این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من عضو جدید سایت هستم وخداروشکر میکنم که دراین مسیر زیبا هدایت شدم واز شنیده های استاد نهایت استفاده رو میبرم.
طی این چند ماهی که فایلهارو گوش میکنم خیلی خیلی تغییرات کوچک رو در زندگیم احساس میکنم.
وهر روزیکه با تمرکز وباور کامل همه چی رو میسپارم دست خودش اون روز خیلی قشنگترمیشه برام واز جاهای به زندگیم برکت میرسه که فکرشم نمیکردم، واقعا خدا رو صدهزار مرتبه شکر که فهمیدم تنها خودم مسول زندگی خودم هستم و اگر ایمان وباورکاملی داشته باشیم بدون شک همه چی برامون عالی بشه ودرهای برکت وفراوانی جاری میشه
وهمیشه از خدا این درخواست رو داشتم که منو هدایت ورهنمایی کنه به هر مسیری که میخوام حرکت کنم ودقیقا هرچی بخواهیم برامون اتفاق می افتد
وخیلی ازجاها در زندگی ام این ندا رو شنیدم
میخواستم جایی برم حتی آماده شدم که برم ولی انگار یکی بمن میگفت نرو ومنم گوش میکردم وبعد میفهمیدم که یا صاحب خونه نبوده یا اتفاق دگه بوده
وهر روز بیشتر وبیشتر روی باورهام کارمیکنم و آیه به آیه قرآن رو بادقت کامل دارم میخونم ومینویسم تا انشاءالله منم یکی ازین اشخاص باتجربه وثروتمند باشم وازهیچ چیز دنیا کمی نداشتم باشم
واقعا که هر بار فایل جدیدی روی سایت گذاشته می شه با اشتیاق فراوان شروع به نگاه کردن می کنم. مبحث امروز مثل سایر قسمت ها فوق العاده بود. داستان هدایت… هدایت پروردگار و توجه ما به الهامات و عمل کردن به این الهامات…داستان توجه به الهامات خرید سربازی و عمل کردن به آن، نه تنها در آن دوران برای استاد بسیار عالی شد بلکه همین عمل کردن به الهامات در آینده منجر به گرفتن ویزای آمریکا شد. وقتی با دقت تر به این موارد فکر می کنم می بینم که چقدر دقیق و با نظم تمامی جهان کمک می کند تا ما به خواسته خود برسیم.
وقتی از دید بالاتر به این دنیا نگاه می کنم و فکر می کنم، یاد صحبت های استاد عزیزم می افتم که در یکی از فایل هاشون فرموده بودند این دنیا به مانند یک مهمانی کوتاه است و سرانجام همه ما روزی این مهمانی را ترک می کنیم و به جایگاه اصلی و اولیه خود بر می گردیم، به جایگاهی که خانه اصلی ما است. همه ما به این دنیا آمده ایم تا به رشد جهان کمک کنیم. و در این حین خداوند با الهاماتش ما را یاری می کند تا به پیشرفت جهان کمک کنیم. الهاماتی که اگر به آنان عمل کنیم راه رسیدن به خواسته هایمان راحت تر و البته کوتاه تر خواهد شد. روح ما در این جهان در جسم مادی به دام افتاده است و به این دلیل ممکنه این الهامات را واضح و یا اصلا نشنویم. برای شنیدن این چنین الهامات نیاز است تا فکرمان را رها و اسوده کنیم. این است راز شنیدن این چنین الهامات. این خاصیت این جهان است.
استاد عزیزم سپاسگزارم که این چنین برای ما وقت می گذارید و از تجربیاتتون برای ما می گویید. گفتن این چنین تجربیاتی به ما کمک می کند تا قانون را بهتر درک کنیم و این مدت کوتاهی که در این مهمانی هستیم را بهتر و شادتر و در آرامش بیشتری زندگی کنیم.
من توی خانوادهای بزرگ شدم که رو به متوسط پایین بودیم یه سری چیزها رو میخواستیم همیشه نبود، بابام همیشه میگفت بقیه که ندارن چی؟ اونایی که ندارن رو ببین، ما خیلی بهتر از اوناییم، من همیشه میگفتم چرا اونایی که ندارن رو ما ببینیم اون هایی که دارن پس چی؟
بعد همیشه این سوال توی ذهنم بود که حتما آدمایی که شرایطشون یه خورده بهتر از ماست اونا چیکار میکنن، یه کارهایی حتما میکنن، یه چیزهایی هست که ما نمیدونیم🪴
و من از سن ۱۳ سالگی دوست داشتم روی پای خودم وایسم میرفتم سرکار. توی همون کارهایی که کردم یه چند سال توی خشک شویی کار کردم، به کارهای نجاری خیلی علاقه داشتم، بعد رفتم یه جا کارآموزی و کابینت های فلزی درست میکردیم و اونجا من با شما آشنا شدم و الان توی حوزه صنایع دستی فعالیت میکنم، خراطی میکنم
نتایجم خوب بوده، ولی خیلی جاداره بهتر بشه، درآمدم صفر بوده الان هر روز داره بهتر میشه، و توی یه چیزی ترمز دارم اونم فکر میکنم که باید ایمانم رو نشون بدم تا این مشکل حل بشه و نمیدونم چه جوری باید ایمانم رو به خدا نشون بدم و هر سری که میگم باید بری سربازی تو ذهنم میاد نه سربازی امکان نداره تو نمیری، حالا دیگه درست میشه
من توی خانواده مون با بابام دوتایی شما رو دنبال میکنیم، خیلی خوب بوده، دارم کم کم به آزادی میرسم، حرص خیلی چیزها رو نمیخورم، مشکلاتم خیلی زودتر از قبل داره حل میشه😊👏🪴
استاد:
من یه تجربه ای از سربازیم میگم، هیچ اصراری هم ندارم که بگم این مسیریه که همه باید برن یا همه میتونن برن، یه درس هایی توش داره برام، منم مثل علی همیشه میگفتم که من سربازی نمیرم من تک پسر بودم سربازی هم علاقه نداشتم و میگفتم برم سربازی چیکار و از ۱۵، ۱۶ سالگی هم برای خودم مغازه داشتم، یه جورایی روی پای خودم هم بودم، هیچ وقت هم نمیخواستم برم مثلاً دو سال برای کسی دیگه ای کار کنم به اسم سربازی
همیشه این ذهنیت، درست یا غلطش رو کاری بهش نداریم، خیلی هم شاید خوب باشه برای اینکه کلی کمک میکنه به کشور و چون نرفتم نمیدونم چه اتفاقی میفته
وقتشون تلف میشه سرباز ها یا نمیشه
چون تجربه ای ندارم، هیچ ایدهای هم در موردش ندارم که بخوام بگم
فقط این نگاه رو داشتم🥰⚘
یعنی میخوام بگم که باورهای ما به حقیقت میپیوندند، این نگاه رو داشتم که من سربازی نمیرم، بابام همیشه مسخره میکرد منو، میگفت آره فکر میکنی، همچین میبرنت که فلان و بهمان
منم همیشه میگفتم نه من نمیرم سربازی هیچ ایدهای هم نداشتم براش، تا اینکه یه قانونی اومد، یعنی میخوام بگم که وقتی که آدم یه خواسته هایی رو داره حالا این در مورد سربازی نیست در مورد کل داستانه، میخوام بگم این نیست که اگه سربازی نریم خوبه، خیلی ها سربازی رفتن چقدر براشون خوب بوده، خیلی ها اونجا چقدر با تجربه ها بزرگ شدن، رشد کردن، بحث رفتن به سربازی و نرفتن نیست، ممکنه سربازی رفتن یه دریچه ای برای شما باز کنه که باعث بشه مسیرت ساده تر هم بشه، ولی برای من اینجوری بود تجربه من، این خواسته رو داشتم و جهان اینجوری پاسخ داد💖🥰⚘
خیلی موقع ها ما یکسری خواسته ها داریم ولی مثلاً میگیم من چه فایده، با این خواسته ای که من دارم قانون کشور اجازه نمیده که مثلاً من به این خواستم برسم، ولی قانون میتونه عوض بشه، یا شما میتونی کشورت رو عوض کنی، یعنی این نیست که سالید باشه جهان، فکر نکنید که مثلاً جهان سالیده و شما نمیتونید جهان رو تغییر بدید
نه جهان تغییر میکنه با شما به شکل های مختلف👌🌿
در مورد سربازی یه قانونی اومد که مثلاً یه پولی باید میدادی تا میتونستی خدمتت رو بخری، خب منم که داشتم کار میکردم و یه پولی هم جمع کرده بودم که خدمتم رو بخرم دیگه یه حسی به من گفتش دیگه برو این کارو انجام بده با اینکه مثلاً قانون اینجوری بود که انگار مثلاً هر سال هست، یعنی هیچ چیزی نبود که بگن از امسال دیگه نیست، یعنی قانونه اومده بود و چند سال هم بود که داشت اجرا میشد و لوکسش هم اینجوری بود که انگار همیشه هست
وقتی که تصمیم گرفتم که این کارو انجام بدم روز ۲۸ اسفند بود و نمیدونم چه سالی بود و من کلا خیلی جدی نمیگرفتم این کارها رو همیشه میگفتم هر وقت وقت شد میرم، حالا اون روز انگار یه حسی داشت به من میگفت امروز برو انجامش بده
من رفتم مدارک رو گرفته بودم رفتم همون نظام وظیفه توی قم جاده قدیم تهران
بعد رفتم اونجا مدارک رو دادم و افسر نگاه کرد گفت تو که متولد تهرانی و گفتم آره ولی ما قم زندگی میکنیم
گفتن نه تو باید بری تهران استعلام بگیری، چون متولد تهرانی اونجا باید استعلام بدن، ما هرچی گفتیم یه کاری کن
گفت راه نداره
بعد همون حسی که گفت امروز انجامش بده تصمیم گرفتم که هر جوری شده انجامش بدم و اون افسره گفتش الان که دیگه نزدیک ظهر داره میشه عملاً که نمیتونی بری تهران و برگردی تموم شد و رفت فردا هم که تعطیله، بعدش هم که عیده، بمون سال بعد
هر سال هم پنج درصد یا ۱۰ درصد یه عددی گرون تر میکنن این خرید خدمت رو، بمون سال بعد با قیمت جدید بیا☹🤔⚘
ولی اون الهامه اون حسه به من گفت نه تو همین الان باید این کارو انجام بدی، منی که اصلاً هیچ وقت یه همچین ویژگی نداشتم که بچسبم یه کاری رو انجام بدم همیشه مینداختم پشت گوش و خیلی تنبلی میکردم ولی اون روز برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفته بودم که این کار انجام بشه
اون موقع یه خط های پژو بود قم- تهران
میرفتن
یه پژو دربست کردم نظام وظیفه تهران. اون موقع ها هم تند میرفتن، پلیس هم نبود، سرعت گیر هم نبود، اینا شوتی ۲۱۰ تا میرفتن، سوار کرد ما رو برد تهران و اتفاقاً خلوت هم بود اون روز، انگار که هیچکس هم نبود، خیلی راحت یه اتاق خالی بود رفتم گفتم استعلام میخوام و استعلام رو گرفتم و سوار پژوهه شدم و برگشتم اومدم قم.
گفتم من این مدارک رو آوردم
گفتش که چی آوردی؟
گفتم که همین استعلام رو
گفت استعلام برداشتی آوردی، تو الان یک ساعت پیش اینجا بودی، حالا استعلام برداشتی آوردی، جت بودی پرواز کردی رفتی تهران استعلام آوردی، سرباز بندازش بازداشتگاه
خلاصه از ما اصرار که به خدا من رفتم تهران،
اون میگفت تو فکر کردی من خرم من اینجا گنجشک رنگ میکنم جای قناری میفروشم، تو میخواهی برای ما فیلم بازی کنی
و به زور داشتن منو میکردن بازداشتگاه که تو اومدی جعل اسناد کردی
میبرنت دادگاه پدرت رو در میارن چند سال هم آب یخ میخوری که جعل اسناد کردی و سند جعل کردی
خلاصه ما هر چقدر داد و بیداد میتونستیم کردیم که حتی تهدید هم کردن که میگیریم میزنیمت که مثل سگ که دیگه صدات در نیاد🙄☹🪴
من گفتم باشه هر کاری میخواید بکنید،
بکنید
فقط شما یه زنگ بزنید ببینید واقعاً این اتفاق افتاده یا نه
خلاصه با چه بدبختی این ها رو راضی کردم که به تهران زنگ بزنن و زنگ زدن و گفت که این برگه درسته و ما بهش دادیم و این برگه رو امضا کردیم و بهش دادیم و برگه درسته
و من فقط خوشحال بودم که بازداشتگاه نرفتم و این کار انجام شد🥰🍀
و چه اتفاقی افتاد سال بعد؟
اتفاقی که افتاد گفتن که دیگه خدمت نمیفروشیم و تا جایی که من توی ایران بودم و یادمه خدمت نفروختن، بعد دیگه کلا این قانون رو برداشتن که تو میتونستی بری خدمتت رو بخری و من همیشه به خودم میگفتم ببین اینکه قلب آدم، اصلا این بحث هدایت که انگار یه چیزی باهات صحبت میکنه، این که قلب من بهم گفت منی که هیچ وقت در زندگیم این نبود که پیگیره کاری اینجوری بشم، همیشه مینداختم پشت گوش، و همه کارهام رو پشت گوش مینداختم، اون روز به صورت استثنایی روز ۲۸ اسفند بلند شدم رفتم و این کار خرید خدمت رو انجام دادم و خلاصه خدمته درست شد🙃😅
ولی به خودم میگفتم ببین این یک پیغام بود هیچ کس فکر نمیکرد سال بعد یهویی بگن تموم شد دیگه خدمت نمیفروشیم و منی که در واقع اصلا خبر نداشتم که سال بعد میخواد این اتفاق بیفته ولی قلب من داشت بهم میگفتش که امروز باید بری این کارو انجام بدی و منی که مثلا اون پوله هم پول زیادی بود که من دربست کنم برم
اون موقع هم اینقدر از این گدا بازی ها در میاوردم، عمراً من این پول رو خرج نمیکردم، چی بشه که من اون روز این پول رو خرج کنم یه ماشین دربست بگیرم برم
غیر از این که قلبم هم داشت بهم میگفت و من داشتم گوش میکردم
به ندای قلبم و اون روز باعث شد که اون اتفاق بیفته، اون خواسته که من میخواستم خدمت نرم و همیشه میگفتم خدمت چیه اتفاق افتاد و اینکه فهمیدم انگار وقتی که آدم یه همچین اتفاقی میفته و به قلبش گوش میکنه انگار بعدا زبان قلب رو بهتر میفهمه، زبون خداوند رو بهتر میفهمه که کجاها داره هدایتت میکنه هی بهتر و بهتر میشه آدم⚘🙃
فهمیدم که وقتی آدم عمل میکنه به چیزی که بهش گفته میشه هر چند که خیلی هم غیر منطقیه روز ۲۸ اسفند این همه بدویی ماشین بگیری و بری و بیایی و این کارها رو انجام بدی در حالی که همه فکر میکردن سال بعد درست میشه و سال بعد هم میشه بخری این به من گفت که تو باید به الهاماتت، اگه میخوایی به خواسته هات برسی مسیرش عمل کردن به الهاماتته، مسیرش تغییر دادنه، میگم منی که آدم تنبلی بودم
حالا موقعی که ما میخواستیم بیایم آمریکا با ویزای توریستی اومدم آمریکا و بعد اومدیم اینجا برای اقامت مون کار کردیم
من وقتی که میخواستم بیام اون روز خاص سفارت آمریکا در فرانسه در پاریس اون روز خاص یه خانمی بود که فارسی میتونست صحبت کنه در حالیکه ایرانی هم نبود و اون روز فقط اونجا بود و باعث شد این همه نقطه ها به هم وصل شد و این خواسته مهاجرت به این سادگی اتفاق افتاد و من اومدم آمریکا🥰🪴
به هرکی میگی باورش نمیشه که اینقدر راحت سوار هواپیما بشی بدون اینکه هیچ کاری بکنی و بیای اینجا و بعد کارهای اقامت رو بکنی، همش غیر قابل باوره و به هرکی بگی میگه تو داری دروغ میگی و اون روز که اون خانوم فارسی میتونست صحبت کنه و من اصلاً انگلیسی بلد نبودم و توی سفارت آمریکا در مادرید به خاطر اینکه من نتونستم انگلیسی صحبت کنم اصلاً گفت تو که نمیتونی صحبت کنی ما نمیتونیم با تو مصاحبه کنیم برو همون کشورهایی که کارمند سفارت آمریکا فارسی صحبت میکنن مثل دبی و ترکیه
ولی ما هدایت شدیم به فرانسه و بعد اونجا اون طرف فارسی صحبت میکرد و وقتی که مدارک رو گرفت گفت من خیلی دوست دارم که شما رو بفرستم آمریکا، همینجوری
اصلاً بدون اینکه ما چیزی بگیم و فقط یک سوال دارم
خدمت کجا رفتی؟
من نمیدونم حالا این سوال رو برای چی پرسید که چرا مهمه که من خدمت کجا رفتم ولی وقتی که من جواب دادم من خدمتم رو خریدم خدمت نرفتم
اصلاً خوشحال شد و گل از گلش شکفت گفت نگرانی من فقط همین بود
اگه خدمت نرفتی تموم شد و رفت
دیگه مدارک رو گرفت، گفت یه هفته دیگه ویزاتون آماده میشه
که همون شب ایمیل زدن که ویزا تون آماده است و فرداش ویزا رو دادن به ما و اومدیم آمریکا و همه این داستان ها رو ببین چی بشه خدا اونجا هدایت کنه
میگم هر کسی برای خودش
تاکید میکنم به این معنا نیست که خدمت رفتن بده👌⚘👏
در مورد من با خواسته های من خدا اینجوری هدایت کرد که این راه برای من خوب بوده ممکنه برای کس دیگه اون مسیر خوب باشه ما اینو نمیدونیم،
به همین دلیل تسلیم بودن اصلِ داستانِ هدایته
ولی من تسلیم شدم، اون موقع که بهم گفت همین الان ۲۸اسفند برو و هر جوری شده این کارو انجام بده من گفتم چشم
تنبلی نکردم و بعدش هم توی سفارت هم این بنده خدا گفت من همینو میخواستم مطمئن بشم که اینو گفتی خرید کردم و دیگه تموم شد و بعدا من نشستم فکر کردم گفتم ببین این پلن انگار خدا از قبل برنامه ها رو چیده بود برای یک سری اتفاقات🤗💚🪴
خداروشکر میکنم به خاطر وجود مریم عزیزم و استاد گران مایه استاد چقدر باور داشتن قشنگ من اصلاً نمی دونستم که فایل قانون سلامتی شما درست کردید یه بار شما رو اینجوری که الان هستید تصور کردم و زمانی که دوره قانون سلامتی آمد گفتم خدایا پس من این باور دارم که استاد به همین زودیا ت ایران حتما برنامه دارند ️
سلام و دورد به استاد عباسمنش و عرض خسته نباشید به خانم شایسته بابت آماده سازی این پروژه بی نظیر.
استاد من از شما یاد گرفتم الهام یعنی چی و مهم تر از همه عمل کردن به الهامات رو.
استاد یک سوال خیلی مواقع برام پیش میاد!!
گاهی مواقع یه الهامی بهم میشه و سر دوراهی گیر میکنم که این الهام از طرف جن درونم هست یا از طرف روح درونم هست؟؟!!
یکسری از الهامات که پر واضحه از طرف روح درونم هست و نتیجش مشخصه که خیر و خوبی هست،اما بعضی از الهامات رو می مونم سر دوراهی،یعنی نتیجش اصلا مشخص نیست و با خودم میگم؛این پیام از طرف جن درونمه یا از طرف روح درونم هست!
من کاملا به این مساله الهامات اعتقاد قالبی دارم و خداوند هم در قرآن چندین بار قسم خورده که من خیر و شر شمارو بهتون الهام میکنم.
من اعتقاد دارم که من دوتا مشاور دارم که همیشه همراه من هستن.
یکی جن درون و دیگری روح درون.
روح پیام های الهی هست که اگر بهش عمل کنیم نتیجش خیره و برکته،شاید نتیجشو همون لحظه نبینیم،ولی در نهایت نتیجش خیره.
این مساله مد نظرتون همیشه باشه،جن درون یا مشاور منفی که همیشه همراه ما هست،قدرتش خیلی زیاده و میتونه با القاعات یا الهاماتش انسان رو بد بخت کنه.
ی مثال دارم که شاید برای خیلی از دوستان اتفاق افتاده باشه.
چند شب پیش همسرم و پسرم رفته بودن خرید و من خونه بودم و همسرم برای شام غذا درست نکرده بود.
ی حسی بهم گفت بیا برای شام ی چیزی درست کن وقتی خانومت بیاد خوشحال میشه و من هم تنبلی کردم و گفتم ولش کن و رفتم فیلم دیدم و گفتم خانومم بیاد ی چیزی درست میکنه.
خلاصه وقتی همسرم اومد کمی ناراحت شد و گفت توقع داشتم ی چیزی حتی ی املت ساده درست میکردی.
اگر من به این الهام گوش میدادم،همسرم ناراحت نمیشد و لحظات زندگیم رو خراب نمیکردم.حالا شما این مساله ی ساده رو بست بدید به تمام مسائلی که در طول روز برامون پیش میاد و اگر عمل کنیم به این الهامات ببین چه زندگی بهشتی رو تجربه میکنیم.
خلاصه میخوام بگم آدم بقول استاد،اگر یکم بند کفشارو سفت کنه و به الهامات و هدایت هاش گوش بده کلی مسیر زندگی تغییر میکنه.
با سلام خدمت دوستان خوش فرکانسم 🫶چندسال پیش که در اوج اعتیاد بودم و خیلی خسته و ناامید تصمیم گرفتم واسه نجات خودم از اعتیاد خودکشی کنم عهد بستم با خدای خودم و پیغمبران بنابراین رفتم حرم شاهچراغ چاقومو تبرک کردم گفتم:یا شاهچراغ دارم میرم حرم امام رضا داداشت خودمو بکشم و خونمو بندازم گردن امام رضا(ع) لحظهای که از اتوبوس پیاده شدم یه ندای درونی بهم گفت رحیم تو که میخوای خودتو بکشی و خونتو بزاری به حساب امام رضا (ع)بهتره یه سوییت اجاره کنی شاید نتونستی خودت رو بکشی بنابراین رفتم و سوییتی اجاره کردم واسه چهار شب بر عکس و خوش عکس روزگار این چهار شب شبهای احیا بود منم که قصد خودکشی داشتم جلوی حرم مینشستم و شبزنده داری میکردم اصلا داخل حرم نمیشدم فقط اول صبح میرفتم سوییتم یه چایی دم میکردم یه فنجان چای میخوردم باز میومدم جلوی حرم تا اینکه شد ظهر روز سوم با فردی آشنا شدم به واسطه یه نخ سیگار این فرد شد ناجی من یعنی فرستاده خدا بود ادامه دارد
مطالبی که میخوام عرض کنم نمیدونم مربوط میشه به این فایل یانه ولی یه حسی به من گفت برو واینها رو درگروه بازگوکن.
استادشما در فایل قبل مطرح کردین که موفقیت فقط انجام کارهای درست نیست بلکه انجام ندادن کارهای نادرست هم هست.
این جمله برای من مثل یک فریاد درون شده که دائم به من میگه درمورد چیزهایی که دوست نداری صحبت نکن.
واینقققققدر برام بزرگ شده که به محض اینکه میخوام حرفی بزنم درونم داد میزنه میگه نگوووووو ولی باز هم ذهنم مقاومت میکنه ومیگم نه بابا این که دیگه موضوع مهمی نیست.
ولی ناباورانه حتی درمورد کوچکترین مسائل پیش افتاده هم برام فیدبک میده وبه محض اینکه اتفاق میفته برام سریع میفهمم که از کجا آب خورده.
مثلا یک موردش کوچکش، من اکثر مواقع نان رو سفارش میدم با اسنپ برام میارن وهمیشه نانها آنجوری بود که دوست داشتم نرم وداغ.
چند وقت پیش به منزل یکی از اقوام رفته بودم وایشون یک خانم مسن هستن ومن دیدم یک تکه نان گذاشتن روی کتری که گرم بشه ونان خشک شده بود وسرد وایشون با همین وضعیت اون رو میخورد ومن دلم براش سوخت که کسی رونداره براش نان تازه بگیره وقتی برگشتم منزل برای برادرم این موضوع رو تعریف کردم وگفتم یه نان خشک وسرد شده داشت میخورد.
دیشب من دوباره برای منزلمان نان سفارش دادم ودرکمال تعجب وبرای اولین بار نانی که برام آوردن دقیقا مشابه اون نان بود سرد وخشک.ومن سریع یاددم افتاد گفتم یا خدااااا یعنی حتی در مورد این مسئله به این کوچکی هم؟؟؟؟ خودم اون رو خلق کردم وگفتم جلوی زبونتو بگییییر.میخوام بگم در مورد کوچکترین مسائل هم این قضیه برام اتفاق میافته .
صحبت نکردن درمورد ناخواسته ها حتی اگر به اندازه یک ارزن باشه شروع بزرگترین اتفاقات توی زندگی من هست وبا تمام وجودم این رو درک کردم ومیدونم که نباید انجامش بدم ولی ….
البته الان با چک ولگدهایی که خوردم خیلی بهتر شدم وامیدوارم خداکمکم کنه بیشتر وبیشتر وبیشتر مواظب صحبت کردنم باشم که این بزرگترین درسی هست که تا به حال گرفتم وهرروز در درونم هزار بار الهام میشه
“درمورد چیزهایی که دوست نداری صحبت نکن”
استاد این موضوع برای من شده یک اصل وواقعا بهش ایمان دارم دوستتون دارم که این درس بزرگ رو به من یادآوری کردین .
شاید باور نکنین ولی حتی دیگه اینجا هم نمیخوام در مورد اتفاقات ناخواسته ام چیزی بگم وگرنه خیلی اتفاقات بزرگ هست که دوست ندارم راجع بهشون چیزی بگم.
استاد بسیااار سپاسگزارم ازتون وتمام قد جلوی شما ادای احترام میکنم برای این درسهای بزرگی که به ما میدین وخداوند رو شاکرم که منو هدایت میکنه ودستم رو سفت گرفته.
آرزوی سلامتی وموفقیتهای بیشتر وشادیها وثروتهای روز افزون دارم برای همگی عزیزان .
من تقریبا هرروزبه ندای درونیم عمل میکنم نه100درصد تاجایی که بتونم.
دیروزبعدچنددقیقه که توی پیاده روی بودم هدایت شدم ماشینو ببرم معاینه رنگ وبرگه شوبگیرم برای فروشش.بااینکه تاقبل اقدام برای معاینه رنگ روشن میشدومشکلی نداشت.دیروزکامل بیحرکت موندوروشن نشد فقط میگفتم خدایاتوگفتی بیاببرش چراپس خاموشه؟؟!روشن نمیشه!!خلاصه چندین دست خدااومدن ماشینو حرکت دادن ویه برقکش اومد دستگاه زدباطری چون استارت زیادخورده بود،خالی شده بود. بردباطری روشارژکنه.
وقتی اومدبنده خدااتفاقی در رادیاتوبازکرد گفت چراخالیه؟گفتم نمیدونم اب ریخت کاملاخالی بوددید یه شلنگ پایین پاره شده بوده،ومن اصلانفهمیده بودم وهمینطوری ماشینو روش میکردم!وخوب این خطرناک بود.اومدن برام الهی شکر درست کردن صدیخ م ریختن ودرست کردن وتازه امروزدوباره بم زنگزدن که ازمکانیکی یه محلول بگیرم برای توی رادیات عملکردخیلی خوبی داره،رسوباتی که باضدیخ ایجادمیشه و مشکل شایدپیش بیاره رو درست میکنه ومنافذبازشده رومیبنده وکلاعملکردماشین روخیلی بهترمیکنه رو بخرم وبدم بریزن توب رادیات ومن که وقتی ماشین روشن نمیشد خیلی اعصابوروانم بهم ریخته بوداینکه الان باید کلی خرجش کنم حالاکه میخوام بفروشمش. فهمیدم مشکل اساسی پیش میومد اگر اون روز دَر
رادیات رو خدا به دست برقکارماشین بازنمیکردوبررسی ودرست نمیشد.منم نشانه دیدم که دستهای خداهمیشه بسیارن وهست.اگربه دل ادم میندازه کاری رو خودش کارهارو بادستهای خودش راستوریس میکنه.
سلام خدمت استاد عزیز ودوستان هم فرکانسی
من عضو جدید سایت هستم وخداروشکر میکنم که دراین مسیر زیبا هدایت شدم واز شنیده های استاد نهایت استفاده رو میبرم.
طی این چند ماهی که فایلهارو گوش میکنم خیلی خیلی تغییرات کوچک رو در زندگیم احساس میکنم.
وهر روزیکه با تمرکز وباور کامل همه چی رو میسپارم دست خودش اون روز خیلی قشنگترمیشه برام واز جاهای به زندگیم برکت میرسه که فکرشم نمیکردم، واقعا خدا رو صدهزار مرتبه شکر که فهمیدم تنها خودم مسول زندگی خودم هستم و اگر ایمان وباورکاملی داشته باشیم بدون شک همه چی برامون عالی بشه ودرهای برکت وفراوانی جاری میشه
وهمیشه از خدا این درخواست رو داشتم که منو هدایت ورهنمایی کنه به هر مسیری که میخوام حرکت کنم ودقیقا هرچی بخواهیم برامون اتفاق می افتد
وخیلی ازجاها در زندگی ام این ندا رو شنیدم
میخواستم جایی برم حتی آماده شدم که برم ولی انگار یکی بمن میگفت نرو ومنم گوش میکردم وبعد میفهمیدم که یا صاحب خونه نبوده یا اتفاق دگه بوده
وهر روز بیشتر وبیشتر روی باورهام کارمیکنم و آیه به آیه قرآن رو بادقت کامل دارم میخونم ومینویسم تا انشاءالله منم یکی ازین اشخاص باتجربه وثروتمند باشم وازهیچ چیز دنیا کمی نداشتم باشم
باتشکر از استاد عزیز
سلام استاد عزیزم
سلام مریم جون
و سلام به تمام دوستان نازنینم
واقعا که هر بار فایل جدیدی روی سایت گذاشته می شه با اشتیاق فراوان شروع به نگاه کردن می کنم. مبحث امروز مثل سایر قسمت ها فوق العاده بود. داستان هدایت… هدایت پروردگار و توجه ما به الهامات و عمل کردن به این الهامات…داستان توجه به الهامات خرید سربازی و عمل کردن به آن، نه تنها در آن دوران برای استاد بسیار عالی شد بلکه همین عمل کردن به الهامات در آینده منجر به گرفتن ویزای آمریکا شد. وقتی با دقت تر به این موارد فکر می کنم می بینم که چقدر دقیق و با نظم تمامی جهان کمک می کند تا ما به خواسته خود برسیم.
وقتی از دید بالاتر به این دنیا نگاه می کنم و فکر می کنم، یاد صحبت های استاد عزیزم می افتم که در یکی از فایل هاشون فرموده بودند این دنیا به مانند یک مهمانی کوتاه است و سرانجام همه ما روزی این مهمانی را ترک می کنیم و به جایگاه اصلی و اولیه خود بر می گردیم، به جایگاهی که خانه اصلی ما است. همه ما به این دنیا آمده ایم تا به رشد جهان کمک کنیم. و در این حین خداوند با الهاماتش ما را یاری می کند تا به پیشرفت جهان کمک کنیم. الهاماتی که اگر به آنان عمل کنیم راه رسیدن به خواسته هایمان راحت تر و البته کوتاه تر خواهد شد. روح ما در این جهان در جسم مادی به دام افتاده است و به این دلیل ممکنه این الهامات را واضح و یا اصلا نشنویم. برای شنیدن این چنین الهامات نیاز است تا فکرمان را رها و اسوده کنیم. این است راز شنیدن این چنین الهامات. این خاصیت این جهان است.
استاد عزیزم سپاسگزارم که این چنین برای ما وقت می گذارید و از تجربیاتتون برای ما می گویید. گفتن این چنین تجربیاتی به ما کمک می کند تا قانون را بهتر درک کنیم و این مدت کوتاهی که در این مهمانی هستیم را بهتر و شادتر و در آرامش بیشتری زندگی کنیم.
سپاس فراوان
🥀به نام خدای مهربان🥀
گفتگوی استاد عباسمنش با دوستان قسمت ۱۲🪴
علی:
من توی خانوادهای بزرگ شدم که رو به متوسط پایین بودیم یه سری چیزها رو میخواستیم همیشه نبود، بابام همیشه میگفت بقیه که ندارن چی؟ اونایی که ندارن رو ببین، ما خیلی بهتر از اوناییم، من همیشه میگفتم چرا اونایی که ندارن رو ما ببینیم اون هایی که دارن پس چی؟
بعد همیشه این سوال توی ذهنم بود که حتما آدمایی که شرایطشون یه خورده بهتر از ماست اونا چیکار میکنن، یه کارهایی حتما میکنن، یه چیزهایی هست که ما نمیدونیم🪴
و من از سن ۱۳ سالگی دوست داشتم روی پای خودم وایسم میرفتم سرکار. توی همون کارهایی که کردم یه چند سال توی خشک شویی کار کردم، به کارهای نجاری خیلی علاقه داشتم، بعد رفتم یه جا کارآموزی و کابینت های فلزی درست میکردیم و اونجا من با شما آشنا شدم و الان توی حوزه صنایع دستی فعالیت میکنم، خراطی میکنم
نتایجم خوب بوده، ولی خیلی جاداره بهتر بشه، درآمدم صفر بوده الان هر روز داره بهتر میشه، و توی یه چیزی ترمز دارم اونم فکر میکنم که باید ایمانم رو نشون بدم تا این مشکل حل بشه و نمیدونم چه جوری باید ایمانم رو به خدا نشون بدم و هر سری که میگم باید بری سربازی تو ذهنم میاد نه سربازی امکان نداره تو نمیری، حالا دیگه درست میشه
من توی خانواده مون با بابام دوتایی شما رو دنبال میکنیم، خیلی خوب بوده، دارم کم کم به آزادی میرسم، حرص خیلی چیزها رو نمیخورم، مشکلاتم خیلی زودتر از قبل داره حل میشه😊👏🪴
استاد:
من یه تجربه ای از سربازیم میگم، هیچ اصراری هم ندارم که بگم این مسیریه که همه باید برن یا همه میتونن برن، یه درس هایی توش داره برام، منم مثل علی همیشه میگفتم که من سربازی نمیرم من تک پسر بودم سربازی هم علاقه نداشتم و میگفتم برم سربازی چیکار و از ۱۵، ۱۶ سالگی هم برای خودم مغازه داشتم، یه جورایی روی پای خودم هم بودم، هیچ وقت هم نمیخواستم برم مثلاً دو سال برای کسی دیگه ای کار کنم به اسم سربازی
همیشه این ذهنیت، درست یا غلطش رو کاری بهش نداریم، خیلی هم شاید خوب باشه برای اینکه کلی کمک میکنه به کشور و چون نرفتم نمیدونم چه اتفاقی میفته
وقتشون تلف میشه سرباز ها یا نمیشه
چون تجربه ای ندارم، هیچ ایدهای هم در موردش ندارم که بخوام بگم
فقط این نگاه رو داشتم🥰⚘
یعنی میخوام بگم که باورهای ما به حقیقت میپیوندند، این نگاه رو داشتم که من سربازی نمیرم، بابام همیشه مسخره میکرد منو، میگفت آره فکر میکنی، همچین میبرنت که فلان و بهمان
منم همیشه میگفتم نه من نمیرم سربازی هیچ ایدهای هم نداشتم براش، تا اینکه یه قانونی اومد، یعنی میخوام بگم که وقتی که آدم یه خواسته هایی رو داره حالا این در مورد سربازی نیست در مورد کل داستانه، میخوام بگم این نیست که اگه سربازی نریم خوبه، خیلی ها سربازی رفتن چقدر براشون خوب بوده، خیلی ها اونجا چقدر با تجربه ها بزرگ شدن، رشد کردن، بحث رفتن به سربازی و نرفتن نیست، ممکنه سربازی رفتن یه دریچه ای برای شما باز کنه که باعث بشه مسیرت ساده تر هم بشه، ولی برای من اینجوری بود تجربه من، این خواسته رو داشتم و جهان اینجوری پاسخ داد💖🥰⚘
خیلی موقع ها ما یکسری خواسته ها داریم ولی مثلاً میگیم من چه فایده، با این خواسته ای که من دارم قانون کشور اجازه نمیده که مثلاً من به این خواستم برسم، ولی قانون میتونه عوض بشه، یا شما میتونی کشورت رو عوض کنی، یعنی این نیست که سالید باشه جهان، فکر نکنید که مثلاً جهان سالیده و شما نمیتونید جهان رو تغییر بدید
نه جهان تغییر میکنه با شما به شکل های مختلف👌🌿
در مورد سربازی یه قانونی اومد که مثلاً یه پولی باید میدادی تا میتونستی خدمتت رو بخری، خب منم که داشتم کار میکردم و یه پولی هم جمع کرده بودم که خدمتم رو بخرم دیگه یه حسی به من گفتش دیگه برو این کارو انجام بده با اینکه مثلاً قانون اینجوری بود که انگار مثلاً هر سال هست، یعنی هیچ چیزی نبود که بگن از امسال دیگه نیست، یعنی قانونه اومده بود و چند سال هم بود که داشت اجرا میشد و لوکسش هم اینجوری بود که انگار همیشه هست
وقتی که تصمیم گرفتم که این کارو انجام بدم روز ۲۸ اسفند بود و نمیدونم چه سالی بود و من کلا خیلی جدی نمیگرفتم این کارها رو همیشه میگفتم هر وقت وقت شد میرم، حالا اون روز انگار یه حسی داشت به من میگفت امروز برو انجامش بده
من رفتم مدارک رو گرفته بودم رفتم همون نظام وظیفه توی قم جاده قدیم تهران
بعد رفتم اونجا مدارک رو دادم و افسر نگاه کرد گفت تو که متولد تهرانی و گفتم آره ولی ما قم زندگی میکنیم
گفتن نه تو باید بری تهران استعلام بگیری، چون متولد تهرانی اونجا باید استعلام بدن، ما هرچی گفتیم یه کاری کن
گفت راه نداره
بعد همون حسی که گفت امروز انجامش بده تصمیم گرفتم که هر جوری شده انجامش بدم و اون افسره گفتش الان که دیگه نزدیک ظهر داره میشه عملاً که نمیتونی بری تهران و برگردی تموم شد و رفت فردا هم که تعطیله، بعدش هم که عیده، بمون سال بعد
هر سال هم پنج درصد یا ۱۰ درصد یه عددی گرون تر میکنن این خرید خدمت رو، بمون سال بعد با قیمت جدید بیا☹🤔⚘
ولی اون الهامه اون حسه به من گفت نه تو همین الان باید این کارو انجام بدی، منی که اصلاً هیچ وقت یه همچین ویژگی نداشتم که بچسبم یه کاری رو انجام بدم همیشه مینداختم پشت گوش و خیلی تنبلی میکردم ولی اون روز برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفته بودم که این کار انجام بشه
اون موقع یه خط های پژو بود قم- تهران
میرفتن
یه پژو دربست کردم نظام وظیفه تهران. اون موقع ها هم تند میرفتن، پلیس هم نبود، سرعت گیر هم نبود، اینا شوتی ۲۱۰ تا میرفتن، سوار کرد ما رو برد تهران و اتفاقاً خلوت هم بود اون روز، انگار که هیچکس هم نبود، خیلی راحت یه اتاق خالی بود رفتم گفتم استعلام میخوام و استعلام رو گرفتم و سوار پژوهه شدم و برگشتم اومدم قم.
گفتم من این مدارک رو آوردم
گفتش که چی آوردی؟
گفتم که همین استعلام رو
گفت استعلام برداشتی آوردی، تو الان یک ساعت پیش اینجا بودی، حالا استعلام برداشتی آوردی، جت بودی پرواز کردی رفتی تهران استعلام آوردی، سرباز بندازش بازداشتگاه
خلاصه از ما اصرار که به خدا من رفتم تهران،
اون میگفت تو فکر کردی من خرم من اینجا گنجشک رنگ میکنم جای قناری میفروشم، تو میخواهی برای ما فیلم بازی کنی
و به زور داشتن منو میکردن بازداشتگاه که تو اومدی جعل اسناد کردی
میبرنت دادگاه پدرت رو در میارن چند سال هم آب یخ میخوری که جعل اسناد کردی و سند جعل کردی
خلاصه ما هر چقدر داد و بیداد میتونستیم کردیم که حتی تهدید هم کردن که میگیریم میزنیمت که مثل سگ که دیگه صدات در نیاد🙄☹🪴
من گفتم باشه هر کاری میخواید بکنید،
بکنید
فقط شما یه زنگ بزنید ببینید واقعاً این اتفاق افتاده یا نه
خلاصه با چه بدبختی این ها رو راضی کردم که به تهران زنگ بزنن و زنگ زدن و گفت که این برگه درسته و ما بهش دادیم و این برگه رو امضا کردیم و بهش دادیم و برگه درسته
و من فقط خوشحال بودم که بازداشتگاه نرفتم و این کار انجام شد🥰🍀
و چه اتفاقی افتاد سال بعد؟
اتفاقی که افتاد گفتن که دیگه خدمت نمیفروشیم و تا جایی که من توی ایران بودم و یادمه خدمت نفروختن، بعد دیگه کلا این قانون رو برداشتن که تو میتونستی بری خدمتت رو بخری و من همیشه به خودم میگفتم ببین اینکه قلب آدم، اصلا این بحث هدایت که انگار یه چیزی باهات صحبت میکنه، این که قلب من بهم گفت منی که هیچ وقت در زندگیم این نبود که پیگیره کاری اینجوری بشم، همیشه مینداختم پشت گوش، و همه کارهام رو پشت گوش مینداختم، اون روز به صورت استثنایی روز ۲۸ اسفند بلند شدم رفتم و این کار خرید خدمت رو انجام دادم و خلاصه خدمته درست شد🙃😅
ولی به خودم میگفتم ببین این یک پیغام بود هیچ کس فکر نمیکرد سال بعد یهویی بگن تموم شد دیگه خدمت نمیفروشیم و منی که در واقع اصلا خبر نداشتم که سال بعد میخواد این اتفاق بیفته ولی قلب من داشت بهم میگفتش که امروز باید بری این کارو انجام بدی و منی که مثلا اون پوله هم پول زیادی بود که من دربست کنم برم
اون موقع هم اینقدر از این گدا بازی ها در میاوردم، عمراً من این پول رو خرج نمیکردم، چی بشه که من اون روز این پول رو خرج کنم یه ماشین دربست بگیرم برم
غیر از این که قلبم هم داشت بهم میگفت و من داشتم گوش میکردم
به ندای قلبم و اون روز باعث شد که اون اتفاق بیفته، اون خواسته که من میخواستم خدمت نرم و همیشه میگفتم خدمت چیه اتفاق افتاد و اینکه فهمیدم انگار وقتی که آدم یه همچین اتفاقی میفته و به قلبش گوش میکنه انگار بعدا زبان قلب رو بهتر میفهمه، زبون خداوند رو بهتر میفهمه که کجاها داره هدایتت میکنه هی بهتر و بهتر میشه آدم⚘🙃
فهمیدم که وقتی آدم عمل میکنه به چیزی که بهش گفته میشه هر چند که خیلی هم غیر منطقیه روز ۲۸ اسفند این همه بدویی ماشین بگیری و بری و بیایی و این کارها رو انجام بدی در حالی که همه فکر میکردن سال بعد درست میشه و سال بعد هم میشه بخری این به من گفت که تو باید به الهاماتت، اگه میخوایی به خواسته هات برسی مسیرش عمل کردن به الهاماتته، مسیرش تغییر دادنه، میگم منی که آدم تنبلی بودم
حالا موقعی که ما میخواستیم بیایم آمریکا با ویزای توریستی اومدم آمریکا و بعد اومدیم اینجا برای اقامت مون کار کردیم
من وقتی که میخواستم بیام اون روز خاص سفارت آمریکا در فرانسه در پاریس اون روز خاص یه خانمی بود که فارسی میتونست صحبت کنه در حالیکه ایرانی هم نبود و اون روز فقط اونجا بود و باعث شد این همه نقطه ها به هم وصل شد و این خواسته مهاجرت به این سادگی اتفاق افتاد و من اومدم آمریکا🥰🪴
به هرکی میگی باورش نمیشه که اینقدر راحت سوار هواپیما بشی بدون اینکه هیچ کاری بکنی و بیای اینجا و بعد کارهای اقامت رو بکنی، همش غیر قابل باوره و به هرکی بگی میگه تو داری دروغ میگی و اون روز که اون خانوم فارسی میتونست صحبت کنه و من اصلاً انگلیسی بلد نبودم و توی سفارت آمریکا در مادرید به خاطر اینکه من نتونستم انگلیسی صحبت کنم اصلاً گفت تو که نمیتونی صحبت کنی ما نمیتونیم با تو مصاحبه کنیم برو همون کشورهایی که کارمند سفارت آمریکا فارسی صحبت میکنن مثل دبی و ترکیه
ولی ما هدایت شدیم به فرانسه و بعد اونجا اون طرف فارسی صحبت میکرد و وقتی که مدارک رو گرفت گفت من خیلی دوست دارم که شما رو بفرستم آمریکا، همینجوری
اصلاً بدون اینکه ما چیزی بگیم و فقط یک سوال دارم
خدمت کجا رفتی؟
من نمیدونم حالا این سوال رو برای چی پرسید که چرا مهمه که من خدمت کجا رفتم ولی وقتی که من جواب دادم من خدمتم رو خریدم خدمت نرفتم
اصلاً خوشحال شد و گل از گلش شکفت گفت نگرانی من فقط همین بود
اگه خدمت نرفتی تموم شد و رفت
دیگه مدارک رو گرفت، گفت یه هفته دیگه ویزاتون آماده میشه
که همون شب ایمیل زدن که ویزا تون آماده است و فرداش ویزا رو دادن به ما و اومدیم آمریکا و همه این داستان ها رو ببین چی بشه خدا اونجا هدایت کنه
میگم هر کسی برای خودش
تاکید میکنم به این معنا نیست که خدمت رفتن بده👌⚘👏
در مورد من با خواسته های من خدا اینجوری هدایت کرد که این راه برای من خوب بوده ممکنه برای کس دیگه اون مسیر خوب باشه ما اینو نمیدونیم،
به همین دلیل تسلیم بودن اصلِ داستانِ هدایته
ولی من تسلیم شدم، اون موقع که بهم گفت همین الان ۲۸اسفند برو و هر جوری شده این کارو انجام بده من گفتم چشم
تنبلی نکردم و بعدش هم توی سفارت هم این بنده خدا گفت من همینو میخواستم مطمئن بشم که اینو گفتی خرید کردم و دیگه تموم شد و بعدا من نشستم فکر کردم گفتم ببین این پلن انگار خدا از قبل برنامه ها رو چیده بود برای یک سری اتفاقات🤗💚🪴
سپاسگزارم از شما استاد عزیز وخانم شایسته جان
🤗🌹💖💝🦋🥀⚜🌼🌷🌻⚘
به نام خداوند بخشنده مهربان
قدرتمند
یکتا
خداروشکر میکنم به خاطر وجود مریم عزیزم و استاد گران مایه استاد چقدر باور داشتن قشنگ من اصلاً نمی دونستم که فایل قانون سلامتی شما درست کردید یه بار شما رو اینجوری که الان هستید تصور کردم و زمانی که دوره قانون سلامتی آمد گفتم خدایا پس من این باور دارم که استاد به همین زودیا ت ایران حتما برنامه دارند ️
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان عالی و خوب خودم
خدا را ممنون هستم که در حال شنیدن این فایل زیبا هستم
الهامات الهی واقعا زیبا و کارساز هستند
قبلا زیاد به این الهامات توجه نمی کردم
با خودم می گفتم خداوند همه چیز را برای من درست خواهد کرد ولی در نهایت نگاه و دیدم به دستها و کمک دیگران بود
از بنده های خداوند کمک می خواستم
این برای من خیلی در نهایت ترس و رنج آور می شد
اما اکنون بیشتر سعی می کنم که بتوانم روی خودم و باورهای توحیدی خودم کار کنم تا در این مسیر کمتر دچار ترس و رنج بشوم
نکته اینجا این است که همیشه دل به صدا و نداهایی بدهم که حال من را خوب می کند و این برای من مهمترین و
عالی ترین کاری است که همیشه می توانم در زندگی خودم انجام بدهم
ممنون از خدای خوب خودم هستم که همیشه در کنار من بهترین ها را برای من می خواهد
سپاس از خدای هدایتگر خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
به نام خدا
سلام و دورد به استاد عباسمنش و عرض خسته نباشید به خانم شایسته بابت آماده سازی این پروژه بی نظیر.
استاد من از شما یاد گرفتم الهام یعنی چی و مهم تر از همه عمل کردن به الهامات رو.
استاد یک سوال خیلی مواقع برام پیش میاد!!
گاهی مواقع یه الهامی بهم میشه و سر دوراهی گیر میکنم که این الهام از طرف جن درونم هست یا از طرف روح درونم هست؟؟!!
یکسری از الهامات که پر واضحه از طرف روح درونم هست و نتیجش مشخصه که خیر و خوبی هست،اما بعضی از الهامات رو می مونم سر دوراهی،یعنی نتیجش اصلا مشخص نیست و با خودم میگم؛این پیام از طرف جن درونمه یا از طرف روح درونم هست!
من کاملا به این مساله الهامات اعتقاد قالبی دارم و خداوند هم در قرآن چندین بار قسم خورده که من خیر و شر شمارو بهتون الهام میکنم.
من اعتقاد دارم که من دوتا مشاور دارم که همیشه همراه من هستن.
یکی جن درون و دیگری روح درون.
روح پیام های الهی هست که اگر بهش عمل کنیم نتیجش خیره و برکته،شاید نتیجشو همون لحظه نبینیم،ولی در نهایت نتیجش خیره.
این مساله مد نظرتون همیشه باشه،جن درون یا مشاور منفی که همیشه همراه ما هست،قدرتش خیلی زیاده و میتونه با القاعات یا الهاماتش انسان رو بد بخت کنه.
ی مثال دارم که شاید برای خیلی از دوستان اتفاق افتاده باشه.
چند شب پیش همسرم و پسرم رفته بودن خرید و من خونه بودم و همسرم برای شام غذا درست نکرده بود.
ی حسی بهم گفت بیا برای شام ی چیزی درست کن وقتی خانومت بیاد خوشحال میشه و من هم تنبلی کردم و گفتم ولش کن و رفتم فیلم دیدم و گفتم خانومم بیاد ی چیزی درست میکنه.
خلاصه وقتی همسرم اومد کمی ناراحت شد و گفت توقع داشتم ی چیزی حتی ی املت ساده درست میکردی.
اگر من به این الهام گوش میدادم،همسرم ناراحت نمیشد و لحظات زندگیم رو خراب نمیکردم.حالا شما این مساله ی ساده رو بست بدید به تمام مسائلی که در طول روز برامون پیش میاد و اگر عمل کنیم به این الهامات ببین چه زندگی بهشتی رو تجربه میکنیم.
خلاصه میخوام بگم آدم بقول استاد،اگر یکم بند کفشارو سفت کنه و به الهامات و هدایت هاش گوش بده کلی مسیر زندگی تغییر میکنه.
ارادت مندم و خدانگهدار…
با سلام خدمت دوستان خوش فرکانسم 🫶چندسال پیش که در اوج اعتیاد بودم و خیلی خسته و ناامید تصمیم گرفتم واسه نجات خودم از اعتیاد خودکشی کنم عهد بستم با خدای خودم و پیغمبران بنابراین رفتم حرم شاهچراغ چاقومو تبرک کردم گفتم:یا شاهچراغ دارم میرم حرم امام رضا داداشت خودمو بکشم و خونمو بندازم گردن امام رضا(ع) لحظهای که از اتوبوس پیاده شدم یه ندای درونی بهم گفت رحیم تو که میخوای خودتو بکشی و خونتو بزاری به حساب امام رضا (ع)بهتره یه سوییت اجاره کنی شاید نتونستی خودت رو بکشی بنابراین رفتم و سوییتی اجاره کردم واسه چهار شب بر عکس و خوش عکس روزگار این چهار شب شبهای احیا بود منم که قصد خودکشی داشتم جلوی حرم مینشستم و شبزنده داری میکردم اصلا داخل حرم نمیشدم فقط اول صبح میرفتم سوییتم یه چایی دم میکردم یه فنجان چای میخوردم باز میومدم جلوی حرم تا اینکه شد ظهر روز سوم با فردی آشنا شدم به واسطه یه نخ سیگار این فرد شد ناجی من یعنی فرستاده خدا بود ادامه دارد
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام وعرض ادب واحترام حضور استادم وتیم توانمدنشون وهمه عزیزان درسایت جذاب عباسمنش.
مطالبی که میخوام عرض کنم نمیدونم مربوط میشه به این فایل یانه ولی یه حسی به من گفت برو واینها رو درگروه بازگوکن.
استادشما در فایل قبل مطرح کردین که موفقیت فقط انجام کارهای درست نیست بلکه انجام ندادن کارهای نادرست هم هست.
این جمله برای من مثل یک فریاد درون شده که دائم به من میگه درمورد چیزهایی که دوست نداری صحبت نکن.
واینقققققدر برام بزرگ شده که به محض اینکه میخوام حرفی بزنم درونم داد میزنه میگه نگوووووو ولی باز هم ذهنم مقاومت میکنه ومیگم نه بابا این که دیگه موضوع مهمی نیست.
ولی ناباورانه حتی درمورد کوچکترین مسائل پیش افتاده هم برام فیدبک میده وبه محض اینکه اتفاق میفته برام سریع میفهمم که از کجا آب خورده.
مثلا یک موردش کوچکش، من اکثر مواقع نان رو سفارش میدم با اسنپ برام میارن وهمیشه نانها آنجوری بود که دوست داشتم نرم وداغ.
چند وقت پیش به منزل یکی از اقوام رفته بودم وایشون یک خانم مسن هستن ومن دیدم یک تکه نان گذاشتن روی کتری که گرم بشه ونان خشک شده بود وسرد وایشون با همین وضعیت اون رو میخورد ومن دلم براش سوخت که کسی رونداره براش نان تازه بگیره وقتی برگشتم منزل برای برادرم این موضوع رو تعریف کردم وگفتم یه نان خشک وسرد شده داشت میخورد.
دیشب من دوباره برای منزلمان نان سفارش دادم ودرکمال تعجب وبرای اولین بار نانی که برام آوردن دقیقا مشابه اون نان بود سرد وخشک.ومن سریع یاددم افتاد گفتم یا خدااااا یعنی حتی در مورد این مسئله به این کوچکی هم؟؟؟؟ خودم اون رو خلق کردم وگفتم جلوی زبونتو بگییییر.میخوام بگم در مورد کوچکترین مسائل هم این قضیه برام اتفاق میافته .
صحبت نکردن درمورد ناخواسته ها حتی اگر به اندازه یک ارزن باشه شروع بزرگترین اتفاقات توی زندگی من هست وبا تمام وجودم این رو درک کردم ومیدونم که نباید انجامش بدم ولی ….
البته الان با چک ولگدهایی که خوردم خیلی بهتر شدم وامیدوارم خداکمکم کنه بیشتر وبیشتر وبیشتر مواظب صحبت کردنم باشم که این بزرگترین درسی هست که تا به حال گرفتم وهرروز در درونم هزار بار الهام میشه
“درمورد چیزهایی که دوست نداری صحبت نکن”
استاد این موضوع برای من شده یک اصل وواقعا بهش ایمان دارم دوستتون دارم که این درس بزرگ رو به من یادآوری کردین .
شاید باور نکنین ولی حتی دیگه اینجا هم نمیخوام در مورد اتفاقات ناخواسته ام چیزی بگم وگرنه خیلی اتفاقات بزرگ هست که دوست ندارم راجع بهشون چیزی بگم.
استاد بسیااار سپاسگزارم ازتون وتمام قد جلوی شما ادای احترام میکنم برای این درسهای بزرگی که به ما میدین وخداوند رو شاکرم که منو هدایت میکنه ودستم رو سفت گرفته.
آرزوی سلامتی وموفقیتهای بیشتر وشادیها وثروتهای روز افزون دارم برای همگی عزیزان .
به نام خدایی که هر چه دارم از آن اوست
سلام و عشق به استاد عزیزم
به استاد شایسته نازنیم
و دوستان توحیدیم
خدارو هزاران مرتبه شکر که
اجازه داده در مسیرش باشم
دیروز که فایل 9 گوش دادم
پیروی از هدایت های الهی
از همسرم پرسیدم چرا من هر چی فکر میکنم یادم نمیاد الهامی رو که من عمل کرده باشم
آیا خداوند با من آنقدر واضح حرف زده؟
اصلا من تاحالا تشخیص دادم که این الهامه؟
میخام کامنت بنویسم اما نمیدونم چی
.
.
.
انگار زمانش بود تا دیروز بهم نشون بده
برای یه کاری باید میرفتم مخابرات
اما نمیدونستم کجا برم مراکز مخابرات یا دفاتر خدمات
یه حسی میگفت برو فلان جا
اما من با خودم میگفتم قبلا کارمو اونجا انجام دادن پس بهتره برم همونجا
من راستش هنوز الهامات رو درست تشخیص نمیدم یعنی با توجه به مدار من صداش خیلی ضعیفه
وقتی رفتم اونجا سیستم قطع بود و کار انجام نشد
و از همسرم خواستم منو بزاره مترو تا خودم برم
چون مدت زیادی بود که سوار مترو نشده بودم خط ها و ایستگاه ها رو بلد نبودم
طبق چیزی که خودم فکر میکردم رفتم اما بعدش فکر کردم که مسیر اشتباهه واقعا گیج شده بودم
و این واقعا یه ترمزه در من که میخام همه چیز رو باعقل و منطق خودم انجام بدم
به همین دلیل که الهامات هم ضعیفه یعنی قدرت درکش رو ندارم
یه صدایی در درونم گفت از مأمور مترو بپرس
و من هی مقاومت کردم داشتم به مسیر اشتباهم ادامه میدادم
دوباره اون ندا اومد که چرا نمیپرسی یک بار انجامش بده
وقتی پرسیدم دیدم من تو ایستگاه درستی پیاده شدم و اگر به میخاستم به عقل اون موقع بسنده کنم مسیر اشتباه رو میرفتم
این اتفاق دقیقا دوبار دیروز افتاد ..
یا مثلا ایستگاهی که باید پیاده میشدم رو حواسم نبود که یه دفه یه اتفاقی میافتاد
و من متوجه میشدم و سریع پیاده میشدم
کلا دیروز روز خیلی جالبی بود برای من پر از نشانه و درس بود
و جواب به سوال صبحم که الهام چجوریه
من چجوری تشخیص بدم
یه اتفاق دیگه هم افتاد
چون نزدیک میدان انقلاب بودم
و کتاب خوشنویسی برای پسرم باید میخریدم
گفتم خدایا هدایت کن به راحتی پیدا کنم
از هر مغازهداری که میپرسیدم همه کپی کتاب رو میاوردن که خیلی ناواضح بود
ازشون پرسیدم که من کپی نمیخام و جواب میدادن که پیدا نمیشه
همونجا با خودم گفتم نه
برای من پیدا میشه
تا اینکه رسیدم به یه مغازه ی زیر پله
ازشون پرسیدم گفتن ما نداریم
یهو دلم گفت از ایشون بپرس
گفتم ببخشید اصل این کتاب رو کجا میتونم پیدا کنم
آدرس داد همین راهروی بغل برو تا انتها مغازه ی فلانی
باز هم اونجا مغازه رو پیدا نمیکردم
و مقاومت داشتم برای سوال کردن
یهو یک صدایی گفت صبح توی مترو یادت هست ؟
گفتم باشه و پرسیدم
و مغازه رو پیدا کردم به راحتی
و اصل کتاب رو با قیمت خیلللی پایین تر خریدم
ماجرای دیروز هنوز تموم نشده
وقتی رسیدم مادرم اومد و خیلی بی مقدمه گفت
مدارک دیپلم و دانشگاهت پیش خودته ؟ منم گفتم نمیدونم
و یه ندایی بلندم کرد تا برم توی پوشه های مدارک بگردم
و وقتی میگشتم یه کپی از مدارک 10 سال پیشم که برای همون کار دیروزم ضروری و لازم بود رو میدا کردم
اصلا باورم نمیشه …
خدای من تو چیکار میکنی
من اصلا سال ها بود سراغ اون مدارک نرفته بودم
انگار خداوند کل دیروز رو برای من طوری برنامه ریزی کرده بود که سراسر الهام و هدایت بود ..
من الهام خداوند رو برای خودم خیلی سخت کرده بودم فک میکنم این باور از گذشته با منه هنوز
که خداوند به پیامبران و امامان و افراد شایسته وحی و الهام میکرده
در نظر من یه چیز خیلی بزرگ و دست نیافتنی بود
اما الان حس میکنم خیلی ساده و روان هست
در کوچیکترین اتفاقات زندگی میشه
رد پای الهام خداوند رو پیدا کرد
مثل امروز
و اما
من
من باید صدای منیت وجودم رو کم کنم
صدایی که همش فکر میکنه همه چیز رو میدونه و بلده
تا بتونم صدای الهامات خداوند رو واضح تر بشنوم
انگار توی این مورد من خیلللللی روی خودم حساب باز میکنم
روی عقل خودم
انگار که عقل و ذهن من میگه تو به کمک کسی نیازی نداری
باید باور کنم که من در مقابل قدرت و عظمت خداوند هیچ هم نیستم ..
خدایا سپاسگزارم برای همه ی هدایت هات
برای اینکه داری بهم یاد میدی
که چطور تسلیم تو باشم ..
من تسلیمم
من تسلیمم
من تسلیمم
الهامی که در قلبم هست اینه که همین طور آرام باش دقیقا مثل همین روزها
و با این جریان آرامش بخش هم مسیر شو
تا رستگار شوی
سلام استادعزیزودوستان همراهم.
من تقریبا هرروزبه ندای درونیم عمل میکنم نه100درصد تاجایی که بتونم.
دیروزبعدچنددقیقه که توی پیاده روی بودم هدایت شدم ماشینو ببرم معاینه رنگ وبرگه شوبگیرم برای فروشش.بااینکه تاقبل اقدام برای معاینه رنگ روشن میشدومشکلی نداشت.دیروزکامل بیحرکت موندوروشن نشد فقط میگفتم خدایاتوگفتی بیاببرش چراپس خاموشه؟؟!روشن نمیشه!!خلاصه چندین دست خدااومدن ماشینو حرکت دادن ویه برقکش اومد دستگاه زدباطری چون استارت زیادخورده بود،خالی شده بود. بردباطری روشارژکنه.
وقتی اومدبنده خدااتفاقی در رادیاتوبازکرد گفت چراخالیه؟گفتم نمیدونم اب ریخت کاملاخالی بوددید یه شلنگ پایین پاره شده بوده،ومن اصلانفهمیده بودم وهمینطوری ماشینو روش میکردم!وخوب این خطرناک بود.اومدن برام الهی شکر درست کردن صدیخ م ریختن ودرست کردن وتازه امروزدوباره بم زنگزدن که ازمکانیکی یه محلول بگیرم برای توی رادیات عملکردخیلی خوبی داره،رسوباتی که باضدیخ ایجادمیشه و مشکل شایدپیش بیاره رو درست میکنه ومنافذبازشده رومیبنده وکلاعملکردماشین روخیلی بهترمیکنه رو بخرم وبدم بریزن توب رادیات ومن که وقتی ماشین روشن نمیشد خیلی اعصابوروانم بهم ریخته بوداینکه الان باید کلی خرجش کنم حالاکه میخوام بفروشمش. فهمیدم مشکل اساسی پیش میومد اگر اون روز دَر
رادیات رو خدا به دست برقکارماشین بازنمیکردوبررسی ودرست نمیشد.منم نشانه دیدم که دستهای خداهمیشه بسیارن وهست.اگربه دل ادم میندازه کاری رو خودش کارهارو بادستهای خودش راستوریس میکنه.