تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹ - صفحه 31 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

410 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فریده نامدار گفته:
    مدت عضویت: 1715 روز

    سلام استاد عباسمنش گرامی و مریم جان مهربان

    داشتیم این فایل رو گوش میکردم در مورد نشانه ها و الهامات ، یاد یه خاطره افتادم از سفارت امریکا در پاریس و اینکه چقدر نتیجه من با شما متفاوت بود . فکر میکنم توی دهه 80 شمسی بود که یه سفر به فرانسه داشتم و یکی از دوستای نازنین و قدیمی من که سال های اول انقلاب با خانواده مهاجرت کرده بودن امریکا و توی کنتی کیت زندگی میکرد اصرار داشت حالا که میری اروپا یه اقدام هم برای امریکا بکن و برام دعوتنامه فرستاد . روزی که رفتم سفارت نوبت من که رسید اون شخص مصاحبه کننده یه اقای خوشتیب شبیه نیکلاس گیج بود و فارسی رو مثل بلبل حرف میزد و خیلی هم جدی بود و سوالات متعددی پرسید و یه اشتباه من باعث شد که مهر تایید نشده بخوره توی پاسپورتم که البته وقتی برگشتم تهران یکی از دوستان کامل ایشون رو میشناخت و گفت که از بستگان یکی از بزرگان حکومت پهلوی هستن که اغلب ایرانی ها رو برای مصاحبه میفرستن گیت ایشون و تقریبا همه رو رد میکنه . نمیدونم حالا چقدر این موضوع صحت داره ولی چیزی که جالبه چرا من باید اون سال و در اون گیت پذیرفته بشم و بعد هم رد بشم ؟ اما شما براحتی و در همون سفارتخونه چند سال بعد ویزا شدین و امدید امریکا . من قلبا نمیخواستم برم و همیشه از مهاجرت واهمه داشتم و همیشه هم تحت تاثیر کتابهای تاریخی که خونده بودم در مورد سرخ پوستان امریکا و جنگ ویتنام یه گارد داشتم که این دقیقا باعث شد که دوبار که برای ویزا اقدام کردم ،جواب منفی بشنوم .

    شاید اگاهانه دلم میخواست که بیام و امریکا رو ببینم ولی ناهوشیار من بخاطر تصورات غلطم احساس ناامنی میکرد و بقدری هر دوبار من اشتباهات احمقانه در پاسخ دادن کردم که هنوز که هنوزه متعجبم ، که خوب البته الان میدونم چرا ؟ و حالا که فکر میکنم موانع برطرف شده ( از طرف خودم ) باید دوباره اقدام کنم .

    ما نمیتونیم وقتی منتقد کسی یا فضایی هستیم به اونجا خوانده بشیم یا اون طرف رفتار مهربانانه ببینیم . در مورد شرایط زندگی هم همینه ورودی که پر از نق و غر و نارضایتی باشه ، قطعا خروجیش هم بد و بدتر میشه . من اینها رو با پیگیری مداوم فایل های شما بخوبی درک کردم . این موضوع که یادم امد شاید در رابطه با مسیله الهامات نباشه ولی هر دفعه این خاطره رو از زبان شما میشنوم یاد اتفاقی که برای خودم افتاد میافتم و با شما مقایسه میکنم که چقدر عالی قوانین به جانتون نشسته و بهش عمل میکنید و در زندگی همیشه نتیجه میگیرد . کاش منم فراموش نکنم و اینقدر تکرار کنم که به جانم بنشینه . چقدر فرصت های نابی که در زندگی فدا کردم و چقدر پیام هایی که رسید و نتونستم بفمم پیام خداست و مسیر زندگیم رفت کلا توی یه ریل دیگه و به یه مقصد دیگه که با ارزوهام فاصله داشت .وقتی نوجوان و بکر بودم وساده تر از امروز خیلی بهتر پیام ها رو میگرفتم و اتفاقاتی که از معجزه بودنشون شوکه میشدم ،برام میافتاد . امروز میدونم چرا ما گاهی خارج میشیم و این دقیقا بخاطر این لحظاتیه که یه صدایی میگه نرو ولی میری ، یه صدایی میگه برگرد ولی توی گل گیر کردی و فکر میکنی نمیشه و بازم مجبوری یه راه سخت و ناهموار بری تا درس ات رو بگیری ولی راه برگشت همیشه هست و برگشتن به ریلی که ازش خارج شدی ، فقط این وسط یه زمان با ارزشی رو از دست دادی که اونم باید به چشم درس و تجربه نگاهش کرد .

    دلم خیلی برای پارادیس و مریم جون تنگ شده و من دارم دوباره برای چندمین بار از اول سفر به دور امریکا رو میبنم ، الان کلیولند اوهایو هستید و من با شما دارم لذت میبریم . به امید دیدار تون و ارزوی بهترین ها برای شما و همه دوستان سایت و مردم جهان .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    فرشته کوهستانی گفته:
    مدت عضویت: 1623 روز

    بنام الله یکتا

    سلام بر استاد عزیزم

    انگار از کودکی شما هدایت شده بودید

    اگه من مثل شما به الهاماتم گوش میکردم الان مسلما جایگاه دیگه ای داشتم

    مثل یه دوراهی که اگه هر وری بری به یه جای متفاوت میرسی

    خیلی خوشحالم شما مسیر درست رو انتخاب کردید

    و کاش من هم مسیر درست رو تو هیجده سالگی انتخاب میکردم

    اما خب از طرفی بخاطر اینکه الانم مسیر درست رفتم و تونستم تو جوانی هدایت بشم واقعا خوسحالم

    استاد عزیز بخاطر حضورتون ممنونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    شکوفه نوروزی گفته:
    مدت عضویت: 1055 روز

    1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    و از فروردین امسال بود که به این نتیجه رسیدم که باید خواسته و هدفم رو تغییر بدم

    چون این مسیری که الان توش هستم فکر‌ میکردم خواسته واقعیه منه اما وقتی واردش شدم متوجه شدم من چیز دیگری رو می‌خوام

    همش هم می‌گم این لطف خدا بود ، درسته کنکور خوندی و دادی و یه دانشگاه خوب قبول شدی و با کلی آدم های فوق‌العاده روبرو شدی اما این چیزی که واردش شدی اون چیزی که می‌خوای نیست و حالا متوجه شدی خواسته قلبیت چیه!

    این مسیر یک زنجیره‌ای بود تا منو قدم قدم وصل بگنه به مسیر خواسته‌ام!

    همه‌این مسیر ها یک حلقه اند که زنجیر وار بهم وصل بشند تا مارو به خواسته نهایی وصل بکنن، هیچ اشکالی نداره که خواستت عوض بشه،

    چون اون مسیر بهت کمک کرد تا واضح تر خواسته قلبیت رو بیینی!

    خواسته‌ای که واقعا با تمام قلبمون می‌خوایم رو پیدا کنیم و بدست بیاریم

    خلاصه فککنم اوایل خرداد ماه بود که خبر جنگ میاد و تمام برنامه های امتحانی به شهریور موکول میشه

    توی این سه ماه من از انجام چیزی که می‌خواستم بی‌نهایت لذت بردم و بهترین استفاده رو کردم

    وقتی رسیدیم به ماه شهریور و 2 ،3 تا امتحانای اول رو خیلی خوب دادم و دوستامو دیدم ورق به کلی برگشت

    اصلا اون خواستهٔ جدیدم به کلی یادم رفته بود!

    (و تو همون ماه هم دوره‌قانون آفرینش رو شروع کرده بودم)

    یه دفعه به خودم اومدم و دیدم یه امتحان بیشتر نمونده و هفتهٔ بعد انتخاب واحده!

    هی میشنیدم که خدا می‌گفت اگه می‌خوای به خواستت برسی باید از دانشگاه انصراف بدی!

    باید جدا بشی از اون فضا!

    خواسته تو مهاجرته و دانشگاه رفتنت هم کاملا متضاده باهاش، پس انصراف بده!

    خیلی با خودم درگیر بودم، میترسیدم انجام بدم، دوستام چی‌میگن؟ ، به مامان بابا بگم به چه دلیل می‌خوام انصراف بدم؟!،

    تمام این مکالکات ذهنی بود و من هی می‌گفتم نه شکوفه یکبار هم که شده بره‌اولین بار ایمانتو به خدا نشون بده!

    به جهان نشون بده که چی ‌می‌خوای!

    استاد اگه اشتباه نکنم تو جلسه قبل همین دوره برگشتید گفتید که از یه جا به بعد وقتی به دوراهی میرسیدم و میدیدم یه مسیر همواره و یه مسیر سنگلاخ ، قلبتون بهتون می‌گفت از مسیر سنگلاخ برو!

    و شما با تمام وجود به ندای قلبتون گوش دادید و حرکت کردید و بعد فهمیدید باباااا اون مسیره‌ با اینکه هموار بود اما تهش دره بودددااا!!!

    وای استاد وقتی این حرفتون رو شنیدم یه دفعه یه زنگ تو مغزم خورد و گفت شکوفهههه مسیر دانشگاه درسته که همواره اما تهش دره‌است‌ها!

    تو می‌تونی به دانشگاه رفتنت ادامه بدی و شب و روزت همینجوری بگذره و بعد سه سال یه مدرکی رو بگیری که دوسش داریا ولی نه از تمام وجودت!

    مدرکه‌رو گرفتیا اما اونقدر شور و شوق انجام دادن اون کار رو نداری!

    و بعد به اینجا میرسیدی که اگه اون مسیر خواسته‌ام رو پیش می‌رفت الان کجاها بودم!

    و حسرت می‌خوری

    اما این یکی مسیر درسته که ناهمواره اما تهش به آزادی میرسی

    میگی آخیش چقدر حال داد که پا تو این مسیر گذاشتم

    چقدر خوشحال که دارم کاری که از بچگی عاشقش بودم و هیچوقت خسته نمیشم از انجامش رو انجام میدممم!!

    تهش اینه

    من به ندای قلبم گوش کردم و گفتم چشم

    و بعد چند هفته که ترم جدید شروع شد رفتم دانشگاه(البته با کلی ترس و نگرانی و اینجور چیزا که واقعا وحشتناک بود!)

    رفتم دانشگاه و گفتم که می‌خوام انصراف بدم

    اون آقایی که تو بخش مالی بود ماشین حسابشو درآورده و یه زنگی هم زد و اطلاعاتمو چک کرد و بهم گفت میشه 15 میلیون!

    منم کلا تو حسابم 5 تومن داشتم

    که اون پول‌هم بخاطر ثبت نام ترم جدید گرفته بودم که ثبت نام نکردم

    خلاصه نشد و با گریه اومدم بیرون

    سریع خودمو جمع کردمو گفتم اشکال نداره خدا گفته باید انجامش بدیم پس اون یه کاری می‌کنه که انجامش بدیم

    خلاصه بعد چند روز دیدم من نمی‌تونم این پولو جور کنم ، بابامم که فکر می‌کنه من دارم میرم دانشگاه و از اون ور هم مامانم میگه شکوفه انصراف ندیاااا برو مرخصی بگیر!

    گفتم خودشه

    برم یه ترم مرخصی بگیرم ، الانم که دارم کار می‌کنم ، پولامو جمع می‌کنم و بعد انصراف میدم

    الان دو ماهه که مرخصی گرفتم و کاملا تایمم مال خودمه

    زمانم تو راه هدر نمیره

    خیلی راحت دارم زبان می‌خونم

    خیلی با عشق دارم با درس های استاد روی خودم کار می‌کنم

    چون تایمم آزاده و فقط یه تایمی رو میرم پیش پدرم کار می‌کنم به راحتی تایم دارم که تو سایت باشم، زبان بخونم ، تفریح بکنم ، و از همه مهم تر پول درمیارم ! و اون کاری که دوست دارم رو انجام میدم و دارم قدم بر‌میدارم به سمت خواسته‌ام

    و اصلا الان یه سری اتفاقاتی افتاده که دیگه خیلی راحت تر می‌تونم به خانواده‌ام بگم که می‌خوام انصراف بدم یه این دلیل

    واقعا مهجزات رخ داده

    چه حرف هایی شنیدم که می‌تونم راحت تر به مسیر خواسته‌ام برسم

    خدایا شکرت من فوق‌العاده تا اینجای کار بی‌نهایت راضی‌ام

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    Ms Mohadese گفته:
    مدت عضویت: 2815 روز

    سلام به استاد عزیزم‌و خانواده عزیز عباس منش

    به نام خدا

    به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    آخرین باری که به الهام یا ندای درونی عمل کردم دیروز بود که بین دوراهی تبریک تولد مانده بودم و انجامش دادم و نتیجه اش احساس خوب برای خودم شد و احساس من مرا به سمت انجام کار سوق می داد .

    راجع به حمام رفتنم که طبق احساسم زودتر رفتم و مهمان ناخوانده برایم آمد و‌در نتیجه کارهایم انجام شده بود .

    راجع به کارم الهام و ایده ادیت ویدیو بهم شد که با عمل نکردن به آن وقت با ارزش من تلف شد و هدفم به تاخیر افتاد و اگر عمل می کردم قطعا تا به الان بهتر نتیجه گرفته بودم .

    چه تجربه‌ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟

    وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

    تجربه من از گوش کردن به هدایت درونم افزایش درآمد و حال روحی بهتر و احساس خوبم بود و تجربه گوش ندادن به الهام قلبم حسرت خوردن و از دست رفتن استقلال مالی ام و هدر رفتن عمر جوانی و از دست دادن شوق و‌انگیزه برای ادامه راهم بود .

    الان الهامی در قلبم به من می گوید که علف های هرز دورم را حذف کنم و عواملی که باعث هدر رفتن وقت من شده است را از بین ببرم و تمرکزم را روی هدفم و به واقعیت رساندن علاقه ام بگذارم تا نتیجه بگیرم و روتین منظمی داشته باشم و در این راستا تلاش خودم را می کنم.

    درپناه حق باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    سعیده بابائی گفته:
    مدت عضویت: 1822 روز

    سلام وقتتون بخیر

    سپاسگزارم برای این فایل ها مفید

    در مورد سوال که پرسیدید

    من در حال حاضر هفته ای یک روز میرم بازار روز و محصولات دست بافت خودمون میفروشم

    کم کم مشتری هام دارند بیشتر می‌شن

    زیورالات هم میسازم چون بیشتر مشتری هام دختر بچه ها هستند الهام شد که برم بازار تهران گیره سر و اکسسوری های مو بیارم…بفروشم

    اقدامی که میخوام انجام بدم باید برم تهران بخرم

    عمده فروش پیدا کردم که به قیمت مناسب جنس میده

    به امید خدا تا آخر ماه میرم و خرید میکنم

    خدایا شکرت

    در پناه امن خداوند مهربان شاد باشید و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    صدیقه سادات رضوی گفته:
    مدت عضویت: 2218 روز

    بنام خدا

    سلام بر استاد عزیز و همراهان خوب سایت

    کلا قبل از اینکه شما سوالتونو مطرح کنید،یاد این اتفاق جالب افتادم و ناخودآگاه هم یادش افتادم

    که چطور کارم روی ریل می افتاد در حالی که اصلا با قانون و منطق و هر چیز دیگه جور نبود

    خیلی سال پیش قرار شد پدر ومادرم برن سفر حج و به منم گفتم تو باهامون بیا

    من نه پاسپورت داشتم و نه آمادگی

    همینجور گفتم باشه ولی بپرسید پاسپورت چقد طول میکشه تا درست بشه در حالی که شما تاریخ حرکتتون هم مشخصه و بعید میدونم اینکار عملی بشه

    وقتی فهمیدیم که گرفتن پاسپورت حداقل دو هفته طول میکشه گفتم مثل روز روشنه که بموقع نمیشه و بعید میدونم بتونم با شما بیام

    روز اول که رفتم مدارک بدم برای تهیه پاسپورت ،به شناسنامه هم ایران گرفتن و گفتن این عکسش درست منگنه نخورده و شناسنامه باید بری تعویض کنی.با این حرف گفتم به دیگه الان که اصلا ،محال ممکنه.

    گفتم بیخیال بریم خونه دیگه ولش کن .الانم که عکس ندارم

    سوار ماشین که شدیم یه 200 متری دور شده بودیم که یه عکس توی کیفم پیدا کردم که همینجوری انداخته بودم و قصد داشتم بندازمش دور چون کیفیت نداشت .به ذهنم خطور کرد برم اینو بدم شاید قبول کنن بزنن

    دور زدیم و برگشتیم ثبت احوال. دیدم به چند نفر توی نوبت نشستن ،ازشون پرسیدم چقد طول میکشه شناسنامه جدید بدن؟ گفتن تا جایی که پرسیدیم 10 روز حداقل طول میکشه فعلا باید مدارک را بدین با شناسنامه قبلی و خودشون خبر میدن.

    دلو زدم به دریا و شناسنامه و عکس را بردم دادم تا بگه بهم چکار کن .یهو دیدم یه شناسنامه برداشت و مشخصات زد و عکسو زدو داد دستم گفتم چیه .گفت مشکلی نداشت زدم برات.

    من هاج و واج موندم وتشکر کردم با حیرت رفتم بیرون .اونایی که نشسته بودن شناسنامه را دست من دیدن .علائم سوال و تعجب نا مرئی را بالای سرشون میدیدم .خودمم که دست کمی از اونا نداشتم.

    رفتم سوار ماشین شدم تا برم به سمت جایی که تقاضای صدور پاسپورت را بدم.

    مدارک لازم و شناسنامه را تحویل دادم و گفتم برای گرفتن پاسپورت اومدم و آقای مسئول اونجا گفت مشکلی نیست کاراشو انجام داد و گفت یک هفته تا ده روز دیگه پاسپورت پست میشه خونتون.گفتم دیره ولی چیکار کنم فوقش میمونه برای بعد ها.

    خلاصه رفتم خونه و گفتم دیگه من کارای لازمو انجام دادم .بقیش دیگه دست من نیست.نمیدونم چی میشه.

    دو روز گذشت و باورتون نمیشه پستچی پاسپورتمو اورد در خونه .

    و با کمال ناباوری یه پروسه طولانی مدت تبدیل شد به فوریت.

    و من اون سال رفتم سفر حج و اونجا از ابتدای ورود همینجور بی اختیار اشک از چشمام سرازیر بود اونقدر که همه میگفتن چی شده چرا گریه میکنی؟

    متشکرم که کامنت منو خوندی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      زهرا گفته:
      مدت عضویت: 906 روز

      درود

      خیلی کامنت زیبا ، دلی و با احساسی بود

      حالم و خیلی خوب کرد که انقدر عالی کارهارو سپردین دست خدا و خودش که قربونش برم از همه بهتر پازل سفر شما رو چید

      خدارو شکر بابت این‌دوستان سایت الهی و استاد عزیز و‌مریم جان شایسته و دوستان گرامی

      و باز هم ممنونم بابت به اشتراک گذاشتن این احساسات الهی ناب

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  7. -
    فهیمه رمضان نیا گفته:
    مدت عضویت: 1229 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام و درود به استادجان ودل ومریم بانوی عزیزم.سلام به دوستان توحیدی ام در خانواده ی بزرگ عباسمنش

    اول از همه یه سپاسگزاری ازنوع خاص و ویژه از خدایی دارم که صدای مارو میشنوه و خواسته هامو اجابت می‌کنه خدایا شکرت بابت اینکه دیشب دوره ی عزت نفس در پروفایلم نشست و من الان خوشحال ترینم

    خوب واسه تمرین همین فایل همین بس که دوره ی عزت نفس حدود. یک ماه هست که از چپ و راست داره سرراهم قرار میگیره و مدام هدایت میشدم که باید این دوره رو تهیه کنم هم تو فایل های نشانه ی روزانه و هم موزیک پلیر گوشیم که رندوم فایل ها پخش میشد

    خدایا شکرت

    و امروز بعداز یک وقفه ی طولانی اومدم این کامنت رو بنویسم بعنوان کار به تعویق افتاده که تمرین جلسه ی اول عزت نفس هست من یه چند روزی هست که نتونستم کامنت بنویسم خودم رامجاب کرده بودم که تو هرگام از پروژه ی تغییر حتما تمرین انجام بدم و کامنت بنویسم بعد برم گام بعدی ….

    و همین خرید دوره ی عزت نفس می‌تونه نتیجه ی عمل به آگاهی های همین پروژه ی بی نظیر باشه ….

    گرچه من اصلا خودم را تو دسته ی اونایی که خالصانه تمرین هارو انجام میدن حساب نمیکنم و می‌دونم که چقدر تنبلی میکنم ولی همین شل کارکردن هم اینقدر نتیجه میده اگه من بند کفش هامو سفت ترببندم و عملگرایانه تر پیش برم می‌دونم که غوغا میشه ولی خیلی لنگ میزنم و هرروز از خدا هدایت می‌خوام و خدا چقدر همیشه که خوبی شو در حقم تموم می‌کنه …خدایا شکرت

    تمرین

    به آخرین باری فکرکن که الهام یا ندای درونی داشتی آیا به آن عمل کردی ؟اگر نه چرا؟ اگر بله چه نتیجه ای گرفتی؟؟

    آخرین الهامی که کل زندگیمو تغییر داد زمانی بود که تازه با قانون جذب ومسیر آگاهی آشناشده بودم و شرایط خوبی نداشتم از نظرروحی داغون بودم

    دوتا بچه ی دوقلوی هفت هشت ساله یه خونه ای که مال خودمون بود و بعد از پنج سال که چقدردرب و داغون بود تونسته بودیم با کمک یه عزیزی بازسازیش کنیم و حسابی تروتمیز شده بود ولی من مدام تو سرم حرف رفتن بود و هرچی که می‌شنیدم به همسرم انتقال میداد م که ماباید بریم ازاین شهر دیگه وقتشه و همسرم که خیلی قبلا مقاومت داشت یهو وا داد و گفت بریم خودش رفت ومن بعد ازدوماه با دوتا بچه م جمع کردیم و رفتیم خونه رو دادیم اجاره …همه میگفتن شما چه مرضی دارین تازه خونه تون اینقدر قشنگ شده تازه بچه هات از آب وگل در اومدن …کجا میری خودتو آواره می‌کنی ولی من گوش نمیدادم..میگفتن خونه تونو نفروشین ها بدبخت میشین بزارین دو روز دیگه که خواستین برگردین یه جایی داشته باشین که زندگی کنین ماشاالله اطرافم پر بود از آدم های که فقط فاز منفی میدادن ولی ما دلمون بخدا گرم بود و اصلا یک درصد به حرف‌هایی که می‌شنیدم توجه نکردم به صورت کاملا معجزه آسا و در کمترین زمان ممکن خونه رو دادیم رهن و اجاره و رفتیم یه خونه بازهم معجزه وارپیدا کردیم با کمترین مبلغ رهن و اجاره

    و حالم واقعا عالی بود هم خودم هم همسرم وهم بچه هام حدودا یکسالی بود که ما اومده بودیم مشهد که کرونا شروع شد و اگر ما هنوز تو شهرستان می‌بودیم با اون کسب و کاری که داشتیم

    قطعا نابود می‌شدیم ازنظر مالی ولی پلن خدا بازهم برنده بود .همسرم راننده ی وانت بود و حسابی کارش شلوغ بعضی وقتها سرویس هاشو میداد بقیه ببرن چون خودش وقت نمی‌کرد اوضاع هرروز داشت بهتر میشد از همه لحاظ و الان حدود شش ساله که ما مشهد هستیم از همه لحاظ خیلی خیلی بهتر از اون موقع هست همه چی …..همسرم روابط خیلی خوبی داره و کلا اخلاق و رفتارش در این سال ها به کلی تغییر کرده هزاران تجربه ی جدید وناب کسب کردیم و خداروشکر راضی هستیم از زندگی مون ….

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده که به آن گوش دهی؟؟

    الهامی که مدام صداشو واضح می‌شنیدم همین خرید دوره‌ی عزت نفس بود که واقعا ازخدا خواستم و پولش خیلی راحت اومدبه حسابم و تهیه کردم و هدفم از خرید دوره‌ی عزت نفس اینه که بتونم با باور به خودم و توانایی هام بتونم تو کسب و کارم یه تحول عظیم به وجود بیارم چون من خیلی ضعف عزت نفس دارم بااینکه مهارت زیادی تو کارم دارم ولی رشد چشمگیری نداشتم با توکل بخدا و آموزه های بی نظیر دوره ی عزت نفس امیددارم بتونم تغییرات اساسی تری تو همه جنبه های زندگیم ایجاد کنم ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    سونیا نوری گفته:
    مدت عضویت: 792 روز

    بنام خدایی مهربان

    سلام به همه دوستان خوبم و استاد عزیزم

    پروژه تغییر جلسه هشتم

    خداره صدهزار مرتبه شکر برای این همه آگاهی که درین سایت وجود دارد.

    داستان هدایت در همه موضوعات واقعا که خداوند مارا هدایت می‌کند.

    وقتیکه خداوند هدایتت میکنه اولین نشانه اش آرامشت است .

    هدایت خداوند همیشه مطابق توان ما است یعنی هیچ هدایتی بیرون از میزان توانایی ما نیست .

    خداوند همیشه پلان های زنده‌گی ما را میچینه بشرطی که ما عملگرای داشته باشیم .

    تمرین

    1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    همیشه که به الهامات که شنیده یم عمل کردیم اما در بعضی مواقع ممکن است که عمل نکرده باشم آخرین بار یکه عمل کردم نصب یک لایحه برای جذب بعضی از افراد به بزنس که میکنم بود .

    و خداره شکر خیلی خوب نتیجه داد .

    حتا در موضوعات خیلی کوچک خداوند مارا هدایت می‌کند، چی برسه به موضوعات بزرگتر.

    هدایت های خداوند درین روزها اینست چهار ساعت کارکردن روی خودم ، پروژه تغییر، و دسته باورهای ثروتساز

    خداره صدهزار مرتبه شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    سپیده آقایاری گفته:
    مدت عضویت: 2135 روز

    با نام و یاد فرمانروای مطلق جهان

    سلام و صد سلام به استاد خوبم، به خانم شایسته‌ی نازنین و به همه‌ی بچه‌های خوب این سایت الهی.

    این فایل واقعاً عالی بود. اولش می‌خواستم بی‌هیچ کامنتی برم سراغ فایل بعدی، اما یه حسی بهم گفت بدون کامنت گذاشتن ازش نگذر. باورتون میشه خودم هم نمی‌دونم چی قراره بنویسم؟ فقط به خدا اعتماد دارم که بهم الهام می‌کنه. الهام همینقدر ساده اتفاق می‌افته.

    در مورد الهام چی بگم؟ هر چی بگم کم میشه. هرچی مقاومت‌هام کمتر میشه، دوتا اتفاق می‌افته: الهام‌ها رو بهتر می‌شنوم و بیشتر بهشون عمل می‌کنم.

    قبلاً فکر می‌کردم الهام چیز عجیبیه، اما هرچی جلوتر رفتم دیدم اصلاً عجیب نیست.

    مثلاً وقتی فکر می‌کردم چطور می‌تونم خونمون رو بیشتر دوست داشته باشم، یه سری ایده‌ پشت سر هم اومد که چطور بهترش کنیم. گام‌به‌گام جلو رفتیم و الان خونمون رو صد برابر بیشتر دوست دارم.

    یا یه دفعه یه حسی میگه برو فلان مرکز خرید، بدون اینکه بدونم چرا، و دقیقاً همون چیزی که مدتهاست تو فکرشم همون‌جا پیدا می‌کنم.

    یا یه وقتایی یه صدا میگه برو این مغازه، بی‌هیچ دلیل، و آخرش دقیقاً همون اجناس مورد نیازم و یه فروشنده‌ی فوق‌العاده که روزم رو می‌سازه، نتیجه‌ی اون الهامه.

    یه وقت‌هایی یه مهارتی رو حسم میگه یاد بگیر، و همون میشه چیزی که بعداً تو کارم به درد می‌خوره.

    گاهی یه مطلبی رو می‌خونم و همون دقیقاً میشه کلید یه مسئله.

    به نظرم هرچی این مسئله رو ساده‌تر بگیریم، ساده‌تر هم پیش می‌ره.

    هرچی بیشتر اجازه بدیم خدا تو بطن زندگی ما باشه و باهاش خودمونی بشیم، اونم خودمونی‌تر باهامون حرف می‌زنه.

    من صبح‌ها که بیدار می‌شم، سعی می‌کنم به خدا جونم بگم: «تو امروز این کارها رو انجام بده، منم این کارها رو انجام میدم.»

    و واقعاً همیشه برام انجامش میده.

    مثلاً این هفته باید به چند هزار نفر ایمیل می‌فرستادم. همیشه این کار برام سخت بود و وقت زیادی می‌گرفت.

    به خدا گفتم یه راه بدون هزینه و ساده و حرفه‌ای می‌خوام. قدم‌به‌قدم هدایتم کرد به یه شرکت که بهم 2000 تا ایمیل رایگان داد و کلی چیز جدید هم یاد گرفتم.

    این‌ها همون الهامات الهیه؛ چیزایی که وسط روزمرگی‌ها اتفاق می‌افته.

    یا یه اتفاق جالب:

    می‌خواستم وقت سفارت بگیرم. اولش می‌خواستم 16 دسامبر بگیرم، اما تا بجنبم پر شد و وقت 22 دسامبر گیرم اومد.

    اولش ناراحت شدم، اما خدا جونم بهم گفت ناراحت نباش، ویزات زود میاد، مگه به این چیزاست؟

    هفته‌ی بعدش از out of nowhere یه سفر هیجان‌انگیز از 12 تا 19 دسامبر جور شد که اگه وقت سفارتم 16 بود اصلاً نمی‌تونستم برم و دلم می‌سوخت.

    این‌ها دقیقاً همون الهامات الهیه، کارای خدا، نقشه‌های پروردگار.

    اما مشکل ما چیه؟ تقلا و مقاومت.

    خیلی وقت‌ها اولش برای کاری مقاومت داشتم، اما وقتی کنار گذاشتم و رفتم انجامش دادم، دیدم چقدر تجربه‌ی خوبی بوده.

    خدایا شکرت برای این رزقی از آگاهی که نصیبم کردی.

    در پناه رب العالمین باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    moghadam گفته:
    مدت عضویت: 2630 روز

    تغییر را در آغوش بگیر قسمت9

    مهری

    به نام خداوند یکتا، عادل و مهربان

    به اخرین باری که یک الهام درونی داشتی فکر کن، ایا به اون عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله چه نتیجه ای گرفتید!

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به ان گوش بدی؟

    وقتی خوب در مورد این سوال فکر میکنم، رد پای خدا رو در زندگیم زیاد میبینم، چه جاهایی که کمر به نابودی من بسته بودند، پول و قدرت، در نهایت باعث نابودی خودشون شد، جاهایی که حضور من باعث بزرگتر شدن من شد، حتی در لحظه های کوچک و به نظر بی اهمیت میاد، مثلا میرم خرید، یک ندایی بهم میگه به پسرت زنگ بزن، یک چیزی نیاز داره، ولی ذهن من میگه، برای چی، خودش میره برای خودش با نظر خودش خرید میکنه، زنگ نمیزنم، همین که میرسم خونه پسرم زنگ میزنه مامان اگه بیرونی برام خرید کن، واقعا سورپرایز میشم، این طور مواقع به خودم یاداوری میکنم حواست به دلت باشه، این نمونه ی کوچکی از هزاران ندای قلبی تو هست که با دلیل و منطق خاموشش میکنی و نادیده میگیری.

    الان خیلی وقتا با برخورد با یک تضادی، حالم گرفته میشه، تنها ندایی که بهم ارامش واقعی رو میده همین ندای درونی است، که میگه صبور باش، ارام باش، با بودن همین تضادها، تو بزرگ میشی، قد علم میکنی و به خواسته هات میرسی، ادامه بده، با جدیت.

    وقتی جایی احساس تنهایی میکنم، بودن و صحبت کردن با خودم بهم انرژی مضاعف میده. همین که با خودم هستم ادمای زیادی به طرفم میان و اوتقدر محبت و عشق دریافت میکنم که برام قابل باور نیست.

    اولین سالی که وارد ملبورن شدم، بعد از کلی تلاش، یک ندایی بهم گفت برو به عنوان داوطلب، فلان جا، فعالیتت رو شروع کن، با این که برام سخت بود ولی عمل کردم، چقدر رفتن به اون محل برام عالی بود، چقدر بزرگ شدم، چقدر دوستان جدید پیدا کردم، هنر جدید یاد گرفتم، کارای خودم برام ارزشمندتر شد، معنای عشق و محبت رو بیشتر درک کردم، با خدا بودن رو خیلی بهتر یاد گرفتم.

    الهی زبانم قاصره ازسپاسگزاری. ازمهر و عشق و محبت و قدرت بینهایتت،

    اهدنا الصراط المستقیم

    صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: