تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱ - صفحه 15 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

738 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سید حسن گفته:
    مدت عضویت: 1378 روز

    سلام

    خداراشکر بهم ایمانی داد استاد که قدم های محکم‌تری را بردارم برای تغییر. مداوم

    خدا را شکر که بهم فرصتی داد تا بتونم درک بهتری از تغییرات را دریافت کنم

    این روند تغییر. که در پروژه قبلی سایت که شرکت کردم کلی منو متعهد تر کرد .یعنی اهرم رنج و لذتی درست کرد که اگر تغییر نکنم نمیتونم تجربیات نعمات الهی.را بدست آورم

    چون خداوند. من را آفریده تا همه نعماتش را تجربه کنم

    چون من در این جهان اومدم تا جهان خودم را زیباتر کنم

    نه این که با حرکت نکردن جهنمی درست کنم که دنبال تغییر نباشم.و این جلسه هم باز منو متعهد تر کرد تا بیشتر بتونم روی باورهای و تغییراتم کار کنم

    خداوند منو وارد بهترین مومنتوم مثبتی کرده تا تغییر را بیشتر ادامه بدهم و بهترین نتیجه ها رو وارد زندگی ام کنم

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  2. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1088 روز

    به نام خدا وسلام به خدا.

    سلام به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم.

    ازپارسال روزشمارزندگی رو یادگرفتم کارکردم همراه باخانه تکانی ذهن وبعدهم گام به گام مهاجرت به مداربالا تر بعدگفتم خدایاحالاکه این دوره های هدیه تمام شدچکارکنم؟!

    چون من اصلا اهل کارکردن توی دوره نیستم دوست دارم چرخشی باشه یکجابودن برام سمه خفه می شم .

    خداگفت دوره ی توحیدعملی وبعددرپرتوآگاهی وبعدنتایج دوستان همه رو برای خودم دوره ساختم گفتم بعدازنتایج دوستان گفتگوبادوستان بادوستان روبه صورت دوره کارمیکنم چندروزپیش دیدم عه خداخودش برام دوره رو آماده کرده ولقمه روگرفته میگه دولپی نوشجانت کن چون تولیاقتت بیشترازاینهاس لیلاخانم.

    یک بوس آبداربه لپ های گلی خدا.

    ازبرج 6 دارم دور بر خونه رو مرتب میکنم چون قراره امسال هم برای5مین سال تو همین خونه زندگی کنیم باکمی اجاره ی بالاتر.

    تاالان حدودایک نیستان پرفقط وسیله ازخانه بیرون بردیم وبرای استفاده کردن دادم به کسی وتادیروزهنوزادامه داشته باخودم گفتم این لوازمهارومیدم به کسی نه برای اینکه خواسته باشم برای اونهاخدایی کنم نه!!!!!

    بلکه برای بزرگ شدن خودم وتمرین کردن که ازدل بستگی ها ، وابستگی‌ها دل بکنم تمرین خوبی بودگاهی چندتیکه ازلباسهاروبرمیداشتم بازمیگفتم نه نبایدبه حرف ذهنم کنم بالاخره تااندازه ی زیادی موفق شدم وگفتم برای انرژی الهی درجریان باشد باید ازیکجایی شروع کنم.

    من زیادبلدنیستم به سوالات جواب بدم ولی اینومیدونم بدون هیچ آگاهی توی چندین کامنتم گفتم بیش از حدود2سال قبل از آشنایی با قانون جذب یکی از همسایه های قدیمی که دوستم بودولی سنش ازمن بالاتربودمیگفتیم بی بی جان این خانم سیدخواب دیده بودکه من یک خانه ی خیلی، خیلی، خیلی بزرگ دارم همه جاش مرتب وفرش کرده حالایاغرفه، غرفه بوده یا اتاق ،اتاق بوده خیلی زیادجاداشتم.

    بی بی جان ازمن پرسیده لیلا اینجاچکارمیکنی؟

    این همه جاواتاق رو می خوای چکار؟

    گفتم بی بی جان اینهاهمش مال خودمه ودیگه ازاینجاهیج جای دیگه نمیرم الهی شکرت که تمام اتفاقات زندگی من جلو،جلوبرام نشانه هاش میادحالاتوسط خوابهای خودم یااطرافیانم واقعا که من بالیاقت وباشخصیتم.

    وگفتم من هیچ زرنگی هم ندارم حتی بلدنیستم به کامنتهاامتیازبدم یاحتی بیشتروقتهایعنی99٪که به کامنتهام پاسخ میدن بلدنیستم بازکنم یابه من امتیازمیدن بلدنیستم بازکنم فقط خدادستم روگرفته روشونه هاش دور، دور بازیم میده خودش میدونه هیچی بلدنیستم ودرتوانم قدرت هیچکاری نیست.

    دیشب کامنت میخوندم منم متوجه شدم که احساس گناه دارم یعنی چه؟

    من به خواهرقبل خودم که الان بامن رفت وآمدهم نداره وامشب یک بسته خرمالوگرفتم رفتم ازش خبرگرفتم و ازاینکارم راضی هستم چون الان حالم واقعاخوبه پس الهامات الهی بود که رفتم خونه ی خواهرم از بی لیاقتی وکم محلی ها نبوده ازخانمی خودم وبزرگی خودم بودکه رفتم دیدنش حالابذار هرجورمیخوادحساب کنه ازلطف خودشه خداپشت وپناه خودش ودختراش باشه انشاءالله.

    خب قبلناکه خیلی رفت وآمدداشتیم تادستم یاپام یاهرعضوی ازبدنم دردمیگرفت حالایابچه ها ویاعزیزدلم ماساژم میدادندهمون لحظه به فکرخواهرم بودم طفلک باشوهرش خیلی راحت نیست وبادختربزرگش هم راحت نیست به دخترکوچکش هم هیچی نمیگه الان دستاش پاهاش دردمیکنه بایدتحمل کنه خخخخخخخخخخخ.

    یا من بابچه هام و عزیزدلم راحت صحبت میکنم خواهرم باشوهرش حرف هم نمیزنه دیشب این پاشنه آشیلهام رو پیداکردم والان4ساله که شوهرخواهرم ساکن بهشت شدنددیگه بدترشده بودکلا خانوادگی احساس مسئولیتمون بیشترشدوحدوا2سال هست به خاطریک واحدشریک بودیم ازهم جداشدیم هم ملکمون رو جداکردیم هم الهی شکرباحرف وحدیثهایی که پشت سرمنوخانواده ام داشت رابطه مون به1٪رسیده الهی شکرت بابت این جدایی لطف خداشامل حالم شده.

    ویک پاشنه‌ی آشیل دیگرم بعضی وقتهامقایسه کردنم بادیگران است ازسرطان بدتر.

    وپاشنه ی آشیلی دیگرم که هرکاری انجام میدهم انگاروظیفه ام هست وبی ارزش است انگارمسئول کارهای الکی هستم به قول پسردومی ام میگه به من کارهای الکی رو واگذارنکنید.

    منم باورم شده که تمام این کارهایی که میکنم الکی وپیش پاافتاده است!!!!!

    وبازهم همین پسردومی ام میگه مامان نمیخوادبری کوه هموارکنی الان اگه خانه وزندگی رو یک گاری درنظربگیری4تاچرخ داره یک چرخش بادستان توحرکت میکنه اونم سنگین ترین واصلی ترین چرخ مسئولیت خانه داری شمایکی هستی وما4تاپسروبابا همه رو شمااداره میکنی خیلی ارزش آفرینی.

    خدایااین که من ارزشمندم رابه کله م فرو کن انشاءالله.

    الان 2تاخواسته ازخدادارم وهیچی هم نمیدانم چکارکنم برای خواسته هام فقط میدانم اون گروه4هستم که میخواهم خیلی ،خیلی ،خیلی تغییرکنم ولی بلدنیستم خدایامن اعلام آمادگی کردم مردی بیاجلو قدم اول راهم من برمیدارم توی این همه جمعیت بایدجواب پس بدم بایدبانتیجه بیام جلووگرنه عملی که نتیجه نیاورد حرف مفت است بیادرعمل کمکم کن توخدایی روبلدی به من بندگی باور، وایمان رو یادآورباش یاخداگفتیم وعشق آغاز شد.

    عاشقتونم انشاءالله بازهم بادستایی پرمیام توی دوره ی بپرتوآغوش خدا وتغییر رادرآغوش بگیرکامنت بنویسم.

    اینم ردپام توی اولین جلسه. باموفقیت انشاءالله.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  3. -
    الماس 1400 گفته:
    مدت عضویت: 2718 روز

    به نام خدا

    باسلام و احترام خدمت استاد عزیز و اعضای خانواده صمیمی عباسمنش

    استاد عزیز خیلی خیلی ممنونم از شما که این ایده به ذهنتون رسید راجب کلاب و این همه نشونه های هدایت که توسط شما و دوستان ارائه شده در این فایل ها که هرکدوم درهای رحمتی ست از جانب خداوند

    خدارو میلیاردها میلیارد بار شکر که در چنین جمع فوق العاده ای هستم با این همه انرژی مثبت و فرکانس های بالا در سلامتی و ثروت و تحول های بی نظیر

    استاد همه فایلهای شما یکی از یکی بهترن و واقعا سخته از بینشون بهترین رو انتخاب کردن و میتونم بگم همین گفتگوهای اخیرتون با دوستان بزرگوار از عالی ترین فایل های شما هست چون واقعا خیلی از سوالات من رو جوابگو بوده و خیلی ازاین بابت خوشحالم

    امیدوارم بزودی باشما صحبت کنم و از افتخارات بیزینسی و مالی و سایر فعالیت هام براتون تعریف کنم

    انقدر در این یکی دو ساله و مخصوصا این اواخر نشونه ها دریافت کردم از سمت ایالت های مختلف امریکا که مطمئنم خیلی زودتر از چیزی که تصور دارم با شما ملاقات خواهم داشت و از زحمات چندین ساله شما و خانم شایسته بزرگوار که همیشه صبورانه و با انتقال حس خوب پاسخگو بودین، حضورا کلی تشکر کنم ازتون و انقدر حرف ها برای اعلام نتایج عالی زندگیم داشته باشم که اشک شوق هردوی شما عزیزان رو جاری کنم.

    به امید دیدارتون

    استاد عاشقانه دوستتون داریم

    در پناه الله یکتا باشین همیشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    الهام سوادکوهی گفته:
    مدت عضویت: 2921 روز

    سلااااام استاد جاااااانم

    چقدر ذوق کردم ازاین فایل گفتگوی جدید با دوستان،مررررسی استادم

    خداااااروصد هزار بار شکر در فرکانس دریافتشم

    مررسی ازحسن عزیزو بهنام وراستین عزیز برای حضورشون در این clubhouse

    استاد جان چقدر آگاهی در همین صحبتا میشد دریافت کرد و من خیلی لذت بردم از این گفتگو

    درسایی که برای من داشت و آگاهی ها که دریافتشون کردم این بود که

    در مسیر علایقمون حرکت کنیم تا سریع تر پیشرفت کنیم و به رشد جهان هم کمک کنیم … و واقعا استادم وقتی در مسیر علاقمون پیش میریم احساس خوشبختی بیشتری میکنیم

    اگر مسیرمون و اصلاح نکینم و خودمون و بهبود نبخشیم و دنبال پیشرفت نباشیم جهان طبق قانون بدون تغییر خودش فشارو برما بیشتر میکنه که یا تغییر کنیم یا نابود بشیم

    برای همین بایدهمیشه در مسیر زندگیمون تصمیم به بهتر شدن بگیریم

    اگر ما خداوند رو به عنوان یک سیستم ببینیم که قوانینش ثابته خیلی آسون تر میتونیم زندگیمون و مدیریت کنیم

    تضاد برای این به وجود میاد که ما پیشرفت کنیم

    اگر ما در حال پیشرفت باشیم ،تضاد کمتری به وجود میاد و شرایط به نفعمون میشه به عنوان مثال استادم همین شرایط پاندمیک که اشاره قشنگی کردین که چقدر به نفعتون شده و چقدر این مدت رشد کردیددر هر زمینه ای که میخواستیدو از طرفی چون قبلا که شرایط عالی بود شروع کردید به تغییر و سیستم آموزش آنلاین وسایت و ارتقا دادین الان نتیجش همین شده که حتی این تضاد( پاندمیک) هم به نغعتون شده

    ودر کل اگر در حال پیشرفت دائمی باشیم تضاد خاصی در زندگیمون بهش بر نمیخوریم

    نکته جالبی که استاد جان اشاره کردید این بود که برای خلق ثروت به خانواده و کسی وابسته نباشیم و خودمان شروع کنیم به خلقش ولی اگر شرایط مالی پدرمون خوبه از این شرایط استفاده کنیم برای بهتر شدن نه اینکه هزینه هامون و دربیاریم ولی به این هم افتخار نکنیم که من همه دستای خدارو رد کردم و از زیر صفر شروع کردم البته از زیر صفرم شروع کنی ثروت و میشه خلق کرد ولی دستای خدا میتونه مسیررسیدن به خواسته رو سریع تر کنه

    و واقعا استاد چقدرررربهتون افتخار میکنم که مرد عملید و هر آموزه ای که بر ما جاری میکنید خودتون عمل میکنید ،از اینکه گفتید برای مایک عزیز احساسی عمل نکردید و وقتی دیدید به شرایط وابسته شده از خودتون دورش کردید واقعا اشکم سرازیر شد… که شما واقعا چقدر عااالی به قانون عمل کردید

    خداررررو باز هم شاکرم

    باز هم مرررررسی استاد جان

    عاشقتونم

    در پناه خدا سربلند باشید همیشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  5. -
    نجمه رضائی گفته:
    مدت عضویت: 2227 روز

    به نام خدای هدایتگرم

    سلام دوستان و استاد عزیزم

    امیدوارم حالتون عالی باشه خوشحالم که همگی باهم قدم در این راه پر برکت گذاشتیم .

    یادمه این گفتگو ها در زمانی بود که تازه هدایت شده بودم به سایت و حضورم کمرنگ بود اما بصورت منظم این گفتگو ها رو دنبال میکردم این قسمت رو خیلی گوش کردم چون جسارت بهم میداد من مشغول کاری بودم که دوسش نداشتم ولی بخاطر ترس ها نمیتونستم ازش خارج شوم.

    ترکیب این گفتگو ها با عزت نفس باعث شد شجاع بشم و از کارم استعفا بدم و خودمو از رنج چندین ساله نجات بدم .

    شنیدن مجدد صدای دوستان عزیز « بهنام و راستین » یادآور خاطرات قشنگی شد ، اونموقع ها صبح و عصر پیاده روی میکردم و در حین راه رفتن از فایل های گفتگو با دوستان استفاده میکردم بارها و‌بارها این قسمت رو گوش کرده بودم یادش بخیر.

    «»من همیشه جز گروه یک و مقاوم هستم یعنی چسبیده به شرایط کنونی هستم و مایل به تغییر نیستم ، تغییر کردن اونقدر برام سخته که حاضرم بمیرم ولی تغییر نکنم!

    در حین شنیدن این فایل متوجه زنگی شدم که در وجودم به صدا در اومد و موقع کامنت نوشتن یعنی همین الان فهمیدم ((بنده به دلیل یک کج فهمی و یک باور غلطه که همیشه دوس دارم جزء گروه یک باشم)) چون از جامعه و اطرافیانم زیاد شنیدم که :

    آدم باید در یک موضع حرکت کنه!

    از این شاخه به اون شاخه پریدن اصلا خوب نیست!

    اما استاد جان اینجا من دچار کج فهمی بزرگ و وحشتناکی شده ام !

    بودن در یک موضع خوب است اما به شرطی که اون موضع قانون اصلی جهان باشه مثل توحید ، مثل همون اصلی که شما همواره در مسیرش هستید، اما من اینو اشتباه متوجه شده بودم و فکر میکردم چیزی که انتخاب کردم و راهی که رفتم باید تا آخرش برم حتی اگه بفهمم غلطه و بهم زیان میزنه!

    در صورتیکه شما بارها و بارها گفتید ممکنه بعدا دیدگاهم در مورد مسئله ای تغییر کنه و بفهمم اون درسته و اونو انتخاب کنم مثل سبک زندگی یا سبک تغذیه که هربار به بهترش هدایت شدید.

    استاد جان کسی از فامیل ما خیلی شغل عوض میکرد و همه ازش انتقاد میکردن و میگفتند هرروز ازین شاخه به اون شاخه میپره و زیاد میشنیدم که میگفتن وقتی شغلی و راهی انتخاب کردی دیگه نباید عوضش کنی حتی درمورد ازدواج هم همینو میگفتن ،با لباس سفید رفتی باید با کفن برگردی !

    میدونم این دیدگاه اصلا درست نیست ولی در وجود من به یک باور تبدیل شده چون جامعه اطرافم اینگونه هستند خداروشکر میکنم که امشب متوجه کج فهمی ام شدم و ریشه مقاوم بودنم رو فهمیدم .

    حالا متوجه شدم چرا برای تغییر شغل اینهمه مقاوم بودم درسته که باورهای دیگه هم بود اما فکر میکنم این کج فهمی دلیل اصلیش بوده ، من نمیخاستم از این شاخه به اون شاخه بپرم!!!!! میخاستم در یک موضع باشم!!!!!

    دیگه نمیدونم چی باید بنویسم ! با فهمیدن این موضوع ذهنم قفل کرده و‌نیاز دارم این کج فهمی رو اصلاح کنم.

    خدایاشکرت

    من عاشق پروردگارم که همیشه سوپرایز میکنه ، برای خودم اکثر اوقات در حین کامنت نوشتن ،باورهای ریز و مخفیم نمایان میشه مثل همین الان که هیچ ایده ای برای نوشتن نداشتم اما گفت شروع کن ،شروع کن من کامنتت میشم .

    الهی صدهزار بار شکرت .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  6. -
    پری گفته:
    مدت عضویت: 914 روز

    به نام خدایی که هرچه دارم از اوست …

    سلام خدمت استاد عزیزم و هم مداران گلم

    متن من یکم طولانیه، خیلی دلم میخواست اینارو بنویسم ، زندگی من خیلی خیلی نکات بُلد و واضح داره، پر از شگفتیه، به معنای واقعی پر از رد پای خداست … این متن گوشه ی خیلی کوچیکشه ،امیدوارم بتونم کمکی کرده باشم با این توضیحات..

    من توی زندگی حرکت‌های زیادی انجام دادم که قبل از اینکه دنیا بخواد منو مجبور کنه، خودم پیش‌قدم شدم.

    اولین بار که این روحیه رو نشون دادم، دوران راهنمایی بود. من توی مدرسه‌ی تیزهوشان درس می‌خوندم، و اولین تصمیم بزرگی که گرفتم این بود که در آزمون ورودی تیزهوشان برای دبیرستان شرکت نکنم.

    اون موقع، این تصمیم یه تابوشکنی بزرگ بود، ولی حالا که 34 سالمه، می‌دونم یکی از درست‌ترین تصمیم‌های زندگیم بوده.

    اتفاق مهم بعدی وقتی افتاد که من دانشجوی رشت بودم. یادمه روز اولی که وارد دانشگاه شدیم، همه می‌گفتن:

    «خاک رشت خیلی گیره، یا اینجا ازدواج می‌کنی یا برای همیشه می‌مونی!»

    و راستش اون 4–5 سال دوران دانشجویی واقعاً از بهترین سال‌های زندگی من بود.

    همه‌چی برام فراهم بود — خونه داشتم، ماشین داشتم، حتی کار هم نمی‌کردم، بابام کارتشو داده بود دستم… انگار توی یه رویا زندگی می‌کردم.

    اما سال آخر، بدون هیچ دلیل منطقی یا خاصی، یه روز تصمیم گرفتم همه‌چیز رو ول کنم و برگردم خونه‌ی بابام.

    خونه‌ی مجردی‌مو پس دادم، از اون زندگیِ راحت بیرون اومدم و برگشتم پیش خانواده.

    هیچ‌کس نمی‌تونست تصمیمم رو درک کنه.

    همه با تعجب و حتی دلسوزی می‌گفتن: «چطور تونستی؟ وسط عشق و حال برگشتی خونه‌ی بابات؟»

    اما من فقط به یه حس درونی گوش دادم — حسی که هیچ توضیحی نداشت، فقط می‌دونستم باید این کارو بکنم.

    یکی دیگه از تصمیم‌های بزرگ زندگیم این بود که با وجود اینکه همیشه دانش‌آموزی درس‌خون و زرنگ بودم، سال آخر دبیرستان تصمیم گرفتم غیرحضوری بخونم.

    اون موقع، همه شوکه شدن — پدرم، مادرم، حتی مدیر مدرسه.

    چون من «امید پزشکی مدرسه» بودم،

    اما هیچ‌وقت از خودم نپرسیده بودم که آیا واقعاً دلم می‌خواد پزشک بشم یا نه. فقط چون بقیه انتظار داشتن، اون مسیر برام درست فرض شده بود.

    اون سال، باز هم یه تابوشکنی دیگه کردم. بدون اینکه رضایت کسی رو داشته باشم، تصمیم گرفتم کنکور زبان بدم.

    حالا بعد از این همه سال، فهمیدم که من آدمِ کارهای تکراری یا زمان‌بندی‌شده نیستم — برام مثل مرگه.

    من نمی‌تونم توی چارچوب زندگی کنم.

    پزشکی برای من چیزی جز یه عنوان قشنگ و یه رؤیای پدرم نبود؛ رؤیایی که می‌خواست باهاش بگه زحمتاش به ثمر نشسته.

    یکی دیگه از اتفاقاتی که قبل از اینکه دنیا بخواد منو هل بده، خودم انجامش دادم، مهاجرتم بود.

    همه‌چیز انقدر سریع و بی‌برنامه پیش رفت که هنوزم وقتی بهش فکر می‌کنم، شُک می‌شم.

    در عرض دو ماه، هم انگشت‌نگاری رفتم، هم ویزا گرفتم، و دقیقاً دو ماه بعد از تصمیمم، روی خاک کانادا بودم — همین‌قدر عجیب، همین‌قدر غیرمنتظره.

    از اون موقع تا حالا، هر وقت بهش فکر می‌کنم، با خودم می‌گم بعضی تصمیم‌ها رو عقل نمی‌گیره، فقط دل راه رو نشون می‌ده.

    یکی از کارهای جسورانه‌ای هم که بعد از اومدن به کانادا انجام دادم، زمان کرونا بود — وقتی همه از شهرهای شلوغ فرار می‌کردن و می‌رفتن شمال برای خلوتی، من برعکس همه، از شمال به سمت دان‌تاون اومدم.

    اون موقع خونه‌ها توی مرکز شهر خیلی ارزون‌تر شده بودن، و من تونستم یه پنت‌هاوس عالی تو یه ساختمون پر از امکانات بگیرم.

    هرکسی می‌شنوه به چه قیمتی اون خونه رو گرفتم، باورش نمی‌شه!

    من با همون سر و شهود درونی‌ام، یه روز فقط با یه کوله‌پشتی راه افتادم و دنیا رو گشتم.

    با یه کوله، شب‌ها توی مزرعه‌ها خوابیدم، توی هتل‌های پنج‌ستاره خوابیدم، توی خونه‌ی مردم خوابیدم.

    تنها معیارم همیشه حس درونیم بود.

    به خودم می‌گفتم: «به این آدم چه حسی دارم؟ می‌تونم امشب رو توی خونه‌اش بخوابم یا نه؟»

    و همیشه هم به همون حس اعتماد می‌کردم.

    اما از اون طرف، یه بار فقط یه غریبه توی مترو بهم لبخند زد،

    و یه چیزی درونم گفت باید برم.

    با تمام وجودم احساس خطر کردم، از جلوی صندلیش بلند شدم و رفتم.

    شهود من بزرگ‌ترین راهنمای زندگیمه.

    هر وقت بهش گوش دادم، بهترین تصمیم‌ها رو گرفتم — حتی اون‌هایی که از بیرون کاملاً غیرمنطقی به نظر می‌رسیدن.

    ولی واقعیت اینه که درست‌ترین تصمیم‌های زندگیم همون‌هایی بودن که از دل اومدن، نه از ذهن.

    چیزهایی هستن که عقل نمی‌تونه براشون توضیح پیدا کنه، چون از جایی میان که فراتر از فکره.

    اما خب، بخش شخصیت من یه قسمت تیره هم داره.

    اونم بیشتر مربوط می‌شه به ترس من از شکست‌های مالی.

    از بچگی همیشه می‌شنیدم بابام می‌گفت:

    «اگه ما زمین بخوریم، دیگه کسی نیست دست‌مون رو بگیره.»

    یا با جملاتی مثل «باید این کلاه رو بردارم بذارم اون یکی تا یه چیزی بگیرم» بزرگ شدم — یعنی همیشه باید چیزی رو بفروشی تا بتونی چیز دیگه‌ای بخری.

    پدرم همیشه می‌گفت: «دختر من، تو چی می‌دونی؟ مردم چی می‌کِشَن؟»

    هر وقت هم می‌خواستم کار کنم، با لبخند می‌گفت:

    «مگه چقدر حقوق می‌گیری؟ هفتصد هزار تومن؟ بیا، این یه میلیون برای تو.»

    و همین باعث شد که من همیشه توی حاشیه‌ی امن مالی پدرم بمونم، بدون اینکه یاد بگیرم چطور مستقل زندگی کنم.

    برای همین، شکست مالی برام همیشه دردناک بود.

    تا اینکه بعد از مهاجرتم به کانادا، بالاخره باهاش روبه‌رو شدم.

    کردیت‌کارتم تا سقف پر شده بود، بدهی بالا آورده بودم، مجبور شدم ماشینم رو که تازه خریده بودم بفروشم.

    تمام هزینه‌هامو قطع کردم — حتی باشگاه رو کنسل کردم.

    من حتی یه آب معدنی بیرون نمی‌خریدم، فقط برای اینکه قسط‌هامو بدم.

    بعد از هشت سال مهاجرت، به جایی رسیدم که نه‌تنها پس‌انداز نداشتم، بلکه زیر صفر بودم، با بدهی.

    اما همین تجربه، با تمام دردش، بزرگ‌ترین درس مالی زندگیم شد.

    فهمیدم باید یاد بگیرم روی پای خودم وایسم — نه فقط از نظر روحی، بلکه مالی هم.

    درد داشت، اما دردم مسیر یادگیریم بود.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  7. -
    مروارید گفته:
    مدت عضویت: 1101 روز

    به نام الله یکتا

    سلام خدمت استاد عزیز و مریم جون و دوستای هم مدارم

    این فایل من و شوکه کرد،یه پیش زمینه از صحبت نهاییم بگم خدمتتون :من دارم زبان انگلیسی به صورت فشرده میخونم برای تیچینگ و ترجمه ،خیلی خیلی دلم میخواد بعد از اتمام دوره زبان در سفارت بلژیک یا سوییس داخل ایران استخدام بشم ،

    عادت دارم هر چند روز یکبار میام داخل سایت قسمت (مرا به نشانه ام هدایت کن )و از خدا میخوام کمی باهام صحبت کنه .

    دیروز اینکار و انجام دادم و به خدا گفتم راجع به این خواسته من (کار در سفارت)بیا و یه دلگرمی بهم بده که میشه ،فایلی برام باز شد به عنوان ( عشق واقعی از دیدگاه استاد عباسمنش)،خیلی تعجب کردم ،گفتم خدایا من این و که نمیخواستم ،من میخوام راجع به شغلم راهنماییم کنی ،به روابط عاشقانه چیکار دارم ،اما با خودم گفتم مگه تو از خدا کمک نخواستی ؟ خوب برو فایل و گوش کن تا آخر ،عجیبه که من قبلا این فایل و گوش کرده بودم اما بعضی صحبتهای استاد و نشنیده بودم ،خلاصه فایل و گوش کردم دیدم بله ،استاد میگن که وقتی روی عزت نفس خودمون کار کنیم و واصول روابط صحیح و یاد بگیریم تو هر زمینه ای چه کاری چه عاطفی و … موفق میشیم و دوره عشق و مودت و پیشنهاد دادن ،یهو فهمیدم منظور الله مهربانم چی بوده ،من باید اصول رابطه درست با دیگران و خیلی خوب بلد باشم تا بتونم تو جایی مثل سفارت کار خوبی داشته باشم ،با خودم گفتم خوب حالا تا دوره زبانم تموم بشه دوره رو میخرم و روی خودم کار میکنم ،امروز یه حسی بهم میگفت قراره فایل جدید بیاد روی سایت ،از صبح خیلی زود صد بار سایت و چک کردم ،الان ساعت 10:30 صبحه و من دارم کامنت مینویسم ،این فایل حجت و بر من تموم کرد و دوباره بهم ثابت کرد که ایشون از ما بیشتر دوست داره ثروتمند بشیم ،از من به یک اشاره ،از او به سر دویدن ،مگه میشه دوروز پشت سر هم من هدایت بشم به دوره عشق و مودت ؟ بله میشه ،قانون فرکانس و اجابت خداوند ،من طبق قانون دارم عمل میکنم و به وجود خداوند ایمان دارم ،حدود یکهفتست دارم این ذکر و تکرار میکنم ( یا الله یا رزاق معجزه کن )

    و از خدا میخوام جوری هدایتم کنه که همه زندگیم با معجزه پیش بره و خودم میدونم که عمل به قانون اتفاقات و رقم میزنه و این از نگاه کسایی که قانون و نمیدونن معجزست .

    الهی شکرت خدای مهربانم در همه حال من و میبینی و هدایتم میکنی

    استاد جان از شما بسیار سپاسگذارم

    راستی استاد دلم خیلی خیلی برای مریم جون تنگ شده ،انشاالله تو فرصتی یه فایل خوشگل از پرادایس زیبا روی سایت بذارید ،ممنونم ازتون ،در پناه الله یکتا موفق و سعادتمند باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    سیدمحمد گفته:
    مدت عضویت: 432 روز

    سلام استاد چقدر نیاز داشتم به این صدا این اموزش چقدر ایمان من قوی تر شد دقیقا درکارم الان نیاز داشتم‌اینو بشنوم چقدر کمک کرد برای کارم چون در یک کار ساده انقدر دست دست میکردم چقدر صدای خدا بلند بود ولی من باشنیدن این فایل صدا خدا رو بلند متوجه شدم وای خدا خداخداااااادارم منفجر میشم بخدا استاد مابقیشو بعدن میگم الان فقط میخام ازاین صدا استفاده کنم‌و بیشتر باهاش حرف بزنم بعد میام ادامه کامنتمو‌مینویسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  9. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2509 روز

    پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»قسمت 1

    درود و وقت بخیر خدمت استادان عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته ی نازنینم

    و دوستان همراه در پروژه ی «تغییر را در آغوش بگیر!!!

    موضوع این قسمت: قدرت بهبودهای کوچک اما دائمی

    استاد جان قبل از آشنایی من با شما و این سایت و این آگاهی ها من جزو گروه و دسته ی دوم بودم …

    یعنی در اون دوران تضادهای ورشکستگی های مالی به دیگر تضادهای دیگر هم سرازیر شدن مثلا تضاد در سلامتی و تندرستی .. تضاد در روابط خانوادگی .. تضاد در روابط با اطرافیان و دوستان .. تضاد در عزت نفس و احساس لیاقت و کلا متلاشی شده بودم ..

    همش ناسپاسی و ناشکری و غر زدن و رفتار و اعمال نادرست زودرنج . حق بجانب . مقصر دانستن همه کس و همه چیز بجز خودم … ندیدن نعمت ها و توجه به ناخواسته ها و نداشته ها و .. توجه نکردن به داشته هام .. به هیچ عنوان هیچ نکته ی مثبت و زیبایی در هیچ یک از جنبه های زندگیم را نمی‌دیدم و کلا آنقدر در مسیر نادرست ادامه دادم و ناسپاسی کردم که شد آنچه که نباید میشد و من دقیقا همان آدمی هستم که در دسته ی دوم قرار دارم

    یعنی همان آدمی که از خودم و زندگی و مسیرم خسته شده بودم و از خداوند طلب کمک کردم با اینکه قبل ترش یک آگاهی های از قانون جذب داشتم کتاب قانون توانگری رو خوانده بودم و یا چهار اثر از اسکاویل شین .. دولت عشق … بعدش از کامل های تلگرامی به اساتید مختلفی هدایت شدم و همچنین مدیتیشن هایی که اینها نقطه ی عطف من برای یک شروع جدید بمسیر جدید و تکامل تجربه های من بودند ..!!!! اما باز هم راه درست رو تشخیص نمی‌دادم چون هیچ دانش و آگاهی عمیق و درست و مناسبی نداشتم و تازه داشتم تکاملم را شروع میکردم.. چون واقعا میخواستم تغییر کنم ..‌ میخواستم زندگی مو تغییر بدم .. میخواستم خودمو نجات بدم … میخواستم راهی پیدا کنم و به هر ریسمانی چنگ می انداختم تا بلکه طناب نجات من از دل آن دره های تاریکی باشد هر چند خیلی خسته و دل شکسته و نامید و نگران بودم و هر لحظه نامید میشدم و به انتهای خط فکر میکردم ولی معجزه های خداوند کار خودشو کردم منو به طناب مسیر الهی ام گره زد و راه مسیر درست رو بهم نشان داد خدایااا هزاران هزار بار شکرگذار نور هدایت بخش الهی ام هستم خدایااا شکرت

    و شما استاد عزیزم درست گفتید من همان آدمی هستم که لحظه ی آخری بودم که تازه میخواستم بیدار شوم و از از دست خودم و زمینگیر شدنم به ستوه آمده بودم و راه نجاتی از خداوند طلب کردم و .. چون من از خط قرمز و اون نقطه ی فاجعه هم چند صد متر اونور تر هم عبور کرده بودم …

    بله …درسته … استاد عزیزم !!! شما درست گفتید: اینکه :اما همان لحظه آخر بیدار می‌شوند و آغاز می‌کنند به تغییر دادنِ زندگی. که البته تغییر در آن مرحله، بسیار زمان‌بر و انرژی‌بر است.

    البته باز هم خدا رو شکر میکنم که خداوند درخواست منو اجابت کرد و دست منو گرفت و صاف آورد در مسیر مکتب توحیدی استاد عباسمنش توحیدی ..

    استاد جان من خودم را تشخیص دادم و فهمیدم جزو کدام دسته بودم و برای بهبودی مسیر زندگیم دارم تلاش مداوم میکنم و شکر خدا سعی میکنم تمام آموزش های شما رو دنبال کنم و و مهمتر از همه عملگرا باشم و از زوایای قانونمندی این سیستم به مسیرم توجه کنم و بطور مداوم قانون را برای خودم تکرار و تکرار و تمرین کنم

    و الان بعد از چندین و چند سال در این مسیر و آموزش های این سایت ارزشمند هستم شکر خدا هر روز بیشتر با این مباحث آشنا شدم و فهمیدم که باید هر روز مثل یک باغبان از این مسیرم محافظت و مواظبت کنم و خدا رو شکر هر روز بیشتر از هر وقت دیگه ای فهمیدم که زندگیم رو به بهبودی حرکت می‌کند .. بیشتر از همیشه به نشانه ها و هدایت ها و تضادهای زندگیم توجه میکنم و بقول معروف گوش بزنگ نشانه های خداوند هستم و الان دقیقا با یک سری تضادهای دیگر فهمیدم که زمان تغییر و تحولات جدید من فرا رسیده و باید از یک سری قید و بندها خودم را رها کنم .. در واقع این تضادها آمدند که مرا برای تغییر و تحولات جدیدم آماده ام کنند !!!! انگار دیگه از تضادها ترسی ندارم !!!! انگار قشنگ باهاشون رفیق شدم !!!! انگار بهم گفتند دیگه وقتشه !!! دیگه از این مرحله هم باید عبور کنی !!!! انگار بهم گفتند خواسته ی جدیدتو شنیدیم و فهمیدیم و الان موقع اش فرا رسیده … بخدا آنقدر در دل و قلبم هیجان دارم که نمی‌دونم چطوری بیان کنم !!!

    فقط به قلبم الهام شده که داره اتفاقات خوبی میوفته !!!

    اینقدر این الهام در قلبم قوی شده که هر لحظه از خواب بیدار میشم از خدا میپرسم امروز همان روزی است که با معجزات دلچسب سوپرایزم میکنی

    یعنی تا این حد هیجان دارم

    البته احساسم خیلی خوب هست ولی چون از پشت پرده ی صحنه و پلن های خداوند اطلاعی ندارم و نمی‌دونم قراره چه چیزی رو باید تجربه کنم چشم براه هستم ولی می‌دونم خداوند بهترین ها رو برام چیده مان و برنامه ریزی کرده …

    از اینکه همیشه خداوند همواره حامی من بوده هیچ شکی ندارم و مطمعن هستم که با اعلام آمادگی برای این تغییر تحول بزرگ دارم ذهن رو برای هماهنگی با روح مقدس الهی ام هماهنگ میکنم و در این پروژه ی جدید ردپایی به یادگار میگذارم که دارم برای رشد و پیشرفت و بهبودی بیشتر برای رسیدن به خواسته ها و آرزوهایم با جریان خداوند هماهنگ و هم جهت میشوم !!! الهی آمین

    خدایاااا شکرت

    خدایاااا سپاسگزارم

    خدا رو شکر من هم این شیوه ی تکامل استاد رو در دوره ی هم جهت با جریان خداوند رو دارم تجربه میکنم که بتونم زندگی مو آنطوری که دوست دارم خلق کنم و با توجه به قانون تکامل در مدار آموزش ها و این آگاهی ها هدایت شدم تا بتونم مومنتوم مثبت خواسته هامو بسمت یک جریان پایدار و نتایج خوب طی کنم

    و این قانون تکامل برای دریافت این آگاهی ها و آموزش ها در این سایت ارزشمند از فایل های دانلودی و ارزشمند استاد عباسمنش برای من شروع شد و البته برای من چندین و چند سال طول کشید تا توانستم وارد یک دوره ی خوب و عالی از محصولات این سایت یعنی دوره ی هم جهت با جریان خداوند شوم و این هم پاداشی بود که خداوند توسط دستی از دستان سخاوتمند خداوند به من داده شده خدایااا شکرت

    وقتی من کارهایم رو بدست خداوند بسپارم و صبوری کنم آنوقت به بهترین شکل کارها بر من آسان و سهل می‌شود . راه حل های آسان پیدایشان می‌شود و همیشه در مدار زمان درست و مناسب جادویی و در مکان درست و مناسب جادویی و در شرایط و اوضاع و موقعیت و روابط های درست و مناسب جادویی هدایت میشوم تا بهترین اتفاقات و همزمانی های رو تجربه کنم و این همان قانون تکاملی است که سبب خیر و برکت برای بهبودی روز افزونم شده و باید همیشه بخودم یادآوری کنم که چیده مان و برنامه ریزی های خداوند همیشه بهترین پلن و بهترین هماهنگ کننده ی کارها و امورات زندگی من است پس باید برای هیچ کاری عجله نکنم و از مسیر زندگیم لذت ببرم تا هدایت های خداوند مسیرمو صاف و هموار کند در جهت رسیدن به خواسته ها و آرزوهایم..

    خدایاااا شکرت که با شروع این پروژه ی جدید برای خودشناسی و خودسازی و خداشناسی و برای بهبودی و رشد و پیشرفت بیشتر روی طول موج مومنتوم مثبت هستم و هم اکنون در حال دریافت سیگنال نکات مثبت برای تحسین های بیشتری همچنین یک چکاب فرکانسی

    هستم

    یعنی بازم دارم با تکرار و تکرار و تمرین های مستمر و مداوم روی مومنتوم مثبت حرکت میکنم و خدا می‌دونه که چه نشانه ها و هدایت هاو نتایج و پاداش های دیگری در انتظارم هست

    خدایاااا کمکم کن تا برای شروع تلاش و عملکرد و تعهدم در این پروژه جدید به بهبودی بیشتری در تمام جنبه های زندگیم هدایت شوم و در پایان هر روزم شکر گذار فضل و کرم الهی زندگیم باشم…

    و همچنین با اتمام موفقیت آمیز کارها و برنامه ها و امورات هر روزم در این پروژه

    پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»قسمت 1 روند تکامل و بهبودی را در تمام ابعاد زندگیم تجربه کنم و کامنت های دوستان رو بخونم و از تجربیات دوستانم انگیزه بگیرم و استفاده کنم و کامنت بنویسم !!!

    خدایااا شکرت تنها فقط و فقط ترا میپرستم و فقط و فقط از تو یاری می‌خوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم امضای خاص و ویژه ی من است پس مسیر رسیدن به مومنتوم مثبت خواسته ها و آرزوهای خاص و. ویژه من را بسمت بهبودی بیشتر و آسانتر و و زیباتر

    لذت بخش تر کن

    IN GOD WE TRUST

    ما به خداوند اعتماد داریم

    IN GOD WE TRUST

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    اسما نظریان گفته:
    مدت عضویت: 1402 روز

    سلام به استاد قشنگم و دوستان بهشتی ام !

    خوشحالم که خدا فرصتی داد که بتونم این فایل بی نظیر رو گوش بدم

    از آقا راستین عزیزم تشکر میکنم که یه الگوی عالی برای مثال من بود

    وقتی ایشون شروع کردن به استارت کارشون

    من دقیقا رفتم 4 سال پیش یعنی 18 سالگیم تا قبل ار 18 سالگی بنده در ناز و نعمت ترین حالت ممکن بودم همیشه پول بود روابط عالی و لقمه آماده (چون ما از نظر مالی ب لطف خدا و بعدش پدرم همیشه در رفاه بودیم خدایاشکر )تا اینکه گذشت و من تصمیم گرفتم که یک سال استراحت کنم برای دانشگاه و سال بعدش بخونم ! و همش یه چیزی تو ذهنم بود که اسما تپ باید از خودت یه کار حدا داشته باشی ! با اینکه مشکلی نداشتم که هیچ در رفاه هم بودم ولی این موضوع مثل خوره به جون من افتاده بود و من هنوزم تو این راه نیومده بودم ! و تصمیم گرفتم که زندگی مو از اینی که هست بهتر کنم ! که هدایت شدم به یه شخصی که مثل شما فایل های انگیزشی و … میزاشت و در کنارش یکی از دوره های شما رو که با خواهرم خریده بودم کار نیکردم ولی چون تو مدار شما و صحبت هاتون نبودم خیلی حواسم به گفته هاتون نبود ولی اون خانم خدایاشکر خیلی به من کمک گرد و همیشه ازشون تشکر میکنم و من بعدش هدایت شدم به سایت و شما و ادامه مسیر

    یادمه اون روزا همش میگفتم اسما باید پول در بیاری باید کار کتی و… یهو یه شب که خابیدم و صبح بیدار شدم اصلا نمیدونم چجوری بابام گفت اسما تو دیگه 18 سالت شده و باید دستت تو جیب خودت باشه ! نمیدونم چرا از همون موقع یه حس بد قربانی بودن افتاد به جونم که این که وظیفشه این که باید پول منو بده و … با وجود غر غر های فراوان من ولی من بازم دنبال کار بودم ک خدا هدایتم کرد که با ابجیم کار کنم ( ایشون تولیدی سوسیس و کالباس داشت و کارش تو بندر یکی از بهترین تولیدی ها بود تو زمان خپدش ) من از اوتجا شروع کردم به ساختن خودم و زندگی خودم اینا باورتون نمیشه در کنار کار فیزیکی من کار ذهنی هم انجام میدادم انقد اوضاع مالیم عالی شده بود که هر چی رو که بگید برای خودم خریداری کردم

    از اپل واچ که اولین کادو خودم از درآمد خودم بود از کفش کیف لباس های فراوان وسایل برای اتاقم کادو های فراوان برای خونوادم و… و اون زمان تصمیم داشتم دختری باشن تو خونپاده که ثروتمنده و اینطور هن شد به لطف خدا روز به روز وضعیت مالیم کشید بالا که یادمه اون موقع من میلیونی کار کردم و تو حسابم بود فکر کنید حالا یه دختر 18 ساله انقد پیشرفت های عالی تا اینکه تو به تله ایی افتادم به نام بدیهی شدن نعمات الهی که بهم داده شده

    وقتی کم کم برام بدیهی شد و بابتش اون قد زیاد سپاسگذار نبودم خیلی شیک و مجلسی کارم و از دست دادم

    اینجا میرسیم به اون دسته که رکب میخورن و تا آخر میرن ولی باز یه امیدی ته دلشون هست ! استاد من 2 یا 3 سال درگیر ثبات مالی شده بودم یعنی شرایط مالیم افت پیدا کرد و ثابت سده بود و اصلا بالا نمیومد بدترین شرایط زندگیم بود ! از طرفی روابطم افت کرد و همه چی کلا خراب شد ولی هنوز اونقدی خراب نبود که من برم به سمت زمین و یه شب باز از خدا خواستم که خدایا خودت یه بار دیگه دست منو بگیر

    من نمیدونم چطوری و چگونه باشه ولی از تپ میخام که کمکم کنی !

    اولین بمبی که اتفاق افتاد خیلی اتفاقی از سمت مدرسه ایی ک درس میخوندم گفتن بیا بزای تدریس ! و من هم‌ن لحظه فهمیدم بعله این هدایت خداست

    حالا این مدرسه رفتن منم انقد معجزه بود مه من برا هر کسی تعریف نیکنم میگه چجوری تو رو راه دادن چون مدرک نیاز داره یا یه ورزشی که توش مهارت داری نیاز داره ولی من چون خدا حامی من بود حتی خودمم هنوز نتونستم هضمش کنم

    و بعدش که هدایت شدم به دوره اخساس لیاقت استاد که من استارت این دوره رو تو تیر ماه زدم !

    فکر کنید حالا من از سال 1401 تا 1403همه زندگیم استپ بود ولی تا خواستم از خدا خدا قشنگ بهم کمک کرد !

    خب بگذریم بریم جلوتر دیدم که بعله با بالا رفتن لیاقت من اتفاقات عجیبی که اصلا ندیدم و تجربه نکردم

    مثلا مثل احترام فراوان و زیادی که آدما بهم داشتن !

    هدیه های فراوانی ک دریافت کردم

    حتی شغلی که باید میرفتم و رسالتم بود هدایت شدم و مدرکش و گرفتم و مهم تر از همه هدایت شدم به یه باشگاه و مدیر باشگاه عالی که کار کنم باهاشون !

    هدایت شدم به یه سری آدمای عالی تو زندگیم که دستانی از خدا بودن برای من و…

    اصلا زندگی این 1 سال چیزایی رو بهم نشون داد که من موندم توش واقعا چون تو این سه سال هنیشه میگفتم کاش برگردم 18 سالگی خوب بود و… ولی هی همش به چیزی میگفت که شاید اگر بگذره و بهتر بشی حتی از 18 سالگی هم بیشتر بهت خوش بگذره و اینطور شد و من الان درآمدم به لطف خدا بهتر و بهتر شد و الان حتی به یه مدرسه جدیدی هدایت شدم که انقد سیستم های آموزشی شون آدماشون حقوقش عالیع که دقیقا چیزی که میخاستم من بود !

    ولی الان یع چیزی که هست به لطف خدا از دسته بک و دو رد کردم و رسیدم به دسته سه که آدمایی که با تضاد اولی سریع میرن برای تغییر ولی این روزا برای روند و رشد مالیم شدم اون دسته آدمای چهارم که الان اوضاع به ظاهر خوبه ولی بازم میخام بهتر و بیشتر بشه !

    استاد باورتون نمیشه من از همون آخرای 403 که رفتم سر کار دیگه از پدرم نه توقعی بزای پول داشتم و نه پولی گرفتم البته که قبلش هم هیچی نمیگرفتم فقط چ‌ن سر کاری نبودم پدرم گفتش که من یه وقتایی در حد اینکه نیاز داری بهت پولی. و میدم

    ولی الان خیلی وقته پولی نگرفتم مگر اینکه یه وقتی خودش دلی چیزی رو بهم بدع !! که همونم دستی از سمت خدا میبینم و ردش نمیکنم

    چقد خوشحالم که تونستم این کامنت و بزارم چون میدونم بعد ها که برگردم و بخونم باز باور هام قوی تر میشن

    عاشقتوتم و دوستون دارم

    دومین رد پای اسما

    1404/7/26

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای: