تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹ - صفحه 26


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

410 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    یوسف علیزاده گفته:
    مدت عضویت: 2014 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش

    موضوع هدایت همیشه برای ما هست و خداوند داره همیشه مارو هدایت میکنه ولی این ما هستیم که توجه میکنیم به هدایت خداوند یا نه

    چطور میتونیم بفهمیم داریم هدایت میشیم ؟ با احساسمون ؛ وقتی یه کاری میخوایم‌انجام بدیم یا حرفی بزنیم یا چیزی بخوریم … میتونیم از طریق احساسمون متوجه بشیم که این کار یا چیز واسمون خوبه این مسیر مسیر درستیه یا نه

    وقتی یکم که روی این‌موضوع کار میکنیم میتونیم دفعه های بعد راحت تر هدایت و صدای خداوند رو بشنویم

    واسه خودم بارها پیش اومده جاهای بوده یه حسی بهم میگفته فلان کارو انجام نده ولی من انجام دادم و نتیجه ش خوب نبوده یا برعکس فلان کارو انجام بده و انجام دادم و نتیجه ش خوب بوده؛ و این تمرین کردن وطی کردن تکامل باعث شده الان یکم بهتر و زودتر به الهاماتی که خداوند بهم میگه دست پیدا کنم کمتر مقاومت کنم در برابر ندایی که بهم میرسه ، ممکنه ظاهرش منطقی نباشه ولی وقتی اون هدایت حس خوبی بهمون میده و یا موقعی هست که باید تصمیمی بگیریم نتیجه ش همونی میشه که ما میخوایم؛ کافیه به خدا اعتماد کنیم نترسیم شرک نورزیم توکل کنیم بهش و ازش بخوایم کمکمون کنه مطمئناً خدا همیشه هوامونو داره و کمکمون میکنه

    حتی در مورد محل زندگی هم‌اگه ما فرکانسمون عوض بشه یا اون محل برامون بهتر میشه یا دنیا جای مارو تغییر میده

    مثال میزنم‌: من باور دارم شرایط آب و هوایی و محیطی یک جامعه و منطقه رو باورهای آدم هایی که توی اون منطقه زندگی میکنن تشکیل میده و‌تحت تاثیر قرار میده ، اگه اکثریت مردم شکرگزار اونجا باشن و نگاهشون به زیبایی ها باشه قطعا شرایط آب و‌هوایی اون منطقه هم‌زیباتر و‌عالی تر میشه ولی اگه اکثریت مردم شاکر نباشن و نگاهشون به زشتی ها باشه قطعا شرایط آب و‌هوایی اون منطقه هم‌بدتر و‌زشت تر میشه؛ من سعی کردم باتوجه به شرایط مردم ایران نگاهم آگاهانه روی زیبایی ها باشه و یکم که متفاوت نگاه کردم جهان کاری کرد که الان شغلی دارم میتونم به کلی از شهرهای مختلف جهان سفر کنم و همش تو ایران نباشم یا اگه ایران هستم شهر های مختلف کشور رو تجربه کنم همش تهران نباشم و این شرایط خیلی عالیه برای من؛ یاد گرفتم وقتی نگاهم‌آگاهانه روی زیبایی ها باشه من هم لاجرم چیز های زیبا تجربه میکنم فارغ از اینکه بیرون‌چه خبره

    ممنونم از شما استاد عزیز خیلی دوستون دارم و دوست دارم بیام‌ امریکا از نزدیک ببینمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    Sara Ardavan گفته:
    مدت عضویت: 2404 روز

    به نام خدای ثروتمند و‌پرقدرت مون*

    1.هرگاه الهامی شما را به سمت کاری می‌کشاند، به آن اعتماد کنید، حتی اگر در حال حاضر منطقی نباشد.

    2.باورها، نه شرایط، واقعیت زندگی ما را می‌سازند: نباید شرایط فعلی را به‌عنوان حقیقت زندگی پذیرفت، بلکه باید آن را به‌عنوان بازتاب باورهای فعلی در نظر گرفت که همیشه قابل تغییرند.

    3.عمل به الهام حتی اگر شرایط منطقی نیست: ایمان، یعنی تسلیم بودن در برابر الهام و عمل بدون وابستگی به نتیجه یا تحلیل‌های ذهنی

    4.انعطاف پذیری جهان در برابر باورهامون:قوانین کشورها، شرایط، حتی آدم‌ها قابل تغییرند، اگر شما تغییر کنید.

    5.وقتی عمل می‌کنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین می‌کنی که حرف خداوند را بشنوی.

    6.هر گام کوچک در مسیر الهام، می‌تواند در را به‌روی معجزه‌ای بزرگ باز کند.

    7.اگر با جریان خدا همراه شوی، او تمام مسیر را برایت می‌چیند. حتی مواردی که به نظر غیرممکن می‌رسد، تبدیل به ساده‌ترین راه‌ها می‌شوند.

    تمرین

    الهام اخیرت چی بوده و چه تجربه داری از عمل کردن یا نکردنش؟

    گذاشتن استوری مسابقات جهانی م و دعوت از مشاورگردشکری به پیج م و دیدن نگاه و‌طرز فکرم و بعد میگه دوست دارم دعوتت کنم تهران و تشویق من دعوت من به تهران به کاخ سعد آباد با تموم امکانات رایگان پرواز رفت و برگشت مون ، هتل بین الملل بابا طاهر با سرویس کامل غذا و ماشین شخصی برای رفت و‌آمدم «هدیه خدای مهربانم»

    دعوت به عنوان من راوی داستان های جنوب و لذت بردم از اینکه هر بار گفتم و میگم آره چون من بی قید و‌شر ط ارزشمندم: من لایقم برای تجربه عشق و آرامش و ثروت و احترام من بی قید و‌شرط ارزشمندمممم …

    الهامی که برای خانه ای که آشنا شدیم به قلبم اومد و جدی نگرفتم چون باورم نمیشد که برو در فلان خونه رو بزن و من نرفتم اما نهایت دقیقا همون فضا و مکان جایی بود که قسمت ما بود و متوجه شدم اگه میرفتم این جریان اون موقع زودتر پیش میرفت و با ایجادش خدا بهم انگار خواست ثابت کنه به الهام قلبی که میدم عمل کن عزیزمممم

    و الان الهامی که میاد اینه که تمرکزت رو 4 ماه بذار روی خودت من کاری میکنم در تمام ابعاد رو دور مثبت بیفتی و در لذت و آرامش هستی تو فقط 4 ماه استمرار داشته باش عزیزممممم …

    من: چشم

    من سارا اردوان تعهد میدم به عمل به الهامات و‌از خدا میخام که هر لحظه عمل کردن رو بهم قوت بده انجامش بدم ینی جسارتی که هر بار ایمان مو بیشتر میکنه و این جریان طبیعی عمل به الهاماتِ دقیقا

    حس الان و هر لحظه م عوامل بیرونی حذفن و حس مبکنم بی تاثیرن در هر لحظه م و حس میکنم خالق بودن م رو حس میکنم بی قید و‌شرط ارزشمند بودنم رو

    حس میکنم لایق بودنم رو برای تجربه عشق و‌ثروت و‌شادی و آرامش و سلامی و زیبایی بیشترمون رو در جریان بینهایت زیبایی و وروت و عشق و آرامش

    خدایا این باشه مدرکی برای معجزاتی که قرار از هر لحظه با این تعهد که دادم و اینجا هم آوردم تجربه میکنم به لطف فضل تو ان شاءالله …

    خدایا میخام جوری باشه فقط طرفمو انجام‌میدم و طرف بیرون با تو،

    نمیدونم فقط در آرامشممممم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    مریم پهلوان گفته:
    مدت عضویت: 2311 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام خدمت همگی عزیزان

    استادجان یه موردی برای دخترم دوماه پیش بود برای انتخاب رشته کلاس دهم.که دخترم بین ریاضی وتجربی خیلی دودل بود اول گفت تجربی میرم بعد گفت ریاضی خیلی هم مصر بود پیش مشاور بردم گفت ریاضی به درد تو نمیخوره برو تجربی.کلن نمیتونست تصمیم بگیره معلم علوم پارسال هم خیلی اذیت کرده بود از زیست متنفر شده بود.دوتامون با تمام وجود از خدا خواستیم یه جورایی نشونه بفرسته وکمک مون کنه.

    من اصلا اهل تلویزیون نیستم یه حسی بهم گفت روشن کن روشن کردم یه صحنه اومد دوتا پسر نوجوان داشتن باهم صحبت میکردن یکی به دیگری گفت که من کنکور تجربی شرکت کردم من اون رو نشونه گرفتم .وبعدش دخترم تو خواب دیده بود که یه خانم دوتا کارت بهش میده که رو دوتاشون نوشته تجربی.صبح که برای من تعریف کردخیلی خوشحال شدم که خدا راه رو برامون روشن کرده وبه دخترم گفتم حتما باید بری تجربی این هدایت خداست واصلا هم شک نکن.الان که نزدیک دو ماهه از مدرسه میگذره دخترم خیلی به زیست علاقه مند شده وهر روزمیگه خدایا شکرت که رفتم تجربی.ریاضی نرفتم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    بتول گفته:
    مدت عضویت: 533 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته دوستداشتنی

    من تا قبل از آشنایی با شما اصلا نمی‌دونستم که این صدایی که درونم می‌شنوم صدای خداوند هست و خداوند میخواد که هدایتم کنه، اصلا نمی‌دونستم که خداوند آنقدر به من نزدیکه که می‌تونه درگوشی باهام حرف بزنه.

    چندین سال هست که متوجه شدم هر وقت به این ندای درونی گوش کردم و عمل کردم همیشه به نفعم بوده از کوچکترین تا بزرگترینش، وقتی برای انجام کاری همسرم با من مشورت میکرد و من مخالفت میکردم دلیلش رو از من میپرسید و من هیچ توضیح و دلیلی برای مخالفتم نداشتم، فقط میگفتم دلیلش رو نمی‌دونم و نمیتونم توضیح بدم ولی حِسم میگه این کار اشتباهه. وقتی به حرف من گوش نمی‌کرد و حرف عقلش رو گوش میکرد و انجام میداد، محاسباتش درست از آب درنمیومد و ضرر میکرد. بعد از چند بار هم گفت اگر تو راضی نباشی و من کاری رو انجام بدم، درست پیش نمیره و ضرر میکنم.

    بعدها هم برام واضح شده بود که حس من اشتباه نمیکنه و سعی میکردم به حرفش گوش کنم بی‌چون و چرا.

    اما همیشه هم برام واضح نبود و متوجه نمی‌شدم چی میگه. بیشتر اوقات هم چون با عقل جور درنمیومد انجام نمی‌دادم.

    الان که این آگاهی ها رو توسط شما استاد عزیزم دریافت کردم و فهمیدم که حس من همون هدایت و الهام خداوند بوده، آنقدر ذوق میکنم که خدا میدونه.

    همیشه میدونستم که حس بسیار قوی دارم ولی چون نمی‌شناختم اون صدا رو ، اعتماد به نفس کمی داشتم و میترسیدم اشتباه باشه.

    اما الان برای تمام لحظات زندگیم از خداوند درخواست هدایت میکنم.

    آخرین باری که خداوند بسیار واضح به دلم انداخت که برم کلاس زبان و من همون روز گوش کردم و رفتم برای تعیین سطح، خداوند به طور شگفت انگیزی سوپرایزم کرد.

    اون خانمی که داشت تعیین سطح رو برام انجام میداد همین که متوجه شدم رشته من زبان انگلیسی بوده، بهم پیشنهاد کار در یک آموزشگاه زبان رو داد و خودش با اونجا تماس گرفت و پیگیری کرد که برم برای مصاحبه و دمو هم کلی راهنماییم کرد.

    هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم باورم نمیشه که اینقدر راحت پیشنهاد کار گرفتم.

    این رو هم بگم که من قبلاً فکر میکردم کار خیلی سخت پیدا میشه و من در حدی نیستم که کسی قبولم کنه.

    اما از وقتی شروع به تغییر باورم درباره فراوانی فرصت شغلی و درآمد کردم این دومین بار هست که اصلا از جایی که فکرشم نمی‌کردم بهم پیشنهاد کار میشه.

    البته من به خاطر ترس و اینکه فکر کردم آمادگی ندارم دمو رو عقب انداختم و هنوز هم آماده نشدم

    و فهمیدم همون موقع باید انجام میدادم و میرفتم توی دل ترسهام

    همین الان که داشتم این کامنت رو می‌نوشتم منتظر نوبت دکتر بودم، اومدم بیرون نشستم و داشتم کامنت می‌نوشتم که یه حسی بهم گفت نوبتت شده، همون موقع که وارد شدم شماره ما رو صدا کردن.

    یه مثال دیگه که مثلاً غذام رو اجاقه، یه حسی میگه همین الان برو بهش سر بزن، وقتی میرم میبینم اگر چند لحظه دیرتر رفته بودم غذام سوخته بود. گاهی اوقاتم توجه نکردم و دیرتر رفتم و غذام سوخته.

    چند روز پیش مدرسه پسرم داشت میبردشون اردو.

    من لحظه سوار شدن به اتوبوس نبودم اما وقتی رسیدم دیدم سوار شدن و خواستم که باهاش خداحافظی کنم، یه حسی بهم گفت که برو اتوبوس دوم ، رفتم و دیدم کنار پنجره نشسته، دیدمش و با هم خداحافظی کردیم.

    و کلی از این مثالها که در تمام لحظات زندگیم پیش اومده.

    استاد جان همون‌طور که گفتید هر چی بیشتر عمل میکنم بیشتر صدای الهامات خداوند رو می‌شنوم.

    سپاسگزارم از شما برای این پروژه و تمریناتی که میدین و دوستانی که تمرینهاشون رو کامنت میکنن یا از صحبتهای شما نکته برداری میکنن و اینجا به اشتراک میزان.

    در پناه الله یکتا شاد و سلامت و سعادتمند باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    فریده نامدار گفته:
    مدت عضویت: 1687 روز

    سلام استاد عباسمنش گرامی و مریم جان مهربان

    داشتیم این فایل رو گوش میکردم در مورد نشانه ها و الهامات ، یاد یه خاطره افتادم از سفارت امریکا در پاریس و اینکه چقدر نتیجه من با شما متفاوت بود . فکر میکنم توی دهه 80 شمسی بود که یه سفر به فرانسه داشتم و یکی از دوستای نازنین و قدیمی من که سال های اول انقلاب با خانواده مهاجرت کرده بودن امریکا و توی کنتی کیت زندگی میکرد اصرار داشت حالا که میری اروپا یه اقدام هم برای امریکا بکن و برام دعوتنامه فرستاد . روزی که رفتم سفارت نوبت من که رسید اون شخص مصاحبه کننده یه اقای خوشتیب شبیه نیکلاس گیج بود و فارسی رو مثل بلبل حرف میزد و خیلی هم جدی بود و سوالات متعددی پرسید و یه اشتباه من باعث شد که مهر تایید نشده بخوره توی پاسپورتم که البته وقتی برگشتم تهران یکی از دوستان کامل ایشون رو میشناخت و گفت که از بستگان یکی از بزرگان حکومت پهلوی هستن که اغلب ایرانی ها رو برای مصاحبه میفرستن گیت ایشون و تقریبا همه رو رد میکنه . نمیدونم حالا چقدر این موضوع صحت داره ولی چیزی که جالبه شما براحتی و در همون سفارتخونه چند سال بعد ویزا شدین و امدید امریکا . من قلبا نمیخواستم برم و همیشه از مهاجرت واهمه داشتم و همیشه هم تحت تاثیر کتابهای تاریخی که خونده بودم در مورد سرخ پوستان امریکا و جنگ ویتنام یه گارد داشتم که این دقیقا باعث شد که دوبار که برای ویزا اقدام کردم ،جواب منفی بشنوم . شاید اگاهانه دلم میخواست که بیام و امریکا رو ببینم ولی ناهوشیار من بخاطر تصورات غلطم احساس ناامنی میکرد و بقدری هر دوبار من اشتباهات احمقانه در پاسخ دادن کردم که هنوز که هنوزه متعجبم ، که خوب البته الان میدونم چرا ؟ و حالا که فکر میکنم موانع برطرف شده ( از طرف خودم ) باید دوباره اقدام کنم . ما نمیتونیم وقتی منتقد کسی یا فضایی هستیم به اونجا خوانده بشیم یا اون طرف رفتار مهربانانه ببینیم . در مورد شرایط زندگی هم همینه ورودی که پر از نق و غر و نارضایتی باشه ، قطعا خروجیش هم بد و بدتر میشه . من اینها رو با پیگیری مداوم فایل های شما بخوبی درک کردم . این موضوع که یادم امد شاید در رابطه با مسیله الهامات نباشه ولی هر دفعه این خاطره رو از زبان شما میشنوم یاد اتفاقی که برای خودم افتاد میافتم و با شما مقایسه میکنم که چقدر عالی قوانین به جانتون نشسته و بهش عمل میکنید و در زندگی همیشه نتیجه میگیرد . کاش منم فراموش نکنم و اینقدر تکرار کنم که به جانم بنشینه . چقدر فرصت های نابی که در زندگی فدا کردم و چقدر پیام هایی که رسید و نتونستم بفمم پیام خداست و مسیر زندگیم رفت کلا توی یه ریل دیگه و به یه مقصد دیگه که با ارزوهام فاصله داشت .وقتی نوجوان و بکر بودم وساده تر از امروز خیلی بهتر پیام ها رو میگرفتم و اتفاقاتی که از معجزه بودنشون شوکه میشدم ،برام میافتاد . امروز میدونم چرا ما گاهی خارج میشیم و این دقیقا بخاطر این لحظاتیه که یه صدایی میگه نرو ولی میری ، یه صدایی میگه برگرد ولی توی گل گیر کردی و فکر میکنی نمیشه و بازم مجبوری یه راه سخت و ناهموار بری تا درس ات رو بگیری ولی راه برگشت همیشه هست و برگشتن به ریلی که ازش خارج شدی ، فقط این وسط یه زمان با ارزشی رو از دست دادی که اونم باید به چشم درس و تجربه نگاهش کرد . دلم خیلی برای پارادیس و مریم جون تنگ شده و من دارم دوباره برای چندمین بار از اول سفر به دور امریکا رو میبنم ، الان کلیولند اوهایو هستید و من با شما دارم لذت میبریم . به امید دیدار تون و ارزوی بهترین ها برای شما و همه دوستان سایت و مردم جهان .

    راستی در مورد خدمت هم من شنیدم اگر در سپاه خدمت کرده باشید ، امریکا ویزا نمیده و اینو چند سال اخیر شنیدم و انگار از خیلی قبل هم بوده و خوشبختانه یه تصمیم درست در زمان درست و گوش دادن به ندای قلبتون و خداوند ، این شانس رو به شما داد که از سفارت امریکا راحت تر ویزا بگیرید . عالی عالی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    فریده نامدار گفته:
    مدت عضویت: 1687 روز

    سلام استاد عباسمنش گرامی و مریم جان مهربان

    داشتیم این فایل رو گوش میکردم در مورد نشانه ها و الهامات ، یاد یه خاطره افتادم از سفارت امریکا در پاریس و اینکه چقدر نتیجه من با شما متفاوت بود . فکر میکنم توی دهه 80 شمسی بود که یه سفر به فرانسه داشتم و یکی از دوستای نازنین و قدیمی من که سال های اول انقلاب با خانواده مهاجرت کرده بودن امریکا و توی کنتی کیت زندگی میکرد اصرار داشت حالا که میری اروپا یه اقدام هم برای امریکا بکن و برام دعوتنامه فرستاد . روزی که رفتم سفارت نوبت من که رسید اون شخص مصاحبه کننده یه اقای خوشتیب شبیه نیکلاس گیج بود و فارسی رو مثل بلبل حرف میزد و خیلی هم جدی بود و سوالات متعددی پرسید و یه اشتباه من باعث شد که مهر تایید نشده بخوره توی پاسپورتم که البته وقتی برگشتم تهران یکی از دوستان کامل ایشون رو میشناخت و گفت که از بستگان یکی از بزرگان حکومت پهلوی هستن که اغلب ایرانی ها رو برای مصاحبه میفرستن گیت ایشون و تقریبا همه رو رد میکنه . نمیدونم حالا چقدر این موضوع صحت داره ولی چیزی که جالبه چرا من باید اون سال و در اون گیت پذیرفته بشم و بعد هم رد بشم ؟ اما شما براحتی و در همون سفارتخونه چند سال بعد ویزا شدین و امدید امریکا . من قلبا نمیخواستم برم و همیشه از مهاجرت واهمه داشتم و همیشه هم تحت تاثیر کتابهای تاریخی که خونده بودم در مورد سرخ پوستان امریکا و جنگ ویتنام یه گارد داشتم که این دقیقا باعث شد که دوبار که برای ویزا اقدام کردم ،جواب منفی بشنوم .

    شاید اگاهانه دلم میخواست که بیام و امریکا رو ببینم ولی ناهوشیار من بخاطر تصورات غلطم احساس ناامنی میکرد و بقدری هر دوبار من اشتباهات احمقانه در پاسخ دادن کردم که هنوز که هنوزه متعجبم ، که خوب البته الان میدونم چرا ؟ و حالا که فکر میکنم موانع برطرف شده ( از طرف خودم ) باید دوباره اقدام کنم .

    ما نمیتونیم وقتی منتقد کسی یا فضایی هستیم به اونجا خوانده بشیم یا اون طرف رفتار مهربانانه ببینیم . در مورد شرایط زندگی هم همینه ورودی که پر از نق و غر و نارضایتی باشه ، قطعا خروجیش هم بد و بدتر میشه . من اینها رو با پیگیری مداوم فایل های شما بخوبی درک کردم . این موضوع که یادم امد شاید در رابطه با مسیله الهامات نباشه ولی هر دفعه این خاطره رو از زبان شما میشنوم یاد اتفاقی که برای خودم افتاد میافتم و با شما مقایسه میکنم که چقدر عالی قوانین به جانتون نشسته و بهش عمل میکنید و در زندگی همیشه نتیجه میگیرد . کاش منم فراموش نکنم و اینقدر تکرار کنم که به جانم بنشینه . چقدر فرصت های نابی که در زندگی فدا کردم و چقدر پیام هایی که رسید و نتونستم بفمم پیام خداست و مسیر زندگیم رفت کلا توی یه ریل دیگه و به یه مقصد دیگه که با ارزوهام فاصله داشت .وقتی نوجوان و بکر بودم وساده تر از امروز خیلی بهتر پیام ها رو میگرفتم و اتفاقاتی که از معجزه بودنشون شوکه میشدم ،برام میافتاد . امروز میدونم چرا ما گاهی خارج میشیم و این دقیقا بخاطر این لحظاتیه که یه صدایی میگه نرو ولی میری ، یه صدایی میگه برگرد ولی توی گل گیر کردی و فکر میکنی نمیشه و بازم مجبوری یه راه سخت و ناهموار بری تا درس ات رو بگیری ولی راه برگشت همیشه هست و برگشتن به ریلی که ازش خارج شدی ، فقط این وسط یه زمان با ارزشی رو از دست دادی که اونم باید به چشم درس و تجربه نگاهش کرد .

    دلم خیلی برای پارادیس و مریم جون تنگ شده و من دارم دوباره برای چندمین بار از اول سفر به دور امریکا رو میبنم ، الان کلیولند اوهایو هستید و من با شما دارم لذت میبریم . به امید دیدار تون و ارزوی بهترین ها برای شما و همه دوستان سایت و مردم جهان .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    اسما عدالتیان گفته:
    مدت عضویت: 393 روز

    خداجونممم شکرتتتت

    چقدددر خوشحالم که این قسمت رو گوش کردم و مقایسه میکردم با اتفاقات و کارهایی که این مدت انجام دادم و همش میگفتم خدایا شکرتتت چقدر ایمان من قوی تر شده چقدر راحت تر بهت اعتماد میکنم چقدر راحتتر از قبل راه هدایتت رو میرم

    خداجونم چقدر خوشحالم چقدر سپاسگذارم که تورو دارم، که تو منو اشنا کردی با استادم

    چقدر خوشبختم که میتونم اینجا صدای استادمو گوش بدم، میتونم کامنت های دوستامو بخونم، میتونم خودم کامنت بزارم. این واقعا بزرگترین نعمتیه که بهم دادی تو این مدت! بزرگترین نعمت بزرگترین ثروت اینه که این فایل های هدیه رو گوش بدم و تمرین کنم و در زندگیم بیارمشون تا بتونم با نقشه راه زندگی رو پیدا کنم!

    در دنیایی که اکثر آدمها نمیبینند، راهشون و گم کردند، خودشونو گن کردند. من نه تنها خودم بلکه خداوندم بلکه هدفم و زندگیم روهم پیدا کردم

    1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی ایا عمل کردی؟! اگر نه چرا و اگر آره چه نتیجه ای داشت

    یکی از تجربیات چند روز گذشته ام رو میخوام بگم و خیلی دو دل بودم بنویسم یا نه چون کمی خجالت آور بود واسم…ولی گفتم واسه خودت بنویس اسما تا بعدها بیای و ببینی چه تغییراتی کردی

    یکی از تجربیاتم در رابطه با روابط عاطفی بود که یک ماهی بود با شخصی آشنا شده بودم و همه چیز خیلی عالی و اوکی بود و اون شخص احترام زیادی میگذاشت به حد و مرز هام ولی همین پریروز صبح یک صدایی تو تمام وجودم میگفت هرجور شده از این شخص جدا شو، ذهنم هم دائم منطق می‌آورد که چرا آخه، این شخص خیلی با ادبه، خیلی به حریم من احترام میزاره و اصلا نزدیک نمیشه، با شخصیته و هرچی بخوام رو انجام میده، اندام و ظاهر زیبایی داره کلا باهام خیلی خوبه و پکیج خیلی عالی ای هست چرا باید جداشم خب…ولی صداعه میگفت نه جدا شو منم میگفتم تسلیم باش اسما اعتماد کن ایمان داشته باش

    روز بعد من اون شخص رو دیدم و گفتم نمیتونم دیگه شمارو ببینم و با احترام ازش جدا شدم

    و خب دیروز من از طریق شخصی متوجه یک چیزی از این شخص شدم و فقط خداوند رو سپاسگذار بودم

    با خودم میگفتم که خدایا از چه چیزهایی نجاتم دادی، چقدر تو کمکم میکنی و خب باورم نمیشد که چقدررر عالی همه چیز چینده شده بود

    با خودم میگفتم اگر جدا نمیشدم از این شخص قطعا این رابطه جدی تر میشد و بعدها نتایج خیلی داغونتر میکرد روحیات خودمو و خب خیلی خوشحالم قبل از اینکه چیزی شروع بشه خداوند درست و غلط رو نشونم داد و هدایتم کرد

    با اینکه ذهن من میگفت غیرمنطقیه جدا شدن اما وقتی نتیجه رو دیدم ایمانم خیلی قوی تر شد

    الهامی که درحال حاظر از طرف خداوند بهم داده شده در رابطه با کارمه که پدرم اجبار کردن که نباید بری سرکار برای مربیگری یوگا و من احساس میکنم که همین امروز یا همین فردا باید برم دنبال کار در باشگاه های ورزشی قبل از اینکه حتی مدرکم رو گرفته باشم…

    مدرک مربیگری دو سه ماه طول میکشه تا نتایجش بیاد و بدون این مدرک نمیشه کار کرد اما این صداعه میگه نه باید بری باید بری باشگاه های ورزشی و باید هرچی زودتر بری تو این فضا

    میدونم که خدا واسم قدم به قدم چینده و یک نتیجه عالی ای خواهد داشت اگر برم به دنبالش

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    راضیه کریمی گفته:
    مدت عضویت: 972 روز

    بسم‌الله الرحمن الرحیم

    سلام و درود قلبی من به استاد عزیز و نازنینم،

    و سلام و مهر فراوان به بانوی آگاه و مهربان، بانو شایسته‌ی گرامی

    سپاس از خداوند بی‌نهایت مهربان که من، راضیه کریمی، شاگردی کوچک از نور او، باز هم فرصتی یافتم تا در پرتو آموزش‌های پر از عشق و آگاهی شما دو عزیز، در مسیر روشن‌تری گام بردارم.

    گاهی در زندگی، صدایی آرام از درونم شنیده‌ام — صدایی که نه از ذهن می‌آمد و نه از دیگران، بلکه از جایی بسیار ژرف‌تر… از همان نقطه‌ای که خداوند با بنده‌اش سخن می‌گوید.

    بارها شده که آن صدا در لحظه‌ای از ترس، یا سردرگمی، در گوشم نجوا کرده:

    «راضیه، این راهِ درست است… به من اعتماد کن.»

    یادم می‌آید یکی از الهامات مهم زندگی‌ام زمانی بود که قلبم می‌گفت باید از رابطه‌ای بیرون بیایم که دیگر برای روحم مفید نبود. مدتی گوش نکردم، چون می‌ترسیدم از تنهایی و از آینده.

    اما وقتی با تمام وجود از خدا خواستم اگر آن صدا از جانب خودش است، مرا هدایت کند،

    صبح فردایش مسیرها خود‌به‌خود روشن شد… و من با آرامش تصمیم گرفتم و به آن الهام عمل کردم.

    نتیجه‌اش؟ رهایی، آرامش، و ورود به زیباترین مرحله‌ی زندگی‌ام — مرحله‌ای که در آن عشق، ایمان و اعتماد را با جانم لمس کردم

    مثال ساده‌ای هم همیشه در ذهنم مانده:

    بارها شده در مترو، وقتی جمعیت زیاد است و همه با عجله می‌دوند تا قطار را از دست ندهند،

    من آرام راه رفتم و با خودم گفتم:

    «اگر قرار باشد با این مترو بروم، به موقع می‌رسم؛ و اگر نباشد، پس خیرم در آن نیست.»

    و درست همان لحظه که سوار شدم، درها بسته شد و قطار حرکت کرد.

    این نشانه‌ها کوچک‌اند، اما برای دلم بزرگ‌ترین یادآوری‌اند که وقتی خودم را به جریان خداوند می‌سپارم، همه‌چیز به نرمی و هماهنگی پیش می‌رود

    امروز هم الهامی عمیق در قلبم دارم که می‌گوید:

    «راضیه! زمان آن رسیده که با عشق بنویسی، الهام ببخشی و نور درونت را با جهان قسمت کنی.»

    و من می‌خواهم با تمام ایمان و توکل، به این ندای درونی پاسخ دهم، چون یقین دارم این صدا از جانب پروردگار مهربانم است.

    خدایا سپاسگزارم که صدایت را در درونم می‌شنوم،

    سپاس از اینکه مرا در مسیر شناخت، آرامش و الهام قرار دادی.

    دوستت دارم خدای خوبم،

    و می‌دانم که هر بار به ندای قلبم گوش می‌سپارم، در حقیقت دارم به تو گوش می‌دهم ️

    با عشق و احترام

    راضیه کریمی

    دختری از نوری خدا

    1404/8/20

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    مریم شریعت گفته:
    مدت عضویت: 1155 روز

    به نام خداوند مهربانم

    سلام

    از بچگی به ما گفتن به حرف دلت گوش نده اون یعنی گوش دادن به هوس و این از شیطونه به عقلت رجوع کن ببین چی میگه

    و بارها و بارها و بارها قلب من خیلی واضح حرفش رو گفته و من بخاطر اون باور غلط به اون ندا گوش نکردم و ضررش رو دیدم و اگر گاهی هم گوش میدادم و درست از آب درمیومد چون انقدر اون باور تو وجودم رخنه کرده بود و صداش بلند بود اون صدارو رو که حتی درست هم بود یا نمیشنیدم و یا بی تفاوت رد میشدم بعد که بزرگتر شدم به این باور رسیدم که من هر وقت به حرف دلم گوش نمیدم ضرر میکنم مثلا اینو نزار اینجا میوفته و من بی تفاوت رد میشدم اتفاقا اون شی می افتاد و به خودم میگفتم دیدی دلم گفتا من گوش نکردم و هزاران هزار مورد اینجوری دارم

    و الان که با توجه به آموزه های استاد عزیزم اینو فهمیدم که این ندای قلب منه و الهامی است از طرف خداوند و سعی میکنم آگاهانه و با عشق عمل کنم و واقعا واقعا هر وقت از ساده ترین الهام و هدایت بی توجه رد میشم قشنگ ضربه رو جهان به من میزنه

    یک مثال خیلی ساده و ابتدایی که همین امروز برام اتفای افتاد این بود که من دارم منجوق دوزی میکنم و دو تا ظرف اونهارو تو سینی میزارم و میدوزم روی مبل نشسته بودم کاری پیش اومد اومدم بلند شم سینی رو گذاشتم رو دسته مبل و خاستم بلند شم با صدای بلند به من گفت اینجا نزار میوفته و میریزه من گفتم نه حواسم هست پاشدم رفتم آشپزخونه و بعد شروع کردم تلفن صحبت کردن و اومدم با احتیاط نشستم رو مبل که سینی برنگرده عاقا نشستم ی دفعه دستم خورد به سینی و پخش زمین شد و من نزدیک یک ساعت داشتم اونارو جمع میکردم به خودم گفتم ببین جرا گوش نکردی

    و این رو بگم خدارو شکر خدارو شکر صدای هدایت رو نسبت به قبل بیشتر و واضحتر میشنوم و انشاءالله بتونم به اون عمل کنم و من از همین الهامات به ظاهر کوچیک شروع کردم تا بهتر و دقیق تر بشنوم

    خدایا شکرت برای دریافت الهامات خدایا شکرت

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  10. -
    محبوبه گفته:
    مدت عضویت: 534 روز

    به نام خداوند مهربانم

    سلام به دوستان و استاد عزیزم

    خوب وقتی این جلسه رو گوش دادم با خودم گفتم من الهام خاصی نشنیدم و به نظرم الهام باید یه چیز عجیبی باشه برای همین نمیتونستم کامنتی بنویسم.

    کامنت دوستان رو که خوندم با خودم گفتم منم از اینجور الهامات داشتم و یه موضوعی یادم افتاد که برای چندین سال پیش هست اومد تو ذهنم و گفتم باید بنویسمش.

    چند سال پیش یک فلش 64گیگ برای دخترم خریدم که داخلش 60گیگ کارتون های انگلیسی بود و دقیقا یادم نمیاد چقدر پول دادم.

    چند روز نگاه کرد و دیگه تلویزیون فلش رو نمیخوند به لب تاپ که وصل میکردم خطا میداد و باز نمیشد و باید اول اطلاعاتش رو پاک میکردم تا باز بشه، چند بار اومدم بزنم تا اطلاعات حذف بشن، اما یه ندایی به من میگفت اینکار رو نکن. میخواستم مرجوعش کنم اما بازم بازم همون ندا گفت صبر کن. تو گوگل سرچ کن ببین راهی پیدا میکنی، نشستم به ندای قلبم گوش دادم هی میگفت اینو سرچ کن برو اینو بزن این نرم افزار رو نصب کن حدود چهار ساعت تو کوگل سرچ کردم و مطلب خوندم و نرم افزاری پیدا کردم و نصبش کردم الان یادم نمیاد چی بود اما تونستم فلشم رو درست کنم و تمام کارتون هاش برگشت.

    باورتون نمیشه اینقدر خوشحال شدم و به خودم افتخار می کردم.

    من به ندای قلبم گوش دادم و نمیدونستم این الهامی از سوی خداوند مهربانم هست.

    جالب اینجاست وقتی نمیدونستم چی بنویسم این خاطره یکدفعه به ذهنم رسید.

    عاشقتم خداجونم و سپاسگزارم که هر لحظه من رو هدایت میکنی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای: