این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
امروز ۱۰۰۰روز از عضویت من در این سایت باارزش میگذره🎂ومن هر روز صدای خداوند رو در این سایت، از دهان استاد نازنینم،از نوشته های فوقالعاده خانم شایسته ی عزیزم
وکامنتهای بینظیره دوستانم میشنیدم،
تا به مسئله ای یا تضادی میخوردم،به این سایت و گوش کردن فایلها میپرداختم،ودربسیاری از موارد،پاسخم را دریافت میکردم،وباصبر و صلواه که یاد گرفتم ادامه میدادم،دوره های عزت نفس و بعد راهنمای عملی ودوازده قدم و کشف قوانین و ..روتهیه کردیم و قوانین و بهتر درک کردیم،
سازوکار این جهان و تکاملی و با تجربه هایی که بدست میاوردیم در حال طی کردن هستیم،
وچقدر این مسیر لذت بخش است،
چقدر رفته رفته،چرخهای زندگی روان تر و راحت تر میچرخه،اگه ایمان داشته باشیم به خدا و عمل کنیم به آگاهیهای ناب این جلسات.
در بین راه ذهن،میومد و خودی نشون میداد،
ومیگفت:زهرا دیگه بلد شدی،نیاز نیست گوش کنی،بقیه اش تکراره و…خلاصه چند بار که حرفش و گوش کردم،به نا امیدی و ترس و نگرانی رسیدم،وبعد درک کردم که این فایلها فقط گوش کردنی نیستند،بلکه ورودی هایی هستند که مثله غذا باید به ذهن وقلب من جاری بشن تا من با انگیزه و آگاهی و ایمان حرکت کنم،هرجا درجا بزنی و بگی بلدم و رسیدم،یعنی باختی،یعنی خودت و آماده میکنی برای فاسد شدن،
اینکه حتی برای وجود ذهن هم باید خداروشکر کرد،که فربه های ذهن هم،نهایتا به خیره ماست،به ما یاد میده که چطور کنترل ذهن داشته باشیم،چطور افسار ذهن و بهتر در دست بگیریم،وبهتر بشناسیمش و این کار به مرور و تکاملی هست
کنترل ذهن=کنترل زندگی
خلاصه من سعی کردم هر روز ورودی های درستی رو به ذهنم بدم،واین فوق العاده در احساس من تاثیر گذاره و بیشتر مواقع در حال و هوای خوب و در طبیعت به سر میبرم،
وزمانهایی هم هست که حالم نامناسب میشه ولی دارم یاد میگیرم زودتر به حاله طبیعی و خوب برسم،
خلاصه اینکه بزرگترین سرمایه گذاریه من،روی تمرکز بر خودم و شخصیتم هست که از لحظه ی ورود به این سایت و گوش کردن فایلها انجام دادم و هنوز این مسیر تا بی نهایت ادامه داره،تا بهتر و بهتر شدن،مسیری بی انتها
اما لذت بخش وزیبا.
من با همسرعزیزم ،باهم این مسیر زیبا رو شروع کردیم و این بسیار لذت بخش تر هست که باهم هماهنگ باشیم،
خودمون و تصور میکنیم که قراره خداوند چه نعمتها و خوشبختی و سعادتی رو در دنیا و اخرت به ما ببخشه،هرچند که در این مدت،خیلی از لطف خداوندشامل حال و زندگیه ما شده که در کامنتهای قبلی و آخرین جلسه ی دوازده قدم،بیان کردم.
امروز که عدد ۱۰۰۰ رو در مدت عضویتم دیدم،
حسم گفت بیام و این عدد وتولد دوباره رو به خودم تبریک بگم ویک چاق سلامتی هم با شما عزیزان و دوستان باارزشم و استاد بینطیرم داشته باشم،خیلی خداروشکر میکنم به خاطر این نعمتها،وکلاپهوس هم یک نعمت دیگه است که نشون میده ،استاد هم داره این سایت و نحوه ی کارش رو هم رو به بهترشدن و رشد تغییر میده،وما هم به طبع به فکره تغییر و رشد بیشتر میشیم،حتی تغییر گوشی که الان داریم وبه گوشی بهتر مثله اپل،تابتونیم از امکانات و سرعت این گوشیه باکیفیت استفاده کنیم .
واین خواسته هم به کائنات ارسال شد،تا باصبر و صلوه ودر زمان مناسب به تجربه تبدیل بشه،گوشی اپل۱۲پرومکس👍
موضوع این جلسه ی کلاپهوس ،در یکی از جلسات ۱۲ قدم هم گفته شد،که چقدر تامل براتگیز بود و اینکه واقعا ما جزو کدوم دسته افراد هستیم،کسانی که خودشون دنبال بهتر شدن شرایط هستند و یا کسانی که منتظر سیلی ها و نشانه های جهان هستند؟؟
….
رشد و تغییر در نحوه ی رفتار با خود،وعزت نفس
رشد در نگاه مثبت تر به جهان و نگاه به داشته ها و شکر گذاری عمیقتر
رشد در دریافت آگاهی ها و درک قوانین و محقق شدن
رشد در خواندن قرآن و درک بهتر قوانین
رشد در نگاه به ثروت و فراوانی و نعمت
وحس لیاقت
رشد در نگاه به خانواده و فرزندان و استقلال اونها
رشد درکسب و کار
ورشد در همه ی جنبه ها،معنوی،روابط،ثروت،سلامتی و……..فقط باید قوی بود و ادامه داد و هم جهت شد با جهان،مثله انسانهای قوی و موفق جهان،آن ها خودشان را باور کرده اند … !
از مشکلات و محدودیت ها ، پله ساخته اند ، نه کوه !!!
آدم هایِ قوی در کمالِ خودباوری ؛
انتخاب کرده اند قوی باشند … !
قوی بودن ؛
در “مغز” اتفاق می افتد ،
نه در شرایط و مکان و نوعِ خاصی از آدم ها …
پس هر آدمی می تواند قوی ترین باشد ،
اگرخودش را ؛
و توانمندی هایِ خودش را ؛
بی هیچ کوتاهی و تحقیری ؛
باور داشته باشد …
شرایط و اقبال ، بهانه است …
خودت را با خودت مقایسه کن ،
و سعی کن قوی ترینِ خودت باشی !
قوی بودن ؛
همت می خواهد ،
نه جایگاه و موقعیت … !
استاد عباسمنش شما و شخصیت شما برای من خیلی با ارزش هست و شما الگوی خوبی هستید از یک انسان با ایمان و شجاع،با قلبی مهربان و روحی به وسعت آسمان
خیلی دوستتون دارم،درپناه خداوند سلامت و سعادتمند باشید❤
آرزو دارم که حالتون عالی عالی باشه و روزگار به کام
نشانه امروز من
سپاسگزار خداوندم که منو در مسیر هدایت قرار داد
ممنونم از استاد که این فایل و آگاهیهاش رو بما هدیه داده
چیزی که باید بدونم و همیشه یادم باشه اینه که جهان ایستا نیست در حال حرکت و روندی رو به رشد و گسترش داره
منم که جزئی از این مجموعه هستم باید حرکت کنم یه جا متوقف نشم تا هماهنگ باشم با جهان، وگرنه بد می بینم
اگر روی خودم کار کردم و به موفقیتی رسیدم فکر نکنم که آخرشه و دست از تلاش بردارم،اگر هیچ حرکتی برای پیشرفت کردن نکنم اوضاع بدتر از قبل میشه
همیشه باید بدنبال بهبود باشم، در همه ابعاد میتونم خودمو بهتر کنم
سرگرم کاری باشم که جای رشد و بهبودی داشته باشه، چیزی یاد بگیرم
اگر ببینم در موقعیتی هستم که جای رشد نداره، اونجا جاییه که باید تغییر ایجاد کنم
اون تیکه ای که ما تصمیم میگیریم که تغییر کنیم خیلی خیلی تیکه مهمیه تو زندگیمون
اگر باهوش باشم قبل از اینکه اوضاع سخت بشه، با دیدن نشانه ها بیدار میشم و تغییر میکنم
خدا رو شکر وقتی که عملکردم رو با معیار صحبتهای استاد می سنجم می بینم که در مسیر درست هستم، پیوسته در حال بهبودی و پیشرفت هستم، پیشرفتهای کوچیک کوچیک، قدم به قدم،در تمام جنبه ها
در خانه داری، در اخلاقم، در رفتارم، در کار کردن روی خودم، در سلامتیم، در رفاقت و ارتباطم با خدا، در ارتباط با دیگران، در مسائل مالی
در کار کردن روی خودم جدی تر شدم، هم زمان روی دوره ها و محصولات، و نشانه امروزم، و فایلهایی که روی سایت میاد کار می کنم، و برای اکثرشون کامنت می نویسم
سمانه جانی که اینقدر احساس لیاقت و عزت نفس داری که برای خودت اسم سمانه+ جان انتخاب کردی
خیلی خوشحال شدم از دریافت نقطه آبی پر رنگ و خوشگلی که بهم هدیه دادی و پیام پر از مهر و لطفت و همچنین تحسینت که نشان دهنده نگاه زیبابین و ویژگیهای زیبای درونینی خود شماست و الهی که هزاران برابرش به خودت برگرده
سمانه جانم حسابی گیج شدم اول فکر کردم برای کامنت قبلیم که روی قسمت سوم پروژه تغییر را در آغوش بگیر برام پاسخ گذاشتی
بعد دیدم نه بابا این نشانه ی روزانه ام بوده و کامنتم به تاریخ پنجم شهریور 1403 هست
و خوندمش و باز هم شگفت زده شدم از اینکه دقیقاً مثل کامنتهای الانمه و کلی به خودم افتخار کردم که خدا جانم شاهدی از غیب برام آورد که دلگرمم کنه که همین روش رو ادامه بدم و پا پس نکشم
سمانه جانم در مورد همین نقطه آبی دقت کردی که از کجا میاد؟
چرا میاد؟!
قطعاً که بیخودی نمیاد
کسی هم که عاشق چشم و ابروی ما نیست هر چقدر هم که زیبا رو باشیم
دلیلش پرکاری درکامنت نوشتنه
استمراره
و طی تکامله
و تجربه کسب کردنه
و ادامه دادن و تکرار و تمرینه
و هی بهتر شدنه!!
مثل همه ی موارد زندگی در تمام جنبه ها
الهی که هر روز با آموزشهای الهی استاد جانم هر روز داناتر و آگاهتر و
و ثروتمند تر هم از نظر ذهنی و هم در واقعیت زندگیمون باشیم
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد عزیزم و همه هم گامان عزیز و دوست داشتنی ام
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی به روند زندگیم نگاه می کنم می دونم که به دفعات پیش اومده که این اتفاق برام بیفته و به قول استاد گفتنی در باد موفقیت بخوابم و پیشرفتی نکنم اما دقیقا به یاد ندارم که اتفاقی بوده باشه که در همون لحظه به خودم بگم که خب دیگه الان که تونستم این کار رو بکنم و این نتیجه رو بگیرم دیگه تمومه. این حس رو به این شکل نداشتم ولی میدونم به صورت ناخودآگاه در من بوده
مثلا زمانی که ماشین خریدم، زمانی که ازدواج کردم، زمانی که مدیر فروش شرکت شدم، زمانی که خونه خریدم، زمانی که عروسی گرفتم.
الان همین طور که دارم این کامنت رو می نویسم درونم داره بهم میگه و من همه ش رو می نویسم
من وقتی توی یه زمینه ای به موفقیت می رسیدم دیگه اون زمینه رو یه جورایی ول می کردم و توش میومدم پایین. مثلا یه نمونه بارز برای خودم بخوام بگم این بود. زمانی که من رفتم توی شغل ویزیتوری از روز اول می گفتم من مدیر فروشم. هر کی از دوست آشنایان از من می پرسید چیکار می کنی توی اون شرکت می گفتم مدیر فروشم و خیلی هم با انگیزه و شور و شوق داشتم کارم رو می کردم. این گفتن من و شور و شوقم به حدی ادامه داشت که من اولا توی همون ویزیتوری از همون ماهای اول و دوم درآمدم رسید به کسایی که چندین سال توی اون شرکت کار می کردن و از طرفی به طرز خیلی جادویی ظرف 6 ماه من شدم مدیر فروش شرکت. اما به محض اینکه این هدف رو به دست آوردم ( البته این رو هم بگم که وقتی امتیاز مدیر فروش شدن رو به خودم دادم و قدرت رو دست مدیر شرکت نه خدا این شرک خودش شروع پایین کشیده شدنم بود) دیگه اون شور و شوق و انگیزه ادامه پیدا نکرد و روز به روز شرایط برام سخت تر شد تا اینکه بعد از یک سال خودم درخواست دادم که دوباره ویزیتور شم و بقیه داستان.
الان که به اون شرایط فکر می کنم موضوع این بود که من تو اون زمانی که تازه ویزیتور شده بودم می خواستم به اون هدف مدیر فروشی برسم و یه سری کارها براش انجام میدادم (مثل اینکه به همه میگفتم من مدیر فروشم، مثل مطالعاتی که می کردم و فایل هایی که گوش می دادم و آماده کردن خودم برای مدیر فروشی) که بعد از اینکه مدیر فروش شدم دیگه اون کارها رو کمپلت قطع کردم و رفتم دنبال هدف های دیگه مثل ازدواج و خونه خریدن. در حالی که اینجوری نیست که تا به یه چیز رسیدیم دیگه اون کارها رو ول کنیم بلکه باید همیشه رو به رشد بریم جلو و الان که این کامنت رو تا به اینجا نوشتم واقعا این موضوع برام روشن شد
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
موضوعی که به جای توقف همیشه توش ادامه دادم و تلاش کردم بهبود پیدا کنم رابطه عاشقانه بود و هیچ وقت به نقطه دیگه تمونه نرسیدم.
همیشه تلاش کردم رابطه ام رو بهبود بدم و از زمانی که با همسرم دوست شدم تمام 6 سال دوستی هر دوتامون در حال بهبود خودمون و رابطه مون بودیم و بعد از ازدواج هم این رو ادامه دادیم. از تضاد ها درس گرفتیم و همیشه شور و شوق و انگیزه بهبود داشتیم. دقیقا ما برای داشتن یه رابطه سالم و دوستانه قبل از اینکه اصلا با هم دوست بشیم یه سری کار ها رو انجام دادیم که بعد رابطه هم ادامه دادیم. مثل اینکه خودمون باشیم، سعی نکنیم به خاطر دیگری خودمون رو تغییر بدیم بلکه به خاطر خودمون، تغییر کنیم. تلاش نکنیم دیگری رو تغییر بدیم و ارزش قائل بشیم برای خودمون، خودمون رو دوست داشته باشیم و اولویت اول زندگی هم بعد از خودمون باشیم.
و این به نظرم دلیل اصلی اینه که «دیگه تمومه» توی رابطه مون به وجود نیومد و همیشه رو به پیشرفت بودیم. مهم نبود که چقدر جلو رفته باشیم. تمام این 11 12 سالی که با همیم این موارد که گفتم رو رعایت کردیم و واقعا سپاسگزار خداوندم و واقعا می بینم که این مورد چقدر تفاوت داره با باقیه مواردی که به سکون رسیدم
به نام خدایی که آرامش را در رها کردن، قدرت را در جسارت و عشق را در استقلال قرار داد
سلام و درود خدمت استاد عزیزم،
با سپاس فراوان از تمرینهای عمیقی که باعث میشن هر روز بیشتر خودم رو بشناسم و لایههای تازهای از وجودم رو کشف کنم.
این نوشته، روایتیه از مسیر شخصی من؛ مسیری که پر از بالا و پایین، تردید و کشف بوده،
اما در نهایت، منو به درک تازهای از خودم رسوند.
در این تمرین، از تجربهی واقعی دگرگونی شخصیتم نوشتم؛
تغییری که از کنترلگر به رها، از خجالتی به جسور، و از وابسته به مستقل رسیدم —
و هنوزم در مسیرش هستم، با قلبی آرامتر و ذهنی آگاهتر.
پاسخ تمرین: مسیر تغییر من
وقتی فکر میکنم زندگی یه جور بازیه که هی مرحلهبهمرحله سختتر، ولی قشنگتر میشه،بیشتر اشتیاق دارم که خودم رو آگاه ترو منعطف تر کنم و ببینم نتیجه ی اون بازی چی میشه…
چند بار پیش اومده که به یه هدف رسیدم، حس کردم «خب دیگه، تموم شد!»
اما بعد از یه مدت دیدم نه… تازه اولشه!
انگار هر باری که یه چیز جدید تو خودم کشف میکنم، یه در دیگه باز میشه.
بزرگترین چیزی که تو این مسیر برام اتفاق افتاد، تغییر خودم بود — از پایه.
یه تغییر آروم ولی عمیق؛ از اون مدل تغییرایی که کمکم حس میکنی، نه یهشبه.
ازخیلی جهات تغییر اساسی کردم،ولی بازهم که جلوتر پیش میرم و آگاه تر می شم،تازه متوجه میشم که واقعا این مسیر تابی نهایت ادامه داره و هربار بایک چالش جدید میتونم خودمو بهتر رشد بدم
یکی ازویژگی های شخصیتیم که کاملا نتیجش قابل لمسه اینه که از یک شخصیت کنترل گرا به یک آدم کاملا رها،مخصوصا نسبت به همسرم تبدیل شدم
من یه زمانی خیلی کنترلگر بودم.
میخواستم همهچی طبق نقشهی من پیش بره؛ از رفتارهمسرم گرفته تا رفتار بقیه،حتی نتیجهی کارهام..
اگه یه چیزی خلاف انتظارم پیش میرفت، مضطرب میشدم،عصبانی می شدم،قهرهای طولانی مدت می کردم،بیشتر باهمسرم این رفتارها رو داشتم
وقتی با دوستو رفیقش یه شب بیرون ازخونه می رفت،ده دقیقه یک بار بهش زنگ می زدم،و به خیال خودم احساس می کردم من چه زن خوبی برای همسرم هستم که از لحظه به لحظش خبردارم و می دونم که الان چیکارمیکنه،چی میخوره،کِی رسید به مقصد،کِی قراره بیاد خونه…ووو ازین دست کنترل گری های کاملا پوچ وبیهوده…
احساس میکردم اگه خودم ولش کنم، همهچی خراب میشه.
احساس می کردم اگه تحت کنترلم نباشه،سمت مشروب میره،سمت موادمخدر میره،سمت رفیق ناباب میره…ووو ازین جور موارد…
اون سال ها فهمیدم دارم زیاد از حد حس ترحم و دلسوزی یا چمیدونم حس کنترل گرایی نسبت به همسرم نشون میدم،ازکجا فهمیدم؟
ازونجایی که دیدم نه تنها همسرم خیلی ازین رفتارم خوشش نمیاد،بلکه جلوی دوستورفیقش انگار که خجالت بکشه و فکر کنه یجورایی زن ذلیل شده و کاملا تحت کنترل منه…
و اینکه به خیال خودم انتظارم این بود که چون من برام مهمه که همسرم کجاست و چیکارمیکنه یاموقعی که بیماربود بهش زیاددرسیدگی میکنم پس اون هم باید حتمابرام جبران کنه و اگه خودم یروزی حالم بد بود و به شدت از درد کمر مثلا حالم جالب نبود،همسرم اونجور که باید بهم اهمیت نمی داد،و اون موقعا بود که من بهم برمیخورد،که چرا باید همسرم انقدر بی خیال از کنارم رد بشه و حتی نپرسه که دردت آروم شده یانه؟
اون موقعا یکم بخودم اومدم و دیدم من دارم زیاداز حد به رفتارهایی ازهمسرم توجه می کنم که نه تنها همسرم خوشحال نمیشه بلکه احساس معذب بودن بهش دست میده
کم کم اومدم رفتارمو عوض کردم،دیگه هرموقع بیرون می رفت،سعی می کردم بهش زنگ نزنم،بااینکه خیلی بهم فشار میومد،ولی خودمو سریع مشغول یک کارفیزیکی می کردم تامتوجه زمان نشم و بعدش هم خسته میشدم و خوابم میرفت،تااینکه بلاخره همسرم به خونه بیاد…
اولش خیلی سخت بود، چون ذهنم همیشه دنبال “مدیریت کردن” بود.
ولی وقتی برای اولین بار یه اتفاق رو رها کردم تا خودش پیش بره، یه حس سبک و عجیبی داشتم.
کمکم فهمیدم رها بودن یعنی اعتماد…
اعتماد به همسرم ازینکه یک تفریح سالم بادوستو رفیقش داره،خیلی سخت بود،چون من بامادری زندگی کرده بودم که بااینکه پدرم ازهمه لحاظ اُکی بود و اهل هیچ دودو دمی نبود و رفیق بازهم نبود،اما مادرم تا پدرم ازخونه بیرون می رفت،تو پنج دقیقه پنج بار به پدرم زنگ می زد تا برگرده خونه…
کم کم تلاش کردم نه تنها به همسرم اعتماد کنم،بلکه به کل زندگیم هم اعتماد کنم و همه چی رو بسپارم به اون خدایی که میتونه مدیر خوبی برای کل زندگیم و عزیزلنم باشه
اعتماد کنم به اینکه زندگی خودش بلده چهطور پیش بره، حتی وقتی من نمیفهمم چراوچگونه…
از خجالتی به جسور
من سالها خجالتی بودم.
همیشه یه عالمه حرف تو دلم بود، ولی نمیگفتم.
میترسیدم قضاوتم کنن، یا ناراحت بشن، یا فکر کنن دارم زیادی حرف میزنم.
اما واقعیت اینه که خجالتی بودنم یه جور محافظت بود؛ نمیخواستم آسیب ببینم.
یه روز که خیلی از سکوت خودم خسته بودم، به خودم گفتم “بذار یه بار حرف دلتو بزنی، حتی اگه بلرزی.”
همون یه بار، شد شروع یه مسیر جدید.
از همون موقع شروع کردم کمکم جسورتر شدن.
جسور بودن برای من یعنی خودم بودن، حتی اگه همه نفهمن یا قبول نکنن.
الان دیگه سکوت نمیکنم وقتی لازمه چیزی بگم، و این برام یه جور آزادیه.
حرف زدن از دل، بدون ترس، حس قشنگی داره… یه حس زنده بودن واقعی.
تواین مورد مثالش خصوصی تره که ترجیح می دم وارد اونها نشم..
از وابسته به مستقل
یه زمانی وابسته بودم — به آدمها، به نظرشون، به حضورشون.
فکر میکردم بدون اونا نمیتونم ادامه بدم.
وقتی تنها میشدم، یه حس پوچی میاومد سراغم.
اما کمکم فهمیدم این وابستگی، همون چیزیه که باعث ضعف و ترس درونمه.
شروع کردم به تمرین تنهایی.
اولش سخت بود ، چون توی سکوت، صدای فکرها و ترسات بلند میشه.
ولی کمکم از اون سکوت خوشم اومد.
آروم شدم. یاد گرفتم خودم تکیهگاه خودم باشم.
یادمه تایکی دوسال پیش برام مهم بود که هرچندوقت یک سری از افراد فامیل و آشنارو به خونمون دعوت کنم،و همیشه اگر یک ماه دیرتر میشد می ترسیدم منو قضاوت کنن،و بااینکه اونها برای دعوت کردن کسی هیچ اهمیت یاارزشی قائل نیستن،اما برای من نظروقضاوتشون مهم بود و باید حتما دعوتشون میکردم
بعداز چندین سال به این شکل پیش رفتن،فهمیدم که اون افراد نه تنها قدردانم نیستن بلکه باهربار دعوت کردن اونها یک عیب روی کار من میذارن و همیشه بحثودلخوری بین ما ایجاد می شد
به همین خاطر یکبار برای همیشه اولا تصمیم گرفتم که خیلی یک سری افراد رو انقدر تو ذهنم بزرگ جلوه ندم،دوما که یکم باخودم تنها باشم و لذت تنهابودن رو ترجیح دادم به اینکه بخوام باآدمایی درارتباط باشم که قدردان زحمات من نیستن
حالا اگه کسی کنارمه، از روی انتخابه نه نیاز.
و این حس استقلال، یه جور آرامش خاصی توی قلبم ساخته.
ادامهی مسیر
جالب اینه که هر بار به یه مرحلهی تازه از خودم رسیدم، فکر کردم “دیگه تموم شد، من رشد کردم.”
ولی نه… هر مرحله فقط درِ یه مرحلهی جدید رو باز کرد.
رشد تموم نمیشه، فقط عمیقتر میشه.
الان وقتی به مسیرم نگاه میکنم، میبینم از یه آدم کنترلگر، خجالتی و وابسته،
تبدیل شدم به یه آدم رها، جسور و مستقل — البته هنوز دارم یاد میگیرم، هنوز دارم رشد میکنم.
ولی همین مسیر، خودش برام یه منبع آرامش و امید شده.
الان دیگه حس وابستگی به همسرم ندارم،حس کنترل گرایی بهش ندارم،دیگه قضاوت هیچ کس خیلی برام مهم نیست،البته تو قضاوت دیگران بازهم میتونم بهتربشم
دیگه ازسر اجبار با فامیلودوستوآشنا ارتباط برقرار نمی کنم و به این باور که دیگه کسی غیرازفامیل نیست که بخوام باهاش رفتوآمد کنم..
حالا دیگه برای من رشد یعنی حرکت مداوم،
یعنی هر روز یه ذره آگاهتر، مهربونتر و واقعیتر شدن.
نه برای اینکه کامل بشم… بلکه برای اینکه بیشتر “خودم” باشم
الان به همسرم عشق می ورزم بی انتظار،بی قیدوشرط،بی وابستگی،کاملا رهای رها شدم و دیگه چیزی رو به خودم سخت نمی گیرم،جوری رفتار نمی کنم که تأییدهمسر فرزند پدرمادر و دیگران رو بگیرم
وقتی به مسیرم نگاه میکنم،
میبینم هیچ تغییری یکباره اتفاق نیفتاد؛ همهچیز با صبر،با آگاهی و تمرین و باگوش دادن صدها و میلیونها بار شنیدن صحبتهای گرانبهای استاد شکل گرفت.
هر بار که فکر کردم “دیگه تمومه”، فهمیدم تازه شروع مرحلهی بعدی بوده و این نیست که بخوام ثبات داشته باشم،چون قشنگ می فهمم وقتی یه کوچولو گوش دادن به فایلهارو متوقف می کنم سریع مدارم پایین میاد
امروز اگر بخوام فقط یه جمله از دل این مسیر بیرون بکشم، اینه:
رشد یعنی آرامش در حرکت، و ایمان به اینکه حتی تغییرهای کوچیک هم مسیر زندگی رو عوض میکنن.
از خداوند بزرگ برای تمام لحظههایی که منو به خودِ واقعیم نزدیکتر کرد سپاسگزارم،
و از شما استاد عزیز برای همراهی، آموزش و نوری که در مسیر رشد درونم تابوندید،
با همهی دل، قدردان تک تک صحبتهای شما و نتایج دوستان عزیزم هستم که باعشق ازنتایجشون صحبت می کنند
سلام به دوستان خوبم. خدایا شکرت که اینجا هستم در سومین جلسه تغییر را در آغوش بگیر
من هم این تجربه رو داشتم، یادمه یک زمانی خیلللی ورزش کردم خیلی عالی وزن کم کردم با دیسیپلین پیش رفتم و وقتی رسیدم به وزن 59 دیگه گفتم خب بزار برم یکم چیزی بخورم، اون یکم خوراکیه رسید به جایی که دیگه شدم 75 کیلو و ورزش هم ولش کردم وقتی دیدم بدنم خوب شده
و یادمه در حدی وضعیتم خراب بود که نمیتونستم لباس جذب حتی تو خونه توی تنهاییام بپوشم
و دو سال پیش یک سفر با دختر خالم رفته بودم که در اون سفر خواهرش بهم گفت شبیه خانمای باردار شدی، حالا اون شخص خیللی با من لج بود همیشه اذیتم میکرد و با این حرفش چناننن ناراختم کرد چنانن بهم برخورد که من بعد از برگشت از سفر دیگه هیچی نخوردم، هیچی
اون موقع خیلی عصبانی شدم، ازش متنفر شدم، اما الان واقعا ازش تشکر میکنم، اگر اون حرفو نمیزد بهم اگر باعث نمیشد به اون شکل بهم بر بخوره شاید الان بیست کیلو دیگه هم اضافه کرده بودم
و بعد از همون مسافرت دیگه شروع کردم به سالم غذا خوردن و روتین ورزش رو رعایت کردن و به لطف الله الان بدنی کاملا عالی و فوقالعاده دارم، عضلات پشتم در اومده و شکمم صاف صاف شده و واقعااا عاشق بدنمم. خدایا شکرت که اون حرف رو ازش شنیدم
راستش همین حالا هم در زندگی کاریم وقتی یک قدم میبینم همه چیز خوب پیش میره باز کمی ولش میکنم، همونطور که توی انجام تمرین صفحه اول همین پروژه کامنت گذاشته بودم
وقتی دیدم که همه چیز امن و امانه یکوچووولو ولش میکنم، این یچیز ناخودآگاه شده کلا، ولش میکنم یکی دو روز و یا یک هفته یا به همون شکل پیش میرم بعد میبینم نه داره اوضاع خراب میشه
مثلا درمورد فعالیتم در سوشال مدیا این مشکل رو یک هفته داشتم که باید یک سری تغییراتی در نحوه فعالیتم ایجاد میکردم اما به همون روش قبل بسنده کرده بودم و کمی افت کردم
باید دائم
روی این موضوع کار کنم، باید سعی کنم عادت کنم به این که هرروز بهتر از دیروز، هرروز تغییری متفاوت تر از دیروز هرچند کوچیک
مثلا اگر میبینی باورات در مورد ثروت داره تضعیف میشه برو پنج دقیقه کامنت های جلسه سوم قدم اولتو بخون
اگر میبینی داری فراموش میکنی بعضی نکات مهم رو برو ویس بگیر و صداتو صبح به صبح گوش بده موقع پیاده روی به سمت پارک
اگر اینستاگرام گشتن رو کردی روزی بیست دقیقه، حالا بکن روزی ده دقیقه
بهتر بهتر بهتر
و چقدر واسه کسی که کل عمرش همش با یک روتین زندگی کرده و تا چکشه رو از جهان نخورده تغییر نکرده، ایجاد این عادت سخته
اما شدنیه! باید دایم یاداوری کرد باید دائم آگاه بود
جدیدا کمتر دارم میام سایت، یکی دو روزه..وقتی میبینم کارم داره خوب پیش میره کمتر اومدم…باید آگاهانه دوباره روزی چهار ساعت صبح رو بزارم رو فایل های استادم
همونطور که غذا میخوری هرروز و امکان نداره یک روز غذا یادت بره یا پشت گوش بندازی
قوانین رو به همون شکل باید تکرار کنی
امکان نداره یادم بره یک روز نهار نخورم، امکان نداره یک روز بگم خب حالا من دیروز اب خوردم امروز دیگه سیرابم باز بره تا دو روز دیگه
اماکن نداره بگم خب من دیشب خوابیدم حالا بره تا دو سه روز دیگه بخوابم
باید آگاهانه پیش برم! باید آگاه باشم به رفتارم
امیدوارم که بتونم تغییرات بزرگی در زندگیم ایجاد کنم
و کمالگرایی رو تبدیل به عملگرایی کنم
فکر و خیال و کمالگرایی و… رو بزارم کنار
عمل کنم عمل
خدایا کمکم کن بتونم تغییرات بزرگی در زندگیم ایجاد کنم، بتونم تا اخر امسال چنان پیشرفت کنم که تو عمرم یک درصد این تغییراتو ایجاد نکرده بودم
خدایا کمکم کن بتونم با آرامش این تکامل رو پیش برم و عجله نکنم
بدونم در دنیایی که اکثر افراد دارن رو دست و پاشون میخزند من تورو، قوانینتو، الله ام رو شناختم و رب من دستامو گرفته و میگه با ارامش راه برو
مسابقه ای در کار نیست، عجله ای برای رسیدن به چیزی نیست فقط مداوم ادامه بده
مثل گوش کردن همین فایل های استاد که داعم میگم خب بزار برم این فایل و گوش بدم، خب اینو شنیدم حالا بعدی، اون یکی هم گوش بدم ببینم توش چه درسی داره
دائم میخوام برم سراغ فایل بعدی و درسای جدیدتر رو انجام بدم درصورتی که همین درسی که گرفتم رو نرفتم بنویسم، کامنت نذاشتم، ویس نگرفتم و داعم گوشش نکردم، تثبیتش نکردم
حتی همین فایل های تغییر را در اغوش بگیر میگم خب این کم بود کی بعدی میاد، خب برو تمرینش کن دختر، برو ببین چی داره میگن استادت، برو عمل کن بهش، تثبیتش کن بعد برو باز بیست دقیقه دیگه هم بزار روش، آخه الان یک فایل سه چهار ساعته بهت بدن که تو مغزت از کار میفته انقدر حجم آگاهیا بالاست!
بیشتر زده میشی.
این زندگی خیلی لذت بخشه اگر عجله نکنی و در کنارش اگر این عجله نکردن تبدیل نشه به موقعیتی که کلا ولش کنی
استاد کاش اون موقع تو شهر ما هم سمینار میزاشتید شاید من اونجا با شما اشنا میشدم و زودتر به خودشناسی میرسیدم اهداف جدیدیتری را برای خودم میزاشتم استاد بی هدف بودن خیلی اعصاب خورد کنی ولی از وقتی با شما اشنا شدم اصلا نمیتونم حتی یک روز بی هدف باشم و حالم انقدر بد باشه که نخام از جام بلند شم یعنی اگه از کار هم خسته باشم میرم سراغ دوره ها مینویسم گوش میدم قبلی ها را میخونم مقایسه میکنم
بخدا اصلا با شما بودن خودش بزرگترین هدفه بماند که با کار کردن روی دوره ها هددددایت میشیم به حای بهتر به ادمهای بهتر به شرایط بهتر
چه هدفی از این بالاتر
والا بچه های سایت انقدر سرشون شلوغ میشه و مشغول پول ساختن میشند وقت نمیکنند کامنت بزارند خخخخخخخخخ
با خوندن کامنت دوستان پرواز میکنم و آگاهی ها و تجربه های نابشون به جانم میشینه.
هم زمانی ها نشانه واضح قرار داشتن بی چون و چرا در جریان هدایت هست.
وقتی این جلسه رو گوش دادم بهم الهام شد همین حالا برو جلسه 8 دوره عزت نفس رو گوش کن وقتی play کردم دیدم همون اول استاد گفتن بچه ها بنظرتون کی باید تغییر کنیم؟
برق سه فاز از کلم پرید و به این فکر کردم نباید اینجور برق از کله ام بپره چون من لایق دریافت الهامات و مکالمه با خداوند هستم و من هدایت شده هستم و این کاملا طبیعی هست، و متوجه شدم چرا مکمل این پروژه دوره احساس لیاقت هست.
چه پروژه پرنوری ، همه دوستان رو دور هم جمع کرده این پروژه و انگار همه میخوان در کنار هم از پیله بیان بیرون و با در آغوش گرفتن تغییر پروانه بشن.
امروز دیدم آقا رضای عطار روشن هم به این پروژه بهشتی ملحق شد و به لیلا خانوم بشارتی هم تبریک میگم افتتاح شهر کباب رو.
الان دارم درک میکنم حرف استاد در قدم اول رو که فرمودن : اگر من میخواستم محصولاتم رو عرضه کنم اصلا به اون غرفه ها فکر نمیکردم و نقاشی هام رو یا بصورت آنلاین و یا در گالری های ایتالیا و … عرضه میکردم.
خانم بشارتی هم چون در مداری قرار گرفتن که آهنربای ثروت در وجودشون قوی تر شده و مدت ها پیش درآمد ماهی 500 میلیون رو تجربه کردن کاملا طبیعی و بدیهی هست که با گذشت یک هفته از افتتاح شهر کباب جای سورن انداختن اونجا نباشه.
خدایا هزاران مرتبه شکر.
استاد هم بارها گفتن با تغییر باورها و تثبیت اون ها مدار ما تغییر میکنه و وارد مداری میشیم که نعمت ها و ثروت های متناسب با باورهای جدید ما توی اون مدار هست اونجا هست و ما نباید کار خاصی انجام بدیم.
آرزو میکنم این پروژه تغییر به لطف الله یکتا هدایتی باشه برای تغییر بنیادین و متعهدانه باورهای ما.
هر موقع از خداوند هدایت خواستم در درجه اول بهم الهام میشه که عجله نکن و هدفت رو تقسیم بندی کن و به قسمت های کوچک تر تقسیمش کن همونطور که آقا رضا بهش الهام شد اون بدهیش رو تیکه تیکه کنه و آروم آروم پرداخت کنه.
همونطور که آقای امیری عزیز برای شکست ترس از ارتفاع اول رفت ارتفاع 12 متری و بعد رفت 80 متری خداروشکر.
و همچنین در دستورالعمل پروژه گفته شده اون هدف و تغییر جدید رو اگه برات بزرگه انقدر به قسمت های کوچک تبدیلش کن که انجام دادنش آسون تر از انجام ندادنش بشه.
من میخواستم از خودم بنویسم و هی دنبال این میگشتم یه چیزی بنویسم که منو جزو دسته اول قرار بده همون دسته ای که قبل از خراب شدن اوضاع خودشونو تغییر میدن .
ولی …
راستشو بخواین دیدم دارم زور میزنم و دیدم در اغلب اوقات من جزو گروه دوم هستم که اول یه پس گردنی میخوره بعد به تغییر فکر میکنه.
البته به نکته خیلی مهمی رو لازمه بگم…
ما وقتی از مدارهای پایین تر میخوایم بیایم بالا جهان چاره ای نداره جز اینکه مارو با تضادهای زیادی مواجه میکنه.
و تنها راه فهمیدن مسیر اینه که ما احساسمون رو خوب نگه داریم.
سوال :
چرا باید احساسمون خوب باشه؟
جواب:
به خاطر اینکه بتونیم تشخیص بدیم اون اتفاق نامناسب قطعا تضاد هست و برای رشد ما اومده و ما بفهمیم چطور باید با اون تضاد برخورد کنیم.
تجزیه و تحلیل:
اگر ما مدتی هست که غالبا احساس خوبی داریم و به یک ناخواسته و اتفاق نامناسب یا به ظاهر بد برخورد میکنیم صد در صد متوجه میشیم که آقا من مدتیه احساسم خوبه و طبق قانون بدون تغییر خداوند احساس خوب =اتفاقات خوب.
اما این اتفاق به ظاهر بد پس چیه؟
آره این دقیقا و دقیقا همون اتفاقیه که قراره تو رو به خواستت برسونه ظرفت دو بزرگ تر کنه و هدایت ها در دل اون اتفاق برات آشکار بشه.
اما….
اما…
اگر مدتیه احساست خوب نیست و مدتی رو در احساس غم و افسردگی و درگیری و خشم و ناامیدی سپری کردی که همه این احساسات بد ثمره و نتیجه عدم کنترل ورودی ذهن و گوش سپردن به چرندیات و رسانه ها و دلسوزی های بیجا برای افراد ناراحت و مشکل دار و حس حمایت گری و یا احساس حقارت و نیاز به حمایت شدن از طرف دیگران بوده و یا احساس گناه یا احساس سرزنش ناشی از کمال گرایی یا هر چیز دیگه ای بوده….
اگر اینجور بوده…
و اتفاق ناخواسته ای میوفته تو گیج میشی و دیگه نمیتونی بفهمی این تضاده که میخواد منو رشد بده؟
یا اتفاق بدی هست که کانون توجه من بوجود آورده؟
و قطعا نمیتونی روی خودت کار کنی.
پس متوجه شدم چرا انقدر صدها بار استاد روی احساس خوب تاکید دارن.
احساس خوب هسته مرکزی و لازمه کار کردن روی خودمه.
و مهم ترین بخش کار اینجاست که ما باید باورهایی رو ایجاد کنیم که بوسیله این باورها به احساس بهتری برسیم.
خب بچه ها من وقتی به تضاد برخورد میکنم یه ابزار قدرتمند دارم که اونو به کار میبندم و تبدیل میشم به یه موجود بی آزار و حرف گوش کن که پارو نمیزنه و وا میده و خودشو رها میکنه.
درواقع من تسلیم میشم… تسلیم میشم.
و وقتی تسلیم میشم هیچ چیزی نمیتونه احساس منو خراب کنه و تمام حرف ها و اتفاقات واقع شده در اون تضاد رو از طرف خدا میبینم.
مثل یک فردی که در زمان طوفان میره توی یک غار و بی حرکت میشینه و در زمان زلزله میره زیر پناهگاه میخوابه و در زمان سیل میره نوک کوه لَم میده.
و بعد از،طوفان و سیل میاد بیرون و میبینه هوا عالیه و پرنده ها دارن میخونن.
انشالله در کامنت بعدی خودم از تغییرات اخیر و تجربیات خودم برای دوستان نازنین و استادم مینویسم.
من دانشجو که بودم با اینکه پول تو جیبی از پدرم میگرفتم ولی مشتاقانه دوست داشتم خودم درآمد داشته باشم و همون موقعها تصمیم به تدریس خصوصی ریاضی گرفتم. اتفاقا یکی از دوستانم آموزشگاهی معرفی کرد که من تونستم قرارداد ببندم و شروع به کار کنم و خوشبختانه بعد از مدت کمی شاگرد بمن معرفی کردن و کم کم شروع به کار کردم.بسیار خوشحال بودم که به هدفم رسیدم و پول با تلاش خودم اومد تو جیبم..در کمال ناباوری (چون حقیقتا اونقدرا علاقمند به تدریس نبودم و بیشتر بخاطر درآمدش و اینکه کار دیگه ای اونموقع به ذهنم نمیرسید) به تدریج تو کارم موفق شدم و شاگردام زیاد شدن در حدی که با پولم تونستم چندتا سفر برم و دیگه از پدرم برای مایحتاجم پول نگیرم. بعد از چندسال ماشین خریدم و شاگردها زیاد شدن بدون اینکه من تبلیغ خاصی بکنم بخاطر کیفیت کارم و فن بیان خوبی که واقعا به لطف خدا کسب کردم.خلاصه که دیگه خوشحال تو ابرها بودم، بخاطر پیشرفت خوبی که کردم و رو پای خودم وایسادم و هیچ به فکر توسعه کارم بصورت دیگه ای که با تلاش و فیزیک کمتر، درآمد بیشتری داشته باشم..
با اینکه من جزو مدرسان برتر آموزشگاه شدم اما کم کم منحنی کسب درآمدم نزولی شد بخاطر کرونا و همزمان اقدام برای شغل دیگه ای که به تشویق دوستم واردش شدم ناگهان افت شاگرد داشتم بجز یه عده ای که آنلاین کار میکردم باهاشون.
خب در ظاهر، شوک بدی بود برای منی که تقریبا هرروز مشغول به کار بودم، اما کمی با خودم فکر کردم و دیدم اولا چرا خودم زودتر به این فکر نیفتادم که مدل و شیوه کارمو توسعه بدم و دومیش که برام دلچسب تر بود اینکه بخودم گفتم دختر عجب موقعیتی پیش اومد یذره استراحت کنی از بسکه ببخشید مثل تراکتور همش داشتی کار میکردی و فک میزدی!! به کجا چنین شتابان؟!
درواقع یجورایی توفیق اجباری شد برای تغییر و جهان منو مجبور کرد که کمی توقف کنم و جور دیگه ای پول دربیارم و کم کم خداجونم به چنتا راه دیگه هدایتم کرد که درسهای خوبی برام داشت ولی بازم از اونجایی که مورد علاقم نبودن سینوسی ادامه دادم تا به اینجایی که تصمیم گرفتم شیوه تدریس را عوض کنم با شاگردان کمتر و کیفیت و مدل بهتر و اعتماد بنفس بیشتر..و البته این هدف بزرگ من نبود و به کارهای دیگه ای پرداختم و تا حدی رشد کردم و چون انتخاب خودم بود خوشحالم که باوجود نتیجه کامل نگرفتن، خیلی درس ازشون گرفتم، حتی همونجا بود که با فایلها و سایت استاد عزیزم آشنا شدم و اون کار را رها کردم چون با روحیات من سازگار نبود. اما حاصلش این شد کم کم یادگرفتم میشه با تلاش فیزیکی کمتر به درآمد بیشتر یا هر هدف دلخواه بهتر و دلچسبتر رسید و باعث رشد ذهنی من شد.چون تا اونموقع واقعا باور نداشتم که با افکار میشه زندگیمو قشنگتر و راحتتر بسازم. الان مجددا به لطف خدا و دوستی که زبان خدا شد برای من، هدف بزرگتری انتخاب کردم که از دید بعضیا مسیر پرخطری هست و خیلیا رفتن و نشد، ولی از اونجایی که خداجونم کمک کرده و من این باور را دارم که اگه مسیریو انتخاب کردم و دلم خواست واردش بشم کاری به بقیه ندارم، خودمو محک میزنم فعلا دارم قدم برمیدارم و پیشرفتمم بد نبوده.نجوا هم زیاد هست که آیا به جایی میرسم یا نه. ولی چون فعلا حسم به این انتخاب خوبه ادامه میدم چون میدونم پشتیبانی خدا را همیشه دارم.
به این نتیجه رسیدم که هنر آدم، رها کردن در اوجه وقتی که میبینه اون مسیر، اشباع و راضیش نمیکنه خیلی جنم و جسارت میخواد که بپذیریم الان وقت رها کردنه، هر چیزی که بخوایم با هرشرایطی میتونیم یادبگیریم و اگه با علاقه و هیجان پیشرفت دخیل باشه در زمان کوتاهی تصاعد میزنیم چونخداجون قول داده که : و َلسوف یُعطیک ربُک فتَرضی
الهی همتون توی هر مسیری هستین به لطف خدا پیروز و پررونق باشید.
سپاسگزارم از استادجان بخاطر تک تک راهنمایی های خوب و بجا
ﺑﻪ ﻧﺎم ﺧﺪﺍ ﻛﻪ ﺭﺣﻤﺘﺶ ﺑﻲ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺵ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ.
امروز ۱۰۰۰روز از عضویت من در این سایت باارزش میگذره🎂ومن هر روز صدای خداوند رو در این سایت، از دهان استاد نازنینم،از نوشته های فوقالعاده خانم شایسته ی عزیزم
وکامنتهای بینظیره دوستانم میشنیدم،
تا به مسئله ای یا تضادی میخوردم،به این سایت و گوش کردن فایلها میپرداختم،ودربسیاری از موارد،پاسخم را دریافت میکردم،وباصبر و صلواه که یاد گرفتم ادامه میدادم،دوره های عزت نفس و بعد راهنمای عملی ودوازده قدم و کشف قوانین و ..روتهیه کردیم و قوانین و بهتر درک کردیم،
سازوکار این جهان و تکاملی و با تجربه هایی که بدست میاوردیم در حال طی کردن هستیم،
وچقدر این مسیر لذت بخش است،
چقدر رفته رفته،چرخهای زندگی روان تر و راحت تر میچرخه،اگه ایمان داشته باشیم به خدا و عمل کنیم به آگاهیهای ناب این جلسات.
در بین راه ذهن،میومد و خودی نشون میداد،
ومیگفت:زهرا دیگه بلد شدی،نیاز نیست گوش کنی،بقیه اش تکراره و…خلاصه چند بار که حرفش و گوش کردم،به نا امیدی و ترس و نگرانی رسیدم،وبعد درک کردم که این فایلها فقط گوش کردنی نیستند،بلکه ورودی هایی هستند که مثله غذا باید به ذهن وقلب من جاری بشن تا من با انگیزه و آگاهی و ایمان حرکت کنم،هرجا درجا بزنی و بگی بلدم و رسیدم،یعنی باختی،یعنی خودت و آماده میکنی برای فاسد شدن،
اینکه حتی برای وجود ذهن هم باید خداروشکر کرد،که فربه های ذهن هم،نهایتا به خیره ماست،به ما یاد میده که چطور کنترل ذهن داشته باشیم،چطور افسار ذهن و بهتر در دست بگیریم،وبهتر بشناسیمش و این کار به مرور و تکاملی هست
کنترل ذهن=کنترل زندگی
خلاصه من سعی کردم هر روز ورودی های درستی رو به ذهنم بدم،واین فوق العاده در احساس من تاثیر گذاره و بیشتر مواقع در حال و هوای خوب و در طبیعت به سر میبرم،
وزمانهایی هم هست که حالم نامناسب میشه ولی دارم یاد میگیرم زودتر به حاله طبیعی و خوب برسم،
خلاصه اینکه بزرگترین سرمایه گذاریه من،روی تمرکز بر خودم و شخصیتم هست که از لحظه ی ورود به این سایت و گوش کردن فایلها انجام دادم و هنوز این مسیر تا بی نهایت ادامه داره،تا بهتر و بهتر شدن،مسیری بی انتها
اما لذت بخش وزیبا.
من با همسرعزیزم ،باهم این مسیر زیبا رو شروع کردیم و این بسیار لذت بخش تر هست که باهم هماهنگ باشیم،
خودمون و تصور میکنیم که قراره خداوند چه نعمتها و خوشبختی و سعادتی رو در دنیا و اخرت به ما ببخشه،هرچند که در این مدت،خیلی از لطف خداوندشامل حال و زندگیه ما شده که در کامنتهای قبلی و آخرین جلسه ی دوازده قدم،بیان کردم.
امروز که عدد ۱۰۰۰ رو در مدت عضویتم دیدم،
حسم گفت بیام و این عدد وتولد دوباره رو به خودم تبریک بگم ویک چاق سلامتی هم با شما عزیزان و دوستان باارزشم و استاد بینطیرم داشته باشم،خیلی خداروشکر میکنم به خاطر این نعمتها،وکلاپهوس هم یک نعمت دیگه است که نشون میده ،استاد هم داره این سایت و نحوه ی کارش رو هم رو به بهترشدن و رشد تغییر میده،وما هم به طبع به فکره تغییر و رشد بیشتر میشیم،حتی تغییر گوشی که الان داریم وبه گوشی بهتر مثله اپل،تابتونیم از امکانات و سرعت این گوشیه باکیفیت استفاده کنیم .
واین خواسته هم به کائنات ارسال شد،تا باصبر و صلوه ودر زمان مناسب به تجربه تبدیل بشه،گوشی اپل۱۲پرومکس👍
موضوع این جلسه ی کلاپهوس ،در یکی از جلسات ۱۲ قدم هم گفته شد،که چقدر تامل براتگیز بود و اینکه واقعا ما جزو کدوم دسته افراد هستیم،کسانی که خودشون دنبال بهتر شدن شرایط هستند و یا کسانی که منتظر سیلی ها و نشانه های جهان هستند؟؟
….
رشد و تغییر در نحوه ی رفتار با خود،وعزت نفس
رشد در نگاه مثبت تر به جهان و نگاه به داشته ها و شکر گذاری عمیقتر
رشد در دریافت آگاهی ها و درک قوانین و محقق شدن
رشد در خواندن قرآن و درک بهتر قوانین
رشد در نگاه به ثروت و فراوانی و نعمت
وحس لیاقت
رشد در نگاه به خانواده و فرزندان و استقلال اونها
رشد درکسب و کار
ورشد در همه ی جنبه ها،معنوی،روابط،ثروت،سلامتی و……..فقط باید قوی بود و ادامه داد و هم جهت شد با جهان،مثله انسانهای قوی و موفق جهان،آن ها خودشان را باور کرده اند … !
از مشکلات و محدودیت ها ، پله ساخته اند ، نه کوه !!!
آدم هایِ قوی در کمالِ خودباوری ؛
انتخاب کرده اند قوی باشند … !
قوی بودن ؛
در “مغز” اتفاق می افتد ،
نه در شرایط و مکان و نوعِ خاصی از آدم ها …
پس هر آدمی می تواند قوی ترین باشد ،
اگرخودش را ؛
و توانمندی هایِ خودش را ؛
بی هیچ کوتاهی و تحقیری ؛
باور داشته باشد …
شرایط و اقبال ، بهانه است …
خودت را با خودت مقایسه کن ،
و سعی کن قوی ترینِ خودت باشی !
قوی بودن ؛
همت می خواهد ،
نه جایگاه و موقعیت … !
استاد عباسمنش شما و شخصیت شما برای من خیلی با ارزش هست و شما الگوی خوبی هستید از یک انسان با ایمان و شجاع،با قلبی مهربان و روحی به وسعت آسمان
خیلی دوستتون دارم،درپناه خداوند سلامت و سعادتمند باشید❤
بنام خدای رحمتگر مهربان
سلام به استاد عزیز و مریم جان و دوستان خوبم
آرزو دارم که حالتون عالی عالی باشه و روزگار به کام
نشانه امروز من
سپاسگزار خداوندم که منو در مسیر هدایت قرار داد
ممنونم از استاد که این فایل و آگاهیهاش رو بما هدیه داده
چیزی که باید بدونم و همیشه یادم باشه اینه که جهان ایستا نیست در حال حرکت و روندی رو به رشد و گسترش داره
منم که جزئی از این مجموعه هستم باید حرکت کنم یه جا متوقف نشم تا هماهنگ باشم با جهان، وگرنه بد می بینم
اگر روی خودم کار کردم و به موفقیتی رسیدم فکر نکنم که آخرشه و دست از تلاش بردارم،اگر هیچ حرکتی برای پیشرفت کردن نکنم اوضاع بدتر از قبل میشه
همیشه باید بدنبال بهبود باشم، در همه ابعاد میتونم خودمو بهتر کنم
سرگرم کاری باشم که جای رشد و بهبودی داشته باشه، چیزی یاد بگیرم
اگر ببینم در موقعیتی هستم که جای رشد نداره، اونجا جاییه که باید تغییر ایجاد کنم
اون تیکه ای که ما تصمیم میگیریم که تغییر کنیم خیلی خیلی تیکه مهمیه تو زندگیمون
اگر باهوش باشم قبل از اینکه اوضاع سخت بشه، با دیدن نشانه ها بیدار میشم و تغییر میکنم
خدا رو شکر وقتی که عملکردم رو با معیار صحبتهای استاد می سنجم می بینم که در مسیر درست هستم، پیوسته در حال بهبودی و پیشرفت هستم، پیشرفتهای کوچیک کوچیک، قدم به قدم،در تمام جنبه ها
در خانه داری، در اخلاقم، در رفتارم، در کار کردن روی خودم، در سلامتیم، در رفاقت و ارتباطم با خدا، در ارتباط با دیگران، در مسائل مالی
در کار کردن روی خودم جدی تر شدم، هم زمان روی دوره ها و محصولات، و نشانه امروزم، و فایلهایی که روی سایت میاد کار می کنم، و برای اکثرشون کامنت می نویسم
چقدر شور و شوقم زیاد شده خدایا شکرت
خدایا شکرت برای همه نعمتهام
در پناه خدا شاد و سلامت و کامروا باشید
سلام خانم سلیمی جانِ نازنینم.
امروز چند تا از کامنت هاتون رو خوندم و الان برای این کامنت ایده اومد که پاسخ بنویسم براتون.
من همیشه لذت میبرم از محتوایِ کامنت هاتون.
بوی تلاش، سپاس گزاری، آرامش، بهبود میاد از کامنت هاتون.
از صمیمِ قلبم تحسینتون میکنم برای رشد و پویایی که خودتون خلق میکنین برای مسیرِ زندگیتون.
تحسینتون میکنم برای اینکه دوره آموزش شنا میرین.
تحسینتون میکنم برای اینکه تمرین دوچرخه سواری میکنین.
تحسینتون میکنم برای اینکه پیاده رویِ منظم دارین.
تحسینتون میکنم برای اینکه زیبایی های زندگیِ خودتون و عزیزانتون، زیباییِ اطراف و طبیعت، رو میبینین، حس میکنین، سپاس گزاری میکنین.
تحسینتون میکنم برای احساسِ لیاقت، اعتماد به نفس و عزتِ نفستون.
در پناه خدا باشین همیشه، همینطور عزیزانتون.
الهی شکر بعد از ارسال پاسخ، دایره ی زیبای آبی رو دیدم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام سمانه جان عزیزم
سمانه جانی که اینقدر احساس لیاقت و عزت نفس داری که برای خودت اسم سمانه+ جان انتخاب کردی
خیلی خوشحال شدم از دریافت نقطه آبی پر رنگ و خوشگلی که بهم هدیه دادی و پیام پر از مهر و لطفت و همچنین تحسینت که نشان دهنده نگاه زیبابین و ویژگیهای زیبای درونینی خود شماست و الهی که هزاران برابرش به خودت برگرده
سمانه جانم حسابی گیج شدم اول فکر کردم برای کامنت قبلیم که روی قسمت سوم پروژه تغییر را در آغوش بگیر برام پاسخ گذاشتی
بعد دیدم نه بابا این نشانه ی روزانه ام بوده و کامنتم به تاریخ پنجم شهریور 1403 هست
و خوندمش و باز هم شگفت زده شدم از اینکه دقیقاً مثل کامنتهای الانمه و کلی به خودم افتخار کردم که خدا جانم شاهدی از غیب برام آورد که دلگرمم کنه که همین روش رو ادامه بدم و پا پس نکشم
سمانه جانم در مورد همین نقطه آبی دقت کردی که از کجا میاد؟
چرا میاد؟!
قطعاً که بیخودی نمیاد
کسی هم که عاشق چشم و ابروی ما نیست هر چقدر هم که زیبا رو باشیم
دلیلش پرکاری درکامنت نوشتنه
استمراره
و طی تکامله
و تجربه کسب کردنه
و ادامه دادن و تکرار و تمرینه
و هی بهتر شدنه!!
مثل همه ی موارد زندگی در تمام جنبه ها
الهی که هر روز با آموزشهای الهی استاد جانم هر روز داناتر و آگاهتر و
و ثروتمند تر هم از نظر ذهنی و هم در واقعیت زندگیمون باشیم
سمانه عزیزم عاشقتم و روی زیباتر از ماهتو میبوسم
حافظ جان قند عسلمو هم از طرف من ببوس
قلب فراوان فراوان فراوان
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد عزیزم و همه هم گامان عزیز و دوست داشتنی ام
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی به روند زندگیم نگاه می کنم می دونم که به دفعات پیش اومده که این اتفاق برام بیفته و به قول استاد گفتنی در باد موفقیت بخوابم و پیشرفتی نکنم اما دقیقا به یاد ندارم که اتفاقی بوده باشه که در همون لحظه به خودم بگم که خب دیگه الان که تونستم این کار رو بکنم و این نتیجه رو بگیرم دیگه تمومه. این حس رو به این شکل نداشتم ولی میدونم به صورت ناخودآگاه در من بوده
مثلا زمانی که ماشین خریدم، زمانی که ازدواج کردم، زمانی که مدیر فروش شرکت شدم، زمانی که خونه خریدم، زمانی که عروسی گرفتم.
الان همین طور که دارم این کامنت رو می نویسم درونم داره بهم میگه و من همه ش رو می نویسم
من وقتی توی یه زمینه ای به موفقیت می رسیدم دیگه اون زمینه رو یه جورایی ول می کردم و توش میومدم پایین. مثلا یه نمونه بارز برای خودم بخوام بگم این بود. زمانی که من رفتم توی شغل ویزیتوری از روز اول می گفتم من مدیر فروشم. هر کی از دوست آشنایان از من می پرسید چیکار می کنی توی اون شرکت می گفتم مدیر فروشم و خیلی هم با انگیزه و شور و شوق داشتم کارم رو می کردم. این گفتن من و شور و شوقم به حدی ادامه داشت که من اولا توی همون ویزیتوری از همون ماهای اول و دوم درآمدم رسید به کسایی که چندین سال توی اون شرکت کار می کردن و از طرفی به طرز خیلی جادویی ظرف 6 ماه من شدم مدیر فروش شرکت. اما به محض اینکه این هدف رو به دست آوردم ( البته این رو هم بگم که وقتی امتیاز مدیر فروش شدن رو به خودم دادم و قدرت رو دست مدیر شرکت نه خدا این شرک خودش شروع پایین کشیده شدنم بود) دیگه اون شور و شوق و انگیزه ادامه پیدا نکرد و روز به روز شرایط برام سخت تر شد تا اینکه بعد از یک سال خودم درخواست دادم که دوباره ویزیتور شم و بقیه داستان.
الان که به اون شرایط فکر می کنم موضوع این بود که من تو اون زمانی که تازه ویزیتور شده بودم می خواستم به اون هدف مدیر فروشی برسم و یه سری کارها براش انجام میدادم (مثل اینکه به همه میگفتم من مدیر فروشم، مثل مطالعاتی که می کردم و فایل هایی که گوش می دادم و آماده کردن خودم برای مدیر فروشی) که بعد از اینکه مدیر فروش شدم دیگه اون کارها رو کمپلت قطع کردم و رفتم دنبال هدف های دیگه مثل ازدواج و خونه خریدن. در حالی که اینجوری نیست که تا به یه چیز رسیدیم دیگه اون کارها رو ول کنیم بلکه باید همیشه رو به رشد بریم جلو و الان که این کامنت رو تا به اینجا نوشتم واقعا این موضوع برام روشن شد
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
موضوعی که به جای توقف همیشه توش ادامه دادم و تلاش کردم بهبود پیدا کنم رابطه عاشقانه بود و هیچ وقت به نقطه دیگه تمونه نرسیدم.
همیشه تلاش کردم رابطه ام رو بهبود بدم و از زمانی که با همسرم دوست شدم تمام 6 سال دوستی هر دوتامون در حال بهبود خودمون و رابطه مون بودیم و بعد از ازدواج هم این رو ادامه دادیم. از تضاد ها درس گرفتیم و همیشه شور و شوق و انگیزه بهبود داشتیم. دقیقا ما برای داشتن یه رابطه سالم و دوستانه قبل از اینکه اصلا با هم دوست بشیم یه سری کار ها رو انجام دادیم که بعد رابطه هم ادامه دادیم. مثل اینکه خودمون باشیم، سعی نکنیم به خاطر دیگری خودمون رو تغییر بدیم بلکه به خاطر خودمون، تغییر کنیم. تلاش نکنیم دیگری رو تغییر بدیم و ارزش قائل بشیم برای خودمون، خودمون رو دوست داشته باشیم و اولویت اول زندگی هم بعد از خودمون باشیم.
و این به نظرم دلیل اصلی اینه که «دیگه تمومه» توی رابطه مون به وجود نیومد و همیشه رو به پیشرفت بودیم. مهم نبود که چقدر جلو رفته باشیم. تمام این 11 12 سالی که با همیم این موارد که گفتم رو رعایت کردیم و واقعا سپاسگزار خداوندم و واقعا می بینم که این مورد چقدر تفاوت داره با باقیه مواردی که به سکون رسیدم
بنام خدای رحمان
سلام ب همگی عزیزان هم گام توی پروژه ی تغییر
خدارو صدهزار مرتبه شکرت بخاطر این فرصت زیبای تغییر ،این آگاهی ها
ک قبلا دریافت نمیکردم از این فایلها
الان درکم بیشتر شده و این عالیه این نشونه ی رشده
نشونه مدار بالاتره
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
موقعی ک تازه اومده بودم سایت خیلی تغییر کردم و هرروز داشتم رو ب مدار بالاتر رفتم ،درمدار کتابهای ارزشمند استاد قرار گرفتم
هدایت شدم ب پروژه روز شمار تحول زندگی من
اینقد این مومنتوم مثبت ک ایجاد کرده بودم رشد کرد و بزرگ شد
ک درمدار دوره ی احساس لیاقت قرار گرفتم ب لطف خدا
بعد قدم 1 و2
عرض 4 ماه این تغییرات ،آرامشم
احساس خوبم
هدیه ها
سوپراییز ها
اتفاقات قشنگ زیاد شد
ک گفتم دیگه تمومه من قانون و یاد گرفتم
دیگه چیزی نمونده من یاد بگیرم
و رها کردم کارکردن روی باورهام
و از باعث شد رشد فرکانسی من متوقف بشه
ی غروری منو گرفته بود
ک من قانون و بلدم هیچکی از اطرافیانم بلد نیست
و تمرکزم رفت رو رفتار بقیه ک چرا عکس قانون عمل میکنن
چرا اینجور و اونجور عمل نمیکنن
و خودمم همدار شدم با اونها
روابطی ک بهبود داده بودم باز برگشت سرجای خودش
قدرت میدادم ب بقیه
با اینکه توی سایت بودم ها و ب ظاهر روی خودم کار میکردم
ولی هرروز از خودم دورترشدم
ک اینبار میومدم ایمیل هایی ک برام میومد و مبخوندم حسرت نتایج دوستان و میخوردم مقایسه میکردم و حسم بد میشد
تا یکی دوماه پیش ک ب خودم اومدم
دیدم من احساس میکنم نمیتونم مث بقیه عمل کنم من ناتوانم از تغییر
چرا همچین فکری میکنم هدایت شدم ب سریال سفر ب دور امریکا
کامنت ابراهیم خسروی عزیز ک مال 1402 بود قبل اینکه این همه نتیجه بگیره از احساس لیاقت
نوشته بود ک چقد انرژی گذاشته برای کنترل ذهن تو گرمای اهواز ساعتها پیاده روی کرده ک کنترل ذهن کنه
ی سکانسی داشت فیلم اونجا مریم عزیز صخره های سفت و سختی و نشون داد ک با جریان نرم و آروم آب سیقل خورده بودن سابیده شده بودن
و اشکال قشنگی ایجاد کرده بود آب انعطاف پذیر جاری
چقد این آگاهی منو تحت تاثیر قرار داد
و ابراهیم عزیز خیلی قشنگ تعهد داده بود ب روش همین آب پیش میرم و اتفاقات و رقم میزنم
منم همون جا ب خودم تعهد دادم ک ب روش آب نرم و آروم پیش برم و تکاملم و طی کنم و ب مرور اتفاقات رقم مبخوره
وخداروشکر جهان وقتی جدیت منو دید هدایتم کرد و آروم اروم دوباره شروع کردم جوون گرفتم
حسم میگفت تمااام تمرکزت و بزار روی خودت حتی ایمیل هارو هم نخون هر آگاهی ک لازم باشه بدونی هدایت میشی به کامنتی ک باید بخونی
فقط روی خودت کار کنم
و خداروشکر الان حس میکنم رسیدم ب مداری ک قبلا توش بودم و هرروز داره درکم بیشتز میشه
با ادامه دادن
اگه ی روز کار نکنم روی خودم
کامنت ننویسم قشنگ متوجه افت فرکانسم میشم و چله گرفتم ب لطف خدا
امروزم روز سوم از 28 روز شکرکزاری م هست
از طریق کامنت رضای عزیز
ک استاد هم گذاشتن تو کانال هدایت شدم ب ابن تمربن خییلی حس خوب بهم میده
و قشنگ متوجه فرکانسم میشم ک قوی تر میشه
حالا ی نتیجه شیرین بگم از دیشب ک اتفاق افتاد
خواهرم ک اهواز زندگی میکنه با دخمل ناز ملووس دوساله اش اومده خونه مون
قراره ی هفته بمونه
دیشب کش موهام و بهش نشون دادم
یکی از کش موهام و خرید ازم ب قیمت 20 هزار تومن
نمیدونی چددد ذوق کردم
کیف کردم
لذت بردم
تو دلم عروسی بود
ک تونستم از تواناییم پول بسازم
چقد شیرینه پول ساختن خدای من
من بیشتر میخوام پول بسازم و کیف کنم
چون پولساختن خود عبادته
بندگی خداست
ایتقددد مقدس پاک و ارزشمند و معنوی هست
الهی صدهزار مرتبه شکرت
عاشفتممم بابت نعمت تغییر
نعمت خلق کردن
نعمت رشد
پول ساختن
خدایا مرررسی ازت
مررسی استاد من عاشقتممم بخاطر وجود نارنین پربرکتت
خدا میدونه چ پاداش های بزرگی در انتظارمه
چ روزهای درخشانی منتظرمه
چ سوپراییز هایی پشت دره ک من درو بازکنم
الحمدلله رب العالمین
گام 3
به نام خدایی که آرامش را در رها کردن، قدرت را در جسارت و عشق را در استقلال قرار داد
سلام و درود خدمت استاد عزیزم،
با سپاس فراوان از تمرینهای عمیقی که باعث میشن هر روز بیشتر خودم رو بشناسم و لایههای تازهای از وجودم رو کشف کنم.
این نوشته، روایتیه از مسیر شخصی من؛ مسیری که پر از بالا و پایین، تردید و کشف بوده،
اما در نهایت، منو به درک تازهای از خودم رسوند.
در این تمرین، از تجربهی واقعی دگرگونی شخصیتم نوشتم؛
تغییری که از کنترلگر به رها، از خجالتی به جسور، و از وابسته به مستقل رسیدم —
و هنوزم در مسیرش هستم، با قلبی آرامتر و ذهنی آگاهتر.
پاسخ تمرین: مسیر تغییر من
وقتی فکر میکنم زندگی یه جور بازیه که هی مرحلهبهمرحله سختتر، ولی قشنگتر میشه،بیشتر اشتیاق دارم که خودم رو آگاه ترو منعطف تر کنم و ببینم نتیجه ی اون بازی چی میشه…
چند بار پیش اومده که به یه هدف رسیدم، حس کردم «خب دیگه، تموم شد!»
اما بعد از یه مدت دیدم نه… تازه اولشه!
انگار هر باری که یه چیز جدید تو خودم کشف میکنم، یه در دیگه باز میشه.
بزرگترین چیزی که تو این مسیر برام اتفاق افتاد، تغییر خودم بود — از پایه.
یه تغییر آروم ولی عمیق؛ از اون مدل تغییرایی که کمکم حس میکنی، نه یهشبه.
ازخیلی جهات تغییر اساسی کردم،ولی بازهم که جلوتر پیش میرم و آگاه تر می شم،تازه متوجه میشم که واقعا این مسیر تابی نهایت ادامه داره و هربار بایک چالش جدید میتونم خودمو بهتر رشد بدم
یکی ازویژگی های شخصیتیم که کاملا نتیجش قابل لمسه اینه که از یک شخصیت کنترل گرا به یک آدم کاملا رها،مخصوصا نسبت به همسرم تبدیل شدم
من یه زمانی خیلی کنترلگر بودم.
میخواستم همهچی طبق نقشهی من پیش بره؛ از رفتارهمسرم گرفته تا رفتار بقیه،حتی نتیجهی کارهام..
اگه یه چیزی خلاف انتظارم پیش میرفت، مضطرب میشدم،عصبانی می شدم،قهرهای طولانی مدت می کردم،بیشتر باهمسرم این رفتارها رو داشتم
وقتی با دوستو رفیقش یه شب بیرون ازخونه می رفت،ده دقیقه یک بار بهش زنگ می زدم،و به خیال خودم احساس می کردم من چه زن خوبی برای همسرم هستم که از لحظه به لحظش خبردارم و می دونم که الان چیکارمیکنه،چی میخوره،کِی رسید به مقصد،کِی قراره بیاد خونه…ووو ازین دست کنترل گری های کاملا پوچ وبیهوده…
احساس میکردم اگه خودم ولش کنم، همهچی خراب میشه.
احساس می کردم اگه تحت کنترلم نباشه،سمت مشروب میره،سمت موادمخدر میره،سمت رفیق ناباب میره…ووو ازین جور موارد…
اون سال ها فهمیدم دارم زیاد از حد حس ترحم و دلسوزی یا چمیدونم حس کنترل گرایی نسبت به همسرم نشون میدم،ازکجا فهمیدم؟
ازونجایی که دیدم نه تنها همسرم خیلی ازین رفتارم خوشش نمیاد،بلکه جلوی دوستورفیقش انگار که خجالت بکشه و فکر کنه یجورایی زن ذلیل شده و کاملا تحت کنترل منه…
و اینکه به خیال خودم انتظارم این بود که چون من برام مهمه که همسرم کجاست و چیکارمیکنه یاموقعی که بیماربود بهش زیاددرسیدگی میکنم پس اون هم باید حتمابرام جبران کنه و اگه خودم یروزی حالم بد بود و به شدت از درد کمر مثلا حالم جالب نبود،همسرم اونجور که باید بهم اهمیت نمی داد،و اون موقعا بود که من بهم برمیخورد،که چرا باید همسرم انقدر بی خیال از کنارم رد بشه و حتی نپرسه که دردت آروم شده یانه؟
اون موقعا یکم بخودم اومدم و دیدم من دارم زیاداز حد به رفتارهایی ازهمسرم توجه می کنم که نه تنها همسرم خوشحال نمیشه بلکه احساس معذب بودن بهش دست میده
کم کم اومدم رفتارمو عوض کردم،دیگه هرموقع بیرون می رفت،سعی می کردم بهش زنگ نزنم،بااینکه خیلی بهم فشار میومد،ولی خودمو سریع مشغول یک کارفیزیکی می کردم تامتوجه زمان نشم و بعدش هم خسته میشدم و خوابم میرفت،تااینکه بلاخره همسرم به خونه بیاد…
اولش خیلی سخت بود، چون ذهنم همیشه دنبال “مدیریت کردن” بود.
ولی وقتی برای اولین بار یه اتفاق رو رها کردم تا خودش پیش بره، یه حس سبک و عجیبی داشتم.
کمکم فهمیدم رها بودن یعنی اعتماد…
اعتماد به همسرم ازینکه یک تفریح سالم بادوستو رفیقش داره،خیلی سخت بود،چون من بامادری زندگی کرده بودم که بااینکه پدرم ازهمه لحاظ اُکی بود و اهل هیچ دودو دمی نبود و رفیق بازهم نبود،اما مادرم تا پدرم ازخونه بیرون می رفت،تو پنج دقیقه پنج بار به پدرم زنگ می زد تا برگرده خونه…
کم کم تلاش کردم نه تنها به همسرم اعتماد کنم،بلکه به کل زندگیم هم اعتماد کنم و همه چی رو بسپارم به اون خدایی که میتونه مدیر خوبی برای کل زندگیم و عزیزلنم باشه
اعتماد کنم به اینکه زندگی خودش بلده چهطور پیش بره، حتی وقتی من نمیفهمم چراوچگونه…
از خجالتی به جسور
من سالها خجالتی بودم.
همیشه یه عالمه حرف تو دلم بود، ولی نمیگفتم.
میترسیدم قضاوتم کنن، یا ناراحت بشن، یا فکر کنن دارم زیادی حرف میزنم.
اما واقعیت اینه که خجالتی بودنم یه جور محافظت بود؛ نمیخواستم آسیب ببینم.
یه روز که خیلی از سکوت خودم خسته بودم، به خودم گفتم “بذار یه بار حرف دلتو بزنی، حتی اگه بلرزی.”
همون یه بار، شد شروع یه مسیر جدید.
از همون موقع شروع کردم کمکم جسورتر شدن.
جسور بودن برای من یعنی خودم بودن، حتی اگه همه نفهمن یا قبول نکنن.
الان دیگه سکوت نمیکنم وقتی لازمه چیزی بگم، و این برام یه جور آزادیه.
حرف زدن از دل، بدون ترس، حس قشنگی داره… یه حس زنده بودن واقعی.
تواین مورد مثالش خصوصی تره که ترجیح می دم وارد اونها نشم..
از وابسته به مستقل
یه زمانی وابسته بودم — به آدمها، به نظرشون، به حضورشون.
فکر میکردم بدون اونا نمیتونم ادامه بدم.
وقتی تنها میشدم، یه حس پوچی میاومد سراغم.
اما کمکم فهمیدم این وابستگی، همون چیزیه که باعث ضعف و ترس درونمه.
شروع کردم به تمرین تنهایی.
اولش سخت بود ، چون توی سکوت، صدای فکرها و ترسات بلند میشه.
ولی کمکم از اون سکوت خوشم اومد.
آروم شدم. یاد گرفتم خودم تکیهگاه خودم باشم.
یادمه تایکی دوسال پیش برام مهم بود که هرچندوقت یک سری از افراد فامیل و آشنارو به خونمون دعوت کنم،و همیشه اگر یک ماه دیرتر میشد می ترسیدم منو قضاوت کنن،و بااینکه اونها برای دعوت کردن کسی هیچ اهمیت یاارزشی قائل نیستن،اما برای من نظروقضاوتشون مهم بود و باید حتما دعوتشون میکردم
بعداز چندین سال به این شکل پیش رفتن،فهمیدم که اون افراد نه تنها قدردانم نیستن بلکه باهربار دعوت کردن اونها یک عیب روی کار من میذارن و همیشه بحثودلخوری بین ما ایجاد می شد
به همین خاطر یکبار برای همیشه اولا تصمیم گرفتم که خیلی یک سری افراد رو انقدر تو ذهنم بزرگ جلوه ندم،دوما که یکم باخودم تنها باشم و لذت تنهابودن رو ترجیح دادم به اینکه بخوام باآدمایی درارتباط باشم که قدردان زحمات من نیستن
حالا اگه کسی کنارمه، از روی انتخابه نه نیاز.
و این حس استقلال، یه جور آرامش خاصی توی قلبم ساخته.
ادامهی مسیر
جالب اینه که هر بار به یه مرحلهی تازه از خودم رسیدم، فکر کردم “دیگه تموم شد، من رشد کردم.”
ولی نه… هر مرحله فقط درِ یه مرحلهی جدید رو باز کرد.
رشد تموم نمیشه، فقط عمیقتر میشه.
الان وقتی به مسیرم نگاه میکنم، میبینم از یه آدم کنترلگر، خجالتی و وابسته،
تبدیل شدم به یه آدم رها، جسور و مستقل — البته هنوز دارم یاد میگیرم، هنوز دارم رشد میکنم.
ولی همین مسیر، خودش برام یه منبع آرامش و امید شده.
الان دیگه حس وابستگی به همسرم ندارم،حس کنترل گرایی بهش ندارم،دیگه قضاوت هیچ کس خیلی برام مهم نیست،البته تو قضاوت دیگران بازهم میتونم بهتربشم
دیگه ازسر اجبار با فامیلودوستوآشنا ارتباط برقرار نمی کنم و به این باور که دیگه کسی غیرازفامیل نیست که بخوام باهاش رفتوآمد کنم..
حالا دیگه برای من رشد یعنی حرکت مداوم،
یعنی هر روز یه ذره آگاهتر، مهربونتر و واقعیتر شدن.
نه برای اینکه کامل بشم… بلکه برای اینکه بیشتر “خودم” باشم
الان به همسرم عشق می ورزم بی انتظار،بی قیدوشرط،بی وابستگی،کاملا رهای رها شدم و دیگه چیزی رو به خودم سخت نمی گیرم،جوری رفتار نمی کنم که تأییدهمسر فرزند پدرمادر و دیگران رو بگیرم
وقتی به مسیرم نگاه میکنم،
میبینم هیچ تغییری یکباره اتفاق نیفتاد؛ همهچیز با صبر،با آگاهی و تمرین و باگوش دادن صدها و میلیونها بار شنیدن صحبتهای گرانبهای استاد شکل گرفت.
هر بار که فکر کردم “دیگه تمومه”، فهمیدم تازه شروع مرحلهی بعدی بوده و این نیست که بخوام ثبات داشته باشم،چون قشنگ می فهمم وقتی یه کوچولو گوش دادن به فایلهارو متوقف می کنم سریع مدارم پایین میاد
امروز اگر بخوام فقط یه جمله از دل این مسیر بیرون بکشم، اینه:
رشد یعنی آرامش در حرکت، و ایمان به اینکه حتی تغییرهای کوچیک هم مسیر زندگی رو عوض میکنن.
از خداوند بزرگ برای تمام لحظههایی که منو به خودِ واقعیم نزدیکتر کرد سپاسگزارم،
و از شما استاد عزیز برای همراهی، آموزش و نوری که در مسیر رشد درونم تابوندید،
با همهی دل، قدردان تک تک صحبتهای شما و نتایج دوستان عزیزم هستم که باعشق ازنتایجشون صحبت می کنند
شادوپیروزباشید
سلام به دوستان خوبم. خدایا شکرت که اینجا هستم در سومین جلسه تغییر را در آغوش بگیر
من هم این تجربه رو داشتم، یادمه یک زمانی خیلللی ورزش کردم خیلی عالی وزن کم کردم با دیسیپلین پیش رفتم و وقتی رسیدم به وزن 59 دیگه گفتم خب بزار برم یکم چیزی بخورم، اون یکم خوراکیه رسید به جایی که دیگه شدم 75 کیلو و ورزش هم ولش کردم وقتی دیدم بدنم خوب شده
و یادمه در حدی وضعیتم خراب بود که نمیتونستم لباس جذب حتی تو خونه توی تنهاییام بپوشم
و دو سال پیش یک سفر با دختر خالم رفته بودم که در اون سفر خواهرش بهم گفت شبیه خانمای باردار شدی، حالا اون شخص خیللی با من لج بود همیشه اذیتم میکرد و با این حرفش چناننن ناراختم کرد چنانن بهم برخورد که من بعد از برگشت از سفر دیگه هیچی نخوردم، هیچی
اون موقع خیلی عصبانی شدم، ازش متنفر شدم، اما الان واقعا ازش تشکر میکنم، اگر اون حرفو نمیزد بهم اگر باعث نمیشد به اون شکل بهم بر بخوره شاید الان بیست کیلو دیگه هم اضافه کرده بودم
و بعد از همون مسافرت دیگه شروع کردم به سالم غذا خوردن و روتین ورزش رو رعایت کردن و به لطف الله الان بدنی کاملا عالی و فوقالعاده دارم، عضلات پشتم در اومده و شکمم صاف صاف شده و واقعااا عاشق بدنمم. خدایا شکرت که اون حرف رو ازش شنیدم
راستش همین حالا هم در زندگی کاریم وقتی یک قدم میبینم همه چیز خوب پیش میره باز کمی ولش میکنم، همونطور که توی انجام تمرین صفحه اول همین پروژه کامنت گذاشته بودم
وقتی دیدم که همه چیز امن و امانه یکوچووولو ولش میکنم، این یچیز ناخودآگاه شده کلا، ولش میکنم یکی دو روز و یا یک هفته یا به همون شکل پیش میرم بعد میبینم نه داره اوضاع خراب میشه
مثلا درمورد فعالیتم در سوشال مدیا این مشکل رو یک هفته داشتم که باید یک سری تغییراتی در نحوه فعالیتم ایجاد میکردم اما به همون روش قبل بسنده کرده بودم و کمی افت کردم
باید دائم
روی این موضوع کار کنم، باید سعی کنم عادت کنم به این که هرروز بهتر از دیروز، هرروز تغییری متفاوت تر از دیروز هرچند کوچیک
مثلا اگر میبینی باورات در مورد ثروت داره تضعیف میشه برو پنج دقیقه کامنت های جلسه سوم قدم اولتو بخون
اگر میبینی داری فراموش میکنی بعضی نکات مهم رو برو ویس بگیر و صداتو صبح به صبح گوش بده موقع پیاده روی به سمت پارک
اگر اینستاگرام گشتن رو کردی روزی بیست دقیقه، حالا بکن روزی ده دقیقه
بهتر بهتر بهتر
و چقدر واسه کسی که کل عمرش همش با یک روتین زندگی کرده و تا چکشه رو از جهان نخورده تغییر نکرده، ایجاد این عادت سخته
اما شدنیه! باید دایم یاداوری کرد باید دائم آگاه بود
جدیدا کمتر دارم میام سایت، یکی دو روزه..وقتی میبینم کارم داره خوب پیش میره کمتر اومدم…باید آگاهانه دوباره روزی چهار ساعت صبح رو بزارم رو فایل های استادم
همونطور که غذا میخوری هرروز و امکان نداره یک روز غذا یادت بره یا پشت گوش بندازی
قوانین رو به همون شکل باید تکرار کنی
امکان نداره یادم بره یک روز نهار نخورم، امکان نداره یک روز بگم خب حالا من دیروز اب خوردم امروز دیگه سیرابم باز بره تا دو روز دیگه
اماکن نداره بگم خب من دیشب خوابیدم حالا بره تا دو سه روز دیگه بخوابم
باید آگاهانه پیش برم! باید آگاه باشم به رفتارم
امیدوارم که بتونم تغییرات بزرگی در زندگیم ایجاد کنم
و کمالگرایی رو تبدیل به عملگرایی کنم
فکر و خیال و کمالگرایی و… رو بزارم کنار
عمل کنم عمل
خدایا کمکم کن بتونم تغییرات بزرگی در زندگیم ایجاد کنم، بتونم تا اخر امسال چنان پیشرفت کنم که تو عمرم یک درصد این تغییراتو ایجاد نکرده بودم
خدایا کمکم کن بتونم با آرامش این تکامل رو پیش برم و عجله نکنم
بدونم در دنیایی که اکثر افراد دارن رو دست و پاشون میخزند من تورو، قوانینتو، الله ام رو شناختم و رب من دستامو گرفته و میگه با ارامش راه برو
مسابقه ای در کار نیست، عجله ای برای رسیدن به چیزی نیست فقط مداوم ادامه بده
مثل گوش کردن همین فایل های استاد که داعم میگم خب بزار برم این فایل و گوش بدم، خب اینو شنیدم حالا بعدی، اون یکی هم گوش بدم ببینم توش چه درسی داره
دائم میخوام برم سراغ فایل بعدی و درسای جدیدتر رو انجام بدم درصورتی که همین درسی که گرفتم رو نرفتم بنویسم، کامنت نذاشتم، ویس نگرفتم و داعم گوشش نکردم، تثبیتش نکردم
حتی همین فایل های تغییر را در اغوش بگیر میگم خب این کم بود کی بعدی میاد، خب برو تمرینش کن دختر، برو ببین چی داره میگن استادت، برو عمل کن بهش، تثبیتش کن بعد برو باز بیست دقیقه دیگه هم بزار روش، آخه الان یک فایل سه چهار ساعته بهت بدن که تو مغزت از کار میفته انقدر حجم آگاهیا بالاست!
بیشتر زده میشی.
این زندگی خیلی لذت بخشه اگر عجله نکنی و در کنارش اگر این عجله نکردن تبدیل نشه به موقعیتی که کلا ولش کنی
خدایا شکرت
به نام خدایی ک همواره با منه
همواره در درون منه
من رو میبینه
من رو میشنوه و همواره هدایتم رو برخودش واجب کرده ….
سلام ب استاد عزیز و خانم شایسته ی مهربون
گام سوم به سمت پروانه شدن
چقدرررررر این فایل تو این لحظه جرقه ی قشنگی بود تو زندگیم
دقیقا امروز ب اینکه باید برای خودم هدف جدیدی انتخاب کنم فکر میکردم
موضوع اندازه ی اون هدف نیست بنظرم
هدف بزرگ یا کوچیک
مهم اون مسیریه ک برای رسیدن ب هدف طی میکنیم
اون شور و شوق اون انگیزه هایی ک درون آدم زنده میشه
ایده هایی ک میاد اصلا هدف داشتن تورو ب جریان زندگی وصل میکنه
بقول یه استادی: تو زندگیت هدف بزار چالش هارو حل کن بهش برس
دوباره هدف بزار چالش هارو حل کن بهش برس
لذت بردن از زندگی یعنی این …هی هدف بزاری بهش برسی بری بعدی
این رونده ک به آدم حس سرزندگی میده
بریم سراغ تمرین :
تو روابطم یسری تارگت ها و خواسته ها داشتم
مثلا فلان مسافرت هارو بریم
فلان تجربه هارو داشته باشیم
شب ها بریم بیرون
فلان کارهارو انجام بدیم
تو یه مدت کوتاه ب بیشتر از چیزهایی ک میخاستم رسیدم
اما دقیقا دیگه خواسته ای برای بعدش نداشتم
شور و شوقم کمرنگ شد
و نتیجه اش این بود یه تایم طولانی دیگه نشد مسافرت بریم خیلی چیزا کمرنگ تر شد
الان میفهمم دلیلش چی بوده از اون همه هدف هایی قشنگی ک با عشق بهشون رسیدیم ب بی هدفی رسیدیم و همه چیز برعکس شد
توی کارم هم یه تارگت گذاشته بودم ک به فلان درآمد برسم باهاش طلا بخرم
ب محض اینکه اتفاق افتاد طلا خریدنم
یادمه دیگه شور و شوقی برای کارم نداشتم
و همونجوری هرروز مشتری های من کمتر و کمتر شدن بعد کلا پیج کاریم رو از دست دادم
بعد مشتری هام صفر شدن و قشنگ کارم پاشید ازهم ب مدت طولانی
و دوباره ک دوماهه تغییرات رو تو خودم ایجاد کردم روند رو به بهبود شد
و از جاهایی ک فکرشم نمیکردم مشتری ها اومدن…
دوماه پیش یه خواسته داشتم ک قدم 4 و بخرم
ب محض ایجاد این خواسته
چنان شور و شوق و عشقی تو وجودم جاری شد ک نه تنها بعد دو روز ب اون خواسته رسیدم در حالی ک موجودی حسابم صفر بود
بلکه پلی شد تا همینجور حرکت کنم و به مدت 2 ماه هرروز پول خوبی بسازم
و قدم پنج و 6 هم اومد تو زندگیم
و خیلی بیشتر از اینها …
الان دوباره احساس میکنم متوقف شدم شور و شوقم داره کمرنگ میشه
امروز ب خودم گفتم الان وقتشه باید یه هدف جدید انتخاب کنی
و وقتی ک وارد سایت شدم و عنوان گام سوم رو دیدم از خوشحالیییییی دلم میخاست داد بزنم خدایا عاشقتممممم ک انقدر حواست بهم هست
بارها استاد میگه زندگی مقصد نیست یه مسیره ،
رسیدن ب هدف هم جزئی از مسیره و پایان مسیر نیست
تا روزی ک زنده ایم باید حرکت کنیم رو به جلو
وگرنه سقوط میکنیم
سپاسگزارم برای این جلسه ی بینظیر
عاشقتونممم
سلام استاد عزیزم
شاگرادتون یکی از یکی بهتر اند
واقعا شنیدن صحبتهاشون پراز نکته و اموزنده بود
من سال 88شروع کردم به درس خوندن و سال 92تموم شد
احساس کردم دیگه تموم شد حالا چه کار کنم
فکر میکردم حتما باید کاری را انجام میدادم
استاد کاش اون موقع تو شهر ما هم سمینار میزاشتید شاید من اونجا با شما اشنا میشدم و زودتر به خودشناسی میرسیدم اهداف جدیدیتری را برای خودم میزاشتم استاد بی هدف بودن خیلی اعصاب خورد کنی ولی از وقتی با شما اشنا شدم اصلا نمیتونم حتی یک روز بی هدف باشم و حالم انقدر بد باشه که نخام از جام بلند شم یعنی اگه از کار هم خسته باشم میرم سراغ دوره ها مینویسم گوش میدم قبلی ها را میخونم مقایسه میکنم
بخدا اصلا با شما بودن خودش بزرگترین هدفه بماند که با کار کردن روی دوره ها هددددایت میشیم به حای بهتر به ادمهای بهتر به شرایط بهتر
چه هدفی از این بالاتر
والا بچه های سایت انقدر سرشون شلوغ میشه و مشغول پول ساختن میشند وقت نمیکنند کامنت بزارند خخخخخخخخخ
استاد عزیزم قربونت برم بهترینی زیباترینی داناترینی عزیرم
خیلی دوستت دارم مسیرمو روشن کردی
سلام به استاد و رفیق عزیزم.
سلام به همه دوستان توحیدی و هم خانواده نازنینم.
احساس شور و شعف دارم.
با خوندن کامنت دوستان پرواز میکنم و آگاهی ها و تجربه های نابشون به جانم میشینه.
هم زمانی ها نشانه واضح قرار داشتن بی چون و چرا در جریان هدایت هست.
وقتی این جلسه رو گوش دادم بهم الهام شد همین حالا برو جلسه 8 دوره عزت نفس رو گوش کن وقتی play کردم دیدم همون اول استاد گفتن بچه ها بنظرتون کی باید تغییر کنیم؟
برق سه فاز از کلم پرید و به این فکر کردم نباید اینجور برق از کله ام بپره چون من لایق دریافت الهامات و مکالمه با خداوند هستم و من هدایت شده هستم و این کاملا طبیعی هست، و متوجه شدم چرا مکمل این پروژه دوره احساس لیاقت هست.
چه پروژه پرنوری ، همه دوستان رو دور هم جمع کرده این پروژه و انگار همه میخوان در کنار هم از پیله بیان بیرون و با در آغوش گرفتن تغییر پروانه بشن.
امروز دیدم آقا رضای عطار روشن هم به این پروژه بهشتی ملحق شد و به لیلا خانوم بشارتی هم تبریک میگم افتتاح شهر کباب رو.
الان دارم درک میکنم حرف استاد در قدم اول رو که فرمودن : اگر من میخواستم محصولاتم رو عرضه کنم اصلا به اون غرفه ها فکر نمیکردم و نقاشی هام رو یا بصورت آنلاین و یا در گالری های ایتالیا و … عرضه میکردم.
خانم بشارتی هم چون در مداری قرار گرفتن که آهنربای ثروت در وجودشون قوی تر شده و مدت ها پیش درآمد ماهی 500 میلیون رو تجربه کردن کاملا طبیعی و بدیهی هست که با گذشت یک هفته از افتتاح شهر کباب جای سورن انداختن اونجا نباشه.
خدایا هزاران مرتبه شکر.
استاد هم بارها گفتن با تغییر باورها و تثبیت اون ها مدار ما تغییر میکنه و وارد مداری میشیم که نعمت ها و ثروت های متناسب با باورهای جدید ما توی اون مدار هست اونجا هست و ما نباید کار خاصی انجام بدیم.
آرزو میکنم این پروژه تغییر به لطف الله یکتا هدایتی باشه برای تغییر بنیادین و متعهدانه باورهای ما.
هر موقع از خداوند هدایت خواستم در درجه اول بهم الهام میشه که عجله نکن و هدفت رو تقسیم بندی کن و به قسمت های کوچک تر تقسیمش کن همونطور که آقا رضا بهش الهام شد اون بدهیش رو تیکه تیکه کنه و آروم آروم پرداخت کنه.
همونطور که آقای امیری عزیز برای شکست ترس از ارتفاع اول رفت ارتفاع 12 متری و بعد رفت 80 متری خداروشکر.
و همچنین در دستورالعمل پروژه گفته شده اون هدف و تغییر جدید رو اگه برات بزرگه انقدر به قسمت های کوچک تبدیلش کن که انجام دادنش آسون تر از انجام ندادنش بشه.
من میخواستم از خودم بنویسم و هی دنبال این میگشتم یه چیزی بنویسم که منو جزو دسته اول قرار بده همون دسته ای که قبل از خراب شدن اوضاع خودشونو تغییر میدن .
ولی …
راستشو بخواین دیدم دارم زور میزنم و دیدم در اغلب اوقات من جزو گروه دوم هستم که اول یه پس گردنی میخوره بعد به تغییر فکر میکنه.
البته به نکته خیلی مهمی رو لازمه بگم…
ما وقتی از مدارهای پایین تر میخوایم بیایم بالا جهان چاره ای نداره جز اینکه مارو با تضادهای زیادی مواجه میکنه.
و تنها راه فهمیدن مسیر اینه که ما احساسمون رو خوب نگه داریم.
سوال :
چرا باید احساسمون خوب باشه؟
جواب:
به خاطر اینکه بتونیم تشخیص بدیم اون اتفاق نامناسب قطعا تضاد هست و برای رشد ما اومده و ما بفهمیم چطور باید با اون تضاد برخورد کنیم.
تجزیه و تحلیل:
اگر ما مدتی هست که غالبا احساس خوبی داریم و به یک ناخواسته و اتفاق نامناسب یا به ظاهر بد برخورد میکنیم صد در صد متوجه میشیم که آقا من مدتیه احساسم خوبه و طبق قانون بدون تغییر خداوند احساس خوب =اتفاقات خوب.
اما این اتفاق به ظاهر بد پس چیه؟
آره این دقیقا و دقیقا همون اتفاقیه که قراره تو رو به خواستت برسونه ظرفت دو بزرگ تر کنه و هدایت ها در دل اون اتفاق برات آشکار بشه.
اما….
اما…
اگر مدتیه احساست خوب نیست و مدتی رو در احساس غم و افسردگی و درگیری و خشم و ناامیدی سپری کردی که همه این احساسات بد ثمره و نتیجه عدم کنترل ورودی ذهن و گوش سپردن به چرندیات و رسانه ها و دلسوزی های بیجا برای افراد ناراحت و مشکل دار و حس حمایت گری و یا احساس حقارت و نیاز به حمایت شدن از طرف دیگران بوده و یا احساس گناه یا احساس سرزنش ناشی از کمال گرایی یا هر چیز دیگه ای بوده….
اگر اینجور بوده…
و اتفاق ناخواسته ای میوفته تو گیج میشی و دیگه نمیتونی بفهمی این تضاده که میخواد منو رشد بده؟
یا اتفاق بدی هست که کانون توجه من بوجود آورده؟
و قطعا نمیتونی روی خودت کار کنی.
پس متوجه شدم چرا انقدر صدها بار استاد روی احساس خوب تاکید دارن.
احساس خوب هسته مرکزی و لازمه کار کردن روی خودمه.
و مهم ترین بخش کار اینجاست که ما باید باورهایی رو ایجاد کنیم که بوسیله این باورها به احساس بهتری برسیم.
خب بچه ها من وقتی به تضاد برخورد میکنم یه ابزار قدرتمند دارم که اونو به کار میبندم و تبدیل میشم به یه موجود بی آزار و حرف گوش کن که پارو نمیزنه و وا میده و خودشو رها میکنه.
درواقع من تسلیم میشم… تسلیم میشم.
و وقتی تسلیم میشم هیچ چیزی نمیتونه احساس منو خراب کنه و تمام حرف ها و اتفاقات واقع شده در اون تضاد رو از طرف خدا میبینم.
مثل یک فردی که در زمان طوفان میره توی یک غار و بی حرکت میشینه و در زمان زلزله میره زیر پناهگاه میخوابه و در زمان سیل میره نوک کوه لَم میده.
و بعد از،طوفان و سیل میاد بیرون و میبینه هوا عالیه و پرنده ها دارن میخونن.
انشالله در کامنت بعدی خودم از تغییرات اخیر و تجربیات خودم برای دوستان نازنین و استادم مینویسم.
سلام خدمت استاد عزیز و همه دوستان
من دانشجو که بودم با اینکه پول تو جیبی از پدرم میگرفتم ولی مشتاقانه دوست داشتم خودم درآمد داشته باشم و همون موقعها تصمیم به تدریس خصوصی ریاضی گرفتم. اتفاقا یکی از دوستانم آموزشگاهی معرفی کرد که من تونستم قرارداد ببندم و شروع به کار کنم و خوشبختانه بعد از مدت کمی شاگرد بمن معرفی کردن و کم کم شروع به کار کردم.بسیار خوشحال بودم که به هدفم رسیدم و پول با تلاش خودم اومد تو جیبم..در کمال ناباوری (چون حقیقتا اونقدرا علاقمند به تدریس نبودم و بیشتر بخاطر درآمدش و اینکه کار دیگه ای اونموقع به ذهنم نمیرسید) به تدریج تو کارم موفق شدم و شاگردام زیاد شدن در حدی که با پولم تونستم چندتا سفر برم و دیگه از پدرم برای مایحتاجم پول نگیرم. بعد از چندسال ماشین خریدم و شاگردها زیاد شدن بدون اینکه من تبلیغ خاصی بکنم بخاطر کیفیت کارم و فن بیان خوبی که واقعا به لطف خدا کسب کردم.خلاصه که دیگه خوشحال تو ابرها بودم، بخاطر پیشرفت خوبی که کردم و رو پای خودم وایسادم و هیچ به فکر توسعه کارم بصورت دیگه ای که با تلاش و فیزیک کمتر، درآمد بیشتری داشته باشم..
با اینکه من جزو مدرسان برتر آموزشگاه شدم اما کم کم منحنی کسب درآمدم نزولی شد بخاطر کرونا و همزمان اقدام برای شغل دیگه ای که به تشویق دوستم واردش شدم ناگهان افت شاگرد داشتم بجز یه عده ای که آنلاین کار میکردم باهاشون.
خب در ظاهر، شوک بدی بود برای منی که تقریبا هرروز مشغول به کار بودم، اما کمی با خودم فکر کردم و دیدم اولا چرا خودم زودتر به این فکر نیفتادم که مدل و شیوه کارمو توسعه بدم و دومیش که برام دلچسب تر بود اینکه بخودم گفتم دختر عجب موقعیتی پیش اومد یذره استراحت کنی از بسکه ببخشید مثل تراکتور همش داشتی کار میکردی و فک میزدی!! به کجا چنین شتابان؟!
درواقع یجورایی توفیق اجباری شد برای تغییر و جهان منو مجبور کرد که کمی توقف کنم و جور دیگه ای پول دربیارم و کم کم خداجونم به چنتا راه دیگه هدایتم کرد که درسهای خوبی برام داشت ولی بازم از اونجایی که مورد علاقم نبودن سینوسی ادامه دادم تا به اینجایی که تصمیم گرفتم شیوه تدریس را عوض کنم با شاگردان کمتر و کیفیت و مدل بهتر و اعتماد بنفس بیشتر..و البته این هدف بزرگ من نبود و به کارهای دیگه ای پرداختم و تا حدی رشد کردم و چون انتخاب خودم بود خوشحالم که باوجود نتیجه کامل نگرفتن، خیلی درس ازشون گرفتم، حتی همونجا بود که با فایلها و سایت استاد عزیزم آشنا شدم و اون کار را رها کردم چون با روحیات من سازگار نبود. اما حاصلش این شد کم کم یادگرفتم میشه با تلاش فیزیکی کمتر به درآمد بیشتر یا هر هدف دلخواه بهتر و دلچسبتر رسید و باعث رشد ذهنی من شد.چون تا اونموقع واقعا باور نداشتم که با افکار میشه زندگیمو قشنگتر و راحتتر بسازم. الان مجددا به لطف خدا و دوستی که زبان خدا شد برای من، هدف بزرگتری انتخاب کردم که از دید بعضیا مسیر پرخطری هست و خیلیا رفتن و نشد، ولی از اونجایی که خداجونم کمک کرده و من این باور را دارم که اگه مسیریو انتخاب کردم و دلم خواست واردش بشم کاری به بقیه ندارم، خودمو محک میزنم فعلا دارم قدم برمیدارم و پیشرفتمم بد نبوده.نجوا هم زیاد هست که آیا به جایی میرسم یا نه. ولی چون فعلا حسم به این انتخاب خوبه ادامه میدم چون میدونم پشتیبانی خدا را همیشه دارم.
به این نتیجه رسیدم که هنر آدم، رها کردن در اوجه وقتی که میبینه اون مسیر، اشباع و راضیش نمیکنه خیلی جنم و جسارت میخواد که بپذیریم الان وقت رها کردنه، هر چیزی که بخوایم با هرشرایطی میتونیم یادبگیریم و اگه با علاقه و هیجان پیشرفت دخیل باشه در زمان کوتاهی تصاعد میزنیم چونخداجون قول داده که : و َلسوف یُعطیک ربُک فتَرضی
الهی همتون توی هر مسیری هستین به لطف خدا پیروز و پررونق باشید.
سپاسگزارم از استادجان بخاطر تک تک راهنمایی های خوب و بجا