این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
ولی پریشب یک خوابی دیدم که از دوروزه ذهنمو درگیر خودش کرده و الان دارم خوابمو از زبون شما میشنوم، خیلی شوکه شدم استاد این یعنیییییی چییییی؟!!
پریشب خواب دیدم که سوار تاکسی و دارم برمیگردم سمت خونم، توی مسیر با یک کامیون بزرگ آبی تصادف میکنم و من فقط یک صحنه از برخورد کامیون دیدم و بعدش همه چیز سیاه شد تو یک حالت خلسه و بی وزنی بودم، احساس میکردم که مردم، سوالی که اون لحظه مدام داشتم از خودم میپرسیدم این بود که همین؟ تموم شد؟ ینی مردم من؟ من که کاری نکردم چرا اینجوری تموم شد
در یک اتفاقی که از نگاهه بیرون،حق با من بود،من با یک برخورد ناجالب از یک خانم واقا در خیابون مواجه شدم
یک لحظه انگار مغز تعطیل و از ماشینپیاده شدم
و با اون افراد،بحثکردم
انقدر ورودی های ناب از سایتو دوره ها داشتم،که خودمو در برزخ سرزنش یا حسرت نگه نداشتم
سرزنش از اینکه چرا اینکارو کردی چرا پیاده شدی چرا انقد ضایع رفتار کردی( چند دقیقه ی اول این حرفارو میزدم ولی مدتش کم بود) یا حسرته اینکه چرا اون مدلی جوابشو ندادی،اصلا حق با تو بود چرا فلان جملرو نگفتی…
خلاصه توی این مساله گیر نکردم
و به خودم گفتم اک ندا،اشتباه کردی
ولی تمام
هرچقدرم حق با تو باشه،هیچ دلیله هرچقدر منطقی هم ،توجیه مناسبی برای رفتارت نیس ک از ماشین پیاده شدی و هم سطح کردی خودتو برای برخورد اون خانم و اقا ک حرفای زشت زدن و محکم کوبیدن ب ماشینت
بخاطر این اشتباه خودتو سرزنش نکن
اکی اشتباه کردی،قبول،الان هی میخوای داستانو دوره کنی؟یا بپرسی از خودت که چی توی درونت هنوز ریشه داره که کسی تونسته تورو این مدلی کنترل کنه با حرفو رفتارش ؟؟
بخودم نگفتم وااای ندا تو دیگ بی لول شدی بااون رفتار! نه
اتفاقا با مهربونی به خودم گفتم داری روی خودت کار میکنی که البته کافی نیس چون این رفتارو کردی
پس این رفتارت نشون ازینه که بیشتر روی اعراض کار کنی
تو هنوز دختر با لیاقته خدایی
دختر با لیاقته جهانی
چقدر این جهان و خدا تورو داره حمایت میکنه که نزاشت اتفاق بدی برات بیفته و اون خانم اقا وارد بحث فیزیکی نشنو بهت اسیب بزنن
چقدر خوبه که ندا مثل قبلنا،درگیره نجواها و خود خوری نشدی که چرا فلان کارو نکردم و اتفاقا دنبال ریشه بودی که چرا اصلا واکنش نشون دادم
که همه اینها حاصل از درک توانایی های درونیه که هممون داریم فقط یادمون رفته و درگیره روزمرگی های زندگی شدیم و درون خودمون کلی خشمو کینه ذخیره کردیم برای همچین مواقعی..
الان ک ارومترم ،به خودم میگم ببین چقدر اون اقا درگیره مشکلاته ک یه اینجوری اون لحظرو رو غنیمت شمرد تا خودشو تخلیه کنه ،یا خودم حتی!هنوز ترکشای فراموشه اگاهییایی ک قبل تولد خدا بهم داده بود،با اینک دارم روی خودم کار میکنم، هست
همه ی ما در صلحو مهربونی و عشقو بی صدایی قرار داشتیم
هیچ قضاوتو جنگو برچسب زدنی در کار نبود
اروم و سکونو سکوت
کم کم یادمون رفت
کم کم شدیم ظالمو مظلوم
کم کم قاتلو مقتول
کم کم …
خدایا ازت ممنونم که دارم برمیگردم
ازت ممنونم که بیاد اوردم که یادی هست
ادم وقتی یکیو میبخشه یا با دوستی ک قهر بوده اشتی میکنه یا از یه خبطی ک در حقش شده گذر میکنه،یه احساس لطیفی بهش دست میده
یه بغضی میکنه
یه شعفی توی وجودش میاد
ی حس سبکی بهش دست میده
اینا همشون همون چیزین که ما قبلا بودیم
ولی انقدر درگیر این روزمرگیها شدیم که کم کم دور شدیم و وقتی پیش میاد اون احساسو میتونیم درک کنیم
تو از درون و برون من آگاهی ، علم توبرهمه چیز چیره است ،ومن تسلیم تو
آنچه که برمن هدایت می کنی ،همان را بنویس .
تمرین:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
این سوال یه بغض را در من ایجاد کرده ،که انگار با خودم روبه رو شدم و باید حلش کنم .
من علاقه شدیدی به گل و گیاه و طبیعت دارم .
یعنی وقتی گلدان هاوگل های خانه را تعویض می کنم یا نگاهشون می کنم ،عشق می کنم ووقتی هم در حال تعویض خاک گلدان هستم ،نه خستگی ،می فهمم نه خواب ونه زمان .
همین امروز با اینکه اگر برای هر چیزی بود نمی رفتم بیرون ،برای خرید کود رفتم بیرون و مسیری 15 دقیقه ای را طی کردم پیاده تا برم کود بخرم .
ویه اشتیاقی داشتم که انگار بهترین کار را کردم .
من اصلا آدم زندگی در شهر نیستم، هوای روستا ودوشیدن شیر گاو وزندگی روستایی ودرست کردم ماست و دوغ و پرورش گل و گیاه ،برام بهترین کاره.
ولی همیشه ترس هام ،واینکه چجوری وکجا باید برم برای شروعش ،جلوی من را گرفته .
همین که استاد میگه ،فقط خواسته ات را بگو وبه چجوریش فکر نکن ،یه قدمه .
کلا اینکه مدیریت یه جایی را به عهده بگیرم ،برام لذت بخشه.
یه ارزش خلق کنم وکاری که علاقه دارم انجام بدهم بهترین کاریه که می تونم در حق خودم بکنم .
واقعا اگر الان عزرائیل بیاد وبگاه بریم ،من با حسرت میگم ،تو رو خدا وقت بده من هنوز اون کاری که دوست دارم را انجام ندادم .
پس زندگی را زندگی نکردم .
به علاقه دیگه ای هم که دارم ،اینکه به انسان توحیدی بشم وانسان سپاسگزار واقعی وفقط روی خدا حساب کنم ،وخدا وخودم هم از خودم راضی باشم،یه علاقه ای بوده که الان خیلی اشتیاق دارم براش.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
برای اینکه توحیدی بشم وسپاسگزار ،اولین قدم از هرچیز کوچیکی ذوق کنم وخدا را سپاس بگم ،وبنویسم نعمت های کوچیک وبزرگ هر روزم را .
تمرین بدهم ذهنم را به اینکه نعمت ها را ببینه هم در گذشته هم در اکنون .
برای علاقه ام به گل و گیاه ،عکس بگیرم ویه پیج بزنم وعکس بزارم برای عشق به خودم .
برای شغل فردا برم ،مغازه را ببینم انشالله ،واز خدا هدایت بخوام ،که بهترین هدایت را برام انجام بده هرکاری انجام بدم بهتر از انجام ندادنش است .
اینکه بری انجامش بدی ،یه نقطه شروع ویه حرکته وبقیه اش با خدا .
سلام خدمت استاد عزیزم و همه ی دوستان . استاد من خیلی خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم استاد من ۱۸ سالمه و از ۱ سال پیش با شما آشنا شدم شروع آشنایی من باشما با سرکار رفتن من در شغل مورد علاقم بود که رویایی بود برای من وخداوند رو واقعا شاکرم من در این یک سال زمین تا آسمون فرق کردم شدم دختری مستقل که از بچگی عاشق کارهایی هنری بود بدون این که اصلا به درآمدش فکر کنم من از ۱۴ سالگیم وارد رشته مورد علاقم شدم بدون توجه به بقیه نظرات وواقعا کار میکردم چون عاشقش بودم و اصلا گذر زمان رو متوجه نمیشدم این متن رو الان در زمانی می نویسم که پا در مسیری گذاشته ام که هیچ چیزی از بعدش نمیدونم فقط میدونم که خداوند از طریق نشانه ها و احساسم با من سخن میگوید این فایل به صورت کاملا حسی انتخاب کردم و این در زمانی بود که کمی از شروع مسیر ناشناخته که هر روز تو گوشم میگه انجام بده و باعث میشه ۱۰ برابر قبل عاشقانه کار کنم عاشقانه یاد بگیرم و شاهد رشد م باشم ، کمی سست شده بودم و ا،ز خداوند خواستم مرا به سمت چیزی هدایت کند که دوباره قلبم آرام گیرد و حرکت کنم و من از اونجایی ک گفتین کاری رو انجام بدیم که لحظه مرگ نگیم کاش انجامش داده بودم این بهترین انگیزس برای من برای قوی تر کردن ایمانم و با قدرت حرکت کردن و ادامه دادن به سمت علاقم در وسعتی عظیم تر و پیشرفته تر و خداوند رو بسیار بسیار شاکرم که در این مسیر قرار دارم و بسیار لذت می برم .
به نام خدای مهربان سلام به استاد عزیز و خانم شایسته ودوستان همقدم موضوع بحث دوستان عزیز در مورد تعقیر وبهبود دائمی است این جهانی که ما در آن زندگی می کنیم طبق قانون خداوند کار می کند اگر هر روز به دنبال بهبود و پیشرفت نباشیم جهان ما را زیر چک ولگد خودش له میکند
تحسین میکنم امیر عزیز را که چقدر خوب به این قانون عمل کردن ورفتن دنبال علایق خودشان وبا این باور که اگر حرکت نکنند شرک ورزیدن به خداوند وبه دنبال علایق رفتن وشور وعشق ورزیدن
هر روز درهای زیادی را به روی ما باز میکند
من هم با برخورد به تضادی که در زندگیم تجربه کردم و اون موقع همیشه خداوند را مقصر کارهایم
میدانستم ولی خداوند لطف بزرگی کرد و با این سایت الهی آشنا شدم و با آگاهی های این فایل ها دارم دوره تکامل را طی میکنم وایمان دارم که اگر استاد عزیزم با اون تضاد ها توانسته به این همه پیشرفت برسند من هم میتوانم با دیدن این الگوهای زیادی مثل دوستان عزیز داخل سایت
تحسین میکنم عاطفه عزیز را که چقدر عالی به این آگاهی ها عمل کردن ونتایج خوبی را بدست آوردن خیلی خوشحال شدم از شنیدن صحبت های سبحان عزیز که با این سن به این سایت هدایت شدند وبه ایده ها خود فکر می کنند
تبریک می گویم به خاطر راه اندازی بیزنس خودش
وبرای خودش ارزش قائل شده و این آرام و صبور صحبت کردند
قاعده جهان این است که هرروز در حال پیشرفت وگسترش است وقتی این جهان رابا حتی یک سال پیش نگاه میکنم می فهمم که چقدر این جهان در حال گسترش است و هرلحظه تعقیرات زیادی را در
اطرافم میبینم
تحسین میکنم امباپه که در سن هیجده سالگی این قدر دوست داشتنی وفروتن هستند این قدر به پیشرفت کرده
خدایا مرا آسان کن برای آسانی ها
تنها تو را می پرستم وتنها از تو کمک می خواهم
ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها نعمت دادهای نه راه گمراهان
سلام ودرودفراوان به استاد عزیزونازنینم ومریم جون عزیزم.
گفتگوی استاد عباس منش قسمت 11.
خداروشکر قبل از اینکه جهان چک ولگدهای جدی خودشو به من بزنه ،خودم متوجه ی نشونه هاش که از درون داشتن منو نابود میکردن، شدم.
به مرور زمان وبا طی روند تکاملی از اون روز ،سالها گذشته و اتفاقات خوب وبد زیادی افتاده که هر کدوم به یه نحوی درسهای خودشو داشته.
وقتی که عملکردهای درستی داشتم وحالم خوب میشد یه جور درس میگرفتم وزمانی که عملکردهای نامناسب داشتم به یه نحو دیگه درس میگرفتم.
راسش فکر میکردم خیلی رشد کردم وخیلی بزرگ شدم اما همه ی اینا تا زمانیه که تو تلاش خودتو برای خوب بودن وداشتن احساس خوب بکنی .
نمیدونم هستن کسانی مثل من که نه راه پس دارن ونه راه پیش یا نه ؟!
استاد گفتن به مرگ فکر کنید و به زمانی که دنیا میخاد براتون به اتمام برسه . ببینید طوری زندگی کردید که از زندگی لذت برده باشید ؟
آیا جاهایی که میتونستیدکارایی که دوست داشتید را انجام دادید که حسرتش براتون نمونده باشه ؟
تمام جملاتی که استاد عزیز تو صحبتهاشون گفتن تو گوشمه .
ب نظرم خیلی طبیعی هستش که زندگی که بر وفق مرادت نیست روتو بخای خوب نگه داری تا اینکه زندگیت تا حدودی اون چیزی که میخای هست باشه .
من مشکلی از ریتم زندگیم ندارم ظاهرن همه چی خوبه اما اگه بخام صادقانه احساسمو بگم ،اصلا از همسرم راضی نیستم .
دنیاش با من خیلی فرق داره .خواسته هاش هم جهت با خواسته های من نیست.
هیچی براش مهم نیست .فقط از سمت من دوست داره همه چیش اوکی باشه بقیش شد شد ،نشدم نشد.
کلا تو یه فرکانس دیگس .اون طبق میل وخواسته های درونی خودش داره زندگی میکنه ومن خیلی وقته متوجه شدم نمیتونم تغییرش بدم.
راسش ب خاطر عشق و علاقه ای که همیشه نسبت به من دم میزنه ،خیلی جاها موزیانه وارد عمل شدم تا بشه شبیه مردی که من دلم میخاد.اما فقط برای مدت کوتاهی اونم نهایت چند روز ،تغییر میکنه دوباره میشه همونی که بود.
بازم میگم نمیدونم کسی حسی مثل منو تجربه کرده یا نه ؟
ولی من نسبت به ایشون احساس خاصی ندارم.خیلی ساله که احساسی ندارم.
منتهی با روشهای استاد زندگیمو سر پا نگه داشتم .گفتم تغییرات مثبت زیادی رخ داده اما نمیدونم چرا تمام انرژی من ،چند وقت یکبار نسبت به ایشون از بین میره.
عمیق که نگاه میکنم میبینم نقاب نزدم ینی سعی در خوب بودن داشتم اما چون اکثرن بر خلاف میلم بوده در واقع نقاب زدم .
استاد جدا شدن رو سپردن به جهان وزمان .
وبر این باورن که جهان بدون دست وپا زدن تو ،اگه هم مدارت نباشه طرف رو از تو جدا میکنه .
از اونجایی که حسی بهشون ندارم ، تو لایه های زیرین قلبم اینو مخفی کرده بودم منتهی تو عملکردهام سعی در رفتار درستو داشتم .
تا اینکه یه وقتایی مثل الان کم اووردم.
برای هر فردی ممکنه یه چیزایی ارجعیت داشته باشه و یه چیزایی الویت .به خاطر احساس واون چ که تو دلته نمیشه کسی با کس دیگه رو مقایسه کرد.
احساس درونی هر فردی رو نمیشه با عقل ومنطق پیش برد.
احساس یه چیزیه که خودش باید بیاد خودش باید بخاد.نمیشه بهش امر کرد .نمیشه براش استدلال اوورد.
البته تو این سالها هیچ وقت بطور جدی به جدایی فکر نکردم چون هیچ پلنی برای بعدش ندارم .
ولی از اینکه علا رقم میل باطنیم با مردی زندگی میکنم که مدام باید گوشه ی ذهنم باشه که چطور رفتار کنم که حالشو خوب کنم.گاهی واقعن کم میارم.
میخام بگم خیلی فرق داره تو یه نفرو بخای یا نه بخای کاری کنی که یه نفرو بخای !!
متاسفانه داستان زندگی من اینه که باید همیشه همه چیزو مدیریت کنم تا به احساس بد نرم .
در واقع ادا حال خوبا رو در میارم.
میدونم وظیفم همینه که در هر حالی احساسمو خوب نگه دارم .
دنبال اون لذتی هستم که با درونم اجین باشه .
جالبه به هرکسی هم که بخای این احساستو بگی ،همه محکومت میکنن .به اینکه تو خودت انتخابش کردی وظیفته تا آخرش باشی.
چطور دلت میاد ولش کنی بری .
اگه تنهاش بزاری ، خدا مجازاتت میکنه .
تو رو سنگدل و بیرحم میبینن وهزار تا انگ دیگه بهت میزنن.
اینجور بگم با زبون بی زبونی بهت میگن باید سر زندگیت باشی دیگه کاری به لذت واحساس تو ندارن.
به فردی که ب نظر قربانی شده دلسوزی میکنن .
وبا هر توجیه وتوضیح ،تو رو محکوم به بد بودن !
البته قضاوت کسی برام مهم نیست .
حالا قرارم نیست من برم .چون پلنی برای رفتن ندارم .
اما از بودنمم لذتی نمیبرم .
هرجایی که همسرم نیست عالیه وآرامش دارم .این احساسمو خیلی مخفی میکنم وبا ووردیهایی که به ذهنم میدم کنترلش میکنم .میگم که خیلی عمیق تر از این حرفاس .
جالب اینکه چون میدونه من تو مسیر استاد هستم .
هروقت من اوکی باشم ب نظرش همه چی خوبه اما اگه بهم بریزم ومثل الآنم بی احساس وبی توجه بشم بهش ،از استاد وبرنامش بیزار میشه .
نمیدونم چطور میشینه برا خودش بالا پایین میکنه .
بارها بهش گفتم اگه آرامش داشتم اگه خوب بودم اگه خوشی با هم داشتیم همه وهمه از وجود استادمه .
اگه ایشون نبود که من از همون چند سال پیش داغون شده بودم .
بازم دلم خوشه به حرفا وتجربه های بچه ها .
دو هفتس فشار روحی روانی زیادی بهم وارد شده که هر دفه سعی کردم ذهنمو کنترل کنم .
خبرها وچالشهای زیادی داشتیم .
خیلی نیاز داشتم تنها باشم یا حداقل خودش چند روز نباشه .اما این اتفاق بین ما نمیفته .
همیشه میگه خودتو با زندگی استاد وبچه های سایت یکی نکن .
واین در صورتیکه که واقعن مقایسه ای در کار نیست .من فقط هر جایی که رفتارها وافکار وباورهای خوب وقشنگ میبینم سعی میکنم منم شبیه استاد یا دوستان باشم .
ولی نمیدونم چرا همسرم جور دیگه درموردم فکر میکنه .
فک میکنه اگه چند سال پیش افکارم جور دیگه بود باید همون جور بمونه البته فقط تو روابط زنا شویی .واگر نه به چیزای دیگه کاری نداره.
اکثر ما ایرانی ها جرات تغییر زیاد نداریم .اگه تغییر کنیم میخان بگن هان چی شده ؟کی پرت کرده ؟
از کی الگو میگیری ؟
انگار نه انگار ما انسان هستیم واین انسان در هر مرحله از زندگی ممکنه افکار وباورهاش فرق کنه .
از نظر مردهای ایرانی ،باید زن مطیع وفرمانبردار مردش باشه .چون مرد مسولیت مالی زن رو به عهده داره.
حالا من شاغل نیستم .دیدم بنده خداهایی که شاغلم هستن ودر آمد هم دارن اما با این زور گویی کنار اومدن .
اینجا حرفای استاد وعملکردهایی که تو روابط استاد میگن ،هیچ خریداری نداره .
اینکه هر کدوم به هر علتی بیان بگن من دیگه نمیخام تو این زندگی باشم خداحافظ .و طرف مقابلم مقاومتی نداشته باشه .کاملا مسخره میدونن.
تا حالا نگفته بودم اما امروز میگم .
با وجود اینکه این افکار وروش استاد تو روابط رو قبول دارم اما هیچ وقت بهش فکر نکردم .
من طبق جایگاه وشرایط خودم سعی میکنم از آموزه های استاد استفاده کنم .
که اگر میخاستم تخته گاز برم الان اینجا نبودم وتو این زندگی نقشی نداشتم .
در کل زندگی من اینطوریه که من باید خوب باشم تا همه چی خوب باشه .من باید توجه کنم تا حال همسرم خوب باشه .
بقدری دم از عشق و علاقه میزنه که خدا بدونه .
فک میکنه این نهایت محبت و لطف یک مرد .
دوست ندارم در موردش حرف بزنم البته شایدیه روزی واضح توضیح دادم .
منم مثل گذشته نیستم که مدام بگم باید اینجور باشی واینکارا رو بکنی تا من دوستت داشته باشم.
سعی کردم آزاد بزارمش .به اندازه ی کافی از احساست وخواسته هام براش حرف زدم .
دیگه چکارش کنم اون زندگی وروابط رو فقط تو یه چار چوب کوچیک میبینه و نمیخاد فراتر بره .منم که تو دنیای دیگه غرقم.
امسال خیلی تلاش کردم اتفاقات عالی بینمون رخ بده .
مثل همیشه تلاشا از سمت من باید باشه .
سعی کردم همه چیو رها کنم وبه خدا بسپارم وبا هدایتش پیش برم. اما مثل اینکه یه جاهایی ترسها مخفیانه بهم هجوم اووردن ومثل این روزا بهم غلبه داشتن که حالمو بد کردن.
یه مشاور مورد اطمینان نداریم .یه نفرم نیست که بهش اعتماد و اطمینان کامل داشته باشم تا واضح وشفاف همه چیو براش بگم تا کمکی در تصمیم گیریم بکنه .
شایدم من دارم اشتباه میکنم .شایدم افکار وباور های من مشکل پیدا کردن . نمیدونم .
فقط اینو میدونم هیچ احساسی نسبت به همسرم تو وجودم نیست.
ومن به خاطر دلسوزی یا به خاطر ترسهام یا به خاطر انتظار جدایی از سمت جهان دارم ادامه میدم .
واگرنه تو دل خودم خیلی وقته احساس مرده .
حتی اینجا هم نمیدونم به عنوان یک انسان حق ندارم احساس واقعیمو بگم .
چرا ؟چون همه شاخ وشونه میکشن سرم .
نمیدونم چرا باید وظایف وکنترل احساست منو دیگران باید تعیین کنن حتی همسرم .
نمیدونم این چ قانونیه که یه بله گفتیم ،باید تا آخر عمرمون یدک بکشیمش.
مادر شوهرم از دست پدر شوهرم خسته شد و رفت که خیلی حق داشت بره.
بعد از رفتنش به علت وابستگی زیاد پدر شوهرم به مادر شوهر،از تنهایی دق کرد و مرد.
خیلی جالبه منو شبیه اون میبینن .
من هیچ وجه اشتراکی با مادر شوهرم ندارم.
کلا دنیای ایشون با من از زمین تا آسمون فرق داره .نه نگاهمون نه دیدگاه هامون نه طرز فکرامون ونه باورهامون .هیچ شباهتی بین ما نبوده و نیست.
اما اگه منم مثل ایشون روزی انتخاب کنم که باید جدا بشم مطمئنم هزار ویک حرف وهزار ویک داستان برام درست خواهند کرد که اهمیتی نداره .
میخام بگم ما با همچین آدمایی سر وکار داریم .
اگرچه از دل تک تکشون بپرسی ،دقیقا اونا هم احساساتی شبیه منو دارن.
من که کسیو تو روابط ،راضی و خوشحال نمیبینم .
نمیدونم چطور شده اکثر ،خانومها دوست دارن تنها زندگی کنن .نمیدونم به خاطر فرهنگ وباورهای غلط داخل زندگیامونه یا مشکل چیز دیگس؟!!!!
جملات وعبارتهای درست استاد:
شما تمرکزت روی تغییرات خودت باشه.
تو سعی کن احساستو خوب نگه داری .
احساس بد مساوی با اتفاقات بدهستش .
دلیل ومنطق تو برای جهان قابل قبول نیست.جهان همون چیزیو به تو میده که از تو میبینه .
جهان آینه ی تمام نمای توست.
به مثبتهای همسرت توجه کن .
موقعه شرایط بد سعی کن زاویه ی دیدتو عوض کنی .
سکوت کن .
ذهنتو کنترل کن .ورودیهای مناسب به ذهنت بده .
به مقصد فکر نکن از مسیر لذت ببر.
آگاهانه برای خودت اتفاقات خوب رو خلق کن .
تو اقدام به کاری نکن .همه چیو بسپار به خدا .
بازم صبوری کن .بازم متوکل باش.
میدونم یه جاهایی ترسیدم ،ترسهاتو بسپار به خدا .
فک کن اینم یه تضادیه که باید باهاش کنار بیایی .همه ی مشکلا تو درونمه اما چرا قدرت تصمیم گیری ومنطق درست رو ندارم نمیدونم ؟!!!!
البته اگه بخام قشنگ ریشه یابیش کنم میدونم جریان چیه ؟!
اما با استدلالهای زیادی هم خونی نداره میگم که در مورد حس نمیدونم چطور باید تصمیم گرفت؟میخام بگم نمیدونم چقدر حق دارم ؟!!!!
گفتگوهای ذهنیمو باید خاموش کنم .
در مورد ناخواسته ها صحبت نکنم .
یه کم رها تر زندگی کنم .
امیدوارم بتونم احساسمو به قبل برگردونم .
حداقل خوبیش این بود که حالم خوب بود وافکار منفی سراغم نمیومد.
اما این هفته بطور عجیبی احساست منفی نسبت به همسرم ذهنمو در گیر کرده بود.
از خدا برای خودم بهترینها را میخام .دیگه لذت رو تو چار چوبی نمیبینم .فقط در لحظه میگم حال آدم خوب وخوش باشه وهم از خودش وهم از کسی که کنارشه لذت ببره .منم دوست دارم این حسو تجربه کنم اما هر کاری میکنم نمیشه.
من به عنوان یک زن ویک مادر در حد توان خودم سهم ونقش خودمو خوب ودرست انجام دادم .
همسرم خودش اینو تایید میکنه و همیشه میگه از تو راضیم.
اما همسرم خیلی کوتاهی داشته وداره .اون فکر میکنه قربون صدقه رفتنش وتوجه کردناش برای من کافیه .
خیلی تلاش کردم تا بفهمه که این تنها چیزی نیست که من میخام ولی دیگه کاری بش ندارم .چون اون از این لحاظ تغییر نمیکنه .
ببخشید اگه امروز دیدگاهم موج منفی داشت .
میخاستم ننویسم اما گفتم بزار بنویسم شاید یه نفر پیامی از طرف خدا بهم داد.
ناهید جان شما خودت قانون را خوب بلدی ولی چیزی که من از کامنتت متوجه شدم این بود که شما تمام تمرکزت رو گذاشتی رو همسرت
همسر من هم با این قوانین آشنایی نداره وخیلی وقتا بهم طعنه میزد که تو که تمام وقت داری با عباس منش میچرخی چه فایده ای برات داره ولی من اعتنایی نمیکنم والان دیگه کلا بی خیال منه وخیلی وقتا هم کنارم میاد گوش میده یا کامنت میخونه
تو تا همسرت را همین جور که هست نپذیری نمی تونی روابطت رو آنجور که میخوای خلق کنی منم همسرم وابستگی شدیدی به من داره که قبلا خودم هم همین وابستگی رو داشتم وتمام تلاشم این بود اورا تغییر بدم ولی از یه جایی به بعد گفتم کسی که باید تغییر کنه منم شماتو کامنتت اشاره کردید که شاید چون این باور دارم که جهان ما را از هم جدا کند
ویجایی اشاره کردی که اکثر خانمها دوست دارند تنهایی زندگی کنند
یا اینکه یه بله گفتید وباید تا آخر عمر یدک بکشی
چرا فکر میکنی که کسی تو روابط راضی وخوشحال نیست
من خودم چندسال از همسرم بزرگترم ویه بار ازدواج کردم ولی ایشون مجرد بودند به جرأت میتونم بگم کسی به خوشبختی خودمون را اطرافم نمیبینم
ناهید جان یه بار با دقت کلمه به کلمه کامنتت را بخوان وباورهای مخربی که داری رو یادداشت کن من کامنت بعدی ات هم خواندم ولی باید این باور را از ریشه حل کنی تا از الگوهای تکرار شونده زندگی ات نشود
استاد ما هر روز و هر لحظه معجزه ها رو می بینیم، اما بازم شک می کنیم! بازم می ترسیم! بازم دو دو تا چهارتا میکنیم برای ادامه دادن…
چقدر همه چیز در لحظه ی دقیق خودش داره اتفاق میفته، اگه یکم آروم باشیم، اگه با ایمان و اعتماد پیش بریم…
استاد عزیزم اگه بخوام لحظه به لحظه همزمانی های خدا رو بنویسم، زمان کم میارم…
فقط میتونم سکوت کنم و با قلبی سپاسگزار از این روزهای زندگیم لذت ببرم و هر لحظه خدا رو شکر کنم…
همین الان که اومدم و گام جدید رو دیدم، قلبم پر از عشق خدا شد که همیشه حواسش به ما هست…
درست چند دقیقه قبل از اومدن به سایت، به ذهنم اومد که با توجه به صحبت های شما من باید بتونم خودم، کار خودم رو تبلیغ کنم و به ذهنم چندین بار اومده بود که یه برگه تبلیغ برای خودم درست کنم… خوب گفتم چکار کنم؟؟؟ رفتم از هوش مصنوعی برای ساخت این تراکت کمک خواستم… همین کار اولین قدم نبود؟؟؟
وقتی تمرین این صفحه رو دیدم باز هم خدا رو شکر کردم که بهترین برنامه ریز و هادی ماست اگه اجازه بدیم و تسلیم باشیم
سلام استاد جون
استاد شاید باورتون نشه
ولی پریشب یک خوابی دیدم که از دوروزه ذهنمو درگیر خودش کرده و الان دارم خوابمو از زبون شما میشنوم، خیلی شوکه شدم استاد این یعنیییییی چییییی؟!!
پریشب خواب دیدم که سوار تاکسی و دارم برمیگردم سمت خونم، توی مسیر با یک کامیون بزرگ آبی تصادف میکنم و من فقط یک صحنه از برخورد کامیون دیدم و بعدش همه چیز سیاه شد تو یک حالت خلسه و بی وزنی بودم، احساس میکردم که مردم، سوالی که اون لحظه مدام داشتم از خودم میپرسیدم این بود که همین؟ تموم شد؟ ینی مردم من؟ من که کاری نکردم چرا اینجوری تموم شد
و توی دلم پر از حسرت بود که چرا اینطوری شد
احساس میکنم خدا بهم تلنگر زد
و الان دارم همین چیز هارو از زبون شما میشنوم
استاد عاشقتونممممم نمیدونم چطوری بگم
ولی خدا خیلی واضح داره باهام صحبت میکنه
سلام به بهترین استاد موفقیت جهان
سلام به مریم جان شایسته ام
خدارو بینهایت شکر گزارم بابت این هدایت زیبایی که امروز شدم و از این فایل نگذشتم و نگاهش کردم و چقدر لذت بردم از موفقیت دوستان عزیز در این کلپ هاوس
خدایا مچکرم ازت که هر لحظه هدایتممیکنی
استاد بحث هدایت خیلی شیرینه خیلی زیاد
جوری که الانحتی با نوشتن اینجملات داره گریه اممیگیره
گلومپر از بغضه اما جایی ام که نمیشه گریه کرد بخاطر این همه لطف و عنایت خداوند به من بنده
استاد من از خداوند کمک خواستم
ازش هدایت خواستم
فهمیدم عقل سلیممن به هیچ جایی قد نمیده
انقدر محدوده که وقتی یه آگاهی برام جاری میشه
تا ساعتها فقط دلم میخواد یه جاییو پیدا کنم و فقط گریه کنم از این لطف بزرگی که خدا به من داره
استاد خودتون گفتین وقتی از کارتون استعفا دادین و بعد اون انفجار رخ داد
تا چندین روز گریه کردین
من میگم این گریه ها فقط بخاطر اون حس لطف خداونده که هدایتتون کرده
و این گریه چقدر شیرینه
چقدر پاک میکنه آدمو
چقدر درون آدمومیشوره
خالی میشی
هیچمیشی
میفهمی هیچکاره ای
و همه کارا رو یکی دیگه داره انجام میده
تو فقط درخواست میدی
بقیش با تو نیست
لطف خداست
اونجا که عاطفه ی عزیز گفتن هندزفری میزاشتن توی گوششون تا صحبتهای همکاراشون رو نشنون
من گریه ام گرفت
چون دقیقا خداوند من رو هم همینطور هدایت کرد
استاد به هیچ بودن خودم در این فایل خیلی پی بردم
و واقعا از خداوندمیخوام من رو هم هدایت کنه
درخواست شغل مورد علاقه ام رو به خداوند دادم و الان اتوکار کارگاه خیاطی جاریم شدم.
وقتی شروع به کار کروم دیدم چقدر دارم علاقه نشون میدم به این کار
آخه این که کاری نداره
بعد یادم افتاد به گذشته ام
که وقتی میخواستیم بریم بیرون من لباسهامو همیشه اتو میکردم و خیلی توی لباس تا کردن و اتو کردن مرتب و دقیق عمل میکردم.
جوری که خواهرهام به صدا در میومدن و میگفتن اگه زهرا میخواد لباساشو اتو کنه تا بریم بیرون،
کلا بیخیال بشین
چون زهرا حالا حالاها لباس اتو کردنش طول میکشه.
خخخخ
جوری با عشق لباسها رو اتو میکنم که انگار بهترین شغل جهانه
اما باورهای مخرب هم داره نجوا میشه در گوش من
میگه آخه اتو کردن که حرفه ای نیست که تو ادامه اش بدی.
این کار کمک نمیکنه به گسترش جهان،این که ارزشی نیست که تو خلقش کنی.
اتو کردن کار خاصی نیست که تو انقدر داری با عشق انجامش میدی
تهش هیچ کاره ای و …
بعد یه فکت اتفاق افتاد برام که به ذهنمنشون بدم
یکی اینکه جاریم از لباسهای اتو شده ای که من اتوشون کرده بودم انقدر لذت برد که اومد بالا سرم و بهمگفت(( اتو کار کی بودی تووو و لبخند زد بهم))
فهمیدم چقدر خوب کارم رو انجام دادم
و از طرفی هر بار یه مدلی لباسا رو اتو میکنم
و خلاقیت به خرج میدم
خخخ
و یه چیز دیگه ای که هست اینکه میگم یعنی من یه روزی یه خشک شویی بزرگ و زنجیره ای از خودم دارم؟!
و باز جواب خودمو میدم که برای خدا هیچ کاری نداره.
استاد انرژی مثبتتون رو برای من بفرستین
امیدوارم بتونم رسالتمو
با عشق انجامش بدم
تازه اول راهم
برای همه ی دوستانم هم آرزوی سعادت و خوشبختی دارم
بوس به همتون
استاد دوستت دارم
مریم جان دوستت دارم
با سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته ی زیبا
روز 129
کنترل نکردن خشم و البته رفتار من با خودم
در یک اتفاقی که از نگاهه بیرون،حق با من بود،من با یک برخورد ناجالب از یک خانم واقا در خیابون مواجه شدم
یک لحظه انگار مغز تعطیل و از ماشینپیاده شدم
و با اون افراد،بحثکردم
انقدر ورودی های ناب از سایتو دوره ها داشتم،که خودمو در برزخ سرزنش یا حسرت نگه نداشتم
سرزنش از اینکه چرا اینکارو کردی چرا پیاده شدی چرا انقد ضایع رفتار کردی( چند دقیقه ی اول این حرفارو میزدم ولی مدتش کم بود) یا حسرته اینکه چرا اون مدلی جوابشو ندادی،اصلا حق با تو بود چرا فلان جملرو نگفتی…
خلاصه توی این مساله گیر نکردم
و به خودم گفتم اک ندا،اشتباه کردی
ولی تمام
هرچقدرم حق با تو باشه،هیچ دلیله هرچقدر منطقی هم ،توجیه مناسبی برای رفتارت نیس ک از ماشین پیاده شدی و هم سطح کردی خودتو برای برخورد اون خانم و اقا ک حرفای زشت زدن و محکم کوبیدن ب ماشینت
بخاطر این اشتباه خودتو سرزنش نکن
اکی اشتباه کردی،قبول،الان هی میخوای داستانو دوره کنی؟یا بپرسی از خودت که چی توی درونت هنوز ریشه داره که کسی تونسته تورو این مدلی کنترل کنه با حرفو رفتارش ؟؟
بخودم نگفتم وااای ندا تو دیگ بی لول شدی بااون رفتار! نه
اتفاقا با مهربونی به خودم گفتم داری روی خودت کار میکنی که البته کافی نیس چون این رفتارو کردی
پس این رفتارت نشون ازینه که بیشتر روی اعراض کار کنی
تو هنوز دختر با لیاقته خدایی
دختر با لیاقته جهانی
چقدر این جهان و خدا تورو داره حمایت میکنه که نزاشت اتفاق بدی برات بیفته و اون خانم اقا وارد بحث فیزیکی نشنو بهت اسیب بزنن
چقدر خوبه که ندا مثل قبلنا،درگیره نجواها و خود خوری نشدی که چرا فلان کارو نکردم و اتفاقا دنبال ریشه بودی که چرا اصلا واکنش نشون دادم
که همه اینها حاصل از درک توانایی های درونیه که هممون داریم فقط یادمون رفته و درگیره روزمرگی های زندگی شدیم و درون خودمون کلی خشمو کینه ذخیره کردیم برای همچین مواقعی..
الان ک ارومترم ،به خودم میگم ببین چقدر اون اقا درگیره مشکلاته ک یه اینجوری اون لحظرو رو غنیمت شمرد تا خودشو تخلیه کنه ،یا خودم حتی!هنوز ترکشای فراموشه اگاهییایی ک قبل تولد خدا بهم داده بود،با اینک دارم روی خودم کار میکنم، هست
همه ی ما در صلحو مهربونی و عشقو بی صدایی قرار داشتیم
هیچ قضاوتو جنگو برچسب زدنی در کار نبود
اروم و سکونو سکوت
کم کم یادمون رفت
کم کم شدیم ظالمو مظلوم
کم کم قاتلو مقتول
کم کم …
خدایا ازت ممنونم که دارم برمیگردم
ازت ممنونم که بیاد اوردم که یادی هست
ادم وقتی یکیو میبخشه یا با دوستی ک قهر بوده اشتی میکنه یا از یه خبطی ک در حقش شده گذر میکنه،یه احساس لطیفی بهش دست میده
یه بغضی میکنه
یه شعفی توی وجودش میاد
ی حس سبکی بهش دست میده
اینا همشون همون چیزین که ما قبلا بودیم
ولی انقدر درگیر این روزمرگیها شدیم که کم کم دور شدیم و وقتی پیش میاد اون احساسو میتونیم درک کنیم
وگرنه ما همش ،همون بودیمو هستیمو خواهیم بود
استاد ازتون ممنونم
به نام خداوند بخشنده مهربان
با یاد و نام تو ،ای بهترین سرآغاز
تو از درون و برون من آگاهی ، علم توبرهمه چیز چیره است ،ومن تسلیم تو
آنچه که برمن هدایت می کنی ،همان را بنویس .
تمرین:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
این سوال یه بغض را در من ایجاد کرده ،که انگار با خودم روبه رو شدم و باید حلش کنم .
من علاقه شدیدی به گل و گیاه و طبیعت دارم .
یعنی وقتی گلدان هاوگل های خانه را تعویض می کنم یا نگاهشون می کنم ،عشق می کنم ووقتی هم در حال تعویض خاک گلدان هستم ،نه خستگی ،می فهمم نه خواب ونه زمان .
همین امروز با اینکه اگر برای هر چیزی بود نمی رفتم بیرون ،برای خرید کود رفتم بیرون و مسیری 15 دقیقه ای را طی کردم پیاده تا برم کود بخرم .
ویه اشتیاقی داشتم که انگار بهترین کار را کردم .
من اصلا آدم زندگی در شهر نیستم، هوای روستا ودوشیدن شیر گاو وزندگی روستایی ودرست کردم ماست و دوغ و پرورش گل و گیاه ،برام بهترین کاره.
ولی همیشه ترس هام ،واینکه چجوری وکجا باید برم برای شروعش ،جلوی من را گرفته .
همین که استاد میگه ،فقط خواسته ات را بگو وبه چجوریش فکر نکن ،یه قدمه .
کلا اینکه مدیریت یه جایی را به عهده بگیرم ،برام لذت بخشه.
یه ارزش خلق کنم وکاری که علاقه دارم انجام بدهم بهترین کاریه که می تونم در حق خودم بکنم .
واقعا اگر الان عزرائیل بیاد وبگاه بریم ،من با حسرت میگم ،تو رو خدا وقت بده من هنوز اون کاری که دوست دارم را انجام ندادم .
پس زندگی را زندگی نکردم .
به علاقه دیگه ای هم که دارم ،اینکه به انسان توحیدی بشم وانسان سپاسگزار واقعی وفقط روی خدا حساب کنم ،وخدا وخودم هم از خودم راضی باشم،یه علاقه ای بوده که الان خیلی اشتیاق دارم براش.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
برای اینکه توحیدی بشم وسپاسگزار ،اولین قدم از هرچیز کوچیکی ذوق کنم وخدا را سپاس بگم ،وبنویسم نعمت های کوچیک وبزرگ هر روزم را .
تمرین بدهم ذهنم را به اینکه نعمت ها را ببینه هم در گذشته هم در اکنون .
برای علاقه ام به گل و گیاه ،عکس بگیرم ویه پیج بزنم وعکس بزارم برای عشق به خودم .
برای شغل فردا برم ،مغازه را ببینم انشالله ،واز خدا هدایت بخوام ،که بهترین هدایت را برام انجام بده هرکاری انجام بدم بهتر از انجام ندادنش است .
اینکه بری انجامش بدی ،یه نقطه شروع ویه حرکته وبقیه اش با خدا .
سلام استاد عزیزم
بینهایت سپاس گزارم بابت تغییراتی که توی سایت انجام دادید
واقعا روند مطالعه و تعمق رو بسیار دلنشین تر کرده
استاد علاقه آتشین من مهاجرت و استقلال کامل
از بچگی بوده
و من همیشه قدم های عمل براش برداشتم
حالاهم دارم یه مهاجرت دیگه انجام میدم به امید الله
که توی پروسه اش هستم
و امروز فردا قدمی که باید براش بردارم
رو انجام دادم
و با توکل برخدای مهربونم دارم انجامش میدم
ترس هایی که داشتم و توی ذهنم میومدن
چنتا موضوع بود که خدمتتون عرض میکنم
با اینکه من با قدرت میگفتم این ترس هارو ندارم
ولی وقتی افتادم توی مسیر تجربه خواسته هام دیدم اون ترس ها توی ذهنم اومدن
با اینکه هزار بار از بیرون میبینم و میشنوم که این ترس ها باورهای منفی ذهنم هستن
اما بازهم انگار یک شیاری توی ذهنم ایجاد شده که من به سمت
شنیدن این ترس ها میبره
ترس هایی که شناختم
1.حرف و قضاوت مردم
با اینکه میدونم قضاوت مردن هیییچ تاثیری توی زندگی من نداره چون آفریننده و خالق من خداست و اونه که کارهای منو مدیریت میکنه
2.نظر خانواده فامیل و پدر مادر
با اینکه واقعا تظرشکن مثبته درموردم و میگن بهم اما چنتا حرکت اشتباهشون درموردم
باعث شد من تمرکز کنم روی وجه منفیشون
و در نتیجه وجه منفیشون بیشتر به ذهنم میاد
ولی واقعا نیاز داشتم که تمرکز کنم روی وجه منفیشون برای کندن از خیلی چیزا
و ترس دیگه ای ندارم
فقط همینا بود
ایناهم با منطق حلشون کردم و بازهم باید به خودم یاد آوری کنم
که خداوند خالق
خداوند گرداننده تمام موجوداته
حتی اگر کسی ناراضی باشه و بخواد جلوی منو بگیره
حواس منو پرت کنه
خداوند خودش مدیریت میکنه
عاشقتم استاد
سلام خدمت استاد عزیزم و همه ی دوستان . استاد من خیلی خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم استاد من ۱۸ سالمه و از ۱ سال پیش با شما آشنا شدم شروع آشنایی من باشما با سرکار رفتن من در شغل مورد علاقم بود که رویایی بود برای من وخداوند رو واقعا شاکرم من در این یک سال زمین تا آسمون فرق کردم شدم دختری مستقل که از بچگی عاشق کارهایی هنری بود بدون این که اصلا به درآمدش فکر کنم من از ۱۴ سالگیم وارد رشته مورد علاقم شدم بدون توجه به بقیه نظرات وواقعا کار میکردم چون عاشقش بودم و اصلا گذر زمان رو متوجه نمیشدم این متن رو الان در زمانی می نویسم که پا در مسیری گذاشته ام که هیچ چیزی از بعدش نمیدونم فقط میدونم که خداوند از طریق نشانه ها و احساسم با من سخن میگوید این فایل به صورت کاملا حسی انتخاب کردم و این در زمانی بود که کمی از شروع مسیر ناشناخته که هر روز تو گوشم میگه انجام بده و باعث میشه ۱۰ برابر قبل عاشقانه کار کنم عاشقانه یاد بگیرم و شاهد رشد م باشم ، کمی سست شده بودم و ا،ز خداوند خواستم مرا به سمت چیزی هدایت کند که دوباره قلبم آرام گیرد و حرکت کنم و من از اونجایی ک گفتین کاری رو انجام بدیم که لحظه مرگ نگیم کاش انجامش داده بودم این بهترین انگیزس برای من برای قوی تر کردن ایمانم و با قدرت حرکت کردن و ادامه دادن به سمت علاقم در وسعتی عظیم تر و پیشرفته تر و خداوند رو بسیار بسیار شاکرم که در این مسیر قرار دارم و بسیار لذت می برم .
به نام خدای مهربان سلام به استاد عزیز و خانم شایسته ودوستان همقدم موضوع بحث دوستان عزیز در مورد تعقیر وبهبود دائمی است این جهانی که ما در آن زندگی می کنیم طبق قانون خداوند کار می کند اگر هر روز به دنبال بهبود و پیشرفت نباشیم جهان ما را زیر چک ولگد خودش له میکند
تحسین میکنم امیر عزیز را که چقدر خوب به این قانون عمل کردن ورفتن دنبال علایق خودشان وبا این باور که اگر حرکت نکنند شرک ورزیدن به خداوند وبه دنبال علایق رفتن وشور وعشق ورزیدن
هر روز درهای زیادی را به روی ما باز میکند
من هم با برخورد به تضادی که در زندگیم تجربه کردم و اون موقع همیشه خداوند را مقصر کارهایم
میدانستم ولی خداوند لطف بزرگی کرد و با این سایت الهی آشنا شدم و با آگاهی های این فایل ها دارم دوره تکامل را طی میکنم وایمان دارم که اگر استاد عزیزم با اون تضاد ها توانسته به این همه پیشرفت برسند من هم میتوانم با دیدن این الگوهای زیادی مثل دوستان عزیز داخل سایت
تحسین میکنم عاطفه عزیز را که چقدر عالی به این آگاهی ها عمل کردن ونتایج خوبی را بدست آوردن خیلی خوشحال شدم از شنیدن صحبت های سبحان عزیز که با این سن به این سایت هدایت شدند وبه ایده ها خود فکر می کنند
تبریک می گویم به خاطر راه اندازی بیزنس خودش
وبرای خودش ارزش قائل شده و این آرام و صبور صحبت کردند
قاعده جهان این است که هرروز در حال پیشرفت وگسترش است وقتی این جهان رابا حتی یک سال پیش نگاه میکنم می فهمم که چقدر این جهان در حال گسترش است و هرلحظه تعقیرات زیادی را در
اطرافم میبینم
تحسین میکنم امباپه که در سن هیجده سالگی این قدر دوست داشتنی وفروتن هستند این قدر به پیشرفت کرده
خدایا مرا آسان کن برای آسانی ها
تنها تو را می پرستم وتنها از تو کمک می خواهم
ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها نعمت دادهای نه راه گمراهان
سلام ودرودفراوان به استاد عزیزونازنینم ومریم جون عزیزم.
گفتگوی استاد عباس منش قسمت 11.
خداروشکر قبل از اینکه جهان چک ولگدهای جدی خودشو به من بزنه ،خودم متوجه ی نشونه هاش که از درون داشتن منو نابود میکردن، شدم.
به مرور زمان وبا طی روند تکاملی از اون روز ،سالها گذشته و اتفاقات خوب وبد زیادی افتاده که هر کدوم به یه نحوی درسهای خودشو داشته.
وقتی که عملکردهای درستی داشتم وحالم خوب میشد یه جور درس میگرفتم وزمانی که عملکردهای نامناسب داشتم به یه نحو دیگه درس میگرفتم.
راسش فکر میکردم خیلی رشد کردم وخیلی بزرگ شدم اما همه ی اینا تا زمانیه که تو تلاش خودتو برای خوب بودن وداشتن احساس خوب بکنی .
نمیدونم هستن کسانی مثل من که نه راه پس دارن ونه راه پیش یا نه ؟!
استاد گفتن به مرگ فکر کنید و به زمانی که دنیا میخاد براتون به اتمام برسه . ببینید طوری زندگی کردید که از زندگی لذت برده باشید ؟
آیا جاهایی که میتونستیدکارایی که دوست داشتید را انجام دادید که حسرتش براتون نمونده باشه ؟
تمام جملاتی که استاد عزیز تو صحبتهاشون گفتن تو گوشمه .
ب نظرم خیلی طبیعی هستش که زندگی که بر وفق مرادت نیست روتو بخای خوب نگه داری تا اینکه زندگیت تا حدودی اون چیزی که میخای هست باشه .
من مشکلی از ریتم زندگیم ندارم ظاهرن همه چی خوبه اما اگه بخام صادقانه احساسمو بگم ،اصلا از همسرم راضی نیستم .
دنیاش با من خیلی فرق داره .خواسته هاش هم جهت با خواسته های من نیست.
هیچی براش مهم نیست .فقط از سمت من دوست داره همه چیش اوکی باشه بقیش شد شد ،نشدم نشد.
کلا تو یه فرکانس دیگس .اون طبق میل وخواسته های درونی خودش داره زندگی میکنه ومن خیلی وقته متوجه شدم نمیتونم تغییرش بدم.
راسش ب خاطر عشق و علاقه ای که همیشه نسبت به من دم میزنه ،خیلی جاها موزیانه وارد عمل شدم تا بشه شبیه مردی که من دلم میخاد.اما فقط برای مدت کوتاهی اونم نهایت چند روز ،تغییر میکنه دوباره میشه همونی که بود.
بازم میگم نمیدونم کسی حسی مثل منو تجربه کرده یا نه ؟
ولی من نسبت به ایشون احساس خاصی ندارم.خیلی ساله که احساسی ندارم.
منتهی با روشهای استاد زندگیمو سر پا نگه داشتم .گفتم تغییرات مثبت زیادی رخ داده اما نمیدونم چرا تمام انرژی من ،چند وقت یکبار نسبت به ایشون از بین میره.
عمیق که نگاه میکنم میبینم نقاب نزدم ینی سعی در خوب بودن داشتم اما چون اکثرن بر خلاف میلم بوده در واقع نقاب زدم .
استاد جدا شدن رو سپردن به جهان وزمان .
وبر این باورن که جهان بدون دست وپا زدن تو ،اگه هم مدارت نباشه طرف رو از تو جدا میکنه .
از اونجایی که حسی بهشون ندارم ، تو لایه های زیرین قلبم اینو مخفی کرده بودم منتهی تو عملکردهام سعی در رفتار درستو داشتم .
تا اینکه یه وقتایی مثل الان کم اووردم.
برای هر فردی ممکنه یه چیزایی ارجعیت داشته باشه و یه چیزایی الویت .به خاطر احساس واون چ که تو دلته نمیشه کسی با کس دیگه رو مقایسه کرد.
احساس درونی هر فردی رو نمیشه با عقل ومنطق پیش برد.
احساس یه چیزیه که خودش باید بیاد خودش باید بخاد.نمیشه بهش امر کرد .نمیشه براش استدلال اوورد.
البته تو این سالها هیچ وقت بطور جدی به جدایی فکر نکردم چون هیچ پلنی برای بعدش ندارم .
ولی از اینکه علا رقم میل باطنیم با مردی زندگی میکنم که مدام باید گوشه ی ذهنم باشه که چطور رفتار کنم که حالشو خوب کنم.گاهی واقعن کم میارم.
میخام بگم خیلی فرق داره تو یه نفرو بخای یا نه بخای کاری کنی که یه نفرو بخای !!
متاسفانه داستان زندگی من اینه که باید همیشه همه چیزو مدیریت کنم تا به احساس بد نرم .
در واقع ادا حال خوبا رو در میارم.
میدونم وظیفم همینه که در هر حالی احساسمو خوب نگه دارم .
دنبال اون لذتی هستم که با درونم اجین باشه .
جالبه به هرکسی هم که بخای این احساستو بگی ،همه محکومت میکنن .به اینکه تو خودت انتخابش کردی وظیفته تا آخرش باشی.
چطور دلت میاد ولش کنی بری .
اگه تنهاش بزاری ، خدا مجازاتت میکنه .
تو رو سنگدل و بیرحم میبینن وهزار تا انگ دیگه بهت میزنن.
اینجور بگم با زبون بی زبونی بهت میگن باید سر زندگیت باشی دیگه کاری به لذت واحساس تو ندارن.
به فردی که ب نظر قربانی شده دلسوزی میکنن .
وبا هر توجیه وتوضیح ،تو رو محکوم به بد بودن !
البته قضاوت کسی برام مهم نیست .
حالا قرارم نیست من برم .چون پلنی برای رفتن ندارم .
اما از بودنمم لذتی نمیبرم .
هرجایی که همسرم نیست عالیه وآرامش دارم .این احساسمو خیلی مخفی میکنم وبا ووردیهایی که به ذهنم میدم کنترلش میکنم .میگم که خیلی عمیق تر از این حرفاس .
جالب اینکه چون میدونه من تو مسیر استاد هستم .
هروقت من اوکی باشم ب نظرش همه چی خوبه اما اگه بهم بریزم ومثل الآنم بی احساس وبی توجه بشم بهش ،از استاد وبرنامش بیزار میشه .
نمیدونم چطور میشینه برا خودش بالا پایین میکنه .
بارها بهش گفتم اگه آرامش داشتم اگه خوب بودم اگه خوشی با هم داشتیم همه وهمه از وجود استادمه .
اگه ایشون نبود که من از همون چند سال پیش داغون شده بودم .
بازم دلم خوشه به حرفا وتجربه های بچه ها .
دو هفتس فشار روحی روانی زیادی بهم وارد شده که هر دفه سعی کردم ذهنمو کنترل کنم .
خبرها وچالشهای زیادی داشتیم .
خیلی نیاز داشتم تنها باشم یا حداقل خودش چند روز نباشه .اما این اتفاق بین ما نمیفته .
همیشه میگه خودتو با زندگی استاد وبچه های سایت یکی نکن .
واین در صورتیکه که واقعن مقایسه ای در کار نیست .من فقط هر جایی که رفتارها وافکار وباورهای خوب وقشنگ میبینم سعی میکنم منم شبیه استاد یا دوستان باشم .
ولی نمیدونم چرا همسرم جور دیگه درموردم فکر میکنه .
فک میکنه اگه چند سال پیش افکارم جور دیگه بود باید همون جور بمونه البته فقط تو روابط زنا شویی .واگر نه به چیزای دیگه کاری نداره.
اکثر ما ایرانی ها جرات تغییر زیاد نداریم .اگه تغییر کنیم میخان بگن هان چی شده ؟کی پرت کرده ؟
از کی الگو میگیری ؟
انگار نه انگار ما انسان هستیم واین انسان در هر مرحله از زندگی ممکنه افکار وباورهاش فرق کنه .
از نظر مردهای ایرانی ،باید زن مطیع وفرمانبردار مردش باشه .چون مرد مسولیت مالی زن رو به عهده داره.
حالا من شاغل نیستم .دیدم بنده خداهایی که شاغلم هستن ودر آمد هم دارن اما با این زور گویی کنار اومدن .
اینجا حرفای استاد وعملکردهایی که تو روابط استاد میگن ،هیچ خریداری نداره .
اینکه هر کدوم به هر علتی بیان بگن من دیگه نمیخام تو این زندگی باشم خداحافظ .و طرف مقابلم مقاومتی نداشته باشه .کاملا مسخره میدونن.
تا حالا نگفته بودم اما امروز میگم .
با وجود اینکه این افکار وروش استاد تو روابط رو قبول دارم اما هیچ وقت بهش فکر نکردم .
من طبق جایگاه وشرایط خودم سعی میکنم از آموزه های استاد استفاده کنم .
که اگر میخاستم تخته گاز برم الان اینجا نبودم وتو این زندگی نقشی نداشتم .
در کل زندگی من اینطوریه که من باید خوب باشم تا همه چی خوب باشه .من باید توجه کنم تا حال همسرم خوب باشه .
بقدری دم از عشق و علاقه میزنه که خدا بدونه .
فک میکنه این نهایت محبت و لطف یک مرد .
دوست ندارم در موردش حرف بزنم البته شایدیه روزی واضح توضیح دادم .
منم مثل گذشته نیستم که مدام بگم باید اینجور باشی واینکارا رو بکنی تا من دوستت داشته باشم.
سعی کردم آزاد بزارمش .به اندازه ی کافی از احساست وخواسته هام براش حرف زدم .
دیگه چکارش کنم اون زندگی وروابط رو فقط تو یه چار چوب کوچیک میبینه و نمیخاد فراتر بره .منم که تو دنیای دیگه غرقم.
امسال خیلی تلاش کردم اتفاقات عالی بینمون رخ بده .
مثل همیشه تلاشا از سمت من باید باشه .
سعی کردم همه چیو رها کنم وبه خدا بسپارم وبا هدایتش پیش برم. اما مثل اینکه یه جاهایی ترسها مخفیانه بهم هجوم اووردن ومثل این روزا بهم غلبه داشتن که حالمو بد کردن.
یه مشاور مورد اطمینان نداریم .یه نفرم نیست که بهش اعتماد و اطمینان کامل داشته باشم تا واضح وشفاف همه چیو براش بگم تا کمکی در تصمیم گیریم بکنه .
شایدم من دارم اشتباه میکنم .شایدم افکار وباور های من مشکل پیدا کردن . نمیدونم .
فقط اینو میدونم هیچ احساسی نسبت به همسرم تو وجودم نیست.
ومن به خاطر دلسوزی یا به خاطر ترسهام یا به خاطر انتظار جدایی از سمت جهان دارم ادامه میدم .
واگرنه تو دل خودم خیلی وقته احساس مرده .
حتی اینجا هم نمیدونم به عنوان یک انسان حق ندارم احساس واقعیمو بگم .
چرا ؟چون همه شاخ وشونه میکشن سرم .
نمیدونم چرا باید وظایف وکنترل احساست منو دیگران باید تعیین کنن حتی همسرم .
نمیدونم این چ قانونیه که یه بله گفتیم ،باید تا آخر عمرمون یدک بکشیمش.
مادر شوهرم از دست پدر شوهرم خسته شد و رفت که خیلی حق داشت بره.
بعد از رفتنش به علت وابستگی زیاد پدر شوهرم به مادر شوهر،از تنهایی دق کرد و مرد.
خیلی جالبه منو شبیه اون میبینن .
من هیچ وجه اشتراکی با مادر شوهرم ندارم.
کلا دنیای ایشون با من از زمین تا آسمون فرق داره .نه نگاهمون نه دیدگاه هامون نه طرز فکرامون ونه باورهامون .هیچ شباهتی بین ما نبوده و نیست.
اما اگه منم مثل ایشون روزی انتخاب کنم که باید جدا بشم مطمئنم هزار ویک حرف وهزار ویک داستان برام درست خواهند کرد که اهمیتی نداره .
میخام بگم ما با همچین آدمایی سر وکار داریم .
اگرچه از دل تک تکشون بپرسی ،دقیقا اونا هم احساساتی شبیه منو دارن.
من که کسیو تو روابط ،راضی و خوشحال نمیبینم .
نمیدونم چطور شده اکثر ،خانومها دوست دارن تنها زندگی کنن .نمیدونم به خاطر فرهنگ وباورهای غلط داخل زندگیامونه یا مشکل چیز دیگس؟!!!!
جملات وعبارتهای درست استاد:
شما تمرکزت روی تغییرات خودت باشه.
تو سعی کن احساستو خوب نگه داری .
احساس بد مساوی با اتفاقات بدهستش .
دلیل ومنطق تو برای جهان قابل قبول نیست.جهان همون چیزیو به تو میده که از تو میبینه .
جهان آینه ی تمام نمای توست.
به مثبتهای همسرت توجه کن .
موقعه شرایط بد سعی کن زاویه ی دیدتو عوض کنی .
سکوت کن .
ذهنتو کنترل کن .ورودیهای مناسب به ذهنت بده .
به مقصد فکر نکن از مسیر لذت ببر.
آگاهانه برای خودت اتفاقات خوب رو خلق کن .
تو اقدام به کاری نکن .همه چیو بسپار به خدا .
بازم صبوری کن .بازم متوکل باش.
میدونم یه جاهایی ترسیدم ،ترسهاتو بسپار به خدا .
فک کن اینم یه تضادیه که باید باهاش کنار بیایی .همه ی مشکلا تو درونمه اما چرا قدرت تصمیم گیری ومنطق درست رو ندارم نمیدونم ؟!!!!
البته اگه بخام قشنگ ریشه یابیش کنم میدونم جریان چیه ؟!
اما با استدلالهای زیادی هم خونی نداره میگم که در مورد حس نمیدونم چطور باید تصمیم گرفت؟میخام بگم نمیدونم چقدر حق دارم ؟!!!!
گفتگوهای ذهنیمو باید خاموش کنم .
در مورد ناخواسته ها صحبت نکنم .
یه کم رها تر زندگی کنم .
امیدوارم بتونم احساسمو به قبل برگردونم .
حداقل خوبیش این بود که حالم خوب بود وافکار منفی سراغم نمیومد.
اما این هفته بطور عجیبی احساست منفی نسبت به همسرم ذهنمو در گیر کرده بود.
هر ترفندیو رفتم اما حالمو بهتر نکرد.
فقط وقتایی که نمیدیدمش اوکی بودم.
ولی جلو چشمم که میومد احساسم عوض میشد.
از خدا میخام هیچ وقت هیچ کس حس منو تجربه نکنه .
استاد جونم بازم خودمو تسلیم خدا وتسلیم روزگار وجهان میکنم .
تا ببینم خداوند چطور و به کجاها هدایتم میکنه .
از خدا برای خودم بهترینها را میخام .دیگه لذت رو تو چار چوبی نمیبینم .فقط در لحظه میگم حال آدم خوب وخوش باشه وهم از خودش وهم از کسی که کنارشه لذت ببره .منم دوست دارم این حسو تجربه کنم اما هر کاری میکنم نمیشه.
من به عنوان یک زن ویک مادر در حد توان خودم سهم ونقش خودمو خوب ودرست انجام دادم .
همسرم خودش اینو تایید میکنه و همیشه میگه از تو راضیم.
اما همسرم خیلی کوتاهی داشته وداره .اون فکر میکنه قربون صدقه رفتنش وتوجه کردناش برای من کافیه .
خیلی تلاش کردم تا بفهمه که این تنها چیزی نیست که من میخام ولی دیگه کاری بش ندارم .چون اون از این لحاظ تغییر نمیکنه .
ببخشید اگه امروز دیدگاهم موج منفی داشت .
میخاستم ننویسم اما گفتم بزار بنویسم شاید یه نفر پیامی از طرف خدا بهم داد.
استاد جونم عاشقانه دوستت دارم .
وجود شما عامل مهم کنترل کردن ذهن خرابمه.
کاش اینو همسرم بفهمه .
به نام ویاد الله مهربان
سلام به ناهید عزیز وارزشمند
ناهید جان شما خودت قانون را خوب بلدی ولی چیزی که من از کامنتت متوجه شدم این بود که شما تمام تمرکزت رو گذاشتی رو همسرت
همسر من هم با این قوانین آشنایی نداره وخیلی وقتا بهم طعنه میزد که تو که تمام وقت داری با عباس منش میچرخی چه فایده ای برات داره ولی من اعتنایی نمیکنم والان دیگه کلا بی خیال منه وخیلی وقتا هم کنارم میاد گوش میده یا کامنت میخونه
تو تا همسرت را همین جور که هست نپذیری نمی تونی روابطت رو آنجور که میخوای خلق کنی منم همسرم وابستگی شدیدی به من داره که قبلا خودم هم همین وابستگی رو داشتم وتمام تلاشم این بود اورا تغییر بدم ولی از یه جایی به بعد گفتم کسی که باید تغییر کنه منم شماتو کامنتت اشاره کردید که شاید چون این باور دارم که جهان ما را از هم جدا کند
ویجایی اشاره کردی که اکثر خانمها دوست دارند تنهایی زندگی کنند
یا اینکه یه بله گفتید وباید تا آخر عمر یدک بکشی
چرا فکر میکنی که کسی تو روابط راضی وخوشحال نیست
من خودم چندسال از همسرم بزرگترم ویه بار ازدواج کردم ولی ایشون مجرد بودند به جرأت میتونم بگم کسی به خوشبختی خودمون را اطرافم نمیبینم
ناهید جان یه بار با دقت کلمه به کلمه کامنتت را بخوان وباورهای مخربی که داری رو یادداشت کن من کامنت بعدی ات هم خواندم ولی باید این باور را از ریشه حل کنی تا از الگوهای تکرار شونده زندگی ات نشود
بهترینها نصیب قلب مهربانت
یا حق
سلام فهیمه جان .
ممنون از راهنمایی وتجربه ای که از خودت بهم دادی .
منم دارم تمام تلاشمو میکنم که این الگوی تکرار شونده دیگه سراغم نیاد.
میدونی با وجود بودن این حس تو عمق وجودم اما مدت زیادی بود که راحت کنترلش میکردم.
تا پارسال که خیلی زود به زود این حسم بروز داده میشد.اما خوشبختانه امسال بعد از گذشت 9ماه این اتفاق باز افتاد که دوباره خودم جمش کردم.
واز اینکه امسال بهتر از سال گذشته میتونم مدیریت داشته باشم خوشحالم .
امیدوارم با کمک استاد واستفاده از تجربه های شما دوستان عزیز از این الگوی تکرار شونده نجات پیدا کنم.
بازم ممنونم ازت.
از خدا بهترینها را برات آرزو میکنم .
حال دلت همیشه خوبو و خوش.
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان خوب خودم
فایل های مصاحبه دوستان با استاد واقعا برای من عالی و کارساز بوده است
هم برای ذهن منطقی من موفقیت های دوستان بسیار الگو ساز بوده است
هم اینکه وقتی استاد صحبت های تکمیلی عالی را بر روی صحبت های دوستان می کند واقعا خودش در حد یک دوره فوق العاده است
همیشه در کار خودم خیلی دچار مکشل می شدم
هم از لحاظ زمانی و هم از زمان مالی
آنقدر در این شغل خودم ماندم که واقعا دیگر هیچ نداشتم و بدهی و بدهی های من زیاد و زیاد تر می شد
آنقدر جهان هستی به من فشار آورد که بالاخره توانستم بر ترس های خودم غلبه کنم و از شغل 17 ساله خودم بیایم بیرون
شروع به دیدن فایل های دانلودی استاد مخصوصا فایل های باورهای ثروت ساز کردم
آنقدر این فایل ها برای من عالی و فوق العاده بود که بالاخره توانستم با غلبه بر ترس های ذهنی خودم اکنون صاحب کسب و کار خودم هستم
در شغلی مشغول به کار هستم که به آن علاقه فراوان دارم
جوری اکنون کار می کنم که دارای آزادی زمانی و مکانی هستم
درآمدم اکنون دو برابر حقوق سال قبل خودم است
اکثر بدهی های خودم را تسویه کردم و مقدار خیلی اندکی از آن باقی مانده است
فرصت برای کار کردن روی خودم خیلی بیشتر از قبل دارم
جهان هم به این تغییر من پاسخ مثبت داد
خوشحالم که بالاخره توانستم بر ترس ها و ترمزهای ذهنی خودم فایق بشوم و براحتی بتوانم اکنون آقای خودم باشم
خدای خودم ممنون هستم که من را به این راه عالی هدایت کرد و هر روز که می گذرد زندگی من شیرین تر از قبل می شود
در روابط
در جنبه مالی
در بین دوستان و خانواده خودم
هر کاری که می خواهم انجام بدهم به آسانی برای من هموار می شود
در زمینه سلامتی
رابطه خوب خودم با خدای خودم
توحید و ایمان و اعتمادی به خدای خودم پیدا کرده ام
توانایی کنترل کردن ذهن خودم
دیدن زیبایی های اطراف خودم
همه و همه را مدیون آموزش های استاد عزیز هستم
سپاس از خدای هدایتگر خوب خودم
سپاس از خدای زیبایی ها
سپاس از خدای فراوانی ها
سپاس از خدای فراوانی ها
سلام استاد عزیزم
سلام خانم شایسته نازنین
سلام به همه ی ره یافتگان مسیر عشق
استاد ما هر روز و هر لحظه معجزه ها رو می بینیم، اما بازم شک می کنیم! بازم می ترسیم! بازم دو دو تا چهارتا میکنیم برای ادامه دادن…
چقدر همه چیز در لحظه ی دقیق خودش داره اتفاق میفته، اگه یکم آروم باشیم، اگه با ایمان و اعتماد پیش بریم…
استاد عزیزم اگه بخوام لحظه به لحظه همزمانی های خدا رو بنویسم، زمان کم میارم…
فقط میتونم سکوت کنم و با قلبی سپاسگزار از این روزهای زندگیم لذت ببرم و هر لحظه خدا رو شکر کنم…
همین الان که اومدم و گام جدید رو دیدم، قلبم پر از عشق خدا شد که همیشه حواسش به ما هست…
درست چند دقیقه قبل از اومدن به سایت، به ذهنم اومد که با توجه به صحبت های شما من باید بتونم خودم، کار خودم رو تبلیغ کنم و به ذهنم چندین بار اومده بود که یه برگه تبلیغ برای خودم درست کنم… خوب گفتم چکار کنم؟؟؟ رفتم از هوش مصنوعی برای ساخت این تراکت کمک خواستم… همین کار اولین قدم نبود؟؟؟
وقتی تمرین این صفحه رو دیدم باز هم خدا رو شکر کردم که بهترین برنامه ریز و هادی ماست اگه اجازه بدیم و تسلیم باشیم
خدایا شکرت به خاطر حضورت در هر لحظه
استادهای عزیزم بی نهایت ازتون سپاسگزارم