تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴ - صفحه 10 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

547 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فهیمه حسینی گفته:
    مدت عضویت: 2215 روز

    به نام خدایی که هر چه دارم از اوست

    سلام بر استاد عزیزم

    و سلام بر مریم شایسته خوش صدا و مهربانوی همیشه همراه استاد

    و سلام بر همه دوستان هم فرکانسی

    خانم شایسته چه توی این فایل ها که شمارو از نزدیک نمی بینیم و چه در فایل های دیگر که شما رو می بینیم ، این حس خوب شما همیشه همراه استاد عزیزم هستش .

    استاد خوبم ، این اولین بار هست که تصمیم گرفتم احساسم رو به شما به عنوان تشکر از زحماتتون بیان کنم .

    واقعا خدارو شاکرم که با شما آشنا شدم و قدم در این راه گذاشتم .

    استادخوبم واقعا تا به امروز درک نمیکردم شاید با همین کار ساده میشه احساس خوب خودم رو به شما منتقل کنم و از زحمات شما تشکر کنم .

    و دنبال یک اتفاق خوب بزرگ بودم تا براتون بیان کنم و بنویسم .

    کاری که امروز انجام دادم برام موفقیت خیلی بزرگی بود و برای همین تصمیم گرفتم براتون احساسم رو بیان کنم .

    استاد خوبم ممنون که هستی و برامون فایل های خوب میزارید .

    واقعا خداروهزار مرتبه شکر

    بابت این حس آرامشی که امروز و الان دارم.

    قضیه از جایی شروع شد که من دیروز این فایل رو گوش کردم و اون قسمت که مربوط به روابط رو بیان کردید و گفتین ، کی میخوای به خودت بیا ، جهان یک پتک برداشته داره میزنه توی سرت تا تو به خودت بیا .

    من باورم نمیشد تا اینکه یک لحظه به خودم اومدم و تصمیمی سخت گرفتم و الان خواستم نتیجه اون تصمیم و اتفاق رو براتون تعریف کنم .

    من الان حدودا ۱۴ روز هستش که بخاطر این بیماری توی خونه هستم .

    ولی حتی بخاطر این بیماری هم خداروشکر کردم ، شاید باورتون نشه.

    من توی بیمارستان کار میکنم و قبل از اون توی ایام عید هم شیفت بودم بخاطر مسائل عاطفی که در روابطم داشتم ، کار کردن باعث میشد که من کمتر به چیزی فکر کنم و کمتر اذیت بشم .

    توی مدت ۵ ماه اخیر روابط عاطفی من با کسی که دوسش دارم یکدفعه خیلی بهم ریخت و اصلا درک نمیکردم که چرا اینجوری شده بود .

    من کجا اشتباه کردم !!

    به من می گفت تو به من وابسته شدی ولی استاد این وابستگی نبود ، بهش میگفتم من دلبسته تو هستم و این دو تا با هم فرق داره .

    میگفتم وابستگی یعنی اینکه من از تو چیزی بخوام من فقط میخوام تو کنارم باشی .

    من میگفتم این نهایت دوست داشتن واقعی هستش ولی طرف مقابل من باور نمیکرد .

    تا اینکه بهم گفت اگه واقعا دوست داری کنارم باشی باید این دو تا شرط من رو انجام بدی .

    دو تا شرط اون مالی بود و خیلی هم زیاد .

    من بخاطر بعد مالیش نبود که ناراحت شدم بخاطر این بود که برای دوست داشتن و احساسی که بهش داشتم برام شرط گذاشته بود و با وجودی که میدونست چقدر دوسش دارم ولی باز هم این شرط رو برام گذاشته بود.

    من با خودم اول گفتم شاید اون میخواد دوست داشتن من رو بسنجه ، و قبول کردم و حاضر بودم حتی اگه نتونم اون مبلغ رو جور کنم بخاطرش برم زندان و … ولی میخواستم اون باور کنه که چقدر دوسش دارم و برام مهم هستش.

    ولی توی این مدت که یکدفعه مریض شدم ، فهمیدم که لطف خدا بوده تا به خودم بیام و بفهمم که کی واقعا دوست داشتنش واقعی هستش !!!

    استاد من این مریضی رو به فال نیک گرفتم و خیلی خوشحال هستم از این موضوع.

    این مریضی برای من اونقدر سخت نبود به تنگی نفس و .. هم نرسید .

    فقط در حدی بود که بفهمم و درک کنم و قدر داشته هام رو بدونم ‌ .

    قدر مادرم رو که بی دریغ محبت میکنه و توی اون مدت که من حال خوبی نداشتم ، بیشتر از همه مادرم اذیت شد و نمیدونم من چه جوری باید جبران محبتاش رو بکنم‌ .

    استاد من تا قبل این بیماری فکر میکردم ، مامانم واقعا برادرم رو خیلی دوست داره و من براش اونقدر اهمیت ندارم ، ولی فهمیدم درسته که در فرهنگ ما بعضی از مادران ، پسر یک جایگاه دیگه ای براشون داره ولی ما رو هم واقعا دوست دارن و تحمل ناراحتی ما رو اصلا ندارن .

    واقعا مادران فرشته هستن .

    پدر و مادر دو نعمت و موهبت الهی هستن تا زنده هستن قدرشون رو بدونید و بهشون خدمت کنید.

    چون ممکنه فردا خیلی دیر باشه .

    توی این مدت به خدا خیلی نزدیکتر شدم و هر روز شکرگزار تر بودم و فرصت بیشتری داشتم که فایل های شما رو گوش بدم تا بتونم خودم رو بهتر پیدا کنم و بفهمم که کجای کار هستم‌

    استاد شاید باورتون نشه ، من الان در حسرت این هستم که زودتر حالم خوب بشه و دستان پر از مهر مادرم رو بوسه بزنم .

    نمیدونم چه جوری میتونم محبتاش رو جبران کنم ولی میخوام دستاش رو ببوسم و بهش بگم خیلی دوسش دارم و مرسی از خدای خوبم که تو رو برام تا به امروز حفظ کرده .

    واقعا خدایا شکرت و ممنونم از این همه محبت و لطف

    استاد عزیزم دیروز که فایل شما رو گوش کردم ، تصمیم گرفتم که اون دو تا شرط رو انجام ندم .

    با وجودی که خیلی طرف مقابلم رو دوست دارم ولی گفتم من تو رو با شرط نمیخوام کنارم داشته باشم و اول همه چیز تموم شد .

    و بهم گفت دیگه حق نداری نه بهم زنگ بزنی و نه پیام بدی .

    ولی بعدش من ، تمام احساس درونی خودم رو بهش بیان کردم .

    گفتم واقعا دوسش دارم ولی نمیخوام تو رو با پول کنار خودم داشته باشم .

    استاد خوب و مهربونم

    شاید باورتون نشه ، همه چیز یکدفعه به طور معجزه آسایی تغییر کرد ، من اصلا باورم نمیشد .

    ولی بهم گفت من هم دوستت دارم و خواهم داشت .

    استاد خوبم واقعا ازت ممنونم .

    من تا دیروز افکارم واقعا بهم ریخته بود ، نمیدونستم که باید چیکار کنم ولی با حرف شما تصمیم قاطع رو گرفتم .

    استاد خوبم ، الان احساس سبکی و آرامش میکنم .

    احساس میکنم خیلی سبک شدم .

    من این لطف و مهربونی شما رو هیچ وقت فراموش نمیکنم .

    از خدای مهربونم میخوام همیشه سلامت و شاد باشی و به همه آرزوهای قشنگی که دارین درکنار مهربانوی زندگیتون برسی .

    از خدای خوبم ممنون که من رو در این مسیر قرار داد تا با شما آشنا بشم .

    ارادتمند شما تا زنده هستم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  2. -
    محدثه سادات موسوی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 891 روز

    بنام خداوند بخشنده و مهربان.

    بنام خدایی که این جهان زیبارو افرید و از روح خودش درون ما دمید تا این جهان زیبارو تجربه کنیم.

    من بشدت وابسته همسرم بودم ولی نمیدونستم.

    فکر میکردم طبیعیه و عشق و دوست داشتن همینه.

    انقدر وابسته بودم که هر یک ساعت زنگ میزدم و میخاستم بیاد خونه .

    انقدر وابسته که خودمو با همه خانومها مقایسع میکردم تا بفهمم من از نظر همسرم جذابترم یا اون و از همه خانومها بدم میومدم.

    کل زندگیم شده بود رضایت همسرم و شادی اون .

    به معنای واقعی وابسته بودم.

    هر لحظه بهش فکر میکردم و نفسم به نفسش بند بود.

    حالمم باهاش خوب بود.

    تا اینکه به یک تضاد بر خوردم.

    دفعه اول با ایشون بحث کوچکی کردم . و بعد دو سه سال ترک دوباره سیگار کشیدم حتی اهنگای غمگین میزاشتمو ساعتها گریع میکردم . برای من زندگی تموم شده بود این قضیه فکر کنم ماله سه الی چهار ماه پیشه

    دفعه دوم کار به بحث بالاتری رسید و خداوند داشت بمن می‌گفت تا من بخودم بیام و وابستگیم کم بشه. ولی گریه نکردم و سیگار نکشیدم فقط پذیرفتم باید درمان بشم و دوره لیاقتو تهیه کردم

    من چسبیدم به دوره احساس لیاقت . من همیشه میخاستم همسرمو خشبخت کنم حتی به زور.

    تو دوره لیاقت فهمیدم من هنوز افکار پوسیده مذهبی ته ذهنم هست.

    اینکه رضایت همسر مهمه.

    احترام شوهر مهمه.

    مرد هر مشکلی داره بخاطر زنشه.

    مرد مهمه و زن مهم نیست. هرچی خوبه باید بدی به همسرت و همسرت اولویت باید باشع….

    من فهمیدم این افکار هنوز ته ذهنم هست و من بهشون حمله کردم و کامنت گذاشتم و کلی فایلارو گوش دادم و مدام از خدا کمک میخاستم و من تونستم به این ایه ارزشمند برسم که هیچکسی گناه دیگری را بر دوش نمیکشد. تونستم درکش کنم تا حدودی

    استاد همیشه فایل دراین مورد میزاشتن ولی من انقدر وابسته بودم و انقدر مقاومت داشتم که نمیپذیرفتم مشکل از منه و نمیدونستم که انقدر داغونم.

    ولی حلش کردم با کمک خداوند.

    من همسرمو با همه مشکلاتش رو دوشم انداخته بودم و داشتم له میشدم چون نمیخاستم از دستش بدم.

    ولی خداوند زخممو بهم نشون داد و کمکم کرد درمان بشم.

    من بلند شدم و همسرمو مشکلاتشو رها کردم.

    من اونو سپردم به خداوند و چسبیدم به خودم.

    اینکه من چه علایقی دارم نه اون.

    اینکه من کیم.

    من چکار کنم .

    در گذشته همش فکرم در مورد همسرم بود که چطور کمکش کنم حتی خودشم می‌گفت تو به خودشناسی نرسیدی به ممد ( اسم همسرمه) شناسی رسیدی.

    همه تمرکزم روی اون بود. هر فایلی رو گوش میدادم به این فکر میکردم حالا چجوری کمکش کنم.

    همسرم از قوانین آگاهه ولی رو خودش کار نمیکنه و من خودمو موظف دونسته بودم ورودی مثبت بهش بدم.

    ولی گذاشتم کنار همسرمو تو ذهنم گذاشتم کنار( نه به معنای بی احترامی . یعنی دیگه تمرکزی رو ایشون نذاشتم که بخام تغیرش بدم یا ورودی مثبت بهش بدم)

    قشنگ حس کردم کمرم صاف شد. ذهنم ازاد شد . حالم خوب شد.

    از تنهایی لذت میبرم……….

    گفتگوی مدام با خداوند.

    گوش دادن هرروز فایل هدیه روان شدن چرخ زندگی

    کار کردن دورع احساس لیاقت .

    من خودمو درگیر خودم کردم.

    برای خودم هدف تعین کردم و قدم برداشتم.

    پیج زدم و شروع کردم از خودمو بچهام کلیپ رقص میزارم.

    میخام مولد ثروت بشم میخام خالق ثروت بشم.

    خداوند داره کارهارو معجزه اسا انحام میده.

    افرادی که نمیشناسم بهم پیام میدن و انگیزه میدن.

    کلیپهام عجیب خوب در میاد بدون تمرین .

    عحیب پستام بازدید خورده و فالوور میاد.

    همش از زمانی شروع شد که توجهم و تمرکزمو از رو همسرم برداشتم و گذاشتم رو خودم.

    من اون موقع که تو حیاط سیگار میکشیدم و زار زار گریه میکردم و میگفتم خدایا چرا من و میگفتم خدایا من که حالم خوب بود و من که خدام سپاسگزاری میکردم این بلای خانمان سوز چی بود

    .

    اگر من این روزو میدیدم که وابستگیم تموم میشه و دنبال علایقم میرم عمرا اگر یک لحظه ناراحت میشدم حتی جشنم میگرفتم.

    همه چی به نفع ماست و خداوند عاشق ماست.

    خداوند کارهارو انجام میده خیلی ساده همه چی داره پیش میره .

    خدایا شکرت همه چی کار خودته تو هدایتگر منی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    مهران قنبری گفته:
    مدت عضویت: 967 روز

    به نام خداوند بی نظیرم

    سلام خدمت استاد عباس منش دست خداوند در زمین و دوستان عزیزی که در این مسیر هم راه هم هستیم

    آیا تا به حال در زندگی‌ات به «تهِ دره» رسیده‌ای؟

    جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانه‌ای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟

    ‎چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟

    ‎چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی می‌شود اوضاع را تغییر داد؟

    من حدود دو سال و نیم گذشته تو رابطه ام با همسرم به جایی رسیدم که به ته دره رسیدم و همه چیزمو حتی لباس هامو از دست دادم با ی حال بد شرایط مهاجرت برایم فراهم شد چون یک بار هم این مسیر را تجربه کرده بودم و شرایط خودش جور شد که من مهاجرت کنم این بار هم به همان شکل شرایط جور شد و من مهاجرت کردم چون خودم خواستم و خدا این شرایط و برای من فراهم کرد وقتی مهاجرت کردم و تو محیط جدیدی قرار گرفتم چون از لحاظ روحی اصلا شرایط خوبی نداشتم و از نظر مالی هم به همین شکل تنها موضوعی که میتونست ارومم کنه فقط شکرگزاری بود و زمانی که میخواستم بخوابم با خدا صحبت میکردم که میدونم شرایطم تغییر میکنه و دوباره بلند میشه در سال اول مهاجرتم با خیلی از عادتهای بدم روبه رو شدم که مجبور بودم از بین ببرمشون و هر شب میرفتم لب دریا و کلی گریه میکردم مثل این بود که مواد مصرف میکنم و اثرات مواد داشت از بدنم خارج میشد درامدم پایین بود در سال اول حالم خراب بود در پایین ترین سطح در شرکت کار میکردم ولی اغاز سال دومم حس میکردم که قوی تر شدم ارتباطم با خدا بیشتر و بیشتر شده حسی که تا به قبلش تو زندگیم نداشتم در سال دوم از نظر مالی شرایطم خیلی بهتر شده بود از نظر سطح کاری خیلی بالاتر اومده بودم از نظر اشنای و اعتبار بین ادمهایی که اینجا زندگی میکردن خیلی قوی شده بودم ولی الان رسیدم به نقطه ای که حس میکنم ی چیزی سد راهم شده و نمیزاره شرایطم تغییر کنه و خیلی درگیرش هستم و خداروشکر که همیشه چالشهای زندگی منو با راه حل به من میده این دوره بی نظیر و از استاد عباس منش و در مسیرم قرار داد تا متوجه تغییری که باید انجام بدم بشم

    تمریناتی که انجام میدادم تو شکرگزاری صبحم بعد از انجام شکرگزاری عبارات تاکیدی گذاشته بودم و تکرار میکردم بلند بلند صبح میگفتم خواسته هامو میگفته اولش خواسته هامو بزرگ بزرگ میگفته نمیشد شروع کردم به خواسته های کوچکتر که هر روز میگفتم و اتفاق میوفتاد و اینها تماما باعث شدن که من ایمانم بیشتر و بیشتر بشه به خداوندم

    الان که داشتم ویس قسمت چهارم گوش میدادم متوجه شدم که در قسمت باورهای رابطم کاری انجام ندادم چون با خانمی در ارتباط هستم که مشابه اتفاقاتی که با همسرم رقم خورده بود مجددا اتفاق افتاد اونم به خاطر اینکه من مهاجرت که کردم چون میدونستم تنها هستم وقتی برای این موضوع نذاشتم و بیشتر برای شرایطم ، کارم و درامدم زمان گذاشتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    علی شهناز گفته:
    مدت عضویت: 1464 روز

    بنام خدا

    بله استاد منم بودم تو موقعیت مشابه نمیدونم ته دره بود یا نه ولی از نظر احساسی یادمه خیلی نا امید بودم چند تا مثال دارم من تازه ازدواج کرده بودم از غربی ترین نقطه کشور رفته بودم شرقی ترین نقطه کشور چون‌خانمم مال اونجا بود دانشجوی دکترا بودم هیچی نداشتم فقط بابام یه پراید برام خریده بود هیچ جا رو هم تو شهر جدید نمیشناختم هزینه زندگی بود اجاره بود و غربتم بود دیگه مسافر کشی میکردم قشنگ یادمه روزی نبود که گریه نکنم یه گوشه داخل ماشین میشستم گریه میکردم میگفتم خدایا اگه هستی دستمو بگیر چون نا امید بودم میگفتم اگه اینجوری پیش بره من نابود میشم فکر میکردم به گدایی میوفتم فکر میکردم از گرسنگی میمیرم خیلی روزهای ناامید کننده ای بود

    همان موقع یه ندایی درونم میگفت تو هیچوقت از گرسنگی نمیمیری میگفت تو رشد میکنی درونم نازمو‌میکشید مثل یک‌ مادر مهربان میگفت من کنارتم قول میدم رشد میکنی اولین نشانه این بود که از دکترا انصراف بده گفتم چشم انجام دادم به هیچ‌کسم نگفتم تمرکزمو‌گذاشتم رو مسافر کشی بعد تازه اون موقع اسنپ اومد یه مدتی کارم‌راحتر شد کسانی سوار ماشینم میشدن که بعم انگیزه میدادن نشونه زیاد بود تا این که خدا دو نفر رو به سمتم هدایت کرد از تهران که بهم پیشنهاد کار دادن تهران(کارگری) که من یادمه تو یه شب مهتجرت کردم تهران و ادامه دادم تا الان

    خدارو شکر

    به قول شما استاد تا وقتی زنده ایم یعنی امید هست ولی به نشانه ها توجه کنیم هرگز ته دره نمیریم که بخواهیم از ته دره بالا بیایم این اون نکته مهمه این قسمته که تو ذهنم زنگ‌زد

    سپاسگزارم استاد

    چقدر هدایتهای خدا دقیق و زیاده این روزها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  5. -
    سعید صادق زاده گفته:
    مدت عضویت: 1480 روز

    سلام به استاد عزیز

    سلام به دوستان خوب خودم

    گاهی اوقات که دستهای هدایتگر و مهربان خدای خودم را فراموش می کنم سبب می شود که در نهایت در مسیر بمانم

    بارهای بار شده است که روی عقل خودم حساب باز کردم

    بارهای بار شده بود که می ماندم و نمی دانستم که چکار باید بکنم

    نمی دانستم مسیر را تشخیص بدهم

    اما یک صدا

    یک نیرو

    یک الهام

    یک ایده

    نمی دانم چه نام دارد اما هر چه بود سبب می شد که قدم بردارم و به جلو بروم

    آن کار را انجام بدهم

    در نهایت هم موفق می شدم

    به ارامش می رسیدم

    چقدر این برای من لذت بخش بود

    هر بار از خدای خودم کمک خواستم به طریقی دستهای من را گرفت

    به گونه ای من را جلو برد

    به راهی من را برد که واقعا برای من آرامش داشت

    اینها همگی از او دارم و او برای من عالی و محشر و فوق العاده است

    سپاس از خدای هدایتگر خوب خودم

    سپاس از خدای فراوانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    الیسا شهابی گفته:
    مدت عضویت: 2214 روز

    🧡 به نام آفریدگار شگفتی ها، زیبایی ها و جهان بی منتها 🧡

    سلام به استادِ قشنگم، مریم جون مهربونم و همه دوستانِ پر محبت و شگفت انگیزم.💓🙋🏽‍♀️

    من، الیسا هستم البته چون ۱۶ سالم هست و سیم کارتم به نام مادرمه اتاقه شخصیم توی سایت هم به نام مادرمِ😊

    این اولین دیدگاهیه که من نوشتم و الان که دارم اینو می نویسم احساس خوبی دارم انگار که دارم روی ابر ها راه میرم ☁️🌝

    اول از همه می خوام از خدا جونم که به اندازه ی کله کهکشان ها و کله دنیا عاشقم تشکر کنم و می خوام که بگم خدایا من عاشقتمااا😍💫

    بعد می خوام براتون انشایی که چند روز پیش نوشتم با موضوع •سعادت و ثروت• بگم:

    سعادت و ثروت، آیا این دو در کنار هم فقط می تواند یک رویا باشد؟ آیا زندگی شاد و پر آرامش تنها مخصوص دسته ای خاص از مردم هست؟ من می خواهم بگویم خیر! زیرا همه ما انسان ها به یک اندازه به منبع انرژی یعنی خداوند نزدیک هستیم.

    خواسته ها برای پروردگار جهانیان هیچ وقت بزرگ نیستند پس ما باید به یقین دونبال علایق و خواسته های قلبیمان برویم. ما باید ایمان داشته باشیم و انجامش بدهیم ( زیرا ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است ). ما، اشرف مخلوقات خداوند به واسطه فکر کردن هستیم؛ می توانیم در هر شرایطی توجه خود را روی نکات مثبت بگذاریم تا “حداقل” حال دلمان خوب باشد. در عین حال، می توانیم داعما ناله و شکایت کنیم تا زمانی که لحظه موعود مرگ فرا برسد و ما پشیمان از این دنیای فانی برویم.

    من آمده ام تا به تک تک آرزو های قلبیم برسم و شاد و سلامت و سعادتمند و ثروتمند باشم، تا به خودم افتخار کنم، تا خدا به من افتخار کند.

    دوست سپاسگزار شما، اِلا💌

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      زهرا حسینی گفته:
      مدت عضویت: 2642 روز

      سلام به دوست عزیزم الیسا نازنین

      اول اینو بگم که چقدر اسم شما زیباست و من اسمتون رو خیلی دوست دارم و ثانیا باید خیلی شما رو تحسین کنم که توی این سن پایین به مسیر هدایت و عشق خداوند هدایت شدی

      این یه نعمت بزرگه، بی اندازه قدرش رو بدون و اینکه چقدر لایق و ارزشمندی که خداوند اینقدر زیبا شما رو به مسیر صحیح هدایت کرده

      توی مسیرت برات بهترینها رو آرزو دارم و منتظر خوندن تک تک موفقیتهات هستم نازنینم

      همواره شاد سالم آرام و ثروتمند باشیم🧚‍♀️🧚‍♀️🌈🌈💝💝💝✌✌✌

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    الیسا شهابی گفته:
    مدت عضویت: 2214 روز

    … (ادامه صحبت های الیسا🦋) در ادامه می خوام راجبِ قشنگ ترین جمله هایی که از زنان موفق یادداشت کردم براتون بنویسم:👸🏽

    • وقتی زنی تصمیم می گیرد تغییر کند، همه چیز در اطراف او تغییر می کند.

    • تو باید بخواهی. تو حق درخواست کردن داری. تو باید آرزو داشته باشی.

    • وقتی زیبایی از درون بجوشد هیچ کس نمی تواند آن را ندیده بگیرد یا انکار کند.

    • از دوران کودکی همیشه فکر می کردم قدرتمندم.

    • موفقیت من به این دلیل است که هرگز هیچ بهانه ای نیاوردم و هیچ بهانه ای را قبول نکردم.

    • همیشه با خودت رو راست باش و هرگز اجازه نده حرف های دیگران تو را از هدفت منحرف کند.

    • در زندگی آن چیزی را بدست می آوری که جرات خواستنش را داشته باشی.

    • وقتی به زندگی ام نگاه می کنم شادمان می شوم. همیشه کاری که دوست داشتم انجام دادم و برایم مهم نبود که دیگران چه فکری می کنند.

    • ساختن دنیای خودت شجاعت می خواهد. (و به قول استاد خدا به شجاعان پاسخ می دهد)

    • مسیر دیگران را دونبال نکن. به جایی برو که مسیری در آن نیست و راه جدیدی ایجاد کن.

    • قدرت را کسی به تو تقدیم نمی کند باید آن را بدست بیاوری و فرایند بدست اوردن قدرت به خودیِ خود تو را قدرتمند می کند.

    این دیدگاهم رو تقدیم می کنم به مریم بانوی مهربونم💝

    ارادتمند شما، اِلا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  8. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1624 روز

    بنام خداوند روزی رسانم

    بنام خداوندیکه هر لحظه در حال استجابت دعاهایم می باشد..

    بازم یه روز دیگر و غلبه بر نفس!نفسی که یه عمر مرا به شرک آلوده کرده بود..

    شرکی که اختیار زندگیم را ربوده بوده…

    من عاشق این خداوند و این روزهایش هستم..

    سلام و درود به بهشت زیباییم.بازم امروز میخام صلاتم را در این مکان زیبا بجا بیاورم…

    هر چقدر این سپاسگزاری را ادامه میدهم بازم احساس میکنم تشنه این خوشبختی هستم…

    تشنه!

    روز گذشته یه الگوی تکرار شونده مدام داشت برام تکرار میشد..از روزی که وارد این سایت شدم یه بیماری درونی داشتم.محو شد اینقدر فرکانسم تعقییر کرده بود..بازم یه مدتیه داره برام تکرار میشه تا اینکه..روز گذشته با شدت بیشتری بازم درونمو ریخت بهم…

    یه لحظه درونم بهم گفت بلند شو بلند شو قوی باش..تو باید از این مسئله بزرگ باشی..یادمه همیشه برای پنهان کردن این بیماری داشتم آشغالها رو زیر مبل میزدم…

    بلند شدم چند تا کار مونده بود بلطف خداوند با حس قوی انجامش دادم..و همون لحظه که بهم الهام شد شروع کردم به سپاسگزاری..و چند تا ایده همون لحظه بهم رسید تو نستم به ارامش تبدیلش کنم..و بهم گفت تو نباید بهش توجه کنی وقتی توجه میکنی داری اونو با ورژن قوی تری به خودت اسیب میزنی.و من با سپاسگزاری و داشتن نعمتهایم و صحبت با خداوند تونستم این بیماری رو همون لحظه از بیین ببرم.

    این الگو تکرار شونده..باعث شد تا من…بها به چیزهای بی ارزش ندهم…و خیلی تو اون موقع حساس حالم بد نکنم.با وجودی که میدونستم قانون چیه..که هر لحظه به افکار باورها و کانون توجه من داره پاسخ میده قربون عدل الهی برم..

    .

    همون لحظه بدون هیچ عوامل بیرونی تونستم به ارامش تبدیلش کنم.آرامشی که دیگه هیچ عوامل بیرونی رو نپسندید…

    این فایل برای من فایل نشانها هست…

    که بیشتر و با اطمینان بیشتری توی این بهشت الهی ادامه بدم..

    1-هیچ وقت هیچ وقت حتی تو شرایطی که هنوز اون خاسته هام انجام نشده…ناامید نشم.بقول خدادند در قرآن…افراد کافر به لقای خداوند ناامید هستند…

    پس هیچ وقت ناامید نشیم و ادامه بدییم.

    حدودا بعد از یه تضادی که برام پیش اوند بخاطر عجول بودنم که ریشش تو وجودم اگه بهش بها بدم مثل قارچ سمی بالا میاد!

    حدورا از اون موضوع درس گرفتم..الان به یه نقطعه ایی رسیدم که بزارم خداوند کارشو انجام بده..درسته من تو ستاره قطبیم مینویسم خدایا من روی دوش تو سوارم باید دیگه دستور بهش ندم کجا میره بزارم خودش زمان و مکانسو بهتر میدونه و اون منو هدایت میکنه اون منو دقیق سرجایم مینشونه..فقط من باید سرتا پام تسلیمش باشم…(در مورد خیلی رهاتر شدم و میدونم خداوند کارش دقیقه)عجله فقط داره منو از وجود خودم و وجود الهیم دور میکنه ..خودش بهترین برنامه ریز..تسلیم بودن یعنی همین…

    نکته بعدی….

    من قبلا بخاطر یه موضوع نسبت به دیگران خیلی شرک می ورزیدم..دیدم آره اونطرفی که من دارم بهش بها میدم.و این شرک رو من همیشه تو روابطم نسبت به دیگران در تمامی موارد به شکل های مختلف انجام میدادم..که اینقدر فجیع بود که حتی زبان اوردنشم احساس حقارت میکنم…

    ولی خوشحالم که در محضر خداوند جز خوشبختی و حال خوب نیست. و زودن درونت به این نقطعه میرسی…

    و این ادامه دادن..دیدم طرف فقط داره از من دور میشه..

    اتفاقا من قبلا همین مورد شرک …وقتی دیگران خیلی بهم وابسته میشدن..حالم از اونطرف بهم میخورد.خیلی دوست نداشتم علاقمندی دیگران رو بیش از حد..یه احساس خفگی میکردم.

    .

    و دیدم اره من همین بازی رو نسبت به دیگران انجام میدم.و تونستم با اهرم رنج و لذت این ورژن کثیف درونی رو از بیین ببرم..

    و الان بعد از گذشت اون افکار قدیمی مزه این ایمان بخداوند رو بیشتر میچشم..

    و میدونم هیچ جیزی مثل درون الهی نیست..این درون الهی هر روز منو بیشتر بخودش وابسته تر میکنه..بیشتر عاشق میشم بیشتر حالم خوبه و همین موضوع باعث شد تا من بیشتر متکی به درون الهیم باشم. تا نسبت به دیگران..

    و برای رسیدن به خاسته هام نیازی به شرک ورزیدن نیست مخصوصا رابطه که بسیار ضربان و چک و لگدهای زیادی خوردم و پودر شدم..

    من سپاسگزار این قانون بدون تعقییرش هستم که هر لحظه کاری به گذشته من نداره..

    هر لحظه من در حال فرکانسهایی بجهان هستیم می باشم.فرکانسهای من نیازی به تمرین داره تمرینی که باورهامو میسازه کانون توجهم.باورهام و وردیام همه اینها رو میپذیره من باید خیلی قوی باشم..

    و نکته خیلی بولدتر..من قبلا فکر میکردم حالا که اومدم تو اینراه…باید همیشه زندگیم گل و بلبل باشه هیچ تضادی نیست من دیگه بهترین شدم…حالا اون آشغالهای زیر مبل بودن..و من فکر میکردم دیگه تمامه خدادند خودش برام پول میفرسته و هر چیزی…

    وقتی جلو میرفتم تضادی که پیش میومد..میرختم بهم..ولی اینقدر این ایمان قوی بود و ترس از خداوند..میگفتم باید بتونم به احساس خوب برسونمش…

    و کم کم حل مسائل برام قوی تر شد…

    و تونستم با تکامل این موضوع مهم رو در برابر تضادها و حل مسائل قوی تر باشم..و بتونم با نگرش متفاوت تری اونا رو حل کنم.

    به لطف خداوند هر روز دارم قوی میشم.اگه هم تضادی پیش بیاد.چون جهان همواره در حال گستزشه..جهان هر روز تعقییر میکنه من باید قوی باشم و بتونم با جهانم کنار بیام و مسایل بزرگم کنند…مسائل زندگیمو دگرگون کنند…

    و به لطف خودش این موضوع داره بیشتر در درونم حل میشه..و بسیار بپذیرفتمش..و در آخر صحبتم…

    خداوند خیلی لطفش بهم زیاد بوده..خداوند خیلی بهم کمک کرده تا بتونم این موضوع رو حل کنم ..

    الان من یفرد قوی خیلی درها برویم باز شده و من بسیار مطمئن از قوانینش هستم!

    استاد عزیزم .من سپاسگزار خداوندم که مرا بجایی هدایت نمود تا بتوانم این ارامش که بقول خداوند در کتاب چگونه فکر خداوند را بخوانیم…بیان کردین که پایه تمام موفقعیتها هست…بتوانم در تمامی جنبه های زندگیم از این ارامش استفاده کنم و بدونم تمامی راه های خوشبختیم فقط از همین یه نقطعه میگذره…حالا من باید خودشناسیمو قوی کنم و بتونم از پس مسائلم بر بیام..و اجازه بدم خداوند بهم کمک کنه..

    خداوند تو قرآن بهم گفت.بگو موفقعیتم فقط در گرو خداست..من فقط به او توکل میکنم.توکل یعنی من امیدوارم امیدوارم..انشالله که بتونیم این فرکانس رو بیشتر بهش دقیقتر بشیم..و بزاریم تو زندگیم در جریان باشه الهی آمین یا رب العالمین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    علی احمدی گفته:
    مدت عضویت: 1912 روز

    به نام خدایی که مرا انسان آفرید سلام بر استاد عباسمنش عزیز،هر آنچه کائنات به شما می‌دهد بپذیرید

    اگر مقاومت نکنید، بین شما و انرژی در حال حرکتٍ اطراف شما جدایی به وجود نمی‌آید.

    بنابرین ناگهان با آن هماهنگ می‌شوید. آنقدر که متوجه می‌شوید آنجا نیستید، فقط انرژی متحرک وجود دارد.

    یاد بگیرید با هر اتفاقی که می‌افتد همکاری کنید.

    با کل مخالفت نکن، بتدریج انرژی عظیم جدیدی را احساس خواهید کرد که با همگام شدن با کل به وجود می‌آید.

    زیرا در مقاومت، انرژی را از بین می‌برید.

    این کل جهان بینی شرقی است:

    بپذیرید و مقاومت نکنید،

    تسلیم شوید و نجنگید.

    سعی نکنید برنده باشید،

    سعی نکنید اول باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  10. -
    محدثه سادات موسوی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 891 روز

    بنام خدای بخشنده و مهربان.

    مادر بودن خیلی شیرین و لذت بخشه.

    من مامان دوتا کوچولوام.

    پسر من الرژی داره ( تنگی نفس) و خداروشکر خیلی بهتر شده

    من خودم به سبک قانون سلامتی هستم و میدونم خوراکیها چقدر ضربه میزنه و پسرم هرروز در خاست کیکو نوشابه و غیره داشت و منم حوصله سرو کله زدن باهاشو نداشتم و میگفتم برو برای خودت بخر و روز بروز علائم الرژیش بیشتر میشد و مدام باید اسپری میزد.

    منم بهش میگفتم ببین بخاطر نوشابه اینحوری شدی ولی بچه هفت سالشه و خودش نمیخاست تغیر کنه.

    همیشه با یک اسپری حالش خوب میشد.

    از مدرسش تماس گرفتن که علی سینش گرفته و برم دنبالش و من دوباره تماس گرفتم و گفتن اونقدر حالش بد نیست و من نرفتم دنبالش.

    بچه از ساعت نه تا ساعت یک تو مدرسه به معنای واقعی داشته جون می‌داده و استفراغ داشته ولی بمن خبر نداده بودن و فرزندم حالش وحشتناک بود .

    بردیمش دکتر و امپول زدن و اومد خونه و نمیتونست خوب نفس بکشه منم میگفتم دکتر بوذه دیگه خوب میشه.

    تا اینکه شروع کرد به هذیون گفتن و لبهاش کبود شد و سینشو چنگ میزد به معنای واقعی داشت میمرد.

    زنگ زدم آمبولانس و تا آمبولانس رسید من رفتم تو اتاق و گفتم هرچی بشه به نفع منه‌

    من فرزندانمو بخدا سپردم و خداوند بهترین دکتره‌.

    خداوند خودش خوبش می‌کنه.

    این قضیه به نفع خود بچس .

    و مدیتیشن کردم.

    نجواها میومد که من مادر بدی هستم و از صبح بچم تو مدرسه جون داده و سطح اکسیژن مغزش پایین اومده و توهم میرنه و من بی تفاوتم کلی احساس سرزنش بهم حمله میکرد. بع معنای واقعی دنیا برام یک لحظه تموم شد

    ولی ته قلبم یک امیدی بود که همه چی به نفعمون میشه و من تونستم ارامشو حفظ کنم .

    قلبم میگفت همه چی دست خداست دکترا و توکه مادرشی هیچ کاره هستین همه چی دست خداست.

    یک ندایی منو اروم میکرد و دکتر اورژانس اومد و براش اکسیژن زد و بچم بیمارستان بستری شد .

    از اون روز نزدیک یکماه میگذره و این قضیه چقدررر به نفع بچم بود .

    دیکه کیک و نوشابه و این اشغالارو نخورد.

    بشدت براش اهرم رنج شد و کاملا این خوراکیهارو گذاشت کنار .

    از وقتی این اشغلارو نمیخوره .

    شبها راحت میخابه و دیگه اسپری نمیزنه.

    میتونه راحت بدو بدو و ورزش کنه .

    خداروشکر دارع درمان میشه.

    همه تغیرات با وجود خداوند امکان پذیرع.

    مگر میشه از خدا بخاییم و به کمکمون نیاد.

    با یاد خدا دلها ارام میشود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: