این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
مثلا من فک میکردم اگر در کنکور سراسری رتبه خوب بیارم و رشته خوب قبول شم دیگههه تموووم اما بعد که وارد دانشگاه شدم دغدغه شغل اومد و فکر میکردم اگه ازمون وکالت قبول شم دیگهههه تموووومممم امااااااا هیچ وقت اینطوری نشد و من متوجه شدم اون مقصدی که من دنبالشم تا وقتی به اون رسیدم کوله پشتیمو بذارم زمین و بگممممم اخیششش وجود نداره
چون ما موجیم که اسودگی ما عدم ماست
پس باید از مسیر و همون لحظه حال لذت برد
میدونید لحظه حال معجزهی زندگی ماست.
اما الان تصمیم گرفتم که کارمو توسعه بدم قبل اینکه دنیا وادارم کنه به تغییر
و یک مورد دیگه هم در خصوص افزایش وزنم هست که حدود 22 کیلو اضافه وزن داشتم اما خداروشکر قبل از اینکه مشکلی برام ایجاد بشه به خودم اومدم و تا الان حدود 13 کیلو کم کردم و خیلی خوشحالم
میدونید فکر میکنم وقتی ما خودمون به فکر تغییر باشیم مسیر زیباتر اسونتر و پرسرعتتر طی میشه.
سلام. خیلی خداروشکر می کنم که میتونم در این پروژه ردپا به جا بذارم.
در رابطه با موضوع این جلسه باید بگم که پاشنه آشیل من هست.و خیلی دارم بابتش آسیب به خودم میزنم.من باید کلی رو خودم کار کنم تا کاری رو شروع کنم و وقتی شروع میکنم و رو دور میافتم خوب ادامه میدم تا تموم بشه.اما وقتی تموم بشه ذهنم به بهانه ی استراحت میره در حالت سکون و دوباره از اون مومنتوم مثبت خارج میشم . و باعث میشه کلی عقب بمونم. من قبلش اون موضوع رو متوجه شده بودم اما دراین جلسه درک کردم که چقدر بده. و جالبه مدتیه ایه
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ
هی تو ذهنم تکرار میشد.تا اینکه امروز رفتم سوره الشرح رو کامل خوندم.و متوجه شدم این یک موضوع مهم هست که خداوند درموردش سوره ای نازل کرده.
جالبه من وقتی اون کاری که باید انجام بدم رو انجام ندم،خیلی خیلی حالم بد میشه.انگار میرم تو آتش.همش بیقرارم. و وقتی یه قدم کوچولو برمیدارم انگار یکی درونم میگه آخییییش. و جالبه اینقدددددر آرامش میاد تو وجودم که هیچی نمیتونه اون آرامش رو بهم بده. و بعدش کلی نعمت میاد تو زندگیم.چرخ زندگیم روغنکاری میشه انگار.
الان که دارم مینویسم خودم ترسیدم.خوب واضحه وقتی من میرم در حالت سکون انگار تمام مسیرهای انرژیکی رو مسدود میکنم و میرم در آتش دوزخ و زندگیمم سخت میشه.چون مانع جریان الهی در زندگیم میشم.اما وقتی گام برمیدارم همه چیز به روند خودش ادامه میده.جالبه حتی اطرافیانم کاری بهم ندارن.کسی مزاحمم نمیشه.کسی اعصابمو خورد نمیکنه.
فقط امیدوارم این کلک ذهنم که میگه تو یه کار بزرگ کردی پس باید استراحت کنی رو جدی نگیرم و دوباره به سراغ کار بعدی برم. و از شروع کار جدید نترسم.
سلام و درود به استادان عزیزم سپاسگزارم بابت زحمتی که برای پروژه های ارزشمند سایت میکشید.
امیدوارم که قدرشو بدونم و ازش نهایت بهره رو ببرم.
من یادمه معمولا بعد از پاس کردن امتحانات دقیقا تا یک یا چند روز احساس میکردم که دیگه تموم شد و احساس بی انگیزگی و بی هدفی و افسردگی داشتم و وقتم رو هدر میدادم و خب نتیجه جالبی برام نداشت تا زمانی که باز به خودم اومدم و رفتم سراغ هدفای بعدی.
تجربه بعدی من در مورد زمانی بود که تازه در شرف دفاع از پایان نامم بودم و یا تازه دفاع کرده بودم که سریع به فکر کسب و کار و درآمد بودم. رفتم دانشگاه و درخواست تدریس دادم و بلافاصله مشغول به کار شدم و خیلی تجربه فوقالعاده و ارزشمندی تو زندگیم کسب کردم. کلی اعتماد به نفسم بالا رفت کلی ارتباطات برقرار کردم کلی لذت بردم و درآمد هم داشتم.
درود بر شما استاد گرانقدر و همه دوستان همفرکانسی عزیز در خانواده دوست داشتنی عباس منش
بسیار لذت بردم از فایل پنجم و بعد از مدتهاست که پیام میذارم تو سایت و بسیار خوشحالم و شاکر خدای عزیزم
استاد عزیز همه صحبتهای شما مو به مو جواب چند سوال کلیدی بود از من و حتی صحبتهای دوستان
و به جوابهای خوبی رسیدم که اونهم به لطف خدای عزیز بخاطر بالاتر رفتن فرکانسم هست
چند روزی هست که بسیار عالی روی باورهام کار میکنم و مراقب ورودیهای ذهنم هستم خداروشکر و واقعا در هر لحظه به نتایج جالب و زیبایی میرسم که به من انگیزه بیشتری میده که قوی تر به مسیرم ادامه بدم
هر زمانیکه روی باورهام کار میکنم و ورودیهای ذهنم را کنترل میکنم خیلی سریع شرایط کارم و زندگیم تغییر میکنه و رو به بهبود میره که متاسفانه خودم بینش وقفه میندازم که به امید الله و صحبتهای خوب شما دارم تلاش میکنم که بیشتر ذهنم را کنترل کنم و به همین مسیر عالی و الهی ادامه بدهم
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟نتیجهاش چی بود؟
بارها در زمینه های مختلف مثلاً سلامتی با قانون سلامتی جلو رفتم نتایج عالی گرفتم از وزن کم کردن بیماری خاصی نداشتم شکر خدا اما به اشکالاتی تو بدنم بود که فکر میکردم طبیعیه دیگه همه هینجورند و بعد از قانون سلامتی کاملا از بین رفت مثل خلط گلو مثل بیدار شدن چند بار در شب برای دستشویی رفتن مثل دستشویی سخت مثل خستگی و بی حالی و خواب آلودگی زیاد و…. اما همه اینها از بین رفت بعد از قانون سلامتی و من به آنچه میخواستم هم رسیده بودم بعد فکر کردم تمومه و دیگه مثل قبل جدی و متعهدانه نبود و یک سری نشانه ها دوباره برگشت.
در زمینه مالی وقتی دستفروشی میکردیم دلم مغازه میخواست یه سرپناه راحت فروشهای بیشتر میخواست دلم میخواست از اون شرایط بیرون بیایم و اتفاق افتاد و ما مغازه زدیم به آنچه میخواستم رسیده بودم خونه ماشین مغازه درآمد ثابت و فکر میکردم تهش هست اما آروم آروم روند کاهشی شد شرایط داشت نشون میداد وقت تغییره اما عشقم همچنان میخواست مقاومت کنه و آنچه رو که هست حفظ کنه اما من میخواستم تغییر کنه.
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
بعد از هدایت شدن و انتقال مغازه به تهران دیگه اجازه ندادیم شرایط عادی بشه گفتیم هر بار یه گام بزرگتر و شروع کردیم به تجارت با چین حواله کوچک بعد یکی بزرگتر الان یکم خیلی بزرگتر از قبلی شده شکر خدا و چیزهایی که داریم هی یاد میگیریم تجربیاتی که کسب میکنیم قابل مقایسه نیست چند وقت پیش عشقم گفت این دیگه آخرشه بعد من گفتم نه ته چیه میتونیم خودمون یه کارگو بزنیم تهران میتونیم علاوه بر مصرف توزیع کننده هم بشیم میتونیم با کشورهای دیگه هم کانال بزنیم خیلی کارها هست که میتونیم و باید انجام بدیم این تهش نیست چون رشد و پیشرفت ته که نداره حتی میتونیم خودمون تولید کنیم و اون تولید خودش وارد داستانهایی میشه ولی خوب بعضی وقتها آدمها نیاز دارند یکی قلقلکشون بده تا بخندند.
زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من اول از همه بگم که هر بار وقفه میاندازم بین کار کردن روی خودم و گوش کردن به تمرینات
جهان هستی گوشمو میپیچونه
اما خوب خیلی زود برمیگردم و خیلی خیلی زود اوضاع راست و ریس میشه
خدا رو شکر
توی کارم وقتی اجازه میدم نواقصی مثل مقایسه و باور کمبود بهم رخنه کنه دچار مشکل میشم
پس اگه همیشه روی باورام کار نکنم باورهای مخرب سریع جایگزین میشن و نتایج ناخوشایندی برام رقم میزند
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
چون این الگوها را تجربه کردم کاملا متوجه شدم که اگه در حالت سکون بمانم و مرتب روی خودم کار نکنم باز هم اتفاقات ناخوشایند تجربه خواهم کرد
بنابراین در کارم مرتب به فکر تغییر ایده ها ، آزمون و خطا و به چالش کشیدن هستم
این طوری تمرکز بیشتری روی کارم دارم
به جای اینکه هر روز یکنواخت عمل کنم دنبال ایده های جدید و تست کردنشون هستم
و خدا رو شکر این روند برای من افزایش حقوق به دنبال داشته است
درست زمانی که خیلی ها اعتقاد دارند هوش مصنوعی جایگزین مشاغل میشه من از هوش مصنوعی بهره میبرم و توی کارم ازش استفاده میکنم و خیلی جاها مشاوره های خوب و برنامه های کمک کننده ای به من ارائه میده
من کار دیگه ای هم که انجام دادم اینه که از حقوق دریافتیم از این شغلم برای آموزش مربیگری بدنسازی استفاده میکنم تا به این هدفم هم برسم که بسیار هم بهش نزدیک شدم
خدا رو بابت همه آگاهی ها شکر میکنم
خدا رو بابت رشدم در هر جهتی شکر میکنم
خدا رو بابت اشناییم با استاد عباسمنش و این سایت بی نظیر شکرگزارم
از استاد عزیزم و همه دوستان که در این مسیر دست خداوند برایم شده اند هم بسیار سپاسگزارم
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
هدفی ک یادم اومد دانشگاه رفتن بود
یادمه این هدف خیلی برام مهم بود و تو کل فامیل من اولین نفر بودم ک بالاخره به هدفم رسیدم و رفتم دانشگاه
خب با توجه به شرایط اون موقع،تقریبا محال بود ک من ادامه تحصیل بدم ک خب فعلا از جزییات میگذریم
من قبل دانشگاه یه ادم بشدت فعال، پویا و سرزنده بودم، هم درس میخوندم هم کار میکردم و هم مهارتهای مختلف رو یاد میگرفتم و عاشق یادگیری بودم
درامدم عالی بود در این حد ک در18 سالگی میتونستم درهمون شهر خودمون یه خونه بخرم،
اعتماد بنفس فوق العاده ای داشتم، به توانایی هام بخودم ایمان داشتم
از لحاظ سلامتی عالی بودم،ورزش میکردم هفته ای 5 ساعت، والیبال و بسکتبال بازی میکردم و یادمه سه سال من حتی سرما هم نمیخوردم،
و همچنان در تکاپوی دانشگاه رفتن
خیلی برام اهمیت داشت ک رشد کنم،تغییر کنم، یادمه کتاب های زیادی میخوندم ک اولیش کتاب راز بود و هرچی کتاب تو این حیطه بود من خونده بودم و از همون اول عاشق پیشرفت بودم
تا اینک سال 92 من وارد دانشگاه شدم و تمام شوق من از بین رفت
کم کم تبدیل شدم به شخصی ک تقریبا منفعلانه زندگی میکرد، زندگی تو یه شهر دیگ، دور از خانواده، و زندگی خوابگاهی برام سخت بود
این باید فرصتی برام میشد ک همون رویه ی قبل رو ادامه میدادم و رو شخصیت وابسته ام کار میکردم
و اینک ورودی مالی مو نمیبستم،
اما برعکس بجز دانشگاه رفتن هیچ کاری نمیکردم
چندبار دنبال کار رفتم چون دانشجو بودم گفتن نمیشه و تسلیم شدم
دیگ کتابی نمیخوندم
درجهت پیشرفتم عملا کاری نمیکردم
نتیجه این شد که
من شدم یه ادمی ک اعتماد بنفس پایینی ازخودش نشون داد تو یه محیط جدید،شهر جدید
درامد صفر مطلق
بشدت بیمار شدم ک در سه ماه،10 کیلو کم کردم و باید بیمارستان بستری میشدم ( بخاطر فشارهای مالی استرس و…)
و واقعا تو اون 4 سال من انگار درونی مرده داشتم، با اینک تمام شرایط برای ورزش فراهم بود شنا، بسکتبال،والیبال و… ورزش نمیکردم
همه چیز برای من منوط به همون سر کلاس رفتن میشد ک اونم علاقه مو از دست داده بودم،
تا اینک دقیق یه روز بعد فارغ التحصیلی وقتی اومدم خونه، من از طریق معجزه واری با شما استاد عزیز اشنا شدم و نمیدونید چطور من اون شوق قبل رو بدست اوردم و شروع کردم به ساختن خودم…
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
همین تجربه قبل باعث شد من سکون رو نپذیرم، با وصل بودن به اموزه ها و فایل ها، سعی کردم هر روز خودمو رشد بدم و متوقف نشم چون اصلا دوست نداشتم دوباره به اون حالت کرخی دوران دانشگاه برگردم
بعد از اون روز،همیشه کار کردم هر شغلی پیش می اومد انجام میدادم ک ورودی مالی داشته باشم
وقتی به یه هدفی میرسم یکم استراحت میکنم و میرم سراغ هدف بعدی
درجهت رشد خودم
نتیجه اینکه من دوباره حس زندگی رو تو وجودم دارم
درهمه جنبه های زندگیم سرک میکشم ک کجاها رو حتی شده یذره بهبود بدم
زندگی کیف بیشتری داره
بهتر شدن انتها نداره
تو حوزه کاری خودم ک مدرس زبان ام، از زمان پندمیک علاوه بر حضوری، رفتم سمت انلاین
موقعی هم ک تدریس رو شروع کردم باید از سطح استارتر درس میدادم ولی انقدر رو مهارت زبانم کار میکردم ک سریعتر برم سطح های بالاتر
و موفق شدم
حتی لول های بالا هم برام تکراری شد حس کردم چیزی یاد نمیگیرم، رفتم آیلتس خوندم و الان چند ماهه آیلتس درس میدم
انقدر برام چالشی هست و این منو پویا نگه میداره
هر چیزی ک برام تکراری بشه سعی میکنم تغییرش بدم اینطوری بیشتر لذت میبرم.
حتی تو حوزه سلامتی
کم کم شروع کردم به سالم غذا خوردن و ورزش کردن
و الان میبینم خیلی سلامت ترم
با قدم های کوچیک شروع کردم
فست فود رو گذاشتم کنار،باورم نمیشد من هر هفته فست فودی بودم
اب خوردن رو زیاد کردم
فستینگ انجام میدم ک حدودا 6 کیلو کم کردم 62 کیلو بودم
صورتم همیشه پر جوش بود، همیشه معده درد داشتم، بی حال بودم
آلارم بدنم رو دریافت کردم و از هر چیزی ک داشتم شروع کردم
هر شب نیم ساعت پیاده روی
با یوگا
ولی من هر روز دنبال یه قدم دیگ ام ک چطور سالم تر زندگی کنم
یک روز حتما بعد تهیه دوره سلامتی، یک لایف استایل کاملا سالم رو پیش میبرم.
من استاد الان فقط دنبال بهبود های کوچیکم ولی میبینم ک هر لحظه هدایت میشم
و حالم بهتره..
اون تضاد سکون باعث شد یادم باشه ک اگ تغییر نکنم نتیجه اش اصلا جالب نیست
و خداروشکر میکنم ک اینجام و همین هم یعنی متعهد بودن به پیشرفت…
درود و وقت بخیر خدمت استادان عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته ی نازنینم
و دوستان همراه در پروژه ی «تغییر را در آغوش بگیر!!!
امروز وارد گام سوم این پروژه تغییر شدم و برای بهبودی و رشد پیشرفت در همه ی زمینه های زندگیم باید دوباره شروع به تغییر کنم
چون منم مثل گفته های استاد دارم مدام تمرین میکنم که بگم شرایط تغییر میکنه و اینجوری نمی مونه …
مورد اول….
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
بارها این اتفاق برام افتاده حالا در مسایل خیلی مهم و بزرگ و چه در مسایل ساده و به اصطلاح کوچیک از نظر خودم.. ولی خیلی زود متوجه شدم که من حالا حالا ها خیلی کار دارم . چون آنقدر لیست اهدافم بلند بالاست که فکر نکنم اشتیاقم برای رشد کم بشه .. البته چون ترمیم جنبه های زندگی ام در تمام مباحث بوده بنابراین خودمو با قانون تکامل همراه کردم و میدانم که نباید عجله کنم بهبودی و رشد در تمام جنبه های زندگیم نیاز به ترمیم و بهبود ی و تغییر باورها و تغییر شخصیتم داشته و دارد…. که هم اکنون در مسیر این تغییرات هستم
مثلاً وقتی اولین خانه ای که اجازه کرده بودم در پردیس هیچوقت فکر نکردم که خب دیگه به هدفم رسیدم و کارم تمومه .. نه اصلا اینطوری نبودم چون من هیچوقت مستاجر نبودم همیشه بهترین خانه و زندگی رو داشتم ولی برای شروع دوباره خوشحال بودم … اولین بار بود که بعد از آشنایی ام با استاد و این آگاهی ها فهمیدم که خودم با کمک خداوند با تغییر افکارم این اتفاق قشنگ رو ایجاد کردم و خیلی خوشحال و سپاسگذارم در واقع با وارد شدن به این خونه ی دلنشین در طبقه ی ششم انگار به آسمان خیلی نزدیک بودم و تازه داشتم در این مسیر حرکت میکردم ..و خواسته های دیگرم هم در وجودم جریان پیدا کرده بود .. به یاد میارم که بهترین دوران خلوت گزینی من از همانجا شروع شده بود یعنی خیلی دوست داشتم که تنها باشم تا بتونم روی فایل های دانلودی سایت کار کنم بخصوص اینکه به کمک خواهرم یک گوشی جدید هواوی سفید رنگ خریده بودم و همش ذوق اینو داشتم که بتونم صبح تا شب با گوشیم رو برم و بازی کنم و کارآیی اشو یاد بگیریم .. چون گوشی قدیمی من سونی اریکسون کشویی دکمه دار بود !!! اینکه در آن زمان پانصد هزار تومان خواهرم به من قرض داد و با خودشون رفتیم یک مبایل فروشی توی خیابان درختی گلشهر کرج !!! در آن زمان با این قیمت گوشی موبایل اندروید خیلی هم عالی بود .. آنقدر ذوق میکردم که حد نداشت همش از خواهرم تشکر میکردم و بهش میگفتم خیلی زود پولشو برمیگردونم !! بیچاره اون که حرفی نداشت ولی من خیلی دوست داشتم فوری این قرض رو صاف بشه !!! و خدا رو شکر با کار کردن روی باورهام این پول خیلی زود بدستم رسید و قرضمو صاف کردم . خدا رو شکر زندگیم داشت روی روال میوفتاد .. در کامنت های قبلیم گفته بودم که حتی پول اینترنت اون گوشی سونی اریکسون رو هم نداشتم .. ولی بخاطر اینکه بتونم توی تلگرام فایل های استاد رو دانلود کنم و ببینم یادمه خیلی در تنگنا بودم . در مورد این موضوع بارها کامنت های دوستان رو میخوندم که همش از نداشتن اینترنت و این حرفا نگران بودند و غر میزدند که هزینه ی نت ندارند و از این حرفا … ولی استاد در یک فایلی راجب این موضوع صحبت کردند حالا یادم نیست دقیقا توی کدام فایل راجب این موضوع صحبت کردند ولی خوب یادمه که باید باورها مو راجب این موضوع عوض میکردم .. یک روز بخودم گفتم همانطوری که استاد در مورد فراوانی آب و درختان و نعمت های خدا صحبت میکردند گفتم باید بتونم هزینه ی اینترنت هم مثل آب خوردن برام مهیا بشه !!! چند روزی روی این مبحث فراوانی کار کردم که یهویی دیدم حقوقم یه مقداری اضافه شد !!! خیلی خوشحال شدم چون هم میتونستم اجاره خونه مو بدم و هم میتونستم چیزای بیشتری برای خودم و خونه ام بخرم .. تازه هر چقدر میخواستم نت میخریدم آنقدر راحت نت میخریدم که حد نداشت .. یکسال اولی که در آن خونه بودم تازه سیم کشی تلفن شده بود و شماره تلفن منزل هم به آنجا رسید و همزمان دستگاه وایفای Vif هم خریدم و اینترنتم بطور مداوم به دستگاه مودم وصل بود خدایاااا شکرت چقدر تغییرات!!!
یعنی همش رشد و پیشرفت برام بود
بعدها تونستم دو بار به جزیره کیش سفر کنم و مسافرت به شمال با بهترین شرایط و جشن و عروسی و تولد و میهمانی های خوب و عالی یعنی در کل روی مومنتوم مثبت بودم..
تازه در مبحث روابط هم خیلی عالی روی خودم کار کرده بودم اینکه دوستان همسایگان خوبی پیدا کردم . با مدیر مجتمع مون دوست شدم ولی زیاد به رفت و آمد علاقه ای نداشتم چون میخواستم با سایت و استادم تنها باشم .. چون دخترم توی خونه نبود لپ تابم به TV وصل بود و هر چی دانلود میکردم توی لپ تابم ذخیره میشد و مستقیم به صفحه ی تلویزیونم وصل بود صبح تا شب فایل های استاد رو روی صفحه ی بزرگ نگاه میکردم ..بخصوص سفر به دور آمریکا سری اولش . زندگی در بهشت . فایل های توحیدی استاد تمرکز بر نکات مثبت و آرامش در پرتو آگاهی و غیره .. همش تلویزیونم روشن بود .. هر وقت دوستم پری جون ( همون مدیر مجتمع) میومد بالا پیشم میدید دارم عباسمنش نگاه میکنم .. اونم دیگه داشت با عباسمنش آشنا میشد ..
من طبقه ی ششم بودم و پری جون هم دقیقا طبقه ی پنجم زیر واحد من ساکن بود .. هر وقت خونه بودم از صدای پام میفهمید که خونه ام و فوری بهم زنگ میزد و حال و احوال پرسی میکرد و میگفت بیا پایین چای سبز دم کردم .. آخه من خیلی دمنوش دوست دارم !!!! بعدش بلطف دوست عزیزم آرام آرام با چند تا دوستای دیگه اش که در همون ساختمان بودند آشنا شدم و میهمانی های دوستانه شون دعوت شدم و منم آنها را دعوت کردم .خلاصه واقعا انسانها های فوق العاده خوب و مودب و با شخصیتی بودند . بچه هاشون همه دانشجو و تحصیل کرده و شاغل بودند . خلاصه انسان های واقعا خوبی بودند در کنارشون شاد بودم خدا رو شکر . تا اینجا در مبحث روابط هم واقعا عالی شده بودم و تمام افراد نامناسبی که در مدار و فرکانس من نبودند از دایره ی زندگیم خارج شده بودند و حتی اون دوستان مولتی تلیادری که داشتم و در دوران ورشکستگی هام رفتارهای نامناسبی با من داشتند رو با جسارت از زندگیم حذف شون کردم و بجایش دوستان جدید و عالی که همسایه هم بودیم وارد دایره ی روابطم شدن … ووواییی وقتی به یاد آن روزها میفتم تازه میفهمم که چقدر تغییرات داشتم ..
دخترم تا یکسال اول بیشتر تهران پیش یکی از دوستاش بود و گاهی توی محل کارش توی آرایشگاه و مزون میموند خیلی کم میومد خونه بخاطر اینکه رفت و آمدش سخت بود ( ولی بعدها اومد پیشم )خیلی کم میومد خانه و من در خلوت گزینی هام واقعا بهترین فرصت ها رو برای یادگیری این آگاهی ها داشتم بخصوص در دوران پندمیک..
در دوران پندمیک از آنجایی که خیابان ها خلوت بود و کسی توی خیابان نبود هر روز عصر میرفتم پیاده روی و فایل ها رو گوش میکردم و بیشتر وقت ها یک وعده غذا میخوردم بعضی وقتها اصلا گرسنه ام نمیشد بعدش دیدم کلی وزن کم کردم حدود بیست کیلو وزن کم کردم ولی الان بخاطر اینکه توی خونه بخاطر دخترم غذا درست میکنم دوباره کمی اضافه وزن پیدا کردم هر چند پیاده روی میرم و چند وقتی تضاد در سلامتی ام پیش آمده بود و باید دوباره تغییراتی در این زمینه انجام بدم .. ولی در آن زمان در زمینه ی سلامتی هم روی باورهام خوب کار کار کرده بودم و تغییرات زیادی در همه ی زمینه ها برام ایجاد شد .
. حدودا سه سال و نیم در آن خانه بودم که بعدش یک سری تضادهایی در آن ساختمان و مجتمع بوجود آمده بود که فهمیدم وقت تغییرات من فرا رسیده .. در واقع نشانه ها و هدایت ها داشتند بهم فشار میآوردند که باید از آنجا نقل مکان کنم !!!
وقتی احساس کردم که باید از آنجا نقل و مکان کنم دقیقا قبل از اینکه این اختلافات در آن مجتمع رخ بده احساس کرده بودم که این تضادها نشانه ها و هدایت های خداوند هست ولی نمیدونستم چی هست و یا چطور میخواد بشه ؟!!
داستان تغییرات رو توی پروفایلم نوشتم ..
جریان از این قرار بود که مدیریت مجتمع عوض شده بود و با یک سری جار و جنجال میان مالکان و مدیریت جدید . مالک صاحبخانه مون به ما هم گیر داد چون من با مدیر قبلی دوست بودم بخاطر اینکه اون بنده خدا رو اذیت کنند مالکمون سه ماه زودتر از موعد مقرر خواست که خونه رو خالی کنیم و این تضاد در آن زمان خیلی برام سخت بود نجواهای ذهنی از هر طرف به من حمله کرده بودند و داشتم انگیزه مو از دست میدادم ولی از آنجایی که فایل های استاد در مورد تضاد ها رو بارها گوش داده بودم به خودم مسلط شدم و ایمانمو قوی کردم و مدام بخودم نهیب میزدم که فقط روی خدا حساب باز کنم .. و خودمو به فایل های مصاحبه استاد با دوستان بسته بودم … با اینکه همه ی شرایط بظاهر بر خلاف خواسته ها و افکارم بود.. یعنی هم پول پیش اجاره خونه کم داشتیم . هم اینترنت ها قطع شده بود بخاطر جریان سال 1401 خانم مهسا امینی . اصلا به هیچ املاکی دسترسی نداشتیم و هم وسیله و ماشین نداشتیم که دنبال خونه بگردیم … تازه همه جا تعطیل شده بود هم صاحبخانه بما فشار میاورد که فوری خونه رو تخلیه کنیم .. یعنی یک وضعی که نگم براتون ..
دقیقا بقول استاد عزیزم وقتی ما توی پهنه ی دریا و اقیانوس میشویم همه چی شبیه هم هست .. یعنی هیچ نشانه ای از خشکی نمی بینیم !!!!
از هر طرف نگاه میکنیم یک تصویر رو میبینیم آب و آب و آب
هیچ نور امیدی وجود نداشت
ولی بطور شبانه روز توی دفترهای سپاسگذاریم از خونه ام تشکر و قدردانی میکردم از همه ی جای خونه ام تشکر و قدردانی کردم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و همینطور ادامه دادم تا اینکه دیگه در مورد آن خانه و سپاسگذاری هامو رها کردم و شروع کردم به نوشتن درخواست…
در مورد خانه ی جدیدم نوشتم ..
اصلا به هیچی فکر نکردم که با این پول چطوری میخوایم چنین خونه ای بگیریم فقط نوشتم که میخوام خونه ام نوساز و زیبا باشه از اینجا بزرگتر و دلباز تر و قشنگتر باشه با کمدهای خیلی زیاد
پارکینگ ..
میخواستم کابینتهای بزرگ و زیبا با گاز رومیزی باشه!!. دوست داشتم طلوع خورشید رو ببینم بالکن بزرگ و نورانی میخواستم
خلاصه هر چی دلم خواست نوشتم..
و دقیقا همانی شد که نوشته بودم
بخدا عین برق و باد همه چی چفت و جور شد.البته تضادها هم بود ولی حل میشد. انگار خداوند همه چی رو با هم بسیج کرده بود که به من کمک کنند..
دستان خداوند بسرعت آمدند کمکم کردند..
پول جور شد .. یکی از آشناها مون خودش زنگ زد و بهم پول داد..
اینترنت بمدت دو ساعت وصل شد و ساعت چهار صبح دخترم یک واحد آپارتمان نوساز در فاز هشت پردیس پیدا کرد که مالک هم دقیقا همون موقع توی سایت دیوار تبلیغشو گذاشته بود
دوستم پری جون با ماشین ما رو برای قولنامه برد و دیدن خونه و همه چی!!
آقای زنگنه که همیشه کارهای لوله کشی و آچار فرانسه است و همیشه همین کارهای تعمیرات خونه مون رو انجام میداد پانزده میلیون پول ریخت توی حسابم و بعدش اومد کمک اسباب کشی .. لباسشویی و یخچال فریزر و میل پرده ها و لوستر و خلاصه هر کاری که بگید برام انجام داد و توی این خونه ی جدید همه چی رو برام وصل کرد تا آینه های دستشویی و حمام .. ماشین ظرفشویی و لباسشویی و میل پرده و خلاصه این آقای زنگنه رو خدا برامون فرستاده بود خدایاااا هزاران هزار بار شکرت الان هم هر چند وقت میاد یا سری میزنه و کارامو انجام میده !!! خدایاا شکرت برای این دستان فرشتگانت .چقدر خوبه یک مرد بهت کمک کنه آخه همه ی کارها رو نمیشه زن انجام بده . خلاصه .. بگذریم…
البته چند تا خونه قبلش دیده بودیم ولی هر کدامش یک مسعلع ای پیش میومد و جور نمیشد .. ولی وقتی خداوند کارها رو درست میکنه مو لای درزش نمیره…
خدا رو شکر شرایط و موقعیت این خونه ای که الان در آن زندگی میکنم همه چیش با هم جفت و جور شد .. و خداوند در دل تمام آن تضادها لحظه به لحظه هدایتم کرد …
ووووای خدایااآاا چقدر خوشحالم که بلطف خداوند دارم اون زمان ها رو به یاد میارم !!!؛
یعنی خواسته هام همینطوری پشت هم داشت برام اتفاق میفتاد .. و روی مومنتوم مثبت بودم خدا رو شکر
جمله ی طلایی استاد عزیزم
قبل از اینکه طوفانی بشه باید نشانه ها رو دریافت کنیم یعنی بلطف هدایت های خداوند گوش و چشم مون شنوا و بینا باشه
مورد بعدی…
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟؟؟؟
بعد از اینکه با خوبی و خوشی از اون خونه و محله جابجا شدیم .. خیلی کارهای دیگه ای انجام شد .. اینکه کلی وسایل اضافه رو فروختم .. اینکه بدهی های که برای پول پیش خانه به من داده شده بود را صاف کردم .. و خدا رو شکر خیلی برنامه ها خوب پیش رفت و از وقتی وارد این خونه ی جدید شدیم بارها اتفاقات خوب پیش اومد که کامنتم طولانی میشه !! ولی تضادهایی هم وجود داشت که حل شد مثلا برای تمدید قرار داد خونه و امسال هم شکر خدا این تمدید اجاره خونه براحتی انجام شد … اما احساس میکنم دوباره نشانه های تغییرات با تضادی تکرار شونده پیش آمده مدتی هست که پدیدار شده و من کاملا احساسش میکنم و مدتی بود که بطور مداوم به فکر این تغییر و تحول بودم و بلطف و فضل خداوند دقیقا
همزمان با دوره ی هم جهت با جریان خداوند همزمان شده با این پروژه ی جدید تغییرات را در آغوش بگیر که الان در گام سوم کامنت نوشتم !!!
امید دارم با ورود به این گام و کام های بعدی با تمرینات و آموزه های استاد عزیزم از این مرحله ی تضاد هم بسلامت عبور کنم و مطمعن هستم که زمانش فرا رسیده فقط نمیدونم چطوری و چگونه و چه وقت !!
رسیدن به هدف پایان نیست
سکوت آغاز سقوط است
جمله ای که باید همیشه آویزه گوشم کنم
ببخشید بازم طولانی شد !!!!
مورد بعدی…
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
تفاوتش در اینه که دیگه مثل قبل از تضادها ترسی خاصی ندارم در واقع این تغییر و تحولات را پذیرفتم و میخوام از احساس خوبم مواظبت کنم چون این تضادهای آمدن که منو به یک مرحله ی دیگری از زندگیم هدایتم کنه و خودمو به کاپیتان این کشتی الهی سپردم خدایااا خودت فرمان کشتی زندگیمو بسمتی بچرخان و منو به ساحل امن الهی خودت هدایت کن که دلبخواه من هم باشه !!!! الهی آمین
یعنی بازم دارم با تکرار و تکرار و تمرین های مستمر و مداوم روی مومنتوم مثبت حرکت میکنم و خدا میدونه که چه نشانه ها و هدایت هاو نتایج و پاداش های دیگری در انتظارم هست
خدایاااا کمکم کن تا برای شروع جدید و تلاش و عملکرد و تعهدم در این پروژه جدید به بهبودی بیشتری در تمام جنبه های زندگیم هدایت شوم و در پایان هر روزم شکر گذار فضل و کرم الهی زندگیم باشم و این تغییر و تحولات رو به گرمی در آغوش بگیرم .. !!
خدایااا شکرت تنها فقط و فقط ترا میپرستم و فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم امضای خاص و ویژه ی من است پس مسیر رسیدن به مومنتوم مثبت خواسته ها و آرزوهای خاص و. ویژه من را بسمت بهبودی بیشتر و آسانتر و و زیباتر لذت بخش تر کن
سلام خدمت همهی عزیزان
در خصوص تمرین این گام من تجربههای زیادی دارم
مثلا من فک میکردم اگر در کنکور سراسری رتبه خوب بیارم و رشته خوب قبول شم دیگههه تموووم اما بعد که وارد دانشگاه شدم دغدغه شغل اومد و فکر میکردم اگه ازمون وکالت قبول شم دیگهههه تموووومممم امااااااا هیچ وقت اینطوری نشد و من متوجه شدم اون مقصدی که من دنبالشم تا وقتی به اون رسیدم کوله پشتیمو بذارم زمین و بگممممم اخیششش وجود نداره
چون ما موجیم که اسودگی ما عدم ماست
پس باید از مسیر و همون لحظه حال لذت برد
میدونید لحظه حال معجزهی زندگی ماست.
اما الان تصمیم گرفتم که کارمو توسعه بدم قبل اینکه دنیا وادارم کنه به تغییر
و یک مورد دیگه هم در خصوص افزایش وزنم هست که حدود 22 کیلو اضافه وزن داشتم اما خداروشکر قبل از اینکه مشکلی برام ایجاد بشه به خودم اومدم و تا الان حدود 13 کیلو کم کردم و خیلی خوشحالم
میدونید فکر میکنم وقتی ما خودمون به فکر تغییر باشیم مسیر زیباتر اسونتر و پرسرعتتر طی میشه.
در پناه خدا باشید
سلام. خیلی خداروشکر می کنم که میتونم در این پروژه ردپا به جا بذارم.
در رابطه با موضوع این جلسه باید بگم که پاشنه آشیل من هست.و خیلی دارم بابتش آسیب به خودم میزنم.من باید کلی رو خودم کار کنم تا کاری رو شروع کنم و وقتی شروع میکنم و رو دور میافتم خوب ادامه میدم تا تموم بشه.اما وقتی تموم بشه ذهنم به بهانه ی استراحت میره در حالت سکون و دوباره از اون مومنتوم مثبت خارج میشم . و باعث میشه کلی عقب بمونم. من قبلش اون موضوع رو متوجه شده بودم اما دراین جلسه درک کردم که چقدر بده. و جالبه مدتیه ایه
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ
هی تو ذهنم تکرار میشد.تا اینکه امروز رفتم سوره الشرح رو کامل خوندم.و متوجه شدم این یک موضوع مهم هست که خداوند درموردش سوره ای نازل کرده.
جالبه من وقتی اون کاری که باید انجام بدم رو انجام ندم،خیلی خیلی حالم بد میشه.انگار میرم تو آتش.همش بیقرارم. و وقتی یه قدم کوچولو برمیدارم انگار یکی درونم میگه آخییییش. و جالبه اینقدددددر آرامش میاد تو وجودم که هیچی نمیتونه اون آرامش رو بهم بده. و بعدش کلی نعمت میاد تو زندگیم.چرخ زندگیم روغنکاری میشه انگار.
الان که دارم مینویسم خودم ترسیدم.خوب واضحه وقتی من میرم در حالت سکون انگار تمام مسیرهای انرژیکی رو مسدود میکنم و میرم در آتش دوزخ و زندگیمم سخت میشه.چون مانع جریان الهی در زندگیم میشم.اما وقتی گام برمیدارم همه چیز به روند خودش ادامه میده.جالبه حتی اطرافیانم کاری بهم ندارن.کسی مزاحمم نمیشه.کسی اعصابمو خورد نمیکنه.
فقط امیدوارم این کلک ذهنم که میگه تو یه کار بزرگ کردی پس باید استراحت کنی رو جدی نگیرم و دوباره به سراغ کار بعدی برم. و از شروع کار جدید نترسم.
باتشکر
سلام و درود به استادان عزیزم سپاسگزارم بابت زحمتی که برای پروژه های ارزشمند سایت میکشید.
امیدوارم که قدرشو بدونم و ازش نهایت بهره رو ببرم.
من یادمه معمولا بعد از پاس کردن امتحانات دقیقا تا یک یا چند روز احساس میکردم که دیگه تموم شد و احساس بی انگیزگی و بی هدفی و افسردگی داشتم و وقتم رو هدر میدادم و خب نتیجه جالبی برام نداشت تا زمانی که باز به خودم اومدم و رفتم سراغ هدفای بعدی.
تجربه بعدی من در مورد زمانی بود که تازه در شرف دفاع از پایان نامم بودم و یا تازه دفاع کرده بودم که سریع به فکر کسب و کار و درآمد بودم. رفتم دانشگاه و درخواست تدریس دادم و بلافاصله مشغول به کار شدم و خیلی تجربه فوقالعاده و ارزشمندی تو زندگیم کسب کردم. کلی اعتماد به نفسم بالا رفت کلی ارتباطات برقرار کردم کلی لذت بردم و درآمد هم داشتم.
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان خوب خودم
تغییر اینقدر مهم و لازم و ضروری است که از زمانی که خواستم تغییر کنم و قدم در این راه گذاشتم زندگی من هزار و یک درجه و صد ها مرتبه دگرگون شد
خدایی حال من بهتر و بهتر شد
روند زندگی من آرام تر و بهتر و سریع تر شد
همیشه و همیشه در به این موضوع واقف هستم که از زمانی که خواستم تغییر کنم و قدم در راه این تغییر گذاشتم همه چیز برای من جور شد
همه دست به دست هم دادند تا من به راحتی و آسانی به خواسته های خودم برسم
آنچه که روزی برای من آرزو بود اکنون به آسانی و راحتی در دستهای من است و من از خیلی از خواسته های خودم گذر کرده ام
این ایمان در دل و قلب من به وجود آمده است که او همه را برای من درست خواهد کرد
دیگر نگران نیستم و به او ایمان و اعتماد دارم
دیگر نگران نیستم و می دانم که خدای من همیشه در کنار من است و همیشه در حال کمک کردن من است تا من به خواسته های خودم برسم
اکنون این را می دانم که تنها کافی است که من خواسته را در دل و ذهن خودم بپرورانم و باقی امور را به دستهای او بگذارم
اینها تنها و بهترین کاری است که می توانم انجام بدهم و هر روز انجام می دهم
هر روز حال من خوبتر از روز قبل می شود
هر روز نگاه من به جهان زیباتر می شود
آنقدر حال من خوب است که به این باور و درک رسیده ام که مهم مقصد و هدف نیست بلکه لذت بردن از زمانی است که دارم تلاش می کنم تا به هدف و مقصد خودم برسم
خدای من ممنون تو هستم بخاطر تمام این حال خوبی ها
سپاس از خدای مهربان و هدایتگر خوب خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
درود بر شما استاد گرانقدر و همه دوستان همفرکانسی عزیز در خانواده دوست داشتنی عباس منش
بسیار لذت بردم از فایل پنجم و بعد از مدتهاست که پیام میذارم تو سایت و بسیار خوشحالم و شاکر خدای عزیزم
استاد عزیز همه صحبتهای شما مو به مو جواب چند سوال کلیدی بود از من و حتی صحبتهای دوستان
و به جوابهای خوبی رسیدم که اونهم به لطف خدای عزیز بخاطر بالاتر رفتن فرکانسم هست
چند روزی هست که بسیار عالی روی باورهام کار میکنم و مراقب ورودیهای ذهنم هستم خداروشکر و واقعا در هر لحظه به نتایج جالب و زیبایی میرسم که به من انگیزه بیشتری میده که قوی تر به مسیرم ادامه بدم
هر زمانیکه روی باورهام کار میکنم و ورودیهای ذهنم را کنترل میکنم خیلی سریع شرایط کارم و زندگیم تغییر میکنه و رو به بهبود میره که متاسفانه خودم بینش وقفه میندازم که به امید الله و صحبتهای خوب شما دارم تلاش میکنم که بیشتر ذهنم را کنترل کنم و به همین مسیر عالی و الهی ادامه بدهم
به امید خدای مهربان
شاد باشید استاد عزیز و همه دوستان
سلام و صد سلام
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟نتیجهاش چی بود؟
بارها در زمینه های مختلف مثلاً سلامتی با قانون سلامتی جلو رفتم نتایج عالی گرفتم از وزن کم کردن بیماری خاصی نداشتم شکر خدا اما به اشکالاتی تو بدنم بود که فکر میکردم طبیعیه دیگه همه هینجورند و بعد از قانون سلامتی کاملا از بین رفت مثل خلط گلو مثل بیدار شدن چند بار در شب برای دستشویی رفتن مثل دستشویی سخت مثل خستگی و بی حالی و خواب آلودگی زیاد و…. اما همه اینها از بین رفت بعد از قانون سلامتی و من به آنچه میخواستم هم رسیده بودم بعد فکر کردم تمومه و دیگه مثل قبل جدی و متعهدانه نبود و یک سری نشانه ها دوباره برگشت.
در زمینه مالی وقتی دستفروشی میکردیم دلم مغازه میخواست یه سرپناه راحت فروشهای بیشتر میخواست دلم میخواست از اون شرایط بیرون بیایم و اتفاق افتاد و ما مغازه زدیم به آنچه میخواستم رسیده بودم خونه ماشین مغازه درآمد ثابت و فکر میکردم تهش هست اما آروم آروم روند کاهشی شد شرایط داشت نشون میداد وقت تغییره اما عشقم همچنان میخواست مقاومت کنه و آنچه رو که هست حفظ کنه اما من میخواستم تغییر کنه.
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
بعد از هدایت شدن و انتقال مغازه به تهران دیگه اجازه ندادیم شرایط عادی بشه گفتیم هر بار یه گام بزرگتر و شروع کردیم به تجارت با چین حواله کوچک بعد یکی بزرگتر الان یکم خیلی بزرگتر از قبلی شده شکر خدا و چیزهایی که داریم هی یاد میگیریم تجربیاتی که کسب میکنیم قابل مقایسه نیست چند وقت پیش عشقم گفت این دیگه آخرشه بعد من گفتم نه ته چیه میتونیم خودمون یه کارگو بزنیم تهران میتونیم علاوه بر مصرف توزیع کننده هم بشیم میتونیم با کشورهای دیگه هم کانال بزنیم خیلی کارها هست که میتونیم و باید انجام بدیم این تهش نیست چون رشد و پیشرفت ته که نداره حتی میتونیم خودمون تولید کنیم و اون تولید خودش وارد داستانهایی میشه ولی خوب بعضی وقتها آدمها نیاز دارند یکی قلقلکشون بده تا بخندند.
سلام به همه
میرم سراغ تمرین این جلسه
زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من اول از همه بگم که هر بار وقفه میاندازم بین کار کردن روی خودم و گوش کردن به تمرینات
جهان هستی گوشمو میپیچونه
اما خوب خیلی زود برمیگردم و خیلی خیلی زود اوضاع راست و ریس میشه
خدا رو شکر
توی کارم وقتی اجازه میدم نواقصی مثل مقایسه و باور کمبود بهم رخنه کنه دچار مشکل میشم
پس اگه همیشه روی باورام کار نکنم باورهای مخرب سریع جایگزین میشن و نتایج ناخوشایندی برام رقم میزند
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
چون این الگوها را تجربه کردم کاملا متوجه شدم که اگه در حالت سکون بمانم و مرتب روی خودم کار نکنم باز هم اتفاقات ناخوشایند تجربه خواهم کرد
بنابراین در کارم مرتب به فکر تغییر ایده ها ، آزمون و خطا و به چالش کشیدن هستم
این طوری تمرکز بیشتری روی کارم دارم
به جای اینکه هر روز یکنواخت عمل کنم دنبال ایده های جدید و تست کردنشون هستم
و خدا رو شکر این روند برای من افزایش حقوق به دنبال داشته است
درست زمانی که خیلی ها اعتقاد دارند هوش مصنوعی جایگزین مشاغل میشه من از هوش مصنوعی بهره میبرم و توی کارم ازش استفاده میکنم و خیلی جاها مشاوره های خوب و برنامه های کمک کننده ای به من ارائه میده
من کار دیگه ای هم که انجام دادم اینه که از حقوق دریافتیم از این شغلم برای آموزش مربیگری بدنسازی استفاده میکنم تا به این هدفم هم برسم که بسیار هم بهش نزدیک شدم
خدا رو بابت همه آگاهی ها شکر میکنم
خدا رو بابت رشدم در هر جهتی شکر میکنم
خدا رو بابت اشناییم با استاد عباسمنش و این سایت بی نظیر شکرگزارم
از استاد عزیزم و همه دوستان که در این مسیر دست خداوند برایم شده اند هم بسیار سپاسگزارم
بنام خدای مهربان
سلام ب خانواده ی توحیدی قشنگم
خداروصدهزار مرتبه شکر ک یکبار دیگه فرصت نوشتن کامنت بهم داده شد
خداروشکر بخاطر حضورم توی این مسیر زیبا ک ب جز خوبی و زیبایی نمیتونی انتظار چیز دیگه ای رو داشته باشی
هرخیری ب من میرسه از طرف خداست
و هرشری ب من میرسه از سمت خودمه
خداوند همیشه هدایتگر من بود و باعشق داره مسیر و بهم نشون میده
وقتی ک عمل کنم ب آگاهی ها و استمرار داشته باشم موفقیت حتمیه
منتها اینکه وقتی ب ی هدفی میرسم
و باخودم میگم دیکه تموم شد و رسیدم
و رها میکنم آروم آروم همه چی برمیگرده سرجای خودش
هدف خاص داشتن مهم نیست خواسته ی خاص داشتن مهم نیست
مهم اینه ک من بدونم این مسیر همیشه جواب میده و میتونه منو ب هرخواسته ای برسونه
مهم ادامه دادن و زندگی کردن این مسیره
مهم لذت بردن از مسیره
وگرنه خواسته های ما هرروز بیشتر میشه
مهم پایداری و تصحیح مسیره
پایداری ارتباط با منبع انرژی ،خداوند و آرامشی هست ک من ازش ب واسطه ی اعتماد و ایمانی ک بهش دارم
ک همیشه هست و جواب میده
ک رابطه ی من باهاش ابدیه
ک قدرت خلق زندگیم دست خودمه
ک میتونم با همین مسیر ب هرآنچه میخوام برسم
مهم استمرار در مسیره
چون جهان همیشه رو ب پیشرفته
هرگز متوقف نمیشه
اکه من بمونم تو منطقه امن خودم ،تو شرایطی ک برام عادی شده و بظاهر همه چی عالیه و حرکت نکنم
سقوط میکنم ب مدارهای پایین تر
پس برای زنده بودن و شوق داشتن برای زندگی باید هدفی داشته باشم همیشه
چرا
چون ما با حل هر مسئله و رسیدن ب هر هدف گسترش پیدا میکنه درونمون
اعتماد ب نفسمون بیشتر میشه
انگار رو ابرها داریم سیر میکنیم
قدرت خودمون رو باور میکنیم
من خیاطی میکنم ،خیلی جالبه هربار ک ی مدل جدید ک تا حالا ندوختم رو با هدایت خدا میدوزم اونم مرحله ب مرحله
چنان شور و شوقی وجودم و میگیره ک انگار رو ابراها هستم
چون حس خالق بودن بهم میده
و شب و روزم و فراموش میکنم ک کارو انجام بدم تا نتیجه ی کارو ببینم
ولی هربار ی مدل ک قبل دوختم و میدوزم اونقدهیجان و ندارم اون حس خیلی کمتره
درسی ک گرفتم از این فایل ک نشانه ی روزم بود
اینکه همیشه حواسم باشه اگه ب هدفی رسیدم دیگه ول نکنم مسیر رو
هدف جدید برای خودم تعیین کنم
مثلا من تقریبا یکساله ک استایلم همونی شده ک سالها آرزوش و داشتم با پیاده روی و گهگاهی ورزش
تقریبا دوماهه ک دارم جدی تر ورزش میکنم و از وزنه استفاده میکنم با توجه ب امکاناتی ک تو خونه دارم
چند وقت پیش آجیم بهم گفت زکیه بدنت چقد رو فرم اومده خیلی خوب شده
چون خودم چشمم عادت کرده زیاد متوجه نبودم
الان بیشتر دقت میکنم و خودم و تحسین میکنم بخاطر استمراری ک داشتم و تونستم ب این مرحله برسم
خودم و ک تو آینه میبینم کلی ذوق میکنم قربون صدقه خودم میرم
ب خودم میگم زکی ببین تو با ادامه دادن ب این استایل رسیدی
اگه بخوایی این استایل و حفظ کنی همیشه باید ادامه بدی ورزش و پیاده روی رو
وگرنه اگه بخوایی رهاش کنی برمیکردی ب اون حالت قبل ک یادته،برای عروسی آجیم لباسی ک گرفته بودم زیپش بسته نمیشد
و این خواسته همون لحظه در من شکل گرفت ک بخوام همیشه بدن رو فرمی داشته باشم
وزن اون موقع من 64،65بود
الان 55 کیلو هستم ،خیلی دوسدارم دوره قانون سلامتی و داشته باشم ک انرژیم هم بیشتر بشه و درتمام ابعاد تغییر کنم
ولی خداروشکر میکنم ک توی مسیرم و ب زودی بهش میرسم ان شاالله
ی مسئله ای ک دارم با کم شدن وزنم صورتم لاغر شده بود و چون هیجی ب صورتم نمیزدم 7،8 ماه دوستم شادابی قبل رو نداشت
همین هم منو اذیت میکرد ک از خدا هدایت خواستم ک راه حلی جلو پام بزاره.
ک هدایت شدم ب ماساژ صورت
با روغن شتر مرغ ،الان تقریبا 3،4 روزه دارم روزی دوبار ماساژ میدم صورتم رو خیییلی بهتر شده
سرچ کردم تاثیرات ماساژ رو
نوشته بود،تولید کلاژن،روشن شدن پوست
لیف شدن پوست،
ی چیزی ک بهم الهام شد اینه ک تجسم کنم پوستم داره کلاژن سازی میکنه
یادم اومد ک بدن انسان با ورزش خیلی خوش فرم میشه عضلاتش
ی جورایی لیفت میشن و زیباتر میشن
صورت من هم عضله داره
من با ماساژ دادن و تجسم و استمرار ب راحتی میتونم پوست صورتم رو مث بدنم خوش فرم و با طراوت کنم
و جالبه ک پوستم خیلی داره عالی میشه اونم فقط با چند روز ماساژ
ولی با عشق و حس خوب این کارو انجام میدم
چون من لایق پوست شاداب و زیبا هستم
خداوند صورت زیبایی بمن بخشیده
چرا ازش مراقبت نکنم و بهش عشق ندم
این کار من یک نوع قدردانی و سپاسگزاری هست از نعمت زیبایی ک خداوند بهم داده
خدایا شکرت بخاطر صورت زیبا و استایل زیبا و بدن سالمی ک بهم عطا کردی
عاشقتممم خدای من
رب حهانیانم ازت سپاسگزارم بخاطر اینکه منو در مسیر نور داری هدایت میکنی
منو جز هدایت شدگان قرار دادی
سپاسگزارم بخاطر دوستان توحیدی عزیزم پاره های وجودم اهل من خانواده ی عزیز هم فرکانسم
الهی شکرت هرروز درحال بهبود خودم هستم وی ذره نسبت ب دیروزم بهتر میشم
واین خیییلی عالیه
الهی شکرت ک بهم فرصت زندگی دادی
منو لایق و ارزشمند آفریدی
ب صرف اینکه ب این کره ی خاکی اومدم لیاقت دارم ک از تمام نعمتهای خوب دنیا استفاده کنم لذت ببرم
خدایا شکرت بابت نوری ک در وجودم قرار دادی
الهی شکرت ک نور دیده ی منی
اوبا شماست هرجا ک باشید میبیند و میشنود
خدایی ک بهترین حامی ،هادی،محافظت کننده و روزی رسان من است
خدایی ک هرگز خوابش نمیگیره
هرگز فراموش نمیکنه*
هرگز منو قضاوت نمیکنه
خدا میخواد ک نعمت های بیشتری ب من بدهد
خداوند لذذذذذذت میبرد از اینک من زندگی زیبایی داشته باشم ،ازاینکه نعمت و فراوانی و خوشبختی بیشتری تو زندکی من باشد
خداوند میخواهد ک منو هدایت کنه.
خداوند خواسته های منو میدونه
خداوند راه رسیدن من ب خواسته هام رو میدونه
همیشه میخواد ک منو هدایت کنه
خداوند نیازهای منو بهتر از خودم میدونه،
خداوند برطرف کننده ی نیازهای منه
خداوند اجابت کننده ی خواسته های توعه
تو دوسداشتنی هستی ،چون خدا دوستت داره
*جایگاه خودت رو نزد خدا بدون،
بدون ک خدا چقدر دوستت دارد
باتوکل ب خدا راه و پیدا میکنی
اون درها رو برات باز میکنه
باور کن خدا برای بنده اش کافیه
برای اینکه با خدا در هماهنگی باشم باید درآرامش باشم ،
باید همواره با خداوند در ارتباط باشم
برای اینکه نعمتها رو طبیعی دریافت کنم ،باید خودمم طبیعی باشم
طبیعی اینه ک همیشه باخدا درارتباط باشم
ارتباط همیشگی و پایدار
الذین یوقیمون الصلاه
جز کسانی باشم ک ارتباط پایدار دارن باخدا
و یوتون الزکات
همیشه اصلاح مسیر کنم
وهم بالاخره هم یوقنون
و یقین داشته باشم نتیجه میده
چی نتیجه میده؟؟؟
ارتباط همیشگی و اصلاح مسیر
ارتباط امکان داره با هراتفاق و پیشامدی قطع بشه، رو دوباره ایجاد کنم
به نام خدایی ک هرچه دارم از آن اوست
سلام استاد جانم
و سلام به همه دوستان
درپاسخ به سوال امروز
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
هدفی ک یادم اومد دانشگاه رفتن بود
یادمه این هدف خیلی برام مهم بود و تو کل فامیل من اولین نفر بودم ک بالاخره به هدفم رسیدم و رفتم دانشگاه
خب با توجه به شرایط اون موقع،تقریبا محال بود ک من ادامه تحصیل بدم ک خب فعلا از جزییات میگذریم
من قبل دانشگاه یه ادم بشدت فعال، پویا و سرزنده بودم، هم درس میخوندم هم کار میکردم و هم مهارتهای مختلف رو یاد میگرفتم و عاشق یادگیری بودم
درامدم عالی بود در این حد ک در18 سالگی میتونستم درهمون شهر خودمون یه خونه بخرم،
اعتماد بنفس فوق العاده ای داشتم، به توانایی هام بخودم ایمان داشتم
از لحاظ سلامتی عالی بودم،ورزش میکردم هفته ای 5 ساعت، والیبال و بسکتبال بازی میکردم و یادمه سه سال من حتی سرما هم نمیخوردم،
و همچنان در تکاپوی دانشگاه رفتن
خیلی برام اهمیت داشت ک رشد کنم،تغییر کنم، یادمه کتاب های زیادی میخوندم ک اولیش کتاب راز بود و هرچی کتاب تو این حیطه بود من خونده بودم و از همون اول عاشق پیشرفت بودم
تا اینک سال 92 من وارد دانشگاه شدم و تمام شوق من از بین رفت
کم کم تبدیل شدم به شخصی ک تقریبا منفعلانه زندگی میکرد، زندگی تو یه شهر دیگ، دور از خانواده، و زندگی خوابگاهی برام سخت بود
این باید فرصتی برام میشد ک همون رویه ی قبل رو ادامه میدادم و رو شخصیت وابسته ام کار میکردم
و اینک ورودی مالی مو نمیبستم،
اما برعکس بجز دانشگاه رفتن هیچ کاری نمیکردم
چندبار دنبال کار رفتم چون دانشجو بودم گفتن نمیشه و تسلیم شدم
دیگ کتابی نمیخوندم
درجهت پیشرفتم عملا کاری نمیکردم
نتیجه این شد که
من شدم یه ادمی ک اعتماد بنفس پایینی ازخودش نشون داد تو یه محیط جدید،شهر جدید
درامد صفر مطلق
بشدت بیمار شدم ک در سه ماه،10 کیلو کم کردم و باید بیمارستان بستری میشدم ( بخاطر فشارهای مالی استرس و…)
و واقعا تو اون 4 سال من انگار درونی مرده داشتم، با اینک تمام شرایط برای ورزش فراهم بود شنا، بسکتبال،والیبال و… ورزش نمیکردم
همه چیز برای من منوط به همون سر کلاس رفتن میشد ک اونم علاقه مو از دست داده بودم،
تا اینک دقیق یه روز بعد فارغ التحصیلی وقتی اومدم خونه، من از طریق معجزه واری با شما استاد عزیز اشنا شدم و نمیدونید چطور من اون شوق قبل رو بدست اوردم و شروع کردم به ساختن خودم…
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
همین تجربه قبل باعث شد من سکون رو نپذیرم، با وصل بودن به اموزه ها و فایل ها، سعی کردم هر روز خودمو رشد بدم و متوقف نشم چون اصلا دوست نداشتم دوباره به اون حالت کرخی دوران دانشگاه برگردم
بعد از اون روز،همیشه کار کردم هر شغلی پیش می اومد انجام میدادم ک ورودی مالی داشته باشم
وقتی به یه هدفی میرسم یکم استراحت میکنم و میرم سراغ هدف بعدی
درجهت رشد خودم
نتیجه اینکه من دوباره حس زندگی رو تو وجودم دارم
درهمه جنبه های زندگیم سرک میکشم ک کجاها رو حتی شده یذره بهبود بدم
زندگی کیف بیشتری داره
بهتر شدن انتها نداره
تو حوزه کاری خودم ک مدرس زبان ام، از زمان پندمیک علاوه بر حضوری، رفتم سمت انلاین
موقعی هم ک تدریس رو شروع کردم باید از سطح استارتر درس میدادم ولی انقدر رو مهارت زبانم کار میکردم ک سریعتر برم سطح های بالاتر
و موفق شدم
حتی لول های بالا هم برام تکراری شد حس کردم چیزی یاد نمیگیرم، رفتم آیلتس خوندم و الان چند ماهه آیلتس درس میدم
انقدر برام چالشی هست و این منو پویا نگه میداره
هر چیزی ک برام تکراری بشه سعی میکنم تغییرش بدم اینطوری بیشتر لذت میبرم.
حتی تو حوزه سلامتی
کم کم شروع کردم به سالم غذا خوردن و ورزش کردن
و الان میبینم خیلی سلامت ترم
با قدم های کوچیک شروع کردم
فست فود رو گذاشتم کنار،باورم نمیشد من هر هفته فست فودی بودم
اب خوردن رو زیاد کردم
فستینگ انجام میدم ک حدودا 6 کیلو کم کردم 62 کیلو بودم
صورتم همیشه پر جوش بود، همیشه معده درد داشتم، بی حال بودم
آلارم بدنم رو دریافت کردم و از هر چیزی ک داشتم شروع کردم
هر شب نیم ساعت پیاده روی
با یوگا
ولی من هر روز دنبال یه قدم دیگ ام ک چطور سالم تر زندگی کنم
یک روز حتما بعد تهیه دوره سلامتی، یک لایف استایل کاملا سالم رو پیش میبرم.
من استاد الان فقط دنبال بهبود های کوچیکم ولی میبینم ک هر لحظه هدایت میشم
و حالم بهتره..
اون تضاد سکون باعث شد یادم باشه ک اگ تغییر نکنم نتیجه اش اصلا جالب نیست
و خداروشکر میکنم ک اینجام و همین هم یعنی متعهد بودن به پیشرفت…
پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»قسمت 3
درود و وقت بخیر خدمت استادان عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته ی نازنینم
و دوستان همراه در پروژه ی «تغییر را در آغوش بگیر!!!
امروز وارد گام سوم این پروژه تغییر شدم و برای بهبودی و رشد پیشرفت در همه ی زمینه های زندگیم باید دوباره شروع به تغییر کنم
چون منم مثل گفته های استاد دارم مدام تمرین میکنم که بگم شرایط تغییر میکنه و اینجوری نمی مونه …
مورد اول….
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
بارها این اتفاق برام افتاده حالا در مسایل خیلی مهم و بزرگ و چه در مسایل ساده و به اصطلاح کوچیک از نظر خودم.. ولی خیلی زود متوجه شدم که من حالا حالا ها خیلی کار دارم . چون آنقدر لیست اهدافم بلند بالاست که فکر نکنم اشتیاقم برای رشد کم بشه .. البته چون ترمیم جنبه های زندگی ام در تمام مباحث بوده بنابراین خودمو با قانون تکامل همراه کردم و میدانم که نباید عجله کنم بهبودی و رشد در تمام جنبه های زندگیم نیاز به ترمیم و بهبود ی و تغییر باورها و تغییر شخصیتم داشته و دارد…. که هم اکنون در مسیر این تغییرات هستم
مثلاً وقتی اولین خانه ای که اجازه کرده بودم در پردیس هیچوقت فکر نکردم که خب دیگه به هدفم رسیدم و کارم تمومه .. نه اصلا اینطوری نبودم چون من هیچوقت مستاجر نبودم همیشه بهترین خانه و زندگی رو داشتم ولی برای شروع دوباره خوشحال بودم … اولین بار بود که بعد از آشنایی ام با استاد و این آگاهی ها فهمیدم که خودم با کمک خداوند با تغییر افکارم این اتفاق قشنگ رو ایجاد کردم و خیلی خوشحال و سپاسگذارم در واقع با وارد شدن به این خونه ی دلنشین در طبقه ی ششم انگار به آسمان خیلی نزدیک بودم و تازه داشتم در این مسیر حرکت میکردم ..و خواسته های دیگرم هم در وجودم جریان پیدا کرده بود .. به یاد میارم که بهترین دوران خلوت گزینی من از همانجا شروع شده بود یعنی خیلی دوست داشتم که تنها باشم تا بتونم روی فایل های دانلودی سایت کار کنم بخصوص اینکه به کمک خواهرم یک گوشی جدید هواوی سفید رنگ خریده بودم و همش ذوق اینو داشتم که بتونم صبح تا شب با گوشیم رو برم و بازی کنم و کارآیی اشو یاد بگیریم .. چون گوشی قدیمی من سونی اریکسون کشویی دکمه دار بود !!! اینکه در آن زمان پانصد هزار تومان خواهرم به من قرض داد و با خودشون رفتیم یک مبایل فروشی توی خیابان درختی گلشهر کرج !!! در آن زمان با این قیمت گوشی موبایل اندروید خیلی هم عالی بود .. آنقدر ذوق میکردم که حد نداشت همش از خواهرم تشکر میکردم و بهش میگفتم خیلی زود پولشو برمیگردونم !! بیچاره اون که حرفی نداشت ولی من خیلی دوست داشتم فوری این قرض رو صاف بشه !!! و خدا رو شکر با کار کردن روی باورهام این پول خیلی زود بدستم رسید و قرضمو صاف کردم . خدا رو شکر زندگیم داشت روی روال میوفتاد .. در کامنت های قبلیم گفته بودم که حتی پول اینترنت اون گوشی سونی اریکسون رو هم نداشتم .. ولی بخاطر اینکه بتونم توی تلگرام فایل های استاد رو دانلود کنم و ببینم یادمه خیلی در تنگنا بودم . در مورد این موضوع بارها کامنت های دوستان رو میخوندم که همش از نداشتن اینترنت و این حرفا نگران بودند و غر میزدند که هزینه ی نت ندارند و از این حرفا … ولی استاد در یک فایلی راجب این موضوع صحبت کردند حالا یادم نیست دقیقا توی کدام فایل راجب این موضوع صحبت کردند ولی خوب یادمه که باید باورها مو راجب این موضوع عوض میکردم .. یک روز بخودم گفتم همانطوری که استاد در مورد فراوانی آب و درختان و نعمت های خدا صحبت میکردند گفتم باید بتونم هزینه ی اینترنت هم مثل آب خوردن برام مهیا بشه !!! چند روزی روی این مبحث فراوانی کار کردم که یهویی دیدم حقوقم یه مقداری اضافه شد !!! خیلی خوشحال شدم چون هم میتونستم اجاره خونه مو بدم و هم میتونستم چیزای بیشتری برای خودم و خونه ام بخرم .. تازه هر چقدر میخواستم نت میخریدم آنقدر راحت نت میخریدم که حد نداشت .. یکسال اولی که در آن خونه بودم تازه سیم کشی تلفن شده بود و شماره تلفن منزل هم به آنجا رسید و همزمان دستگاه وایفای Vif هم خریدم و اینترنتم بطور مداوم به دستگاه مودم وصل بود خدایاااا شکرت چقدر تغییرات!!!
یعنی همش رشد و پیشرفت برام بود
بعدها تونستم دو بار به جزیره کیش سفر کنم و مسافرت به شمال با بهترین شرایط و جشن و عروسی و تولد و میهمانی های خوب و عالی یعنی در کل روی مومنتوم مثبت بودم..
تازه در مبحث روابط هم خیلی عالی روی خودم کار کرده بودم اینکه دوستان همسایگان خوبی پیدا کردم . با مدیر مجتمع مون دوست شدم ولی زیاد به رفت و آمد علاقه ای نداشتم چون میخواستم با سایت و استادم تنها باشم .. چون دخترم توی خونه نبود لپ تابم به TV وصل بود و هر چی دانلود میکردم توی لپ تابم ذخیره میشد و مستقیم به صفحه ی تلویزیونم وصل بود صبح تا شب فایل های استاد رو روی صفحه ی بزرگ نگاه میکردم ..بخصوص سفر به دور آمریکا سری اولش . زندگی در بهشت . فایل های توحیدی استاد تمرکز بر نکات مثبت و آرامش در پرتو آگاهی و غیره .. همش تلویزیونم روشن بود .. هر وقت دوستم پری جون ( همون مدیر مجتمع) میومد بالا پیشم میدید دارم عباسمنش نگاه میکنم .. اونم دیگه داشت با عباسمنش آشنا میشد ..
من طبقه ی ششم بودم و پری جون هم دقیقا طبقه ی پنجم زیر واحد من ساکن بود .. هر وقت خونه بودم از صدای پام میفهمید که خونه ام و فوری بهم زنگ میزد و حال و احوال پرسی میکرد و میگفت بیا پایین چای سبز دم کردم .. آخه من خیلی دمنوش دوست دارم !!!! بعدش بلطف دوست عزیزم آرام آرام با چند تا دوستای دیگه اش که در همون ساختمان بودند آشنا شدم و میهمانی های دوستانه شون دعوت شدم و منم آنها را دعوت کردم .خلاصه واقعا انسانها های فوق العاده خوب و مودب و با شخصیتی بودند . بچه هاشون همه دانشجو و تحصیل کرده و شاغل بودند . خلاصه انسان های واقعا خوبی بودند در کنارشون شاد بودم خدا رو شکر . تا اینجا در مبحث روابط هم واقعا عالی شده بودم و تمام افراد نامناسبی که در مدار و فرکانس من نبودند از دایره ی زندگیم خارج شده بودند و حتی اون دوستان مولتی تلیادری که داشتم و در دوران ورشکستگی هام رفتارهای نامناسبی با من داشتند رو با جسارت از زندگیم حذف شون کردم و بجایش دوستان جدید و عالی که همسایه هم بودیم وارد دایره ی روابطم شدن … ووواییی وقتی به یاد آن روزها میفتم تازه میفهمم که چقدر تغییرات داشتم ..
دخترم تا یکسال اول بیشتر تهران پیش یکی از دوستاش بود و گاهی توی محل کارش توی آرایشگاه و مزون میموند خیلی کم میومد خونه بخاطر اینکه رفت و آمدش سخت بود ( ولی بعدها اومد پیشم )خیلی کم میومد خانه و من در خلوت گزینی هام واقعا بهترین فرصت ها رو برای یادگیری این آگاهی ها داشتم بخصوص در دوران پندمیک..
در دوران پندمیک از آنجایی که خیابان ها خلوت بود و کسی توی خیابان نبود هر روز عصر میرفتم پیاده روی و فایل ها رو گوش میکردم و بیشتر وقت ها یک وعده غذا میخوردم بعضی وقتها اصلا گرسنه ام نمیشد بعدش دیدم کلی وزن کم کردم حدود بیست کیلو وزن کم کردم ولی الان بخاطر اینکه توی خونه بخاطر دخترم غذا درست میکنم دوباره کمی اضافه وزن پیدا کردم هر چند پیاده روی میرم و چند وقتی تضاد در سلامتی ام پیش آمده بود و باید دوباره تغییراتی در این زمینه انجام بدم .. ولی در آن زمان در زمینه ی سلامتی هم روی باورهام خوب کار کار کرده بودم و تغییرات زیادی در همه ی زمینه ها برام ایجاد شد .
. حدودا سه سال و نیم در آن خانه بودم که بعدش یک سری تضادهایی در آن ساختمان و مجتمع بوجود آمده بود که فهمیدم وقت تغییرات من فرا رسیده .. در واقع نشانه ها و هدایت ها داشتند بهم فشار میآوردند که باید از آنجا نقل مکان کنم !!!
وقتی احساس کردم که باید از آنجا نقل و مکان کنم دقیقا قبل از اینکه این اختلافات در آن مجتمع رخ بده احساس کرده بودم که این تضادها نشانه ها و هدایت های خداوند هست ولی نمیدونستم چی هست و یا چطور میخواد بشه ؟!!
داستان تغییرات رو توی پروفایلم نوشتم ..
جریان از این قرار بود که مدیریت مجتمع عوض شده بود و با یک سری جار و جنجال میان مالکان و مدیریت جدید . مالک صاحبخانه مون به ما هم گیر داد چون من با مدیر قبلی دوست بودم بخاطر اینکه اون بنده خدا رو اذیت کنند مالکمون سه ماه زودتر از موعد مقرر خواست که خونه رو خالی کنیم و این تضاد در آن زمان خیلی برام سخت بود نجواهای ذهنی از هر طرف به من حمله کرده بودند و داشتم انگیزه مو از دست میدادم ولی از آنجایی که فایل های استاد در مورد تضاد ها رو بارها گوش داده بودم به خودم مسلط شدم و ایمانمو قوی کردم و مدام بخودم نهیب میزدم که فقط روی خدا حساب باز کنم .. و خودمو به فایل های مصاحبه استاد با دوستان بسته بودم … با اینکه همه ی شرایط بظاهر بر خلاف خواسته ها و افکارم بود.. یعنی هم پول پیش اجاره خونه کم داشتیم . هم اینترنت ها قطع شده بود بخاطر جریان سال 1401 خانم مهسا امینی . اصلا به هیچ املاکی دسترسی نداشتیم و هم وسیله و ماشین نداشتیم که دنبال خونه بگردیم … تازه همه جا تعطیل شده بود هم صاحبخانه بما فشار میاورد که فوری خونه رو تخلیه کنیم .. یعنی یک وضعی که نگم براتون ..
دقیقا بقول استاد عزیزم وقتی ما توی پهنه ی دریا و اقیانوس میشویم همه چی شبیه هم هست .. یعنی هیچ نشانه ای از خشکی نمی بینیم !!!!
از هر طرف نگاه میکنیم یک تصویر رو میبینیم آب و آب و آب
هیچ نور امیدی وجود نداشت
ولی بطور شبانه روز توی دفترهای سپاسگذاریم از خونه ام تشکر و قدردانی میکردم از همه ی جای خونه ام تشکر و قدردانی کردم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و همینطور ادامه دادم تا اینکه دیگه در مورد آن خانه و سپاسگذاری هامو رها کردم و شروع کردم به نوشتن درخواست…
در مورد خانه ی جدیدم نوشتم ..
اصلا به هیچی فکر نکردم که با این پول چطوری میخوایم چنین خونه ای بگیریم فقط نوشتم که میخوام خونه ام نوساز و زیبا باشه از اینجا بزرگتر و دلباز تر و قشنگتر باشه با کمدهای خیلی زیاد
پارکینگ ..
میخواستم کابینتهای بزرگ و زیبا با گاز رومیزی باشه!!. دوست داشتم طلوع خورشید رو ببینم بالکن بزرگ و نورانی میخواستم
خلاصه هر چی دلم خواست نوشتم..
و دقیقا همانی شد که نوشته بودم
بخدا عین برق و باد همه چی چفت و جور شد.البته تضادها هم بود ولی حل میشد. انگار خداوند همه چی رو با هم بسیج کرده بود که به من کمک کنند..
دستان خداوند بسرعت آمدند کمکم کردند..
پول جور شد .. یکی از آشناها مون خودش زنگ زد و بهم پول داد..
اینترنت بمدت دو ساعت وصل شد و ساعت چهار صبح دخترم یک واحد آپارتمان نوساز در فاز هشت پردیس پیدا کرد که مالک هم دقیقا همون موقع توی سایت دیوار تبلیغشو گذاشته بود
دوستم پری جون با ماشین ما رو برای قولنامه برد و دیدن خونه و همه چی!!
آقای زنگنه که همیشه کارهای لوله کشی و آچار فرانسه است و همیشه همین کارهای تعمیرات خونه مون رو انجام میداد پانزده میلیون پول ریخت توی حسابم و بعدش اومد کمک اسباب کشی .. لباسشویی و یخچال فریزر و میل پرده ها و لوستر و خلاصه هر کاری که بگید برام انجام داد و توی این خونه ی جدید همه چی رو برام وصل کرد تا آینه های دستشویی و حمام .. ماشین ظرفشویی و لباسشویی و میل پرده و خلاصه این آقای زنگنه رو خدا برامون فرستاده بود خدایاااا هزاران هزار بار شکرت الان هم هر چند وقت میاد یا سری میزنه و کارامو انجام میده !!! خدایاا شکرت برای این دستان فرشتگانت .چقدر خوبه یک مرد بهت کمک کنه آخه همه ی کارها رو نمیشه زن انجام بده . خلاصه .. بگذریم…
البته چند تا خونه قبلش دیده بودیم ولی هر کدامش یک مسعلع ای پیش میومد و جور نمیشد .. ولی وقتی خداوند کارها رو درست میکنه مو لای درزش نمیره…
خدا رو شکر شرایط و موقعیت این خونه ای که الان در آن زندگی میکنم همه چیش با هم جفت و جور شد .. و خداوند در دل تمام آن تضادها لحظه به لحظه هدایتم کرد …
ووووای خدایااآاا چقدر خوشحالم که بلطف خداوند دارم اون زمان ها رو به یاد میارم !!!؛
یعنی خواسته هام همینطوری پشت هم داشت برام اتفاق میفتاد .. و روی مومنتوم مثبت بودم خدا رو شکر
جمله ی طلایی استاد عزیزم
قبل از اینکه طوفانی بشه باید نشانه ها رو دریافت کنیم یعنی بلطف هدایت های خداوند گوش و چشم مون شنوا و بینا باشه
مورد بعدی…
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟؟؟؟
بعد از اینکه با خوبی و خوشی از اون خونه و محله جابجا شدیم .. خیلی کارهای دیگه ای انجام شد .. اینکه کلی وسایل اضافه رو فروختم .. اینکه بدهی های که برای پول پیش خانه به من داده شده بود را صاف کردم .. و خدا رو شکر خیلی برنامه ها خوب پیش رفت و از وقتی وارد این خونه ی جدید شدیم بارها اتفاقات خوب پیش اومد که کامنتم طولانی میشه !! ولی تضادهایی هم وجود داشت که حل شد مثلا برای تمدید قرار داد خونه و امسال هم شکر خدا این تمدید اجاره خونه براحتی انجام شد … اما احساس میکنم دوباره نشانه های تغییرات با تضادی تکرار شونده پیش آمده مدتی هست که پدیدار شده و من کاملا احساسش میکنم و مدتی بود که بطور مداوم به فکر این تغییر و تحول بودم و بلطف و فضل خداوند دقیقا
همزمان با دوره ی هم جهت با جریان خداوند همزمان شده با این پروژه ی جدید تغییرات را در آغوش بگیر که الان در گام سوم کامنت نوشتم !!!
امید دارم با ورود به این گام و کام های بعدی با تمرینات و آموزه های استاد عزیزم از این مرحله ی تضاد هم بسلامت عبور کنم و مطمعن هستم که زمانش فرا رسیده فقط نمیدونم چطوری و چگونه و چه وقت !!
رسیدن به هدف پایان نیست
سکوت آغاز سقوط است
جمله ای که باید همیشه آویزه گوشم کنم
ببخشید بازم طولانی شد !!!!
مورد بعدی…
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
تفاوتش در اینه که دیگه مثل قبل از تضادها ترسی خاصی ندارم در واقع این تغییر و تحولات را پذیرفتم و میخوام از احساس خوبم مواظبت کنم چون این تضادهای آمدن که منو به یک مرحله ی دیگری از زندگیم هدایتم کنه و خودمو به کاپیتان این کشتی الهی سپردم خدایااا خودت فرمان کشتی زندگیمو بسمتی بچرخان و منو به ساحل امن الهی خودت هدایت کن که دلبخواه من هم باشه !!!! الهی آمین
یعنی بازم دارم با تکرار و تکرار و تمرین های مستمر و مداوم روی مومنتوم مثبت حرکت میکنم و خدا میدونه که چه نشانه ها و هدایت هاو نتایج و پاداش های دیگری در انتظارم هست
خدایاااا کمکم کن تا برای شروع جدید و تلاش و عملکرد و تعهدم در این پروژه جدید به بهبودی بیشتری در تمام جنبه های زندگیم هدایت شوم و در پایان هر روزم شکر گذار فضل و کرم الهی زندگیم باشم و این تغییر و تحولات رو به گرمی در آغوش بگیرم .. !!
خدایااا شکرت تنها فقط و فقط ترا میپرستم و فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم امضای خاص و ویژه ی من است پس مسیر رسیدن به مومنتوم مثبت خواسته ها و آرزوهای خاص و. ویژه من را بسمت بهبودی بیشتر و آسانتر و و زیباتر لذت بخش تر کن
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم