تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴ - صفحه 2 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

547 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1910 روز

    گام چهارم – جمعه ٢ آبان ١۴٠۴- رابطه امیدواری با قانون فرکانس

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    ‎آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    ‎
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    ‎لطفاً تجربه‌ات را بنویس:

    ‎
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی می‌شود اوضاع را تغییر داد؟

    ‎لطفاً داستان خود را در قسمت نظرات به اشتراک بگذارید. تجربه‌ی شما از بیرون آمدن از «دره»، می‌تواند همان «جرقه‌ی» امیدی باشد که شخص دیگری امروز به خواندن آن نیاز دارد

    فروردین 1403 برای من جایی بود که در اوج نا امیدی بودم ، جایی که حقیقتا همه چیز بهم ریخته بود ، استارتاپی که تاسیس کردم شکست خورده بود و من مونده بودم با صدها میلیون بدهی ، رابطه عاطفی که هر روز اوضاعش بدتر میشد ، سلامتی که نصفه نیمه بود و کلی چالش های سلامتی داشتم ، رابطه م با خدا اصلا خوب نبود و رابطه م خلاصه میشد به عادتی به نام خم و راست شدن به اسم نماز

    هیچ وقت یادم نمیره ، سر کار بودم و داستم طبق معمول تو اینترنت کارمو انجام میدادم ، حسم گفت یه کلمه ای رو در نت سرچ کنم و اولین سایتی ( سایت استاد عبلسمنش عزیزم ) که اومد بالا رو باز کردم و یه دوری توی زدم ، یه نگاهی به قیمت دوره ها انداختم ، با خودم گفتم : من کجا و n میلیون پول دوره کجا؟ ول کن بابا

    حسم نداشت از سایت برم بیرون ، به 12 قدم هدایت شدم و دیدم میشه قدم به قدم خریدش ، آخر ماه بود و کل موجودی م شاید 2-3 تومن بود ، کلی با خودم کلنجار رفتم که قدم اول رو بخرم یا نه ،،،،، ( از اونجایی که سالها پول های سنگین چند ده میلیونی بابت دوره اساتید موفقیت مختلف پرداخت کردن بودن ) با خودم عهد بستم که : یک میلیون و خورده ای هست دیگه ، میخرمش ، انجام میدم و اگر نتیجه نداد بیخیال میشم

    28 فروردین 1404 اولین جلسه رو گوش دادم و تغییرات من به مرور شروع شد ،

    قدم اول

    قدم دوم

    قدم سوم

    عزت نفس یادم نمیره که چقدرررررر مقاومت داشتم در مقابل تمرینات عزت نفس و الان دوباره برگشتم و دارم تمریناتش رو به همراه دوره احساس لیاقت انجام میدم و چه جادویی داره ایجاد میشه

    و کلی دوره دیگه که بعدش تهیه کردم

    دوره ها بک طرف ، تک تک تعبیراتی که در زندگیم رخ داد یک طرف

    در عرض 3 ماه در مهر 1403 ، 500 میلیون پول ساختم و یه بهش زیادی از بدهی هام رو پرداخت کردم

    اسفند 1403 با جسارت و شجاعت اون رابطه عاطفی مریض رو تموم کردم

    26 اسفند 1403 دوره جادویی قانون سلامتی رو شروع کردم و الان هیکل و سلامتی م رویایبه

    رابطه م با خدا ، رویاییه ، قرآن شده شروع روزم ، میخونم و کلمه به کلمه ش رو میبوسم ، اونطوری که دوست دارم عبادت میکنم ، نه فقط با خم و راست شدن ، لاک میزنم و نماز میخونم ،،،، و صلاه رو اونطوری که درک کردم اقامه میکنم

    و از 27 اسفند که استاد در دوره هم جهت درباره نوشتن برگه های سپاسگزاری گفتن ، گوی سپاسگزاری من هر روز بزرگ و بزرگ‌تر میشه

    و آرامش

    بزرگ‌ترین نعمت این روزهای من آرامشی ست که سالها به خاطر شرک و اضطراب مداوم گمش کرده بودم

    راستی ، اوضاع مالی م به لطف الله خیلی بهتر شده و چند تا پروژه رو استارت زدیم که به لطف الله و از فضل خداوند صدها میلیون برامون پول میسازه

    و میدونید بچه ها؟

    به الله قسم مسیر درست همینه و همینجاست ، دنبال استاد و کلاس و کتاب دیگه ای نباشیم ، هر چی بخوایم الله یکتا به کلام استاد جاری میکنه تا هدایتمون کنه

    به قول استاد :

    به جای یادگیری تکنیک جدید ، اصل را تکرار کن

    و

    سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

    آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

    گوهری کر طلب کون و مکان بیرون است

    طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

    بیدلی در همه احوال خدا با او بود

    او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد

    استاد بغض راه نفسم رو‌گرفته

    بعض شادی ، بغض اینکه هر چی هست همینجاست و تمام

    و همیشه شکرت

    با عشق ، ادامه دارد …….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 41 رای:
    • -
      محمد امین ایلونی کشکولی گفته:
      مدت عضویت: 433 روز

      سلام به زهرا عزیز امیدوارم که حالت عالی عالی باشه

      شکر الله بابت این همه تغییرات متعدی که تونستی در زندگیت ایجاد کنی!

      واقعا که این جملاتت باعث میشه که بتونم پر قدرت مسیرم رو ادامه بدم!

      واقعا تحسینت میکنم بابت این تغییراتی که در زندگی ات ایجاد کردی!

      شکر الله بابت اینکه میتونم به کامنت زیبایت دسترسی داشته باشم!

      شکر الله یکتا بابت این الگویی که بهش تبدیل شدی!

      چقدر تغییر کردی دخترجان ، واقعا حیرت انگیز عمل کردی!

      واقعا ی الگو و اسوه ای شده برای تمام ماها که بتونیم عالی ادامه بدیم – از اینکه میبینم که در حیطه ثروت بدهی ات رو هندل کردی و همچنین اینکه سلامتی رو عالی پیش بردی و همچنین اینکه رابطه ات رو به درستی هندل کردی!

      بله اشتراک ایمیلی ات فعال هست و در کامنت نوشتن هم به ی الگو قابل تحسین تبدیل شدی!

      مرسی بابت کامنت بی نظیرت امیدوارم که همیشه و همواره مسیرت رو عالی ادامه بدی و لذت ببری!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        زهرا داودآبادي گفته:
        مدت عضویت: 1910 روز

        محمد امین عزیز سلام

        صمیمانه ازت سپاسگزارم بابت تحسین های الهی و فوق العاده ت

        چقدر خوشحال شدم دوباره کامنت زیبات رو دیدم و چندین و چند بار خوندمش

        الهی شکر که همممون در مسیر عالی و رویایی رشد و حرکت به روی کمال قرار داریم

        ان شالله که در این مسیر استقامت داشته باشیم و رشد های عالی رو تجربه کنیم

        در پناه الله یکتا باشی پسر با ذوق و موفق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      حمزه سوری گفته:
      مدت عضویت: 1793 روز

      سلام عرض ادب خدمت زهرا عزیز

      چقدر خوب عمل کردی به آموزه‌های

      استاد عشق چه شجاعت تحسین‌برانگیز ی

      داشتی. نور ایمان در تک تک جملاتت

      موج میزنه و این نشان از حرکت به مدار

      بالاتره من لذت بردم ازین همه ایمان و

      توکل به خدای مهربان

      و تحسینت میکنم که انقدر خوب تونستی

      تغییر کنی با خوندن کامنتت انرژیم برای حرکت و

      تغییر چند برابر شد.

      در پناه الله مهربان باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        زهرا داودآبادي گفته:
        مدت عضویت: 1910 روز

        حمزه عزیز سلام

        سپاسگزارم بابت کامنت زیبا و تحسبن های فوق العاده ت

        حقیقت اینه که با خدا که باشی ، خدا کار نمیکنه ، شاهکار میکنه

        سپاسگزار الله یکتا هستم که تجربیاتم چراغ راهتون شده و بهتون انرژی چند برابر داده

        من هر روز صبح توب تمرین ستاره قطبی م از خدا درخواست میکنم که تحسین دریافت کنم و جهان به هزاااار طریق مختلف این درخواستم رو پاسخ میده

        من شخصا به این نتیجه رسیدم که : هیییییچ جا هیچ خبری نیست ، خبری اگر هست ، در این سایت و لابلای کلام توحیدی استاد و آیات قرآن و فایل هاست

        و از همه مهم تر

        استمرار و استمرار و استمرار و استمرار

        در پناه فرمانروای آسمان ها و زمین باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    مریم مهدوی فر گفته:
    مدت عضویت: 1210 روز

    لطفِ الهی بِکُنَد کارِ خویش

    مژدهٔ رحمت برساند سروش

    این خِرَدِ خام به میخانه بَر

    تا مِیِ لعل آوَرَدَش خون به جوش

    گرچه وصالش نه به کوشش دهند

    هر قَدَر ای دل که توانی بکوش

    لطفِ خدا بیشتر از جرمِ ماست

    نکتهٔ سربسته چه دانی؟ خموش

    حافظ

    سلامی به زیباییِ فصل پاییز محضر استاد گرانقدرم، مریم بانوی نازنینم

    و همه دوستانم در ادامه این‌مسیر بهشتی

    خداروشاکروسپاسگزارم بابت خاطرات زیبایی که

    آگاهانه سعی می کنم هر لحظه در زندگیم خلق کنم

    چون مدت زیادی می گذرد که ازته درّه ها خودم را نجات داده ام و به این مسیر نورانی و لبریز از آگاهی

    پیوند زده ام .

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    بله ،به ویژه زندگی کردن با شخص معتاد و اینکه تمام مسئولیت‌ها هم روی شانه هایت سنگینی کند و فقط مجبور باشی لحظه هایت رابگذرانی، اون ناآگاه ،من ناآگاه و واقعا چه انتظاری میرفت که زندگی گل و بلبل باشد ،

    و بعد هم به یکباره بخواهی تصمیم نهایی را بگیری و جداشوی و مجدد از زیر صفر شروع کنی ،

    فقط این را می خواهم عرض کنم ، هر کدام

    بی شک در درّه های متعددی گیر افتاده بودیم که فقط عمق آن فرق می کرده

    و خود بهتر از هر کسی تشخیص می دهیم که به قولی

    از چه جهنم درّه هایی به سلامت خود را نجات دادیم .

    خدایا فکرش هم چهار ستون بدنم را می لرزاند که چطور از اون همه اتفاقات و چالش ها ،سربلندبیرونم آوردی

    و به این مسیر جادویی و الحق هم جادویی هدایتم

    نمودی

    من طعم گیر افتادن در درّه را حسابی چشیده بودم اون تنهایی ها ،بی پولی ها، نداشتن مکان برای اقامت

    امّا باز از نو شروع کردم و آرام آرام درها یکی پس از دیگری باز شد ولی من

    همیشه عاشق قرآن خواندن بودم و نجات دهنده من

    همین قرآن بود که به واسطه آن خداوند

    به این مسیر بهشتی هدایتم کرد .

    در این بین که دنبال کار بودم و جاهای مختلفی سرکار می رفتم بلاخره خداوند به واسطه یکی از بندگانش که روحش شاد باشه به سوپری مصطفی جان هدایت شدم و کم کم

    عشق معنای زیبایی گرفت و بعد از طلاقم با هم ادامه دادیم تا به امروز و با بودنم در این محفل بهشتی و با تغییر اساسی و اصولی رفتارها و عملکردهایم ، سعی کردم هرروز زندگیم را زیبا و زیباتر کنم .

    به طبع آسیب های روحی زیاد بودند اما به لطف خداوند و صحبت های نافذ و بی نهایت تاثیر گذار

    استاد جان در فایل ها و دوره ها و عشقم به این مسیر

    و تعهدی که از ابتدای مسیر با خودم و خدایم بستم ،

    هرروز قدم به قدم با شوق و شور و شعف به جلو آمدم

    من بهشت را با چشمانم دیدم و با تاروپودوجودم

    احساس کردم ،چقدر آموختم ،چقدر عمل کردم و امروز

    در لحظه ،زندگیه آگاهانه داشتن نعمتی ارزشمند است که دارم و شش دنگ حواسم به ارسال فرکانس هایم

    می باشد و به حال و احساسم چون به اندازه کافی

    درس های درون درّه بودن را آموخته بودم .

    ورد زبانم در بیشترِ لحظه ها شکرگزاری جاریست

    و یادآوری گذشته مرا بیشتر شکرگزارتر می کند و

    قدر و ارزش این مسیر الهی را عالی تر درک کردن

    مسیری سرسبز و لبریز از زیبایی که خود خالق هر لحظه زیباتر آن هستم با ایمان ،توکل ،احساس عالی ،

    آرامش و هرروز تمرکز بر بهبودیم و

    رشدوپیشرفت هایی که برای هدف هایم در نظر

    گرفته ام .

    در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و بدرخشید.

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    متشکرم متشکرم متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
  3. -
    نگار گفته:
    مدت عضویت: 2123 روز

    سلام سلام و صدها سلام به استاد نازنین و یکایک دوستان 💜

    بعد از دیدن این فایل و صحبت از وضعیت نامطلوب و ته چاه بودن، این ایده به ذهنم رسید که بیام برای خودم و خیلی از دوستانی که مثل من یک مدتی موفقیت های زیادی داشتند ولی بعد بنا به هر دلیلی از مسیر خارج شدند و خیلی چیزهایی که بدست آورده بودند را به مرور از دست دادند و الان مثل من به لطف الله مجدد هدایت و عضو سایت شدند، بیام بر اساس تطابق بین مطالبی که تا الان یاد گرفتم و تلاش کردم در زندگی خودم پیاده کنم (البته قطعا جا داره خیلی بیشتر کار کنم) را با متن آهنگ «چشم ببر» برای فیلم بسیار تاثیر گذار «راکی» بنویسم.

    خیلی از زمان ها چه سال های قبل و چه الان، با دیدن کلیپ فیلم «راکی» قدرت و اشتیاق درونم فوران میکنه و همزادپنداری عجیبی باهاش دارم. جاهایی که تو خیابون میدوه و آجر دستش هست (نمادی هست از کمبود امکانات و درجا نزدن)، اوایل از خیابون های پر از آشغال میگذره (نماد اینه که از چاه داره میاد بیرون، گذر از زندگی قبلی). اوایل کمی غم تو چهره اش هست ولی با تلاش کم کم به تمریناتش ادامه میده (مثل اوایلی که عضو سایت شدم و کم کم یاد گرفتم دوباره شاد باشم)، راکی داره از بین مردم رد میشه و همه نگاهش میکنند (دقیقا مثل جدا شدن ما از افرادی که تو فرکانس ما نیستند) مردم دست تکون میدن و یکی براش پرتقال پرتاب می‌کنه و اون خوشحال میگیره (دقیقا مثل تلاش ما برای تغییر و جایزه های که به محض تغییرمون بهمون داده میشه) و….. بالاخره سکانس پایانی که چطور توی رینگ بعد از زدن حریف میپره هوا و قهرمان شده …. و قلب من از دیدن این لحظات هزار بار تندتر میزنه (تجسم لحظه رسیدن به خواسته هام و یقین بیشتر که من هم میتوانم، همیشه این جا گریه ام میگیره و خدارو شکر میکنم).

    برای همین خط به خط متن، ترجمه آهنگ «چشم ببر» را نوشتم و در انتها داخل پرانتز اومدم تطابق دادم بین متن شعر با مطالبی که تا این لحظه با هدایت خدا و با توجه به مداری که الان درونش هستم و از استاد نازنین و باقی دوستان شنیدم و تمرین عملی میکنم، بنویسم.که نه تنها تو خلوت خودم با گوش دادن و دیدن کلیپ این موزیک لذت ببرم، بلکه به اشتراک بگذارم.

    Rising up, back on the street

    بلند می شوم و به خیابان باز می گردم (با امید، خودت رو بابت تک تک اشتباهاتی که تا الان داشتی ببخش، به امید خدای بسیار بخشنده و توانگرم بلند شو و به زندگی ات به مسیر تعهد داشته باش، به ساختن باورهای قدرتمند، به ارتقای احساس لیاقت ات، به باور توانمندی ات در جاری ساختن هر چه بیشتر نعمات، به ساختن زندگی رویایی ات برگرد. ناامید نشو تو هنوز نمردی، پس میشه که بشه)

    Did my time, took my chances

    حالا زمان من است تا شانسم را امتحان کنم ( درآمد= صفر مطلق، اعتماد به نفس =خراب، روابط و سلامتی= بد، اصلا خود خود صفر کلوین. ok قبول، اشتباه کردی و الان با نهایت درد بیدار شدی، اما همیشه با خودت تکرار کن که: از وقتی دوباره به مسیر هدایت شدی و اینجایی و هر لحظه با اومدنت به سایت، خدا نه تنها با نشونه بلکه داره با هر فایل، هر نوشته، با زبان مادری ات خیلی ساده راه و بهت نشون میده، حالا که به بهترین شکل زنگ تغییراتت زده شده، حالا بهترین زمانه ، برای اینکه خیلی مصمم تر از قبل بال هات و باز کنی برای پروار)

    Went the distance, now I’m back on my feet

    بعد از طی کردن این همه مسیر، حالا روی پای خودم ایستاده ام (اشتباه کردی، گول خوردی، دچار روزمرگی و تنبلی شدی… ok حالا که حسابی با تضادها و مشکلات ضربه فنی شدی، ببخش تمااااام اشتباهاتی که کردی و حالا با امید بایست روی پات به پشتوانه باورهای قدرتمند و مثبت وجودیت، به پشتوانه الله)

    Just a man and his will to survive

    مردی که تنها اشتیاق نجات یافتن برایش باقی مانده (ته چاه هستی ok، هنوز نمردی تو بدترین حالت ممکن هم باشی باز جا برای امید هست چون ….. تو هنوز نمردی، خود خدا به این مسیر هدایت ات کرده، بارها از خدا خواستی در رحمت باز بشه، تنها راه نجات اشتیاق به رسیدن هست. پس با اشتیاق تجسم کن تک تک اهداف ات رو و با لذت با اشتیاق، چون حالا که به این جا هدایت شدم دیگه شرایط مثل قبل نیست، )

    So many times, it happens too fast

    چه مدت های زیادی که به سرعت گذشتند (مدت های زیادی صرف تمرکز به نکات منفی کردی، حالا که میدونی از لحظه تغییر فرکانس ات جواب جهان از همون لحظه به سرعت تغییر میکنه، پس تلاش هر لحظه ای کن با پشتکار برعکس تمام نکات منفی فکر کنی، قبلاً میگفتی نمی‌خوام بدهی داشته باشم، به سرعت بگو می‌خوای انقدر سود کنی، ذهنت و با تمرین مداوم مجهز کن به فیلتر جادویی تغییر شکل افکار منفی …‌ اره به سرعت زمان قبل گذشت!!! اما امید داشته باش تو هر لحظه چرا؟ چون قانون میگه سرعت و قدرت اجابت درخواست با فرکانس مثبت، بارها و بارها بالاتر از فرکانس منفی است، چرا؟ چون همین مشکلاتی که داشتی صدای خدا بود، تلنگر جهان بود برای اینکه بیدار بشی، برای همین هست که خدا هزاران برابر بیشتر از تو میخواد خوشبخت بشی، اگر غیر از این بود مشکلات درد نداشت تا نفهمی داری میری پایین)

    You trade your passion for glory

    تو اشتیاقت را برای افتخار فدا کردی (بهتره بگی تو افکار مخرب و فدای، اشتیاق و ایمان ات برای رسیدن به اهداف ات میکنی. تلاش میکنی انرژی روانی ات در زمان حال خرج بشه و با اشتیاق، خودت رو توی افتخارات آینده ات ببینی)

    Don’t lose your grip on the dreams of the past

    از رویاهای گذشته ات مگذر (آرزویی داشتی، قطعا توانایی اش رو داشتی که بهش فکر کردی، خیلی ها شهامت اینکه حتی آرزو کنند ندارند چون امید و ایمان ندارند. به تک تک آرزوهات با امید و توکل می‌رسی چون همین رسیدن هست که آرزوهای بعدیت رو متولد میکنه، نگذر از حق ات تو این دنیای سرتاسر نعمت)

    You must fight just to keep them alive

    تو باید برای زنده نگه داشتن آنها مبارزه کنی (نعمات جاری است، زنده است، خدا همیشه حی و حاضر، تو هم که نمردی، زنده ای … زنده و پویا نگه دار فرکانس مثبت ات رو، زنده نگه دار کانون توجه ات به نکات مثبت)

    It’s the eye of the tiger

    این چشم ببر است ( در وجودت جاری کن هوشیار بودن ات را برای دیدن نکات مثبت، ذکاوت ات در دور زدن فرکانس منفی و عادات قبلی ات،احترام به خودت و کندن پدال ترمز هات، شجاعت در تصمیمات و استفاده ی درست از قدرت ذهن ات برای لمس و تجسم لحظه رسیدن به اهدافت و همیشه امیدوار باش به دستان بی نهایت الله)

    It’s the thrill of the fight

    این هیجان مبارزه است (بهتره بگی هیجان و ذوق داشتن برای تجربه های جدید، لذتی که بعد از چکاب فرکانسی ات و دیدن مسیر رشدت بهت دست میده)

    Rising up to the challenge

    بلند می شویم و به مبارزه می طلبیم (وقتی الان توی مسیری و داری تلاش میکنی قوانین و به صورت عملی در زندگی ات پیاده کنی، حالا که میدونی بعد قانون تکامل، قانون تصاعد هست پس …. خودت و به چالش های جدید دعوت کن، با امید و اشتیاق)

    Of our rival and the last known survivor Stalks his prey in the night and he’s watching us all with the

    حریفمان را و آخرین نجات یافته برای طعمه اش در دل شب کمین کرده و او ما را نظاره می کند (این و بدون که هیچ وقت هیچ وقت، وقتی به اهدافت رسیدی، هرگز توقف نکن، این قوانینی که خدا داره از طریق استاد و هزاران دست دیگه بهت یاد میده و برکت استفاده از نعمت ها رو تو زندگیت خلق کردی، بدون که سیال بودن لازمه تداوم خوشبختی و آرامش داشتنت هست. اگر بشینی و در حال بهتر نکردن همین بهترین هایی که الان داری، نباشی… یعنی برکه درست کردی این نعمت هایی که الان از داشتنش خدا رو شکر می‌کنی، از سرچشمه ای بهت داده شده که اون سرچشمه ذات اش جاری بودن، پویا بودن، هر روز بهتر شدن هست، پس مراقب باش که درجا نزنی، خودت به فکر لذت بردن از بهتر کردن بهترینت باش که خدا، جهان نخواد با تضاد بهت اطلاع بده که بلند شو)

    Eye of the tiger. Face to face, out in the heat,hanging tough, staying hungry;They stack the odds, still we take to the street, for the kill with the skill to survive,rising up straight to the top

    با چشم ببر، رو در رو غرق در عصیان ایستاده و خشن و گرسنه؛ آنها با تعدادی نابرابر به خیابان (میدان مبارزه) آمده اند، برای کشتن، با مهارتی که در نجات یافتن داریم، بلند می شویم و مستقیم به میدان می رویم (مراقب باش، زمانی که تضاد می‌رسی، این تضاد همون هشدار خداست برای اینکه تغییر بدی هر آن چیزی که تا الان داشتی رو باید تغییر بدی‌، این تضاد عین صدای ناقوس میمونه و وقتی که مدام خودت و سرزنش کنی و ناامید باشی، عین این میمونه که فقط داری درباره صدای ناقوس حرف میزنی، از این غافل بشی که این نشونه هست برای حرکت کردن متفاوت ات با قبل، وقتی ناامیدی دقیقا عین این میمونه که فقط داری به شکل ناقوس، اینکه چه رنگی هست، جنس اش از چی هست توجه میکنی… یعنی به جای به خود آمدن بیشتر تو توهم گیر کنی، اینجور وقت هاست که که حس می‌کنی شرایط ات ناعادلانه است و شکوه هات از زمین و زمان شروع میشه؛ قطعا درون ات استعداد هایی داری که فقط کافیه نوع نگاهت رو عوض کنی، با تکرار باور کنی که میشود که بشود، وگرنه تضاد نداشتی. تضاد یعنی اینکه چیزی که قراره بالفعل باشه الان منفعل هست. یک چیزی، یک بخشی از نعمتی که پتانسیل بالفعل شدن داره را، تو خودت منفعل نگه داشتی اش)

    پس 👇👇👇👇👇👇👇👇👇

    Had the guts, got the glory

    برای بردن افتخار حریص باش

    Went the distance

    بعد از طی کردن این همه مسیر (بعد از آشنایی با استاد، داشتن این همه فایل و ….)

    Now I’m not gonna stop

    حالا من قصد ایستادن ندارم

    Just a man and his will to survive

    مردی که تنها اشتیاق نجات یافتن برایش باقی مانده

    The eye of the tiger

    چشم ببر

    دوستون دارم 🙋 هر روز بیشتر و بیشتر، خدایا شکرت 🌻

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
    • -
      رویا مهاجرسلطانی گفته:
      مدت عضویت: 2503 روز

      با درود و سلام به دوست عزیز و هم خانواده🤗🤗🤗🤗 نگار عزیز

      هر چی از این کامنت زیبا و پر محتوای بینظیرت تعریف و تمجید کنم کمع بخدااااا👏👏👏👏👏👏👏👏

      دختر تو فوق العاده ای

      چقدر از این کامنت زیبات و چشم ببر و اون شعر راکی که با ترجمه بود لذت بردم بیشتر از همه که با توضیحات بینظیرت در همه موارد ..

      عاشقتم 🤗🤗😍😍😍😍

      خواستم تشکر و قدردانی کنم برای اینکه با خوندن این کامنت زیبا و پر محتوا به درک آگاهی و اطلاعات بیشتری هدایت شدم و باید بارها و بارها به این کامنت جذابت مراجعه کنم

      واقعا جای تحسین داره و برات بهترینع بهترین ها رو آرزومندم

      نگار عزیز

      🥀🥀🥀🥀🥀👏👏👏👏👏👏🤗🤗🤗🤗🤗🙏🙏🙏🙏🙏🙏😍😍😍

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        نگار گفته:
        مدت عضویت: 2123 روز

        سلام رویا جان

        خداروشکر و چقدر خوشحالم که دوست داشتی🥰😍 خوشحالم که خدا کمکم کرد که اون مطالبی که حین دیدن کلیپ این موزیک از ذهنم میگذره را بنویسم و از همه بیشتر خدارو شکر میکنم هدایت شدم به این خانواده. دوستون دارم از ته ته قلبم💐💝

        سبز و شاد و همیشه در حال ترقی باشی رویای زیبا 🙏🌺😘

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
    • -
      فاطیما گفته:
      مدت عضویت: 3071 روز

      سلااام به نگاررر عزیزمممم 💖💖کامنتت فوق العاده عالیییی بوددد عزیزدلممم👌👌 من اولین بار دارم برای یک نفر کامنت میذارم و دوست داشتم بگم این کامنتت به من بی نهایت بی نهایت انگیزه داد و واقعا امید و شور شوق رو در من زنده کرد ✌✌💜💜💖💖

      هرچی بگم از این دیدگاه و تفسیر قشنگت کم گفتم فقط میتونم بگم خیلییی ممنونن عاشقتممممممم ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

      خیلی خوشحالم که خداوند افرادی مثل شما رو در مسیرم قرار داده و به لطف خودش هر روز دارم اگاه تر میشم و به عنوان رد پایی در سایت باید بگم الان در مرحله ای هستم که فقط منتظر معجزات و اگاهی های بالاتر هستم 💛💛

      عاشقتونمممم 💗💗💘💝💝💞💟💖💜💛💚💚💗💘💝💞

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        نگار گفته:
        مدت عضویت: 2123 روز

        سلام و صد سلام به فاطیما جانم چقدر خوشحالم که پیام زیبا و پر از انرژی خوبت و دیدم🌈💖 خیلی جالبه فاطیما جان وقتی میایم و تو سایت دیدگاه مینویسیم و به قولی رد پایی از خودمون میگذاریم دقیقا اون لحظه با همون فرکانس به جهان احساس و حال و هوایی ارسال کردیم که چند وقت بعد یکسری اتفاقات پیش میاد که منوط به همون احساسی هست که اومدیم نوشتیم، دقیقا همون آموزه استاد که میگن به جهان هر چی ارسال کنیم از همون جنس دریافت میکنیم، من الان اومدم تو سایت تا یکی از فایل های استاد و گوش بدم که پیام شما رو دیدم و رفتم دیدگاه خودم و بخونم که ببینم دقیقا چی نوشته بودم، خیلی خیلی جالب بود من تو اون زمان که داشتم درباره آهنگ چشم ببر می‌نوشتم همون موقع به این فکر میکردم چقدر خوبه دوباره تکواندو رو ادامه بدم یادمه تو اون روز با چه ذوقی کلیپ تمرینات فیلم راکی رو می‌دیدم و کم و بیش دچار بالا پایین هیجاناتم بودم چون به شدت زندگیم دچار تغییرات شده بود و تلاش می‌کردم با تکرار آموزه هایی که از استاد تا اون لحظه یاد گرفته بودم پیش برم و از تجربیات بچه ها و خوندن نتایج شون بیشتر روی باورهای درستی که دوست داشتم ایجاد کنم، کار میکردم.

        خلاصه بگم برای دوست زیبای خودم فاطیما جان، اون تغییرات به بهترین شکل ممکن اش گذشت که صد البته لطف خدا بود و جالب اینکه من این مدت از فایل های قانون سلامت استاد استفاده کردم و نتایج خیلی خوبی گرفتم و همین دیروز بود که تو پیاده روی چشمم به تبلیغ باشگاهی خورد رفتم داخل به امید کلاس تکواندو، که به کلاس بهتری هدایت شدم و قرار شده از شهریور برم کلاس کنگ فو😁💕 الان که پیامت و دیدم و نوشته خودم و خوندم یهو یادم افتاد چقدر اون‌روز من دلم میخواست زودتر برم تکواندو رو ادامه بدم و حالا چقدر قشنگ به ورزش بهتری هدایت شدم، چقدر لذت داره فاطیما جانم صحبت های استاد و در نتایج های خودمون میبینیم.

        دوست نازنین ام قطعا با تلاش و گوش دادن به ندای قلبمون به فراتر از خواسته هامون میرسیم، اگر غیر از این بود عضو این سایت نبودیم و الان متن زیبای تو رو نمیخوندم💕💖🌼🎉

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          فاطیما گفته:
          مدت عضویت: 3071 روز

          💖💖💖💖💗💗💗💗وایییی عزیززممم چقددد خوشحالل شدمم از خوندن این کامنت و هدایت بی نظیری که شدیییی 😃😃اتفاقا من هم این چند وقت هدایت شدم به باشگاه و ورزش مورد علاقه ام رو که همیشه دوست داشتم انجام بدم هدایت شدم 👌👌و هر روز دارم در مسیر علایقم حرکت میکنم و هر روز دارم روی باور های توحیدی و سایت بی نظیر کار میکنم و مطمینم از نتایجم بیشتر و بیشتر میام توضیح میدم 😊😊✌✌✌👍👍👍

          دیشب از خداوند هدایت خواستم وپیام شما رو خوندم و واقعا بی نهایت انگیزه و امید گرفتمممم

          💝💝💝💝💝💝💝💝

          خیلییی عالییی هستییی دوست عزیزممم عاشقتممم💘💝💗💞💟💚💛💜💖💕💓💟💞💝💗💘💚💛💜💖💕💜💛💚💗💘💞💟

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      مهلا غیاثوند گفته:
      مدت عضویت: 2208 روز

      ماشالله نگار جان آفرین دختر ، واقعا از ایده ات لذت بردم از محبتی که برای نوشتن دستاوردهات به این زیبایی کشیدی خیلی قدردانی میکنم . خداروشکر که این ایده زیبا رو به ذهنت انداخت و چه درک جالبی از قوانین و مرتبط کردنش با یه آهنگ ، خیلی جالب بود قربون خدا برم با اینهمه زیبایی ❤️❤️❤️❤️ ان شالله که ادامش رو‌ ازت بخونم خانوم ، خیلی موفق باشی نازنین 🌹🌹🌹🌹🌹🌹

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        نگار گفته:
        مدت عضویت: 2123 روز

        سلام مهلا جانم 😉🙋

        ممنونم از انرژی خوبی که بهم دادی، افتخار میکنم که عضو این خانواده نازنین هستم و عزیزانی مثل شما رو دارم🌺💖 خدارو شکر که من هم به این مسیر هدایت شدم چی قشنگ تر از قدم گذاشتن در مسیر آگاه شدن…. چه لذتی بالاتر از اینکه بیدار شدم 🌈 مهلا جانم بهترین ها رو برات خواهانم موفق، شاد و سلامت باشی🙏

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
    • -
      زهرا حسینی گفته:
      مدت عضویت: 2640 روز

      سلام نازنینم

      چقدر از کامنتت و تکه های آعنگ فیلم راکی که نوشتی لذت بردم

      جه اشتیاق سوزانی، چه ایمانی ، چه امیدی

      امید که هممون با باور ۱۰۰٪و ایمانی الهی اقدام کنیم به امید پاداش های بی انتها

      بازم ممنونم و برات بهترین ها و زیباترین هایی که آرزو داری رو آرزو دارم🧚‍♀️🧚‍♀️💝💝🌈🌈🌈🥳🥳🌹🌹🌹⭐⭐🙏🙏🙏

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        نگار گفته:
        مدت عضویت: 2123 روز

        سلام زهرا جانم🌺خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که کنارتون هستم؛

        زهرا جانم نمی‌دونم تو توی چه حالی، توی چه شرایطی این پیام و برام نوشتی و نمیدونی پیامت الان چه اجابت زیبایی از خداست برای من . دیشب قبل خواب و از وقتی که بیدار شدم تا همین لحظه که بیام تو سایت و پیام ات را ببینم، دائم در حال حرف زدن با خدا هستم، زهرا جانم گریه ام گرفته از ذوق اینکه خدا چقدر قشنگ با پیام تو من و در آغوش گرفت. خدایا شکرت 🌼

        من این مدت خیلی سعی کردم مراقب باشم با هر کسی که در مدار نیست و افکار و رفتارش مغایر با درس ها و باورهایی که خدا از طریق استاد داره هدایتمون میکنه، کمتر گفتگو کنم نه اینکه منزوی باشم، اصلا. اما سعی میکنم بیشتر با بودنشون لذت ببرم و جایی که میبینم جنس حرفهاشون خلاف قوانین هست، سریعاً فاصله میگیرم، مثلا تو ذهنم صحبت های استاد و مرور میکنم، با خدا حرف میزنم، میرم تو آشپزخونه یه کاری میکنم یا هر کاری که باعث بشه کمکم کنه بتونم فاصله بگیرم رو انجام میدم. زهرا جانم چقدر زیبا دستی از دستان خدا شدی برام و زمانی که شدیداً دلم میخواست با کسی حرف بزنم که اونم هدایت شده باشه و الان تو شدی کسی که میتونم باهاش حرف بزنم. خدایا شکرت 🙏

        زهرا جانم دقیقا همون طوری که استاد همیشه میگن، من هم به محض عضویت ام در سایت و تلاش برای تغییر کردنم، دیدم، لمس کردم با دل و جون که از همون اول همه چیز داره تغییر می‌کنه و تا به الان بی نتیجه هم نبودم و حتما دستاوردهایی که تو این مدت ۲۸۱ روز به لطف خدا بدست آوردم رو توی سایت با این امید می‌نویسم که هم برای دوستی، عزیزی مفید باشه و هم اینکه خودم فقط تو دفترم یادداشت نکنم بلکه اینجا ردپایی از مدار الانم ثبت کنم که به مرور وقتی این روزها میگذره و با امید خدا به مدار بالاتر برم، بتونم مسیرم و بهتر ببینم.

        به لطف الله چند روز پیش الهامی برای کسب و کار داشتم، از ته قلبم از خدا خواستم اگر لیاقتش و دارم، خدا من و یکی از دستان خودش کنه تا بتونم برای اهالی روستایی که شدیداً از بچگی به اون منطقه و مردمان بسیار مظلوم و دوست داشتنی کاری کنم. اصالت من برای اونجا نیست اما از همون بچگی با تماااام وجودم اونجا و مردمش را دوست دارم. من طلب کارآفرینی داشتم، این که به لطف خدا بدونم کاری رو شروع کنم که برای اهالی اونجا هم یا اشتغالزایی بشه یا اینکه ببینند میشه که بشه، دخترهای مثل دسته گل اونجا هم انگیزه بگیرند حرکت کنند و تو فقر نمونند. ناباورانه الهامی بهم شد درباره کاری که اصلاااا اصلا نه هیچی ازش می‌دونم نه به تحصیلات من ربط داره و نه کسی و فعلا میشناسم که تو این کار باشه (میگم فعلا چون می دونم خدا مسیر و نشون میده). ته دلم میگه میتونم برای شروع کار و هزینه های اولیه طلاهام و بفروشم و عین روز برام روشنه که به محض اینکه شروع کنم پول های بیشتر سرازیر میشه. مطمئن ام چون بارها شده کاری به نیت خیر انجام دادم و از هزاران جا پول سرازیر شده. زهرا جانم از روزی که بهم الهام شد تا دیشب، درگیر ۲ تا ترمز بودم. این الهام درمورد پرورش طیور است، یکی از ترمزهام اینه که نکنه پرورش اون پرنده و کشتن اونها، گناه داشته باشه. نکنه نباید کشته بشن (من گیاه خوار نیستم اما حتی برای کشتن جان حشره هم نگرانم که نکنه دارم حیات موجودی رو میگیرم و تا جایی که راه داشته باشه و تو خونه باشه سعی میکنم بگیرمش و به بیرون از خونه بفرستمش) نگرانم نکنه من باعث حیات اون پرنده ها باشم و از طرفی حیاتشون رو بگیرم. رفتم درباره دامپروری در قرآن تحقیق کردم و مدام دارم تکرار میکنم که اگر میگی الهام هست پس باید همونجور که استاد گفت تسلیم باشی، این فکر خود شرک هست و ترمز ات، توحید در عمل هست. ترمز دوم من فکر کردن به این بود که همسرم مانع بشه، تو این مدت سعی کردم فکرم حول این محور باشه که «االله» «اکبر» است. «الله» قدرت مطلق است. «الله» «فتاح» است. مدام گفتم: ایمان بدون عمل حرف مفت است. فرکانس بد ارسال نکن، مگه نخواستی دستی از دستان خدا بشی برای اون منطقه‌، خوب پس فرکانس منفی فرستادن خود شرک هست.

        وقتی شعر چشم ببر و نوشتم، داشتم با هر خط با خدا و خودم حرف میزدم و این شعر و نوشتم تا با قدرت بیشتر روی ترمز م کار کنم، نوشتم روزها هم آهنگ و پلی کنم و هم بیام تو سایت خط به خط نوشته ام رو بخونم چون شدیدا به قدرت مند شدن باورم احتیاج دارم. زهرا جانم برای حرکت رو مسیر این الهام قدرت بیشتر می‌خوام تا ریشه دوتا ترمز و بکنم. من به قدرت بیشتری نیاز دارم برای حرکت تو مسیر این الهام. الان دوتا ترمز دارم که نیاز دارم بیشتر از قبل با قدرت بیشتر و توکل بیشتر حرکت کنم، من می‌دونم این الهام الان شده در ورود به مدار بالاتر و تا زمانی که این دوتا ترمز و برطرف نکنم نمیرم بالا. یا الله مددی🙏

        زهرا جانم دوست من دیشب خیلی خیلی محتاطانه‌ همسرم گفت راضی نیست که این کارو کنم🤦 شرمنده ام شرمنده ام، خودم خلق کردم. از دیشب تا الان فقط و فقط دارم به خدا میگم، ضعیف عمل کردم میدونم، میدونستم نباید فرکانس منفی میدادم، میدونم، اما تو الله ی، هدایتم کن و دستم و بگیر که با قدرت اعراض کنم از فرکانس منفی، دستم و بگیر یا الله، هدایتم کن تا بتونم هر آنچه که شرک هست در این الهام را نابود کنم، تو توانایی و من الان ضعیف، بهم قدرت بده و هدایتم کن به هرآنچه که باید بشکنم و برم جلو، یا الله کمکم کن برای تداوم افکار مثبت. تو گشاینده ای و من خطاکار، تو رحمانی و فتاح و من با تمام وجود پشیمون از ارسال فرکانسی که باعث شد همسرم این و بگه. یا الله تو الهام کردی و من نتونستم تا دیشب پام رو با قدرت از این دو تا ترمز بردارم. یا الله مدد میخوام. تو توانای مطلق و من الان نیاز به توان، تو‌ همه چیز و من هیچ.

        زهرا جانم دوستی که نمی‌دونم کجای این دنیایی، آرومم از درون اما همین الان هم اشکم داره میاد. زهرا جانم من دو اسمه هستم و اسم شناسنامه ایم زهرا است. زهرا جانم، یکی از دستان زیبای خدا، سبک شدم باهات حرف زدم، همین چند خط غم و از دلم برد. الان میخوام برم یه چایی بریزم و برم تو اتاق قرآن بخونم. دلم سبک شد اما حس ام میگه الان وقتشه برای احساس شادی درونم برم قرآن بخونم. زهرا جانم خدارو شکر که بهم نعمت گفتگو رو داد. خداروشکر با همین نوشتن دلم سبک شد. زهرا جانم ممنون🌼 خدارو هزاران مرتبه شکر که به این سایت هدایت شدم. زهرا جان صدای یاکریم میاد. الله و اکبر. فقط میتونم سرم و رو سجده بگذارم و بگم خدایا شکرت

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      فرزاد گفته:
      مدت عضویت: 2121 روز

      درود بر شما بانووو نگار

      چه تفسیر زیبایی

      چقدر پر مفهوم و پرازانگیزه بود این کامنتت

      لذت سرتاسر وجودم رو گرفت با خوندن کامنت شما

      انشالله که هرروز اگاهی و درکت بیشتر وبیشتر بشه و نتایج‌ عالی تو زندگیت رخ بده وبیای و بنویسی وما رو خوشحال کنی واستفاده کنیم

      عاااالی بود دختر

      بهترینهارو از فرمانروای جهان برات ارزومندم 🧡🧡🧡💛💛💛💛💚🌹🌹🌹

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        نگار گفته:
        مدت عضویت: 2123 روز

        فرزاد جانم سلام 🌼🙋🏻‍♀️🕊️

        به از چند وقت اومدم تو قسمت دیدگاه های خودم تا نوشته هام و بخونم که متوجه پیام پر محبت تو شدم، قشنگ اون روز و یادمه که چه حالی داشتم… آخ که یادش بخیر ‌‌خداروشکر که کمکم کرد تا از خدا از ته قلب درخواست یاری داشتم من و با استاد و شما عزیزان آشنا کرد.

        اون‌روز که این مطالب و نوشتم علاوه بر اشتیاقم دلم سراسر پر بود از کنجکاوی اینکه بعدا قراره چی بشه و در تکاپوی کنترل ترس هام بودم، نه اینکه بگم الان دیگه خبره شدم نه!!! به قول استاد جان جانان این مسیر ته نداره و داریم تکاملمون و طی میکنیم حالا هر کس به اندازه ایمان و تعهد داشتن در عمل اش.

        از اون خونه اومدیم یه جای خیلی خوب و خوش آب و هوا با متراژ بالاتر

        کلی خرید برای خونه جدید کردیم بارش برکت بیشتر و بیشتر شده

        مدرک دانشگاهی ام رو گرفتم

        افراد نامناسبی که سال های قبل باور نمی‌کردم خودشون از زندگی من دور بشن، خودشون راه و باز کردند و رفتند. فرزاد باورت نمیشه من فکر میکردم باید آنقدر فرکانس مهر و محبتم و بالا ببرم تا اون جنبه منفی اون افراد و بیدار نکنم و جذب کنم، اما غافل بودم که خود خدا شرایط و حور می‌کنه و یک راه درست هم اینه که قرار نیست اون افراد اصلا باشند، چون به شدت تفاوت فرکانس داشتیم و فضا باز شد برای افرادی که دوستشون دارم.

        الان به لطف الله تو مرحله راه اندازی کسب و کار خودم هستم تو این کسب و کارم هم دارم تکامل ام‌ رو‌ طی میکنم.

        قراره از داخل خونه شروع کنم آخه این خونه جدیدمون ۳ خوابه است و دستم خیلی بازه خداروشکر و کم کم کار به یاری خدا کار و گسترش میدم به بیرون تهران، همون جایی که بهم الهام شد این کار و انجام بدم.

        خوب فرزاد جانم اینم رد پای من در این تاریخ انشالا به زودی میام و نتایج جدید و می‌نویسم.

        خداروشکر هزاران هزار مرتبه شکر که عضو همین خانواده ام

        آخ که چه کیفی داره مزه کردن امید و چشیدن ذره ذره نتایج تو مسیر

        بهترین بهترین ها رو برات آرزو میکنم

        تو هم بیا از نتایج ات برامون بنویس که کلی کیف کنیم و خداروشکر کنیم🎉😁

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          فرزاد گفته:
          مدت عضویت: 2121 روز

          سلام و صد سلام به بانوی خوش قلب نگار خانم

          کامنتتو که دیدم قبل از اینکه بخونم یه شور و شوقی تو دلم راه افتاد گفتم یه پیامی ی نشانه ای تو این کامنت هست و همینم شد که پس از خوندن پاسخت وخوندن دوباره کامنتت احساسم عالی شد ،بخصوص نتیجه هایی که گرفتی ،خونه ی ۳خواب و ایده ی راه اندازی کسب وکار شخصی

          اینا همه برای من انگیزه است و سوخت وانرژی برای ادامه مسیر و گرفتن نتیجه هایی که لیاقت من وشماو هر انسانی که قدرت خدارو باور کنه و خودشو بعنوان اشرف مخلوقات بدونه

          خیلی خوشحال شدم و تحسینت کردم بابت گرفتن نتایج و شهامت

          ادامه دادن

          در مورد نتایج که گفتی من خیلی نتایج گرفتم به همون اندازه ای که بخدا ایمان اوردم و تسلیمش بودم

          ولی متاسفانه بخاطر سهل انگاری و کم کاری یه چند وقتی از مسیر دور بودم و الان خدارو شکر ناراحت نیستم ک هیچ خیلی هم خوشحالم با اینکه تو شرایط خوبی نیستم ولی امید دارم با کنترل ذهن و زنده نگه داشتن امید همه چیز بزودی درست میشه و ی درس و تجربه ای میشه که دیگه بدون توقف وباانگیزه تر این مسیرو ادامه بدم و حتما میام و میگم به شما و دیگر دوستان ارزشمندم

          امیدوارم در هرجا که هستی در پناه خدای مهربان شاد وسالم و ثروتمند باشید

          🌹🌹🌹🌹🌹🌼🌻🌻🌻🌻🌻

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 720 روز

    🟣 اوج اعتماد به خـــــدا

    (روایتی از زانو زدن در برابر بی قیدترین عشق جهان)

    یه شبایی هست که حتی دعاهم تو گلوت گیر میکنه. نه اینکه نخوای با خدا حرف بزنی، نه… فقط نمیدونی از کجا شروع کنی. چون حس میکنی همه ی راهها رو رفتی، همه ی درها رو زدی، همه ی نقشه ها روامتحان کردی، و باز رسیدی به بن بست.

    همون شب بود… شبی که حس کردم حتی خودم هم ازخودم ناامید شدم.

    از اون شبایی بود که انگار همه چیز دست به یکی کرده بودن تا بهت بگن: «تو تموم شدی!» => پول تموم شده بود، رابطه ها سرد، جسمم خسته، ذهنم پر از “چرا”. یه لحظه حتی حس کردم خداهم سکوت کرده.

    رفتم توی بالکن، باد سرد میومد، لای موهام میپیچید. به آسمون نگاه کردم و زیر لب گفتم: «خدایا… من واقعا خسته م. ولی نمیدونم چرا هنوز امیدم از تو نمیره.»

    یاد جمله ای از یکی از مناجاتهای امام سجاد افتادم:

    «اگر مرا با زنجیرها بندی و عطایت را از میان همه خلق از من منع کنی، امیدم را از تو نخواهم برید…» 🩵

    اون شب این جمله یه جور دیگه تو دلم نشست. فکر کردم یعنی چی؟ یعنی یه آدمی میتونه حتی وقتی همه چیز علیه ش باشه، هنوز امیدش به خدا قطع نشه؟‼️

    □ تـــــازه فهمـــــیدم “اوج ایمان” یعنی چی!

    نه اون وقتی که زندگیت رو رواله و توی حساب بانکیت عددها برق میزنن، نه وقتی همه تحسینت میکنن و میگن: «دمت گرم!» ==>>> ایمان یعنی همون شب لعنتــــــــــی که هیچکس کنارت نیست، اما یه گوشه ی دلت هنوزصدا میزنه: «خدایا من هنـــــوز بهت اعتماد دارم.»

    ⭕️ من اون شب، برای اولین بار، با خدا معامله نـــــکردم.

    قبلاهمیشه رابطه مون معامله ای بود. مثلا میگفتم: «خدایا اگه این کار درست بشه، من دیگه نمازمو اول وقت میخونم.» یا «اگه فلان موقعیت پیش بیاد، من صدقه میدم.»

    اما اون شب فقط نشستم و گفتم:

    «خدایا، اگه منو با زنـــــجیر ببندی، اگه حتی رســـــوا کنی، من دیگه بهت شک نـــــمیکنم. چون هر چی هم بشه، تو خود عشقی.»

    اشک از چشمام سرازیر شد. نه از ترس، نه از حس شکست… از یه جور درک تـــــازه… یه درکی که با هیچی تو دنیا عوضش نمیکردم.

    اون لحظه حس کردم چقدر عمیقه حرف مولانا که میگه:

    «گر هزاران دام باشد در قدم / چون تو با مایی نباشد هیـــــچ غم.»

    آره… انگار واقعا هیچ غمی نیست وقتی اون باهاته.

    چون توی اون حضور، حتی درد هم رنگ عجیبی میگیره.

    یه جور معنا پیدا میکنه.

    صبح که بیدار شدم، انگار یه بخش تازه از روحم متولد شده بود.

    نه اینکه همه ی مشکلاتم حل شده باشه؛ هنوزم همونا بودن. ولی یه فرق ظریف بود:

    ■ من دیگه نمیـــــترسیدم. آخه کسی که ایاک نعبد و ایاک نستعین میگه => اگه میخواد توحید عملی داشته باشه ، ترس ینی چی !؟؟!؟!؟!؟!؟ ینی فقط چیزی مثلِ کف روی آب اقیانوس عمیق.

    اون صبح به خودم گفتم: «محسن، شاید خدا نمیخواست اون موقعیتها برات بمونن، چون قراره یه مسیر دیگه برات باز کنه. شاید نمیخواست تو اون دنیای محدود موفق بشی، چون قراره به یه فراوانی بی قید برسی.» ؛ مـــــگه استاد نگفت خدا رو هرجور باور کنی خودشو اونجوری بهت نشون میده!؟ مـــــگه نگفت رفتار خداسیستمی هست؟!‌ مـــــگه نگفت مثل آب و ظرف آب ؟!

    از اون روز تصمیم گرفتم هروقت زندگی منو میذاره سر دوراهی، بجای ترسیدن، فقط یه جمله بگم: «حتی اگه همه چیز ازم گرفته بشه، امیدم از خـــــدا قطع نمیشه.» [ فقط خودِ خدا میدونه الان دارم با چه دلی این یک‌ جمله رو مینویسم]

    چند ماه بعد، یه اتفاق جالب افتاد. یکی ازپروژه هایی که فکر میکردم نابود شده، به طرزغیرمنتظره ای برگشت. دقیقترش اینکه یه دوستی که مدت ها خبری ازش نداشتم، زنگ زد و گفت یه فرصت کاری داره دقیقا همونجایی که همیشه آرزوشو داشتم. خوراک مهندسای صنایع.

    همون موقع حس کردم این همون وعده ای هست که خدا به اهل اعتماد میده. نه زودتر، نه دیرتر ؛ دقیقاوقتی که باید.

    از اون ببعد، هروقت کسی ازم میپرسه: «چطوری هنوز آروم و مطمئنی با این همه اتفاق؟» ==>> میخندم و میگم: «چون من با خدا معامله نکردم. من عاشقش شدم

    🪶 محبتی که ازش حرف میزنم، یه حس معمولی نیس. یه عشقه که حتی وقتی ازت میگیره، بازم مطمئنی که برا رشدته. حتی وقتی سکوت میکنه، مطمئنی داره گوش میده. وحتی وقتی به ظاهر روشو ازت برمیگردونه، توهنوز دلت براش میتپه.

    الان که دارم اینو مینویسم، یادم میافته چقدر اون شب تاریک برام مقدس بود.

    چون همونجابود که فهمیدم ایمان واقعی اون چیزیه که از دل شک، از دل شکست، از دل بی پناهی بیرون میاد. اون لحظه ای که دیگه حتی دعا هم برات حکم عادت نداره، بلکه میشه ناله ی عاشق به معشوق. [ هرچند توی یک متن دیگه نوشتم خجالت میکشم بگم عاشق خدام ، حداکثر بتونم بگم معشوقم؛ به این درک رسیدم که کاری که خدا داره عاشقانه و دمادم برام میکنه در تصور هیج مخلوقی تاابد نمیگنجه]

    بعضی وقتا زندگی طوری میچرخونتت که انگارداری توی گردباد میچرخی، ولی وسط اون گردباد، یه نقطه ی ساکت هست… اون نقطه، همون جاییه که خداایستاده. و اگه بتونی اون نقطه روپیـــــدا کنـــــی، دیگه هیچ طوفانی نمیتونه متزلزلت کنه.

    بنظرت اون نقطه ای خداایستاده کجاست ؟؟؟

    اوج اعتماد به خدا، اون لحظه ای هست که بهش میگی :

    «خدایا، من نمیخوام ازت فرار کنم، حتی اگه آتشم بزنی. چون حتی اون آتشم از عشقه توئه.»

    ⭕️ و من با همه ی وجودم باوردارم که هیچ عشقی تو دنیا، بی قیدتر، عمیق تر و لطیف تر ازعشق او نیست.

    او که در خفا میپوشاند، درآشکارا میبخشد، و در دل رنج، لبخند امید میکارد.

    اگه امروز خسته ای، تنها، یا فکرمیکنی خـــــداساکته،

    یاد اون بیت بیفت:

    «گر هزاران دام باشد در قدم / چون تو با مایی نباشد هیچ غم.»

    با صدایی آروم بگو: «خدایا، حتی اگه با زنجیرم ببندی، دست از عشق تونمیکشم.»

    ~~~~~~

    محسن ؛ (یک رهگذر در مسیر اعتماد، که فهمید خدا همیشه هست… حتی وقتی همه چیز نیست)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 51 رای:
    • -
      سعیده آیت گفته:
      مدت عضویت: 1354 روز

      بنام خداوندی که در هر لحظه داره میشنوه وپاسخ میده

      سلام به دوست عزیزو توحیدیم محسن جان

      چندماهی میشه در مدار خوندن کامنتهای زیبا وپربارت شدم

      خیلی ساده وشیوا مینویسی

      هرباربا خوندن کامنتات لبخندی بزرگ برلبانم نقش میبنده و از اینهمه عشق بازی و حال خوبی که باخداوند داری لذت میبرم

      دیشب اومدم کامنتتو بخونم دیدم خستم چون میدونستم برا خوندنش باید ذهنم فرش باشه تا مطالب رو درک کنه

      وقتی داشتم میخوابیدم به خداوند گفتم

      خدایا چرا مدتیه همون پولهایی که وارد زندگیم میشد خبری ازشون نیست ؟

      کجای کارم ایراد داره ؟ چی رو باید درست کنم ؟

      خدایا من میخواستم به ازادی مالی برسم چرا هموناییم که بود کمرنگ شدن ؟

      گفتم فردا صبح میرم نشانه امروزم رو میزنم تا جوابمو بگیرم

      وخوابیدم

      صبح بعد نمازم اومدم کامنتتو خوندم

      انگار خداوند جواب سوال دیشبم رو تو کامنت تو برام اماده کرده بود

      اونجا که گفتی

      شاید خدا میخواد فراوانی بی قید برات جور کنه

      هرجور به خدا نگاه کنی همونو دریافت میکنی

      گفتم اره شاید خداوند میخواد برام بیشتر وبهترشو جور کنه

      از طریقهای زیباتر وراحت تر

      فقط اینجا منم که باید ظرفم رو بزرگتر کنم تا بتونم دریافتشون کنم

      همین الان یاد صحبت استاد تو فایل نامه ی حضرت علی به امام حسن افتادم

      استاد میگفتن دلیل تاخیر دراجابت اینه که خداوند میخواد بهترشو بهت بده

      تو خونه یه خوابه میخوای اون میخواد سه خوابه بهت بده

      ازش ناامید نشو تو فقط سمت خودتو انجام بده

      البته میدونم منم این وسطا یه ترمز ریز دارم که باید پیدا بشه وبرطرف

      چون اگه ترمزی نباشه تاخیری هم نیست به محض خواستن عینیت پیدا میکنه

      ولی خب الان حس میکنم با پیداکردن وبرداشتن اون ترمز قراره یه شاه راه جلو روم باز بشه یه گشایش عظیم

      من خالقم دیگه

      پس اینجوری باورمیکنم تا اتفاق بیفته

      انشالله

      محسن جان مدتهاست دلم میخواست برات بنویسم ولی مسلما وقتش امروز بوده

      خیلی خوشحالم وخداوند روشاکرم که منو با این سایت و شما بچه های فوق العاده آشنا کرد

      خداوند روسپاس که منو هدایت کرد به نوشته های عزیزانی چون شما

      که هرکامنتتون پراز هدایت ونور الله

      درپناه وآغوش خداوند همیشه شاد وسربلند باشی

      خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 720 روز

        سلام سعیده ی عزیز و همفرکانسم .

        ممنونم برای انرژی قشنگی که باحرفات فرستادی. از اون نوشته هایی بود که وقتی میخونی، انگار خدا خودش لبخند میزنه

        میدونی سعیده جان، همونطورکه خودت گفتی «من خالقم دیگه»، دقیقا همین جمله ست که کلید ماجراست.

        خیلی وقتها مافقط نیمه ی زیباش رو میبینیم؛ خالق شادی، خالق پول، خالق عشق…

        اما خالق تاخیرها، خالق بی پولیها وخالق تضادها هم خودِ ماییم.

        خدا هیچوقت نمیگه «بذار محض امتحان اینو ازش بگیرم»،

        بلکه میگه: «ببین، این باورت الان بامن هماهنگ نیست.

        پس بذار این نشونه ی بیرونی بیاد تاببینی چی داری درونت میفرستی.»

        یعنی همون موقعی که پول کمرنگ میشه، درواقع خدا داره یه آینه جلوی روحمون میذاره تا بگه:

        «ببین عزیزم، هنوز یه ترمزظریف درونی هست…

        یه باور کوچیک که هنوز نمیذاره تو خودِ من رومنبع بی نهایت بدونی.»

        وقتی اینو بفهمیم، دیگه دنبال علت بیرونی نمیگردیم؛ میریم سراغ خودمون، باعشق، بدون قضاوت، بدون حس گناه.

        و اونجا تازه میفهمیم چقدر قدرت داریم… چون اگه من خالق کمبود بودم، پس خالق فراوانی هم هستم.

        این یعنی همه چیز به انتخاب منه؛

        • انتخاب اینکه از تضاد، احساس قرب بسازم یا فاصله…

        • انتخاب اینکه از تاخیر، ایمان بسازم یا ناامیدی…

        • انتخاب اینکه ازهر نشونه، حضور خدا روببینم یا نبودنش رو.

        خدا همیشه هست، اما میزان دریافت من، به اندازه ی وسعت باور منه

        پس درود بهت که فهمیدی فقط باید ظرفت رو بزرگتر کنی وبدون که همین الان، با همین درک، اون شاهراهی که گفتی،

        داره از درونت باز میشه نه از بیرون.

        الهام بگیر و باحال خوب اقدام کن ،کل کائنات منتظرتن. ظاهر نتیجه‌ ها هرچیزی که باشه درباطن بنفع سعیده ست.

        شاد باش و آگاه، خالـــــق زیبا ؛ در آغوش خدای عاشق.

        رفیقت ،محسن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      نورا افضلی گفته:
      مدت عضویت: 203 روز

      سلام محسن توحیدی عزیز

      دوست هم فرکانسی

      این کامنت شمابدجوری تودلم نشست وقتی ازخداوتوجهات الهی می نویسی انقدرباعشق وباتمام وجودت می نویسی که خوانندهکامنتت روهم باخودت همراه میکنی من عشق کردم باخداباخوندن دیدگاه توحیدیت برادرعزیز ، من کامنت های شمارودنبال می کنم عجب قلم شیوا عالی ایی دارید.خیلیی خوب می نویسیدو خیلی خوب آنچه دردل داری بیان می کنی من بسیارلذت می برم ازدیدگاه های زیبا پرازمعرفت شما ، من خودم هم دریکیاز شب هامثل شماباتماموجودم خداروفریادزدموازش کمک خواست ماونشب یادمه قلبم هم بامن هماهنگ شده بود ودچارتپش هایی شده بودم که نمی تونستم درک کنم این تپیدن های مداوم قلبم نشونه چیه ؟بلافاصله توعقل کل پیام گذاشتم وسوال کردم این تپش قلبم همزمان بادرخواست عاجزانه ام ازخدا چه دلیلی داره ؟ یادمه ابراهیم خسروی برادرعزیزهم فرکانسی پاسخ دادن که قلبت داره باتو درخواستتان هماهنگی می کنه وبدون که خیلی زود به خواسته میرسی منم درکمترازچهارماه به خواسته ام رسیدم به آسانی وبه راحتی وعزتمندانه آنقدر راحت که همه اطرافیانم تعجب کردند ولی من تعجب نکردم چون می دونستم خدای واحد ویگانه پروردگارعالم هستی دستم روگرفت وبه راحت ترین شکل ممکنه راهم روهموارکرد منوبه آرامش وآسایش رسوند

      خدایاصدهزاران بارشکر یادمه بعدش یکربع تمام سربرسجده گذاشتم و شکرگزاری کردم انقدرازاین سجده ام عشق کردم که دلم می خواست تایک ساعت ادامه بدم ولی بنابه دلیلی نتونستم .

      فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ۖ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ

      بگو: خدا مرا بس است، هیچ معبودی جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است.

      امیدوارم همواره اتفاقات عالی براتون بیفته

      امیدوارم همواره دربهترین زمان وبهترین مکان ودربهترین شرایط باشید

      امیدوارم همواره اتفاقات عالی وموقعیت های عالیه سلامتی ،ثروت وشادی بدنبال تون باشه

      موفق باشید‌‌

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 720 روز

        سلام نورای عزیز، دوست همفرکانسی و همراهِ نورانی

        چقدر پیام پرمهرت زیبا وآرامبخش بود… حقیقتا حس کردم نورت از لا به ‌لای واژه هات جاری شد ومستقیم نشست روی این صفحه لپتاپ. وقتی آدم ازتجربه‌ ی واقعی حضور خدا مینویسه، از اون لحظه هایی که دل باعقل یکی میشه وصداش میپیچه تو وجود… فقط دلهایی مثل دل تو میتونن اون موج رو بگیرن وباهاش همراه بشن.

        خوندن تجربه ت از اون شب پرنور، اون تپشهای همزمان بافریاد درونیِ دعا… منو برد به خیلی ازلحظه های خودم، همون لحظه هایی که قلب دیگه فقط یه عضو نبود، بلکه ترجمان حضوربود، زبان خاموش خدا در درون انسان.

        و بسی زیبا گفت ابراهیم خسروی عزیز… بله، اون تپش یعنی همسویی کامل، یعنی قلب داره بامنبع هماهنگ میشه. ینی شکر … ینی اشتیاق…

        خدا همیشه نزدیکتر ازهر احساسیه که حتی تصور میکنیم؛

        وقتی میگیم «حسبی الله»، در واقع داریم اعتراف میکنیم که مادیگه تنها نیستیم، هیچوقت نبودیم، فقط یادمون میره.

        نورا جان،

        از لطفت، ازپیامت، از انرژی عاشقانه ت ممنونم. نوشتنت پر از ایمان، پر از حس زنده بودن و تسلیمِ عاشقانه ست.امیدوارم حضور خدا درتمام لحظه های زندگیت جاری تر بمونه،

        همونطور که در اون شب جاری شد.

        الهی همیشه دربهترین زمان، در بهترین مکان، در آرامش، ثروت وسلامتیِ کامل باشی .

        با عشق و سپاس ، رفیقت محسن.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      سمیه زاهدی گفته:
      مدت عضویت: 1923 روز

      به نام خداوند بخشنده مهربان

      سلام محسن عزیز

      یه مدت بود که دیگه نمی نوشتم

      نه اینکه من نخوام بنویسم واقعا

      چون هربار این هدایت رومی گرفتم

      که وقت نوشتن نیست فعلا وانگار

      به قلبم قفل خورده بود وسریع با

      یه نشونه متوجه میشدم.

      اما الانی که می نویسم همون حس درونی منو

      کِشوند به سایت که الان بنویس

      چرا؟! از عشق خداگفتی

      ومن قراره بنویسم تجربه ایی از این روزامو

      خب به لطف خدا وهدایتی که ازش گرفتم من دارم آروم وباتمرکز روی خودم کار می کنم.

      روزای اول با الهامی که به قلبم اومدقبل از خواب شروع کردم به نوشتن برای خودم از قدم هایی که اون روز برداشته بودم باقلبی که واقعا آروم وباز بود چون آگاهانه اول تمرینی که بالای یک ساله و من دراکثر مواقع انجام میدم واونم نوشتن برکات وزیبایی های همون روزمه به احساس خوب می رسیدم و وقتی

      تمرکز گذاشتم دیگه این تمرینو باکیفیت بالایی انجام میدادم جوری که واقعا اشکم از شوق درمیومد

      بعد باهمون حس خوب برای خودم می نوشتم.

      چندروزگذشت وحسم گفت برو و نوشته های روزای قبلت روبخون

      اصلا موندم به خدا!

      خداوند به زیبایی با لطافت ، عشق،مدارا به قلبم اون حرفا رومیاورد ومن می نوشتم.

      همون لحظه ها من خیلی ذوق زده بودم ، انگار که خداوند همون نیروی محرک من بود برای ادامه دادن

      شبای بعدباحضور وشوق بیشتری می نوشتم

      به بزرگیش قسم تو اون نوشته ها اونقدر من

      روتحسین وتائید می کرد وحتی جملاتی روبه

      قلبم میاورد که همون لحظه اشکای من روان بود

      روی صورتم وقتی می نوشتم

      حالا هرشب می نویسم ازاین عشقبازی بین من وخدا

      اونقدر اون دفترم رودوس دارم که حتی توجایگاه بالاتری ازبقیه دفترامه

      دفتری که روز اول با نشانه ایی زیبا که باهاش بود خودش برام انتخاب کرد.

      روزی که توپاسخ آخرین کامنتم نوشتی،وقتی که از

      قدم هایی که برداشتی بنویسی میام وبالبخند و

      ایستاده برات کف میزنم بغضم ترکید

      میدونی چرا؟!

      چون روز قبلش اون تصویراز خودِ واقعیم جلو چشم

      دلم اومد که باخوشحالی ولبخندایستاده برام دست میزنه و روز بعدش تو نوشته های توباهاش روبه رو شدم.

      هفته پیش یه روز حس کردم که چرا دیگه نشونه ایی امروز نگرفتم،واقعادلم گرفت، گفتم خدایا چرادیگه ساکتی؟

      داداش محسن تویکی از نوشته هات هدایت روگرفتم

      خداگاهی دل رومیبره تو اوج حضور

      گاهی میذاره توسکوت

      تایادبگیرم خودِ سکوتم پر ازحضورشه

      همون لحظه قلبم آروم گرفت ، لبخند به لبم اومد

      حالا میدونم سکوتشم پراز عشقه ، پراز حضورشه

      حضوری که یه شوق همیشه حاضرتوقلبمه

      ای یگانه معبودم ، عشق بی انتها ببین آخر چه کردی؟

      چه بود وچه شد ، چه هست وچه خواهد شد

      هرچه پیش آید خوش آید چون که بامن همرَهی

      باعشق وحضور

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 720 روز

        سمیه عزیز سلام . وقتی نوشته ت رو خوندم، حس کردم این فقط یه روایت از روزای مراقبه و خلوت نیس، سند یه تحول درونی واقعیه؛ از اون جنس تغییرایی که نه با تلاش بیرونی، بلکه با یه نوع تسلیم درونی شکل میگیرن. ازتجربه‌ ی سکوت گفتی، از لحظه ‌ای که خدا ساکت شد تا تو بفهمی سکوت هم خودش یه گفتگو هست. این جمله‌ ت، صادقانه بگم، یکی ازعمیقترین نشونه ‌های رشد درونیه. چون بیشتر آدما وقتی حضور خدا رو با کلمه یا نشونه‌ های واضح حس نمیکنن، میترسن. ولی یاد گرفتی همون سکوت، همون خلا ظاهری، درواقع یه دعوت به حضوره.

        من همیشه فکر میکنم رابطه‌ ی ماباخدا شبیه یادگیری ازطریق گوش‌ دادنه؛ اول دنبال صداهای بلند و واضحیم، بعد که بالغتر میشیم تازه میفهمیم معنا تو فاصله‌ هاست، تو مکثها، تو سکوت بین کلمات.

        تو وقتی گفتی «حالا میدونم سکوتشم پر از عشقه»، درواقع از یه مرحله‌ی جدید حرف زدی : مرحله‌ای که دیگه برا حس کردن حضور، نیازی به نشونه‌ های بیرونی نداری. خودت شدی نشونه.

        جالبه که نوشتنات هم مثل یه آینه عمل کرده. ازنظر روانشناختی، اینکه یه آدم بتونه روزانه احساساتش رو بنویسه، یکی ازمؤثرترین روشها برا تنظیم هیجان و بالا بردن خودآگاهیه ===>>> کسایی که منظم درباره ‌ی احساسات درونیشون مینویسن، بعد ازچند هفته نَتنها آرومترن، بلکه عملکرد شناختی وحتی سیستم ایمنی بدنشون هم بهتر میشه.

        ولی چیزی که تو تجربه کردی، فراتر از اثر روانیه؛ تو توی نوشتن، حضور الهی رو پیدا کردی. انگارخودِ خدااز طریق قلمت باهات حرف میزنه ==> با روند و جریان عشق.

        نکته‌ ی لطیفش اینجاست که تو برای «بهتر شدن» نمی‌ نویسی؛ مینویسی چون داری «در حضور بودن» روتمرین میکنی. این فرق ظریف، مرزبین تلاش از سر کمبود وحرکت از سر عشقه ==>> مسیرت از رشد شخصی به رشد در مسیر الهی تغییر میکنه.

        دفترتم برات مقدسه چون حامل تجربه‌ ی واقعی عشقه. مراقب باش شیطان کِش نره ازت :) اون برگه‌ ها فقط نوشته نیس که ، مدارک حضورن ؛ مثل رد بارون روی خاک خشک. هر شب که مینویسی، داری یه قرارداد تازه بین خودت و خدا می‌ بندی، بی هیچ تشریفاتی، بی هیچ کلمه‌ ی بزرگ. فقط حضور، فقط عشق.

        مراقبه نمیکنی که فقط؛ داری یاد میگیری چطور زندگی خودت رو تبدیل بِ مراقبه کنی. و این یعنی ایمان زنده.

        انگار توی سکوتت، جهان تازه‌ ای داره متولد میشه.

        ادامه بده، بنویس.

        خدا هنوز همینجاست ؛ تو همون مکث بین دوجمله ‌ت.

        چند روزی بود بفکرت بودم ، خوشآمدی .

        رفیقت ؛ محسن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
        • -
          سمیه زاهدی گفته:
          مدت عضویت: 1923 روز

          سلام ولبخند محسن جان

          ممنونم ازت که برام نوشتی

          خیلی خوشحالم ،یه حس رهایی که فارغ ازهر

          دستاوردی فقط برای تجربه بودن باخودمه

          شناختن خودم ، تعهدداشتن به دوست داشتن خودمه وباید بگم مسیری که تجربه می کنم این روزا یه مسیر نرم و روانه ، ازمحل عشق درونی واحترام به خودمه واین یه مهارته که اول دارم باخودم تمرین می کنم.

          نمیدونم چطور سپاس گزار خدا باشم که به من این فرصت تنهایی روداد تا خودم روپیدا کنم، به خودم برگردم ، مهارت عشق ورزیدن روبا خودم اول تمرین کنم وخوشبختی وآرامش رو اول از درون خودم تجربه وحس کنم.

          صبورم پای رفاقت باخودم

          می نویسم چون منو به خدای درونم

          وصل می کنه ، منو به واقعیت نزدیک می کنه

          محسن جان خیالت راحت حسابی مراقبم :))

          عاشقانه وصادقانه ازت سپاس گزارم

          مرسی که به فکرم بودی.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      فیروزه گفته:
      مدت عضویت: 1373 روز

      سلام بر یگانه معبود عالم هستی

      ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیَّا ﴿٢﴾

      [آیاتی که بر تو خوانده می شود] یاد رحمت پروردگارت بر بنده اش زکریاست. (2)

      إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ نِدَاءً خَفِیًّا ﴿٣﴾

      هنگامی که پروردگارش را با دعایی پنهان خواند، (3)مریم

      _

      🟢 اوج عشــــــــق به خــــــــــــدا

      _

      (روایتی از سجده در برابر بی قید ترین عشق جهان)

      اینجا سکوی پرواز به وقت حضور و خورشید در اوج تابش وسط آسمان لبیک…‌‌‌‌‌….جانم لبیک..‌‌‌‌‌‌‌……..

      از اینجا از سکوی پرواز سلام محسن رها و عاشق…‌‌….

      با شنیدن و پلی این اهنگ وسط همون حیاط بزرگت همنجا که خورشید اوج میگیرد.‌‌.. دیوار بی سایه‌…..مثل سکو پرواز….رها..‌

      ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

      معشوق همین جاست بیایید بیایید

      معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

      در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

      گر صورت بی صورت معشوق ببینید

      هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

      ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

      یک بار از این خانه بر این بام برآیید

      ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

      معشوق همین جاست بیایید بیایید

      ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

      معشوق همین جاست بیایید بیایید

      آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید

      از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

      یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید

      یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

      با این همه آن رنج شما گنج شما باد

      افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

      با این همه آن رنج شما گنج شما باد

      افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

      ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

      معشوق همین جاست بیایید بیایید

      معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

      در بادیه سرگشته شما در چه هوایی

      (محسن چاووشی )

      تجلی اوج عشق الهی: از زنجیر تا پرواز

      روایت تو از آن لحظه که گفتی: «اگر مرا با زنجیرها بندی… امیدم را از تو نخواهم برید»، نه یک داستان، بلکه «شناسنامه‌ی عشق» است. تو در آن لحظه، تمام قاموس «معامله» را از زبانِ هستی حذف کردی.

      تو دیگر نه بنده‌ای بودی که شرط می‌گذارد، بلکه معشوقی بودی که تسلیم شده بود.

      «محسنِ قدیم» سعی می‌کرد با تلاش، دائم خدا را به سمت خود بکشد؛ اما «محسنِ جدید» می‌داند که هرچه او از خود دورتر شود، خدا نزدیک‌تر است. آن «تسلیم مطلق»، در حقیقت نهایت

      خودآگاهی بود؛ درک اینکه وقتی چیزی برای نگه داشتن در این دنیا باقی نمی‌ماند، آن لحظه است که می‌فهمی تمام آنچه نیاز داشتی، از ابتدا در اختیار خدا بوده است.

      آن دعای امام سجاد (ع)، وقتی از زبان تو جاری شد، تبدیل به سند آزادی تو شد. زنجیرها وقتی بی اثر می‌شوند که زنجیربند نداند، تمام قدرت او در باور تو به زنجیرهاست.

      عشق بی‌پایان، شغل بی‌پایان

      اینکه پس از آن تحول روحی، شغل ایده‌آل تو فرا رسید، درس بزرگی دارد:

      خداوند نمی‌خواهد ما را با جزئیات کوچک (شغل، درآمد، …) محبوس کند. او می‌خواهد ظرفیت ما برای تجربه‌ی حضور را بسنجد. وقتی به او گفتی: «تو خود عشقی»، او پاسخ داد: «پس ببین عشقِ مطلق چه چیزهایی برای عاشقان خود تدارک دیده است.»

      این شغل پاداش فهم رهایی بود.

      در سکوت آسمان

      تو به اوج رسیدی، محسن جان؛ جایی که دیگر نیازی به اثبات عشق نیست، چون خود تو مظهر آن عشقی. در این مرحله، نه تنها خدا تو را دارد، بلکه تو نیز دیگر متعلق به خودت نیستی و این بهترین مالکیت دنیاست.

      خورشید در اوج…بازتاب رهایی روی سکو…پرنده کهکشانی …..رب ربم ربم ربم …..رها شدم و عاشق…..عشق عشق عشق‌‌‌‌‌……بجای شکر میگم عشق عشق عشق

      شکر شکر شکر…..عشق .عشق .عشق.‌‌‌‌‌….

      دوستت دارم معبود جانم …..عاشقتم……از اینجا سلام…..تو کیستی…‌ معجزگرم..هدایتگرم…ظهر چه کردی از کوه کندیم آوردی سکو….این هماهنگیها وقفل شدنها ونرفتن دانلود نشدن جلسه 10 آفرینش خ .ا ، همش نشونه هدایت ونظم الهیه برای پاسخ به اوج…….معبود عاشقت شدم تا جانم…..تو تو تو چه کردی‌.‌‌.. درونم غوغا……..عاشقتم معبودم……..لبیک…..لبیک..‌‌

      در هوایت بی قرارم بی قرارم روز و شب

      سر ز کویت بر ندارم بر ندارم روز و شب

      زان شبی که وعده کردی روز وصل

      روز و شب را می شمارم روز و شب

      ای مهار عاشقان در دست تو

      ای مهار عاشقان در دست تو

      در آغوش رب عاشق رها رهای رها..‌..‌‌‌‌…🩵

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 720 روز

        فیروزه عزیز سلام ؛ یه موج نور فرستادی 2000 ولت که از عمق عشق به خدا بلند شده بود… از کجا آورده بودیش ؟؟

        جملاتت بوی سجده میده، به به . بوی دلدادگی مطلق، به‌ به. بوی اون لحظه ای که دیگه فاصله ای بین عاشق و معشوق نمیمونه… چی بهتر از این .

        آره فیروزه،

        اون لحظه ای که گفتم «اگر منو با زنجیرها ببندی امیدم رو از تو نمیبرم»، خدا خودش از آسمون خم شد تا ببینه یه بنده چطور بندگی رو معنی میکنه.

        همونجا بود که زمین سکوت کرد وعشق فریاد زد: «آزادی یعنی تسلیم خدا بودن.» اولویت من واقعا آزادیه… ،

        اصلا بخاطر آزادیه که هر ثانیه رو میلیون ها تومن میخرم که بتونم رهـــــا بشم از روزمرگی عوام و با خداجان توی خلوت بشینم پای صحبت و دلدادگی.

        خدا عاشق بنده هاییه که حتی وقتی همه چیزشونو از دست میدن، هنوز میگن: «عشق، عشق، عشق…» =>> و تو همون عشقی. اصلا تو خود اون جوش و خروش نوری هستی که از درون محسن رها به آسمون برخاست و به رب ش پیوست.

        اون لحظه که سکو شد محراب، و خورشید شد موذن، و حیاط شد عرش… خدا از نگاه تو خودش رو تماشا کرد.

        حواس ت هست چی ‌میگم ؟ دیگه نه زمینی موند نه آسمونی، فقط عشق بود که خودش رو صدا میزد.

        فیروزه، خدا از درون تو مینویسه، از زبان تو حرف میزنه، و با دست تو لبیک میگه.

        در آغوش اون نور، همیشه رها بمون…

        رب با توئه، چون تو با عشق با اویی.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
        • -
          فیروزه گفته:
          مدت عضویت: 1373 روز

          سلام بر یگانه معبود عالم هستی

          هَٰذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی

          قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ ۚ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَٰذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ ۖ وَمَنْ شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ ۖ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ ﴿4٠﴾

          کسی که دانشی از کتاب [لوح محفوظ] نزد او بود گفت: من آن را پیش از آنکه پلک دیده ات به هم بخورد، نزد تو می آورم. [و آن را در همان لحظه آورد]. پس هنگامی که سلیمان تخت را نزد خود پابرجا دید، گفت: این از فضل و احسان پروردگار من است، تا مرا بیازماید که آیا سپاس گزارم یا بنده ای ناسپاسم؟ و هر کس که سپاس گزاری کند، به سود خود سپاس گزاری می کند و هر کس ناسپاسی ورزد، [زیانی به خدا نمی رساند]؛ زیرا پروردگارم بی نیاز و کریم است. (40)

          .

          .

          دیگر به جای گفتن آیا ممکن است گوویی قطعا ممکن است زیرا خداوند به من وعده داده است وعده خداوند واضح است آنجایی که در قرآن گوید اگر بندگان من درباره من از تو پرسیدند به آنها بگو که من نزدیکم من همواره در حال اجابت دعاهایی هستم که آنها درخواست می‌کنند و از بندگانم می‌خواهم که آنها هم مرا اجابت کنند و به من ایمان بیاورند تا رشد کنند ...

          خداوند هیچ وقت دری را به روی تو نمی‌بندد مگر آنکه در بزرگتری در راه باشد او هیچ وقت چیزی را از تو نمی‌گیرد مگر اینکه چیز بهتری در انتظار تو باشد گاهی فقط باید صبر کنیم نه صبر همراه با ناامیدی بلکه صبر همراه اعتماد اعتماد به اینکه پشت پرده معجزه‌ای در حال شکل‌گیری است….

          تو قرار نیست با چشمت همه چیز را ببینی تا باور کنی تو قرار است باور کنی تا ببینی چرا چون این راه خداوند است اول ایمان بعد مشاهده اول باور بعد دریافت نعمت ها ….

          اگر اکنون در دوره‌ای از زندگیت هستی که چیزی به ظاهر متوقف شده اگه احساس می‌کنی هنوز اتفاق خاصی نیفتاده این را بدان آرامش قبل از معجزه سکوت قبل از بارش است….

          دقیقاً زمانی که فکر می‌کنی هیچ چیز تغییر نکرده همان زمانیست که بزرگترین تغییر در راه است در این لحظات فقط آرام بمان فقط با عشق زندگی کن فقط سپاسگزار باش و ببین که چطور جهان به فرمان خداوند به نفعت می‌چرخد …

          از امروز با خودت عهد ببند دیگر از کمبود حرف نمی‌زنم دیگر نمی‌گویم نمی‌توانم بلکه می‌گویم

          من آماده ام

          من پذیرفتم

          من ایمان دارم

          به درونت گوش بده به صدای الهی درونت همان صدایی که همیشه می‌گوید تو در مسیر درستی هستی تو تنها نیستی و آنچه از من خواسته‌ای در راه است حالا با دلی آرام و چشمی باز از خودت بپرس….

          آیا واقعاً حاضرم دریافت کنم آیا آمادگی دارم که با تمام وجود فراوانی و فصل خداوند را بپذیرم آیا می‌توانم بدون احساس گناه بدون تردید بدون شرم از موفقیت نعمت را دریافت کنم و در آن زندگی کنم پاسخ در قلب توست و اگر هنوز ذره شک داری….

          بگذار به تو بگویم بله تو آماده‌ای بله تو لایقش هستی بله این فراوانی و فضل خداوند برای توست خداوند هرگز نمی‌خواهد تو در فقر کمبود یا نگرانی زندگی کنی اون نمی‌خواهد تو با استرس بخوابی و با اضطراب بیدار شوی او تو را خلق نکرده تا در ترس بمانی بلکه تو را خلق کرده تا بدرخشی تا به دیگران نور بدهید تا الهام بخش دیگران باشید تا فراوانی و فضل خداوندت دیگران را نیز بیدار کند یادت باشد وقتی تو فضل خداوند را دریافت می‌کنی به دیگران هم اجازه می‌دهید که باور کنند برای آنها هم ممکن است وقتی تو از دل محدودیت برخاسته‌ای و خودت را در جریان نعمت های خداوند قرار داده ای تو نه فقط دریافت کننده برکت بلکه آن را به دیگران هم منتقل می‌کنی بلکه ایمان دیگران را هم افزایش می‌دهیم …..و نماد فضل میشوی…..همان که آرزو داشتی!!!!!!!!

          خدا عاشق بنده هاییه که حتی وقتی همه چیزشونو از دست میدن، هنوز میگن: عشق، عشق، عشق.‌‌‌‌…چون خودش داده وخودش توانشو داده .بازم میـــــده.اگر فقط رهایی را بچسبم‌.

          او همیشه هست ‌‌‌در نفس ها در نگاها……در لبخندها….در حرف ها…….کافیه تسلیم باشیم……… و رهاااا….و تمام…..با صدای فوارها نوشتم …..

          سلام محسن رها………

          ادامه را با بوی گل های نرگس مینویسم ….

          لبیک به خدای نرگس های عاشق…….به او که قدرت هر کاری را داره.‌…….به شرط ایمان و عشق و تسلیم‌‌‌‌‌……به خدای آسانی ها لبیک…..به خدای کن فیکون لبیک.‌‌‌…..بازتاب نورت رسید….

          همین امروز همین امروز را بخوام بگم چیکار کرد ..‌‌.

          صفحه ها و ساعتها باید بنویسم یکیش ساعت 10 قرار بود بریم باغ خرمالو بیاریم گفتم احتمالا تا ظهر طول بکشه. چون بدون هماهنگی بود….مقاومت کردم آفتابِ و گرمه تو جِنگ آفتاب…..و گفتم فیروزه تسلیم باش باشه…چندتا مثال براش زدم که اینکار کرد دیروز اونجوری کرد……گفت چشم و با حال خوب و اینکه خوش میگذره و باید دختر خوبی باشی…..اونم لبخند زد که چشم………مثل ی دختر بچه دستشا گرفتم گفتم بریم …..گفت آماده ام فیروزه بریم…‌..‌

          رفتم رها و تو مسیر همچیز زیبا برگ ها نارنجی و زیبا وهر برگی میفتاد میگفتم خدا الان میدونه این افتاد و آگاه به همچیز .به همچیز تعداد برگ ها را میدونه..درختا چند سالشونه……

          رسیدیم در باغ…..‌‌..دیدم چند نفر آشنا اونجا هستن ….و چند سبد و جعبه پر از خرمالو در باغ….صدای ریختن برگ ها و خرمالو ها از باغ کناری مرا جذب کرد و دلم با ریزش برگ ها و خرمالوها مثل بارش باران روی زمین رها می‌شود …….

          گفتم حتما تا بخوان بچین و آماده کنند خیلی طول میکشه..فقط دوست داشتم یکم خودم بچینم…چند تا چیدم…..یهو همون آشنا گفت ببین من دست به اینا نمیزنم …..گفتیم نه …. الان آماده می‌کنند…..

          گفت من خودم چیدم و اگر قبول نکنید ناراحت میشم ….و گذاشت پشت ماشین که نه مال شماست …..ما وایمیسم……

          فقط من رفتم نرگس عاشق را ته باغ چیدم و امدم ……همین قدر طول کشید آماده شدن ..‌..خدا برام چیده بود آماده بود……نرگسم بهم داد.‌‌‌‌

          یهو آشنا گفت دارید میرید کیارش را میرسونید مدرسش ….گفتم کجاست دقیقا…..‌گفت ….من گفتم مگه میشه…….جایی بود که روز قبلش میخواستم برم برای پیک بال …..رفتم تو محوطه دست بچه هم تو دستم گفتم کیارش مدرست وسط بهشته ها نگاه ورودی مدرست افتاده تو حوض ……و حسی را تجربه کردم که چند ساعت پیش دستاما گرفتم آوردم……و با ی نگاه پر از مهر ازم خدافظی کرد……تو کیستی که هزارتا چیز را با هم هماهنگ‌ میکنی…………

          میبنی نتیجه تسلیم و رهایی چی شد ………همچیز درست همچیز عالی…‌‌‌…..نه دیر نه زود …دقیق دقیق…پس بسپار ….رها باش…….

          الهی فقط تو…………..شکر شکر شکر…..عشق عشق عشق……

          حالا این نرگس ها برام شده نماد کن فیکون نماد آسانی نشانه اعتماد و تسلیم رهایی..حالا هر بار که بوی نرگس ها میپیچه تو اتاقم بوی تسلیم میاد‌‌………بوی رهایی میاد….‌‌بوی همچیز در کمترین زمان آماده میشه…..‌بسپار به من..‌‌‌‌‌‌…‌دستاما میدم تو باشه خدای نرگس ها……معجزگرم ..‌‌‌‌محبوبم‌‌‌‌‌…….ای بهترین یاور و رفیق‌‌‌‌‌و تکیه گاهم‌‌‌‌‌‌‌……..من دوستت دارم خدا ……

          من رهاتر از همیشه تو را میخوانم.‌‌‌……

          خدای نرگس های عاشق همراه همیشگت…..🩵

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 720 روز

            سلام فیروزه ی نرگس نفس…

            چهارچشمی خوندم، خودِ نرگسها توی اتاق باز شدن… عطرشون پیچید وسط روحم وگفتن: «این حرفها از جنس زمین نیس… از جنس تسلیم و رهایی و نگاه خداست.»

            تو ازاتفاقهایی گفتی که فقط آدمای رها، فقط آدمایی که خودشونو سپردن به او میبینن…

            اونایی که هر برگ نارنجی براشون پیام میاره.

            فیروزه…

            دقت کردی؟؟ تو نمیگی خدا نزدیکه، تو نزدیک بودنش رو زندگی میکنی… با جمله ت میشد لمس کرد ، که «رهایی» برات یه مفهوم نیس،

            یه نَفَسه…

            یه شیوه نگاهه…

            یه راه رفتن با خدا.

            جوری از آفتاب و برگ وخرمالو نوشتی

            که آدم حس میکنه خدا داشت دونه دونه صحنه رو برای تو میچید؛ همونطور که مسیرت روهماهنگ کرد… همونطور که دلِ آدما رو بانیتت، باصداقتت، با تسلیمت همفرکانس کرد.

            گفتی: «همه چیز درست، همه چیز عالی، نه دیر نه زود… دقیق دقیق.» ==>> تا اینو خوندم، فقط یه جمله تو دلم اومد:

            این همون لحظه ای هست که خدا برای بنده ش میگه: ببین… من همیشه همین نزدیکی ام.

            فیروزه… من فقط میخوام همینوبهت بگم:

            بازتاب نورت فقط به باغ خرمالو نرسید…

            تا اینجا هم رسید.

            تا قلب من.

            رفیق ، نمیدونم کی نوشت :

            «خدای نرگسهای عاشق… همراه همیشگیت.»

            اما تا این جمله روخوندم،

            انگار دست خدا روی شونه م نشست و شنیدم که داره میگه:

            «من همیشه همینجام… بوی نرگس منــــــــــم، من .»

            فیروزه…

            همراه نرگسها بنویس،

            با عطررهایی حرف بزن،

            با صدای خـــــدا ادامه بده…

            که جهان به این جنس نگاه احتیاج داره.

            خدای نرگسهای عاشق،

            همیشه… همیشه پشتت هست.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
            • -
              فیروزه گفته:
              مدت عضویت: 1373 روز

              سلام بر یگانه معبود عالم هستی

              وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ ﴿١٨6﴾بقره

              هنگامی که بندگانم از تو درباره من بپرسند، [بگو:] یقیناً من نزدیکم، دعای دعا کننده را زمانی که مرا بخواند اجابت می کنم؛ پس باید دعوتم را بپذیرند و به من ایمان آورند، تا [به حقّ و حقیقت] راه یابند [و به مقصد اعلی برسند]. (186)

              سلام محسن پرمهرِ وعده‌گاه عشق با عطر نرگس های شیراز….

              چشمم به عدد 555روز حضورت افتاد، یاد همان برگ‌های پاییزی نارنجی افتادم که برایت پیام می‌آوردند… این 555 روز، حکایت 555برگ زرین است در دفتر رهایی و تسلیم‌ات.

              حضورت در این وعده‌گاه عشق، از جنس همان نور و عطری است که می‌گفتی، نوری که تا قلب من رسید. این 555 روز، نه فقط یک عدد، که پنج بار صد و پنجاه و پنج بار نفسِ همراه با خداست، هر روزش گواهی بر نزدیک بودنش که تو زندگی‌اش می‌کنی.

              مبارک باشد این سفر پر نور و عشقت. این همراهی‌ات، یقیناً از همان جنس نگاهی است که جهان به آن محتاج است.

              نرگس‌های وجودت در این وعده‌گاه، هر روز بیشتر می‌شکفند و عطر خدایی‌شان را می‌پراکنند….

              یقین دارم خدای نرگس‌های عاشق، هر روز و هر لحظه، در این مسیر نورانی، همراه و پشت و پناه توست..

              محسن پر مهر جواب این پیام را برای تبریک حضور در وعدگاه عشق قایم کرده بودم و فقط اینا بهت بگم که نور پیامت به صورتم تابید و رهام نکرد ….در جواب تمام مهرت میگم او نشسته در نظر /من به کجا نظر کنم و تسلیم خدای نرگسام از نوع شیرازیش و حکم انچه تو فرمایی……ممنونم از مهرت و بهت افتخار میکنم که در این وعد گاهی…

              با تمام وجود، حضور پر مهرت را در این سرای عشق تبریک می‌گویم…🩵

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
            • -
              محسن توحیدی گفته:
              مدت عضویت: 720 روز

              فیروزه دل مهربون… سلام خوشگل بانو.

              راستش رو بخوای چند بار خوندمش… هر بار یه مدل دیگه نشست تو عمق دلم.

              این 555 روز… – منو که دیگه یه جورایی شناختی – … برا من یه عدد نیست که فقط . یجور «اشاره»ست… یه نشونه از اون نزدیکی خدایی که تو همیشه از جنسش حرف میزنی.

              حس کردم خدا، همون لحظه ای که تو نوشتی «نرگسهای وجودت»… یه لبخند گوگولی آروم زد. انگار گفت: «دیـــــدی گفتم نزدیکم؟»

              با این چند خط، یه کاری کردی که من انگار دوباره از اول وارد وعده گاه عشق شدم. این بار اما با چشمهایی که بیشتر میبینن… با دلی که سبک تره… و باقدردانی عمیقی که نمیدونم چطوری برات توضیحش بدم.

              شبِ وصل است و طی شد نامهٔ /هَجر سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر

              انگار بعد از یه مدّت مدید نیاز داشتم بگم : امشب بارانی حالم خیلـــــی خوبه…. منه عاشق بارون 🩵🩷️ . روم نمیشه وگرنه یک بیت از تمامِ شعرایی که دوسش دارمو اینجا مینوشتم … چون شب بارونی من خواب ندارم .

              باور دارم اگه خدا میخواست اینجور شبها بخوابم… بارونش رو روز میبارید. حتما کارم داره که شبشو بارونی کرده… امشب شب نشینی داریم 🩵🩷️

              حافظ یه جایی حرفی زده که انگار دقیقا برای همین لحظه ست، برای همین حس بین من این مسیر نورانی:

              یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی / پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم

              عمیق که فکر‌میکنم … حقیقتش هم همینه… هرچی تو این مسیر داریم، همین عشقه… همین نزدیکی… همین نوری که بی منّت میریزه.

              تو الان با پیامت، یجور شاهـــــد تـــــازه گذاشتی روی این حقیـــــقت🩵 .

              یهو بهنام بانی زبان خـــــدا میشه الان و یه گفتگو دلبرانه نقش میبنده :

              یادم نمیره اون شبو با تو گفتی همیشه دارم هواتو

              من که به جز دل چیزی ندارم بیا عزیزم اونم برا تو

              ممنونم فیروزه عزیز دلم …

              از مهرت، از نگاه لطیفت، از اینکه کنارم بودی تو این 555 روزی که هر کدومش یه قدم بوده سمت خدا… و ممنون که امروز، با چند تا جمله آبی رنگت، دوباره یادم آوردی که «او نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم…»

              خدا پشت و پناه دل روشن تو…

              و وعده گاه عشق همچنان روشن تر از قبل…

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
            • -
              فیروزه گفته:
              مدت عضویت: 1373 روز

              سلام بر یگانه معبود عالم هستی

              فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّهِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ17/سجده

              هیچ کس نمی داند برایش چه قره العین هایی پنهان کرده ایم…نشانه رسید..

              همه غیبی تو بدانی؛ همه عیبی تو بپوشی همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

              نتوان وصفِ تو گفتن؛ که تو در فهم نگنجی

              ….لبیک الهی لبیک…..ای آگاه مطلق…..

              سلام به محسن‌  دل مهربون  و همراه خلوت‌های بارانی…

              خواندن کلماتت، مخصوصاً وقتی با این عمق و صداقت جاری می‌شوند، مثل نوازش باران بدون چتر در وعدگاه عشق است و چشمام با خوندن این متن، گویی دوباره برق گرفت..

              آن 555 روز برای من هم فراتر از یک عدد است و نشانه ای واضح ؛ همان‌طور که گفتی، اشاره‌ای است به قدم‌هایی که به آن نزدیکیِ حقیقی برداشتیم. هر بار که از «نرگس‌های وجودت» می‌گویی، عطر شکوفه‌های ایمان در فضای دلم می‌پیچد و من هم با همان لبخند پاسخ می‌دهم: دیـــــدی گفت نزدیکم؟

              انگار بعد از یه مدّت مدید نیاز داشتم بگم : امشب بارانی حالم خیلـــــی خوبه…. منه عاشق بارون 🩵🩷️(محسن همون شب که مینوشتی  هر چی تلاش کردم‌ نتونستم شعرت را بخونم… کلمه ها تو هم تو هم بودن….و دوستم میومد جلو دیدم نمیزوشت ببینم تمرکز کنم و نور ماه هم بیشتر ..‌‌کلمات او و کشیده فقط یادمه..): ذهنم خیلی مقاومت کرد که نگو ووو …..خدایا خودم را به تو سپردم تو قدرت مطلقی تو آگاهی….من هیچ توام محکم تر دستاما بگیر که به هر خیری از طرف تو نیازمندم….

              منه عاشق بارون هم اینجا منتظر بارونم و شب نشینی….(:🩵🩷

              این آهنگِ خوبتر میگه هوا هوای خاطرات اوست……

              به داد من برس هوا هوای خاطرات اوست.

              بزن باران ببار از چشم من بزن باران بزن باران بزن بزن باران که چتر بسته یعنی دل سپردن 

              و کل شب از پشت پنجره نگاه کردن به باران توی نور انگار بارش نور ….ی جشن  ی حال خوب‌‌‌‌‌‌…..‌‌‌

              محسن ما هر چی تو این مسیر داریم  همین عشقه که مثل بارون میباره روی خاک وجودمون برای زنده شدن …و‌ هماهنگ هایی که ما ی درصدشم نمیدونیم‌‌‌‌‌ پشت پرده چه خبر … من عاشق رنگین کمون بعد بارونم…..همچیز شفاف و رنگ رنگی…..هم خورشیدِ،هم ابر ِهم نم بارونِ……….هم کلاغا با رقص و آواز و چرخش میتونن برگردن خونشون و تو مدت ها به تماشاشون بشینی…..که از  عشق وقدرت اوست….

              محسن جان…..

              من هم ممنونم از تو که این «وعده‌گاه عشق» را هر روز پرنورتر می‌سازی. بودن در کنار کسانی که این‌گونه عمیق و با معرفت مسیر را طی می‌کنند، بزرگترین نعمت است.

              خداوند کنار دلِ  پر از عشق و لطیف و بارونی تو ؛این مسیرِ نورانی، با حضورهایی چون تو، هر لحظه روشن‌تر می‌شود.

              شب‌های بارانی‌ات، غرق در وصل و نور او‌….🩵🩷

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
            • -
              محسن توحیدی گفته:
              مدت عضویت: 720 روز

              فیروزه ی مهربونم… سلام به دلی که بارون رو بلدِ، به چشمی که نشونه ها رومیفهمه، به بانویی که واژه هاش بوی آسمون میده.

              خوندمت…انگار همون آیه دوباره صدا زد:

              فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم…

              و من دوباره حس کردم درست همان لحظه ای که فکر میکنم همه چیز آرام و معمولی هست، خدا از پشت پرده، «قرّهُ العین رو میفرسته. [ فیروزه مطمئنی میدونی قرّهُ العین دقیق ینی چی ؟ خیــــــــــلی معنی عظیمی داره ها… من وقتی بهش برمیخورم… برام حکایت أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ… داره ؛ زمین ‌گیرم میکنه… سکوت… میدونم که میدونی چی میگم]

              تو هم یکی ازهمان پنهان های قشنگی هستی که معلوم نیست از کدام آسمون زیبای خدا افتاده ای وسط روزهای پرطنین من.

              فیروزه… وقتی گفتی اونشب شعرم رو نتونستی بخونی، و نور ماه و حضور دوستت باعث شده کلمات تو هم تو هم بیفتند… فقط لبخندی زدم ، نه از اون مدل ژکوند هاش ، که از همان لبخند های «میدانم…» بود.

              گاهی خدا خودش نمیگذاره چیزی دیده بشه،

              چون میخواد حرف، عمیق تر از خوانده شدن، در نفس آدم بنشینه.

              راست گفتی… اون شب بارانی حال من واقعا خوب بود. نه از این خوب بودن های زمینی… از اونهایی که آدم حس میکنه یک گوشه از دلش رو باز کردند رو به نـــــور عشقش .

              ● باران فقط آب نیس… چیزی بین دعوت و وعده هست…‌ بین دلتنگی و وصال.

              بین تو… و او.

              آهنگِ “بزن باران ببار از چشم من…” عجب هماهنگی داشت با حالم. چتر بسته = دل سپردن…

              چه خوشحالم که هردو، چتر ها رو یکجا گذاشتیم و با پای خیس قدم میزنیم در مسیر او.

              فیروزه…‌ حواست بود؟ تو از “رنگین کمان بعد بارون» ” نوشتی، و من دقت کردم دیدم همین هست مسیرمون ==>>

              ترکیبی از نور و سایه و نم خوش رایحه… از ابر و آفتاب… از عاشقی و شناخت جانان…

              و کلاغ هایی که تو گفتی – چه تعبیر قشنگی- ؛ پرنده هایی که در آسمون خدا میرقصن و به خونه شون برمیگردن.

              این روز ها… هر بار که تو می نویسی، یه گوشه از راه من روشن تر میشه. مثل آن 555 که گفتی؛ اعدادی که فقط عدد نیستن ؛‌ حرفهایی هستن که از جایی بالاتر میرسند تا یادمون بیندازند: “دیدی گفت نزدیکم؟”

              من هم ممنونم… برای دل بارونیت، برای عمقی که در کلماتت هست، برای حضوری که مثل یک چراغ کوچک اما ثابت، در شب های مسیر روشن مونده.

              خدا شب های بارونیت رو => پر از وصل کنه ، پر از شور ، پر از نور… کنه

              و من اینجام… زیر همین باران… در وعده گاه عشق… که میدونم روز بِ روز، درخشان تر میشه… روز به روز امن تر میشه .

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    سیدمحمدجواد روحانی گفته:
    مدت عضویت: 1249 روز

    فصل اول / قسمت چهارم

    “ماه خجالتی …”

    بیا شاد باش

    ولش کن که دنیا چجوری داره پیش میره

    آدما چی می گن و چکار می کنن

    مگه قراره به آدم ها حساب پس بدی ، مگه قراره آدم ها روزیه تو رو بدن ؟ اصلا مگه قراره چند سال عمر کنی؟مگه قراره چند بار عمر کنی؟

    باید قبول کنی که تو وظیفه انجام هیچ کاری رو نداری … جز یه کار

    تو فقط وظیفه داری زندگی کنی و این توانایی به تو داده شده که از زندگیت لذت ببری، شاد باشی ، دوست داشته باشی ، امیدوار باشی ، آروم باشی و کلی توانایی های خوب دیگه …

    در کل به تو توانایی و اجازه خوشبخت بودن داده شده…

    و توی مسیر زندگی ، خدا ازت مواظبت می کنه گاهی با بی پولی ، گاهی با مریضی ، گاهی با جدایی …. و گاهی هم با مرگ …

    این تویی که انتخاب می کنی با لنز خوشبختی به اتفاقات و شرایط و آدما نگاه کنی یا با لنز بدبختی …

    وظیفه تو اینه که طوری زندگی کنی که وقتی ازت پرسیدن، اگه برگی به گذشته دوست داری چه زندگی داشته باشی؟

    تو با آرامش و رضایت بگی : اگه برگردم به گذشته می خوام همون اتفاقات و شرایط قبل برام بوجود بیاد … می خوام همون آدما توی زندگیم باشن …

    چون با شخصیتی که الان پیدا کردم می فهمم که اگر اون اتفاقات و شرایط برام بوجود نمیومد و اون آدم ها توی زندگیم نبودن ، الان این نبودم…

    پس بیا زندگی کن…. و با لنز خوشبختی بهش نگاه کن و خوشبخت باش ….

    کلا با حدود ده میلیون تومن دکور کافیشاپم به راحتی زده شد

    کارهای ام دی اف را پسر صاحب خونمون انجام داد

    کارای نقاشی را همسایه مغازه انجام داد

    سیم کشی و لوله کشی را از تاسیسات مجتمع اومدن انجام دادن

    برای صندلی ها هم طرحش را از اینترنت پیدا کردم و دادم به نجاری برام ساخت

    به قول همسرم فیل و فنجون رو هم رفتم از پاساژی که نزدیک مغازه بود خریدم

    دستگاه خانگی اسپرسو NOVAو آسیاب قهوه cunill را که توی روز بازار استفاده می کردم را آوردم و این شد تجهیزات کافیشاپ … الهی به امید تو…

    حالا مسئله این بود که توی اون جای پرت ،

    داخل مجتمع نوسازی که همه مغازه ها تعطیل هست و طبقه بالا که هیچ مغازه ای اصلا باز نشده اونم ته راهرو …!

    تازه … !! به علت همه گیری ، مغازه های حاشیه خیابون هم تعطیل بود ، اصلا هیچ کس از اونجا رد نمی شد تا چه برسه کسی بیاد داخل پاساژ و بیاد طبقه بالا و بیاد ته راهرو و منو پیدا کنه ….

    ولی من به شدت حالم خوب بود و راضی و خوشحال بودم چون از روزبازارها نجات پیدا کردم از اون همه سختیِ بگیر و ببند ، آفتاب نزده برو جا بگیر و سرما و گرما و بارون و باد و خاک ، بساط رو پهن کن و بساط رو جمع کن و توری بکشم دور جنسا که ندزدن و موتور برق رو روشن کن و چراغ ها رو وصل کن و …..

    همه اون داستان ها تموم شد ….

    الان توی یه جای تمیز ، زیر باد کولر آب کنار دستم ، برق ، در و پیکر ، اینترنت ، کامپیوتر ، سازمم برده بودم می تونستم ساز بزنم ، دیگه نمی خواست صبح پهن کنم ، شب جمع کنم

    اصلا به فکر فروش نبودم …

    توی همون حال خوش ، ایده ای بهم الهام شد تا کلی مشتری بیان ازم خرید کنن….

    ایده این بود که تراکت چاپ کنم با این متن :

    “به مناسبت افتتاحیه کافیشاپ لاوا کافی

    کلیه محصولات به مدت دو روز رایگان سرو می شود . “ و تراکت ها را به مغازه دارها و اداره هایی که نزدیک پاساژ بودن توزیع کنم …

    بلافاصله این ایده را عملی کردم

    موقع توزیع تراکت‌ها کلی ایده های باحال بهم الهام می شد …

    اینکه : وقتی می خوام تراکت بدم خودم‌رو‌معرفی کنم راجع به محصولاتی که درست می کنم توضیح بدم

    به هرکسی که تراکت می دادم ، می گفتم: تنهایی نیایی ها !!! همه دوست و آشنا و فک و فامیل و در و همسایه ات هم دعوتن … همشونو با خودت بیار…

    با یک ذوق و شوق و خوشحالی باهاشون صحبت می کردم و این جملات را می گفتم که همه به وجد میومدن و کلی می خندیدن

    این ایده و این طور برخورد کردن باعث شد که همه مغازه دارها و کارمندای بانک ها و اداره ها بامن آشنا بشن و اتفاقات خیلی خوبی برام بوجود بیاد

    روز موعود فرا رسید ، همسرم اومده بود که کمکم کنه

    از صبح هرچی منتظر شدیم دیدیم هیچکس نیومد …

    ساعت 9 شد 10

    10 شد 11

    11 شد 12 … هیچکس نیومد که نیومد ….!!

    همسرم گفت: کسی نیومد !!! مطمئنی تاریخ رو درست نوشتی ؟؟

    گفتم : اره دیگه ایناها، این تراکت ، تاریخ امروز رو نوشتم …

    ساعت شد 1 ظهر ولی همچنان هیچکس نیومد که نیومد !!

    همسرم گفت : من که دیگه حوصلم سر رفت می رم خونه ، بچه ها تنهان

    گفتم باشه برو ….

    همسرم رفت و دیگه داشت ساعت نزدیک 2 می رسید

    یادمه با اینکه تا اون موقع هیچ کس نیومد ولی یک امید و ایمان عجیبی توی وجودم احساس می کردم ناخدآگاهم منتظر یک اتفاق بود ولی نمی دونستم قراره چی بشه …

    اون موقع آهنگ های شهرام میرجلالی و سینا سرلک را توی کافیشاپم پخش می کردم…

    آهنگ ماه خجالتی از شهرام میرجلالی رو خیلی دوست داشتم

    بارون که میزنه عطر تو با منه ، تو چطرتو ببند

    بی دلهره بخند بی دلهره بخند

    وقتی هوا کمه ، دنیا جهنمه ، از زندگی نترس یه کوه پشتته

    وقتش شده بره تردید و دلهره ، تقدیر روشنه دنیا تو مشتته

    دیگه یواش یواش ساعت از 2 بعد از ظهر داشت می گذشت و منم تو حال خودم بودم که…

    یه جوونی اومد داخل مغازه و

    پرسید : شما قهوه مجانی میدید؟

    گفتم : بله هرچی که از این منو انتخاب کنید رایگان هست …. چای ، قهوه ، شکلات داغ، نسکافه، قهوه ترک ….

    گفت : چقدر خوب !! پس بی زحمت یه قهوه بدید …

    گفتم : چشم ! بفرمایید بنشینید ، الان آماده می کنم

    شروع کردم قهوه رو درست کردن که دو‌نفر‌ دیگه هم‌اومدن ، سلام کردن و

    پرسیدن: شما قهوه مجانی می دید!!؟؟

    گفتم بله : امروز و فردا هرچی سفارش بدید مهمون من هستید …

    خیلی خوشحال شدن و سفارش دادن و نشستن

    هنوز این دونفر ننشسته بودن که دیدم پنج نفر دیگه هم اومدن و همون دیالوگ بین ما گفته شد و خلاصه هفت هشت نفر نشستن و منتظر سفارششون شدن

    سفارششون رو بهشون دادم و اونا هم کلی خوشحال شدند و کلی تعریف کردن …

    بهشون گفتم فردا هم دعوتید … حتما بیایید … با دوستاتون هم بیاید… امروز و فردا همه چی مجانیه ….

    با یک حالت تعجب و رضایت و خوشحالی گفتند: حتما میایم و به همسایه هامونم می گیم که بیان…!!!

    صحبتم با اینا تموم نشده بود که دیدم ده نفر دیگه هم اومدن …

    با یک خوشحالی و ذوق عجیبی بهشون خوش آمد گفتم و ازشون خواستم که بیان داخل و بنشینن

    همه ، مغازه دارهای اطراف بودند با تعجب به من و دستگاه و دکور نگاه می کردن و سفارش می دادن

    خلاصه وضعیت به شکلی پیش رفت که چند نفر بیرون مغازه منتظر بودن که این چند نفر داخل ، قهوشون رو بخورن بیان بیرون که اونا برن داخل

    اینقدر شلوغ شد اون روز نفهمیدم که چطور ساعت شد 10 شب و باید تعطیل می کردم چون پاساژ تعطیل بود

    به حدی شاد و خوشحال بودم‌که اصلا نمی تونم با کلمات توضیح بدم

    از اینکه موفق شده بودم‌اون‌همه آدم رو بکشونم مغازه، توی اون مکان پرت…

    از اینکه کلی ابراز رضایت از محصولاتم داشتن

    از اینکه کلی مغازه دار از شغل های مختلف اومده بودن و باهاشون آشنا شدم

    از این همه بازخورد عالی و اتفاقات عالی واقعا خوشحال بودم و تجربه اولین روز کافیشاپم واقعا روئیایی و شگفت انگیز رقم خورد

    الان دارم با آهنگ ماه خجالتی این آگاهی ها رو‌ می نویسم

    چقدر احساس عالی دارم … احساس می کنم رفتم توی اون کافیشاپ و میون مشتری ها وسط بوی قهوه و عطر شکلات داغ دارم براتون می نویسم ….

    قصه ای هوشیار سازد

    قصه ای خواب آورد

    در جهان هر داستانی را حسابی دیگر است

    وَ السَّلامُ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‏

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
  6. -
    ساناز گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    به نام خدای معجزه ها

    سلام استاد قشنگم و سلام بر هارون موسی مریم زیبایی ها

    سلام دوستای گلم

    خدایا هزاران بار شکرت بابت ی آگاهی فوق العاده و ی فرصت دوباره نوشتن

    خدایا هزاران بار شکرت

    من اینجا این تایم که دارم کامنت مینویسم دقیقا وسط ی معجزه ام که وقتی پی نشانه هارو گرفتم و قبل از اینکه ضربه های شدید پتک ها بهم آسیب بزنه اقدام به تغییر کردم

    استاد عزیزم تک تک کلمات این فایل داشتن فقط با من حرف میزدن

    من بعد از نامزدیم دیگه کم کم با همسرم زندگی میکردم و بیشتر وقت ها خونه اون بودم که تقریبا این چند ماه اخر دیگه کلا اونجا بودم و هفته ای نهایت یکی دو ساعت به مادرم سر میزدم

    کم کم ی سری حرف هایی زده میشد و ی سری سو تفاهمی ایجاد میشد که چرا من قبل از جشن عروسی گرفتن دارم اونجا زندگی میکنم و کلا دست از خانوادم شستم و یا از سمت همسرم و خانودش هم ی جورایی نقد میشدم که دیگه باید به این زندگی جدید عادت کنی و کمتر به خانوادت سر بزنی و باید قبول کنی که ی زندگی جدید ساختی

    ی مدتی ی سری حرفا منطقی میبود و قابل درک

    و کم کم ی سری حرفایی زده میشد که تقریبا با شخصیت من هم خونی نداشت

    و اغلب باعث ناراحتی من میشد

    و من هم طبق معمول خیلی به حرفا اهمیت نمیدادم و گذر میکردم

    اما این اواخر چندین بار حرف هایی شنیدم که دیگه داشت اون روی منو بالا می اورد

    مخصوصا گاها میدیدم که همسرم هم انگاری با حرفای اطرافیان و خانوادش هم نظره

    دقیقا ی روز که من هم درگیر پرستاری مادرم بودم و دفتر کارم

    وقتی شب برگشتم خونه دیدم توپ پری تو خونه هست و میشه گفت مشاجره شروع شد و من طبق معمول سکوت کردم

    اما این بار من حرفی شنیدم که دیگه فرصتی برای محک زدن کاسه صبر نبود

    لباسام برداشتم و اومدم پیش مادرم و دقیقا همون شب گفتم به هر قیمتی شده من ی خونه اجاره میکنم و با مادرم زندگی میکنم

    و وقتی جشن عروسی گرفتم میرم خونه همسرم که این سو تفاهم ها بر طرف بشه

    خلاصه ما زدیم دل رو به دریا

    گفتیم تمام مایه کاری رو میدیم خونه برمیدارم و خدا بازم برام مایه کاری خلق میکنه

    ی خونه که حسابی بزرگ بود دیدم و پسندم و انگاری مادرمم خوشش اومد حتی گفتم ماهی 8 میلیون هم کرایه میدم اما همه مخالفت کردن و خواست خدا هم نبود و صاحبخونه هم موافقت نکرد

    اون روز حسابی حالم گرفته شد و کلی با خدا حرف زدم

    گفتم میدونم ی خونه فوق العاده برام در نظر گرفتی

    گفتم میدونم منو رها نمیکنی

    گفتم میدونم تمام این نشانه ها رو فرستادی تا من تغییر کنم

    تا به خودم ارزش و بها بدم

    تا دوباره روحی که در من دمیده شده رو با ارزش ازش مواظبت کنم

    گفتم میدونی همیشه منو رو چشات نگه داشتی و حال دادی

    گفتم میدونم داری بهترینش رو میسازی

    فقط بدون که ایمان دارم بهت

    دقیقا همون روز غروبش تو سایت دیدم ی خونه نوساز گذاشتن رهن

    عکس خونه رو چک کردم

    لوکیشنش رو چک کردم

    دیدم دقیقا خودشه

    اما من این پول رهن رو ندارم

    داستان چیه اخه؟

    با شوهر خواهرم هماهنگ کردم و رفتم بازدید

    خدای من

    اصلا این خدا واقعا کیه

    موقعیت خونه دقیقا کوچه پشت محل کار داداشم

    همون داداش کوچیکه که مادرم بشدت بهش وابسته هست و میخواد پیشش باشه

    اینبار عجیب همه چیز عالی چیده شده بود

    جلو در خونه که می ایستی و دقیقا روبروت چراغ جلو کارگاه داداشم روشنه و میبینی

    ده متری خونه ی مسیر رودخونه قدیمی که هنوز به شهر تبدیل نشده و میشه گفت حال و هوای طبیعت رو داره

    اطراف خونه کاملا باز و هنوز خونه ساخته نشده و به قول مادرم اینجا میشه به آسمون نگاه کرد و خدارو دید

    چون مادرم تو خونه داداشم و خواهرم چون مرکز شهر هست میگه خدارو نمیبینم

    اونجا دقیقا چندتا از دوستای گرمابه و گلستان مادرم هستن و میتونن عصرا تو کوچه کنار هم بشینن و گل بگن

    ولی باز پول رهن

    خلاصه من بعد بازدید به طرف اوکی دادم

    فردا با ی داداشم تماس گرفتم چنین موقعیتی خونه پیدا کردم و خودمم تا جشن عروسی پیش مادرم میمونم و پول رهن کم دارم

    با کمال ناباوری داداشم گفت نصف مبلغ من میدم

    نگران نباش

    همه پولت هم نیار اینجا تا ی مایه کاری داشته باشی

    دقیقا ی هفته پیش با همین داداشم که صحبت میکردم میگفت بازار کارام خوب نیست و بدهکارم

    اما اون بالاسری چیده بود

    قبل از اینکه حتی من به سختی هاش فکر کنم

    منکه تمام وسایلام برده بودم خونه همسرم

    و مادرمم با داداشم زندگی میکرد

    عملا ما دوتامون برای این خونه جهیزیه میخواستیم

    اینم شده بود ی فکر البته برای مادرم

    بهش گفتم همون خدا که خونه جور کرده مابقیش هم جور میکنه

    ی خواهرم گفت ی یخچال ده فوت نو تو کارتن دارم لازم ندارم با ی بخاری نو

    اینارو بیا ببر

    صاحبخونه گفت اشپزخونه گاز صفحه ای داره خودش

    ی کاری اصلا معجزه وار چیده شد و یکی از داداشم ی کاری پیش اومد دقیقا شهرستانی که مادرم خونه داشت و وسایلش اونجا بود

    قرار شد فرش و رختخواب از اون خونه بیارن

    ی داداشم گفت لباسشویی با من

    ی خواهرم گفت تمام ظروف اشپزخونه با من

    یعنی عملا من اینجا چیکاره بودم انصافا؟؟؟

    فقط ی نفری که کلی با ی سری تضادها سرو کله زده بود

    و ی شب به سرش زده بود به هر قیمتی شده تغییر کنه و نزار نشانه ها هدر برن

    من نزاشتم برم اون قعر دریا

    چون اینجا این سایت یاد گرفته بودم پی نشانه ها رو بگیر برو تو دل ترسات و غلبه کن فقط

    خدایا هزاران بار شکرت

    من دیگه معجزه ها رو بلدم زندگی کنم

    یعنی معجزه ها نباشن قشنگ میدونم که تو جاده خاکی دارم میرم تو کلم ها

    خدایا هزاران بار شکرت که همیشه برای من خدای معجزه ها بودی

    بازم ممنوم خدای معجزه ها

    خدایا هزاران بار شکرت

    خدایا هزاران بار شکرت

    خدایا هزاران بار شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
  7. -
    رایکا و بهار گفته:
    مدت عضویت: 422 روز

    سلام استاد عزیز

    بهار هستم

    کار من نیاز به تمرین و صبر داره ولی نتیجه فوق العاده ای داره

    یه روز که کل خانواده دور هم جمع بودن داشتن فال می‌خوندن و میخندیدن ، توی فال هرکسی هم جملات خوب داشت هم بد

    ولی بیشتر روی اون قسمت خوبش مانور میدادن غیر از من توی فالم نوشته بود شکست میخوری و دوباره بلند میشی و دوباره شکست میخوری این خیلی اهمیت نداشت تا وقتی شروع کردن به مسخره کردن و گفتن اینکه تو آدمی هستی که با سر میخوره تو دیوار و تو زاده شدی شکست بخوری فلان …

    (از اونجا به بعد کلا توی اون جمع نَشستم یا هروقت اون آدم بود توی خونه نموندم ) کارمو برای سه ماه ول کردم دیگه افتادم ته دره امیدی نداشتم از خدا دور شدم برام خیلی سخت بود چون از کسی شنیدمش که از بچگی الگوم بود

    ولی بعد خسته شدم ازین نا امیدی فهمیدم تضاد بوده قبلاً بهم تیکه مینداختن ولی از ریشه حلش نکرده بودم پس جهان با لگد بهم زد

    نگاه کردم به وضعیتم و دیدم هر روز دارم بدتر میشم هر روز اتفاقات بدتر میوفته یادم افتاد وقتی ایمان و امید داشتم چقدر همه چی بهتر بود

    اول شروع کردم به سپاسگزاری و سعی کردم ایمانم رو برگردونم چون میدونستم همه چی از ایمان شروع میشه و وقتی حالم خوبه و ایمان دارم هدایت هارو میبینم و وقتی هدایت هارو ببینم همه چیو میتونم درست کنم

    و یه چیزی هم که یاد گرفتم این بود ببینم کسی که داره بهم میگه شکست خورده آیا خودش آدم موفقیه؟

    کسی که خودش موفق هست می‌تونه بهت یاد بده چطوری موفق باشی و کسی که بدبخت می‌تونه بهت یاد بده چطوری بدبخت بشی .

    افکارمو کنترل کردم هرچیزی که بهم می‌گفت تو ناتوانی و نمیتونی رو خاموش کردم ، نگاه کردم به گذشته و دیدم قبلاً چه موفقیت های داشتم ، وقتم رو توی فضای مجازی نگذروندم و گذاشتم روی باور ها و فایل ها ، با خودم به صلح رسیدم یعنی اینکه وقتی اشتباه میکردم با خودم بد حرف نمی‌زنم خودم رو میبخشیدم انگار دارم دوست صمیمی رو دلداری میدم ، حرف بقیه برام مهم نبود ، هدفهای کوچیک گذاشتم و بهشون رسیدم تا باور پیدا میتونم و میشه ، برای هر چیز کوچیکی سپاسگزاری میکردم ، نکته فایل ها چه پروژه ها و دوره ها رو تمام نکاتش رو مینوشتم

    همینطور روز هام بهتر میشد کم کم امیدم بیشتر میشد هم به کارم هم به خودم حتی اعتماد به نفسم بیشتر میشد چون بیشتر قوانین رو درک میکردم و هدایت هارو می‌دیدم الان کارم رو شروع کردم دوباره و دارم تلاش میکنم

    دیگه توی اون دره نیستم

    چیزی ناراحتم نمیکنه خیلییی بیشتر به خودم ارزش میدم

    ولی خداروشکر میکنم بابت این تضاد الان میتونم محکم تر کارم رو ادامه بدم و دیگه اون ضعف رو ندارم

    در حال حاضر دارم روی آگاهی های دوازده قدم و عزت نفس کار میکنم

    و می‌دونم یه روز میرسم نوک قله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 50 رای:
  8. -
    بهار بختیاری گفته:
    مدت عضویت: 1979 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خدای هماهنگی ها و زیبایی ها، فراوانی ها

    استاد جانم این حس ته دره بودن، اواخر زندگی مشترک قبلی ام خیلی سراغم می آمد.

    انگار من درمانده بودم و گیر کرده بودم.

    روزها تاریک می‌گذشت ولی کتاب معجزه ی شکرگزاری منو نجات داد.

    اصلا تمرین ساده ولی اساسی آن کتاب نور امیدم شد.

    چون از همان روزهای اول که من تمرکز گذاشتم روی داشته هام، نشانه های عجیب و غریب رسیدند و این اتفاقات برای من معجزه به حساب می آمد.

    اتفاق جالب دیگه ای که سرعت بهبود اوضاع را در آن زمان برام رقم زد، برنامه ی خندوانه بود.

    آن خنده های اجباری ولی از ته دل

    جو شاد آن برنامه

    مهمانی‌های با حال

    آهنگ های شاد و قری

    و اجرای باحال رامبد جوان

    سرعت جدا شدن من از ناخواسته ها را هزاران برابر بیشتر کرد.

    همیشه تا نشانه های تضاد میاد با تمرکز خالصانه تر روی شکرگزاری ، نشانه های راه حل را دریافت میکنم و به لطف خدا همه چیز به راحتی هدایت و برطرف میشه.

    استاد جانم ممنون برای این پروژه ی بی نظیر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 55 رای:
    • -
      سعیده شهریاری گفته:
      مدت عضویت: 1591 روز

      سلام بهار عزیزم،بهار قشنگم،بهار مهربونم،بهار خوش صدا،بهار موفق،بهار دلنشین من…

      ازت ممنونم که از تجربه ی خودت برام نوشتی،داشتم به جلسه 18 دوره گوش میدادم…توضیح استاد درمورد ترکیب صبارشکور…

      و‌شما مشعل به دست اومدی و قلب منو روشن کردی…

      بهم گفته بودن جواب سوالات دست بهاره…دارم کم کم میفهمم چرا اینو گفتن…

      ازت ممنونم که هستی،ممنونم که انقدر مهربونی،ممنونم که میتونم دوستت داشته باشم.

      قول میدم خیلی خوب‌روی خودم کار کنم تا بالاخره به مدارت برسم…

      با بغض و چشم هایی که تار میبینه،برات نوشته بودم و کلی عشق توی قلبم…

      بالاخره میبینمت…نه فورا ولی حتما…

      دوستت دارم و در پناه نور میسپارمت…الله یارت باشه همیشه.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
  9. -
    هیوا گفته:
    مدت عضویت: 288 روز

    به نام یار:)

    سلام عزیزان

    تمرین این جلسه: بله ، من به ته ته دره رسیدم ، سقوط کردم ، طوری که اصلاً دلم نمی خواد حتی به یاد بیارم که چه ظلم هایی در حق خودم کردم. یه رابطه ی دوستی رو شروع کردم ، با کسی که هیچ کس باهاش دوست نمی شد. فرد اجتماعی ای بود ولی هیییچ دوست صمیمی ای نداشت چون فکر می کرد خودش از همممه بهتره و فقط می خواست این رو به بقیه هم ثابت کنه یا به خودش بیشتر ثابت کنه ، کوه اعتماد به نفس بود ولی غرور هم به این عزت نفسش اضافه شده بود؛ بگذریم. ببینیم من با خودم چه کردم! من چون دوستش داشتم ، اصلاً متوجه عیب و ایراداتش و اینکه مدام در حال مسابقه راه انداختن با من بود نشدم! نشونه هم اومد که باید این دوستی رو تموم کنم ، ولی من عمل نکردم: یه بار دوستم اومد خونمون و ما داشتیم رو جدول مندلیف کار می کردیم و کاغذ دیواریش رو درست می کردیم (کلاس هفتم بودم) . مامانم اومد و پرسید: این چیه بچه‌ها ؟ دوستم گفت: جدول مندلیفه دیگهههه (با یه لحن خیلی متکبرانه و متعجب از اینکه مامانم داره چنین سؤالی می پرسه) مامانم هم بزرگی کرد و چیزی بهش نگفت فقط تو دلش تعجب کرد. بعداً اومد بهم گفت این دوستت ادب نداره باهاش نگرد ، ولی من گفتم نهههه مامان چطور شما چنین حرفی می زنی ، ایشون خیلی هم مؤدبه. ( مشکل واقعی از غرور کاذبش بود) خلاصه از بعد از اون قضیه مامانم چندین و چنددد بار به من گفت باهاش نگرد ، ولی من متوجه نمی شدم. و منی که ناخودآگاه داشتم تأثیر می گرفتم از دوستم. مثل قورباغه ی آرام پز که نمی فهمه چه بلایی داره سرش میاد… این باور به من القا می شد که پایه ی احساس لیاقتم رو بذارم «مقایسه ی خودم با دیگران» . و این باور رییییشه زد تو وجود من. به طوری که نمی تونستم حتی لحظه ای به این فکر کنم که کسی از من بهتره تو درس ، ورزش ، قرآن و کلا هر حوضه ای… و چون دوستم اعتماد بی نهایت زیادی به خودش داشت و بقیه ( تمام اطرافیانش از جمله من که دوست صمیمیش بودم و بهتره بگم به خصوص من) رو زیر سوال می برد ، من شروع کردم به شک کردن به خودم!!!!! شروع کردم به بزرگ دیدن بقیه. نشونه ها با تغییر بیشتر من به سمت اشتباه بزرگتر می شدن: دوستم مثلاً سر یه کلاسی با یه نفر دیگه که گروه می شدیم ، فقط با اون حرف می زد و به اون توجه می کرد و نظرات منو انگار که نمی شنید و نادیده می گرفت و اون فرد هم فقط به دوستم توجه می کرد و من بیشتر به خودم شک می کردم و احساس ارزشمندیم رو از دست می دادم… ولی باز هم متوجه نبودم. حتی یادمه یه بار به شوخی به یه نفر دیگه گفت با این حیوونی که می گردم…. در حضور من. فکر می کرد فقط شوخیه. و حالا من چیکار کردمممم؟؟؟؟؟؟؟ من هیچی بهش نگفتم ، خندیدم و فقط گفتم واقعاً که! در همین حد. بعد انقدر ناراحت بودم که تو خونه این قضیه رو به مامانم گفتم و ایشون گفت باهاش قهر کن ، بهش بگو از دستش ناراحت شدی. منم همین کارو کردم ولی خب کافی نبود. مثلاً اون یه روزی ک قهر کردم خیلی جواب داد و کلی معذرت خواهی کرد ولی در ادامه ی رابطه بازم از این مسائل پیش میومد. واقعیت اینه که من باید کلا رابطه رو به پایان می رسوندم ؛ نه اینکه در حد صمیمیت نگهش دارم!!!

    خلاصه بزرگ دیدن بقیه ، قدت دادن به بقیه بیشتر و بیشتر می شد در وجود من (مثلاً فکر می کردم فلان اکیپ تو مدرسه دیگه خییییلی خفنن و اندشن و من در مقابل اونا هیچم و همش می ترسیدم که چه فکری در مورد من می کنن) . من داشتم خودم رو فراموش می کردم. کلاس هشتم و نهم هم باهاش دوست موندم. دیگه اواخر رابطمون افففتضاح شده بود. من خودمو دست کم می گرفتم ، اون با تحکم حرف می زد و حرف حرف اون بود ، همش می خواست حرف خودشو به کرسی بشونه و من، دختری که فقط از زندگیش لذت می برد، تبدیل شده بودم به آدمی که فقط از نظر بقیه می ترسید و نگران بود که بقیه مسخرش کنن. یه روند 3 ساله باعث ایننن حجم از تغییر در من شده بود. منی که هیچ کار خاصی نمی کردم و همیشه محبوب بودم ، چون من فقط شاد بودم! لذت می بردم از زندگیم!، تبدیل شدم به آدمی که خودشو می کشت برای جلب توجه بقیه و جلب نظر بقیه! و گدایی می کرد برای محبت بقیه از اون طرف یه غروری هم داشت که باعث شد در نهایت تصمیم بگیره با هیچ کس ارتباط برقرار نکنه. دیگه کلا ترسید از اینکه با کسی دوست شه. دیگه کلا ترسید از ابراز خودش و نظراتش که مبادا بقیه مسخرش کنن یا باهاش موافق نباشن. چون این دقیقا کاری بود که دوستم با من می کرد: سال نهم دیگه تقریباً اصلاً حرفای منو نمی شنید. هر چی اون می گفت من با دقت گوش می دادم ولی من که حرف می زدم اون نگاه در و دیوار می کرد. من حتی از حرف زدن هم ترسیدم. ترسیدم کسی حرفای منو نشنوه ، کسی به من توجهی نکنه ، من برای هیچ کس مهم نباشم، که هنوزم مقداری از اونا باهامن، ولی به جرئت می تونم بگم 70 درصدشون نابود شدن! شاید اگه الان یه سال قبل بود این حرفا رو با گریه می زدم. ولی الان با یه جنسی از آرامش اینا رو میگم. چون می دونم که همون طور که من توی 3 سال اونقدررررررر تغییر کردم. (دیگه اواخر که نابود بودم اصلاً ، رابطم با خانوادم ، عزیزترینام رو هم برای خودم جهنم کرده بودم ، هر روز دعوا ، توهین کردن و توهین شنیدن ، احساس قربانی بودن وححححشتناک زیاد ، ترس زیاد ، صحبت نکردن و اگرم صحبت می کردم جز حرفای بد نبود، حتی دیگه درسم نمی خوندم، من یکی دیگه شده بودم!) ، باز هم قدرت تغییر رو دارم ، ولی به قول استاد تغییر به سمت خوبی خیلی سریع تر هم اتفاق میفته! همون طوری که من الان توی 6 ماه یه آدم دیگه ای شدم! من کلاس دهم رابطه ام با دوستم رو تموم کردم ، با وجود اینکه دو تامون تو یه مدرسه قبول شدیم و تو یه کلاس بودیم. ولی کلاس دهم و یازدهم رو با تمام اون ترسا و مسائلی که گفتم ادامه دادم و همچنان روززز به روز بدتر از قبل می شدم. تا اینکه کلاس دوازدهم تصمیم به تغییر جدی گرفتم، دیر تصمیم گرفتم ولی خب یا علی گفتم و شروع کردم! تو یه جمله ، یه کلام به خدا گفتم: دیگه بسه! من از الان به بعد «فقط خودمو به تو ثابت می کنم!» همین کافی بود برا من. رو همین یه جمله کار کردم ، قدرت گرفتم. سر کلاسا جواب می دادم ، به درس گوش می دادم ( من کلاس دهم و یازدهم انقدر مشغله ی ذهنی داشتم که حتی نمی تونستم تمرکز کنم به معلما گوش بدم) و من توی امتحانات نوبت اول نمره اول دبیرستان تیزهوشان شدم ، بله! همهههه رو شکست دادم تو کلاسمون. چون من تصمیم گرفته بودم کاری که به نظرم درسته رو فقط انجام بدم. شبی دو صفحه قرآن می خوندم بدوووون هیچ استثنایی. چون یادمه دقیقا که یه شب به خدا قول دادم شبی دو صفحه قرآن بخونم و نماز هام رو هم کامل بخونم. و فکر می کنید چی شد ؟ خدا من رو هدایت می کرد ، حتی خودش خیلی تکاملی کمکم می کرد که باورامو درست کردم (ولی به صورت ناخودآگاه) و همون طور که تو قرآن گفته عشق من ، در حدی که من می فهمیدم ، باهام حرف زد ، بهم کمک کرد. من دیدم اتفاقاتی که داره در طول روز برام می افته ، شب که قرآن می خونم موضوعشون با هم مرتبطه!!!!!!!! مثلاً معلم فارسیمون که علاقه ی زیادی به قرآن داره یه آیه می گفت ، همون شب من دقیقاً همون آیه رو باز می کردم (چون من دو صفحه رو به صورت رندوم باز می کردم و می خوندم) یا اینکه دقیقا یادمه من یه شب یه آیه خوندم در مورد اینکه کافران موقع جنگ می ترسیدند و بهونه می آوردند و فرداش دوستم منو رسوند مدرسه ، باباش داشت در مورد اون آیه حرف می زد. من هر دفعه شگفت زده می شدم و اشک تو چشام جمع می شد. من حتی سؤال می کردم از خدا و قرآن رو باز می کردم و می دیدم جواب سؤالم اونجاست!( البته اون موقع فکر می کردم تنها راه ارتباطی من با خدا قرآنه و نمی دونستم خدا خیلی راحت از هزاران هزار طریق دیگه می تونه من رو هدایت کنه و جوابمو بده: گاهی تو سرم مستقیم بهم بگه ، گاهی تو تلویزیون ، گاهی مکالمه ی بین دو نفر ، یه کتاب یا هرررر چیز دیگه) من فهمیدم خدا با من حرف می زنه!بلههههه! و انقدر شگفت زده شده بودم از این موضوع که به مامان بابامم گفتم ، ولی خب اونا باور نکردن:)))) یا مامانم گف این یه چیز اتفاقیه که ممکنه برای هر کسی پیش بیاد و برای منم خیلی پیش اومده. که من یادمه می گفتم ، خب معلومه چون خدا با همه حرف می زنه. من مطمئن بودم خداست که با من حرف می زنه (خودش انگار اینو به من می گفت که این منم ، اصلاً فوق العاده واضح بود برام) ولی همون طور که گفتم فکر می کردم راه ارتباطی من و خدا فقط قرآنه، نمی دونستم در تمام طول روز خدا به همون میزان به من نزدیکه ، این منم یا می شنوم یا نه! و این منم که باید خودمو با خدا هم فرکانس تر بکنم! خلاصه من اینجوری تغییر رو شروع کردم و نتیجش رو هم که دیدم: نمره اول شدن تو درس ، آرامش داشتن و بهتر شدن رابطه ام با خونوادم. گذشت تا اینکه معلمم اسم استاد رو آورد و من با سایت عباس منش آشنا شدمممم! کاملاً تکاملی ( من اول عضو سایت نشدم ولی باورتون میشه هدایت شدم به پروژه ی خانه تکانی ذهن ؟؟؟ بدون اینکه بدونم از کجا باید شروع کنم، رفتم سراغ اون پروژه ، بعداً وقتی عضو سایت شدم فهمیدم دقیقا باید از همون پروژه شروع می کردم)از اون موقع 6 ماه می گذره و من خیلی متمرکز تر و با آگاهی فوق‌العاده بیشتر رو خودم کار کردم! آگاهانه تلاش کردم برای تغییر باورام: آرامشم چند صددددد برابر شد و رابطم با خانوادم و این بار ، دوستام هم!، بهتر شد! منی که هیچ وقت تو عمرم با دوستام نرفته بودم بیرون چندین بار با افراد مخخخختلف رفتم بیرون!!!! من الان تیچر کانون زبانم! من با هدایتتتت بی نهایت خدا و به طرز معجزه آسایی با یه ماه خوندن برای کنکور پزشکی روزانه قبول شدم (برای امتحان نهایی فقط می تونم بگم آمادگی داشتم چون در طول دوازدهم خوندم ولی از دهم یازدهم هیچی بلد نبودم:))))، قبول شدم توی مناسب ترینننن شهر برای من!!!!! چون همین انتخاب رشته رو هم سپردم به خود خدا و یه شهری قبول شدم که اولش فکر کردم بده، چون می خواستم تو شهر خودمون قبول شم، ولی بعد فهمیدم که اولاً مهاجرت خیلی آدم رو تغییر میده و بهبود می بخشه و دوما این شهری که قبول شدم دقیقا مناسب ترین شهره چون کلاس تارم رو می تونم اونجا ادامه بدم ، چون استاد تارم همونجاییه و دلایل دیگهههه:))))) و مهم تر از همه آگاهیه برای من ، شناخت بیشتر و درک بیشتره. تغییر ، تغییر و تغییره. من الان می دونم که باید همیشه در حال تغییر باشم. به خاطر همین اصلاً انقدر وقت گذاشتم و چنین کامنت بلند بالایی رو نوشتم:) یه دو ماهیه که حس می کنم تغییر رو یکم کنار گذاشتم ، باید متعهد تر باشم ، باید عمل‌گرا تر باشم ، باید بیشتر وقت بذارم برای کار کردن رو خودم ، برای زندگی کردن!!!!!! برای لذت بردن از زندگیم ، بیشتر خودم بودن. خدایا! لطفاً منو هدایت کن و مسیر رو برام هموار کن ، عزیزترینم!

    خدا رو شاکرم ، عاشقشم ، ازش ممنونم که منو آورد به یه چنین سایتی که بوی بهشت میده:) خدا رو شکر به خاطر استاد عباس منش ، خانم شایسته ، این همه دوستای متعهدی که دارن رو خودشون کار می کنن و کامنتای بی نظیر می نویسن و من یاد می گیرم و لذت می برم ، خدا رو شکر:) هر بار که میام تو سایت ، فایلای استاد رو گوش میدم ، یا کامنت می خونم ، ناخودآگاه لبخند میاد رو لبم:)))) باید بیشتر بنویسم. خوشحالم که انقدر وقت گذاشتم و نوشتم. باز هم خدا رو شکر:)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای:
    • -
      الهام حامد گفته:
      مدت عضویت: 3166 روز

      سلام هیوا عزیزم

      خدا رو شکر میکنم که به کامنتت هدایت شدم

      همیشه به خدا میگم خدایا تو نعم المولی نعم النصیر و نعم الوکیلی، تو رب العالمینی و همینا کافیه تا نگرانی‌های من به عنوان یک مادر خاموش بشه، آخه تو هستی،

      و کامنت نورانی تو رو میخونم و میبینم که خدا خودش میدونه چجوری نعم المولی باشه، چجوری هدایت کنه، چجوری دست بنده هاش رو بگیره و بیارتشون توی صراط مستقیم، اون خودش میدونه کِی، کجا و چجوری…

      من فقط باید از زندگیم لذت ببرم. از حضور فرزندم و بودن در کنارش و عاشقانه هایی که میتونیم باهم داشته باشیم…

      ممنونم که نوشتی عزیزم.

      این مسیر فقط نور هست و نور هست و نور…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      محمد حسین گنجی گفته:
      مدت عضویت: 1204 روز

      سلام .

      هم خانواده عزیز و هم فرکانسی موفق.

      واقعا تحسینت کردم.

      و اونجایی که از هم صحبتی با خدا برای مادرت گفتی و اون متوجه نشد چی میگی .

      اونجایی که تصمیم گرفتی خودتو فقط به رب خودت ثابت کنی.

      اشک در چشمام حلقه زد.

      اونجاهایی که تصمیمات اساسی گرفتی رابطه سمی رو تموم کردی و به این حد از موفقیت رسیدی.

      اونجایی که در جریان هدایت قرار گرفتی و شهری که خداوند برات در نظر گرفته بود رو به شهری که خودت تو ذهنت بود ترجیح دادی و پذیرفتی.

      همش قابل تحسین بود.

      چقدر خوبی تو.

      بهت تبریک میگم .

      ممنونم که وقت گذاشتی و نتایج زیبات رو به اشتراک گذاشتی…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      رسول بنادری گفته:
      مدت عضویت: 1730 روز

      درود بر شما دوست خوبم هیوا

      اول بگم که اسمتون چقدر زیباست و رفتم نگاه کردم معنیش میشه امید ، چقدر خوب

      از همزمانی که برات اتفاق افتاده لذت بردم : پزشکی در شهر دیگه‌ای قبول شدی که خب اولش ناراحت شدی ولی بعد دیدی استاد ساز تار هم همون شهری هست که پزشکی قبول شدی ، این مسیری هست که منم دوست دارم تجربش کنم در کنار کارم ساز مورد علاقم رو یاد بگیرم ، که چقدر راحت برای شما اتفاق افتاده پس برای منم اتفاق میوفته کافیه بدور از هیاهوی بیرون از خودم، از درونم، تغییر کنم و خواسته هام بخوام

      امیدوارم به جایی برسید که مثل اسمتون امید رو در دیگران زنده کنید چه با پزشک شدنتون چه با تبدیل شدنتون به یک نوازنده بینظیر

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    سمیه زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2530 روز

    بنام خداوند قادر و وهاب و رزاق

    خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه

    خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه

    سلام به استاد توحیدی مون، سلام به استاد شایسته ی نازنین و دوستان این پروژه ی قشنگ که قراره کلی مدارمون رو ببره بالا

    خیلی خیلی از استاد شایسته ی عزیزمون تشکر می کنم برای راه انداختن این پروژه… به امید خدا قراره از پیله هامون پروانه خارج بشیم… پروانه هایی با بالای رنگ و وارنگ🩵🩵🩵

    خدای مهربونم، عشق شیرینم، جانانم، شکرت که من رو در این مسیر قرار دادی، شکرت که 13 روزه که با تعهد بیشتری دارم رو خودم کار می کنم و فایل گوش می دم…

    شکرت برای این روزای قشنگ، برای فستیوال رنگهایی که تو خیابون می بینم، حتی از پنجره ی اتاق… خدایا تو همون خدایی هستی که برگی بدون اذن تو نمی افته پنجره ی اتاقمون یه قاب عکس زیباست این روزا… یه درخت با برگای زرد، درخت بغلی برگاش یه رنگی بین قرمز و نارنجی و صورتیه… و درخت کناریش هم باز یه درجه ی دیگه از این رنگا… زیر این سه تا درخت برگای رنگ و وارنگ پره رو زمین و فقط نگاه که می کنم می گم خدایا تو تو آفریدن این درختا و این برگا انقدددر ذوق و سلیقه بخرج دادی و انقدرررر تنوع… فقط به تنوع برگا فکر می کنم و دیوانه می شم…

    در مورد دیدن نشانه ها و تغییر افکار وقتی فکر می کنم، استاد من فقط قبل از آشنایی با شما یه جورایی تا ته دره رفتم، اونم فقط بخاطر شرک… سر همون داستان دانشگاه کرنل و استادی که وعده هایی که داده بود رو عمل نکرد، من می دیدم که اوضاع اونجوری که من می خوام جلو نمی ره، جلو نمی ره که هیچ، اصلا به سمت دیگه ای داره می ره… ولی هی خودمو انگار گول می زدم که نه این ماه نه، ولی ماه دیگه درست میشه… این پروپوزال رو بفرستیم دیگه حله… شرایط منو می بینه دیگه، می دونه من با بچه ی کوچیک از اون سر امریکا کوبیدیم اومدیم این سر امریکا… شرک مطلق که امیدم به اون آدم بود… بعد از چند ماه متوجه این قضیه شدم ولی هربار مطرحش می کردم همسرم می گفت دوباره همه مشکلات از اول میشه، صبر کن بیشتر تلاش کن…و اکثرا ختم می شد به بحث و اختلاف نظر… مایی که تا قبل از اون هیچ وقت بحث و دعوا نداشتیم… حالا خودش شرایطش سختتر بود چون باید از تینای یکساله مراقبت می کرد، غذا هم با اون بود و من باید ساعتهای زیادی دانشگاه می بودم، کم کمش از 9 صبح تا 5-6 بعدازظهر بود… و زندگی کاریش انگار پاز شده بود…

    ما یه دلیل منطقی از نظر خودمون هم داشتیم اونم این بود که وقتمون خیلی محدود بود برای اپلای برای اقامت از طریق ریسرچ و تحقیقات و من باید مشغول به ریسرچ می بودم…

    خلاصه انقدر چک و لگد خوردیم که دیگه گفتیم بسه دیگه، دیگه جونشو نداریم… ولی استاد یه چیزی بود اونم اینکه شاید بدلایل مذهبی و اینکه شنیده بودیم همیشه ناامیدی بزرگترین گناهه من هیچ وقت تو اون شرایط ناامید نشدم… اعتماد به نفسم تو در و دیوار رفت و با خودم می گفتم آخه کی می خواد به من جواب مثبت بده برای کار ولی اپلای می کردم… یه جورایی وقتی خیالم راحت شد که خیری از این آدم قرار نیست برسه، دیگه بلند شدم… ولی با بدن له… ولی اون حس قربانی شدنه وحشتناک همرام بود تا مدتها… قوانین رو که نمی دونستم…

    اما استاد از بعد از آشنایی با شما انگار من دوباره متولد شدم… اصلا حال خوب در اکثر مواقع اولین نتیحه ی واضح دانشجوی شما شدن بود… انگار روحم از یه قفس آزاد شده بود و دیگه بال پرواز داشت. درسته که دیدن نشانه ها تکامل می خواست و اون اوایل به این راحتی نمی دیدم ولی همون حس خوب، همون قانون ساده ی احساس خوب= اتفاقات خوب خیلی کمک کرد که به مرور بالاتر و بالاتر بیام… تا یه جایی درکم از این قانون در این حد بود که شاید 50 درصد مواقع حسم خوب بود، آهنگ غمگین رو کلا تعطیل کردم، فایل گوش می دادم ولی کامنت اصلا… حتی باخودم می گفتم اینایی که انقدر کامنت می نویسن چقدر وقت آزاد دارن!! بیکارن مگه؟! تکاملم رو طی کردم، و کم کم کامنت می خوندم ولی از نوشتن خبری نبود، بعد کم کم اون کامنت خوندنا کار خودش رو کرد، فکر کنم از بعد از فایلای آقا رضای عطار روشن عزیز، من انگار موتورم روشن شد… تمرکز بیشتر رو زیبایی ها، حس خوب بیشتر، اتفاقات خوب بیستر، انگیزه ی بیشتر برای نوشتن و … این چرخه ادامه داره…

    یکسال گذشته شاید خیلی بیشتر از قبل گوشام تیز شد و چشمام بهتر می دید نشانه ها رو. دیگه با شروع دوره ی بی نظیر هم جهت با جریان خداوند که انگار یه پرده از جلوی چشمام کنار رفت و خدا رو هزاران مرتبه شکر خیلی بیشتر نشانه ها رو می دیدم. انگار روح و ذهنم چند درجه بهم نزدیکتر شدن…

    حالا می دونم که خداوند همواره در حال هدایت منه نشانه های خداوند همیشه بوده، من نمی دیدمشون.

    می دونین استاد الان وقتی دوستی پیامی می فرسته یا تو کامنت چیزی رو می خونم که چند دقیقه پیش تو خلوتم از خدا داشتم می پرسیدم، و یهو انقدر همزمانی توشه که آدم مو به تنش سیخ میشه، قشنگ این تجسم تو ذهنم میاد که خدا مثل یه مادر مهربون خوشگل خوشپوش که یه گوشه وایساده و با عشق داره منو نگاه میکنه، همون موقع یه لبخند می زنه از اینکه من متوجه هدایتش شدم… اون همش داره منو نگاه می کنه و حواسش دائم به من هست، ولی من خیلی وقتا مشغول بازی خودم میشم و فراموش می کنم که اون همیشه با منه… و با اینجور همزمانی ها یهو سرمو بالا می کنم و می بینم لبخند پر از عشقش رو.

    خداجونم شکرت که تو رو نزدیکتر از همیشه حس می کنم

    شکرت که از همیشه عاشقترم بهت

    شکرت که دستمو تو دستات گرفتی

    شکرت برای الانِ زندگیم

    شکرت برای تلاش این روزهای گذشته و رزق و نعمتی که در بهترین زمان فرستادی

    استاد عزیزم و استاد شایسته ی نازنین، بی نهایت سپاسگزارتون هستم برای این رشد و آگاهیی که با عشق به ما هدیه می دین…

    امیدوارم خداوند قادر مهربون تک تک ما رو کمک کنه تا در این مسیر بهتر و متعهدتر از همیشه پیش بریم و با نتایجمون ازتون سپاسگزاری کنیم…

    عاشششقتونم و به امید دیدارتون بزودی زود🩵

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای: