این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
درود به شما سمانه ی عزیز چقد شرایطم شبیه به شرایط شماست با این تفاوت که من هنوز رادمهر 7 ماهشه و باید بغلش کنم اما همیشه سخت میگیرم و از خیلی چیزا محروم کردم خودمو با خوندن کامنتتون خیلی لذت بردم و دلم میخاد تغییر بدم اوضاع رو و خودمو از رفتن به طبیعتی که عاشقشم محروم نکنم هرچندمن هم خانوادگی به طبیعت میریم اما تنهای با رادمهر نرفتم چون همش ذهنم بهانه میاره ومنصرفم میکنه.ممنونم ازت بازم
یه زمانی جزو افرادی بودم که جهان تا میتونست میزد و منم فکر میکردم این طبیعیه
دنیا بالاو پایین داره و منم الان دارم سربالاییشو میرم
یادمه بعد از به دنیا اومدن شیرین خانم از اونجایی که شبها مرتب بیدار میشد و شیر میخواست و تا صبح کارش همین بود دچار تضادی به نام بیخوابی شدم
خب قانون که اصلا بلد نبودم تازه تو این مورد ازش به ضرر خودمم استفاده میکردم
اوایل بیخوابیه کمتر بود ولی از اونحایی که بچه شیر میدادم ترجیح میدادم دارو مصرف نکنم
خستگی بیخوابی شبها و کارهای روزانه خیلی بهم فشار اورد و این بیخوابی بدتر میشد
بالاخره یکم که گذشت شروع کردم به دارو خوردن اوایلش بد نبود ویکم سرحالتر شدم ولی یواش یواش کار به جایی رسید که حتی با دارو هم نمیخوابیدم
یعنی داروهای خفنی که هر فیلی رو از پادرمیاره برا من انگار نه انگار بود
بعضی شبها چند تا قرص باهم میخوردم ملاتونین کلونازپام هرچی بگید من امتحان کردم ولی فایده نداشت
الان که دارم مینویسم یه لبخندی اومد گوشه ی لبم
الان تو دلم خداروشکر میکنم برا اون روزها و تضادش
چون این تضاد اومده بود منو رشد بده ولی اون روزا نمیفهمیدم
کارم به جایی رسیده بود که بعصی شبا با خدا دعوا میکردم
اونایی که بیخوابی رو تجربه کردن میدونن من چی میگم
شب تا صبح بیدار باشی روزم دختر دسته گلت یه بچه ی کوچولوی کنجکاوه باهوشه خوشمزه دلش میخواد تو بهش برسی باش بازی کنی
ولی تو دیگه نا نداری دلت میخواد فقط بیفتی یه گوشه
خلاصه جهنمی برا خودم درست کرده بودم وناخواسته باآه و ناله و تفرین داشتم هیزمش رو بیشتر وبیشتر میکردم
شده بودم یه آدم افسرده و بیحالی که تنها امیدش برا زندگیش دخترش بود
البته من سالها بود که این بستر نامناسب رو با احساس قربانی شدن تو خانواده همسر و کمبود عزت نفس و عدم احساس لیاقت ایجاد کرده بودم ولی این بیخوابی تیر خلاص و بنزین براون جهنمی بود که خودم نااگاهانه و ناخواسته ایجادش کرده بودم
بارها به خودم وخدا میگفتم اگه شیرین نبود دلم میخواست از این دنیا میرفتم
تا اینکه وقتی شیرین 2 سالش شد همسرم تصمیم گرفت برا زندگی بیاد رامسر
اون بخاطر تضادهایی که با برادرش براش درست شده بود میخواست از اون شهر فرار کنه
من اولش خیلی مقاومت کردم اونم بخاطر مادرم
مادرم بمن خیلی وابسته بود ومن اون زمان به دلایلی احساس دین بهش میکردم و میخواستم همیشه ازم راضی باشه
ولی همسرم کوتاه نیومد و مدام پیشنهادشو مطرح میکرد
یه روز از روزا نمیدونم بخاطر چه فرکانسی که فرستاده بودم
خداوند هدایتی رو درگوشم زمزمه کرد که زندگیم دگرگون شد
من سالها بود که دلم میخواست حتی به اندازه ی یه کوچه ام که شده خونمون رو عوص کنیم ودیگه با مادر همسرم زندگی نکنم
خداوند خیلی واضح بهم گفت
مگه نمیخواستی از این افراد دور بشی خب چی بهتر از این میری جایی که کیلومترها از هم فاصله دارین
به دخترت فکر کن تربیتش که همیشه دغدغت بود
همونجا انگار از خواب عمیقی که توش بودم خداوند بیدارم کرد
با اینکه خیلی عذاب وجدان برا مادرم داشتم ولی به خودم منطق دادم که
مادرت بیشتر عمرش رو کرده و اونم خدا رو داره
ولی این بچه تازه اول زندگیشه حق داره تو یه محیط آروم و شاد و سالم بزرگ بشه
به شیرین فکر کن به خودتم فکر کن چندساله خسته ی این رفت وامدهای داغونی
الان وقتشه
ومن به فرید گفتم باشه
وتا اومد خونه ساخته بشه بعد یکسال ونیم از اون روز مهاجرت کردیم
داره اشکهام درمیاد از درهایی که بعد از این تصمیم به مهاجرت این شجاعت این جسارتی که به خرج دادم بروی من باز شد
پاداشهایی که خداوندبابت این مهاجرت بهم ارزانی کرد
یه زندگی مستقل در کمال آزادی و ارامش دریک شهر زیبا وبهشتی در بهترین جای اون شهر بلوارمعلم در بهترین نقطه اون بلوار که ویوی ابدی به حنگل داره چون همه خونه ها فلت و یه طبقه هستند وده دقیقه پیاده روی تا دریا راه داره در کوچه ای آرام وساکت که صدای زنگ صبخگاهم صدای پرنده هاست و شبها باصدای جیرجیرکها به خواب میرم
از زیبایی این خونه و نعمتهایی که درکنارش بهم داده شده هرچی بنویسم کمه
خواب راحت و طبیعی حتی بهتر وباکیفیت تر از قبل بدنیا اومدن شیرین
وارد بازار کار شدن ورودی مالی داشتن قبولی تو داوری وگرفتن پروانش
حذف ادمای نامناسبی که مثله پیجکهای درهم تنیده داشتن منو خفه میکردن و توان نفس کشیدن ورشد کردنو ازم گرفته بودن
تربیت وبزرگ شدن شیرین در محیطی ارام شاد با اکسیژن خالص بدور از همهمه ی جامعه و گله وشکایتهای ادمای منفی
و مهمترین هدیه خداوند بهم آشنایی با خودش قوانینش استاد عزیزم این سایت و شما بچه های نازنینه
چه جوری جلو اشکام رو بگیرم بخاطر نعمت هدایتی که بهم ارزانی داشت
من یه قدم برا تغییر زندگیم برداشتم وفقط گفتم باشه بریم رامسر
وخداوند گلبارون کرد زندگیمو
بعد اون هدایت واشنا شدن با استاد که تازه خودش دروازه ای از نعمتهای دیگه برام اتفاق افتاد
هربار با عمل کردن به قوانین وبهبودهای کوچیکی که ایجاد میکردم یه پاداش یه نوروروشنایی یه معجزه وسوپرایز برام رخ میداد
از پذیرش صد درصدی مسئولیت زندگیم گرفته تا بهبود عزت نفس
قدرت نه گفتن پیداکردن سبک شخصی
احساس ارزشمندی بیشتر ودوست داشتن خودم
اعراض از نازیباییها وتوجه وتمرکز برداشته ها وزیباییها
شاکرتر شدن متوکلترشدن توحیدی ترشدن
رفتن تو دل ترسهای ریزو کوچولو متعهد ومستمر به ادامه این مسیر بهشتی
دست از سر آدمها برداشتن وپدیرش اینکه هرکی هرجایی هست جای درستشه ونه لازمه ونه میتونی کسیو تغییر بدی
روابط زیباتر وبدون تنش به شکل احساس ارزشمندی براخودت
تنی سالمتر هم براخودم هم شیرین
فهمیدن ودرک وتا حدی عمل به اینکه اصل واساس آفرینش ما لذت بردنه
استاداین لیست ادامه داره والان تمرکز ندارم که دیگه چه بهبودهایی درمن ایجادشده تا بخوام بنویسم
بخاطر حس لطیف وزیبا وپر اشکی که الان دارم تجربه میکنم از اینهمه تغییر از اینهمه نعمت خدایاشکرت خدایاشکرت
استادعزیزم اگه اون تضاد بیخوابی نبودو البته اقدام به تغییر بعدش
هنوز تو اون شهر داشتم لابلای جهنمی که براخودم درست کرده بودم دست وپا میزدم و به قول معروف میسوختم ومیساختم
چندسال جهان لگدهاشو زد بد کتکی هم خوردم با اینکه خیلی طول کشید ولی الان خیلی خوشحالم خیلی راضیم خیلی حالم خوبه
خیلی خیلی خیلی خداوندو شاکر وسپاسگزارم که این تضاد به ظاهر تلخ وکریه وزشت رو سر راهم قرار داد
وهیچ دارویی رو بهم موثر نکرد تا من یه اقدام اساسی کنم یه قدم بزرگ بردارم
ببین چقدر خدامنو دوست داشت والبته داره که
هیچ قرص خوابی برام فایده نداشت اگه یکی از قرصها تاثیر میزاشت مثله هزاران ادمی که سالیانه ساله با دارو میخوابن و خوابشونم میبره
منم داشتم با یه دارو با دوز بالاتر میخوابیدم و به همون زندگی ادامه میدادم
همه تعحب کرده بودن جرا من با دارو هم نمیخوابم
مادرخودم سالیان ساله داره با دارو میخوابه و راحتم میخوابه
خدایا فدات بشم من که
اگه تو بخوای یکی رو ببری بالا کیه که بتونه بیارش پایین
خدایاشکرت که دستمو گرفتی و منو پای سفره عباسمنشیها نشوندی منو به راه راستت هدایت کردی راه کسانی که بهشون نعمت دادی نه گمراهان
اونقدر کامنتهای بچه ها خوب و توحیدیه، که مسخ نوشته هاشون شدم، در مورد تغییر نکردن یاد خاطره سرکار رفتن خودم و برادرم افتادم، من مهندسی نرم افزار خوندم و بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی، یکی از آشناهای پدرم که آموزشگاه کامپیوتر داشت به بابام گفته بود که بگو دخترت بیاد آموزشگاه ما، و من رفتم و اونجا مشغول به کار شدم، یادمه خیلی از مطالب رو بلد نبودم و از روی کتابی که باید درس میدادم میخوندم و بعد تدریس میکردم
اون موقع ها به شدت خجالتی و بدون اعتماد به نفس بودم و همین هدایت خدا به اینکه برم و یه کلاس رو اداره کنم و من بشم متکلم وحده، خودش باعث شد که خیلی اعتماد به نفسم بهبود پیدا کنه، من چهار سال توی اون آموزشگاه موندم، حقوق آموزشگاه در حد یه پول توجیبی بود و بیمه و هیچ مزیت دیگه ای هم نداشت، ولی من مدام با خودم میگفتم من که چیزی بلد نیستم و جای دیگه ای نمی تونم کار کنم، تا اینکه به جای اون پتکی که استاد میگن جهان به سرت می کوبه، یه روز با مامانم دعوام شد و مامان خانوم دمپایی رو بلند کرد که این چه کاریه تو داری؟ بچه های مردم هم کار دارن بچه ما هم کار داره و ….
