این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام وعرض ادب خدمت استادعزیزم وخانم شایسته مهربانم استاد عزیز چون من گوشی ایفون ندارم و خیلی هم دوست داشتم باشما حرف بزنم یه حسی بهم گفت الان میتونی برای استاد عزیز کامنت بزاری ، استاد من چک ولگد این جهان رو خوردم وچه چک ولگدشیرینی بود چون من ب واسته این چک ولگدها باشما اشنا شدم ،استاد عزیزم من تقریبا یک سال ونیم پیش اوضاع خیلی بدی داشتم هم از لحاظ مالی وهم از لحاظ روابط وچون نمیخوام توجهم روش قراربگیره این موضوع رو بازنمیکنم خلاصه همیشه سر نمازهام دعا میکردم خدایا من از این چهار چوبی ک توش قرارگرفتم (خونه )خودت ،تو همین چهار چوب راه رشد من رو فراهم کن وواقعیت های این جهان رو نشونم بده ،استاد من نمی دونستم چی میخوام از خدا ومعنی این کلمات چی هستش اصلا،اصلا من چرا تو این اوضاع همچین دعایی رو میکنم اماانگاراین کلمات یکی بهم میگفت تکرار کنم واین خواسته ودعای هر روز من بود استادنمی دونید زندگی من چقدر تغییر کرد من گوشی نداشتم شرایط عجیبی اتفاق افتادو بر خلاف میل همسرم من صاحب گوشی شدم وخیلی اتفاقی من با فایلهای رایگان شما اشنا شدم استاد من فهمیدم ک واقعیت زندگی یعنی شما حرف های شما حرفهای خداست ک بر زبان شما جاری شده سبحان عزیز حرف قشنگی رو زد ک انگار من برای یه کاری اومدم یه مسعولیتی انگار داشتم انگار نگرش من دیدگاه من با تمام اتفاقات بدی ک برای خودم رقم زده بودم با افراد دور ورم فرق میکرد ومن کاملا احساس میکردم ک یه اتفاقی باید بیافته واین زندگی من نیست واینقدر شوق ثروت ساختن رو داشتم ک کم کم داشتم افسردگی میگرفتم این حس عالی رو داشتم ولی اتفاقی نمیافتادولی حال من از وقتی ک فایلهای شما رو گوش میدادم هر روز بهتر وبهتر میشد تا اینکه پایین یکی از فایلها نوشته بود برای خرید محصولات استاد ب پی وی پیام بدید ونااگاهانه با کمک یکی از دوستانم ک شما رو به ایشون معرفی کرده بودم وایشون هم از صحبت های شما خوشش اومده بود تصمیم گرفتیم پکیج های شما رو بخریم استاد بنده تقریبا تمام فایلهای شما رو ب وسیله ی ادمهای سود جو کلاه بردار خریدیم البته تمام هزینه رو دوستم دادبخاطر شرایط بد مالی ک گفتم دو ماه بعد متوجه شدیم کلاه برداری بود استاد من این کلاه بردارهای محترم رو هم دستی از دستهای خدا میدونم تو زندگیم چون من قدرت خرید محصولات شما رو نداشتم وبا خودم گفتم ببین لطیفه خدا راهش رو گذاشت جلو پات تو ازاین محصولات استفاده کن نتیجه گرفتی میتونی این باراگاهانه از سایت خود استاد خریدکنی 🙈🙈استاد من خودم رو متعهد کردم ک هزینه تمام محصولاتتون رو بپردازم شاید باورتون نشه نجواهای توسرم بودن ک میگفت خوب حالا تو پکیج ثروت رو هم تهیه کن بعدا قول دادی ک تسویه کنی اما استاد عزیزاصلا نمیتونستم این کار رو کنم ندای درونم گفت لطیفه اگه قراربر رشد باشه توباید با همین محصولات ک دردست داری نتایجت رو عوض کنی اگه نتونی ضعف از خودته پس روی خودت بیشتر کارکن وانگار دیگه خرید ازاون کانال خط قرمزم شد واز اون روز ب امید اینکه بخوام محصولات اپدیت رو از سایت بخرم تلاش میکنم وایمان دارم این اتفاق هرچه زود تر میافته وامانتایج من تو این یک سال ونیم استاددرست بود من از لحاظ مالی خیلی تحت فشار بودم و بجای اینکه از روانشناسی ثروت شروع کنم از دوره عشق ومودت شروع کردم استاد باور کردنی نیست همه میگن تو شوهرت رو دعا کردی چیکار کردی این ادم اینقدر رفتارش با تو خوب شده استادشاید باور نکنی همسر بنده اصلا بلد نبود بخنده اما الان ب ادم شوخ طبعی تبدیل شده ک همه اطرافیان مات ومبهود شدن وروابط خودم با خانواده همسرم استاد عالی عالی عالی شده یعنی من قبلا هر کاری میکردم باز هم اون ادم بده داستان میشدم اما الان همه چیز تغییر کرده احترام و عزت زیادی بهم میشه وخندها وشوخیهاولحظه های خیلی شیرینی رو در کنار هم میگذرونیم ،ازفروردین ماه من از خدا خواستم ک بهم بگه از کدوم دوره استفاده کنم🙈🙈🙈🙈و خدا با نشانه های ک بهم داد فهمیدم ک دوره کشف قوانین رو شروع کنم استاد من تمرین فایل دوم رو چند بار با خودم انجام دادم خیلی خیلی راحت ب خواستم رسیدم وای خدای من قوانین این جهان چقدر لذت بخش وشیرینه خدایاهزارمرتبه شکرت ک خودم رو خالق زندگی خودم کردی استاد فایل سوم رو گوش دادم اصلا ایده های ب ذهنم اومد استاد خودمم دیگه باور نمیکنم چطوری این اتفاقات میافته استاد من خیلی وقت بود ک دنبال شماره یک کارافرینی ک میشناختمش بودم استاد داشتم فایل رو گوش میدادم ک یه ایده اومد تو ذهنم ک شایدتوجهادسازندگی بتونند کمکم کنندوتصمیم گرفتم برم از جهاد بعد گفتم بزار یه سرچ کنم ببینم توتلگرام کانالی داره استاد ب همین راحتی من نه تنها تونستم باایشون حرف بزنم بلکه تمام مراحل کار افرینی در زمینه کشت زعفران رو اموزش دادن استاد همینی ک ب ایده های درونی گوش دادم واین نتیجه ها رو میگیرم خیلی خوشحالم وایمان دارم ک قدم بعدی هم بهم الهام میشه یعنی کار من درطی تمام روز شده فقط میگم خدایا شکرت یعنی درناخوداگاهم تاثیر گذاشته وهمش در حال شکر گزاری هستم استاد ارزوی من اینه ک شما رو از نزدیک تو امریکا ببینم وایمان دارم ب زودی ب ارزوم دست پیدا میکنم چون من خالق زندگیم هستم استاد من لحظه ب لحظه از شما درس میگیرم از خدا میخوام هرچی اتفاق خوبه تواین دنیا رو ب نحوه احسنت شما ومریم نازنینم تجربه کنید استاد عزیزم دوستتون دارم از صمیم قلب براتون ارزوی خوشبختی سلامتی ثروتمندی بیشتر وبیشتر رو دارم
و اما روز 129ام از این سفر پرخیروبرکت داستان پسری که دنبال علایقش رفت والان چقدر از پشت گوشی میشد اون احساس خوب و رضایتشو حس کنی ، اینکه واقعا شجاعت میخواد رفتن تو مسیر علایق ، و مسیر علایق مسیریه که هر قدم شکوفاتر میکنه آدمو و همین عشق و علاقه باعث میشه که آدم انسان پشتکار و مداومت داشته باشه تو این مسیر و انسان هایی که میتونن در مسیر علایقشون باعث گسترش خودشون و جهانشون بشن ،قابل مقایسه نیست ،وگرنه از راه راهی میشه ثروت خلق کرد ،ولی مسیر علایق همه چیو باهم به انسان هدیه میکنه ،غرق در لذت هنگام انجام اون کار ،کار میشه تفریح ، و چقدر خوبه این احساس رضایت از جهان از پروردگار و از خود وقتی که در مسیر علایقمون حرکت میکنیم ، من خودم استعداد فوتبالم عالیه و حتی بعد از سه چهار سال دوری از فوتبال و درگیر …….. سال قبل که برگشتم شهرستان با وجود اعتیادهای مختلف ،طوری که نفسم بالا نمی اومد هنگام بازی کردن و همینم باعث شد بهم بربخوره و همه رو بزارم کنار و شروع کردم و در عرض تنها دوماه به اون شرایط خوبم برگشتم ،و از یه تیمی پیشنهاد گرفتم و ماه رمضانی که گذشت ما تو مسابقات شهرستان و منطقه نایب قهرمان شدیم ،و تیمهای بزرگی و حذف کردیم و بسیار تاثیر گذار بودم ،یا بدنم از همون 9سالگی بهم میگفتن مربی های رزمی و اونایی که اینکاره بودن ، فرم بدنمو تو همون 9یا 10سالگی میگفتن عالیه و فوق العادست و حتی اون چند سالی که مطلقا فوتبال و گذاشته بودم کنار و در اوج مصرفم هم روزی نبود که یه غریبه ای منو ببینه و نپرسه که باشگاه میری؟؟؟و خداروشاکرم بابت این نعمتی که بهم عطا کرده و من چند ماه پیش از برج شاید 2که شروع کردم باشگاه بدنسازی و جلسه اولی که رفتم تو لباس عوض کردم که شروع کنم ،از حرکت ها و اسم حرکت ها هیچی نمیدونستم و از یکی که سوال میپرسیدم ،بعضیا میخندیدن ،بعضیا حتی ناراحت میشدن و فک میکردن دارم بهشون تیکه میندازم و حتی دونفر بودن که الان باهاشون رفیقم در حد باشگاه و دوسشون دارم و همون جلسه اول ازم پرسیدن باشگاه عوض کردی؟؟؟گفتم نه بار اولمه میام باشگاه ،دونفری که واقعا بدنشون فوق العادس و برا کشوری تلاش میکنن ،خندیدن ،گفتن بچه گیر آوردی ،گفتم والله راس میگم تا حالا کار نکردم ،گفتن پس این بالا تنه ماله چیه ؟؟؟چقدر کشتی کار کردی؟؟؟واینم بگم که( اکثرا همه بهم میگفتن یا باشگاه میری و میگفتم نه میگفتن پس حتما کشتی کار میکنی یا کار کردی )و خلاصه گفتم نه و تعریف کردن و گفتن طرف 5سال پدره خودشو درمیاره که بشه این و منم خدارو شکر هیچوقت بابت اندام زیبایی که خدا بهم هدیه داده غرور برم نداشته و همیشه افتاده بودم در مقابل تعریف ها و سپاس گذار خدا بودم ،وپسر داییم حرص میخورد ،میگفت آب میخورم چاق میشم ،اونوخ تو جلو چشم من 4پنج سیخ کوبیده رو با برنج و نون میخوری و تکون نمیخوری و کلی میخندیدیم و البته ماشاالله الان باشگاهو استارت زده و تو سه ماه 20کیلو کم کرده و عالی داره پیش میره ،بگذریم و خلاصه که دوروزه بعدش رفتم پیش صاحب باشگاه که آقا رضاس و خیلیم دوسش دارم و با معرفت ترینه ،گفتم که آقا رضا یه برنامه برا من بنویس ، گفت که برنامه قبلیتو بیار ،گفتم اولین باره میام باشگاه برنامه ندارم ، اونم کلی تعجب و گفت فیگور بگیر و گفتم بلد نیستم و خلاصه خودش بلند شد از رو صندلی و یادم داد و گرفتم فیگور چند تا و عکس گرفت چنتا ازم و اونم اصن باورش نمیشد که من کار نکردم ، سیس پک شکم من اونم نه سیس پک لاغر نه سیس پک حجم دار و اون عضله ها و اون بالا تنه و خلاصه من شروع کردم کار کردم و دوماه بعد بهم گف باید ببرمت مسابقات و بدنم بدون هیچ پودری و مصرف هیچی فقط با کارکردن انگار چند برابر بهتر شده بود ، البته اینم بگم که این عضلات من صددرصد تکامل خودشونو طی کرده بودن اززمان بچگی 9سالگی که باشگاه رزمی رفتم چند سال و بعدش از 15سالگی اینا چسبیدم به فوتبال و عاشق فوتبال بودم و خیلی بازی میکردم و حتی تو اولین حضورم تو مسابقات رسمی بین مدارس قهرمان شدیم تو منطقه و تو فینال تاثیر گذارترین بازیکن بودم با زی و 4به سه بردیم و من دوتا گل زدم و یه پنالتی گرفتم ، و هیچکدوم از استعدادیابا و مربی هایی که اونجا بودن ازم پرسیدن تو کدوم تیم بازی میکنی که ندیدیمت تا حالا؟؟گفتم من تو مدرسه و کوچه خیابون بازی میکنم ،گفتن یعنی اولین مسابقات رسمیت بود که شرکت میکردی گفتم آره اگه رسمی به این میگن ،و خلاصه بگم که تا خدمت من فوتبال بازی میکردم و بدنم و استایلم خوب بود و هی بهتر و بهتر شد و یه حسنی که من دارم سوخت و ساز بدنم فوق العاده بالاس ولی در کل تو این شرایط آرمانی بدنی لایه پرانتز بگم که خیلی دوست دارم دوره قانون سلامتی و تهیه کنم و با مادرم استفاده کنیم این دوره رو ، و این نکته رم خواستم بگم که سو تفاهم نشه من چندین سال ورزش میکردم ولی خب باشگاه بدنسازی نرفته بودم ،و بازهم تو همین تابستون که یه 3ماهی بود که بدنسازی و استارت زده بودم و از اونور لیگ شهرستان ما شروع شده بود مربی هی زنگ میزد و اصرار میکرد و من فقط یکی دوبازی و رفتم و یک مربی که تولیگ دسته 2هم سابقه مربیگری داشت اومده بود و امسال تابستون داشت با مربی ما همکاری میکرد و خلاصه همون یه بازی منو که نیمه دوم فرستاد به زمین و دیدبازیمو و خیلی پسند کرده بودو گفته بود خیلی عالیه فقط باید بیاد تو شرایط مسابقه ،چون من از جام رمضان که تموم شد از عید تا برج 5فوتبال مطلقا بازی نکرده بودم ،و انتخاب کردم که برم باشگاه و اونم یه جورایی الهامی بود چون میخواستم هرروز حداقل یه کم تحرک بدنی داشته باشم ، و خلاصه به من دوستم که بازیش عالیه و همه میشناسنش تو منطقمون ،بهم گف که بیا این پسندیده بازیتو میخواد ببره تو تیم خودش تودسته 3تبریز وفقط از تیم دونفر و پسندیده ،اون یکی دوستمون رفت باهاش و الان قرارداد گویا بسته و داره بازی میکنه ،ولی من نرفتم ،دلیلشم اینه که بعده آشنایی با این مباحث و قوانین ، آزادی و بالاترین اولویت خودم قرار دادم تو زندگی و نمیخوام متعهد به تیمی یا چیزی باشم ، و هرروز بخوام ساعت مشخصی برم سره تمرین ، دوس دارم هر لحظه آزاد باشم و زندگی شلوغ و تو توجه جمع بودن و احساس میکنم نمیپسندم ، نمیگم معروفیت و دوس ندارم نه دوست دارم ولی نه معروف بودن به عنوان یه بازیکن رو نمیپسندم واون فضا رو دوست ندارم ، از اینورم که از پارسال من علاقه داشتم به خریدو فروش ملک و مشاور املاک و واسطه ، زمستون دوره اصول کسب و کار شخصی و خریداری کردم و از برج تقریبا 3 از خدا خواستم با توجه به اینکه هم فوتبالمو دارم و هم خیلی دوست دارم یه بیزنس من باشم و تجارت خودمو داشته باشم منو هدایت کنه که باورتون میشه میدونم ، تو خیابون شهرمون داشتم قدم میزدم ساعت تقریبا 11صب بود و همینکه این سوال و پرسیدم در حال قدم زدن سرم به پایین بود و سوال و پرسیدم و هدایت خواستم و سرمو که بلند کردم ،یه تابلوی خیلی بزرگ بیرون جلو در مغازه بود که انگار داشتن روش کار میکردن بچه های تابلوسازی و بعداً هم باهاشون دوس شدم چون میمومدن باشگاه و خلاصه رو تابلو نوشته بود (املاک ) ومن اینو یه نشونه دیدم و جدی استارت زدم و تو این تقریبا 7ماهی که استارت زدم و هدایت شدم به آموزش و همواره کار کردن روی باورهام و اینا و چنتا کمیسیون خوب گرفتم و معامله انجام دادم و خیلی پیشرفت داشتم و الآنم دارم تمرکز میکنم روی کسب و کار آنلاین از طریق اینستاگرام که هدایت شدم به یه فایل راجب اینستاگرام املاک از یک استاد خیلی خیلی خوب و هدایت شدم به استاد غفرانی عزیز که خیلی خیلی باورهای خوبی دارن راجب این کار و واقعا عاشق این کارن و دارم ازشون یاد میگیرم و جالبه اینو بگم که دوستان عزیزم اون موقعی که هدایت شدم به فایل اینستاگرام املاک که اون استاد عزیز توضیح میدادن ، دقیقا چند تا ایده ی مهم و کلیدی رو بیان میکردن که دیدم قبل دیدن این فایل ایشون ،خداوند اون ایده ها رو به من الهام کرده بود و من داشتم اون ایده هارو انجام میدادم و این هدایت به سمت این فایل هم برای این بود که مصمم باشم که مسیرم درسته و با طی تکامل نتیجه خواهد داد و چنتا نشونه و خواب دیدم که تو تعبیر خوابام خوندم که به موفقیت در تمام ابعاد میرسم و علی الخصوص کسب و کارم ،و با عشق دارم ادامه میدم و شاکر خداوندم بابت هدایت لحظه به لحظش و الان چند روزه متمرکزم روی پیج اینستام و دارم آموزش میبینم ، و بدنسازیمم ادامه میدم و از فوتبال و اینا هم پیشنهاد دارم ،ولی عاشق اینم که تجارت خودمو داشته باشم و بیزنس من باشم و پول دربیارم و آزاد باشم و تو این سه تا زمینه ،هم املاک و هم بدنسازی و هم بحث موفقیت فردی ، ادامه بدم و عاشق این سه تا کارم و دوس دارم که یه پلی پیدا کنم و اینارو یه جورایی ربط بدم به هم یا شاید خدا هدایتم کنه به حتی کاری که بیشتر از اینا عاشقشم نمیدونم ، ولی اینو میدونم که علایق من ایناس و در مسیرم و خداروشکر که آنقدر بهم توانایی و استعداد داده و کمکم میکنه تا مهارت کسب کنم در حوزه علاقه مندیم ، دوس دارم اگه معروفم شدم ،تو این استایل معروف بشم ،به عنوان یه بیزنس من موفق به عنوان یک شخص ورزشکاری که الگو باشه برا دیگر جوونا با لایف استایل سالمش ،وبه عنوان فردی که الهام بخش و انگیزه بخش باشه برای کسانی که طالب رشدن و راه استادشو ادامه بده با معرفی خدای درست و توحید برای عزیزانش و هرکسی که باهاش درارتباطه و آمادس برا تغییر زندگیش و شناخت خدای واقعیش ،
خدایا صدهزار مرتبه شکرت بابت تمام استعدادها و توانایی هایی که به من عطا فرمودی .
یه روز بهشتی در نور عظیم و پر از عشق خدا که تک تک سلول های بدنم کد های سلامتی که هر روز از منبع نور خدا به سمت بدنم ،از قلبم منتشر میشن تا با کلی ذوق و شوق برن و سلول های بدنم رو بغل کنن
وای که چه حس خوبی داره هر روز دیدن این اتفاق زیبا در بدنم
من کاش میتونستم اینجا با طراحی نشون بدم کد سلامتی رو
من تو دفترم هر روز طراحیش میکنم
یه قلب میکشم و توی قلب مینویسم ربّ
بعد از کنار قلب دو تا خط میکشم عین دست ولی دایره هست
صبر کن طیبه
الان که مینوشتم بهم گفته شد باید دستاشم قلب بکشی که وقتی سلول های بدنت رو بغل میکنه از سه طرف قلب تبدیل به نور بشه
بعد یه خط هم میکشیدم و پایینش توی یه بیضی مینوشتم سلامتی
و وقتی هر روز تکرار میکنم و هر روز کیف میکنم و میبینمشون
حتی لبخند و شادی سلول های بدنم و کدهای سلامتی رو میبینم که نور میشن و جاری میشن در بدم
همین الانم که دارم مینویسم میبینمشون و از ذوق اونا منم لبخند دارم و کیف میکنم
نمیدونم چی شد نوشتم
حتما لازم بود قبل نوشته هام و ردپای روز بهشتیم بنویسمشون
خدایا شکرت
امروز دو تا تخم مرغ گذاشته بودم آب پز بشه تا ببرم ورکشاپ و ناهارمو اونجا بخورم
و اول رفتم نون گرفتم و کنجدی بود به قدری بوی کنجد عالی میومد که حس فوق العاده ای داشتم
هوای امروز بارونی بود و سرد
و وقتی رسیدم تجریش برف میبارید
وقتی رسیدم دیدم برف میباره و کلی هوا فوق العاده بهشتیه
من دیگه دارم تو بهشت خدا زندگی میکنم
هر روز و هر لحظه ام خود خود بهشته
رفتم سمت میدانش و به قدری زیبا بود که درختا و همه جا فوق العاده زیبا بود
و سفید و برفی و من فقط میگفتم چقدر زیبا
خیلی خوشحالم از اینکه به قدری پیشرفت داشتم که حتی وسط پیاده رو وایسادم و از خودم سلفی گرفتم
و لبخند عمیقی داشتم که اصلا آدما رو نمیدیدم چه برسه بخوام خجالت بکشم مثل دو سال پیش
من که تا دو سال پیش عمرا اگه وسط خیابون از خودم سلفی میگرفتم ، انقدر تو خیابون با خجالت راه میرفتم و حس میکردم همه دارن نگاهم میکنن
اما الان هیچی دیگه برام اهمیتی نداره
با چنان ذوقی داشتم میخندیدم و عکس میگرفتم که کلی کیف داشت
نمیدونم اما الان دیگه وسط خیابون تو جمعیت شلوغ خود به خود میخندم و با خدا صحبت میکنم
آسمونو نگاه میکنم و جوری به همه چی نگاه میکنم که انگار بار اولمه که دارم خیابونا رو ،درختا رو میبینم
هر بار که میام تجریش خیلی حس خوبی دارم و همون درختایی که هر هفته میبینم و بازم میبینمشون میگم چقدر زیبان و برام نازگی دارن
خدایا شکرت
وقتی رفتم وسط میدان و از برفا عکس گرفتم و از خودمم سلفی گرفتم ، چشمم به یه درختی افتاد که دیدم دقیقا طرح لبخند ،چشم و ابرو و بینی به زیبایی و به وضوح طراحی شده روی تنه درخت
طراحش خدا بود
چون برفایی که روی تنه درخت نشسته بود و آب شده بود قسمت هایی که آب شده بود تیره رنگ شده بودن و دقیقا چشم و بینی و لبخند عمیقی روی تنه درخت طراحی شده بود
و من عکس گرفتم از این شاهکار بسیار زیبای خدا
خدایا شکرت
و بعد رفتم ورکشاپ
وقتی رسیدم فانوس و ترازو و بطری شیشه ای و کدو و وزنه گذاشته بودن
زاویه طراحیمو انتخاب کردم و نشستم
یه استادی هست که همیشه لبخند به لب داره و حس خوبی داره
وقتی منو میبینه به قدری با خوشحالی و لبخند سلام میده که حس خوبی به آدم میده
وقتی میبینمشون به خودم میگم طیبه تو هم یاد بگیر همیشه با خوشرویی سلام بدی
و برای خودم بوم و سه پایه و وسایلای دیگه گذاشتم
وقتی شروع کردم به طراحی ترازو ،برام سخت بود اما گفتم باید طراحیش کنم و یاد بگیرم
خیلی حس خوبی داره وقتی هر هفته یک شنبه ها به لطف خدا میام و اینجا قدمی برای پیشرفتم در مهارت نقاشی برمیدارم
وقتی دوستم اومد و باهم نشستیم و کار کردیم امروز تعداد استادا کم بود ، وقتی چای و شیرینی آوردن
من مثل همیشه یدونه چای برمیداشتم و بعد دوباره یه چای دیگه برمیداشتم
و شیرینی هم وقتی آوردن خوشحالم که دیگه به اندازه روزای اولی که تصمیم گرفتم شیرینی نخوردم ،دلم شیرینی نمیخواد
همکلاسیم گفت شیرینی نمیخوری ؟ گفتم آره دیگه یاد گرفتم که نخورم و به بدنم احترام بذارم
گفت سخته ،نگو ، چجوری جلوی خودتو میگیری ؟
وقتی به این فکر میکنم که قراره بخش کورتکس مغزم که مربوط به اراده هست بزرگ تر و بزرگتر بشه ،بیشتر علاقه مند میشم که اراده ام رو با این تمرینات قوی کنم
تو ورکشاپ که طراحیم تموم شد و رفتم رنگ بردارم تا کارمو شروع کنم ، هی میگفتم یکم رنگ اضافه بردارم و ببرم تو خونه بومامو زیر سازی کنم بعد یهویی به خودم اومدم گفتم طیبه چیکار داری میکنی
این کار درست نیست
رنگارو گذاشتم که اینجا کار کنی نه اینکه ببری خونه
به اندازه مصرفت بردار اگر اضافه موند اونو میبری
وقتی رفتم طراحیمو به استاد طراحیم نشون بدم هنرجوی استام هم اومده بود که من هر هفته چهارشنبه قرار شده برم گالریش تو انقلاب که ازش طراحی و تذهیب رایگان یاد بگیرم
به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به سمت این آگاهی های توحیدی
سپاسگزارم از الله مهربان که امروزم بهم فرصت زیستن داد تا خوب زندگی کنم و کمک کنم دنیا جای بهتری برای زیستن باشه
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم ومریم جون عزیز که این آگاهی ها رو به صورت هدیه دراختیارمون قرارمیدین سپاسگزارم از سخاوتمندی استاد عباس منش عزیزم
وقتی نتایج دوستانم رو میشنوم آسان شدن ،یادم میاد
یادم میاد که میتونه انقدر آسان و با لذت پیش بره ،جهان میتونه سریع جواب بده و البته آسان جلو بره.
استاد راجب آسان شدن برای آسانی ها زیاد صحبت کردن و انصافا هم من تجربشو دارم اما ذهن خطاکارم دائما درحال فراموشی هست و اگر این مداومت نباشه خدا میدونه به کدام تاریکی و نجواهای محدودکننده منو میخواد میبره.
خدایا سپاسگزارم که هدایتم کردی به این مسیر من تاابد سپاسگزار این نعمت بزرگت، هستم
مریم جون عزیزم سپاسگزارم که پروژه تغییر را درآغوش بگیر رو برامون تدوین کردی ، این یادآوری چقدر به دردم خورد تو این روزها
خدایا شکرت که با پروژه روزشمار تحول زندگی این استمرار و این مداومت رو بهم آموزش دادی ، کمکم کن تا دراین مسیر توحیدی ثابت قدم بمونم
راستش من عاشق اینم که شغلی داشته باشم که آزادی زمانی و مکانی و استقلال مالی برام داشته باشه
که بی وقفه به خوندن و نوشتن و گوش کردن این فایل ها بپردازم و با همکارانی در ارتباط باشم که تو این مسیر باشن و بتونیم مدام باهم راجب قوانین صحبت کنیم و به این شیوه زندگی کنیم ، اینجوری از لحظه لحظه ی زندگیم لذت ببرم
وقتی که دارم فایل گوش میدم و مینویسم و میخونم اصلا زمان نمیفهمم اصلا گشنم نمیشه و اصلا چیزی حواسمو پرت نمیکنه ، میتونم بی وقفه گوش کنم و بنویسم و تو رویا هام غرق باشم ، واقعا نمیدونم چه کاری هست که بتونه این شرایطو برام فراهم کنه شاید نوشتن کتاب از فایل ها باشه هرچیزی که هست تنها در مورد شنیدن و نوشتن و گوش کردن و زندگی کردن همراه بااین آگاهی هاست که من عاشقشم
البته مدیریت یک مجموعه و کاری که الان دارم انجام میدم هم چیزی هست که من دوسش دارم اما عاشق اگه باشم ، بله عاشق ماندن در فضای این آگاهی ها هستم که خسته و گشنه و تشنه نمیشم و متوجه زمان و مکان و نیازهای مادی دیگم نمیشم ، خداهدایتم کنه به مسیری که انقدر زمان داشته باشم تا تمام مدت بتونم غرق این آگاهی های توحیدی باشم
خیلی لذت بردم از گوش کردن این فایل ،بیشتر از پنج 6 بار گوش کردم و قلبمو باز کرد و بهم کلی انرژی دادو باورهامو قوی تر کرد که میشه نشانه هارو دید و تغییر کرد میشه کار به چک و لگد نرسیده رو به جلو حرکت کرد
سپاسگزارم مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم به سمت درک و دریافت این آگاهی ها.
دوستتون دارم و عشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من بشدت و علاقه ای سوزان میخوام که مهاجرت کنم و خودمو توی شاطط بهتری تجربه کنم 6 سال پیش هم از جنوب به شمال مهاجرت کردم فقط با این نگاه که شدنیه و خداوند هر جا باشم بهم روزی میده . حالا هم خواسته مهاجرت به کشور دیگه ای دارم و توی بحث زبان هی به یه وقت دیگه میندازم و میگم حالا اون کارو انجام بدم این کارو انجام بدم و آموزش زبان باشه برا وقتی که همه کارهام انجام شد .
با توجه به لحظه مرگ و لحظه حسرت حتما این موضوع برام میشه حسرت که وگه من انجامش میدادم درها باز میشد. چون انجام ندادم و این قدمو بر نداشتم در بعدی باز نشد .
و الان فکر میکنم کارهایی از سمت خودم انجام دادم و یه سری آشغالهای زیر مبل هم بیرون کشیده شده الان این کار هم که از سمت منه از الان شروع کنم قدم به قدم شبی یه ساعت روش کار کنم شبی یه ممله یاد بگیرم و الان که دریا آرومه شنا رو یاد بگیرم .
سلام استاد گرامی سپاسگزارت هستم که با دیدن هر یک قسمت از این گفتگوها درهایی از اگاهی بر روی ما باز میشود که خدا میداند تا کجا ادامه داشته و چه نتایج شگفت انگیزی را رقم بزند.
از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است.. موضوع ویژه این قسمت هدف داشتن بود..
انسان بی هدف مثل یک مرده متحرک است.
یک برگی در دست باد.
باری به هر جهت.
همرنگ و پیرو جماعت .
هر کجا توده مردم حرکت کنند او نیز به دنبال آنها خواهد رفت.
ولی داشتن هدف شور و اشتیاقی در انسان به وجود می آورد که اگر این شور و اشتیاق در جهت مسیر علایق باشد و به صورت تمرکز لیزری بر روی هدف بوده و با باورهای مناسب نیز همراه باشد..
باورهای همچون:
احساس لیاقت و شایستگی .
باور به اینکه تمامی شغل ها به یک اندازه پتانسیل ثروتمند شدن را دارند.
باور به اینکه عوامل بیرونی هیچ تأثیری بر روی ثروتمند شدن و موفقیت من ندارند.
باور به اینکه شغل من یک شغل ارزش آفرین است.
و باورهای عالی و فوق العاده ای که در دوره روانشناسی ثروت یک گفته شده است .
انوقت این شور و اشتیاق همراه با هدف و انگیزه و تمرکز و باورهای مناسب و طی کردن تکامل و بلوغ ،
باعث موفقیت های بی نظیر و فوق العاده خواهد بود.
فارغ از سن، جنسیت، محل زندگی و …
چقدر خوبه که آدم این صحبت های ناب را همیشه و همواره با خود تکرار کند. صحبت هایی که چراغ روشنی در مسیر پیشرفت است.
و از طرفی آرامشی در انسان به وجود میآورد که دیگر نگرانی و ترس از آینده هیچ معنا و مفهومی ندارد .
اینکه تو مطمئن هستی به نتیجه .
اینکه تو ایمان داری به خداوند که همواره پشت و پناه توست.
اینکه با طی کردن تکامل به هر چی بخواهی میرسی و مهمتر اینکه آرامش و ایمانی داری که تو را در مسیر نگه میدارد و با صبر و شکیبایی و حرکت در مسیر، قدم های بعدی را برایت مشخص می کند.
گفتم که مامان یادته من بارها چند سال پیش آینه دستی و جاکلیدی و چیزای دیگه نقاشی میکشیدم هیچ کس نمیگرفت و تصمیم میگرفتم هدیه بدم
چون اذیت میشدم میدیدم نقاشیایی که با کلی عشق رنگ کردم کسی نمیگیره یا میگن گرونه
و هدیه میدادم چون یه جورایی اذیت میشدم که نقاشیامو کسی نمیگیره در صورتی که ایراد از باورام بود نه مشتری ها
و کلی باور محدود کننده دیگه که اون زمان داشتم
و از زمانی که تصمیم گرفتم آگاهی رو انتخاب کنم و از خدا کمک خواستم و سعی کردم هر روز نسبت به دیروزم پیشرفت کنم ، کم کم با توجه به تلاشی که میکردم
به مقدار تلاشم و ایمانی که نشون میدادم آروم تر و زندگیم تغییر کرد
امروز وقتی جلو در مدرسه 355 فروش داشتم و در عرض نیم ساعت که بچه ها میرن و مادراشون میان دم مدرسه انقدر اشتیاق نشون میدادن که دور کارام میشستن بچه ها و یکی یکی نگاه میکردن و مادراشون میگفتن درس هم میدی به بچه ها
اون همه کلمات که پشت سر هم به مادرا میگم ، من نیستم و خداست که به زبونم جاری میکنه
با هر مادری که حرف میزدم یا خودشون میپرسیدن میگفتم میتونین ثبتنام کنین تا تابستون به بچه هاتون تو مسجد محله مون یاد بدم
و گفتن که یکم دوره براشون و ازم درخواست کردن تا برم مسجد محله خودشون که با محله و شهرک ما نیم ساعت پیاده راه داره ، تا هفته ای یه روز به بچه هاشون درس بدم نقاشی روی چوب و سفال و … رو
حتی شماره مو هم گرفتن یه دختر گفت خاله شماره تو میدی گفتم باشه و من قبلا به هیچ کس شماره نمیدادم
طبق باور محدودی که از بچگی اطرافیان گفته بودن و ترسونده بودن میگفتن نباید شماره تو به کسی بدی مزاحم میشن و کلی حرفای دیگه
حتی از جواب دادن به شماره ناشناس ترس داشتم دست و پام میلرزید
ولی به لطف و عنایت خدا این محدودیت رو پشت سر گذاشتم و از اون روزایی که تصمیم گرفتم خجالتم رو رفع کنم دیگه برام مهم نیست که بگم وای نه شماره نمیدم
من وقتی امروز آینه دستیام فروش رفت با جاکلیدی و کش مو ، یه لحظه به خودم گفتم ببین طیبه چه فرقی کرد ؟؟؟؟
تو قبلا هم داشتی از این کارا انجام میدادی و عشقت نقاشی بود و عاشقانه شب و روز کار میکردی ولی فروش نداشتی
البته درسته من از سال 96 هم تو پیج اینستاگرام نقاشیامو میفروختم ، ولی چون مخصوص یه شغل شده بود همه کارام برای آتش نشانی بود کارای دیگه ام فروش نداشت و باز طبق باورای محدودی که داشتم بود که فروش نمیرفت
بعد گفتم چی شد ؟؟؟
الان تو نیم ساعت نزدیک 400 فروش داری و حتی بیشتر از اونم میشه طبق باور و ایمانت به خدا
تازه دارم درک میکنم همه چی اول ایمان به خدا و توحیدی عمل کردنه و بعد باور
چون وقتی من روی باورام کار میکردم فروش داشتم ولی نه زیاد
از وقتی که تصمیم گرفتم ایمانم رو در کنار قدرتمند کردن باور هام به خدا نشون بدم خدا یه جور دیگه ای برام بی نهایت عطا کرد از همه نظر
من امروز مثل هر روزم گفتم خدا تو راهمو بهم نشون بده گفتم میرم باز یه مدرسه تا نقاشیامو بفروشم
تو ذهن خودم یه مدرسه دیگه بود ولی تو دلم گفتم خدا تو بخواه و میپرسیدم کجا باید برم ؟
اول وقتی از خونه بیرون اومدم گفتم میرم به سرای محله اون قسمت از منطقه ای که نزدیک خونمونه وپیاده نیم ساعت راهه میگم اگر معلم نقاشی خواستن اسممو بنویسم بعد میخواستم برم پارک ترافیک که دوچرخه سواری حرفه ای یاد میدن تا برم حرفه ای یاد بگیرم
تو راه با خدا حرف میزدم میگفتم کجا برم؟ انقدر محو حرف زدن با خدا و دیدن زیبایی هاش و سپاسگزاری بودم ،گفتم من چرا یادم رفت ، دوچرخه سواریم باید میرفتم قبل رفتن به مدرسه ای که تو ذهنم بود
چون اون مدرسه که میخواستم برم مسیرش جدا بود و اول گفتم برم دوچرخه رو بپرسم بعد برگردم جلو مدرسه تا بچه ها وقتی اومدن نقاشیامو پهن کنم
بعد دیدم گفتم وای خدای من ، اصلا حواسم نبود که اینجا کنار مارک ترافیک مدرسه ابتدایی هست
بارها اومده بودم این پارک ترافیک و مدرسه رو دیده بودم ولی اصلا یادم نبود تا بیام اینجا بفروشم
زود رسیده بودم 11 بود و بچه ها 12:15 زنگشون میخورد ،پارک ترافیک هم بسته بود برگشتم
یهویی دیوارا و نقاشی روی دیوار مدرسه توجهمو جلب کرد
یه حسی بهم گفت برو مدرسه و با مدیر صحبت کن برای رنگ دیوارای مدرسه
ولی ذهنم هی میگفت نرو ، که اگه قبول نکردن چی؟ یا چحوری میخوای بگی
که زود جوابشو دادم
گفتم اولا من میرم و میگم فوقش یا میگن باشه یا میگن نه
بعدشم من ایمانم رو به خدا نشون میدم باقی کارا با خداست من و تو چه کاره ایم ذهن من و بعد رفتم و با مدیر حرف زدم گفت قیمت بده
گفت چند رنگ میکنی هر دیوارو
بهش گفتم من تاحالا کار نکردم ،ولی اگه قبول کنین من میتونم رنگ کنم و گفت از روی همون طرح ها بخوای رنگ کنی قیمت بده یا هر طرحی که بود دوباره رنگ بشه قیمت بگو
گفت برو حیاط مدرسه رو ببین و بیا بگو که چقدر میگیری تا رنگ کنی
بعد نقاشیامم نشونشون دادم گفتن نه اینا رو نمیخوایم ولی دیوار مدرسه رو قیمت بدی میگیم بیای رنگ کنی یا نه
بعد من رفتم حیاط مدرسه رو دیدم انقدر بزرگ بود و دیواراش لازم بود که رنگ بشه خیلی رنگاش رفته بود
بعد اومدم بیرون و دیدم مادرای بچه ها دارن میان ، سفره مو پهن کردم و نقاشیامو گذاشتم یکی یکی اومدن نگاه کردن و ازم خرید کردن
بعد که بچه ها زنگ آخرشون به صدا در اومد با مادراشون اومدن و دور کارام جمع شدن
و درخواست کردن که تو محله شون برم و اونجا تو مسجد ثبتنام برای آموزش باشه تا بچه هاشونو بیارن و اسم دوتا مسجد رو گفتن که اگر خدا بخواد فردا صبح میرم هم مسجد و هم مدرسه تا قیمت بدم بهشون
بعد مدیر مدرسه میخواست بره گفت دختر تو اومدی دیوارارو ببینی قیمت بدی کجا رفتی ؟
گفتم اینجا میفروختم فردا میام باهاتون حرف میزنم گفت باشه
امروز وقتی رفتم اون مدرسه فقط گفتم خدایا شکرت یعنی خوب میدونستی کجا منو ببری
حتی به دلم انداخت برم نقاشی دیواری رو بپرسم و گفتن که قیمت بگو
همه اینا کار خود خودشه که جوری مسیرمو تغییر داد تا برم اونجا
همه چیو به خودش سپردم گفتم خدا اگر رنگ دیوارای مدرسه جور بشه که عالیه اگرم نشد باز خیریتی در این هست که درس هایی باید یاد بگیرم
بعد که برمیگشتم تو راه یه مدرسه هم دیدم که بچه ها میومدن گفتم بشینم اونجا یهویی چند بار شنیدم نه نشین برو خونه
گفتم چشم و وقتی رفتم رسیدم سمت خونه مون یهویی یادم اومد که من قرار بود برم مدرسه ابتدایی سمت خونمون که 1:30 زنگشون میخوره
رفتم و به خانم دستفروشی که نشسته بود جلو مدرسه گفتم من میرم اونجا خواستی بیا و گفت باشه و اومد
وقتی رفتیم درسته نفروختم چیزی ولی با مادرا حرف زدم و بچه ها گفتن فردا بیا خاله الان پول نداریم
من برگه ای که چاپ کرده بودم و با خط تحریری خودم نوشته بودم آموزش هست تو مسجد محله مون میخواستم جلو در مدرسه بچسبونم که
یکی از مادرا گفت آموزشم میدی گفتم بله شماره مو گرفت گفت بیا به مسجد محله ما هم که نزدیک محله شماست بگو تا ما هم بچه هامونو بیاریم برای آموزش
خیلی حس خوبی داشت
من وقتی داشتم فکر میکردم که مادرا میخوان که بچه هاشون یاد بگیرن
به یاد این ایده افتادم که قبل از آگاهی بهم داده شده بود از طریق ددستم ولی عمل نکرده بودم
این بود که فیلم بگیرم و تو تلگرام یا سی دی کنم و بفروشم آموزش نقاشیامو رو چوب یا سفال
باز همه اینا رو از خدا میخوام راهشو که به طبیعی ترین و ساده ترین هست رو بهم بگه
و هر بار میگم خدایا اختیارمو تماما به تو میسپرم و خودت اراده منو بگیر به دستت
اون چیزی باشه که تو میخوای نه اونی که من از نا آگاهیم میدونم
بعد خواهرم زنگ زد گفت طیبه بیا دوشنبه بازار یه دست فروش هست کلی چوب و زیر لیوانی به قیمت ارزون آورده
و وقتی من رفتم انقدر خوشحال بودم که یاد این موضوع افتادم
که خدایا ازت ممنونم در زمان مناسب در مکان مناسب قرار دادی من رو تا به خواسته ام برسم
چون من چند روز بود میخواستم زیر لیوانی چوبی بگیرم ولی گرون بودن و میخواستم قیمت مناسب باشه که امروز خدا بهم عطا کرد
و من با پول فروش دیروز و امروزم چوب خریدم تا رنگ کنم
این روزا بیشتر پیش میاد که در زمان و مکان مناسب به خواسته هام میرسم
حتی شده بارها تو گفتگوم با خدا حس کردم و شنیدم که طیبه باید تو ایمانت رو بیشتر و بیشتر نشون بدی چون برای خواسته های دیگه ات کم مونده تا مولفه ها کنار هم قرار بگیرن
وقتی ایمانت رو نشون بدی خدا چند برابر بی نهایت برات رقم میزنه
پس دائم در حرکت باش و سوال بپرس تا به جواب برسی
شب وقتی بارون میبارید رفتم بیرون تا تو خرید به مادزم کمک کنم ، خیلی زیبا بود صورتمو رو به آسمن گرفتم و گفتم وقتی این نعمت به زمین میرسه و درختارو شفاف و زیبا میکنه
پس منم باید از این نعمت استفاده کنم و صورتم رو با این آب شفا بخش خدا شستشو بدم و شفاف و زیبا بشه صورتم
و همه این ها قدرت خداست که هر لحظه در اختیارمون گذاشته
وَأَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَهِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ وَهُمْ فِی غَفْلَهٍ وَهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ
و آنان را از روز حسرت ـ آن گاه که کار از کار بگذرد ـ بترسان، در حالی که آنان در بی خبری [شدیدی] هستند و ایمان نمی آورند.(آیه 39 سوره مریم)
سلام استاد عزیز و خانوم شایسته مهربان و دوستان خوبم در پروژه تغییر
چقدر تأثیرگذار بود این تست لحظه مرگ که استاد بهش اشاره کرد
این تلنگری بود که من به خودم بیام که با اینکه مدتی است که وارد
شغل مورد علاقم شدم اما وقتی استاد ازین تست صحبت کرد
با خودم فکر کردم اگر اون لحظه برسه من هنوز خیلی کارهای
انجام نشده هست که انجام ندادم و باید همانطور که بعد از 10سال
کارمندی پا روی ترسهام گذاشتم و وارد شغل مورد علاقم شدم باید
حرکت کنم و با توکل به خدا تمام خواسته هایی رو که دوست دارم
تجربه کنم. خدارو شکر که با هدایت خداوند تونستم به سمت
علاقمندیم حرکت کنم و الان همه چیز داره عالی پیش میره و حالم
خیلی خوبه وایمان دارم که تمام خواسته های که دوست دارم رو
میتونم تجربه کنم. همانطور که خداوند در آیه 39 سوره مریم فرمودند
اگر ما ایمان راسخ به خداوند داشته باشیم دیگه از این نمیترسیم که
اگر به سمت علاقمندیم برم ممکنه شکست بخورم و هزار جور اتفاق
برام بیوفته با تمام و جود از ته قلب مطمئن هستیم که خداوند
در هر شرایطی همراه ماست و ما میتونیم خود واقعیمونو تجربه
کنیم و از لحظه به لحظه زندگی لذت ببریم که لحظه مرگ حسرت
هیچ چیزی تو دلمون نباشه و با آرامش کامل بگیم من آماده رفتن
هستم. خدایا کمکم کن تا بتونم این شرایط رو تجربه کنم
سپاسگزارم از شما استاد عزیز که این نکات مهم را به ما یادآوری میکنید
تشکر از دوستان خوبم برای کامنتهای زیبا و پرانرژیتون. یاحق
سلام استاد عزیز و خانم شایسته خوش صدااااا
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
استاد جان سپاسگزارم ازتون بخاطر آرامشی که در صداتون هست که به ما انتقال میدید، این آرامش
بخاطر قلب ❤️ مهربونتون هست بخاطر احساس زیباتون هست که ما رو جذب خودتون کردین ،
چون تا احساس واقعی برقرار نشه هیچ ارتباطی شکل
نمیگیره ، شما اینقدر بینظیر هستین که تا الان چندین
و چند هزار نفر رو شیفته خودتون کردین و تمام اینها
بخاطر مسیر درست الهی و هدایتی بوده که از طرف
خدا بهتون الهام شده ، خدارو صدهزار مرتبه شکر 🙏
استاد من از چندین سال قبل الهاماتی بهم میشد اما
نمیدونستم اینا چی هستن فکر میکردم اینا جزیی از فکر خودم هست و بیشتر وقتا هیچ توجهی نمیکردم
بهشون و خیلی راحت رد میشدم ازشون ، چون از قانون
جهان هستی خبر نداشتم ، اما الان خدارو هزاران مرتبه
شکر میکنم بخاطر وجود استاد زیبا و مهربانی چون شما
که از وقتی شما رو پیدا کردم دنیای درون و فکر من
تغییر کرد و شما از طرف خداوند اومدین تا به امثال من راه رو نشون بدید تا وارد مسیر درست بشیم و این
یعنی وارد دنیای نو با فکری نو به سمت هدفهای زیبا و رویایی که تبدیل به واقعیت میشه ، خیلی شیرین
هست که با هدف و انگیزه تو دنیا زندگی کنی و خودت بتونی همه چیو بسازی ، خیلی جالبه چنین قدرتی تو
وجودت باشه و کشف بشه ، و پایانی هم نداشته باشه واقعا خداروشکر میکنم بخاطر تمام این همه زیبایی
بخاطر وجود تمام انسانها که هر کدومشون باعث رشد این دنیا به وجود اومدن ، به لطف و نگاه خداوند
هر روز در کنار هم بهتر بهتر میشیم و خوب زندگی میکنیم و دنیا رو جای بهتری برای زندگی کردن دیگران
میکنیم ، زنده باشید استاد دوست داشتنی ، دوستت دارم با تمام وجود برات بهترین ها رو آرزو میکنم🌹❤️
ب نام الله یکتا
سلام وعرض ادب خدمت استادعزیزم وخانم شایسته مهربانم استاد عزیز چون من گوشی ایفون ندارم و خیلی هم دوست داشتم باشما حرف بزنم یه حسی بهم گفت الان میتونی برای استاد عزیز کامنت بزاری ، استاد من چک ولگد این جهان رو خوردم وچه چک ولگدشیرینی بود چون من ب واسته این چک ولگدها باشما اشنا شدم ،استاد عزیزم من تقریبا یک سال ونیم پیش اوضاع خیلی بدی داشتم هم از لحاظ مالی وهم از لحاظ روابط وچون نمیخوام توجهم روش قراربگیره این موضوع رو بازنمیکنم خلاصه همیشه سر نمازهام دعا میکردم خدایا من از این چهار چوبی ک توش قرارگرفتم (خونه )خودت ،تو همین چهار چوب راه رشد من رو فراهم کن وواقعیت های این جهان رو نشونم بده ،استاد من نمی دونستم چی میخوام از خدا ومعنی این کلمات چی هستش اصلا،اصلا من چرا تو این اوضاع همچین دعایی رو میکنم اماانگاراین کلمات یکی بهم میگفت تکرار کنم واین خواسته ودعای هر روز من بود استادنمی دونید زندگی من چقدر تغییر کرد من گوشی نداشتم شرایط عجیبی اتفاق افتادو بر خلاف میل همسرم من صاحب گوشی شدم وخیلی اتفاقی من با فایلهای رایگان شما اشنا شدم استاد من فهمیدم ک واقعیت زندگی یعنی شما حرف های شما حرفهای خداست ک بر زبان شما جاری شده سبحان عزیز حرف قشنگی رو زد ک انگار من برای یه کاری اومدم یه مسعولیتی انگار داشتم انگار نگرش من دیدگاه من با تمام اتفاقات بدی ک برای خودم رقم زده بودم با افراد دور ورم فرق میکرد ومن کاملا احساس میکردم ک یه اتفاقی باید بیافته واین زندگی من نیست واینقدر شوق ثروت ساختن رو داشتم ک کم کم داشتم افسردگی میگرفتم این حس عالی رو داشتم ولی اتفاقی نمیافتادولی حال من از وقتی ک فایلهای شما رو گوش میدادم هر روز بهتر وبهتر میشد تا اینکه پایین یکی از فایلها نوشته بود برای خرید محصولات استاد ب پی وی پیام بدید ونااگاهانه با کمک یکی از دوستانم ک شما رو به ایشون معرفی کرده بودم وایشون هم از صحبت های شما خوشش اومده بود تصمیم گرفتیم پکیج های شما رو بخریم استاد بنده تقریبا تمام فایلهای شما رو ب وسیله ی ادمهای سود جو کلاه بردار خریدیم البته تمام هزینه رو دوستم دادبخاطر شرایط بد مالی ک گفتم دو ماه بعد متوجه شدیم کلاه برداری بود استاد من این کلاه بردارهای محترم رو هم دستی از دستهای خدا میدونم تو زندگیم چون من قدرت خرید محصولات شما رو نداشتم وبا خودم گفتم ببین لطیفه خدا راهش رو گذاشت جلو پات تو ازاین محصولات استفاده کن نتیجه گرفتی میتونی این باراگاهانه از سایت خود استاد خریدکنی 🙈🙈استاد من خودم رو متعهد کردم ک هزینه تمام محصولاتتون رو بپردازم شاید باورتون نشه نجواهای توسرم بودن ک میگفت خوب حالا تو پکیج ثروت رو هم تهیه کن بعدا قول دادی ک تسویه کنی اما استاد عزیزاصلا نمیتونستم این کار رو کنم ندای درونم گفت لطیفه اگه قراربر رشد باشه توباید با همین محصولات ک دردست داری نتایجت رو عوض کنی اگه نتونی ضعف از خودته پس روی خودت بیشتر کارکن وانگار دیگه خرید ازاون کانال خط قرمزم شد واز اون روز ب امید اینکه بخوام محصولات اپدیت رو از سایت بخرم تلاش میکنم وایمان دارم این اتفاق هرچه زود تر میافته وامانتایج من تو این یک سال ونیم استاددرست بود من از لحاظ مالی خیلی تحت فشار بودم و بجای اینکه از روانشناسی ثروت شروع کنم از دوره عشق ومودت شروع کردم استاد باور کردنی نیست همه میگن تو شوهرت رو دعا کردی چیکار کردی این ادم اینقدر رفتارش با تو خوب شده استادشاید باور نکنی همسر بنده اصلا بلد نبود بخنده اما الان ب ادم شوخ طبعی تبدیل شده ک همه اطرافیان مات ومبهود شدن وروابط خودم با خانواده همسرم استاد عالی عالی عالی شده یعنی من قبلا هر کاری میکردم باز هم اون ادم بده داستان میشدم اما الان همه چیز تغییر کرده احترام و عزت زیادی بهم میشه وخندها وشوخیهاولحظه های خیلی شیرینی رو در کنار هم میگذرونیم ،ازفروردین ماه من از خدا خواستم ک بهم بگه از کدوم دوره استفاده کنم🙈🙈🙈🙈و خدا با نشانه های ک بهم داد فهمیدم ک دوره کشف قوانین رو شروع کنم استاد من تمرین فایل دوم رو چند بار با خودم انجام دادم خیلی خیلی راحت ب خواستم رسیدم وای خدای من قوانین این جهان چقدر لذت بخش وشیرینه خدایاهزارمرتبه شکرت ک خودم رو خالق زندگی خودم کردی استاد فایل سوم رو گوش دادم اصلا ایده های ب ذهنم اومد استاد خودمم دیگه باور نمیکنم چطوری این اتفاقات میافته استاد من خیلی وقت بود ک دنبال شماره یک کارافرینی ک میشناختمش بودم استاد داشتم فایل رو گوش میدادم ک یه ایده اومد تو ذهنم ک شایدتوجهادسازندگی بتونند کمکم کنندوتصمیم گرفتم برم از جهاد بعد گفتم بزار یه سرچ کنم ببینم توتلگرام کانالی داره استاد ب همین راحتی من نه تنها تونستم باایشون حرف بزنم بلکه تمام مراحل کار افرینی در زمینه کشت زعفران رو اموزش دادن استاد همینی ک ب ایده های درونی گوش دادم واین نتیجه ها رو میگیرم خیلی خوشحالم وایمان دارم ک قدم بعدی هم بهم الهام میشه یعنی کار من درطی تمام روز شده فقط میگم خدایا شکرت یعنی درناخوداگاهم تاثیر گذاشته وهمش در حال شکر گزاری هستم استاد ارزوی من اینه ک شما رو از نزدیک تو امریکا ببینم وایمان دارم ب زودی ب ارزوم دست پیدا میکنم چون من خالق زندگیم هستم استاد من لحظه ب لحظه از شما درس میگیرم از خدا میخوام هرچی اتفاق خوبه تواین دنیا رو ب نحوه احسنت شما ومریم نازنینم تجربه کنید استاد عزیزم دوستتون دارم از صمیم قلب براتون ارزوی خوشبختی سلامتی ثروتمندی بیشتر وبیشتر رو دارم
به نام خداوند مهربان
سلام به همگی عزیزانم
و اما روز 129ام از این سفر پرخیروبرکت داستان پسری که دنبال علایقش رفت والان چقدر از پشت گوشی میشد اون احساس خوب و رضایتشو حس کنی ، اینکه واقعا شجاعت میخواد رفتن تو مسیر علایق ، و مسیر علایق مسیریه که هر قدم شکوفاتر میکنه آدمو و همین عشق و علاقه باعث میشه که آدم انسان پشتکار و مداومت داشته باشه تو این مسیر و انسان هایی که میتونن در مسیر علایقشون باعث گسترش خودشون و جهانشون بشن ،قابل مقایسه نیست ،وگرنه از راه راهی میشه ثروت خلق کرد ،ولی مسیر علایق همه چیو باهم به انسان هدیه میکنه ،غرق در لذت هنگام انجام اون کار ،کار میشه تفریح ، و چقدر خوبه این احساس رضایت از جهان از پروردگار و از خود وقتی که در مسیر علایقمون حرکت میکنیم ، من خودم استعداد فوتبالم عالیه و حتی بعد از سه چهار سال دوری از فوتبال و درگیر …….. سال قبل که برگشتم شهرستان با وجود اعتیادهای مختلف ،طوری که نفسم بالا نمی اومد هنگام بازی کردن و همینم باعث شد بهم بربخوره و همه رو بزارم کنار و شروع کردم و در عرض تنها دوماه به اون شرایط خوبم برگشتم ،و از یه تیمی پیشنهاد گرفتم و ماه رمضانی که گذشت ما تو مسابقات شهرستان و منطقه نایب قهرمان شدیم ،و تیمهای بزرگی و حذف کردیم و بسیار تاثیر گذار بودم ،یا بدنم از همون 9سالگی بهم میگفتن مربی های رزمی و اونایی که اینکاره بودن ، فرم بدنمو تو همون 9یا 10سالگی میگفتن عالیه و فوق العادست و حتی اون چند سالی که مطلقا فوتبال و گذاشته بودم کنار و در اوج مصرفم هم روزی نبود که یه غریبه ای منو ببینه و نپرسه که باشگاه میری؟؟؟و خداروشاکرم بابت این نعمتی که بهم عطا کرده و من چند ماه پیش از برج شاید 2که شروع کردم باشگاه بدنسازی و جلسه اولی که رفتم تو لباس عوض کردم که شروع کنم ،از حرکت ها و اسم حرکت ها هیچی نمیدونستم و از یکی که سوال میپرسیدم ،بعضیا میخندیدن ،بعضیا حتی ناراحت میشدن و فک میکردن دارم بهشون تیکه میندازم و حتی دونفر بودن که الان باهاشون رفیقم در حد باشگاه و دوسشون دارم و همون جلسه اول ازم پرسیدن باشگاه عوض کردی؟؟؟گفتم نه بار اولمه میام باشگاه ،دونفری که واقعا بدنشون فوق العادس و برا کشوری تلاش میکنن ،خندیدن ،گفتن بچه گیر آوردی ،گفتم والله راس میگم تا حالا کار نکردم ،گفتن پس این بالا تنه ماله چیه ؟؟؟چقدر کشتی کار کردی؟؟؟واینم بگم که( اکثرا همه بهم میگفتن یا باشگاه میری و میگفتم نه میگفتن پس حتما کشتی کار میکنی یا کار کردی )و خلاصه گفتم نه و تعریف کردن و گفتن طرف 5سال پدره خودشو درمیاره که بشه این و منم خدارو شکر هیچوقت بابت اندام زیبایی که خدا بهم هدیه داده غرور برم نداشته و همیشه افتاده بودم در مقابل تعریف ها و سپاس گذار خدا بودم ،وپسر داییم حرص میخورد ،میگفت آب میخورم چاق میشم ،اونوخ تو جلو چشم من 4پنج سیخ کوبیده رو با برنج و نون میخوری و تکون نمیخوری و کلی میخندیدیم و البته ماشاالله الان باشگاهو استارت زده و تو سه ماه 20کیلو کم کرده و عالی داره پیش میره ،بگذریم و خلاصه که دوروزه بعدش رفتم پیش صاحب باشگاه که آقا رضاس و خیلیم دوسش دارم و با معرفت ترینه ،گفتم که آقا رضا یه برنامه برا من بنویس ، گفت که برنامه قبلیتو بیار ،گفتم اولین باره میام باشگاه برنامه ندارم ، اونم کلی تعجب و گفت فیگور بگیر و گفتم بلد نیستم و خلاصه خودش بلند شد از رو صندلی و یادم داد و گرفتم فیگور چند تا و عکس گرفت چنتا ازم و اونم اصن باورش نمیشد که من کار نکردم ، سیس پک شکم من اونم نه سیس پک لاغر نه سیس پک حجم دار و اون عضله ها و اون بالا تنه و خلاصه من شروع کردم کار کردم و دوماه بعد بهم گف باید ببرمت مسابقات و بدنم بدون هیچ پودری و مصرف هیچی فقط با کارکردن انگار چند برابر بهتر شده بود ، البته اینم بگم که این عضلات من صددرصد تکامل خودشونو طی کرده بودن اززمان بچگی 9سالگی که باشگاه رزمی رفتم چند سال و بعدش از 15سالگی اینا چسبیدم به فوتبال و عاشق فوتبال بودم و خیلی بازی میکردم و حتی تو اولین حضورم تو مسابقات رسمی بین مدارس قهرمان شدیم تو منطقه و تو فینال تاثیر گذارترین بازیکن بودم با زی و 4به سه بردیم و من دوتا گل زدم و یه پنالتی گرفتم ، و هیچکدوم از استعدادیابا و مربی هایی که اونجا بودن ازم پرسیدن تو کدوم تیم بازی میکنی که ندیدیمت تا حالا؟؟گفتم من تو مدرسه و کوچه خیابون بازی میکنم ،گفتن یعنی اولین مسابقات رسمیت بود که شرکت میکردی گفتم آره اگه رسمی به این میگن ،و خلاصه بگم که تا خدمت من فوتبال بازی میکردم و بدنم و استایلم خوب بود و هی بهتر و بهتر شد و یه حسنی که من دارم سوخت و ساز بدنم فوق العاده بالاس ولی در کل تو این شرایط آرمانی بدنی لایه پرانتز بگم که خیلی دوست دارم دوره قانون سلامتی و تهیه کنم و با مادرم استفاده کنیم این دوره رو ، و این نکته رم خواستم بگم که سو تفاهم نشه من چندین سال ورزش میکردم ولی خب باشگاه بدنسازی نرفته بودم ،و بازهم تو همین تابستون که یه 3ماهی بود که بدنسازی و استارت زده بودم و از اونور لیگ شهرستان ما شروع شده بود مربی هی زنگ میزد و اصرار میکرد و من فقط یکی دوبازی و رفتم و یک مربی که تولیگ دسته 2هم سابقه مربیگری داشت اومده بود و امسال تابستون داشت با مربی ما همکاری میکرد و خلاصه همون یه بازی منو که نیمه دوم فرستاد به زمین و دیدبازیمو و خیلی پسند کرده بودو گفته بود خیلی عالیه فقط باید بیاد تو شرایط مسابقه ،چون من از جام رمضان که تموم شد از عید تا برج 5فوتبال مطلقا بازی نکرده بودم ،و انتخاب کردم که برم باشگاه و اونم یه جورایی الهامی بود چون میخواستم هرروز حداقل یه کم تحرک بدنی داشته باشم ، و خلاصه به من دوستم که بازیش عالیه و همه میشناسنش تو منطقمون ،بهم گف که بیا این پسندیده بازیتو میخواد ببره تو تیم خودش تودسته 3تبریز وفقط از تیم دونفر و پسندیده ،اون یکی دوستمون رفت باهاش و الان قرارداد گویا بسته و داره بازی میکنه ،ولی من نرفتم ،دلیلشم اینه که بعده آشنایی با این مباحث و قوانین ، آزادی و بالاترین اولویت خودم قرار دادم تو زندگی و نمیخوام متعهد به تیمی یا چیزی باشم ، و هرروز بخوام ساعت مشخصی برم سره تمرین ، دوس دارم هر لحظه آزاد باشم و زندگی شلوغ و تو توجه جمع بودن و احساس میکنم نمیپسندم ، نمیگم معروفیت و دوس ندارم نه دوست دارم ولی نه معروف بودن به عنوان یه بازیکن رو نمیپسندم واون فضا رو دوست ندارم ، از اینورم که از پارسال من علاقه داشتم به خریدو فروش ملک و مشاور املاک و واسطه ، زمستون دوره اصول کسب و کار شخصی و خریداری کردم و از برج تقریبا 3 از خدا خواستم با توجه به اینکه هم فوتبالمو دارم و هم خیلی دوست دارم یه بیزنس من باشم و تجارت خودمو داشته باشم منو هدایت کنه که باورتون میشه میدونم ، تو خیابون شهرمون داشتم قدم میزدم ساعت تقریبا 11صب بود و همینکه این سوال و پرسیدم در حال قدم زدن سرم به پایین بود و سوال و پرسیدم و هدایت خواستم و سرمو که بلند کردم ،یه تابلوی خیلی بزرگ بیرون جلو در مغازه بود که انگار داشتن روش کار میکردن بچه های تابلوسازی و بعداً هم باهاشون دوس شدم چون میمومدن باشگاه و خلاصه رو تابلو نوشته بود (املاک ) ومن اینو یه نشونه دیدم و جدی استارت زدم و تو این تقریبا 7ماهی که استارت زدم و هدایت شدم به آموزش و همواره کار کردن روی باورهام و اینا و چنتا کمیسیون خوب گرفتم و معامله انجام دادم و خیلی پیشرفت داشتم و الآنم دارم تمرکز میکنم روی کسب و کار آنلاین از طریق اینستاگرام که هدایت شدم به یه فایل راجب اینستاگرام املاک از یک استاد خیلی خیلی خوب و هدایت شدم به استاد غفرانی عزیز که خیلی خیلی باورهای خوبی دارن راجب این کار و واقعا عاشق این کارن و دارم ازشون یاد میگیرم و جالبه اینو بگم که دوستان عزیزم اون موقعی که هدایت شدم به فایل اینستاگرام املاک که اون استاد عزیز توضیح میدادن ، دقیقا چند تا ایده ی مهم و کلیدی رو بیان میکردن که دیدم قبل دیدن این فایل ایشون ،خداوند اون ایده ها رو به من الهام کرده بود و من داشتم اون ایده هارو انجام میدادم و این هدایت به سمت این فایل هم برای این بود که مصمم باشم که مسیرم درسته و با طی تکامل نتیجه خواهد داد و چنتا نشونه و خواب دیدم که تو تعبیر خوابام خوندم که به موفقیت در تمام ابعاد میرسم و علی الخصوص کسب و کارم ،و با عشق دارم ادامه میدم و شاکر خداوندم بابت هدایت لحظه به لحظش و الان چند روزه متمرکزم روی پیج اینستام و دارم آموزش میبینم ، و بدنسازیمم ادامه میدم و از فوتبال و اینا هم پیشنهاد دارم ،ولی عاشق اینم که تجارت خودمو داشته باشم و بیزنس من باشم و پول دربیارم و آزاد باشم و تو این سه تا زمینه ،هم املاک و هم بدنسازی و هم بحث موفقیت فردی ، ادامه بدم و عاشق این سه تا کارم و دوس دارم که یه پلی پیدا کنم و اینارو یه جورایی ربط بدم به هم یا شاید خدا هدایتم کنه به حتی کاری که بیشتر از اینا عاشقشم نمیدونم ، ولی اینو میدونم که علایق من ایناس و در مسیرم و خداروشکر که آنقدر بهم توانایی و استعداد داده و کمکم میکنه تا مهارت کسب کنم در حوزه علاقه مندیم ، دوس دارم اگه معروفم شدم ،تو این استایل معروف بشم ،به عنوان یه بیزنس من موفق به عنوان یک شخص ورزشکاری که الگو باشه برا دیگر جوونا با لایف استایل سالمش ،وبه عنوان فردی که الهام بخش و انگیزه بخش باشه برای کسانی که طالب رشدن و راه استادشو ادامه بده با معرفی خدای درست و توحید برای عزیزانش و هرکسی که باهاش درارتباطه و آمادس برا تغییر زندگیش و شناخت خدای واقعیش ،
خدایا صدهزار مرتبه شکرت بابت تمام استعدادها و توانایی هایی که به من عطا فرمودی .
من همواره از تو هدایت میطلبم ،خدایا تو هدایتم کن
من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم .
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
رد پای روز 30 دی رو با عشق مینویسم
رضایت
نمیدونستم این رد پام رو در کدوم فایل بذارم
یهویی نوشتم رضایت
و چقدر با رد پای من هماهنگ بود این فایل
خدایا شکرت
یه روز بهشتی در نور عظیم و پر از عشق خدا که تک تک سلول های بدنم کد های سلامتی که هر روز از منبع نور خدا به سمت بدنم ،از قلبم منتشر میشن تا با کلی ذوق و شوق برن و سلول های بدنم رو بغل کنن
وای که چه حس خوبی داره هر روز دیدن این اتفاق زیبا در بدنم
من کاش میتونستم اینجا با طراحی نشون بدم کد سلامتی رو
من تو دفترم هر روز طراحیش میکنم
یه قلب میکشم و توی قلب مینویسم ربّ
بعد از کنار قلب دو تا خط میکشم عین دست ولی دایره هست
صبر کن طیبه
الان که مینوشتم بهم گفته شد باید دستاشم قلب بکشی که وقتی سلول های بدنت رو بغل میکنه از سه طرف قلب تبدیل به نور بشه
بعد یه خط هم میکشیدم و پایینش توی یه بیضی مینوشتم سلامتی
و وقتی هر روز تکرار میکنم و هر روز کیف میکنم و میبینمشون
حتی لبخند و شادی سلول های بدنم و کدهای سلامتی رو میبینم که نور میشن و جاری میشن در بدم
همین الانم که دارم مینویسم میبینمشون و از ذوق اونا منم لبخند دارم و کیف میکنم
نمیدونم چی شد نوشتم
حتما لازم بود قبل نوشته هام و ردپای روز بهشتیم بنویسمشون
خدایا شکرت
امروز دو تا تخم مرغ گذاشته بودم آب پز بشه تا ببرم ورکشاپ و ناهارمو اونجا بخورم
و اول رفتم نون گرفتم و کنجدی بود به قدری بوی کنجد عالی میومد که حس فوق العاده ای داشتم
هوای امروز بارونی بود و سرد
و وقتی رسیدم تجریش برف میبارید
وقتی رسیدم دیدم برف میباره و کلی هوا فوق العاده بهشتیه
من دیگه دارم تو بهشت خدا زندگی میکنم
هر روز و هر لحظه ام خود خود بهشته
رفتم سمت میدانش و به قدری زیبا بود که درختا و همه جا فوق العاده زیبا بود
و سفید و برفی و من فقط میگفتم چقدر زیبا
خیلی خوشحالم از اینکه به قدری پیشرفت داشتم که حتی وسط پیاده رو وایسادم و از خودم سلفی گرفتم
و لبخند عمیقی داشتم که اصلا آدما رو نمیدیدم چه برسه بخوام خجالت بکشم مثل دو سال پیش
من که تا دو سال پیش عمرا اگه وسط خیابون از خودم سلفی میگرفتم ، انقدر تو خیابون با خجالت راه میرفتم و حس میکردم همه دارن نگاهم میکنن
اما الان هیچی دیگه برام اهمیتی نداره
با چنان ذوقی داشتم میخندیدم و عکس میگرفتم که کلی کیف داشت
نمیدونم اما الان دیگه وسط خیابون تو جمعیت شلوغ خود به خود میخندم و با خدا صحبت میکنم
آسمونو نگاه میکنم و جوری به همه چی نگاه میکنم که انگار بار اولمه که دارم خیابونا رو ،درختا رو میبینم
هر بار که میام تجریش خیلی حس خوبی دارم و همون درختایی که هر هفته میبینم و بازم میبینمشون میگم چقدر زیبان و برام نازگی دارن
خدایا شکرت
وقتی رفتم وسط میدان و از برفا عکس گرفتم و از خودمم سلفی گرفتم ، چشمم به یه درختی افتاد که دیدم دقیقا طرح لبخند ،چشم و ابرو و بینی به زیبایی و به وضوح طراحی شده روی تنه درخت
طراحش خدا بود
چون برفایی که روی تنه درخت نشسته بود و آب شده بود قسمت هایی که آب شده بود تیره رنگ شده بودن و دقیقا چشم و بینی و لبخند عمیقی روی تنه درخت طراحی شده بود
و من عکس گرفتم از این شاهکار بسیار زیبای خدا
خدایا شکرت
و بعد رفتم ورکشاپ
وقتی رسیدم فانوس و ترازو و بطری شیشه ای و کدو و وزنه گذاشته بودن
زاویه طراحیمو انتخاب کردم و نشستم
یه استادی هست که همیشه لبخند به لب داره و حس خوبی داره
وقتی منو میبینه به قدری با خوشحالی و لبخند سلام میده که حس خوبی به آدم میده
وقتی میبینمشون به خودم میگم طیبه تو هم یاد بگیر همیشه با خوشرویی سلام بدی
و برای خودم بوم و سه پایه و وسایلای دیگه گذاشتم
وقتی شروع کردم به طراحی ترازو ،برام سخت بود اما گفتم باید طراحیش کنم و یاد بگیرم
خیلی حس خوبی داره وقتی هر هفته یک شنبه ها به لطف خدا میام و اینجا قدمی برای پیشرفتم در مهارت نقاشی برمیدارم
وقتی دوستم اومد و باهم نشستیم و کار کردیم امروز تعداد استادا کم بود ، وقتی چای و شیرینی آوردن
من مثل همیشه یدونه چای برمیداشتم و بعد دوباره یه چای دیگه برمیداشتم
و شیرینی هم وقتی آوردن خوشحالم که دیگه به اندازه روزای اولی که تصمیم گرفتم شیرینی نخوردم ،دلم شیرینی نمیخواد
همکلاسیم گفت شیرینی نمیخوری ؟ گفتم آره دیگه یاد گرفتم که نخورم و به بدنم احترام بذارم
گفت سخته ،نگو ، چجوری جلوی خودتو میگیری ؟
وقتی به این فکر میکنم که قراره بخش کورتکس مغزم که مربوط به اراده هست بزرگ تر و بزرگتر بشه ،بیشتر علاقه مند میشم که اراده ام رو با این تمرینات قوی کنم
تو ورکشاپ که طراحیم تموم شد و رفتم رنگ بردارم تا کارمو شروع کنم ، هی میگفتم یکم رنگ اضافه بردارم و ببرم تو خونه بومامو زیر سازی کنم بعد یهویی به خودم اومدم گفتم طیبه چیکار داری میکنی
این کار درست نیست
رنگارو گذاشتم که اینجا کار کنی نه اینکه ببری خونه
به اندازه مصرفت بردار اگر اضافه موند اونو میبری
وقتی رفتم طراحیمو به استاد طراحیم نشون بدم هنرجوی استام هم اومده بود که من هر هفته چهارشنبه قرار شده برم گالریش تو انقلاب که ازش طراحی و تذهیب رایگان یاد بگیرم
وقتی منو دید سلام کردیم و گفت میام ورکشاپ کارتو میبینم
امروز عجیب بود همه میومدن و بهم سلام میدادن
همکلاسیم یهویی برگشت گفت چه خبره همه دوست شدن باهات، یکی زنگ میزنه حالتو میپرسه ، یکی میاد میگه ناهار خوردی اگه نخوردی بگو
یکی میاد سلاممیده
همه میان باهات صحبت میکنن
چه خبر شده
و فقط خندیدم و گفتم خداست که داره بهم توجه میکنه
خیلی حس خوبی داشت
وقتی چای آوردن من برداشتم و رفتم نمازخونه که پشت بومه ،نشستم و با تخم مرغام خوردم
به قدری خوشمزه بود که حس میکردم بی نهایت کد سلامتی داره به بدنم ازسال میشه
وقتی خوردم و پاشدم تا برم سر ورکشاپ ،یه خانم نماز میخوند گفت غذای سالمی میخوردی در آرامش
چقدر خوبه که مراقبت میکنی
الان که نوشتم تاره متوجه پیامش شدم
خدا داشت تحسینم میکرد که میگفت آفرین که داری مراقبت میکنی از جسمت و سلول هات
ادامه بده و مطمئن باش که لیاقت دریافت دوره فانون سلامتی رو داری
خیلی روز خاصی بود
خدایا شکرت
وقتی برگشتم یه رستوران هست همیشه از اونجا رد میشیم میریم داخل ورکشاپ
یکی از کارمندای اونجا که یه خانم هست دیدم بهم نگاه کرد و لبخند زد و سلام داد
عجیب بود یشه رد میشدم و نگاه میکرد ولی هیچ وقت لبخند نمیزد
امروز به طرز شگفتی به طرق مختلف داشتم عشق خدا رو دریافت میکردم
خدایا شکرت
دوره عزت نفس و عشق و مودت بی نهایت عالی بودن تا چند جلسه که گوش دادم و سعی میکنم که تمریناتش رو انجام بدم خیلی همه چی تغییر کرده
من فقط و فقط هر روز هم داره بیشتر میشه ، هی توجه و محبت و احترام و حس ارزشمندی دارم
چون خدا داره به طرق مختلف سورپرایزم میکنه
ماچ ماچی خودم خیلی دوستت دارم
وقتی کارمون تموم شد و تحویل دادیم
گفتن قراره هفته بعد مدل زنده بیارن و ما بشینیم و یه نفر رو بکشیم و طراحی کنیم
خیلی خوشحال شدم
دقیقا من همیشه میخواستم یه نفر رو طراحی کنم
درسته که استادم میگفت از خانواده شروع کنین
اما نمیشد و کسی همکاری نمیکرد
تا اینکه امروز گفتن هفته بعد مدل زنده داریم
خیلی خیلی خدارو شکر میکنم که هر روز داره برای پیشرفت من همه کار انجام میده
وقتی ما داشتیم کار میکردیم ادمین پیج ورکشاپ پاساژ از استادا و کاراشون عکس میگرفت
من بازم گفتم چرا از کار من نمیگیره
وقتی برگشتم خونه دیدم استوری گذاشته ، و از کار دوستمفیلم گرفته بود اما از من نه
با خودم گفتم چرا از من فیلم نگرفت
کار من که بهتر از کار دوستم بود
و خیلی بهم برخورد
یادمه یه بار اوایل که میرفتیم ورکشاپ کار دوستم هم مثل من خوب نبود اما باز هم از اون فیلم میگرفت
به استادم میگفتم از من فیلم نمیگیره ،استادم در جواب میگفت حتما کارت در طراحی خوب تر نشده ،این یعنی اینکه باید پیشرفت کنی تا از کار تو هم عکس بگیرن
اما امروز خیلی بهمبرخورد با خودمگفتم فکر کن طیبه چرا بهت برخورد؟؟؟
چند تا چیز اومد به فکرم
اینکه من حس میکردم همکلاسیم چون بدون روسری هست و زیباست کارشو عکس میگیره و از من هیچ وقت عکس نمیگیره
که این برمیگرده به کمبود عزت نفس
که باید بیشتر روی خودم کار کنم
اما درمورد طراحی
تصمیم گرفتم جوری کار کنم و پیرفت کنم از روز قبلم که دیگه برام مهم نباشه که چرا از کار من عکس نگرفت
خودم برای خودمطراحی کنم و لذت ببرم و به فکر این نباشم که بگم از من عکس بگیرن
درسته به قول استاد نیاز هست ،انسان دوست داره که دیده بشه اما زیادش هم خوب نیست
من باید تعادل رو یاد بگیرم
و باید ار امروز برای پیشرفتم مصمم تر بشم
وقتی رفتم به استادم کارمو نشون بدم ، سرکلاسش بود
تا رفتم وایسادم جلو مغازه اش
هنرجوهاش لبخند زدن و سلام دادن و اصلا این بار با دفه های قبل فرق میکرد
همه منو میدیدن لبخند میزدن و با عشق سلام میدادن
خدا داشت تو بهشتش بی نهایت عشقش رو به من هدیه میداد
وقتی به استادم نشون دادم کارمو برگشتم
تو راه دیدم دستفروشی قاب گوشی میفروشه
یدونه برداشتم و خریدم
طرح پروانه بود
خیلی زیبا بود
وقتی خریدمش بغلش کردم و با شوق از خدا سپاسگزاری کردم
خیلی حس خوبی داشتم که قاب گوشی خریدم
چون قابم خراب شده بود یه جدیدشو گرفتم خیلی لذت بخش بود
خدایا شکرت
امروز دوتا نشونه هم دریافت کردم
از هر گذر آسوده بگذر
برنده ،طلا
خدا هر روز داره بهم میگه آسوده باش من تو رو به هر آنچه که میخوای میرسونم
تو فقط با من باش
تو فقط باوراتو قوی کن و تکرار کن با تمرکز
من بهت پاسخ میدم به سرعت
فقط کافیه که تلاشت رو ببینم
وقتی برگشتم خونه مادرم قرار بود بیاد از خونه خواهرم و بلیت گرفته بود
خیلی خوشحالم که دیگه وابستگی که به مادرم داشتم رو دیگه ندارم ،و رها شدم و خوشحال تر اینکه سعی میکنم خودم مسئولیت کارهای خودمو به عهده بگیرم
خدایا شکرت
امروز بازم یه بوم بزرگ از ورکشاپ گرفتم و به داداشم دادم
چقدر حس خوبیه
خدایا شکرت
هر روز خدا داره بهم هدیه میده
دیروز فایل سفر به دور آمریکا قسمت 190 نشونه روزم بود
خیلی حس خوبی داشتم
خدا به صورت مداورم داره بهشت رو برای من هدیه میده
برای تک تکتون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت و نعمت و بهترین هارو ار خدا براتون میخوام
به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به سمت این آگاهی های توحیدی
سپاسگزارم از الله مهربان که امروزم بهم فرصت زیستن داد تا خوب زندگی کنم و کمک کنم دنیا جای بهتری برای زیستن باشه
سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم ومریم جون عزیز که این آگاهی ها رو به صورت هدیه دراختیارمون قرارمیدین سپاسگزارم از سخاوتمندی استاد عباس منش عزیزم
وقتی نتایج دوستانم رو میشنوم آسان شدن ،یادم میاد
یادم میاد که میتونه انقدر آسان و با لذت پیش بره ،جهان میتونه سریع جواب بده و البته آسان جلو بره.
استاد راجب آسان شدن برای آسانی ها زیاد صحبت کردن و انصافا هم من تجربشو دارم اما ذهن خطاکارم دائما درحال فراموشی هست و اگر این مداومت نباشه خدا میدونه به کدام تاریکی و نجواهای محدودکننده منو میخواد میبره.
خدایا سپاسگزارم که هدایتم کردی به این مسیر من تاابد سپاسگزار این نعمت بزرگت، هستم
مریم جون عزیزم سپاسگزارم که پروژه تغییر را درآغوش بگیر رو برامون تدوین کردی ، این یادآوری چقدر به دردم خورد تو این روزها
خدایا شکرت که با پروژه روزشمار تحول زندگی این استمرار و این مداومت رو بهم آموزش دادی ، کمکم کن تا دراین مسیر توحیدی ثابت قدم بمونم
راستش من عاشق اینم که شغلی داشته باشم که آزادی زمانی و مکانی و استقلال مالی برام داشته باشه
که بی وقفه به خوندن و نوشتن و گوش کردن این فایل ها بپردازم و با همکارانی در ارتباط باشم که تو این مسیر باشن و بتونیم مدام باهم راجب قوانین صحبت کنیم و به این شیوه زندگی کنیم ، اینجوری از لحظه لحظه ی زندگیم لذت ببرم
وقتی که دارم فایل گوش میدم و مینویسم و میخونم اصلا زمان نمیفهمم اصلا گشنم نمیشه و اصلا چیزی حواسمو پرت نمیکنه ، میتونم بی وقفه گوش کنم و بنویسم و تو رویا هام غرق باشم ، واقعا نمیدونم چه کاری هست که بتونه این شرایطو برام فراهم کنه شاید نوشتن کتاب از فایل ها باشه هرچیزی که هست تنها در مورد شنیدن و نوشتن و گوش کردن و زندگی کردن همراه بااین آگاهی هاست که من عاشقشم
البته مدیریت یک مجموعه و کاری که الان دارم انجام میدم هم چیزی هست که من دوسش دارم اما عاشق اگه باشم ، بله عاشق ماندن در فضای این آگاهی ها هستم که خسته و گشنه و تشنه نمیشم و متوجه زمان و مکان و نیازهای مادی دیگم نمیشم ، خداهدایتم کنه به مسیری که انقدر زمان داشته باشم تا تمام مدت بتونم غرق این آگاهی های توحیدی باشم
خیلی لذت بردم از گوش کردن این فایل ،بیشتر از پنج 6 بار گوش کردم و قلبمو باز کرد و بهم کلی انرژی دادو باورهامو قوی تر کرد که میشه نشانه هارو دید و تغییر کرد میشه کار به چک و لگد نرسیده رو به جلو حرکت کرد
سپاسگزارم مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم به سمت درک و دریافت این آگاهی ها.
دوستتون دارم و عشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.
به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر
درود بر استاد عزیز و همه همراهان در سایت .
درود بر خانوم شایسته عزیز.
تبریک این قسمت .
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من بشدت و علاقه ای سوزان میخوام که مهاجرت کنم و خودمو توی شاطط بهتری تجربه کنم 6 سال پیش هم از جنوب به شمال مهاجرت کردم فقط با این نگاه که شدنیه و خداوند هر جا باشم بهم روزی میده . حالا هم خواسته مهاجرت به کشور دیگه ای دارم و توی بحث زبان هی به یه وقت دیگه میندازم و میگم حالا اون کارو انجام بدم این کارو انجام بدم و آموزش زبان باشه برا وقتی که همه کارهام انجام شد .
با توجه به لحظه مرگ و لحظه حسرت حتما این موضوع برام میشه حسرت که وگه من انجامش میدادم درها باز میشد. چون انجام ندادم و این قدمو بر نداشتم در بعدی باز نشد .
و الان فکر میکنم کارهایی از سمت خودم انجام دادم و یه سری آشغالهای زیر مبل هم بیرون کشیده شده الان این کار هم که از سمت منه از الان شروع کنم قدم به قدم شبی یه ساعت روش کار کنم شبی یه ممله یاد بگیرم و الان که دریا آرومه شنا رو یاد بگیرم .
در پناه خداوند باشید
سپاس خدایی را که مرا انسان آفرید..
سلام استاد گرامی سپاسگزارت هستم که با دیدن هر یک قسمت از این گفتگوها درهایی از اگاهی بر روی ما باز میشود که خدا میداند تا کجا ادامه داشته و چه نتایج شگفت انگیزی را رقم بزند.
از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است.. موضوع ویژه این قسمت هدف داشتن بود..
انسان بی هدف مثل یک مرده متحرک است.
یک برگی در دست باد.
باری به هر جهت.
همرنگ و پیرو جماعت .
هر کجا توده مردم حرکت کنند او نیز به دنبال آنها خواهد رفت.
ولی داشتن هدف شور و اشتیاقی در انسان به وجود می آورد که اگر این شور و اشتیاق در جهت مسیر علایق باشد و به صورت تمرکز لیزری بر روی هدف بوده و با باورهای مناسب نیز همراه باشد..
باورهای همچون:
احساس لیاقت و شایستگی .
باور به اینکه تمامی شغل ها به یک اندازه پتانسیل ثروتمند شدن را دارند.
باور به اینکه عوامل بیرونی هیچ تأثیری بر روی ثروتمند شدن و موفقیت من ندارند.
باور به اینکه شغل من یک شغل ارزش آفرین است.
و باورهای عالی و فوق العاده ای که در دوره روانشناسی ثروت یک گفته شده است .
انوقت این شور و اشتیاق همراه با هدف و انگیزه و تمرکز و باورهای مناسب و طی کردن تکامل و بلوغ ،
باعث موفقیت های بی نظیر و فوق العاده خواهد بود.
فارغ از سن، جنسیت، محل زندگی و …
چقدر خوبه که آدم این صحبت های ناب را همیشه و همواره با خود تکرار کند. صحبت هایی که چراغ روشنی در مسیر پیشرفت است.
و از طرفی آرامشی در انسان به وجود میآورد که دیگر نگرانی و ترس از آینده هیچ معنا و مفهومی ندارد .
اینکه تو مطمئن هستی به نتیجه .
اینکه تو ایمان داری به خداوند که همواره پشت و پناه توست.
اینکه با طی کردن تکامل به هر چی بخواهی میرسی و مهمتر اینکه آرامش و ایمانی داری که تو را در مسیر نگه میدارد و با صبر و شکیبایی و حرکت در مسیر، قدم های بعدی را برایت مشخص می کند.
ممنونم ازت استاد عزیز سپاسگزارم
ب نام الله مهربان هدایتگر ب سمت
شادی و ثروت سلامتی
سلام ب استاد عزیز و دوستان
=قانون خداوند کسی که ب گسترش جهان کمک کنه پاداش خواهد گرفت
=فک کردن ب لحظه مرگ نشون میده مسیرمون در زندگی درست یا نه
=وقتی ادم در مسیر علایقش حرکت کنه و حرفه ای بشه درهای نعمت باز میشه
چقد عاطفه عزیز قابل تحسین بود وتحسین میکنم شجاعتشون برای تغییر و کسب ثروت
و نتایج درخشان با تغییر کردن
چقد کار و حرف سبحان عزیز قابل تحسین
=هدف گزاری کردم اصل مهمه
=ارزش خلق کردن و کمک به پیشرفت جهان درهای نعمت بیشتری باز میکنه
آرزوی
شادی ثروت سلامتی حال خوب و هدایت الله دارم براتون
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
129. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
270 امین روز از عضویت من از این سایت پر از آگاهی
چقدر این فایل به اتفاقات امروز من مرتبط بود
که من دقیقا امروز این حرفو گفتم به مادرم
گفتم که مامان یادته من بارها چند سال پیش آینه دستی و جاکلیدی و چیزای دیگه نقاشی میکشیدم هیچ کس نمیگرفت و تصمیم میگرفتم هدیه بدم
چون اذیت میشدم میدیدم نقاشیایی که با کلی عشق رنگ کردم کسی نمیگیره یا میگن گرونه
و هدیه میدادم چون یه جورایی اذیت میشدم که نقاشیامو کسی نمیگیره در صورتی که ایراد از باورام بود نه مشتری ها
و کلی باور محدود کننده دیگه که اون زمان داشتم
و از زمانی که تصمیم گرفتم آگاهی رو انتخاب کنم و از خدا کمک خواستم و سعی کردم هر روز نسبت به دیروزم پیشرفت کنم ، کم کم با توجه به تلاشی که میکردم
به مقدار تلاشم و ایمانی که نشون میدادم آروم تر و زندگیم تغییر کرد
امروز وقتی جلو در مدرسه 355 فروش داشتم و در عرض نیم ساعت که بچه ها میرن و مادراشون میان دم مدرسه انقدر اشتیاق نشون میدادن که دور کارام میشستن بچه ها و یکی یکی نگاه میکردن و مادراشون میگفتن درس هم میدی به بچه ها
اون همه کلمات که پشت سر هم به مادرا میگم ، من نیستم و خداست که به زبونم جاری میکنه
با هر مادری که حرف میزدم یا خودشون میپرسیدن میگفتم میتونین ثبتنام کنین تا تابستون به بچه هاتون تو مسجد محله مون یاد بدم
و گفتن که یکم دوره براشون و ازم درخواست کردن تا برم مسجد محله خودشون که با محله و شهرک ما نیم ساعت پیاده راه داره ، تا هفته ای یه روز به بچه هاشون درس بدم نقاشی روی چوب و سفال و … رو
حتی شماره مو هم گرفتن یه دختر گفت خاله شماره تو میدی گفتم باشه و من قبلا به هیچ کس شماره نمیدادم
طبق باور محدودی که از بچگی اطرافیان گفته بودن و ترسونده بودن میگفتن نباید شماره تو به کسی بدی مزاحم میشن و کلی حرفای دیگه
حتی از جواب دادن به شماره ناشناس ترس داشتم دست و پام میلرزید
ولی به لطف و عنایت خدا این محدودیت رو پشت سر گذاشتم و از اون روزایی که تصمیم گرفتم خجالتم رو رفع کنم دیگه برام مهم نیست که بگم وای نه شماره نمیدم
من وقتی امروز آینه دستیام فروش رفت با جاکلیدی و کش مو ، یه لحظه به خودم گفتم ببین طیبه چه فرقی کرد ؟؟؟؟
تو قبلا هم داشتی از این کارا انجام میدادی و عشقت نقاشی بود و عاشقانه شب و روز کار میکردی ولی فروش نداشتی
البته درسته من از سال 96 هم تو پیج اینستاگرام نقاشیامو میفروختم ، ولی چون مخصوص یه شغل شده بود همه کارام برای آتش نشانی بود کارای دیگه ام فروش نداشت و باز طبق باورای محدودی که داشتم بود که فروش نمیرفت
بعد گفتم چی شد ؟؟؟
الان تو نیم ساعت نزدیک 400 فروش داری و حتی بیشتر از اونم میشه طبق باور و ایمانت به خدا
تازه دارم درک میکنم همه چی اول ایمان به خدا و توحیدی عمل کردنه و بعد باور
چون وقتی من روی باورام کار میکردم فروش داشتم ولی نه زیاد
از وقتی که تصمیم گرفتم ایمانم رو در کنار قدرتمند کردن باور هام به خدا نشون بدم خدا یه جور دیگه ای برام بی نهایت عطا کرد از همه نظر
من امروز مثل هر روزم گفتم خدا تو راهمو بهم نشون بده گفتم میرم باز یه مدرسه تا نقاشیامو بفروشم
تو ذهن خودم یه مدرسه دیگه بود ولی تو دلم گفتم خدا تو بخواه و میپرسیدم کجا باید برم ؟
اول وقتی از خونه بیرون اومدم گفتم میرم به سرای محله اون قسمت از منطقه ای که نزدیک خونمونه وپیاده نیم ساعت راهه میگم اگر معلم نقاشی خواستن اسممو بنویسم بعد میخواستم برم پارک ترافیک که دوچرخه سواری حرفه ای یاد میدن تا برم حرفه ای یاد بگیرم
تو راه با خدا حرف میزدم میگفتم کجا برم؟ انقدر محو حرف زدن با خدا و دیدن زیبایی هاش و سپاسگزاری بودم ،گفتم من چرا یادم رفت ، دوچرخه سواریم باید میرفتم قبل رفتن به مدرسه ای که تو ذهنم بود
چون اون مدرسه که میخواستم برم مسیرش جدا بود و اول گفتم برم دوچرخه رو بپرسم بعد برگردم جلو مدرسه تا بچه ها وقتی اومدن نقاشیامو پهن کنم
وقتی رسیدم به کوچه پارک ترافیک یهویی شنیدم صدای بچه ها میاد ،گفتم مگه اینجا مدرسه هست ؟؟؟
بعد دیدم گفتم وای خدای من ، اصلا حواسم نبود که اینجا کنار مارک ترافیک مدرسه ابتدایی هست
بارها اومده بودم این پارک ترافیک و مدرسه رو دیده بودم ولی اصلا یادم نبود تا بیام اینجا بفروشم
زود رسیده بودم 11 بود و بچه ها 12:15 زنگشون میخورد ،پارک ترافیک هم بسته بود برگشتم
یهویی دیوارا و نقاشی روی دیوار مدرسه توجهمو جلب کرد
یه حسی بهم گفت برو مدرسه و با مدیر صحبت کن برای رنگ دیوارای مدرسه
ولی ذهنم هی میگفت نرو ، که اگه قبول نکردن چی؟ یا چحوری میخوای بگی
که زود جوابشو دادم
گفتم اولا من میرم و میگم فوقش یا میگن باشه یا میگن نه
بعدشم من ایمانم رو به خدا نشون میدم باقی کارا با خداست من و تو چه کاره ایم ذهن من و بعد رفتم و با مدیر حرف زدم گفت قیمت بده
گفت چند رنگ میکنی هر دیوارو
بهش گفتم من تاحالا کار نکردم ،ولی اگه قبول کنین من میتونم رنگ کنم و گفت از روی همون طرح ها بخوای رنگ کنی قیمت بده یا هر طرحی که بود دوباره رنگ بشه قیمت بگو
گفت برو حیاط مدرسه رو ببین و بیا بگو که چقدر میگیری تا رنگ کنی
بعد نقاشیامم نشونشون دادم گفتن نه اینا رو نمیخوایم ولی دیوار مدرسه رو قیمت بدی میگیم بیای رنگ کنی یا نه
بعد من رفتم حیاط مدرسه رو دیدم انقدر بزرگ بود و دیواراش لازم بود که رنگ بشه خیلی رنگاش رفته بود
بعد اومدم بیرون و دیدم مادرای بچه ها دارن میان ، سفره مو پهن کردم و نقاشیامو گذاشتم یکی یکی اومدن نگاه کردن و ازم خرید کردن
بعد که بچه ها زنگ آخرشون به صدا در اومد با مادراشون اومدن و دور کارام جمع شدن
و درخواست کردن که تو محله شون برم و اونجا تو مسجد ثبتنام برای آموزش باشه تا بچه هاشونو بیارن و اسم دوتا مسجد رو گفتن که اگر خدا بخواد فردا صبح میرم هم مسجد و هم مدرسه تا قیمت بدم بهشون
بعد مدیر مدرسه میخواست بره گفت دختر تو اومدی دیوارارو ببینی قیمت بدی کجا رفتی ؟
گفتم اینجا میفروختم فردا میام باهاتون حرف میزنم گفت باشه
امروز وقتی رفتم اون مدرسه فقط گفتم خدایا شکرت یعنی خوب میدونستی کجا منو ببری
حتی به دلم انداخت برم نقاشی دیواری رو بپرسم و گفتن که قیمت بگو
همه اینا کار خود خودشه که جوری مسیرمو تغییر داد تا برم اونجا
همه چیو به خودش سپردم گفتم خدا اگر رنگ دیوارای مدرسه جور بشه که عالیه اگرم نشد باز خیریتی در این هست که درس هایی باید یاد بگیرم
بعد که برمیگشتم تو راه یه مدرسه هم دیدم که بچه ها میومدن گفتم بشینم اونجا یهویی چند بار شنیدم نه نشین برو خونه
گفتم چشم و وقتی رفتم رسیدم سمت خونه مون یهویی یادم اومد که من قرار بود برم مدرسه ابتدایی سمت خونمون که 1:30 زنگشون میخوره
رفتم و به خانم دستفروشی که نشسته بود جلو مدرسه گفتم من میرم اونجا خواستی بیا و گفت باشه و اومد
وقتی رفتیم درسته نفروختم چیزی ولی با مادرا حرف زدم و بچه ها گفتن فردا بیا خاله الان پول نداریم
من برگه ای که چاپ کرده بودم و با خط تحریری خودم نوشته بودم آموزش هست تو مسجد محله مون میخواستم جلو در مدرسه بچسبونم که
یکی از مادرا گفت آموزشم میدی گفتم بله شماره مو گرفت گفت بیا به مسجد محله ما هم که نزدیک محله شماست بگو تا ما هم بچه هامونو بیاریم برای آموزش
خیلی حس خوبی داشت
من وقتی داشتم فکر میکردم که مادرا میخوان که بچه هاشون یاد بگیرن
به یاد این ایده افتادم که قبل از آگاهی بهم داده شده بود از طریق ددستم ولی عمل نکرده بودم
این بود که فیلم بگیرم و تو تلگرام یا سی دی کنم و بفروشم آموزش نقاشیامو رو چوب یا سفال
باز همه اینا رو از خدا میخوام راهشو که به طبیعی ترین و ساده ترین هست رو بهم بگه
و هر بار میگم خدایا اختیارمو تماما به تو میسپرم و خودت اراده منو بگیر به دستت
اون چیزی باشه که تو میخوای نه اونی که من از نا آگاهیم میدونم
بعد خواهرم زنگ زد گفت طیبه بیا دوشنبه بازار یه دست فروش هست کلی چوب و زیر لیوانی به قیمت ارزون آورده
و وقتی من رفتم انقدر خوشحال بودم که یاد این موضوع افتادم
که خدایا ازت ممنونم در زمان مناسب در مکان مناسب قرار دادی من رو تا به خواسته ام برسم
چون من چند روز بود میخواستم زیر لیوانی چوبی بگیرم ولی گرون بودن و میخواستم قیمت مناسب باشه که امروز خدا بهم عطا کرد
و من با پول فروش دیروز و امروزم چوب خریدم تا رنگ کنم
این روزا بیشتر پیش میاد که در زمان و مکان مناسب به خواسته هام میرسم
حتی شده بارها تو گفتگوم با خدا حس کردم و شنیدم که طیبه باید تو ایمانت رو بیشتر و بیشتر نشون بدی چون برای خواسته های دیگه ات کم مونده تا مولفه ها کنار هم قرار بگیرن
وقتی ایمانت رو نشون بدی خدا چند برابر بی نهایت برات رقم میزنه
پس دائم در حرکت باش و سوال بپرس تا به جواب برسی
شب وقتی بارون میبارید رفتم بیرون تا تو خرید به مادزم کمک کنم ، خیلی زیبا بود صورتمو رو به آسمن گرفتم و گفتم وقتی این نعمت به زمین میرسه و درختارو شفاف و زیبا میکنه
پس منم باید از این نعمت استفاده کنم و صورتم رو با این آب شفا بخش خدا شستشو بدم و شفاف و زیبا بشه صورتم
و همه این ها قدرت خداست که هر لحظه در اختیارمون گذاشته
خدایا سپاسگزارتم