این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت و حمایت من است به سوی پیشرفت و بزرگ شدن نعمت جانشینی اش را….
سلام و درود به فایل ارزشمند بهبود دائمی بهشت من!…
سلام و درود به استاد همیشه در صحنه توحیدی و یکتاپرستی من !…
سلام و درود به استاد شایسته عزیزمان..که همیشه دستیار بهبود دائمی این بهشت زیبا هستند..
و سلام و درود به پشت صحنه این بهشت!!! خانم فرهادی عزیز و ابراهیم عزیز..
از زمانیکه که این فایل در حال بهبود بود من مدام چک میکردم که بتونم هم مسیر این پیمان الهی بشم…
مثل نون داغ از تنور اومده بیرون هست…که خیلی میچسبه..انشالله این سعادتمندی همیشه گریبان وجودیمون باشه…
چقدر زیبا…استاد عزیزم…شما همیشه میگید..فقط بچسبید به اصل..فرعیات و حاشیه ها رو بزاریید کنار..
موضوع درک قانون بدون تغییر الهی هست…فایلهای گذشته رو گوش میدادم..بخاطر اون صحبتهایی که این مابیین بوجود میومد .یکم درک مطالب برامون طول میکشید..ولی وقتی اینبار این فایل رو گوش دادم.. چقدر درکش قوی و عمل بهش برام کن فیکونتر شد…
اونجایی که میگید….
قانون تضاد چیه….
بخودم یاداور کردم..نرگس دلیل اون چک و لگدهای گذشتت توی تمامی جنبه های زندگیت…فقط بخاطر رعایت نکردن این اصل زندگیت بود…
منم دقیقا اوایل”سال 1400 بود…خوب از دنیا بدجور چک و لگد خورده بودم…وضعیتتت روابطم نابسامان..از لحاظ تربیت شخصیتی بسیار اشوبگرو فتنه گر و عصبانی و خشمگمین..خیلی حسابی کتک خوردم…خیلی دست و پا میزدم..و اون خشمگین شدنها توسط خودم بدجور بهم سیلی زد…
و زمانی که من تو این مسیر امدم….هر روز سعی کردم بهترین خودم باشم…
ولی …چیزیکه خیلی برام بولد بود…یه اتفاقی مثل بمب تو زندگیم ترکید…و منو به موقعیتی رسوند…که اگه تعقییر نکنم شرایط زندگیم از این که هست خوبتر که نمیشه هیچ…از اینم بدترم میشه…و من به خاستهام که نمیرسم هیچ..دچار بدبختیها و قربانیهای زیادی میشوم…
..و
خیلی خیلی جاها کم میوردم…خیلی جاها باید خشم خودمو فرو میبردم..و خیلی جاها باید تسلیمتر میبودم..همین باعث شد..تا غرور چرکینمو از بیین ببرم..
من فکر میکردم این غرور باعث میشه من مورد سو استفاده قرار نگیرم..ولی دقیقا ،”شخصیتی بود که منو به مراحل چک و لگدهای بیشتر جهان و اطرافیانم پیش میبورد…
و بیشترم احساس قربانی و هر بار شدتش زیاد میشد..
و اون بمبی که من اونروز بسیار سرخورده شده بودم…و از دست خودم و کارهام عصبانی شده بودم! که چرا تو اون موقعیت کم اوردم!؟؟؟..باعث شد…امروز تو این بهشت راه پیدا کنم..
و هر چقدر تمرکزی تر میشوم ،”میبینم بخاطر لطف خداوند بود…
استادم !!! اوایل مسیر تضادها بود و من بازم یجاهایی عصبانی میشدم تا اینکه الان دیگه نزدیک به چهار سال هست که من در محضر شماییم…
میتونم به قطعیت بگم..من با حل اون تضادها باعث شدم به این ایمان شخصیتی و بیزنسی برسم..
مخصوصا دوره عزت نفس..هنوز منو جابجاتر کرد…
مخصوص جلسه یک …تصمیمات به تعویق افتاده..هنوزم ادامه دار هست…
و من تونستم عمل به اونها…طبق الهاماتی که میومد ..همون لحظه انجامشون بدم..
دقیقا عمل به الهامات و بهبود دائمی رو میتونم خودمو بیین بهشت و جهنم ببینم..
وقتی ترس وجودمو میگرفت…و نمیزاشت عمل به الهامات خداوند داشته باشم..دقیقا جهنم روبروم قرار میگرفت…
دقیقا یادم از اون خواب اصطبل حیوانات میورد…
یه روز خداوند بهم گفت..هیچ وقت به این واضحی صداشو نشنیده بودم..بلند بهم گفت..اگه حرکت نکنی اگه جلوی الهاماتت با ایستی خبری از موفقعیتت نیست..
اگه میخای کارافرین بشی ..باید اینکار رو انجام بدی..اینچیزی که بهت گفتم…
منم از شدت ترس گریه میکردم..بهم گفت !!!باید انجامش بدی….
باید انجامش بدی..
استادم من اونجا فهمیدم که خداوند هیچ احساس دلسوزی ندارد..من اونجا فهمیدم در مسیر خداوند باید بتونی بها بدی…
باید قدم برداری….همیشه بخودم میگفتم بر فرض برای بیزنسم هر کاری باشه انجام میدم..ولی ترس از فلان کار رو نمیخاد ..مگه اونایی که به بزرگترین موفقعیت مالی رسیدن”مگه اینچنین کارایی انجام دادن..
فقط ذهنم توجیح میکرد….ولی گفتم نرگس…این هدایت الله هست..تو کاری به باور دیگران نداشته باش…چیزیکه بهت میگه انجامش بده…لابد خدا یچیزی میدونه که باید انجامش بدی…
و من سعی کردم…در دل ترسهام عمل به الهامات خداوند کارهامو پیش ببرم…
و همین عملکردها باعث شد….که من نتایجهای بزرگی رو بگیرم..
مخصوصا توی بحث عزت نفس….
بحث عزت نفسی توی مسیر بیزنسی…باعث شد…تا من ریشهای ترسهای گذشته ام و کارهای اشتباه گذشتمو قدم به قدم از بیین ببرم..
همون ترسها باعث میشد یسری اشتباهات توی بحث فروش “برام پیش میومد..
و یا توی بحث پروجکت کردن خودم به دیگران..
و موارد دیگه…
میخام بگم ..همه اون مسیرها باعث شد تا من درکم از مهارت توی تمام قسمتهای کااریم…بهتر و بهتر بشم…
و امروز خلق کننده این دستکش زنانه توی حیطه رشته خودم شدم..و من سپاسگزار خداوندم …
سالها من دوستداشتم کارافرین بشم…
هر چقدر توی اداره جات میرفتم توی فلان سمینار و فلانها میرفتم …جز شرک هیچی نبود..بجز شرک…چیزی نبود…. چقدر من قربانی دست افراد شدم…خیلی زیاد……….
….
ولی امروز چیزیکه تولید کردم تمام ثانیهاش عزت نفس و هدایتهای الله بود..کارایی انجام دادم که هیچکسی متوجه هم نشد که بخام بهشون شرک بورزم…
و تمام اون کارهای اشتباه از بیین رفت و تمام شد..استادم این سه سال خورده ایی نزدیک دیگه به 4 سال هست..من تمام ثانیهاش…با کمک خداوند تونستم یه ورژن جدیدی از نرگس در تمامی جنبه های زندگیم خلق کنم..
و یه نرگس الهی گونه متولد شد..من تا پای جانم ایستاده ام..و هر جا ترسی برای قدمهام ” سد راهم شد…فورا بخودم نهیب میزنم..نرگس خدا اونروز در مقابل ترست چی گفت!؟
باید عمل کنی..درسته!!!چیزیم نمیدونستی…ولی انجامش دادی…
پس حرکت کن ..کم نیار!!! بفکر خودت و بهبود دائمی خودت باش!!! قوی باش!!!نترس ادامه بده!!هیچکسی مانع تو نیست…!!!من همیشه مورد قربانی فرد نزدیکم میشدم.ولی از زمانی که درونم تعقییر کرد ایشونم رام من شد!!!من تابوهای شهرمو و افکار ادمهای اطرافمو شکوندم…چون میخاستم قوی باشم..چون میخاستم پیشرفت کنم….چون میخاستم زندگی خوبی رو داشته باشم…
چون میخاستم نتایجم با دیگر افراد متفاوت باسه..
من سالها بخاطر یسری دوستان ناجالبم!.. که بودن باهاشون فقط سد راهم بود…
یه شخصی بهم گفت چرا نمیایی من بدون اینکه پاسخ اون شخص رو بدم.گفتم شرایطم جوریه که نمیتونم جایی برم!!
و خیلی راحت ما از همدیگه فاصله گرفتیم..
خداوندم ناگفته نمونه بهم الهام کرد..
که باید این رابطه رو حذف کنم..
هر جا ترسی وجودمو میگیره برای انجام ندادن کاری!!!!.فورا میرم روی اون ذهنیتها…
هر چقدر فکرشو میکنم …میبینم نمیتونم مثل اون افراد باشم…
من امروز هر انچه که بدست اوردم بخاطر اون تضادها بود..که بقول استادعزیز…
یسری چک و لگدها همه ماها تو مسیر خوردییم..
ولی به لطف خداوند..اینروزها یه چند ماهیه تضاد خیلی کمه…اصلا نیست..همه بهبود و بهبود دائمیه…بهبود بهتر شدن توی تمام جنبه های زندگی یست..
خیلی از زندگیم و نحوه نگرشم خوشحالم..
از اینکه میتونم روی پاهای خودم باایستم و به کمک خداوند کارهامو انجام بدم..خیلی راضیم…
خیلی راضیم..
و روی این خدا حساب باز کردن باعث شده..قدرت بدنیممم در برابر تصمیمات به تعویق افتاده زندگی شخصیممم.هر روز بهترین ورژنهای خودش بشه!!
استاد عزیزم!بسیار سپاسگزار خداوندم که شما همیشه فایلهای زیبا و الهی گونه روی سایت میزاریید..
واقعا عمل به قوانین الله..یعنی خوشبختی خودت برای جانشین شدن خداوند توی تمام لحظه های زندگیت…
انشالله این نور ایمان رو هر بار توی زندگیمون قوی و قوی تر کنیم…
و بدونیم …و به این درک برسیم…هر چی دارییم از آن خداست…
خداوند را شاکرم که در مسیر حال و احساس خوبم..و میدونم ساختن بهشت آسان هست..به یه شرط!؟؟؟
اونم به شرط ایمان ..به شرط توکل و پاکی دل…و استفاده درست از قوانین بدون تعقییر الهی..و بهبودهای دائمی…
الحمدالله رب العالمین…
خدایا صدها هزاران مرتبه شکرت بابت تمام نعمتهایی که باهامون هم مدار نموده ایی..مخصوصا نعمت بهبود همیشگی..و پاسخ رو در لحظه دریافت کردن…برای قدمها و مسیرهای بعدی برای خوشبختیمون در دنیا و اخرت…
یه شب…خداوند جهنم رو بهم یاداور نمود..گودالهایی بزرگ که هر چقدر اعماقشو میدیدم استاد چشممم توانایی عمقشو نمیدید…
تا اینکه دو شخص رو بهم نشون..
یفردی در مسیر اونبر بوم افتاده مذهبی شدید..
و یه افرادی با اونبر بوم افتاده که داشتن اون افراد رو نقض میکردن…
خداوند بهم گفت…این راهها اشتباه هست…این مسیری که بهت میگمو برو…
بعد از اون دوزخ سخت و سرگردانی اون اشخاص…منو وارد بهشت کرد…..
از لطافتش وجودش” زیباییهاشو درک میکردم.اینقدر صدای پرندگان عجیب و غریب میومد که هنوز که هنوزه صداش تو گوشمه…
خداوند بهم گفت راه میانه و متعادل رو برو..نه کاری در این جهبه مخالف اون یکی باش!!نه جهبه مخالف اون اشخاص!!!!.
تو فقط مسیر خودتو برو….
وای عمق این خواب اینقدر قوی و زیبا بود..که بسیار قوی ترم کرد که بتونم هر روز بهبودهای دایمی داشته باشم.
استادم نتایج خیلی زیاده..ولی درونیه!!فقط خودم به یاداوریشون میتونم…این مسیر را ادامه بدم…
و خوشحالم که این پروژه زیبا الهی گونه رو دارم پیش میبرم
و خوشحالم …که دارم با استقامت زیاد هر روز بفکر بهترین ورژنهای شخصیتی در تمامی جنبه های زندگیم باشم…
به امید بهترینها !!!!!و میام از نتایجم میگم…چون اینروزا خداوند داره فریاد نتایج بالا رو بهم یاداور میشه..انشالله دستکش نرگس داره وارد لِولهای بالا و بالاتر میشه…
خدایا چنانکن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار
رب بی همتای من که فضل و رحمتش بی اندازه و مهربانیش همیشگیست.
سلام به استادان عزیزم
سلام به دوستان هم فرکانسی در پروژه تغییر را در آغوش بگیر.
سپاسگزار خداوند و شما استادان عزیزم هستم برای بهبودهایی که هر روز در سایت ایجاد میکنین و باعث میشین که هر کسی در مدار دریافت آگاهی های جدید باشه هم از این مطالب استفاده کنه و تغییر کنه و خودش رو بهبود بده.
طبق مقدمه دیروز و فایل جلسه یک امروز
دریافتم که افراد 4 گروه هستن
دسته اول،
افرادی که خیلی دیر تغییر میکنن یا اصلا تغییر نمیکنن،و انقدر جهان بهشون فشار میاره،که خودشون رو بهبود بدن اما متوجه نمیشن و زیر فشار نابود میشن.
دسته دو،
افرادی که مسیر نادرست رو اونقدر ادامه میدن،که وقتی همه چیز رو از دست دادن یهویی به خودشون میان و از همونجا شروع به تغییر میکنن.
دسته سه،
افرادی که در مسیر نادرست هستن و با نشانه های اولیه،تصمیم میگیرن خودشون رو بهبود بدن وبیان تو مسیر درست.
دسته چهار،
افرادی که همیشه دنبال بهبود خودشون هستن،قبل از اینکه جهان فشار بیاره خودشون دنبال اینن که هی بهتر وبهتر بشن.
انشالله خدا هدایتم کنه جزو دسته چهارم باشم.
اما الان در شرایط الانم و با توجه به گذشته خودم میتونم بگم من یه چیزی بین دسته دو و سه هستم، بیشتر به سمت دسته سه متمایل هستم.
توی یه سری چیزها به دسته دو و یه سری چیزها به دسته سه نزدیکترم.
مثلا،
در حوزه عزت نفس و احساس لیاقت، من کاملا جزو دسته دوم بودم،که قشنگ ضربه ها خوردم از خود کم بینی،از عدم لیاقت بعد به خودم اومدم که تغییر کنم ،سخت بود، ولی خب دارم روش کار میکنم و خیلی بهتر شدم.
مثال برای دسته 3،
توی حوزه سلامتی جزو دسته سه بودم با کوچکترین تضاد به خودم اومدم و سبک تغذیه ام رو تا حد خیلی خوبی اصلاح کردم و تقریبا 4 الی 5 روز در هفته ورزش میکنم. و خداروشکر در حال حاضر از وضعیت سلامتی و انرژیم راضیم.
در بعضی از موارد واقعا کتک خورم ملس بوده و شایدم باشه،اما باید حواسم رو بیشتر جمع کنم، و هرروز از خداوند هدایت میخوام برای اینکه خودم رو بهبود بدم هر چند جزئی.
چون که مکانیزم جهان هستی اینه که یا خودم رو بهبود میدم ،یا نابود میشم.
هیچ دلسوزی در کار نیست.
و این همون سنت الهیه
که میفرماید،
هرگز در سنت الهی تبدیلی نخواهی یافت.
همه چی جهان بر اساس قانون کار میکنه،اگه مسیرم رو اصلاح نکنم و خودم رو بهبود ندم، انقدر فشارها زیاد میشه که یا تغییر کنم یا نابود شم.
همین و راه سومی هم نداره.
اما وقتی ،خودم رو ملزم بدونم که رو به جلو حرکت کنم،خودم رو بهبود بدم، راه ومسیرم رو اصلاح کنم،کارها خیلی راحت پیش میره.
پس به قول استاد،
قبل از اینکه جهان چکش رو برداره،بکوبه تو سرم خودم عین آدم، سعی کنم بهتر کنم خودمو.
و خداروشکر میکنم که چند هفته پیش این تصمیم رو گرفتم و دارم روی خودم کار میکنم که هر لحظه خودمرو بهبود بدم،و خداوند هم انصافا از هدایت و یاری کم نذاشته، و درها رو یکی پس از دیگری داره برام باز میکنه.
خدای مهربانم هدایتم کن که هرروز خودم رو بهبود بدم و اصلاح مسیر کنم.
هدایتم کن که در مسیری که بهش وارد شدم و عمل به قوانینش ثابت قدمباشم.
هدایتم کن عجول نباشم،و به هدایت تو ایمان داشته باشم.
هدایتم کن که هر لحظه توحیدی تر،متوکل تر ،و با ایمان تر باشم.
هدایتم کن، هرلحظه بتونم با منطق احساسم رو خوب نگه دارم.
خدایا شکرت برای این پروژه، خدایا شکرت برای هم مداریم با این پروژه.
استادان عزیزم دوستتون دارم.
دوستان بهشتیم دوستتون دارم.
در پناه خداوند مهربان شاد و خوشبخت و ثروتمند و سعادتمند در دنیا وآخرت باشین.
چقدر تجربه آقا بهنام و راستین عزیز عالی و دوست داشتنی بود، دوست دارم از تجربه ای صحبت بکنم که برای خودم نیست اما این تجربه برای پدرمه
بارها از بابا پرسیدم که بابا چی شد که اومدی تو شغل قنادی؟
گفت ازونجایی که خودتم میدونیمن بچه ی شهرستانم و از بچگی با پدرم تو فصل کاشت و درو به باغ و مزارع میرفتم و من همیشه کمک دستش بودم، اما وقتی رسیدم به سن 15 سالگی دیدم رویاهای بزرگ تر دارم، دلم میخواد کار جدیدی رو شروع بکنم، و دوست داشتم بچه های آیندم در شهر و در رفاه بزرگ بشن و امکانات کافی رو داشته باشند
از بابا پرسیدم چطور آقاجون( پدربزرگم) اجازه داد تنهایی بیای تهران؟
بابا گفت آقاجون کاملا مخالفت میکرد که مگه الان شرایط تو بده؟ اما من به حرفش گوش ندادم و شبانه بدون اینکه بدونن سوار اتوبوس شدم و اومدم تهران و بعدش رفتم قم خونه عموم.
بابا میگفت اون موقع دوست داشت که رفت شهر بره و تو مکانیکی کار کنه، اما به پیشنهاد پسرعموش گفت که بیا با ما توی قنادی شروع کن به کار کن.
بابا گفت من قبول کردم و شروع به کار تو بخش کیک سازی کردم و انقدر عاشق این کار شدم که وقتی ساعت 6 عصر کار ما تموم میشد من تا دیروقت سر کار میموندم تا بتونم کیک با طرحای جدید خلق کنم!!
میگفت این روند انقدر ادامه داشت که توی یه مدت کوتاهی به اوستایی توی این کار رسیدم و همه ی بخش های قنادی مثل تر و خشک و حلوا و کیک سازی رو خیلی خوب بلد بودم و همه ی قنادی ها دنبال استخدام من بودن!
بابا میگفت آدمی نبودم که پولم و به خوش گذرونی خرج کنم و از همون اول پولام و جمع کردم و وقتی رسیدم به سن 20 سالگی اومدم خاستگاری مامانت و خب من خودم به تنهایی با پولی که ساخته بودم تمام خرج پول عروسی و طلا و اینا رو خودم دادم و آقاجون فقط یه بخش خیلی کوچکی رو بهم کمک کرد.
و من همیشه این جسارت بابام و تحسین میکنم
این مثال همیشه برای خودم پراز درسه و جالب بود برای همبن و دوست داشتم که با شما هم به اشتراک بذارم
و باز از استاد و خانم شایسته عزیزم بابت ادیت این فایل و آپلود دوباره سپاسگزارم
یه زمانی جزو افرادی بودم که جهان تا میتونست میزد و منم فکر میکردم این طبیعیه
دنیا بالاو پایین داره و منم الان دارم سربالاییشو میرم
یادمه بعد از به دنیا اومدن شیرین خانم از اونجایی که شبها مرتب بیدار میشد و شیر میخواست و تا صبح کارش همین بود دچار تضادی به نام بیخوابی شدم
خب قانون که اصلا بلد نبودم تازه تو این مورد ازش به ضرر خودمم استفاده میکردم
اوایل بیخوابیه کمتر بود ولی از اونحایی که بچه شیر میدادم ترجیح میدادم دارو مصرف نکنم
خستگی بیخوابی شبها و کارهای روزانه خیلی بهم فشار اورد و این بیخوابی بدتر میشد
بالاخره یکم که گذشت شروع کردم به دارو خوردن اوایلش بد نبود ویکم سرحالتر شدم ولی یواش یواش کار به جایی رسید که حتی با دارو هم نمیخوابیدم
یعنی داروهای خفنی که هر فیلی رو از پادرمیاره برا من انگار نه انگار بود
بعضی شبها چند تا قرص باهم میخوردم ملاتونین کلونازپام هرچی بگید من امتحان کردم ولی فایده نداشت
الان که دارم مینویسم یه لبخندی اومد گوشه ی لبم
الان تو دلم خداروشکر میکنم برا اون روزها و تضادش
چون این تضاد اومده بود منو رشد بده ولی اون روزا نمیفهمیدم
کارم به جایی رسیده بود که بعصی شبا با خدا دعوا میکردم
اونایی که بیخوابی رو تجربه کردن میدونن من چی میگم
شب تا صبح بیدار باشی روزم دختر دسته گلت یه بچه ی کوچولوی کنجکاوه باهوشه خوشمزه دلش میخواد تو بهش برسی باش بازی کنی
ولی تو دیگه نا نداری دلت میخواد فقط بیفتی یه گوشه
خلاصه جهنمی برا خودم درست کرده بودم وناخواسته باآه و ناله و تفرین داشتم هیزمش رو بیشتر وبیشتر میکردم
شده بودم یه آدم افسرده و بیحالی که تنها امیدش برا زندگیش دخترش بود
البته من سالها بود که این بستر نامناسب رو با احساس قربانی شدن تو خانواده همسر و کمبود عزت نفس و عدم احساس لیاقت ایجاد کرده بودم ولی این بیخوابی تیر خلاص و بنزین براون جهنمی بود که خودم نااگاهانه و ناخواسته ایجادش کرده بودم
بارها به خودم وخدا میگفتم اگه شیرین نبود دلم میخواست از این دنیا میرفتم
تا اینکه وقتی شیرین 2 سالش شد همسرم تصمیم گرفت برا زندگی بیاد رامسر
اون بخاطر تضادهایی که با برادرش براش درست شده بود میخواست از اون شهر فرار کنه
من اولش خیلی مقاومت کردم اونم بخاطر مادرم
مادرم بمن خیلی وابسته بود ومن اون زمان به دلایلی احساس دین بهش میکردم و میخواستم همیشه ازم راضی باشه
ولی همسرم کوتاه نیومد و مدام پیشنهادشو مطرح میکرد
یه روز از روزا نمیدونم بخاطر چه فرکانسی که فرستاده بودم
خداوند هدایتی رو درگوشم زمزمه کرد که زندگیم دگرگون شد
من سالها بود که دلم میخواست حتی به اندازه ی یه کوچه ام که شده خونمون رو عوص کنیم ودیگه با مادر همسرم زندگی نکنم
خداوند خیلی واضح بهم گفت
مگه نمیخواستی از این افراد دور بشی خب چی بهتر از این میری جایی که کیلومترها از هم فاصله دارین
به دخترت فکر کن تربیتش که همیشه دغدغت بود
همونجا انگار از خواب عمیقی که توش بودم خداوند بیدارم کرد
با اینکه خیلی عذاب وجدان برا مادرم داشتم ولی به خودم منطق دادم که
مادرت بیشتر عمرش رو کرده و اونم خدا رو داره
ولی این بچه تازه اول زندگیشه حق داره تو یه محیط آروم و شاد و سالم بزرگ بشه
به شیرین فکر کن به خودتم فکر کن چندساله خسته ی این رفت وامدهای داغونی
الان وقتشه
ومن به فرید گفتم باشه
وتا اومد خونه ساخته بشه بعد یکسال ونیم از اون روز مهاجرت کردیم
داره اشکهام درمیاد از درهایی که بعد از این تصمیم به مهاجرت این شجاعت این جسارتی که به خرج دادم بروی من باز شد
پاداشهایی که خداوندبابت این مهاجرت بهم ارزانی کرد
یه زندگی مستقل در کمال آزادی و ارامش دریک شهر زیبا وبهشتی در بهترین جای اون شهر بلوارمعلم در بهترین نقطه اون بلوار که ویوی ابدی به حنگل داره چون همه خونه ها فلت و یه طبقه هستند وده دقیقه پیاده روی تا دریا راه داره در کوچه ای آرام وساکت که صدای زنگ صبخگاهم صدای پرنده هاست و شبها باصدای جیرجیرکها به خواب میرم
از زیبایی این خونه و نعمتهایی که درکنارش بهم داده شده هرچی بنویسم کمه
خواب راحت و طبیعی حتی بهتر وباکیفیت تر از قبل بدنیا اومدن شیرین
وارد بازار کار شدن ورودی مالی داشتن قبولی تو داوری وگرفتن پروانش
حذف ادمای نامناسبی که مثله پیجکهای درهم تنیده داشتن منو خفه میکردن و توان نفس کشیدن ورشد کردنو ازم گرفته بودن
تربیت وبزرگ شدن شیرین در محیطی ارام شاد با اکسیژن خالص بدور از همهمه ی جامعه و گله وشکایتهای ادمای منفی
و مهمترین هدیه خداوند بهم آشنایی با خودش قوانینش استاد عزیزم این سایت و شما بچه های نازنینه
چه جوری جلو اشکام رو بگیرم بخاطر نعمت هدایتی که بهم ارزانی داشت
من یه قدم برا تغییر زندگیم برداشتم وفقط گفتم باشه بریم رامسر
وخداوند گلبارون کرد زندگیمو
بعد اون هدایت واشنا شدن با استاد که تازه خودش دروازه ای از نعمتهای دیگه برام اتفاق افتاد
هربار با عمل کردن به قوانین وبهبودهای کوچیکی که ایجاد میکردم یه پاداش یه نوروروشنایی یه معجزه وسوپرایز برام رخ میداد
از پذیرش صد درصدی مسئولیت زندگیم گرفته تا بهبود عزت نفس
قدرت نه گفتن پیداکردن سبک شخصی
احساس ارزشمندی بیشتر ودوست داشتن خودم
اعراض از نازیباییها وتوجه وتمرکز برداشته ها وزیباییها
شاکرتر شدن متوکلترشدن توحیدی ترشدن
رفتن تو دل ترسهای ریزو کوچولو متعهد ومستمر به ادامه این مسیر بهشتی
دست از سر آدمها برداشتن وپدیرش اینکه هرکی هرجایی هست جای درستشه ونه لازمه ونه میتونی کسیو تغییر بدی
روابط زیباتر وبدون تنش به شکل احساس ارزشمندی براخودت
تنی سالمتر هم براخودم هم شیرین
فهمیدن ودرک وتا حدی عمل به اینکه اصل واساس آفرینش ما لذت بردنه
استاداین لیست ادامه داره والان تمرکز ندارم که دیگه چه بهبودهایی درمن ایجادشده تا بخوام بنویسم
بخاطر حس لطیف وزیبا وپر اشکی که الان دارم تجربه میکنم از اینهمه تغییر از اینهمه نعمت خدایاشکرت خدایاشکرت
استادعزیزم اگه اون تضاد بیخوابی نبودو البته اقدام به تغییر بعدش
هنوز تو اون شهر داشتم لابلای جهنمی که براخودم درست کرده بودم دست وپا میزدم و به قول معروف میسوختم ومیساختم
چندسال جهان لگدهاشو زد بد کتکی هم خوردم با اینکه خیلی طول کشید ولی الان خیلی خوشحالم خیلی راضیم خیلی حالم خوبه
خیلی خیلی خیلی خداوندو شاکر وسپاسگزارم که این تضاد به ظاهر تلخ وکریه وزشت رو سر راهم قرار داد
وهیچ دارویی رو بهم موثر نکرد تا من یه اقدام اساسی کنم یه قدم بزرگ بردارم
ببین چقدر خدامنو دوست داشت والبته داره که
هیچ قرص خوابی برام فایده نداشت اگه یکی از قرصها تاثیر میزاشت مثله هزاران ادمی که سالیانه ساله با دارو میخوابن و خوابشونم میبره
منم داشتم با یه دارو با دوز بالاتر میخوابیدم و به همون زندگی ادامه میدادم
همه تعحب کرده بودن جرا من با دارو هم نمیخوابم
مادرخودم سالیان ساله داره با دارو میخوابه و راحتم میخوابه
خدایا فدات بشم من که
اگه تو بخوای یکی رو ببری بالا کیه که بتونه بیارش پایین
خدایاشکرت که دستمو گرفتی و منو پای سفره عباسمنشیها نشوندی منو به راه راستت هدایت کردی راه کسانی که بهشون نعمت دادی نه گمراهان
گروهی که رو دست دنیا میزنن واس تغییر و از اونور بوم میفتن!!
استاد یادمه اولین جایی که مشغول به کار شدم کارم تدوین و تولید کلیپ بود، حدودای سال 90، با حقوق 700 هزار!!
استاد به حدی برای رشد و تغییر عجله و اشتیاق داشتم، که اونجا فقط یه موسسه فرهنگی بود که با نرم افزار ادیوس کار میکردن، من گاهی شب ها اونجا تا ساعت 12 شب میموندم و آموزش میدیدم و نرم افزارهایی رو یاد گرفتم برای توسعه گرافیکی تولیدات
افتر افکت، تری دی مکس، اسپید تری برای سیمولیشن رشد گیاه برای جلوه های ویژه، ریل فلو برای شبیه سازی مایعات واس ساخت فوتیج های ویدیویی
کار رو به جایی رسوندم که تولیداتم به صدا و سیما رسید، و رئیس مجموعه همیشه منو الگوی بقیه معرفی میکرد و ازم تشکر میکرد
الان که دارم مینویس بغض گلومو فشار میده
استاد به حدی شوق داشتم که گاهی شب ها در مجموعه میخوابیدم و آموزش میدیم
به موازات این آموزش ها، روی قرآن و مفهوم تحت اللفظی آیات کار میکردم چون به قواعد عربی تسلط نسبی داشتم که یادگار کتاب صرف و نحو عربی و دوران دبیرستان بود
آرام آرام کار رو روشد دادم، اما با وجود تحول محتوایی، محل کار دیگه خیلی استقبال نمیکردن و میگفتن همون ساده بهتره، گفتم من ایده دارم که یه تیم انیمیشن راه بندازیم و تولیداتو به این سمت ببریم، اما اصلا استقبالی صورت نگرفت…
یه همکار جوان بهمون بعدا اضافه شد، هیچی از تدوین نمیدونست، اما من تا یادگیری انیمیشن و خیلی چیزای دیگه روش کار کردم، بدون هیچ چشم داشتی…
یه روز اومد بهم گفت میخوام برم دوره حرفه ای مایا، اما ساعت کار و حقوقم اینجا کم میشه، گفتم برو آموزش، نونتو با کار اداری نبر
همون هم کارمون رفت و چند وقت بعدش با یکی دیگه دفتر زدن، سمت هفت تیر و پول ها ساختن، اما من نتونستم از آموخته هام پول بسازم
گفتم اینجا بیش از این جای رشد نداره، زدم بیرون، با اینکه هم امنیت شغلی داشتم، سرویس و خیلی چیزای دیگه
اما استاد به شدت دنبال رشد و پیدا کردن راهی بودم که خودم پول بسازم
رفتم یه مدرسه غیر انتفاعی معروف، اونجا کار ساخت کلیپ و ادمینیستریشن دست گرفتم
هم زمان کلیپ میساختم از اردوهای بچه ها، به موازات اون کار شبکه میکردم
برای تسلط بیشتر، روی لپ تاپ قدیمیم وی ام ریختم و از طریق مجازی سازی، دو تا ویندوز سرور و معمولی نصب کردم که از طریق سرور بتونم برای اون یکی ویندوز گروپ پالیسی و دستورات امنیتی رو ست کنم…
هم زمان با این آموزش ها، شیرپوینت هم داشتم یاد میگرفتم و طراحی سایت!!
استاد خدا حق این مغز بیچاره رو به من حلال کنه، رسشو کشیدم
ته نگاهم این بود که بشم ادمین مدرسه، و از بیرون هم کار بگیرم، اما یه مسئولی داشتیم که سادیسم داشت، بالا سر من دوربین نظارتی گذاشته بود با این نگاه که کم نزارم!!
اونم منی که تولیدات مدرسه رو دگرگون کرده بودم، یادمه یه روز تو یه همایش، پدر یکی از بچه ها گفته بود این کلیپ ها خیلی سینماییه، چقدر پول دادین بابتشون!!
استاد با این همه دویدن، اما باز هم هشتم گرو نهم بود، حتی واس پول پوشک بچم مشکل داشتم، با اینکه مدرسه سمت قلهک بود و شعبه دومش فرشته!
خلاصه از اینجا با آقای شریفی آشنا شدم و شروع کردم به کار کردن روی خودم، اما شرایط مالیم تغییر نمیکرد
و اینقدر در مدرسه تحت فشار این بنده خدا بودم که از مدرسه هم استعفا دادم
و بعدها شنیدم دو ماه بعد رفتن من، اون آدمو با لگد انداختن بیرون و یکی از همکارا میگفت اگر دو ماه دیگه صبر کرده بودی میشدی ادمین مدرسه!
و بعد از اونجا رفتم به یه موسسه فرهنگی دیگه و شروع کردم هم زمان با گوش دادن فایلها و مطالعه، دوره تعمیر لپ تاپ رفتم…باز در محل جدید حقوقم کمتر شد و مشکلاتم بیشتر..همه اینها در حالی بود که داشتم با همه وجودم رو خودم کار میکردم
تا اینکه با شما آشنا شدم
با وجود مستاجری از اون شغل هم ردم بیرون
و آموزش تعمیر لپ تاپ تهس رسید به کار کردن تو مغازه یه بنده خدا و نصف کردن هزینه تعمیرات.. البته اینم بگم که تعمیراتی که میشد انجام داد فقط تعویض ال سی دی و کیبرد بود و تعمیر مدار رو خوب بهم آموزش ندادن و تجهیزاتشم نداشتم…
تو اون مدت بیکاری، گاهی سفارشی از مغازه میومد، گاهی میرفتم یه درمانگاه و کارهای ادمینشون رو انجام میدادم..و پول کمی بهم میدادن که خرج بخور و نمیر بود
و با پول قرضی اون چند ماه رو سپری کردم
روزها روی صندلی پارک ها دراز میکشیدم و فایلهای شما رو گوش میکردم
و شب ها تا ساعت یک تو مسجد روی سوره آل عمران کار میکردم
و همس سوالم این بود که چرا روزیم باز نمیشه
استاد من خیلی بها پرداختم
کی با بچه کوچیک از کار میزنه بیرون بدون هیچ ایده ای، فقط واس اینکه روی خود خدا حساب باز کنه؟
سرتونو درد نیارم
تو اون چند ماه کار کردن روی خود و شنیدن صحبتهای شما استاد عزیزم، خداوند دستشو فرستاد و من کارمند اداره ای شدم که الان هم اونجام
اما باز هم به خودم گفتم من نباید تسلیم بشم، من آدم کار اداری نیستم
خودمو چهار، پنج ساله بستم به آگاهی های سایت، هر نشونه ای میبینم میگم هدایت خداست، میرم سمتش، بها پرداخت میکنم
اما استاد همش سرابه
تو این چهار پنج سال رسمی شدم، خونه خریدم
خدا دو تا بچه نازنازی دیگه بهم داد که با دخترم میشن سه تا
اما استاد من راه کسب و کارمو پیدا نکردم
تو همین اداره هر کاری فکرشو بکنید کردم
تو دوره ها، صادقانه به تمارین عمل کردم..تو احساس لیاقت تمرین درست میکردم واس خودم
از جارو کردن پارکینگ خونه واس کم اهمیت کردن نظر دیگران بگیرید تا خیلی کارای دیگه
همین سه ماه گذشته، هیچ کامنتی نزاشتم بخاطر اینکه فک کردم الهام خداوند اینه که رو خودم کار کنم و وقتی نتیجه گرفتم بیام تو سایت کامنت کنم که فهمیدم الهام خدا نبوده و من حتی از مسیر دورتر شدم
هر کاری بگید کردم
یکی از دوستان دوره ثروت 1 رو پیشنهاد داد
استاد خودمو بستم به این دوره، هم زمان با احساس لیاقت
اما باز هم شرایط مالی من دگرگون نشد
آخرین الهامم رو که نمیدونم الهام بود یا نه انجام دادم، دانشگاه آزاد قبول شدم و با شوق و ذوق کامنتش کردم، گفتم اینه، راهش همینه، خدا داره الهام میکنه چون تعهد منو دیده
اما استاد، همون شب پیامک اومد که به حد نصاب نرسیده!
گفتم اشکال نداره، حتما خیره…
نمیدونم دیگه باید چیکار میکردم، چه بهایی پرداخت میکردم که خداوند یه کوچولو راهو نشونم بده
اما باز هم ادامه میدم…نمیدونم ایرادم کجاست، امیدوارم یه روزی بفهمم کدوم باور مخرب مانع تحقق خواسته های من میشه
من از گروه پنجم هستم، کسانی که خیلی تلاش میکنن واس تغییر اما بخاطر باورهای محدود کننده ای که نمیدونن چیه راهو پیدا نمیکنن!
خداوند رو شکر میکنم که این فایل فوق العاده به صورت معجزه وار نشانه روزم هم شد و من با جان گوشش دادم در موردش نوشتم
و از استاد بی نهایت سپاسگزارم و همچنین از استاد شایسته که اینقدررررر دلنشین کپشن رو نوشتن که آدم لذت میبره از خوندنش و پر از نور میشه (خیلی دوستتون دارم)
بریم سراغ آنچه که باید نوشته بشه
◇◇◇◇
خیلی جالبه،برای تغییر که من گفتم بیش از حد مقاومت دارم از دیروز که پروژه شروع شده یه اهرم رنج و لذت بی نظیری داره تو ذهنم شکل میگیره
مثلا خوندن همین جملات توی متن نوشته فایل حجت رو بر من تموم میکنه:
“وقتی در مسیر نادرست میرویم و خودمان را اصلاح نمیکنیم، جهان فشار را بیشتر میکند تا یا بهتر شویم یا حذف”
“یا خودت را بهبود میبخشی، یا جهان نابودت میکند.”
“جهان اینگونه عمل میکند: اگر هر بار مسیرت را اصلاح نکنی و بهبود ندهی، فشارها بیشتر میشود تا جایی که یا رشد کنی یا کنار بروی.”
“اگر هر بار خودمان خودمان را «هُل» بدهیم؛ خودمان خودمان را وادار کنیم که حرکت کنیم؛ کارها خیلی راحتتر پیش میرود.”
“اگر قبل از آنکه جهان چکش را بالا ببرد، خودمان «دنبال بهبود» باشیم، زندگی روانتر میشود و تضادها کمتر”
“این که اگه من نخوام در جهت بهبود تغییر کنم ،جهان( خداوند) مثل یه پدر تمام آنچه بهم داده رو میگیره”
حس میکنم اگر ما فقط عطش تغییر در وجودمون باشه قطعا خداوند هدایت میکنه ،
یه مثال از خودم میزنم :
یادمه نیمه دوم بهمن ماه 402 بود و واقعا ازکتکهای زمانه خسته بودم ،عصر بود نشستم پای حساب و کتاب و گفتم بزار ببینم چی به چیه آخه؟ همه به من میگن عیب نداره قرض بگیر کارتو شروع کن !! ببینم الان چند چندم!!
وقتی رقم بدهیم رو دیدم کاملا احساس کردم جهانم تیره و تار شد واقعا یه لحظه حس کردم همه جا تاریکی محض شد ،دنیا رو سرم خراب شد و دیگه له شده بودم، همونجا تسلیم خداوند شدم و عاجز بودن خودم رو اعلام کردم.. چند روز گذشت و به صورت معجزه وار در سایتِ استاد عباسمنش عضو شدم و با هدایت خداوند و آگاهی های خالصی که استاد به رایگان در اختیار ما قرار دادند تمام بدهیم رو بعد از یه سال صفرِ صفر کردم و نتیجه این تغییر شد یه آزادی به تمام معنا بعد از 6.7 سال
انگار خداوند پشت درِ که ما بهش اجازه بدیم هدایتمون کنه (خدایا شکرت )
◇◇◇◇◇◇
هدف من از شروع این پروژه بهبود روابطم هست
وقتی که آقا بهنام گفتن شرایطشون عالی بوده ولی شروع کردن به تغییر، خیلی دردم اومد انگار تلنگر شد برام از اینکه
حرکت کنم، به دانسته هام بهتر و بیشتر از قبل عمل کنم و من هم تغییر رو بیارم تو متن زندگیم ،این نباشم که مثلا وقتی تنهام یه فرد مثبت اندیش بشم ولی وقتی با یکی روبرو میشم حالا افراد مختلف مثلا در کنار همسرم با توجه به پیش فرضام یه تیپ شخصیتی غرغرو میشم
یا با یکی دیگه انگار مسخره میکنم افراد رو جالبه برام اینکه من انگار چند تا شخصیت میشم ،با دیدن افراد مختلف و اون آرزوی مقدس انگار از سر ترس از قضاوت شدن از سر ترس از محدود شدن رنگ میبازه و من دوست دارم خودم باشم همین آرزویی که وقتی تنهاست عشق میکنه همه رو دوست داره یا کسی رو که دوست نداره حداقل کاریش هم نداره هیچکس رو مسخره نمیکنه سعی میکنه کسی رو قضاوت نکنه غر نمیزنه برای کسی تعیین تکلیف نمیکنه
من باید شروع به تغییر کنم به هر نحوی شده باید مسخره کردن رو قضاوت کردن پشت سر کسی حرف زدن رو غر زدن و همه و همه رو بدم دست باد ببره یه جای دورِ دور و یه آرزوی مقدس بمونه با کلی باور توحیدی خالص با خدای خودش عشق کنه به عزیزانش عشق بورزه فقط به خاطر خودش ..
از صحبت های راستین عزیز ،یه چیزی در مورد شخصیت خودم برام عجیب شد ، اینکه من با وجودیکه اونطور که باید ساپورت هم نمیشم اما اصلا دونبال تغییر به خصوص در جنبه مالی و درآمد نیستم ، حتی در حد یه درخواست بسیار محترمانه یه جورایی واقعا انگار خودم رو لایق داشتنِ پول و درآمد آنچنانی نمیبینم یا اینکه همسرم از لحاظ مالی بخواد من رو تامین کنه به صورت محترمانه جدی از همسرم هم نمیخوام اگر خواسته ای هم دارم ازش با حس ترس و غر زدن و قربانی شدن هست
قبلش میگم محکم و محترمانه میگما ولی هنوز اونطور که باید نمیتونم عمل کنم
خداوند خودش کمک حال هممون باشه
از دوستان عزیز متشکرم که اومدن و از نتایج و تغییراتشون گفتن
خوشحال شدم هر دو عزیز از دوره عزت نفس صحبت کردند و انگیزه من برای عمل به دوره بیشتر شد
من چند ماه قبل خریدم چندین بار گوش دادم بعدش دوره قانون آفرینش رو خریدم
چند روزه پیش دوباره رفتم سراغ عزت نفس و با دقت بیشتری کار کردم و توضیحات متنی رو کامل خوندم و دیدم چقد آگاهی ها و نکات خوبی گفته شده که من سری قبل متوجهش نبودم و الان بهتر می فهمم و نکته ای که از صحبت دوستان گرفتم عمل کردن و اقدام بود
من هم اگر نتایج بیشتری میخوام باید بیشتر به آگاهی ها عمل کنم بقول شما ایده های کوچک رو عملی کنم
خدایا شکرت برای این مسیر زیبا که روز به روز داره روشنتر میشه
من چکش های روزگار رو خوردم هم از دست دادن عزیزان هم روابط ضعیف و هم ضعف جسمانی و از دست دادن نسبی دیدم
خدایا شکر که که اینجا هستم و این سایت و آگاهی هاش نور امید من هست و راهنمایی من به شناخت و رسیدن به خودم و خالق جهان هستی
با سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و همه دوستان و همراهان عزیز
من هم از جمله افرادی بودم که جهان با محکم کوبیدن توی سرش فهماند که باید تغییر کنی!!
هم در بحث مالی ،هم در بحث توسعه فردی ،هم در بحث روابط و هم در بحث سلامتی؛
در بحث مالی که من هر چه تلاش می کردم هیچگاه موفقیتی حاصل نمیشد مثل فردی بودم که روی تردمیل راه میرفتم؛
شغل های مختلفی را عوض کردم و هر بار شکست میخوردم، اون موقع قانون رو بلد نبودم و نمیدونستم مشکل در باورهای من هست نه در شغل خاص؛
در بحث توسعه فردی اصلاً من ثبات شخصیتی خاصی نداشتم و و همه شرایط بیرونی و افراد را همیشه مقصر حال بد خودم میدانستم و خودم را برگی در باد میدانستم و همیشه دوست داشتم مثل دیگران باشم و خودم را دوست نداشتم به جای اینکه من باید خودم باشم و خودم را باید دوست داشته باشم؛
در بحث روابط هم که اصلاً روابط خوبی نه با خودم نه با دنیای اطراف نداشتم؛به شکل نامعقول و نادرست از بعضی افراد کینه داشتم و از بعضی از افراد اصلاً خوشم نمیومد !همیشه دوست داشتم افراد به من احترام بگذارند و من رو دوست داشته باشند و اگر کسی اون جور که من میخواستم نبود اون رو دشمن خودم میدونستم و کینه ازش به دل میگرفتم!
در بحث سلامتی هم که با عادات نادرست برای جسم وروح خودم دردسر ساز شدم تا جایی که به انواع و اقسام قرصها روی آوردم و سلامتی خودم را به مخاطره انداختم تا جایی که دیگر از خودم متنفر شدم!
و اینجا بود که جهان با یک بتن محکم کوبید توی سرم و گفت که یا باید بمیری یا باید تغییر کنی؛
سلام به شما استاد عزیز و خانم شایسته و همه دوستای خوبم تو این سایت فوق العاده
همونجوری که تو کامنت قبل گفتم من خودم همیشه تو تمام زمینه تقریبا یه جایی بین دسته 2 و 3 هستم درواقع نه اونجوری که به ته خط برسم نه اینکه خیلی سریع تغییرات بزرگ میکنم.
در واقع جز آدم های هوشیار هستم تا نشونه ها میاد استارت تغییرات میزنم فرمول تئوری اینکه چجوری میشه شرایط تغییر داد رو هم بلدم به واسطه آشنایی که با سایت و آموزش های شما دارم تو این چند سال ولی تو بخش تبدیل این چیزهایی که به صورت تئوری بلدم به بخش عملی زندگی و دیدن نتایج بزرگ نتونستم خوب عمل کنم.
در واقع به جز اون ابتدای مسیر آشنایی با شما و ایمان و باور 100 درصد که تو وجودم بود و حس میکردم هیچ چیز تو این دنیا نمیتونه جلو پیشرفت من بگیره و با ایمان و توکل و اعتماد 100 درصد فقط به فکر پیشرفت بودم و واقعا زندگی برام بهشت بود. بعد از یه مدت فاصله گرفتن از سایت با این توهم که من دیگ همه چیز بلدم و فکر میکردم خودم دارم اون کارها رو انجام میدم نه اون احساس خوب نه اون افکار نه اون گفتگوهای ذهنی نه اون صبح تا شب فایل گوش کردن و صحبت کردن راجع به قوانین و سعی در اجرای اون قوانین تو زندگی روزمره.
بعد از اون هنوز نتونستم به اون ایمان و توکل برسم در واقع همونجور که تو دوره هم جهت با جریان خدا گفتید هنوز نتونستم به اون مومنتوم 100 درصدی برسم استارت میزنم با قدرت ادامه میدم ولی این نجواها هی وسط راه میاد و دوباره اون مومنتم مثبت رو قطع میکنه و من وارد مومنتوم منفی میکنه.
خیلی خوبه استاد که راه کارهای عملی و در واقع آموزش هایی میزارید که راه عملی کردن رو به ما بچه های سایت یاد بده اینکه خب اوکی درسته میدونی قانون چیه حالا بیا این شکلی این ها رو انجام بده به صورت قدم های کوچیک در واقع مثل یه منتور بالا سر شاگردها هستی.
امیدوارم همه ما بتونیم بعد از این دوره جز اون دسته چهارم باشیم که نه تنها پیشگام در تغییر هستیم بلکه بهترین و ساده ترین و سریع ترین راه رو برا ایجاد تغییرات بزرگ به صورت عملی یاد گرفتیم و به این درک رسیدیم که نیاز نیست چیزی سخت باشه فقط نیازه که ایمان بیشتر داشت توکل و اعتماد بیشتر داشت سپاسگذار تر بود بخاطر تمام داشته های الان زندگی سمت اصلی کار به خدا سپرد با چشم باز و گوش شنوا آماده دریافت نشونه ها و الهامات بود و بعد فقط کافیه یه قدم کوچیک عملی درست برداشته بشه تا اون نتایج بزرگ اتفاق بیفته.
ممنون از شما استاد عزیز و شما دوست عزیز که تا اینجا وقت گذاشتید و کامنت من خوندید.
بنام خداوند روزی دهنده مهربان…
خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت و حمایت من است به سوی پیشرفت و بزرگ شدن نعمت جانشینی اش را….
سلام و درود به فایل ارزشمند بهبود دائمی بهشت من!…
سلام و درود به استاد همیشه در صحنه توحیدی و یکتاپرستی من !…
سلام و درود به استاد شایسته عزیزمان..که همیشه دستیار بهبود دائمی این بهشت زیبا هستند..
و سلام و درود به پشت صحنه این بهشت!!! خانم فرهادی عزیز و ابراهیم عزیز..
از زمانیکه که این فایل در حال بهبود بود من مدام چک میکردم که بتونم هم مسیر این پیمان الهی بشم…
مثل نون داغ از تنور اومده بیرون هست…که خیلی میچسبه..انشالله این سعادتمندی همیشه گریبان وجودیمون باشه…
چقدر زیبا…استاد عزیزم…شما همیشه میگید..فقط بچسبید به اصل..فرعیات و حاشیه ها رو بزاریید کنار..
موضوع درک قانون بدون تغییر الهی هست…فایلهای گذشته رو گوش میدادم..بخاطر اون صحبتهایی که این مابیین بوجود میومد .یکم درک مطالب برامون طول میکشید..ولی وقتی اینبار این فایل رو گوش دادم.. چقدر درکش قوی و عمل بهش برام کن فیکونتر شد…
اونجایی که میگید….
قانون تضاد چیه….
بخودم یاداور کردم..نرگس دلیل اون چک و لگدهای گذشتت توی تمامی جنبه های زندگیت…فقط بخاطر رعایت نکردن این اصل زندگیت بود…
منم دقیقا اوایل”سال 1400 بود…خوب از دنیا بدجور چک و لگد خورده بودم…وضعیتتت روابطم نابسامان..از لحاظ تربیت شخصیتی بسیار اشوبگرو فتنه گر و عصبانی و خشمگمین..خیلی حسابی کتک خوردم…خیلی دست و پا میزدم..و اون خشمگین شدنها توسط خودم بدجور بهم سیلی زد…
و زمانی که من تو این مسیر امدم….هر روز سعی کردم بهترین خودم باشم…
ولی …چیزیکه خیلی برام بولد بود…یه اتفاقی مثل بمب تو زندگیم ترکید…و منو به موقعیتی رسوند…که اگه تعقییر نکنم شرایط زندگیم از این که هست خوبتر که نمیشه هیچ…از اینم بدترم میشه…و من به خاستهام که نمیرسم هیچ..دچار بدبختیها و قربانیهای زیادی میشوم…
..و
خیلی خیلی جاها کم میوردم…خیلی جاها باید خشم خودمو فرو میبردم..و خیلی جاها باید تسلیمتر میبودم..همین باعث شد..تا غرور چرکینمو از بیین ببرم..
من فکر میکردم این غرور باعث میشه من مورد سو استفاده قرار نگیرم..ولی دقیقا ،”شخصیتی بود که منو به مراحل چک و لگدهای بیشتر جهان و اطرافیانم پیش میبورد…
و بیشترم احساس قربانی و هر بار شدتش زیاد میشد..
و اون بمبی که من اونروز بسیار سرخورده شده بودم…و از دست خودم و کارهام عصبانی شده بودم! که چرا تو اون موقعیت کم اوردم!؟؟؟..باعث شد…امروز تو این بهشت راه پیدا کنم..
و هر چقدر تمرکزی تر میشوم ،”میبینم بخاطر لطف خداوند بود…
استادم !!! اوایل مسیر تضادها بود و من بازم یجاهایی عصبانی میشدم تا اینکه الان دیگه نزدیک به چهار سال هست که من در محضر شماییم…
میتونم به قطعیت بگم..من با حل اون تضادها باعث شدم به این ایمان شخصیتی و بیزنسی برسم..
مخصوصا دوره عزت نفس..هنوز منو جابجاتر کرد…
مخصوص جلسه یک …تصمیمات به تعویق افتاده..هنوزم ادامه دار هست…
و من تونستم عمل به اونها…طبق الهاماتی که میومد ..همون لحظه انجامشون بدم..
دقیقا عمل به الهامات و بهبود دائمی رو میتونم خودمو بیین بهشت و جهنم ببینم..
وقتی ترس وجودمو میگرفت…و نمیزاشت عمل به الهامات خداوند داشته باشم..دقیقا جهنم روبروم قرار میگرفت…
دقیقا یادم از اون خواب اصطبل حیوانات میورد…
یه روز خداوند بهم گفت..هیچ وقت به این واضحی صداشو نشنیده بودم..بلند بهم گفت..اگه حرکت نکنی اگه جلوی الهاماتت با ایستی خبری از موفقعیتت نیست..
اگه میخای کارافرین بشی ..باید اینکار رو انجام بدی..اینچیزی که بهت گفتم…
منم از شدت ترس گریه میکردم..بهم گفت !!!باید انجامش بدی….
باید انجامش بدی..
استادم من اونجا فهمیدم که خداوند هیچ احساس دلسوزی ندارد..من اونجا فهمیدم در مسیر خداوند باید بتونی بها بدی…
باید قدم برداری….همیشه بخودم میگفتم بر فرض برای بیزنسم هر کاری باشه انجام میدم..ولی ترس از فلان کار رو نمیخاد ..مگه اونایی که به بزرگترین موفقعیت مالی رسیدن”مگه اینچنین کارایی انجام دادن..
فقط ذهنم توجیح میکرد….ولی گفتم نرگس…این هدایت الله هست..تو کاری به باور دیگران نداشته باش…چیزیکه بهت میگه انجامش بده…لابد خدا یچیزی میدونه که باید انجامش بدی…
و من سعی کردم…در دل ترسهام عمل به الهامات خداوند کارهامو پیش ببرم…
و همین عملکردها باعث شد….که من نتایجهای بزرگی رو بگیرم..
مخصوصا توی بحث عزت نفس….
بحث عزت نفسی توی مسیر بیزنسی…باعث شد…تا من ریشهای ترسهای گذشته ام و کارهای اشتباه گذشتمو قدم به قدم از بیین ببرم..
همون ترسها باعث میشد یسری اشتباهات توی بحث فروش “برام پیش میومد..
و یا توی بحث پروجکت کردن خودم به دیگران..
و موارد دیگه…
میخام بگم ..همه اون مسیرها باعث شد تا من درکم از مهارت توی تمام قسمتهای کااریم…بهتر و بهتر بشم…
و امروز خلق کننده این دستکش زنانه توی حیطه رشته خودم شدم..و من سپاسگزار خداوندم …
سالها من دوستداشتم کارافرین بشم…
هر چقدر توی اداره جات میرفتم توی فلان سمینار و فلانها میرفتم …جز شرک هیچی نبود..بجز شرک…چیزی نبود…. چقدر من قربانی دست افراد شدم…خیلی زیاد……….
….
ولی امروز چیزیکه تولید کردم تمام ثانیهاش عزت نفس و هدایتهای الله بود..کارایی انجام دادم که هیچکسی متوجه هم نشد که بخام بهشون شرک بورزم…
و تمام اون کارهای اشتباه از بیین رفت و تمام شد..استادم این سه سال خورده ایی نزدیک دیگه به 4 سال هست..من تمام ثانیهاش…با کمک خداوند تونستم یه ورژن جدیدی از نرگس در تمامی جنبه های زندگیم خلق کنم..
و یه نرگس الهی گونه متولد شد..من تا پای جانم ایستاده ام..و هر جا ترسی برای قدمهام ” سد راهم شد…فورا بخودم نهیب میزنم..نرگس خدا اونروز در مقابل ترست چی گفت!؟
باید عمل کنی..درسته!!!چیزیم نمیدونستی…ولی انجامش دادی…
پس حرکت کن ..کم نیار!!! بفکر خودت و بهبود دائمی خودت باش!!! قوی باش!!!نترس ادامه بده!!هیچکسی مانع تو نیست…!!!من همیشه مورد قربانی فرد نزدیکم میشدم.ولی از زمانی که درونم تعقییر کرد ایشونم رام من شد!!!من تابوهای شهرمو و افکار ادمهای اطرافمو شکوندم…چون میخاستم قوی باشم..چون میخاستم پیشرفت کنم….چون میخاستم زندگی خوبی رو داشته باشم…
چون میخاستم نتایجم با دیگر افراد متفاوت باسه..
من سالها بخاطر یسری دوستان ناجالبم!.. که بودن باهاشون فقط سد راهم بود…
یه شخصی بهم گفت چرا نمیایی من بدون اینکه پاسخ اون شخص رو بدم.گفتم شرایطم جوریه که نمیتونم جایی برم!!
و خیلی راحت ما از همدیگه فاصله گرفتیم..
خداوندم ناگفته نمونه بهم الهام کرد..
که باید این رابطه رو حذف کنم..
هر جا ترسی وجودمو میگیره برای انجام ندادن کاری!!!!.فورا میرم روی اون ذهنیتها…
هر چقدر فکرشو میکنم …میبینم نمیتونم مثل اون افراد باشم…
من امروز هر انچه که بدست اوردم بخاطر اون تضادها بود..که بقول استادعزیز…
یسری چک و لگدها همه ماها تو مسیر خوردییم..
ولی به لطف خداوند..اینروزها یه چند ماهیه تضاد خیلی کمه…اصلا نیست..همه بهبود و بهبود دائمیه…بهبود بهتر شدن توی تمام جنبه های زندگی یست..
خیلی از زندگیم و نحوه نگرشم خوشحالم..
از اینکه میتونم روی پاهای خودم باایستم و به کمک خداوند کارهامو انجام بدم..خیلی راضیم…
خیلی راضیم..
و روی این خدا حساب باز کردن باعث شده..قدرت بدنیممم در برابر تصمیمات به تعویق افتاده زندگی شخصیممم.هر روز بهترین ورژنهای خودش بشه!!
استاد عزیزم!بسیار سپاسگزار خداوندم که شما همیشه فایلهای زیبا و الهی گونه روی سایت میزاریید..
واقعا عمل به قوانین الله..یعنی خوشبختی خودت برای جانشین شدن خداوند توی تمام لحظه های زندگیت…
انشالله این نور ایمان رو هر بار توی زندگیمون قوی و قوی تر کنیم…
و بدونیم …و به این درک برسیم…هر چی دارییم از آن خداست…
خداوند را شاکرم که در مسیر حال و احساس خوبم..و میدونم ساختن بهشت آسان هست..به یه شرط!؟؟؟
اونم به شرط ایمان ..به شرط توکل و پاکی دل…و استفاده درست از قوانین بدون تعقییر الهی..و بهبودهای دائمی…
الحمدالله رب العالمین…
خدایا صدها هزاران مرتبه شکرت بابت تمام نعمتهایی که باهامون هم مدار نموده ایی..مخصوصا نعمت بهبود همیشگی..و پاسخ رو در لحظه دریافت کردن…برای قدمها و مسیرهای بعدی برای خوشبختیمون در دنیا و اخرت…
یه شب…خداوند جهنم رو بهم یاداور نمود..گودالهایی بزرگ که هر چقدر اعماقشو میدیدم استاد چشممم توانایی عمقشو نمیدید…
تا اینکه دو شخص رو بهم نشون..
یفردی در مسیر اونبر بوم افتاده مذهبی شدید..
و یه افرادی با اونبر بوم افتاده که داشتن اون افراد رو نقض میکردن…
خداوند بهم گفت…این راهها اشتباه هست…این مسیری که بهت میگمو برو…
بعد از اون دوزخ سخت و سرگردانی اون اشخاص…منو وارد بهشت کرد…..
از لطافتش وجودش” زیباییهاشو درک میکردم.اینقدر صدای پرندگان عجیب و غریب میومد که هنوز که هنوزه صداش تو گوشمه…
خداوند بهم گفت راه میانه و متعادل رو برو..نه کاری در این جهبه مخالف اون یکی باش!!نه جهبه مخالف اون اشخاص!!!!.
تو فقط مسیر خودتو برو….
وای عمق این خواب اینقدر قوی و زیبا بود..که بسیار قوی ترم کرد که بتونم هر روز بهبودهای دایمی داشته باشم.
استادم نتایج خیلی زیاده..ولی درونیه!!فقط خودم به یاداوریشون میتونم…این مسیر را ادامه بدم…
و خوشحالم که این پروژه زیبا الهی گونه رو دارم پیش میبرم
و خوشحالم …که دارم با استقامت زیاد هر روز بفکر بهترین ورژنهای شخصیتی در تمامی جنبه های زندگیم باشم…
به امید بهترینها !!!!!و میام از نتایجم میگم…چون اینروزا خداوند داره فریاد نتایج بالا رو بهم یاداور میشه..انشالله دستکش نرگس داره وارد لِولهای بالا و بالاتر میشه…
خدایا چنانکن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بخشنده ومهربانم
رب بی همتای من که فضل و رحمتش بی اندازه و مهربانیش همیشگیست.
سلام به استادان عزیزم
سلام به دوستان هم فرکانسی در پروژه تغییر را در آغوش بگیر.
سپاسگزار خداوند و شما استادان عزیزم هستم برای بهبودهایی که هر روز در سایت ایجاد میکنین و باعث میشین که هر کسی در مدار دریافت آگاهی های جدید باشه هم از این مطالب استفاده کنه و تغییر کنه و خودش رو بهبود بده.
طبق مقدمه دیروز و فایل جلسه یک امروز
دریافتم که افراد 4 گروه هستن
دسته اول،
افرادی که خیلی دیر تغییر میکنن یا اصلا تغییر نمیکنن،و انقدر جهان بهشون فشار میاره،که خودشون رو بهبود بدن اما متوجه نمیشن و زیر فشار نابود میشن.
دسته دو،
افرادی که مسیر نادرست رو اونقدر ادامه میدن،که وقتی همه چیز رو از دست دادن یهویی به خودشون میان و از همونجا شروع به تغییر میکنن.
دسته سه،
افرادی که در مسیر نادرست هستن و با نشانه های اولیه،تصمیم میگیرن خودشون رو بهبود بدن وبیان تو مسیر درست.
دسته چهار،
افرادی که همیشه دنبال بهبود خودشون هستن،قبل از اینکه جهان فشار بیاره خودشون دنبال اینن که هی بهتر وبهتر بشن.
انشالله خدا هدایتم کنه جزو دسته چهارم باشم.
اما الان در شرایط الانم و با توجه به گذشته خودم میتونم بگم من یه چیزی بین دسته دو و سه هستم، بیشتر به سمت دسته سه متمایل هستم.
توی یه سری چیزها به دسته دو و یه سری چیزها به دسته سه نزدیکترم.
مثلا،
در حوزه عزت نفس و احساس لیاقت، من کاملا جزو دسته دوم بودم،که قشنگ ضربه ها خوردم از خود کم بینی،از عدم لیاقت بعد به خودم اومدم که تغییر کنم ،سخت بود، ولی خب دارم روش کار میکنم و خیلی بهتر شدم.
مثال برای دسته 3،
توی حوزه سلامتی جزو دسته سه بودم با کوچکترین تضاد به خودم اومدم و سبک تغذیه ام رو تا حد خیلی خوبی اصلاح کردم و تقریبا 4 الی 5 روز در هفته ورزش میکنم. و خداروشکر در حال حاضر از وضعیت سلامتی و انرژیم راضیم.
در بعضی از موارد واقعا کتک خورم ملس بوده و شایدم باشه،اما باید حواسم رو بیشتر جمع کنم، و هرروز از خداوند هدایت میخوام برای اینکه خودم رو بهبود بدم هر چند جزئی.
چون که مکانیزم جهان هستی اینه که یا خودم رو بهبود میدم ،یا نابود میشم.
هیچ دلسوزی در کار نیست.
و این همون سنت الهیه
که میفرماید،
هرگز در سنت الهی تبدیلی نخواهی یافت.
همه چی جهان بر اساس قانون کار میکنه،اگه مسیرم رو اصلاح نکنم و خودم رو بهبود ندم، انقدر فشارها زیاد میشه که یا تغییر کنم یا نابود شم.
همین و راه سومی هم نداره.
اما وقتی ،خودم رو ملزم بدونم که رو به جلو حرکت کنم،خودم رو بهبود بدم، راه ومسیرم رو اصلاح کنم،کارها خیلی راحت پیش میره.
پس به قول استاد،
قبل از اینکه جهان چکش رو برداره،بکوبه تو سرم خودم عین آدم، سعی کنم بهتر کنم خودمو.
و خداروشکر میکنم که چند هفته پیش این تصمیم رو گرفتم و دارم روی خودم کار میکنم که هر لحظه خودمرو بهبود بدم،و خداوند هم انصافا از هدایت و یاری کم نذاشته، و درها رو یکی پس از دیگری داره برام باز میکنه.
خدای مهربانم هدایتم کن که هرروز خودم رو بهبود بدم و اصلاح مسیر کنم.
هدایتم کن که در مسیری که بهش وارد شدم و عمل به قوانینش ثابت قدمباشم.
هدایتم کن عجول نباشم،و به هدایت تو ایمان داشته باشم.
هدایتم کن که هر لحظه توحیدی تر،متوکل تر ،و با ایمان تر باشم.
هدایتم کن، هرلحظه بتونم با منطق احساسم رو خوب نگه دارم.
خدایا شکرت برای این پروژه، خدایا شکرت برای هم مداریم با این پروژه.
استادان عزیزم دوستتون دارم.
دوستان بهشتیم دوستتون دارم.
در پناه خداوند مهربان شاد و خوشبخت و ثروتمند و سعادتمند در دنیا وآخرت باشین.
چقدر تجربه آقا بهنام و راستین عزیز عالی و دوست داشتنی بود، دوست دارم از تجربه ای صحبت بکنم که برای خودم نیست اما این تجربه برای پدرمه
بارها از بابا پرسیدم که بابا چی شد که اومدی تو شغل قنادی؟
گفت ازونجایی که خودتم میدونیمن بچه ی شهرستانم و از بچگی با پدرم تو فصل کاشت و درو به باغ و مزارع میرفتم و من همیشه کمک دستش بودم، اما وقتی رسیدم به سن 15 سالگی دیدم رویاهای بزرگ تر دارم، دلم میخواد کار جدیدی رو شروع بکنم، و دوست داشتم بچه های آیندم در شهر و در رفاه بزرگ بشن و امکانات کافی رو داشته باشند
از بابا پرسیدم چطور آقاجون( پدربزرگم) اجازه داد تنهایی بیای تهران؟
بابا گفت آقاجون کاملا مخالفت میکرد که مگه الان شرایط تو بده؟ اما من به حرفش گوش ندادم و شبانه بدون اینکه بدونن سوار اتوبوس شدم و اومدم تهران و بعدش رفتم قم خونه عموم.
بابا میگفت اون موقع دوست داشت که رفت شهر بره و تو مکانیکی کار کنه، اما به پیشنهاد پسرعموش گفت که بیا با ما توی قنادی شروع کن به کار کن.
بابا گفت من قبول کردم و شروع به کار تو بخش کیک سازی کردم و انقدر عاشق این کار شدم که وقتی ساعت 6 عصر کار ما تموم میشد من تا دیروقت سر کار میموندم تا بتونم کیک با طرحای جدید خلق کنم!!
میگفت این روند انقدر ادامه داشت که توی یه مدت کوتاهی به اوستایی توی این کار رسیدم و همه ی بخش های قنادی مثل تر و خشک و حلوا و کیک سازی رو خیلی خوب بلد بودم و همه ی قنادی ها دنبال استخدام من بودن!
بابا میگفت آدمی نبودم که پولم و به خوش گذرونی خرج کنم و از همون اول پولام و جمع کردم و وقتی رسیدم به سن 20 سالگی اومدم خاستگاری مامانت و خب من خودم به تنهایی با پولی که ساخته بودم تمام خرج پول عروسی و طلا و اینا رو خودم دادم و آقاجون فقط یه بخش خیلی کوچکی رو بهم کمک کرد.
و من همیشه این جسارت بابام و تحسین میکنم
این مثال همیشه برای خودم پراز درسه و جالب بود برای همبن و دوست داشتم که با شما هم به اشتراک بذارم
و باز از استاد و خانم شایسته عزیزم بابت ادیت این فایل و آپلود دوباره سپاسگزارم
بنام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم
یه زمانی جزو افرادی بودم که جهان تا میتونست میزد و منم فکر میکردم این طبیعیه
دنیا بالاو پایین داره و منم الان دارم سربالاییشو میرم
یادمه بعد از به دنیا اومدن شیرین خانم از اونجایی که شبها مرتب بیدار میشد و شیر میخواست و تا صبح کارش همین بود دچار تضادی به نام بیخوابی شدم
خب قانون که اصلا بلد نبودم تازه تو این مورد ازش به ضرر خودمم استفاده میکردم
اوایل بیخوابیه کمتر بود ولی از اونحایی که بچه شیر میدادم ترجیح میدادم دارو مصرف نکنم
خستگی بیخوابی شبها و کارهای روزانه خیلی بهم فشار اورد و این بیخوابی بدتر میشد
بالاخره یکم که گذشت شروع کردم به دارو خوردن اوایلش بد نبود ویکم سرحالتر شدم ولی یواش یواش کار به جایی رسید که حتی با دارو هم نمیخوابیدم
یعنی داروهای خفنی که هر فیلی رو از پادرمیاره برا من انگار نه انگار بود
بعضی شبها چند تا قرص باهم میخوردم ملاتونین کلونازپام هرچی بگید من امتحان کردم ولی فایده نداشت
الان که دارم مینویسم یه لبخندی اومد گوشه ی لبم
الان تو دلم خداروشکر میکنم برا اون روزها و تضادش
چون این تضاد اومده بود منو رشد بده ولی اون روزا نمیفهمیدم
کارم به جایی رسیده بود که بعصی شبا با خدا دعوا میکردم
اونایی که بیخوابی رو تجربه کردن میدونن من چی میگم
شب تا صبح بیدار باشی روزم دختر دسته گلت یه بچه ی کوچولوی کنجکاوه باهوشه خوشمزه دلش میخواد تو بهش برسی باش بازی کنی
ولی تو دیگه نا نداری دلت میخواد فقط بیفتی یه گوشه
خلاصه جهنمی برا خودم درست کرده بودم وناخواسته باآه و ناله و تفرین داشتم هیزمش رو بیشتر وبیشتر میکردم
شده بودم یه آدم افسرده و بیحالی که تنها امیدش برا زندگیش دخترش بود
البته من سالها بود که این بستر نامناسب رو با احساس قربانی شدن تو خانواده همسر و کمبود عزت نفس و عدم احساس لیاقت ایجاد کرده بودم ولی این بیخوابی تیر خلاص و بنزین براون جهنمی بود که خودم نااگاهانه و ناخواسته ایجادش کرده بودم
بارها به خودم وخدا میگفتم اگه شیرین نبود دلم میخواست از این دنیا میرفتم
تا اینکه وقتی شیرین 2 سالش شد همسرم تصمیم گرفت برا زندگی بیاد رامسر
اون بخاطر تضادهایی که با برادرش براش درست شده بود میخواست از اون شهر فرار کنه
من اولش خیلی مقاومت کردم اونم بخاطر مادرم
مادرم بمن خیلی وابسته بود ومن اون زمان به دلایلی احساس دین بهش میکردم و میخواستم همیشه ازم راضی باشه
ولی همسرم کوتاه نیومد و مدام پیشنهادشو مطرح میکرد
یه روز از روزا نمیدونم بخاطر چه فرکانسی که فرستاده بودم
خداوند هدایتی رو درگوشم زمزمه کرد که زندگیم دگرگون شد
من سالها بود که دلم میخواست حتی به اندازه ی یه کوچه ام که شده خونمون رو عوص کنیم ودیگه با مادر همسرم زندگی نکنم
خداوند خیلی واضح بهم گفت
مگه نمیخواستی از این افراد دور بشی خب چی بهتر از این میری جایی که کیلومترها از هم فاصله دارین
به دخترت فکر کن تربیتش که همیشه دغدغت بود
همونجا انگار از خواب عمیقی که توش بودم خداوند بیدارم کرد
با اینکه خیلی عذاب وجدان برا مادرم داشتم ولی به خودم منطق دادم که
مادرت بیشتر عمرش رو کرده و اونم خدا رو داره
ولی این بچه تازه اول زندگیشه حق داره تو یه محیط آروم و شاد و سالم بزرگ بشه
به شیرین فکر کن به خودتم فکر کن چندساله خسته ی این رفت وامدهای داغونی
الان وقتشه
ومن به فرید گفتم باشه
وتا اومد خونه ساخته بشه بعد یکسال ونیم از اون روز مهاجرت کردیم
داره اشکهام درمیاد از درهایی که بعد از این تصمیم به مهاجرت این شجاعت این جسارتی که به خرج دادم بروی من باز شد
پاداشهایی که خداوندبابت این مهاجرت بهم ارزانی کرد
یه زندگی مستقل در کمال آزادی و ارامش دریک شهر زیبا وبهشتی در بهترین جای اون شهر بلوارمعلم در بهترین نقطه اون بلوار که ویوی ابدی به حنگل داره چون همه خونه ها فلت و یه طبقه هستند وده دقیقه پیاده روی تا دریا راه داره در کوچه ای آرام وساکت که صدای زنگ صبخگاهم صدای پرنده هاست و شبها باصدای جیرجیرکها به خواب میرم
از زیبایی این خونه و نعمتهایی که درکنارش بهم داده شده هرچی بنویسم کمه
خواب راحت و طبیعی حتی بهتر وباکیفیت تر از قبل بدنیا اومدن شیرین
وارد بازار کار شدن ورودی مالی داشتن قبولی تو داوری وگرفتن پروانش
حذف ادمای نامناسبی که مثله پیجکهای درهم تنیده داشتن منو خفه میکردن و توان نفس کشیدن ورشد کردنو ازم گرفته بودن
تربیت وبزرگ شدن شیرین در محیطی ارام شاد با اکسیژن خالص بدور از همهمه ی جامعه و گله وشکایتهای ادمای منفی
و مهمترین هدیه خداوند بهم آشنایی با خودش قوانینش استاد عزیزم این سایت و شما بچه های نازنینه
چه جوری جلو اشکام رو بگیرم بخاطر نعمت هدایتی که بهم ارزانی داشت
من یه قدم برا تغییر زندگیم برداشتم وفقط گفتم باشه بریم رامسر
وخداوند گلبارون کرد زندگیمو
بعد اون هدایت واشنا شدن با استاد که تازه خودش دروازه ای از نعمتهای دیگه برام اتفاق افتاد
هربار با عمل کردن به قوانین وبهبودهای کوچیکی که ایجاد میکردم یه پاداش یه نوروروشنایی یه معجزه وسوپرایز برام رخ میداد
از پذیرش صد درصدی مسئولیت زندگیم گرفته تا بهبود عزت نفس
قدرت نه گفتن پیداکردن سبک شخصی
احساس ارزشمندی بیشتر ودوست داشتن خودم
اعراض از نازیباییها وتوجه وتمرکز برداشته ها وزیباییها
شاکرتر شدن متوکلترشدن توحیدی ترشدن
رفتن تو دل ترسهای ریزو کوچولو متعهد ومستمر به ادامه این مسیر بهشتی
دست از سر آدمها برداشتن وپدیرش اینکه هرکی هرجایی هست جای درستشه ونه لازمه ونه میتونی کسیو تغییر بدی
روابط زیباتر وبدون تنش به شکل احساس ارزشمندی براخودت
تنی سالمتر هم براخودم هم شیرین
فهمیدن ودرک وتا حدی عمل به اینکه اصل واساس آفرینش ما لذت بردنه
استاداین لیست ادامه داره والان تمرکز ندارم که دیگه چه بهبودهایی درمن ایجادشده تا بخوام بنویسم
بخاطر حس لطیف وزیبا وپر اشکی که الان دارم تجربه میکنم از اینهمه تغییر از اینهمه نعمت خدایاشکرت خدایاشکرت
استادعزیزم اگه اون تضاد بیخوابی نبودو البته اقدام به تغییر بعدش
هنوز تو اون شهر داشتم لابلای جهنمی که براخودم درست کرده بودم دست وپا میزدم و به قول معروف میسوختم ومیساختم
چندسال جهان لگدهاشو زد بد کتکی هم خوردم با اینکه خیلی طول کشید ولی الان خیلی خوشحالم خیلی راضیم خیلی حالم خوبه
خیلی خیلی خیلی خداوندو شاکر وسپاسگزارم که این تضاد به ظاهر تلخ وکریه وزشت رو سر راهم قرار داد
وهیچ دارویی رو بهم موثر نکرد تا من یه اقدام اساسی کنم یه قدم بزرگ بردارم
ببین چقدر خدامنو دوست داشت والبته داره که
هیچ قرص خوابی برام فایده نداشت اگه یکی از قرصها تاثیر میزاشت مثله هزاران ادمی که سالیانه ساله با دارو میخوابن و خوابشونم میبره
منم داشتم با یه دارو با دوز بالاتر میخوابیدم و به همون زندگی ادامه میدادم
همه تعحب کرده بودن جرا من با دارو هم نمیخوابم
مادرخودم سالیان ساله داره با دارو میخوابه و راحتم میخوابه
خدایا فدات بشم من که
اگه تو بخوای یکی رو ببری بالا کیه که بتونه بیارش پایین
خدایاشکرت که دستمو گرفتی و منو پای سفره عباسمنشیها نشوندی منو به راه راستت هدایت کردی راه کسانی که بهشون نعمت دادی نه گمراهان
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاسکرت
سلام استاد جان
استاد من از گروه پنجم هستم!!
گروهی که رو دست دنیا میزنن واس تغییر و از اونور بوم میفتن!!
استاد یادمه اولین جایی که مشغول به کار شدم کارم تدوین و تولید کلیپ بود، حدودای سال 90، با حقوق 700 هزار!!
استاد به حدی برای رشد و تغییر عجله و اشتیاق داشتم، که اونجا فقط یه موسسه فرهنگی بود که با نرم افزار ادیوس کار میکردن، من گاهی شب ها اونجا تا ساعت 12 شب میموندم و آموزش میدیدم و نرم افزارهایی رو یاد گرفتم برای توسعه گرافیکی تولیدات
افتر افکت، تری دی مکس، اسپید تری برای سیمولیشن رشد گیاه برای جلوه های ویژه، ریل فلو برای شبیه سازی مایعات واس ساخت فوتیج های ویدیویی
کار رو به جایی رسوندم که تولیداتم به صدا و سیما رسید، و رئیس مجموعه همیشه منو الگوی بقیه معرفی میکرد و ازم تشکر میکرد
الان که دارم مینویس بغض گلومو فشار میده
استاد به حدی شوق داشتم که گاهی شب ها در مجموعه میخوابیدم و آموزش میدیم
به موازات این آموزش ها، روی قرآن و مفهوم تحت اللفظی آیات کار میکردم چون به قواعد عربی تسلط نسبی داشتم که یادگار کتاب صرف و نحو عربی و دوران دبیرستان بود
آرام آرام کار رو روشد دادم، اما با وجود تحول محتوایی، محل کار دیگه خیلی استقبال نمیکردن و میگفتن همون ساده بهتره، گفتم من ایده دارم که یه تیم انیمیشن راه بندازیم و تولیداتو به این سمت ببریم، اما اصلا استقبالی صورت نگرفت…
یه همکار جوان بهمون بعدا اضافه شد، هیچی از تدوین نمیدونست، اما من تا یادگیری انیمیشن و خیلی چیزای دیگه روش کار کردم، بدون هیچ چشم داشتی…
یه روز اومد بهم گفت میخوام برم دوره حرفه ای مایا، اما ساعت کار و حقوقم اینجا کم میشه، گفتم برو آموزش، نونتو با کار اداری نبر
همون هم کارمون رفت و چند وقت بعدش با یکی دیگه دفتر زدن، سمت هفت تیر و پول ها ساختن، اما من نتونستم از آموخته هام پول بسازم
گفتم اینجا بیش از این جای رشد نداره، زدم بیرون، با اینکه هم امنیت شغلی داشتم، سرویس و خیلی چیزای دیگه
اما استاد به شدت دنبال رشد و پیدا کردن راهی بودم که خودم پول بسازم
رفتم یه مدرسه غیر انتفاعی معروف، اونجا کار ساخت کلیپ و ادمینیستریشن دست گرفتم
هم زمان کلیپ میساختم از اردوهای بچه ها، به موازات اون کار شبکه میکردم
برای تسلط بیشتر، روی لپ تاپ قدیمیم وی ام ریختم و از طریق مجازی سازی، دو تا ویندوز سرور و معمولی نصب کردم که از طریق سرور بتونم برای اون یکی ویندوز گروپ پالیسی و دستورات امنیتی رو ست کنم…
هم زمان با این آموزش ها، شیرپوینت هم داشتم یاد میگرفتم و طراحی سایت!!
استاد خدا حق این مغز بیچاره رو به من حلال کنه، رسشو کشیدم
ته نگاهم این بود که بشم ادمین مدرسه، و از بیرون هم کار بگیرم، اما یه مسئولی داشتیم که سادیسم داشت، بالا سر من دوربین نظارتی گذاشته بود با این نگاه که کم نزارم!!
اونم منی که تولیدات مدرسه رو دگرگون کرده بودم، یادمه یه روز تو یه همایش، پدر یکی از بچه ها گفته بود این کلیپ ها خیلی سینماییه، چقدر پول دادین بابتشون!!
استاد با این همه دویدن، اما باز هم هشتم گرو نهم بود، حتی واس پول پوشک بچم مشکل داشتم، با اینکه مدرسه سمت قلهک بود و شعبه دومش فرشته!
خلاصه از اینجا با آقای شریفی آشنا شدم و شروع کردم به کار کردن روی خودم، اما شرایط مالیم تغییر نمیکرد
و اینقدر در مدرسه تحت فشار این بنده خدا بودم که از مدرسه هم استعفا دادم
و بعدها شنیدم دو ماه بعد رفتن من، اون آدمو با لگد انداختن بیرون و یکی از همکارا میگفت اگر دو ماه دیگه صبر کرده بودی میشدی ادمین مدرسه!
و بعد از اونجا رفتم به یه موسسه فرهنگی دیگه و شروع کردم هم زمان با گوش دادن فایلها و مطالعه، دوره تعمیر لپ تاپ رفتم…باز در محل جدید حقوقم کمتر شد و مشکلاتم بیشتر..همه اینها در حالی بود که داشتم با همه وجودم رو خودم کار میکردم
تا اینکه با شما آشنا شدم
با وجود مستاجری از اون شغل هم ردم بیرون
و آموزش تعمیر لپ تاپ تهس رسید به کار کردن تو مغازه یه بنده خدا و نصف کردن هزینه تعمیرات.. البته اینم بگم که تعمیراتی که میشد انجام داد فقط تعویض ال سی دی و کیبرد بود و تعمیر مدار رو خوب بهم آموزش ندادن و تجهیزاتشم نداشتم…
تو اون مدت بیکاری، گاهی سفارشی از مغازه میومد، گاهی میرفتم یه درمانگاه و کارهای ادمینشون رو انجام میدادم..و پول کمی بهم میدادن که خرج بخور و نمیر بود
و با پول قرضی اون چند ماه رو سپری کردم
روزها روی صندلی پارک ها دراز میکشیدم و فایلهای شما رو گوش میکردم
و شب ها تا ساعت یک تو مسجد روی سوره آل عمران کار میکردم
و همس سوالم این بود که چرا روزیم باز نمیشه
استاد من خیلی بها پرداختم
کی با بچه کوچیک از کار میزنه بیرون بدون هیچ ایده ای، فقط واس اینکه روی خود خدا حساب باز کنه؟
سرتونو درد نیارم
تو اون چند ماه کار کردن روی خود و شنیدن صحبتهای شما استاد عزیزم، خداوند دستشو فرستاد و من کارمند اداره ای شدم که الان هم اونجام
اما باز هم به خودم گفتم من نباید تسلیم بشم، من آدم کار اداری نیستم
خودمو چهار، پنج ساله بستم به آگاهی های سایت، هر نشونه ای میبینم میگم هدایت خداست، میرم سمتش، بها پرداخت میکنم
اما استاد همش سرابه
تو این چهار پنج سال رسمی شدم، خونه خریدم
خدا دو تا بچه نازنازی دیگه بهم داد که با دخترم میشن سه تا
اما استاد من راه کسب و کارمو پیدا نکردم
تو همین اداره هر کاری فکرشو بکنید کردم
تو دوره ها، صادقانه به تمارین عمل کردم..تو احساس لیاقت تمرین درست میکردم واس خودم
از جارو کردن پارکینگ خونه واس کم اهمیت کردن نظر دیگران بگیرید تا خیلی کارای دیگه
همین سه ماه گذشته، هیچ کامنتی نزاشتم بخاطر اینکه فک کردم الهام خداوند اینه که رو خودم کار کنم و وقتی نتیجه گرفتم بیام تو سایت کامنت کنم که فهمیدم الهام خدا نبوده و من حتی از مسیر دورتر شدم
هر کاری بگید کردم
یکی از دوستان دوره ثروت 1 رو پیشنهاد داد
استاد خودمو بستم به این دوره، هم زمان با احساس لیاقت
اما باز هم شرایط مالی من دگرگون نشد
آخرین الهامم رو که نمیدونم الهام بود یا نه انجام دادم، دانشگاه آزاد قبول شدم و با شوق و ذوق کامنتش کردم، گفتم اینه، راهش همینه، خدا داره الهام میکنه چون تعهد منو دیده
اما استاد، همون شب پیامک اومد که به حد نصاب نرسیده!
گفتم اشکال نداره، حتما خیره…
نمیدونم دیگه باید چیکار میکردم، چه بهایی پرداخت میکردم که خداوند یه کوچولو راهو نشونم بده
اما باز هم ادامه میدم…نمیدونم ایرادم کجاست، امیدوارم یه روزی بفهمم کدوم باور مخرب مانع تحقق خواسته های من میشه
من از گروه پنجم هستم، کسانی که خیلی تلاش میکنن واس تغییر اما بخاطر باورهای محدود کننده ای که نمیدونن چیه راهو پیدا نمیکنن!
سلام و درود بر حسین آقای عزیز و پرتلاش
نمیدونم باید از کجا شروع کنم
انگار فقط باید بنویسم برای خودم چون به نوعی شبیه هم هستیم و دوباره به این
ایه هدایت شدم
إِنَّ السَّاعَهَ آتِیَهٌ أَکَادُ أُخْفِیهَا لِتُجْزَىٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَىٰ
بی تردید قیامت که می خواهم زمان وقوعش را پنهان بدارم، آمدنی است، تا هر کس را برابر تلاش و کوششی که می کند، پاداش دهند. طه 15
ما مامور به نتیجه نیستیم، بلکه مامور به حرکتیم
پس چون رود جاری باش
یا حق
سلام علی آقای عزیزم
توصیه تونو سرمه چشمانم میکنم
ان الله لایخلف المیعاد، و لکن اکثر الناس لا یعلمون
ادامه میدم، چون همین ادامه دادنه که مهمه، فارغ از نتیجه
ادامه میدم، حتی زمانی که شرایط مالی عزیزانم به مراتب از من عالی تره، ادامه میدم
و من الله التوفیق
ممنونم از شما برادر گرامی
به نام آرامش دهنده قلبها
به نام خالق خوبی ها
به نام خداوند هدایتگر و حمایت گر
خداوند رو شکر میکنم که این فایل فوق العاده به صورت معجزه وار نشانه روزم هم شد و من با جان گوشش دادم در موردش نوشتم
و از استاد بی نهایت سپاسگزارم و همچنین از استاد شایسته که اینقدررررر دلنشین کپشن رو نوشتن که آدم لذت میبره از خوندنش و پر از نور میشه (خیلی دوستتون دارم)
بریم سراغ آنچه که باید نوشته بشه
◇◇◇◇
خیلی جالبه،برای تغییر که من گفتم بیش از حد مقاومت دارم از دیروز که پروژه شروع شده یه اهرم رنج و لذت بی نظیری داره تو ذهنم شکل میگیره
مثلا خوندن همین جملات توی متن نوشته فایل حجت رو بر من تموم میکنه:
“وقتی در مسیر نادرست میرویم و خودمان را اصلاح نمیکنیم، جهان فشار را بیشتر میکند تا یا بهتر شویم یا حذف”
“یا خودت را بهبود میبخشی، یا جهان نابودت میکند.”
“جهان اینگونه عمل میکند: اگر هر بار مسیرت را اصلاح نکنی و بهبود ندهی، فشارها بیشتر میشود تا جایی که یا رشد کنی یا کنار بروی.”
“اگر هر بار خودمان خودمان را «هُل» بدهیم؛ خودمان خودمان را وادار کنیم که حرکت کنیم؛ کارها خیلی راحتتر پیش میرود.”
“اگر قبل از آنکه جهان چکش را بالا ببرد، خودمان «دنبال بهبود» باشیم، زندگی روانتر میشود و تضادها کمتر”
“این که اگه من نخوام در جهت بهبود تغییر کنم ،جهان( خداوند) مثل یه پدر تمام آنچه بهم داده رو میگیره”
حس میکنم اگر ما فقط عطش تغییر در وجودمون باشه قطعا خداوند هدایت میکنه ،
یه مثال از خودم میزنم :
یادمه نیمه دوم بهمن ماه 402 بود و واقعا ازکتکهای زمانه خسته بودم ،عصر بود نشستم پای حساب و کتاب و گفتم بزار ببینم چی به چیه آخه؟ همه به من میگن عیب نداره قرض بگیر کارتو شروع کن !! ببینم الان چند چندم!!
وقتی رقم بدهیم رو دیدم کاملا احساس کردم جهانم تیره و تار شد واقعا یه لحظه حس کردم همه جا تاریکی محض شد ،دنیا رو سرم خراب شد و دیگه له شده بودم، همونجا تسلیم خداوند شدم و عاجز بودن خودم رو اعلام کردم.. چند روز گذشت و به صورت معجزه وار در سایتِ استاد عباسمنش عضو شدم و با هدایت خداوند و آگاهی های خالصی که استاد به رایگان در اختیار ما قرار دادند تمام بدهیم رو بعد از یه سال صفرِ صفر کردم و نتیجه این تغییر شد یه آزادی به تمام معنا بعد از 6.7 سال
انگار خداوند پشت درِ که ما بهش اجازه بدیم هدایتمون کنه (خدایا شکرت )
◇◇◇◇◇◇
هدف من از شروع این پروژه بهبود روابطم هست
وقتی که آقا بهنام گفتن شرایطشون عالی بوده ولی شروع کردن به تغییر، خیلی دردم اومد انگار تلنگر شد برام از اینکه
حرکت کنم، به دانسته هام بهتر و بیشتر از قبل عمل کنم و من هم تغییر رو بیارم تو متن زندگیم ،این نباشم که مثلا وقتی تنهام یه فرد مثبت اندیش بشم ولی وقتی با یکی روبرو میشم حالا افراد مختلف مثلا در کنار همسرم با توجه به پیش فرضام یه تیپ شخصیتی غرغرو میشم
یا با یکی دیگه انگار مسخره میکنم افراد رو جالبه برام اینکه من انگار چند تا شخصیت میشم ،با دیدن افراد مختلف و اون آرزوی مقدس انگار از سر ترس از قضاوت شدن از سر ترس از محدود شدن رنگ میبازه و من دوست دارم خودم باشم همین آرزویی که وقتی تنهاست عشق میکنه همه رو دوست داره یا کسی رو که دوست نداره حداقل کاریش هم نداره هیچکس رو مسخره نمیکنه سعی میکنه کسی رو قضاوت نکنه غر نمیزنه برای کسی تعیین تکلیف نمیکنه
من باید شروع به تغییر کنم به هر نحوی شده باید مسخره کردن رو قضاوت کردن پشت سر کسی حرف زدن رو غر زدن و همه و همه رو بدم دست باد ببره یه جای دورِ دور و یه آرزوی مقدس بمونه با کلی باور توحیدی خالص با خدای خودش عشق کنه به عزیزانش عشق بورزه فقط به خاطر خودش ..
از صحبت های راستین عزیز ،یه چیزی در مورد شخصیت خودم برام عجیب شد ، اینکه من با وجودیکه اونطور که باید ساپورت هم نمیشم اما اصلا دونبال تغییر به خصوص در جنبه مالی و درآمد نیستم ، حتی در حد یه درخواست بسیار محترمانه یه جورایی واقعا انگار خودم رو لایق داشتنِ پول و درآمد آنچنانی نمیبینم یا اینکه همسرم از لحاظ مالی بخواد من رو تامین کنه به صورت محترمانه جدی از همسرم هم نمیخوام اگر خواسته ای هم دارم ازش با حس ترس و غر زدن و قربانی شدن هست
قبلش میگم محکم و محترمانه میگما ولی هنوز اونطور که باید نمیتونم عمل کنم
خداوند خودش کمک حال هممون باشه
از دوستان عزیز متشکرم که اومدن و از نتایج و تغییراتشون گفتن
تا به قول استاد میلیونها نفر بتونن استفاده کنند
خدا قوت به همگی
به نام خدای مهربونی که عشق رو آفرید تا ما توی رابطههامون خودِ واقعیمونو پیدا کنیم
خدایا شکرت…
برای همهی لحظهها، چه تلخ چه شیرین، چون هر کدومشون یه درس قشنگ داشتن برای من.
شکرت برای زخمهایی که باعث شدن عمیقتر بشم، برای سکوتهایی که منو بردن به درونم،
برای اشکهایی که ریختم ولی تهش، آرومتر و قویتر شدم.
خدایا شکرت که هر بار که فکر میکردم دارم میافتم، در واقع داشتی منو از یه جایی نجات میدادی.
الان میفهمم هیچچیز اتفاقی نبود، همهچیز نقشهی تو بود برای بیدار کردن من.
از امروز با خودم یه عهد جدی میبندم…
میخوام آگاهانهتر از همیشه روی رابطهام با همسرم تمرکز کنم.
میخوام عشق بینمون رو بسازم، نگه دارم، و رشدش بدم.
میخوام رابطهمون بشه یه مسیر رشد، نه یه میدان جنگ.
دیگه نمیخوام ذهنم رو بسپارم به آدمایی که نیتشون خیر نیست،
اونایی که با حرفها و قضاوتهاشون تلاش کردن ما رو از هم دور کنن.
میخوام دیگه هیچوقت اجازه ندم کسی بین من و عشق زندگیم فاصله بندازه.
دیگه دلم نمیخواد حتی یه لحظه از وقتم رو خرج ناراحتیِ آدمایی کنم که بودن یا نبودنشون هیچ چیزی به زندگیم اضافه نمیکنه.
خدایا، اگه یه وقت ناآگاهانه اشتباه کردم، اگه گذاشتم دخالتها یا حرفهای بیارزش بقیه روی رابطمون سایه بندازه،
میخوام امروز همونجا تمومش کنم.
میخوام خودم رو ببخشم، دیگران رو هم ببخشم،
و از این به بعد، فقط با نیت عشق زندگی کنم.
از امروز هر بار که دلم خواست ناراحت بشم، یادم میندازم:
«صفا، آروم باش… داری یاد میگیری چطور عاشقتر، آگاهتر و الهیتر زندگی کنی.»
وقتی دلم گرفت یا خواستم واکنش نشون بدم،
بهجاش با خودم میگم:
«الان وقتش نیست خودتو ثابت کنی، وقتشه خودتو بسازی.»
دیگه صبرم از جنس ضعف نیست،
از جنس آگاهی و آرامشه.
دیگه سکوتهام از ترس نیست،
از ایمان و درکه.
خدایا، کمکم کن بهجای بحث، گفتگو کنم.
بهجای رنجیدن، درک کنم.
بهجای فاصله گرفتن، با مهربونی نزدیک بشم.
میخوام یاد بگیرم چطوری عشق بورزم بدون انتظار،
چطوری ببخشم بدون ضعف،
و چطوری قوی باشم بدون سخت شدن.
از این به بعد، تمرکزم فقط روی خودمه و روی عشقی که تو قلبم گذاشتی.
میخوام همسرم رو با چشم محبت ببینم،
با گوش آرامش بشنوم،
و با دلِ آگاه لمسش کنم.
چون میدونم توی این مسیر، رشد واقعی همونجاست؛
در عشق، در صبر، در درک.
خدایا، خودت نورت رو توی دلم زنده نگه دار،
یادم بنداز که هر تغییری، از درون من شروع میشه.
کمکم کن هر روز یه قدم از دیروز بهتر باشم،
یه ذره آرومتر، یه ذره عاشقتر، یه ذره توحیدیتر.
میخوام با عشق زندگی کنم،
با ایمان قدم بردارم،
و با حضور تو، به آرامشی برسم که هیچکس نتونه ازم بگیره.
و حالا در سکوتی پر از ایمان،
رو به آسمون نگاه میکنم و از تهِ دلم میگم:
«خدایا، من تسلیم توأم.
من آمادهم برای عشق، برای رشد، برای آرامش.
خودت راهنمای دلم باش،
که تو بهتر از هرکسی میدونی، من برای عشق ساخته شدم.»
خدایاخودت بهم کمک کن تابتونم رابطم باهمسرم رو هروز و هرلحظه زیباتر و عاشقانه تر کنم
«آمین»
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته عزیز و دوستان گرامی
استاد من دیروز این تیتر پروزه رو دیدم ولی موفق نشدم فایل رو گوش بدم امروز دوباره دیدم زدم روش و آمدم اینجا
اولا تشکر میکنم که موارد جدید رو رو صفحه اصلی میذارید
بعد اینکه من دو تا دوره خریدم عزت نفس و قانون آفرینش
همیشه دوست داشتم ی فایل نزدیکتر یا دوره همزمان با شما باشم از ابتدا که شروع میشه
وقتی خانه تکانی ذهن گذاشتید خیلی خوشحال شدم از اینکه از ابتدا همراه هستم ی انرژی خیلی بالایی داشت بعدش هم مهاجرت به مدار بالاتر
و الان پروزه تعییر را در آغوش بگیر
خیلی خوشحال ازین بابت
سپاس خدای رحمان بابت نتایج دوستان عزیز آقا بهنام و آقا راستین
خوشحال شدم هر دو عزیز از دوره عزت نفس صحبت کردند و انگیزه من برای عمل به دوره بیشتر شد
من چند ماه قبل خریدم چندین بار گوش دادم بعدش دوره قانون آفرینش رو خریدم
چند روزه پیش دوباره رفتم سراغ عزت نفس و با دقت بیشتری کار کردم و توضیحات متنی رو کامل خوندم و دیدم چقد آگاهی ها و نکات خوبی گفته شده که من سری قبل متوجهش نبودم و الان بهتر می فهمم و نکته ای که از صحبت دوستان گرفتم عمل کردن و اقدام بود
من هم اگر نتایج بیشتری میخوام باید بیشتر به آگاهی ها عمل کنم بقول شما ایده های کوچک رو عملی کنم
خدایا شکرت برای این مسیر زیبا که روز به روز داره روشنتر میشه
من چکش های روزگار رو خوردم هم از دست دادن عزیزان هم روابط ضعیف و هم ضعف جسمانی و از دست دادن نسبی دیدم
خدایا شکر که که اینجا هستم و این سایت و آگاهی هاش نور امید من هست و راهنمایی من به شناخت و رسیدن به خودم و خالق جهان هستی
به نام خداوند بخشایشگر مهربان
با سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و همه دوستان و همراهان عزیز
من هم از جمله افرادی بودم که جهان با محکم کوبیدن توی سرش فهماند که باید تغییر کنی!!
هم در بحث مالی ،هم در بحث توسعه فردی ،هم در بحث روابط و هم در بحث سلامتی؛
در بحث مالی که من هر چه تلاش می کردم هیچگاه موفقیتی حاصل نمیشد مثل فردی بودم که روی تردمیل راه میرفتم؛
شغل های مختلفی را عوض کردم و هر بار شکست میخوردم، اون موقع قانون رو بلد نبودم و نمیدونستم مشکل در باورهای من هست نه در شغل خاص؛
در بحث توسعه فردی اصلاً من ثبات شخصیتی خاصی نداشتم و و همه شرایط بیرونی و افراد را همیشه مقصر حال بد خودم میدانستم و خودم را برگی در باد میدانستم و همیشه دوست داشتم مثل دیگران باشم و خودم را دوست نداشتم به جای اینکه من باید خودم باشم و خودم را باید دوست داشته باشم؛
در بحث روابط هم که اصلاً روابط خوبی نه با خودم نه با دنیای اطراف نداشتم؛به شکل نامعقول و نادرست از بعضی افراد کینه داشتم و از بعضی از افراد اصلاً خوشم نمیومد !همیشه دوست داشتم افراد به من احترام بگذارند و من رو دوست داشته باشند و اگر کسی اون جور که من میخواستم نبود اون رو دشمن خودم میدونستم و کینه ازش به دل میگرفتم!
در بحث سلامتی هم که با عادات نادرست برای جسم وروح خودم دردسر ساز شدم تا جایی که به انواع و اقسام قرصها روی آوردم و سلامتی خودم را به مخاطره انداختم تا جایی که دیگر از خودم متنفر شدم!
و اینجا بود که جهان با یک بتن محکم کوبید توی سرم و گفت که یا باید بمیری یا باید تغییر کنی؛
و بعدش من با این قوانین وسایت آشناشدم،
و خدا رو شکر این روند ادامه دارد…
سلام به شما استاد عزیز و خانم شایسته و همه دوستای خوبم تو این سایت فوق العاده
همونجوری که تو کامنت قبل گفتم من خودم همیشه تو تمام زمینه تقریبا یه جایی بین دسته 2 و 3 هستم درواقع نه اونجوری که به ته خط برسم نه اینکه خیلی سریع تغییرات بزرگ میکنم.
در واقع جز آدم های هوشیار هستم تا نشونه ها میاد استارت تغییرات میزنم فرمول تئوری اینکه چجوری میشه شرایط تغییر داد رو هم بلدم به واسطه آشنایی که با سایت و آموزش های شما دارم تو این چند سال ولی تو بخش تبدیل این چیزهایی که به صورت تئوری بلدم به بخش عملی زندگی و دیدن نتایج بزرگ نتونستم خوب عمل کنم.
در واقع به جز اون ابتدای مسیر آشنایی با شما و ایمان و باور 100 درصد که تو وجودم بود و حس میکردم هیچ چیز تو این دنیا نمیتونه جلو پیشرفت من بگیره و با ایمان و توکل و اعتماد 100 درصد فقط به فکر پیشرفت بودم و واقعا زندگی برام بهشت بود. بعد از یه مدت فاصله گرفتن از سایت با این توهم که من دیگ همه چیز بلدم و فکر میکردم خودم دارم اون کارها رو انجام میدم نه اون احساس خوب نه اون افکار نه اون گفتگوهای ذهنی نه اون صبح تا شب فایل گوش کردن و صحبت کردن راجع به قوانین و سعی در اجرای اون قوانین تو زندگی روزمره.
بعد از اون هنوز نتونستم به اون ایمان و توکل برسم در واقع همونجور که تو دوره هم جهت با جریان خدا گفتید هنوز نتونستم به اون مومنتوم 100 درصدی برسم استارت میزنم با قدرت ادامه میدم ولی این نجواها هی وسط راه میاد و دوباره اون مومنتم مثبت رو قطع میکنه و من وارد مومنتوم منفی میکنه.
خیلی خوبه استاد که راه کارهای عملی و در واقع آموزش هایی میزارید که راه عملی کردن رو به ما بچه های سایت یاد بده اینکه خب اوکی درسته میدونی قانون چیه حالا بیا این شکلی این ها رو انجام بده به صورت قدم های کوچیک در واقع مثل یه منتور بالا سر شاگردها هستی.
امیدوارم همه ما بتونیم بعد از این دوره جز اون دسته چهارم باشیم که نه تنها پیشگام در تغییر هستیم بلکه بهترین و ساده ترین و سریع ترین راه رو برا ایجاد تغییرات بزرگ به صورت عملی یاد گرفتیم و به این درک رسیدیم که نیاز نیست چیزی سخت باشه فقط نیازه که ایمان بیشتر داشت توکل و اعتماد بیشتر داشت سپاسگذار تر بود بخاطر تمام داشته های الان زندگی سمت اصلی کار به خدا سپرد با چشم باز و گوش شنوا آماده دریافت نشونه ها و الهامات بود و بعد فقط کافیه یه قدم کوچیک عملی درست برداشته بشه تا اون نتایج بزرگ اتفاق بیفته.
ممنون از شما استاد عزیز و شما دوست عزیز که تا اینجا وقت گذاشتید و کامنت من خوندید.