 31


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمدرضا احمدی گفته:
    مدت عضویت: 3338 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الهی شکرت که هدایتم که تا قدم بعدیم رو بردارم و این کامنت رو بذارم

    سلام خدمت استاد عزیزم خدمت خانم شایسته محترم و دوستان عزیزم

    امیدوارم که حال دلتون عالی باشه

    درس های عملی و توضیحات این فایل ارزشمند

    این درس رو واقعا من خیلی خوب توی زندگیم گرفتم که بر اساس غلیان احساساتم و در مواقعی که نمودار احساسات من به شدت سینوس کسینوسی میشه هیچ تصمیمی نگیرم هیچی هیچی

    من هم مثل شما استاد عزیزم مدت هاست که از لحاظ احساسات منفی هیچ تصمیم اشتباهی نگرفتم و اینقدر هم از گذشته م فاصله گرفتم که واقعا واقعا هیچی یادم نمیاد از شخصیت گذشته م و تصمیماتم و کارهایی که از روی غلیان احساسات تصمیم گرفتم و انجامشون دادم و اشتباه بوده، فقط یکسری تصاویر خیلی کم نور و خاکستری و شبه مانند از گذشته م دارم

    اما احساساتی که از روی احساس بسیار بسیار بسیار بسیار خوب و عالی بوده، تا همین چند وقت پیش بود که خداروشکر خیلی هاش فقط توی ذهنم میموند و بعدش که حالم برمیگشت و دوباره به حالت طبیعی خودم برمیگشتم( منظور از طبیعی، به معنی عادی بودن و اون احساس ناسپاسی جامعه نیست، منظورم اون احساس خوب متعادل هست) با خودم میگفتم نه واقعا اون احساس از روی یک غلیان احساسی خیلی خیلی خوب بوده که زودگذر بوده و اومده و رفته. این مورد توی این چند ساله توی من زیاد بوده و قشنگ هم میدونم از کجا بوده و از چه رفتار بیرونی و از چه نقطه ضعف شخصیتی درونی ای بوده

    که اینجا با عشق خدمتتون ارائه میدم و صد در صد به همه ی ما خیلی خیلی کمک میکنه:

    مورد اول

    آخرین باری که من سر یک احساس خیلی خیلی عالی و خوب که یک دفعه اومد بالا توی درونم، من تصمیم گرفتم که آخر شب هم بود، یه ماشین اسنپ بگیرم و برم تو یه محله ی بسیار زیبا اما خیلی دور از خونه ما توی شهرمون و ساعت یازده شب هم بود و خب واقعا دیر وقت بود من بخوام اون موقع شب برم اونجا ولی اسنپ گرفتم تو همون حس و حال و پاشدم لباس پوشیدم و اتفاقی که افتاد این بود که قشنگ حس میکردم که داره سخت پیش میره همه چیز برای اینکه بخوام آماده بشم برم و قشنگ فهمیدم که خدا داره بهم میگه که نرو داری اشتباه میری، خلاصه من ماشین اومد و اینا رفتم سوار شدم و تا وسطای راه رفتم و اتفاقا هم اون راننده اسنپ خودش اعصاب نداشت و اصلا یه راننده ی دیگه سوار اون ماشین بود نه راننده ی اسنپ که ثبت نام کرده بود و از آشنایان اون راننده بود.

    آقا من داشتم میرفتم تا قبل اینکه بخواد بره بیفته تو اتوبان خیلی خیلی حسم بد شد و به شدت حسم میگفت که نرو و برگرد، همونجا به راننده گفتم برگردیم و ایشون هم عصبانی شد ولی خب توی خودش ریخت ولی متوجه شدم و موقع برگشت هم حدود 20 درصد از پولی که پرداخت کرده بودم رو گفت بهتون برمیگردونم و این خیلی برام زور داشت و درد داشت، حالا مبلغش اونقدری نبود که بخواد اذیت کنه اما اینکه این درس رو گرفتم و اومدم خونه با همسر بهشتی قلبم، صحبت کردیم و گفتم که من باید امشب ریشه این موضوع رو بفهمم که چرا این ویژگی توی من هست و توی راه هم که داشتم برمیگشتم خیلی زود حال خودم رو خوب کردم و یاد اون بهایی که شما از مایکی سر شرط بندی گرفته بودین و درسی که بهش دادین افتادم یعنی خدا به ذهنم انداخت و گفتم که خدایا شکرت که بهای این درسم رو پرداخت کردم و این یعنی اینکه قراره این مورد دیگه از زندگی من بره بیرون و واقعا هم همینطور شده و فراموشش کردم و اومدم خونه

    این ماجرا چه درس هایی به شما داد؟

    چه راهکاری داشتین؟

    یکی از کارهایی که من خیلی دوستش دارم، اینه که بیام ذهنم رو خالی بکنم روی کاغذ و از وقتی که این راه حل رو فهمیدم واقعا دیگه از هر مشاوره ای بی نیاز شدم،

    هر اتفاقی میفته که ناخواسته منه یا میبینم یک اتفاقی نمیفته یا اینکه به یک ناخواسته ای توی بیرون برخورد میکنم فارغ از اینکه اون چی باشه، توی روابط باشه توی مالی سلامتی هرچیزی باشه، بلافاصله دفترم رو برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن و خالی کردن ذهنم و نجواهام و بهترین موقع و اون موقعیت ناااب و طلایی که من میرم نوشتن، زمانی هست که نجواها به شدت میان رو توی ذهنم و حالم بد میشه، همون موقع اصلا انگار پاسخ رو به من دادن و میگم آخ جون این هدایت خداست این لطف خداست که میخواد راه حل این مسئله رو بهم بگه و میرم میشینم با عشق مینویسم.

    تو این مورد هم همین بود، با یک ذوق و شوق رفتم دفترم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن که خدایا اصلا چرا اینطور میشه چرا این مورد توی من هست و احساساتم اینطوری یک دفعه خیز برمیداره و نوشتم و نوشتم

    تا پاسخی که دریافت کردم این بود:

    نیاز به توجه و جلب توجه از دیگران

    خودت نبودن و از قالب خودت دراومدن

    و آرامشی بود که در درونم نشست و ذهنم رو خاموش کرد و این نشتی رو بست (منظورم از اینکه بسته شد، یعنی درسش رو یاد گرفتم و اون بها رو هم پرداخت کرده بودم و آگاهانه خودم رو کنترل میکنم)

    و دیدم این موارد که یک فردی توی یک سری موارد خیلی خیلی احساساتی رو تجربه میکنه که بیشتر از اطرافیانش هست، فقط بخاطر جلب توجه کردن و نیاز به تایید و جلب توجه گرفتن از دیگران هست، یعنی علاوه بر اینکه حال خودش خیلی خوبه، این اوکی هست، ولی یک مقدار زیادی از حال خوبش رو هم میخواد به مردم نشون بده که ببینید من چقدررر حالم خوبه یا من چقدر عصبانیم و توجه دیگران رو جلب بکنه از مردم

    و توی موارد دیگه هم همینه و به همدیگه وصل هستند اینا،

    یعنی فرد اگه دقت بکنه که تو این مثال خودم هستم، میبینم که من این مورد جلب توجه کردن رو تو جاهای دیگه هم دارم و توی همه ی این موارد هست، چه در مواقعی که تصمیمات از روی غلیان غیر منطقی احساساتش میگیره چه در مواقعی که داره جلب توجه میکنه،

    اون فکر و تصویر مشترکی که توی ناخودآگاه فرد تکرار میشه این هست که توی ذهنش این تصویر میگذره که بقیه داره نگاهش میکنند و دارن بهش توجه میکنند و یک حس برجسته شدن در نگاه بقیه به اون فرد دست میده

    این حاصل تعمق بسیار زیاد توی ذهنه و حاصل صفحه هااا نوشتن هست که به لطف خدا برام رخ داده

    یعنی من تو اون حالت اصلا همچین حسی ندارم که بخوام بگم اره من از روی جلب توجه و آگاهانه رخ داده برام، ولی وقتی که میام موقعی که آرومم یا موقعی که از اون احساس میگذره، شروع میکنم به نوشتن و به وضوح رسیدن، خود خدا اصلا باهام صحبت میکنه بهم نشون میده اون تصاویری که توی ناخودآگاهم میگذره و میگم آره آره واقعا همینه، من میخواستم جلب توجه بکنم از دیگران و بقیه ببینند که من چقدر خوبم یا من چقدر عصبانی هستم و اون تصمیماتی هم که میگیرم از سر اینه که به بقیه اینو نشون بدم ببین من چقدر خوشحالم ببین من چقدر عصبانیم یا من چقدر ترسیدم یا هرچیز دیگه ای و حالا یا تشویق دیگران رو بگیرم یا احساس سرزنش و ترحم دیگران و اون احساس قربانی شدن رو از دیگران بگیرم

    و این خودش رو کجا نشون میده، وقتی که از سر غلیانات یکسری تصیمیمات رو میگیرم،

    توی موردی که میخوام جلب محبت یا تشویق از دیگران بکنم که اصلا جواب نمیده خخخ، یعنی اصلا کسی محلمم نمیذاره

    توی موردی هم که میخوام جلب ترحم و قربانی شدن به خودم بدم اتفاقا خیلی پر و پیمون و بد رخ میده خخخ

    یعنی جهان بهم ثابت میکنه که این راه پر کردن خلاهات نیست، اون عوامل بیرونی منبع جلب و دریافت محبت تو نیستند

    مورد بعدی ای که باز به همین جلب توجه و برمیگرده که بالاتر گفتمش، همین خودم نبودم و از قالب خودم دراومدن هست؛

    اصلا تنها دلیلی که یک فردی مثل من دچار این احساسات بیش از حد میشه، اینه که خودش نیست دیگه

    مثل اون ضرب المثل معروف که فلانی اومد راه رفتن یکی دیگه رو یاد بگیره، راه رفتن خودش هم یادش رفت

    یعنی چی این حرف؟!

    کسی که راه رفتن خودش رو یادش بره یعنی چی؟

    یعنی اینکه از حالت تعادل طبیعی خودش خارج میشه دیگه!!

    یعنی من اگر یک حالت ثبات احساسی و یک حالت پایداری ای دارم تو درونم که اون فقط موقعی هست که خودم هستم، یعنی از قالب خودم در نمیام، فیلم بازی نمیکنم، اونموقع من مسلطم به خودم به ذهنم به رفتارهام چون خودمم چون خودمو میشناسم چون میدونم خودمو که الان چجوریم و رفتار درست چیه با توجه به شناختی که از خودم دارم،

    چرا؟ چون خودمم دیگه

    ولی وقتی من از قالب خودم درمیام، میشم یک آدم غریبه برای خودم که واقعا هیچی از خودم نمیشناسم و اصلا نمیدونم کجا چه رفتاری درسته چه حرفی درسته چه واکنشی درسته، چون این ادمی که هستم و خودم نیست، کاملا برای ذهنم غریبه ست و ذهنم یک حس گیجی و گنگی داره نسبت به این آدم و نه دوستش داره نه هیچی، مثل یک آدم غریبه میمونه برای ذهن و این واقعااا بزرگترین عذابیه که یک انسان میتونه باخودش حمل کنه!! که یک آدم غریبه باشه با خودش توی درونش و توی ذهنش.

    اتفاقی که میفته اینه که توی شرایط متفاوت واکنش های خیلی تند و تیز و خطرناکی رو از خودش نشون میده، چون اصلا هیچی نمیدونه از اون آدم از اون فردی که داره نقشش رو بازی میکنه، مثل رانندگی توی یک ماشینی هست که اصلا برات کاملا غریبه ست و اصلا نمیدونی چجوری باید برونیش و اتفاقا هم باهاش میری میندازی تو جاده و خیابون، خب این خیلی خطرناکه و با اون ماشینی که قشنگ میشناسیش و مال خودته کاری نداری

    وقتی این مورد رو فهمیدم واقعا برام جا افتاد

    یعنی وقتی من خودم نیستم، واقعا کنترلی روی ذهنم و رفتارها و احساساتم ندارم، این یک واقعیته!

    نشونه ش هم اینه که من جلوی بقیه هم خودم نیستم و از قالب خودم در میام و تو درونم یه حس خستگی و یه حس بد و کسلی بهم دست میده و اینو فقط خودم میفهمم

    این مورد جلب توجه و اینا توی همه هست فقط کم و زیاد داره و باید بتونم کنترلش بکنم و به منافعش نگاه بکنم به اون آرامشم و هدفم از اینکار نگاه بکنم و بیشتر با قلبم یکی تر بشم و بیشتر باورش بکنم و اون رو منبع باورش بکنم و روح خودم رو هم از اون ببینم

    در مورد سوال دوم

    این رو باید بگم که از اون شب که این برام واضح شد، واقعا میگم یعنی به شدت خیلی خیلی زیاد کاهش پیدا کرد شاید بگم به نزدیک صفر رسید حتی، چون روی خودم عاالی کار کردم و میکنم به لطف خدا ولی این باگ و ترمز توی من بود که خیلی رشدم رو بهتر کرد

    راهکاری که من دارم همین مورد رو به خودم یادآوری میکنم یعنی به یک وضوح خیلی عالی در موردش رسیدم که خیلی خوب میتونم خودم رو کنترل کنم

    یعنی یه قسمتی دیگه از عزت نفسم خیلی بهتر شد و ساخته شد به لطف خدا

    در مورد مورد سوم هم بخوام بگم،

    توی مورد عصبانیت که من واقعااا هیچ ارتباطی به گذشته م ندارم و مدت هاست که خدا هدایتم کرده و واقعا عصبانیتی نبوده شاید بگم صفر بوده نمیگم نیست ولی خیلی کمه اصلا به چشم نمیاد

    ولی در مورد احساس خوشحالی خیلی زیاد بوده توی من

    من یک موردی دارم که فکر میکنم برای خیلی از بچه ها هم باشه، که یکسری رفتارها و مواقع و کارها هست که باعث میشه این غلیان احساسات توی من بالا بزنه و مثلا برای من گوش دادن به یکسری از آهنگ هاست، آهنگ های نامناسبی نیستا، نه اتفاقا آهنگ های خیلیی خیلی زیبایی هستند که به شدت احساس من رو درگیر میکنند و تقریبا تمام اون لحظات این جلب توجه ها و تصمیم گیری های نامناسب رخ میده توی ذهنم

    کاری که من کردم اومدم این آهنگ ها رو به صفر رسوندم توی زندگیم و آگاهانه هر وقت میخوام گوش بدم که خیلی خیلی کم شده از لحظه لذت میبرم، یعنی نمیذارم ذهنم منو ببره تو یه اتفاق توی آینده یا گذشته یا اینکه ببینم توی ذهنم دارم جلب توجه میکنم از بقیه و بقیه دارن توی یک موردی به من توجه میکنند

    یکی از این موارد هم تو لحظه نبودن و همش به آینده و گذشته فکر کردن هست که الان یادم اومد بگم و اتفاقا به نظر من راهکارهایی که استاد دادند، باعث میشه آدم بیاد توی لحظه، چون به نظرم این به آینده و گذشته رفتن و روی پیش فرضای ذهنی حساب باز کردنه که نشتی هست برای این غلیان احساسات و این هم باز به خودت بودن ربط داره دیگه، یعنی همشون به هم مرتبط هستند واقعا

    چون اون احساس غلیان شده چه خوب یا چه بد؛ داره از یک حساب باز کردن روی غیر خدا یا خالی شدن پشتم از غیر خدایی که روش حساب کردم و نتایجی که توی آینده میخواد برای من رقم بزنه، چه خواسته چه ناخواسته، میگه

    اگه اینو درکش کنم بهتر دیگه اون احساسات غلیان شده، به شدت کم میشه توی من چون تکیه م روی اون منبع هست و نگران نیستم از آینده که بخوام بترسم یا خیلی احساس عصبانیت یا از دست دادن داشته باشم که بخوام براش بترسم یا عصبانی بشم یا عجله بکنم،

    چون میگم بی نهایته من هدایت و حمایت همیشگی اون رب العالمین رو دارم و روح من از اون پادشاه هست و نگران نیستم

    یا اینکه از شدت خوشحالی زیاد هم رها میشم چون اینطور نیست که بگم یه چیزی نبوده و کم بوده و الان هست یا بعدا میخواد اتفاق بیفته، میگم آقا هست زیاد هم هست، و به این شکل نه روش حساب میکنم نه اینطوری تحت تاثیر زیاد قرار میگیرم، درسته خوشحال میشم شاد میشم و خیلی هم خوب بروز میدم، ولی این فرق داره با غلیان احساسات و نشونه ش اینه که من مسلط هستم به خودم

    در مورد عصبانیت و ترس یکی از کارهایی که کمک میکنه به من برای اینکه بخوام ذهنم رو کنترل بکنم، اینه که میام روندی که تا الان طی شده رو میبینم، چون یکی از دلایل عصبانیت اینه که من فکر میکنم که داره خراب میشه یا دارم اشتباه میرم یا این اتفاق درست نیست، ولی وقتی میام می بینم مسیری که اومدم رو میتونم خیلی بهتر خودم رو کنترل بکنم و اون الخیر فی ماوقع رو درونش ببینم و آرام بشم و ادامه بدم

    الهی شکرت ممنونم ازتون استاد عزیزم خانم شایسته عزیزم که این فایل فوق العاده رو برای ما آماده کردین و خیلی لذت بردم

    خیلی دوستتون دارم استاد عزیزم خانم شایسته محترم و دوستای عزیزم

    در پناه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    سید میثم رضوی گفته:
    مدت عضویت: 2485 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته بینظیر و همه دوستان گرامی

    ‌ از کسانی که از من متنفرند سپاسگزارم؛

    آنها مراقوی ترمیکنند،

    از کسانی که مرادوست دارند ممنونم؛

    آنهاقلب مرا بزرگ میکنند،

    از کسانی که مرا ترک میکنند متشکرم؛

    آنان به من می آموزندکه هیچ چیز تا ابدماندنی نیست،

     

    من هر کاری رو نتونم انجام بدم خدایی این یه کار رو خوب میتونم انجام بدم،

    البته هنوز جای کار دارم ولی از اول این صبور بودن که گاهی به تحمل هم میرسه رو خیلی تو وجودم دارم،

    مثلا در مورد صحبت کردن من به هیچ عنوان وسط حرف کسی نمی‌پرم، حتی اگر طرف داره چرت و پرت میگه سعی میکنم حرفش رو قطع نکنم و اجازه بدم کامل حرفاش رو بزنه، ولی از همون موقع میره تو بلک لیستم،

    صبر میکنم و این خیلی برام کارساز بوده،

    یادمه با پدر همسر سابقم خیلی گیر و کش داشتیم،

    تقریبا دو سال درگیر دادگاه و پاسگاه و زندان و گرفتاری بودم،

    ولی خدا شاهده یکبار من به ایشون بی ادبی یا بی احترامی نکردم و بعد از اینکه کار ما با هم تمام شد بعد از یه مدت خودش اومد و ازم حلالیت طلبید و گفت من خیلی اذییت تو رو کردم و ای کاش یبار حداقل یه فحش بهم میدادی که من الان اینقدر درد نکشم، (مثل هاپو پشیمان بود)

    یا یبار تو اتوبان اصفهان تصادف کردم و یه ماشین که مقصر هم بود اومد پایین و شروع کرد به فحش دادن و من فقط نگاش میکردم، بعد بهم حمله کرد، که مردم جلوش رو گرفتن، البته من درک میکردم که اون ماشینش داغون شده و من فقط یه خط به سپر ماشینم افتاده،(من ماشین سنگین داشتم) بعد از اینکه کارمون به پلیس و بیمه افتاد، اومد پیش من و اینقدر ازم عذر خواهی کرد که کم مونده بود دستم رو ببوسه چون خیلی بهم فحش داد

    (اونم همچو هاپو پشیمان بود)

    بچه که بودم یادمه یه حدیثی از امام علی شنیدم که میگفت من دوست داشتم گردنی مثل شتر میداشتم تا حرفی که میخوام بزنم تو این فاصله که از گردنم بالا میاد بسنجم که درسته یا نه،

    من همون موقع اینو گرفتم که میثم جان خیلی وقتا اگر حرف نزنی هیچ کس نمیگه لالی،

    من خیلی وقتا گرفتن حق و پاسخ دادن و این جور افکار رو بیخیال شدم و گذاشتم برای یه زمان دیگه،

    و‌انصافا هم خیلی وقتا از این تصمیم خودم راضی بودم،

    بقول استاد باید خودت رو خوب بشناسی تا فرق بین صبور بودن و احساس قربانی شدن و تحمل کردن رو بشناسی و تشخیص بدی که کجا آگاهانه و از روی قدرت داری صبر میکنی و کجا از روی ضعف و ترس داری تحمل میکنی و کجا رفتی تو مود قربانی شدن و بعدشم خود خوری میکنی،

    بوده زمانهایی که منم عصبانی شدم ولی اینقدر کم بوده که قشنگ یادمه،

    من موقع عصبانیت سعی میکنم موقعیت رو‌ ترک کنم،

    سعی میکنم شرایط اون آدم رو درک کنم،

    خیلی وقتا ما بخاطر نوع رانندگی افراد عصبانی میشیم،

    یا بخاطر رعایت نکردن حقوق اجتماعی مثل صف، مثل نظافت، مثل احترام به حقوق شهروندی، ممکنه که عصبانی بشیم،

    اما من همیشه سعی کردم طرف مقابلم رو درک کنم و با خودم میگنم من جای ایشون نیستم و نمیدونم چرا این رفتار رو میکنه،

    براش دعا میکنم و ازش اعراض میکنم،

    و خوب که فکر میکنم میبینم خداییش مدتهاست که من درگیر شرایطی که من رو عصبانی کنه نشدم،

    استاد، من از شما یاد گرفتم که انسان احساساتی روی آرامش و خوشبختی رو نمیبینه و این حس کنترل روی احساساتم خیلی درون من تقویت شد،

    خیلی وقتا پیش اومده که طرف با توپ پر میاد سمت من حالا یا بخاطر جای پارک، یا یه سوتفاهم

    بعد که دو کلمه باهام حرف میزنه اینقدر آتیشش میخوابه که واقعا شرمنده میشه،

    من سعی میکنم چیزی رو تو دنیا سخت نگیرم،

    اینکه همه چیز گذراست و هیچ‌ چیز ماندگار نیست خیلی باعث میشه که من نچسبم و بگذرم،

    چقدر تصمیمات عجولانه و در اوج عصبانیت باعث شده که افراد دستشون بد جور بند بشه و یه عمر پشیمانی رو دنبال خودشون بکشن، و اگر اندازه همه هاپوهای دنیام پشیمون باشن بازم چیزی تغییر نکنه،

    امیدوارم که بتونم این مسیر رو با قدرت برم جلو و هر روز یه ورژن بهتر و آرومتری رو از خودم بسازم،

    عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  3. -
    مریم بذرا گفته:
    مدت عضویت: 1061 روز

    سلام استادعزیزم سلام مریم جانم.

    اول از همه تحسین میکنم شمارو استاد با این اندام خوب و فوق العاده.و دوم تحسین میکنم این فضای عالی و سرسبز پرادایس خدای من واقعا بی نظیره این طبیعت خداوند.من یه بار فایل روصوتی گوش دادم یه بار هم تصویری از بس که هواسم میرفت پی طبیعت بی نظیر و اون هوای دل نشین.

    خوب بریم سراغ فایل امروز.

    استاد یادم میاد که گاهی به دوستام از سر خشم حرفی میزدم که بعد پشیمون میشدم.یا گاهی بادوستام به یه مغازه میرفتم و اونا که خرید میکردن منم تحت تاثیر قرار میگرفتم و کلی خرید میکردم که بعدمیفهمیدم این کار درست نبوده ومن تواون شرایط نباید خرید میکردم.

    ولی از موقعی که ازدواج کردم چون شوهرم خیلی تحت تاثیر احساسات تصمیم گیری میکرد و من این موضوع رو خیلی زود فهمیدم دیگه خودم همیشه اگاهانه کنترل میکردم که درهر شرایطی مانند ایشون تصمیم نگیرم.چون هرموقع تصمیم میگرفت کلی به ضررمون تموم میشد.

    شوهرم درطی این سالهاواقعا تصمیم هایی گرفته که بعد پشیمون شده .مثلا یه بار تحت تاثیر اطرافیان یهو بدون اینکه ما قصدمون فروختن ماشین باشه ماشینو میفروشه اونم با قیمت بسیار پایین و بعداز اون ما تا خیلی نتونسیتیم یه ماشین بخریم و مدام میگفت خیلی اشتباه کردم..

    یا یه بار تحت احساس خوبی که داشت کلی مهمون دعوت میکنه که ما در اون شرایط اصلا توانایی برگزاری همچین مهمونی رو نداشتیم اما دیگه مجبور شدیم که با کلی قرض اون مهمونی رو برگزار کنیم بعداز اون مهمونی خودش فهمید که چقدر احساسی تصمیم گرفته.

    یا روز هم سر مسئله ای با برادارش بحث پیش میاد و شوهرم از سر خشم حرفایی میزنه که اون لحظه نباید میزد و بعدکلی پشیمون شد.دیگه خودشم این موضوع رو خوب فهمیده و داره سعی میکنه در هرشرایطی تصمیم گیری نکنه.

    استاد عزیزم و مریم جانم ممنون بابت این فایل به موقع وراهکارهایی که تواین فایل گفتین حتما کلی به ما کمک میکنن .من این فایل رو سریع دانلود کرده و برای شوهرم فرستادم تااونم ازش استفاده کنه .

    خیلی خیلی دوستتون دارم

    انشاالله همیشه سربلند و موفق تر باشید..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    سید حسین فرهادی نیاکی گفته:
    مدت عضویت: 1630 روز

    به نام پروردگار وهاب

    سلام به استاد عزیز و دوست داشتنی و خانم شایسته عزیز

    ووو دوستان ناب سایت

    استاد چقدر زیباست پرادایس چقدر منظره فوق العاده ایی شده

    بسیار تحسین میکنم اندام زیباتون رو

    ووو بسیار تحسین میکنم این حد از آزادی مکانی زمانی و مالی تون رو

    و بسیار تحسین میکنم خالق بودنتون رو

    چقدر نعمت و فراوانی

    براووونی زیبا

    دریاچه زیبا

    کلبه چوبی روی دریاچه

    پیاده روی دور دریاچه

    خدایا شکرت

    ،

    من همیشه تو عصبانیت و خشم تصمیم میگرفتم ووو بیشترین آسیب رو هم خودم میخوردم جوری که همش به خودم میگفتم حسین باز تو خشم تصمیم گرفتیا

    از وقتی وارد سایت شدم و رو خودم کار کردم بهتر شدم برای کم کردن خشمم یا تصمیم نگرفتن

    من دوتا کار انجام میدم

    1.پیاده رویی میکنم ووو عبارت تاکیدی میگم (دست خدا بالاتر از همه دستهاست ،،، خدایا حالمو خوب کن ،،،، خدایا من تسلیم توام ،،،، خدایا من محتاج توام )

    2. جدیدا خودم ناخودآگاه میام تو سایت وووو کامنت میخونم که حالمو عالی میکنه ووو خیلی دوست دارمش

    ولی خیلی کار دارم وووو بیشتر باید روی خودم کار کنم

    استاد یه چی بگم

    من خیلی از مسائل رو میدونم ولی همون مسایل رو وقتی شما میایید بیان می‌کنیم من تعهد فولادی میدم به خودم ووو انجامش میدم

    به همین خاطر بیشتر عاشق شما شدم

    چون میدونم شما دست خدایی

    آن شا الله دست به خاک می‌زنی طلا بشه

    آن شا الله به ثروت سلیمان نبی برسی

    آن شا الله تنتون همیشه سلامت باشه

    آن شا الله اتفاقات عالی هر لحظه براتون رخ بده

    ،،،

    خیلی تحسینتون میکنم دلم می‌خواد میلیاردها بار بنویسم، بگم ، داد بزنم

    آفرین سید حسین عباسمنش

    آفرین موفق ترین استاد

    آفرین مهربون ترین استاد

    آفرین متعهد ترین استاد

    آفرین که اینقدر حرفات مثل اکسیر میمونه گوش میدی درجا میره تو قلب و مثل دارو خوبت میکنه

    عاشقتم دلم می‌خواد بغلت کنم دست‌ها تو ببوسم

    تو کاری کردی با زندگی من که هیچ کس جز خودم نمیدونه

    ایستاده برات کف میزنم

    در آخر از خدای خوبم خیلی ممنونم که منو با استاد و این سایت خوب آشنا کرد

    چقدر حالم خوبه خدایا شکرت

    روی دوش خدا با قدرت میریم جلو

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 1765 روز

    درود فراوان به استادی که این فایل عالی رو ظبط کردید

    ی تجربه بگم که ی شرایط احساسی فوق العاده شدید بودم که کنترلی روی اون نداشتم و هنوز فرکانس بالایی نداشتم نمیتونستم کنترل کنم ذهن رو که اول سکوت کردم تا اشتباه نکنم

    بعد تو ngo که بودم ی دست داشتم تجربه شبیه منو داشت بهش زنگ زدم و مطرح کردم و اون هم میدونست چطور ارومم کنه فقط از تحربه خودش گفت و اصلا نگفت چکار کنم و‌کمی ارام شدم و فقط خلوت کردم پیاده روی کردم

    و البته اون شخص کاملا بیطرف بود

    و نمی‌رم هیچ گاه به مادر و اشنا مسایل رو بگم که اشتباه اندر اشتباه شود

    و کفتم باید مثل خدا ستار العویوب باشم و به هیچ کس حرفی نزدم البته که سخت بود ولی تونستم خدا رو شکر با کنک الله و همون موقع هنوز با شما اشنا نبودم و دوست ی فایل از شما برام فرستاد از روابط و مرا کمی به جلو برد و از فرکانس کفتید و قبول کردم ولی خیلی بعدش با سایت شما از طریق دیگری با شما اشنا شدم

    و احساس میکنم همون ستار العویوب شدن شما رو سر راه من قرار داد و زندگیمون دکرگون به سمت عالی رفت خدا یا شکرت

    واقعا از راهنماییهای شما استادان عزیرم سپاسگزارم

    و تجربه دیگر اعتیاد همسرم بود چندین سال پیش که سعی کردم صبور باشم فرصت بدم و فقط روی خودم کار کنم که به لطف الله همسرم پاک شد و الان هر دو تو‌مسیر سایت شما هستیم و هر روز داریم درس میگیریم و

    دست از تغییر هر کس برداشتیم و تو هر موقعیت سعی میکنم نقش و سهم خودم را پیدا کتم تا خسارت مجدد به خودم و دیگران نزنم اول سکوت دوش پیاده روی و اگر نتونستم کنترل کنم با دوستی مه تحربه داره مطرح میکنم چون هنوز شاید که نه حتما به لول استاد نرسیدم و از خداوند میخام هدایتم کنه به سمت صراط مستقیم و انعمت علیهم باشم که البته هستم

    و از هدایت دور نشوم

    واقعا از شما استاد عزیزم و نریم بانو مهربان کمال تشکر دارم بابت این فایل عالی

    که با اینکه شما سالهاست از این فرمانس احساسی بیرون اومدید و شاید غریبه باشید با این تصمیمات اشتباه ولی هدایت شدید برای امثال ما که چقدر شاید اشتباه تصنیم بگیریم و حق به جانب باشیم

    گاهی باید گفت شاید منم جای اون فرد بودم همون تصمیم رو میکرفتم

    شاید طرف حالش خوب نبوده

    شاید نا آگاهه

    و تو تصمیمات وقتی میترسیم اشتباه میریم

    پس حالمون رو‌خوب میکنیم تا لاجرم هدایت شویم و مطمئنا حال خوب مساوی اتفاق خوب و یا هدایت شدن

    صبر سکوت ارامش و بعد هدایت میاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    امین روستا گفته:
    مدت عضویت: 1535 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    استاد اول بگم که این تریل دور دریاچه باطبیعت سرسبز اطرافش وباحضور گریس وببئیاتون تبدیل شده به یک فضای مناسب برای پیاده روی ولذت بردن اززندگی ،که آرزوی خیلی هاهست.انشاالله این فضای بهشتی همیشه برای شما وخانم شایسته موندگارباشه ولحظات شادی رو درکنارهم سپری کنید.

    درمورد موضوع این فایل بگم شماهمیشه درمورد کنترل ذهن صحبت می کنید که تودوره 12قدم گفتید هرکی کنترل ذهنش رودر دست بگیره می تونه خالق زندگیش باشه

    به نظر من یکی از ابزارهای ذهن برای خارج کردن ما ازمسیردرست احساسات بدهست یعنی وقتی ماتواحساس بدمیفتیم دیگه کنترل ازدست ماخارج میشه وهمین جور ذهن مانور میده وفکرهای بد ازکمبود ترس نگرانی برای ما میاره تاجایی که ماخودمون رو پیدا کنیم وافسارش روبدست بگیریم وگرنه می تونه مارو تاسرحد مرگ پیش ببره

    من درگذشته

    #یاتحت تاثیرحرف مردم قرار می گرفتم مثلاکسی می یومد مظلوم نمایی می کرد،زبون بازی می کرد و من سریع خام می شدم وحس ترحم من رو برانگیخته می کرد برای مثال دوستان می یومدن ازمن پول قرض می گرفتن وبعدپول روپس نمی دادن وبعدباکلی دعوا وناراحتی پول رو پس می دادن ودوباره بعدازمدتی که آب ازآسیاب می افتاد دوباره همین پروسه پول قرض دادنه ودعوا وناراحتی تکرار می شد تااینکه یک روز تصمیم گرفتم به کسی پول قرض ندم ودیدم اون کسایی که بهشون پول قرض می دادم وحالا بهشون قرض نمی دم به من حتی دهن کجی هم کردن

    وبه این نتیجه رسیدم محبت بی جا باعث رنجش آدم میشه

    #یا خیلی زوداز کوره در می رفتم مثلااگرکسی برخلاف ذهنیت من رفتاری نشون می داد عصبانی می شدم یابهش شک می کردم وفکر می کردم می خوادکلاه سرمن بگذاره یااگرکسی من رو نصیحت می کرد بهش بدبین می شدم ومخصوصادرمورد همسرم به خاطر اینکه همش تمرکزم روی نکات منفیش بود درمورد رفتارهاش عصبانی می شدم وسرزنشش می کردم وبه همین خاطر توخیلی موارد حتی زمانی که تصمیم درستی برای زندگیمون می گرفت وبه من مشاوره می داد من بااون تصمیم مخالفت می کردم ویه راه اشتباه رو می رفتم وکلی ضرر می کردم

    ولی الان خدا روشکر دیدم بهش عوض شده وکلی مسئولیت های زندگی رو برعهده گرفته والان هردومون باانرژی کامل زندگیمون رو پیش می بریم وکلی پیشرفت کردیم

    البته دراین مورد هم نتیجه گرفتم که خشم وعصبانیت های من ناشی ازکمبود عزت نفس من بوده

    یکی از روش هایی که من برای آروم کردن خودم استفاده می کنم( وقتی در مورد یه موضوعی مثلا یه وسیله توخونه خراب میشه ومن رو بابت هزینش نگران می کنه)میام داشته هام رو می بینم وخدا روشکر می کنم که پولش رو خدابه من داده تاتعمیرش کنم واصلا می تونم یکی دیگه روبخرم جایگزینش کنم

    وبرای پیشگیری ازخشم وعصبانیت توجه به زیبایی هاخیلی کمک می کنه مثلا من یه بچه دارم که خیلی اوقات خوابش به هم می ریزه یابهانه می گیره ونمی گذاره آدم به کارهاش برسه خیلی زمان هاحسم می خوادبدبشه که به فلان کارم نرسیدم فلان کارم عقب افتاد همش تقصیربچم هست دیشب نگذاشت من بخوابم امروز به فلان قرار کاریم نرسیدم ولی میام به شیرین زبونیهاش توجه می کنم به رفتارهای بچه گانش توجه می کنم به چهره معصومش نگاه می کنم وخودم روآروم می کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    مریم رضائی گفته:
    مدت عضویت: 1572 روز

    سلام استاد عزیز

    من کلا زیاد عصبانی نمیشم و خیلی خوب همه احساساتم رو کنترل میکنم حتی احساس شادی و خوشحالی و ذوق زدگی رو بسیار خوب معمولا مدیریت میکنم، حتی وقتی اطرافیانم تحت تاثیر احساساتشون تصمیم میگیرند خیلی راحت تشخیص میدم که این تصمیم احساسیه و نتیجه خوبی نداره گاهیم تذکر میدم اما چون نتیجه ای نداره بیخیال رفتار دیگران شدم خیلی وقته اما در روابطم با پسرم همه چیز فرق میکنه من گاهی تا حد انفجار عصبانی میشم راهکاری که برای مدیریت خشمم بکار میگیرم و خیلی آرومم میکنه اینه که در مرحله اول هیچ کاری نکنم نه حرفی نه اقدامی بعد از خودم یه سوال میپرسم دلیل این حد عصبانیت من چیه؟ آیا واقعا برای مثال کثیف شدن فرش منو انقد ناراحت کرد یا چون تذکر داده بودم و پسرم به حرف من اهمیت نداد؟یا اصلا بخاطر یه موضوع دیگه ای از قبل ناراحت بودم که اصلا ربطی به رفتار پسرم نداشت اینجوری دلیل اصلی ناراحتیمو پیدا میکنم بعد یه فکر بهتر جایگزین میکنم مثلا فرش با یه دستمال خیلی راحت پاک میشه و دلیل اینکه پسرم فرشو کثیف کرده عصبانی کردن من نبوده و بعد به جای داد و فریاد و دعوا به پسرم میگم که من خیلی ناراحت شدم که فرش کثیف شده و باید یه فکری بکنه که دفعه بعد مثلا خواست آبمیوه بخوره رو فرش نریزه و این روش خیلی بمن کمک میکنه که آروم بشم و کاری نکنم که بعدا پشیمون بشم و نه خودم و نه پسرم هیچ کدوم آسیب نبینیم.

    باتشکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      سایه گفته:
      مدت عضویت: 1677 روز

      سلام دوست عزیز همفرکانسی.

      خدایا شکرت که همیشه و هر لحظه در حال صحبت کردن و اگاه کردن ماست .

      امروز داشتم با پسرم درس کارمیکردم و بسیار مراقب بودم که عصبانی نشم .

      الان که اومدم کامنت بخونم ،کامنت شما اولین بود و راه کار شما بسیار به من کمک کرد که دلیل این خشم رو بدونم و به خودم میگم آیا این موضوع که بابتش عصبانی شدی تا یکسال دیگه اهمیت داره ؟

      با جوابی که بخودم میدم به ارامش میرسم .

      سپاسگزارم بابت کامنت عالیتون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        مریم رضائی گفته:
        مدت عضویت: 1572 روز

        سلام بر شما دوست عزیز

        خیلی خوشحالم که این راه حل به شما هم کمک کرده امیدوارم همواره در مسیر فرزندپروری پرحوصله و با انرژی باشیم و بتونیم احساساتمونو مدیریت کنیم روابط خوبی داشته باشیم و از نقش والد فرزندی لذت ببریم و تاثیر مثبتی بر روان فرزندانمان بگذاریم که حداقل اونا با باورهای درستی بزرگ بشوند و نیاز کمتری به این همه تلاش برای به صلح رسیدن با خودشون و بقیه داشته باشند و از همین اول با اعتماد بنفس بار بیایند درسته که جامعه نقش بسیار زیادی روی باورهای بچه هامون داره اما بنظر من مهمترین جایی که بچه ها مخصوصا قبل از 7 سالگی باورهاشون ساخته میشه و شخصیتشون شکل میگیره خانه و خانواده است پس خیلی مهمه که ما درست رفتار کنیم که اونا هم درست رفتار کنند ما درست احساسات و هیجاناتمون رو مدیریت و ابراز کنیم تا اونام یاد بگیرند درست مدیرتش کنند خیلی از شما ممنونم که انقد نسبت به رفتارتون و کنترل خشمتون حساس هستید و به روان فرزندتون و خودتون اهمیت میدید و امیدوارم که اول مراقب خودمون باشیم بعدم فرزندانمون و بقیه افرادی که باهاشون در ارتباطیم.

        سپاسگزارم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      خوشبخت ترینم گفته:
      مدت عضویت: 1041 روز

      سلام دوست عزیز منم منم سعی میکنم زیاد عصبانی نشم اما یه وقتایی تو برخورد با دخترم خیلی جاها تونستم خودم رو کنترل کنم و افکارم و افسارم رو دست خداوند بدم اما متاسفانه یه جاهایی هم نه نتونستم که از خداوند کمک میخوام هدایتم کنه و بتونم خودم رو کنترل کنم و تحت تاثیر احساسات قرار نگیرم و به خودم بگم آیا این کار دختر من سال بعد این موقع اهمیت داره؟ موفق باشی دوست خوبم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    شاهین حسن زاده گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام خدمت استاد عزیز وخوش اندام ومریم خانم شایسته نازنین

    وهمه ی هم فرکانسی های عزیز ودوست داشتنی

    سپاسگذارم استاد که همیشه فعال هستید و فایل رو سایت می‌ذارید

    امروز صبح طبق معمول که سایت رو باز کردم دیدم فایل جدید اومده و خواستم قبل از شروع کار این فایل رو گوش کنم

    منم اون بازی رو دیدم وکلوپ رو دیدم که با این سرعت رفت سراغ داور چهارم اما متوجه مسدومیتش نشدم چون مصاحبه اش رو نگاه نکردم

    ازاونجا که به فوتبال علاقه خاصی دارم یادمه از یازده سالگی من عاشق فوتبال شدم اونم وقتی که مسی رو دیدم باشماره 19بارسلونا بازی میکرد همیشه پیگیرش بودم و همیشه برام سوال بود که این آدم چرا همش جایه درستیه تو زمین داره قدم میزنه یهو یه توپ میاد وگلش می‌کنه تویه باز ی یادمه الکلاسیکو بود 5بر2بارسلونا جلو بود اگه دقیق یادم باشه ؛پپه وراموس اونقدر مسی رو زده بودند که نزدیک بود مسدوم بشه اما حتی یه لحظه هم عصبانی نشد و واکنش نشان نداد

    من طرفدار شدید بارسلونا هستم اما اخیرا تو این بازی ها خیلی به انجلوتی مربی رئال دقت میکردم از اونجا که داره چند ساله خوب نتیجه میگیره می‌دیدم هیچ وقت اعتراض نمیکنه همیشه آرومه حتی وقتی عقبن و وقتی جلو هستن باز آرومه

    تو یه بازی عقب بودن وکامبک زدن کامبک های رئال معروفه از وقتی انجلوتی مربی این باشگاه شده دقت میکردم وقتی دو یا سه گل عقب بودند یا جلو بود این آدم هیچ واکنشی نشون نمی‌داد وکاملا خونسرد بود و تصمیمات درستی می‌گرفت وکامبک میزدن به نظر من آدم تو آرامش داشتن وخونسرد بودن می‌تونه تصمیمات درستی بگیره تو حالت هیجان و احساسات منفی تصمیمات همیشه اشتباهه

    خب قبل اینکه من رو خودم کار کنم وبا استاد عزیز آشنا بشم تصمیمات بسیار بدی تو زندگیم گرفتم خب چوبشم خوردم چون تصمیماتم تو حالت ترس ترس از کمبود هیجانات ناشی از غلیان احساساتم تو لحظات خوشی قول های الکی وغیره که بعداً هم برام دردسر شده وهنوزم که هنوزه دارم نتایج حاصل از اون تصمیمات اشتباه رو تو زندگیم میبینم و دارم حلشون میکنم

    اما از وقتی که با استاد آشنا شدم هروقت هیجان زده میشم خودمو آروم میکنم معمولا توی کار وقتی یه مشتری یا چند تا مشتری بهم میخوره واینو فرصت عالی میبینم ذهنم فورا نتایج خرید اون مشتری هارو برام تو آینده تجسم می‌کنه ومنو هیجان زده می‌کنه که طمع کنم وعجله کنم و تصمیمات اشتباه بگیرم چون فک میکنه که همین یه فرصته اما الان که یاد گرفتم قانون رو فورا کنترلش میکنم و میگم برای من همیشه مشتری هست فرصت هست من کار خودمو انجام میدم وتمرکزمو از روی اون مشتری ها برمی‌داریم ومیذارم روی خواستم ونمیذارم که شرک بورزم وعجله کنم و تصمیمات درست تری جهت ارائه خدمات به مشتری داشته باشم از روی باور به فراوانی نه ترس

    قبلاً خیلی عصبی میشدم اما از وقتی با استاد آشنا شدم هر وقت برخوردی از کسی میبینم که بر خلاف میل من باشه سریع به خودم میگم تو چه فرکانسی فرستادی که این برخورد باهات شده و میپذیرم که خودمم وکنترلش میکنم وعصبانیت وخشمم رو کنترل میکنم و تصمیم نمی‌گیرم

    عید که شهرستان بودم از اونجا که مدام من روخودم کار میکنم وخیلی چیزارو تغییر دادم تو وجود خودم بعضی حرف ها و اخلاقیات خانواده م اذیتم میکرد وذهنمم واکنش نشون میداد که بیشتر کنترلش میکردم که تو یه موردش عصبانی شدم وبا مادرم حرفم شد وداد زدم که کلا 10ثانیه بیشترم طول نکشید اما بعدش خیلی نارحت شدم اما وقتی تویه متن از استاد خوندم که خودم همچین خانواده ای رو انتخاب کردم دیگه سعی میکنم که اون یذره عصبانیتم دیگه نداشته باشم و تصمیمات درستی در جهت ارتباطات با خانواده ام بگیرم

    وقتی آب آرام باشه و هیچ برخوردی نداشته باشه وتمیز و عاری از هر نوع آلودگی باشه میتونی تصویر منعکس شده خودتو توش ببینی اما وقتی مطلاتم وناارام ویا آلوده باشه نمیشه دید

    تصمیمات درست زمان های گرفته میشه که ما احساساتی عمل نکنیم چه تو زمان هیجانات چه زمان های که احساسات بر ما غلبه کرده

    مثل فیلم جنگجوی درون که به پسره میگه تو کنترل روی اتفاقی که برات افتاد نداشتی واین باعث شد که تصمیمات نادرستی بگیری

    یا به قول آیه قرآن که میگه (فریاد نزن که بلندترین صداها صدای خران است )

    امیدوارم شاد سلامت و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    جمال گفته:
    مدت عضویت: 1714 روز

    سلام، عرض ادب و احترام خدمت استاد خوش تیپ و نازنینم و خانم شایسته محترم، و تمامی دوستان یکی از یکی گُل تر.

    خوشبختانه من از وقتی که یادم میاد، در کل آدم واکنشی نبودم، و یادم نمیاد که در یک موقعیت خاص و یا جایی به یک اتفاقی احساساتی بشم و واکنشی عمل کنم، و این باعث شده با وجود اینکه 9سال حرفه ایی بوکس کار کردم یکبارهم تو کوچه و خیابان تجربه درگیری نداشتم، از همون جونی و نوجونی.

    با اجازه استاد عزیزم خواستم، راهکاری رو که باعث شده من فردی نباشم که واکنشی عمل نکنم رو خدمتتون عرض کنم.

    با وجود اینکه گاهی مواقع دو دو تا چهارتا کردن ها خیلی مقدور نیست و ناچارا بعضی مواقع آدم پیش میاد که احساسی عمل کنه، مثل موقعی که میبینی ماشین داره میزنه به بچه ایی که وسط خیابون وایساده، و تو باید اون لحظه بپری و بچه رو از وسط خیابون ورداری (که این تجربه سر خودم اومده) دیگه اونجا با وجود ریسکهایی که داره، همه واکنشی عمل میکنن و جای تعلل کردن نیست.

    ولی بیشتر مواقع پیش میاد که ما میتونیم خیلی راحت و آروم خودمون رو کنترل کنیم و اصلا تصمیمات سریع گرفتن و واکنش نشون دادن یک بی خردیه محضه، که خیلیامون تجربه کردیم، مثلا تو یک شرایط خاصی توی رانندگی که ماشین جلویی داره کُند حرکت میکنه، یا متوجه نشد و با بی احتیاطی از فرعی در اومد و یا خیلی مثالهای دیگه، که اونجا نیازی هم نیست دستمون رو بزاریم روی بوق و هزارتا بد و بیراه بگیم، که چی؟ چرا بی احتیاطی کردی، یا چرا کند حرکت میکنی.

    17سالم بود که من شروع کردم بطور حرفه ایی بوکس کار کردن، و خدابیامرز مربی مون یک انسان بینهایت فرهیخته و یک استاد تمام کمال بودن، و شاید این یکی از الطاف خداوند بود که من رو هدایت کرد تا اونموقع با ایشون آشنا بشم و کار کنم، ایشون هر روز، هر روز، هر روز مدام به ما میگفتن که “بزرگ منشانه رفتار کنید”، قبل از تمرین، قبل از مبارزه، موقع رفتن به رختکن، وقتی داشتیم میرفتیم خونه، مدام حرفشون این بود که “بزرگ منشانه رفتار کنید” که ترکی میشه “آغایانا رفتار الیین”، میدونین شاید بگم 1000 بار همین یک حرف ساده رو من شنیدم.

    بزرگ منشانه یعنی چی؟

    یعنی از منظر یک فرد عاقل و بالغ به قضایا نگاه کنیم، به همین راحتی.

    چقدر دیدیم بچه وقتی غذا میخوره همش میریزه رو میز یا روی لباساش و همه جا رو کثیف میکنه، چرا ما از دست بچه ناراحت نمیشیم؟ ولی اگه این کار رو یک فرد بالغی انجام بدهدما رو ناراحت میکنه؟

    چون ما سطح ادراک خودمون رو نسبت به درک و فهم بچه خیلی بالاتر میبینیم و انتظاری جز این از بچه نداریم، ولی در مورد فرد بالغ، میگیم خُب اینم در حد من درک و فهم داره، چرا اینکار رو میکنه؟ چرا نمیفهمه؟ و این یک سوال ساده از خودمون باعث میشه ما از دستش ناراحت بشیم، ما به درک و فهم طرف مقابل داریم اعتبار میدیم و از این اعتبار دادن خودمون ناراحت میشیم، در حالی که اینطور نیست، اون شخص داره در حد درک و فهمش عمل میکنه، وگرنه نیازی نبود یک کار غیر عقلانی رو انجام بده.

    میدونین میخوام چی بگم؟

    وقتی یارو داره در باند سرعت اتوبان بجای 80تا رفتن، با سرعت 40 میرونه و عین خیالشم نیست دقیقا داره به اندازه درک و فهمش عمل میکنه، وگرنه خودش میکشید کنار، الان اینجاس که ما بزرگ منشانه رفتار کنیم، انگار دار یک بچه رو نگاه میکنی که غذا رو ریخت روی لباسش، بکش کنار و برو، الان بوق زدن چی رو عوض میکنه؟ اصلا هزار تا هم فوش بهش بده، اصلاح میشه؟ نه، فقط میخوای دلت رو خنک کنی، اونموقع است که منم درک و فهمم ریخت پایین، شدم همطراز با اون بچه.

    یه مثال ساده دیگه:

    مثل سلام ندادنه یک بچه موقع ملاقات باهم.

    باباش میگه، پسرم به عمو سلام دادی، و ما بزرگ منشانه میگیم: آره سلام داد، آفرین، ماشالله و …

    دیگه ما ناراحت نمیشیم از دستش، ولی اگه باباش در سلام دادن یکمی دست دست کنه، تعلل کنه میگیم xxx.

    بنظر من “آغایانا عمل کردن” جنسی از خداست، انگار خدا داره خطاهای ما رو میبینی؟ واکنشش چیه؟ چیزی غیر از چشم پوشیه؟ اگه ما بجای خدا بودیم، میگفتیم یه رعد و برق بزنه از وسط دو نصفش کنه، ولی خدا چکار میکنه؟ به موسی میگه برو با فرعون از در دوستی با ملایمت صحبت کن، نمیگه برو شمشیر بکش، نمیگه برو هزارتا بد و بیراه بگو، حضرت محمد در مقابل رفتار فردی که بهش گِل و لجن پرت کرد چیکار میکنه؟ آغایانا رفتار کردن همونیه که بزرگ منش باشیم، مثل خدایی که به بندگانش نگاه میکنه.

    ولی 1000بار این حرف رو بشنویم (به خودمون بگیم) دیگه ضمیر ناخودآگاه ما خواهد فهمید که در مواقع خاص هرگز واکنشی عمل نکنه، اتوماتیک وار بزرگ منشانه رفتار کنه، اون عملِ فرد مقابل رو به چشم نادانی و بی اطلاع بودن طرف حساب کنه و رَد بشه.

    مسی رَد میشه، ولی زیدان میگه نه، تو نفهمیدی؟ من از توهم نفهمتر میشم و با کله میره تو شکم یارو.

    همه دستورالعملهای استاد عزیزم چقدر عالی و بینظیره، ولی حرف من اینه که اصلا بیایم کار رو به اونجا نکشونیم که لازم بشه به نفس عمیق کشیدن، اصلا چرا باید جوش زد؟ وقتی من بدونم خیلی بزرگتر از طرف مقابلم، بزرگی از بابت ظرف وجودی، بزرگی از بایت آگاهی، اصلا ناراحت نمیشم.

    اصلا نیازی به بوق زدن نیست، اصلا نیازی به فوش دادن نیست، اصلا نیازی به جروبحث کردن با یک فرد نا آگاه نیست، اصلا نیازی به واکنش دادن نیست.

    دوران دبیرستان با خودم میگفتم چرا این واکنشی نبودن رو مربی تربیتی در موردش صحبت نمیکنه، خود مربی تربیتی ما اونقدر فرد واکنشی بود که حتی ظرفیت شنیدن یک انتقاد سازنده رو نداشت :) چه برسه به تربیت کردن یک نسل :)

    زیاد حرف زدم، ممنونم که آغایانا حرفام رو گوش دادین.

    عاشقتونم

    موفق و پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 52 رای:
    • -
      نورا افضلی گفته:
      مدت عضویت: 1885 روز

      سلام جمال عزیز

      چقدرازخوندن کامنت های شمامن احساسم خوب وعالی میشه .

      مثالهایی که زدیدید کاملا ملموس جامعه ولزوم رفتاربزرگ منشانه هست والبته کلی ازاین مثالهای دیگری که ماآدمهادرزندگی خصوصی وعمومی خودمون باهاشون مواجه میشیم

      اتفاقا برای من هم یه تذکربجاوعالی بودکه بایدهمچنان به رفتاربزرگ منشانه ام ادامه بدهم زیراهرچه باهدایت خداوند بزرگوارانه رفتارکنیم ودربعضی مواقع به قول استادعزیزمون بایک روزتاخیروباتفکرواندیشیدن تصمیم بگیریم یاحتی حرفمون روبزنیم مطمئنابزرگ منشانه وعاقلانه ترعمل می کنیم .ابتداازخدای هادی وحامی وپشتیبان خودم بی نهایت سپاسگزارم که ازطریق دستان الهی اش همواره هدایتم میکنه ودستموتودستاش میگیره وآرامش وآسانی وراحتی رونثارقلبم وعملم میکنه وازاستادمهربان وعزیزم وشمادوست عزیز بسیارسپاسگزارم که ازامروزیادگرفتم باهدایت خدابرای همیشه ودرهمه ی مواقع ومواردزندگیم «بزرگ منشانه» حرف بزنم و«بزرگ منشانه»رفتارکنم .

      خدایابی نهایت سپاسگزارتم بابت این دانش واین آگاهی امروزم .

      موفق باشیددوست هم فرکانسی ام .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      باران ناصر گفته:
      مدت عضویت: 1619 روز

      سلام دوست عزیز ممنون از کامنت خوبتون بزرگمنشانه فکر کردن و رفتار کردن عالیه

      ولی بعصی وقتا منو به تردید میندازه

      در واقع پدر و مخصوصا مادر من شخصیت بزرگمنشانه ای دارند همیشه بی حاشیه بودند هرگز با کسی به خاطر رفتار نادرستشون بحث نمی کنند یا پشت سرش غیبت یا تحلیل رفتاری نمی کنند خیلی راحت می گذرند و کم پیش میاد ناراحت بشن و من ندیدم موضوع را کش بدند یا با کس دیگه ای درمیون بذارند خوب این رفتارشون در منم تاثیر گذاشته منم زیاد اهل غیبت نیستم و قبلنا بیشتر تو خودم میریختم و ادیت میشدم بعدها یاد گرفتم با تغییر نگرشم جور دیگه ای فکر کنم و خودمو آروم کنم و آموزه های استاد هم خیلی خیلی به من کمک کرد ولی همیشه فکر میکردم این کوتاه اومدن والدینم باعث میشه دیگران سو استفاده کنند مثلا بیشتر وقتا پیش میومد که تو یه مراسمی دخترعموهای من دعوت میشدند از طرف فامیل چون مادرشون برعکس مادر من طوفان به پا میکرد ولی ما راحت خط می خوردیم و شاید مادر من واکنشش این بود که به طرف بیان میکرد اونم به اسرار من و طرف با یه عذرخواهی قضیه را فیصله میداد و این موضوع منو آزار میداد که حقمونو نمی تونیم بگیریم هنوز هم من این مسئله را دارم نمی دونم این بزرگمنشانه رفتار کردن را دقیقا چه جاهایی نباید به کار برد و تعبیر اشباه ازش نکرد آیا بهتره رک بود هرچند چون من اینجوری بزرگ نشدم همون لحظه که احساس می کنم رفتار نادرستی با من شده نمی تونم واکنش درست نشون بدم یا سکوت می کنم و خودمو آروم می کنم یا بغضم میگیره و نمی تونم حرفمو بزنم احتمالا عزت نفسم هنوز خیلی دچار مشکله ولی بعضی وقتها شده که با خودم گفتم چه خوب که اون موقع سکوت کردم و چیزی نگفتم شده من چون آدم حساسیم تعبیر اشتباه کردم به هر حال دچار تعارضم در این قضیه ممنون میشم اگر پیشنهای دارید بفرمایید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    مهناز رویانی گفته:
    مدت عضویت: 2269 روز

    سلام به استاد عزیز و مریم جان سپاسگزارم از شما به خاطر این فایل بسیار آموزنده و زیبا

    چون پر از تجربیات ناب بودم نسبت به این موضوع فورا شروع کردم به نوشتن تجربه خودم تا به امید خدا درسی بشه برای کسانی که تجربه منو میخونن

    زیر بنای تصمیمات ما احساس هستش که اگه شناسایی نشه و تفکر قبل از به اجرا گذاشتن تصمیم نکنیم امکان داره خسارت های بی شمار هم مالی و هم ارتباطی بشه

    من و همسرم دوتا تصمیم بزرگ و اشتباه گرفتیم که محرز و الان هنوز عواقبش میکشیم

    اولین تجربه خرید زمینی بود که الان داریم ما در 15 سال پیش مبلغی پول داشتیم که تصمیم گرفتیم تبدیل به ملک کنیم تو اون سال یه اتفاق خیلی قشنگ برای همسر من از لحاظ جسمی افتاده بود که تمام احساسات خوب ما غلیان کرده بود و خیلی نسبت به همه چیز مثبت و لطیف شده بودیم در همین روزها از سمت یه آشنا زمینی به ما معرفی شد که در یکی از بهترین نقاط شهر بود ولی مشکل فراوانی داشت از جمله اینکه طرح باغات و اینکه هیچ راه دسترسی براش تعریف نشده بود و طرف مقابل به همه این مسایل آگاه بود اما من و همسرم از جایی که سرشار از حس مثبت بودیم بدون هیچ تفکر و تحقیق فقط بر این مبنا که این طرف آشنا درجه یک ما هست و دروغ بهمون نمیگه و اینکه این زمین تو بهترین جا هستش پس لقمه بزرگ و عالیه رفتیم پای معامله و پولی رو که میشد یه ساختمون دو طبقه بخریم دادیم برای پرداخت این زمین بدون رفتن به شهرداری و حتی یه بنگاه معتبر فقط قولنامه تو خونه نوشته شد در حضور طرفین و دوتا شاهد که از اقوام بودن

    بعد یکی دوسال که ما پیگیر شدیم برای ساختن خونه متوجه شدیم که این زمین مشکلات فراوانی از جمله مسیله راه که با یه همسایه طرفیم که به هیچ وجه راضی نمیشه راه بهمون بده مگر به یه مبلغ هنگفت الان ما 15 سال درگیر هستیم و به هیچ نتیجه فعلا نرسیدیم

    تو این تصمیم بزرگترین عامل احساس ما بود که ناشی از کمبود نسبت به اینکه دیگه همچین موقعیتی نیست و ما داریم یه پول میدیم برای زمینی که ارزشش چند برابر خواهد شد و اعتماد بیش از حد به طرف مقابل بود که عواقبش اینه که ما همچنان پیگیر و درگیر با شهرداری و بقیه افراد هستیم

    دومین اشتباه ما در رابطه با فروش خونه ای بود که برای اولین بار ساخته بودیم قبل از خرید اون یکی زمین مشکل دارمون

    زیر بنای فروش خونه ترس بود چون همسر من برای ساخت خونه پروانه نگرفته بود و شهرداری حکم تخریب زده بود من و همسرم از ترس اینکه شهرداری تخریب نکنه خونه رو به فروش گذاشتیم و به قیمت خیلی ناچیز فروختیم و بلافاصله بعد مدت دوماه تو تورمی که برای اولین بار در ایران ترکید اون خونه شد 7 برابر پولی که ما فروختیم و طرف که از ما خریده بود با یه اصلاح کوچیک خونه رو دوباره ساخت من و همسرم الان مستاجر هستیم و این عواقب این تصمیم ما بر مبنای ترس بود

    سپاسگزارم از خدای مهربان که این تصمیمات اشتباه هر چند سنگین ولی ارزشمند بود چون ما دوباره شروع کردیم به حرکت و هم اکنون در بهترین شرایط مالی هستیم به لطف خدا و برنامه استاد مخصوصا دوازده قدم و فایلهای رایگان هم اکنون درآمد 60میلیون به بالا در ماه داریم و فرزندان ما تو بهترین رشته های تحصیلی درس خوندن و هدفمند ازدواج کردن و زندگی سالم و موفق دارن

    از احساس خشم هم بخوام بگم بارها باعث شده برفتاری کنم مخصوصا با بچه ها حتی کتک کاری بشه ولی خدارو شکر الان که تو برنامه با استاد رو خودم کار میکنم تقریبا به 10 رسیده و کمتر تکرار میشه

    من برای اینکه تصمیم اشتباه بر مبنای احساساتم نگیرم پیاده روی میکنم

    دوش میگیرم ،سکوت میکنم و با نوشتن سعی میکنم به آرامش برسم

    ممنون و سپاسگزار از همگی همسفران

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: