این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
ممنون از شما استاد عزیزم. خداروشکر میکنم که خداوند شما رو در مسیر زندگی من قرار داد و هر روز یکی از شکرگزاری هام وجود شما در زندگیمه . استاد جان واقعیتش من به غیر شما به صحبت های بقیه اساتید هم گوش کردم ولی نمیدونم چرا جنس صحبت های شما با بقیه متفاوته و انگار با قلب آدم صحبت میکنید نه ذهن
دارم به این فکر میکنم که با وجود آگاهی هایی که شما میدین قراره چه نتایج فوق العاده ای خلق کنم😍😍😍
خوشحالم که در کنار شما هستم و در این مسیر با شما هم قدم شدم
بسیار بسیار از استاد عزیز هم سپاسگزارم و خداوند رو سپاس که منو با این قانون و این مسیر آشنا کرد و هر روز کمکم میکنه تا متعهدانه این مسیر و طی کنم
دیروز تو سایت میچرخیدم دستم خورد به نشانه امروز اصلا خودم هیچ برنامه ای نداشتم که این گزینه رو بزنم
و این فایل نشانه دیروز من بود ولی هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته .
خیلی پکر بودم چرا این فایل برام اومد من که با عشقم رابطه ی خوبی دارم چی شده این نشانه برام اومده .خیلی فکر کنم به هیچ موردی برخورد نکردم و اصلا هم هیچ موضوعی که بخواد سوء استفاده بشه برخورد نکردم .
ولی خب طبق قانون شروع کردم توجه به نکات مثبت خودم ، تحسین خودم و توجه کردن به نکات مثبت رابطه ام
از اون طرف هم از خدا کمک خواستم و هدایت خواستم که کمکم کنه تا دلیل این فایل و نشانه رو متوجه بشم
تا اینکه شب شد و پیامی برام اومد که به یک نفر کمک کنم اگه این نشانه امروز من نبود قطعا درخواستشو انجام میدادم .و لی در نهایت انجام این کار و به خدا واگذار کردم و گرفتم خوابیدم .تا صبح هم باران رحمت می بارید …. خداوندا هزاران بار شکر ….
صبح با یک حس عالی بیدار شدم و رفتم بیرون زیر آسمان قدم زدم و چقدر لذت بخش بود
و هر لحظه از خداوند سپاسگزاری کردم که خداوند کمکم کرد که به طرف جواب نه دادم
چقدر احساس رهایی پیدا کردم
چقدر به خودم می بالیدم که احساس خود ارزشی پیدا کردم .چقدر سبک بال شدم
اینکه برای خودم ارزش قائل بشم
چون قبلا نه گفتن برام دشوار بود .و من تونستم امروز نه گفتن رو یاد بگیرم به خودم بها بدم . خواسته من مهم تر از هر چیزی در این دنیاست
هیچکس به اندازه خودم برای خودم مهم نیست
من با ارزشم
من به خودم احترام میزارم
من توانمندم
من تکه ای از وجود خداوندم
زمین و آسمان و هر آنچه بین آنهاست برای من خلق شده و به تسخیر من در آمده
خداوند به من الهام میکنه همان گونه که به محمد و عیسی و موسی الهام کرد پس فرقی بین من و پیامبران وجود نداره
ممنون استاد جان از بیان این آگاهی ها
چقدر تو این فایل با تاکید خیلی زیاد به ما میگی که برای خودمون ارزش قائل بشیم و به کسی باج ندهیم .
بریم یک فایل ارزشمند و عالی دیگر با گوش بدهم و ببینم
این دوستان که اینگونه با ذوق و شوق از نتایج و دستاوردهای خودشان از آموزش های استاد صحبت می کنند آیا من هم نمی توانم اینگونه نتیجه بگیرم
بله می شود
فقط کافی است که باور کنم
فقط کافی است که به این درک و منطق برسم که می شود و خواهم توانست
همه اینها برای من این درس را دارد که من هم می توانم به موفقیت هایی که در ذهن خودم دارم برسم و این عالی ترین نتیجه و درسی است که از صحبت های استاد من دریافت کردم
اینها برای من الگوهایی عالی است که ذهن منطقی خودم را آرام کنم و از نجواهای او بکاهم
بی هیچ شک و تردیدی با تغییر نگاه و دید خودم موفقیت از آن من خواهد بود
این را به خوبی درک کرده ام که هر چه امید من بیشتر باشد
هر چه ایمان و امید من بهتر و عالی تر باشد
خدای مهربان هم بهتر دستهای من را خواهد گرفت و من را در این راه بهتر هدایت و کمک می کند
درود خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته و دوستان گرامی
امروز که در قسمت مرا به سوی نشانه ام هدایت کن به این فایل رسیدم و اسم من هم سعید هست و در قسمتی که سعید عزیز صحبت کردن احساس میکردم که داره دقیقا حرفای که من میخوامو میزنه بجز قسمت روابط ،من هم از لحاظ مالی پیشرفت آنچنانی نداشتم اونهم بخاطر باورهای اشتباهیه که دارم ،ولی از لحاظ آرامش و فکر و خودشناسیم خیلی خیلی پیشرفت کرده ام و متعهد شده ام به تمریناتم و باورهایم قوی شده و هر روز نسبت به روز قبلم پیشرفتم را میبینم،جاهای که کم کاری میکنم سریع چک رو میخورم و زود میفهمم که بخاطر چی این چک رو خوردم ،خدارو شکر منم از یجایی به اینجا رسیدم که به قول معروف ته خط بود داشتم دیگه غرق میشدم ولی یه امیدی داشتم و خدارو شکر همون یذره منو نجات داد،انشالله بعد از موفقیت های مالی و رسیدن به خواسته هایم یه فیلم کلی از کجا بودنم و به کجا رسیدنم میزارم.(رد پا)
درمورد خودم بخام بگم ،اینکه جهان بارها مجبورم کرده که بیام توی مسیر گاهی با ضربه های سنگین و گاهی سبک تر ،اما نقطه مشترکشون اقدام نکردن خودم بوده ، الان که حرف های شمارو میشنوم میفهمم چه جاهایی خدا و جهان نشانه میدادند که تغییر کنم ولی نمیفهمیدم من و بازم ادامه میدادم تا جایی که ناچارا تموم میشد، این بارها تکرار شده برای من
تا اینکه اومدم روی دوره عزت نفس کار کردم ،فهمیدم وجودم ،زندگیم و هر لحظه ام ارزش داره ،نمیشه هر بار یه اشتباهی رو تکرار کنم و بزارم پای تکامل (تصور اشتباه از تکامل )، و کم کم تکامل واقعی من از دوره عزت نفس شروع شد ، خاستم که هر روزم بهتر از دیروزم باشه ،سعی میکردم هر روز یک ذره بیشتر ذهنم رو کنترل کنم و بیشتر قشنگی و نعمت بیرونم رو ببینم ، هر روز هروز این کار رو تکرار می کردم ، الانم همین کارو میکنم و خداروشکر هدایت خداست که کمک میکنه ادامه بدم و حتی گاهی یادم میاد اشتباه گذشته ولی تو دوره عزت نفس یاد گرفتم که باید خودمو دوس داشته باشم با تموم اشتباه و خطاهام و سعی کنم دیگه تکرار نکنم ،و اون حس سرزنش که قبلا زیاد بود الان خداروشکر کمتر شده
بهبود رو هر روز دارم حس میکنم حتی اگه یه کوچولو باشه ، روابطم خیلی بهتر شده ، از نظر سلامت جسمی عالیم خداروشکر ،99درصد مواقع انرژی عالی دارم ،و دارم یاد میگیرم لذت بردن و زندگی کردنو
عاشقتم استاد جانم که حرف هایی میزنی که به جان آدم میشینه و باعث میشه حتی اگه حرکت نکنه ، فکر کنه بهش و این فکر کردن به جایی میرسه که تو به این نتیجه برسی که باید حرکت کنی ، چون جهان حرکت میکنه اگه من حرکت نکنم له میشم
خیلی دوستون دارم ، شما و مریم جان عشق منید
ممنونم از عشقی که توی حرفها و فایل هاتون هست ،عاشقتونم
امروز جمعه 2 آبانِ 1404 ساعت 8/40 صبحه و من اومدم توی یه پارکی قدم بزنم.
چون بحث این فایل بحثِ تغییره، دوست داشتم صحنه خارق العاده ای که اینجا دارم می بینم و با تمام وجودم می بینم رو با هاتون به اشتراک بذارم.
اینجا جمعه های بچه های کنگره 60 می آن و دور هم جمع می شن، و من هم که صبحها برای پیاده روی می آم ، گاهی هدایت می شم به این پارک و وقتی این صحنه های باشکوه از اراده این انسانها، و شور زندگی دوباره و تحرک و شهامت رو در این آدمها می بینم با تک تک سلولهای وجودم لذت می برم.
اینجا ،جمعه ها بچه های کنگره 60 با لباسهای متحدالشکل می آن و به ورزش و شادی و آموزش مشغول می شن و شور زندگی و شور رهایی رو می شه در شون دید.
یه گوشه ای از پارک یه عدشون مشغول والیبال بازی کردن هستند، یه عده ای مشغول دالت، یه عده ای دارن تنیس روی میز بازی می کنن و یه عده هم با موزیک ورزش باستانی دارن میل می گیرن(که من عاشق موزیک باستانی و ورزش باستانی ام و الان با شنیدنش، روحم در پروازه)
نکته و بسیار زیبای دیگه ی این صحنه های زیبا همراهی خونواده هاشونه.
در گوشه دیگه این پارک خانواده های این عزیزان(خانمها و دختران وبچه ها) حلقه ی بزرگی زدن و یه موزیک شادی گذاشتن و به اصطلاح دارن ورزش و نرمش می کنن ولی در واقع دارن می رقصن:))
می رقصن از درون.
رقص درونشون تاب نمی آره و پایکوبی و رقصیدن، رهایی عزیزانشون رو جشن می گیرن..
در تمام این پارک و این فضا روح شادی و عشق و زندگی موج می زنه.
دوس داشتم در این صحنه با شکوه شما عزیزان رو هم شریک کنم.
حتی به اندازه یک کامنت.
ضمننا عکس پروفایلم رو الان در این فضا گرفتم تا شاید ذره ای از این شور و هیجان و تلاش برای تغییییییر رو براتون به نمایش بذارم.
فک کنم این عزیان از دسته دوم بودن .
ولی بلزم دمشون گرم که نرفتن تو دسته اول.
موزیک پارک دیگه نمی ذاره من اینجا بشینم و دوس دارم برقصم.:))))
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
بله به مورد که همیشه برام بلده و یادم میندازه قبل از ورود به سایت بود ه وارد یه رابطهای شدم که از نظر احساسی از نظر مالی پایین رفته بودم.
اینقدر وابسته شده بودم به اون رابطه که خودمو نابود کردم امیدم انگیزم اعتماد به نفسم همه رفته بود زیر صفر.
در واقع به خاطر شرک و چسبیدن به آدمها ک و لگدای جهان رو داشتن میخوردم هم لگد هم پتک ولی من حاضر نبودم بیدار بشم.
تا اینکه دیگه از فضل خدا هدایت شدم به فایل از یه استادی و از اون شب دنیای من زندگی من تغییر کرد نگاه من تغییر کرد.
زانو زدن و از خدا کمک خواستم و ازش معذرت خواهی کردم و اون منو از قعر چاه آورد بالا بهم عزت داد دستمو گرفت و امید رو به قلبم زنده کرد.
اولین کاری که کردم اون رابطه اون رابطه رو کات کردم و رو احساس ارزشمندیم کار کردم.
رابطم رو با رابطهام با خدا بهتر شد تا جایی که دیگه فقط همه ذکر و ذکر و فکرم شده بود گفتگو با خدا
بعد از اون یک شب خواب دیدم که استاد عباس منش با آروی،اومدن در خونه و منتظرم بودن تا سوار شم.
از روز بعد هدایت شدم به سایت استاد عباس منش و دیگه هرگز برنگشتم به اون مسیر.
مسیر جدیدی که پر از نور و امید و انگیزه بود پر از عشق بود جنگل سرسبز جاده آسفالت زیبا و پر از توحید.
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
یک هفته توی خونه در روبروی خودم بستم و نشستم و با خدا با خودم خلوت کردم
مرور کردم اتفاقات گذشته و خسارتهایی که به خودم زدم .
دیدم این رابطه و این مسیر فقط میره به جهنم و اگر برنگردم اوضاع از این بدتر میشه.
یه جورایی رسیدم به ته ته دره ولی یک فایل از یه دوستی که از ازش ممنونم و سپاسگزارش هستم من رو نجات داد من رو بیدار کرد
داستان شیر و خرگوش از مولانا
که توی اون داستان شیر هر روز یک نفر از حیوونهای جنگل رو میخورد به هر حیوونی باید خودش یرفت پیش شیر تا کشته بشه.
ولی خرگوش نپذیرفت که قربانی بشه.
و فکر کرد و برای خودش ارزش قائل شد
و با یک فکر زیرکانه و هوشمندانه شیر را برد پای چاه و گفت که یه نفر قویتر از تو توی چاه هست
وشیر که مغرور شده بود ومی دید یکی قوی تر از خودش اومده تو جنگل ،خودش رو انداخت توی چاه که بره اون شیر قوی رو از بین ببره و نابود شد.
زندگی من تا قبل از این داستان مثل داستان حیوانهای جنگل بود ه هر کاری بقیه باهاش میکردند چیزی نمیگفت و خودشو زیر پای اونها میدید.
چنان این داستان من را تغییر داد که از همون شب صمیم گرفتم تغییر کنم و ساعتها گریه کردم به یاد کارهایی که با خودم کردم
عزت نفسم را که نابود کردم افتادم دیگه گفتم دیگه تغییر میکنم.
از اون زمان به بعد دیگه کسی بیاحترامی به من نکرده با من بد رفتار نکرده و چقدر ارزشمندیم بالا اومده و در فرکانس دوره احساس لیاقتم قرار گرفتم که فرکانسم رو بالا برده و احساس لیاقتم نسبت به قبلاً شده هزار برابر.
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
وقتی که همه اون افرادی که من برای خودم کرده بودم بت در موقعی که نیاز داشتم بهشون همه رفتند و تنهای تنها شدم.
اون زمان به خودم اومدم.
و بعدش با اون داستان شیر و خرگوش ،فهمیدم که خودم باید زندگی خودم رو تغییر بدم
هیچکسی نمیاد مثل پیامبر من رو بیدار کنه
جز اینکه خودم بخوام
جز اینکه خودم تجربش کنم
جز اینکه کسی نمیاد من رو بلند کنه به دست من رو بگیره جز اینکه خودم دست خودم رو بگیرم بلند شم
و بعدش هدایت میشی به انسانهای عالی
شاگرد که آماده میشه استاد از راه میرسه
و تیر خلاص ورود به سایت عباس منش که من رو به لطف خدا یک انسان دیگه کرده
هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر تغییر کنم از یه انسان وابسته ترسو و اعتماد به نفست پایین برسم به انسانی که تونست جاشو تغییر بده افکارشو تغییر بده باورهاشو تغییر بده احساس لیاقتشو رشد بده رابطش رو با خدا عالی کنه عشقش بشه خدا همه وجودش بشه پر از خدا.
خدایا شکرت بابت وجود دستانت که مسیرو برام راحتتر کردند مثل استاد عباس.
خدا جونم عشق همیشگیم،شکرت که بیدارم کردی شکرت بابت مسیر سرراست و توحیدی .
من تا جایی از لحاظ روحی ته دره رفته بودم ک برام مرگ و زندگی هیچ فرقی نداشت و هر روز برام تکراری و خسته کننده بود و صبح ها از خواب بلند نمی شدم چون میگفتم من ک هدفی ندارم و روزم تکراریه برایه چی بلند شم و چند ماهی این تکرار شد و واقعا از لحاظ روحی و از درون هیچ امیدی به زندگی نداشتم و اصلا میگفتم مگ خدا میتونه توی این شرایط منو به اون رویاهای بزرگم برسونه! و تا جایی که میگفتم اصلا خدایا چرا منو به این مسیر هدایت کردی و رویاهای بزرگی رو به سرم انداختی چرا نذاشتی مثل بقیه زندگی عادی داشته باشم و الان اینهمه نگرانم از ی طرف انقد ناامید بودم ک میگفتم ولش کن مثل بقیه زندگی کن از ی طرف میگفتم نه پس اینهمه خواسته،اون زندگی رویایی ک من توی سرم دارم چی میشه و از یه طرف واقعا با تمام وجود میخواستم توی زندگی رشد کنم و به اون چیزایی که میخام برسم به اون زندگی ک توی سرم دارم بهشون برسم و خیلی برام ناراحت کننده بود این وضعیت و حالم خیلی بد بود با خودم و خیلی توی ظاهر تظاهر میکردم ک حالم با خودم خوبه در حالی ک برعکس بوده و من نمیدونستم .
و یجورایی ی حسی توی دلم میگفت تو میتونی باید به این مسیر ادامه بدی و حتی خودمم دلم میخواست تمرکز کنم روی زیبایی ها و خودم رو بمباران کنم به گوش دادن فایل های رایگان استاد عباسمنش ولی نمیتونستم چون در من باور قوی پشت اینا نبود چون ایمان قوی پشتشون نبود چون با تمام وجودم این قانون رو باور نداشتم
… چطور تونستی از اون موقعیت بعد بیرون بیای؟ولی الان تا جایی ک بتونم ادامه بدم این قانون رو باور کردم و دارم بهتر میشم از وقتی ک پروژه تغییر را در آغوش بگیر روی سایت گذاشته شد انگار ی قدمی شد برای رشد برای حال خوب من و الان شکر خدا حالم انقد خوبه ک ذوق دارم هر روز بلند شم و روی خودم کار کنم و روزم رو زیبا بسازم با( تمرکز بر روی زیبایی ها و نکات مثبت و توجه به اتفاقات خوبی ک برام رخ داده و مخصوصا سپاسگزاری از کوچکترین نعمت هام با خواندن کامنت های دوستان عزیز و گوش دادن به این فایل های استاد گلم و..) و اینکه این حرف استاد رو شنیدم ک ما داریم در هر لحظه لحظه ی بعدیمون رو میسازیم یعنی باید هر لحظه سعی کنم حالم خوب باشه و این قانون فوقالعاده ست.
در رابطه با اینکه آیا توی زندگی به “ته دره” رسیدی یا نه،باید بگم که منم مثل خیلیای دیگه به این ته درههه رسیدم،اما خیلی زودتر از اون چیزی ک فکرشو میکردم بیرون اومدم به طور کلی،و تنها نقطه عطفیه که تا الان توی زندگیم تجربه کردم،کلا اتفاقات خیلی خاص و بزرگی توی زندگیم نیفتاده چون زیاد سن ندارم و دیگه فقط درگیر درس بودم و زندگی ازادانه ای نداشتم و ذهنمم به چیز بیشتر خطور نمیکرد به خاطر محیط اطراف و خانواده (تازه وارد دهه بیست سالگیم شدم و این موضوع که میخوام بگم مال دو سه سال پیشه)
در کل موقعیتی ک باعث شد من به ته دره زندگیم برسم،از دست دادن مادرم که افسردگی شدید داشت بود که در نهایت منتهی به خود*کشی شد…این اتفاق دوره ای از زندگیم افتاد که من هنوز وابسته خانواده بودم یا بهتره بگم اینطوری فکر میکردم.
البته کمی قبل فوت شدن مادرم مشکلات سلامتی زیادی هم براش پیش اومده بود به دلیل از دادن فرزند(و دلیل افسردگی اش)ک کل زندگی امون رو درگیر کرده بود چند ماه،و کلا میخوام بگم ک حتی از قبلش هم من اوضاع روحی جالبی نداشتم.همینطور من همیشه خودم رو وابسته شدید به مادرم میدونستم و همیشه میگفتم ک من بدون مادرم اصلا نمیتونم زندگی کنم..
اون دوران بیماری گذشت و و مادرم در نهایت بُهت و تعجب من اونم به شکلی ناگوار از دنیا رفت،من موندم و پدری که تنها کسم شده بود(بنده تک فرزند بودم)..چون این اتفاقی بود ک اصلا انتظارشو نداشتم،چند ماهی واقعا حالم بد بود،بیشترین دلیلشم به خاطر بودن توی محیطی بود ک به شدت منفی و غم انگیز بود و مدام گریه و زاری به راه بود(من دو سه ماه خونه خالم موندم که به رسم بد خانوادگی ما،تا اون مدتی که من اونجا بودم همش میومدن گریه زاری مثلا برای همدردی با خانواده عزادار)
خلاصه ک اوضاع وحشتناکی بود برای من؛درسته که برای همه این شرایط خیلی بدیه و خیلی سخته ولی برای من عذاب خالص بود،چرا،چونکه من ادم شادی هستم.شخصیت من یه جوریه ک از موندن توی ناراحتی به شدت بیزاره،یعنی دوتا چیزی توی زندگی که تحملش حتی چند دقیقه هم برام غیر قابل تحمله،یکی ناامیدی به زندگی(هدف نداشتن و فکر اینکه ته زندگی هیچی نیست و ارزش نداره این دنیا و…ک اونم تجربه کردم تو اون مدت) ،یکی دیگه هم موندن توی ناراحتی و فاز غمگین داشتن..شاید عجیب باشه ولی من اینطور بودم که توی حتی مراسمات هم تنها چیزی که توی ذهنم میگذشت این بود ک کاش زودتر تموم شه برگردیم سر یه روال عادی و از گریه زاری ها تموم شه،میدونستم مثل قبل نمیشه اوضاع،ولی میگفتم یه ذره بهتر از این که میتونه بشه،که حداقل برم با پدرم کم کم برگردیم به یه روال عادی تر(چون بابامم شخصیت کلی اش اینطور نیست که علاقه به ناراحتی و این چیزا باشه،یعنی از این لحاظ شبیهیم ک البته من خیلیی بیشتر این ویژگی رو دارم)
دیگه این شد ک بعد دور تر شدم از اون فضای خیلی منفی و با پدرم تا یکی دو سال تنها زندگی میکردیم.منم که یهو بار مسئولیت سنگینی رو دوشم افتاده بود ک باید خونه رو اداره میکردم،حواسم به بابام میبود و خلاصه کلی کار ک منم ادم خیلی آماده ای نبودم براش،اما هرطور بود از پسش براومدم
اون اوایل چیزی ک باعث شد کلا از زندگی ناامید بشم این بود ک منی ک الان فقط پدرمو دارم،دیگه نمیتونم هیچ ارزویی داشته باشم و تا ابد باید پیش بابام بمونم،و معنای زندگی برام پوچ شده بود؛اما همینجا بود ک آموزه های شما نجاتم دادن،و البته این روی شخصیتم ک میگم از ناراحتی و فضاهای منفی بیزاره..کم کم با کمک حرفای شما،با موضوع مرگ کنار اومدم و اونقدری بیخیال شدم توش ک گفتم زندگی هرکس دست خودشه،مادر بنده خدا ام هم این تصمیم رو گرفت و منم حتی اگه میدونستم هیچ کمکی از دستم بر نمیومد،و همه ما یک روزی میمیریم پس بیا وابستگی امون رو تا جای ممکن به آدما کم کنیم..این شد ک من به شد ک رو خودم کار کردم کم کم و از اونجاا ک به شدت این خواسته رو داشتم ناخودآگاه،دیگه وابستگی ام به آدما خیلیی کم شد حتی نسبت به پدرم ک تنها عضو خانواده ام بود
اینا گذشت و من بعدش یه مقدار انگیزه پیدا کردم ک تغییر رشته بدم و برم توی دانشگاه هنر بخونم و اونم به دلیل خواسته قلبی شدیدم،رفتم این رشته اونم جایی ک همیشه ارزوم بود،و البته بسیااار دورتر از شهر محل زندگیم..این تصمیمم خیلیی بزرگ بود،چونکه من خانواده نسبتا تعصبی دارم،به شدت پدرم روی من حساس بود و من به اصطلاح از این بچه های خونگی بودم ک تا سر کوچه و بازار هم تنها نمیرفتم؛ولی خیلی یهویی کفتم میخوام برم دانشگاه اونم توی اون شهر مد نظرم و اونجا هم قبول شدم،ک البته بیشتر شوق تجربه چیزای جدید بود ک خیلی یهویی در وجودم جرقه زد و من با تمام وجودم میخواستم برم و از فضای خونه هم یکم دور شم و زندگی به شیوه های جدید رو تجربه کنم..اینم بگم ک چند وقت قبل دانشگاه رفتنم به پدرم با حمایت کامل من با یه خانوم به شدت خوش اخلاق و فوق العاده به لطف خدا ازدواج کرد.البته یه نکته باید اضافه کنم ک من هنوزم یه مقدار تروماهایی از اون اتفاق موندن توی ذهنم ک دارم روشون کار میکنم و خیلییی بهتر شدن به لطف خدا)
این کلِ داستانِ ته دره رفتن من بود ک شد بزرگترین نقطه عطف زندگیم..باعث شد من شخصیتم بزرگتر بشه و تغییر کنم،باعث شد من اصلا ادم شجاع تری بشم،کسی ک خیلی زیاد علاقه پیدا کنه به تجربه چیزای جدید،اونم کسی که همیشه ترس داشت از این کار و توی محدوده امن کوچیکی بودم همش،باعث شد من به طور کلی هدف زندگی رو بفهمم و امید زیاد پیدا کنم برای زندگی کردن..یه نکته هم اینکه خیلیا مخصوصا اطرافیان فکر میکنن که به دلیل ازدواج مجدد پدرم من حالم خوب نیست یا مثلا زندگیم مثل قبل شاد نیست یا همچنین چیزایی،اما چیزی ک من خودمم فکر نمیکردم بگمش،اینه که من به طور غیر قابل باوری الان از قبل این اتفاقات هم خوشحال ترم..من با فردی ک وارد زندگی امون شده بسیاررر اخت گرفتم و صمیمی هستم و واقعا از ته قلبم احساس شادی میکنم و مدام بابت این ارامشی که حتی بیشتر از قبل به زندگیمون وارد شده شکرگزاری میکنم..مخصوصا اینکه الان صاحب یه برادر کوچیکتر هم شدم ک مدتی دیگه به امید خدا به دنیا میاد ک با اینکه اختلاف سنی بسیار زیادی بینمونه ولی من خوشحال ترینم و زندگیمون حتی قشنگتر هم شده
خلاصه این همه نوشتم تا بگم من از این شرایط به اون دردناکی جون سالم به در بردم،پس قطعا از پس بقیه مسائل ک احتمالا دیگه بدتر این نخواهند بود هم بر میام..من هنوز خیلییی جا دارم ک روی خودم کار کنم و هنوز پله ی اولم،ولی دوست داشتم بنویسم ک شاید برای بقیه الگویی بشه که بدونن اوضاع شما بدترین نیست،همیشه کسایی هستن ک اوضاعشون از شما بدتر بوده ولی تونستن خودشونو از اون موقعیت بیرون بیارن و ناامید نشدن
من همه این چیزایی ک تا الان به دستم اوردم رو مدیون آموزه های استاد عزیزم هستم ک به خدارو هزاران بار شکر میکنم ک توی مدار دریافت این اگاهی ها بودم و تونستم یه مرحله بزرگ از زندگیم رو به خوبی پشت سر بزارم..
ممنون از شما استاد عزیزم. خداروشکر میکنم که خداوند شما رو در مسیر زندگی من قرار داد و هر روز یکی از شکرگزاری هام وجود شما در زندگیمه . استاد جان واقعیتش من به غیر شما به صحبت های بقیه اساتید هم گوش کردم ولی نمیدونم چرا جنس صحبت های شما با بقیه متفاوته و انگار با قلب آدم صحبت میکنید نه ذهن
دارم به این فکر میکنم که با وجود آگاهی هایی که شما میدین قراره چه نتایج فوق العاده ای خلق کنم😍😍😍
مررررررررررررررسی که هستین❤️
سلامی از جان و دل به اعضای این سایت
خوشحالم که در کنار شما هستم و در این مسیر با شما هم قدم شدم
بسیار بسیار از استاد عزیز هم سپاسگزارم و خداوند رو سپاس که منو با این قانون و این مسیر آشنا کرد و هر روز کمکم میکنه تا متعهدانه این مسیر و طی کنم
دیروز تو سایت میچرخیدم دستم خورد به نشانه امروز اصلا خودم هیچ برنامه ای نداشتم که این گزینه رو بزنم
و این فایل نشانه دیروز من بود ولی هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته .
خیلی پکر بودم چرا این فایل برام اومد من که با عشقم رابطه ی خوبی دارم چی شده این نشانه برام اومده .خیلی فکر کنم به هیچ موردی برخورد نکردم و اصلا هم هیچ موضوعی که بخواد سوء استفاده بشه برخورد نکردم .
ولی خب طبق قانون شروع کردم توجه به نکات مثبت خودم ، تحسین خودم و توجه کردن به نکات مثبت رابطه ام
از اون طرف هم از خدا کمک خواستم و هدایت خواستم که کمکم کنه تا دلیل این فایل و نشانه رو متوجه بشم
تا اینکه شب شد و پیامی برام اومد که به یک نفر کمک کنم اگه این نشانه امروز من نبود قطعا درخواستشو انجام میدادم .و لی در نهایت انجام این کار و به خدا واگذار کردم و گرفتم خوابیدم .تا صبح هم باران رحمت می بارید …. خداوندا هزاران بار شکر ….
صبح با یک حس عالی بیدار شدم و رفتم بیرون زیر آسمان قدم زدم و چقدر لذت بخش بود
و هر لحظه از خداوند سپاسگزاری کردم که خداوند کمکم کرد که به طرف جواب نه دادم
چقدر احساس رهایی پیدا کردم
چقدر به خودم می بالیدم که احساس خود ارزشی پیدا کردم .چقدر سبک بال شدم
اینکه برای خودم ارزش قائل بشم
چون قبلا نه گفتن برام دشوار بود .و من تونستم امروز نه گفتن رو یاد بگیرم به خودم بها بدم . خواسته من مهم تر از هر چیزی در این دنیاست
هیچکس به اندازه خودم برای خودم مهم نیست
من با ارزشم
من به خودم احترام میزارم
من توانمندم
من تکه ای از وجود خداوندم
زمین و آسمان و هر آنچه بین آنهاست برای من خلق شده و به تسخیر من در آمده
خداوند به من الهام میکنه همان گونه که به محمد و عیسی و موسی الهام کرد پس فرقی بین من و پیامبران وجود نداره
ممنون استاد جان از بیان این آگاهی ها
چقدر تو این فایل با تاکید خیلی زیاد به ما میگی که برای خودمون ارزش قائل بشیم و به کسی باج ندهیم .
….دوستتون دارم …….
سلام به استاد مهربان
سلام به دوستان عالی و خوب خودم
بریم یک فایل ارزشمند و عالی دیگر با گوش بدهم و ببینم
این دوستان که اینگونه با ذوق و شوق از نتایج و دستاوردهای خودشان از آموزش های استاد صحبت می کنند آیا من هم نمی توانم اینگونه نتیجه بگیرم
بله می شود
فقط کافی است که باور کنم
فقط کافی است که به این درک و منطق برسم که می شود و خواهم توانست
همه اینها برای من این درس را دارد که من هم می توانم به موفقیت هایی که در ذهن خودم دارم برسم و این عالی ترین نتیجه و درسی است که از صحبت های استاد من دریافت کردم
اینها برای من الگوهایی عالی است که ذهن منطقی خودم را آرام کنم و از نجواهای او بکاهم
بی هیچ شک و تردیدی با تغییر نگاه و دید خودم موفقیت از آن من خواهد بود
این را به خوبی درک کرده ام که هر چه امید من بیشتر باشد
هر چه ایمان و امید من بهتر و عالی تر باشد
خدای مهربان هم بهتر دستهای من را خواهد گرفت و من را در این راه بهتر هدایت و کمک می کند
صحبت های استاد برای همه ما درس های زندگی ساز است
سپاس از استاد عزیز
سپاس از خدای خوب خودم
سپاس از خدای مهربانی ها
سپاس از خدای هدایتگر خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
به نام خداوند یکتا
درود خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته و دوستان گرامی
امروز که در قسمت مرا به سوی نشانه ام هدایت کن به این فایل رسیدم و اسم من هم سعید هست و در قسمتی که سعید عزیز صحبت کردن احساس میکردم که داره دقیقا حرفای که من میخوامو میزنه بجز قسمت روابط ،من هم از لحاظ مالی پیشرفت آنچنانی نداشتم اونهم بخاطر باورهای اشتباهیه که دارم ،ولی از لحاظ آرامش و فکر و خودشناسیم خیلی خیلی پیشرفت کرده ام و متعهد شده ام به تمریناتم و باورهایم قوی شده و هر روز نسبت به روز قبلم پیشرفتم را میبینم،جاهای که کم کاری میکنم سریع چک رو میخورم و زود میفهمم که بخاطر چی این چک رو خوردم ،خدارو شکر منم از یجایی به اینجا رسیدم که به قول معروف ته خط بود داشتم دیگه غرق میشدم ولی یه امیدی داشتم و خدارو شکر همون یذره منو نجات داد،انشالله بعد از موفقیت های مالی و رسیدن به خواسته هایم یه فیلم کلی از کجا بودنم و به کجا رسیدنم میزارم.(رد پا)
بدرود
استاد جانم سلام
درمورد خودم بخام بگم ،اینکه جهان بارها مجبورم کرده که بیام توی مسیر گاهی با ضربه های سنگین و گاهی سبک تر ،اما نقطه مشترکشون اقدام نکردن خودم بوده ، الان که حرف های شمارو میشنوم میفهمم چه جاهایی خدا و جهان نشانه میدادند که تغییر کنم ولی نمیفهمیدم من و بازم ادامه میدادم تا جایی که ناچارا تموم میشد، این بارها تکرار شده برای من
تا اینکه اومدم روی دوره عزت نفس کار کردم ،فهمیدم وجودم ،زندگیم و هر لحظه ام ارزش داره ،نمیشه هر بار یه اشتباهی رو تکرار کنم و بزارم پای تکامل (تصور اشتباه از تکامل )، و کم کم تکامل واقعی من از دوره عزت نفس شروع شد ، خاستم که هر روزم بهتر از دیروزم باشه ،سعی میکردم هر روز یک ذره بیشتر ذهنم رو کنترل کنم و بیشتر قشنگی و نعمت بیرونم رو ببینم ، هر روز هروز این کار رو تکرار می کردم ، الانم همین کارو میکنم و خداروشکر هدایت خداست که کمک میکنه ادامه بدم و حتی گاهی یادم میاد اشتباه گذشته ولی تو دوره عزت نفس یاد گرفتم که باید خودمو دوس داشته باشم با تموم اشتباه و خطاهام و سعی کنم دیگه تکرار نکنم ،و اون حس سرزنش که قبلا زیاد بود الان خداروشکر کمتر شده
بهبود رو هر روز دارم حس میکنم حتی اگه یه کوچولو باشه ، روابطم خیلی بهتر شده ، از نظر سلامت جسمی عالیم خداروشکر ،99درصد مواقع انرژی عالی دارم ،و دارم یاد میگیرم لذت بردن و زندگی کردنو
عاشقتم استاد جانم که حرف هایی میزنی که به جان آدم میشینه و باعث میشه حتی اگه حرکت نکنه ، فکر کنه بهش و این فکر کردن به جایی میرسه که تو به این نتیجه برسی که باید حرکت کنی ، چون جهان حرکت میکنه اگه من حرکت نکنم له میشم
خیلی دوستون دارم ، شما و مریم جان عشق منید
ممنونم از عشقی که توی حرفها و فایل هاتون هست ،عاشقتونم
سلام استادجان.
سلام به همه ی عزیزان جویای رشدِ این ضیافتِ الهیی.
صبحِ آدینتون نورافشان.
امروز جمعه 2 آبانِ 1404 ساعت 8/40 صبحه و من اومدم توی یه پارکی قدم بزنم.
چون بحث این فایل بحثِ تغییره، دوست داشتم صحنه خارق العاده ای که اینجا دارم می بینم و با تمام وجودم می بینم رو با هاتون به اشتراک بذارم.
اینجا جمعه های بچه های کنگره 60 می آن و دور هم جمع می شن، و من هم که صبحها برای پیاده روی می آم ، گاهی هدایت می شم به این پارک و وقتی این صحنه های باشکوه از اراده این انسانها، و شور زندگی دوباره و تحرک و شهامت رو در این آدمها می بینم با تک تک سلولهای وجودم لذت می برم.
اینجا ،جمعه ها بچه های کنگره 60 با لباسهای متحدالشکل می آن و به ورزش و شادی و آموزش مشغول می شن و شور زندگی و شور رهایی رو می شه در شون دید.
یه گوشه ای از پارک یه عدشون مشغول والیبال بازی کردن هستند، یه عده ای مشغول دالت، یه عده ای دارن تنیس روی میز بازی می کنن و یه عده هم با موزیک ورزش باستانی دارن میل می گیرن(که من عاشق موزیک باستانی و ورزش باستانی ام و الان با شنیدنش، روحم در پروازه)
نکته و بسیار زیبای دیگه ی این صحنه های زیبا همراهی خونواده هاشونه.
در گوشه دیگه این پارک خانواده های این عزیزان(خانمها و دختران وبچه ها) حلقه ی بزرگی زدن و یه موزیک شادی گذاشتن و به اصطلاح دارن ورزش و نرمش می کنن ولی در واقع دارن می رقصن:))
می رقصن از درون.
رقص درونشون تاب نمی آره و پایکوبی و رقصیدن، رهایی عزیزانشون رو جشن می گیرن..
در تمام این پارک و این فضا روح شادی و عشق و زندگی موج می زنه.
دوس داشتم در این صحنه با شکوه شما عزیزان رو هم شریک کنم.
حتی به اندازه یک کامنت.
ضمننا عکس پروفایلم رو الان در این فضا گرفتم تا شاید ذره ای از این شور و هیجان و تلاش برای تغییییییر رو براتون به نمایش بذارم.
فک کنم این عزیان از دسته دوم بودن .
ولی بلزم دمشون گرم که نرفتن تو دسته اول.
موزیک پارک دیگه نمی ذاره من اینجا بشینم و دوس دارم برقصم.:))))
شاااااااد باشید.
بووووووووس بوووووووووس
به نام خداوند بخشنده مهربان
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
بله به مورد که همیشه برام بلده و یادم میندازه قبل از ورود به سایت بود ه وارد یه رابطهای شدم که از نظر احساسی از نظر مالی پایین رفته بودم.
اینقدر وابسته شده بودم به اون رابطه که خودمو نابود کردم امیدم انگیزم اعتماد به نفسم همه رفته بود زیر صفر.
در واقع به خاطر شرک و چسبیدن به آدمها ک و لگدای جهان رو داشتن میخوردم هم لگد هم پتک ولی من حاضر نبودم بیدار بشم.
تا اینکه دیگه از فضل خدا هدایت شدم به فایل از یه استادی و از اون شب دنیای من زندگی من تغییر کرد نگاه من تغییر کرد.
زانو زدن و از خدا کمک خواستم و ازش معذرت خواهی کردم و اون منو از قعر چاه آورد بالا بهم عزت داد دستمو گرفت و امید رو به قلبم زنده کرد.
اولین کاری که کردم اون رابطه اون رابطه رو کات کردم و رو احساس ارزشمندیم کار کردم.
رابطم رو با رابطهام با خدا بهتر شد تا جایی که دیگه فقط همه ذکر و ذکر و فکرم شده بود گفتگو با خدا
بعد از اون یک شب خواب دیدم که استاد عباس منش با آروی،اومدن در خونه و منتظرم بودن تا سوار شم.
از روز بعد هدایت شدم به سایت استاد عباس منش و دیگه هرگز برنگشتم به اون مسیر.
مسیر جدیدی که پر از نور و امید و انگیزه بود پر از عشق بود جنگل سرسبز جاده آسفالت زیبا و پر از توحید.
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
یک هفته توی خونه در روبروی خودم بستم و نشستم و با خدا با خودم خلوت کردم
مرور کردم اتفاقات گذشته و خسارتهایی که به خودم زدم .
دیدم این رابطه و این مسیر فقط میره به جهنم و اگر برنگردم اوضاع از این بدتر میشه.
یه جورایی رسیدم به ته ته دره ولی یک فایل از یه دوستی که از ازش ممنونم و سپاسگزارش هستم من رو نجات داد من رو بیدار کرد
داستان شیر و خرگوش از مولانا
که توی اون داستان شیر هر روز یک نفر از حیوونهای جنگل رو میخورد به هر حیوونی باید خودش یرفت پیش شیر تا کشته بشه.
ولی خرگوش نپذیرفت که قربانی بشه.
و فکر کرد و برای خودش ارزش قائل شد
و با یک فکر زیرکانه و هوشمندانه شیر را برد پای چاه و گفت که یه نفر قویتر از تو توی چاه هست
وشیر که مغرور شده بود ومی دید یکی قوی تر از خودش اومده تو جنگل ،خودش رو انداخت توی چاه که بره اون شیر قوی رو از بین ببره و نابود شد.
زندگی من تا قبل از این داستان مثل داستان حیوانهای جنگل بود ه هر کاری بقیه باهاش میکردند چیزی نمیگفت و خودشو زیر پای اونها میدید.
چنان این داستان من را تغییر داد که از همون شب صمیم گرفتم تغییر کنم و ساعتها گریه کردم به یاد کارهایی که با خودم کردم
عزت نفسم را که نابود کردم افتادم دیگه گفتم دیگه تغییر میکنم.
از اون زمان به بعد دیگه کسی بیاحترامی به من نکرده با من بد رفتار نکرده و چقدر ارزشمندیم بالا اومده و در فرکانس دوره احساس لیاقتم قرار گرفتم که فرکانسم رو بالا برده و احساس لیاقتم نسبت به قبلاً شده هزار برابر.
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
وقتی که همه اون افرادی که من برای خودم کرده بودم بت در موقعی که نیاز داشتم بهشون همه رفتند و تنهای تنها شدم.
اون زمان به خودم اومدم.
و بعدش با اون داستان شیر و خرگوش ،فهمیدم که خودم باید زندگی خودم رو تغییر بدم
هیچکسی نمیاد مثل پیامبر من رو بیدار کنه
جز اینکه خودم بخوام
جز اینکه خودم تجربش کنم
جز اینکه کسی نمیاد من رو بلند کنه به دست من رو بگیره جز اینکه خودم دست خودم رو بگیرم بلند شم
و بعدش هدایت میشی به انسانهای عالی
شاگرد که آماده میشه استاد از راه میرسه
و تیر خلاص ورود به سایت عباس منش که من رو به لطف خدا یک انسان دیگه کرده
هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر تغییر کنم از یه انسان وابسته ترسو و اعتماد به نفست پایین برسم به انسانی که تونست جاشو تغییر بده افکارشو تغییر بده باورهاشو تغییر بده احساس لیاقتشو رشد بده رابطش رو با خدا عالی کنه عشقش بشه خدا همه وجودش بشه پر از خدا.
خدایا شکرت بابت وجود دستانت که مسیرو برام راحتتر کردند مثل استاد عباس.
خدا جونم عشق همیشگیم،شکرت که بیدارم کردی شکرت بابت مسیر سرراست و توحیدی .
سلام
استاد عزیزم
چقدر قسمت دوم این فایل منا منقلب کرد
خدا را شکر من جلوی شما نبودم
چون قطعا منا له و لورده میکردی
منم دقیقا چنین سناریو تکراری تو زندگیم داشتم
روابطی را تجربه میکردم
که مملو از وابستگی؛باج دادن؛تایید طلبی؛
فراموش کردن خودم و برآوردن کردن نیازهای طرف مقابلم بودم
نگه داشتن طرف مقابل به قیمت
زیر پا گذاشتن نیازی ها و خواسته های خودم
اسم ها تغییر میکرد
اما همان اتفاقات بود
جهان داشت با این دردها من را وادار به تغییر میکرد
اما من مقاومت نشان میدادم به تغییر
به خاطر ترس از تنهایی
ترد شدن
من فکر میکردم یه آدم جدید با قبلی فرق میکنه
اما سخت در اشتباه بودم
چون کتک خور من ملس تر میشد
تا جایی که شدت این درد در حدی بود
که ته دره
تاریکی این دره
سردرگمی این دره
منا به خود آورد
من با پرت شدن ته این دره
صدای خرد شدن استخوان هام را شنیدم
شب هایی که خوابیدن برام آرزو بود
شب هایی که اشک بود و اشک بود
حسرت و چرا من
نمیدونستم چیکار کنم
تا اینکه به طور معجزه آسایی خدا نور امیدش را به من تاباند
تا حدودی تونستم ریشه این بیماری وابستگی را پیدا کنم
الان که صحبت های شما را گوش دادم
به خودم گفتم چطور من اون زمان این حرف های شما را نشنیدم
بله
من هم کر بودم و هم کور
من در مداری نبودم که پیام های شما را درک کنم
اما به لطف خدا و دوره های شما
بعد از گذشت یک سال
خودم را پیدا کردم
چقدر دوره هم جهت با خداوند شما کمک کرد
من باید تغییر میکردم
خودم را از یک ممنتوم منفی بیرون میکشیدم
استاد خیلی سخت بود
اما شد و به لطف الله بهتر هم خواهد شد
وقتی که خودم را بیرون کشیدم
تازه با واقعیت های زندگی روبرو شدم
الان میخوام دونه دونه از تغییراتی که ایجاد کردم را براتون توضیح بدم
اول اینکه
پذیرفتم من در برابر دیگران عاجزم
نه میتونم کسی را تغییر بدم نه کسی میتونه منا تغییر بده
من با کنترل نمیتونم کسی را برای خودم نگه دارم
با هر ابزاری
مثل پول و برآوردن کردن مسئله جنسی طرف مقابل و …
دوم
لیست تمام چیزهایی که من برای به گذشته برمیگرداند را از زندگیم حذف کرد
مثل کادوها ؛شماره تلفن؛موزیک ها؛جاهایی که قبلاً میرفتم و منا به گذشته برمیگرداند
یک سال از این دوره تغییر من میگذره
و من با شهامت اینستاگرام خودم را از همان روز اول پاک کردم
دقیقا اپلیکیشنی که شما با ذاتش مشکل دارید
این ذهن لعنتی هر بار یه سناریو تازه برای من میساخت و منطق براش میآوردیم
یه جاهایی حس ناجی گری میآمد سراغم
یه جاهایی حس انتقام
به جاهایی حس نفرت
یه جاهایی حس قربانی شدن
یه جاهایی حس خود کم بینی
تا اینکه یه جایی تونستم آنقدر دلیل برای ذهن منطقیم بیارم که پذیرفت
خارج شدن از این رابطه به نفع من بوده
گذشت و گذشت
با فایل های شما دیدگاهم به زندگی بهتر شد
انگار تازه میشندیدم شما چی میگید
سوم
آمدم از ابزارهای که میتونه به من کمک کنه استفاده کردم
در واقع دستان خداوند
که خود شما شاخص ترین دست خداوند بودید
به جای فیلم و سریالهای چرند
گوش دادن به اخبار
فایل های شما را گوش میدادم
چهارم
کمک گرفتن از دیگران
چیزی که من همش مقاومت داشتم و خود محور بودم
چیزی که تو دوره عزت نفس روش تاکید داشتید
پنجمین تغییرم
آمدم یه سری امنیت های اولیه را برای خودم ساختم
چهار تا امنیت
امنیت مالی
امنیت احساسی
امنیت جنسی
امنیت اجتماعی
یک باور را تو خودم ساختم و تغییر دادم
اینکه جامعه چیزی را برای من ساخته به نام نیاز جنسی در صورتی که این فقط یک تمایله
این فقط یک مسئله است
اگر نباشه من نمیمیرم
نیاز چیزیه برای من اگه نباشه میمیرم
در صورتی که حدود یک سال هیچ برونریزی نداشتم و هیچ اتفاقی برام نیفتاده
پس دیگه سمت شبکه هایی تحریک کننده نرفتم
سمت فیلم و سریال هایی که شهوت سازی میکنند
پس تغییر اساسی من این بود
برای مسئله جنسی تن به هر رابطه سمی ندم
برای جسم و روحم ارزش قائل بشم
ششمین تغییر من
اینکه خودم را از بندهای عاطفی گذشته رها کنم
نمیگم صد در صد موفق شدم
اما به نسبت گذشته میتونم بگم بالای نود درصد موفق شدم
برای تمام اون کسایی که به من آسیب زدند
و باعث حال بدی من شدند
دعا کردم
کار سختی بود اما انجام دادم
چیزی که تو دوره همجهت با خداوند روش تاکید داشتید
جمله طلایی شما این بود
گذشت کنید و بگذرید .
هفتمین تغییر من
اینکه مشروب الکلی هرچند کم را مطلقا کنار بگذارم
به دنبال محرک های فیک نباشم
چیزهایی که تو لحظه حس خوب به من میده اما بعدش با حال بدی از دماغم در میاره.
دیگه به دنبال تغییر دیگران نبودم
سعی کردم واقع بین باشیم
به نشانه ها دقت کردم
تخیلی و فانتزی به یک رابطه نگاه نکنم
خلا های خودم را با نیروی مبدا و برتر
خداوند پر کنم
به نام خالق توانمند و زیبایی ها
سلام به استاد گلم و خانم شایسته و دوستان عزیزم
…آیا تا به حال در زندگی ات به ته دره رسیده ای؟
من تا جایی از لحاظ روحی ته دره رفته بودم ک برام مرگ و زندگی هیچ فرقی نداشت و هر روز برام تکراری و خسته کننده بود و صبح ها از خواب بلند نمی شدم چون میگفتم من ک هدفی ندارم و روزم تکراریه برایه چی بلند شم و چند ماهی این تکرار شد و واقعا از لحاظ روحی و از درون هیچ امیدی به زندگی نداشتم و اصلا میگفتم مگ خدا میتونه توی این شرایط منو به اون رویاهای بزرگم برسونه! و تا جایی که میگفتم اصلا خدایا چرا منو به این مسیر هدایت کردی و رویاهای بزرگی رو به سرم انداختی چرا نذاشتی مثل بقیه زندگی عادی داشته باشم و الان اینهمه نگرانم از ی طرف انقد ناامید بودم ک میگفتم ولش کن مثل بقیه زندگی کن از ی طرف میگفتم نه پس اینهمه خواسته،اون زندگی رویایی ک من توی سرم دارم چی میشه و از یه طرف واقعا با تمام وجود میخواستم توی زندگی رشد کنم و به اون چیزایی که میخام برسم به اون زندگی ک توی سرم دارم بهشون برسم و خیلی برام ناراحت کننده بود این وضعیت و حالم خیلی بد بود با خودم و خیلی توی ظاهر تظاهر میکردم ک حالم با خودم خوبه در حالی ک برعکس بوده و من نمیدونستم .
و یجورایی ی حسی توی دلم میگفت تو میتونی باید به این مسیر ادامه بدی و حتی خودمم دلم میخواست تمرکز کنم روی زیبایی ها و خودم رو بمباران کنم به گوش دادن فایل های رایگان استاد عباسمنش ولی نمیتونستم چون در من باور قوی پشت اینا نبود چون ایمان قوی پشتشون نبود چون با تمام وجودم این قانون رو باور نداشتم
… چطور تونستی از اون موقعیت بعد بیرون بیای؟ولی الان تا جایی ک بتونم ادامه بدم این قانون رو باور کردم و دارم بهتر میشم از وقتی ک پروژه تغییر را در آغوش بگیر روی سایت گذاشته شد انگار ی قدمی شد برای رشد برای حال خوب من و الان شکر خدا حالم انقد خوبه ک ذوق دارم هر روز بلند شم و روی خودم کار کنم و روزم رو زیبا بسازم با( تمرکز بر روی زیبایی ها و نکات مثبت و توجه به اتفاقات خوبی ک برام رخ داده و مخصوصا سپاسگزاری از کوچکترین نعمت هام با خواندن کامنت های دوستان عزیز و گوش دادن به این فایل های استاد گلم و..) و اینکه این حرف استاد رو شنیدم ک ما داریم در هر لحظه لحظه ی بعدیمون رو میسازیم یعنی باید هر لحظه سعی کنم حالم خوب باشه و این قانون فوقالعاده ست.
((خدایا شکرت)) ردپای امروز من))
سلام به استاد عزیزم و مریم جان و دوستان عزیز سایت
در رابطه با اینکه آیا توی زندگی به “ته دره” رسیدی یا نه،باید بگم که منم مثل خیلیای دیگه به این ته درههه رسیدم،اما خیلی زودتر از اون چیزی ک فکرشو میکردم بیرون اومدم به طور کلی،و تنها نقطه عطفیه که تا الان توی زندگیم تجربه کردم،کلا اتفاقات خیلی خاص و بزرگی توی زندگیم نیفتاده چون زیاد سن ندارم و دیگه فقط درگیر درس بودم و زندگی ازادانه ای نداشتم و ذهنمم به چیز بیشتر خطور نمیکرد به خاطر محیط اطراف و خانواده (تازه وارد دهه بیست سالگیم شدم و این موضوع که میخوام بگم مال دو سه سال پیشه)
در کل موقعیتی ک باعث شد من به ته دره زندگیم برسم،از دست دادن مادرم که افسردگی شدید داشت بود که در نهایت منتهی به خود*کشی شد…این اتفاق دوره ای از زندگیم افتاد که من هنوز وابسته خانواده بودم یا بهتره بگم اینطوری فکر میکردم.
البته کمی قبل فوت شدن مادرم مشکلات سلامتی زیادی هم براش پیش اومده بود به دلیل از دادن فرزند(و دلیل افسردگی اش)ک کل زندگی امون رو درگیر کرده بود چند ماه،و کلا میخوام بگم ک حتی از قبلش هم من اوضاع روحی جالبی نداشتم.همینطور من همیشه خودم رو وابسته شدید به مادرم میدونستم و همیشه میگفتم ک من بدون مادرم اصلا نمیتونم زندگی کنم..
اون دوران بیماری گذشت و و مادرم در نهایت بُهت و تعجب من اونم به شکلی ناگوار از دنیا رفت،من موندم و پدری که تنها کسم شده بود(بنده تک فرزند بودم)..چون این اتفاقی بود ک اصلا انتظارشو نداشتم،چند ماهی واقعا حالم بد بود،بیشترین دلیلشم به خاطر بودن توی محیطی بود ک به شدت منفی و غم انگیز بود و مدام گریه و زاری به راه بود(من دو سه ماه خونه خالم موندم که به رسم بد خانوادگی ما،تا اون مدتی که من اونجا بودم همش میومدن گریه زاری مثلا برای همدردی با خانواده عزادار)
خلاصه ک اوضاع وحشتناکی بود برای من؛درسته که برای همه این شرایط خیلی بدیه و خیلی سخته ولی برای من عذاب خالص بود،چرا،چونکه من ادم شادی هستم.شخصیت من یه جوریه ک از موندن توی ناراحتی به شدت بیزاره،یعنی دوتا چیزی توی زندگی که تحملش حتی چند دقیقه هم برام غیر قابل تحمله،یکی ناامیدی به زندگی(هدف نداشتن و فکر اینکه ته زندگی هیچی نیست و ارزش نداره این دنیا و…ک اونم تجربه کردم تو اون مدت) ،یکی دیگه هم موندن توی ناراحتی و فاز غمگین داشتن..شاید عجیب باشه ولی من اینطور بودم که توی حتی مراسمات هم تنها چیزی که توی ذهنم میگذشت این بود ک کاش زودتر تموم شه برگردیم سر یه روال عادی و از گریه زاری ها تموم شه،میدونستم مثل قبل نمیشه اوضاع،ولی میگفتم یه ذره بهتر از این که میتونه بشه،که حداقل برم با پدرم کم کم برگردیم به یه روال عادی تر(چون بابامم شخصیت کلی اش اینطور نیست که علاقه به ناراحتی و این چیزا باشه،یعنی از این لحاظ شبیهیم ک البته من خیلیی بیشتر این ویژگی رو دارم)
دیگه این شد ک بعد دور تر شدم از اون فضای خیلی منفی و با پدرم تا یکی دو سال تنها زندگی میکردیم.منم که یهو بار مسئولیت سنگینی رو دوشم افتاده بود ک باید خونه رو اداره میکردم،حواسم به بابام میبود و خلاصه کلی کار ک منم ادم خیلی آماده ای نبودم براش،اما هرطور بود از پسش براومدم
اون اوایل چیزی ک باعث شد کلا از زندگی ناامید بشم این بود ک منی ک الان فقط پدرمو دارم،دیگه نمیتونم هیچ ارزویی داشته باشم و تا ابد باید پیش بابام بمونم،و معنای زندگی برام پوچ شده بود؛اما همینجا بود ک آموزه های شما نجاتم دادن،و البته این روی شخصیتم ک میگم از ناراحتی و فضاهای منفی بیزاره..کم کم با کمک حرفای شما،با موضوع مرگ کنار اومدم و اونقدری بیخیال شدم توش ک گفتم زندگی هرکس دست خودشه،مادر بنده خدا ام هم این تصمیم رو گرفت و منم حتی اگه میدونستم هیچ کمکی از دستم بر نمیومد،و همه ما یک روزی میمیریم پس بیا وابستگی امون رو تا جای ممکن به آدما کم کنیم..این شد ک من به شد ک رو خودم کار کردم کم کم و از اونجاا ک به شدت این خواسته رو داشتم ناخودآگاه،دیگه وابستگی ام به آدما خیلیی کم شد حتی نسبت به پدرم ک تنها عضو خانواده ام بود
اینا گذشت و من بعدش یه مقدار انگیزه پیدا کردم ک تغییر رشته بدم و برم توی دانشگاه هنر بخونم و اونم به دلیل خواسته قلبی شدیدم،رفتم این رشته اونم جایی ک همیشه ارزوم بود،و البته بسیااار دورتر از شهر محل زندگیم..این تصمیمم خیلیی بزرگ بود،چونکه من خانواده نسبتا تعصبی دارم،به شدت پدرم روی من حساس بود و من به اصطلاح از این بچه های خونگی بودم ک تا سر کوچه و بازار هم تنها نمیرفتم؛ولی خیلی یهویی کفتم میخوام برم دانشگاه اونم توی اون شهر مد نظرم و اونجا هم قبول شدم،ک البته بیشتر شوق تجربه چیزای جدید بود ک خیلی یهویی در وجودم جرقه زد و من با تمام وجودم میخواستم برم و از فضای خونه هم یکم دور شم و زندگی به شیوه های جدید رو تجربه کنم..اینم بگم ک چند وقت قبل دانشگاه رفتنم به پدرم با حمایت کامل من با یه خانوم به شدت خوش اخلاق و فوق العاده به لطف خدا ازدواج کرد.البته یه نکته باید اضافه کنم ک من هنوزم یه مقدار تروماهایی از اون اتفاق موندن توی ذهنم ک دارم روشون کار میکنم و خیلییی بهتر شدن به لطف خدا)
این کلِ داستانِ ته دره رفتن من بود ک شد بزرگترین نقطه عطف زندگیم..باعث شد من شخصیتم بزرگتر بشه و تغییر کنم،باعث شد من اصلا ادم شجاع تری بشم،کسی ک خیلی زیاد علاقه پیدا کنه به تجربه چیزای جدید،اونم کسی که همیشه ترس داشت از این کار و توی محدوده امن کوچیکی بودم همش،باعث شد من به طور کلی هدف زندگی رو بفهمم و امید زیاد پیدا کنم برای زندگی کردن..یه نکته هم اینکه خیلیا مخصوصا اطرافیان فکر میکنن که به دلیل ازدواج مجدد پدرم من حالم خوب نیست یا مثلا زندگیم مثل قبل شاد نیست یا همچنین چیزایی،اما چیزی ک من خودمم فکر نمیکردم بگمش،اینه که من به طور غیر قابل باوری الان از قبل این اتفاقات هم خوشحال ترم..من با فردی ک وارد زندگی امون شده بسیاررر اخت گرفتم و صمیمی هستم و واقعا از ته قلبم احساس شادی میکنم و مدام بابت این ارامشی که حتی بیشتر از قبل به زندگیمون وارد شده شکرگزاری میکنم..مخصوصا اینکه الان صاحب یه برادر کوچیکتر هم شدم ک مدتی دیگه به امید خدا به دنیا میاد ک با اینکه اختلاف سنی بسیار زیادی بینمونه ولی من خوشحال ترینم و زندگیمون حتی قشنگتر هم شده
خلاصه این همه نوشتم تا بگم من از این شرایط به اون دردناکی جون سالم به در بردم،پس قطعا از پس بقیه مسائل ک احتمالا دیگه بدتر این نخواهند بود هم بر میام..من هنوز خیلییی جا دارم ک روی خودم کار کنم و هنوز پله ی اولم،ولی دوست داشتم بنویسم ک شاید برای بقیه الگویی بشه که بدونن اوضاع شما بدترین نیست،همیشه کسایی هستن ک اوضاعشون از شما بدتر بوده ولی تونستن خودشونو از اون موقعیت بیرون بیارن و ناامید نشدن
من همه این چیزایی ک تا الان به دستم اوردم رو مدیون آموزه های استاد عزیزم هستم ک به خدارو هزاران بار شکر میکنم ک توی مدار دریافت این اگاهی ها بودم و تونستم یه مرحله بزرگ از زندگیم رو به خوبی پشت سر بزارم..