خلاصه من برای اینکه فقط به مامانم نشون بدم که یه حرکتی انجام دادم، با چشمای گریون نشستم سر کامپیوتر و چند تا سرچ کردم و چند تا رزومه فرستادم، همیــــــن
چند روز بعد باهام تماس گرفتن که برم یه شرکتی مصاحبه، اون موقع باورم در مورد شرکتها این بود که ادارات دولتی که با آزمونهای چندهزار نفریش امکان استخدام شدن ندارم و شرکتهای نرم افزاری خصوصی هم معمولا در حد یک واحد کوچیک آپارتمانی هستند و از نظر اصول اخلاقی چهارچوب درستی ندارن و جای کار نیست و تازه اشم من که هیچی بلد نیستم، اما شرکتی که رفتم برای مصاحبه یه شرکت بزرگ و به نام پخش بود و فراتر از اون چیزی بود که فکر میکردم، کل تایم مصاحبه 5 دقیقه هم نشد و تخصصهایی که نیاز داشتند دقیقا همون چیزهایی بود که من بلد بودم، VB6 که توی آموزشگاه تدریس میکردم و SQL Server که جز علایقم بود و به تازگی یکی از دوستان یه سری ویس آموزشیش رو بهم داده بود و چون از زمان دانشگاه هم جز علایقم بود در حدی که اونا میخواستن بلدش بودم
یک ماه بعد و دقیقا در بهترین زمان و درست بعد از اینکه از مسافرت اومده بودم باهام تماس گرفتن که بیا که استخدامی، و الان بعد از تقریبا 14 سال از اون تاریخ و بعد از چندین بار کار عوض کردن، امروز رئیس نرم افزار توی همین شرکت پخش هستم
ماجرای کار پیدا کردن برادرم هم تقریبا به همین شکل بود، برادرم از سربازی اومده بود و بیکار بود و با اینکه هنوز این تایم به یک ماه هم نرسیده بود به شدت بداخلاق شده بود و بدعنقی میکرد که من بیکارم و چیکار کنم؟ تا اینکه باز مامانم اون دمپاییه رو برداشت و با پسرداییم تماس گرفت که یه کاری برای این پیدا کن، پسرداییم هم که یه آشنایی توی یه کتابفروشی داشت اونجا رو معرفی کرد که داداشم باید میرفت فروشندگی با یه حقوق اندک و جلو جلو هم بهش گفت که اونجا جای بزرگی نیست و بعضا نظافت و حتی تی کشیدن هم با خودتونه، و این در حالی بود که داداش من تحصیلاتش مهندسی مکانیکه که کلی توی سرش باد بود
همین هم براش شد اهرم رنج و داداشم یه روز از اول جاده مخصوص کرج رو پیاده راه افتاد و دونه دونه شرکتها رو سر میزد که نیرو میخوان یا نه، برای چند تا شرکت هم رزومه فرستاد و خیلی زود هم یکی شون پاسخ داد و با یه حقوق پایه اونجا مشغول به کار شد ، یه مدت حالش خوب بود که کار داره ولی کم کم داشت غر زدنهاش شروع میشد که آخه با این حقوق چیکار میخوام بکنم، که توی همین شرایط ، اون نفری که سرپرستش بود یهویی و به شکل بدی شرکت رو ترک کرد و همه مسئولیتها افتاد گردنش و اون هم خوب از پس همه چیز براومد و ظرف شش ماه حقوقش رو دو برابر کردن و هنوزم که هنوزه اونجا مشغوله با یه حقوق خوب و چندین سفر خارج از کشور هم از طرف شرکت رفته
الان هم گاهی وقتی بعضی کارها اونطوری که میخوایم پیش نمیره، به مامانم میگیم مامان فکر کنم باز باید دمپاییه رو بلند کنی:))
سلام لی لی جان امیدوارم که هرجایی هستی و در هر حالی هستی زندگی بر وفق مرادت باشه عزیزم میخوام بهت این پیشنهاد و بدم که شما به نظرم نویسندگی را هم شروع کن چون من الان به آخر نوشتت که رسیدم منتظر بقیش بودم ، خیلی قشنگ نوشتی قشنگم تمامش کردی ، حتی با لبخند تمام شد ،
خلاصه که خیلی رمان وار نوشته بودی داستان زندگیتو ،
با اینکه در ایام تحصیل، رشته ام ریاضی بود و بعد هم مهندسی خوندم ولی همیشه ادبیات من رو به وجد میاورد و قبل از آشنایی با استاد هم خیلی رمان خوان بودم ولی بعدا، هم به دلیل کمبود وقت و هم به دلیل حرفهای استاد که میگفتن حتی توی رمانها هم باورهای محدودکننده هست و خودم هم باهاش موافق بودم، خیلی وقته رمانی نخوندم و سعی میکنم به جاش کامنتهای سایت رو بخونم
وقتی کامنتت رو خوندم یاد اون ایام افتادم
البته سایت عباسمنش دات کام، یه جورایی استعداد نویسندگی رو تو خیلی از بچه ها فعال کرده ولی جالبه من توی این زمینه شاید خودم رو علاقمند بدونم ولی مستعد نمی دونستم
خدایا شکرت خدایا شکرت بابت شروع این دوره زیبا پروژه تغییر را در آغوش بگیر
من با آغوش باز این تغییر رو پذیرا هستم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین
خداروشکر که اینجام خداروشکر که هر لحظه با عشق پذیرای تغییرات شدم خدایا شکرت که تغییر جزیی از وجودم شده
خداروشکر که با گرفتن درس های این دوره های ناب یکسره تلاش میکنم که تغییر کنم
دقیقا استاد جان قبل از ورود به دوره های شما من زیر چک و لگد جهان بودم و نمیفهمیدم
و با دوره های شما کاملا جون گرفتم کم کم چک و لگد ها کمتر شد و من هر روز قوی تر شدم و همین که نتایج رو بیشتر میدیدم بیشتر مصمم میشدم با شما دوره ها رو بردارم
و خدا میدونه که من چه بودم و چه شدم
خدا میدونه که من چقدر از نظر احساس لیاقت پایین بودم و با دوره احساس لیاقت واقعا شخصیتم زنده شد
و سلامی گرم و پراز عشق و محبت به استاد عزیزم و مریم بانویی که بحق شایسته ی بهترین هاست
وبه دستان خوب خدا ،دوستان عزیز و هم فرکانسی های عالی ام در این بزمی که خدا برای ما مهیا دیده….
استاد نمی دونید،نمی دونید،نمی دونید بامن چه کردید
از دیروز که بلطف الله ،هدایت شدم به گوش کردن صحبتهای شما با دوستان،
چه غوغایی در ذهن من ایجاد شده…
چه آگاهی های نابی،چه هدایت های زیبایی که داره بر من نازل میشه الحمدالله…
والله اکبر و الله اکبر از این هدایت زیبای خدایم که بعد از غوغاهای ذهنی ام بعداز گوش سپردن به صحبتهای شما ، منو مستقیم برد به خوندن سوره ی توبه
و چه زیبا تمام اینها رو واضح تر کرد برایم در آیه های۲۰،۲۱،۲۲،۲۳،۲۴،…..،۴۱ و….
و چه زیبا میگفت خدایم : ” الذین امنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک هم الفائزون ”
و چه بشارتهایی داده،چه بشارتهایی داده به اونهایی که با توکل بهش ،با ایمان قوی بهش،دست به عمل می زنن و از ” هیچ ” نمی ترسن…
از دوری خانواده شون،دوستاشون ،از از دست دادن اموالشون و از کسادی تجارتشون که تا الان به جای خوبی رسوندنش،از منازلی که دل خوش کردن بهشون و کلا از اون بهشت کوچکی که سالهاست تلاش کردن و برای خودشون به کمک خدا در گوشه ای از زمین ساختن…
از هیچ نمی ترسن و قدم در راه می نهند
با توکل و ایمانی جانانه و ناب قدم در راهی ناشناخته می نهند
و با ایمان قدم در دل ترس ها و ناشناخته ها گذاشتن همانا
و لطف و کرم و بخشایش و هدایت خدا هماااااناااا…
بشارت و مژدگانی خدا همااااناااا….
و من بخوام از خودم بگم،شکر خدا خودم رو انسان شجاع و با ایمانی می دونم بلطف الله،که در تمامی عمر زیبایم،عاشق عمل کردن و تجربه کردن چیزهای ناشناخته و قدم گذاشتن در دل ترس هایم بوده ام
و البته با وجود اومدن تضادها، دست به اقداماتی زیبا زدم و هیچ وقت اون جوری نبوده که بخوام تو دل تضاده بمونم و غصه بخورم و اون قدر صبر کنم تا این تضاد اونقدر بزرگ و حل نشدنی بشه و بقول استاد این تضاد اونقدر بزرگ بشه که بشه یه سیلی جانانه و آبدار از طرف جهان در جایی که دیگه کار از کار گذشته و باید برگردم و از نقطه صفر شروع کنم…
نه،شکرخدا نه،همیشه با عشقه تجربه کردن چیزهای جدید و ناشناخته ،دست به اقدام زدم
و بلطف خدا اونقدر اراده و ذوق و شوقم تو مسیرهای جدید زیاد بوده که بخوام تا تهش پرقدرت ادامه بدم،گرچه خیلی جاها هم بخاطر طی نکردن تکاملم زمین هاااا خوردم،اما همیشه بلطف و مدد خدایم دوباره از جام پاشدم و ادامه دادم
از مهم ترین و عالی ترین اقداماتم بخوام بگم:ورود من در مرداد سال ۹۸ به حیطه بسیار زیبای قانون جذب بود
که در زمانی واردش شدم که از زندگیم بسیار بسیار راضی بودم اما میخواستم از همه نظر خیلی خیلی بهتر بشه
و شکر خدا شد، ” از همه نظر شد ”
و شد یه تحول اساسی در زندگی و دیدگاه من
و الان که بر می گردم به یک سال و هشت ماه پیشم،برای خودم دست میزنم که ایول ندا عجب تصمیمی گرفتی و ایول که پای تصمیماتت موندی و دست به اقدام زدی و هر تمرینی که استادت بهت می گفت رو خیلی پر شور و هیجان و عالی انجام می دادی و الان بلطف خدا در جایگاهی هستی که فرسنگ ها با اون جایگاه قبلیت فاصله داری،ایول ندا👏👏👏
و چه زیبا در زمانی که ذهنم آماده تغییر و تحولات عالی تر بود،با استاد عباس منش عزیز آشنا شدم و چه زیبا و قدرتمندانه ذهنم استاد رو پذیرفت و شروع کرد به تحولاتی اساسی تر👌
شکرت خدا🙏🙏🙏
خلاصه کلام،شکرخدا تا همین جا خیلی عالی پیش رفتم و الان بقول استاد در” بهشت “کوچکی که برای خودم ،با ذهنم و ارتعاشاتم به لطف خدا ساخته ام مشغول کاری هستم که سراسر لذت و تفریحه…که من بهمه می گم دارم میرم تفرجگاهم ، نمی گم میرم سرکار
منتها شده یه مکان امن و بی دغدغه ای که برای ذهن رشد کرده و بزرگ من دیگه جای کوچکیه، بهشت کوچک و لذت بخشیه که بدون اینکه بخوام کوچکترین کاری توش انجام بدم،براحتی تمام پول خوبی دارم ازش درمیارم…
و با الهاماتی که پروردگارم به من کرده،با هدایتهای زیباش،اقدام به استعفا از این کار و از این مکان امن و پراز خوبی و زیبایی کرده ام
و با ایمان و توکلی دست به این کار زده ام که هیچ منطقی پوششش نمی ده و از نظر بقیه یه دیوونگیه محضه😊
و از قدم بعدی که خدا برام درنظر گرفته هیچ گونه اطلاعی ندارم
ولی ایمان ۱۰۰ درصدی دارم که خدا بهترین هاشو برام میخواد و وقتی منو تا اینجا به این شکل عالی پیش آورده،بعداز این هم، انشالله ،بزیباترین شکل ممکن پیش میبره
فقط من باید کمی شجاعت و ایمان بیشتری از خودم نشون بدم و بشینیم کنار و تماشا کنم که چه چیزهایی رو خدای متعال و بخشنده ام برام درنظر گرفته….
این کارو انجام میدم به امیدخدا،و از مکان امنم خارج میشم و بعدش انشالله میام از نتایجم براتون میگم…
خیلی دوستتون دارم❤
در پناه خدا ،پادشاه و فرمانروای هردو جهان، شاد و خوش حال و سعادتمند باشید🙏🌷
خدایی که حتی برای یک لحظه مرا به خودم واگذار نمیکند،
و سرچشمهی بیپایانِ محبت، هدایت و نعمت است.
اگر بخواهم نمونهای حقیقی و لمسشدنی از تحول درونی و تغییرِ آگاهانهی خود بیان کنم نمونهای که هم برای خودم چراغ راه باشد و هم تأییدی بر تقسیمبندی چهارگانهای که استاد عباسمنش فرمودند. بیتردید این ماجرا بهترین گواه است. من باور دارم آنچه استاد مطرح کردند، تنها یک ایدهی ذهنی نبود؛ الهامی الهی بود.
پس از پایان تحصیل در رشتهی هواشناسی هوانوردی رشتهای که دو سال پس از مدرسه برایش تلاش کردم در یکی از فرودگاههای کشورم مشغول به کار شدم. هنوز یک ماه بیشتر از شروع کارم نگذشته بود که روزی، رئیس ام مجموعه نامهای کاملاً انگلیسی به دستم داد و با لحن جدی گفت:
این نامه را بهطور دقیق و حرفهای ترجمه کن.
هرچند در مکالمات روزمره انگلیسی بد نبودم، اما صداقت بر من چیره شد و گفتم:
«نمیتوانم آن را به شکل حرفهای ترجمه کنم.»
او نگاهی عمیق به من انداخت و گفت:
پس بگو که انگلیسی بلد نیستی! و ادامه داد:
تو جوانی… و جوان باید دانا باشد. باید یاد بگیری. باید رشد کنی.
این جمله همچون تیری نورانی بر قلبم نشست؛ نه بهعنوان سرزنش، بلکه بهعنوان ندایی از سوی خدا دعوتی برای تغییر.
هنوز چند روز از آن گفتوگو نگذشته بود که در همان ماه، در یک دورهی حرفهای زبان انگلیسی ثبتنام کردم. این مسیر دو سال و نیم به طول انجامید. اما حاصل آن، تنها یادگیری یک زبان نبود؛ بلکه تحول یک انسان بود.
پس از مدتی، سواد انگلیسی ام چنان ارتقا یافت که تمام ترجمهها، مکاتبات و نامههای رسمی که مربوط به همکاری ما با نیروهای ناتو بود، به من سپرده میشد. و امروز که گذشته را مرور میکنم، میبینم آن لحظه، در حقیقت لحظهی بیداریِ روح و آغاز مسیر رشد من بود.
اما این پایان ماجرا نبود…
شوق و عشق به زبان انگلیسی در من خاموش نشد؛ بلکه شعلهورتر شد. به همین دلیل، ادامه دادم و تحصیل در رشته ادبیات زبان انگلیسی را در دانشگاه هرچند بهصورت شبانه به اتمام رساندم و پس از آن، بهطور رسمی با نیروهای ناتو قرارداد همکاری امضا کردم.
و امروز، که در آلمان زندگی میکنم، همچنان میبینم که این مهارت، همچون کلیدی آسمانی، درهای بسیاری را به روی من گشوده است وایمان دارم که در آینده نیز خواهد گشود.
امروز که به عقب مینگرم، با تمام وجود باور دارم:
تغییر، یک اصل است؛ نه گزینهای برای انتخاب.
کسی که تغییر میکند، زنده است.
و کسی که از تغییر میگریزد، آرامآرام از جریان حیات جدا میشود.
برای خود وهمه عزیزان درین سایت الهی؛ شور و شوق برای تغییر، نعمت و ثروت، سلامتی و روابط عالی را از خداوند استدعا دارم.
همیشه از وقتی که خودمو کمی شناختم در حال تلاش برای بهبود خودم بودم اما چون قانون رو بلد نبودم اون نتیجه ای که میخواستم حاصل نمیشد…تا اینکه من سال 98 برای اولین بار با قانون جذب توسط یک استاد دیگه ای آشنا شدم و شروع کردم به کار کردن روی خودم و بهبود های کوچک شروع شد تا اینکه من سال 99با استاد عباسمنش آشنا شدم و چندین لول رشد کردم و سعی میکردم عملگرا تر باشم به قانون…تا اون زمان من هیچ درامدی نداشتم…با اینکه از تقریبا 5،6 سال قبلش کار آرایشگری رو شروع کرره بودم اما عملا درامدم صفر بود چون همیشه درگیر اجاره و …سالن بودم…تا اینکه بعد از تقریبا یک سال کار کردن با استاد الهاماتی دریافت کردم که بهم گفته شد سالن شراکتیم رو جمع کنم و اون زمان هیچ ایده ای نداشتم و فقط تو ذهنم این بود که من که از پس اجاره و اینا برنمیام…از طرفی هم مهارت کافی رو تو کارم ندارم…پس این سالن رو جمع کنم و برم یه جا به عنوان دستیار مشغول به کار شم و حداقل تو کارم مهارت بالایی کسب کنم…و به محض جمع کردن سالن هدایت شدم به معروفترین سالن شهرمون …(که داستانش مفصله و تو قسمت های مختلف سایت گفتم)و اونجا من فقط یک هفته دستیار بودم و بعدش عروسکار شدم…منی که تا حالا یه دونه عروس هم نزده بودم اونجا شدم عروس کار…و منی که تا همین یک ماه قبلش آرزوم بود که فقط بتونم ماه یک میلیون درامد داشته باشم،درامدم از ماهی 20 میلیون شروع شد و طی کمتر از 2سال به ماهی 70،80 میلیون رسید که واقعا برای خودم شگفت انگیز بود…علاوه بر این من به قدری مهارتم تو رشته ی تخصصیم رشد کرد که تقریبا حرف اولو تو شهرمون میزدم و همچنین وارد لاین آموزش هم شدم و کلی هنرجو داشتم و بهشون آموزش دادم…و همه چیز در بهترین و عالیترین شکل ممکن بود…از اونجایی که من همش دنبال بهبود دائمی بودم متوجه یکسری ضعفها درونم شدم…اونم اینکه من توانایی ارتباط بامشتری رو نداشتم و کلا جذب مشتری بلد نبودم…و تمام تمرکز من صرفا روی بالا بردن مهارتم تو رشته ی تخصیمم بود اما تو بقیه ی قسمتهای مربوط به کارم مثل جذب مشتری و ارتباط با مشتری بسیار ضعیف بودم …چونکه صاحب سالن کس دیگه ای بود و من همیشه میگفتم خب جذب مشتری وظیفه ی ایشونه و من فقط باید تو کار خودم مهارتم رو بالا ببرم…اما یه روزی با خودم گفتم برای اینکه این ضعف رو بهبود بدم و بتونم مسئولیت تمام قسمت های مربوط به کارم رو به عهده بگیرم باید کسب و کار خودم رو داشته باشم…
با اینکه میگم همه چیز برای من در بهترین و عالیترین شکل ممکن بود چه به لحاظ درامد چه جایگاه چه همه چی اما این ضعف هم درونم بود که منو اذیت میکرد والبته یه سری نشونه هایی رو هم دریافت کردم که حس کردم وقتشه از کارم بیام بیرون…
با وجود مخالفتهای بسیار زیاد خونواده ام اطرافیانم ،کارفرمام و فشارهای زیادی که بهم میاوردن اما من از کارم اومدم بیرون…اولش هیچ ایده ای نداشتم و یه سری چیزای مبهمی تو ذهنم بود…یعنی من قصدم این بود که از اونجا دربیام و برم تو یه محیط بزرگتر تو یه شهر دیگه کار کنم البته برای کس دیگه…یعنی با این نیت اومدم بیرون..اما وقتی بیرون اومدم این ایده بهم الهام شد تو که همیشه دوست داشتی کسب و کار خودتو شروع کنی الان وقتشه…اولش به شدت مقاومت داشتم و اصلا تو خودم امادگی لازم برای زدن سالن رو نمیدیدم…اما کم کم نشونه هارو دنبال کردم و تو کمتر از 20 روز که از سالن قبلیم اومدم بیرون یه سالن کوچیک تو یه جایی که بتونم از پس اجاره اش بربیام کارمو شروع کردم…و الان 8ماهه که کسب و کار خودمو از صفر شروع کردم…تو این مدت به لحاظ شخصیتی بسیار پیرفت داشتم..به لحاظ مشتری هم تا حدودی مشتری داشتم اما هنوز به اون درامد مد نظر نرسیدم …ولی همچنان تمرکزم روی بهبود شخصیتم هست و دارم روی دوره ها کار میکنم و آینده ی خیلی روشنی رو پیش روم میبینم…
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا سپاسگزارم که مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت کردی
استاد واقعا سپاسگزار خداوندم برای این گام به گام و این گام اول که گفتگوی بهنام عزیز رو گذاشتین و نشونه ای بزرگ برای من بوده
من گفتگوی شما و بهنام رو می تونم بگم بالای هزار بار گوش بدم مطمئنم بیش از 1000 بار گوش دادم
اگر آقا بهنام عزیزم کامنت من رو می خونه دوست دارم بهش بگم بی نهایت از شما سپاسگزارم که اون شب اومدی توی این گفتگو و داستان تغییرت رو برای استاد تعریف کردی و استاد عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم برای کلاب اون شب و توضیحاتی که در مورد صحبت های بهنام عزیز دادید
زمانی که این فایل اومد من ویزیتور بودم و یادم نمیره که این تیکه رو بریده بودم و یکسره ریپیت میشد و می شنیدمش
الان اشکم در اومده چون این فایل باورهای من رو از این رو به اون رو کرد که اگر من تغییر کنم می تونم پیشرفت کنم
شرایط من خیلی شبیه بهنام عزیزمون بود و من جرات پیدا کردم اون شرایط رو کنار بذارم و از شغلم استعفا بدم و بیام و تمام زمانم رو بذارم برای سایت لیلیکی و روی حوزه علاقه ام تمرکز کنم و جالبه امروز داشتم با همسرم این گام رو گوش می کردم و وقتی صحبت ها رو شنیدم به همسرم گفتم چقدر جالب من از بهنام جان الگو گرفتم و از کار خانواده پسند در اومدم همونطور که باور کرده بودم منم با تغییر می تونم مثل ایشون بهترین ایران بشم در حوزه خودم و شدم و بی نهایت سپاسگزار خداوندم.
واقعا فایل های گفتگو با دوستان بی نظیره و واقعا امروز به تاثیر الگو ها پی بردم. من از کسایی که توی سایتن خیلی الگو گرفتم.
از شما استاد از بهنام عزیز از آقا رضا از آزاده از عرشیا و الان متوجه میشم وقتی من این الگو ها رو دیدم اگر فقط باور هام رو بهبود بدم به خواسته هایی که با دیدن این الگو ها در من ایجاد میشه میرسم
استاد کلمه خونواده پسند توی این فایل برای من کلمه کلیدی بود
اینجا جایی بود که من فهمیدم با خونواده پسند بودن به جایی نمی رسم و باید تغییر کنم و من فقط تصمیم گرفتم و جهان بقیه اش رو انجام داد
من این فایل رو هزار بار گوش دادم و نشونه اومد و بهم گفت الان وقتشه و همه چیز دست به دست هم داد و من کارم رو ترک کردم و تغییر کردم. به هیچ کس هم نگفتم و تمام تلاشم رو کردم و لطف خدا شامل حالم شد. ناامیدی داشتم راه کج رفتن هم داشتم ولی نهایت مسیرم رو به هدف بود. برعکس مسیر قدیمم
دقیقا زمانی که هنوز اوضاع خراب نشده بود از کارم در اومدم. شرایطم توی کار عالی بود ولی وقتی ویزیتور هایی رو میدیدم که با بیش از 45 سال سن هنوز ویزیتور بودن این سوال رو از خودم می کردم که می خوای آینده ات توی این سن این باشه؟ و جوابم یک نه قطعی بود. اون صحنه ها رنج من بود و به لطف خدا جهان هدایتم کرد به سمت این زندگی که الان دارم.
الان اینقدر آزادم و رو به پیشرفتم که تا آخر عمرم هم این کار رو می تونم ادامه بدم و هر آزادی که بخوام رو دارم. چون حاضرم تا روزی که بمیرم این کار رو بکنم. چون این کار عشق منه. من عاشق پای کامپیوتر نشستن و اینترنتم و به لطف خدا شغلم تماما همینه و سپاسگزار خداوندم. خدایا بی نهایت سپاسگزارم
استاد عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم که با این فایل و توضیحاتتون کاری کردید که قبل از اینکه خداوند چکش رو برداره سعی کنم خودم رو تغییر بدم و تغییر کنم
این جمله شما واقعا طلاییه:
تضاد به وجود میاد تا پیشرفت کنی اگر خودت در حال پیشرفت باشی تضاد به وجود نمیاد
و واقعا همین طوره بخصوص توی یک سال اخیر به قدری سعی کردم خودم زودتر برم تو دل چالش ها که اونقدر تضاد خاصی ندیدم و جالب اینجاست اینقدر خودم می رفتم تو دل چالش ها که چالش هایی هم که اخیرا به وجود اومد (مثل جنگ و اینترنت ملی و…) فقط به نفع من شد و دوران خیلی خوبی برای پیشرفتم شد
دوست دارم هزاران بار از شما استاد بی نظریم هزاران بار از بهنام عزیز هزاران بار از خانم شایسته عزیز هزاران بار از خدا سپاسگزاری کنم
بی نهایت سپاسگزارم
این گام، گام اول بود و گامی بود که الگو برداری ازش زندگیم رو از این رو به اون رو کرد و الان می خوام دوباره بارها و بارها گوشش کنم تا باز جراتم برای تغییر رو بیشتر کنه و بدونم که اگر شرایط خوبه می تونم با رفتن تو دل چالش ها و نترسیدن شرایط رو خیلی بهتر از اون چیزی که هست بکنم
سلام مجدد خدمت دوستان و استاد عزیز و خانم شایسته گل. چندییین کامنت رو خوندم نکته مهم و مشترکی که تو اونا بود همین کمال گراییه( منظورم همون استفاده از امکانات و کمکهای دیگران و….. در صحبتهای راستین عزیز) که ظاهرا خیلیا در مسیر موفقیت و کار کردن روی دوره ها اسیرش میشند و یجورایی گاها آدم رو خسته میکنه. منم مثه خیلی از دوستان دچار این مساله شدم و میشم. البته وقتی آرام آرام از دوره های مختلف استاد استفاده کردم پاسخ یه سری سوالات و ابهاماتم برطرف میشند و تمام دوره ها یک کل بهم پیوسته میشه که تناقضات رو برطرف میکنه. مثلا خیلی از پاسخها در دوره راهنمای عملی دستیابی به رویاها و یا کشف قوانین وجود داره. بهرحال دوره ها وقتی مرتب تکرار میشند هربار پاسخهای بیشتری رو پیدا میکنیم. یادم به یکی از جلسات روانشناسی ثروت 3 افتاد که استاد اونجا هم خیلی روشن به این مساله ی بزرگ شدن بچه ها در شرایط خوب یا عالی اشاره میکنه و مثال پسر خودشونو میزنند که مثلا میکاییل در شرایط مناسبی بزرگ شده ولی در عین حال فرد مستقل و خودساخته ایه. خوب این مساله برا من خیلی جالب بود که همیشه اتفاقا سوالم این بود که؛: آیا حتما باید آدم تو شرایط سخت بزرگ بشه تا هدایت رو پیدا کنه؟ باید همیشه پوستمون کنده بشه تا هدایت بشیم؟ و اتفاقا اصلا تو کتم نمیرفت که به این سوالات پاسخ مثبت بدم تا اینکه با توضیحات استاد و مجددا در این گفتگوی بسیارتاثیرگذار به نتایج خوبی رسیدم. بهرحال شرایط زندگی هر کسی در هر خانواده ای دست خودش نیست و چیزاییه که بدلایل مختلف پیش اومده و ما توش قرار گرفتیم. ولی این ما هستیم که در هر شرایطی که بزرگ شدیم بهرحال میتونیم بهترین استفاده رو ببریم با آگاهی و کار کردن روی خودمون. جالبه که انسانهای موفق تو همه نوع شرایطی بودند و میشه الگوهای زیادی برای هر نوع شرایطی پیدا کرد. بنابراین شرایط مهم نیستند هر انسانی میتونه با تصمیمات آگاهانه آرام آرام تغییر بکنه و از هر شرایطی بنفع خودش سود ببره. آلبرت انیشتن شرایط خانوادگی خوبی نداشت و بعدشم با همسر اولش کلی مشکلات عدیده و دوری از بچه هاشو و بعدشم برخورد با مسایل سیاسی و جنگ و……، دکتر وین دایر که در پرورشگاه کودکان بزرگ شد و پدر بسیار نامناسبی که کلا بچه ها رو ترک کرده بود. پروفسور حسابی که پدرش همسر و بچه ها رو رها کرده بود، از طرفی داروین در یک خانواده مشهور و ثروتمند انگلیسی بزرگ شد که پدرش اونقدر ثروت براش, گذاشت که چارلز داروین تا پایان عمرش فقط پژوهش میکرد و اصلا نیازی به کار و کسب درآمد نداشت. البته چارلز داروین برخلاف نظر پدرش سراغ علاقه شخصیش رفت. و دهها و صدها مثال دیگه….. امیدوارم هر روز آگاهیهای ظریف و تازه ای کسب کنیم. ممنون و سپاسگزارم
سلام.
فکر میکنم یه قدم برای بهبودم برداشتم.
ذهنم ساده میبینتش، ولی من مینویسم تا به خودم یاداوری کنم هر بهبودی ارزشمنده، ساده و پیچیده نداره.
برای خودم و حافظ، شروع کردم به هواخوری بردنِ حافظ تو محوطه مجتمع مون.
سخت میگرفتم که وای حالا باید لباس بپوشونم، سردش نشه، گرمم نشه، کفش پاش کنم و …
خلاصه بهونه میاوردم و نمیرفتم باهاش تو محوطه گردش.
تو خونه هستیم از صبح تا شب، گاهی با باباش میره بیرون، گاهی هم سه تایی میریم بیرون.
برای من سخت بود تو ذهنم که ببرمش گردش.
قبلا سخت بود چون باید بغلش میکردم، و زود کمرم درد میکرد ولی الان اسان شدم بر اسانی ها، الهی شکر.
ذهنمو ساده کردم به لطف خدا و پروژه ی تغییر…
دیروز استارت زدم و دوتایی رفتیم گردش.
کلی هم کیف داد.
کلی لذت بردم، چون دیگه خودش راه میره و لازم نیست بغلش کنم.
اینطوری اصلا خسته نشدم و خیلی هم تجربه ی جالبیه.
برای ساده کردن مسیله برای خودم با همون لباسِ بادیِ استین بلند و شوار خونه ایش بردمش بیرون.
بعد دیدم آخیش چه راحت بود، راحت شدم.
میدونم ذهنم مسایل رو برام سخت و پیچیده میکنه گاهی.
دست میزنم برای خودم که دیروز و امروز اقدام کردم.
الهی شکر برای این تجربه ی مادر پسری.
الهی شکر برای خروجمون از خونه و لذت بردن از طبیعت و سرسبزی و حیوانات.
هر کسی مسایل خودشو داره تو ذهنش، که باید حلشون کنه.
خوشحالم که به استقبال این مسیله رفتم و در جهت حلش، اقدام عملی کردم.
الان دیگه به چشمِ لذت بهش نگاه میکنم.
اینکه بعد از بیداری، تعویض پوشک و مسواک و … میدونم برنامه ی جدید داریم با هم.
طبیعت گردی.
به احتمال زیاد، بعد از یه مدت خارج از محوطه هم میبرمش.
مثل خودم که 2 سال پیش داخل مجتمع پیاده روی روزانه میکردم، بعد از طی کردن تکاملم، بیرون هم رفتم و کلی با کوچه و خیابون های منطقه اشنا شدم.
آروم آروم.
عجله ندارم.
میخوام به خودم و حافظ، لذت بردن از طبیعت رو هدیه بدم.
این برنامه به نفع خودمم هست.
از خونه خارج میشم.
تنوعه.
انرژیِ بالای طبیعت رو دریافت میکنم.
این عشق به طبیعت رو هم به حافظ عسلی نشون می دم.
الهی شکر.
الهی شکر که این تجربه مو مکتوب کردم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام سمانه جانم
اومدم ازت تشکر کنم برای نکاتی که درک می کنی و مینویسی
هر بهبودی ارزشمنده، ساده و پیچیده نداره
تو یک کامنت دیگرت هم نوشته بودی
خدایا من چه تغییری باید تو خودم ایجاد کنم
با این مضمون که همه کارها را نباید بندازیم گردن خدا که تو انجامش بده
می دونی یاد چی افتادم
یاد اون داستان قرآنی که قوم حضرت موسی بهش تو بیابون ها سرگردان بودن خدا گفت بروید فلان شهر را بگیرید
گفتن تو با خدات برو بجنگ
شهر را بگیر
بعد ما می آییم
من که خودم دوست دارم همه کارها را خدا شسته و رفته برام انجام بده
اما انگار دچار میس اندرستندیگ شدم از جمله رو دوش خدا نشستن
راستش هنوز نتونستم درک کنم این دوتا جمله با هم چطور همسو میشن؟!؟!
کلی از دل به دل حافظ دادنت کیف می کنم
قایمموشکهم باهاش بازی کن خیلی دوست دارن
خیلی خوبه که اینجور آرام و صبور شدی سخت نمیگیری برای ریخت و پاش کاهو یا بازی با وسایل اشپزخانه
انفاقا اینجوری بچه بهتر به حرفت گوش میده چون میفهمم نیاز هاش به موقع برآورده میشه
نیاز به شیطنت و بازی
نیاز به امنیت و سلامت
در مورد سپاسگزاری هم منم تمام سعیم را دارم می کنم که اون چیزهای تکراری روزمره ، عادی نشه و همون حس سپاسگزاری اولش را بتونم حفظ کنم
گرچه در مورد بچه ها هیچوقت فکر نمی کنم تکراری بسم از بس هر روز انگار یک شگفتی جدیدن برامون
خوب کاری می کنی حافظ عسلی را بوسه بارونش می کنی تا باباش بیاد
از جانب منم بوسه بارونش کن
اصلا بخورش
Yummy
هر روزت به شیرینی عسل
اتفاقات خوبت بینهایت
درود به شما سمانه ی عزیز چقد شرایطم شبیه به شرایط شماست با این تفاوت که من هنوز رادمهر 7 ماهشه و باید بغلش کنم اما همیشه سخت میگیرم و از خیلی چیزا محروم کردم خودمو با خوندن کامنتتون خیلی لذت بردم و دلم میخاد تغییر بدم اوضاع رو و خودمو از رفتن به طبیعتی که عاشقشم محروم نکنم هرچندمن هم خانوادگی به طبیعت میریم اما تنهای با رادمهر نرفتم چون همش ذهنم بهانه میاره ومنصرفم میکنه.ممنونم ازت بازم
سلام مینا جان.
خدا حفظ کنه رادمهر جان رو براتون.
ممنونم که برام نوشتی.
تو هر مرحله از رشد بچه، با یه چالش مواجه میشیم که کاملا طبیعیه.
میشه آسانش کرد تو ذهن، میشه سختش کرد.
من حقیقتا بعضی چالش ها رو اسان میکنم برای خودم، تو بعضی هاش هم ضعیف تر عمل میکنم.
این سایت و اموزش های استاد، به لطف خدا بهم کمک میکنه تا کم کم ضعف هامو بپذیرم و حرکت کنم برای بهبود خودم.
و همونطور موازی، قدردانِ تلاش ها و بهبودها و قوت هامم باشم.
قبل از اینکه حافظ جانم بتونه راه بره، برای بیرون بردنش از سه چرخه کمک میگرفتم.
اون سوار بود و من میروندم سه چرخه شو.
اینطوری طبیعت رو میدیدیم جفتمون.
اینطوری اون موقع آسان شدم برای بیرون بردنش.
سه چرخه هم برای خواهر زاده ام هست، زمانیکه کوچولو بود استفاده میکرد.
رنگش هم صورتیه.
میخوام بگم وقتی آدم از خدا بخواد که اسونش کنه بر اسونی، خدا کمک میکنه.
هیچ برام مهم نبود سه چرخه دخترونه و صورتیه، و بچه ی من پسره.
و اینطوری رزقمون شد که حتی نیاز به خرید سه چرخه هم نشد.
محل جای گیری سه چرخه هم زیر پله ساختمونمونه..
چند تا پله میبردمش پایین میذاشتم و برمیداشتم هر بار.
هنوزم استفاده اش میکنم.
الان خیلی هم راحت تر شدم.
چون قبلا بچه بغلم بود و با بچه سه چرخه رو میبردم میاوردم.
(همین برام سخت بود، چون هنوز اضافه وزن دارم)
الان حافظ می ایسته بالای پله ها، خودم اینکارو انجام میدم.
میخوام بگم هر چی جلو میره شرایط بهتر و اسونتر میشه.
ضمن اینکه منم دارم تجربه ام بیشتر میشه، بیشتر رشد میکنم با چالش هام.
وقتی ذهنم رو اروم میکنم، ایده های اسان میان سراغم و شرایط رو به مراتب برام آسونتر میکنن.
الهی شکر.
تو این سه روزی که حافظ خودش مستقل گشت و گذار میکنه بهش دقت میکنم.
شاد میشه که میتونه از نزدیک ببینه.
مینا جان هر چقدر که الان میتونی و شرایطش رو داری، قند عسلت رو بیرون ببر.
به خودت این فشار ذهنی رو نده که قراره هر روز ببریش.
بار روی این گردش مادر پسری نذار.
هر دفعه که بری و بیای هم ارزشمنده هم کافی.
چون مسابقه نیست، من یاد گرفتم کم کم خودم و بچه مو با بقیه مقایسه نکنم.
به حرف های بقیه هم کاری نداشته باشم.
با شرایط خودم و زندگیم و روحیات و توانایی های خودم جلو برم.
اینطوری اروم ترم، خوشحال ترم، بیشتر لذت میبرم.
منم تا مدتها وابسته بودم خانوادگی بریم بیرون، همسرم باشه، کمکم کنه تو بغل کردن حافظ.
ولی خب خودم میدونستم و میدونم این وابستگی، از ضعفِ مدیریتِ خودم برای این چالش میاد.
دقیقا برای بهبود ذهنم و ایجاد تغییر، حرکت کردم و خدا هر مرحله که من واسه تغییر اقدام میکنم، اسانم میکنه برای حرکت هام.
الحمدالله.
حسابی بهت خوش بگذره با قند عسلت.
در پناه خدا باشین.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
بنام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم
یه زمانی جزو افرادی بودم که جهان تا میتونست میزد و منم فکر میکردم این طبیعیه
دنیا بالاو پایین داره و منم الان دارم سربالاییشو میرم
یادمه بعد از به دنیا اومدن شیرین خانم از اونجایی که شبها مرتب بیدار میشد و شیر میخواست و تا صبح کارش همین بود دچار تضادی به نام بیخوابی شدم
خب قانون که اصلا بلد نبودم تازه تو این مورد ازش به ضرر خودمم استفاده میکردم
اوایل بیخوابیه کمتر بود ولی از اونحایی که بچه شیر میدادم ترجیح میدادم دارو مصرف نکنم
خستگی بیخوابی شبها و کارهای روزانه خیلی بهم فشار اورد و این بیخوابی بدتر میشد
بالاخره یکم که گذشت شروع کردم به دارو خوردن اوایلش بد نبود ویکم سرحالتر شدم ولی یواش یواش کار به جایی رسید که حتی با دارو هم نمیخوابیدم
یعنی داروهای خفنی که هر فیلی رو از پادرمیاره برا من انگار نه انگار بود
بعضی شبها چند تا قرص باهم میخوردم ملاتونین کلونازپام هرچی بگید من امتحان کردم ولی فایده نداشت
الان که دارم مینویسم یه لبخندی اومد گوشه ی لبم
الان تو دلم خداروشکر میکنم برا اون روزها و تضادش
چون این تضاد اومده بود منو رشد بده ولی اون روزا نمیفهمیدم
کارم به جایی رسیده بود که بعصی شبا با خدا دعوا میکردم
اونایی که بیخوابی رو تجربه کردن میدونن من چی میگم
شب تا صبح بیدار باشی روزم دختر دسته گلت یه بچه ی کوچولوی کنجکاوه باهوشه خوشمزه دلش میخواد تو بهش برسی باش بازی کنی
ولی تو دیگه نا نداری دلت میخواد فقط بیفتی یه گوشه
خلاصه جهنمی برا خودم درست کرده بودم وناخواسته باآه و ناله و تفرین داشتم هیزمش رو بیشتر وبیشتر میکردم
شده بودم یه آدم افسرده و بیحالی که تنها امیدش برا زندگیش دخترش بود
البته من سالها بود که این بستر نامناسب رو با احساس قربانی شدن تو خانواده همسر و کمبود عزت نفس و عدم احساس لیاقت ایجاد کرده بودم ولی این بیخوابی تیر خلاص و بنزین براون جهنمی بود که خودم نااگاهانه و ناخواسته ایجادش کرده بودم
بارها به خودم وخدا میگفتم اگه شیرین نبود دلم میخواست از این دنیا میرفتم
تا اینکه وقتی شیرین 2 سالش شد همسرم تصمیم گرفت برا زندگی بیاد رامسر
اون بخاطر تضادهایی که با برادرش براش درست شده بود میخواست از اون شهر فرار کنه
من اولش خیلی مقاومت کردم اونم بخاطر مادرم
مادرم بمن خیلی وابسته بود ومن اون زمان به دلایلی احساس دین بهش میکردم و میخواستم همیشه ازم راضی باشه
ولی همسرم کوتاه نیومد و مدام پیشنهادشو مطرح میکرد
یه روز از روزا نمیدونم بخاطر چه فرکانسی که فرستاده بودم
خداوند هدایتی رو درگوشم زمزمه کرد که زندگیم دگرگون شد
من سالها بود که دلم میخواست حتی به اندازه ی یه کوچه ام که شده خونمون رو عوص کنیم ودیگه با مادر همسرم زندگی نکنم
خداوند خیلی واضح بهم گفت
مگه نمیخواستی از این افراد دور بشی خب چی بهتر از این میری جایی که کیلومترها از هم فاصله دارین
به دخترت فکر کن تربیتش که همیشه دغدغت بود
همونجا انگار از خواب عمیقی که توش بودم خداوند بیدارم کرد
با اینکه خیلی عذاب وجدان برا مادرم داشتم ولی به خودم منطق دادم که
مادرت بیشتر عمرش رو کرده و اونم خدا رو داره
ولی این بچه تازه اول زندگیشه حق داره تو یه محیط آروم و شاد و سالم بزرگ بشه
به شیرین فکر کن به خودتم فکر کن چندساله خسته ی این رفت وامدهای داغونی
الان وقتشه
ومن به فرید گفتم باشه
وتا اومد خونه ساخته بشه بعد یکسال ونیم از اون روز مهاجرت کردیم
داره اشکهام درمیاد از درهایی که بعد از این تصمیم به مهاجرت این شجاعت این جسارتی که به خرج دادم بروی من باز شد
پاداشهایی که خداوندبابت این مهاجرت بهم ارزانی کرد
یه زندگی مستقل در کمال آزادی و ارامش دریک شهر زیبا وبهشتی در بهترین جای اون شهر بلوارمعلم در بهترین نقطه اون بلوار که ویوی ابدی به حنگل داره چون همه خونه ها فلت و یه طبقه هستند وده دقیقه پیاده روی تا دریا راه داره در کوچه ای آرام وساکت که صدای زنگ صبخگاهم صدای پرنده هاست و شبها باصدای جیرجیرکها به خواب میرم
از زیبایی این خونه و نعمتهایی که درکنارش بهم داده شده هرچی بنویسم کمه
خواب راحت و طبیعی حتی بهتر وباکیفیت تر از قبل بدنیا اومدن شیرین
وارد بازار کار شدن ورودی مالی داشتن قبولی تو داوری وگرفتن پروانش
حذف ادمای نامناسبی که مثله پیجکهای درهم تنیده داشتن منو خفه میکردن و توان نفس کشیدن ورشد کردنو ازم گرفته بودن
تربیت وبزرگ شدن شیرین در محیطی ارام شاد با اکسیژن خالص بدور از همهمه ی جامعه و گله وشکایتهای ادمای منفی
و مهمترین هدیه خداوند بهم آشنایی با خودش قوانینش استاد عزیزم این سایت و شما بچه های نازنینه
چه جوری جلو اشکام رو بگیرم بخاطر نعمت هدایتی که بهم ارزانی داشت
من یه قدم برا تغییر زندگیم برداشتم وفقط گفتم باشه بریم رامسر
وخداوند گلبارون کرد زندگیمو
بعد اون هدایت واشنا شدن با استاد که تازه خودش دروازه ای از نعمتهای دیگه برام اتفاق افتاد
هربار با عمل کردن به قوانین وبهبودهای کوچیکی که ایجاد میکردم یه پاداش یه نوروروشنایی یه معجزه وسوپرایز برام رخ میداد
از پذیرش صد درصدی مسئولیت زندگیم گرفته تا بهبود عزت نفس
قدرت نه گفتن پیداکردن سبک شخصی
احساس ارزشمندی بیشتر ودوست داشتن خودم
اعراض از نازیباییها وتوجه وتمرکز برداشته ها وزیباییها
شاکرتر شدن متوکلترشدن توحیدی ترشدن
رفتن تو دل ترسهای ریزو کوچولو متعهد ومستمر به ادامه این مسیر بهشتی
دست از سر آدمها برداشتن وپدیرش اینکه هرکی هرجایی هست جای درستشه ونه لازمه ونه میتونی کسیو تغییر بدی
روابط زیباتر وبدون تنش به شکل احساس ارزشمندی براخودت
تنی سالمتر هم براخودم هم شیرین
فهمیدن ودرک وتا حدی عمل به اینکه اصل واساس آفرینش ما لذت بردنه
استاداین لیست ادامه داره والان تمرکز ندارم که دیگه چه بهبودهایی درمن ایجادشده تا بخوام بنویسم
بخاطر حس لطیف وزیبا وپر اشکی که الان دارم تجربه میکنم از اینهمه تغییر از اینهمه نعمت خدایاشکرت خدایاشکرت
استادعزیزم اگه اون تضاد بیخوابی نبودو البته اقدام به تغییر بعدش
هنوز تو اون شهر داشتم لابلای جهنمی که براخودم درست کرده بودم دست وپا میزدم و به قول معروف میسوختم ومیساختم
چندسال جهان لگدهاشو زد بد کتکی هم خوردم با اینکه خیلی طول کشید ولی الان خیلی خوشحالم خیلی راضیم خیلی حالم خوبه
خیلی خیلی خیلی خداوندو شاکر وسپاسگزارم که این تضاد به ظاهر تلخ وکریه وزشت رو سر راهم قرار داد
وهیچ دارویی رو بهم موثر نکرد تا من یه اقدام اساسی کنم یه قدم بزرگ بردارم
ببین چقدر خدامنو دوست داشت والبته داره که
هیچ قرص خوابی برام فایده نداشت اگه یکی از قرصها تاثیر میزاشت مثله هزاران ادمی که سالیانه ساله با دارو میخوابن و خوابشونم میبره
منم داشتم با یه دارو با دوز بالاتر میخوابیدم و به همون زندگی ادامه میدادم
همه تعحب کرده بودن جرا من با دارو هم نمیخوابم
مادرخودم سالیان ساله داره با دارو میخوابه و راحتم میخوابه
خدایا فدات بشم من که
اگه تو بخوای یکی رو ببری بالا کیه که بتونه بیارش پایین
خدایاشکرت که دستمو گرفتی و منو پای سفره عباسمنشیها نشوندی منو به راه راستت هدایت کردی راه کسانی که بهشون نعمت دادی نه گمراهان
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاسکرت
سلام به همگی
اونقدر کامنتهای بچه ها خوب و توحیدیه، که مسخ نوشته هاشون شدم، در مورد تغییر نکردن یاد خاطره سرکار رفتن خودم و برادرم افتادم، من مهندسی نرم افزار خوندم و بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی، یکی از آشناهای پدرم که آموزشگاه کامپیوتر داشت به بابام گفته بود که بگو دخترت بیاد آموزشگاه ما، و من رفتم و اونجا مشغول به کار شدم، یادمه خیلی از مطالب رو بلد نبودم و از روی کتابی که باید درس میدادم میخوندم و بعد تدریس میکردم
اون موقع ها به شدت خجالتی و بدون اعتماد به نفس بودم و همین هدایت خدا به اینکه برم و یه کلاس رو اداره کنم و من بشم متکلم وحده، خودش باعث شد که خیلی اعتماد به نفسم بهبود پیدا کنه، من چهار سال توی اون آموزشگاه موندم، حقوق آموزشگاه در حد یه پول توجیبی بود و بیمه و هیچ مزیت دیگه ای هم نداشت، ولی من مدام با خودم میگفتم من که چیزی بلد نیستم و جای دیگه ای نمی تونم کار کنم، تا اینکه به جای اون پتکی که استاد میگن جهان به سرت می کوبه، یه روز با مامانم دعوام شد و مامان خانوم دمپایی رو بلند کرد که این چه کاریه تو داری؟ بچه های مردم هم کار دارن بچه ما هم کار داره و ….
خلاصه من برای اینکه فقط به مامانم نشون بدم که یه حرکتی انجام دادم، با چشمای گریون نشستم سر کامپیوتر و چند تا سرچ کردم و چند تا رزومه فرستادم، همیــــــن
چند روز بعد باهام تماس گرفتن که برم یه شرکتی مصاحبه، اون موقع باورم در مورد شرکتها این بود که ادارات دولتی که با آزمونهای چندهزار نفریش امکان استخدام شدن ندارم و شرکتهای نرم افزاری خصوصی هم معمولا در حد یک واحد کوچیک آپارتمانی هستند و از نظر اصول اخلاقی چهارچوب درستی ندارن و جای کار نیست و تازه اشم من که هیچی بلد نیستم، اما شرکتی که رفتم برای مصاحبه یه شرکت بزرگ و به نام پخش بود و فراتر از اون چیزی بود که فکر میکردم، کل تایم مصاحبه 5 دقیقه هم نشد و تخصصهایی که نیاز داشتند دقیقا همون چیزهایی بود که من بلد بودم، VB6 که توی آموزشگاه تدریس میکردم و SQL Server که جز علایقم بود و به تازگی یکی از دوستان یه سری ویس آموزشیش رو بهم داده بود و چون از زمان دانشگاه هم جز علایقم بود در حدی که اونا میخواستن بلدش بودم
یک ماه بعد و دقیقا در بهترین زمان و درست بعد از اینکه از مسافرت اومده بودم باهام تماس گرفتن که بیا که استخدامی، و الان بعد از تقریبا 14 سال از اون تاریخ و بعد از چندین بار کار عوض کردن، امروز رئیس نرم افزار توی همین شرکت پخش هستم
ماجرای کار پیدا کردن برادرم هم تقریبا به همین شکل بود، برادرم از سربازی اومده بود و بیکار بود و با اینکه هنوز این تایم به یک ماه هم نرسیده بود به شدت بداخلاق شده بود و بدعنقی میکرد که من بیکارم و چیکار کنم؟ تا اینکه باز مامانم اون دمپاییه رو برداشت و با پسرداییم تماس گرفت که یه کاری برای این پیدا کن، پسرداییم هم که یه آشنایی توی یه کتابفروشی داشت اونجا رو معرفی کرد که داداشم باید میرفت فروشندگی با یه حقوق اندک و جلو جلو هم بهش گفت که اونجا جای بزرگی نیست و بعضا نظافت و حتی تی کشیدن هم با خودتونه، و این در حالی بود که داداش من تحصیلاتش مهندسی مکانیکه که کلی توی سرش باد بود
همین هم براش شد اهرم رنج و داداشم یه روز از اول جاده مخصوص کرج رو پیاده راه افتاد و دونه دونه شرکتها رو سر میزد که نیرو میخوان یا نه، برای چند تا شرکت هم رزومه فرستاد و خیلی زود هم یکی شون پاسخ داد و با یه حقوق پایه اونجا مشغول به کار شد ، یه مدت حالش خوب بود که کار داره ولی کم کم داشت غر زدنهاش شروع میشد که آخه با این حقوق چیکار میخوام بکنم، که توی همین شرایط ، اون نفری که سرپرستش بود یهویی و به شکل بدی شرکت رو ترک کرد و همه مسئولیتها افتاد گردنش و اون هم خوب از پس همه چیز براومد و ظرف شش ماه حقوقش رو دو برابر کردن و هنوزم که هنوزه اونجا مشغوله با یه حقوق خوب و چندین سفر خارج از کشور هم از طرف شرکت رفته
الان هم گاهی وقتی بعضی کارها اونطوری که میخوایم پیش نمیره، به مامانم میگیم مامان فکر کنم باز باید دمپاییه رو بلند کنی:))
سلام لی لی جان امیدوارم که هرجایی هستی و در هر حالی هستی زندگی بر وفق مرادت باشه عزیزم میخوام بهت این پیشنهاد و بدم که شما به نظرم نویسندگی را هم شروع کن چون من الان به آخر نوشتت که رسیدم منتظر بقیش بودم ، خیلی قشنگ نوشتی قشنگم تمامش کردی ، حتی با لبخند تمام شد ،
خلاصه که خیلی رمان وار نوشته بودی داستان زندگیتو ،
موفق باشین عزیزم و در پناه خداوند شاد و ثروتمند …
سلام عزیزم
ممنون از پیشنهاد جالبت
اتفاقا در زمانهای دور، نویسندگی هم جز علایقم بود
با اینکه در ایام تحصیل، رشته ام ریاضی بود و بعد هم مهندسی خوندم ولی همیشه ادبیات من رو به وجد میاورد و قبل از آشنایی با استاد هم خیلی رمان خوان بودم ولی بعدا، هم به دلیل کمبود وقت و هم به دلیل حرفهای استاد که میگفتن حتی توی رمانها هم باورهای محدودکننده هست و خودم هم باهاش موافق بودم، خیلی وقته رمانی نخوندم و سعی میکنم به جاش کامنتهای سایت رو بخونم
وقتی کامنتت رو خوندم یاد اون ایام افتادم
البته سایت عباسمنش دات کام، یه جورایی استعداد نویسندگی رو تو خیلی از بچه ها فعال کرده ولی جالبه من توی این زمینه شاید خودم رو علاقمند بدونم ولی مستعد نمی دونستم
منم برای شما آرزوی موفقیت و شادی و ثروت دارم
به نام خدا
سلام به استاد عزیزم و دوستان جان
خدایا شکرت خدایا شکرت بابت شروع این دوره زیبا پروژه تغییر را در آغوش بگیر
من با آغوش باز این تغییر رو پذیرا هستم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین
خداروشکر که اینجام خداروشکر که هر لحظه با عشق پذیرای تغییرات شدم خدایا شکرت که تغییر جزیی از وجودم شده
خداروشکر که با گرفتن درس های این دوره های ناب یکسره تلاش میکنم که تغییر کنم
دقیقا استاد جان قبل از ورود به دوره های شما من زیر چک و لگد جهان بودم و نمیفهمیدم
و با دوره های شما کاملا جون گرفتم کم کم چک و لگد ها کمتر شد و من هر روز قوی تر شدم و همین که نتایج رو بیشتر میدیدم بیشتر مصمم میشدم با شما دوره ها رو بردارم
و خدا میدونه که من چه بودم و چه شدم
خدا میدونه که من چقدر از نظر احساس لیاقت پایین بودم و با دوره احساس لیاقت واقعا شخصیتم زنده شد
خدایا شکرت
بنام خدای هدایتگر قدرتمند عاشق پیشه ی من
و سلامی گرم و پراز عشق و محبت به استاد عزیزم و مریم بانویی که بحق شایسته ی بهترین هاست
وبه دستان خوب خدا ،دوستان عزیز و هم فرکانسی های عالی ام در این بزمی که خدا برای ما مهیا دیده….
استاد نمی دونید،نمی دونید،نمی دونید بامن چه کردید
از دیروز که بلطف الله ،هدایت شدم به گوش کردن صحبتهای شما با دوستان،
چه غوغایی در ذهن من ایجاد شده…
چه آگاهی های نابی،چه هدایت های زیبایی که داره بر من نازل میشه الحمدالله…
والله اکبر و الله اکبر از این هدایت زیبای خدایم که بعد از غوغاهای ذهنی ام بعداز گوش سپردن به صحبتهای شما ، منو مستقیم برد به خوندن سوره ی توبه
و چه زیبا تمام اینها رو واضح تر کرد برایم در آیه های۲۰،۲۱،۲۲،۲۳،۲۴،…..،۴۱ و….
و چه زیبا میگفت خدایم : ” الذین امنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک هم الفائزون ”
و چه بشارتهایی داده،چه بشارتهایی داده به اونهایی که با توکل بهش ،با ایمان قوی بهش،دست به عمل می زنن و از ” هیچ ” نمی ترسن…
از دوری خانواده شون،دوستاشون ،از از دست دادن اموالشون و از کسادی تجارتشون که تا الان به جای خوبی رسوندنش،از منازلی که دل خوش کردن بهشون و کلا از اون بهشت کوچکی که سالهاست تلاش کردن و برای خودشون به کمک خدا در گوشه ای از زمین ساختن…
از هیچ نمی ترسن و قدم در راه می نهند
با توکل و ایمانی جانانه و ناب قدم در راهی ناشناخته می نهند
و با ایمان قدم در دل ترس ها و ناشناخته ها گذاشتن همانا
و لطف و کرم و بخشایش و هدایت خدا هماااااناااا…
بشارت و مژدگانی خدا همااااناااا….
و من بخوام از خودم بگم،شکر خدا خودم رو انسان شجاع و با ایمانی می دونم بلطف الله،که در تمامی عمر زیبایم،عاشق عمل کردن و تجربه کردن چیزهای ناشناخته و قدم گذاشتن در دل ترس هایم بوده ام
و البته با وجود اومدن تضادها، دست به اقداماتی زیبا زدم و هیچ وقت اون جوری نبوده که بخوام تو دل تضاده بمونم و غصه بخورم و اون قدر صبر کنم تا این تضاد اونقدر بزرگ و حل نشدنی بشه و بقول استاد این تضاد اونقدر بزرگ بشه که بشه یه سیلی جانانه و آبدار از طرف جهان در جایی که دیگه کار از کار گذشته و باید برگردم و از نقطه صفر شروع کنم…
نه،شکرخدا نه،همیشه با عشقه تجربه کردن چیزهای جدید و ناشناخته ،دست به اقدام زدم
و بلطف خدا اونقدر اراده و ذوق و شوقم تو مسیرهای جدید زیاد بوده که بخوام تا تهش پرقدرت ادامه بدم،گرچه خیلی جاها هم بخاطر طی نکردن تکاملم زمین هاااا خوردم،اما همیشه بلطف و مدد خدایم دوباره از جام پاشدم و ادامه دادم
از مهم ترین و عالی ترین اقداماتم بخوام بگم:ورود من در مرداد سال ۹۸ به حیطه بسیار زیبای قانون جذب بود
که در زمانی واردش شدم که از زندگیم بسیار بسیار راضی بودم اما میخواستم از همه نظر خیلی خیلی بهتر بشه
و شکر خدا شد، ” از همه نظر شد ”
و شد یه تحول اساسی در زندگی و دیدگاه من
و الان که بر می گردم به یک سال و هشت ماه پیشم،برای خودم دست میزنم که ایول ندا عجب تصمیمی گرفتی و ایول که پای تصمیماتت موندی و دست به اقدام زدی و هر تمرینی که استادت بهت می گفت رو خیلی پر شور و هیجان و عالی انجام می دادی و الان بلطف خدا در جایگاهی هستی که فرسنگ ها با اون جایگاه قبلیت فاصله داری،ایول ندا👏👏👏
و چه زیبا در زمانی که ذهنم آماده تغییر و تحولات عالی تر بود،با استاد عباس منش عزیز آشنا شدم و چه زیبا و قدرتمندانه ذهنم استاد رو پذیرفت و شروع کرد به تحولاتی اساسی تر👌
شکرت خدا🙏🙏🙏
خلاصه کلام،شکرخدا تا همین جا خیلی عالی پیش رفتم و الان بقول استاد در” بهشت “کوچکی که برای خودم ،با ذهنم و ارتعاشاتم به لطف خدا ساخته ام مشغول کاری هستم که سراسر لذت و تفریحه…که من بهمه می گم دارم میرم تفرجگاهم ، نمی گم میرم سرکار
منتها شده یه مکان امن و بی دغدغه ای که برای ذهن رشد کرده و بزرگ من دیگه جای کوچکیه، بهشت کوچک و لذت بخشیه که بدون اینکه بخوام کوچکترین کاری توش انجام بدم،براحتی تمام پول خوبی دارم ازش درمیارم…
و با الهاماتی که پروردگارم به من کرده،با هدایتهای زیباش،اقدام به استعفا از این کار و از این مکان امن و پراز خوبی و زیبایی کرده ام
و با ایمان و توکلی دست به این کار زده ام که هیچ منطقی پوششش نمی ده و از نظر بقیه یه دیوونگیه محضه😊
و از قدم بعدی که خدا برام درنظر گرفته هیچ گونه اطلاعی ندارم
ولی ایمان ۱۰۰ درصدی دارم که خدا بهترین هاشو برام میخواد و وقتی منو تا اینجا به این شکل عالی پیش آورده،بعداز این هم، انشالله ،بزیباترین شکل ممکن پیش میبره
فقط من باید کمی شجاعت و ایمان بیشتری از خودم نشون بدم و بشینیم کنار و تماشا کنم که چه چیزهایی رو خدای متعال و بخشنده ام برام درنظر گرفته….
این کارو انجام میدم به امیدخدا،و از مکان امنم خارج میشم و بعدش انشالله میام از نتایجم براتون میگم…
خیلی دوستتون دارم❤
در پناه خدا ،پادشاه و فرمانروای هردو جهان، شاد و خوش حال و سعادتمند باشید🙏🌷
دست مریزاد ندای شجاع وقهرمان
خیلی لذت بردم ازخوندن کامنتت
ندا جون من هم مهاجرت کردم
ودقیقا ایه قرانی که نوشتی وبه زیبایی ترجمه کردی گویا شرح حال من بود باخوندن کامنتت ایمانم قوی تر شد سپاسگزارم ازا
وبرات ارزوی موفقیت ایمان وشادی روزافزون ازخداوند دارم
به نام خداوند مهربانیها؛
خدایی که همواره همنفس و همراه من است،
خدایی که حتی برای یک لحظه مرا به خودم واگذار نمیکند،
و سرچشمهی بیپایانِ محبت، هدایت و نعمت است.
اگر بخواهم نمونهای حقیقی و لمسشدنی از تحول درونی و تغییرِ آگاهانهی خود بیان کنم نمونهای که هم برای خودم چراغ راه باشد و هم تأییدی بر تقسیمبندی چهارگانهای که استاد عباسمنش فرمودند. بیتردید این ماجرا بهترین گواه است. من باور دارم آنچه استاد مطرح کردند، تنها یک ایدهی ذهنی نبود؛ الهامی الهی بود.
پس از پایان تحصیل در رشتهی هواشناسی هوانوردی رشتهای که دو سال پس از مدرسه برایش تلاش کردم در یکی از فرودگاههای کشورم مشغول به کار شدم. هنوز یک ماه بیشتر از شروع کارم نگذشته بود که روزی، رئیس ام مجموعه نامهای کاملاً انگلیسی به دستم داد و با لحن جدی گفت:
این نامه را بهطور دقیق و حرفهای ترجمه کن.
هرچند در مکالمات روزمره انگلیسی بد نبودم، اما صداقت بر من چیره شد و گفتم:
«نمیتوانم آن را به شکل حرفهای ترجمه کنم.»
او نگاهی عمیق به من انداخت و گفت:
پس بگو که انگلیسی بلد نیستی! و ادامه داد:
تو جوانی… و جوان باید دانا باشد. باید یاد بگیری. باید رشد کنی.
این جمله همچون تیری نورانی بر قلبم نشست؛ نه بهعنوان سرزنش، بلکه بهعنوان ندایی از سوی خدا دعوتی برای تغییر.
هنوز چند روز از آن گفتوگو نگذشته بود که در همان ماه، در یک دورهی حرفهای زبان انگلیسی ثبتنام کردم. این مسیر دو سال و نیم به طول انجامید. اما حاصل آن، تنها یادگیری یک زبان نبود؛ بلکه تحول یک انسان بود.
پس از مدتی، سواد انگلیسی ام چنان ارتقا یافت که تمام ترجمهها، مکاتبات و نامههای رسمی که مربوط به همکاری ما با نیروهای ناتو بود، به من سپرده میشد. و امروز که گذشته را مرور میکنم، میبینم آن لحظه، در حقیقت لحظهی بیداریِ روح و آغاز مسیر رشد من بود.
اما این پایان ماجرا نبود…
شوق و عشق به زبان انگلیسی در من خاموش نشد؛ بلکه شعلهورتر شد. به همین دلیل، ادامه دادم و تحصیل در رشته ادبیات زبان انگلیسی را در دانشگاه هرچند بهصورت شبانه به اتمام رساندم و پس از آن، بهطور رسمی با نیروهای ناتو قرارداد همکاری امضا کردم.
و امروز، که در آلمان زندگی میکنم، همچنان میبینم که این مهارت، همچون کلیدی آسمانی، درهای بسیاری را به روی من گشوده است وایمان دارم که در آینده نیز خواهد گشود.
امروز که به عقب مینگرم، با تمام وجود باور دارم:
تغییر، یک اصل است؛ نه گزینهای برای انتخاب.
کسی که تغییر میکند، زنده است.
و کسی که از تغییر میگریزد، آرامآرام از جریان حیات جدا میشود.
برای خود وهمه عزیزان درین سایت الهی؛ شور و شوق برای تغییر، نعمت و ثروت، سلامتی و روابط عالی را از خداوند استدعا دارم.
خداوند همواره حافظ و هدایتگر همه ی ماها:
بنام یکتای هستی بخش
سلام…
همیشه از وقتی که خودمو کمی شناختم در حال تلاش برای بهبود خودم بودم اما چون قانون رو بلد نبودم اون نتیجه ای که میخواستم حاصل نمیشد…تا اینکه من سال 98 برای اولین بار با قانون جذب توسط یک استاد دیگه ای آشنا شدم و شروع کردم به کار کردن روی خودم و بهبود های کوچک شروع شد تا اینکه من سال 99با استاد عباسمنش آشنا شدم و چندین لول رشد کردم و سعی میکردم عملگرا تر باشم به قانون…تا اون زمان من هیچ درامدی نداشتم…با اینکه از تقریبا 5،6 سال قبلش کار آرایشگری رو شروع کرره بودم اما عملا درامدم صفر بود چون همیشه درگیر اجاره و …سالن بودم…تا اینکه بعد از تقریبا یک سال کار کردن با استاد الهاماتی دریافت کردم که بهم گفته شد سالن شراکتیم رو جمع کنم و اون زمان هیچ ایده ای نداشتم و فقط تو ذهنم این بود که من که از پس اجاره و اینا برنمیام…از طرفی هم مهارت کافی رو تو کارم ندارم…پس این سالن رو جمع کنم و برم یه جا به عنوان دستیار مشغول به کار شم و حداقل تو کارم مهارت بالایی کسب کنم…و به محض جمع کردن سالن هدایت شدم به معروفترین سالن شهرمون …(که داستانش مفصله و تو قسمت های مختلف سایت گفتم)و اونجا من فقط یک هفته دستیار بودم و بعدش عروسکار شدم…منی که تا حالا یه دونه عروس هم نزده بودم اونجا شدم عروس کار…و منی که تا همین یک ماه قبلش آرزوم بود که فقط بتونم ماه یک میلیون درامد داشته باشم،درامدم از ماهی 20 میلیون شروع شد و طی کمتر از 2سال به ماهی 70،80 میلیون رسید که واقعا برای خودم شگفت انگیز بود…علاوه بر این من به قدری مهارتم تو رشته ی تخصصیم رشد کرد که تقریبا حرف اولو تو شهرمون میزدم و همچنین وارد لاین آموزش هم شدم و کلی هنرجو داشتم و بهشون آموزش دادم…و همه چیز در بهترین و عالیترین شکل ممکن بود…از اونجایی که من همش دنبال بهبود دائمی بودم متوجه یکسری ضعفها درونم شدم…اونم اینکه من توانایی ارتباط بامشتری رو نداشتم و کلا جذب مشتری بلد نبودم…و تمام تمرکز من صرفا روی بالا بردن مهارتم تو رشته ی تخصیمم بود اما تو بقیه ی قسمتهای مربوط به کارم مثل جذب مشتری و ارتباط با مشتری بسیار ضعیف بودم …چونکه صاحب سالن کس دیگه ای بود و من همیشه میگفتم خب جذب مشتری وظیفه ی ایشونه و من فقط باید تو کار خودم مهارتم رو بالا ببرم…اما یه روزی با خودم گفتم برای اینکه این ضعف رو بهبود بدم و بتونم مسئولیت تمام قسمت های مربوط به کارم رو به عهده بگیرم باید کسب و کار خودم رو داشته باشم…
با اینکه میگم همه چیز برای من در بهترین و عالیترین شکل ممکن بود چه به لحاظ درامد چه جایگاه چه همه چی اما این ضعف هم درونم بود که منو اذیت میکرد والبته یه سری نشونه هایی رو هم دریافت کردم که حس کردم وقتشه از کارم بیام بیرون…
با وجود مخالفتهای بسیار زیاد خونواده ام اطرافیانم ،کارفرمام و فشارهای زیادی که بهم میاوردن اما من از کارم اومدم بیرون…اولش هیچ ایده ای نداشتم و یه سری چیزای مبهمی تو ذهنم بود…یعنی من قصدم این بود که از اونجا دربیام و برم تو یه محیط بزرگتر تو یه شهر دیگه کار کنم البته برای کس دیگه…یعنی با این نیت اومدم بیرون..اما وقتی بیرون اومدم این ایده بهم الهام شد تو که همیشه دوست داشتی کسب و کار خودتو شروع کنی الان وقتشه…اولش به شدت مقاومت داشتم و اصلا تو خودم امادگی لازم برای زدن سالن رو نمیدیدم…اما کم کم نشونه هارو دنبال کردم و تو کمتر از 20 روز که از سالن قبلیم اومدم بیرون یه سالن کوچیک تو یه جایی که بتونم از پس اجاره اش بربیام کارمو شروع کردم…و الان 8ماهه که کسب و کار خودمو از صفر شروع کردم…تو این مدت به لحاظ شخصیتی بسیار پیرفت داشتم..به لحاظ مشتری هم تا حدودی مشتری داشتم اما هنوز به اون درامد مد نظر نرسیدم …ولی همچنان تمرکزم روی بهبود شخصیتم هست و دارم روی دوره ها کار میکنم و آینده ی خیلی روشنی رو پیش روم میبینم…
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا سپاسگزارم که مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت کردی
استاد واقعا سپاسگزار خداوندم برای این گام به گام و این گام اول که گفتگوی بهنام عزیز رو گذاشتین و نشونه ای بزرگ برای من بوده
من گفتگوی شما و بهنام رو می تونم بگم بالای هزار بار گوش بدم مطمئنم بیش از 1000 بار گوش دادم
اگر آقا بهنام عزیزم کامنت من رو می خونه دوست دارم بهش بگم بی نهایت از شما سپاسگزارم که اون شب اومدی توی این گفتگو و داستان تغییرت رو برای استاد تعریف کردی و استاد عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم برای کلاب اون شب و توضیحاتی که در مورد صحبت های بهنام عزیز دادید
زمانی که این فایل اومد من ویزیتور بودم و یادم نمیره که این تیکه رو بریده بودم و یکسره ریپیت میشد و می شنیدمش
الان اشکم در اومده چون این فایل باورهای من رو از این رو به اون رو کرد که اگر من تغییر کنم می تونم پیشرفت کنم
شرایط من خیلی شبیه بهنام عزیزمون بود و من جرات پیدا کردم اون شرایط رو کنار بذارم و از شغلم استعفا بدم و بیام و تمام زمانم رو بذارم برای سایت لیلیکی و روی حوزه علاقه ام تمرکز کنم و جالبه امروز داشتم با همسرم این گام رو گوش می کردم و وقتی صحبت ها رو شنیدم به همسرم گفتم چقدر جالب من از بهنام جان الگو گرفتم و از کار خانواده پسند در اومدم همونطور که باور کرده بودم منم با تغییر می تونم مثل ایشون بهترین ایران بشم در حوزه خودم و شدم و بی نهایت سپاسگزار خداوندم.
واقعا فایل های گفتگو با دوستان بی نظیره و واقعا امروز به تاثیر الگو ها پی بردم. من از کسایی که توی سایتن خیلی الگو گرفتم.
از شما استاد از بهنام عزیز از آقا رضا از آزاده از عرشیا و الان متوجه میشم وقتی من این الگو ها رو دیدم اگر فقط باور هام رو بهبود بدم به خواسته هایی که با دیدن این الگو ها در من ایجاد میشه میرسم
استاد کلمه خونواده پسند توی این فایل برای من کلمه کلیدی بود
اینجا جایی بود که من فهمیدم با خونواده پسند بودن به جایی نمی رسم و باید تغییر کنم و من فقط تصمیم گرفتم و جهان بقیه اش رو انجام داد
من این فایل رو هزار بار گوش دادم و نشونه اومد و بهم گفت الان وقتشه و همه چیز دست به دست هم داد و من کارم رو ترک کردم و تغییر کردم. به هیچ کس هم نگفتم و تمام تلاشم رو کردم و لطف خدا شامل حالم شد. ناامیدی داشتم راه کج رفتن هم داشتم ولی نهایت مسیرم رو به هدف بود. برعکس مسیر قدیمم
دقیقا زمانی که هنوز اوضاع خراب نشده بود از کارم در اومدم. شرایطم توی کار عالی بود ولی وقتی ویزیتور هایی رو میدیدم که با بیش از 45 سال سن هنوز ویزیتور بودن این سوال رو از خودم می کردم که می خوای آینده ات توی این سن این باشه؟ و جوابم یک نه قطعی بود. اون صحنه ها رنج من بود و به لطف خدا جهان هدایتم کرد به سمت این زندگی که الان دارم.
الان اینقدر آزادم و رو به پیشرفتم که تا آخر عمرم هم این کار رو می تونم ادامه بدم و هر آزادی که بخوام رو دارم. چون حاضرم تا روزی که بمیرم این کار رو بکنم. چون این کار عشق منه. من عاشق پای کامپیوتر نشستن و اینترنتم و به لطف خدا شغلم تماما همینه و سپاسگزار خداوندم. خدایا بی نهایت سپاسگزارم
استاد عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم که با این فایل و توضیحاتتون کاری کردید که قبل از اینکه خداوند چکش رو برداره سعی کنم خودم رو تغییر بدم و تغییر کنم
این جمله شما واقعا طلاییه:
تضاد به وجود میاد تا پیشرفت کنی اگر خودت در حال پیشرفت باشی تضاد به وجود نمیاد
و واقعا همین طوره بخصوص توی یک سال اخیر به قدری سعی کردم خودم زودتر برم تو دل چالش ها که اونقدر تضاد خاصی ندیدم و جالب اینجاست اینقدر خودم می رفتم تو دل چالش ها که چالش هایی هم که اخیرا به وجود اومد (مثل جنگ و اینترنت ملی و…) فقط به نفع من شد و دوران خیلی خوبی برای پیشرفتم شد
دوست دارم هزاران بار از شما استاد بی نظریم هزاران بار از بهنام عزیز هزاران بار از خانم شایسته عزیز هزاران بار از خدا سپاسگزاری کنم
بی نهایت سپاسگزارم
این گام، گام اول بود و گامی بود که الگو برداری ازش زندگیم رو از این رو به اون رو کرد و الان می خوام دوباره بارها و بارها گوشش کنم تا باز جراتم برای تغییر رو بیشتر کنه و بدونم که اگر شرایط خوبه می تونم با رفتن تو دل چالش ها و نترسیدن شرایط رو خیلی بهتر از اون چیزی که هست بکنم
بی نهایت سپاسگزارم
بنام خالق زیبایی های بی انتها
سلام و عرض ارادت و ادب خدمت استاد گرامی و دوستان بزرگوارم
خدارو سپاسگزارم برای این مکان زیبا و پر از اگاهی های ناب
استاد حان من از اون دسته از آدمها بودم که نااگاهانه یه جاهایی بموقع تغببر کردم و یه جاهایی چک و لگد رو از جهان خوردم
در رابطه با استقلال مالی خیلی جلوتر حرکت کردم
از سن 15 و 16 سالگی رفتم یه مهارت رو یادگرفتم و در کنار درسم برای خودم درامد داشتم
عاشقانه دنبال کسب درامد بودم و خدا هم خیلی کمکم کرد
بعد از دیپلم گفتم دلم میخواد تو بانک مشعول باشم و به راحتی در آزمون سه تابانک عالی قبول شدم و مشغول به کار در بخش امور بین الملل بانک شدم
ودرکنارش ادامه تحصیل هم دادم و در مدارج عالی بانک جایگاه و پست سازمانی و همکارانی فوق العاده به کارم ادامه دادم
از خدا بسیار سپاسگزارم که هدایتم کرد به داشتن استقلال مالی و در این بخش از خودم راضی هستم
و جز دسته ای هستم که قبل از خوردن سیلی از جهان خودم به دنبال پیشرفت و بهبود اوضاع مالی م بودم
انصافا ” هم به تضادی برخورد نکردم مضاف بر اینکه جهان بسیار با من همراهی کرد و رشد کردم
ولی قانون رو نمیدونستم و در بخش رابطه ی عاطفی متاسفانه از اون دسته ای بودم که بسیار سیلی خوردم
و با باورهای محدو د کننده که از پدر و مادر و جامعه به خوردمون داده بودن که مانع تغییر بودن تغییر نکردم
فکر میکردم باید بسازم و زندگی همینه
باید هر طور شده زندگی رو حفظ کنم
نفهمیدم به قیمت سلامتی و روان و اعصاب و توقفهایی تموم میشه که هی تو رو به عقب میبره
چیزی هم ساخته نمیشه
آقا رها کن برو دنبال ایده هات
آخ امان از حفظ آبرو و باورهای مزخرفی که بچه داری
جدا نشو
یه زن تنها جامعه بهش چطور نگاه میکنه و کلی باور بدردنخور که اون موقع ذهنم میگفت درسته
کار درست رو تو داری میکنی
غافل از اینکه این تضادها اومده که تو رشد کنی نه ضعیف بشی
اما خدارو شکر یه جا بیداررشدم
درست میگین استاد اگه ما بموقع تغییر نکنیم اوضاع خیلی سخت میشه و جبرانش بسیار سخت
برای منم جبرانش خیلی سخت سو و هنوز هم ادامه داره
الان به لطف خدا و شما استاد عزیز دارم به مهارتهام اضافه میکنم
با تمام وجودم میخوام بسمت بالا حرکت کنم
از خدا میخوام در این مسیر یارو یاورم باشه و زندگیم رو در همه ی ابعاد به مدارهای بالاتر و بالاتر ببرم
با تمام قلبم بسمت تغییرات عالی حرکت میکنم
پیش بسوی هجرتهای فوق العاده شگفت انگیز
با خدا همه چیز امکان پذیره
دوستون دارم و با تمام قلبم ازتون سپاسگزارم که اینقدر عاشقانه صادقانه و با خلوص صحبت مبکنید و قبل از حرف زدن عملگرا هستین به تک تک گفته هاتون
به لطف خدا میام و از تغییراتم مینویسم
در پناه حق
رد پایی از من در تاریخ 18 اکتبر 2025
سلام مجدد خدمت دوستان و استاد عزیز و خانم شایسته گل. چندییین کامنت رو خوندم نکته مهم و مشترکی که تو اونا بود همین کمال گراییه( منظورم همون استفاده از امکانات و کمکهای دیگران و….. در صحبتهای راستین عزیز) که ظاهرا خیلیا در مسیر موفقیت و کار کردن روی دوره ها اسیرش میشند و یجورایی گاها آدم رو خسته میکنه. منم مثه خیلی از دوستان دچار این مساله شدم و میشم. البته وقتی آرام آرام از دوره های مختلف استاد استفاده کردم پاسخ یه سری سوالات و ابهاماتم برطرف میشند و تمام دوره ها یک کل بهم پیوسته میشه که تناقضات رو برطرف میکنه. مثلا خیلی از پاسخها در دوره راهنمای عملی دستیابی به رویاها و یا کشف قوانین وجود داره. بهرحال دوره ها وقتی مرتب تکرار میشند هربار پاسخهای بیشتری رو پیدا میکنیم. یادم به یکی از جلسات روانشناسی ثروت 3 افتاد که استاد اونجا هم خیلی روشن به این مساله ی بزرگ شدن بچه ها در شرایط خوب یا عالی اشاره میکنه و مثال پسر خودشونو میزنند که مثلا میکاییل در شرایط مناسبی بزرگ شده ولی در عین حال فرد مستقل و خودساخته ایه. خوب این مساله برا من خیلی جالب بود که همیشه اتفاقا سوالم این بود که؛: آیا حتما باید آدم تو شرایط سخت بزرگ بشه تا هدایت رو پیدا کنه؟ باید همیشه پوستمون کنده بشه تا هدایت بشیم؟ و اتفاقا اصلا تو کتم نمیرفت که به این سوالات پاسخ مثبت بدم تا اینکه با توضیحات استاد و مجددا در این گفتگوی بسیارتاثیرگذار به نتایج خوبی رسیدم. بهرحال شرایط زندگی هر کسی در هر خانواده ای دست خودش نیست و چیزاییه که بدلایل مختلف پیش اومده و ما توش قرار گرفتیم. ولی این ما هستیم که در هر شرایطی که بزرگ شدیم بهرحال میتونیم بهترین استفاده رو ببریم با آگاهی و کار کردن روی خودمون. جالبه که انسانهای موفق تو همه نوع شرایطی بودند و میشه الگوهای زیادی برای هر نوع شرایطی پیدا کرد. بنابراین شرایط مهم نیستند هر انسانی میتونه با تصمیمات آگاهانه آرام آرام تغییر بکنه و از هر شرایطی بنفع خودش سود ببره. آلبرت انیشتن شرایط خانوادگی خوبی نداشت و بعدشم با همسر اولش کلی مشکلات عدیده و دوری از بچه هاشو و بعدشم برخورد با مسایل سیاسی و جنگ و……، دکتر وین دایر که در پرورشگاه کودکان بزرگ شد و پدر بسیار نامناسبی که کلا بچه ها رو ترک کرده بود. پروفسور حسابی که پدرش همسر و بچه ها رو رها کرده بود، از طرفی داروین در یک خانواده مشهور و ثروتمند انگلیسی بزرگ شد که پدرش اونقدر ثروت براش, گذاشت که چارلز داروین تا پایان عمرش فقط پژوهش میکرد و اصلا نیازی به کار و کسب درآمد نداشت. البته چارلز داروین برخلاف نظر پدرش سراغ علاقه شخصیش رفت. و دهها و صدها مثال دیگه….. امیدوارم هر روز آگاهیهای ظریف و تازه ای کسب کنیم. ممنون و سپاسگزارم