این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من امشب از خداوند هدایت خواستم و وقتی متن استاد عباس منش رو خوندم اولش متوجه نشدم چه ربطی داره به چیزی که من هدایت خواستم، یک ندا اومد بخون تا تهش متوجه میشی ادامه دادم و تا اخرش خوندم
وقتی خوندم تموم شد نمیدونید چقدرررررر این حس فوق العاده بود یک ندا اومد گفت قدمتو بردار و خدا باهام حرف زد و من همون لحظه قدممو برداشتم و زنگ زدم و طوری بود که انگار اون طرف میخواسته بره همون جایی که من میخواستم بره و انگار اون لحظه همه چی دست به دست هم داد و خداوند همه چیزو چیده بود و هدایت شدمممم به این زیباییی
خدایا شکرت بابت تمام نعمت های زیبایی که بهم دادی
خدایا شکرت بابت وجود استاد عباس منش
خدایا شکرت بابت این سایت زیبا که هست و اینقد زیبا هدایتمون میکنه
فایل نشانه امروز من: گفتگو با دوستان 12 | پیروی از الهامات قلبی
سلام به اساتید عزیزم
سلام به دوستان خوبم
نکات و جملات مهم گفتگو برای من:
چرا اونایی که ندارن رو ببینیم؟!
اونایی که دارن پس چی میشن؟!
………………………………………………………………………..
+ یه ترمز دارم که خودم فکر میکنم باید ایمانم رو نشون بدم تا حل بشه.
دارم بیشتر و بیشتر به آزادی میرسم… حرص خیلی چیزا رو نمیخورم… مشکلاتم خیلی زودتر از قبل داره حل میشه.
………………………………………………………………………..
تجربه استاد در مورد سربازی:
توی این داستان میخوایم بگیم که: باورهای ما به حقیقت میپیونده.
مثلاً استاد، علی رغم اینکه مسخره میشدن، همیشه این نگاه رو داشتن که سربازی نمیرن.
برای استاد اینجوری بود که این خواسته رو داشتن، و جهان هم اینجوری پاسخ داد.
+ خیلی موقعها ما یه خواستهای داریم، ولی میگیم:««نه، چه فایده؟! قانون کشور اجازه نمیده که من به خواستم برسم»».
ولی نکتهاش اینه: قانون میتونه عوض بشه… یا شما میتونی کشورت رو عوض کنی…
این نیست که جهان solid باشه. فکر نکنید که جهان سالیده، و شما نمیتونید جهان را تغییر بدید.
جهان تغییر میکنه، به شکلهای مختلف…
یه تجربه مشابه که در این زمینه یادم اومد، مربوط به یکی از پسرهای فامیل بود که ایشون درسش تموم شده بود و ازدواج کرده بود اما سربازی نرفته بود. (فکر میکنم چون به صورت خصوصی و پروژه ای کار میکرده هم نیازی به کارت پایان خدمت احساس نمیکرده).
خلاصه، ایشون تصمیم میگیره که مهاجرت کنه. برای همین میره برای کارهای اعزام، که کارتش رو بگیره. وقتی میره متوجه میشه که چون متاهله ظاهرا چند ماه از سربازیش کم میشده. و چند وقت بعدش هم یه قانونی تصویب میشه که فرزندان کسانیکه در مناطق جنگی شاغل بودن (مثل پدر ایشون)، طبق یه الگویی، از سربازیشون کم میشه…
خلاصه ایشون در کل نمیدونم 4 ماه یا 6 ماه سربازی رفت و تموم شد…
اون موقع من این قوانین رو نمیدونستم، ولی وقتی مامان اون آقا پسر داشت ماجرا تعریف میکرد، همینجوری با خنده و لابه لای صحبتاش یه جمله ای گفت، که نه همون موقع، ولی بعدها بارها و بارها توی گوش من تکرار شد…
گفت: از روزی که تصمیم گرفت بره سربازی، به عناوین مختلف زمانش هی کمتر و کمتر شد.
بعدها که قانون رو فهمیدم، متوجه شدم این همون قانونه که میگه وقتی تو 1 قدم برداری، خدا 1000 قدم به سمت تو برمیداره.
به جز این داستان هم، باز هم از این نمونه تجربه ها هم خودم داشتم، و هم توی زندگی اطرافیانم دیدم و شنیدم که مثلا یه دفعه توی یه بازه زمانی، یه قانونی به صورت موقت میاد و طرف توی همون فاصله میتونه اقدام کنه برای یه کاری که میخواسته.
و واقعا همینطوره که استاد میگن: جهان solid نیست و تغییر میکنه اونم به شکلهای مختلفی که ما حتی ممکنه فکرش رو نتونیم بکنیم فقط باید دست خدا رو باز بزاریم و محدودش نکنیم به دانسته ها و پیشبینیهایی که طبق تجربه های قبلی خودمون یا دیگران به ذهنمون میرسه…
منظورم اینه که هزاران هزار راه دیگه میتونه وجود داشته باشه که به ذهن ما نمیرسه ولی خداوند میتونه به آسونی، با یکی از این روشها، ما رو به خواستمون هدایت کنه.
یکی از عبارتهای تاکیدی هم که روی گوشیم دارم و گاهی بهش گوش میدم هم در همین مورده و میگه:
««همه چیز به نفع منه. من در بهترین زمان و مکان هستم. با قانونهای روی زمین کاری ندارم؛ من با قانون خدا پیش میرم.»»
………………………………………………………………………..
با اینکه به نظر میرسید قانون خرید سربازی هر سال تمدید میشه، یه حسی به استاد گفت: دیگه برو این کار را انجام بده.
وقتی که تصمیم گرفتن که این کارو انجام بدن، اون روز انگار یه حسی بهشون گفت: آقا امروز برو انجامش بده.
اون الهامه، اون حسه، بهشون گفت: نه… تو همین الان باید این کار را انجام بدی. حتی با اینکه استاد در اون زمان خیلی کارهاشونو پشت گوش میانداختن، ولی اون روز برای اولین بار در زندگیشون تصمیم گرفته بودن که این کار انجام بشه.
در مورد بحث هدایت (که انگار یه چیزی باهات صحبت میکنه)، اینکه قلبمون بهمون میگه…
توی این مثال هم، با اینکه استاد همیشه کارهاشون رو پشت گوش میانداختن، اون روز استثنا رفتن و پیگیر اون کار شدن و بعدش دیگه اون شرایط برداشته شد.
و این یک پیغام بود که با اینکه از اتفاقاتی که در آینده قرار بود بیفته خبر نداشتن، ولی قلبشون بهشون گفت: باید امروز بری و این کار را انجام بدی.
و اینجوری، اون خواستهای که همیشه داشتن اتفاق افتاد و اینکه فهمیدن:
وقتی همچین اتفاقی میافته و آدم به صدای قلبش گوش میده، انگار بعداً زبون قلبش رو بهتر میفهمه…. زبان خداوند رو بهتر میفهمه، که کجاها داره هدایتت میکنه. و آدم هی بهتر و بهتر میشه.
فهمیدن که آدم وقتی عمل میکنه به چیزی که بهش گفته میشه، (هرچند که خیلی هم غیرمنطقی باشه، اونم توی روز 28 اسفند، و در حالی که دیفالت قضیه اینه که سال دیگه هم برای این کار فرصت هست)، این به ما میگه:
اگر میخوای به خواستههات برسی، مسیرش عمل کردن به الهاماتته….
مسیرش تغییر دادنه. (همون بحث تنبلی و به تعویق انداختن کارها)
………………………………………………………………………..
و سالها بعد،…..
وقتی که استاد برای مهاجرت و گرفتن ویزای توریستی آمریکا اقدام کردن، (که اون هم داستان پر از همزمانیها و اتفاقات جادویی و وصل شدن نقاط به همدیگه بود)، هدایت شدن به فرانسه.
و اون فردی که اون روز در سفارت آمریکا بود (و فارسی بلد بود)، بهشون گفت: من خیلی دوست دارم شما رو بفرستم آمریکا…
فقط یک سوال داشت: خدمت کجا رفتی؟
و وقتی که استاد گفتن که خدمت نرفتن، و خرید خدمتی بودن، گل از گلش شکفت و گفت: تموم شد و رفت….
و همون شب ویزاشون آماده شد و اومدن آمریکا….
و بعدش توی آمریکا هم، همه کارای اقامتشون خیلی آسون و راحت انجام شد.
توی این ماجرا: در مورد استاد و با خواستههای استاد، خدا اینجوری هدایتشون کرد، که این راهه برای ایشون خوب بود؛ ولی برای کسه دیگهای ممکنه یه راه دیگهای خوب باشه، و ما اینو نمیدونیم.
به همین دلیل هم تسلیم بودن اصل داستان هدایته.
و استاد هم تسلیم بودن، وقتی هدایت بهشون گفت: همین الان برو و هرجور شده این کار رو انجام بده.
گفتن: چشم. و تنبلی نکردن….
و توی سفارت هم، فقط یک سوال دقیقاً در مورد همون موضوع ازشون پرسیده شد!
با تفکر در این ماجرا ما میبینیم که انگار خدا از قبل پلن و برنامهها رو چیده بوده برای یه سری اتفاقات.
سلام مهشید عزیز از خدا برات آرزو میکنم که بر علم شما خداوند بیافزایه تا در این مسیر بیشتر یاد بگیرید الان که دارم مینویسم این ریپلای رو تا آخر گفته های ارزشمندتون همه ش رو نخوندم و این جمله که گفتی من با قانون آدما کار ندارم من با قانون خدا پیش میرم یه حسی زیبایی رو در من بوجود آورد و من در فرکانس این عبارت زیبا و یا باور بشدت خوب بودم بقول استاد تو (خود پای در راه بنه و هیچ مپرس خود را بگویدت که چون باید کرد) تو هدایت میشی این خدایی که در وجود همه هست و دقیقا تو هر اتفاق همین خدا تو را راهنمایی میکنه و همه ی آدم ها هم دقیقا همین خدایی هستن که میشه یه انرژی و همه هست
منم یه قضیه ی جالبی از سربازی دارم که بابام 6 ماه جبهه داشت و خدمت کرده بود سالها میگذشت اما دنبال کار کارت ایثار فک کنم نمیگرفت یه سفر بابام رفت به گرگان و وقتی برگشت از گرگان نمیدونم چه جرقه ای تو ذهنش خورد که بهم گفت هفته ی بعد میرم کرمان کارهای کارت (ایثار) رو درست کنم بعد از شاید 7 یا 8 سال گفتم باشه بریم و اونجا رفتیم بعد 2 یا 3 ماه یا کمتر کارت درست شد منم همش به مامانم اینا میگفتم من سربازی نمیرم! وهی میگفتن نه باید بری. پس چرا بقیه میرن تو نری؟ اینطوری پیش رفت که بابام این کارت رو به کسی که از این کارا سر در میاره نشون داد گفت با این کارت ایثار تا دو تا بچه ی پسرتو میتونی معاف کنی کلا ؟ به همین سادگی ؟ و البته من این خواسته رو داشتم و خیلی هم رها بودم ازش و توی قید این نبودم که باهاش بجنگم یا اینکه خیلی هم برام مهم باشه و اینم معاف از خدمت ؟ بله خواسته رو خدا اینجوری پاسخ میده! فکرشو کن بابام بعد چندین سال دنبال این کار رو بگیره و من به خواستم برسم و بصورت باورنکردنی خیلی عجیبه ایشالا که همیشه سالم باشید
ایشالا که همیشه در راه صراه مستقیم باشید خیلی کامنتتون رو دوست داشتم در پناه تنها رهبر جهان
و دوم اینکه خداوندو هزاران بار شکر میکنم بخاطر اینکه منو هدایت کردن به این کامنت زیبا و ارزشمند
خداهاشده بعد اینکه من فایل استادو گوش کردم گفتم من باید امروز کامنت بزارم تا باورهام بیشتر تقویت بشه
و این شد ک هدایت شدم به کامنت شما از همون اول اشک ریختم تا اخرش
از بس که چقد خداوند این جهان رو زیبا آفریده و با خاسته ی ما تغییر میکنه یعنی کافیه ما اراده کنیم ازش بخواهیم اون بهترین ادم هارو بهترین کارهارو و بهترین شکل برای ما انجام میده جوری ک باورمون نمیشه حتی
مهشید جان ازت خیلی ممنونم بابت این کامنت خیلی خیلی قشنگت ک با تمام وجودم حسش کردم و خدارو بابتش شکر کردم
سلام گرم و پراز عشق و سپاسگزاری به استاد عزیزم و دوستان ارزشمندم…
خانم شایسته عزیز کجایی؟!دلتنگت هستیم که… به امید روزی که چشممون به جمالت روشن بشه…آمین
گوش دادن به الهام و ندای قلبی من همین یک هفته پیش بود…با یه تضاد…وقتی داشتم مینوشتم و دلیل اینکه چرا احساسم بده و چیکار بیاد بکنم،الهام واضح و قابل درکی بهم گفت ببین تو در مسیر باش،من همه چی بهت میدم، توروی من حساب کن،منو منبع رزق و روزی ببین همه چی بهت میدم،روی آدمها حساب نکن و منو ببین و از من بخواه…بهم گفت کارت رو با احساس خوب انجام بده…کارت نباشه…و من گفتم خدایا تسلیم هستم،تو بگو،آماده ام…
و من رها کردم و سعی کردم وابستگی رو رها کنم و روی خداوند حساب کنم و آدمها و خودم رو ببخشم…
دو روز بعدش از زبان دوستی هدایت شدم به برداشتن قدم اول و من چون آماده بودم خیلی زود متوجه هدایت شدم و گفتم خودشه…با اولین مراجعه اگهی و اولین حضورم در محل کار جدید،دقیقا همونجایی بود که میخواستم،همسرم راحت قبول کرد…من شروع به آموزش کردم…جالبه مسؤل اونجا هم یه خانم جوان بود کاری که همه میگن مردانه است و سخته…کارمنداش مرد هستن…من شنیده بودم کار تولیدی سخته و یه خانم از پسش بر نمیاد…ولی مسؤل این تولیدی خانم جوانی هست که برند کار خودش رو داره،از صفر تا صد کار مال خودشه،تازه کارها رو میفرسته تهران،اونم مال های بالای شهر تهران به فروش میرسن…میبینی چه الگویی برام جور شده؟!هدف من…با الگوهای مناسب و برخلاف عقیده قالب جمع…همین ترس و نمیشه چقدر باعث درجا زدن من شدن…
همه کارها توی شهرستان طراحی،دوخته و ارسال میشه!خدای من
من اولین قدم رو برداشتم وقدم بعدی گفته میشه و این هدایت چقدر منو آروم کرده و همش بهم میگه عجله نکن،مقایسه نکن،کارت رو ارزشمند بدون،با حس خوب کار کن،روی من حساب کن،اعتماد کن،درست میشه و من باور میکنم اعتماد میکنم…
وقتی 5سال پیش میخواستم چرخ راسته دوز بخرم،چند شب قبلش خواب دیدم خاله ام که توی تولیدی بزرگی سر کارگره بهم گفت سمیه خواستی چرخ بخری،راسته دوز جکA4بخر…چندبار هم تکرارش کرد…ولی موقع خریدن گوش ندادم و هفته اول پشیمون شدم که چرا تمام اتومات نخریدم…الان که رفتم توی تولیدی چرخهاشون همه تمام اتوماته و چقدر توی سرعت کار مؤثره، اصلا باید تمام اتومات باشه…و من گوش ندادم و حالا باید چرخم رو عوض کنم …
زمانی که به چالش روابط برخوردم و من باید از وابستگی ها رها میشدم و توی این چالش من بودم که باید تصمیم میگرفتم…اینکه همسرم رو ببخشم و از وابستگی خواهر و برادرم رها بشم…فقط الهام خانم بود که قلبم رو باز کرد و توی گوشم میگفت آروم باش،نگران نباش،درست میشه،فقط بگذر و رها کن،اینم بخشی از هدایته…نترس…همین گوش دادن به هدایت و عبور از چالش بزرگ برای من،درهای رحمت و عشق و آرامش رو بروم باز کرد…بعد از اون هدایت بود که من بیزینس خودم رو راه انداختم،چون تایمم باز شده بود و همسرم 180درجه تغییر کرده بود و خبری از کنترل و سختگیری نبود…دوستی سر راهم قرار گرفت که جای خالی هارو پر کرد…
فقط من اجازه داده بودم هدایت بشم،اصراری نداشتم..اینو آرامش قلبی من میگفت
کلا هر وقت تونستم گوش کنم،نتایج شگفت انگیزه، حالا در هر اسکیلی اتفاق میافته،کوچیک و بزرگ نداره،برای من بارها اتفاق افتاده،گوش دادم گفتم دیدی هدایت بود و هر وقت گوش ندادم گفتم ببین سخت پیش میره،روی عقل خودت حساب کردی،بخور که حقته…و من هر بار سعی میکنم گوش کنم و با هر بار گوش ندادن هم متوجه میشم باید کجاها گوش کنم،ینی همه جا باید گوش کنم،تا آسان بشم برای آسانی ها…
به اخرین باری فکر کن که به یک الهام یا ندای درونی داشتی
ایا با ان عمل کردی؟اگر نه چرا؟اگر بله چه نتیجه ای گرفتم؟
اخرین بار که خیلی قوی و واضح بود توی کوه بودم و داشتم برمیگشتم اونجا دوتا مسیر داره یکی اسفالت و یکی خاکی هست من همیشه از اسفالت رفتو امد دارم چند وقت بود که خیلی دلم میخواست از خاکی برم اتفاقا همون شب داشتم به فایل تغیر رو دراغوش بگیر گوش میکردم و داشت از ایمان و عمل صحبت میکرد
داشتم میومدم پایین ک گفتم امشب از خاکی میام پایین اولین وردی رسیدم یه ترسی داشتم و نجوا میومد که نه بابا شب هست تاریکه کسی نیست تنهایی خطرناکه اگه اتفاقی بیوفته کسی نیست#اما خدای من بود# و این فکر نجوا میومد و از اونبر یه حس خوب میگفت بهم که تو خدارو داری خدار از رگ کردن به تو نزدیکتره و من حرکتمو ادامه میدادم رسیدم به دومی خاکی باز اون ترسه و نجوا شروع کرد به گفتگو و من ردش کردم استاد خداشاهده یهو صدای شما بلند توی ذهنم اومد گفت ااایمانی که عمل نیاورررد حررف مفتهههه گفتم درسته و باید ایمانمو نشون بدم من میدونم که خدا بامنه و منو هدایت میکنه به مسیر درست و همیشه مواظب من هست و گفتم خاکی بعد ورود میکنم رسیدم و نترس وارد شدم تا وارد شدم دیدم که چقدر تاریک هست و به اندازه چند قدم بیشتر جلومو نمیتونم ببینم و چقدر مسیر سختو سنگ لاخی هست اما گفتم واسم اصلا مهم نیست ادامه میدم امشب من یه چیزایی باید واسم حل بشه و روشن بشه رفتم جلو و توی راه همش داشتم میگفتم (خدای من،من خودمو به تو سپردم و دستمو دادم به دستات منو ببر به اونجایی که باید برم من خودمو به توسپردم من امادم من محیا هستم من اجازه میدم که منو ببری به مسیر درست تو خدای حضرت یوسفی که از ته چاه اونو بیرون اوردی و کردیش عزیز مصر تو خدای حضرت موسی هستی که اونو از وسط خطر اوردی بردیش توی نازو نعمت و جای ایمن تو خدای حضرت سلمانی،اون نیکو بنده ات که هرچی خواست بهش باعشق بخشیدی تو خدای منی بنده لایق و شایسته ات که عاشقانه تورو میپرستم و ازت هدایت میخوام و تو منو به زیبایی و اسانی هدایتم میکنی به مسیر درست)و حرکت میکرد با تعجب رسیدم به بن بست ناراحت شدم که چرا من ابمانمو نشون دادم من حرکت کردم ولی چرا راه من بن بسته توی همون تاریکی داشتم دنبال راه میگشتم که یه راه دیدم که کمی ارتفاع داست و میخواستم بپرم توی همین لحظه یهو ندا اومد گفت برگرد منم گفتم چشم برمیگردم وناراحت بگشتم و داشتم همش فکر میکرد که چرا اینجوری شد رفتم خونه و کارامو کردم و رفتم بخوابم توی رختخواب داشتم فکر میکردم که چرا اینجوری شد یهو بهم الهام شد
گفت(یه حس خیلی خوبی بود انگار باعشق خالص و مهربونی داشت میگفت)
بنده عزیزم تو همیشه از من میخوای که تورو به مسیر زیبا و صاف و پر از زیبایی و احساس خوب ببرم یهو فهمیدم اونجایی که گفتم چقدر جاده سنگی هست یهو یه شوک خوردم
باز تو فکر بودم که چرا راهم بن بست بود
الهام شد
گفت من میدونستم که ایمانتو داری ولی ترست جلوتو گرفته بود و تو اونجا اون ترسو نابود کردی و منو خوشحالتر کردی و خودتو ازاد کردی استاد از خوشحالی نمیدونستم چی بگم فقط همونجا سجده شکر اوردم و تعظیم کردم به درگاه پاکو بزرگ خداوند گفتم من اماده هستم من محیا هستم من دستمو به دست تو سپردم ای صاحب اسمانها و زمین و صاحب ثروت و نعمت ای قدرت مطلق منو هدایتم کن و ببرم به مسیر موفقیت به مسیر درستی به مسیر که برسم به خواستهام منو هدایتم کن به زمان مناسب به مکان مناسب به موقعیت مناسب در هرلحظه و هرزمان من محیا هستم و اماده هستم
چه تجربه ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درونی داری؟
هربار که به الهامت و ندای قلبم گوش میکنم واقعا راه واسم باز هست و مسیر درسته و نتیجه مثبت داشته و حتی شاید همون لحظه نفهمیدم بعضی هاشو اما بعدا متوجه شدم که چقدر درست و بجا بوده
و اون وقتهایی که گوش نمیکردم به صدای قلبم و الهامات به ناخواسته برمیخوردم و یا حل نمیشد و اگرم حل میشد خیلی با سختی
وقتی به ان عمل کردی چه نتیجه ای گرفتی؟
ترسهامو زیر پا گذاشتم خودم رو شناختم که چقدر قدرت دارم و اون ترسها و نجواها فقط یه دیوار کاغذی هست که با شکل یه کوه بزرگه و با ایمان من هست که اون نجواها و ترسها پاره میشه و من حرکت میکنم با ایمان و هدایت خدای پاکم
الان چه الهام در ذهن و قلبت هست که شاید وقت ان رسیده که به ان گوش دهی؟
چند وقته درحقیقت چند ساله که من قصد حرکتی دارم و نجواها و باورهای اشتباه جلومو گرفتن و نمیگزارن که حرکت کنن
اما از اتفاق اون شب که توی کوه بودم یه سوالایی یه قانون های یه چیزایی واسم حل شد و روشن شد که ایمانشو دارم واسه حرکت به سمت اون خواستم و همش دارم از خدای بزرگم هدایت میخوام و اونم داره به زیبایی هدایتم میکنه به زیبایی و از طریق بی نهایت نشانهاش داره با من حرف میزنه
و اون مسیری که میخوام برم رو با خدام حرکت میکنم و اون راهو به من نشون میده
استاد عزیزم دوستت دارم و مشتاقانه منتطرم که بیام و ببینمت
سلام به استادعزیز،مریم گلی و همه ی دوستان خوب همفرکانسی
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
این چند وقت الهامات زیادی بهم شده که سعی کردم به آن ها عمل کنم که نتایج خیلی خوبی هم داشته اخربن الهامی که شد انجام دادم و دارم نتیجه هاش رو کم کم میبینم ثبت نام کلاس های فاز1 معماری بود که اصلا تو ذهن خودم نبود ولی یهویی بهم الهام شد و من هم بدون هیچ مقاومتی سریع بهش عمل کردم ثبت نام کلاس ها رو انجام دادم و فردا هم جلسه سوم کلاس هست که دارم میرم و تا الان کلی به درک معماری، علم معماریم اضافه شده و همین ثبت نام کردن کلاس ها داره درهای دیگه ای رو برام باز میکنه که کلی رشد و پیشرفت درش هست که تو بازده زمانی بزرگتر مشخص میشه و نشون هاش داره میاد که کلی پیشرفت هاب خوبی درراهه البته اگر پر قدرت با توکل به خداوند جلو برم و میون راه جا نزنم
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
تجربه که خیلی دارم ولی اگر بخوام مثال بزنم از هر دو مورد مثلا یکی از مهمترین جاهایی که به هدایت گوش نکردم و پشت گوش انداختم زمانی بود هدایت شدم برم و پایان نامه رو تکمیل کنم و مدرک معماریم رو بگیرم ولی من به دلیل ترس های ذهنی که داشتم 6 ماه اینکار رو به تعویق انداختم و بعد 6 ماهم به دلیل اخطار از دانشگاه رفتم تو دلش
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
بعد از انجامش دیدم چقدر اون ترس ها مسخره و توهمات ذهنم بودن و الان که چند سال از گرفتن مدرکم میگذره میبینم که چقدر تو این سال ها رشد و پیشرفت کردم و اگر همون موقعی که هدایت اومده بود بهش عمل میکردم جایگاه فعلیم خیلی بالاتر بود و به خواسته های بیشتری رسیده بودم
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
یه الهامی اومده که چند روزی هست دارم بهش عمل میکنم و انشاالله وقتی نتایج ملموس شد حتما میام همینجا و راجع بهش برای همه و خودم مینویسم که یادم بمونه دلیل رسیدن به تمامی خواسته هام فقط عمل کردن به الهامات و هدایت های خداوند بوده، هست و خواهد بود
به نام خدایی که هنه ی کارها رابرایم ساده تر وراحت ودلنشین تر می کنه.
خدای بخشنده ی فراوانی،مهربان وعاشق وبنده نواز.
سلام به استاد جانم واستاد خانم شایسته جانم وهمه ی عزیزانم در این سایت آرامش بخش ودلنشین وتوحیدی.
● تمرین.
—
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
یادم میآید گردنبند طلای محبوبم پاره شد.
اولین فکرم این بود که آن را بفروشم و با پولش چیز دیگری بخرم؛ شاید یک ساز نو. اما در سکوت، ندای ظریفی در قلبم گفت: “نه، این گردنبند فقط یک تکه طلا نیست، خاطراتت را با خود حمل میکند.” پس تصمیم گرفتم آن را با دستان جواهرساز دوباره بسازم: دو قطعه از زنجیرش را جدا کرد و به گوشوارهای تبدیل کرد که الآن هر بار آن را میاندازم، نه تنها زیباییاش، بلکه هوشمندیِ درونم را به یاد میآورم.
وقتی به آن عمل کردی چه نتیجهای گرفتی؟
با گوش دادن به آن صدا، درک کردم که گاهی راهحل، “دگرگون کردن” است، نه “رها کردن”. این گوشواره الآن برایم نمادِ اعتماد به ندای درونم است؛ همان ندایی که مرا از ناامیدی به خلاقیت رساند.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت است که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الهام اکنون: “زمان آن رسیده که صدای سنتورت را با جهان تقسیم کنی.” همیشه عشق به موسیقی در دلم جاری است، اما ترس از قضاوت دیگران، گاهی مرا خاموش میکند. امروز میفهمم که این صدا، هدیهای از جانب خداست و پنهان کردنش، گناهِ ناسپاسی است. شاید وقتش رسیده که اولین قطعه ای که دوست دارم ضبط کنم وبا دوستانم به اشتراک بگذارم.
سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته ی مهربان و همه هم فرکانسی ای عزیزم
خب سوال بسیار خوبی هست که آخرین باری که به الهامم توجه کردم وقتی بود که دو ماه پیش بهم الهام شد که برای زبان انگلیسی یک کلاس آنلاین رایگان شرکت کنم و بعد حسم بهم میگفت چون به عزت نفست کمک خواهد کرد و بعد همینطور هم شد و من ترغیب شدم. دوره ی شیوه ی حل مسائل را هم خیلی محکم تر برای حل مسئله روابطم شروع کردم و باز هم آنجا کلی نتیجه های خوب و قابل قبول گرفتم و حتی خواسته ی خریدن دوره ی عشق و مودت را که ماه ها بود داشتم ،فردای همان روز براحتی پولش بدستم رسید و خریدمش و بعد حال هم با کمی تضاد هایی برخوردم که بازهم میدانم اگر به این خواسته هایم نچسپم و راحت درس هایش را بگیرم حتما باز هم مسائلم حل خواهد شد و حال باز هم خواسته خریدن دوره ی احساس لیاقت را دارم و خیلی خوشحالم و مشتاق که حتما براحتی این دوره را تهیه خواهم کرد به امید خدای مهربان.
من تقریبا سعی میکنم هر روز نشانه ای که برام میاد رو ببینم که چی هست
خیلی خوشحالم که امروز هدایت شدم تمام گام های «تغییر را در آغوش بگیر» رو دانلود کردم گوش میدم و لذت میبرم انگیزه و انرژی میگیرم از شنیدن صحبت های دوستانم با استاد عزیزم
واقعا انگار منم توی این گفت و گو ها هستم میخندم لذت میبرم به فکر فرو میرم
خیلی سپاسگزارم که این پروژه شگفت انگیز رو آماده کردید.
داستان سربازی استاد خیلی جالب بود و دوست داشتنی…
من اکثرا برعکسم یعنی یه الهامی بهم میشه مثلا میگه یه کارو انجام بده یا انجام نده من گوش نمیدم بعد میبینم عه چرا اینجوری شد اگه اون کاری که قلبم گفته بود انجام داده بودم الان همون نتیجه ای که میخواستم میگرفتم چرا من گوش نمیدم چرا حرف منطق و تجربه رو گوش کردم
متاسفانه الان یه کاری کردم از روی غریزه حرص و طمع بود که باعث شده نتونم تا چند روز آینده ای که مهلت دارم برای خرید قدم نهم دوره دوازده قدم با تخفیف خریداریش کنم البته این حدس منه ولی یه وقتایی میگم به خودم اشکال نداره شاید تا اون موقع تونستی جبران کنی و پولش جور شد و تونستی ادامه بدی قدم ها رو
اما الان که داشتم روی پروژه تغییر را در آغوش بگیر کار میکردم یه حسی گفت بیا از قدم اول تا هشتم رو که خریداری کردی کار کن تمرین کن روی فایل های رایگان هم میتونی تمرکز کنی و خودتو وسعت ببخشی ظرفت رو بزرگ کنی نتایج رو رقم بزنی بعد سر فرصت بیای قدم نهم رو خریداری کنی
نمیدونم قراره چی پیش بیاد ولی ادامه میدم حتما هدایت میشم
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
همین دو روز قبل بود چند وقت بود که قبض مغازه اومده بود و ما پرداخت نکرده بودیم اون شب یه حسی بمن گفت اینو پرداخت کنید همین الان زنگ زدم به عشق گفتم گفت میشه شما کاری به بدهی های من نداشته باشی گفتم بله میشه فرداش رفتم کلید ها رو زدم دیدم بله برق قطع شده و با خودم گفتم دیشب به من هشدار داد انصافا منم گوش کردم اما خوب دیگه پرداختش دست من نبود.اما از اونجایی که خدا بشدت هوای منو داره همسایمون هم برقش قطع شده بود و خوب موتور داره راحت رفت بره اداره برای پیگیری(تهران همه میدونند اداره جاتش خوب خیلی دوره باید وسیله داشته باشی تا سریع بری و برگردی منم هیچی نداشتم سختم بود نمیدونستمم کجا هست)ازش خواستم برق ما رو هم بررسی کنه شکر خدا کار منم انجام داد.
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟ بارها و بارها شده رفتم مغازه برای خرید چیزی یه چیزی افتاده جلوی پام یا یکی اومده تاکیدی هی گفته فلان چیز رو میخوام توجه نکردم و بعد رفتم خونه دیدم وای الان برای غذا درست کردن دقیقا به همون نیاز داشتم.
یا میبینم عشقم یا یه کسی در مورد احساس لیاقت و خودباوری در مورد اعتماد به جنس یا در مورد فراوانی خلاصه در مورد یه موضوعی هی تاکید میکنه و صحبت میکنه میفهمم که این زبان خداست داره بکن گوشزد میکنه تو این جنبه ها ایراد داری باید اصلاح کنی خودت رو باید بیشتر کار کنی و خوب نتایجشم برام عالی بوده هر بار که توجه کردم و گوش دادم.
یا زمانی که میخواستم مهاجرت کنم نشونه ها اومد که برو تهران انجام دادم با اینکه اصلا تهران رو نمیشناختم اصلا جا و مکان نداشتم اما الان متوجه میشم چقدر تهران رشدم سریعتر و بهتر بود من باید خیلی فاصله میگرفتم از اون فضا.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الان بیشتر بمن میگه از لحاظ باوری روی خودت کار کن تو نیاز داری خود باوریت ساخته بشه اینکه ارزشمندی کارت ارزشمنده اینکه میتونی اینکه خدا کمکت میکنه اینکه همه چیز دست اونه اون کارها رو برات انجام میده آدمها رو میاره ایده ها رو میده نترس روی حمایتش حساب کن.فعلا در همین حد بهم میگه نمیدونم شاید بخاطر اینکه من بیشتر به جای اینکه باورهای خوب بسازم عمل کردم و نتیجه بخشم نبوده
سلام به همه دوستان عزیزمممم
من امشب از خداوند هدایت خواستم و وقتی متن استاد عباس منش رو خوندم اولش متوجه نشدم چه ربطی داره به چیزی که من هدایت خواستم، یک ندا اومد بخون تا تهش متوجه میشی ادامه دادم و تا اخرش خوندم
وقتی خوندم تموم شد نمیدونید چقدرررررر این حس فوق العاده بود یک ندا اومد گفت قدمتو بردار و خدا باهام حرف زد و من همون لحظه قدممو برداشتم و زنگ زدم و طوری بود که انگار اون طرف میخواسته بره همون جایی که من میخواستم بره و انگار اون لحظه همه چی دست به دست هم داد و خداوند همه چیزو چیده بود و هدایت شدمممم به این زیباییی
خدایا شکرت بابت تمام نعمت های زیبایی که بهم دادی
خدایا شکرت بابت وجود استاد عباس منش
خدایا شکرت بابت این سایت زیبا که هست و اینقد زیبا هدایتمون میکنه
خدایا شکرت بابت این حس زیبا
خدایا شکرت بابت همه چیز همه چیز
فایل نشانه امروز من: گفتگو با دوستان 12 | پیروی از الهامات قلبی
سلام به اساتید عزیزم
سلام به دوستان خوبم
نکات و جملات مهم گفتگو برای من:
چرا اونایی که ندارن رو ببینیم؟!
اونایی که دارن پس چی میشن؟!
………………………………………………………………………..
+ یه ترمز دارم که خودم فکر میکنم باید ایمانم رو نشون بدم تا حل بشه.
دارم بیشتر و بیشتر به آزادی میرسم… حرص خیلی چیزا رو نمیخورم… مشکلاتم خیلی زودتر از قبل داره حل میشه.
………………………………………………………………………..
تجربه استاد در مورد سربازی:
توی این داستان میخوایم بگیم که: باورهای ما به حقیقت میپیونده.
مثلاً استاد، علی رغم اینکه مسخره میشدن، همیشه این نگاه رو داشتن که سربازی نمیرن.
برای استاد اینجوری بود که این خواسته رو داشتن، و جهان هم اینجوری پاسخ داد.
+ خیلی موقعها ما یه خواستهای داریم، ولی میگیم:««نه، چه فایده؟! قانون کشور اجازه نمیده که من به خواستم برسم»».
ولی نکتهاش اینه: قانون میتونه عوض بشه… یا شما میتونی کشورت رو عوض کنی…
این نیست که جهان solid باشه. فکر نکنید که جهان سالیده، و شما نمیتونید جهان را تغییر بدید.
جهان تغییر میکنه، به شکلهای مختلف…
یه تجربه مشابه که در این زمینه یادم اومد، مربوط به یکی از پسرهای فامیل بود که ایشون درسش تموم شده بود و ازدواج کرده بود اما سربازی نرفته بود. (فکر میکنم چون به صورت خصوصی و پروژه ای کار میکرده هم نیازی به کارت پایان خدمت احساس نمیکرده).
خلاصه، ایشون تصمیم میگیره که مهاجرت کنه. برای همین میره برای کارهای اعزام، که کارتش رو بگیره. وقتی میره متوجه میشه که چون متاهله ظاهرا چند ماه از سربازیش کم میشده. و چند وقت بعدش هم یه قانونی تصویب میشه که فرزندان کسانیکه در مناطق جنگی شاغل بودن (مثل پدر ایشون)، طبق یه الگویی، از سربازیشون کم میشه…
خلاصه ایشون در کل نمیدونم 4 ماه یا 6 ماه سربازی رفت و تموم شد…
اون موقع من این قوانین رو نمیدونستم، ولی وقتی مامان اون آقا پسر داشت ماجرا تعریف میکرد، همینجوری با خنده و لابه لای صحبتاش یه جمله ای گفت، که نه همون موقع، ولی بعدها بارها و بارها توی گوش من تکرار شد…
گفت: از روزی که تصمیم گرفت بره سربازی، به عناوین مختلف زمانش هی کمتر و کمتر شد.
بعدها که قانون رو فهمیدم، متوجه شدم این همون قانونه که میگه وقتی تو 1 قدم برداری، خدا 1000 قدم به سمت تو برمیداره.
به جز این داستان هم، باز هم از این نمونه تجربه ها هم خودم داشتم، و هم توی زندگی اطرافیانم دیدم و شنیدم که مثلا یه دفعه توی یه بازه زمانی، یه قانونی به صورت موقت میاد و طرف توی همون فاصله میتونه اقدام کنه برای یه کاری که میخواسته.
و واقعا همینطوره که استاد میگن: جهان solid نیست و تغییر میکنه اونم به شکلهای مختلفی که ما حتی ممکنه فکرش رو نتونیم بکنیم فقط باید دست خدا رو باز بزاریم و محدودش نکنیم به دانسته ها و پیشبینیهایی که طبق تجربه های قبلی خودمون یا دیگران به ذهنمون میرسه…
منظورم اینه که هزاران هزار راه دیگه میتونه وجود داشته باشه که به ذهن ما نمیرسه ولی خداوند میتونه به آسونی، با یکی از این روشها، ما رو به خواستمون هدایت کنه.
یکی از عبارتهای تاکیدی هم که روی گوشیم دارم و گاهی بهش گوش میدم هم در همین مورده و میگه:
««همه چیز به نفع منه. من در بهترین زمان و مکان هستم. با قانونهای روی زمین کاری ندارم؛ من با قانون خدا پیش میرم.»»
………………………………………………………………………..
با اینکه به نظر میرسید قانون خرید سربازی هر سال تمدید میشه، یه حسی به استاد گفت: دیگه برو این کار را انجام بده.
وقتی که تصمیم گرفتن که این کارو انجام بدن، اون روز انگار یه حسی بهشون گفت: آقا امروز برو انجامش بده.
اون الهامه، اون حسه، بهشون گفت: نه… تو همین الان باید این کار را انجام بدی. حتی با اینکه استاد در اون زمان خیلی کارهاشونو پشت گوش میانداختن، ولی اون روز برای اولین بار در زندگیشون تصمیم گرفته بودن که این کار انجام بشه.
در مورد بحث هدایت (که انگار یه چیزی باهات صحبت میکنه)، اینکه قلبمون بهمون میگه…
توی این مثال هم، با اینکه استاد همیشه کارهاشون رو پشت گوش میانداختن، اون روز استثنا رفتن و پیگیر اون کار شدن و بعدش دیگه اون شرایط برداشته شد.
و این یک پیغام بود که با اینکه از اتفاقاتی که در آینده قرار بود بیفته خبر نداشتن، ولی قلبشون بهشون گفت: باید امروز بری و این کار را انجام بدی.
و اینجوری، اون خواستهای که همیشه داشتن اتفاق افتاد و اینکه فهمیدن:
وقتی همچین اتفاقی میافته و آدم به صدای قلبش گوش میده، انگار بعداً زبون قلبش رو بهتر میفهمه…. زبان خداوند رو بهتر میفهمه، که کجاها داره هدایتت میکنه. و آدم هی بهتر و بهتر میشه.
فهمیدن که آدم وقتی عمل میکنه به چیزی که بهش گفته میشه، (هرچند که خیلی هم غیرمنطقی باشه، اونم توی روز 28 اسفند، و در حالی که دیفالت قضیه اینه که سال دیگه هم برای این کار فرصت هست)، این به ما میگه:
اگر میخوای به خواستههات برسی، مسیرش عمل کردن به الهاماتته….
مسیرش تغییر دادنه. (همون بحث تنبلی و به تعویق انداختن کارها)
………………………………………………………………………..
و سالها بعد،…..
وقتی که استاد برای مهاجرت و گرفتن ویزای توریستی آمریکا اقدام کردن، (که اون هم داستان پر از همزمانیها و اتفاقات جادویی و وصل شدن نقاط به همدیگه بود)، هدایت شدن به فرانسه.
و اون فردی که اون روز در سفارت آمریکا بود (و فارسی بلد بود)، بهشون گفت: من خیلی دوست دارم شما رو بفرستم آمریکا…
فقط یک سوال داشت: خدمت کجا رفتی؟
و وقتی که استاد گفتن که خدمت نرفتن، و خرید خدمتی بودن، گل از گلش شکفت و گفت: تموم شد و رفت….
و همون شب ویزاشون آماده شد و اومدن آمریکا….
و بعدش توی آمریکا هم، همه کارای اقامتشون خیلی آسون و راحت انجام شد.
توی این ماجرا: در مورد استاد و با خواستههای استاد، خدا اینجوری هدایتشون کرد، که این راهه برای ایشون خوب بود؛ ولی برای کسه دیگهای ممکنه یه راه دیگهای خوب باشه، و ما اینو نمیدونیم.
به همین دلیل هم تسلیم بودن اصل داستان هدایته.
و استاد هم تسلیم بودن، وقتی هدایت بهشون گفت: همین الان برو و هرجور شده این کار رو انجام بده.
گفتن: چشم. و تنبلی نکردن….
و توی سفارت هم، فقط یک سوال دقیقاً در مورد همون موضوع ازشون پرسیده شد!
با تفکر در این ماجرا ما میبینیم که انگار خدا از قبل پلن و برنامهها رو چیده بوده برای یه سری اتفاقات.
وَالَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًى وَآتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ ﴿17﴾
کسانی که هدایت یافته اند خداوند بر هدایتشان میافزاید، و روح تقوی به آنها میبخشد. (سوره محمد- آیه 17)
استاد عزیزم، خانم شایسته مهربانم، علی آقا، سپاسگزارم.
سلام مهشید عزیز از خدا برات آرزو میکنم که بر علم شما خداوند بیافزایه تا در این مسیر بیشتر یاد بگیرید الان که دارم مینویسم این ریپلای رو تا آخر گفته های ارزشمندتون همه ش رو نخوندم و این جمله که گفتی من با قانون آدما کار ندارم من با قانون خدا پیش میرم یه حسی زیبایی رو در من بوجود آورد و من در فرکانس این عبارت زیبا و یا باور بشدت خوب بودم بقول استاد تو (خود پای در راه بنه و هیچ مپرس خود را بگویدت که چون باید کرد) تو هدایت میشی این خدایی که در وجود همه هست و دقیقا تو هر اتفاق همین خدا تو را راهنمایی میکنه و همه ی آدم ها هم دقیقا همین خدایی هستن که میشه یه انرژی و همه هست
منم یه قضیه ی جالبی از سربازی دارم که بابام 6 ماه جبهه داشت و خدمت کرده بود سالها میگذشت اما دنبال کار کارت ایثار فک کنم نمیگرفت یه سفر بابام رفت به گرگان و وقتی برگشت از گرگان نمیدونم چه جرقه ای تو ذهنش خورد که بهم گفت هفته ی بعد میرم کرمان کارهای کارت (ایثار) رو درست کنم بعد از شاید 7 یا 8 سال گفتم باشه بریم و اونجا رفتیم بعد 2 یا 3 ماه یا کمتر کارت درست شد منم همش به مامانم اینا میگفتم من سربازی نمیرم! وهی میگفتن نه باید بری. پس چرا بقیه میرن تو نری؟ اینطوری پیش رفت که بابام این کارت رو به کسی که از این کارا سر در میاره نشون داد گفت با این کارت ایثار تا دو تا بچه ی پسرتو میتونی معاف کنی کلا ؟ به همین سادگی ؟ و البته من این خواسته رو داشتم و خیلی هم رها بودم ازش و توی قید این نبودم که باهاش بجنگم یا اینکه خیلی هم برام مهم باشه و اینم معاف از خدمت ؟ بله خواسته رو خدا اینجوری پاسخ میده! فکرشو کن بابام بعد چندین سال دنبال این کار رو بگیره و من به خواستم برسم و بصورت باورنکردنی خیلی عجیبه ایشالا که همیشه سالم باشید
ایشالا که همیشه در راه صراه مستقیم باشید خیلی کامنتتون رو دوست داشتم در پناه تنها رهبر جهان
اول از همه سلام میکنم به مهشید عزیزم
و دوم اینکه خداوندو هزاران بار شکر میکنم بخاطر اینکه منو هدایت کردن به این کامنت زیبا و ارزشمند
خداهاشده بعد اینکه من فایل استادو گوش کردم گفتم من باید امروز کامنت بزارم تا باورهام بیشتر تقویت بشه
و این شد ک هدایت شدم به کامنت شما از همون اول اشک ریختم تا اخرش
از بس که چقد خداوند این جهان رو زیبا آفریده و با خاسته ی ما تغییر میکنه یعنی کافیه ما اراده کنیم ازش بخواهیم اون بهترین ادم هارو بهترین کارهارو و بهترین شکل برای ما انجام میده جوری ک باورمون نمیشه حتی
مهشید جان ازت خیلی ممنونم بابت این کامنت خیلی خیلی قشنگت ک با تمام وجودم حسش کردم و خدارو بابتش شکر کردم
بنام خداوند هدایت گرم به سمت زیبایی ها و نعمت ها
سلام و درود خدمت شما استاد خوبم و دوستان عزیزم در سایت
واقعا این فایل چقدر خوب و آگاهی دهنده است
چقدر درک عالی و جذابی داشتم
چقدر از شنیدنش لذت بردم و احساس بهتری داشتم
این فایل نشانه امروزم بود
چقدر این صحبت ها شرین و لذت بخش است
و این داستان هدایت إلهی چقدر برای من آشنا بنظر می رسد
این چنین جنس الهامات خلی جذاب و باحال است .با شیندن این داستان شما منم بعضی مثال های در ذهنم آمد که قبلاً شناختی از هدایت های الهی نداشتم
واقعا آن کاری که از قلبم نشأت می گرفت و مرا خلی مشتاق و علاقمند می ساخت که این کار را شروع کن و ادامه بده
و آن حس چقدر آدم را خوب و عالی مانند اینکه یک فشار قوی دارد هل می دهد تو را به جلو ترغیب می کند
وقتی استاد این داستانی سر بازی خریدنش را با این جزیات و دقیق بیان کرد برای من بیشتر هدایت های خداوند واضح شد
این همه دریا چقدر باحال است
فردی که علاقمندی برای رفتن به سربازی ندارد
اما قانونی ایجاد می شود که می توانی این سربازی نه رفتن را خریداری کنی
جالب اینکه هیچکس نمی داند که سال بعد قرار است این قانون لغو شود
اما خداوند و قانونش این جوری جواب می دهد
که از درپندله توگفته می شود که باید این کار را دنبال کنی آنهم استاد که اینقدر تنبلی می کرده و همیشه کار ها را پشت گوش می انداخته
آن هم روزی می رود که فردایش تعطیل و بعد از آن تعطیلات سال نو
و سال آینده باید این کار را دنبال کنی
خداوند چقدر خوب بلد است که طرف خودش را انجام دهد
چون این قانون برای سال بعد برداشته می شود
و در همان روز باید این کار انجام شود
وقتی در قم مراجعه می کنی نیاز دارد که از تهران استعلام بیگری
و این مسیر دور و دراز خودش زمان نیاز دارد
استاد که همیشه برایش سخت بوده این چنین پول ها مصرف کند اما آن روز ماشین دربست می گیرد می آید تهران و اینجا هم خلوت است و سریع کار انجام می شود
وقتی دوباره به آن اداره قبلی بر می گردد آنها باور نمی کند که شما اینقدر زود رفته باشید تهران و از آنجا استعلام گرفته باشید
فکر می کند که اسناد را جعل کردی
و این داستان عجیب و غریب خودش حرف دارد
و بلاخره کار ها در همان یک روز انجام می شود
و چقدر این داستان درس عالی و واضح داشتند از هدایت خداوند
اینکه خداوند اکثر موقع دارد ما را هدایت می کند اگر ما کمی دقت داشته باشیم به هدایت های الهی
من خودم وقتی این داستان و داستان سفارت رفتن شما را در فرانسه شیندم برایم خلی جذاب بود .
چون منم یکسری این چنین اتفاقی را در زندگیم تجربه کرده بودم اما چون شناختی از هدایت الهی نداشتم درک نمی توانستم
و این چنین موارد ها را شانس نامگذاری می کردم
واقعا شیندن این فایل برای من خلی شرین واضح و دوست داشتنی بود .
دارم کم کم هدایت خداوند را بهتر درک می کنم و از این کار خلی لذت می برم و حالم خوب و خوش است
استاد عزیزم خلی ممنون و سپاسگذارم بابت این همه آموزه های رویایی و قشنگ تان
خدایا تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم
سلام گرم و پراز عشق و سپاسگزاری به استاد عزیزم و دوستان ارزشمندم…
خانم شایسته عزیز کجایی؟!دلتنگت هستیم که… به امید روزی که چشممون به جمالت روشن بشه…آمین
گوش دادن به الهام و ندای قلبی من همین یک هفته پیش بود…با یه تضاد…وقتی داشتم مینوشتم و دلیل اینکه چرا احساسم بده و چیکار بیاد بکنم،الهام واضح و قابل درکی بهم گفت ببین تو در مسیر باش،من همه چی بهت میدم، توروی من حساب کن،منو منبع رزق و روزی ببین همه چی بهت میدم،روی آدمها حساب نکن و منو ببین و از من بخواه…بهم گفت کارت رو با احساس خوب انجام بده…کارت نباشه…و من گفتم خدایا تسلیم هستم،تو بگو،آماده ام…
و من رها کردم و سعی کردم وابستگی رو رها کنم و روی خداوند حساب کنم و آدمها و خودم رو ببخشم…
دو روز بعدش از زبان دوستی هدایت شدم به برداشتن قدم اول و من چون آماده بودم خیلی زود متوجه هدایت شدم و گفتم خودشه…با اولین مراجعه اگهی و اولین حضورم در محل کار جدید،دقیقا همونجایی بود که میخواستم،همسرم راحت قبول کرد…من شروع به آموزش کردم…جالبه مسؤل اونجا هم یه خانم جوان بود کاری که همه میگن مردانه است و سخته…کارمنداش مرد هستن…من شنیده بودم کار تولیدی سخته و یه خانم از پسش بر نمیاد…ولی مسؤل این تولیدی خانم جوانی هست که برند کار خودش رو داره،از صفر تا صد کار مال خودشه،تازه کارها رو میفرسته تهران،اونم مال های بالای شهر تهران به فروش میرسن…میبینی چه الگویی برام جور شده؟!هدف من…با الگوهای مناسب و برخلاف عقیده قالب جمع…همین ترس و نمیشه چقدر باعث درجا زدن من شدن…
همه کارها توی شهرستان طراحی،دوخته و ارسال میشه!خدای من
من اولین قدم رو برداشتم وقدم بعدی گفته میشه و این هدایت چقدر منو آروم کرده و همش بهم میگه عجله نکن،مقایسه نکن،کارت رو ارزشمند بدون،با حس خوب کار کن،روی من حساب کن،اعتماد کن،درست میشه و من باور میکنم اعتماد میکنم…
وقتی 5سال پیش میخواستم چرخ راسته دوز بخرم،چند شب قبلش خواب دیدم خاله ام که توی تولیدی بزرگی سر کارگره بهم گفت سمیه خواستی چرخ بخری،راسته دوز جکA4بخر…چندبار هم تکرارش کرد…ولی موقع خریدن گوش ندادم و هفته اول پشیمون شدم که چرا تمام اتومات نخریدم…الان که رفتم توی تولیدی چرخهاشون همه تمام اتوماته و چقدر توی سرعت کار مؤثره، اصلا باید تمام اتومات باشه…و من گوش ندادم و حالا باید چرخم رو عوض کنم …
زمانی که به چالش روابط برخوردم و من باید از وابستگی ها رها میشدم و توی این چالش من بودم که باید تصمیم میگرفتم…اینکه همسرم رو ببخشم و از وابستگی خواهر و برادرم رها بشم…فقط الهام خانم بود که قلبم رو باز کرد و توی گوشم میگفت آروم باش،نگران نباش،درست میشه،فقط بگذر و رها کن،اینم بخشی از هدایته…نترس…همین گوش دادن به هدایت و عبور از چالش بزرگ برای من،درهای رحمت و عشق و آرامش رو بروم باز کرد…بعد از اون هدایت بود که من بیزینس خودم رو راه انداختم،چون تایمم باز شده بود و همسرم 180درجه تغییر کرده بود و خبری از کنترل و سختگیری نبود…دوستی سر راهم قرار گرفت که جای خالی هارو پر کرد…
فقط من اجازه داده بودم هدایت بشم،اصراری نداشتم..اینو آرامش قلبی من میگفت
کلا هر وقت تونستم گوش کنم،نتایج شگفت انگیزه، حالا در هر اسکیلی اتفاق میافته،کوچیک و بزرگ نداره،برای من بارها اتفاق افتاده،گوش دادم گفتم دیدی هدایت بود و هر وقت گوش ندادم گفتم ببین سخت پیش میره،روی عقل خودت حساب کردی،بخور که حقته…و من هر بار سعی میکنم گوش کنم و با هر بار گوش ندادن هم متوجه میشم باید کجاها گوش کنم،ینی همه جا باید گوش کنم،تا آسان بشم برای آسانی ها…
خدایا شکرت…
سپاسگزار استاد و دوستان ارزشمندم هستم…
به نام خداوند بخشنده و هدایتگر
درود استاد عزیزم
تمرین و سوال جلسه
به اخرین باری فکر کن که به یک الهام یا ندای درونی داشتی
ایا با ان عمل کردی؟اگر نه چرا؟اگر بله چه نتیجه ای گرفتم؟
اخرین بار که خیلی قوی و واضح بود توی کوه بودم و داشتم برمیگشتم اونجا دوتا مسیر داره یکی اسفالت و یکی خاکی هست من همیشه از اسفالت رفتو امد دارم چند وقت بود که خیلی دلم میخواست از خاکی برم اتفاقا همون شب داشتم به فایل تغیر رو دراغوش بگیر گوش میکردم و داشت از ایمان و عمل صحبت میکرد
داشتم میومدم پایین ک گفتم امشب از خاکی میام پایین اولین وردی رسیدم یه ترسی داشتم و نجوا میومد که نه بابا شب هست تاریکه کسی نیست تنهایی خطرناکه اگه اتفاقی بیوفته کسی نیست#اما خدای من بود# و این فکر نجوا میومد و از اونبر یه حس خوب میگفت بهم که تو خدارو داری خدار از رگ کردن به تو نزدیکتره و من حرکتمو ادامه میدادم رسیدم به دومی خاکی باز اون ترسه و نجوا شروع کرد به گفتگو و من ردش کردم استاد خداشاهده یهو صدای شما بلند توی ذهنم اومد گفت ااایمانی که عمل نیاورررد حررف مفتهههه گفتم درسته و باید ایمانمو نشون بدم من میدونم که خدا بامنه و منو هدایت میکنه به مسیر درست و همیشه مواظب من هست و گفتم خاکی بعد ورود میکنم رسیدم و نترس وارد شدم تا وارد شدم دیدم که چقدر تاریک هست و به اندازه چند قدم بیشتر جلومو نمیتونم ببینم و چقدر مسیر سختو سنگ لاخی هست اما گفتم واسم اصلا مهم نیست ادامه میدم امشب من یه چیزایی باید واسم حل بشه و روشن بشه رفتم جلو و توی راه همش داشتم میگفتم (خدای من،من خودمو به تو سپردم و دستمو دادم به دستات منو ببر به اونجایی که باید برم من خودمو به توسپردم من امادم من محیا هستم من اجازه میدم که منو ببری به مسیر درست تو خدای حضرت یوسفی که از ته چاه اونو بیرون اوردی و کردیش عزیز مصر تو خدای حضرت موسی هستی که اونو از وسط خطر اوردی بردیش توی نازو نعمت و جای ایمن تو خدای حضرت سلمانی،اون نیکو بنده ات که هرچی خواست بهش باعشق بخشیدی تو خدای منی بنده لایق و شایسته ات که عاشقانه تورو میپرستم و ازت هدایت میخوام و تو منو به زیبایی و اسانی هدایتم میکنی به مسیر درست)و حرکت میکرد با تعجب رسیدم به بن بست ناراحت شدم که چرا من ابمانمو نشون دادم من حرکت کردم ولی چرا راه من بن بسته توی همون تاریکی داشتم دنبال راه میگشتم که یه راه دیدم که کمی ارتفاع داست و میخواستم بپرم توی همین لحظه یهو ندا اومد گفت برگرد منم گفتم چشم برمیگردم وناراحت بگشتم و داشتم همش فکر میکرد که چرا اینجوری شد رفتم خونه و کارامو کردم و رفتم بخوابم توی رختخواب داشتم فکر میکردم که چرا اینجوری شد یهو بهم الهام شد
گفت(یه حس خیلی خوبی بود انگار باعشق خالص و مهربونی داشت میگفت)
بنده عزیزم تو همیشه از من میخوای که تورو به مسیر زیبا و صاف و پر از زیبایی و احساس خوب ببرم یهو فهمیدم اونجایی که گفتم چقدر جاده سنگی هست یهو یه شوک خوردم
باز تو فکر بودم که چرا راهم بن بست بود
الهام شد
گفت من میدونستم که ایمانتو داری ولی ترست جلوتو گرفته بود و تو اونجا اون ترسو نابود کردی و منو خوشحالتر کردی و خودتو ازاد کردی استاد از خوشحالی نمیدونستم چی بگم فقط همونجا سجده شکر اوردم و تعظیم کردم به درگاه پاکو بزرگ خداوند گفتم من اماده هستم من محیا هستم من دستمو به دست تو سپردم ای صاحب اسمانها و زمین و صاحب ثروت و نعمت ای قدرت مطلق منو هدایتم کن و ببرم به مسیر موفقیت به مسیر درستی به مسیر که برسم به خواستهام منو هدایتم کن به زمان مناسب به مکان مناسب به موقعیت مناسب در هرلحظه و هرزمان من محیا هستم و اماده هستم
چه تجربه ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درونی داری؟
هربار که به الهامت و ندای قلبم گوش میکنم واقعا راه واسم باز هست و مسیر درسته و نتیجه مثبت داشته و حتی شاید همون لحظه نفهمیدم بعضی هاشو اما بعدا متوجه شدم که چقدر درست و بجا بوده
و اون وقتهایی که گوش نمیکردم به صدای قلبم و الهامات به ناخواسته برمیخوردم و یا حل نمیشد و اگرم حل میشد خیلی با سختی
وقتی به ان عمل کردی چه نتیجه ای گرفتی؟
ترسهامو زیر پا گذاشتم خودم رو شناختم که چقدر قدرت دارم و اون ترسها و نجواها فقط یه دیوار کاغذی هست که با شکل یه کوه بزرگه و با ایمان من هست که اون نجواها و ترسها پاره میشه و من حرکت میکنم با ایمان و هدایت خدای پاکم
الان چه الهام در ذهن و قلبت هست که شاید وقت ان رسیده که به ان گوش دهی؟
چند وقته درحقیقت چند ساله که من قصد حرکتی دارم و نجواها و باورهای اشتباه جلومو گرفتن و نمیگزارن که حرکت کنن
اما از اتفاق اون شب که توی کوه بودم یه سوالایی یه قانون های یه چیزایی واسم حل شد و روشن شد که ایمانشو دارم واسه حرکت به سمت اون خواستم و همش دارم از خدای بزرگم هدایت میخوام و اونم داره به زیبایی هدایتم میکنه به زیبایی و از طریق بی نهایت نشانهاش داره با من حرف میزنه
و اون مسیری که میخوام برم رو با خدام حرکت میکنم و اون راهو به من نشون میده
استاد عزیزم دوستت دارم و مشتاقانه منتطرم که بیام و ببینمت
ردپا
1404/8/17
به نام خداوند یکتا
سلام به استادعزیز،مریم گلی و همه ی دوستان خوب همفرکانسی
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
این چند وقت الهامات زیادی بهم شده که سعی کردم به آن ها عمل کنم که نتایج خیلی خوبی هم داشته اخربن الهامی که شد انجام دادم و دارم نتیجه هاش رو کم کم میبینم ثبت نام کلاس های فاز1 معماری بود که اصلا تو ذهن خودم نبود ولی یهویی بهم الهام شد و من هم بدون هیچ مقاومتی سریع بهش عمل کردم ثبت نام کلاس ها رو انجام دادم و فردا هم جلسه سوم کلاس هست که دارم میرم و تا الان کلی به درک معماری، علم معماریم اضافه شده و همین ثبت نام کردن کلاس ها داره درهای دیگه ای رو برام باز میکنه که کلی رشد و پیشرفت درش هست که تو بازده زمانی بزرگتر مشخص میشه و نشون هاش داره میاد که کلی پیشرفت هاب خوبی درراهه البته اگر پر قدرت با توکل به خداوند جلو برم و میون راه جا نزنم
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
تجربه که خیلی دارم ولی اگر بخوام مثال بزنم از هر دو مورد مثلا یکی از مهمترین جاهایی که به هدایت گوش نکردم و پشت گوش انداختم زمانی بود هدایت شدم برم و پایان نامه رو تکمیل کنم و مدرک معماریم رو بگیرم ولی من به دلیل ترس های ذهنی که داشتم 6 ماه اینکار رو به تعویق انداختم و بعد 6 ماهم به دلیل اخطار از دانشگاه رفتم تو دلش
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
بعد از انجامش دیدم چقدر اون ترس ها مسخره و توهمات ذهنم بودن و الان که چند سال از گرفتن مدرکم میگذره میبینم که چقدر تو این سال ها رشد و پیشرفت کردم و اگر همون موقعی که هدایت اومده بود بهش عمل میکردم جایگاه فعلیم خیلی بالاتر بود و به خواسته های بیشتری رسیده بودم
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
یه الهامی اومده که چند روزی هست دارم بهش عمل میکنم و انشاالله وقتی نتایج ملموس شد حتما میام همینجا و راجع بهش برای همه و خودم مینویسم که یادم بمونه دلیل رسیدن به تمامی خواسته هام فقط عمل کردن به الهامات و هدایت های خداوند بوده، هست و خواهد بود
به نام خدایی که هنه ی کارها رابرایم ساده تر وراحت ودلنشین تر می کنه.
خدای بخشنده ی فراوانی،مهربان وعاشق وبنده نواز.
سلام به استاد جانم واستاد خانم شایسته جانم وهمه ی عزیزانم در این سایت آرامش بخش ودلنشین وتوحیدی.
● تمرین.
—
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
یادم میآید گردنبند طلای محبوبم پاره شد.
اولین فکرم این بود که آن را بفروشم و با پولش چیز دیگری بخرم؛ شاید یک ساز نو. اما در سکوت، ندای ظریفی در قلبم گفت: “نه، این گردنبند فقط یک تکه طلا نیست، خاطراتت را با خود حمل میکند.” پس تصمیم گرفتم آن را با دستان جواهرساز دوباره بسازم: دو قطعه از زنجیرش را جدا کرد و به گوشوارهای تبدیل کرد که الآن هر بار آن را میاندازم، نه تنها زیباییاش، بلکه هوشمندیِ درونم را به یاد میآورم.
وقتی به آن عمل کردی چه نتیجهای گرفتی؟
با گوش دادن به آن صدا، درک کردم که گاهی راهحل، “دگرگون کردن” است، نه “رها کردن”. این گوشواره الآن برایم نمادِ اعتماد به ندای درونم است؛ همان ندایی که مرا از ناامیدی به خلاقیت رساند.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت است که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الهام اکنون: “زمان آن رسیده که صدای سنتورت را با جهان تقسیم کنی.” همیشه عشق به موسیقی در دلم جاری است، اما ترس از قضاوت دیگران، گاهی مرا خاموش میکند. امروز میفهمم که این صدا، هدیهای از جانب خداست و پنهان کردنش، گناهِ ناسپاسی است. شاید وقتش رسیده که اولین قطعه ای که دوست دارم ضبط کنم وبا دوستانم به اشتراک بگذارم.
《《《《《《 خدایا شکرت》》》》》》
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته ی مهربان و همه هم فرکانسی ای عزیزم
خب سوال بسیار خوبی هست که آخرین باری که به الهامم توجه کردم وقتی بود که دو ماه پیش بهم الهام شد که برای زبان انگلیسی یک کلاس آنلاین رایگان شرکت کنم و بعد حسم بهم میگفت چون به عزت نفست کمک خواهد کرد و بعد همینطور هم شد و من ترغیب شدم. دوره ی شیوه ی حل مسائل را هم خیلی محکم تر برای حل مسئله روابطم شروع کردم و باز هم آنجا کلی نتیجه های خوب و قابل قبول گرفتم و حتی خواسته ی خریدن دوره ی عشق و مودت را که ماه ها بود داشتم ،فردای همان روز براحتی پولش بدستم رسید و خریدمش و بعد حال هم با کمی تضاد هایی برخوردم که بازهم میدانم اگر به این خواسته هایم نچسپم و راحت درس هایش را بگیرم حتما باز هم مسائلم حل خواهد شد و حال باز هم خواسته خریدن دوره ی احساس لیاقت را دارم و خیلی خوشحالم و مشتاق که حتما براحتی این دوره را تهیه خواهم کرد به امید خدای مهربان.
به نام خداوند هدایتگر مهربان
سلام به استاد و دوستان عزیزم
نشانه امروز من این فایل و این جلسه بود
من تقریبا سعی میکنم هر روز نشانه ای که برام میاد رو ببینم که چی هست
خیلی خوشحالم که امروز هدایت شدم تمام گام های «تغییر را در آغوش بگیر» رو دانلود کردم گوش میدم و لذت میبرم انگیزه و انرژی میگیرم از شنیدن صحبت های دوستانم با استاد عزیزم
واقعا انگار منم توی این گفت و گو ها هستم میخندم لذت میبرم به فکر فرو میرم
خیلی سپاسگزارم که این پروژه شگفت انگیز رو آماده کردید.
داستان سربازی استاد خیلی جالب بود و دوست داشتنی…
من اکثرا برعکسم یعنی یه الهامی بهم میشه مثلا میگه یه کارو انجام بده یا انجام نده من گوش نمیدم بعد میبینم عه چرا اینجوری شد اگه اون کاری که قلبم گفته بود انجام داده بودم الان همون نتیجه ای که میخواستم میگرفتم چرا من گوش نمیدم چرا حرف منطق و تجربه رو گوش کردم
متاسفانه الان یه کاری کردم از روی غریزه حرص و طمع بود که باعث شده نتونم تا چند روز آینده ای که مهلت دارم برای خرید قدم نهم دوره دوازده قدم با تخفیف خریداریش کنم البته این حدس منه ولی یه وقتایی میگم به خودم اشکال نداره شاید تا اون موقع تونستی جبران کنی و پولش جور شد و تونستی ادامه بدی قدم ها رو
اما الان که داشتم روی پروژه تغییر را در آغوش بگیر کار میکردم یه حسی گفت بیا از قدم اول تا هشتم رو که خریداری کردی کار کن تمرین کن روی فایل های رایگان هم میتونی تمرکز کنی و خودتو وسعت ببخشی ظرفت رو بزرگ کنی نتایج رو رقم بزنی بعد سر فرصت بیای قدم نهم رو خریداری کنی
نمیدونم قراره چی پیش بیاد ولی ادامه میدم حتما هدایت میشم
سلام سلام
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
همین دو روز قبل بود چند وقت بود که قبض مغازه اومده بود و ما پرداخت نکرده بودیم اون شب یه حسی بمن گفت اینو پرداخت کنید همین الان زنگ زدم به عشق گفتم گفت میشه شما کاری به بدهی های من نداشته باشی گفتم بله میشه فرداش رفتم کلید ها رو زدم دیدم بله برق قطع شده و با خودم گفتم دیشب به من هشدار داد انصافا منم گوش کردم اما خوب دیگه پرداختش دست من نبود.اما از اونجایی که خدا بشدت هوای منو داره همسایمون هم برقش قطع شده بود و خوب موتور داره راحت رفت بره اداره برای پیگیری(تهران همه میدونند اداره جاتش خوب خیلی دوره باید وسیله داشته باشی تا سریع بری و برگردی منم هیچی نداشتم سختم بود نمیدونستمم کجا هست)ازش خواستم برق ما رو هم بررسی کنه شکر خدا کار منم انجام داد.
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟ بارها و بارها شده رفتم مغازه برای خرید چیزی یه چیزی افتاده جلوی پام یا یکی اومده تاکیدی هی گفته فلان چیز رو میخوام توجه نکردم و بعد رفتم خونه دیدم وای الان برای غذا درست کردن دقیقا به همون نیاز داشتم.
یا میبینم عشقم یا یه کسی در مورد احساس لیاقت و خودباوری در مورد اعتماد به جنس یا در مورد فراوانی خلاصه در مورد یه موضوعی هی تاکید میکنه و صحبت میکنه میفهمم که این زبان خداست داره بکن گوشزد میکنه تو این جنبه ها ایراد داری باید اصلاح کنی خودت رو باید بیشتر کار کنی و خوب نتایجشم برام عالی بوده هر بار که توجه کردم و گوش دادم.
یا زمانی که میخواستم مهاجرت کنم نشونه ها اومد که برو تهران انجام دادم با اینکه اصلا تهران رو نمیشناختم اصلا جا و مکان نداشتم اما الان متوجه میشم چقدر تهران رشدم سریعتر و بهتر بود من باید خیلی فاصله میگرفتم از اون فضا.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الان بیشتر بمن میگه از لحاظ باوری روی خودت کار کن تو نیاز داری خود باوریت ساخته بشه اینکه ارزشمندی کارت ارزشمنده اینکه میتونی اینکه خدا کمکت میکنه اینکه همه چیز دست اونه اون کارها رو برات انجام میده آدمها رو میاره ایده ها رو میده نترس روی حمایتش حساب کن.فعلا در همین حد بهم میگه نمیدونم شاید بخاطر اینکه من بیشتر به جای اینکه باورهای خوب بسازم عمل کردم و نتیجه بخشم نبوده