این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/7.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-01 07:17:592025-11-02 19:29:31تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۷
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
این چند وقت که تمرکزی تر کارکردم خداروشکر نتیجه عالی بود ولی انقدر درگیر نتایج کوچیک و لحظه ای شدم که استمرارنداشتم توی کارکردن روی خودم و باز کم کم شروع شد نجواها و پسرفت کردن ها ازنظز ذهنی و این درسی شد برام که کار کردن و کنترل ذهن و اولویت قرار بدم.
این چندوقت خیلی درگیر پیج کاریم بودم و چون نتایج لحظه ای میخواستم و چون ویو میخواستم و بدستش نیوردم و خیلی حالم رو بد کرد و ناامیدم کرد و الان قصد دارم روی خودم کارکنم و بدون توجه به نتایج فقطو فقط عمل کنم و نخوام درگیر نتیجه بشم نتیجه هرچی شد به منچه من وظیفم فقط و فقط عمل به الهاماتمه.
هدف یا خواستهی بزرگی که برایش تلاش میکنید چیست؟
من الان مژه کارم و با اینکه کارم عالی و کلی رضایت دارن مشتریام ولی اونقدر که باید مشتری ندارم و پول نمیسازم و الان دارم تلاش میکنم باورهای مخرب و شناسایی کنم و روی باورهای ثروت سازمم کارکنم.
من میخوام یه مژه کاری بشم که هرروز مشتری داشته باشم و فراوانی مشتری تجربه کنم چون این تضادبزرگ زندگی منه و من واقعا اونقدر مشتری ندارم بااینکه کارمم خوبه…دقیق نمیدونم باگ کجاست ولی میخوام روش کارکنم تمرکزی تر خدایا هدایتم کنم.
من میخوام هنرجو داشته باشم و آموزش بدم و توی پیجای کاریم ویدیو های آموزشی پرکردم برای جذب هنرجو ولی هنوز نتیجه ای که میخوام دریافت نکردم و اولش خیلی ناامید شدم ولی باز خودم و جمع و جور کردم که ادامه بدم.
آرزوی من اینه که یه روزی آکادمی خودم رو بزنم دربهترین منطقه ی شهرم با کلی هنرجو،مشتری و پرسنل.من به امید تجربه این آرزو دارم به ایده های الهامی عمل میکنم و پیش میرم و استاد چه خوب از صبر حرف زدید و بشدت به این جمله ها نیاز داشتم که صبرداشته باشم ادامه بدم.
نتایج کوچیک و بزرگ کنم و سپاسگذاری کنم بابت تک به تکشون چونکه واقعا یروزی این نتایج ارزوم بودن ولی الان دارم تجربشون میکنم و باید بیشتر توجه کنم بشون چون من اینکارد زیادانجام نمیدادم چون استاندارد هام رفته بالا و به اینا توجه نمیکنم و این اشتباهه با توجه به اینا باید انگیزه پیدا کنم برای ادامه دادن.
در پایان، از تجربهی گذشته بگویید: جایی که صبرِ شما نتیجه را چند برابر کرد یا عجله شما را عقب انداخت. چه آموختید؟
هروقت صبر داشتم و ارامشم رو اولویت قرار دادم واقعا به اون خواسته رسیدم ولی هروقت درگیر عجله کردن بودم که سریع تر به اون خواسته برسم هعی ازاوم خواسته دورترشدم…
خدایاشکرت که باز برگشتم به این مسیرکنترل ذهن خداجونم ازت میخوام استمرار بیشتری داشته باشم.
بزرگترین هدف حال حاضر من تقویت زبان آلمانی و گرفتن مدرک C1 هست. نگم که چقدر چالش دارم باهاش :))) بزرگترین چالشم همین عجول بودن هست و چقدر نیاز داشتم به صحبتهای این فایل. دائم ذهنم رو کنترل میکنم که نه بهاره صبور باش صبر کن، مگه میشه آدم یه شبه زبان یاد بگیره! خیلی جالبه توقع دارم الان بتونم روون و بدون اشتباه حرف بزنم، توقع دارم وقتی با یه آلمانی حرف میزنم مثل خودش صحبت کنم. به خدا الان که دارم مینویسم از توقعات خودم خنده ام میگیره :)))) از قانون تکامل بگم که چقدر برام ثابت شده هست، روزی که وارد آلمان شدم روی در و دیوار هم نمیتونستم بخونم چه برسه به حرف زدن، وقتی شروع کردم زبان خوندن انقدر خودم رو تشویق کردم ، انقدر بابت پیشرفت های کوچکم خودم رو تحسین کردم که حالا بعد از یک سال و نیم میتونم بگم تقریبا هیچ مشکلی توی گفتگوهای روزمره ندارم.
ولی این موضوع آلمانی یاد گرفتن یه جورایی پاشنه آشیلمه. باید مدام به خودم یادآوری کنم پیشرفت هامو. باید به خودم یادآوری کنم که بعد از یکسال مدرک B1 گرفتم چیزی که خیلیا بعد از سالها هم نمیتونن بگیرن. باید دائم به خودم یادآوری کنم بهاره تو زبان انگلیسی و ترکی استانبولی رو مثل آب خوردن یاد گرفتی اینم میتونی.
یکی دیگه از کارهایی که میکنم هر خارجی (غیرآلمانی) که میبینم راحت آلمانی حرف میزنه یا اصلا غلط حرف میزنه ولی اعتماد به نفس داره کلی تحسینش میکنم و این بی نهایت احساس خوب بهم میده.
واقعا این پروسه آلمانی خوندن خیلی برام درس داشت و رشدم داد. از بیرون انگار فقط یه زبان دیگه یاد گرفتم ولی از درون تکونم داد. کلی از باورهای محدود کننده امو کشید بیرون مثل کمبود عزت نفس ، ترس از اشتباه حرف زدن و غیره.
این پروسه باعث شد قانون تکامل، صبر و قانون تحسین کردن و تمرکز روی نکات مثبت برام روشن و روشنتر بشه.
خدا رو هزار مرتبه شکر.
بی نهایت ازتون سپاسگذارم استاد بخاطر این فایل های ارزشمند.
«هشدار : دوست عزیزم! چون بهای مادی و معنوی تک تک قدم هامو در مسیر رسیدن به هدفم با عشق پرداخت می کنم ، قَلْباً راضی نیستم کسی که عکس ماهشو برای پروفایلش نگذاشته، آگاهی های این کامنتو دریافت کنه .»
این آگاهی ها رو با آهنگ عاشقم از شارومین دارم برات می نویسم …
ببین !
نمی دونم الان کجای قصه زندگیتی ؟
نمی دونم الان چه حالی داری ؟
نمی دونم الان چطور با تغییری که رو به رو شدی دست به یقه ای ؟
نمی دونم چجوری داری تو تنهاییت ، خودتو دلداری می دی ، خودتو آروم می کنی ، ذهنتو کنترل می کنی ؟
نمی دونم چجوری توی تنهایی خودت ، خودت داری خودتو مداوا می کنی ، روی خودت مرهم میگذاری؟
نمی دونم چجوری داری خودت دست خودت رو می گیری ، خودتو بلند می کنی ؟
نمی دونم چجوری داری خودت به خودت روحیه می دی ، به خودت می گی: اشکالی نداره ، فدای سرت ، فقط خودمو خودتو عشقه ….
اما اینو می دونم که تو قهرمان قصه زندگیتی،
یه قهرمان ، مطمئن نیست که موفق میشه…
اما مطمئنه که همیشه ادامه می ده …
تو فقط ادامه بده …
وقتی داری ادامه می دی ، یه دفعه خدا میاد تو قلبت با تو همراه میشه ، بهت می گه :
وَ لِرَبِّکَ فَاصْبِرْ
به خاطر من ادامه بده …
من خیلی بهت نزدیکم …
من کنارتم …
این منم که دارم با زبون خودت به خودت دلداری می دم …
دارم می بینم چجوری داری قدم برمی داری …
اگه نمی خواستم بهت بدم ، بهت نمی گفتم به خاطر من ادامه بده …
بهت پاداش می دم به خاطر موقعیت هایی که ادامه دادن آسون نبود ولی تو ادامه دادی …
إِنَّ اللَّـهَ مَعَ الصَّابِرِینَ
عشقم …! مطمئنباش من با توام … کنارتم …
ادامه بده…
جلسه چهارم عزت نفس
از دقیقه 33 موتورت روشن میشه شروع می کنی به حرکت، به دقیقه 35 که می رسی موتورت داغ شده ،از دقیقه 36 چرخات از زمین کنده میشه و پرواز می کنی ، نیمه دقیقه 37 تا 43 اوج می گیری و میری لای ابرا اونجاست که صدای استاد اکو دار میشه و انگار داره اون آگاهی ها رو توی ذهنت هک می کنه و تو با باور کردن اون حرفا اجازه می دی که استاد کارشو انجام بده ….
وقتی کلید مغاز رو تحویل دادم ، با خودم گفتم حالا که اینطور شد می رم حاشیه خیابون مغازه می گیرم
بلافاصله از پاساژ زدم بیرون ، رفتم سمت حرم ، یه مغازه رو دیدم که کرکرش تا نصفه پایین بود ، کله رو انداختم پایین رفتم توی مغازه ، یه کامل مردی داخل مغازه بود تا منو دید جا خورد ، بهش سلام کردم
ازش پرسیدم: اینجا رو اجاره می دید؟
گفت : برای چه کاری ؟
گفتم : برای کافیشاپ
گفت : اجاره اینجا ماهی 8 میلیون تومنه
گفتم : اشکالی نداره
گفت: حقیقتش ، خودم می خوام وایسم اینجا جنس بفروشم ، امسال بعید می دونم بدم اجاره
بغز گلومو گرفته بود دیگه داشتم می زدمزیر گریه ، جلو دهنمو گرفتم ، هرجوری بود بدو بدو خودمو رسوندم حرم
به محض اینکه وارد صحن سقاخونه شدم ، تا نگاهم افتاد به گنبد ، بغزم ترکید ، های های زدم زیر گریه خیلی سختمبود که باور کنم از مغازه، شب عید بیرونم کردن
اشکام صورتمو خیس کرده بود ، اما گریه غم نبود ! اشک شوق بود با یک اطمینان و یقینی با خودم تکرار می کردم : اشکالی نداره فدای سرت ، می خواد یه جای بهتر بهت بده ، می خواد یه جای خیلی خیلی بهتر بهت بده …
نمی دونم دقیقا چه حسی داشتم نمی تونم با کلمات توضیح بدم ولی جنسش یه جور شور و اشتیاق و امید بود ، اصلا غمگین نبودم !
گریه هام که تموم شد به حدی سبک شدم که دوست داشتم پرواز کنم انگار نه انگار که طوری شده ، یه احساس آزادی و رهایی داشتم
به همسرم زنگزدم جریانو بهش گفتم
اونم بهم گفت : فدای سرت عشق من ، دورت بگردم ، بیا خونه یه غذای خوشمزه درست کردم ، خدا می خواسته که شب و روزهای عید پیش من باشی ….
صبح فردای اون روز دوباره رفتم دنبال مغازه
سمت همون جای دیروز ، حاشیه خیابون یه مغازه پیدا کردم ، با صاحب ملکش صحبت کردم و بهش گفتم من هیچ پولی ندارم که الان بدم ولی طالب این مغازه ام ، اینجا رو می خوام .
نمی دونم چجوری ایشون به من اعتماد کرد ؟ روی چه حسابی؟ بهم گفت: بریم بانک ، برات وام می گیرم ، پولش رو یکجا به من بده بعد قسطاشو به بانک پرداخت کن ، گفتم قبوله ، بریم
با هم رفتیم بانک ، ایشون منرو به رئیس بانک معرفی کرد ، به رئیس بانک گفتم باجناقم توی شعبه مرکزی همین بانک کار می کنه..
گفت : جدی می گی ؟؟ آقای فلانی باجناق شماست ؟؟
گفتم : بله
گفت: بابا ! ما که با ایشون هر روز در تماسیم بهترین آدم توی سازمان،ایشونه ، خیلی بهشون ارادت داریم.
با باجناقم تماس گرفتم و بهش گفتم 50 میلیون وام می خوام برای کارم ، رفتم بانک پیش فلانی
باجناقم گفت: اصلا لازم نیست اونجا بری ، مدارکتو بیار بده ، من از طریق شعبه خودمون برات 50 میلیون وام می گیرم ، فقط چون آخر ساله ، برای آخر فروردین سال جدید وامت اوکی میشه
گفتم : اشکالی نداره ، فردا مدارکو برات میارم
خلاصه مدارکم رو دادم به باجناقم و ایشون هم تقاضای وام رو برام ثبت کرد و منتظر شدیم که تایید بشه
توی ایام عید خانواده همسرم از اصفهان اومدن خونمون با همون پولی که برای چک های مغازه جور کرده بودم هم مهمون داری کردیم هم کل ایام عید همه هزینه هامون پرداخت شد.
نزدیک سیزده به در بود که اون آقایی که شماره من رو گرفته بود تا برای مغازش بهم خبر بده ، باهام تماس گرفت
گفت : یه مغازه هست توی همون راسته که الان خالیه برای اجاره ، برو مغازه رو از دور ببین اگه می پسندی بهم بگو تا با صاحب ملکش صحبت کنم
رفتم مغازه رو دیدم
وای چه مغازه عالی
کف سنگ ، شیشه سکوریت ، نوساز
رفتم پیشش ، بهش گفتم : عالیه !
اینجا اجارش چقدره ؟
گفت : اجارش چقدر باشه برات خوبه؟
گفتم : اجارش اگه ماهی شش میلیون باشه خوبه ! ( چون اجاره مغازه های اون راسته از ماهی 8 میلیون به بالا بود، اونم پول اجاره رو همون اول، موقع امضا قولنامه می گیرن)
گفت : اجاره این مغازه ماهی 2 میلیونه !!!
گفتم : چی ؟؟!! 2 میلیون …؟؟
گفت : بله ، فقط اینجا آب و فاضلاب نداره
گفتم : اشکالی نداره … یه کاریش می کنم
گفت: پس بریم الان پیش صاحب ملکش صحبت کنیم
باهم رفتیم پیش صاحب ملک
یه خیاطی طبقه بالای یه پاساژ قدیمی توی خیابون نواب
یه پیرمرد موسپید با یه چهره نورانی
به گرمی و با احترام از من استقبال کرد
پیرمرد ادامه داد : اجاره اینجا ماهی دو میلیونه و آب و فاضلاب هم نداره، مشکلی نیست برای شما؟
گفتم : نه حاج آقا مشکلی نیست ، یه کاریش می کنم،قولنامه رو بنویسیم
همون جا 500 هزار تومن دادم بابت بیعانه و قرار شد 10 میلیون به عنوان رهن و هر دو ماه 4 میلیون چک بدم
اون آقایی که دنبالم اومده بود بهم گفت : اینا همش کار خداست!!
گفتم چطور؟
گفت : دیروز بند ماسکم پاره شد ، قلبم گفت بلند شو برو پیش حاجی تا برات بندشو بدوزه ، اومدم اینجا پیش حاجی که بند ماسکم رو بدوزه
حاجی گفت یه مغازه دارم دو ساله برای اجاره گذاشتم ، نمی دونم چرا هیچ کس اینجا رو نمی گیره ، انگاری طسم شده ، دیگه جونم به لبم رسیده ، گذاشتم برجی دو میلیون
کسی رو دور و برت داری ، مغازه مارا اجاره کنه؟
گفتم: اتفاقا یه نفر رو می شناسم که مغازه می خواد و شما رو معرفی کردم و الان اومدیم اینجا
خلاصه … وام 50 میلیون جور شد و پول رهن مغازه رو دادم و قولنامه امضا شد و کلیدهای مغازه رو تحویل گرفتم .
به این شکل خدا منو از داخل پاساژ ، آورد حاشیه خیابون ، با شرایط و قیمت روئیایی بهم مغازه داد .
و این داستان همچنان ادامه دارد…
وَ اصْبِرْ فَإِنَّ اللَّـهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
سلام به روی محمد جواد عزیزم چشم داداش قشنگم سعی خودمو میکنم تا عکسم رو روی پروفایلم بذارم تا حالا یکی دوبار تلاش کردم ولی نشده بازم ادامه میدم چون همیشه پیگیر کامنتهای زیبا ودلی شما هستم وشما باید راضی باشید چشم ولی اگه نشد ببخشید واجازه بده کامنتهای قلب قلبی شما رو بخونم چون روحم باهشون تازه میشه خودت وقلب مهربانت واون فرشته های مهربونی که دورتو گرفتن رو به دستان پر از مهر الله مهربانم میسپارم.
که چقد زیبا و دلچسب نوشتی چقد کامنت تو دوست دارم چقد داستان مغازه گرفتنت عالی بود چقد خدا هواتو داشته و اون اشک شوقی که تو حرم سرازیر شد و چقددددد دوست دارم خدایااااا منم اشک شوقی میخوام که بعد اون دلم انگار داره پر میکشه خدایا این چه کامنتی بود به زبان بنده تسلیم و توحیدی ات برامون جاری کردی چقد اوایل کامنتت زیبا بود دقیقا من همونجایی از زندگی هستم که طی کردی خودم خودم را دلداری میدم خودم رو سرم دست میکشم خودم خودم و نوارش میکنم برای خودم دلگرمی هستم دقیقا اونجایی هستم که خدایم داره منو میبینه و برام کف میزنه که چیجوری دارم در شرایط سخت با ایمانش جلو میرم قدم برمیدارم هزار بار افتادم باز دستامو تکیه زدم به پاهام و بلند شدم چون از روزی که اومدم تو این راه به خودم قول دادم که من میخوام مثل آب خوردن پول در بیارم و صاحب بهترین امکانات بشم چرا همچین قولی به خودم دادم چون اونی که از جس پوشیده هست وعده اش را به دلم نشونده تا من همچین تصمیم بزرگی و بگیرم با چه باورهای پوسیده و با چه طناب پوسیده ای با شرطی شدگی های هزاران ساله ذهنم این تصمیم و گرفتم که فقط عباسمنشی ها میفهمند که من چی میگم که چقد این خواسته و تقاصا کردن واسه کسی که یکعمررر برعکسشو تجربه کرده سخت و دشواره ولی من اینکارو کردم و به خودم افتخار میکنم بقول دوستان عباسمنشی ام که چه زیبا گفتن اومدم ثروتمندبشم ولی یک دل نه صدهزار دل عاشق یار شدم و عنان از کف بدادم و سرگشته کوی یار شدم
هنوز موفقیت مالی کسب نکردم ولی صاحب چیزی شدم که ارزش آن الماس بی نهایت هست
من عاشق و شیفته کسی شدم که او مالک و صاحب کل جهان هست و به من وعده فزونی و فراوانی و داد
خدایاشکرت که اینجام و بهت ایمان دارم شکررررر که ترا دارم شکرررر که به این کامنت سراسر نور هدایتم کردی و دلم و قرص تر کردی که تو همه جوره حواست به من هست امروز کل روز حالم خوب بود واین بقول استاد یعنی روزهای خوشی درراه هست خبرهای خوشی در راه هست باورهام داره تغییر میکنه که کل روز حالم خوب بود و بابت این آرامش و حال خوب امروز خدایم را شاکرم
محمد جواد عزیز تحسینت میکنم برای این کامنت بسیار زیباوعالی که نوشتی و بابت موفق شدنت برای احاره مغازه ای که یجورایی اجارش نسبت به اونجا مفته انشالله همین خدا که اینجوری سوپرایزت کرده همینجوری یک مغازه شیک و عالی با بهترین امکانات و برات بسازه الهی آمین
فقط آدرس و بده اومدیم شهرتون بیام پیشت یه کاپوچینو بزنیم تو رگ که من قهوه خور نیستم ولی کاپوچینو خیلی دوست دارم
شاد و پیروز باشی
خداروشکر که پروفایلم عکس داره خخخخ
عشقی داداش اون قسمت اوایل کامنت و سیو کردم چون خیلییییی حالمو خوش کرده چون حرف دل منه که اینروزا درحال بهتر شدن هستم
و مهمتر از آن، برای اینکه در میانه راه «عجول» نشوید و مسیر را رها نکنید، چگونه «جوانههای کوچک» و نشانههای اولیهای که در مسیرتان میبینید را شناسایی میکنید؟
من یا میشه گفت اکثر ما برای خواسته های به اصلاح بزرگتر مثل یک زندگی از همه لحاظ عالی یا شرایط مالی رو به رشد و عالی هدف میذاریم و پیگیرش هستیم و فکر میکنیم اگر اینها باشه یعنی موفقیت ینی نتیجه ولی وقتی عمیق تر فکر کنیم و بیشتر در خودمون جستجو کنیم و در این مسیر بهتر قدم برداریم میفهمیم که اول باید طبق گفته های استاد عزیز شخصیتمون تغییر کنه تا به مدار های بالاتری برسیم ینی تا شخصیتمون تغییر نکنه محاله بتونیم به پله های صعود راه پیدا کنیم در این چند سالی که با آموزه های ناب استاد عزیز هم قدم شدم و آموختم شخصیتم خیلی تغییر کرده ولی باز هم جای کار دارم اگر بخوام امتیاز بدم از شخصیتی که داشتم تا به الان حدود 80%تغییر مثبت داشتم که شامل مواردی بوده که خیلی باعث رشدم شده از حساب نکردن روی بقیه و حساب کردن فقط روی خداوند از تصمیماتی که شجاعانه گرفتم و روی هدایت و حمایت خداوند حساب کردم از ارزشمند و لایق دونستن خودم بدون قید و شرط ،دور شدن از غیبت تهمت قضاوت،کنترل ذهن و تمرکز روی زندگیم و خواسته هام و خیلی موارد مثبت دیگه که خداوند روشاکرم، فقط مونده 20%که باید روی ارتقاء شخصیتم کار کنم تا به امید الله وارد مدار خواسته ام بشم و اون هم کنترل هیجان در هنگام تنش و چالش که خیلی به لطف خدا بهتر شدم ولی باید به نقطه عدم واکنش و حل مسئله برسم و مورد دیگه ام کنترل افکار منفی در رابطه با نزدیکان که گاهی میاد سراغم و تا به خودم میام میبینم داره احساسم رو بد میکنه که باید بیشتر روی نکات مثبت شون تمرکز کنم اینها هدف و خواسته بزرگ من هست چون یاد گرفتم پیشنیاز رسیدن به خواسته های بزرگتر هستن و باید اونقدر کار بشه تا جزیی از شخصیت بشه حالا چطور به خودم یادآوری کنم تا انرژی بگیرم میرم سراغ ضعفهای شخصیتی که قبلاً داشتم و حالا عالی شدم به لطف خدا اینکه صبر کردم و با تکامل رفته رفته به بهتر شدن پیشرفت کردم و در نتیجه به نتایج عالی رسیدم خداروشکر میکنم و از خداوند میخوام که کمکم کنه تا این موارد رو هم به یاری خودش بخوبی تغییر بدم
با تشکر فراوان از استاد عزیز بابت این تمرینهای عالی که باعث میشه بیشتر به خودمون توجه کنیم و در اصلاحش قدم برداریم
خدایا شکرت که لطف تو باعث شده در زندگیم به جایی رسیدم که خودم به تنهایی هرگز نمیتونستم
خدایا شکرت که لطف تو باعث شده در زندگیم درهایی به روی من باز شده که هیچکس نمیتونه ببنده(سایت استادعباسمنش)
قانون رشد (رشد وتوسعه فردی) (رشد گیاهان) هر نوع گیاهی از علف و سبزی گلهای توی گلدون خونه، درختهای پارک گرفته تا سبزیهایی که میکاریم تو باغچه، دقیقا قانون رامیبینیم، عجلهای هم نداریم که امروز که سبزی میکاریم و فردا صبح اگر سبز نشده، باغچه را خراب نمیکنیم با ایمان به قانون رشد گیاهان دوباره آب میدیم و…
صبر میکنیم.
صبر میکنیم
صبر میکنیم
رها میکنیم و میریم سراغ کارهای دیگه بالای سرش نمیشینیم که چرا سبز نشده؟؟؟؟؟
رها میکنیم
رها میکنیم
رهااااااااااا
دقیقا همه جا این قوانین را میبینیم در تک تک لحظه های زندگی و همهدورو اطرافمون برای همه چیز این قانون را میبینیم که مثلا شهرداری پارک محله را چجوری گل کاری و تزیین میکنه و…
ولی برای کار کردن روی خودمون و رشد فردی دنبال نتیجه یه شبه هستیم،
صبر نداریم
صبر نداریم
صبررررررر
واین از نجواهای شیطان هست که مارا از راه منحرف کنه و نذاره ادامه بدیم چونکه خداوند در قرآن گفته که شیطان دشمن آشکار انسان است.
جز این نیست که نجوا از [ناحیه] شیطان است تا مؤمنان را اندوهگین کند، ولی نمی تواند هیچ گزندی به آنان برساند مگر به فرمان خدا. و مؤمنان فقط باید بر خدا توکل کنند [که توکل کننده به خدا از گزند شیطان مصون است.]
چون اون هم میدونه که اگر ما ادامه بدیم 100% نتیجه خواهیم گرفت، ایمانم ن قوی تر میشه و دیگه کارش سخت میشه، پس اینم از حیله شیطان هست که میخواد در همین ابتدای کار تا اون صدای خدا تو وجود ما قوی نشده جلو مارا بگیره.
ولی ما باید صبور باشیم کار درست را انجام بدیم و با ایمان به خدا و قانون بینقص و دقیق خداوند صبر پیش کنیم که خدا همواره با صابرین هست.
صبر یعنی: ادامه دادن به ” ارسال فرکانس هماهنگ با خواسته ”
هر خواسته ای امکانپذیر میشود اگر در مسیر هماهنگ با آن خواسته قرار بگیری وبا “صبر ” آن مسیر را ادامه دهی ؛
صبر به معنای تحمل کردن وزجر کشیدن نیست،،،،
صبر به معنای ادامه دادن به مسیر درست، با ایمان وپشتکار
استاد عزیزم وقتی مسیری که تاکنون طی کردم بویژه بدنبال آشنایی با آگاهی هایی که شما در سایت در اختیارمون قرار میدین واز مسیر تکاملی تون در زمینه های مختلف مثال میزنین،،،،خوب که نگاه میکنم وبررسی میکنم ،تکاملی که طی کردم رو باید به خودم یادآوری کنم واین آرامش واین آگاهانه زندگی کردن وبهتر فهم ودرک در لحظه بودن رو ،،،هرچند ممکنه زمانهای تو لحظه بودن متغیر باشه واون هم بستگی به شناختم از خودم داره واینکه بپذیرم که باز ممکنه خطا واشتباه رخ بده ،،همینکه شکلش وماهیتش نسبت به قبل تغییر کرده ومن متعهد تر به اتفاقات زندگی ام برای حرکت به جلو وقدم برداشتن به سمت آرامش ودیدن زیبایی های بیشتر،حرکت میکنم رو باید شکر گزار باشم ونتایجم رو هر روز بنویسم وآگاهانه نایستم وفریز نشم بدنبال یه چالشی که قابل حل هست وبا تغییر زاویه دیدم وکاهش انتظاراتم از خودم برای خلق تغییرات بزرگ،،به نوشتن وقدم برداشتن روزانه ام ادامه بدم ویادآوری کنم،،،صبر ،،،به معنای ایمان داشتن به هدایتهای کوچکی که چراغ راه منه تا یک متر جلوترم رو ببینم وادامه بدم نه اینکه بدونم چه اتفاقی میخاد بیفته وهمه مسیر برای من روشن بشه
صبر یعنی اینکه افرادی که به زندگی ام وارد میشن،همانطور که هستند بپذیرم وخودم تغییر کنم واونها رسالتشون رو تا اون زمانی که همراهیم انجام میدن وممکنه باشند وممکنه برای مسیر انتخابی شون تو زندگی که دارند،ازمن جدا شوند واین حق انتخاب رو به بقیه بدم که همانطور که دوست دارند عمل کنند وحرف بزنند وفکر کنند،،این افراد فقط یه نشونه ای هستند که خداوند برای بزرگتر شدن من وشناخت خودم تو مسیرم قرار میده،،پس من صبر رو با دید پذیرش افراد نه تحمل کردن اونها ببینم وخودم رو تغییر بدم تا جهان اطرافم تغییر کنه ،،،ووقتی تغییر رفتار وگفتار اطرافیانم به سمت آرامش بیشترم رو میبینم شکر گزار باشم ،نه متوقع !!!
صبر یعنی اینکه خودم رو دوست داشته باشم واز دردِ مسیر رشدم با تغییر دیدگاهم ،لذت ببرم وشکر گزار باشم.
سپاسگزارم از شما استاد عزیزم واستاد شایسته نازنین واین آگاهی ها وکامنتهای زیبای دوستانم که ثبات در این مسیر رو بهمون یادآوری میکنه.
سلام به استادان عزیزم و دوستان همراهم در پروژه تغییر را در آغوش بگیر
دو خواسته ای که الان دارم یکی در بحث سلامتی هست که یک تضادی برام بوجود اومده که احساس سوزش در پشت سرم دارم و هم زمان هم برای دوره ی مربیگری درجه سه یوگا شرکت کردم .
خب برای خواسته سلامتی دارم به فایل های آرامش در پرتو آگاهی قسمت های 4 و 5 و 9 گوش میدم هر روز و کامنت هاش رو میخونم و هر روز شکرگزاری به خاطر اعضای سالم بدنم دارم .
برای آزمون مربیگری یوگا هم هر روز تمرینات مو انجام میدم و در باشگاه هم فعال هستم و روی حرکات تمرکز لازم رو دارم .
هر روز هم به خودم یادآوری میکنم موفقیت هامو از اینکه دوره ی تئوری رو با معدل خوب همون دفعه اول قبول شدم و تا الان 4 مرحله آزمون عملی دادم که در هر 4 تا آزمون موفق بودم و نمره خوبی رو بدست آوردم و روز پنجشنبه هم آزمون مرحله 5 رو دارم .
در زمینه سلامتی همین چند روز که واقعاً شروع کردم به سپاسگزاری و توجه کردن به اعضای سالم بدنم حالم خیلی بهتر شده و همچنین در کامنت دوست عزیزم رویا مهاجر سلطانی عزیز هم باورهای خوبی در مورد سلامتی خوندم که اونها رو با صدای خودم ضبط کردم و گوش میدم بهشون و چون عاشق دیدن رقابت های ورزشی هستم و این روزا مسابقات همبستگی کشورهای اسلامی برگزار میشه بهشون نگاه میکنم و همه افراد ورزشکار رو تحسین میکنم و به خودم میگم که سلامتی طبیعی ترین حالت در جهان هستی هست و این ها نشون دهنده ی فراوانی سلامتی هستن ، میدونم که خودم این تضاد رو با افکارم ایجاد کردم و انشاء الله میخوام که این پاشنه آشیل رو برای همیشه درستش کنم .
به نام خدایی آغاز میکنم که شاکرعلیم است،خدایی که شکرپذیرنده ی هوشمندیه،من شکرکننده ام واو شکرپذیرنده.
ویرزقه من حیث لایحتسب ومن یتوکل علی الله فهو حسبه ،ان الله بالغ امره(آیه 3سوره طلاق)
وخداوند ازجایی که فکرش رو نمیکنی بهت میده،نه اون جایی که نشستی داری دودوتا چهارتا میکنی،راه حل توی ذهن وافکار نیست،پس بیخودی فکرنکن.
وهرکس برخدا توکل کند،خدای برای اوکافیست وبه راستی خدا فرمان خویش را به انجام می رساند.
خداوند کامل کننده ست،خداوند به انجام رساننده کارهاست،اوست تنها رب وفرمانروا وقدرت،اوست قادرمطلق رسیدگی به امور.فقط باورکن وبشین وتماشا کن که خدا چه جوری برات کاری میکنه کارستون
داشتم قبل از این گام، جلسه قرآنی قدم اول رو گوش میدادم،وچقدر قشنگ که اون فایل با بشرالصابرین به اتمام رسید،خدایا خودمونیم،خوب میدونم وقتی صبرکردم اون من نبودم،اون تو بودی که دروجود من صبرمیکردی،خدایا دمت گرم
ازجملات اول این فایل،قدرت سپاسگذاری برای چیزهای کوچیک ،من رو واداشت که بیام شکرکنم
امروز تصمیم گرفتم بیام کتابخونه ومطالعه کنم،الان هم هنوز توی کتابخونه ام،اما چنداتفاق جالب برام افتاد که خدارو حس کردم توی قلبم،احساس کردم من زلال ترشدم،یه لحظه احساس گرسنگی کردم و باخودم گفتم بهتره برم چیزی ازمغازه بگیرم که گرسنگی ام رفع بشه،اولش نجوا اومد ولش کن دوساعت دیگه میری خونه،چون سوپری ها دور بودن ازکتابخونه،حالا میخای اینقدر راه بری،بعد دیگه گوش نکردم وکارتم رو برداشتم که برم سوپرمارکت،یه چیزهیجان انگیزبگم،همین که از،درکتابخونه اومدم بیرون، دیدم یه مینی مغازه کوچیک روبه رو جدیدا زدن،تازه چای وقهوه ونسکافه هم داره،به قدری ازاین نعمت خوشحالم که انگارتوی دلم عروسیه،آخه چندین سال نبود ولی امروز بود،این اگر معنی اش این نیست که خداهوام روداره،پس معنیش چیه،الهی شکرررر،
ویا وقتی نشستم روی صندلی توی کتابخونه فقط ازذهنم یه بار گذشت که زمین کتابخونه نیاز به تمیزی داره وحالا یکی ازدخترا بدون اینکه کسی چیزی بگه داره تمیز میکنه، الهییییییی شکررررررر،منم ازش تشکرکردم.و امروز وقتی اومدم داخل کتابخونه دوسه تا ازدخترا،آشنا بودن وفقط درحدیکی دوبار دیده بودمشون،اومدن جلو وبهم سلام کردن ومشخص بود خیلی خوشحال بودن ازدیدن من،واین حس موقع ورود خیلیییی بهم حس قشنگی روداد وباعث شد من بیشتر بمونم ومطالعه کنم،خدایاااااشکرت، خدایاااااشکرت
سپاس گزاری و دیدن نتایج هرچند کوچک در مسیر رسیدن بینهایت مهم است من یک تجربه خیلی ارزشمندی دارم اوایل آشنایی با استاد به طرز فوق العاده یی خوب این کار را میکردم آن قدر کوچکترین نتایج را می دیدم و تحسین میکردم ذوق میکردم خوشحال بودم که واقعا کمبود و نداشته ها را احساس نمیکردم همین سپاس گزاری زندگی ام را خیلی زیبا ساخته بود احساس خوب شادی لذت اش زندگی ام را خیلی پربار ساخته بود کانون توجه ام روی نکات مثبت و اتفاقات خوب باعث شده بود هر روز اتفاقات خوب رخ دهد به وضوح می دیدم که مسیر زندگی ام رو به بهتر شدن و پیشرفت است
اما بعد از مدتی دیگه نتایج را نمی دیدم فکر کردم این روند مثبت ادامه پیدا میکند ذهن گولم زد که اینها که چیزی نیست خانه ماشین شغل اینها نتیجه است این تفکر باعث شد کم کم اتفاقات خوب کم رنگتر شد دیگه از اتفاقات خوب پیشرفت ها خبری نبود تا اینکه حتا پسرفت کردم در تمام جنبه های زندگی ام این تجربه ارزشمند بهترین مدرک است برایم که چقدر دیدن نتایج سپاس گزاری مهم است انگیزه و چوب سوخت است برای ادامه دادن مسیر
به نام خدای نور
سلام به روی ماهتون استاد عزیزم و مریم جانممم.
این چند وقت که تمرکزی تر کارکردم خداروشکر نتیجه عالی بود ولی انقدر درگیر نتایج کوچیک و لحظه ای شدم که استمرارنداشتم توی کارکردن روی خودم و باز کم کم شروع شد نجواها و پسرفت کردن ها ازنظز ذهنی و این درسی شد برام که کار کردن و کنترل ذهن و اولویت قرار بدم.
این چندوقت خیلی درگیر پیج کاریم بودم و چون نتایج لحظه ای میخواستم و چون ویو میخواستم و بدستش نیوردم و خیلی حالم رو بد کرد و ناامیدم کرد و الان قصد دارم روی خودم کارکنم و بدون توجه به نتایج فقطو فقط عمل کنم و نخوام درگیر نتیجه بشم نتیجه هرچی شد به منچه من وظیفم فقط و فقط عمل به الهاماتمه.
هدف یا خواستهی بزرگی که برایش تلاش میکنید چیست؟
من الان مژه کارم و با اینکه کارم عالی و کلی رضایت دارن مشتریام ولی اونقدر که باید مشتری ندارم و پول نمیسازم و الان دارم تلاش میکنم باورهای مخرب و شناسایی کنم و روی باورهای ثروت سازمم کارکنم.
من میخوام یه مژه کاری بشم که هرروز مشتری داشته باشم و فراوانی مشتری تجربه کنم چون این تضادبزرگ زندگی منه و من واقعا اونقدر مشتری ندارم بااینکه کارمم خوبه…دقیق نمیدونم باگ کجاست ولی میخوام روش کارکنم تمرکزی تر خدایا هدایتم کنم.
من میخوام هنرجو داشته باشم و آموزش بدم و توی پیجای کاریم ویدیو های آموزشی پرکردم برای جذب هنرجو ولی هنوز نتیجه ای که میخوام دریافت نکردم و اولش خیلی ناامید شدم ولی باز خودم و جمع و جور کردم که ادامه بدم.
آرزوی من اینه که یه روزی آکادمی خودم رو بزنم دربهترین منطقه ی شهرم با کلی هنرجو،مشتری و پرسنل.من به امید تجربه این آرزو دارم به ایده های الهامی عمل میکنم و پیش میرم و استاد چه خوب از صبر حرف زدید و بشدت به این جمله ها نیاز داشتم که صبرداشته باشم ادامه بدم.
نتایج کوچیک و بزرگ کنم و سپاسگذاری کنم بابت تک به تکشون چونکه واقعا یروزی این نتایج ارزوم بودن ولی الان دارم تجربشون میکنم و باید بیشتر توجه کنم بشون چون من اینکارد زیادانجام نمیدادم چون استاندارد هام رفته بالا و به اینا توجه نمیکنم و این اشتباهه با توجه به اینا باید انگیزه پیدا کنم برای ادامه دادن.
در پایان، از تجربهی گذشته بگویید: جایی که صبرِ شما نتیجه را چند برابر کرد یا عجله شما را عقب انداخت. چه آموختید؟
هروقت صبر داشتم و ارامشم رو اولویت قرار دادم واقعا به اون خواسته رسیدم ولی هروقت درگیر عجله کردن بودم که سریع تر به اون خواسته برسم هعی ازاوم خواسته دورترشدم…
خدایاشکرت که باز برگشتم به این مسیرکنترل ذهن خداجونم ازت میخوام استمرار بیشتری داشته باشم.
ردپا ازتغییر رادرآغوش بگیر قدم هفتم
سلام به استاد عزیزم، مریم جانم و دوستان خوبم
بزرگترین هدف حال حاضر من تقویت زبان آلمانی و گرفتن مدرک C1 هست. نگم که چقدر چالش دارم باهاش :))) بزرگترین چالشم همین عجول بودن هست و چقدر نیاز داشتم به صحبتهای این فایل. دائم ذهنم رو کنترل میکنم که نه بهاره صبور باش صبر کن، مگه میشه آدم یه شبه زبان یاد بگیره! خیلی جالبه توقع دارم الان بتونم روون و بدون اشتباه حرف بزنم، توقع دارم وقتی با یه آلمانی حرف میزنم مثل خودش صحبت کنم. به خدا الان که دارم مینویسم از توقعات خودم خنده ام میگیره :)))) از قانون تکامل بگم که چقدر برام ثابت شده هست، روزی که وارد آلمان شدم روی در و دیوار هم نمیتونستم بخونم چه برسه به حرف زدن، وقتی شروع کردم زبان خوندن انقدر خودم رو تشویق کردم ، انقدر بابت پیشرفت های کوچکم خودم رو تحسین کردم که حالا بعد از یک سال و نیم میتونم بگم تقریبا هیچ مشکلی توی گفتگوهای روزمره ندارم.
ولی این موضوع آلمانی یاد گرفتن یه جورایی پاشنه آشیلمه. باید مدام به خودم یادآوری کنم پیشرفت هامو. باید به خودم یادآوری کنم که بعد از یکسال مدرک B1 گرفتم چیزی که خیلیا بعد از سالها هم نمیتونن بگیرن. باید دائم به خودم یادآوری کنم بهاره تو زبان انگلیسی و ترکی استانبولی رو مثل آب خوردن یاد گرفتی اینم میتونی.
یکی دیگه از کارهایی که میکنم هر خارجی (غیرآلمانی) که میبینم راحت آلمانی حرف میزنه یا اصلا غلط حرف میزنه ولی اعتماد به نفس داره کلی تحسینش میکنم و این بی نهایت احساس خوب بهم میده.
واقعا این پروسه آلمانی خوندن خیلی برام درس داشت و رشدم داد. از بیرون انگار فقط یه زبان دیگه یاد گرفتم ولی از درون تکونم داد. کلی از باورهای محدود کننده امو کشید بیرون مثل کمبود عزت نفس ، ترس از اشتباه حرف زدن و غیره.
این پروسه باعث شد قانون تکامل، صبر و قانون تحسین کردن و تمرکز روی نکات مثبت برام روشن و روشنتر بشه.
خدا رو هزار مرتبه شکر.
بی نهایت ازتون سپاسگذارم استاد بخاطر این فایل های ارزشمند.
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل اول / قسمت هفتم
“ عاشقم “
«هشدار : دوست عزیزم! چون بهای مادی و معنوی تک تک قدم هامو در مسیر رسیدن به هدفم با عشق پرداخت می کنم ، قَلْباً راضی نیستم کسی که عکس ماهشو برای پروفایلش نگذاشته، آگاهی های این کامنتو دریافت کنه .»
این آگاهی ها رو با آهنگ عاشقم از شارومین دارم برات می نویسم …
ببین !
نمی دونم الان کجای قصه زندگیتی ؟
نمی دونم الان چه حالی داری ؟
نمی دونم الان چطور با تغییری که رو به رو شدی دست به یقه ای ؟
نمی دونم چجوری داری تو تنهاییت ، خودتو دلداری می دی ، خودتو آروم می کنی ، ذهنتو کنترل می کنی ؟
نمی دونم چجوری توی تنهایی خودت ، خودت داری خودتو مداوا می کنی ، روی خودت مرهم میگذاری؟
نمی دونم چجوری داری خودت دست خودت رو می گیری ، خودتو بلند می کنی ؟
نمی دونم چجوری داری خودت به خودت روحیه می دی ، به خودت می گی: اشکالی نداره ، فدای سرت ، فقط خودمو خودتو عشقه ….
اما اینو می دونم که تو قهرمان قصه زندگیتی،
یه قهرمان ، مطمئن نیست که موفق میشه…
اما مطمئنه که همیشه ادامه می ده …
تو فقط ادامه بده …
وقتی داری ادامه می دی ، یه دفعه خدا میاد تو قلبت با تو همراه میشه ، بهت می گه :
وَ لِرَبِّکَ فَاصْبِرْ
به خاطر من ادامه بده …
من خیلی بهت نزدیکم …
من کنارتم …
این منم که دارم با زبون خودت به خودت دلداری می دم …
دارم می بینم چجوری داری قدم برمی داری …
اگه نمی خواستم بهت بدم ، بهت نمی گفتم به خاطر من ادامه بده …
وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ
بهت پاداش می دم به خاطر موقعیت هایی که ادامه دادن آسون نبود ولی تو ادامه دادی …
إِنَّ اللَّـهَ مَعَ الصَّابِرِینَ
عشقم …! مطمئنباش من با توام … کنارتم …
ادامه بده…
جلسه چهارم عزت نفس
از دقیقه 33 موتورت روشن میشه شروع می کنی به حرکت، به دقیقه 35 که می رسی موتورت داغ شده ،از دقیقه 36 چرخات از زمین کنده میشه و پرواز می کنی ، نیمه دقیقه 37 تا 43 اوج می گیری و میری لای ابرا اونجاست که صدای استاد اکو دار میشه و انگار داره اون آگاهی ها رو توی ذهنت هک می کنه و تو با باور کردن اون حرفا اجازه می دی که استاد کارشو انجام بده ….
وقتی کلید مغاز رو تحویل دادم ، با خودم گفتم حالا که اینطور شد می رم حاشیه خیابون مغازه می گیرم
بلافاصله از پاساژ زدم بیرون ، رفتم سمت حرم ، یه مغازه رو دیدم که کرکرش تا نصفه پایین بود ، کله رو انداختم پایین رفتم توی مغازه ، یه کامل مردی داخل مغازه بود تا منو دید جا خورد ، بهش سلام کردم
ازش پرسیدم: اینجا رو اجاره می دید؟
گفت : برای چه کاری ؟
گفتم : برای کافیشاپ
گفت : اجاره اینجا ماهی 8 میلیون تومنه
گفتم : اشکالی نداره
گفت: حقیقتش ، خودم می خوام وایسم اینجا جنس بفروشم ، امسال بعید می دونم بدم اجاره
گفتم: به سلامتی باشه ، خوش روزی باشید
گفت: حالا شمارتو بده ، اگه نظرم برگشت خواستم اجاره بدم بهت زنگ می زنم.
شمارمو دادم و اومدم بیرون
بغز گلومو گرفته بود دیگه داشتم می زدمزیر گریه ، جلو دهنمو گرفتم ، هرجوری بود بدو بدو خودمو رسوندم حرم
به محض اینکه وارد صحن سقاخونه شدم ، تا نگاهم افتاد به گنبد ، بغزم ترکید ، های های زدم زیر گریه خیلی سختمبود که باور کنم از مغازه، شب عید بیرونم کردن
اشکام صورتمو خیس کرده بود ، اما گریه غم نبود ! اشک شوق بود با یک اطمینان و یقینی با خودم تکرار می کردم : اشکالی نداره فدای سرت ، می خواد یه جای بهتر بهت بده ، می خواد یه جای خیلی خیلی بهتر بهت بده …
نمی دونم دقیقا چه حسی داشتم نمی تونم با کلمات توضیح بدم ولی جنسش یه جور شور و اشتیاق و امید بود ، اصلا غمگین نبودم !
گریه هام که تموم شد به حدی سبک شدم که دوست داشتم پرواز کنم انگار نه انگار که طوری شده ، یه احساس آزادی و رهایی داشتم
به همسرم زنگزدم جریانو بهش گفتم
اونم بهم گفت : فدای سرت عشق من ، دورت بگردم ، بیا خونه یه غذای خوشمزه درست کردم ، خدا می خواسته که شب و روزهای عید پیش من باشی ….
صبح فردای اون روز دوباره رفتم دنبال مغازه
سمت همون جای دیروز ، حاشیه خیابون یه مغازه پیدا کردم ، با صاحب ملکش صحبت کردم و بهش گفتم من هیچ پولی ندارم که الان بدم ولی طالب این مغازه ام ، اینجا رو می خوام .
نمی دونم چجوری ایشون به من اعتماد کرد ؟ روی چه حسابی؟ بهم گفت: بریم بانک ، برات وام می گیرم ، پولش رو یکجا به من بده بعد قسطاشو به بانک پرداخت کن ، گفتم قبوله ، بریم
با هم رفتیم بانک ، ایشون منرو به رئیس بانک معرفی کرد ، به رئیس بانک گفتم باجناقم توی شعبه مرکزی همین بانک کار می کنه..
گفت : جدی می گی ؟؟ آقای فلانی باجناق شماست ؟؟
گفتم : بله
گفت: بابا ! ما که با ایشون هر روز در تماسیم بهترین آدم توی سازمان،ایشونه ، خیلی بهشون ارادت داریم.
با باجناقم تماس گرفتم و بهش گفتم 50 میلیون وام می خوام برای کارم ، رفتم بانک پیش فلانی
باجناقم گفت: اصلا لازم نیست اونجا بری ، مدارکتو بیار بده ، من از طریق شعبه خودمون برات 50 میلیون وام می گیرم ، فقط چون آخر ساله ، برای آخر فروردین سال جدید وامت اوکی میشه
گفتم : اشکالی نداره ، فردا مدارکو برات میارم
خلاصه مدارکم رو دادم به باجناقم و ایشون هم تقاضای وام رو برام ثبت کرد و منتظر شدیم که تایید بشه
توی ایام عید خانواده همسرم از اصفهان اومدن خونمون با همون پولی که برای چک های مغازه جور کرده بودم هم مهمون داری کردیم هم کل ایام عید همه هزینه هامون پرداخت شد.
نزدیک سیزده به در بود که اون آقایی که شماره من رو گرفته بود تا برای مغازش بهم خبر بده ، باهام تماس گرفت
گفت : یه مغازه هست توی همون راسته که الان خالیه برای اجاره ، برو مغازه رو از دور ببین اگه می پسندی بهم بگو تا با صاحب ملکش صحبت کنم
رفتم مغازه رو دیدم
وای چه مغازه عالی
کف سنگ ، شیشه سکوریت ، نوساز
رفتم پیشش ، بهش گفتم : عالیه !
اینجا اجارش چقدره ؟
گفت : اجارش چقدر باشه برات خوبه؟
گفتم : اجارش اگه ماهی شش میلیون باشه خوبه ! ( چون اجاره مغازه های اون راسته از ماهی 8 میلیون به بالا بود، اونم پول اجاره رو همون اول، موقع امضا قولنامه می گیرن)
گفت : اجاره این مغازه ماهی 2 میلیونه !!!
گفتم : چی ؟؟!! 2 میلیون …؟؟
گفت : بله ، فقط اینجا آب و فاضلاب نداره
گفتم : اشکالی نداره … یه کاریش می کنم
گفت: پس بریم الان پیش صاحب ملکش صحبت کنیم
باهم رفتیم پیش صاحب ملک
یه خیاطی طبقه بالای یه پاساژ قدیمی توی خیابون نواب
یه پیرمرد موسپید با یه چهره نورانی
به گرمی و با احترام از من استقبال کرد
پیرمرد ادامه داد : اجاره اینجا ماهی دو میلیونه و آب و فاضلاب هم نداره، مشکلی نیست برای شما؟
گفتم : نه حاج آقا مشکلی نیست ، یه کاریش می کنم،قولنامه رو بنویسیم
همون جا 500 هزار تومن دادم بابت بیعانه و قرار شد 10 میلیون به عنوان رهن و هر دو ماه 4 میلیون چک بدم
اون آقایی که دنبالم اومده بود بهم گفت : اینا همش کار خداست!!
گفتم چطور؟
گفت : دیروز بند ماسکم پاره شد ، قلبم گفت بلند شو برو پیش حاجی تا برات بندشو بدوزه ، اومدم اینجا پیش حاجی که بند ماسکم رو بدوزه
حاجی گفت یه مغازه دارم دو ساله برای اجاره گذاشتم ، نمی دونم چرا هیچ کس اینجا رو نمی گیره ، انگاری طسم شده ، دیگه جونم به لبم رسیده ، گذاشتم برجی دو میلیون
کسی رو دور و برت داری ، مغازه مارا اجاره کنه؟
گفتم: اتفاقا یه نفر رو می شناسم که مغازه می خواد و شما رو معرفی کردم و الان اومدیم اینجا
خلاصه … وام 50 میلیون جور شد و پول رهن مغازه رو دادم و قولنامه امضا شد و کلیدهای مغازه رو تحویل گرفتم .
به این شکل خدا منو از داخل پاساژ ، آورد حاشیه خیابون ، با شرایط و قیمت روئیایی بهم مغازه داد .
و این داستان همچنان ادامه دارد…
وَ اصْبِرْ فَإِنَّ اللَّـهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
کم کم کامل شدم …
توى سکوت …
مثل ماه که هیج وقت عجله نکرد…
فقط ادامه داد و حالا مى تابه…
سلام به روی محمد جواد عزیزم چشم داداش قشنگم سعی خودمو میکنم تا عکسم رو روی پروفایلم بذارم تا حالا یکی دوبار تلاش کردم ولی نشده بازم ادامه میدم چون همیشه پیگیر کامنتهای زیبا ودلی شما هستم وشما باید راضی باشید چشم ولی اگه نشد ببخشید واجازه بده کامنتهای قلب قلبی شما رو بخونم چون روحم باهشون تازه میشه خودت وقلب مهربانت واون فرشته های مهربونی که دورتو گرفتن رو به دستان پر از مهر الله مهربانم میسپارم.
دوست خوب توحید من سلاااام و درود به روی ماهت
که چقد زیبا و دلچسب نوشتی چقد کامنت تو دوست دارم چقد داستان مغازه گرفتنت عالی بود چقد خدا هواتو داشته و اون اشک شوقی که تو حرم سرازیر شد و چقددددد دوست دارم خدایااااا منم اشک شوقی میخوام که بعد اون دلم انگار داره پر میکشه خدایا این چه کامنتی بود به زبان بنده تسلیم و توحیدی ات برامون جاری کردی چقد اوایل کامنتت زیبا بود دقیقا من همونجایی از زندگی هستم که طی کردی خودم خودم را دلداری میدم خودم رو سرم دست میکشم خودم خودم و نوارش میکنم برای خودم دلگرمی هستم دقیقا اونجایی هستم که خدایم داره منو میبینه و برام کف میزنه که چیجوری دارم در شرایط سخت با ایمانش جلو میرم قدم برمیدارم هزار بار افتادم باز دستامو تکیه زدم به پاهام و بلند شدم چون از روزی که اومدم تو این راه به خودم قول دادم که من میخوام مثل آب خوردن پول در بیارم و صاحب بهترین امکانات بشم چرا همچین قولی به خودم دادم چون اونی که از جس پوشیده هست وعده اش را به دلم نشونده تا من همچین تصمیم بزرگی و بگیرم با چه باورهای پوسیده و با چه طناب پوسیده ای با شرطی شدگی های هزاران ساله ذهنم این تصمیم و گرفتم که فقط عباسمنشی ها میفهمند که من چی میگم که چقد این خواسته و تقاصا کردن واسه کسی که یکعمررر برعکسشو تجربه کرده سخت و دشواره ولی من اینکارو کردم و به خودم افتخار میکنم بقول دوستان عباسمنشی ام که چه زیبا گفتن اومدم ثروتمندبشم ولی یک دل نه صدهزار دل عاشق یار شدم و عنان از کف بدادم و سرگشته کوی یار شدم
هنوز موفقیت مالی کسب نکردم ولی صاحب چیزی شدم که ارزش آن الماس بی نهایت هست
من عاشق و شیفته کسی شدم که او مالک و صاحب کل جهان هست و به من وعده فزونی و فراوانی و داد
خدایاشکرت که اینجام و بهت ایمان دارم شکررررر که ترا دارم شکرررر که به این کامنت سراسر نور هدایتم کردی و دلم و قرص تر کردی که تو همه جوره حواست به من هست امروز کل روز حالم خوب بود واین بقول استاد یعنی روزهای خوشی درراه هست خبرهای خوشی در راه هست باورهام داره تغییر میکنه که کل روز حالم خوب بود و بابت این آرامش و حال خوب امروز خدایم را شاکرم
محمد جواد عزیز تحسینت میکنم برای این کامنت بسیار زیباوعالی که نوشتی و بابت موفق شدنت برای احاره مغازه ای که یجورایی اجارش نسبت به اونجا مفته انشالله همین خدا که اینجوری سوپرایزت کرده همینجوری یک مغازه شیک و عالی با بهترین امکانات و برات بسازه الهی آمین
فقط آدرس و بده اومدیم شهرتون بیام پیشت یه کاپوچینو بزنیم تو رگ که من قهوه خور نیستم ولی کاپوچینو خیلی دوست دارم
شاد و پیروز باشی
خداروشکر که پروفایلم عکس داره خخخخ
عشقی داداش اون قسمت اوایل کامنت و سیو کردم چون خیلییییی حالمو خوش کرده چون حرف دل منه که اینروزا درحال بهتر شدن هستم
سلام کم پیش میاد من تا این حد احساساتی بشم که اشک تو چشمام جمع بشه
خیلی خیلی کامنتت قشنگ بود
چهخدایی داری تو
چقدر هوات داره
چقدر همه چی واست قشنگه
تحسینت میکنم
لذت بردم از کامنت هاتون چند وقت بود تو فکر بودم که آخرش مغازه چطور شد و الان که گفتین
نمیدونم یه حسی بهم دست داد
منم میتونم این خدارو داشته باشم
همونطور که همه چی واسه من و عشقم جور کرد و ما ازدواج کردیم
همونطور که معجزه وار بهمون یه دختر خوشگل گوگولی داده
اینقدر نازه
اینقدر قشنگه که حد نداره
خدایا شکرت
ترغیب شدم منم بنویسم درباره معجزات زندگیم
شاید یجایی اشک یکی جاری بشه و ایمانش به خدا هزار برابر ..
به نام خدایی که همواره هدایت می کند
سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَى
و فرمانروای هستی را به پاکی ستایش کن
الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّى
همان که آفرید و هماهنگی بخشید
وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَى
و آن که اندازه گیری کرد و راه نمود
و نعمت ها نشانه های خود را یاد کن که فراموش نکنید
خدایا شکرت
به نام الله هدایتگر
سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی عزیز
و دوستان و همراهان این مسیر زیبا
تمرین
هدف یا خواستهی بزرگی که برایش تلاش میکنید چیست؟
و مهمتر از آن، برای اینکه در میانه راه «عجول» نشوید و مسیر را رها نکنید، چگونه «جوانههای کوچک» و نشانههای اولیهای که در مسیرتان میبینید را شناسایی میکنید؟
من یا میشه گفت اکثر ما برای خواسته های به اصلاح بزرگتر مثل یک زندگی از همه لحاظ عالی یا شرایط مالی رو به رشد و عالی هدف میذاریم و پیگیرش هستیم و فکر میکنیم اگر اینها باشه یعنی موفقیت ینی نتیجه ولی وقتی عمیق تر فکر کنیم و بیشتر در خودمون جستجو کنیم و در این مسیر بهتر قدم برداریم میفهمیم که اول باید طبق گفته های استاد عزیز شخصیتمون تغییر کنه تا به مدار های بالاتری برسیم ینی تا شخصیتمون تغییر نکنه محاله بتونیم به پله های صعود راه پیدا کنیم در این چند سالی که با آموزه های ناب استاد عزیز هم قدم شدم و آموختم شخصیتم خیلی تغییر کرده ولی باز هم جای کار دارم اگر بخوام امتیاز بدم از شخصیتی که داشتم تا به الان حدود 80%تغییر مثبت داشتم که شامل مواردی بوده که خیلی باعث رشدم شده از حساب نکردن روی بقیه و حساب کردن فقط روی خداوند از تصمیماتی که شجاعانه گرفتم و روی هدایت و حمایت خداوند حساب کردم از ارزشمند و لایق دونستن خودم بدون قید و شرط ،دور شدن از غیبت تهمت قضاوت،کنترل ذهن و تمرکز روی زندگیم و خواسته هام و خیلی موارد مثبت دیگه که خداوند روشاکرم، فقط مونده 20%که باید روی ارتقاء شخصیتم کار کنم تا به امید الله وارد مدار خواسته ام بشم و اون هم کنترل هیجان در هنگام تنش و چالش که خیلی به لطف خدا بهتر شدم ولی باید به نقطه عدم واکنش و حل مسئله برسم و مورد دیگه ام کنترل افکار منفی در رابطه با نزدیکان که گاهی میاد سراغم و تا به خودم میام میبینم داره احساسم رو بد میکنه که باید بیشتر روی نکات مثبت شون تمرکز کنم اینها هدف و خواسته بزرگ من هست چون یاد گرفتم پیشنیاز رسیدن به خواسته های بزرگتر هستن و باید اونقدر کار بشه تا جزیی از شخصیت بشه حالا چطور به خودم یادآوری کنم تا انرژی بگیرم میرم سراغ ضعفهای شخصیتی که قبلاً داشتم و حالا عالی شدم به لطف خدا اینکه صبر کردم و با تکامل رفته رفته به بهتر شدن پیشرفت کردم و در نتیجه به نتایج عالی رسیدم خداروشکر میکنم و از خداوند میخوام که کمکم کنه تا این موارد رو هم به یاری خودش بخوبی تغییر بدم
با تشکر فراوان از استاد عزیز بابت این تمرینهای عالی که باعث میشه بیشتر به خودمون توجه کنیم و در اصلاحش قدم برداریم
در پناه الله یکتا شاد و سلامت و ثروتمند باشید
بنام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان
سلام به همه همفرکانسیهای عزیز در این سایت توحیدی
خدایا شکرت که لطف تو باعث شده در زندگیم به جایی رسیدم که خودم به تنهایی هرگز نمیتونستم
خدایا شکرت که لطف تو باعث شده در زندگیم درهایی به روی من باز شده که هیچکس نمیتونه ببنده(سایت استادعباسمنش)
قانون رشد (رشد وتوسعه فردی) (رشد گیاهان) هر نوع گیاهی از علف و سبزی گلهای توی گلدون خونه، درختهای پارک گرفته تا سبزیهایی که میکاریم تو باغچه، دقیقا قانون رامیبینیم، عجلهای هم نداریم که امروز که سبزی میکاریم و فردا صبح اگر سبز نشده، باغچه را خراب نمیکنیم با ایمان به قانون رشد گیاهان دوباره آب میدیم و…
صبر میکنیم.
صبر میکنیم
صبر میکنیم
رها میکنیم و میریم سراغ کارهای دیگه بالای سرش نمیشینیم که چرا سبز نشده؟؟؟؟؟
رها میکنیم
رها میکنیم
رهااااااااااا
دقیقا همه جا این قوانین را میبینیم در تک تک لحظه های زندگی و همهدورو اطرافمون برای همه چیز این قانون را میبینیم که مثلا شهرداری پارک محله را چجوری گل کاری و تزیین میکنه و…
ولی برای کار کردن روی خودمون و رشد فردی دنبال نتیجه یه شبه هستیم،
صبر نداریم
صبر نداریم
صبررررررر
واین از نجواهای شیطان هست که مارا از راه منحرف کنه و نذاره ادامه بدیم چونکه خداوند در قرآن گفته که شیطان دشمن آشکار انسان است.
إِنَّمَا النَّجْوَىٰ مِنَ الشَّیْطَانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَلَیْسَ بِضَارِّهِمْ شَیْئًا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
10مجادله
جز این نیست که نجوا از [ناحیه] شیطان است تا مؤمنان را اندوهگین کند، ولی نمی تواند هیچ گزندی به آنان برساند مگر به فرمان خدا. و مؤمنان فقط باید بر خدا توکل کنند [که توکل کننده به خدا از گزند شیطان مصون است.]
چون اون هم میدونه که اگر ما ادامه بدیم 100% نتیجه خواهیم گرفت، ایمانم ن قوی تر میشه و دیگه کارش سخت میشه، پس اینم از حیله شیطان هست که میخواد در همین ابتدای کار تا اون صدای خدا تو وجود ما قوی نشده جلو مارا بگیره.
ولی ما باید صبور باشیم کار درست را انجام بدیم و با ایمان به خدا و قانون بینقص و دقیق خداوند صبر پیش کنیم که خدا همواره با صابرین هست.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاهِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ
ای کسانی که ایمان آوردید از صبر (و استقامت) و نماز،( توجه به زیباییها)(در برابر سختی های زندگی) کمک بگیرید (زیرا) خداوند با صابران است.
خدایا شکرت برای این آگاهی های ناب که میتونم دراین سرزمین مقدس دریافت کنم و تلاش کنم برای رضای تو.
الهی چه عزتی بالاترازاین که بنده تو هستم
الهی چه فخری بالاتر از اینکه تو خدای من هستی
الهی تو آنگونه خدایی هستی که من دوست دارم
پس از من بساز آن بندهای که خودت میپسندی.
خــــــــــدایاشکرت…
خــــــــــدایاشکرت…
خــــــــــدایاشکرت…
استاد عزیزم بسیار بسیار سپاسگذارم بابت تمامی درسهای زندگی که از شما دارم یاد میگیرم.
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام به اساتید عزیزم ودوستان خوبم
قسمت هفتم پروژه تغییر را در آغوش بگیر
صبر یعنی: ادامه دادن به ” ارسال فرکانس هماهنگ با خواسته ”
هر خواسته ای امکانپذیر میشود اگر در مسیر هماهنگ با آن خواسته قرار بگیری وبا “صبر ” آن مسیر را ادامه دهی ؛
صبر به معنای تحمل کردن وزجر کشیدن نیست،،،،
صبر به معنای ادامه دادن به مسیر درست، با ایمان وپشتکار
استاد عزیزم وقتی مسیری که تاکنون طی کردم بویژه بدنبال آشنایی با آگاهی هایی که شما در سایت در اختیارمون قرار میدین واز مسیر تکاملی تون در زمینه های مختلف مثال میزنین،،،،خوب که نگاه میکنم وبررسی میکنم ،تکاملی که طی کردم رو باید به خودم یادآوری کنم واین آرامش واین آگاهانه زندگی کردن وبهتر فهم ودرک در لحظه بودن رو ،،،هرچند ممکنه زمانهای تو لحظه بودن متغیر باشه واون هم بستگی به شناختم از خودم داره واینکه بپذیرم که باز ممکنه خطا واشتباه رخ بده ،،همینکه شکلش وماهیتش نسبت به قبل تغییر کرده ومن متعهد تر به اتفاقات زندگی ام برای حرکت به جلو وقدم برداشتن به سمت آرامش ودیدن زیبایی های بیشتر،حرکت میکنم رو باید شکر گزار باشم ونتایجم رو هر روز بنویسم وآگاهانه نایستم وفریز نشم بدنبال یه چالشی که قابل حل هست وبا تغییر زاویه دیدم وکاهش انتظاراتم از خودم برای خلق تغییرات بزرگ،،به نوشتن وقدم برداشتن روزانه ام ادامه بدم ویادآوری کنم،،،صبر ،،،به معنای ایمان داشتن به هدایتهای کوچکی که چراغ راه منه تا یک متر جلوترم رو ببینم وادامه بدم نه اینکه بدونم چه اتفاقی میخاد بیفته وهمه مسیر برای من روشن بشه
صبر یعنی اینکه افرادی که به زندگی ام وارد میشن،همانطور که هستند بپذیرم وخودم تغییر کنم واونها رسالتشون رو تا اون زمانی که همراهیم انجام میدن وممکنه باشند وممکنه برای مسیر انتخابی شون تو زندگی که دارند،ازمن جدا شوند واین حق انتخاب رو به بقیه بدم که همانطور که دوست دارند عمل کنند وحرف بزنند وفکر کنند،،این افراد فقط یه نشونه ای هستند که خداوند برای بزرگتر شدن من وشناخت خودم تو مسیرم قرار میده،،پس من صبر رو با دید پذیرش افراد نه تحمل کردن اونها ببینم وخودم رو تغییر بدم تا جهان اطرافم تغییر کنه ،،،ووقتی تغییر رفتار وگفتار اطرافیانم به سمت آرامش بیشترم رو میبینم شکر گزار باشم ،نه متوقع !!!
صبر یعنی اینکه خودم رو دوست داشته باشم واز دردِ مسیر رشدم با تغییر دیدگاهم ،لذت ببرم وشکر گزار باشم.
سپاسگزارم از شما استاد عزیزم واستاد شایسته نازنین واین آگاهی ها وکامنتهای زیبای دوستانم که ثبات در این مسیر رو بهمون یادآوری میکنه.
به نام خداوند مهربان
سلام به استادان عزیزم و دوستان همراهم در پروژه تغییر را در آغوش بگیر
دو خواسته ای که الان دارم یکی در بحث سلامتی هست که یک تضادی برام بوجود اومده که احساس سوزش در پشت سرم دارم و هم زمان هم برای دوره ی مربیگری درجه سه یوگا شرکت کردم .
خب برای خواسته سلامتی دارم به فایل های آرامش در پرتو آگاهی قسمت های 4 و 5 و 9 گوش میدم هر روز و کامنت هاش رو میخونم و هر روز شکرگزاری به خاطر اعضای سالم بدنم دارم .
برای آزمون مربیگری یوگا هم هر روز تمرینات مو انجام میدم و در باشگاه هم فعال هستم و روی حرکات تمرکز لازم رو دارم .
هر روز هم به خودم یادآوری میکنم موفقیت هامو از اینکه دوره ی تئوری رو با معدل خوب همون دفعه اول قبول شدم و تا الان 4 مرحله آزمون عملی دادم که در هر 4 تا آزمون موفق بودم و نمره خوبی رو بدست آوردم و روز پنجشنبه هم آزمون مرحله 5 رو دارم .
در زمینه سلامتی همین چند روز که واقعاً شروع کردم به سپاسگزاری و توجه کردن به اعضای سالم بدنم حالم خیلی بهتر شده و همچنین در کامنت دوست عزیزم رویا مهاجر سلطانی عزیز هم باورهای خوبی در مورد سلامتی خوندم که اونها رو با صدای خودم ضبط کردم و گوش میدم بهشون و چون عاشق دیدن رقابت های ورزشی هستم و این روزا مسابقات همبستگی کشورهای اسلامی برگزار میشه بهشون نگاه میکنم و همه افراد ورزشکار رو تحسین میکنم و به خودم میگم که سلامتی طبیعی ترین حالت در جهان هستی هست و این ها نشون دهنده ی فراوانی سلامتی هستن ، میدونم که خودم این تضاد رو با افکارم ایجاد کردم و انشاء الله میخوام که این پاشنه آشیل رو برای همیشه درستش کنم .
خداوندا سپاسگزارم
به نام خدایی آغاز میکنم که شاکرعلیم است،خدایی که شکرپذیرنده ی هوشمندیه،من شکرکننده ام واو شکرپذیرنده.
ویرزقه من حیث لایحتسب ومن یتوکل علی الله فهو حسبه ،ان الله بالغ امره(آیه 3سوره طلاق)
وخداوند ازجایی که فکرش رو نمیکنی بهت میده،نه اون جایی که نشستی داری دودوتا چهارتا میکنی،راه حل توی ذهن وافکار نیست،پس بیخودی فکرنکن.
وهرکس برخدا توکل کند،خدای برای اوکافیست وبه راستی خدا فرمان خویش را به انجام می رساند.
خداوند کامل کننده ست،خداوند به انجام رساننده کارهاست،اوست تنها رب وفرمانروا وقدرت،اوست قادرمطلق رسیدگی به امور.فقط باورکن وبشین وتماشا کن که خدا چه جوری برات کاری میکنه کارستون
داشتم قبل از این گام، جلسه قرآنی قدم اول رو گوش میدادم،وچقدر قشنگ که اون فایل با بشرالصابرین به اتمام رسید،خدایا خودمونیم،خوب میدونم وقتی صبرکردم اون من نبودم،اون تو بودی که دروجود من صبرمیکردی،خدایا دمت گرم
ازجملات اول این فایل،قدرت سپاسگذاری برای چیزهای کوچیک ،من رو واداشت که بیام شکرکنم
امروز تصمیم گرفتم بیام کتابخونه ومطالعه کنم،الان هم هنوز توی کتابخونه ام،اما چنداتفاق جالب برام افتاد که خدارو حس کردم توی قلبم،احساس کردم من زلال ترشدم،یه لحظه احساس گرسنگی کردم و باخودم گفتم بهتره برم چیزی ازمغازه بگیرم که گرسنگی ام رفع بشه،اولش نجوا اومد ولش کن دوساعت دیگه میری خونه،چون سوپری ها دور بودن ازکتابخونه،حالا میخای اینقدر راه بری،بعد دیگه گوش نکردم وکارتم رو برداشتم که برم سوپرمارکت،یه چیزهیجان انگیزبگم،همین که از،درکتابخونه اومدم بیرون، دیدم یه مینی مغازه کوچیک روبه رو جدیدا زدن،تازه چای وقهوه ونسکافه هم داره،به قدری ازاین نعمت خوشحالم که انگارتوی دلم عروسیه،آخه چندین سال نبود ولی امروز بود،این اگر معنی اش این نیست که خداهوام روداره،پس معنیش چیه،الهی شکرررر،
ویا وقتی نشستم روی صندلی توی کتابخونه فقط ازذهنم یه بار گذشت که زمین کتابخونه نیاز به تمیزی داره وحالا یکی ازدخترا بدون اینکه کسی چیزی بگه داره تمیز میکنه، الهییییییی شکررررررر،منم ازش تشکرکردم.و امروز وقتی اومدم داخل کتابخونه دوسه تا ازدخترا،آشنا بودن وفقط درحدیکی دوبار دیده بودمشون،اومدن جلو وبهم سلام کردن ومشخص بود خیلی خوشحال بودن ازدیدن من،واین حس موقع ورود خیلیییی بهم حس قشنگی روداد وباعث شد من بیشتر بمونم ومطالعه کنم،خدایاااااشکرت، خدایاااااشکرت
بنام خداوند هدایتگر و مهربان
سلام به استاد عزیز و دوستان نازنین
سپاس گزاری و دیدن نتایج هرچند کوچک در مسیر رسیدن بینهایت مهم است من یک تجربه خیلی ارزشمندی دارم اوایل آشنایی با استاد به طرز فوق العاده یی خوب این کار را میکردم آن قدر کوچکترین نتایج را می دیدم و تحسین میکردم ذوق میکردم خوشحال بودم که واقعا کمبود و نداشته ها را احساس نمیکردم همین سپاس گزاری زندگی ام را خیلی زیبا ساخته بود احساس خوب شادی لذت اش زندگی ام را خیلی پربار ساخته بود کانون توجه ام روی نکات مثبت و اتفاقات خوب باعث شده بود هر روز اتفاقات خوب رخ دهد به وضوح می دیدم که مسیر زندگی ام رو به بهتر شدن و پیشرفت است
اما بعد از مدتی دیگه نتایج را نمی دیدم فکر کردم این روند مثبت ادامه پیدا میکند ذهن گولم زد که اینها که چیزی نیست خانه ماشین شغل اینها نتیجه است این تفکر باعث شد کم کم اتفاقات خوب کم رنگتر شد دیگه از اتفاقات خوب پیشرفت ها خبری نبود تا اینکه حتا پسرفت کردم در تمام جنبه های زندگی ام این تجربه ارزشمند بهترین مدرک است برایم که چقدر دیدن نتایج سپاس گزاری مهم است انگیزه و چوب سوخت است برای ادامه دادن مسیر