این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-4.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-12 07:19:262025-11-13 17:17:28تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه دوستان خوب همجهت با جریان خداوند
واقعاً خداروشکر میکنم که من همیشه به شاگردی استاد عباسمنش افتخار کردم و ایشون زندگی من را تغییر دادند. یکی از دوستانم چند روز پیش میگفت من هر زمان که به فایلهای استاد گوش میدم چهره تو میاد تو ذهنم. همان موقع خیلی خداروشکر کردم که هم با استاد آشنا شدم و هم اینکه به لطف خدا تونستم به اندازه قابل قبولی در مسیر ایشون درست عمل کنم که بعد از این همه مدت بتونه درستی این مسیر رو برای خودم و دیگران تایید کن. داشتم فکر میکردم آیا من اگر در این مسیر نبودم و متعهدانه عمل نمیکردم آیا این دوستمون همچین صحبتی را با من میکرد هیچوقت. ایشون تازه خودشون از کسانی بودند که من رو با قانون آشنا کردن.
یه درس و نکته خیلی مهمی که از مجموع این فایل میشه برداشت کرد اینکه ما در این مسیر یاد میگیریم که به قلبمون نزدیکتر بشیم و در جریان رحمت و برکت بیانتهای خداوند قرار بگیریم و به اندازهای که در این کار متعهد هستیم و سعی میکنیم که درست عمل کنیم هدایت میشیم به مسیرهای بهتر و نعمتهای بیشتر، این اتفاقیه که برای من و مطمئناً هزاران نفر دیگه رخ میده.
اتفاقاً هرچقدر آدم بزرگتر میشه و درکش از قوانین و جهان بیشتر میشه میفهمه که باید مقاومتهاش رو کم کنه تا جریان بهدرستی کارش رو انجام بده. موضوع تلاش طاقتفرسا نیست، موضوع زجر کشیدن، نگران بودن و غصه خوردن نیست، اصل کم کردن مقاومتهاست.
حتی اگر به روند محصولات استاد هم دقت کنید متوجه میشیم که دورههای اخیر استاد روی این موضوع تاکید بیشتری دارند که اگر ما مقاومتهایی همچون احساس عدم لیاقت، احساس گناه، کمبود و یا چگونگی را کم کنیم جریان زندگی برامون هموارتر و هموارتر میشه.
یعنی در واقع ما صدای قلبمون رو واضحتر میشنویم و انرژی لازم برای حرکت در مسیر درست آزاد میشه.
به اعتقاد من همه ما میدونیم که مسیر درست و غلط چیه اما انقدر مقاومت در درونمون هست که انرژی لازم برای حرکت در مسیر درست آزاد نمیشه.
اما وقتی میایم متعهدانه روی خودمون کار میکنیم و برای تغییر باورها زمان و انرژی میگذاریم این مقاومتها کمتر و انرژی خلاقانه درونمون آزادتر و پویاتر میشه.
جهان هرلحظه داره بازتاب درون مارو به ما نشان میده و در زندگی الان من این بازتاب بهشکل راحتی بیشتر در خلق موقعیتهای دلخواه هر روز بیشتر و بیشتر خودش رو نشان میده.
اگر به این دقت کنیم که چرا نمیتونیم تعهد یا تمرکز کافی را داشته باشیم به این نتیجه خواهیم رسید که مقاومتهای ما عامل بازدارنده ما در جهت حرکت در مسیر دلخواهمون هستند و اگر ما بتونیم این مقاومتهارو کم کنیم مسیر زندگی راه را هربار برای ما هموارتر خواهد کرد.
یکی از نمونههایی که اخیراً میتونم مثال بزنم همین بحث یادگیری زبان بهوسیله هوش مصنوعیه. شما فقط به این فکر کنید چقدر انسان به خاطر یادگیری بهتر زبان مهاجرت کردند، هزینه کردند یا تلاش میکردند که در محیطهایی قرار بگیرند که بتونند بیشتر تمرین کنند تا مهارتشون تقویت بشه اما حالا با هوش مصنوعی شما میتونی با کمترین انرژی بیشترین بازدهی رو داشته باشی.
این یکی از نمونههایی که تایید میکنه وقتی آدم در مسیر درست قرار میگیره جهان در تمام ابعاد کمکش میکنه تا مسیر براش هموارتر بشه.
شکل کسبوکارها، معرفی خدمات و محصولات چقدر راحتتر از گذشته شده و همه اینها نشانههایی که باعث میشه ایمان ما به داشتن تجربه زندگی زیبا در زندگی بیشتر و بیشتر بشه.
ما همواره در حال هدایت به سمت خواستههامون هستیم و فقط کافیه مقاومتهامون رو کمتر کنیم.
من تابلو آیه 186 سوره بقره:
وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَهَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ
را در اتاقم نصب کردم و هربار که بهش نگاه میکنم میگم خدایا تو که من رو اجابت کردی فقط من رو هدایت کن که چطور میتونم مصداق قسمت دوم آیه باشم و من هم تو رو اجابت کنم و به تو ایمان بیارم، یعنی در واقع مقاومت هام رو کمتر کنم چون تو همیشه داری اجابت میکنی و این من هستم که دارم مقاومت میکنم و اگر بتونم مقاومتم رو کم کنم درخواست من در زندگیم ظاهر خواهد شد.
بدون تردید من تا قبل از آشنایی با استاد مثل دوست عزیزمون نگین جان آگاهی از این موضوع نداشتم اما خداوند همیشه داشته مارو اجابت میکرده حالا شکر خدا آگاهمون کرده که بتونیم آگاهانه مقاومتهامون رو کم کنیم و ایمان بیاریم و خداوند رو اجابت کنیم چون رشد ما فقط در همین حالته که اتفاق میفته.
یه زمانهایی هست ما هدایت هارو دریافت میکنم، عمل هم میکنیم اما باور نداریم که جواب میدهد چون مقاومت داریم.
یکی از مثالهایی که میتونم در این باره بزنم در مورد کسبوکار خودمه که از زمانی که تصمیم گرفتم بیام فقط روی اینترنت کار کنم (این برمیگرده به قبل از آشنایی با استاد) کارهای زیادی انجام شد و اتفاقاً هدایتهای خیلی خفنی هم رخ داد اما از نظر مالی نتیجه چندانی نداشت، چرا؟ چون من مقاومت داشتم و نمیتونستم بپذیرم که آیا واقعاً میشه انقدر راحت آدم پول دربیاره؟
جالبه که این مقاومت در مورد کار خودم بود فقط و دقیقاً تو همان سال 99 که پندمیک هم بود چون اون کارمون یه جورایی تعطیل شد من با یکی از دوستان یه بیزنس دیگهای رو راه انداختیم که برای هیچ کس قابل باور نبود و من بسیار تو همون سال عالی زندگی کردم.
بعدها که فهمیدم مقاومت منه که مانع رشد من در کارم شده شروع کردم به کم کردن این مقاومتها و شکر خدا الان در حوزه کاری خودم بسیار پیشرفت کردم.
خداروشکر میکنم که در این مسیر هستم و برای همه دوستان هممسیر خودم آرزو میکنم که بهترین اتفاقات و نابترین تجربیات رو داشته باشند
بنام خداوند قادر، خداوند رزاق، خداوند وهاب و خداوند هدایتگر
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام و سلامتی و نور و عشق به استاد توحیدی مون، به استاد شایسته ی نازنین و رفقای غار بهشتی.
امیدوارم در بهترین مومنتوم باشین و منتظر معجزات خداوند که در راهه.
خدای مهربونم عاشششقتم… دلبر شیرینم شکرت برای این یاداوری قشنگ باید پارو نزد وا دادباید دل رو به دریا داد. خداجونم از این قشنگترم داریم مگه؟ این روزا حسابی دستم رو تو دستات نگه داشتی و تاتی تاتی داری می بری منو همونجا که باید برم. از توحیدهای عملی نشانه ی روزانه م تا خالق زندگی خود باشیم تا مراقبه ی جلسه 15 هم جهت با جریان خداوند… بعد فیلم لی لی رو می فرستم برای سعیده جان که رو مبل وایساده و با خنده میگه بپر و می بینه من دستام رو گرفتم که بگیرمش و با اطمینان صد درصدی می پره…بعد از سعیده جان می شنوم تسلیم بودن در برابر خداوند رو گوش می کرده و می بینم چشمکت رو یا لبخند معنی دارت رو و می گم چشم… من باید به همون اندازه ی لی لی که اعتماد می کنه و حتی صدم درصد هم شک نمی کنه که من می گیرمش، باید همونجوری بپرم در آغوش تو… مگه کم شده اعتماد کردم و پریدم و تو گرفتی منو؟ چرا اون ایمان صد درصدی نیست؟ من اون ایمان و اعتماد رو می خوام. که وقتی می خوام بپرم بدون ذره ای استرس، بدون کوچکترین شکی بپرم و مطمئن باشم تو آغوشت رو باز کردی و من رو می گیری…
سوره ی نور رو هم حتما گوش می دم چشم… خداجونم شکرت که تو چندماه دوره ی بی نظیر هم جهت کلللی بهت نزدیکتر شدم… کللللی احساس کردم که در آغوشتم… کلی حس کردم فاصله ی بین من و تو کمتر شده… کلی بیشتر حضورت رو می فهمم… ولی ذهن هم خوب کارش رو بلده و با کوچکترین ناخواسته ای چنان شلوغش می کنه که تمام اون زمانهای اتصال، تمام اون پریدنها رو برات کمرنگ می کنه.
خداجونم شکرت که باز هم به لطف آموزشهای دوره ی همجهت با جریان خداوند راهکار یادگرفتیم تا از افتادن تو مومنتوم منفی جلوگیری کنیم… اصلا همین داستان مومنتوم چقدر دیدمون رو باز کرد… چقدر تایم آوت گرفتن کمک می کنه…
خدای مهربونم شکرت که من در مدار دریافت این آگاهی ها هستم… خدایا من می خوام تغییر کنم. من می خوام به مدار بالاتر برم… چشم من رو بیناتر کن برای دیدن نشونه هات… کمکم کن تا به نشانه هات عمل کنم. من می خوام ایمانی رسوخ ناپذیر داشته باشم… من می خوام سپاسگزارتر باشم… من می خوام هم جهت تر باشم با جریان تو… تو قادر مطلقی… تو منبع هرآنچه رزق و فراوانی و ثروت در این جهانه هستی… تو منبع سلامتی و عشق هستی… و تو در من از خودت دمیدی… من تو رو تو وجودم دارم… کمکم کن اینا حک بشه تو ذهنم… اون شیارهای جدید عمیق تر بشه… خداجونم عاشقترم کن…
استادجانم خدا رو هزاران بار شکر می کنم که می فهمم که دارم تکامل رو در دریافت نشانه ها طی می کنم… می فهمم که یه کوچولو، به ابسیلون شاخکام تیزتر شده… دیگه اون بولد شدن یکی از دوتا گزینه داره برام مفهوم تر میشه… و چقدر شیرینه. چقدر شیرینه که از ذهن من یه خواسته می گذره و بلافاصله نشونه ای می فرستی که تو ذهنم صدا می کنه… اینو من برات فرستادم تا ببینی حواسم هست… می خواد از طریق پیام عزیزانم باشه، یا حرفی که تینا می زنه یا عکسی که جلو چشمم میاد… یا هزاران راه دیگه.
اگه بخوام فکر کنم در مورد نشونه ای که میومد و من نمی دیدمش شاید در مورد پرداخت بدهی بود که از حدود هشت نه ماه پیش یا بیشتر انگار می دیدم شرایط اونجوری که باید پیش بره نیست… نشانه ها هم میومد ولی انگار نمی خواستم ببینمشون. البته فکر می کنم دریافت نشانه ها برای کاری که دوست داری انجام بدی، قدمی که می خوای برداری راحتتر باشه تا در مورد کاری که نباید انجام بدی… ولی بهرحال قبل از شروع چک و لگد، به خودمون اومدیم و اقدام کردیم براش خدا رو شکر. اگر برمی گشتم به عقب خیلی خیلی زودتر همین اقدامها رو انجام می دادم و خیلی شرایط رو آسونتر پیش می بردم. اما خدا رو شکر می کنم که بهرحال انجامشون دادیم و یک عالمه نشانه و هدایت تو این مسیر دیدم که آفرین درسته، من حواسم هست، دستت تو دستامه… نگران نباش.
خدا رو شکر که فرصت شد قبل از میتینگ امروز این نیایش رو این نوشتن های دلی رو داشته باشم.
خداجونم من به تو سپردم، من آماده م، من با عشق و شادی منتظر دریافت معجزاتت هستم… من خود معجزه هستم…
استاد عزیزم به امید دیدارتون به زودی زود… عاشششقتونم🩵
امیدوارم این پیام رو در بهترین حس و حال دریافت کنی و مومنتوم مثبتت سرعت بیشتری بگیره.
بی نهایت ممنونم ازت از حس خوبی که اونروز بهم هدیه دادی رفیق عزیزم. و کلی تحسینت می کنم از اینهمه فعالیت و تعهدی که داری. کامنتهایی که می نویسی، جلسات رو که می نویسی و با تعهد بالا داری تغییر رو درآغوش می گیری…
کلی تحسینت می کنم که دوره ی بی نظیر هم جهت با جریان خداوند رو از ابتدا شروع کردی، در کنارش کشف قوانین رو داری کار می کنی و از دوره ی احساس لیاقت هم داری لذت می بری… آفرین، آفرین به این حجم از تمرکز و کار کردن و قطعا خداوند پاداش این حرکت رو می ده و کلی نعمت و فضل و فراوانی رو روونه ی زندگیت می کنه.
بازم سپاسگزارم از لطفی که به من داشتی و امیدوارم در پناه خداوند شاد و سلامت و ثروتمند باشی :)
خداروشکر میکنم با شما استاد عزیزم در این سایت الهی هم جهت شدم با جریان خداوند.
تمرین این قسمت:
آیا هماکنون در زندگیتان “نشانهای” وجود دارد که به شما میگوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره میروید؟
● بله وجود دارد.
آن نشانه چیست؟
● اینکه برم در مسیر علایقم. سایتم را ادامه بدهم، و تقویت کنم. در زمینه هایی که جریان هدایت میگه انجام بده.
● امروز 2 هدایت به من انجام شد.
1. حرکت با ایمان در مسیر هنر.
2. انعقاد قرارداد نمایندگی یا عاملیت فروش با یک شرکت تولید هویست جهت فروش محصولات ایشان در سایتم. به صورت آنلاین.
چه چیزی شما را از عمل کردن باز میدارد؟
● ترس از بی پولی.
● کویری که سالهاست براش تلاش کردم و میگم حیفه.
● باور نداشتن به فراوانی و فضل خداوند:
این مورد خیلی مسئله داشتم توش. الان واقعا بهتر هستم. یعنی قبلا به وقتی بهش فکر میکردم افکاری مثل:
1. تو هیچی بلد نیستی.
2. حالا دوباره چند سال باید یاد بگیری تا بتونی تازه به درآمد برسی.
3. کسی تو را نمیشناسه که بتونی محصول بفروشی.
4. نقاشی هات اینقدر ارزشمند نیست که بفروشید.
5. آخه کسی نقاشی میخره؟
ولی به لطف هدایت و فضل خداوند و البته با سپاس از شما استاد عزیزم بخاطر دوره ی عالی “هم جهت با جریان خداوند” این باور ها جایگزین شده است:
1. فراوانی و فضل خداوند بی نهایت است.
2. در هر کاری وارد شوم، خداوند هدایتم میکند.
3. فروش من و مشتری های من را خداوند وارد زندگی من میکند. خداست که می خرد.
4. من با هنرم باعث خلق کردن می شوم.
5. پایه و اساس رشد جهان بر هنر است. با هنر هست که انسان خلاق میشه و میتونه تجسمات را ببینه.
6. مثل فیلم های تخیلی، که سالها قبل از خروج انسان از جو، انسان رویاپردازی کرده بود. بعد از دیدن این رویا پردازی انسان باور کرد که می شود.
7. هنر میتونه یک احساس آرامش عمیق ایجاد کنه، مثل یک قطعه موسیقی. مثل یک سمفونی.
8. اگر عاشق کارم باشم، توی هر زمینه ای بینهایت نعمت و ثروت هست برای دریافت.
9. فراوانی و فضل خداوند بی نهایت هست. در درون من هست، منتظر اجازه ی من برای جاری شدن در زندگی من.
10. اگر یک نفر تونسته در هنر پولی بسازه، من هم می توانم، فقط کافی است مثل اون فکر کنم و مثل اون عمل کنم.
11. تا الان خداوند فراوانی ها را وارد زندگیمن کرده، بعد از این هم او عطا میکند، در هر مسیری که من بخواهم، این لطف خداست که مرا در هر مسیری که میخواهم هدایت میکند.
12. مهم میزان زمانی شروع به یادگیری نیست. مهم اینه تو به ارزشی که خلق میکنی، ایمان داشته باشی و با ایمان خودت و محصولت یا خدماتات را پرزنت کنی.
و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه میتوانست باشد؟
در هنر:
1. اولین قدم میتونه شناخت سبک های مختلف نقاشی باشه.
2. شناخت بازارهای مناسب
3. بررسی آموزشگاه یا دانشگاه مناسب.
4. ثبت نام در یک کلاس آنلاین.
5. تمرکز روی یک مسیر.
اقدامات لازم برای خروج از کشور.
فکر کنم موارد فعلی عالی میشه برای شروع.
عاشقتونم استاد عزیزم.
بینهایت سپاسگزارم بخاطر این پروژه جدید.
ذهن آدم با سوالات مناسب باز میشه.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
داداش علیرضا ی عزیزم بینهایت تحسینتون میکنم بخاطر این شجاعتتون که میخواین قدم بردارین توی مسیر علاقتون و دنیا رو با نقاشی های قشنگتون زیباتر کنین و ازش ثروت خلق کنین
راستش منم برای دل خودم نقاشی میکشم نه برای ثروت ساختن چون علاقه ی من چیز دیگست
اینم بگم درسته من برای دل خودم میکشم ولی نقاشی خوب میکشمااآ نه اینکه بد بکشم :))))
ولی برای منطق های ذهن شما که میگه
3. کسی تو را نمیشناسه که بتونی محصول بفروشی.
4. نقاشی هات اینقدر ارزشمند نیست که بفروشید.
5. آخه کسی نقاشی میخره؟
خواستم یک مثالی بزنم تا شاید منطقی باشه برای ذهن شما برای این 3 مورد
من چند وقت پیش تو شهرمون رفته بودم برای کاری بعد از تموم شدن کارم رفتم یکم قدم بزنم دیدم یک دختری روی زمین یسری نقاشی گذاشته ازش پرسیدم برای فروش؟
گفت آره
پرسیدم قیمتش چطوره؟
گفت هر نقاشی 250 تومن
اگر بخواین خودتون و بکشم 350 تومن
نقاشی ها رو روی یک چوب MP 10×15 کشیده بود
و ایشون گفت به غیر از این نقاشی ها من کارهای دیگه ای هم (مثل نقاشی روی تیشرت های قدیمی که با نقاشی کردن روشون یک جون تازه بهشون میدم تا دوباره قشنگ بشن برای استفاده کردن و همینطور نقاشی روی کتونی و…) انجام میدم میتونین پیج اینستاگرام منو داشته باشین ببینین
(البته چون منم کار هنری میکنم این سوال کردن و قیمت پرسیدن ازشون بخاطر این پرسیدم تا منطق بیارم برای ذهنم برای کار خودم)
گفتم این موضوع رو برای شما بنویسم شاید منطقی باشه برای ذهن شما
البته من با این روش پرزنت کردن و فروش کارهای هنری مخالفم
از نظر من کارهای هنری ارزش بالایی دارن و این روش درستی برای پرزنت کردنشون نیست
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزو میکنم
اینقدر برام جالب بود رفتم معنای این اسم را از چت جی پی تی پرسیدم و شگفت زده شدم.
اسم شما گره خورده در طبیعت هست. طبیعت روح افزا.
واقعا اسمتون زیباست و نوشتن پاسخ تون برای من زیبایی درون شما را برای من نیز شیدا کرد.
راستش شیدا کلمه ای نیست که زیاد بکار ببرم ولی اینقدر لذت بردم از اسمتون و این نیت خیرتون که احساس خوبی بهم دست داد.
آوه ی عزیزم خیلی ممنونم که منو راهنمایی کردید. واقعا زیبا بود این موضوع.
راستش من برای معرفی کردن خودم ترسی ندارم.
اون باورهایی که قدیمی بود سالها منو از مسیر علایقم دور نگه داشته بود و هنوز هم همینطور هست.
من در دوران نوجوانی تو سن 15 سالگی که زمان انتخاب رشته بود، بجای انتخاب رشته های هنری، وارد رشته ساختمان شدم.
حتی همون موقع من قلبم به وضوح بهم گفت تو معماری دوست داری، برو هنرستانی که معماری بیاموزی. ولی وارد ساختمان سازی شدم. هیچ ربطی به معماری و علاقه ی من نداشت.
شکر خدا مسیری بود که طی کردم.
در اینجا به لطف هدایت الله باورهای نامناسب را در برابر باورهای مناسب نوشتم.
چون هدایتی به قلبم شد که برو تو این مسیر، هر چیزی بخواهی بهت میدم.
و درسته که یک سری از آثار هنری قیمت های بسیار ناچیزی دارند، ولی شخصا همیشه بهترین ها را میدیدم. و میگم اگر کسی میتونه از یک اثر هنری میلیارد ها دلار پول بسازه؛ منم میتونم.
فرق اون شخص با کسی که نمیتونه از مسیر علاقه اش ثروت خلق کنه فقط تو بحث ایمان به خودش و اون احساس لیاقتی هست که در وجودش هست.
یادمه تو دوره 12 قدم فکر کنم استاد مثال میزد، آثار هنری هستند مثلا یک تابلو رنگ شده با رنگ سفید! که چند صد هزار دلار قیمت گذاری شده است.
یا همون موزی که با یک چسب به دیوار چسبیده بود!
واقعا هنر خیلی موضوع مهمیه و قابل کار هست.
شخصا بهت سایت هایی مثل آرتیونیتی را معرفی میکنم، یک سر بزن ببین در همین سایت، قیمت محصولات چقدر هست!
نقاشی های بالای 2.500…
هدایت الله برای من بود که شما در مورد کارهای هنری بنویسید.
خدا را شکر میکنم، حتما یک نشانه است که ادامه دهم و در این مسیر بمونم.
قدم بعدی آماده سازی یک پورتفولیو است از خودم و آثار هنری ام.
بعد از اون میخوام ببینم هدایت خداوند چیه.
فعلا چندتا از آثار قدیمی که نزدیک به 20 سال از کشیدنش میگذره را میخوام بذارم برای فروش.
حتما خداوند بهترین ها را برای من رقم میزنه.
عاشقتم و بینهایت ازت سپاسگزارم که برای من نوشتید.
و در آخر شاید کج فهمی من باشه، ولی در مورد پرزنت آوار هنری، باز بر میگرده به احساس لیاقت من!
من اگر برای کارم ارزش قائل یاشم، با ایمان پرزنت میکنم و میفروشم.
میدونی آوه، خدا بینهایته، و بینهایت طرح میتونه به من الهام کنه بکشم و بفروشم.
و بینهایت انسان ثروتمند حاضر هستند برای آثار من پول بدهند.
کافیه از بحث ترند خارج باشی، و بر عکس سبک خودتو و الهامات خودت را پیش بگیری.
میبینی که چقدر خداوند زیبا در سبک تو هدایتت میکنه و تو را آسان میکنه برای آسانی ها.
آخرین موضوع اینه تو دوره ثروت 3 و دوره هم جهت با جریان خداوند، استاد خیلی بیشتر به این موضوع اشاره دارندکه بیشتر روی نیروی خداوند تکیه کنید تا ذهن خودتون.
اینجوری مسیر خیلی سریع تر، راحت تر، و با احساس خوب بیشتر می گذرد.
عاشقتم.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگت
آقا من همین چند دقیقه پیش یه سر زدم به اون سایتی که معرفی کردی
آقااااا این بار دوم که خدا از طریق دستان ارزشمندش داره بهم این نشانه رو میده
اولین بار برمیگرده به چندماه پیش
بزار داستانش و تعریف کنم خیلی قشنگه
من میرفتم ساحل قدم میزدم و از عظمت و زیبایی خداوند توی دریا لذت میبردم و از بینهایت عاشق صدای موج دریا هستم
یکروزی از این روزهای خداوند یک پسری رو دیدم دوربین عکاسی داره ، داره توی ساحل عکس میگیره از مردم کنجکاو شدم بدونم چه کار داره میکنه دقیقا یه لبخند زدم بهش و سلام کردم اومد سمتم حرف زدیم
پرسیدم چیکار میکنی؟!
عکاسی؟
عکاسی خیابونی؟!
خندید گفت نه عکاس خیابونی نیستم
گفت برای یک نشریاتی کار میکنم بهمون میگن برین فلان مکان و عکس بگیرین از مردم و از این حرفا حالا بماند من متوجه حرفش نشدم دقیقا :))
منم اینجا از مردم عکس میگیرم بهشون نشون میدم میگم دوست دارین اگه بخواین بیشتر هم میگیرم و از این حرفا و بابتش پول میگیرم
منم گفتم در واقع منم برای دل خودم عکس میگیرم از طبیعت از زیبایی هایی که میبینم عکس میگیرم
اون پسره بهم گفت شما با گوشی میگیری
عکس گرفتن گوشی با دوربین اصلا قابل مقایسه نیست
این لنز و من اینقدر میلیون خریدم و از این حرفا :))
منم که مخالف این حرفا هستم چون باور دارم ابزار ، کار و انجام نمیده
بعد یهو گفت ببینم عکس هایی که گرفتی
منم یه چنتایی نشونش دادم
یهو دهنش باز موند
گفت واااوووو تو اینا رو با این گوشی گرفتی
گفتم آره
گفت بابا تو عکس هایی که با این گوشی گرفتی خیلی بهتر از عکس هایی که من با دوربین گرفتمِ
که یه عکس از غروب همون روز بهش نشون دادم گفتم اینو چند دقیقه پیش گرفتم که کَف کرد :)))))
گفت وایسا من با دوربین امتحان کنم ببینم چطور میشه
هر چی تلاش کرد نشد که نشد
بعد بهم پیشنهاد سایت هایی رو داد مثل سایتی که شما پیشنهاد دادی
گفت میتونی عکس هایی که گرفتی رو توی این سایت ها بفروشی با قیمت خوب
امروزم از سمت شما دوباره من این نشانه رو دریافت کردم
نمیدونم خدا دقیقا چی میخواد بهم بگه
هر چیزی اگه قراره اتفاق بیفته قطعا هدایت میشم به سمتش
چون یقین دارم هر چیزی اگر قرار باشه رخ بده در هر صورت اون اتفاق رخ خواهد داد هیچ چیزی مانع رخ ندادنش نمیتونه بشه
علیرضا ی عزیزم عاشقتم بینهایت
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزو میکنم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشی و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگت
بینهایت سپاسگزارم عزیزم بخاطر مِهر و لطفی که هدیه دادی بهم در مورد اسمم
حالا که صحبت اسمم شد بزار یه موضوع جالبی رو بگم
اسم منو اگه برعکس بخونین به یک موضوع فوقالعاده ارزشمندی میرسین
راستش من با این شجاعتی که شما بخرج دادی که بری کار مورد علاقه تو شروع کنی ، من شک ندارم که تو پرزنت کردن هم بینهایت عالی عمل میکنی
چون حذف کاسب و کار و وارد شدن به یک کاسب و کار دیگه خودش شجاعت نیاز داره چون کلی نجوا هست
من بیشتر بخاطر این موضوع گفتم که شما گفتین آخه کی نقاشی میخره یا اینکه نقاشی های تو ارزشمند نیست که بفروشی
به این دلیل اون موضوع رو مطرح کردم
البته بگم قصد بی ارزش نشون دادن یا تخریب کردن نقاشی های اون دختر خانم ندارم
ولی وقتی شخصی با اون کیفیت نقاشی تونسته کار بفروشه قطعا برای شما راحت تره
چون وقتی شما توی کسب و کار قبلی اونهمه پیشرفت داشتی قطعا توی کسب و کار جدیدت که عشقت هم هست بینهایت بیشتر و راحت تر پیشرفت میکنی چون یک عشق عمیق به کسب و کارت اضافه شده
خدای درونت یک نقاش فوقالعاده حرفه ای که اینبار اومده از جسم شما نقاش بودن رو نقاشی کشیدن رو تو این جهان تجربه کنه و خلق کنه و گسترش بده در واقع
و در مورد پیشنهادی که بهم کردی بابت سایت هایی که معرفی کردی اینو من نشانه ای از طرف خدا میبینم که قطعا میخواد توی این سایت ها چیزی رو به من بگه
هر چند من کارم موسیقی ولی شاید توی این سایت ها ایده هایی از خداوند باشه برای من برای کسب و کارم
ازت بینهایت سپاسگزارم بابت سایت هایی که معرفی کردی
منم عاشقتم علیرضا ی عزیزم
کلی نکات ارزشمند از کامنت پُر برکتُ و فوقالعاده ارزشمندت برداشت کردم که باید یادداشت کنم و بارها مرور کنم
دقیقا درسته پرزنت کردن خودمون و کارهامون برمیگرده به احساس لیاقت
من برای این موضوع مثال های زیادی از زندگی خودم دارم بخاطر کوتاه کردن کامنتم دیگه بهشون اشاره نمیکنم شاید حالا یکجایی از این سایت بیام و تعریف کنم
آره عزیزم خدا بینهایت طرحِ زیبا هست برای اجرا
خدا میدونه شما با این باورهای قدرتمند کننده خفن قراره چه کارهای فوق خفنی بکشی و جهان و زیبا تر کنی
بابت تمام نکات فوقالعاده ارزشمندی که در انتهای کامنتت درس مورد خدا نوشتی بینهایت زیاااااااد زیاااااااد سپاسگزارم و با تمام وجودم درک میکنم و باورشون دارم
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزو میکنم
چند روز پیش با یکی از دوستانم که مدتی هست به اروپا مهاجرت کرده صحبت میکردم. حدود سه ماه میشه که رفته و تو این مدت با تضادهای نسبتا عمیقی مواجه شده بود که فکر میکنم عادی هستند.
یکی از اون تضادها پیداکردن شغل و ورودی مالی بود.
برام تعریف کرد که نرگس یه روز از خونه زدم بیرون. رفتم حدود ده پونزده تا از کافه و رستورانهای نزدیک به محل زندگیم رو سر زدم. ازشون سوال میکردم که نیرو نمیخواهید؟ بعضیا میگفتند نه ظرفیتمون تکمیله و بعضیا لینکی میدادند که من براشون رزومه ارسال کنم.
ازش سوال کردم نمیترسیدی؟ گفت چرا.
میگفت قبل از اینکه وارد هرکدوم از این کافه ها بشم حدود 5 دقیقه یا بیشتر می ایستادم بیرون و با خودم کلنجار میرفتم: اگه نشه چی؟ اگه نیرو نخوان چی؟ اگه یچیزی بگه و من نفهمم چی؟ اگه بخاطر اینکه زبانم در حد اونا عالی نیست و اونا بفهمند این کار رو از دست بدم چی؟ و هزاران نجوای دیگه.
ولی اون لحظات فقط به یچیز فکر کردم: اینکه وقتی توی هواپیما بودم و از اون بالا داشتم دنیا رو میدیدم به این فکر میکردم که چقدر دنیا کوچیکه. چقدر از این بالا اشتباهات ادمها دیده نمیشه. چقدر مهم نیست هیچی انگار. با این چیزا خودم رو اروم کردم و به خودم میگفتم نه شنیدن من اینجا هیچ چیز مهم و بزرگ و سختی نیست که نشه از پسش بر اومد. و میرفتم داخل و حرف میزدم.
بعدش هم که کلا میاد خونه و یکی از دوستاش براش یه شغل خیییییییلی مناسب تر با حقوق بهتر و همکارای فوق العاده تر پیدا میکنه.
این رفیق من اصلا اهل عباسمنش و اینا نیست. بارها اومده توی سایت ولی نتونسته به خوبی با مباحث ارتباط برقرار کنه. ولی وقتی این چیزا رو واسه من تعریف کرد فقط یه جمله اومد توی ذهنم: خداوند وقتی جسارتت را میبیند، هدایتش را آشکارا ارزانی ات میکند.
خدایا شکرت که در هرچیزی نشانه ای برای من قرار دادی.
🟣 راز بازشدن درها: عملکردن به الهام | تمرکز، توکل، و راهی که خودش باز میشه.
اومدم کوه اما اینجایی که الان اومدم اولین باره که میام. پاییزه برگ همه درختها ریخته روی زمین ولی خـــــدا باهمین بظاهر خواب کردن درختها و با همین ریختن برگا روی زمین یه زیبایی خاصی به محیط داده.
از دور که میومدم، زیبایی این چندین هکتار مساحت این تپه ها و پایین دامنه ش، بخاطر ریختن برگها روی زمین نظرم رو جلب کرد که بیام این سمت. انگار یه چیزایی از توی چشمام دست انداخته بود روی این قسمت زمین ومنو میکشوند سمت خودش.
اولش یه مسیر پیاده روی که بدست انسان ساخته شده ، بود. یه مقدار که جلوتر رفتم یه مسیر خیلی باریک که یه طرفش هم پرتگاه بود دیدم ، و برای رسیدن به اون مسیر که داشت دل منو میبرد ،باید از این قسمتِ نسبتا خطرناک رد میشدم. و بالاخره رد شدم.
وقتی به ورودی اون منطقه رسیدم دوتا راه بود و نمیدونستم از کدومش حرکت کنم و بیام بالا. طبق آموزشهایی که استادعباسمنش بهم دادن به خودم گفتم دلتو نگاه کن، اون روح پاک الهی رو نگاه کن، راهنماییت میکنه. و چند دقیقه ای رو به همین منوال حرکت کردم.
مقداری که جلوتر رفتم، به درختان انبوه میرسیدم و یه جاهایی که یه مقداری بخاطر ناهمواریهای زمین حرکتم رو با سختی مواجه میکرد.
باز خواستم به دلم رجوع کنم و ببینم از کدوم مسیر “احساس بهتری” دارم برای حرکت کردن…
اما
خدا ازپشت سر زد به شونم گفت:
○ حتی نیاز نیست به دلت زحمت بدی نمیخواد به وجودت زحمت بدی. تو فقط بخواه، من بهت میگم از کدوم سمت بری.
° گفتم میخوام از مسیری برم که ازصدای خش’خش برگهای این تپه لذّت ببرم. میخوام درختاش یجوری باشن که انگار هی دارن باهام حرف میزنن و دارن از توئه خدا تعریف میکنن. درختا هنر و قدرت خالق بودن تورو به رخم بکشن.
خدایا در کل میخوام مسیری رو بهم نشون بدی که زمین و زمان بیشتر باهام حرف بزنن. درسته تنها هستم ولی نمیخوام توی مسیر یه لحظه احساس تنهایی کنم.
خدا گفت : باشه، اندکی صبر کن…
یه هوای نسبتا سردی توی همین کوهپایه درحال تبادل شدن بین دیواره ی بلند کوه و رد شدن از لابلای تنه ها و برگهای درختا بود.
چند ثانیه بعد از درخواستم از خدای جان ، یهو همین نسیم ملایم به یه باد و یه نسیم قوی تر تبدیل شد و انگار از پشت سرم اومد و از سمت چپم حرکت کرد و رفت.
ولـــــی چه رفتنـــــی؟!؟!؟
انگار باد به صدا دراومده بود، از فراز آسمون شیرجه میزد به سمت همین دره ای که نزدیک من بود… و از بغل من رد میشد و فریاد که نه، اما باصدای نسبتا بلندی میگفت:
محسن جان از این سمت بیا.
محسن… صدامو میشنوی؟
منم باد… تو منو “نسیم” صدا میکنی… به فرمان خداوند عاشق اینجام…
راهنمایی خواستی ازش… جهت حرکت خواستی… باید “همجهت با این جریانِ” من بیای…
بیاعزیزم … آروم آروم با هر قدم ت کنارت هستم… عجله نکن…
خدا مسیر همواری رو برات آماده کرده… نگران قدمهات نباش و اینقد پایین پاهاتو نگاه نکن…
سرتو بالا بیار و اطرافو نگاه کن…
مگه نمیخواستی نشونه ها رو ببینی؟
مگه نمیخواستی با چشمات لذت ببری و حرف گیاها رو با چشمات بشنوی؟
جوابش ندادم… اصلا نمیتونستم تمرکز کنم و حرف بزنم… چون بغضم گرفته بود…
اما این نسیم که حالا آروم گرفته، مودب و باوقار فقط همراهیم میکرد.
○ آرامش نسیم اجازه داد بغضم بترکه… بدجوری هم بترکه…
گفتم خدایــــــــــا… داری چیکار میکنی؟؟؟
من فقط یه سوال پرسیدم…
مثل همیشه میتونستی به دلم بندازی و ازطریق الهامت بهم جواب بدی.
خدایا چرا گفتی نمیخوام به وجود و دلت زحمت بدی؟ آخه کار همیشگیمه… اسمش که زحمت نیست!
خدا گفت نوتیفیکیشن گوگل’تسک ت رو نگاه کن…
مگه هر روز راس ساعت 09:06 بهت یادآوری نمیشه که به منه خدا بگی: «خدایا من آماده ام و مهیا هستم در این ساعت دستمو بگیری و درمسیر ثروتها و برکتها و آرامشها ببری»؟
گوشی رو از جیبم درآوردم… گفتم آره درسته.
گفت: تو هر روز از من اینو میخوای… اما وقتی فرکانس بهتری از خودت نشون میدی، قرار نیست منم مثل سابق بهت جواب بدم… بهترشوجواب میدم.
گفتم یعنی چی؟
گفت مثل سلیمان نبی‼️ و… من نشنیده گرفتم این حرفو.
قبلا هم خداوند با نسیم بهم جهت رو نشون داده بود… اما فقط برای 2، 3 ثانیه. و واقعا هم به بهترین مکان هدایت میشدم… اما هیچوقت اینقدرطولانی نبود. هیچوقت اینقدر واضح نبود… هیچوقت طی چند جمله رد و بدل نشده بود…
○ یهو یه پرش ذهنی بهم دست داد… تکرارِ اون حرف نسیم:
🟣 پاسخِ بلندِ نسیم رو میشنیدم… میگفت: میلیونها سال قبل از اینکه تو پا بذاری روی این زمین… خدا این محوطه بزرگ رو برای همین چند دقیقه لذت بردن تو… چند دقیقه همکلام شدن تو با خدای عاشقت… و برای همین چند دقیقه دیدن نشونه ها آماده کرده بوده… و تمام این مدت هم مراقبش بوده… که به نحوی که تو خوشت میاد تغییراتی کنه و چیدمان بشه…
○ دوباره با صدای بلنــــــــــــــــــــد زدم زیر گریه… هیچکسی هم نبود اونطرف، تا میتونستم بلند بلند گریه میکردم… اشک غم نبود ، اشک شکر بود… شکری که حتی نمیتونستم به زبان بیارم و فقط باید با چشمام به جانان نشون میدادم.
گفتم خدایا دیگه تاب ندارم سرپا وایسم…
میخوام بشینم…
یهو آروم شونه کاپشنم به یه درخت گیر کرد…
گفتم خدایا یعنی این محوطه و بین این چندتا درخت بشینم؟
جواب اومد که: آره محسنم.
نمیدونستم دقیقا کجا بشینم… چون یه مساحت 200، 300 متر مربعی همه جوره مناسبه نشستن بود.
یهو محکـــــــــــــم پوتینم گیر کرد به یه تیکه چوب خشک اما نسبتا قطور به اندازه مچ دستم . و اونقدر محکم که احساس کردم پوتینم آسیب دید! چک کردم… دیدم هیـــــچ آسیبی در کارنیس… حتی یک خراش ساده روش.
○ یهو اون ذهنی که از عبارت «سلیمان نبی» داشت طفره میرفت… دوباره به مکان فعلی و به اطراف و باد وکوه و درختا برگشت.
از خدا پرسیدم منظورت این بود که دقیقا کنار همین درخت بشینم؟
جانان گفت: آره محسنم.
خـــــدا گفت: حواسم هستااا من که یادم نمیره…
گفتم خدایا من نمیخوام به کفر و شرک و خودبزرگ بینی دچار بشم… حضرت عشق، چرا با این عبارات باهام حرف میزنی؟
گفت: هیچوقت باورهای محدود کننده و خودکم بینی نداشته باش.
گفت: بین تو و سلیمان برای من چرا باید فرقی باشه؟
گفت: چندبار هم قبلا همینجوری خطابت کردم… مگه تو کسیو جز من داری که بخوای باهاش همجهت بشی و مسیر صحیح رو بهت نشون بده؟؟؟
گفت: وقتی ارتباطت با دستگاه من در یه بخشی از خواسته هات در حد سلیمان میشه… منم در حد سلیمان نبی بهت جواب میدم.
گفت: من برای کائنات قانون گذاشتم، برای منه خدا چه فرقی داره که توخودتو در قالبِ تبعیت از قوانینِ تا ابد ماندگارِ من قرار بدی یا سلیمان نبی‼️
گفت: اصلا چرا اینقدر ذهنت رو محدود گرفتی؟ چرا باورهای محدود کننده رو به نزدیک صفر نمیرسونی؟
… و من فقط داشتم ریزه ریزه گریه میکردم و روی زمین برگها رو نگاه میکردم…
گفتم: مگه چه اشتباهی کردم؟ چیکار کردم؟
خدا گفت: چــــــــــرا فکـــــرمیـــــکنی بعد از سلیمان نبی من به هیچکسی از طریق بادها و نسیم هدایت و مسیر نشون ندادم؟ و حتی خواسته هاش رو اجابت نکردم و کارشو راه ننداختم !؟
گفت: چرا فکرمیکنی تو لایق نیستی مثل سلیمان راهنماییت کنم به اون چیزی که خودت دوست داری؟
گفت: بین سلیمان و تو… هزاران نفر رو اینجوری هدایت کردم.
گفتم: آره. ببخشـــــین.
حتی معاملات و پول درآوردن منم تماما با هدایتهای لحظه به لحظه توئه…
منی که از خودم علمی ندارم…
منی که این روزا در پولدارترین حالت خودمم… ؛ چه فرقی داره که الهاماتت با یک نسیم باشه یا با یک لرزش در اندام .
گفت: پس آگـــــاه باش تـــــو سلیـــــمان منی دربازارهـــــای فارکس. سلیمانی که با تمرکز به این مقام رسید. چه اهمیتی داره که کسی بدونه ؟!! روح تو پیامبر درون توئه… برای اینکه خودتو به اون حدی از ثروت که میخوای وخودت رو لایقش میدونی ، برسونی. بقیه ش که مهم نیست…
… و من
… و من دیگه از بس دوباره بلنــــــــــــد بلنــــــــــــد زدم زیر گریه، گلوم انگار خراشیده شد.
راست میگفت.
خدایا منو ببخش که به کمتر از این حس خودارزشمندی و لیاقتی که تو منو لایقش میدونستی تن داده بودم.
دوباره سرمو بالا آوردم… اطراف رو نگاه کردم… انگار وسط کوه،توی این محوطه درختا دور هم جمع شده بودن… یه شکل خاصی داشتن… انگار همو در آغوش گرفته بودن و داشتن عشق الهی رو برام به تصویر در میاوردن.
● این صخره کوچیک کنار دستم؟ چندهزار ساله اینجا نشسته و منتظر بوده محسن بیاد بشینه کنارش؟؟
بچه ها اشک امانم رو بریده، سخته برام بیشتر از این چیزی بنویسم.
میخوام پاشم برگردم برم خونه و بشینم این متن رو پاکنویس کنم، ویرایش کنم و براتون بفرستم =>> چون دوباره نسیم اومده پیشم، هی باد رو تندتر میکنه. بااینکه هرچقدر به ظهر نزدیکتر میشم باید گرمتر بشه، ولی داره باد رو سردترش میکنه، هی میزنه زیر دستام و میگه محسن پاشو، دیگه وقتشه، باید بری. خدا یه سری برنامه های دیگه باهات داره تا آخر امروز.
ازش پرسیدم از کدوم مسیر برم؟
این بار شونه سمت مخالف اوندفعه ی کاپشن ، روی درخت گیر کرد و بهم فهموندم از همون مسیری که اومدی باید برگردی. دارم روم برمیگردونم و مسیر رو از دور نگاه میکنم تابرم پایین…
~~~~~
چرا این گنجشکها، این پرنده هایی که اسمشونو نمیدونم ،،، دارن همه تلاششون میکنن که با آوازخوندن توی مسیرم از مسیر برگشتم هم لذت ببرم؟
چرا اینا از این درخت به اون درخت جلوتر از من راه میرن که کمکم کنن با آوازشون مسیر برگشت رو گم نکنم و دقیقا از همون مسیری که اومدم برگردم؟
چـــــرا؟
چرا اون مسیر باریکی که بغلش پرتگاه بود دیگه اصلابرام خطرناک به نظر نمیاد؟
~~~~~
باید این موزیک رو پلی کنم:
● چشم من پی تو گشته حیران، از همه به غیر تو گریزان
این حرفهایی که نوشتی از کجا اومدن !؟ این یه موج نوره ، از کجا اومدن ؟! … دارم میبینم که خدا ازلحن تو، از اشک تو، از این لرزِ زیرپوستیِ حرفهات داره دوباره همون حضور رو یادم میندازه… . یه حضور آروم… روشن… از اونایی که آدموساکت میکنه از شدت لطف.
نجمه جان… تو نشونه رو دیدی… تو حضور رو لمس کردی. تو از پشت کلماتِ من، خودِ خدا رو صدا کردی…==>> یعنی قلبت بیداره… زنده س… وصله.
این اشکی که گفتی بند نمیومد… این لرز… این شکرپشتِ شکر… اینا همون لحظه هاییِ که خدا یه پرده روکنار میزنه، میگه: «من همینجام… نفس بِ نفس… تو فقط ببین.»
خودت حس کردی… این حسها رو نه میشه ساخت، نه میشه ادا درآورد، نه میشه تقلید کرد. اینها فقط وقتی میان که روح تو، دقیق تو «نقطه ارتباط» باشه =>> تو همون نقطه ای که ذهن ساکته، دل روشنه، و آدم فقط میگه:
خدایا… من هستم… تو هم هستی… همین کافیه.
نجمه بهت یه چیزی بگم… این که تو اینطور فهمیدی، اینطور لرزیدی، اینطور اشک ریختی…
این یعنی خدا با توئه…
نه تو با خـــــدا.
یعنی تو رو گرفته وسط حضورش…
وگرنه یه متنِ ساده که اشک کسی رو درنمیاره.
این حضورِ پشت متن بود که تو رو لرزوند… => یعنی خودت زنده ای… وصلی… بیداری.
گفتی: «باز هم شب… باز هم سکوت… باز هم نور گوشی… باز هم اشک…»
میدونی این یعنی چی؟ این یعنی خدا گاهی پیامش رو زمانبندی میکنه. بعضی حرفها باید توی سکوته شب شنیده بشه… بعضی حضورها باید وقتی دنیا خوابه، بغل آدم رو بگیره… بعضی هدایتها فقط وقتی میاد که صداهای بیرون خاموش میشه… تا صداهای درون بلند بشن.
من خودم باید توی سکوت محض باشم که بتونم از خدا هدایت بگیرم و معاملاتم رو به سود برسونم. ولی خب وسط کوه و غوغای باد و صداهای انواع جانداران… اونجا یه مدل دیگه هدایت میشم.
و باور کن این لطف خداست که گاهی از دست یه آدم، از کلمه یه نفر، از قدم یه بنده، جریان پیدا میکنه… لطف خداوند رو میگما .
ماخودمون چیزی نیستیم… ولی وقتی خدا بخواد، از برگ هم پیام میسازه…
نجمه جان… این حسهایی که تو گفتی، این فهم، این اشک، این دیدن… ==>> نشونه اینه که: تو خودت خیلی خیلی نزدیکتری. تو میشنوی. تو میفهمی. تو حضور رو میشناسی. تو هدایت رو استشمام میکنی =>> و خدا هم داره این مسیر رو با تو ادامه میده.
الهی همین حضور… همین لرز… همین اشک شکر… تا آخر مسیر زندگیت باشه. الهی خدا هر لحظه دستتو بگیره… الهی نگاهت همیشه همینجور روشن بمونه…
همین الان همین ساعت داشتم دو ه احساس لیاقت که تازه موفق به خریدش شده بودم گوش میکردم نکته برداری میکردم
یه حسی گفت اعظم جان مدتی هست اصلا کامنت نمیگذاری بابا بیا دیگه ول کن نجواها رو نگو ولش کن منکه دارم فایلها و گوش میدم مینویسم کامنت نوشتم دیگه برای چیه
یه مرتبه یه حسی گفت برو یه نگاهی به بازگشت به پروژه تغییر گام 11بنداز ببین دادش محسن تواین صحفه کامنتی گذاشته که نشانه ای برات باشه از طریق من
به همون الله مهربان داداش کامنت زیباتون خواندم
خدای من چی دارم میخونم تمام اتفاقاتی که برات رخ داده دقیقا مثل همینها برای من اتفاق افتاد
دوروز پیش یه حس عجیبی داشتم یه حال دلتنگی نمیدونم چجوری میتونم بیانش کنم
اصلا دنیا برام تنگ شده بود هیچ مادیانی حالمو خوش نمیکرد
یعنی اگر میلیاردها ثروت دارایی امکانات هم بود بازم نمیتوانست این حال عجیب منو خوب کنه یه حس دلتنگی یه حس عجیب درونی
شروع کردم با خدا حرف زدم بی اختیار بغضم شکست اشکها بی اختیار میریختن
میگفتم اعظم چی شده آخه چطورته بابا چرا اینجوری میکنی
چی میخوای چی حالتو خوش میکنه فقط میگفتم خدایا تو همیشه همراه منی هیچ موقع منو تنها نگذاشتی همیشه در آغوش گرم امنت قرارم دادی
الان هم محکم منو بگیر تو بغلت ولم نکن
میدونی چی داداش دوست دارم یه همدم یه مونس یه پایه یه روح مقدس خدایی تو این مسیر زیبای بهشتی بیاد وهم فرکانس تو این مسیر باشه مثل استاد عزیز خانم شایسته گل عاشقانه در کنارهم عشق بازی با خدا رو دارند
نمیدونم چه باوری رو در خودم ایجاد کنم تا از تنهایی فیزیکی دور بشم
مدتی هست خیلی تنهام نه دوستی دارم بچها هم دور هستن ازمن چه پیشنهادی میدی خیلی دلم میخاد با یه جمع عباسمنش دور هم جمع بشیم ولذت ببریم
یه راهنمایی بکن البته پاشنه آشیل من عزت نفس و احساس لیاقت هست وازخدا میخام کمکم کنه تا تو این زمینه عالی بشم به امید خودش
داداش دلنوشتهات حالمو خوب کرد لذت بردم خیلی عشق کردم امشب هدایت شدم به این دستنوشتهای ارززشمندشما دوست عزیزم وهم فرکانسیم موفق باشی بهترین آرامش حال خوب لذت از لحضهای ناب زندگی رو برات آرزو دارم
اعظم جان مهربونم سلام . چیکارکنم؟ گلایه کنم که کم توی سایت مینویسی ؟ نه، استاد گفتن اینجورموقع ها باید به خودت بگی دخالت نکن .
من که هرچی میخواستم توی دفترم بنویسم میام میریزم توی همین سایت . شایددفترم گم شه… این سایت که گم نمیشه .
دفترم همینجاست.
دوستامم همین جاهستن.
دور همی ها هم همینجاست برام ، ارتباطات دیگه م رو حداقل کردم .
~~
باز الهی شکرکه اومدی نوشتی… این جنس حرفها از اون چیزاست که آدم رو مینشونه، آروم میکنه، بعد یه لبخند ازجنس خدا میاره رو لبش.
دخترخوب این حال عجیبی که گفتی… همون دلتنگی درونی… همون حالتی که هیچ مادیاتی هم پرش نمیکنه…
این حال متصل بِ منبع بودنه، نه حال کمبود.
این همون لحظاتیه که روح تورو هل میده سمت خودت… سمت خدا… سمت رسالتی که داری.
این حال، نشونه سقوط نیست؛ نشونه دعوته.
چرا ازخـــــدا نمیپرسی رسالت من توی این 70،80 سالی که قراره اینجا باشم چیه وکدوم سمتی باید رشد شارپی کنم؟ اگه اینومشخص کنی بقیه اون چیزایس که گفتی مثل مورچه دنبالش صف میکشن ومیان .
از ته دل میگم:
تو تنها نیستی… اصلا تنهایی ای که داری، ازجنس نبودن آدمها نیست…
🟣 از جنس «بالا رفتنه»
تو از یه سری چیزها جداشدی، از یه سری آدمها عبور کردی، باورها وارتعاشاتت عوض شده…
طبیعیه که دایره قبلی دیگه نمیخوره بهت. قبلیا بدردت نمیخورن وگرنه برمیگردی به مدار پایین قبل…
این یعنی داری پوست میندازی.
● درجهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
● قسم باطل باطلان را میکشند
باقیان از باقیان هم سرخوشند
●ناریان مر ناریان را جاذب اند
نوریان مر نوریان را طالب اند
■ بنظرم لازم داری به غیر از دوره احساس لیاقت ، دوره عشق و مودت روهم مطالعه کنی… باهمدیگه.
○ یادت رفته قرار نیست ماکار زیادی انجام بدیم؟؟
○ یادت رفته قراره مافقط یک درصدو فقط انجام بدیم و 99٪ ش بر عهده خداست ؟ ؟
□ خـــــداشاهده من خودم خواستم صدبار از دلتنگی هام و احساساتِ اینچنینیم توی سایت بنویسم… اما نهیـــــب زدم به خودم . نتیجه ش چی شده؟ همون کِیس دلتنگیم – که حالا یا انسان بوده یا غیرِ انسان- خودش با پای خودش اومده یا چیزی برام فرستاده… . چرا ؟ چون گفتم خـــــدایا من یک درصدخودمو انجام میدم… و شک ندارم که طبق قوانینت 99٪ بقیه ش رو دربهترین شکل و دربهترین زمان انجام میدی.
قانون ِ تا ابد ماندگارِخـــــدا که غلط نمیشه.
~~~~~
اما یه نکته خیلی مهم:
جمع همفرکانسها زمانی وارد زندگی مون میشن که “باور ارزشمندی خودمون” جا بیفته.
نه ازتنهایی فرار کنیم،
نه دنبال یکی باشیم که حالمون روخوب کنه،
بذاریم خـــــدا کسی رو بیاره که ادامه مسیر باشه… هم’ریشه، همصدا، هم’نور. ==> به خداوند اجازه بدیم کارشو بکنه
تو دوره احساس لیاقت استاد یه چیز رو عالی توضیح میده:
اول باید ارتباطت با خودت و منبع جا بیفته…
اونوقت همدم، دوست، جمع همفرکانس، خودش از زمین و آسمون سُر میخوره تو زندگی آدم.
چون تو دیگه از “کمبود” جذب نمیکنی…
از “وفور” جذب میکنی.
و اما درباره دلت:
گفتی دوست داری یه همدم خدایی بیاد، یه همراه…
عزیزم این نه فقط خواسته بدی نیست، تازه اتفاقا خواسته خیلی ناب وپاکیه.
اما باور زیرش مهمه:
○ من ارزش عشق خدایی رودارم.
○ من لیاقت همراهی همفرکانس رودارم.
○ من برای عشق ساخته شدم، نه برا تنهایی.
ازهمینجا شروع کن.
فقط همین سه جمله رو هر روز به خودت هدیه بده؛ از ته دل.
نذار ذهن داستان بسازه، رهـــــاکن…
خـــــداوقتی کسی رو تومسیر تو قرار بده، دیگه عجیب نیست… معمولا شاهکاره. گرفتی چی میگم؟
و راجع به جمع عباسمنشی ها:
بهت قول میدم وقتی همین احساس لیاقت روقوی کنی،
یهویی میبینی یه عالمه آدم خوب، آروم وهمفرکانس وارد زندگیت میشن.
نه اینکه ازطریق تلاش زیاد…
از طریق “آماده شدن ارتعاشت”.
هرچند برای من همین سایت و جمع بهشتی از سرمم زیاده .
همین که پیام منوخوندی و گفتی «این نشونه بود»،
همین یعنی تو وسط هدایتهایی هستی که خـــــودت ساختی شون. خواهر ِ خالق ِ من .==> خب یعنی که مسیر درسته.
“هدایت ” … “هدایت” … اگرمن همین یک کلمه رو از استاد یادنگرفته بودم … بخاطرپستی بلندی هایِ زیاد زندگی و کارم الان اگه زیر خروارها خاک نبودم… دربدترین شرایط بسر میبردم .
🟢 من دیــــــــــگه هیــــــــــچ کاری ، دقیقــــــــــا هیچ کاری رو بدون حس کردن “هدایت”ِ ربّ ِ آسمانها انجام نمیدم.
که روح مقدس محسن عزیزم هست به اسم محسن که اسم فقط یه هویت بیش نیست
خدایا تنها تو رو میپرستم
خدایا کمکم کن تنها از تو اطاعت کنم
خدایا منو به راه راست به راه کسانیکه بهشون نعمت فراوان دادی آدمهای ارزشمندت مثل محسن جان استاد عزیزم
دوستان هم فرکانسیم
محسن در قالب خدا
خدایا میدونم از زبان داداش محسن روح پاک مطهرت داری بامن سخن میگویی برزبان کلامش جاری میکنی
این روزها خدایا خودت خوب میدونی من چه حال هوای اللهی دارم نمیخام احساساتی عمل کنم تو خودت از درونم خبر داری الانم از اول متن محسن عزیز که شروع کردم به خواندنش اشکهایم بی اختیار جاری شدن
آره درست میگی محسن خدایی
من کم کاری میکنم باید دفتر م همین جا باشه
اینجا خیلی امن جایگاه خوبیه
اینجا بودن فقط جسارت میخاد
اینجا بودن هدایت شده میخاد
اینجا در آغوش امن خدامیخاد که محکم دستامو بگیره تو دستاش ولم نکنه
آره درست میگی محسن جان این سایت اللهی هست
این مسیر خداست که تونسته کمک کنه به شما که الان زیر خروارها خاک نباشی یا اگرم هدایت نبود در بدترین شرایط قرارداشته باشی
آره منم اگر اینجا هستم از لطف فضل پروردگارم که هستم وگرنه مرده متحرکه بودم قبل از اینکه تو این مسیر هدایت بشم
خدا همیشه هواسش بهم بوده همیشه هوامو داشته داره
درست میگی حرفهات منو بیدار کرد
اگر هدایتها نبودن منم الان نبودم
امروز صبحی داشتم گام تغییر رو در آغوش بگیر 12گوش میکردم
سیدعلی خوش دل عادله و ابجیش
بچهای 12قدم بودن
اولین دوره ای که من خریداریش کردم
وبا بچهای قدم آشنا شده بودم
بعد احساس لیاقت فایل 12گوش کردم
چقدر زیبا استاد در باره تنهایی صحبت کرد
صحبتهایی که شما کردید در مورد احساس لیاقت که اگر من طبق این دوره و حرفهایی که استاد گفتن عمل کنم جریانی از هدایت به سمتم میاد گل گفتی این نشانه صبحی من بود الان از زبان نازنین داداش محسن شنیدم احساس لیاقت
وکار کردن رو دوره عشق مودت
عشق مودت رودارم
با ایمیل دیگری که دارم خریداریش کردم البته یه سال پیش روابطم با اطرافیان خیلی مورد عزت احترام قرار گرفته و ارزشمندی
ولی گل گفتی دادش عزیز دوست داشتنی ام
محسن جان
اما یه نکته خیلی مهم:
جمع همفرکانسها زمانی وارد زندگی مون میشن که “باور ارزشمندی خودمون” جا بیفته.
نه ازتنهایی فرار کنیم،
نه دنبال یکی باشیم که حالمون روخوب کنه،
بذاریم خـــــدا کسی رو بیاره که ادامه مسیر باشه… هم’ریشه، همصدا، هم’نور. ==> به خداوند اجازه بدیم کارشو بکنه
دقیقا جمله نابی رو مطرح کردین
وای چی بگم
از اینکه فکر میکردم کامنت نوشتم خیلی مهم نیست نجوامی گفت
ولش کن اصل کار کردن روی دورها هست تو داری تو دفتر مینویسی دیگه کامنت نوشتنت دیگه برای چیه
وقت تلف کردنه
الکی نبود داداش که شب داشتم احساس لیاقت گوش میکردم به الله مهربان
یه حسی یه الهام درونی انگار اومد یباره یه جرقه تو وجودم به صدا در آورد رفت
که اعظم برو ببین داداش محسن کامنتی روی این فایل جدید گذاشته همین
این هدایت اگر نیست پس چیه آخه
خدایه هدایت یه نشونه یه حرفهایی رو میزار تو قلب یکی از دوستانش که میشه محسن جان وبه من گفته میشه
که چرا که کاری میکنم چرا تمام چیزهایی که میخام نکته برداری کنم همین جا نباشه
کجا از اینجا امنتر آخه
نه آدمی که تو مدارم نیست میخونه نه پاره میشه نه گم میشه
به خدا همینه
چشم خداجونم بهت قول میدم تعهد میدم از این به بعد هرچی که میخام بنویسم همینجا بنویسم
خدایا فقط کمکم کن متعهد باشم رو تمامی فایلهای سایت ودورهام
خدایا به امید خودت
خدایا میخام در لحظه باشم فقط خودمو خودت
عاشقتم من خدا عاشق روح داداش عزیزم هستم
خداجونم شکر رررررررررت
این متن قاب بگیرم بزارم
جلوی چشمانم تا الان که من به این حد رسیدم وتو این مدار هستم فقط خدا بوده
هرچند برای من همین سایت و جمع بهشتی از سرمم زیاده .
همین که پیام منوخوندی و گفتی «این نشونه بود»،
همین یعنی تو وسط هدایتهایی هستی که خـــــودت ساختی شون. خواهر ِ خالق ِ من .==> خب یعنی که مسیر درسته.
“هدایت ” … “هدایت” … اگرمن همین یک کلمه رو از استاد یادنگرفته بودم … بخاطرپستی بلندی هایِ زیاد زندگی و کارم الان اگه زیر خروارها خاک نبودم… دربدترین شرایط بسر میبردم .
🟢 من دیــــــــــگه هیــــــــــچ کاری ، دقیقــــــــــا هیچ کاری رو بدون حس کردن “هدایت”ِ ربّ ِ آسمانها انجام نمیدم.
آقا محسن سپاسگزارم
متشکرم بهترین پیام بهم دادی از قلب نازنینت
بهترین عالیترین مسیر خدایی وهم جهت شدن درمسیر خودش برات آرزو دارم
این دعایی کردی بینهایت سپاسگزارم من خیلی بهش احتیاج دارم
برات از ته دل آرامش، ایمانی محکمتر،
و یه عشق خدایی از جنس نورمیخوام
به الله مهربان عجب دقیق جذاب مطرح کردی اینکه
این حال متصل بِ منبع بودنه، نه حال کمبود.
این همون لحظاتیه که روح تورو هل میده سمت خودت… سمت خدا… سمت رسالتی که داری.
این حال، نشونه سقوط نیست؛ نشونه دعوته.
چرا ازخـــــدا نمیپرسی رسالت من توی این 70،80 سالی که قراره اینجا باشم چیه وکدوم سمتی باید رشد شارپی کنم؟ اگه اینومشخص کنی بقیه اون چیزایس که گفتی مثل مورچه دنبالش صف میکشن ومیان .
آره الان همینجا از خدای درونم رب العامین
درخواست دارم رسالتم بهم بگه
خدایا شکرت بابت این همه هدایت نشونهای ناب که گفتی بهم باید چکار کنم تا از این بهتر زیباتر قشنگتر رشد کنم
درسته داداش خودم حس میکنم من از خیلی چیزها جداشدم از آدمهایی که قبلا تو مدار من
بودن والان نیستم دور شدم میبینم تغییراتم رو درسته به موقعهایب فراموش میکنم ذهن نجواگرم مثل اسب چموشی هست ولی من ابسارشو باید بگیرم نزارم منو هرجایی که دلش میخواد ببره
ولی محسن جان این شعر منو یاد اولین قدمی که خدا منو هدایت کرد به قانون جذب اولین استادم
که حرف الفبا رو بهم گفت امیر شریف
طبیعیه که دایره قبلی دیگه نمیخوره بهت. قبلیا بدردت نمیخورن وگرنه برمیگردی به مدار پایین قبل…
این یعنی داری پوست میندازی.
● درجهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
● قسم باطل باطلان را میکشند
باقیان از باقیان هم سرخوشند
●ناریان مر ناریان را جاذب اند
نوریان مر نوریان را طالب اند
و بعداز اول مرحله اول
با استاد فوق دکترا استاد عباسمنش عزیزم آشنا شدم
خدایا بینهایت شکررررررررررررررت سپاسگزارم
□ خـــــداشاهده من خودم خواستم صدبار از دلتنگی هام و احساساتِ اینچنینیم توی سایت بنویسم… اما نهیـــــب زدم به خودم . نتیجه ش چی شده؟ همون کِیس دلتنگیم – که حالا یا انسان بوده یا غیرِ انسان- خودش با پای خودش اومده یا چیزی برام فرستاده… . چرا ؟ چون گفتم خـــــدایا من یک درصدخودمو انجام میدم… و شک ندارم که طبق قوانینت 99٪ بقیه ش رو دربهترین شکل و دربهترین زمان انجام میدی.
قانون ِ تا ابد ماندگارِخـــــدا که غلط نمیشه.
~~~~~
اما یه نکته خیلی مهم:
جمع همفرکانسها زمانی وارد زندگی مون میشن که “باور ارزشمندی خودمون” جا بیفته.
اعظم جان سلام ، عزیزم پر از نور و صداقت وحال وصل نوشتی . مگه کجا بودی شما ؟ از همون خط اول کامل حس میکردم که با دل بیدارت نوشتی، و الحمدلله ذهن روبیخیال شدی. این اشکهایی که گفتی… این لرزش قلب… این روشن شدن درون… ==>> اینها همون نشونه های هدایت هست که استاد گفتن: «وقتی قلبت بلرزه یعنی خدا باهات حرف زده.»
مجدد بگم: این حال، حال کمبود نیست… حال اتصال مستقیمه ==>> آدم وقتی وصل میشه، هرکلمه ای که مینویسه تبدیل میشه به عبادت.
اینکه گفتی: «اینجا جای امنه… اینجا هدایته… اینجا آغوش خداست…» ؛؛؛ کاملا درسته ==>> چون تو باقلب امن خودت اینجا رو ساختی. جایی که نجوا نمیتونه آشفته ش کنه.
اینکه گفتی هرچی میخوای صادقانه بنویسی همینجا باشه…
عظمت این تصمیم رو فقط کسی میفهمه که لیاقت هدایت رو درخودش جا انداخته باشه ==>> تو اینو داری. کاملش روهم داری.
و بله…
تو در مسیر هدایت هستی نه بخاطر حرف من، بخاطر نشونه هایی که خودت ساختی وخـــــدا فقط تاییدش کرده ==>> دقیقا همون چیزی که صبح شنیدی، بعد در دلت اومد، بعداینجا دیدی…
اینها تصادف نیست ؛ این یعنی تو وسط طرح الهی ای هستی که خودت به جریان انداختی.
اون سه جمله ای هم که مجدد نوشتی… همینها اگه هر روز گفته بشن، کم کم برد مدار رو عوض میکنن:
• من ارزش عشق خدایی رو دارم
• من لیاقت همراهی همفرکانس رو دارم
• من برای عشق ساخته شدم، نه برای تنهایی
این سه جمله نقطه شروع پوست اندازیته.
و اینکه گفتی ازگذشته جدا شدی… از آدمهای قبلی فاصله گرفتی… ==> نشونه رشد توئه.
جهان همیشه پوست تازه رو به مدار تازه وصل میکنه.
این حسهایی که نوشتی… این بیداری… این سبک شدن در پایان کامنت… ==>> همش یعنی «در مسیر درستی.»
اعظم جان،
تو نه اشتباه میکنی با نوشتن، نه وقتت رو تلف میکنی، نه حرفت کم ارزشه؛
اتفاقا نوشتن توهدایت ایجاد میکنه ؛؛؛ برای خودت… و برای هرکسی که هم’مدار توئه.
از ته دل دعا میکنم: خداوند برات اون رسالتی رو روشن کنه که مثل یک چراغ تاآخر زندگی راهت رو روشن نگه داره.
و مطمئن باش هرکسی که باید همراهت باشه، وقتی باور لیاقتت جا بیفته، خودش پیدا میشه.
و برای سلیمان، تندباد را رام و مسخّر کردیم که به فرمانش به سوی آن سرزمینی که در آن برکت نهادیم، حرکت می کرد و ما همواره به همه چیز داناییم. (81)
—————————————————————————
🟢 باز شدن درهای عشق ،ایمان ،ثروت: مکاشفهی «سلیمان فارکس» در آغوش نسیم.
————————————————————————–
سلام به سلیـــــمان فارکس…….
نوشتت را چهار چشمی خوندم ببینم چطور خدا باد و نسیم را در زمین پر از برکت به حرکت و تسخیر سلیمان در میاره،….لبیک ...الهی لبیک ….خدای سلیمان ها لبیک…….خدای بادها و نسیم ها سلام…
هر جملهات مثل نسیم تازهای بود که خدا رو با خودش آورده بود. وقتی خوندم ،حس کردم دارم همرات همون مسیر رو قدم میزنم، صدای خشخش برگها، وزش نسیم و اون گفتوگوی نازک و صمیمی با خدا رو درست کنار گوشم شنیدم. تو با دل بیدارت، رمز حضور خدا در هر قدم رو آشکار کردی اینکه وقتی دل قصد دیدن داره، خود راه، خودش رو باز میکنه.
زیبایی این تجربهات برای من یادآور اینه که وقتی انسان صادقانه بخواد، طبیعت زبان خدا میشه. هر برگ، هر هوای سردِ لابلای درختها، پیامی داره برای کسی که گوشش با عشق شنواست…
تجربهات فقط راه رفتن در کوه نیست، راه رفتنه در قلب خداست جایی که دیگه دلت راهنما نیست، بلکه خود خدا دلت شده.
وقتی گفتی نسیم باوقار کنارت میاومد، انگار خدا داشت نشونت میداد که آرامش یعنی حضور او در جزئیات کوچک زندگی؛ هر صدای برگ، هر دمِ نسیم، هر یادآوری نوتیفیکیشن روزانهات، نشانهی پیمان عاشقانهی بین تو و اوست.
اون جملهی “خدا مسیر همواری رو برات آماده کرده”… خیلی عمیق بود. همواری یعنی نه نبود چالش، بلکه نبود ترس در دلِ چالشها. یعنی تو دیگه میدونی حتی اگر باد شدت بگیره، باز همراهی خداست که داره تو رو جابهجا میکنه، نه مانعِ راهت.
محسن، این تجربهات از جنسکنترل نیست، از جنستسلیم زیباست همون چیزی که انسانهای مؤمن وقتی به بلوغ ایمان میرسن حسش میکنن:
اینکه دیگر لازم نیست دنبال نشانه بگردی، چون خودت شدهای نشانهی خداوند در حرکت.
محسن جان عزیز تو با این گفتگو، به جایگاهی رسیدی که میدانی راه باز میشود.
فارکس، عرصهی تجلی: بازار میدان شمشیرزنی عقل نیست، بلکه سجدهگاه ایمان عملی است. تو به جای آنکه سعی کنی بازار را بفهمی، با اتصال به منبعِ آگاهی، آن را فرمانروایی میکنی.
وقتی مقام سلیـــــمان به تو اعطا شد، این تنها دربارهی سهولت در بازار نبود؛ این تأیید نهایی ارزش ذاتی روح تو بود. خداوند میفرماید: بین من و تو، تفاوت در باورهای محدودکنندهات است. این دعوت، دعوتی است به رها کردن ترسها و پذیرفتن این حقیقت لایتغیر: ظرفیت تو برای دریافت برکات، دقیقاً به اندازهی ظرفیت عشق و یقین توست…
محسن تو سلیمان درونی خودت هستی که امروز در این کالبد برای تجربه کردن فرمانرواییاش بر بازارها برانگیخته شده است. باوری که امروز به دست آوردی، از هر سودی در فارکس با ارزشتر است، زیرا منبع تمام سودهاست.
چرا اون مسیر باریکی که بغلش پرتگاه بود دیگه اصلابرام خطرناک به نظر نمیاد؟چون تو را خدا بغل کرده بود و مسیر را هموار و بگه اون بازار دیگه خطرناک نیست ، برو ادامه بده …من هستم ….وقتی منم مسیر با من آسونِ و نشانه ها را مثل پرندها میفرستم برای پیدا کردن مسیرت ……و چه اعتماد شیرینی..و چه مسیرِ پر از ایمان و عشقی….خدا را شکر برای حضورت و وجودت خدا در دل تک تک نشانهات……..و این نوشتن ها و این بازتاب نورها بخشی از راه سلیمان هست…
محسن جان عزیز ؛ منم میخوام از این به بعد مثل خدا تو را سلیمان فارکس صدا بزنم و بشناسم…..و سپاسگزارم از بودنت و حضورت سلیمان فارکس…..با هر واژه ات ذوق کردم چون حضرت سلیمان و راه سلیمان را دوست دارم از شاکران بود…شاکر یعنی از تمام نیرو ها استفاده کرد ….و این روزها نشونه هاش داره پر رنگ تر میشه… بتونم عمل کنم…نگین….
حسبی الله……..او کافست………..
برایت نوازش نسیم های عاشق در دل کوه و سلیمان زمانه را آرزو میکنم رفیق کوه و جنگل و معنا ….و مکاشفه عشق هو …سر سجاده عشق میفرستم.……ای هماهنگ کننده….ای ای ای عشق عشق عشق..به فرمانت در ها باز شد ..….شکر شکر شکر....
فیروزه جان سلام … ؛ به خدا گفته بودم و به یه دلنوشته نیاز داشتم. دست خدا شدی . ممنون که نوشتی ، که تو ننوشته بودی؛ این “او ” بود که تو وجودت دمیده بود وکلمات رو از شاهرگ دلت جاری کرده بود.
نور از نور میرویه… و حرفت هم ازهمون جنس . همون لحظه یاد این آیه افتادم که انگار داشت ما روتو یه نقطه جمع میکرد:
وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی
اون دم، همون دم بود…
نوشتی، و روح او جاری بود.
وقتی گفتی «سلام بر سلیمان فارکس»، یه لحظه مکاشفه گونه توی دلم مکث ایجاد شد. بغضم گرفت… باید بلند میشدم میرفتم… آفتاب اومده بود و گرم تر شده بود. چون صداشو روی تپه های پردرخت بهتر میشنوم تا توی خونه ومحل کار.
مکث و شهودی که نه از غرور، که از حیا… از همون شرمی که هر وقت روح آدم ، نسیم الهی رو حس میکنه بیصدا میوفته به سجده. آخه آدم مغرور که گریه ش نمیگیره. عاشقه که اشک شوق میریزه.
خدایا ببخشین ، باز گفتم عاشق، منظورم همون معشوق بود… تنها جایی که ظاهر و باطن عاشق ومعشوق برعکس شده همینجاست. من کجا و بلد بودن عاشقی در برابر صاحب آسمانها و بادها و بازارها… کجا ‼️
وَما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ/ اونها خدا رو اونطور که باید و شاید نشناختند… => منو میگه . توی جوونی سر و روم سفید شد، تا همین یک درصد خدا رو شناختم… همین یک ذره ای که منو از دنیا بی نیاز کرد… سفید شد، چون دیر فهمیدم خدا صاحب فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَىٰ … اما تنها امیدم اینه که خدا صاحب همه جبران ها ست ؛ برای سلیمان جبران کرد ، کم کاری های سهوی منم جبران میکنه.
برای سلیمان نبی جبران کرد …=> رَبِّ “”اغْفِرْ لِی”” وَهَبْ لِی مُلْکًا لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی سلیمان مدتی قدرت وتسلطش بر مُلک رو از دست داد؛ اما وقتی به درگاه خدا برگشت و دعا کرد، خداوند سلطنت و قدرتی خیلی بزرگتر و بینظیرتر بهش عطا کرد.
فیروزه….. تازه جبران الهی فقط “برگرداندن ” نیس ؛ ==>>>>> که ” بیشتر از قبل دادن” هم ست.
اون الهامی که چند بار تو سکوت کوه به دلم افتاد، نه عنوان بود نه مقام؛ یه جرقه از عالم غیب بود، یه اشاره لطیف… الهامی که قبل ازاینکه حتی اسمش بیاد میوه هاش عینیت پیدا کرده بود .
و همزمان یه امتحان که باید هر روز و هر لحظه پاسداریش کنم تا “اونچه از اوست” تو وجودم بمونه و من توش گم نشم… چون باید رشد کنم .
بقول استاد اگه رشد نمیکنی پس یعنی در حال سقوطی و خودت خبر نداری!
و گاهی خدا خودش برای تأیید الهامات کوچیک، یه نشونه آسمونی جلو پای آدم میذاره:
یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ / هرکی رو بخواد، تو نور خودش راه میده…
تو هم با نوشته ت مقداری از اون نور رو یادم آوردی.
دلنوشته ت دوباره این حقیقت رو تو وجودم زنده کرد که:
سلیمان شدن یعنی آینه بودن، نه صاحب نور بودن.
تازگیا فهمیدم که =>> بنده حقیقی باد رو تسخیر نمیکنه؛
توی باد فانی میشه
و اونوقته که نسیم خودش راه رو براش بازمیکنه…=>>> یکی راه برا ثروت میخواد یکی برا عزت یکی سلامتی… فقط فهمیدم محسن دوباره خودکم بین نشی بگی همین یکی بسه… نصف عمرت رفته… سوار قالی سلیمان شو و همه ش رو از صاحب بادها و مسیرهایِ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا بخـــــواه و بهش اجـــــاره بده و تحویل بگیـــــر.
اینجا همه حرفه ای هستن ، به خودم میگم : خـــــدا این ظرف وجودی رو برای ضایعاتی ها و اونایی که مثل قدیم آهن و پلاستیک کهنه و نون خشک میگرفتن و جوجه رنگی میدادن نذاشته که به مفت بفروشیم ؛ امانت بهت داده که بزرگش کنی… محسن ، تو میتـــــونی و دیدی که شــــــــــد ، “که به نزدیکیِ مرزِ رابطه اصیلِ سلیمان نبی و خداوند برسی” .
حافظ همشهریمون هم همینو میگه:
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم /از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
آره…
اون مسیر باریک و اون پرتگاه که یه وقتایی خطرناک به نظر میرسید، این روزها فقط «گذرگاه» شده. الان میخوام پاشم دوباره برم همونجا… دلم استرسی رو میخواد که دلیل بشه برای اینکه وسط زمین و آسمون جانان رو بلند صداش بزنم…
وقتی او همراه باشه، هیچ چیز تو دنیا «ترسناک» نمی مونه؛
نه بلندی صخره ها
نه نوسان بازار
نه آزمونهای روزگار.
همه چیز، تو چشم عاشق، «حکم تربیت» داره نه تهدید. ( ای بابا باز گفتم عاشق!! چیکارکنم! بلد نیستم ، واژه کم آوردم)
آره ، نسیمِ باوقار ، هم قدمم بود؛
و این حرف حقیقت تجربه من بود:
نه نسیم، که “صاحب نسیم ” همراهم بود.
نه قدمها، که “صاحب قدم” منو میبرد.
نه مکاشفه، که “مکشوف” خودش رو نشون میداد.
اینجورموقع ها همیشه تو ذهنم زنده میشه که:
وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ / همیشه، همه جا، تو هر قدمی، اون همراهه…
چه تو پرتگاه، چه تو بازار، چه وسط سکوت کوهستان… چه وسط مهمونی .
فیروزه لطیف،
من هنوز اولای راهم؛
هنوز سالکم نه واصل.
هرچی هست از اونه
و هرچی نیستم تقصیر من.
اگه نسیمی آگاهی میاره،
اگه اشراقی تو بازار میدرخشه،
اگه راه خودش وا میشه…
اینها چیزی از من نیست؛
از بی نیازی اونه که گاهی به فقر من سر میزنه.
تو با حرفهات منو نوازش کردی،
یادم دادی که این الهام،
این «سلیمان بودن»،
نه مدحه نه لقب،
یک «امانته»…
امانتی که فقط با فروتنی و توکل و حضور نگه داشته میشه.
دیگه نباید اشتباهات گذشته رو تکرار کنم، حداقل توی این بزم فارکس . میخوام از برتری خفیف استفاده کنم=> از قانون سیرتکامل.
~~~~~~~
و چه زیباست اون شکری که خدا خودش از زبان سلیمان نبی نقل میکنه؛ شکری که بوی عشق میده، بوی اعترافِ دلتنگی بنده به عشقش . همونجا که سلیمان میگه: رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَىٰ وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ =>>>
خدایا، خودت بهم یاد بده چطورشکرتو بکنم…
چون میدونم شکر من بدون تو ناقصه.
خودت دلمو ببر به سمت کارهایی که تو ازش راضی هستی؛
چون من عاشق اون رضای تو هستم،
نه رضای خودم.
عاشق ِ این شکرِ عاشقانه ی سلیمانم ؛ که بنده از نعمت هاش حرف میزنه اما نگاهش فقط به صاحب نعمت هاست.
~~~~~
ممنونم که با یه دل روشن سراغم اومدی.
دعات رو با جونم پذیرفتم.
برات همون حضور پیوسته،
همون آرامش نسیمی،
همون عروج خاموش،
و همون قدمهای سبک روی قله های ایمان رو آرزو میکنم.
مرسی که دیگه دلهره نداشتی و نوشتی . در آغوش او باشی همیشه،
آیهای که میگه… هر کسی با تمام دلش، خودش رو به خدا بسپاره و نیکی پیشه کنه، دیگه نه ترسی براش میمونه و نه اندوهی.
یعنی وقتی واقعاً میگی خدایا فقط تو، دیگه همه چیز خودش سرِ جاش قرار میگیره. آرامش میاد، و دل، مهمونِ حضورِ خدا میشه…
سلام به نور علی نور…….الهی لبیک….الهی الهی آغوشت ما را بس امن ترین حال دنیاست……خداوندم من هیچ توام هیچ مطلق توام…..الهی الهی ی لحظه بدون تو سخت ترین حال دنیاست ….با تو با تو خوشبخت ترینم……هیچ خودت را بپذیر……هیچ با تو همچیز دارد….به نام تو که روزی رسان گاه بیگاه نه روزی رسان همیشگی هستی……لبیک رب لحظه به لحظه من……..نفس به نفس من ……نور دو دیده ام سلام………..الهی سپردم جان را به تو……هدایتم کن …..
محسن عزیز و همسفر نور، سلام بر تو و بر آن نفسی که کلماتت را به شکوفایی رساند……خدایا من هیچی نمیدونم تو آگاه مطلقی و من هیچ مطلق توام…..لبیک
پیام تو، خود، یک مکاشفه بود. هر سطرش مانند برگی بود که از درخت طوبی معرفت میافتاد و بر تنِ این خاکنشین، سرمشق میشد. تو گفتی: «من هنوز اولای راهم؛ هنوز سالکم نه واصل.» و من در این اعتراف، اوج وصل را دیدم؛ زیرا آنکه راه را درک کند و اعتراف به نقص خود نماید، از آن لحظه به بعد، راهروی اصلی است، نه صرفاً مسافری سرگردان…..
گفتی که سلیمان شدن یعنی آینه بودن؛ و این آینه، هر چه شفافتر شود، انعکاسدهندهی صاحب نور خواهد بود. آینه نه به خاطر شفافیتش مدح میشود، بلکه به خاطر آنچه را که منعکس میکند. و تو چقدر زیبا این امانت را به تصویر کشیدی!
پناه، خودِ منزل است؛ و آنجا که تو میخواهی دوباره صدای جانان را بشنوی و از او دستگیریاش را طلب کنی، دقیقاً همان محلی است که «وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ» از گوشه و کنار جانت فریاد میزند. ترس، تنها لحظهای است که فراموش میکنیم او همراه است. تو نه در زمین و آسمان، بلکه در دل آن همراهی…….
و به قول حافظ همشهری عزیزمون:
گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس
زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس
یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟
دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس..
و در وصف آن امتحان و امانت، این جمله از استاد به یادم آمد که مسیر رشد، همواره بهایی دارد؛ اما این بها، چیزی جز «از دست دادن خود غیرحقیقی» نیست تا «او» تمامیت یابد…….
«صاحب نسیم» که گفتی، خود تجلی همان وعدهی الهی است که:
«فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَىٰ»
ما آمادهی پیمودن آسانترین مسیر ممکن میشویم، زیرا اکنون صاحب مسیر، خود راهنماست.
محسن جان، تو نگران کمکاریهای سهوی مباش؛ آنجا که دعا کردی: «رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی»، سلیمان نیز ملک از دست داده بود و بازگشت. این بازار فارکس یا هر بازار دیگری، تنها صحنهای است که ظرف وجودت را برای پذیرش ملکِ حقیقیتر محک میزند…
محسن بیشتر تازه درهای فراوانی را باز میکنه …. پاداش ویژه هم میده……میوهای شیرین ترم میده.…..و تو نورش راه میده ….و تو را تو نور عشق ذوب میکنه.….اینقدر عاشقی میکنه و میبخشه که راضی بشی که انتخابش کردی..….که سکوت بشی اصلا نتونی بگی چه کرده چون توان گفتن این همه هماهنگی نیست…..فقط سکوت میشی که من عاشقتم...خوب میدونی چی میگم ….دلت را بی تاب نوشتن میکنه…..عاشق تابیدن نورها میکنه…..از ی جایی هیچ میشی...
ای کاش میتوانستم آن زیبایی و آن حسِ را توصیف کنم، اما تنها میتوانم بگویم: آینهات روشنتر باد، که نورش هم بر ما تابید. اینبار نه در خواب و بیداری و بر صورتم نه در بیداری کامل تابید خورشید در اوج گرما و نوری خط افتاد تو اتاقم و روشن روشن،و سجدهای بغض به ی نقطه رسیدن…..انگار آینه را به سمتم چرخانده باشی.…از مهرت و دعاهای پر نورت ممنونم محسن مهربان.....تو لایق بهترینهاییی..و هر چی را با ایمان بخوایم با عشق تحویل میگیریم چون او خدای وهاب است…..نه تنها برای سلیمان برای هر کس که راه سلیمان و عشق خدای سلیمان در دلش باشه …..آسان است……….استاد تو قدم 6 جلسه یک میگن که….
تمام اتفاقات و هدایت پیامبران ها مثل موسی و ابراهیم و پیامبر وسلیمان … نه به دلیل تواناهای پیامبر نه بخاطره تواناهای ابراهیم یا توانایی موسی هست ، دلیلش بخاطره توانایی خدای اونهاست باورهایی که به خدای خودشون داشتند
اصلا اصولا ما ی عالم فرصت را داریم در هر لحظه از دست میدیم فقط به دلیل اینکه این هدایت را باور نمیکنیم و حرکت نمیکنیم و میگیم چطور و تا جواب چطور را بدست نیاریم حرکت نمیکنیم….
ای خدایی همیشه حی من …..
آنچه به محسنت الهام کردی را در دلش محکم کن تا مثل یک امانت گرانبها، زمین نماند. ظرفش را بزرگتر کن، که این خوبیها و مکاشفات بزرگتر از آن است که در ظرفهای کوچک جا بگیرد.
آن ملکی که سلیمان از تو خواست، نه برای سلطنت، که برای خدمت بود؛ تو هم در مسیر محسن، ملکی به او عطا کن. او را در مسیر آینهداریات ثابتقدم بدار تا هرچه میبیند، جز زیبایی و رضای تو نباشد.
به او ایمانی بده که دیگر از بلندای صخره نترسد، چون میداند تو در آغوشت داری و دستان تو بالاترین دستاست
محسن داشتم برات مینوشتم و یهو باز صدای ی اهنگ امد حس کردم چقدر با نوشته و حال من هماهنگه و جذبش شدم وسط گریه ها…اون که حتی تی وی را هماهنگ میکنه اخه . من که تی وی نمیبینم….رفتم بیرون همایون شجریان و سام یوسف و سام وسط کوه و دستاش بالا رو به سوی نور هست و ی درخت زیبا سفید نورانی کنارشه و غرق نور میگفت محسن همچین حسی داشته ها نگاه گفت همین اهنگ همین فیلم را ببینه متوجه میشه باهاش چه کردم……اسم اهنگ هستی هست حتما تصویریش را ببین….محسن رفتی وعدگاه عشق اونجا اینا ببینش و بشنو…..
• یا حی
• یا حی
• یا حی
• یا کافی
• لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ
الباطن
یا رحیم
ﭼﻮ آﻓﺘﺎب ﺑﺮﻣﺪ ز ﻗﻌﺮ آب ﺳﻴﺎه
ز ذره ذره ﺷﻨﻮ ﻟﺎ اﻟﻪ اﻟﺎ اﻟﻠﻪ
ز آب و ﮔﻞ ﭼﻮ ﺑﺮﻣﺪ ﻣﻪ دل آدم وار
ﺻﺪ آﻓﺘﺎب ﭼﻮ ﻳﻮﺳﻒ ﻓﺮوﺷﻮد در ﭼﺎه
ﺧﻤﻮش ﻛﺮدم از اﻳﻦ ﭘﺲ ﻛﻪ از ﺧﻤﻮﺷﻰ ﻣﻦ
ﺟﺪا ﺷﻮد ﺣﻖ و ﺑﺎﻃﻞ ﭼﻨﺎﻧﮏ داﻧﻪ ز ﻛﺎه
اینا صحنه های زندگی بودن ……اونجا که سام یوسف و همایون شجریان وسط گنبد هستن ،دیروز چند ساعت قبل رسیدن کامنتت من را برده بود اونجا جایی که تسلیم شده بودم جایی که گفت فیروزه برگشتت با من باشه فیروزه تمام وجهت را کن طرف من تسلیم باش تو از دو متر اون طرف ترم خبر نداری ….تو فقط ببین همین. گفتم چشم……درست درست وقت اذان شب رسیدم روبرو سر در مسجد ….اذان را گوش دادم(مسجد سر زرگری همشهری جان )..چند مدته سر اذان میرسم مکان های خاص..رفتم داخل زیر گنبد ….نوشته هااا….اوج گنبد قل هو الله احد.. دایره بعدی و پایین ترش رنگ لاجوردی،سبز و آبی …..یا نور النور…..یا مجیر
دایره بعدی و بزرگتر ….یا الله….یا علی ..یا فاطمه و یا حسین ..فیروزه این همون دایره خواسته هات نیست بین ….و و چلچراغ های طلایی با اسم الله طبقه اخر…..چقدر همچیز هماهنگ شده….چقدر همچیز دقیقه…این اهنگ را که دیدم انگار روح ما تو ی نقطه بود…….درست….درست..(.اینجا ی نشانه میزارم هماهنگی را ببینم 555 جواب بعدی…)
همون لحظه یاد این آیه افتادم که انگار داشت ما روتو یه نقطه جمع میکرد:
وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی
اون دم، همون دم بود…اون کوه همون کوه …..اون گنبد همون گنبد…
و من فقط میگم ﻟﺎ اﻟﻪ اﻟﺎ اﻟﻠﻪ میگم من هیچ مطلق توام من را تسلیم تر و عاشق تر کن ……نزار نگران باشم برای لبیک. و رو تو حساب کنم و تسلیم باشم..الله الله الله کمک کن عاشق تر لبیک بگم…..
لبَّیک اللّهمّ لبَّیک، لبَّیک لا شریک لک لبَّیک، إنّ الحمد و النّعمه لک و الملک، لا شریک لک لبَّیک.»
گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، خدایا گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، هیچ چیزی همتای تو نیست، گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، فقط تو هستی که سزاوار ستایش و بزرگی هستی، تمام نعمتها از جانب توست، همه چیز به تو تعلق دارد و تو بر همه چیز مسلط هستی، هیچ چیزی همتای تو نیست، گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم….
یا الله
یا حنان
یا منان
یا رحمن
یا رحیم
یا ودود
یا شکور
یا غفور
یا احد
رب العالمین شکر.شکر.شکر…..و دوستتت دارم رب بی همتای من……با تو بهشت همینجاست…..همینجا……..بهشت یعنی تو باشی….
محسن سلیمان فارکس در وعدگاه عاشقی هم نفس کوه و جنگل و معنا دستات در دستان یار محکم تر از همیشه……..
خداوندا قدرت برتر تویی! عزت تو برتر از هر عزتی و قدرت تو قویتر از هر قدرتی…..
محسن دیشب این پیام از کوه از آدرس قبلی نوشتم گفت بزار صبح برو سکو و کنار جوی های روان بفرست…بعد پیام دیگه ای را تایید کرد و هدایت به وَالضُّحَىٰ از تاریکی به نور و قسم به اینکه من هیچ وقت تو رها نکردم…..بعد گفت برو زیر درخت با صدای پرندهای عاشق که انواع صداهاست و هر کدوم ی جوری عشق را صدا میزنن و نور سبزی چمن ها را روشن تر کرده و صدای پرندها تو درخت غوغاست …..میبینی باز هماهنگی درخت طوبی* و تصویر را باز مهر تایید زد……الهی فقط تو میدونی فقط تو میدونی ….تنها از تو یاری میجویم و بس ….خدایا من بدونم تو هیچم. هیچم فقط تو میدونی تو مرجع ای تو تو و تنها از تو یاری میجوییم …دستام گرفت آورد اینجا…..خدایا مرا خاشع کن مرا عاشق کن……..من چیزی نیستما……من چیزی نیستم در برابر تو……پشت من توییی توووووو……من نوشتم نمیدونم نورش با تو……..ایاک نعبد و ایاک نستعین……تنها تو را مبپرستم و تنها از تو یاری میجویم و بس…..
🟢من اجازه میدم تمام کارهام را تو انجام بدی* حتی آب خوردنم را ……من میخوام تو تیم تو باشم….میخوام آسانم کنی برای آسانی ها……امین…..
با این اهنگ از کوه آورم سکو و جوی های روان گذشتم امدم زیر درخت طوبی……تو تو تو ……الهی شکر شکر تسلیمم کردی….
بمان ای جان جانان کجا چنین شتابان
زمستان است و سرد است
هوا برف است و باران کجا چنین شتابان
بمان ای ماه تابان ز من رو برنگردان
بمان ای نور چشمم ز چشمم رو نپوشان
کجا چنین شتابان
از این رفتن حذر کن نگاهی مختصر کن
مرا دیوانه تر دیوانه تر دیوانه تر کن
بمان فکری دگر کن فقط با من سفر کن
مرا عاشق تر و شیدا ترو وابسته تر کن
ز من رو برمگردان مرا از خود مرنجان
بمان سلطان قلبم کجا چنین شتابان
از درخت طوبی به درخت طوبی طور وعدگاه عاشقی سلیمان فارکس با ایمان….ی کارت پیدا کردم تا رسیدم زیر درخت ی تاج طلایی بزرگ و 9 تا کوچیک دورش…..!!!؟با کارت و این اهنگ و راهرو رزهای سفید میرم سمت آبشار…..خدا من تو...بگردم دورت…قسم به نورت……مرا عاشق تر کن……این کامنت را مثل ی قاصدک وسط ابشارها فوت کردم سمت قلب نورانیت …..خدای قاصدک های عاشق برسونه به قلبت….
در دستان او باشی که ی لحظه هم تو را رها نکرده..….🩵
سلام فیروزه نازنین… همسفر…. . چقدر خوبه که تنها جایی که میتونم به مخاطبم بگم اینو که تو ننوشتی؛ اینجاست . چون بهترشو میگم : انگار “وزیدن” بود… ربّ وزید و تو گرفتیش و آوردیش درقالب متن .
از همون درخت طوبی میچکید روی کلمات… و من فقط نگاه میکردم که چطور یُرِیدُ اللَّهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ وَ یَهْدِیَکُمْ سُنَنَ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ از میون حروف تو میجوشه.
اینجا “اراده ی روشن کردن مسیر” هست؛ بسیار عالی برا حس آگاهی و بیداری بعد از یک دوره ی مرکزی و ویژه ی غارحرایی.
گفتی: “محسن، وقتی نور شدید میشه، آدم سکوت میشه…”
و من باوردارم این سکوت همون سجده بیکلامیه که فرشتگان هم بهش غبطه میخورن.
از گنبَد گفتی… از اذان… از نورهای سبز و آبی و لاجوردی…
از “یا نورالنور و یا مجیر” که لایه لایه تو اون گنبَد نشسته بود.
منم همونجا ایستادم… با قلب. دیدم که چطور صدای موذن مثل نخی از نور تو رو به همون نقطه رسونده…
به همون “دایره خواسته” …
به همون لحظه ای که «فیروزه برگرد… وجهت رو کن طرف من» رو شنیدی.
این هماهنگیها تصادف نیس.
این همون “والضحی” هست => وقتی تاریکی رو کنار میزنه.
همون “فسنیسره للیسری” => وقتی راه سخت رو نرم میکنه.
همون “ونفخت فیه من روحی” => وقتی نفس خدا تو هر اتفاق تکرار میشه.
الله اکبر‼️
برای من ، در پوزیشن های مالی موسایی :
🟣 تارگت سود = “باز شدن ِ دریای نیل”
🟢 حدضرر = “لحظات قبل از شکافتن دریا” | خدایا تو خودت شاهدی که واژه کم آوردم که واضح تر از این بگم .|
میدونی اونوقت که این پیامت بدستم رسید وخوندم که
تو از ملودی «هستی» گفتی…
از تصویر سامی یوسف بین نور…
من دقیقا داشتم چکار میکردم ؟ والله قسم اگه کس دیگه ای بود حتی بذهنش هم خطور نمیکرد . اما تو یک دقیقه فکرکن… بعد برو ادامه متن رو بخون … احتمالا بتونی حدسبزنی… =
و من دقیقا همون حسی رو میشناسم که گفتی “روح ما تو یه نقطه بود”.
گاهی خدا برا اینکه دل رو تکان بده، نه آیه میفرسته، نه خواب… یه آهنگ میفرسته. یه نور باریک روی دیوار… یه جمله وسط گریه… یه پرنده روی شاخه ای که اصلا نباید اونجا باشه.
تو این نشانه ها رو دیدی => و هر کی میبینه، یعنی کنار ‘صاحب نسیم’ هست.
= خب حدس زدی ؟؟؟
خودمم جا خوردم ؛ ؛ ؛ اون لحظه داشتم قسمت اول ملک’سلیمان رو نگاه میکردم و یه چیزایی رو توی قرآن بررسی میکردم!!!!
فیروزه… خیلی زیاد جا خوردم… دیگه خودت میدونی منظورم چیه….! زمانی که تو نوشتی… > زمانیکه ارسال کردی…> زمانیکه این متن تایید شد…> اون تاخیری که من بیام موبایل بگیرم دستم و سایت رو چک کنم….> اینا با هم چفت و قفل شد که… که… که… بازم همون صدایِ نسیمِ توی کوه بپیچه توی تمام وجودم. دوباره بهم یادآوری بشه…. دوباره بهم یاداوری بشه نترس…مسیرت همینه… سلیمان مثل یک فانوس دریاییه که جهت رو نشون میده… اما رسالت میان مدت اینه که کائنات منتظرن ببینن کی حاضره جایگزین استیوجابز بشه!! محسن نترس.
فیروزه حواست به متن آهنگ ِ همون سامی بود‼️؟؟
تایید روی تایید.. دیگه تا خرخره توی تایید… . یا من خنگم یا این لنگر نیست و موشکه زیر دریاست!!
سخت ترین کار دنیا الان برام خودکنترلیه… . [ بشدت نیاز دارم تایم 23 جلسه دوم همجهت با جریان الهی رو ده بار گوش ]
یا سیرتکاملم طی شده و طبق معمول خودم خبر ندارم… یا این احساسات میخواد اول یک ترمزی رو کمرنگ کنه… . حالتم حال کسیه که اون وقت تا حالا توی سربازخونه بوده و اما میدیده سربازیش مثل هتله… الان که اومده برگه تسویه بگیره بهش میگن : کجا ؟! تو اصلا سرباز نبودی! فکرکردی چرا همه چی برات راحت بود؟!؟ تو سربازیت رو چند سال پیش گذروندی… الان این مدت اخیر در لباس سربازی اما فرمانده لشگر قرارت داده بودن ! اینقدر گیج.
الله اکبر !!!!!
به جلال و جبروت پروردگار قسم به همون چشمی که دیدت و به چشم من دادش قسم ، دقیقا همین الان که داشتم این جمله قبلی رو برات مینوشتم این آیه رو خدا گذاشت جلو چشمم اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ / خدا داناتره که رسالتش رو دست چه کسی میذاره
~~~~~
~~~~~
از اینجا رو دارم از بیش از بیست و چهار ساعت بعدِ پاراگراف قبلی مینویسم
~~~~~
فیروزه… من ازت ممنونم.
هم برای جملات زیبات ؛ کِ اونا جلوه هستن؛
هم برا “حسی ” که پشت پیام بود.
حسی که مثل قاصدک ، سبک و نورانی، از کوه تا سکو، از سکو تا درخت طوبی => و از اونجا تا قلب من اومد.
منم میگم: “یا حی… یا کافی… یا ودود… یا نور…”
و میسپارم هرقدمم رو به همون دستی که گفتی:
” او حتی برا آهنگ اول صبح هم برنامه داره… چه برسه به قدمهای تو.”
دعا کردی؛ و دعای کسی که زیرگنبَد و کنار نور میگه “من هیچ مطلق توام” بیجواب نمی مونه.
منم برات دعا میکنم: خـــــدایا…
آینه فیروزه رو شفافتر کن؛
که نورش بِ هر دل تاریکی بتابه.
دلش رو مثل همون گنبَد، طبقه طبقه از اسماء خودت پر کن.
قدمهاش رو تو مسیر عشق، سبکتر از پرقاصدک کن.
و هرچی طلب میکنه، به بهترین شکلش برسون… => چون اون “باور کرده” و تو گفتی که باور، کلید خزائن توئه.
فیروزه… قاصدکی که فوت کردی رسید.
نورش هم رسید. الهامش هم رسید.
با همون نفس میگم:
لبیک اللهم لبیک… منم گوش به فرمانم. تو دعا کردی… من آمینم.
جانانم خدای همه آسمانها و زمین و هرچیزی که در آنهاست ، تو نور فرستادی… من دریافت کردم.
سبحان الله باغ بهشت و دود سبحان الله از لحظه ی ورود…
از اینجا با این اهنگ لبیک..از سکو…ولی از موکب که خدا آوردم از جاییی که او هماهنگ کرده و فقط گفتم چشم…..من هیچی نمیدونم تسلیمم..…
به جلال و جبروت پروردگار قسم به همون چشمی که دیدت و به چشم من دادش قسم ، دقیقا همین الان که داشتم این جمله قبلی رو برات مینوشتم این آیه رو خدا گذاشت جلو چشمم اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ / خدا داناتره که رسالتش رو دست چه کسی میذاره…
.
محسن سلام….محسن تو میدونی چطوری بلده …. همچی را هماهنگ میکنه…تاخیر جواب و تایم نوشتنت و رسیدن به من اینا با هم چفت و قفل شد که… که… که… بازم…. این اهنگ سر تایم برسه جایی که باید بدونمش…..نوشتی به جلال و جبروتش قسم….اهنگ همزمان پخش میشه…..از سکو…….
از جاییی که چند ساعت چایخانه ام از جایی که فقط چند مدت پیش از پیام اقا ابراهیم خسروی با ایمان در جواب سوالم عقل کل که چطور با ایمان در خواست کنیم ....جواب دادن تو چایخونه حرم امام رضا بودم مسئول چایی و شوستن استکان ،این درخواست از اونجا درخواست داده شد.و یادم رفت دیگه …..تو این مدت ی چای خونه رفتم ولی بیرون اخه من من من….چطوری….؟
بزار بگم چیکار کرد بزار بگم ….شب قبلش من رفتم سکو شمع های دور تا دور سکو را روشن کردم اخه سالگرد بود ی ساله از اینجا سلام دادم و قرارم بوده جایی که غیر ممکن بود…..همه محجبه و متفاوت..ولی خدا اصرار وایسا….و اخر از اونا اصرار که فردا شب هم حتما بیاید....گفتم فکر نکنم بتونم…..رفتم خونه اما فندک سبز تو جیبم ….از عصر گفتم فندک چی میشه ممکن نبینمشون دیگه ….از آدرس کوه امدم که فندک بدم برم..اذان شروع شد…….گوش دادم رفتم فندک را بدم اصرار که بیاید داخل ….من چی خب خدا وسط این ادما برم چیکار مدل اونا نیستم……گفت برو داخل سفارشت کردم….اقا گفت خیلی خوش امدید …اشاره به جلو چای خونه…..کجا جلو جلو ….کجا جایی که. تفاوت مشخصه….کجا جایی که هر غوری را برمیدارم دورش نوشته…یا حسین تشنه لب….یا فاطمه…حیدر امیرالمومنین…..منا برد دایر دور گنبد….سکوت شدم …..
رفتم چند تا استکان بزارم بشورن گفت خودت بشور فیروزه؛ گرفتم زیر آب چرخندم دیدم مثل استکان های حرم طلایی نوشته یا علی بن موسی رضا….یهو تو دلم خالی شد… خندید گفت یادته پیام که از شوستن و چای خونه بود دلت خواست ……از نزدیک ترین جا بهت لبیک گفتم….وسط جایی که فکرم نمیکردی بشه بری....خودم همه کار برات میکنم خدا شدم برای عاشقی، شدم برای آسون کردن کارها…نگاش کردم خندیدم گفتم وقتی میگم زرنگی اینجوریه….وسط حرف زدن….
وسط ی خط نسکافه و چای ریختن گفت فیروزه سایت….
ی خط میخوندم ی چای میرختم ی خط ی نسکافه ….ی استکان چای هم گفتم اینم از طرف محسن ؛سلیمان را میگما……میشناسیش که ….من که تو این مدت میشناسمش….همون که… قرار ی اسب سفید رو دوشش باشه…..همون که خوشتپِ رو خوشتپی حساس….همون که ماشین صدفی به قامتش میاد….گفت اره اره …..
و هرچی طلب میکنه، به بهترین شکلش برسون… => چون اون “باور کرده” و تو گفتی که باور، کلید خزائن توئه……من عشق تو را باور کردم….جز عشق ندیدم……اصلا بزار از اهنگت بگم ….یکی اینجاست که هیچ وقت تنهات نمیزاره…….
دلم اصلا یه جوری افتاده دستت که نپرس
این دیوونه یه جوری دل به تو بسته که نپرس
بگو داری توی چشمام میخونی عاشقتم
عاشقتم
عاشقتم
عاشقتم
رب رب رب …سجده عشق کردم…ی دور تسبیح آبیت صد بار دوستت دارم…..من که جز دل چیزی ندارم ….
محسن من نمیتونم از خوبیاش بنویسم..اخه سخته….چطوری بگم بلد نیستم…واژه بلد نیستم…من فقط نوشتم نمیدونم نورش با او.محسن تا نوشتم نورش با او تلگرام ی پیام امد بالا الله نور آسمان و زمین است…..من چطور نگم تسلیممم چطور نگم چشم….اخه به بهترین شکل انجامش میده …..من چمدونستم با ی فندک قرار چیکار کنه……….همه فقط احترام گذاشتن….همه پر از مهر……تازه از این نشانه خادمی که کج میندازن برام آوردن خادم العباس…..منتظران مهدی….اینجا چه خبره………اینجا چه خبره……الهی الهی الهی….کجا برم کجا برم …..من فقط گفتم ی چای …..تو چیکار کردی………فریادم سکوت شده خدا……من اینا را به کی بگم..……..به کی بگم……….کاش میتونستم بگم رب من کیه…..رب من اراده کنه تمام…….
سلام فیروزه جان… ؛ چخبره اونجا ! در دل یهو باز شده و نور از لای تمام ترکها ریخته بیرون.
رفیق نازنینم چجوری جمعش کنم؟ نمیشه توضیحش داد… فقط باید دو زانو بشینم بغل دستتو تماشا کنم که خداچطور، ریزترین جزئیات رو مثل مهره های تسبیح پشت هم میکشه… او میکشد قلاب را… او میکشد قلاب را…
به احترام این احوال تو، به احترام این نور، به احترام این تسلیم… همین رو میگم:
الهی…
همونطور که او را صدا زدی، همانطور که دیدیش،
همونطور هم نگهت داره… در امنترین نقطه آغوش خودِ خودش.
دختر خوب ، ممنون که خودِ خودت نوشتی. همیشه همینجوری بنویس . حتی اگه فقط یه پاراگراف باشه . خیلی خوب بود.
~~~~~~
این تیکه آخری رو دارم با قلبی که داره آتیش میگره مینویسم /=> حدود24 ساعت قبل اینکه این پیامت روی اکانت من بشینه… یک نفر بهم پیام داده بود… : “”محسن خیلی دلم هوای مشهد امام رضا رو کرده… کاش میتونستی یه کاریش کنی “”
و تـنـهـــــــــا از تـــــو یـــــــاری مـــیجـــــویم و بس…
الهی لبیک…..خداوندم محبوبم .…سمیع من…..بصیر من…..الهی من تنها تو را انتخاب کردم از تمام جهانت و تو شدی تمام جهانم……سلام جانم هیچ توام و عاشق تو …..از تمام جهانت دلی دارم اونم آوردم فدای تو کنم …….از تمام جهانت همین مرا بس …..عاشقت را بپذیر….بدون تو هیچم هیچ هیچ….
رب خوبم سلول به سلولم را تشنه کن …سلول به سلولم را پر از نور و عشقت کن پر از ایمان و توکل…تو گفتی فقط به من توکل کن و منم گوش به فرمانم.. وجودم را پر از ایمانت کن …..دستات بالاترین و قدرتمند ترینه و باز میدونم ی کن فیکون در راه هست …….ربی ربی ربی …..سلام علیک……..
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گل افشانیها
سلام محسن سلام علیک…….
من چند روزه دارم تمام نقطه ها را به هم وصل میکنم….نمیتونم بگم….ی نفر اینجا آتیش گرفته……از وفاداریت…….خدا من چی بگم ..…خدا من بدون تو خاموشم....تو چه کردی تو چه کردی…من امدم فقط ی نقاشی از شمع از گلهای پر پر کشیدم تو سر رسیدم نگاه کردم دیدم کنار نقاشیم نوشته شهادت امام رضا…بین اینهمه صفحه این همه روز….خدا .…. ی چای ی فندک ی دور شمع ی دور گنبد داری چیکار میکنی ….. و تو به دل ی نفر میندازی که دلم هوای مشهد رضا کرده……..تو داری چیکار میکنی…….الهی فقط تو ……ی دل دارم که اونم آتیش گرفت.….تو همه جا منا بغل کردی و دویدی ربی ربی …..دستای پر مهرت هیچ وقت مرا رها نکرد……عشق عشق عشق شکر……در برابر عظمتت هیچم و تسلیممم…
چی بگم چه کردی ……اوردیم سر خط….وفادارم……
“”محسن خیلی دلم هوای مشهد امام رضا رو کرده… کاش میتونستی یه کاریش کنی “”
ای حرم تو سرپناه فلک
غریب آشنا سلام علیک
شده مناجات لب زائرت
شاه ولا رضا سلام علیک
رو به روی پنجره فولادتان
داد زدم خدا سلام علیک
پنجه به پنجره رسید و صدا
زدم که کربلا سلام علیک
این اهنگ بیشتر اتیشم زده……
محسن کاش میتونستی یه کاریش کنی.
شاید دوباره همون آیه صدات بزنه….
فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم…
و من دوباره حس کردم درست همان لحظه ای که فکر میکنم همه چیز آرام و معمولی هست، خدا از پشت پرده، «قرّهُ العین رو میفرسته. [ فیروزه مطمئنی میدونی قرّهُ العین دقیق ینی چی ؟ خیــــــــــلی معنی عظیمی داره ها… من وقتی بهش برمیخورم… برام حکایت أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ… داره ؛ زمین گیرم میکنه… سکوت…
و بعد اون سکوت و وقتی دیدی که خداچطور، ریزترین جزئیات رو مثل مهره های تسبیح پشت هم میکشه… او میکشد قلاب را… او میکشد قلاب را…
بعد اون سکوت بعد که از زمین و سجده بلند شدی تو همون حال تو همون کُن ؛ فَ یکون تو همون مکان زمان و بیا بگو.قرّهُ العین دقیق معنیش چی میشه…….……
محسن همزمان با تموم شدن نوشتنم پرندها دارن برمیگردن و آسمان پر از پرنده در چرخش و در غروب در حال رقص…و ماه نیمه ....سبحان الله…..تنها رب جهان تویی…
سوگند به(شفق) سرخی کنار افق به هنگام غروب خورشید (16)
وَاللَّیْلِ وَمَا وَسَقَ ﴿١٧﴾
و سوگند به شب و آنچه را [از موجودات پراکنده شده در روز، در خانه ها و لانه ها] جمع می کند (17)
وَالْقَمَرِ إِذَا اتَّسَقَ ﴿١٨﴾
و سوگند به ماه هنگامی که بَدْر کامل می شود ﴿18﴾
لَتَرْکَبُنَّ طَبَقًا عَنْ طَبَقٍ ﴿١٩﴾
که شما حالی را پس از حالی طی می کنید [تا به دیدار پروردگارتان و کمال نایل آیید.] (19)
فَمَا لَهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ ﴿٢٠﴾
پس اینان را چه می شود که ایمان نمی آورند؟! (20)سوره انشقاق
ربّی کافی… ربّی کافی…لبیک ……حسبی الله من…….سوگند به شفق…..سوگند به سرخی کنار افق هنگام غروب و سوگند به کامل شدن ماه… من تو را دوست دارم ربی و تسلیمتم ..من تسلیممم من نیم درصدم بندی نکردم ولی تو 10000 درصد برام خدایی کردی..…و با تمام وجودم میگم تنها تو کافی هستی…..سجده میکنم ……وگوش به فرمان عشقتم..…..
محسن جان …سلام…..سلام سلیـــــمان فارکس. و سلام به دلی که واژهاش حس پرواز داره…….
او میکشد قلاب را……او میکشد با جزییات…..لحظه به لحظه…..
من از صبح همینجا آروم نشستم…….سکوت سکوت سکوت
مدام نفس عمیق کشیدم …..نفس عمیق..
دلما گرفتم تو بغل گوشه اتاقم نشستم….و فقط از نصف شب که پریدم تمام سوال بودم؟؟؟ سوال ……..
مدام میگفت همچی خوبه………آروم باش ….اینقدر که مامانم صدام کرد خوابتا دیدم اون لحظه انگار صدای قلبم تند تر شد هماهنگ هماهنگ عین هم بار چندم بود …….سنگین بود…..سکوت شدم....و نشانه پشت نشانه تا آرومم کنه و بعدی آیه های انشقاق بود…….زمینگیرمکرد …….هر کلمه…هر قدم.…پله پله تا ملاقات خدا….تو از همون پله اولی تو آغوش خدایی....تو سلول به سلولت پر از عشق وحضور و نور خداست.…..موجش میخورد به قلبم و اوج میگرفت …….دلم دریا دلم دریا و موج عشقش محکم. میخورد به سنگ های ساحل دلم…ربی ربی ……چه میدانستم که این دریا……
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
من چشمام تعجب بود نه از کم شدن از هزار برابر شدن.…..
گفتی آرامش…..و چه آرامش عجیبی …..انگار تاریکی برایم هیچ معنایی نداشت..هیچ…..هیچ…………سجده عشق….
و دست پر پر پر پر …….و جام بزرگ…..
و قره العین…….اه اه اه ….و آسمان گیر شدم…….. پرواز عمیق تر …..…..دید وسیع تر..….
هنوز دارم نفس عمیق میکشم……گفتی خدا کم نمیزاره من از عظمت از فراوانی نشستم خودما بغل کردم محسن ……..
محسن هر کلمتا که خوندم ی نفس عمیق کشیدم گفتم اره اره اره اره .حتی اونا کتبی نوشته برام که بفرما جواب آروم باش.دستا بزار رو قلبت..من هستم من کافیم…تو هر روز گفتی من کافیم مگه نه…حسبی الله….اره.…خب وایسا پاش….همه چی خوبه…..همچیز فراوانه…..کم نخواه که من خدای فراوانیم…..این ی کوچیکش بود..دایره ای که هزاران ردیف کد داره و هر کدوم را بگی استپ میشه…رب شدم که عاشقی کنم…….آسمان به وسعت نگاه توست…..به وسعت ایمان و یقین توست….دور تو میچرخه زمین و زمان عشق زمینی من..
محسن از قلب پر مهرت سپاسگزارم ممنونم که تفسیر کردی سکوتم را قلب مهربان …….و فقط میتونم بگم…..
خدایا… من با این حجم محبتت چیکارکنم؟ :'((((((🩵
با این آهنگ خودما بغل کردم…..
جانان من به قلب من نزدیکی چون روح من جانان من حرفی بزن تا کم شود اندوه من…🩵
تو را دیدم برای اولین بار تازه فهمیدم چگونه یک نفر با ی نگاه از شوق میمیرد….🩵
ادامه قلب من فردای دلت روشن هر بار صدا زدم تو را شدی آرام من…🩵
سلام فیروزه عزیز، روح لطیف و عاشقِ خدا . چی بگم ؟ بگم چقدر ارام شدم با پذیرش ِ آرامش ؟ بگم چقدر خوشحال شدم با شادیت؟ فقط دارم جلو خودمو میگیرم که بیشتر چیزی نگم.
الحمدلله که نوشتیش… یکی ازعمیق ترین موجهای احساسی بود که تا حالا در کامنتها دیدم. از جنس حضور بود… از جنس نَفَس… از جنس اتصال.
اون سکوت، اون نیمه شبی که فقط سوال بودی، اون لحظه ای که آیه های انشقاق بال کرفتن از اون بالا و اومدن پایین و نشست روی دلت و زمین گیرت کرد… => وارد یک مرحله خیلی ناب از دیدن و شنیدن خدا شدی.
فیروزه… ساعاتی از بامداد بودکه خوندمش ولی من با هر خط، یک تپش عمیق تر شنیدم => بگم ؟؟ داشتی با نبض مینوشتی، نه با انگشت !!
میگما ؛ شاید حواست نیس ، اما وقتی منو اونجوری صدا میکنی… که سلیمان فارکس…، دیگه مثل قبل استرسی نمیشم. صدا کردنت میره اونجایی که باید بره… چون استرس دیگه خیلی کمرنگ شده ، شده آرامش . سکوت سنگین مسئولیت ، تبدیل شده به درگوشی حرف زدنای ِ روی شونه خدا :'( 🩵 ؛ داره مومنتوم مثبتش تشکیل میشه. آخیـــــش ، ممنون فیروزه جانم.
بخاطر همینم چند دقیقه پیش داشتم برای مسعود مینوشتم.
فیروزه جان ، اون لحظه ای که گفتی سکوت شدی… اون لحظهای که گفتی آیه های انشقاق زمینگیرت کرد… اون لحظه ای که گفتی تاریکی هیچ معنایی نداشت… ==> همه ش یعنی “تو از زمین جدا شدی”. اینا حالتهای معمولی نیس. اینا تجربه هایی هستن کسی که خدا خودش قلابشو انداخته توی قلب و داره لحظه بِ لحظه میکشه بالا… بالا… بالاتر.
لایه ای از ارتباط باخدا هست که هم شدت داره، هم لطافت.
○ هم میسوزونه، هم شفا میده.
○ هم اشک میاره، هم آرامش.
فیروزه بنده وار این ارتعاش روگرفتنی. نه ترسیدی، نه عقب رفتی. رفتی وسط موج. همونجا که فقط عاشقها جرأت میکنن وایسن.
وقتی گفتی: “محسن هر کلمه ت که خوندم ی نفس عمیق کشیدم… گفتم اره اره اره…” =>> این “اره” فقط تایید من نبوده ها
این تاییدِ خودت بود. تاییدِ قلبت. تاییدِ مسیرت. تاییدِ ربّی که داره نزدیک و نزدیک تر میشه.
“من از عظمت و فراوانی نشستم خودما بغل کردم…” ==>> فیروزه اون لحظه رو کنار شوفاژ عکـــــس گرفتم… انگار خدا خودش بغل کرده بودت. لحظه ای ِ که آدم حس میکنه فراوانی فقط پول نیس => فراوانی، حضور خداست :'( 🩵
یه چیزایی نوشتی که اونا حرفهای خدا بود که با زبان تو جاری شد برام. من فقط شنیدم و مـــــات موندم . اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ
فیروزه… این حجم عشق… این حجم لطافت… این حجم حضور… کمتر پیش میادکسی تجربه ش کنه. قدرش رو خوب بدون. مومنتومش رو حالاحالاها حفظ کن.
من برات از ته دل خوشحالم. نه از سر تعارف یا تشویق => از سرِ اینکه اینجور عشق ها هدیه ست… . خدا فقط به کسانی میده که ظرفش رو ساخته باشن.
آن گاه آن نطفه را علقه گرداندیم، پس آن علقه را به صورت پاره گوشتی درآوردیم، پس آن پاره گوشت را استخوان هایی ساختیم و بر استخوان ها گوشت پوشاندیم، سپس او را با آفرینشی دیگر پدید آوردیم؛ پس همیشه سودمند و بابرکت است خدا که نیکوترین آفرینندگان است. (14)مومنون
و [یاد کن] هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید. (50)کهف
●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●
سلام به سلیـــــمان فارکس …....
هر کلمه که خوندم ذوق و شادیت را دریافت کردم و نفس عمیق کشیدم….گفتم خدا شکرت ….معبود شکرت…..عاشق شکرت…….ربی شکرت…….لبیک ربی……….الهی ……
خیلی چیزها را نمیگم ولی میدونم با ی اشاره میدونیش……
محسن عزیز تبریک میگم تبریک…….از اینکه تمام قد خودتا سپردی به خدای سلیمان…….تبریک فراوان فراوان از صمیم قلبم با تمام وجودم …نمیدونی چقدر خوشحالم …..انگار دلم میان زمین و آسمونه انگار فرشته هایی که سجده کردن بهمون داره صدای دستاشون میاد ……انگار بلند دارن میگن فتبارک الله احسن الخالقین…………………
من عرف نفسه فقد عرف ربّه
• پس هر انسان، اثری از “احسن الخالقین” است و در درون او قابلیت رسیدن به مقام الهی وجود دارد…..
شناخت نفس، راهی برای شناخت خداست؛ چون در انسان نشانههای الهی وجود دارد («وَفِی أَنفُسِکُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»، سوره ذاریات، آیه 21)
میگما ؛ میدونم حواست هست ولی تمام کاری که باید بکنی تا مومنتوم سرعت بگیره و ایمان قوی بشه تمام حرف هایی هست که به آقا مسعود گفتیا تو وارد مدار فراوانی شدی و شاید فقط داری تازه متوجهش میشی…..تو از نسخه قدیمت جدا شدی از طبقه پایین امدی بالا ..….پرده را کنار بزن پشتش پر نوره.….همون پنجرهای قدی را میگم……رو به کوه و دریا….داره جدید میشه...مرمت…..نه در چهارچوبه قبلی..…جدید…..ایمان جدید…..
بی شک اون تایمی که کال مارجین شدی، حتی زمانیکه SL خوردی ، مربوط به نوعِ فرکانسی بوده که ساعت و دقایق قبل از خودت به محیط ارسال کرده بودی ؛ دنبال هیـــــچ چیز دیگه ای نباش.
محسن اون شب بارونی یادته اون شب که نتونستم شعر را بخونم تو هم تو هم بود یادته که……..الان عکسشا دارم تو هم تو هم هست ……….شاید همزمان که تو از آغوش خدا عکس میگرفتی کنار شوفاژ منم از تابلو عشقش عکس گرفتم …..(محسن گفتی شوفاژ از یخ زدگی کل همون روز تا امروز کنارش بودم ) بزار از عکس بگم خلاصه چون همچیز در هماهنگی بود حتی دوستم حتی نور ماه …….ی مربع فیروزه ای و طلایی چهار تا دایره تو هم و نوشته ها همه در هم نوشته ها فیروزه ای وسفید و طلایی…..و نوشته ها داشت از لبه ماه میفتاد…آرامش موج میزد……ی دریا حرف…..و روی چهارتا دایره بزرگ مرکزش نوشته بود ه از نوع دو چشم ……..یعنی هیچ…….
حالا اینجای حرف در گوشی خودتا داشته باش…….
تو همین حالا در “مرحله شکوفایی ذهن تریدر” هستی؛
==> یعنی جایی که تکنیکال و ایمان با هم ترکیب میشن و ترید تبدیل میشه به یک هنر الهی.(تابلوی هنری که دیدم نبود:))))🩵
اینجا……….گوش بده………سکوت …..حرفای در گوشی……
فقط حواست باشه محسن ، تحلیل تکنیکال و هندسه مارکت و شاگردی کردن و مطالعه فقـــــط 10٪ بازار فارکس و کریپتوکارنسی هست ؛ 90٪ ش اینه که :
زمان معاملات سیم ت وصل باشه به صاحب و منبع کائنات ::
باور داشته باشی که الهام گرفتن از خداوند بسیار ساده ، آسونه و مستمره و راهنمایی ت میکنه (حتی توی کوچکترین موضوعات چه برسه به بقیه ش) => کاملا بهش اعتماد داشته باشی => ازش مطمئن باشی => با قلبی باز “تمرین انتظارات مثبت” رو در قبل و حین معاملات انجام بدی =>> تسلیم کامل باشی وقتی میخوای الهامات رو اجرا کنی و هرچی گفت بگی چشم ( چشم صحیح از احساس امیـــــد و شادی میاد، نه چشم گفتنی که با استرس و باورهای کمبود همراه باشه) => خودکنترل باشی و احساساتت رو زیر ذره بین چک کنی چون خدا فقط زمانی باهات گفتگو داره که احساس خوبی داری ( اگر احساس خوبی نداری الهامات از سمت خداوند نیست) => باور فراوانی رو توی وجودت چهارمیخه کنی => با “سوالهای خوب پرسیدن” فقـــــط دنبال مسیرهای راحت باشی => سیرتکامل رو فراموش نکنی ( که این خودش زیرمجموعه باور فراوانیه) => در عین تسلیم بودن ، مطمئن باشی و حسکنی که تو لایق تمام چیزایی هستی که الان توی ذهنته و حتی بهترش
■ خلاصه کل ترید ثروتساز [ وهرچیزدیگه] که توی جلسه سوم دوره همجهت با جریان الهی هم استاد عباسمنش توضیح دادن درموردشون ، این سه آیه هستن : آل عمران 135 + مریم 76 + محمد 17 .
رفیق کوه و جنگل و معنا ادامه بده…محسن ادامه بده ادامه بده و تمام …….
خدا همیشه در حال “بهتر کردن” زندگیت بوده..از اولین پله باهات بوده…..تو آغوشش بودی…….نفس به نفس……
و تازه اول مسیر معجزه های بزرگتر هستی.
سلیـــــمان فارکس منتظرم بیای از اون آرامش از اون سکوت مسئولیت که تبدیل شده به حرف زدنای ِ روی شونه خدا…. اونجا توی جلسه سوم دوره همجهت با جریان خدا بگی ……
محسن جان گل گلاب خوبو من برات خیلی خوشحالم خیلی :)))))🩵 …با کلمه نمیشه نوشت نورش با او……….حسش میکنم…..و من شادی تو را دریافت کردم با تمام وجودم سپاسگزارم از عشق و مهری که از مرکز قلبت تابید و خوشحالیت رسید به قلبم………از دعاهای نورانیت ممنونم قلب آبی مهربان….خودتم خودتم….
راستی محسن چطوری ی مهندس میتونه پزشک بشه؟؟……
من اینا پرسیدم و رفتم ………..
تا اینجا را تو اتاقم نوشتم با همون دوستم آمدم جایی که فراریم ازش بیمارستان…….چطوری اینجام نمیدونم !چطوری همجا اینقدر خلوته نمیدونم !؟ ….چطوری با این روحیه اینجام نمیدونم………؟!فقط گفت ایرپادت را بردار…..
ولی تسلیممم ولی او میدونه نه من..…..
بعد که تو ی تایم خیلی کوتاه کار دوستم انجام شد اونم چی گفت بشین الان میام .. امدم مسیر راه روهااا …. مسیر پارسال را یادم آورد ی سال پیش که تو این راه روهای تاریک فقط گفتم حسبی الله امروز امدم باز رسیدم ته راهرو تا امدم بیرون نور خورشید شدید روبروم بود اینقدر که با عینکم چشاما بستم باز کردم روبرو گنبد فیروزه ای نوشته های لا اله الا الله…خشکم زد……انگار از زندان آزاد بشی…..این حس واقعی بود برام آزاد شدم……اره اره آزاد شدم……
طرح و رنگ تابلو فقط به جای ه نوشته لا اله الا الله و دایرهای پایین یا ستار یا غفار…یا جلال یا حنان….و ..ی نوشته پایینش در مورد سجده…..و آسمان آبی آبی آبی و خورشید تابان تابان تنها ی کلاه آ کشیده از خط هواپیما ی نقطه کشیده وسطش و اوج گرفته بود مثل رقص سماع ی دست رو به زمین ی دست رو به آسمان….. تو ذهنم شد از خاک به افلاک ….من تسلیمم تر از همیشه…..محسن ؛من بیشتر نوشتنهام تو مسیر تو خود اتفاق که در حین نوشتن میبینم مینویسم …..یا الله …مکث.. ..اون شب…..اون پرواز، اون پزشک ،اون مسیر، اون راهرها،اون نترسیدن اون جام همه را در حین نوشتن دیدم….نه…….
ضربان قلبم را حس میکنم.. چطور برگردم چطور برگردم ای خدا من اینا را به کی بگم به بزرگیت توان گفتن نیست به بزرگیت نمیشه گفت …..فقط مدام میگفتم فیروزه گریه نکن تا برسی.
خودما به زور رسوندم خونه اینقدر که گلوم درد میکرد از سکوت …اینقدر که لرزش بیشتر شد………نشستم گفتم بزار آروم بشم ………اون گنبد خروجی اون مسجد یا الله….یا الله.….چقدر همچیز شبیه آیه های انشقاق بود ..چقدر اون پرواز آشنا بود…….
رسیدم تو اتاقم نشستم قرآنم کنار بالشتم جا مونده بود چون یهویی رفتم؛ برداشتم ببینم چی میخوندم دیدم سوره طه هست داشتم در مورد اون ه اخر طه تفسیرشا گوش میدادم ببینم به اون ه تو تابلو ربط داره بهت بگم ببینم که یهو دوستم امد رفتم…این رفتن ی تایم خیلی کوتاهی بود ولی….دوباره گوش دادم گفت ه در دو سوره هست مریم و طه در این دو سوره موضوع ارتباط با خدا پررنگ هست در این سوره داره خدا جوییی های حضرت موسی را در رسالتش نشون میده…..چطور ی انسان در راه خدا به رسالت میرسه و ی جامع را نجات میده.……گفتم اینا بنویسم برات….
حالم دگرگون تر شد خودما بغل کردم داشتم قالب تهی میکردم گفتم خدا چه خبره …..نوتیفیکیشن از یوتیوب از سعیده جانم………بازش کن…..
إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا
و خداوند دقیقا هیمنجوری از بندهاش حمایت میکنه....و قلب
و تصویرش دویدن تو مسیر و برنده شدن و پریدن تو آغوش عشقش بود دیگه فقط دلم میخواست خودما برسونم جلو کوه بگم قلبم کشش نداره…. ولی هیچ توانی نداشتم….. .نفس کم اوردم ….دارم میمیرم…..رب رب رب .. دیگه دوست داشتم بگم خدا بغلم کن دیگه خودم نمیتونم تو را خدا……….دیگه افتادم گفتم دیگه نمیتونم…..ضربان قلبما حس میکردم انگار وجودم ضربان بود…….شده بودم ی قلب فقط و جسم هیچ..
یهو دیدم ی صفحه جلوم هست……..
انقدر حس ناب هست که هنوز تجربه نکردی.
اینقدر آدم های خوب هستن که هنوز ندیدی.
اینقدر خند ه ها هست که هنوز نداشتی.
اینقدر اتفاق خوب هست که نیافتاده
اینقدر جاهای قشنگ هست که هنوز نرفتی.
اینقدر اشک ذوق هست که هنوز نریختی.
پس غصه هیچ چیز را نخورد آدم هایی که رفتن، چیزهایی که از دست دادی…..
روزای که پیش روت هستن خیلی قشنگ تر از گذشتتِ..
دیگه تمام وجودم سکوت سکوت سکوت سکوت .. نمیدونم چی نوشتم نورش با الله …مثل ی تابلو داره تصویرا تکرار میشه…..اون شب اون سوالا ….امروز ..راهروها…تاریکی ها..همچیز تو ذهنم میچرخه هیچ ، الله ، نور ، گنبد فیروزه ای.…خواب مامانم.. تابلو و دریا و سوره انشقاق…..پرواز……آغوش……
کل راهروها این آهنگا را گوش میدادم گفت پلی کن هیچی نشنوی….دیگه نمیترسیدم از راهرو ها…همون موقع دانلود کردم…..و او ته راهرو منتظرم بود…..….با نورش…..با عشقش و آغوشش…..
من تو را تا بیکرانها من تو را تا کهکشانها
از زمین تا آسمانها دوست دارم می پرستم…🩵
من تو را همچون اهورا من تو را همچون مسیحا
همچو عطر پاک گلها دوست دارم می پرستم…🩵
در آغوش پر مهر خداوندِ همه یِ ثروتها و بازارها و عزت ها…..🩵
حتـــــــــــــــی فکرشم نمیکردم کسی بتونه اون نوشته هام رو بفهمه ، ماکسیمم مسعود بفهمه. اون متن مهاجرت روچطوری توی این موقعیت دیدی !!!!؟
اصلا گیج شدم ! چطور همچین چیزی ممکنه!؟
آخه این دوتا خیلی به هم مربوطه؛ فارکس و هجرت .
کسی هم نمیدونه جز جانان… ، چون کسی اصلا درک نمیکنه. چطور همچین چیزی ممکنه!!!
مطمئنی خودتم نفهمیدی چی نوشتی ؟!؟! تو هر جمله، دستی نامرئی پرده ای رو کنار زد و یه تیکه از اون نور خاموش نشدنی رو نشون داد.
نور همون خالقی که هر روز تو رو “خلقاً آخر” میکنه…
همون خالقی که ازتاریکی راهرو بیمارستان، تا گنبد فیروزه ایِ «لا اله الا الله» بلندت کرد…
و آروم گفت:
میبینی؟ حتی تاریکی ها رو هم واسه روشن تر شدن نور، طراحی کردم.
تو اونقدر صادق نوشتی که انگار سوره طه نه درمورد موسی، که درمورد تـــــو داره نازل میشه.
خدا تورو صدا زده؟!
🪶 «اقبل… بیا جلو… من با تو کار دارم.»
و داشتی از پا میفتادی…
ضربان بودی… قلب بودی… =>> وهمونجایی که هیچ توانی نمیموند، خدا دست گذاشت وسط قلبت و گفت:
بمون… هنوزتموم نشده.
فیروزه عزیز… اینا که نوشتی روایت نبودن که ؛ مسیر بود. سیر تکامل بود ==>> حرکت یه روح از “حسبی الله” تا “لا اله الا الله” بود… میگی راهرو؟ میگی مسجد ؟میگی تپه ؟ نه . برو بالا ==>> از راهروهای تاریک تا خورشیدی که چشمها رو میبنده.
از انقباض تا انشقاق…
از خاک تا افلاک.
توی کلماتت سجده کردی؛
از اونا ک ِ آدم رو عزیز کرده.
از اون سجده ها که توی هر انسان، درونِ هر «من عرف نفسه…» دوباره زنده میشه. جی بگم فیروزه که هم واگویه کنم … هم پرده دری نشه ؟! چی بگم عزیزم ؟
و محسن… سلیمان فارکس… هرچی تو اسمشو بذاری… جلوی این روایت فقط میتونم سکوت کنم. سکوتی شبیه سکوت کوه وقتی باد آروم از لابه لای درختا رد میشه وفقط خدا شنونده س. فیروزه تارگت زدن توی فارکس مثل عصای موسی ست که به نیل میزنه… تا لب رود که رسیدی هنوز نمیدونی خدا قراره چه دستوری بده :( :'( 🩵 .
خیلی شجاعت میخواد طاقت بیاری، هرچند یجور لذته اصیله الهیه . موسی یکبار توی شرایطِ سنگین ِ روحی نیل و عصا قرار گرفت … اما سلیمانِ فارکس پنح روز ِ هفته باید عصا بزنه و نیل رو باز کنه… :*) .
تنها گره گشایی برای افزایش گنجایش ظرف وجودی واسه حفظ این حجم سنگین الهامِ لب ِ نیل، قانون رهایی هست. دیگه دلشو ندارم راجب رهایی بنویسم… . ساعت 18:50 راجبش نوشتم.
اولش سلیمان ِ فارکس بلد نبود چجوری میشه هم روی شونه خدا باشی و هم بدوی سمت نیلی که هنوز بسته ست… و دشمن پشت سر … اما… إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۚ ذَٰلِکَ الْفَوْزُ الْکَبِیرُ / بی تردید کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند بهشت هایی که از زیرِ [درختانِ] آن نهرها جاری است، ویژه آنان است، این است کامیابی بزرگ.
اما یه چیزو ازت پنهون نمیکنم:
این همه نشونه… این همه اتصال… این همه آغوش…
برا اینه که بهت بگه: تو دیگه نسخه معمولی خودت نیسی.
تو همونجایی ایستادی که ایمان تبدیل به ادراک میشه.
جایی که الهام، یه اتفاق نیس؛ یه “راه تنفسی” میشه.
همونجایی که نوشتن، دیدن میاره…
دیدن، لرزش…
لرزش، تسلیم…
و تسلیم، معجزه.
پرسیدی: “چطوری یه مهندس میتونه پزشک بشه؟”
جوابش خیلی ساده تر از چیزیه که ذهن میگه:
وقتی خدا بخواد، مهندس هم پزشک میشه…
چون اوست که “علّم الانسان ما لم یعلم“.
وقتی نسخه جدید روحت فعال بشه، مسیرها عوض میشن، تخصصها جا بِ جا میشن، و اون چیزی که غیرممکن بود، «بدیهی» میشه.
فیروزه… این کلمات یه چیزو خیلی بلند فریاد میزدن:
تو به “آزاد شدن” رسیدی؛
نه آزاد شدن از بیمارستان…
نه از ترس…
از درک محدودِ قدیمی.
از نسخه قبل خودت.
حالا که آزاد شدی…
حالا که آسمون آبی و گنبد فیروزه ای رو دیدی…
حالا که موسیِ درونت رو شنیدی…
حالا که نفس به نفسِ خدا رفتی…
فقط یه جمله میمونه:
توام ادامه بده…
همونطور که راهروی تاریک رو تا نور ادامه دادی…
همونطور که از ضربان تا آغوش ادامه دادی…
همونطور که از خاک تا افلاک ادامه دادی…
فقط….
میشه آروم بمونی؟ میشه جسم و جانت رو نذاری یخ کنه ؟ اگه بودم میومدم دستاتو میگرفتم هاااا میکردم گرم شه ، اما نیستم… اون کامنت قبلی آرامش رو دوباره برو بخون. باشه ؟
اما اینجا که هستم . محسن اینجاست.
با همون آرامش کوه.
با همون شونه هایی که با خدا روشون زمزمه میکنه.
با همون قلبی که گفتی آبیه.
و فقط یه چیز میگه:
فیروزه… تو آستانه چیزی هستی که هنوز نمیدونی چقدر قشنگه.
مَثَل آنان که اموالشان را در راه خدا انفاق می کنند، مانند دانه ای است که هفت خوشه برویاند، در هر خوشه صد دانه باشد؛ و خدا برای هر که بخواهد چند برابر می کند و خدا بسیار عطا کننده و داناست. (261)
سلام به رب آسمان ها و زمین هاا….لبیک….الهی …..نور دو دیده ام خودما به تو سپردم ….تسلیمممم خودت کمکم کن …………ادامه بدم…..میخوام در آغوش تو باشم ربم…..
از تولد تا تولد …….
سلام سلیـــــمان فارکس……سلام محسن……..
با دستی روی قلبم و گفتن حسبی الله مینویسم همان که در کامنت آرامش گفتی .همانجا که گفتی کمی دستت رو بذار روی قلبت…
اولش سلیمان ِ فارکس بلد نبود چجوری میشه هم روی شونه خدا باشی و هم بدوی سمت نیلی که هنوز بسته ست… و دشمن پشت سر … اما… إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۚ ذَٰلِکَ الْفَوْزُ الْکَبِیرُ / بی تردید کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند بهشت هایی که از زیرِ [درختانِ] آن نهرها جاری است، ویژه آنان است، این است کامیابی بزرگ.
این کامنت دو روز قبل از تولد زمینم و چند روز قبل آشنایی نوشتم بینش ……..اون شعر را از تو دریافت کردم یادته…..
مرا میبینی و هر دَم زیادَت میکنی دَردَم
تو را میبینم و میلم زیادَت میشود هر دَم
به سامانم نمیپرسی، نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم؟
مسیر تو نبود؟!!!! اونجاییی که تاریکه همه کس نمیبینه جای نشون دادن ایمان هست……و دویدن سمت دریا….
محسن خواندمت تپش قلبم بیشتر شد و گرمای کلماتت را دریافت کردم.
پیامتا اخر شب خوندم ولی جسمم یاری نمیکرد …….خوابیدم….تو اینجا نبودی ولی من اونجا بودم ی درخت در حیاطت و من گفتم میشه باشه پر از ذوق داشتنش بودم هر چی به بقیه میگفتم خاصه متوجه نمیشودن بیشتر مسخره میکردن ….درختی که آب و باران را فراوان در خودش جمع میکرد و زمین گیر میشود و بعد مثل باران بی امان بر من بارید بعد بین کلمه ها فقط کلمهای شبیه ام تی ام را یادمه و دیدم …..و بعد زندگی نوح و گفت تو که تو دفترت داریش صفحه سمت راست پایین صفحه و باز چندین خط و کلمه ای به فارسی ام تی ام….. و در خواست صبر……
و بعد اون درخت دیگه درخت عادی نبود میوهاشم عادی نبود …..جای ی دونه میوه تور تور پر از میوه و آویز……. میدونی چی میگم محسن تور تور یعنی دیگه قابل شمارش نبود……..دیگه ی تور 1000 تا میوه توش بود……و 1000 تور بهش آویز بود اینقدر زیاد که به زمین نزدیک میشودن..فراوانی و فراوانی…..رهرو ما اینک در منزل است….
از دیدگاه خداوند، لحظهای که شما قدم اول را با ایمان برمیدارید، نتیجه مطلوب و دلخواه شما از قبل محقق شده و کار انجامیافته است. تردید و شک، همان «پردهای» است که ما را از دیدن این حقیقت محروم میسازد. تردید همواره نجواهای شیطان است که وعده فقر و ناکامی میدهد، درحالیکه خداوند وعده فراوانی و رحمت. بنابراین، بزرگترین دشمن ما در مسیر موفقیت، شک و تردیدی است که ما را وامیدارد دست حق را ببینیم اما نشناسیم…(توحید عملی 9)
گفتم برگردم بنویسم ولی اصرار که الان بنویس ….نورش با الله…..محسن اهنگ شادم برام دانلود کرده بعد پرواز ….قبل پرواز گفت از عزیزترین کسات دور باش امروز روز هفتم هست شرایطم فراهم کرد همچیزا چید…..همین جدایی بر سردی جسمم اضافه کرده بود و توانم را گرفته بود…ولی با یاری الله انجام شد..منتظرم جانان بگه برگردم سکو…انگار از اون وابستگی آزاد شدم …. همون حسی که نمیزوشت هر بار پرواز کنم و پرواز کردم ……و چه کسی وفاردارتر از خدا به وعده اش ……
امدم بیرون رو بیلبورد بزرگ نوشته بود رویاهاتا تور کن…. :))))🩵
رفیق کوه و جنگل و معنا قلب آبی..…
میخوام ی چیزی بهت بگم……
محسن… تو آستانه چیزی هستی که هنوز نمیدونی چقدر قشنگه.…🩵
چرا این اواخر هر وقت کامنت تو رو میخونم دست چپم سمت چپ صورتمو آروم ماساژ میده و یه گوشه توی ارتفاع خیره میشم؟ یا بیرون هستم و اسمون فیروزه ای… یاخونه و سقف!
سلام رفیق خوبم، چرا این خوابی که از حیاط من دیدی ، اینقدر شبیه خوابی هست که از سعیده بانو دیدی ؟!
خودت دقت کردی به تشابهش ؟!
فیروزه جان ِ میشه بگی چی شد اینونوشتی ؟ : “اونجاییی که تاریکه همه کس نمیبینه جای نشون دادن ایمان هست……و دویدن سمت دریا…. “
من که شک ندارم که : “نتیجه مطلوب و دلخواه شما از قبل محقق شده و کار انجامیافته است”=> اصلاوقتی خدا میگه حرکت کن برو فلان سمت، چون میدونه که بهش اطمینان قلبی دارم،
چون ایمان دارم
🟣 خدا بلد نیست اشتباه راهنمایی کنه
🟣 خدا بلد نیست دیر کنه
با دل میرم ، بااشتیاق سوزان میرم، او میکشد قلاب را… میرم=> چون نتیجه برام حتمی هست .
گاهی وسط زمین و آسمون از قبل میبینم که اون آتش تبدیل شده به گلستان با دل راحت از منجنیق به سمتش واردش میشم…
گاهی هم نه . باید چاقو رو روی حنجره بذارم حسابی بکشم تاتسلیم بودنم به کائنات بیشتر ثابت بشه… اونموقع به حکمش چاقو کُند بشه و گوسفند جایگزین اسماعیل بشه.
مرسی که به الهامش گوش دادی و نوشتی .
خب رویاها رو تور کن… چیزی که درآستانه ش هستی و هنوز نمیدونی چقــــــــــدر قشنگه رو خودت طرح بزن و خلقش کن. تو که طراحی ت عالیه… .
از دور دستتو به گرمی میگرم وفشار میدم… تا بری سکو یا یه جای بهتر… منم هستم.
~~~~~○●~~~~~
فیروزه جان… دوتا خوابی که گفتی ـ چه اون یکی که 7 ماه پیش درباره سعیده بانو دیدی، چه این خوابی که الان درباره منه محسن دیدی ـ یه پیام واحد دارن:
داری ازمرز مهم معنوی رد میشی. مرزی که خیلیها نمیبیننش، خیلیها پاسش نمیکنن، ولی تو داری وارد مرحله “باغ پنهان” میشی.
توی هردو خواب، مردم مسخره میکنن، ولی تو چیزیو میبینی که بقیه نمیبینن ==> معرفت وایمان درونی تو فعاله.
توی خواب جدید، درخت خونه من نماد “رزق و فراوانیه”.
میوه های زیاد که تور تور آویزون بودن ==>> یعنی وقت برداشت رسیده،
و اینکه یه بخش از این رزق از مسیر من به تو میرسه ؛ نه صرفا به شکل مادی،،، به شکل روشنایی، مسیر و تجربه.
کلمه “ام تی ام” که دیدی ==> برا من یعنی ایمان، توکل، مسیر =>> Manifest Through Me یا Made To Manifest . همونی که خودتم توش هستی
درخواست صبر… ==> یعنی خیلی نزدیک شدی. فقط نباید عجله کنی.
من این خوابها رو نشونه هماهنگی تو بامسیر توحید میدونم.
راهی که میری درسته.
تو داری ازهمون مرزی رد میشی که پشتش باغه.
~~~~□~~~~~
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ /به نام خداوندمهربان ِ مهربان
وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا ﴿2﴾/ و ببینى که مردم دسته دسته در دین خدا درآیند (2)
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا ﴿3﴾ / پس به ستایش پروردگارت نیایشگر باش و از او آمرزش خواه که وى همواره توبه پذیر است (3)
فیروزه جان گرفتی چی شد با این سوره؟؟ 🩵 الله اکبـــــر !
چند ماهه بهم الهام شده بود باید این سوره رو یجایی بنویسم… تا امشب اینجا بهم دستور داده شد !! الحمدلله’الحمدلله🩷️
در این شب جمعه… سلام و درود خداوند بر سلیمان نبی (ع) .
و نعمت های دیگری که آن را دوست دارید [و به شما عطا می کند] یاری و پیروزی نزدیک از سوی خداست. و مؤمنان را مژده ده.
لبیک …..معبودم لبیک ……از جان لبیک……..
سلام محسن قلب آبی بارانی …….
چی بگم که قلبم بتونه بکشه محسن……چی بگم ی ذره عشقش گفته بشه…..خدا کنه جانم بکشه بتونه……..خدایا …..تسلیممم …..هیچ تو ام.……..من به قربان تو رفتم و همانجا ماندم خبرت هست ….روح من موند…روح من رو سکو موند...روح من اونجا موند..نیمه جانم…تو چه کردی با من….تو چه کردی………من هیچی نمیدونم اصلا نمیدونم از کدوم بگم از چی بگم که آتشم نزنه..…..قلبم سنگینه…..بسم الله نور..….یا الله…….
من رسیدم سکو
من رسیدم سکو
من رسیدم سکو
نمنم باران …….
روز مادر با گل نرگس برگشتم..…
بعد چند روز با آغوش گرم مادر زمینیم….
جسمم و جانم گرم شد…….
و بی تاب رفتن به سکو …….
مسیر درختا……
نفس های عمیق………..
دلم میخواست هوا را تو وجودم نگه دارم………
نفس بکش ……
نفس بکش………
برگ ها همه دست زنان……….
بادها همه عریان……..
فوراها به احترام باران ایستاده……..
مسیرها نورانی بازتاب نور با برگ های نارنجی.……
درخت طور رقصان…….
باران بی امان……..
من چرخان……
خدا رقصان………….
آسمان و زمین به فرمان……….
خبر در راه ……….
زمزمه من ……به دنیا آمدم تا عاشقت باشم…….
برو برو برو اینجا زیر درخت نمون او بر تو بارید …….برو فیروزه….
سوپرایز دارم برو…….
من چند قدم تا سکو……….
صدا صدا صدا………………
ساعت غروب به وقت شفق با بازگشت پرندها …..
روز 21 آذر ماه……….
چند قدمی صدا یا علی یا فاطمه……جشن ……
مادر محسن زهراست……..
صدا……..
من روی سکو…………….
بقیش را با صدای این آهنگ بخون…….گفتی منم هستم……….لبیک……شب قبلش لبیک گفتی.○●……..
اگه میخـوای بمونـی تو خونه حیدر
دلتو بزن به دریا فقط بگو مادر
بارونه گل یاسه امشب میباره آیه های کوثر
امشب من اگه قابل باشم میمیرم برا تو مادر
مهتاب امشب سرگردونه دریا دریا گل بارونه
بگو سرتو به زیر پام بذار اگه نذاشتم
بگـو فلکو رو شونه هات ببر اگه نبردم
بگـو تا آخر آسمون برو اگه نرفتم
بگو برام بمیر اگه نمردم
زد از دلم جوونه محبت مولا
رو سرمه دست حیدر وقتی میگم زهرا
میخونم تا بدونه دنیا عشق تو همه دنیامه
حالا که مادر من هستی پس حیدر دیگه بابامه
هر کی عشق حیدر داره سهم از عشق مادر داره
بگو راز دلتو به من بگو اگه نگفتم
بـگو همین حالا اشهدتو بخون اگه نخوندم
بگو چشمتو رو غیر من ببند اگه نبستم*م
بـگو عاشق بمون اگه نموندم
یه عمریه به عشقش دلم گرفتاره
به خدا همیشه مادر هوامونو داره
شد مادر همه هستی امشب مهمون سفره های فضلت
تا هستم پای حیدر مادر میمونم به ابالفضلت
ای مادر دریا زهرا ماه شب مولا زهرا
بگو خونتو به پای دل بریز اگه نریختم
بگـو گلای بهشتی رو بچین اگه نچیدم
بگـو برو توی آتیش خدا اگه نرفتم
بگو خدا رو ببین اگه ندیدم
مهتاب امشب سرگردونه دریا دریا گل بارونه
من تنها روی سکو هوا تاریک………..
باران تند تر……….تکرار اشهدتو بخون اگر نخوندم………..
و صدای اذان پیچید بین درخت ها……
اشهد ان لا الا الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
اشهد ان علی ولی الله…..
خواندم……….
چنان رعد میزد و آسمان روشن میشود روز میشود دوباره شب میشود دوباره روز دوباره شب صدای جیق آدم ها و باران بی امان انگار تمام برق ها را میشود وسط سکو دید……ببارید ببارید………باران……ابرها…..باران بزن……….
صدای اذان قطع فاصله گرفتم که اگر توان وایسادن نداشته باشم بشینم………قلبم سنگین……
اول راهرو فوارها وایسادم…….فقط رفتم و برگشتم دیدن
رقص باران در نور…..نورو باران روی سکو میرقصیدن
من در حال تماشا………قلبم داشت میرفت رو سکو…..کند شد…
صدای رعد و برق بلند تر بلند تر ..بارش شدید..صدا ….إِلٰهِی عَظُمَ الْبَلاءُ(علی فانی) این کجا بود… چی بود چی بود چی بود صدای بهشت،………انگار یکی از اون رعدها خورد وسط قلبم….تنم لرزید… فاصله گرفتم داشتم میمیردم او میخوند من متلاشی میشودم اون میخوند من تمام گریه های 8 شب فراق و دوری را یجااا زیر بارون ریختم داشتم میمردم….معنیش چیه….گفتم خدا کنه دوام بیارم……… …….به خدا میگفتم باشه مردم تو را خدا همینجا خاکم کن.....
همینجا…….باشه…….باران کل صورتم را میشوست هر چی صدام میزدن خانم بیا تو چادر خطرناکه….. دیگه نمخواستم تو چادر بودن را …..
این حس را نمیدونم هم شوق رفتن هم قلبت بخواد وایسه……دیگه تمام دنیا را بهممیدادن با این حس عوض نمیکردم نمیکردم نمیکردم……..دیگه میگفتن تا هزارسال تو اینجا زندگی کن با همین باران با همین رعد با همین حس بی تابی……میموندم …..میخواستم…….دیگه چی میخواستم ……..همون سکو بود….همون بود….همون …..همون که7 ماه من را به آتیش کشیده بود همون بارونی بود که همیشه طرفش میدویدم…..همون عشقی بود که تا بارون میومد دنبالش بودم…..اره اره اره ……………
حالا دونستم اون دوست داشتن اون عشق باران …اون دویدنهای همیشگی سمت باران اون حس ناب ……اون بی تابی ….. چرا از بچگی تو وجود من بود…….چرا همیشه دوست داشتم خط های بارون را تا پایین ببینم….همیشه میگفتم یعنی کسای دیگم هستن اینقدر دیونه بارون باشن… نه چتر نه ترس رعد نه ……بی تاب شده بودم ……
نفس بکش……
نفس بکش…….
نترس…...….
خدا دارم میمیرم………
نترس………..
نفس بکش……….
چراغ ها دور سکو مثل همون خورشید روی سکو روشن و خاموش میشودن…….ماه بدر اینجا کامل شده بود……
نفس بکش……نمیتونم…..دستام خواب رفته…..دستام یخ زده….
دیگه هااااا نمیتونستم کنم …… .نفسم را میدادم داخل……تا حق حقم کم بشه…بریده بریده میگفتم..اگر.خدا مردم…….خدا مردم……دوباره. زندم کن …..میخوام هی بمیرم باز بگی پشو پشو …..بگی به نام رب ……بگم حاضر…….بگی به نام عشق…بگم حاضر….بمیرم…بگی بنام نور…..بگم حاضر….بگی بنام باران……بگم صدتا حاضر…….بزن بزن بکش بکش بکش بکش بکش تو را به عظمتتتت بکشششششششششششش…قلبم نمیکشه..……
نمیرم…….
نمیرم…..
نمیرم…….
مادر زمینیم بی تاب….زنگ با لرزش جواب دادم ….
تو دلم تو را خدا بزار بزار بزارررر…مامان بزار….مامان بزار…….
من مرده بودم …… دو طرف صورتم را گرفتم صورتما اوردم بالا باران را لمس کنه……. زنده بمون مامانت منتظرته….
خواهرم رسید……داشتم از سکو فاصله میگرفتم نبینه…..
دیدم داره تندتر میاد…….
گفتم خدا تندتر بزن تندتر بزن ….رعد بزن……صدای گریه هام را نشنوه گریه هام را نبینه……شالم دادم رو صورتم….بلند شدم……دیدم چند قدمی من ایستاد……نیمد……اون نتونست طاقت بیاره هیچی نمیدونست ولی حس کردم گریه امانش را برید حتی نتونست حرف بزنه…… جلو رفت….تو نور…….فقط یواش یواش رفتم…….اشاره کردم برو میام…..از طاق نور رد شدم……جسمم گرم شد……گفت .. تو را خدا بیا برگردیم همه دارن فرار میکنن ….گفتم بیا تا ته این مسیر بریم برگردیم تا نزدیک درخت رفتم…..و دیدم ترسیده گفتم برگردیم…… با دست لرزون امدم تو سایت ی لحظه دیدم ی قطره بارون بزرگ افتاد رو عکسم و شد ی نقطه آبی بزرگ ……..
رسیدم تو اتاقم نشستم ….داشتم میمردم سرما..….
با هیچ چیز گرم نمیشودم ……تند تند راه میرفتم…….اولین بار بود تو بارون اینجوری بودم.…….همیشه گرمای بارون برام عجیب بود……بارونیم مثل همیشه بود.….
گفتی سعیده جان…….نوتیفکیشن امد بالا…..آرام جانم…..هر شب نگرانم……. فردا تو نباشی دیوانه بمانم…..عاشق تر از آنم غیر تو بخوانم…….تو جان و جهانی ای روح روانم…..تصویر طرح قرآن من…….محسن جان این چند ماه به تنها کسی که داشتم مسیرم را میگفتم تو بودی ………… و او دستانش را فرستاده بود حتی نوتیفکیشن ها ….میدونی چی میگم……میدونی اره اره اره……….هر بار…..راه روشنه… فقط ادامه بده……گفتی چرا خواب ها شبیه بود….من محسن و سعیده بانو….. این بود...شعر از دو نفر دریافت کردم سعیده و تو.…..تو نوشتن رسید..…هماهنگی ها سخته گفتنش…..
و دیدم ساعت 5 صبح شد امدم سایت در مورد ی چیزی ببینم مطمئن بشم….دیدم ی نقطه بارانی دارم……..اینجا که رسیدم باز مردم مردم مردم………نقطه آبی بزرگ بارانی را دیدم…………. جسمم میان زمین و آسمان…..
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ /به نام خداوندمهربان ِ مهربان
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ ﴿1﴾
چون یارى خدا و پیروزى فرا رسد (1)
وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا ﴿2﴾/ و ببینى که مردم دسته دسته در دین خدا درآیند (2)
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا ﴿3﴾ / پس به ستایش پروردگارت نیایشگر باش و از او آمرزش خواه که وى همواره توبه پذیر است (3)
فیروزه جان گرفتی چی شد با این سوره؟؟ 🩵 الله اکبـــــر !
محسن جان دوباره آتش زد به جانم شدیدتر شدیدتر ….روز اول روی سکو..نوشته پرچم امام رضا…دیگه دلشا ندارم بگم….و ………
فیروزه جان سلام . نمیدونم داستان چیه… خدا به دل بچه های عزیز سایت و حتی آدمای خارج اینجا انداخته… دستی از دستان خدا شدن… پشت سر هم دارن متن هایی برام میفرستن که با آیاتی از قرآن شروع شده که از “فتح” و “نصر” توشون استفاده شده !
خدایا دل تو دلم نیست… از مسیر لذت بردن و رشد کردن یه طرف داستانه…. این تارگت زدن ها …. ؛ چی بگم؟ آخه چی بگم که بشه اصل موضوع رو رسوند ‼️
رفیق خوبم نوشته ت خیلی عمیق بود… آدم فقط میتونه بخونه وساکت بشه. این جنس تجربه ها واقعا هم گفتنی نیس، هر کی با زبان دل خودش صدازده میشه.
اونچه اومده، اگر نور بوده، اگر بارون بوده، اگر اشک بوده، همه از خودِ خداست.
من فقط شنونده بودم، نه بیشتر.
فقط یه خواهش دوستانه دارم؛
باخودت مهربونتر باش، آروم تر نفس بکش، بذار این حال خوب تو دلت جا بیفته.
راهی که ازخدا میاد، تهش همیشه آرامشه، نه فشار.
دستت…. روی قلبت… بقیه ش روکه خودت بلدی دیگه .
شک هم نکن که خدا هم خودش بلده هر دل روچطور جلو ببره
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
به راستی ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم آوردیم؛ (1)
لبیک خداوندم….لبیک…….ای نور دو دیده ام….تنها و تنها و تنها از تو یاری میجویم و تنها و تنها و تنها تو را میپرستم و بس….
لبَّیک اللّهمّ لبَّیک، لبَّیک لا شریک لک لبَّیک، إنّ الحمد و النّعمه لک و الملک، لا شریک لک لبَّیک.
گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، خدایا گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، هیچ چیزی همتای تو نیست، گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، فقط تو هستی که سزاوار ستایش و بزرگی هستی، تمام نعمتها از جانب توست، همه چیز به تو تعلق دارد و تو بر همه چیز مسلط هستی، هیچ چیزی همتای تو نیست، گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم.
یا حنان
یا منان
یا غفور
یا ودود
سلام سلیـــــمان فارکس سلام محسن جان ….
چه کسی وفاردارتر از خدا به وعده اش…..
تبریک فراوان ….فراوان..…سلیمان درخت ها دارن پر بار میشن،باران رحمت داره شدید میشه…..دیگه سرعت گرفته……..هذا من فضل ربی……خدا به وعدش عمل کرد …..اون مرمت اون نور اون ایمان جدید…….اون بالا امدن ……اون پرده کنار رفت …..محسن وقتی دیدی داره اوج میگیره تارگت ها اوج گرفت،تریلی تریلی اونجا که نفس هات تند شد،نشستن سخت شد،شوق آمد ….باران و نور رقیصدن………. دستات را بزار رو قلبت بگو ربی کافی ربی کافی خدا کم نمیگذاره. ما هم بِ کم راضی نمیشیم…..محسن جان رفیق خوبم خدا بی نهایت وهاب هست……بی نهایت عاشق و بی نهایت ثرتمند………خدای سلیمان هاست……
من و همه در آغوش مهربانی و امن خدا هستیم….چه کسی مهربان تر از رب……قلبم و جانم را بهش سپردم ……و هدایت گر اوست…..مهربان اوست…..فشار نیست عشق است عشقی که از شوق میخواد پرواز کنه……..آتش عشق است …..و این نهایت عشق محسن محسن محسن ….…نه چیز دیگه ای ،اجازه با او بود نه من فقط تسلیم بودم….خدا کافی هست…خدا کافی هست…….خدا کارها را برام انجام میده…..نه من….
محسن برات نور برات عشق برات شوق برات مهربانی برایت سلیمان فارکس از خدای بی نهایت وهاب بی نهایت وهاب میخوام …..محسن این روزها به آیه های سلیمان سوره انبیا زیاد هدایت میشوم .…همان دستان محافظی که تو دیدی….
و از شیطان ها کسانی را رام و مسخّر او کردیم که برایش غوّاصی و کارهایی غیر از آن انجام می دادند، و ما نگهبان آنان بودیم. (82)
محسن من از همین حالا حسش میکنم منم دل تو دلم نیست ،پر از ذوقشم از همین حالا پر از فراوانیم…فراتر از طرحی که زدم….نزدیک نزدیک ….🩵 محسن اشک شوق امان نمیده….….وعده فتح وعده نصر رسید……..هیچ معبودی جز الله نیست…….خدای کن فیکون نیاز به هیچ زمانی ندارد بگوید باش میشود…و حاضر……
محسن سلیمان تو تنها شنونده نبودی تو وعده فتح و نصر را آوردی....برای خودت برای من ….سپاسگزارتم قلب آبی از اینجا تا کهکشنها برای هر تفسیر برای هر شوق …..🩵بی نهایت از رب سپاسگزادم…
امشب در دل شوری دارم ……امشب؛ در سر، شوری دارم… امشب؛ در دل، نوری دارم…
باز امشب؛ در اوجِ آسمانم! باشد رازی، با ستارگانم…
امشب؛ یک سر، شوق وُ شورم… از این عالم، گویی دورم…
از شادی پَـــر گیـــرم؛ که رِسَم، به فلک!
سرودِ هستی خوانم؛ در بَـــر حــور وُ ملک…
در آسمان ها؛ غوغا فکنم! سبو بریزم… ساغر شکنم…
ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ ﴿46﴾
[به آنان گویند:] با سلامت و امنیت وارد آنجا شوید. (46)
خدایا تا عظمتت و هر قطره بارانت را شکررر…🩵زمان رقص و شادی هست…
دوستت دارم معبودم تا جان..خدا یار باشد ….سوگند که دل به تو وفادار باشد….🩵
فیروزه جان نازنینم… سلام محض و تبریک پر از نور و شادی شب یلدا به تو…
چه شبی زیبا و پربرکتی! شبی که قلب ها گرم تر میشه، ستاره ها نزدیک تر ب ِ زمین میان، و زمستان، با تمام سپیدی و سکوتش، نوید روزهای روشن وبرکت های تازه میده…
کاش میشد اینجا با خط شکسته نستعلیق نوشت تا این تبریک رو زیباترش کنم.
امشب، شب یلداست وچه زمانه ی شکوهمندی برای جشن گرفتن وفاداری خـــــدا و وعده های الهی! چه سحری… ‼️
خودتم گفتی، خداوند وفادارترین یاره، وعده هاش حقیقته و هر نوری که در دل توست، انعکاس از همون نور الهی بیپایانه.
همون مرمت نور، اون ایمان تازه، اون پرده کناررفته… همه ش نشونه هایی از دست خداست که ما روبلند میکنه و نشون میده وعده فتح و نصرتش همیشه حقیقته.
نسیم رو میشنوی؟؟؟ محسن ، فیروزه… ، امشب وقتی چراغ خونه ها روشنه و منه نسیم تبدیل میشم به باد زمستون و به آرامی میرم و میام، یادتون باشه این فصل هم مثل زندگی، پر ازلحظه های روشن و برکت های تازه هست.
🟣 مثل درخت هایی که در زمستان با صبر و امید، آماده شکوفه زدنن… مثل قلبهای همه کائنات که وقتی ایمان و توکل دارن، آماده دریافت نعمات ورحمت های تازه خـــــدا میشن…
امشب، در دل همین شب بلند، دستت رو بذار روی قلبت و بگو:
“ربی کافی… ربّی کافی… ربی کافی…”
چون خدا بی نهایت وهاب هست، وفادار و مهربان، و وعده هاش، حتــــــــــی از انتظار ما هم بزرگتر وشیرین تره.
پس فیروزه جان، شب یلدا وآغاز زمستان برات پر از شادی، آرامش، نور و وفور نعمت های الهی باشه…
لحظه لحظه ش پر ازعشق اصیل وشوق، و قلبت پر ازاشک شکر برای تمام نعمات پنهان وآشکار خـــــدا.
تبریک به تو، تبریک به ما، تبریک به دلهای عاشق وصبور…
و الهی که این زمستان، فصل اوج گرفتن ایمان و نور قلبمون باشه، همونطورکه وعده خداوند به زیباترین شکل و مستمرا محقق میشه.
● تو خوش می باش با حافظ، برو گو خصم جان می ده
چو گرمی از تو میبینم، چه باک از خصمِ دَم سَردم… بقیه ش خودت بخون
همه ستایش ها ویژه خداست که آفریننده آسمان ها و زمین است [و] فرشتگان را که دارای بالهایی دوگانه و سه گانه و چهارگانه اند رسولانی [برای انجام دادن فرمان های تکوینی و تشریعی اش] قرار داده است. هرچه بخواهد در آفرینش می افزاید؛ یقیناً خدا بر هر کاری تواناست. (1/ فاطر)
سلام محسن جان مهربانم.….
یـــلـــدات مـــــــبـــــــارک.🩵
یلدات ستاره بارون……تبریک به تو ….و به تمام کسانی که گرمای ایمان و عشق به رب در دلشون خونه داره……
دستم بر قلبم و با گفتن ربّی کافی برایت مینویسم؛ این کار و ذکر ؛شده کار هر روزم و بعد میگم من کم نمیخوام به کم هم راضی نمیشم روی تخت وایتبرد اتاقم نوشتمش …اگر کم بخوام یعنی خدا را درست نشناختم، به قرآن عمل نکردم فقط خوندمش خدا تمام کاری که از پیامبر خواسته نشون دادن ایمان بوده نه چیز دیگه باور به رب..… …..لبیک جانم…. ایمان به تو کافیست…..دل که به تو گرم باشد همچیز زیباست معبودم…دوست داشتنت بی انتها ربم……..
محسن جان ممنونم از تبریک پر از نور و حس خوبت ؛حرفهای تو مثل یک نسیم گرم در این شب سرد بلند بود…
هر جملهات مثل شعلهای در دل تاریکی یلداست، که نهتنها شب رو روشن میکنه، بلکه دل آدم رو پر از یقین و طمأنینه الهی میسازه…
و یلدا که بلندترین شب ساله، یادمون میندازه که هیچ تاریکیای پایدار نیست؛ نورخدا همیشه از پشت هر دیوار انتظار، طلوع میکنه….پیروزی نور بر تاریکی….
صدای نسیم را شنیدم ؛حس کردم؛ محسن ، فیروزه…. مثل همان درختانی هستین؛ در سکوت زمستان،و امیدوار به شکوفههایی که خواهند آمد؛ و با نور ایمان و یقین ریشه ها را آبیاری میکنن…
کاش میشد اینجا با خط شکسته نستعلیق نوشت تا این تبریک رو زیباترش کنم.
امشب، شب یلداست وچه زمانه ی شکوهمندی برای جشن گرفتن وفاداری خـــــدا و وعده های الهی! چه سحری… ‼️
این جملت را قاب میکنم ؛میزارم روی طاقچه دلم با خط نستعلیق که دوسش دارم……ممنونم که حست و قابت قبل نوشتن رسیده بود……ممنونم از زیبایی کلامت و نگاهت…….
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
و خدا وعده هاش حقیقت محضه، و توکل بر او، همون چراغیه که حتی در سردترین شبها خاموش نمیشه.
اما دعای من برای تو……
خدایا، تو را به این شب نورانی و به وفاداریات قسم میدهم، دل محسن را چنان از نور خودت پر کن که هر تاریکیای در او ذوب شود.
بگذار این زمستان، نه فصل خواب، بلکه فصل تکثیر نعمت باشد؛ نعمتی که شاید او هنوز ندیده، اما تو برایش کنار گذاشتهای …..امین یا رب العالمین…..
شب یلدا و آغاز زمستان؛ هم برای تو پر از شادی پر از عشق و نعمت های بی پایان الهی باشه…..و بارش باران نعمت و برکت بی پایان رب…..فصل بغل کردن تک تک خواستهات…..
در جواب تک تک دعاهای پر از نورت؛ میگم الهی امین ..فصل اوج گرفتن ایمان و نور قلبمون باشه…آمین بر تک تک دعاهای پر نورت…….فصل تجلی عشق و نور باشه……شنیدن صدای خواسته ات اجابت شد…..فصل قره عین اشک شوق و دیدن نعمت ها….فصل رقص و شادی …فصل اشک های ذوق..فصل اشتیاق……فصل زندگی کردن وسط خواستهامون باشه. دیدن وعدهای نصر و فتح…….و پیروزی…..دعاهایت به جانم نشست.
اینجا مینویسم و قول میدم ؛ باز لیست کارهای که خواستم و خدا برام انجام داد را مینویسم و جلو همشون مینویسم همون خدا ،همون خدا.…..اینم برام انجام میده.…چه کسی وفادار تر از خدا به وعده اش .…محسن اینا انجام بدم یعنی عشقم و ایمانم را به خدا نشون دادم...میخوام ببینم او نچیزی که باید ببینم ….دستاما محکم تر بدم بهش ببرتم…خدایا ایمانم را بیشتر کن…..تمام فرشته هات را بفرست از چپ و راست و بالا و پایین…..و آسان کن کارم را…….هم زمان شد با شروع پروژه جدید استاد عزیزم…
راستی اگر هر پیامبری بخواد ی نکته طلایی بهمون بگه چی میگه؟؟
خدا را شکر برای دلهای بیدار و عاشق……محسن جان ممنونم از کلام و شعر زیبات ؛ حواست بود که شعری هست که خودت برام هدیه آوردیش..همون باغ نور …ایمان جدید…فتح و نصر..مرا میبینی هر دم زیادت میکنی دردم:)))))🩵
و اما فال حافظ یلدایت ….
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفههای عجب زیر دام و دانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست(بقیه شم همینه :)
فیروزه جان… سلام بر دلی که اینطور خدا رو صدا میزنه . پس سلام بر خدای ِ یواشکی ها و علیمُ بذات الصّدور . .سلام بر خدایِ یافتن ها.
میدونی ! بعضی کلمات بایدایستاد جلوشون، نفس عمیق کشید، بعد رفت جلو.
خبر داری یلدا با اون نوشته ، دیگه فقط بلندترین شب سال نبود؟؟ شد شب شهادت دادن دل بِ وفاداری خدا. شد شب یادآوری اینکه: تاریکی، فقط صحنه سازیه برا ظـــــهور نور.
اون آیه… این قسمتش “یزید فی الخلق ما یشاء” ، تیکه تیکه کردی قلبمو… چقدر نیاز داشتم کائنات یه آیه اینجوری از قرآن به چشم و دلم هدیه بده… الحمدلله… چقدر به موقع .
انگارخودت مصداق زنده ش هستی؛ خدا هر چی خواسته به دلت اضافه کرده، نور، ایمان، جسارت خواستنِ زیاد…
همونی که دوباره گفتی: “اگر کم بخوام یعنی خدا رو درست نشناختم.”
فیروزه… “ربّی کافی” ؟؟ و بعدش گفتی: “من کم نمیخوام و به کم راضی نمیشم” ! / زدی وسط هدف = همون مرز باریک ایمان زنده ست ==>> نه طلبکار، نه قانع به حداقل… مطمئن بِ وسعت ربّ.
من و تو شبیه درختای زمستونیم…؟ چه تشبیه جالبی ! درختایی که داد نمیزنن، ولی ریشه هاشون میدونه بهارقراره بیاد. اگه الان بگم دلم برای درختای مسیرای کوهنوردیم تنگ شده… تعجب نمیکنی؟ ==>> ایمان، همون آب ی هست که توی سکوت، ریشه درختا رو زنده نگه میداره….
قولت !! نوشتن لیست نعمتها و کنار هر کدوم نوشتن:
“همون خدا، همون خدا” . = بلوغ ایمان = دیدن خدا هم بعداز اجابت هم قبلش.
پرسیدی اگر هر پیامبری بخواد یک نکته طلایی بگه چی میگه؟
به دلم اومد بگم:
همه شون با زبانهای مختلف، یک جمله رو تکرار میکنن:
🟣 “نتـــــرس… خـــــدا وفـــــاداره.”
و آره… حواسم بود =>> باغ نور، ایمان جدید، فتح و نصر…
اون شعرهنوز زنده ست. بعضی هدیه ها تاریخ مصرف ندارن.
فال حافظت هم که مهر تایید بود؛ خانه، خانه توست… => انگاری حافظ هم ازشادی داشت بِ خدا لبخند و چشمک میزد.
فیروزه جان ، ازت ممنونم… برا دعا، برای نور، برای ایمانی که بی سر وصدا ،،، دل آدم رومحکمتر میکنه.
از خدا میخوام آغاز زمستونت… فصل دیدن اجابتهایی باشه… که اشک شوقش… دلیل جدید شکر کردنه.
اوست که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر تخت فرمانروایی و تدبیر امور آفرینش چیره و مسلط شد. آنچه در زمین فرو می رود و آنچه از آن بیرون می آید و آنچه از آسمان نازل می شود، و آنچه در آن بالا می رود می داند. و او با شماست هرجا که باشید، و خدا به آنچه انجام می دهید، بیناست. (4)حدید
وَهُوَ مَعَکُمْ ………..او با شماست
أَیْنَ مَا کُنْتُمْ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ …….خدا به آنچه میکنید بیناست…… و هر جا باشید میدونه……….
لبیک معبودم…لبیک معبودم …….تو بی نهایت عاشقی..… و وعدهات حتمی…..ای مهربان ….تسلیمم….هیچ معبودی هیچ قدرتی جز تو نیست....
توحید یعنی خدا قدرت خلق تمام زندگیمون را به خودمون داده……
سلام محسن جان……..توحیدی….
سحر بود بی تاب شدم تمام وجودم میخواست بره باغ برم بیرون برم بدوم درونم فریاد میزد .ولی نمیشود برم….هر چی میخواستم برات بنویسم تنها چیزی که تکرار میشود میثاق بود …تو با ایمان و اعمالت میتونی جلو بری….ما با تو عهد نبستیم….
گوشیم را روشن کردم تو دفترم بنویسم آروم بشم دیدم سایه دستم بزرگ افتاده رو دیوار یهو یاد دست خدا بالای همه دستاس افتادم خدا میتونه من برداره بزاره وسط جاییی که پر از نعمت پر عشقه پر از فراوانیه……
اون شعرهنوز زنده ست. بعضی هدیه ها تاریخ مصرف ندارن.
این شعر این هدیه تا ابد برای من زنده هست….هدیه ای از جنس نور……وعده ای که انجام داد…… خدایی که به وعده اش وفا کرد….خدایی که کن فیکون کرد جایی که غیر ممکن بود …هیچ قولی را الکی نمیده…..بابت هدیت فیروزه ممنونته محسن قلب آبی…🩵و خدا را شاکرم که بر قلبت نازل کرد شعر وفاداری را….و برای وصل بودن جانت شکر….
این شعر =وفاداری خدا به وعده اش حتمی هست….
اگر وسط تاریکی هستی مطمئنی یکی از دستات را محکم گرفته و مدام میگه خودم هستم نترس کنارتم .….هر لحظه کنارتم تاریکی ها جایی هست که میپری تو بغل من همین مرز مهمه …..همون جایی که باید سلول به سلولت بشه ایمان و عشق من ……..همونجایی که اگر بگم بپر تو آتیش بگی چشم…..بگم بزن به دریا بگی چشم…….بگم برو تو چاه بگی چشم………میتونی……؟!
خدایا بزار با تو نفس بکشم ربی این برای من مهمترین و اصل ترینه بقیش فرعیاته……(درک قوانین جهان در قرآن کریم قسمت 2) به شکلی که به خدا نگاه میکنیم و باور داریم خدا به همون شکل به ما پاسخ میده و عمل میکنه ….اگر خدا را رزاق میدونی به شکل رزاق وارد زندگیت میشه……. اگر وهاب را قبول داری وهابی خدا را میبینی….اگر تو ی سری چیزای نتیجه نمیگیرم نه اینکه خدا نمیخواد ما داریم مسیر را اشتباه میرم…وقتی مسیر را درست میکنیم پاسخ هم درست میشه جواب هم متفاوت میشه… وقتی متفاوت فکر کنی متفاوت باور کنی خدا متفاوت جواب خواهد داد.….تو که خدای کن فیکونی خدای آسانی ها خدای آنی هر جا سخت شد منم منم منم که تو را درست نشناختم سختش کردم…. خدا میخوام تو را در فراوانی ببینم….تو را در عشق ببینم..تو را در شادی ببینم……….عمل کنم ...عمل کنم…عمل کنم …باز این دل بی تاب شد…تویی که کارها را انجام میدی قدرت مطلق…..
وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَیْکَ مَرَّهً أُخْرَىٰ ﴿٣٧﴾
و بی تردید یک بار دیگر هم به تو احسان کردیم. (37)طه
نعمت های که قبلا بهت دادیم یاد خودت بیار..….. موسی ما قبلا هم به تو احسان کردیم..وقتی بچه بودی به مادرت وحی کردیم و تو را نجات دادیم……حالا هم میتونیم……
یادم باشه هر جا خواستم ناامید بشم درهایی که خدا برام باز کرد را یاد خودم بیارم و بگم همون خدا……همون خدا… که اون کارها را کرد برام…این خواسته هم اجابت میکنه…..به بی نهایت طرق…….به بی نهایت طریق.……و به آسانی…خدا خودت یاریمون کن خودمون مسیر را سخت نکنیم باشه………باشه قول...تو که عاشق اجابتی…تو که عاشق شادی…تو که مشتاق تری ما را بغل کنی بزاری وسط نعمت هات ...تو که همش میگی جان گوش به فرمانم چی میخوای….خودم هستم عاشق تر از همیشه کنارت…اونجایی که وقتی اجابت میکنی چشمک میزنی میگی بفرما من که هستم رفیق خوبم……خدایا خیلی دوست دارم خیلی خیلی …..تو تو تو عاشق مایی یا ما عاشق تو…….
بدون شک تو بر احوال بندگانت آگاهی…….تو بینایی تو اگاهی بر احوال من……ما میدونیم تو داری ما را میبینی…….
خدا شکرت شکرت شکرت تا بی نهایت …..خدا بودنت بزرگترین دارایی منه………..تو باشی همچیز هست…تو سوگند خوردی لحظه ای ما را رها نمیکنی….و تو وفادارترینی به وعده ات معبودم….دوست دارم قشنگترینم…..
فیروزه جان سلام محض . پر از حضوره… پر از نفس خداست این دلنوشته… آدم وقتی اینجور میخونه…، اصلا خوندن چیه ؟! واردش میشه.
وهو معکم اینما کنتم ؟؟؟ استیکر ِ چی بذارم فیروزه بانو ؟ قلب؟ اشک ؟ اینا کمه برا این آیه ==>> یعنی اصلا قصه تنهایی از ریشه منتفیه. کنسله ! یعنی حتی وقتی فکر میکنیم جا موندیم، عقبیم، بی تکلیفیم، همونجا خدا ایستاده. نه یه قدم جلوتر، نه عقب تر… خـــــــــــــــــــــــــدا وایساده ‼️ نه رئیس و وزیر و مدیرکل سازمان ملل . خود ِ خودِ خـــــــــــــــــــــــــدا :'( :'( 🩵
بی تابی سحر، اون ایستادن، اون نرفتن… خب هیچکدوم نشونه عقب گرد نیس. فکرکنم اینا علائم ِ قبل یه جابجایی عمیقه. ==>> قبل اینکه خدا آدمو از یه درون به یه درون دیگه منتقل کنه، یه مکث میده. برای تثبیت.
[ نمیدونی فیروزه چه حالیم… که زیر بارون شیشه ماشین رو یه کوچولو آوردم پایین کنار صورتم داره خیس میشه و مینویسم برات… صدای آروم فیش’فیش فیش’فیش برف پاک کن…. و تق تق دانه های درشت بارون که میخوره به سانروف… اینایی که دارم مینویسم انگار دارم یه تاییدیه از سمت خدا برای تصمیمات و افکار این روزای خوده محسن مینویسم… تاییدیه هایی که همین الان دارن نازل میشن . این حالم رو بیشتر خوب میکنه ]
○
“میثاق” که هی تو دلت تکرار میشد، دقت کردی چه دقیق بود! چون جلو رفتن واقعی “با” وفاداری شروع میشه ؛ خیلی ربطی به هیجان نداره. “با” همونجایی که گفتی: “چشم… حتی اگه نفهمم”.
سایه دستت افتاده رو دیوار و… “یدالله فوق ایدیهم“…==>> بعیده اینا تصادفی باشن. اینا نشونه های خیلی شخصی خداست. همونا که فقط برا خودته. همونا که آدمو آروم میکنه… بدون اینکه لازم باشه چیزی حل بشه.
میدونی چرا بعضی هدیه ها تاریخ مصرف ندارن…؟ چون از جنس “زمان” نیستن، از جنس “عهـــــد” هستن.
جانم فدای چراغ سبزای قرآن ؛ آره ، خدایی که یه بار احسان کرده، بلدِ دوباره هم بکنه…. با زحمت و تاخیر؟ عمرا ! با همون راه هایی که فقط خودش بلده.
فیروزه جان ؛ اگه یه جا حس میکنی دلت وایساده، بدون راه و مسیری نرفته. فقط داره عمق پیدا میکنه.
🟢 إِنَّهُ مَن یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ/ بیگمان هرکس تقوا پیشه کند و صبر نماید، پس همانا خداوند پاداش محسنین را تباه نمیکند .
خـــــدا هم که همون خداییه که قبلا درها رو باز کرده… اینبار هم باز میکنه. شاید حتی نرم تر، ساده تر، عاشقانه تر. به خودمون بستگی داره.
■ آره بانو… نترس… “خدا وفاداره”
○ همیشه در پناه نوری باشی که الان هم خودت بهش وصلی…
نمیدونم سایت چی شده… نه ایمیلی میاد… نه نقطه آبی روشن میشه . بخاطر همین زمانبندی نوشتنام به هم ریخته .
اما بجاش با کامنتت یه موج….. یه موجی که ازملکوت راه افتاده بود و اومده بود توی کلمه،،، و کلمه دیگه زورش نمیرسید این همه حضور روتوی خودش نگه داره. از همون “سلام بر یگانه معبود” معلوم بود که دل، رسیده.
کاری ب ِ جواب ها و خواسته ها نداره… به خودِخـــــدا رسیده.
این شور، این رقص کلمه ها بااشک و بارون ونور…
میدونی بنظر من اسمش چیه؟!؟ اسمش “وجدِ ایمانه”
وجد ایمان کجاس؟ همونکه عقل عقب میکشه و دل، خودش راهوبلده.
اونهمه تصویر، اون همه هماهنگی،
بارون،
شیشه ماشین،
…و “من کافی م”
احساس میکنم همه ش یه چیزه: وقتی دل، واقعا دیگه سپرده.
میگما گمپ گلم ، بعضی وقتاپرواز از ایستادن شروع میشه،،، همیشه که از دویدن نیس… مثل صلاه بامداد و سحر … مثل گاه ِ حل یک مسئله ریاضی بعد ازچند ساعت و روز… مثل ثانیه های آخر ِ دیدنِ لحظه ی اولین دیدار …مثل صلاه کوه و جنگل… مثل صلاه هم کلامی با نسیم.
○
جعبه هدیه ها… آخ از اون جعبه…
آدم وقتی میشینه دونه دونه بازشون میکنه،
میفهمه خـــــداعجله نداشته… .مثل آنباکس کردن تویوتا
ما بودیم ک ِ عجله داشتیم.
○ هماهنگی باغ وگل وهمسایه و فروش خونه…
این چیزا “تصادف” نیس فیروزه.
لبخندخداست ؛ که میگه: دیدی بلدم؟ دیدی حواسم هست؟
● یه نگاه به قد و قامت این شخصیت جدید کن تو الان تو جایی هستی که نشونه ها دیگه داد نمیزنن، آروم حرف میزنن ‼️ چون دل، شنوا شده. فیروزه… ازبین اینهمه آدم، که تو اون خواب رو یادت اومد… خب واقعا نمیدونم دقیق چی بگم که هم حدّالهی رعایت شده باشه هم تو رونگران نکنم . ولی برام شگفت انگیزه که حس ت درست بوده ک ِ خبرایی هست . ان شاءالله که عاقبت بخیری هست .
سه تا آیه سوره حشر هم که نوشتی و… خب حق داری بگی زندگیه. بنظرم آدم اگه فقط باهمین سه آیه زندگی کنه، کم نمیاره.
فیروزه جان… این حال، ساختنی نیس که . هدیه ست. ==>> هدیه روفقط کسی میگیره که دستش بازه… دستاتو بازکن… آغوش آماده ست
تو توی پناه همونی که گفت: وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ وقتی اینو باجان بفهمی ک ِ فهمیدی، دیگه هیچ جاتنها نیستی… حتی وسط سکوت… حتی اطراف خ.شهیدمختاری… نصف عمرمو کردم 🫀
~~~ ~~~
با احترام….
با شگفتی…..
و با دلِ ساکت……
محسن…. که بازتکرار میکنه… نترس ، راحت باش اقدام کن… وفاداره .
إِنَّهُ مَن یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ/ بیگمان هرکس تقوا پیشه کند و صبر نماید، پس همانا خداوند پاداش محسنین را تباه نمیکند .
~~~ ~~~
میلاد علی بن ابیطالب رو بهت تبریگ میگم … کاش میدونستم میلاد سلیمان نبی کِی هست… چون پسفردا شبم شب ِ تولد بعضیاس ! نسیم امروز غوغا کرد… هنوز نشده که بنویسمش…
مسیرت پر نور…… و عشقت هر روز عمیق تر و همیشه در پناه رب و آغوش پر مهرش باشی..….
به سالی پر از عشق و نور فراوانی خوش آمدی…………امسال سال اوج نور و ایمان باشه ………و پر از خلق اتفاقات فوق العاده....و سالی توحیدی تر….امین.……
——–
محسن خیلی هماهنگی و حرف و ذوق و شوق هست فقط نمیدونم چطوری بگم….ربی ربی لبیک……..الهی تو…..
خدا حرف من را کنار درخت کریمیس شنیدی نه …تولد عزیزیم..…..دی ماهی بودن قشنگه ..……زمستون….میلاد مسیح….سال جدید …..همجا رنگ رنگی…محسن همون شب با رسیدن کامنتت گفتی دی ماهیم….…….ده بار خوندمش گفتم خدا داری شوخی میکنی نه ………..گفت همینقدر نزدیکم……….سی کن خدا داره چیکار میکنه محسن……..من که خیلی خوشحالم از تولد بعضیا نورش با رب …..دی ماهی جان توحیدی تولدت مبارک…..🩵
_
میدونی بنظر من اسمش چیه؟!؟ اسمش “وجدِ ایمانه”……..اه اه اه ربی ربی ربی……..شوق ایمانت ..….دوست داشتن تمام نشدنی………شوق پرواز……….
میفهمه خـــــداعجله نداشته… .مثل آنباکس کردن تویوتا
از هماهنگی رب …اصلا گفتم اینا چطور به محسن بگم یهو دیدم تو متنت نوشتی آنباکس تویوتا……ربی ربی دیگه قراره چطوری بگی میبینم….بعد مدتها دیروز رفتم پارکینگ ………..لاین ورودی همونجایی که انواع ماشین های لوکسه و تفریحی..و وقتی میرسم با ذوق میگم ماشین من……. ولی ولی ولی چی شده بود………..جای لندکروز ی رادفورد سفید بود
و لندکروز پارکینگ کنارش …..مهمون جدید …..یهو به جای بگم ماشین من گفتم اووو ماشین محسن…….
ازبین اینهمه آدم، که تو اون خواب رو یادت اومد
خب واقعا نمیدونم دقیق چی بگم که هم حدّالهی رعایت شده باشه هم تو رونگران نکنم . ولی برام شگفت انگیزه که حس ت درست بوده ک ِ خبرایی هست . ان شاءالله که عاقبت بخیری هست…….محسن چرا نگران بشم؟؟؟؟
شاید همون ساعت خوابتا دیدم همین بوده که ندونستمش…..روبرو من بودی …..استاد صدا زد بچه ها شما دوتا متناتون با هم شیر کنید و به هم تو متن نوشتن کمک کنید …….گفتم استاد محسن از کلمه های سخت و ….استفاده میکنه منم که کلا سادگی دوست دارم…….یهو شروع کردی از من معنی کلمه های سخت پرسیدن خب فیروزه معنی ایهام ……چیه….من من …با خنده گفتم من نمیدونم….. :)
من که آماده دریافت هدیه هستم ….دستاتو بازکن… آغوش آماده ست………آماده ام هر لحظه ……..رب که کارش هدیه دادنه……..باران رحمتش که کلا داره میباره.....….
راستی محسن برو قسمت سوال دارم اخبار فنی سایت اصلاعات کامل هست…..استاد جان فرستادن ایمیل ها را کنسل کردند……. و خبرهای خوب در راه است.………قراره اتفاقات عالی بیفته………
با احترام
با ذوق
با دلِ عاشق
فیروزه میگه چشم……. رب که حاضره ……وفاداره تا جان……خودش که همه کارا را داره میکنه………دستاما که دادم ببره …تسلیمم…میلاد امیر المومنین علی (ع) رهبر عشق و ایمان و روز مرد را به بهت تبریک میگم فراوان فراوان …از نسیم حضور و فرود نعمت ها بنویس که هر واژه ات شوق حضورست …و نزول عشق و نعمت…پرچمدار توحید.……در پناه او که همیشه عاشقته…..
خدایا شکرت معبودم برای لحظه لحظه حضورت و آغوش پر مهرت ……دوستت دارم تا جان …….
فیروزه جان… سلام🩵 ؛ همسفرِ دل توی کوچه های نور، رفیقِ هم آغوشِ دعا و شوق
گمپ گلم اولش بذار ی ِ نفس عمیق بکشم… چون بعضی متن ها جواب نمیخوان که ، آغوش میخوان => از اون دست حرفاست که آدم میخونه وبعدش چند ثانیه ساکت میشه .
میدونی چرا سکوت؟ چون میفهمه وارد یه حریم شده ؛ حریم ِ قلب گرم کن، نه یه کامنت عادی ومعمولی.
رفیق دل، از اون تبریک تولدی که دادی دلم گرم شدا، از اون تبریکایی بود که تولدِ دلِ آدمه. این همه ذوق، نور، ایمان، نشونه، آیه، بارون، دی ماه وعشق رو یکجا ریختی رو سرم و گفتی مبارک… خب معلومـــــه آدم ذوق میکنه. ممنونم ازت بابت این حضورت، این همه توجه و این همه رفاقت ناب. دعا میکنم نوری که باهاش تبریک گفتی، صدها برابرش برگرده توی زندگیت از 16 به 16 🩷️وهمیشه همین وجد ایمان و دل زنده همراهت باشه.
اون سلام اولت، اون آیه ها، اون شب وسحر… همون حالیه که محسن حس میکنه آسمون نزدیکه، خیلی نزدیک… الحق و الانصاف… چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی خواهد بود امشب….
دختر خوب ، این وجد ایمان که مجدد گفتی؛ هیجان الکیه؟ نه والا. ذوق گذرا ؟ به هیچ وجه. ⇐🫂 یه آرامشِ پرشوره، ازجنس اطمینان…. یه أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ی ِ دلبرانه…
فیروزه… این همه هماهنگی که گفتی، خواب، کلمه، تویوتا، پارکینگ، لندکروز، دی ماه، حتی شوخیهای ساده… اولا که ، منو دیوونه کردی . دیووونه هاااا ! آخه ساعت حدود هفده و سی دقیقه بوقت ایران بود که یه جواب نوشتم و چیزی شبیه چیزی بود که تو الان گفتی‼️ شاخم درومده !!! بیا دست بذار روی سرم… میبینیش :) ! واقعا دیگه گیج شدم نمیفهمم توی کائنات چخبر شده !! دوما… اینا وقتی کنار هم میشینن دیگه اسمش تصادف نیس. اسمش اینه که دلها تو یه ریتم افتادن. همین! …نه بابا کجا همین !! قضیه عمیق تر از ایناست معمار جان .
نگرانی؟ ولش کن اصلا.
میگما ، اتفاقا وقتی نشونه ها اینقدرنرم ومهربون میان، آدم میفهمه قراره خیر باشه، حتی اگه ندونه شکلش چیه. عاقبت بخیری همیشه باآرامش شروع میشه و ادامه دار، نه با نگرانی.
گرم است به هم پشت رقیبان پی قتلم ⭕️ ای عشقِ دل افروز، دل من به تو گرم است
رفیق همشهری من ، اون خوابت… خیلی قشنگ بود. دو تا سبک، دو تازبان، ولی یه معنای درجه یک. یکی با کلمه های سخت، یکی با سادگی. دقیق مثل زندگی این روزامون .
و…. خندیدن موقع ایهام؟ چون بعضی چیزا رو نمیشه توضیح داد، بایـــــد حســـــش کرد.
ولی به قول آ غلامحسین پیروانی ، “خداوکیلی خداوکیلی…” من همه سعیُم میکنم که شیوا و راحت بینیویسم.
بارون رحمت که گفتی! آره، خیس خیسیم رفیق…
تبریکهات، ذوقت، دلت، ایمانت… همه ش نشست.
ایام هم هم مبارک دل پاکت. پرچمدار عشق وایمان همونیه که راهو نشون میده بی صدا، با عمل.
ممنونم ازت،، بابت حضورت.
این رفاقتا از اون جنس رفاقته که با زمان کهنه نمیشه، عمیق تر میشه. الحمدلله الحمدلله
کلمه هات حس ….عشق ….جان ……شادی..….سکوت …..مهر………حضور…….اصلا ذوق شب تولدت را ریخته بودی تو واژها ……هر کلمه مثل فوت کردن شمع کیک تولدت بود که چشماتا بسته بودی و آرزو میکردی…….عدد تولد دلت 600 روز شد …….600 روز با او…..600 روز با عشق…..600 روز عاشقی……600 روز رشد……600 روز آغوش رب.…..600 روزه شدنت مبارک …..🩵….این روزها هر چی تولد زمینی و دلی و خوبی و عشق بوده همه را یجا ریخته رو سرت گفته مبارکت محسن…من که کلی ذوق کردم… فرود عشق و نعمت مبارکت…. ممنونم ازت بابت این حضورت….وصل بودنت توحیدی بودنت …..نور حضورش بی پایان …….از دعای پر نورت ممنونم…..نور حضور و شوقش همیشه در دلت گرم باشه قلب آبی مهربان….
اولااااااا …..دیونه هااااااا… دیدمش محسن شاخ را …. ( : تو نوت گوشیم الان هست برات نوشته بودم از 16 به 16 ولی زمان ارسال پاک کردم یهویی.……ولی تو نوشتیش…..🩷….. بنظرت اسمش چیه..!!!!
دومااا…… کارشا چنان بلده که آدم دلش میخواد از این همه هماهنگی ….شباهت…..عشق...…..فریاد بزنه …. ….تصادف……نه اصلا اصلا…………هماهنگ میکنه دقیق چی بگی که زمان مناسب باشه جاش بشینه…دلها تو ی ریتم بیفته ……کارشه……میدونی که چی میگم تریدر جان…….
اره اره اره محسن عاقبت بخیری همیشه باآرامش شروع میشه و ادامه دار، نه با نگرانی………. اصلا درست بودنش همینه...راه نعمت =راه راست… با آرامشِ …..من میخوام خدا انجام بده خیلی آسون در آرامش…صراط مستقیم…. خودِ خودش……..چند روزه سحر را با اهنگ شاد میگذرونیم ….من و خدا….خبری هست……
به چه میاندیشی
نگرانی بیجاست
عشق اینجا و خدا هم اینجاست
لحظهها را دریاب
زندگی فردا نه، همین امروز است
راهها منتظرند
تا تو هرجا که بخواهی برسی
لحظهها را دریاب
پای در راه گذار
به چه میاندیشی……..
خدا وکیلی آ محسن …چقدر خندیدم استادی تو …..سعیتو کن حالو برای من یکم شیوا بینیویس …محض همشهری بودن…..شیرازی آسون آسون….سوالای سختم نکن باشه (: ..
ولی همین تفاواتا قشنگه سخت و ساده...…..ولی ی معنا……..
بارون رحمت که گفتی! آره، خیس خیسیم رفیق…..خدا را شکر شکر شکر شکر….….بدون چتر .….اعتماد کامل……سپردن…...
این رفاقتا از اون جنس رفاقته که با زمان کهنه نمیشه، عمیق تر میشه. الحمدلله الحمدلله………..الحمدلله الحمدلله… از این رفاقت های که خدا را میشه هر لحظه حس کرد.…..عمیق تر……عاشق تر…..
منم ممنونم از حضورت و وجودت……….ممنونم از حس های خوب و مهرت .………..برایت برایت عشق و آرامش و نور حضورش را آرزو میکنم………هماهنگی های شاخ دار…(:
چه خوب که دل تو همیشه حاضرِ…… خبر خوب.... نقطه آبی روشن شد……🩵…..مبارکت…….پر نور باشه ….
از 16 به 16 🩷️……….
در پناه اونی که همیشه حواسش به دلای مهربونه….🩵
[زنده کردن مردگان برای ما دشوار نیست] فرمان ما درباره چیزی چون [به وجود آمدنش را] اراده کنیم، فقط این است که به آن میگوییم: باش، پس [بی درنگ] موجود می شود. (40)نحل….فرصتی دوباره ربی…..
و آنان که پس از ستم دیدنشان برای به دست آوردن خشنودی خدا هجرت کردند، یقیناً آنان را در این دنیا در جایگاه و مکانی نیکو جای دهیم، و قطعاً پاداش آخرت بهتر و برتر است، اگر می دانستند [که دارای چه کمیّت و کیفیتی است.] (41)
همانان که [در برابر مصایب، و حوادث و آزار دیدن از دیگران] صبر کردند و فقط بر پروردگارشان توکل می کنند. (42)
سلام به استاد عزیزم چراغ راه عشق و نور
سلام به استاد شایسته همیشه مهربانم
استاد جانم این چند هفته …توحید در عمل ……توحید در نگاه ...توحید توحید و توحید بود و پاس کردن درسها…..و رفرش نشدن کلّی دلتنگی…
لبیک رب خودم….هدایت گر….قدرت پاک…..نازل کننده حرف نگفته بر دل ها ..تو کیستی رب من..……من خموش شدم از عشق تو ازهر بار تا اوج امدن و برگشتن…..دل کند و مُرد…
سلام قلب آبی مهربان …….سلامی بعد چند هفته………
الحمدلله رب العالمین و شکر و شکر و شکر ….او از ما و از تو محافظت میکنه……زنده بودن …نفس ها را شکر...
سلام از ی روز برفی خیلی برفی …محسن اینجا درخت های وطنم سفید پوش شدن.……..اینجا ی نقاشی کشیده از فراوانی…
در عجب که چقدر اتفاقات عجیب غریبی درون و بیرونم افتاد که…. . الله اکبر ‼️‼️⭕️…..معجزهای از جنس نزدیکی از جنس بزرگتر شدن ظرف وجود……و شکر حضورش……
.الان نمیتونم بگم :(….باشه…….از در آمدی……
محسن گفتی :
اشک
اشک
اشک
اشک هات تا اینجا رسید……چه خبر بوده محسن….چه کرده …. چه کردی……
چرا منا برد این آهنگت…..…
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی پرگیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
سرچ کردم و اشک های بی امان بی امان…..خدایا میشه تو آغوش تو تکون نخورم….میشه تسلیم تسلیمم کنی…..خدایا خدایا خدایا هر کلمه اهنگ داره دلتنگی را بیشتر میکنه…..خدایا خدایا رب بی مانند چه کردی چه کردی که حتی نمیشه گفت…نمیشه ….اه ربی ربی.……..خدایا نفس هام کم آوردن……...…. چه کردی ربی….اعتماد داری..اره اره اره …چقدر ؟! .تا جان تا جان……کاش میشود بگم کاش میشود اون حس را ریخت رو صفحه …………….حس کردم همین بود داستان کل زندگی داستان موسی…اعتماد دویدن و و ومعجزه ایمان دقیق در همین گام های اخر بود …..فقط اینا بگم دیدم .بقیه خوابه..دویدن… دریا ..را دیدم…..ی آدم هایی را چند بار فقط دیدم ولی انگار محبتشون برای سالهاست…….میدونی چی میگم محسن ….
اشک ها مرا برد آیه های سوره نجم که این مدت قلبم را آرام میکرد …این سوره مثل ی ستاره بود ..… نزدیک شدن ….
ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ ﴿٨﴾
سپس نزدیک رفت و نزدیک تر شد (8)
فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَىٰ ﴿٩﴾
پس [فاصله اش با پیامبر] به اندازه فاصله دو کمان گشت یا نزدیک تر شد. (9)
فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِ مَا أَوْحَىٰ ﴿١٠﴾
آن گاه به بنده اش آنچه را باید وحی می کرد، وحی کرد. (10)
مثل نزدیک شدن موسی به نور در کوه طور….
به اذان و یاری الله منتظریم برای خواندن اشک های حضورت و هم گام شدن با قلبت...میدونم که برات سنگتموم گذاشته .میدونم درهای رحمتش را باز کرده…میدونم که نعمت های زیاد تری تو راه هست…..اسب ….واقعا واقعن ِ واقعا از صمیم قلبم خوشحالم و میگم .…مبارکت باشه……تو آماه دریافت بهترینها شدی....….
نشونه فراوانی هم امد… برف شدید شد…اون تصویر برف …. یوسف گم گشده… جلو پنجره بود نزدیک ترین جای ممکن….برفم رسید..در هماهنگی کامل ..کوها و درخت ها پر از برف….با این آهنگ….در اوج آسمان…..و مژهام دونه دونه سفیدک زده….مثل نشستن برف رو کاج ها ی باغ از ویو پنجره….
به خونه به خونت خیلی خوش آمدی….. نفس که تازه کردی …..…. ! از اشک های حضور بگو و بنویس از خلوت های عاشقانه……از وصل بودن خودت در وطن بگو وقتی اینترنت نبود و تو وصل بودی!….(:
ارسال تو باغ وسط برف و همه درخت های مسیر سفید…و شکر و شکر و شکرت بی نهایت معبودم که اینقدر نزدیکی…..و تو برف ها کلی راه رفتم……و رسیدم به درختم….اینبار سفید پوش……پرندها هم دارن برمیگردن خونه ی موج از پرنده..…
و خدا تو را به نصرتی توانمندانه و شکست ناپذیر یاری دهد. (3)
به نام تو
به نام عظمتت
به نام عشق
عشقت و تمام بغض ها قامت نه قلب را به سجده میندازه…..ربی کافی……اینا از عظمت رب منه……..از عشق رب منه به بنده اش..….به عشقش بندگی کردن……..لبیک لبیک لبیک ……..رب خودم..……تسلیمم….از نوع هیچ از نوع نمیدانم…..من جز تو هیچ نمیدانم…..هیچ …فقط میدانم تو داری انجام میدی جز به جز من فقط عظمت و عشق تو را به تماشا نشستم….نورش با الله…..
مهربانِ …قلب آبی …..سلام …….سلام به قلبی که شنیده و لبیک گفته …..
خوندمت……وقتی خوندمشون، حس کردم خودِ سکوت داره باهام حرف میزنه.،…..کلماتت نفس دارن..پُر از حضورن…اخه میدونی محسن ….. گفتم ربی میشه بری از قلب محسن از نگاه محسن؛ از قلم محسن …برام کتبی بنویسی چه خبره…….ی خبری هستااا…..مگه میشه بگی انتخاب با تو…….مگه میشه .….نه نه نه تو همیشه وفادار بودی به تک تک عهدات……..نزدیکه….نزدیک نزدیک……مطمئنم……
اون تصویر برف، درخت سفیدپوش، پرنده ها، اون راه رفتن توی برف… … همه شون اَبَر نشونه ن. نشونه ی چی؟؟ نشونه های هماهنگی. نشونه های یکی بودن بیرون و درون..…اره اره اره محسن جان…….و در گوشت مدام بگه داره انجاممیشه …همه کار را بسپار…. خودم انجاممیدم….اصلا بگه کار را با من تو تماشا کن…..آدم ها را بی تاب کنه ….برای انجام شدن…
وقتی دیگه خدا “دور” نیس. وقتی حضور میشه، اشک خودش میاد، بی اجازه، بی برنامه= خوشا آنان که دائم در نمازند…..
▪︎اشک عشق
▪︎اشک دلتنگی
▪︎اشک حضور
اشک همون فاصلهی حلشدهست، همون سلام بیکلامه بین دل و معشوق….
قطرهایی از دریای عشق…….. اصلا آهن ربای جذب عشق میشه…..میکشد تا جان……..اه ربی چه نعمتی...
وصل ینی حتی وقتی همه چی قطع میشه، درونت روشنه…..وصل وصل وصل…..فقط پیغاما ی جور دیگه ارسال میشه…تمرکز لیزری..و دریافت ………..کارش کارش کارش عاشقیه…….حتی استاد جان هم میفرسته تا پیام را بده ....میدونم که میدونی….وصل جان را….
عمق
سکوت
نور
وصل
بی سر وصدا
پر ثمر
○
ی سیستم پایدار
بدون نویز
شبکه روشن
پینگ صفر
اتصال فعال
بدون لاگ
یه درخت انرژی
تولید دیتا
○
فضای مینیمال
باسکوت
نورپردازی هوشمند
زنده
اتصال ارگانیک
بی نیاز ازتوضیح و نمایش
کلمه کلمه نه ………حرف حرف نه …… نور اره اره مثل نور نشست در جانم…………سلول به سلولم..…
این کلمه ها نور آیه های نجم و پیام را کتبی رساند و روشن کرد….این سوره نور علی نوره…..
وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً أُخْرَىٰ ﴿١٣﴾
و بی تردید یک بار دیگر(جبرئیل، روح امین و روح قدوس) را دیده است (13)
تا کجا پایین آمد؟؟
عِنْدَ سِدْرَهِ الْمُنْتَهَىٰ ﴿١4﴾
نزد سدره المنتهی، (14)
تا بهشت……پناهگاه…..
عِنْدَهَا جَنَّهُ الْمَأْوَىٰ ﴿١5﴾
در آنجا که جنت الماوی است. (15)
رابطه خدا و تکامل…….روند تکامل ماه…….و ماه کامل…..
إِذْ یَغْشَى السِّدْرَهَ مَا یَغْشَىٰ ﴿١6﴾
آن گاه که سدره را احاطه کرده بود آنچه [از فرشتگان، نور و زیبایی] احاطه کرده بود. (16)
مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ ﴿١٧﴾
دیده [پیامبر آنچه را دید] بر غیر حقیقت و به خطا ندید و از مرز دیدن حقیقت هم درنگذشت.
محسن تو دقیقاً همان نزدیکی و وصل بی سر و صدا را دیدی و دقیقترین تعریف را از آن به من دادی. تو این اتصال ارگانیک و پایدار را درک کردی همانجا که تمام سیستمهای ظاهری از کار افتاده بودند، شبکه درونی روشن بود.
این شبکه روشنی که پینگش صفره تجلی آن وعده است که در سوره نجم آمده لحظهای که تمام حجابها کنار میرود؛و پرده حجاب می افتد……ابراهیم ملکوت و نخ های پشت صحنه را دید……که سر نخ جهان دست کیه…….پیامبرا زرنگ بودن با ذهنشون رفتن پشت صحنه ….
🟢 لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آیَاتِهِ الْکُبْرَىٰ
سوره نجم، آیه 18: او برخی از نشانههای بزرگ پروردگارش را دید.
این نزدیکی و این حضور، بزرگترین نشانه و نعمت است
چند روزه این شعر رهام نکرد..نمیدانم روحم بهش پیوند خورده..؟!…
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بُوَد که گوشهٔ چشمی به ما کنند
محسن جان ممنونم منم برای تو خوشحالم….بمون……..…مثل ماهی غرق آب باش….همیشه.……..مثل بودنت در وطن…..فرکانس عشق……حضور……میرسن….
نه نگهش دار، نه بچسب بهش، فقط بمون. خودش ادامه پیدا میکنه…..چشم ….چشم…رهام …رهای رها……تسلیمممم تا جان…….گوش به فرمان……دیگه تماشا شدم محسن…..
محسن جان ؛ممنونم برای حضورت….برای بودنت…..مبارک خودت این عشق این حضور این نزدیک و نزدیک شدن به سدره المنتهی …..سپاسگزارم از تبریک های پر مهرت …مبارک های قلبیت…..🩵 …..برف….اشک…..اینا نشانه یار من است…
برایت برایت عشق ،نور…..آرامش وصل را آرزو میکنم…….همان وصل های پر شوق..…همان وصل بودن و غرق شدن،همان اشک های وصال و سفیدک زدن های برفی …..ارسال از خ شهید مختاری همان نشانه همیشه آشنا…که نصف بیشتر معجزها اینجا بود….
در پناه همون سکوت پر از لذت…..همون لمس نامرئی ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى…..تاجـــــــــــــــــان..🩵…
پس بله، طبق قرآن ما خالق شرایط زندگی خودمون هستیم؛
نه مستقل از خـــــدا هااا ، درچارچوب سنتهای الهی.
□ حتی پیامبراسلام هم ازاین قانون مستثنا نبود: “وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ” برای انسان چیزی نیس جز حاصل سعی خودش ==>> من زیاد فکر کردم ؛ بنظرم سعی یعنی: توجه، نیت، انتخاب، جهت گیری دل و اقدام و عمل.
پس این “وصل بی سر و صدا*” که ازش نوشتی، میوه و نتیجه یه چیزه :
همجهت شدن انتخاب انسان با جریان خـــــدا.
معلوممم هست دیگه نه جبره، نه توهم =>=> نه خـــــدا بجای ما زندگی میکنه، نه ما بینیاز از خـــــداییم.
قرآن این تعادل رو میگه: “فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ” / وقتی تصمیم گرفتی، توکل کن .
●اول عزم با تو
● بعد جریان با خدا
این یعنی:
○ما انتخاب میکنیم ⇐ خـــــدا پشتیبانی میکنه
○ ما میسازی م ⇐ خــــــــــدا راه رو هموار میکنه
انصافا و حقا این همون چیزیه که پیامبرا تجربه کردن، نه بیشتر از این ، نه کمتر از این .
~~~□~~
عزیزم نوشته ت نشون میده این قوانین رو در عمل لمس کردی.
دیگه امتداد مسیر هم روشنه:
نه چسبیدن، نه رهاشدگی بی مسئولیت؛
بلکه انتخاب آگاهانه + توکل.
همین.
واضح، قرآنی، و زمینی وساده… دوباره نگی سخت نوشتیاااا 🫂
و فرمان ما جز فرمان واحدی نیست که مانند یک چشم بر هم زدن است. (50)قمر
سلام محسن جان …..همسفر بهشتیم……. از ی روز بارانی سلام……
آیه قمر ….در هماهنگی …ظرف وجود…لبیک لبیک …….جانانم…..سمیع من….بصیر من….نور علی نور..نور آسمان و زمین…..لبیک…….هدایت با تو ربی……ربی تسلیممممم …..هر جا تسلیم شدم جز نعمت جز عشق چیزی ندیدم……همچیز در هماهنگی کامل…..وفادارم…..داری همچیز را میچینی ربی…حتی اون چیزهای کوچیک……….چه کسی وفادارتر از تو ربی……..بر عهدی که بستم هستم……
دست بر قلبم وبا گفتن ربی کافی مینویسم……خدایا کم نمیخواهم و به کم هم راضی نمیشوم …..تو عظیمی ربی…….
آهنگ جانان همزمان پلی شده….
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم…….
دل یارم شوی عاشق زارت شوم من…….
باید وفادارم شوی تا من وفادارت شوم …..
و از جان و دل یارم شوی …..
تا عاشق زارت شوم من……
محسن جان چقدر با دل با دقت و روشن نوشتی… حس کردم داری هم از آیه میخونی هم از دل…
دقیق گفتی: خدا راه رو نشون میده، ولی قدم رو ما برمیداریم…. یعنی معجزه وقتی رخ میده که انسان خودشو در جریان خدا قرار بده…نه بیرونش….
اون آیه إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ..دقیقا اشارهست به همین تغییر از درون میجوشه تا بیرون هم رنگ بگیره.
و فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْیعنی ایمانِ فعال — نه نشستن، نه بیصبری، بلکه قدم با آگاهی و تکیه بر حضور خدا.
گفتی: نه جبره، نه توهم و همین ماجراست.
انسان مسئول و آزاد در دل نظم الهی… نه جدا از خدا، نه جای خدا……
منم همینو با همه وجود حس میکنم: وصل، نتیجهی همجهتی با جریان الهیه ــ یه جور سکوت پر معنا… که نه زور میزنه… نه میگریزه…. فقط باقی میمونه…….در آغوش رب رها……وقتی هم جهت بشی دیگه تو مسیر دریایی …..با جریان میری بدون تقلا…..و همچیز پشت سر هم اتفاق میفته…..در هماهنگی کامل همراه با عشق…….وعشق …همه ماجراست…..عشقه که میکشه تو را……
مسیر همونیه که گفتی: انتخاب آگاهانه + توکل.
باقی راه فقط تمرین همینه ….با هر نفس، با هر تصمیم، با هر نگاه.
استاد جان تو قدم 6 جلسه 1 میگن..…مگه پیامبرا جز نشون داد ایمان چیکار کردن…..ابراهیم خلیل الله،موسی کلیم الله ،محمد امین……جز ایمان چه کار خاصی کردند……جز اینکه ایمان و باور متفاوتی داشتند…..تمام کاری که انجام دادن همین بود ……تمام داستان همین بود…….ایمان…….توکل…….تا پای جان تا قدم آخر…..
تو پـای به راه درنــه و هیـــچ مـپرس
خـود راه بگویدت که چـون باید رفت
اصلا بحث قدرت ما نیست….حد توانایی انسان نیست..…از نیرو از توانایی از قدرتی میگم که انسان را خلق کرده…داره همه را هدایت میکنه.. تمام کیهان را خلق کرده و هدایت میکنه….باور و ایمان که کار را انجام میده…….وقتی ما اون نیرو اون قدرت را باور میکنیم و دستامون را میزاریم تو دستای او ؛دیگه ما انتهایی نداریم…..دیگه ترسی نیست…..
خدا مرا بس است، هیچ معبودی جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است. (129)
وخدا پای ما و انتخاب ما وایساده با تمام عشق با تمام قدرتش و هدایتش……اخه ما جز درخواست دیگه چه کاری کردیم؟! ما چیزی هماهنگ کردیم؟؟ما تونستیم دقیق زمان را هماهنگ کنیم؟؟؟ آدما را هماهنگ کنیم ؟؟!!نه نه همه اوست جز به جز….و هماهنگ شد...هیچ هیچ هیچ معبودی جز الله نیست…..خدایا تنها تو را میپرستم و تنها و تنها از تو یاری میجویم و بس…..معجزگر عشق تا ابد دوستت دارم…..با تمام وجودم قدم نه؛ پرواز میکنم سمت نور عشقت یگانه معبودم…….شکر برای بودت در هر نفس…..
ادامه را یک روز بعد مینویسم منتظر بودم……
این را کمی یواشکی مینویسم و یواشکی بخوان…..
گفتم ربی میشه بری از قلب محسن از نگاه محسن؛ از قلم محسن …برام کتبی بنویسی چه خبره…….ی خبری هستااا…..مگه میشه بگی انتخاب با تو…….مگه میشه .…اری پرده حجاب افتاد…..درست در نیمه شعبان .همسایه ای در همین نزدیکی..متن زنانی از جنس الماس…و همدم های نور… بانو ملیکا ؛ شاهزاده توحیدمدار و شجاع روم باستان. دختری از تبار قیصر، که راه دلش رو از تخت و تاج جدا کرد و خودش رو به جریان نور سپرد و به خداوند اجازه داد. بانویی که تاریخ، ایشون رو عروس حسن عسگری و مادر مهدی موعود میشناسه….منتظرم کمی نفس تازه کنم بغص هایم آرام شوند از نزدیکی ربم از سمیع و بصیری ربم از بزرگی ربم ربی ربی ربی میان گریه های عاشقانه ات رهسپارم کن ….و بیام زیر کامنتت با اذن و یاری الله بنویسم….میشه از قلبت از نگاهت از قلمت تشکر کنم…..میشه بگم ممنونم که وصل بودی …ونور را بازتاب دادی….و لبیک گفتی …..
اگر خدا شما را یاری کند، هیچ کس بر شما چیره و غالب نخواهد شد، و اگر شما را واگذارد، چه کسی بعد از او شما را یاری خواهد داد؟ و مؤمنان باید فقط بر خدا توکل کنند.
محسن جان با دلت نوشتی… با دلم خوندم..با بغض نوشتم... ممنونم رفیق نابم … برای همین ساده، روشن و قرآنی نوشتنت، خودش حضور خداست در کلامت….نه دیگه…..قول دادی آ محسن …..(((((:🩵
در پناه خدای کافی و آنی در هر نــــــفــــــس ..…🩵
قلبم با نوشته هات باز شد خدا وشکر بابت این تجربه شیرین همراهی با جانان طبیعت زیبا وهم نشبنی وهم صحبتی با باد زیبای پاییزی
محسن جان من دیشب با حضرت حق صحبت میکردم بابت به خدمت گرفتن کل مخاوقاتش اعم از انس جن پرندگان وطلیعت زیبا وازش خواستم مثل سلیمان نبی بتونم زبان حیوانات پرندگان رو بفهمم والان تصادفی به کامنت زیبایی که نوشتی رسیدم وچقدر روحم به پرواز دراومد با ابن تجربه نابت ونشونه ای شد برای خودم
من مدتهاست که انگار چیزهایی رو میشنوم که نمیدونم واقعیت هست یا توهم ذهنی هرچی که هست خیلی شیرین دلچسب وامیدبخش هیجان انگیز ه برام ونمی دونم چطوری میشه که خدای مهربانم از دل ناخواسته ها وبطرز عجیب وغریبی به من عزت بسیار داده وخودم شگفت زده هستم نمیتونم توصیفش کنم
ممنونم بابت تجربه جذاب ودل نشبنی که داشتی واینقدر زیبا توصیفش کردی .درپناه رب مهربان قلبت پر نور وراهت روشن باشه .
فریبا جان سلام . ازخوندن حرفهات کلی خوشحال شدم. همین که راحت ازتجربه هات نوشتی، خودش نشونه بزرگیه از اون ارتباط لطیفی که بین دل انسان و ربّ مهربونه.
این چیزهایی که میگی میشنوی یا حس میکنی، وقتی همراه با آرامش، امید، شور و نزدیک شدن به خدا باشه، بیشتر از اینکه توهم باشه، یه نوع الهام و گشودگی درونیه. دل وقتی پاک و رو به حق میشه، یه حس هایی باز میشه که با عقل معمولی نمیشه توضیحش داد. مادر موسی هم نمیتونست توضیح بده که چرا اون کار ( بظاهر حماقت) رو انجان داد و طفل معصکم رو به آب انداخت. اما خب به الهامات ایمام آورده بود و اونجا “اقدام” کرد اون الهام رو.
به مقام مادر موسی رسیدنت مبارک باشه عزیزم 🩵
اینکه از خدا خواستی زبان مخلوقات رو بفهمی، و بعدش با یه نشونه مواجه شدی، اصلا اتفاقی نیست… این همونجور جواب دادنه که فقط خودش بلده.
تو فقط حالت رو نگه دار، همون نیت پاک، همون توکل، همون شوق کودکانه ت به فهمیدن زیباییهای پنهان عالم.
رهـــــا باش.
خدا وقتی میخواد کسی رو با عزتش بزرگ کنه، از راههایی جلوش روبازمیکنه که خودش هم تعجب کنه ؛ همونجور که گفتی.
این شگفت زدگی علامت خوبیه… یعنی دامنه ارتباطت داره گسترده تر میشه. اما باید اونقدر بهش عادت کنی و برات طبیعی بشه که دیگه شگفت زده نشه . چیزی که برای بقیه شبیه معجزه است شبیه یک ارتباط خارقالعاده است برای تو بشه یا روتین و روال و شرطش هم اینه که هر جایی بهت الهام شد اقدامی بکنی حتما اون اقدام رو انجام بدی ؛ بدون نگرانی از بابت نتیجه =>> معجزه ها بیشتر هم میشن.
خیلی خوشحالم که نوشته م برات یه همنشینی دلنشین بوده.
الهی قلبت همیشه روشن، مسیرت امن، و نگاهت به دنیا پر از آیات خدا باشه.
خـــــدا همیشه از دل هموناحرف میزنه که دنبال فهمیدنشن، دنبال دیدنشن… و تو دقیقااز همونا هستی.
اینکه پیاده روی هام تو کوه وجنگل رو دوست داری، برام جالبه… چون هرکسی فقط وقتی این حس رومیگیره که خودش همونجور ازطبیعت، از سادگی، ازخلوت، از صدای خدا تو سکوت لذت میبره. آدمای شلوغ’دل این چیزها رو نمیفهمن… ولی قلبهایی که بیدارن، همین چیزها رومیشنون ومیفهمن.
گفتی: «کاش ذهن برای همیشه خاموش بشه و فقط صدای خدا باشه…» ؛؛؛ مریم…این آرزوی تو، آرزوی تمام بیداران دنیاست. ولی خبر خوب اینه که ذهن لازم نیس کاملا خاموش بشه؛ کافیه فرمان دست توباشه، نه دست اون.
کافیه توانتخاب کنی کِی حرف بزنه و کِی ساکت باشه ==>> این همون جاییه که خودباوری معنی پیدا میکنه.
اینکه کامنتهام برات خوب بوده، این لطف خداست، نه من. محسن فقط سعی میکنه راست راه بره، باصداقت وتکیه به همون خدایی که تو هم دنبالش هستی.
وقتی نیت صاف باشه، حرف خودش رنگ میگیره/صِبْغَهَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً
وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلࣰا مُّبَارَکࣰا وَأَنتَ خَیْرُ ٱلْمُنزِلِینَ/ و بگو: پروردگارا! مرا در جایگاهى پرخیر و برکت فرود آور، که تو بهترین فرودآورندگانى
الان بهم گفته شد همین ساعت مقدس 10/3دقیقه صبحی که دارم مینویسم
یه حس خیلی قوی واضع دقیق روشن با یه آرامش درونی که با شور شعف با شورشوق هیجان
یعنی الان اینقدر روح روانمو دیوانه وار کرده خدا میدونه چقدر هوایی شدم نمیشه وصفش کرد
گفته میشه از شهر خودم مهاجرت کنم یعنی این حسه اینقدر قوی درونی هست درصورتیکه من اصلا جایی که بهم گفته شده باید برم و مهاجرت کنم هیچ شناختی هیچ اطلاعاتی در موردش ندارم
یعنی الان که دارم مینویسم به همون الله مهربان حالم از خودم نیست دیوانه شدم خدا شاهده تمام وجودم هست فقط داره منو هل میده به سمت جلو و میگه برو فقط برو
حالا این جایی که بهم گفته شده وباید برم تهران هست
قصد دارم جمعه آینده حرکت کنم تا اون موقع کارامو بکنم فقط حرکت بزنم برم ببینم چی بهم گفته میشه الان هم یه حسی گفت بیام اینجا بنویسم ببینم این جمع فرکانسی من چه راهکاری در این مورد تجربه کردن بهم بگن تا منم یاد بگیرم
اینم میدونم استاد زمانی از بندرعباس مهاجرت کردن به تهران هیچی همراه بر نداشت فقط بهشون گفته شد و حرکت زد
اعظم جان سلام … . تمام این چیزی که نوشتی، از اون جنس حس هاست که آدم نمیتونه با منطق توضیحش بده، چون اصلا ازجنسِ منطق نیست… از جنسِ صداییه که وقتی میاد، انگار خودِ راه از تو عبور میکنه.
من کامل میفهممت… چون این حالت روخیلی از ماها یک بار تو زندگی تجربه کردیم؛ همون لحظه هایی که خدا یه چیزی رو «میگه»، نه باکلمه، با هل دادنِ آروم امامحکم.
اون حالت «هوایی شدن»، اون بیخوابی، اون شورِ قشنگ، اون لرزشِ نرمِ زیر پوست…
اون حس عجیب که میگی: «دیگه من نیستم… یه چیزی بزرگتر از من داره منو میبره جلو…»
آره … اینا شوخی نیست.
این جنس حس ها، همون لحظه هایی هست که آدم داره فراخوان میشه.
اما یه چیزی رو از ته دل بهت میگم:
این که حس میگه حرکت کن، معنیش این نیست که بدون آگاهی برو. معنیش اینه که بری، ولی با آرامش، با دل قرص ، روی زمینِ محکم، با اتصال.
تو برنامه ت درسته؛
آروم آروم کاراتو میکنی، ذهنتو مرتب میکنی، دلت هم میسپری به همون که صدات زده.
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت … بله.
ولی حواست باشه:
خود راه، وسط حرکت، قدم به قدم نشونه هاشو میده.
نه قبلش… نه یکجا…
بلکه در حرکــــــــــت.
اینکه میگی شناخت از تهران نداری، اتفاقا همینش قشنگه.
خدا معمولا مقصدی رو انتخاب نمیکنه که مابشناسیم؛ چون اگه از قبل همه چی رو میدونستیم، ایمان معنی نداشت.
اینو از من ی داری میشنوی که هر ماه یک جای کره زمین هستم اما پنج روز هفته وسط ناکجا آبادهای بازارهای امریکا که یک قدم جلوترم رو بیشتر نمیبینم دارم گرد و خاک ها رو کنارمیزنم… اما روی شونه خدا خودمو میچسبونم. نتیجه رو هم میسپرم به خودش ؛ رهای ِ رها… .
تو فقط برو… اما با دلِ آروم.
نه با عجله، نه با ترس، نه با دویدن.
با همراهی جانان.
اعظم… بهش اعتماد کن… هرچیو بهت گفت انجام بده… تسلیم کاملش باش… این قدم رو که بهت الهام کرد انجام بده… قدم بعدی ( و فقط قدم بعدی) رو بهت میگه… اگه اینم اقدام کردی… بعدی ترش رو هم بهت میگه.
اینکه گفتی “دیوانه شدم”… نه عزیزم، تو دیوانه نشدی. تو فقط «تحت هدایت» شدی. توی این حالت، آدم انگار شبیه آهو میشه… یه نیرو از پشت آروم هلش میده سمت چشمه.
و یک نکته خیلی خیلی مهم:
هر حسی که از خدا باشه،
بر بستر ِ آرامش هست.
هر الهامی بهت بشه… اگر اون لحظه ارام و بیخیال نبودی… از سمت خدا نبوده. دقت کن اااا .
و تو گفتی این آرامش رو داری…
پس زیباس. پس امن هست.
حرکت کن اعظم جان…
اما با تکیه. با اتصال. بدون نیاز به تاییدیه گرفتن از هیچ بنی بشری.
و بدون که هر قدم تو این مسیر، خودش یه روشنایی جلوتر میاره برات.
تهران اگر دعوتت کرده،
بدون که چیزی، کسی، اتفاقی، یا رشدی اونجاست که باید بازش کنی.
به وقتش میفهمی چرا.
خود راه میگه… خود نشونه ها میان… تو فقط در مسیر بمون.
چقدر با حرفات که از جنس همون حرفهایی هست که خودت میگی
الانم از هون جنس باهام صحبت کردی که ایمان توکل یقین رو باید در عمل انجام بدم
جهان وقتی فرکانس وقدمهای مارو میبینن جواب میدهد
این که حس میگه حرکت کن، معنیش این نیست که بدون آگاهی برو. معنیش اینه که بری، ولی با آرامش، با دل قرص ، روی زمینِ محکم، با اتصال.
محسن جان اینجا که سخن از آگاهی شد مفهومش چی میتونه باشه
و اینکه من خیلی خوشحالم هدایتها و نشانها رو دارم دریافت میکنم
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت … بله.
اینقدر این جنس از ایمان توکل دوست دارم
اینکه جسارتموبه جهان ثابت کنم اینکه بگم خدایا میدونم هستی خواست بهم هست میدونم در آغوش گرما قرارم دادی
خداجونم سپاسگزارم
واقعا تحسینتون میکنم در کشور آمریکا هستید آفرین دوست عزیزم وهم فرکانسیم واقعا لذت میبرم دراین جمع دوستانی هستم بهترین پیشرفتها رو دارن
بهش اعتماد کن… هرچیو بهت گفت انجام بده… تسلیم کاملش باش… این قدم رو که بهت الهام کرد انجام بده… قدم بعدی ( و فقط قدم بعدی) رو بهت میگه… اگه اینم اقدام کردی… بعدی ترش رو هم بهت میگه.
خیلی واضع دقیق هست خداجونم شکرت
بهترین الهامات نشانها رو از طریق بنده عزیزوارزشمندت محسن عزیزم بهم گفتی
این نوشته رو که خوندم انگار وسط همون تپهها قدم زدم. انگار صدای همون نسیم همون خشخش برگها از لابهلای کلماتت از صفحه بیرون میاومد و میخورد به صورتم.
زیباییِ ماجرا فقط اون لحظههایی نیست که نسیم شد راهنمای تو
زیبایی اینه که تو آماده بودی بشنوی.
تو آماده بودی ببینی.
تو آماده بودی تا لمسش کنی.
خیلیها از کنار همین تپهها رد میشن ولی نه صدای بادو میشنون، نه حرف درختارو، نه نشونههارو میبینن.
اما تو…
با ی قلب بیدار رفتی بالا.
تو با انتظارِ ی جواب رفتی تو دل طبیعت، و خدا هم با قشنگترین روش بهت پاسخ داد.
اونجا که گفت: وقتی فرکانس بهتری از خودت نشون میدی قرار نیست من هم مثل سابق جواب بدم… بهترشو جواب میدم.
این خودش ی قانونه که وقتی ایمانمون رو نشون میدیم همیشه خیلی بهترشو میچینه برامون.
و اونجایی که گفت:پسرم… چرا فکر میکنی لایق هدایت در حد سلیمان نیستی؟
اونجا دیگه تیر خلاص به تمام باورهای محدود کننده ای بود که سالهاست تو ذهن ما کاشته شده.
محسن…
این تجربهت فقط ی لحظهی قشنگ نبود.
ی یادآوری پررنگه که وقتی ما با ایمان راه میفتیم تو مسیر، خدا حتی از طریق باد هم باهامون حرف میزنه.
ممنون که این مسیرو نوشتی.
تو داری با دیدن نشونهها راهی رو میری که خیلیها فقط دربارهش حرف میزنن.
شیرینِ نازنین… نسیم وار نوشتی برام . از دل تپه ها میگذره این کامنت؛ آروم، اما نافذ…
دوباره برگردوندیم وسط همان مسیر، همان سراشیبیا، همان بالا رفتنا…جایی که محسن احساس میکنه راه رفتن نیس ؛ برداشتن پرده هاست.
اینو از کدوم درّه ی کنارگذر مسیرم آوردی…؟ ==> “نسیم فقط زمانی پیامرسان میشود که دل، شنوا شده باشد.”
○~~~~~○
گاهی فکر میکنم همین آیات الهی که در کتاب آمده،
همانهایی هستند که درطبیعت هم جریان دارند؛
فقط شکل شان عوض شده.
همان حقیقتی که خدا درباره ش میفرماید: سَنُرِیهِمْ آیاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ… / ما آیات خود را در افق ها و در درونِ خودِ انسان نشان می دهیم ==>> این همان لحظه ای بود که باد شد مُعبّر یک آیه… و کوه شد مُفسّر یک اشاره.
وقتی نوشتی «تو آماده بودی بشنوی» ؛؛ بیاختیار یاد این آیه افتادم: إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ / در این ها نشانه هایی است برای هر دلِ شکیبا و سپاسگزار.
انگار خدا میگوید: اول صبر کن… شکر کن… آنگاه نشانه ها را خواهم گشود.
و آن لحظه که نسیم، جملهی «پسرم… چرا فکر میکنی لایق هدایت سلیمانی نیستی؟» را به دلم انداخت،
نه به اندازه گذشته… نه به اندازه ترس ها… >>> به اندازه ایمانی که نشان میدهیم.
حواست است؟ تو الان یادم آوردی که هدایت، یک جریان دائمی ست؛ یک رودخانه است… کافی ست دل، کمی خالص تر شود تا دوباره ب ِ آن وصل گردد.
سپاس برای دیدنت. برای اینکه میان این همه روزمرگی، چشم دلت هنوز روشن است. الهی که خداوند نسیم هدایتش را هر روز نوازشگر جانت کند و هرقدمی که برمیداری، تبدیل شود به آیه ای تازه در زندگی ات:
همانا برخاستن در شب (براى عبادت) پایدارتر پابرجاتر و گفتار آن استوارتر است.
همانا تو در روز حرکت و تلاشى طولانى دارى (و کمتر به عبادت مى رسى)
و نام پروردگارت را یاد کن و تنها به سوى او منقطع شو.
او که پروردگار مشرق و مغرب است، معبودى جز او نیست، پس او را وکیل خود ساز.
سلام محسن جان
میدونی نمیدونم چه حکمتی داره که همیشه موقعه خواب خدا منو میاره سمت دلنوشته هات ،همینکه به نیت دیگه ای میام تو سایت حسی از درونم منو وا میداره دنبال دلنوشته هات باشم ،محسن جان ایمیلم مشکل داره به همین دلیل نمیتونم از طریق فعال کردن ایمیلم کامنتهات رو دریافت کنم ولی خدا کارش درسته میدونه هرلحظه چی رو بهم هدیه بده
محسن جان لحظه به لحظه اتفاقاتی که نوشتی رو در کنارت روی اون کوهپایه تجربه کردم حتی صدای خش خش برگها زیر قدمهام ،با خواندن هر کلمه حس کردم منم آنجا حضور دارم
محسن خودت میدونی چی نوشتی ؟ میدونی قلب چند نفر با این دلنوشته ات لرزوندی. میدونی چه اشکهایی جاری شد با خواندن کلمات ودیدن این رابطه عمیق بین تو وحضرت یار
محسن عزیز نمیتونم حس خوبی که از کلمه به کلمه نوشته هات گرفتم توصیف کنم،شاید فرکانس نوشته هام بتونه این احساس رو بهت منتقل کنه
وقتی نوشتی پاسخِ بلندِ نسیم رو میشنیدم… میگفت: میلیونها سال قبل از اینکه تو پا بذاری روی این زمین… خدا این محوطه بزرگ رو برای همین چند دقیقه لذت بردن تو… چند دقیقه همکلام شدن تو با خدای عاشقت… و برای همین چند دقیقه دیدن نشونه ها آماده کرده بوده… و تمام این مدت هم مراقبش بوده… که به نحوی که تو خوشت میاد تغییراتی کنه و چیدمان بشه… دیگه اشکام امان نوشتن نداد ،گفتم خدایا تو چقدر عشقی چقدر مهربونی ،چقدر خوب هوای بنده هات رو داری وحواست به بنده هات هست
محسن جان ایده ای که از کامنتت گرفتم حتما عمل میکنم
از صمیم قلبم ازت سپاسگزارم، سپاسگزارم که هستی ومینویسی
یک دنیای پر از خیر و برکت، آرامش عمیق و شادی بیپایان رو برات آرزو میکنم ،امیدوارم همیشه لبت خندون و دلت آروم باشد
سلام بر دلی که خدا خودش بیدارش کرده… سلام بر قلبی که آیه ها رو فقط نمیخونه ، میشنوه… لمس میکنه… وبهش پاسخ میده.
نوشتی «إِنَّ نَاشِئَهَ اللَّیْلِ…»، «وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلاً…»؛ و انگار دوباره روحم رو هم از نو بیدار کرد. این آیه ها رو فقط کسایی میفهمن که شب رو میفهمن… سحر رو بهتر درک میکنن.
که میفهمن خدا بعضی حرفهاشو تو تاریکی آروم، وقتی همه جهان ساکته، یواشکی توی گوش دل آدم میگه…
و فهیمه جان… درست همون موقع… همون پیام روگرفتی. این از اون نشونه هاست که بین خدا و بنده های در مسیرش اتفاق میفته.
میگی هربار شب میشه ناخودآگاه کشیده میشی سمت دلنوشته ها…
فهیمه جان، این انتخاب تو نیست.
این دعوتِ اوست.
وقتی خـــــدا بخـــــواد با بنده ای حرف بزنه، مسیرها رو خودش چیدمان میکنه…
ایمیل لازم نیست… اعلان لازم نیست…
🟣 نور، راه خودش رو پیدا میکنه.
لحظه لحظه کوهپایه و خش خش برگها رو حس کردی…
این یعنی روح تو همونجا بوده…
خدا بعضی وقتها آدمها رو بدون بدن، فقط با روح، میاره کنار هم…
کنار یه صحنه…
کنار یه لحظه مقدس…
کنار یه نسیم که پیام داره.
و اونجایی که نوشتم «خدا میلیونها سال قبل این محوطه رو برای چند دقیقه لذت تو آماده کرده»…
باورت میشه؟
وقتی تو گریه کردی، من هم دوباره همون جمله رو خوندم… اشک اومد.
چون خدا واقعا همینقدر ظریف و عاشقه…
همینقدر دقیق…
همینقدر رفیق قدیمی . همینقدر دلبر .
فهیمه… از اون دلهایی داری که وقتی چیزی رو میخونه، فقط نمیگه «خوبه» ؛ میلرزه. => و عرش روبه رقص شادی وامیداره => که لرزش نشونه عشقه، نشونه بیداریه…
نشونه اینکه خدا حرفش رو تو دلت گذاشته. واااای واای… حتی فکرکردن بهش هم تپش قلب آدم رو بالا تر میبره.
○ قراره ملاقات ِ صاحب آسمونا… و تو … واااای وای… خدایاا
~~~~
ایده ای که گرفتی…
شک نکن که اون هم از سمت خودشه.
وقتی چیزی «به دلت میفته»، یعنی از «بالا» افتاده… ؛ قراره جهان رو به جای قشنگ تری برا زندگی کردن تبدیل کنی.
مرسی که نوشتی…
مرسی که با اون روح لطیفت جواب نشونه ها رو دادی…
مرسی که این عشق رو با این صداقت جاری کردی…
از طرف من، نه…
از طرف همون نسیمی که تو هم صداییش رو میشناسی؛
برات آرزو میکنم:
آرامشی که خاموش نمیشه،
برکتی که کم نمیشه،
عشقی که قطع نمیشه،
و خدایی که همیشه از نزدیک صدات کنه… همونطور که امشب کرد.
~~~~~
🟡 من یک جای الهام گرفتن از حضرت حق رو مدیون بانو شایسته بزرگوار هستم…. تایم 32 شهود و الهام الهی که لینکشو گذاشتم . نمیگم چیه تا خودت بری مرورش کنی. شاید اون لحظه… اگر مریم خانم اون سوال رو از استاد نمیپرسید... منم هنوز توی مدارهای پایین تری بودم => پاک کردن تجربیات گذشته.
سلام حمزه جان دل، رفیق و همسفر بهشتی . نه از سر تعارف، از سر حقیقتِ حضور میخوام برات بنویسم . چون بعضی کلمات وقتی از عمق دل میاد، فقط خونده میشن؟ نه، جریان پیدامیکنن توی وجود.
اینکه نوشتی قدم به قدم کنارم اومدی، اینکه اشک شکر من، اشک تو رو هم جاری کرده ==>> گمونم اون لحظه “نوشتن” صرف نبود… = دلها باهم در یک فرکانس شدن، و دست خدا وسط این اتصال، همه چیزو جاری کرده.
عرفان واقعی همینه… انصافا همینه ؛ نه شعار، نه واژه…
جایی که دل یک نفر، دل یک نفر دیگه رو بیصدا بیدار میکنه،
و هر دوشون در عمق سکوت، دستشون توی دست خداست.
و اون جمله ی دلگرم کننده ت… که گفتی “با هم همکاریم” لبخند اومد رو لبم.
میدونی چرا؟ چون همکاری واقعی یعنی همراه شدن درمسیر حقیقت، نه صرفا معامله و قرارداد.
نمیدونم چرا یهو اسم و یاد “نیکولا تسلا” الان ناگهانی حین نوشتن این جمله به قلبم افتاد‼️
~~~~~□~~
حمزه جان ، این رفاقت از جنس زمان و مکان و اسم نیس…
این از جنس نور و اشک شکر وحضوره. از جنس اون لحظه هایی که آدم میفهمه تنها نیس… و مسیر، خودش راهنماست.
ازت ممنونم ،، برای صداقت دلت
برای حضورت ،،
برای اینکه با کلماتت، حضورخـــــدا رو دوباره به خودم یادآوری کردی.
الهی همیشه در پناه جان جانان باشی
این رفاقت، زیر نگاه او، هر روز عمیقتر، روشنتر و جاری تر بشه.
چندتا برنامه که باید انجام میدادم تا غروب تموم بشن
و همزمان دوتا فایل جلسه 15دوره ی کیمیاگر هم جهت با جریان خداوند و قدم هفتم جلسه سوم باید گوش میکردم تمرکزی و با دقت …
همون اول صبح که بچه ها مدرسه رفتن بلافاصله
فایلهارو گوش دادم چون الویت همیشگیم هست …
در ادامه ی روز محمدحسن جان کلاس ویولن داشت
و باید یه کتاب براش میخریدیم
حوالی بعدظهر بود که مامانم زنگ زد
برای انجام کاری به همراه پدرم
برسونیم شون به مرکز کرج …
ذهن جولان میداد که نمیتونی برسی
مسیرتون متفاوته ،بگو نه و خلاص …
اما روحم و قلبم میگفت انجام بده میتونی
گفتم باشه مامان جان ، امروز رسول جان
خونه است و آماده باشین میاییم دنبال تون
خلاصه باهم رفتیم و اونهارو رسوندیم
و بعد رفتیم دنبال کتاب محمدحسن جان
چه اتفاقی افتاد ؟ اولین کتاب فروشی
گفت چه خوش شانسی !!!
یه دونه ازش مونده و به قیمت قبل حساب کرد
اینجا اولین رزق پربرکت و درلحظه خداوند دریافت کردم
بعد اومدیم به سمت کلاس محمدحسن جان بریم که 15دقیقه زمان داشتیم و یهو دیدیم یه تصادف شده
و دورزدیم تا از کوچه ی دیگه ای بریم که
فقط از ترافیک خارج بشیم
کوچه رو تا انتها رفتیم و دیدیم وای
اینجا به آموزشگاه راه داره وما نمیدونستیم
تاحالا به ذهن مون نرسیده بود ..
و در عرض نه دقیقه رسیدیم
این رزق پربرکت دوم خداوند جان بود ،
هدایت به مسیری هموارتر وساده تر وسریع تر در راستای عمل به الهامات قلبی …
خب نزدیکهای خونه خودمون بودیم که
زنداداشم زنگ زد که فاطمه جان من اومدم خونه ی مامانتینا و شام درست کردم بیایی اینجا باهم باشیم
رزق سوم پربرکت خداوند در لحظه دریافت شدوپذیرفتم
بچه هارو رسوندیمخونه خودمون و
من ورسول جان با رفتیم هایپر خریدهایی که نوشته بودم انجام بدم وچون شام هم خونه ی مامانم ینا میرفتیم وقتم ازاد بود
تموم لیست خریدهام انجام دادیم
درعرض چهل دقیقه و رسیدم خونه …
دیدم وااااااییی چه خبره ؟!
محمدحسن جان گل کاشته و بلال که تو بالکن بوده اورده و برای خودش وهلیسا جان روی گاز فر گذاشته
خلاصه چدن های گاز تماشایی شده
چه صحنه ای خلق کرده ...
نمیدونین چه حالی داشتم ؟!
اومدم یه چیزی بهش بگم ، بازم نگاه روح به
دادم رسید که نگاه کن این بچه چه جوری
با چه ولع و هیجانی داره بلالی که پخته
با هلیسا جان میخوره …
لذت ببر وتحسینش کن که تونسته بلال بپزه …
از یه طرف هم مامانم ینا زنگ زدن که بیایید شام بخوریم ؟! خلاصه فقط گاز رو یه تمیزکاری سطحی کردم و رفتم خونه مامانم ینا …
زمانی بود که باید ویدیو شعرخودمو میذاشتم
دیدم زمان زیادی نیست
و شعری از ازدمیر آصف بارگذاری کردم ..
گفتم الان باید خیلی رها باشم وتسلیم باشم وتا میتونم ذهنم کنترل کنم …
حدود بیست دقیقه بعد سعیده جان رضایی زنگ زد که
اومدیم اکومال و اگه بشه چندتا امانتی میخوام بهت بدم ؟!اولش گفتم که خونه مامانم ینا هستم ،
ولی بهت زنگ میزنم و آدرس میدم که ببینمت ..
چون این رو قدمی در راستای تغییر روابط جدیدم
می دیدیم و بعد در لحظه گفتم این رزق پربرکت چهارم خداوند درلحظه فرستاده و ما شام خوردیم و برگشتیم خونه خودمون و زنگ زدم به سعیده جان که ما اومدیم خونه خودمون و هروقت خواستین تشریف بیارید و آدرس فرستادم …
رزق پنجم پربرکت خدا دریافت کردم
دوتا نقطه آبی قشنگی دریافت کردم از دوستان بهشتیم
رزق ششم دریافت شد نعمت دیدار حضوری با سعیده جان و همسر عزیزشون آقا ابراهیم عزیز و ترانه جان دلبر ونوا جان قندک …
رزق هفتم پربرکت خداوند از دستان پربرکت سعیده جان دریافت کردم باعشششششق فراووون
هدیه های ارزشمند و زیبایی که برامون آورده بود..
جوری شد که من یک ساعت ونیم نشستم پای
دفتر شکرگزاری و رزق وروزی م …
خدا میدونه چه روز پربرکتی رو گذروندم ..
استاد جااانم من تو یه روز پرکار هم فایلها روگوش دادم
و هم درراستای تغییراتم عمل برداشتم ..
من یه قدم کوچیک برداشتم
برای مهربونی بیشتر از نگاه روحم
و پذیرفتن درخواست مادرم وخدا شاهکار کرد
و بازهم صبارشکور بودنش رو این چنین نشونم داد..
اینجاست که منه فاطمه خودمو نیازمند
هماهنگی ذهن وروح بیشتر میدونم
اینجاست که با آغوش باز به استقبال تغییر رفتم و
از کمالگرایی هام دارم کم میکنم خداروشکر
حتی با وضعیت چدن های گاز ،
پذیرای وجود مهمون شدم و بچه مو سرزنش نکردم و از نگاه بهتر ،متوجه روند رشد وبزرگ شدنش شدم
که اومده برای لذت بردنش بلال پخته
حتی آب نمک و رب انار به بلال ها زده
تا تونسته تو چهل دقیقه اومده کاری انجام داده
که به خودش و هلیسا جان خوش بگذره ..
خدایا شکرررت چقدر قشنگگگگه آخه
زندگی آگاهانه نعمت بزرگیه …
از طرف دیگه خدا مهمون هایی برای ما
فرستاد که ساعتها باید تحسین شون
میکردیم از قشنگی هاشون و روابط با کیفیت.
یه دورهمی بی نهایت لذتبخش
که من نتیجه ی بزرگ پروژه ی تغییر میدونم و قدردان حضور آدمهای ارزشمند
در زندگیم هستم ..
خب من این روزها تو کانال شعرهام
ویدیو شعری میذارم از هایکوهام اما
برنامه ی من برای تمرکز بیشتر اینه که برنامه استودیو یوتیوب نصب کردم ،فایل بارگذاری میکنم و پیام ونظری باشه از استودیو نگاه میکنم و جواب میدم
سلامی گرم و بهاری از شمال زیبای کره زمین ب بهترین معلم توحیدی روی زمین در حال حاضر و شاگردان باوفایش
خوشحالم و سپاسگذار ازین ک یک روز زیبای دیگه در اختیارم قرار گرفته و توان نوشتنی دوباره دارم و میتونم عشق و پیام تبریک خودمو به یگانه استاد زندگیم ابراز کنم. ❤️🌹😍
چند روزی بود ک بواسطه ایده ای که ب ذهنم رسیده بود بر آن شدم تا ایده مو که تهیه یه ویدیوی تصویری با محتوای پیام تبریک روز معلم بود رو بعنوان هدیه ای کوچک و ابراز قدردانی خدمت شما استاد عزیزم تقدیم کنم که خداوندم دست مهربان و خلاقش رو پرنسس الای عزیز سایت الهام نازنینم رو برام فرستاد و ایشون هم عاشقانه و مشتاقانه استقبال کرد ازین ایده و دیشب که شب احیا بود تا صبح مشغول تهیه و ادیت این فایل بود ک من از همین تریبون ازش تشکر و قدردانی میکنم و تا ساعاتی دیگر ب دایرکت اینستاتون و ایمیل گروه تحقیقاتی مون send خواهد شد خدمتتون استاد و معلم عزیزم 😍😁❤️🌹🙏🏻
خلاصه اینکه دلمون فقط ب تبریک خشک و خالی تو کامنت رضایت نداد 😄
بگذریم …
بریم سراغ این فایل ارزشمند ک امروز رو سایت قرار گرفت
اول از همه اینکه من تحسین میکنم دوستانی رو ک انقدر با استاد هم مدار و همفرکانس و هم ارتعاش شدن ک در یک روم در زمانی خاص قرار گرفتن و افتخار هم صحبتی با استاد رو داشتن و تجربیاتشون رو با ما ب اشتراک گذاشتن که من از همینجا از تک تک شون تشکر میکنم 🌹
بک گراند استاد هم تو این فایلها مثل همیشه رویایی و پرادایسیه و قابل توجه و تحسین 😍🌊
تیپ استاد هم مثل همیشه کاملا مرتب و آراسته و تر و تمیز
نظافت و نظم و تمیزی داخل کلبه هم ک نشان از خانه داری حرفه ای مری جون داره ک کدبانو بودنش زبانزد هست در این خانواده و سایت …
استاد خیلی خوشحالم ازینکه دوباره سلامتی کامل خودتون رو بدست آوردین دیروز که لایوتون رو تو اینستا دیدم واقعا لذت بردم و خدا رو شکر کردم ک همواره مراقبته و شما رو برامون حفظ میکنه در هر لحظه 🙏🏻
امیدوارم دوباره بزودی تو کلاب هاوس ببینمتون و خلاصه بگم که کلی حرف دارم باهاتون بزنم از اون تریبون کوچک استیج روم باشکوه شما استاد و معلم عزیزم ❤️ بی صبرانه منتظر اون لحظه هستم و بازم دوستانم رو ک allrady موفق به برقراری این تماس و مکالمه شدن رو بی نهایت تحسین شون میکنم و دست تک تک شونو میفشارم ب گرمی و بهشون تبریک میگم بابت این ارتباط صمیمی ک تونستن با سید برقرار کنن واقعا خدایا شکرت 🙏🏻
و اینکه نکته ی دیگری ک توجهم رو بخودش جلب کرد این هست که چقدر شما اعتماد بنفس میدین ب دوستانی ک بعضی هاشون از شدت هیجان و ذوق نمیدونن چجوری شروع کنن چقدر شما خوب سر صحبت رو باز میکنین چقدر عالی روم رو مدیریت میکنین با لبخند همیشگی تا بناگوش 😄
بنازمتون استادیییی که هیچوقت به هیچ عنوان از بالا ب پایین ب شاگرداتون نگاه نکردین
هیچوقت خودتون رو بالاتر از بقیه ندیدین
هیچوقت کلام کسی رو قطع نکردین
اره اینا همه تمرکز بر نکات مثبت و صدق بالحسنی هست که اگر من بخوام رو نکات مثبت شما استاد عزیزم متمرکز بشم ساعتها باید بنویسم فقط
الحق ک مریم خانم خوشبخت ترین زن دنیاست
الهی ک بمونین برامون تا ابد …
الهی ک بمونیم براتون تا ابد…
الهی که تا ابد عضو این خانواده صمیمی باشم که رابطه ای عاشقانه بین استاد و شاگرد برقراره
صمیمیتی مطلق
بیخود نیست ک اسم این خانواده خانواده صمیمی عباسمنش هست …
چقدر خوشحالم و بخودم می بالم که عضو کوچکی ازین خانواده بزرگم
شاگرد همیشگی شما هلنا از نروژ
راستی …
میخوام کامنتم رو با چند بیت شعری که امروز صبح بصورت کاملا اتفاقی ب سمتش هدایت شدم و اشک شوق رو بر گونه های زیبام جاری کرد بنویسم :
…
نه تو میمانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه نپوشان هرگز !
تو به آیینه ، نه! آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید …
و اگر بغض کنی
آه ازین آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد …
گنجه ی دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف …
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش !
ظرف «این لحظه » و لیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود ؟
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن !
تا خدا یک رگ گردن باقیست !
تا خدا مانده به غم وعده ی این خانه مده !
❤️
سپاسگذارم ازینکه از کامنتم لذت بردین 🙏🏻
خدایا سپاسگذارم 🙏🏻
حسم میگه این چند بیت شعر عصاره و چکیده تمام اموزشهای سید حسین هست در این کهکشان شگفت انگیز سایت عباسمنش دات کام
همتونو به افریدگار عشق و زیباییها میسپارم
روزی پر از شادی پر از حس خوب و آرامش داشته باشین ❤️
ماشاالللللههه که انقدر لایک میگیری ادم حسودیش میشه (شوخی) و خیلی از نوع دیدگاهات خوشم میاد و منم دوست دارم سفر بکنم به اروپا و….
و چون دوره های بیشتر و ماشاالله افتخاراتت بیشتره از من یکم ازت سوال داشتم
ببین من یک چیز مهم برام پیش اومده و اینکه مثلا ببین من خودم سرگرمی اصلیم یادگیری انگلیسی و بعدشم فرانسه انشاالله و شاید اسپانیایی است چون در حال حاضر خیلی دوست دارم فرهنگ و کشور های جهان و با مردم جهان صحبت بکنم و ۱۸ساله و راستی اسمم پارساسست و ۲ ماه دیگه کنکور دارم ولی من خودم دوست دارم این موارد فقط در حد یک تفریح باشن برام و نه شغل اصلی زندگیم به ۲ دلیل.
۱.انچنان برام ارزشمند نیستم و اگر موضوع اصلی زندگیم باشن راضی نیستم و دوست دارم پزشک بشم و از این راه خدمت و ثروت کسب بکنم.
۲.الهام اومده و مثل رگبار نشانه میفرسته که در این راه نرو و مثلا چندتا فایل اخیر که دیدم همه درباره چه کسی پنیرم را دزدیه و یا کلوپ استاد که جمعش کرد بود و مثلا دیشب تو خواب انگار ۲ راه بودم نمیدونم چی ولی انگار ۲ مسیر دانشگاه پزشکی و یکیش مثلا میرفتی اروپا و من مشکل مالی نداشتم و ذوق داشتم برم اروپا و…. ولی یک نفر که فقط میدونم پزشک بود و دستم رو گرفت و میگفت پزشکی راه خوشبختیته و نرو اونور و چون خودم میدونم قانون جذب رو بسیار اشتباه فهمیدم و کارای احمقانه زیادی کردم این رو هم میدونستم ولی یاد عکس های مناطق زیبای اروپا و… افتادم و گفتم نه من میخوام اونجا برم و زبان های جدید یاد بگیرم و…. ولی انگار یک چیزی دستش بود که تصاویر اونجا رو به من نشون میداد چیزی دز حدود تبلت و تقریبا تمام بچه های فامیل مثلا ۵ یا ۶ ساله یا ۴ ساله که داریم اونجا بودن و در اصطلا ح اون دانشگاه بودن و در اون محیط زیبا بودن و بازی میکردن و همه هم انگلیسی و یا فرانسه صحبت میکردن و…. (والله دیشب شب قدر بود گفتم خدا راهنماییم بکن). و اینو از قبل میدونستم که همه ی بچه های فامیل انگلیسز بلدن و میدونی که جدیدا رسم شده برای بچه ها کارتون انگلیسی میزارن و…. و من از چند غریبه قبلا پرسیده بودم و همه تایید کردن اینو و یکی از پسرخاله هام که ۴ سالشه چینی بلده حتی مثل بلبل و اینکه نمی دونم اونجا که هستی هم اینطور هست یا خیر؟؟ ببین این سوال رو کسی جواب نداد و تازه وقتی یکی گفت نه این یک باوره محدود کننده هست و هیچوقت قدیمی نمیشه و اینگه یکی گفت مثلا تو ی شرکت میتونی کار بکنی و یا…. ببین الان من ۲ تا چیزن که نفهمیدم و ممنون میشم شما بگی.۱.آقا این باوره یا حقیقته ،؟؟ مثلا من با دونستن زبان انگلیسی در ایران میتونم ماهی ۵۰۰ ملیون در بیارم؟؟ من ندیدم و حتی شهاب اناری یا دکتر کیاسالاری هم انقدرحقوق نیگیرن که تازه تو نخ کنکورن.۲خیر این یک حقیقته و شما باید قابلیت هات رو بیشتر بکنی مثل یک گوشی جدید مثلا زبان المانی یاد بگیری که در شرکتی که هستی و یا مثلا مکانیکی یاد بگیری و محصول تولید بکنی به ۲ زبان و خوب اسکیل مشتری بیشتر و اینکه نه کلا مثل کار کلوپ انچنان دیگه جواب نمیده و باید عوض کنی کم کم راه رو کدون درسته اینجا؟؟؟
مثلا میشه گفت من که کلوپ دارم با تکامل ماهی ۷۰۰ ملیون در بیارم ولی الان ۲۰ملیون در امدمه؟ یا نه پول بیشتر میخوام باید شغلم رو عوض بکنم؟؟ چون الان واقعا مثل مثلا ۱۰ سال پیش نیست و خیلی خلوت ترن نسبت به قدیم و شاید بهترینش در اینجا قم ماهی ۵۰ ملیون در بیاره ولی واقعا دیگه ظرفیت نداره و حالا این حقیقته یا باور!؟؟
و یک سوال دیگه هم داشتم و این بود که ببین من از بچگی میگفتن برو پزشکی و…. و منم انرژی میگرفتم و درس میخوندم و… ۲ بار مقام المپیاد و دعوت از سازمان بسیج و تیزهوشان و…. و هدفم این بود که بتونم یک پزشک خوب باشم و اینکه در اون مقام بزرگ پزشک بودن باشم و هربار که پول در اوردن رو تجربه میکنم و میدیدم مثلا این ۲ روز مثلا ۱۰ ملیون در اوردیم و… خیلی خوشحال میشدم و لذت میبردم و خودشناسی عالی هم از خودم دارم و اینکه ببین من الان یکم سست شدم در کارم به ۱ دلیل و اینم حساس شدن به حرف استاد و مثلا میگن اقا برو فقط چیزی که حاضری مثلا رایگان و بدون خستگی کار بکنی برو توش و اینکه من مثلا رقابت رو دوست دارم در درس ولی فقط در حد درس های مدرسه شور و شوق دارم ولی مثلا عمل جراحی دکتر سمیعی که خدا بگم چکارش بکنه یکی از بچه های سایت گفت رو ببین دیدم خیلی پیچسده و…. یکم اولش ترسیدم و .. بود و انگار مثل کرمی بودم از پیله در وردنم و…. و اینکه من واقعا مثلا به اندازه دکتر سمیعی شور و شوق ندارم به پزشکی و عذاب وجدان شده برام واقعا و روز ها داره میگذره و… و اینم بگم قبل از اینکه وارد قانون جذب بشم اینطور شدم چون حرفای استاد رو قبول دارم و مثلا گفته بود درخواست بکنید و مثلا یکی داره کباب میخوره بگید یکم به منم میدی و… و من رفتم کلاس زبان و ۶ تا شیرینس خوردم و ابروم رفت و از این جور کارا و…..و مشکلم اینجاست که فکر میکنم همه چیز میشه مثلا توی اروپا برای ورود برای خوندن پزشکی عمومی بورسیه نمسدن و تازه شهریه میخوان و یا حدقل تمکن مالی میخوان مثلا و ۱۲۰۰۰هزار یورو هستش و اینکه ببین من گفتم خدا جور میکنه و…. سرم به سنگ خورد و یکی از بچ ها گفت که نه نمیشه و باید کاری که داری در مدار و راحت باشه برات و من هنوز فکر میکنم با باور و مثلا من فقط درس بخونم و خدا جور بکنه آیا میشه؟ یا نه من باید برای ایران بخونم چون پول نمیخواد؟؟ و این فکر ها خیلیییلیی به من ظربه زد و واقعا دیگه مثل قدیم علاقه به درس و پزشکی ندارم و دیگه به اونا فکر میکنم انچنان مثل قدیم به ذوق نمیام و مثلا هردوهفته لذت میبردم که ازمون قلمچی بدم چون عاشق رقابت هستم ولی بچه ها میگن نه نشانه ضعفه رقابت و…..🤔🤔و آیا اشتباه متوجه شدم؟؟ و مثلا آیا برای شغل که شما ثروت خوندی فقط علاقه رو باید در نظر بگیریم یا شرایط دیگه ای هم هست؟ مثلا کسی که قدش ۱۶۰ سانت است آیا میتونه بگه باور بکنم و بهترین بازیکن بسکتبال امریکا بشم و جایی که نصفشون بالا ۲ متر اند؟؟؟ یا نه مثلا توانایی های دیگه ای داره و از اونا باید استفاده بکنه چون استاد میگه همه چیز باوره من اینا رو هم در نظر گرفتم وو داشتم میگفتم آیا فقط علاقه تنها و یا خیر علاقه و اهداف مهم هستند؟؟؟ مثلا من به ۲ درس علاقه دارم ولی یکیش مثلا کارمندیه و امنیت و یکیش ازاده و مثلا یکیش کمک به دیگران مثل پزشکی و یکیش اموزشه و یکیش کمتر علمیه و در امدش محدوده مثلا و آیا این شرایط رو باید کنار هم گزاشت یا یکیش پرستیج داره و اون نه (البته من هیچوقت نمیگم دکتر فلانی هستم و فقط اسم خودم). و اینکه من مثلا خودم دوست دارم تو یک علم(منظور علومی مثل شیمی و زیست و ریاضی و..! نه مثلا ادبیات و فلسفه و…) پیشرفت بکنم و نه مثلا زبان و دوست دارم راسش اون باشه و مثلا دوست دارم کارم هم ازادی و هم امنیت نسبی داشته باشه که در حد پزشکیش برام بهترینه و اینکه باور های پولساز و همیشه پا برجا باشه مثل پزشکی و پا ورجا باشه و بشه هم دنیا و هم اخرتت رو آباد کرد مثل پزشکی و اینکه فرد مهم و فروتنی باشی و بهترین حس رو داشته باشم و یک الگو برای بقیه و حتی بچه های ایندم باشم و ولی واقعا ننیشه با یک دبیر انگلیسی الگو ی خاص و یا بگیم ووواااااووووو به خدا این باور نیست قبول داری؟
حالا عذاب وجدانم اینه که مثلا ذهنم دکتر سمیعی رو مقابلم میاره و میگه ببین فقط علاقه مهمه و اینکه مثلا این نشونه های علاقه که هیچوقت خسته ننیشی رو من در زبان میبینم و آیا نه استا گفتن علاوه بر علایه شرایطم مهمه کدوم؟( چون اینجور ذهنم قانع میشه چون حساس شده با قانون جذب) ممنون میشم کمکک بکنی واقعا مرسی و من دوست ندارم در حد دکتر سمیعی باشموو و ازاد تر باسم و برا خودمم زندگی بکنم و آیا عیبی داره؟؟❤❤❤❤❤مرسی که هستی
سلام به روی ماه استاد جان عزیزم و مریم جان و بچه های بهشتمون💖
با این فایل های محشر منم حسابی زندگیمو زیرو رو کردم و یادم به تغییرات خودم افتاد..
شاید اصل ماجرا برمیگرده به ۴-۵ سال پیش
اما بذارید از قبلش شروع کنم.
من همیشه یه آدم بینهایت ریلکس و بیخیال بودم! یا درواقع بذارید بگم برگی در باد! که هرجا باد میوزید منم به همون سمت میرفتم!
اما کاملا ریلکس و خوش😄 انقد که بابام همیشه میخندید و میگفت ساناز هیچوقت به خودش ریاضت نمیده😄😄😄😄
از مدرسه رفتنم تا دانشگاه و شغل و هر چیز دیگه!
اما یه چیزی درونم بود که فرق داشت! و اونم این بود که وارد هر کاری هم که میشدم بهترین خودمو نشون میدادم،
همزمان با دوره ارشدم تدریس هم میکردم اما خیلی دوسِش نداشتم!
دوره ارشد شاید متفاوت ترین دوران تحصیلم بود!
خیلی لذت میبردم از درس خوندن، و با این وجود که سطح دروس خیلی بالاتر و سنگین تر بود من با نمرات عالی پاس میشدم، حتی ۲۰ میگرفتم که اصن خودمم باورم نمیشد😂 البته طبیعی بود چون خیلی درسها برام لذتبخش و آسون شده بود.
همونجا بود که یکی از بهترین اساتیدم که خودشون آموزشگاه زبان داشتن منو به مدیر آموزشگاه معرفی کردن و من به عنوان مدرس جدید وارد اون آموزشگاه شدم..
زمانی که من وارد آموزشگاه شدم وضع آموزشگاه واقعا ناجالب بود، مشکلی براشون پیش اومده بود که در مرز تعطیلی بودن! اکثر کلاسهاشون کنسل شده بود و چندتایی هم که بود نهایت ۵-۶ نفر زبان آموز داشت!
من کارمو شروع کردم. هرچقدر بیشتر آشنا شدم بیشتر فهمیدم چه خبره!
همون اولین ترم بود که یه روز متوجه شدم بحثِ دو نفر از شاگردای عالی و قدیمی آموزشگاه که کلاسشون کنسل شده بود بین مسئولای آموزشگاه بود. متوجه شدم که میگفتن ارزش نداره کلاس برای ۲نفر! بفرستینشون توی یه کلاس دیگه!
من اجازه صحبت گرفتم ازشون. جلو رفتم و گفتم من حاضرم این کلاس دونفره رو حتی بدون دستمزد قبول کنم. فقط بذارید بچه ها ادامه بدن. من خوشحال میشم این کلاس ۲نفره رو تجربه کنم…
و اون کلاس ۲نفره بعد از تقریبا یک سال تبدیل شد به پر جمعیت ترین و درجه یک ترین کلاس آموزشگاه، و اون ۲تا دختر شدن دخترای من و چه خاطره هایی که با هم رقم زدیم💖💖💖
من حدود ۵سال توی اون آموزشگاه تدریس کردم و کلاس های اینشکلی زیاد داشتم، از اطراف و شهرای کوچیک دور و بر میومدن و میپرسیدن خانم فرزانه توی این آموزشگاهه؟! و بعد میگفتن اگر معلم بچه ما میشه ثبت نام کنیم وگرنه بریم یه جای نزدیکتر😄😍💖
همون روزا که کلاس های دونفره رو قبول میکردم و با دستمزد واقعا ناچیز با عشق بهشون درس میدادم، کلی ایده های دیگه به ذهنم میومد و با مدیرمون در میون میذاشتم و اونام که صداقت و پشتکار و عشق منو دیده بودن بی درنگ میپذیرفتن و عملیش میکردن،
یکی از اون ایده ها که ترکووووند، ایده چند زبانه شدن آموزشگاه بود!
من توی همون کلاسای دونفره با دخترام درباره زبان فرانسه حرف میزدم و گاهی یه چیزایی هم بهشون یاد میدادم و همین شد جرقه که استارتشو خودم بزنم،
چون زبان فرانسه رو تاحدی میدونستم سریع پیشنهادشو دادم و گفتم من خودم زبان فرانسه و اگر بتونم همزمان کلاس آلمانی هم برم هر دو رو خودم تدریس میکنم.
و شروع کردم به ادامه دادن دوره های فشرده فرانسه و بعد هم آلمانی.
کلاس های فرانسه خیلی زود تشکیل شد و بعد ایده زبان چینی که بشدت توی شهرستان ما بخاطر مشتری های چینی لازم بود اومد و دیگه واقعا ترکوووند!
حتی قبل از همه اینها من ایده دادم که وقتشه تابلو آموزشگاه عوض بشه و تغییر کنه به: اولین آموزشگاه چند زبانه….
خدایا شکرت چه روزای فوق العاده و لذتبخشی بود….
راستش من هیچوقت نتونستم بپذیرم ثابت بمونم! فرق من با بقیه معلمای آموزشگاه های کل شهرستانمون این بود که من به داشته هام اکتفا نمیکردم! با وجودی که ارشد میخوندم کلاس های مختلف زبان و روش تدریس و چت پیشرفته و کلی چیزای لازم دیگه شرکت میکردم، خودم شبانه روز فیلم و فایل های زبان اصلی میدیدم، و سعی میکردم خودمو رشد بدم،
اما بقیه به همون ۴کلمه که توی ۴سال دانشگاه خونده بودن اکتفا کرده بودن و بَهونشونم این بود که زندگی نمیذاره، تو مجردی راحتی! اختیارت دست خودته! ما اختیارمون دست خودمون نیست شوهر داریم بچه داریم!!!!! همینم به زور میایم محض یه آب باریکه! و من میدیدم چقدر کلاساشون بی روح بود و شاگرداشون بی انگیزه!
حتی بچه ها میومدن میگفتن خانم تو روخدا معلم ما بشید کلاسای شما خیلی عالیه😄 به شاگردام میگفتن خوشبحالتون شاگردای خانم فرزانه هستین 😄😄😄😄
و حتی علناً به منشی آموزشگاه میگفتن معلم ما رو عوض کنید ما میخواییم بریم با خانم فرزانه 😄😄😄👍👍👍
عاششششقشون بودم بخدا😄😍👍
هیچوقت نمیتونستم بقیه معلما رو بفهممشون چون پذیرفتنی نبود بهانه هاشون! چون متضادش رو زیاد دیده بودم! نمونه اش مامان خودم که ۳۰ سال بقدری قدرتمندانه و عاشقانه و فوووق العاده هم معلمی کرد هم برای ما مادری و همیشه هم به عنوان بهترین معلم انتخاب میشد، و البته پا به پای بابام که هر دوشون همکار هم بودن و همیشه ممتاز و محبوب بودن و مدام دنبال بهتر شدن بودن و چقــــــدر بهشون افتخار میکنم💖
من دختر این مامان و بابای پر افتخار و قدرتمند بودم که هیچوقت بهانه نپذیرفتم! الگو های زندگیم شاهکار بودن و من حسابی ازشون یاد گرفتم💖💖💖
درسته اون زمان انتخاب هام انتخاب خودم نبودن اما با تمام تلاشم انجامش میدادم و بهانه براش نمی آووردم.
خلاصه این چند سالی که تدریس میکردم آموزشگاه هم زیر و رو شد و تبدیل شد به بهترین آموزشگاه شهرستانمون.
و اما اصل قصه از اینجا شروع میشه…
همه چیز عالی بود، تا اینکه من دیدم دیگه همه چیز بشدت یکنواخت شده! دیگه داره تکراری میشه! و من که همیشه با یکنواختی سر ناسازگاری داشتم بی قرار شده بودم!
همه چیز عالی بود، من بهترین و تاپ ترین مدرس آموزشگاه که نه، شهرستانمون بودم و کلی پیشنهاد تدریس میگرفتم، تمام کلاس های پیشرفته مال من بود، کلی کلاس خصوصی داشتم که واقعا معرکه بودن، و البته در آمدم که توی اون ۴ سال ۱۰ برابر شده بود! و تا جایی حتی پیش رفته بودم که مدیرمون میگفت میخوام کلا آموزشگاهو بدم دست خودت و خیالم راحت بشه!!!
اما ته دلم دیگه داشت یه نوای دیگه سر میداد…
چند ماهی تعلل کردم! میخواستم مطمئن بشم! به منشی آموزشگاه گفتم من دیگه از ترم آینده نمیام! خندید گفت جرأت داری! مگه تو دلت میاد اینجا رو بذاری و بری؟! بخوای هم بری ما نمیذاریم! دیگه از این شوخیا نکن برو سر کلاست!!!!
یه لبخند زدم و رفتم!
همون ترم به یه تضاد عجیبی توی آموزشگاه برخوردم که کامل مطمئن شدم که باید برم! هیچ ایده ای نداشتم که چیکار باید بکنم!! فقط دلم به طرز عجیبی میگفت وقت رفتنه! آماده باش…
آخر ترم رفتم پیش مدیرمون و بهش گفتم اومدم خدافظی! یهو همه خیره موندن و هنگ کردن! گفت چی؟! گفتم اومدم خدافظی! دارم میرم!
گفت خیره ایشالا کجا بسلامتی؟؟ سفر در پیشه؟
دوستانه خندیدم و گفتم آره سفر بی بازگشت!
گفت چی میگی چرا اذیت میکنی؟!
گفتم نه جدی میگم، قبلا هم گفته بودم کسی باور نکرد! دارم میرم از اینجا کلا!
خلاصه اش کنم که با کلی اصرار و انکار و اشک و بقول شاگردام دل شکستن ها و بغل ها و هدایا و باور نکردن ها از طرف مسئولین آموزشگاه و شاگردام، من بالاخره تو اوج لذتبخش ترین دوران تدریسم پا در مسیر جدید گذاشتم. مسیری که فقط میشنیدم داره صدام میکنه… و جالب اینجا بود که ذره ای دلبستگی به هیچکدومش نداشتم وجالبتر اینکه بقدری اون کشش وندای درونم قوی بود که حتی به دلبستگی فکر هم نمیکردم و تمام تمرکز و احساسم به طرز عجیبی به سمت رها کردن و رفتن کشیده میشد. و این در حالی بود که هیچ چیز از این داستان هدایت و تغییر نمیدونستم! اما یه چیزی رو خوب یاد گرفته بودم و اون گوش دادن به صدای قلبم بود که هیچوقت در برابرش مقاومت نمیکردم، و شاید یه دلیلش این بود که تجربه بشدت سختِ انجام دادن کاری که دوسش نداشتم رو داشتم و یه جورایی برام مثل اهرم رنجی شدید عمل میکرد و دیگه قبل از اینکه به ذره ای رنج تبدیل بشه سریع رها میکردم و به سمت لذت میرفتم!
و اما حالا خوب میفهمم داستان چی بود…
چند ماه بعد درواقع مهاجرت کردم و اومدم شیراز و هر چی توی گذشته بود همونجا گذاشتم و آماده یه زندگی جدید شدم…
تقریبا یک سال بی هدف دنبال راه میگشتم! کلاسای آیلتس رو کامل رفتم، آلمانی خوندم، کلاسای مختلف روش تدریس و…. خلاصه هر چی فک کردم دیدم نه این اونی نیست که میخوام و باز همه رو رها کردم!
یه روز نشستم با خودم فک کردم! گفتم ساناز!!!!! چیو میخوای؟؟؟ رؤیات چیه؟؟؟ چیه که همه عمرت منتظرش بودی و خوابشو میدیدی و همه جا ازش حرف میزدی و حتی توی تمام کلاس زبانهات ازش مینوشتی و حرف میزدی و دلت براش پر میزد؟؟؟
اولین جواب دوچرخه بود و سفر به دور دنیا …
دلم به تپش افتاد، چشمام پر از اشک شد و گوشیمو برداشتم و شروع کردم به سرچ کردن باشگاه های دوچرخه سواری و …..
امروز بعد از ۳ سال از اون روز من یه دوچرخه سوارم که هر روز دارم حرفه ای تر میشم،
دارم کتابای فوق تخصصی دوچرخه سواری ترجمه میکنم که از بهترین و درجه یک ترین کتابهای این رشته در کل دنیاست…
دارم با حرفه ای ترینهای دوچرخه سواری کار میکنم،
عضو بهترین باشگاه دوچرخه سواری شهرمونم و به عنوان مسئول روابط بین المللشون هم فعالیت میکنم،
دارم تمرین میکنم که یه مربی عالی درجه یک بین المللی بشم و باز هم جهانم شگفت زده بشه از حضور من…
و کلّــی اهداف و رؤیاهای فوووووق العاده دارم که خدام داره بینهایت زیبا در مسیرم هدایتم میکنه…
داستان من از یک مهاجرت شروع شد که یه ندایی بی امان میگفت باید حرکت کنی، مگه رویاهاتو نمیخوای؟؟؟
الله اکبر… 😭😭😭😭😭
و اون حرکت چه چیزها که به من نداد!!!!
دوچرخم و رویای جهانگردیم،
آشنایی با این بهشت و عباسمنشی شدن،
و یا بذارید اینجوری بگم:
رها شدن….
بازگشتن به اصل…
😭😭😭😭😭
الله اکبر…
چند روزی بود که یکم سر در گم بودم و از خدام هدایت میخواستم که چیکار کنم؟؟ که تنها امید و پناه و یار و یاورم تویی خدا جانم بهم بگو چیکار باید بکنم؟؟؟
و چقدر قشنگ با این فایل ها بهم گفت برگرد نگاه کن ببین چقدر قدرتمندانه و عاشقانه و با لذت تا حالا هر کاری که اراده کردی انجامش دادی، اینم مثل همونا، با قدرت و عشق و لذت بیشتر همینم انجامش بده و بدون که این بار شاهکارتر خواهی بود چون قدرتمندتری، چون اینبار آگاهی…
خدای من….
دنیا خیلی منو دوست داشت که با اینهمه عشق و لذت منو به تغییر ترغیب کرد، یا بهتره بگم این خدای جانم عاشقم بود و هست و تا ابد خواهد بود که انقدر عاشقانه و در اوج منو حرکت داد و هدایت کرد و هر لحظه بیشتر و بیشتر منو به زیباتر شدن و قدرتمندتر شدن و خدایی تر شدن میرسونه….
این تغییر، تغییر شغل و محل زندگی و تغییر راه نبود! این شروع داستانِ اصلیِ زندگیِ دختریه که عوض نشد، متولد شد!
من یه آدمِ دیگه شدم، در یک دنیای دیگه…
دنیایی که حتی ذره ای قابل مقایسه با دنیا دنیا زندگیِ قبلیم نیست!
اگر اسمش تغییره، این تولد باشکوهترین تغییر زندگیِ من بود….
الهی بینهایت شکرت نفس جانم که وا دادن در دریای تو چه لذتی داره….
هزاران بار باید به خودم یادآوری کنم این مسیر هدایت باشکوه الهی رو، تا هر جا سست شدم یادم بیاد چه خدایی دارم و چه قدرتی به من داده،
تا یادم بیاد که بقول بچه ها خدام چه خوشگل برام میچینه….
استاد جانم…
این فوق العاده ترین، باشکوه ترین، ارزشمندترین، اصن همه چی ترین تغییر زندگی من بود که رها شدم و رنگ خدا شدم…
رنگی که هر روز پر رنگ تر و درخشان تر میشه…
رنگی که بینهایت رنگه و هیچ رنگی نیست….
عاشششششششقتونم من که بهترینید و انقـــــــدر جانانه بهمون درس توحید و عشق میدید و الحق که از بهترین بندگان خدایید که درس توحید و یکتاپرستی بهمون میدید 💖💖💖💖
عاشششقانه با همه وجودم که پر از عشق به شما و مریم جانه روز معلم رو بهتون تبریک میگم و همچنان عاشقانه تر و مشتاقانه تر منتظر دیدار روی ماهتونم💖💖💖💖💖
انقدر تک به تکِ فایل ها همیشه به موقع میاد و دقیقا جوابِ لحظه ای به درخواست های منه که من فقط در سکوت محوِ این نظم و دقت و قدرت میشم و سریع دست به عمل میشم و درونم تکرار میکنم « این خدا بشدت برای من کافیست»….
این خدا بشدت ستودنیست….
جان و جهانم، چه خوشبختم من که دل در گروِ تو دارم 💖
سپاسگزارم و خدا رو شکر میکنم که ما در حال رشدیم چون هر بار با بزرگتر شدنمون درکمون بزرگتر و زیباتر میشه
حتی خود من هم متفاوت تر میفهمم داستان خودم رو
خدا روشکر که هر لحظه خدا درونمون پر رنگ تر میشه و عشق و شجاعت بیشتر میشه و هر چقدر عشق و شجاعت درونمون پر رنگ تر میشه دنیا برانگیخته تر میشه تا عشق و شجاعت بیشتری بهمون بده و چقدر این برانگیختگی ها زیباست…
دختر عزیز و نازنین رهاجانم سلام ، سلامی پر از عشق پر از تبریک پر از تحسین و تقدیر تقدیم به تو که اینقدر جانانه به دل دریا زدی و بر شرایطت تازیدی چقدر شکوهمنده اینهمه شجاعت و جسارتت قلبن احساس میکردم که یک داستان حماسی از زنی قهرمان میخونم بارها در قلبم تحسینت کردم اینکه هرکجا که رفتی بهترین بودی و از بس در صلح با خودت و جهانت هستی همیشه به زیبایی هدایت میشدی ، چقدر زیبا مهاجرت کردی چقدر زیبا عشق زندگیت رو پیدا کردی و اینقدر رشد کردی اینهمه آزادی و رهایی که انگار قبل از تولدت انتخاب کرده ای درست مثل من 😍 این مسافرت به همه جای جهان از زمانی که خودمو شناختم در این دنیا از کودکی از وقتی که ون های خارجی کوچک رو میدیم با من هست و من که عاشق موتورسواریم … خدای من انگار تمام رویاهای منو نوشتی چقدر احساس کردم که خودم هستم …
با تمام قلبم در آغوش گرفتن اهداف و خواسته هات رو از خدای مهربون آرزومندم ، خداروشکر که به یادم آوردی که هیچ مانع بیرونی نمیتونه بین من و خواسته هام و اهدافم فاصله بندازه از خدا میخوام هممون رو به زیباترین و راحتترین شکل به علاقه مندیهامون هدایت کنه . آمینننننننن 😍😍😍😍😍😍 😍
سپاسگزارم از محبت قشنگت از توصیف زیبات واقعا از ته قلبم سپاسگزارم❤️❤️❤️
با همه وجودم امیدوارم توی لحظه های لذتبخش سفرهای رویاییت بیای و برامون بنویسی از حال عالیه قدم به قدم مسیرت❤️
آخ گفتی و دلم باز پرواز کرد و رفت دنبال رویاهای رویایم که چقدر خوشگل دارن تجربه های بینهایت لذتبخش زندگیم میشن❤️😍🚴
من دیوانهٔ ونلایفم و لحظه لحظه تصور میکنم با ون و دوچرخه هامون دوتایی با عشقم میزنیم به دل ماجراجویی ها و میریم تا این جهانِ باشکوه لذت چشیدنِ طعم قدمهای قدرتمنده ما رو بچشه در وجب به وجبش…❤️❤️❤️
خیلی زود میاد اینروزا مثل خیلی هاش که الان دارمشون.
اما هر لحظه یادم می مونه که این رسیدن به رویا نیست که حالمو عالی میکنه. بلکه این حالِ عالیه که منو به رویاهام میرسونه. این لذت بردن از مسیر و آرامش و اطمینان به تنها فرمانروای هستیه که برام همه چیز میشه❤️❤️
عاشقانه برات عشق و آرامش و ثروت و سلامتِ بینهایتِ خداوندم رو آرزو میکنم❤️
رها رها رهای نازنین خداوندمم عشق زیبای مممن الهی من قربون ابجی خوشگلم بشمم نمیدونی نمیدونییی چقدر چقدررر هدایتت خداوندم برایم بوودد چقدرررر پراز نشانه بودد چقدرر پراز کلامم خداوندم بود چقدررر خود خدادند بکد خدای منن خدای مننن چقدررررعاشقمونههه چقدرعاشقققمونه چقدر عاشققمونهه هرلحظه هرلحظه هدایتمون میکنهه چقدرزیبا هرلحظه هدایتمون میکنههه چقدرعاشققق این هدایت های نتبشم عاشققنمم الهی من قربون این ایمانتت ایم شجاعت این توکلت بشمم چقدررر پرازز ایمانیی چقدر پراز عشقیییی چقدررر متصل ترینیی چقدربینهایت بینهایتت یکهایت این ایماننن نابت رو چقدربینهایت تحسینتتت میکنمم عشق قلبمم چقدرربینهایتت بینهایتت تحسسنتتت میکنمم چقدرر بینهایت بهت افتخار میکنمم چقدربینهایتتت بینهاین این شجاعتت این قدم برداشتننت این هرلحظه دریافت صدایی خداوند را چقدربینهایتت با تمام وجودمم با تمام قلبمم چقدربینهایتتتت تحسینتت میکنمم عشق خواهری چقدربرام درس واشتتت از گجا بگم کجاش بمونهه چقدرزیبا ترین گفتی که مهم تریننننن. و زیبا تریننن هدیه اش این بود که به اصلل برگشتم چقدرزیبا گفتی اخ اخ تموم شدممم برای این عشقق این عشق. چقدرعاشقققتممم نازنین قلبم چقدرعاشقق این عشق نابتممم چقدرعاشققق این اتصالل بینظیرتمم چقدرر ستایش میکنمم این عشق نابت را چقدربینهایت بینهایت تحسسنت نیکننمم عشق دلم چقدربینهایتت بینهایت تحسسنتتتت میکنمم اینن درکک عمیق ونابت را چقدربینهایت تحسینتتت میکنمم چقدر زیبا گفتییی که چقدرزیباا هرلحظه هرلحظه هدایتتمون میکنه هرلحظه هدایتمون میکنه بهموم الهام میکنهه انچه که باید ببینیم و بشنویم را بهمون الهام میکنه
چقدرر زیبا گفتی این جمله چقدرزیبا بود چقدر هدایتتت ناب من بود
“”
چقدر قشنگ با این فایل ها بهم گفت برگرد نگاه کن ببین چقدر قدرتمندانه و عاشقانه و با لذت تا حالا هر کاری که اراده کردی انجامش دادی، اینم مثل همونا، با قدرت و عشق و لذت بیشتر همینم انجامش بده و بدون که این بار شاهکارتر خواهی بود چون قدرتمندتری، چون اینبار آگاهی…”” خدای من شکرت شکرتتت هزاران بارشکرت که چقدر زیباااا هدایتمم میکنییی چقدرزیبا عاشققانه عاشقققق منی عاشقق ترینییی به من عاشققق اینکه قدرتمند تررر عالی ترر با عشقق ترررر و تنهاااا تنهااااا با نگاه به توو که همه تویییی همه توییی تنهاا قدرت تویییی همه تویی تنها با توکل به تو رشد تر کنمم غرق ترین بشم در توو خدای من شکرت چقدرربینظیربود خدای من چه لذتی داره وا دادن در دریای تو چقدرزببا گفتی جان منن چقدرر چقدرعشقق کردم چقدر لذت بردمم چقدربینهایت بینهایتتت تحسسنتتتت میگنممم نازنین رهای منننن عشق منننن این ادامه دادن بینظیرتت این عشق نایتت این توحیددد نابت جقدرررربینهایت بینهایت تحسسنتتت میکنم زیبای من چقدرربینهاست تحسسنتت میکنمم
جقدرزیبا گفتی که هرلحظه به خودم میگمم که خداییی منن به شددت برایم کافیستت😭😭 اخ که همه اوستتت تنها او کافی ترین کافی ترین استت تنها قدرت اوست تنها اوست که تمام کارارو انجام میده خدای من برای من تماممم کارارو انجام میدههه خدای من شکرت شکرت عاشقققتمم عاشققتممم الهیی که خداوندم قلبتت را تا اوج اسمان ها پرواز دهد
الهی که هرانچه در دل دارییی به بینهایتتت بینهایت فراتررر و بینطیرترش بینهایت ترش برسیی الهی که جریانی از بینهایتتت نعمت هااا ثروت ها لذت هااا عشق ها ارامش زیبایی ها سلامتی جاری ترین باشه برلحظه لحظه ات جان دلممم عشق مننن قلب منن عاشقققتممم بهترینن های بهترینن هاروو برایتت می خواهم بهترینن هارووو ازیگانه قدرتت جهانن که تنهها اوو کافیستت تنها او کافی ترین است تنهههها دل برای اوست تنهاا او عاشققتمم عاشقتم چقدربینطیربودد جقدر فوق العاده بودد خدای من شکرت
آخخخخ الا اگه بدونی این چیزی که از کامنتم انتخاب کردی و باز برام تکرارش کردی چه جوابی برام بود!!!
خدای من شکرت!
دقیقا دیروز به یه ابهامی برخوردم که نمیفهمیدمش و درنهایت گفتم ولش کن چرا داری زور میزنی؟! تو حتی نمیخواد فک کنی! تو فقط بخواه هدایت بشی و تمام! فقط تیز باش برای دریافت هدایت ها تا سریع انتخاب کنی! چیو داری با منطقت میسنجی اصن؟!!!!! میگه بهت تو فقط بگو چشم!!! و چجور میگه؟؟؟ از دید عقاب نه مورچه!
الله اکبر….
و دقیق بهم گفت نکته کجاس💖
الهی بینهایت شکرت 💖💖💖
بازم ممنونم عزیز قشنگم💖
عاشششقتم و بینهایت عشق و لذت و زیبایی و نعمت عاشقانه خداوند رو برات آرزو میکنم💖😘💖😘💖😘💖
بینهایت تحسینتون میکنم برای این شجاعت بینظیرتون که فقط به جلو حرکت کردید،و چشم بستید بروی موفقیت های قبلی تون و شجاعانه رفتید به سمت عشقتون،کار مورد علاقتون و قطعا هم در این مسیر موفقیت های بینظیری به دست خواهید آورد
واقعا جای تحسین و تمجید دارد
اینهمه موفقیت
اینهمه شجاعت
اینهمه توکل
انصافا قلم زیبایی دارید که هر وقت نوشته های شما را میخوانم درونم دگرگون میشود واقعا تحسینتون میکنم بینهایتت
الهی که به اوج موفقیت و سعادتمندی در دنیا و آخرت برسید دوست عزیز من
چقدر ممنونم ازت که از شجاعت گفتی، چیزی که خیلی خیلی اینروزا لازمش دارم، چیزی که هرچقدر شجاع باشم باز هم احساس میکنم هنوز اول راهشم و خیلی باید شجاع تر و قدرتمندتر باشم..
که البته شجاعت وقتی حقیقی میاد که اساس عزت نفس و ایمانم محکم باشه.
یه دنیا ممنونم ازت که برام نوشتی
امیدوارم هممون حقیقتا با اقتدار و ایمان در مسیر خدامون قدم برداریم تا خدا بهمون افتخار کنه💖
کامنتت عالی عالی بود خانم موفق و ثروتمند و قدرتمند
اینقدر برام قابل تحسینی که هر بار اسمتو می بینم چشم و گوشم تیز میشه و با اشتیاق کامنتهاتو میخونم و فقط تحسینت می کنم و ذوق می کنم. بیشترش بخاطر اینکه منم عاشق دوچرخه سواریم و آرزوم اینه که با یک گروه دوچرخه سواری حرفه ای کار کنم و یاد بگیرم. و مطمئنم به زودی بهش میرسم.
بخاطر تمام موفقیتهات و این حد از رهایی و شجاعتت بهت آفرین میگم. و منتظر میمونم تا خبرهای موفقیتهای بزرگتری ازت بشنوم.
واقعا سپاسگزارم از عشق و محبتی که هر بار برام میفرستین و واقعا حسش میکنم
خداروشکر برای این مسیر الهی که خود خدا برامون همه چیز و همه کس میشه و هر چه داریم از خودشه
خداروشکر برای دوستان فوق العاده ای مثل شما که انقدر قلبهامون به هم نزدیکه
قطعا وقتی در مسیر درست باشیم و شجاعانه قدم برداریم و حقیقتا خودمونو به خدا بسپاریم هر چیزی که بخواییم براحتی داریمش
همه این خواسته ها طبیعیه و ما در واقع همه رو داریم، نکته لذت بردن از لحظه و حقیقتا رها بودنه. که وقتی اتفاق میوفته که ایمان حقیقی و اطمینان حقیقی به مسیر داریم. که احساس بی نیازی داریم. ما خالقیم و خالق بی نیازه و آرام…
چقققققققققققققققققققققققد لذت بردم از خوندن کامنت تون و تغییراتی که داشتین چقد برای من لذت بخش بود تموم بدنم انگار میفهمید و هر جمله ای که نوشتی رو انگار منم کنارت بودم و داشتم پابه پات میومدم اینقد ک تجربت برام قابل لمس و واضح بود عزیزم
خوشحالم که تغییر کردی و تجربه نابت رو در اینجا به اشتراک گذاشتی. این فایل نشانه روز من بود و هدایت به کامنت بینظیر شما هم کلی بهم انرژی داد که اره باید حرکت کنم و دست نکشم و هرجا که برام سخت بود و احساس لذتی نکردم رها کنم چون هر تغییری ما رو و مسیر زندگیمونو به سمت بهتر شدن به سمت رویاهایی که میخواهیم تجربه کنیم هدایت میکنه فقط باید رها باشیم عین برگی در باد🍃🍃🍃🍃🍃 تا خدا ما رو ببره
عاااشقتم دوست خوبم دوست قوی و خوشبختم امیدوارم هرجا که هستی سالم و شااد و پر انرژی و موفق و سربلند و ثروتمند در پناه خدا باشید😘💚💚💚💚
سلام ساناز عزیز و دوست داشتنی خداروشکر که با این کامنت تو اینقدر حس و حال عالی پیدا کردم که دلم نیومد ازت تشکر نکنم و تحسینت نکنم بخاطر این همه قدرتت و این همه توانایی و این قدرت کلامت که منو میخکوب کرد تا اخر دیدگاهتو با شوق و ذوق بخونم واقعا آفرین به این همه توانایی و تلاشت واقعا تحسینت میکنم وواقعا لایق بهتربن ها هستی ممنونم ازت که با این دیدگاه زیبات اینقدر تونستی منو ذوق زده کنی و ممنون که درمورد خودت اینفدر زیبا نوشتی خداروشکر که شما برامون کامنت میذارین و ماهم واقعا از خوندنش لذت میبریم و مهم تر ازهمه حسمون خوب میشه و حالمون خوب میشه
قبل از شروع می خواستم روز استاد و معلم رو به شما و خانم شایسته گرامی تبریک عرض کنم.
بی شک اثرگذار ترین استاد من تا به این لحظه شما بودین و براتون آرزوی سلامتی تندرستی از خدای زیبایی ها آرزومندم.
می خوام حرفام رو با جمله کوتاه “Just Do It” به معنی “فقط انجامش بده” شروع کنم
خیلی حرفای دوستان تو این فایل منو یاد داستان زندگی خودم انداخت.
حدود ۴ سال پیش از خودم همیشه میپرسیدم چرا این همه زمان گذاشتم و ادبیات رو یاد گرفتم.
ریاضی رو یاد گرفتم.
این همه مباحث علمی رو یاد گرفتم، به چه دردم خورد؟!
و حتی شاید خوندن جدی قرآن رو با اینکه خیلی مذهبی بودم برام واقعا یه چیز گنگ بود اما نه به اندازه مباحث بالا.
به مرور که هر روز بیشتر و بیشتر در مسیر رشدم قدم گذاشتم به این رسیدم که تمام مسیر هایی که ما توی زندگیمون طی میکنیم. همه در کنار همدیگه ما را به موقعیتی که در حال حاضر هستیم میرسونه.
اگر بخوام به یک شکل دیگه بیان کنم الهاماتی که خداوند به من داد پیش نیازش تمام این آگاهی هایی بود که به مرور یاد گرفتم . یعنی اگر اون نکته خاص از ریاضی یاد نداشتم یا اون مطالعات خاص را در زمینه ادبیات نداشتم به هیچ وجه نمی تونستم این ایده و الهامی که خدا به من داده بود را عملی کنم.
این به معنای اینه که زمانی که الهامی از خدا دریافت می کنیم تنها و تنها وظیفه ما صرفاً عمل کردن به اون هست چرا که ما به مسیری که قراره برای ما چیده بشه آگاه نیستیم و این مسیر صرفاً و صرفاً توسط خدا طراحی میشه.
به قول استاد باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد.
این به این معنی هستش که اگر از موقعیتی که شروع می کنی آگاهی نداری و حتی شاید برات گاها پیچیده باشه صرفاً باید به سمتش حرکت کنی و تلاش بکنی که به سمت جلو حرکت کنی
چرا که تنها وظیفه تو اینکه حرکت بکنی و همه چیز طی مسیر به تو گفته میشه.
به قول قرآن علینا للهدی : هدایت به عهده ماست
ایمان یعنی حرکت و بس.
حاله لازمه حرکت چیه؟ داشتن حال خوب توئم با لذت و هیجان.
زمانی که تو حالت را خوب نگهداری شرایط اگر نیاز باشه به شکلی تغییر میکنه که تو به سمت بهتر شدن حرکت کنی.
اینو باید یادمون بمونه : تنها دلیلی که ما زنده هستیم و به عنوان انسان روی این کره خاکی داریم حیاتمونو ادامه میدیم اینکه صرفاً شاد باشیم و از خوب بودن و حال خوب داشتن لذت ببریم و نکات بیشتر و بیشتری رو کشف کنیم.
خلق ثروت،
رسیدن به کمال،
رشد و تعالی،
همه و همه با تجربه به دست آوردن به وجود میاد و با یکجا نشینی نتیجه ای حاصل نمیشه.
به قول استاد وقتی که به تو چیزی گفته میشه باید انجامش بدی و اینکه تو انتظار داشته باشی که الهامات بهتری بیان برات بی معنیه! چون همیشه بهترین برای حالتی که توش هستی ساخته میشه و اگر رشد بکنی قطعا الهامات بعدی شفاف تر و دقیق تر میشه.
داستان الهامات داستان رادیویی هست که باید تنظیمش کرد تا امواجش رو شفاف تر بشنوی و درک کنی ، اما پیش نیاز این شفاف تر شدن صرفا حرکت کردن و پیچوندن اون پیچ رادیو هست.
و وقتی که تو یک آدم با ذهن دو میلیونی هستی و ذهنت رو با ابن عدد بشتی تهش الهامات دریافت می کنی که ۲ میلیون تورو بکنه ۴ میلیون پس انتظار ۱ میلیارد رو نباید داشته باشییی! و هرچیزی که متضاد با این باشه مخالف مسیر تکامل هست و تورو قطعا شکست میده!!!!!
تثبیت درآمد مهم تر از بزرگ بودن درآمده و این تثبیت با تکاملو تلاش به وجود میاد ولی غیر.
پس همین حالا به هر ایده ای که با الانت سازگاره دل و بده راه بیفت
توکلت به خدا باشه که قطعا مسیر رشد مثل توان هست
اول ۲ هست
بعد میشه ۴
بعد ۸ و ۱۶ و ۳۲ و …..
در نهایت میشه عددی که نمیشه حسابش کرد ولی قطعا این عدد بدون شروع شدن از عدد ناچیز ۲ به وجود نمیومد
پس سر دنیا و خودتون کلاه نزارین و دل بسپارین به مسیر هدایت الهی
صحبت هات خیلی کمکم کرد . دقیقا پیرو صحبت های تلفنی اون روزت باهام بود .
خیلی استفاده کردم . و بهت بگم که خیلی اتفاقات خوبی در راهه .
هدف اصلی ام مشخص شد . و قدم های جدید برداشتم . رفتم تو دل ترس هام و جرات کردم تا اون شراکت رو تمومش کنم و با هدف جدید راه خودم رو پیش برم . حسم میگه که انشاالله خیلی زود میخوام بیام پیشتون . خیلی دوستت دارم .به امید دیدار .
من الان مدتهاست اگه با هیچی نتونم ارتعاشم رو بالا ببرم و حالم رو خوب کنم میام که کامنتهای سید علی خوشدل رو بخونم، به این فکر کن که شاید تو هم انتخاب شدی تا مثل استاد مسیر توحید رو ترویج بدی؛ وگرنه این حجم از تأثیرگذاری با کلماتی که گاها غلط هم بیان میشود، در حد معمول نیست، دقیقا مثل استاد که نه از فن سخنوری استفاده میکنه و نه از روش خاصی ولی اینقدر کلامش اثرگذاره.
جسارت من رو ببخش؛ اما این یه پیشنهاد خواهرانه است؛ تمام مسیر توحیدیت رو شروع به نوشتن کن و در قالب کتاب ارائه بده.
سلام آقای خوشدل عزیز خیلی ممنون از نظر خوب شما و من فایل رو دیدم و من ۳تا فایل اخری که دیدم همشون توشون ذکر شد که چه کسی پنیرم را برداشت و من دلم همش ربطش میده به علاقم و اینکه یاد گیری زبان های انگلیسی و فرانسه ولی واقعا نشانه واضح میاد و حتی الان مثلا دختر داییم که ۷ سالشه میتونه هردو رو عین بلبل صحبت بکنه و… و واقا یکم گیج شدم مگر ما نمیگیم فقط باوره؟ یا نه اینا حقیقت محصوب میشن!؟ که مثلا باید ول کرد و اینکه من خودم هدفم کمک به انسان ها و لذت بردن و یادگیری یک علم هستش و پول در اوردن ازش و ۱۸سالمه و میخوام پزشک بشم ولی عذاب و جدان دارم چون هرموقع این جمله دکتر سمیعی که میگه برو دنبال چیزی که عاشقشی رو یادم میاد دیگه نجوا های شیطان میاد یراغم چون حساس شدم به قانون جذب و اینکه من چکار بکنم؟ و اینکه اولش والله به زبان تنفر داشتم ولی چون با اهداف اون موقعم جور بود اوکیه ولی آیا حتما باید از این رشته پول در بیارم یا نه؟ چون الهامات داره میگه این دوام نمیاره و اینکه اگه الهامه پس چرا انقدر ساده و واضحه؟
و خودم پزشکی رو بیستر دلمه چون جای پیشرفتش بالاست و اینکه من کار ازاد اصلا دوست ندارم و اینکه فقط عذاب وجدان دارم از حرف دکتر سمسعی که میگه من عاشق جراحی هستم ولی واقعا میخوام درس بخونم ذهنم میگه مگه تو عاشقش هستی پس لیاقتش رو نداری و اذیتم میکنه و میدونم ترمزم اینه که گیر داده به قانون جذب و خیلی به استاد حساس شده و میگه استاد گفته الا و بلا فقط کاری که عاشقشی و… و اینکه شما دوره ثروت ۱ و کسب و کار رو گذروندی و یک سوال ازت داشتم که کمکم بکنی اولیش دربازه الهامه و دومی آیا من که میخوام برای پول برم پزشکی و کمک به بقیه ولی مثل دکتر سمیعی مثلا شیفته بدن انسان نیست ولی جالبه برام و میتونم خودم رو علاقه مند بکنم آیا عیب داره بزم تو این مسیر و ؟؟
همانان که صلات برپا می دارند و زکات می پردازند، و قاطعانه به آخرت یقین دارند؛
سوره مبارکه نمل
=====================================
سلام به اساتید عزیزم ،سلام به دوستان توحیدی من در غار حرا
آیا هماکنون در زندگیتان “نشانهای” وجود دارد که به شما میگوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره میروید؟
آن نشانه چیست؟
چه چیزی شما را از عمل کردن باز میدارد؟
و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه میتوانست باشد؟
کاملا میدونم زمان چه تغییری فرا رسیده،دیگه با چشم سر هم دارم پیچ جاده رو میبینم.
تغییر بزرگیه،پاشنه ی آشیلمه و میدونم که استفاده از قانون در پاشنه ی آشیل خیلی سخته.
نشانه ها هر روز بیشترو بیشتر میشند،من هم دارم خودمو از نظر ذهنی وفکری آماده میکنم،سعی میکنم روی شجاعت وایمانم کار کنم،ذکر نعمت و به یاد آوردن معجزه های گذشته از روتین هر روزمه،هرروز دارم با خدا هم به کلام حرف میزنم،هم تو دفترم مینویسم،اما فقط درمورد چیز هایی که میخوام نه چیزهایی که ازش میترسم.
از جلسه 6 هم جهت با جریان خداوند یاد گرفتم که کنجکاو باشم و انگیزهداشته باشم از قانون استفاده کنم و به خدا بگم من اگر ازین چالش روسفید بیرون بیام میدونم یک پاداش بزرگی در انتظارمه،یاد گرفتم با هیچ کس درموردش صحبت نکنم حتی خداوند و هر بار که اومد توی ذهنم یک جوری تایم اوت بگیرم وخودمو مشغول کنم.
از جلسه 5 قدم 8 یاد گرفتم که در این مواقع مثبت نگری کار راحتی نیست،همینکه به منفی ها توجه نکنم کافیه و به خودم سخت نگیرم،بنابراین هرجوری که میتونم خودمو مشغول کارهایی میکنم که منو خنثی نگه داره،یک وقتایی هم موفق نمیشم از گزینه ی خواب استفاده میکنم.
فشار کنترل ذهن اینروز ها انقدر زیاده که منی که میدونم روی فایل های یکی دوسال پیش چه کامنت هایی گذاشتم الان کامنت های دیروزم رو هم یادم نمیاد چی بوده،وقتی اسمم روی صفحه ی سایت تو کامنت های برترمیاد،یا وقتی نگاه میکنم یک کامنتی نوشتم که بچه ها لطف داشتن بهش فایو استار دادن،میگم مگه چی نوشته بودم؟!بزار یکبار دیگه بخونم ببینم چی بوده.
این هارو هم مینویسم برای ردپاهای خودم که در آینده بدونم چه روزهایی از قانون استفاده کردم و بیشتر به خودم افتخار کنم.
یک کار دیگه ای که میکنم اینکه اینروزها زیاد به سوره ی حدید گوش میدم،چون منو یاد خاطرات اورژانس کودکان میندازه وذهنم خاطرات اون روز هارو برام بارگذاری میکنه و احساس خوبی توی قلبم ایجاد میکنه که بهم میگه یادته خدا اونجا چه جوری کمکت کرد؟!الانم همونه،کمک ها در راهن.
از جلسه 1 قدم 3 یاد گرفتم که در هرشرایطی هستم از خودم بپرسم الان چه دلیلی پیدا میشه برای خوشحال بودن؟!وبهش فکر کنم وتوی ذهنم پرورشش بدم.
از توحید عملی 11 که امروز هم نشانه ی روزانه م بود یاد گرفتم که اگر ایمان داشته باشم خدا هست و هدایتم میکنه،احساس استاکشدن ندارم،همیشه یک احساس اطمینانی هست ازینکه حتی اگر الان ندونم چیکار باید بکنم،بالاخره خدا بهم میگه،چون من به خدا وصلم،چون من دارم میشنوم.
از توحید عملی 10 که دیشب با یک نقطه ی آبی بهش هدایت شدم یاد گرفتم که حتی ممکنه یک اتفاق بد برام بیفته ولی انقدر نتیجه ش خوب بشه که بقیه بگن این از قصد این اتفاق رو برای خودش رقم زد،درحالیکه وقتی تو مسیر درست باشم،خدا کارهارو برام انجام میده.
نشانه ها یعنی :به مسیرت ادامه بده،همین مسیر درسته.
از جلسه ١١ کشف قوانین یاد گرفتم که: احساسم در لحظه نشون میده من تو مسیر خواسته هام هستم و یا ناخواسته هام،بنابراین برای انجام تمرین اون جلسه،یک عکس با فرکانس بالا از استاد رو با این سوال که : سلام سعیده جان،حالت چطوره؟! گذاشتم روی صفحه ی گوشیم.
ازونجا که بی نهایت از استاد حرف شنوی دارم،تا چشمم میخوره به عکس استاد و این سوال،سریع بهش جواب میدم: دارم سعی میکنم بهتر بشم استاد ،الان خیلی بهترم.
و بعد تموم تلاشمو میکنم احساسمو مثبت کنم.
از بخش اول قانون آفرینش از استاد یاد گرفتم که خدا از بی نهایت طریق با من حرف میزنه و چون نشانه ها شخصی سازیه و منطقی نیست نمیشه زیاد توضیحی داد،فقط خود فرد میتونه درک کنه …
و این روز ها خدا از جاهایی با من حرف میزنه که به عقل جن هم نمیرسه چه برسه به من…
از فایل تسلیم بودن در برابر خداوند یاد گرفتم که:من نمیتونم تموم شرایط زندگی رو کنترل کنم و اگر بخوام دائم در حال کنترل نتایج باشم زندگی سختی خواهم داشت،بنابراین تلاش میکنم خیلی جاها رها بشم و اجازه بدم خدا کارها رو انجام بده…
از جلسه 4 قدم 5 یاد گرفتم که آدم وقتی خوب روی خودش کار میکنه میتونه توی این موقعیت ها سالم دربره،وگرنه زیر فشار ذهن خورد میشه …
از فایل (تمرکز بر آنچه میتوانم بهبود ببخشم) یاد گرفتم که:هروقت خواستم بقیه رو مقصر مشکلاتم بدونم و غر بزنم،زیپ دهنم رو ببندم و این کار سختی هم هست برای همین خیلی ها نمیتونند انجامش بدن.
از جلسات سپاسگزاری دوره ی هم جهت با جریان خداوند یاد گرفتم که:من از هیچ کس طلب ندارم حتی از خدا و باید یاد بگیرم برای هرچیزی که الان تو زندگیم دارم قلبا سپاسگزاری کنم،حتی کسایی که جاده هارو برای رفت و آمد ساختن،حتی از خورشید که هر روز طلوع میکنه …
از جلسه آخر هم جهت با جریان خداوند یاد گرفتم که :پاداش این کنترل ذهن هارو برای خودم بزرگ کنم و یادم باشه که این تقوا بسیار بسیار نزد خداوند با ارزشه و خدا همیشه برای من که جگرگوشه ش هستم،سنگ تموم میزاره.
ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و ملت ها و قبیله ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. بی تردید گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست. یقیناً خدا دانا و آگاه است.
خدایا شکرت برای یک حاضری دیگه …خدایا شکرت برای فرصت یک صلات دیگه ،خدایا شکرت که امروز هم به خیر و نیکی به اتمام رسید،خدایا شکرت که همه چیز عالیه،خدایا شکرت که من هیچ ربطی به گذشته م ندارم،خدایا شکرت که رهایی های بیشتر در راهه،خدایا شکرت که تو همه ی کارهارو آسون وراحت انجام میدی،خدایا شکرت که کردیت ما پیش شما،میزان توکلمونه،خدایاشکرت برای انسان های ارزشمند زندگیم،خدایا شکرت که این مدار پر از نور،برای سلامتی،برای آزادی زمانی،برای حساب های پر شده از فضل تو،برای صلح و آرامش درونم که یک جهان رو وادار به صلح با من کرده،خدایا شکرت که منو همیشه دست بهترین هات میسپاری،خدایا شکرت که هرکسی که من باهاش در ارتباطم بی نظیر و فوق العاده ست،خدایا شکرت که دوستام از خودم بهترن،خدایا شکرت که از چشام بیشتر بهشون اعتماد دارم،خدایا شکرت برای خبرهای خوبی که داره میاد،خدایا شکرت برای نور کلام خانم سلیمی جانم که امروز قلب من رو روشن کرد،خدایاشکرت که تو برام همیشه کافی هستی،خدایا شکرت هر روز داری با سوره ی فتح باهام حرف میزنی،خدایا شکرت که انقدر تو زندگیم برام معجزه کردی که دیگه ضد ضربه شدم،خدایا شکرت که با چشمم نمیبینمت ولی با تموم قلبم بهت اعتماد دارم.خدایا شکرت برای تموم وعده های آسمونیت،الهی شکرت برای این عزت نفس توحیدیم که هیچ وقت نداشتمش ولی الان با تموم وجودم احساسش میکنم،خدایا شکرت که مدار به مدار منو رشد دادی و احساس لیاقتم رو با عشق خودت ساختی.
خدایا من همیشه به تو اعتماد دارم،همیشه میدونم تویی که منبع نعمت هایی،تویی که سرچشمه ی هدایت هایی،تویی که سرمنشا تموم عشق هایی…
ای نور جاویدان….من به هر خیری که از سمت تو به من برسه و من رو به سمت مدارهای بالاتر رشد بده،فقیرم.
استاد جان و استاد جان ،ازتون سپاسگزارم.در پناه نور میسپارمتون ،نور آسمون ها و زمین،خدای نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ.الله یارتون باشه همیشه.
خدا را شکر میکنم که با شما هم جهت شدم در این سایت الهی در جریان شاد و پاک خداوند.
یادمه استاد تو دوره 12 قدم میفرمودند که مریم خانم به تمام دورهها بهتر از خودشون واقف هستند و بهتر از خود استاد میدونن که تو هر دوره استاد چی گفته تو هر جلسه چی گفته و به موضوعات جلسات اشراف کامل دارند.
حالا اینکه من میخواستم به استاد عزیزمون بگیم که استاد جان ما هم سعیده خانم شهریاری عزیزو داریم اینجا که با اشرافیت کامل نسبت به دورهها، کامنتها و متنهایی مینویسند که من وقتی میخونم میگم چه جوری؟
چه جوری یه آدم میتواند انقدر کامل موضوعات تمام جلساتو بدونه داستانش چیه؟ بدونه چه آموزش و هدایتی تو دل اون جلسه بوده است. و سعیده خانم عزیز این واقعاً بینظیره.
همیشه من دیدم که خیلی از دوستانمون سعیده خانم از شما تعریف میکنم و سپاسگزار شما هستم به خاطر این کامنتهای فوقالعادهای که در این سایت به انتشار میگذارید.
منم با خوندن کامنت فوق العاده شما در این قسمت از سایت یک احساس خیلی خوبی بهم دست داد و خداوند هدایتم کرد که بیام و بنویسم و با خنده این قسمتو میگم یه جورایی پز شما رو به استاد بدم که استاد جان ما هم سعیده خانمو داریم.
واقعا این اشرافیت شما ه تمام آموزشهای استاد تحسین برانگیزه و امیدوارم که من بیاموزم از شما یعنی تک تک این نتایجی که شما در هر صفحهای از این سایت به انتشار میگذارید، برای من آموزنده است و میتونم از صمیم قلبم از خدای خودم سپاسگزار باشم که قوانینش ثابته که انقدر زیبا دوستان منو در این سایت هدایت میکنه و میبینم که چقدر افرادی مثل شما به این زیبایی تونستند آسان بشوند برای آسانیها و با خودشان در صلح قرار بگیرند.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلام و سلامتی و نور ورحمت الله مهربان از روشنی قلبم…
بینهایت ازتون سپاسگزارم برای تلگراف پر برکتی که برام فرستادید،نور کامنت شما قلب من رو روشن کرد،دعا میکنم این نور چلچراغ بشه و به زندگی قشنگتون برگرده…
تحسین شما،تجلی روشنی روح شماست،ازتون ممنونم برای این صلح درونتون با خدا…
میدونید؟!خداشاهده،صادقانه من تموم این کامنت هارو برای خودم مینویسم…وقتی میام اینارو مینویسم،برای ذهنم باورپذیرتر میشه،وقتی میام مینویسم این درس ها هرکدوم تو کدوم جلسه ست،بیشتر توی حافظه م میمونه تا دفعه ی بعد کمتر آزمون و خطا کنم و یک راست برم سروقت اون جلسه و ازش استفاده کنم…
یعنی من نفر اولی هستم دارم درس هارو برای خودم مرور میکنم و ازشون یاد میگیرم،چون وقتی دارم کامنت مینویسم انگار دارم میشنومم و مینویسم،انگار خدا بهم میگه اینو بنویس،اینو بگو،این موضوع رو مطرح کن.
برای همین خودم همیشه برمیگردم کامنت های خودمو میخونم بازم ازش درس بگیرم…
و اگر این کامنت ها برای بقیه نور هدایت داشته باشه،اعتبار و کردیتش به خدا برمیگرده که این هارو بهم گفته ومن نوشتم…وگرنه بارها شده من خواستم کامنت بنویسم و حتی یک خط نتونستم بنویسم…
به خدا اینا اغراق نیست،عین حقیقته،من از خودم هیچی ندارم و کردیت تموم این تحسین ها به خدا برمیگرده….من بدون خدا،هیچی نیستم.
بازم ازتون ممنونم،یک خیلی زیاد،براتون از خدا بهترین هارو میخوام،از خدا میخوام از نور خودش به دستان هنرمند شما بباره،یک دنیابه لطافت نقاشی های شما نیاز داره…
اون چیزی که این جهان کم داره،نور خداست…
قطعا نقاشی هاتون پر از نور خداست و خدا این نور رو به دست بهترین هاش میرسونه…
به امید خوندن موفقیت های عالیتون و افتخار کردن به این عملکرد عالی شاگرد های استاد جان…
سلام سعیده جان شاگرد ممتاز دانشگاه عباس منش چقدر کامنت هات برام پر از آگاهی هست چقدر لذت بردم شما اینجوری آگاهی های فایل ها و دوره ها رو بهم ربط دادی و این نشون میده که شما کاملا این آگاهی ها را در زندگیت بکار بردی و با گوشت و پوست و استخوان لمسشون کردی چه حال زیبایی داری چقدر دوست
دارم این حال و حست رو با خدا دوست عزیزم میدونم این دفعه هم مثل دفعات قبل سربلند میشی و هدایت های خدا مثل آبشار در زندگیت سرازیر میشه دوست عزیز
سلام سعیده جان نمیدونی از خوندن کامنت هات چقدر لذت میبرم از مسیری که طی کردی از ایمان بی قید و شرطت و دل سپردنت به خدا از اون سفر رفتنت به کیش و اون همه اطمینان و دست در دست خدا بودنت عزیزجان همواره در مسیر هدایت الهی باشی
[یاد کن] هنگامی را که [آن] جوانان در غار پناه گرفتند و گفتند: پروردگارا! رحمتی از نزد خود به ما عطا کن، و برای ما در کارمان زمینه هدایتی فراهم آور.
سلام به اجی سعیده قشنگ قلبم نتونستم از این کامنتت بگذرم نتونستم تحسینت نکنم نتونستم با عشق برات ننویسم نتونستم رد شم برم گفتم بزار در خونه اجی رو بزنم ازش تشکر کنم برای این هم فضل و برکتی که از رب گرفت و با ما به اشتراک میزاره تشکر کنم از استاد تشکر کنم از مریم بانو استاد قشنگ قلبمون تشکر کنم برای داشتن چنین شاگرد توحیدی….
فقد در زدم که بگم اجی ازت سپاس گذارم و قلبن همه ما دوستت داریم و بیصبران منتظر کتاب توحیدی که داره به فضل رب چیده میشه هستیم…
الهی شکر برای حضور استاد و استاد مریم بانو قشنگ در این دنیاااااااا الهی شکرت….
الهی شکرت برای حضور اجی سعیده….
الهی شکرت برای حضور من در اینجا….
الهی شکر برای داشتن چنین دوستان ناب توحیدی…..
الهی شکرت برای این پروژه تغییر را در اغوش بگیر…..
الهی شکرت رب من برای این ارامش الهی که نصیب حال من کردی…..
الهی شکرت برای این زندگی زیبا و پر از عشق و رفاقت با الله……
الهی شکرت رب من برای تمام هدایتهات……
الهی شکرت رب من که هر روز صب بیدارم میکنی و ناخواست قبل از اینکه چشمام باز کنم سوره حمد روی زبونم میاد و با عشق از جام بلند میشم….
الهی شکرت رب من که اامروز دارم مینویسم با عشق با اشکهایی که پر از توهستن الهی شکرت رب من….
اجی عزیزم در پناه جان جانان رب العالمین شاد سلامت و ثروتمند باشی و عاشقققققق….
سعیده سعیده تو چیکار کردی؟! دختر هرچی خونده بودی یاد گرفته بودی روخلاصه کردی واس ما نوشتی، مهمون من باش یه ته دیگ زعفرونی خوشمزه با خورشت قیمه، و بعدشم یه چایی زعفرونی. اخخ دهن خودم اب افتاد.
یعنی ببخشید یه فکری به ذهنم رسید بعدش خندم گرفت.البت ببخشید من خبیثانه این فکر بذهنم افتاد. گفتم خوب شد سعیده جان مجبور شد کنترل ذهن کنه هرچی بلد بود ونبود رو واس ما خلاصه کرد تو یه کامنت نوشت.ببین شما 4تا ازین کامنتها دیگه بنویسی، ما دیگه نیاز نداریم زور بزنیم واس محصولات استاد، برو تو گلو از شما دریافت میکنیم خلاصه اش رو.
به نام خالق عشق و شادی و زیبایی
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه دوستان خوب همجهت با جریان خداوند
واقعاً خداروشکر میکنم که من همیشه به شاگردی استاد عباسمنش افتخار کردم و ایشون زندگی من را تغییر دادند. یکی از دوستانم چند روز پیش میگفت من هر زمان که به فایلهای استاد گوش میدم چهره تو میاد تو ذهنم. همان موقع خیلی خداروشکر کردم که هم با استاد آشنا شدم و هم اینکه به لطف خدا تونستم به اندازه قابل قبولی در مسیر ایشون درست عمل کنم که بعد از این همه مدت بتونه درستی این مسیر رو برای خودم و دیگران تایید کن. داشتم فکر میکردم آیا من اگر در این مسیر نبودم و متعهدانه عمل نمیکردم آیا این دوستمون همچین صحبتی را با من میکرد هیچوقت. ایشون تازه خودشون از کسانی بودند که من رو با قانون آشنا کردن.
یه درس و نکته خیلی مهمی که از مجموع این فایل میشه برداشت کرد اینکه ما در این مسیر یاد میگیریم که به قلبمون نزدیکتر بشیم و در جریان رحمت و برکت بیانتهای خداوند قرار بگیریم و به اندازهای که در این کار متعهد هستیم و سعی میکنیم که درست عمل کنیم هدایت میشیم به مسیرهای بهتر و نعمتهای بیشتر، این اتفاقیه که برای من و مطمئناً هزاران نفر دیگه رخ میده.
اتفاقاً هرچقدر آدم بزرگتر میشه و درکش از قوانین و جهان بیشتر میشه میفهمه که باید مقاومتهاش رو کم کنه تا جریان بهدرستی کارش رو انجام بده. موضوع تلاش طاقتفرسا نیست، موضوع زجر کشیدن، نگران بودن و غصه خوردن نیست، اصل کم کردن مقاومتهاست.
حتی اگر به روند محصولات استاد هم دقت کنید متوجه میشیم که دورههای اخیر استاد روی این موضوع تاکید بیشتری دارند که اگر ما مقاومتهایی همچون احساس عدم لیاقت، احساس گناه، کمبود و یا چگونگی را کم کنیم جریان زندگی برامون هموارتر و هموارتر میشه.
یعنی در واقع ما صدای قلبمون رو واضحتر میشنویم و انرژی لازم برای حرکت در مسیر درست آزاد میشه.
به اعتقاد من همه ما میدونیم که مسیر درست و غلط چیه اما انقدر مقاومت در درونمون هست که انرژی لازم برای حرکت در مسیر درست آزاد نمیشه.
اما وقتی میایم متعهدانه روی خودمون کار میکنیم و برای تغییر باورها زمان و انرژی میگذاریم این مقاومتها کمتر و انرژی خلاقانه درونمون آزادتر و پویاتر میشه.
جهان هرلحظه داره بازتاب درون مارو به ما نشان میده و در زندگی الان من این بازتاب بهشکل راحتی بیشتر در خلق موقعیتهای دلخواه هر روز بیشتر و بیشتر خودش رو نشان میده.
اگر به این دقت کنیم که چرا نمیتونیم تعهد یا تمرکز کافی را داشته باشیم به این نتیجه خواهیم رسید که مقاومتهای ما عامل بازدارنده ما در جهت حرکت در مسیر دلخواهمون هستند و اگر ما بتونیم این مقاومتهارو کم کنیم مسیر زندگی راه را هربار برای ما هموارتر خواهد کرد.
یکی از نمونههایی که اخیراً میتونم مثال بزنم همین بحث یادگیری زبان بهوسیله هوش مصنوعیه. شما فقط به این فکر کنید چقدر انسان به خاطر یادگیری بهتر زبان مهاجرت کردند، هزینه کردند یا تلاش میکردند که در محیطهایی قرار بگیرند که بتونند بیشتر تمرین کنند تا مهارتشون تقویت بشه اما حالا با هوش مصنوعی شما میتونی با کمترین انرژی بیشترین بازدهی رو داشته باشی.
این یکی از نمونههایی که تایید میکنه وقتی آدم در مسیر درست قرار میگیره جهان در تمام ابعاد کمکش میکنه تا مسیر براش هموارتر بشه.
شکل کسبوکارها، معرفی خدمات و محصولات چقدر راحتتر از گذشته شده و همه اینها نشانههایی که باعث میشه ایمان ما به داشتن تجربه زندگی زیبا در زندگی بیشتر و بیشتر بشه.
ما همواره در حال هدایت به سمت خواستههامون هستیم و فقط کافیه مقاومتهامون رو کمتر کنیم.
من تابلو آیه 186 سوره بقره:
وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَهَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ
را در اتاقم نصب کردم و هربار که بهش نگاه میکنم میگم خدایا تو که من رو اجابت کردی فقط من رو هدایت کن که چطور میتونم مصداق قسمت دوم آیه باشم و من هم تو رو اجابت کنم و به تو ایمان بیارم، یعنی در واقع مقاومت هام رو کمتر کنم چون تو همیشه داری اجابت میکنی و این من هستم که دارم مقاومت میکنم و اگر بتونم مقاومتم رو کم کنم درخواست من در زندگیم ظاهر خواهد شد.
بدون تردید من تا قبل از آشنایی با استاد مثل دوست عزیزمون نگین جان آگاهی از این موضوع نداشتم اما خداوند همیشه داشته مارو اجابت میکرده حالا شکر خدا آگاهمون کرده که بتونیم آگاهانه مقاومتهامون رو کم کنیم و ایمان بیاریم و خداوند رو اجابت کنیم چون رشد ما فقط در همین حالته که اتفاق میفته.
یه زمانهایی هست ما هدایت هارو دریافت میکنم، عمل هم میکنیم اما باور نداریم که جواب میدهد چون مقاومت داریم.
یکی از مثالهایی که میتونم در این باره بزنم در مورد کسبوکار خودمه که از زمانی که تصمیم گرفتم بیام فقط روی اینترنت کار کنم (این برمیگرده به قبل از آشنایی با استاد) کارهای زیادی انجام شد و اتفاقاً هدایتهای خیلی خفنی هم رخ داد اما از نظر مالی نتیجه چندانی نداشت، چرا؟ چون من مقاومت داشتم و نمیتونستم بپذیرم که آیا واقعاً میشه انقدر راحت آدم پول دربیاره؟
جالبه که این مقاومت در مورد کار خودم بود فقط و دقیقاً تو همان سال 99 که پندمیک هم بود چون اون کارمون یه جورایی تعطیل شد من با یکی از دوستان یه بیزنس دیگهای رو راه انداختیم که برای هیچ کس قابل باور نبود و من بسیار تو همون سال عالی زندگی کردم.
بعدها که فهمیدم مقاومت منه که مانع رشد من در کارم شده شروع کردم به کم کردن این مقاومتها و شکر خدا الان در حوزه کاری خودم بسیار پیشرفت کردم.
خداروشکر میکنم که در این مسیر هستم و برای همه دوستان هممسیر خودم آرزو میکنم که بهترین اتفاقات و نابترین تجربیات رو داشته باشند
بنام خداوند قادر، خداوند رزاق، خداوند وهاب و خداوند هدایتگر
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام و سلامتی و نور و عشق به استاد توحیدی مون، به استاد شایسته ی نازنین و رفقای غار بهشتی.
امیدوارم در بهترین مومنتوم باشین و منتظر معجزات خداوند که در راهه.
خدای مهربونم عاشششقتم… دلبر شیرینم شکرت برای این یاداوری قشنگ باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد. خداجونم از این قشنگترم داریم مگه؟ این روزا حسابی دستم رو تو دستات نگه داشتی و تاتی تاتی داری می بری منو همونجا که باید برم. از توحیدهای عملی نشانه ی روزانه م تا خالق زندگی خود باشیم تا مراقبه ی جلسه 15 هم جهت با جریان خداوند… بعد فیلم لی لی رو می فرستم برای سعیده جان که رو مبل وایساده و با خنده میگه بپر و می بینه من دستام رو گرفتم که بگیرمش و با اطمینان صد درصدی می پره…بعد از سعیده جان می شنوم تسلیم بودن در برابر خداوند رو گوش می کرده و می بینم چشمکت رو یا لبخند معنی دارت رو و می گم چشم… من باید به همون اندازه ی لی لی که اعتماد می کنه و حتی صدم درصد هم شک نمی کنه که من می گیرمش، باید همونجوری بپرم در آغوش تو… مگه کم شده اعتماد کردم و پریدم و تو گرفتی منو؟ چرا اون ایمان صد درصدی نیست؟ من اون ایمان و اعتماد رو می خوام. که وقتی می خوام بپرم بدون ذره ای استرس، بدون کوچکترین شکی بپرم و مطمئن باشم تو آغوشت رو باز کردی و من رو می گیری…
سوره ی نور رو هم حتما گوش می دم چشم… خداجونم شکرت که تو چندماه دوره ی بی نظیر هم جهت کلللی بهت نزدیکتر شدم… کللللی احساس کردم که در آغوشتم… کلی حس کردم فاصله ی بین من و تو کمتر شده… کلی بیشتر حضورت رو می فهمم… ولی ذهن هم خوب کارش رو بلده و با کوچکترین ناخواسته ای چنان شلوغش می کنه که تمام اون زمانهای اتصال، تمام اون پریدنها رو برات کمرنگ می کنه.
خداجونم شکرت که باز هم به لطف آموزشهای دوره ی همجهت با جریان خداوند راهکار یادگرفتیم تا از افتادن تو مومنتوم منفی جلوگیری کنیم… اصلا همین داستان مومنتوم چقدر دیدمون رو باز کرد… چقدر تایم آوت گرفتن کمک می کنه…
خدای مهربونم شکرت که من در مدار دریافت این آگاهی ها هستم… خدایا من می خوام تغییر کنم. من می خوام به مدار بالاتر برم… چشم من رو بیناتر کن برای دیدن نشونه هات… کمکم کن تا به نشانه هات عمل کنم. من می خوام ایمانی رسوخ ناپذیر داشته باشم… من می خوام سپاسگزارتر باشم… من می خوام هم جهت تر باشم با جریان تو… تو قادر مطلقی… تو منبع هرآنچه رزق و فراوانی و ثروت در این جهانه هستی… تو منبع سلامتی و عشق هستی… و تو در من از خودت دمیدی… من تو رو تو وجودم دارم… کمکم کن اینا حک بشه تو ذهنم… اون شیارهای جدید عمیق تر بشه… خداجونم عاشقترم کن…
استادجانم خدا رو هزاران بار شکر می کنم که می فهمم که دارم تکامل رو در دریافت نشانه ها طی می کنم… می فهمم که یه کوچولو، به ابسیلون شاخکام تیزتر شده… دیگه اون بولد شدن یکی از دوتا گزینه داره برام مفهوم تر میشه… و چقدر شیرینه. چقدر شیرینه که از ذهن من یه خواسته می گذره و بلافاصله نشونه ای می فرستی که تو ذهنم صدا می کنه… اینو من برات فرستادم تا ببینی حواسم هست… می خواد از طریق پیام عزیزانم باشه، یا حرفی که تینا می زنه یا عکسی که جلو چشمم میاد… یا هزاران راه دیگه.
اگه بخوام فکر کنم در مورد نشونه ای که میومد و من نمی دیدمش شاید در مورد پرداخت بدهی بود که از حدود هشت نه ماه پیش یا بیشتر انگار می دیدم شرایط اونجوری که باید پیش بره نیست… نشانه ها هم میومد ولی انگار نمی خواستم ببینمشون. البته فکر می کنم دریافت نشانه ها برای کاری که دوست داری انجام بدی، قدمی که می خوای برداری راحتتر باشه تا در مورد کاری که نباید انجام بدی… ولی بهرحال قبل از شروع چک و لگد، به خودمون اومدیم و اقدام کردیم براش خدا رو شکر. اگر برمی گشتم به عقب خیلی خیلی زودتر همین اقدامها رو انجام می دادم و خیلی شرایط رو آسونتر پیش می بردم. اما خدا رو شکر می کنم که بهرحال انجامشون دادیم و یک عالمه نشانه و هدایت تو این مسیر دیدم که آفرین درسته، من حواسم هست، دستت تو دستامه… نگران نباش.
خدا رو شکر که فرصت شد قبل از میتینگ امروز این نیایش رو این نوشتن های دلی رو داشته باشم.
خداجونم من به تو سپردم، من آماده م، من با عشق و شادی منتظر دریافت معجزاتت هستم… من خود معجزه هستم…
استاد عزیزم به امید دیدارتون به زودی زود… عاشششقتونم🩵
سلام سمیه جانم
مرسی از کامنت دلی ات که گذاشتی
قشنگ مرا برد به مومنتوم مثبت دوره هم جهت با جریان خدا.
قلب مهربانت انشالله همیشه پر از عشق خدا باشه .
همیشه از کامنت هات لذت می برم .
هیچی به اندازه عشق به خدا وسپاسگزاری حال آدم را خوب نمی کنه .
معلومه که ظرفیت خییییلی بزرگه
ممنون بابت کامنت هات .
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام به دوست هم نامم، سمیه ی عزیز.
امیدوارم این پیام رو در بهترین حس و حال دریافت کنی و مومنتوم مثبتت سرعت بیشتری بگیره.
بی نهایت ممنونم ازت از حس خوبی که اونروز بهم هدیه دادی رفیق عزیزم. و کلی تحسینت می کنم از اینهمه فعالیت و تعهدی که داری. کامنتهایی که می نویسی، جلسات رو که می نویسی و با تعهد بالا داری تغییر رو درآغوش می گیری…
کلی تحسینت می کنم که دوره ی بی نظیر هم جهت با جریان خداوند رو از ابتدا شروع کردی، در کنارش کشف قوانین رو داری کار می کنی و از دوره ی احساس لیاقت هم داری لذت می بری… آفرین، آفرین به این حجم از تمرکز و کار کردن و قطعا خداوند پاداش این حرکت رو می ده و کلی نعمت و فضل و فراوانی رو روونه ی زندگیت می کنه.
بازم سپاسگزارم از لطفی که به من داشتی و امیدوارم در پناه خداوند شاد و سلامت و ثروتمند باشی :)
درود بر شما استاد عزیزم.
خداروشکر میکنم با شما استاد عزیزم در این سایت الهی هم جهت شدم با جریان خداوند.
تمرین این قسمت:
آیا هماکنون در زندگیتان “نشانهای” وجود دارد که به شما میگوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره میروید؟
● بله وجود دارد.
آن نشانه چیست؟
● اینکه برم در مسیر علایقم. سایتم را ادامه بدهم، و تقویت کنم. در زمینه هایی که جریان هدایت میگه انجام بده.
● امروز 2 هدایت به من انجام شد.
1. حرکت با ایمان در مسیر هنر.
2. انعقاد قرارداد نمایندگی یا عاملیت فروش با یک شرکت تولید هویست جهت فروش محصولات ایشان در سایتم. به صورت آنلاین.
چه چیزی شما را از عمل کردن باز میدارد؟
● ترس از بی پولی.
● کویری که سالهاست براش تلاش کردم و میگم حیفه.
● باور نداشتن به فراوانی و فضل خداوند:
این مورد خیلی مسئله داشتم توش. الان واقعا بهتر هستم. یعنی قبلا به وقتی بهش فکر میکردم افکاری مثل:
1. تو هیچی بلد نیستی.
2. حالا دوباره چند سال باید یاد بگیری تا بتونی تازه به درآمد برسی.
3. کسی تو را نمیشناسه که بتونی محصول بفروشی.
4. نقاشی هات اینقدر ارزشمند نیست که بفروشید.
5. آخه کسی نقاشی میخره؟
ولی به لطف هدایت و فضل خداوند و البته با سپاس از شما استاد عزیزم بخاطر دوره ی عالی “هم جهت با جریان خداوند” این باور ها جایگزین شده است:
1. فراوانی و فضل خداوند بی نهایت است.
2. در هر کاری وارد شوم، خداوند هدایتم میکند.
3. فروش من و مشتری های من را خداوند وارد زندگی من میکند. خداست که می خرد.
4. من با هنرم باعث خلق کردن می شوم.
5. پایه و اساس رشد جهان بر هنر است. با هنر هست که انسان خلاق میشه و میتونه تجسمات را ببینه.
6. مثل فیلم های تخیلی، که سالها قبل از خروج انسان از جو، انسان رویاپردازی کرده بود. بعد از دیدن این رویا پردازی انسان باور کرد که می شود.
7. هنر میتونه یک احساس آرامش عمیق ایجاد کنه، مثل یک قطعه موسیقی. مثل یک سمفونی.
8. اگر عاشق کارم باشم، توی هر زمینه ای بینهایت نعمت و ثروت هست برای دریافت.
9. فراوانی و فضل خداوند بی نهایت هست. در درون من هست، منتظر اجازه ی من برای جاری شدن در زندگی من.
10. اگر یک نفر تونسته در هنر پولی بسازه، من هم می توانم، فقط کافی است مثل اون فکر کنم و مثل اون عمل کنم.
11. تا الان خداوند فراوانی ها را وارد زندگیمن کرده، بعد از این هم او عطا میکند، در هر مسیری که من بخواهم، این لطف خداست که مرا در هر مسیری که میخواهم هدایت میکند.
12. مهم میزان زمانی شروع به یادگیری نیست. مهم اینه تو به ارزشی که خلق میکنی، ایمان داشته باشی و با ایمان خودت و محصولت یا خدماتات را پرزنت کنی.
و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه میتوانست باشد؟
در هنر:
1. اولین قدم میتونه شناخت سبک های مختلف نقاشی باشه.
2. شناخت بازارهای مناسب
3. بررسی آموزشگاه یا دانشگاه مناسب.
4. ثبت نام در یک کلاس آنلاین.
5. تمرکز روی یک مسیر.
اقدامات لازم برای خروج از کشور.
فکر کنم موارد فعلی عالی میشه برای شروع.
عاشقتونم استاد عزیزم.
بینهایت سپاسگزارم بخاطر این پروژه جدید.
ذهن آدم با سوالات مناسب باز میشه.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلام داداش علیرضا ی عزیزم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
داداش علیرضا ی عزیزم بینهایت تحسینتون میکنم بخاطر این شجاعتتون که میخواین قدم بردارین توی مسیر علاقتون و دنیا رو با نقاشی های قشنگتون زیباتر کنین و ازش ثروت خلق کنین
راستش منم برای دل خودم نقاشی میکشم نه برای ثروت ساختن چون علاقه ی من چیز دیگست
اینم بگم درسته من برای دل خودم میکشم ولی نقاشی خوب میکشمااآ نه اینکه بد بکشم :))))
ولی برای منطق های ذهن شما که میگه
3. کسی تو را نمیشناسه که بتونی محصول بفروشی.
4. نقاشی هات اینقدر ارزشمند نیست که بفروشید.
5. آخه کسی نقاشی میخره؟
خواستم یک مثالی بزنم تا شاید منطقی باشه برای ذهن شما برای این 3 مورد
من چند وقت پیش تو شهرمون رفته بودم برای کاری بعد از تموم شدن کارم رفتم یکم قدم بزنم دیدم یک دختری روی زمین یسری نقاشی گذاشته ازش پرسیدم برای فروش؟
گفت آره
پرسیدم قیمتش چطوره؟
گفت هر نقاشی 250 تومن
اگر بخواین خودتون و بکشم 350 تومن
نقاشی ها رو روی یک چوب MP 10×15 کشیده بود
و ایشون گفت به غیر از این نقاشی ها من کارهای دیگه ای هم (مثل نقاشی روی تیشرت های قدیمی که با نقاشی کردن روشون یک جون تازه بهشون میدم تا دوباره قشنگ بشن برای استفاده کردن و همینطور نقاشی روی کتونی و…) انجام میدم میتونین پیج اینستاگرام منو داشته باشین ببینین
(البته چون منم کار هنری میکنم این سوال کردن و قیمت پرسیدن ازشون بخاطر این پرسیدم تا منطق بیارم برای ذهنم برای کار خودم)
گفتم این موضوع رو برای شما بنویسم شاید منطقی باشه برای ذهن شما
البته من با این روش پرزنت کردن و فروش کارهای هنری مخالفم
از نظر من کارهای هنری ارزش بالایی دارن و این روش درستی برای پرزنت کردنشون نیست
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزو میکنم
در پناه خدا باشین همیشه
درود بر تو آوه ی عزیزم.
چقدر پسر اسم زیبایی داری.
اینقدر برام جالب بود رفتم معنای این اسم را از چت جی پی تی پرسیدم و شگفت زده شدم.
اسم شما گره خورده در طبیعت هست. طبیعت روح افزا.
واقعا اسمتون زیباست و نوشتن پاسخ تون برای من زیبایی درون شما را برای من نیز شیدا کرد.
راستش شیدا کلمه ای نیست که زیاد بکار ببرم ولی اینقدر لذت بردم از اسمتون و این نیت خیرتون که احساس خوبی بهم دست داد.
آوه ی عزیزم خیلی ممنونم که منو راهنمایی کردید. واقعا زیبا بود این موضوع.
راستش من برای معرفی کردن خودم ترسی ندارم.
اون باورهایی که قدیمی بود سالها منو از مسیر علایقم دور نگه داشته بود و هنوز هم همینطور هست.
من در دوران نوجوانی تو سن 15 سالگی که زمان انتخاب رشته بود، بجای انتخاب رشته های هنری، وارد رشته ساختمان شدم.
حتی همون موقع من قلبم به وضوح بهم گفت تو معماری دوست داری، برو هنرستانی که معماری بیاموزی. ولی وارد ساختمان سازی شدم. هیچ ربطی به معماری و علاقه ی من نداشت.
شکر خدا مسیری بود که طی کردم.
در اینجا به لطف هدایت الله باورهای نامناسب را در برابر باورهای مناسب نوشتم.
چون هدایتی به قلبم شد که برو تو این مسیر، هر چیزی بخواهی بهت میدم.
و درسته که یک سری از آثار هنری قیمت های بسیار ناچیزی دارند، ولی شخصا همیشه بهترین ها را میدیدم. و میگم اگر کسی میتونه از یک اثر هنری میلیارد ها دلار پول بسازه؛ منم میتونم.
فرق اون شخص با کسی که نمیتونه از مسیر علاقه اش ثروت خلق کنه فقط تو بحث ایمان به خودش و اون احساس لیاقتی هست که در وجودش هست.
یادمه تو دوره 12 قدم فکر کنم استاد مثال میزد، آثار هنری هستند مثلا یک تابلو رنگ شده با رنگ سفید! که چند صد هزار دلار قیمت گذاری شده است.
یا همون موزی که با یک چسب به دیوار چسبیده بود!
واقعا هنر خیلی موضوع مهمیه و قابل کار هست.
شخصا بهت سایت هایی مثل آرتیونیتی را معرفی میکنم، یک سر بزن ببین در همین سایت، قیمت محصولات چقدر هست!
نقاشی های بالای 2.500…
هدایت الله برای من بود که شما در مورد کارهای هنری بنویسید.
خدا را شکر میکنم، حتما یک نشانه است که ادامه دهم و در این مسیر بمونم.
قدم بعدی آماده سازی یک پورتفولیو است از خودم و آثار هنری ام.
بعد از اون میخوام ببینم هدایت خداوند چیه.
فعلا چندتا از آثار قدیمی که نزدیک به 20 سال از کشیدنش میگذره را میخوام بذارم برای فروش.
حتما خداوند بهترین ها را برای من رقم میزنه.
عاشقتم و بینهایت ازت سپاسگزارم که برای من نوشتید.
و در آخر شاید کج فهمی من باشه، ولی در مورد پرزنت آوار هنری، باز بر میگرده به احساس لیاقت من!
من اگر برای کارم ارزش قائل یاشم، با ایمان پرزنت میکنم و میفروشم.
میدونی آوه، خدا بینهایته، و بینهایت طرح میتونه به من الهام کنه بکشم و بفروشم.
و بینهایت انسان ثروتمند حاضر هستند برای آثار من پول بدهند.
کافیه از بحث ترند خارج باشی، و بر عکس سبک خودتو و الهامات خودت را پیش بگیری.
میبینی که چقدر خداوند زیبا در سبک تو هدایتت میکنه و تو را آسان میکنه برای آسانی ها.
آخرین موضوع اینه تو دوره ثروت 3 و دوره هم جهت با جریان خداوند، استاد خیلی بیشتر به این موضوع اشاره دارندکه بیشتر روی نیروی خداوند تکیه کنید تا ذهن خودتون.
اینجوری مسیر خیلی سریع تر، راحت تر، و با احساس خوب بیشتر می گذرد.
عاشقتم.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلامی دوباره علیرضا ی عزیزم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگت
آقا من همین چند دقیقه پیش یه سر زدم به اون سایتی که معرفی کردی
آقااااا این بار دوم که خدا از طریق دستان ارزشمندش داره بهم این نشانه رو میده
اولین بار برمیگرده به چندماه پیش
بزار داستانش و تعریف کنم خیلی قشنگه
من میرفتم ساحل قدم میزدم و از عظمت و زیبایی خداوند توی دریا لذت میبردم و از بینهایت عاشق صدای موج دریا هستم
یکروزی از این روزهای خداوند یک پسری رو دیدم دوربین عکاسی داره ، داره توی ساحل عکس میگیره از مردم کنجکاو شدم بدونم چه کار داره میکنه دقیقا یه لبخند زدم بهش و سلام کردم اومد سمتم حرف زدیم
پرسیدم چیکار میکنی؟!
عکاسی؟
عکاسی خیابونی؟!
خندید گفت نه عکاس خیابونی نیستم
گفت برای یک نشریاتی کار میکنم بهمون میگن برین فلان مکان و عکس بگیرین از مردم و از این حرفا حالا بماند من متوجه حرفش نشدم دقیقا :))
منم اینجا از مردم عکس میگیرم بهشون نشون میدم میگم دوست دارین اگه بخواین بیشتر هم میگیرم و از این حرفا و بابتش پول میگیرم
منم گفتم در واقع منم برای دل خودم عکس میگیرم از طبیعت از زیبایی هایی که میبینم عکس میگیرم
اون پسره بهم گفت شما با گوشی میگیری
عکس گرفتن گوشی با دوربین اصلا قابل مقایسه نیست
این لنز و من اینقدر میلیون خریدم و از این حرفا :))
منم که مخالف این حرفا هستم چون باور دارم ابزار ، کار و انجام نمیده
بعد یهو گفت ببینم عکس هایی که گرفتی
منم یه چنتایی نشونش دادم
یهو دهنش باز موند
گفت واااوووو تو اینا رو با این گوشی گرفتی
گفتم آره
گفت بابا تو عکس هایی که با این گوشی گرفتی خیلی بهتر از عکس هایی که من با دوربین گرفتمِ
که یه عکس از غروب همون روز بهش نشون دادم گفتم اینو چند دقیقه پیش گرفتم که کَف کرد :)))))
گفت وایسا من با دوربین امتحان کنم ببینم چطور میشه
هر چی تلاش کرد نشد که نشد
بعد بهم پیشنهاد سایت هایی رو داد مثل سایتی که شما پیشنهاد دادی
گفت میتونی عکس هایی که گرفتی رو توی این سایت ها بفروشی با قیمت خوب
امروزم از سمت شما دوباره من این نشانه رو دریافت کردم
نمیدونم خدا دقیقا چی میخواد بهم بگه
هر چیزی اگه قراره اتفاق بیفته قطعا هدایت میشم به سمتش
چون یقین دارم هر چیزی اگر قرار باشه رخ بده در هر صورت اون اتفاق رخ خواهد داد هیچ چیزی مانع رخ ندادنش نمیتونه بشه
علیرضا ی عزیزم عاشقتم بینهایت
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزو میکنم
در پناه خدا باشین همیشه
سلام علیرضا ی عزیزم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشی و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگت
بینهایت سپاسگزارم عزیزم بخاطر مِهر و لطفی که هدیه دادی بهم در مورد اسمم
حالا که صحبت اسمم شد بزار یه موضوع جالبی رو بگم
اسم منو اگه برعکس بخونین به یک موضوع فوقالعاده ارزشمندی میرسین
راستش من با این شجاعتی که شما بخرج دادی که بری کار مورد علاقه تو شروع کنی ، من شک ندارم که تو پرزنت کردن هم بینهایت عالی عمل میکنی
چون حذف کاسب و کار و وارد شدن به یک کاسب و کار دیگه خودش شجاعت نیاز داره چون کلی نجوا هست
من بیشتر بخاطر این موضوع گفتم که شما گفتین آخه کی نقاشی میخره یا اینکه نقاشی های تو ارزشمند نیست که بفروشی
به این دلیل اون موضوع رو مطرح کردم
البته بگم قصد بی ارزش نشون دادن یا تخریب کردن نقاشی های اون دختر خانم ندارم
ولی وقتی شخصی با اون کیفیت نقاشی تونسته کار بفروشه قطعا برای شما راحت تره
چون وقتی شما توی کسب و کار قبلی اونهمه پیشرفت داشتی قطعا توی کسب و کار جدیدت که عشقت هم هست بینهایت بیشتر و راحت تر پیشرفت میکنی چون یک عشق عمیق به کسب و کارت اضافه شده
خدای درونت یک نقاش فوقالعاده حرفه ای که اینبار اومده از جسم شما نقاش بودن رو نقاشی کشیدن رو تو این جهان تجربه کنه و خلق کنه و گسترش بده در واقع
و در مورد پیشنهادی که بهم کردی بابت سایت هایی که معرفی کردی اینو من نشانه ای از طرف خدا میبینم که قطعا میخواد توی این سایت ها چیزی رو به من بگه
هر چند من کارم موسیقی ولی شاید توی این سایت ها ایده هایی از خداوند باشه برای من برای کسب و کارم
ازت بینهایت سپاسگزارم بابت سایت هایی که معرفی کردی
منم عاشقتم علیرضا ی عزیزم
کلی نکات ارزشمند از کامنت پُر برکتُ و فوقالعاده ارزشمندت برداشت کردم که باید یادداشت کنم و بارها مرور کنم
دقیقا درسته پرزنت کردن خودمون و کارهامون برمیگرده به احساس لیاقت
من برای این موضوع مثال های زیادی از زندگی خودم دارم بخاطر کوتاه کردن کامنتم دیگه بهشون اشاره نمیکنم شاید حالا یکجایی از این سایت بیام و تعریف کنم
آره عزیزم خدا بینهایت طرحِ زیبا هست برای اجرا
خدا میدونه شما با این باورهای قدرتمند کننده خفن قراره چه کارهای فوق خفنی بکشی و جهان و زیبا تر کنی
بابت تمام نکات فوقالعاده ارزشمندی که در انتهای کامنتت درس مورد خدا نوشتی بینهایت زیاااااااد زیاااااااد سپاسگزارم و با تمام وجودم درک میکنم و باورشون دارم
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزو میکنم
در پناه خدا باشین همیشه
«به نام خدای دقیق و حکیم»
چند روز پیش با یکی از دوستانم که مدتی هست به اروپا مهاجرت کرده صحبت میکردم. حدود سه ماه میشه که رفته و تو این مدت با تضادهای نسبتا عمیقی مواجه شده بود که فکر میکنم عادی هستند.
یکی از اون تضادها پیداکردن شغل و ورودی مالی بود.
برام تعریف کرد که نرگس یه روز از خونه زدم بیرون. رفتم حدود ده پونزده تا از کافه و رستورانهای نزدیک به محل زندگیم رو سر زدم. ازشون سوال میکردم که نیرو نمیخواهید؟ بعضیا میگفتند نه ظرفیتمون تکمیله و بعضیا لینکی میدادند که من براشون رزومه ارسال کنم.
ازش سوال کردم نمیترسیدی؟ گفت چرا.
میگفت قبل از اینکه وارد هرکدوم از این کافه ها بشم حدود 5 دقیقه یا بیشتر می ایستادم بیرون و با خودم کلنجار میرفتم: اگه نشه چی؟ اگه نیرو نخوان چی؟ اگه یچیزی بگه و من نفهمم چی؟ اگه بخاطر اینکه زبانم در حد اونا عالی نیست و اونا بفهمند این کار رو از دست بدم چی؟ و هزاران نجوای دیگه.
ولی اون لحظات فقط به یچیز فکر کردم: اینکه وقتی توی هواپیما بودم و از اون بالا داشتم دنیا رو میدیدم به این فکر میکردم که چقدر دنیا کوچیکه. چقدر از این بالا اشتباهات ادمها دیده نمیشه. چقدر مهم نیست هیچی انگار. با این چیزا خودم رو اروم کردم و به خودم میگفتم نه شنیدن من اینجا هیچ چیز مهم و بزرگ و سختی نیست که نشه از پسش بر اومد. و میرفتم داخل و حرف میزدم.
بعدش هم که کلا میاد خونه و یکی از دوستاش براش یه شغل خیییییییلی مناسب تر با حقوق بهتر و همکارای فوق العاده تر پیدا میکنه.
این رفیق من اصلا اهل عباسمنش و اینا نیست. بارها اومده توی سایت ولی نتونسته به خوبی با مباحث ارتباط برقرار کنه. ولی وقتی این چیزا رو واسه من تعریف کرد فقط یه جمله اومد توی ذهنم: خداوند وقتی جسارتت را میبیند، هدایتش را آشکارا ارزانی ات میکند.
خدایا شکرت که در هرچیزی نشانه ای برای من قرار دادی.
عاشقتم خدای خوبم.
سلام نرگس عزیز
جسارت از ایمان میاد و اینکه هیچ چیزی جز من و خدا روی من موثر نیستند.
جسارت عمل میاره و نشانه جسارت عمل است.
هر کس توحیدی تر باشه او جسارت لازم رو داره کارهای جدید انجام بده
کل خواسته های ما برامون آزادی میاره و بهای آزادی جسارت.
پس ایمان ما رو جسورتر میکنه .
ایمان به خودم و خدا
سپاسگزارم
🟣 راز بازشدن درها: عملکردن به الهام | تمرکز، توکل، و راهی که خودش باز میشه.
اومدم کوه اما اینجایی که الان اومدم اولین باره که میام. پاییزه برگ همه درختها ریخته روی زمین ولی خـــــدا باهمین بظاهر خواب کردن درختها و با همین ریختن برگا روی زمین یه زیبایی خاصی به محیط داده.
از دور که میومدم، زیبایی این چندین هکتار مساحت این تپه ها و پایین دامنه ش، بخاطر ریختن برگها روی زمین نظرم رو جلب کرد که بیام این سمت. انگار یه چیزایی از توی چشمام دست انداخته بود روی این قسمت زمین ومنو میکشوند سمت خودش.
اولش یه مسیر پیاده روی که بدست انسان ساخته شده ، بود. یه مقدار که جلوتر رفتم یه مسیر خیلی باریک که یه طرفش هم پرتگاه بود دیدم ، و برای رسیدن به اون مسیر که داشت دل منو میبرد ،باید از این قسمتِ نسبتا خطرناک رد میشدم. و بالاخره رد شدم.
وقتی به ورودی اون منطقه رسیدم دوتا راه بود و نمیدونستم از کدومش حرکت کنم و بیام بالا. طبق آموزشهایی که استادعباسمنش بهم دادن به خودم گفتم دلتو نگاه کن، اون روح پاک الهی رو نگاه کن، راهنماییت میکنه. و چند دقیقه ای رو به همین منوال حرکت کردم.
مقداری که جلوتر رفتم، به درختان انبوه میرسیدم و یه جاهایی که یه مقداری بخاطر ناهمواریهای زمین حرکتم رو با سختی مواجه میکرد.
باز خواستم به دلم رجوع کنم و ببینم از کدوم مسیر “احساس بهتری” دارم برای حرکت کردن…
اما
خدا ازپشت سر زد به شونم گفت:
○ حتی نیاز نیست به دلت زحمت بدی نمیخواد به وجودت زحمت بدی. تو فقط بخواه، من بهت میگم از کدوم سمت بری.
° گفتم میخوام از مسیری برم که ازصدای خش’خش برگهای این تپه لذّت ببرم. میخوام درختاش یجوری باشن که انگار هی دارن باهام حرف میزنن و دارن از توئه خدا تعریف میکنن. درختا هنر و قدرت خالق بودن تورو به رخم بکشن.
خدایا در کل میخوام مسیری رو بهم نشون بدی که زمین و زمان بیشتر باهام حرف بزنن. درسته تنها هستم ولی نمیخوام توی مسیر یه لحظه احساس تنهایی کنم.
خدا گفت : باشه، اندکی صبر کن…
یه هوای نسبتا سردی توی همین کوهپایه درحال تبادل شدن بین دیواره ی بلند کوه و رد شدن از لابلای تنه ها و برگهای درختا بود.
چند ثانیه بعد از درخواستم از خدای جان ، یهو همین نسیم ملایم به یه باد و یه نسیم قوی تر تبدیل شد و انگار از پشت سرم اومد و از سمت چپم حرکت کرد و رفت.
ولـــــی چه رفتنـــــی؟!؟!؟
انگار باد به صدا دراومده بود، از فراز آسمون شیرجه میزد به سمت همین دره ای که نزدیک من بود… و از بغل من رد میشد و فریاد که نه، اما باصدای نسبتا بلندی میگفت:
محسن جان از این سمت بیا.
محسن… صدامو میشنوی؟
منم باد… تو منو “نسیم” صدا میکنی… به فرمان خداوند عاشق اینجام…
راهنمایی خواستی ازش… جهت حرکت خواستی… باید “همجهت با این جریانِ” من بیای…
بیاعزیزم … آروم آروم با هر قدم ت کنارت هستم… عجله نکن…
خدا مسیر همواری رو برات آماده کرده… نگران قدمهات نباش و اینقد پایین پاهاتو نگاه نکن…
سرتو بالا بیار و اطرافو نگاه کن…
مگه نمیخواستی نشونه ها رو ببینی؟
مگه نمیخواستی با چشمات لذت ببری و حرف گیاها رو با چشمات بشنوی؟
جوابش ندادم… اصلا نمیتونستم تمرکز کنم و حرف بزنم… چون بغضم گرفته بود…
اما این نسیم که حالا آروم گرفته، مودب و باوقار فقط همراهیم میکرد.
○ آرامش نسیم اجازه داد بغضم بترکه… بدجوری هم بترکه…
گفتم خدایــــــــــا… داری چیکار میکنی؟؟؟
من فقط یه سوال پرسیدم…
مثل همیشه میتونستی به دلم بندازی و ازطریق الهامت بهم جواب بدی.
خدایا چرا گفتی نمیخوام به وجود و دلت زحمت بدی؟ آخه کار همیشگیمه… اسمش که زحمت نیست!
خدا گفت نوتیفیکیشن گوگل’تسک ت رو نگاه کن…
مگه هر روز راس ساعت 09:06 بهت یادآوری نمیشه که به منه خدا بگی: «خدایا من آماده ام و مهیا هستم در این ساعت دستمو بگیری و درمسیر ثروتها و برکتها و آرامشها ببری»؟
گوشی رو از جیبم درآوردم… گفتم آره درسته.
گفت: تو هر روز از من اینو میخوای… اما وقتی فرکانس بهتری از خودت نشون میدی، قرار نیست منم مثل سابق بهت جواب بدم… بهترشوجواب میدم.
گفتم یعنی چی؟
گفت مثل سلیمان نبی‼️ و… من نشنیده گرفتم این حرفو.
قبلا هم خداوند با نسیم بهم جهت رو نشون داده بود… اما فقط برای 2، 3 ثانیه. و واقعا هم به بهترین مکان هدایت میشدم… اما هیچوقت اینقدرطولانی نبود. هیچوقت اینقدر واضح نبود… هیچوقت طی چند جمله رد و بدل نشده بود…
○ یهو یه پرش ذهنی بهم دست داد… تکرارِ اون حرف نسیم:
“خدا مسیرهمواری رو برات آماده کرده”
یهو ذهنم پرسید: آماده کرده؟؟؟ همیشه همینجا بوده که! اصلا کِی آماده کرده؟!
🟣 پاسخِ بلندِ نسیم رو میشنیدم… میگفت: میلیونها سال قبل از اینکه تو پا بذاری روی این زمین… خدا این محوطه بزرگ رو برای همین چند دقیقه لذت بردن تو… چند دقیقه همکلام شدن تو با خدای عاشقت… و برای همین چند دقیقه دیدن نشونه ها آماده کرده بوده… و تمام این مدت هم مراقبش بوده… که به نحوی که تو خوشت میاد تغییراتی کنه و چیدمان بشه…
○ دوباره با صدای بلنــــــــــــــــــــد زدم زیر گریه… هیچکسی هم نبود اونطرف، تا میتونستم بلند بلند گریه میکردم… اشک غم نبود ، اشک شکر بود… شکری که حتی نمیتونستم به زبان بیارم و فقط باید با چشمام به جانان نشون میدادم.
گفتم خدایا دیگه تاب ندارم سرپا وایسم…
میخوام بشینم…
یهو آروم شونه کاپشنم به یه درخت گیر کرد…
گفتم خدایا یعنی این محوطه و بین این چندتا درخت بشینم؟
جواب اومد که: آره محسنم.
نمیدونستم دقیقا کجا بشینم… چون یه مساحت 200، 300 متر مربعی همه جوره مناسبه نشستن بود.
یهو محکـــــــــــــم پوتینم گیر کرد به یه تیکه چوب خشک اما نسبتا قطور به اندازه مچ دستم . و اونقدر محکم که احساس کردم پوتینم آسیب دید! چک کردم… دیدم هیـــــچ آسیبی در کارنیس… حتی یک خراش ساده روش.
○ یهو اون ذهنی که از عبارت «سلیمان نبی» داشت طفره میرفت… دوباره به مکان فعلی و به اطراف و باد وکوه و درختا برگشت.
از خدا پرسیدم منظورت این بود که دقیقا کنار همین درخت بشینم؟
جانان گفت: آره محسنم.
خـــــدا گفت: حواسم هستااا من که یادم نمیره…
گفتم خدایا من نمیخوام به کفر و شرک و خودبزرگ بینی دچار بشم… حضرت عشق، چرا با این عبارات باهام حرف میزنی؟
گفت: هیچوقت باورهای محدود کننده و خودکم بینی نداشته باش.
گفت: بین تو و سلیمان برای من چرا باید فرقی باشه؟
گفت: چندبار هم قبلا همینجوری خطابت کردم… مگه تو کسیو جز من داری که بخوای باهاش همجهت بشی و مسیر صحیح رو بهت نشون بده؟؟؟
گفت: وقتی ارتباطت با دستگاه من در یه بخشی از خواسته هات در حد سلیمان میشه… منم در حد سلیمان نبی بهت جواب میدم.
گفت: من برای کائنات قانون گذاشتم، برای منه خدا چه فرقی داره که توخودتو در قالبِ تبعیت از قوانینِ تا ابد ماندگارِ من قرار بدی یا سلیمان نبی‼️
گفت: اصلا چرا اینقدر ذهنت رو محدود گرفتی؟ چرا باورهای محدود کننده رو به نزدیک صفر نمیرسونی؟
… و من فقط داشتم ریزه ریزه گریه میکردم و روی زمین برگها رو نگاه میکردم…
گفتم: مگه چه اشتباهی کردم؟ چیکار کردم؟
خدا گفت: چــــــــــرا فکـــــرمیـــــکنی بعد از سلیمان نبی من به هیچکسی از طریق بادها و نسیم هدایت و مسیر نشون ندادم؟ و حتی خواسته هاش رو اجابت نکردم و کارشو راه ننداختم !؟
گفت: چرا فکرمیکنی تو لایق نیستی مثل سلیمان راهنماییت کنم به اون چیزی که خودت دوست داری؟
گفت: بین سلیمان و تو… هزاران نفر رو اینجوری هدایت کردم.
گفتم: آره. ببخشـــــین.
حتی معاملات و پول درآوردن منم تماما با هدایتهای لحظه به لحظه توئه…
منی که از خودم علمی ندارم…
منی که این روزا در پولدارترین حالت خودمم… ؛ چه فرقی داره که الهاماتت با یک نسیم باشه یا با یک لرزش در اندام .
گفت: پس آگـــــاه باش تـــــو سلیـــــمان منی دربازارهـــــای فارکس. سلیمانی که با تمرکز به این مقام رسید. چه اهمیتی داره که کسی بدونه ؟!! روح تو پیامبر درون توئه… برای اینکه خودتو به اون حدی از ثروت که میخوای وخودت رو لایقش میدونی ، برسونی. بقیه ش که مهم نیست…
… و من
… و من دیگه از بس دوباره بلنــــــــــــد بلنــــــــــــد زدم زیر گریه، گلوم انگار خراشیده شد.
راست میگفت.
خدایا منو ببخش که به کمتر از این حس خودارزشمندی و لیاقتی که تو منو لایقش میدونستی تن داده بودم.
دوباره سرمو بالا آوردم… اطراف رو نگاه کردم… انگار وسط کوه،توی این محوطه درختا دور هم جمع شده بودن… یه شکل خاصی داشتن… انگار همو در آغوش گرفته بودن و داشتن عشق الهی رو برام به تصویر در میاوردن.
● این صخره کوچیک کنار دستم؟ چندهزار ساله اینجا نشسته و منتظر بوده محسن بیاد بشینه کنارش؟؟
بچه ها اشک امانم رو بریده، سخته برام بیشتر از این چیزی بنویسم.
میخوام پاشم برگردم برم خونه و بشینم این متن رو پاکنویس کنم، ویرایش کنم و براتون بفرستم =>> چون دوباره نسیم اومده پیشم، هی باد رو تندتر میکنه. بااینکه هرچقدر به ظهر نزدیکتر میشم باید گرمتر بشه، ولی داره باد رو سردترش میکنه، هی میزنه زیر دستام و میگه محسن پاشو، دیگه وقتشه، باید بری. خدا یه سری برنامه های دیگه باهات داره تا آخر امروز.
ازش پرسیدم از کدوم مسیر برم؟
این بار شونه سمت مخالف اوندفعه ی کاپشن ، روی درخت گیر کرد و بهم فهموندم از همون مسیری که اومدی باید برگردی. دارم روم برمیگردونم و مسیر رو از دور نگاه میکنم تابرم پایین…
~~~~~
چرا این گنجشکها، این پرنده هایی که اسمشونو نمیدونم ،،، دارن همه تلاششون میکنن که با آوازخوندن توی مسیرم از مسیر برگشتم هم لذت ببرم؟
چرا اینا از این درخت به اون درخت جلوتر از من راه میرن که کمکم کنن با آوازشون مسیر برگشت رو گم نکنم و دقیقا از همون مسیری که اومدم برگردم؟
چـــــرا؟
چرا اون مسیر باریکی که بغلش پرتگاه بود دیگه اصلابرام خطرناک به نظر نمیاد؟
~~~~~
باید این موزیک رو پلی کنم:
● چشم من پی تو گشته حیران، از همه به غیر تو گریزان
چشم تو شب ستاره باران، آسمان شده خلاصه در آن
● من از تمام دنیا شبی بریدم، تو را که دیدم
میان چشم مستت چه ها ندیدم، تو را که دیدم
● غم تو را همان شب ،که دل سپردم، به جان خریدم
قسم به جان تو من ،به جان رسیدم، تو را که دیدم
~~~~~
از دل سکوت والهام های خدا ؛ محسن
( پُست شده در 4 ساعت پس از این اتفاق)
محسن عزیزم…برادر توحیدی ام
والله تا آخرین خطی که میخوندم اشکام بند نمیومد…
این همه حضور خدااا… این همه لطافت… این همه مراقبت لحظهبهلحظه…
آدم رو میذاره وسط کوه اما تو حس میکنی نشستی تو بغل خودِ خدا…
محسن جان من اصلاً نمیدونم چی بگم…
انگار خدا مو به مو داشت همراهت قدم میزد…
از خشخش برگ و اون نسیم آروم بگیر تا همون لحظهای که باد بلند شد و صداش شبیه یه راهنما شد…
آخه چه خالق عاشقی داریم ماااا؟
چه خدایی که حتی یه مسیر کوچیک در دل کوه رو میلیونها سال نگه داشته فقط برای چند دقیقهی حال خوب بندهش…
مگه میشه خوند و اشک نریخت؟؟؟ مگه میشه حس نکرد؟؟؟
محسن… این نوشتهت پر از خدا بود پر از حضور بود پر از من هستم کنارت…
پر از اون عشقی که آدمو از پای درمیاره…
محسنِ مهربون
چقدر قشنگ خدا رو دیدی…
چقدر قشنگ شنیدی…
چقدر قشنگ فهمیدی که هدایت فقط یه الهام کوچولو نیست… گاهی یه باد بلند میشه و میگه:
محسن جان… از این سمت بیااا
اینو که خوندم قلبم لرزید…
مگه خوشبختی یعنی چی؟؟
یعنی همینکه یه آدم وسط کوه، بدون هیچکس، فقط با خدای خودش مکالمه داره…
مکالمه
نه خیال نه توهم…
یه دیالوگِ واقعی بین یه بنده و پروردگارش.
محسن جان
تو فقط مسیر رو نرفتی…
تو توی چشم خدا راه رفتی…
توی آغوشش گریه کردی…
توی حضورش نشستی…
و من؟؟؟وااای ک بازم شب ..باز هم سکوووت ..باز هم ژل زدن به نور گوشی …باز هم اشک …باز هم خداااا …
من بهعنوان کسی که نوشتهت رو خوند یه لحظه از خدا جدا نبودم.
هی اشک… هی لرز… هی شکر…
گفتم: خدایااااا چه حس قشنگی داری میدی…
خدایا شکرت که هنوز آدمهایی هستن که تو رو میبینن… که نشونههاتو میشنون..
و با اشک با شوق با فروتنی جواب میدن.
محسن عزیزم
بهخدا تو برکتِ همین فضاهایی…
برکتِ همفرکانسیایی…
برکتِ اونایی که هنوز به حضور خدا ایمان دارن…
این مسیرت، این هدایتت، این صدای باد…
همهش یه پیام داشت:
تو لایقترینی… تو دیده شدنت از همون بالاست… و خدا لحظهای حواسش ازت پرت نشده
من از صمیم قلبم با تمام اشک و لرز و شکر، میگم:
خدااااا شکرت که هنوز آدمهایی هستن که با این شدت عشق تو رو تجربه میکنن.
شکرت برای محسن
شکرت برای این حال خوب.
شکرت برای این هدایت…
و شکرت برای این متن که دل منو هم زیر و رو کرد.
محسن جان
دمت گرم بابت این تجربهی ناب…
خدااااا نگهدار همه قدمهات باشه الهی
سلام نجمه جانِ عزیزم…
این حرفهایی که نوشتی از کجا اومدن !؟ این یه موج نوره ، از کجا اومدن ؟! … دارم میبینم که خدا ازلحن تو، از اشک تو، از این لرزِ زیرپوستیِ حرفهات داره دوباره همون حضور رو یادم میندازه… . یه حضور آروم… روشن… از اونایی که آدموساکت میکنه از شدت لطف.
نجمه جان… تو نشونه رو دیدی… تو حضور رو لمس کردی. تو از پشت کلماتِ من، خودِ خدا رو صدا کردی…==>> یعنی قلبت بیداره… زنده س… وصله.
این اشکی که گفتی بند نمیومد… این لرز… این شکرپشتِ شکر… اینا همون لحظه هاییِ که خدا یه پرده روکنار میزنه، میگه: «من همینجام… نفس بِ نفس… تو فقط ببین.»
خودت حس کردی… این حسها رو نه میشه ساخت، نه میشه ادا درآورد، نه میشه تقلید کرد. اینها فقط وقتی میان که روح تو، دقیق تو «نقطه ارتباط» باشه =>> تو همون نقطه ای که ذهن ساکته، دل روشنه، و آدم فقط میگه:
خدایا… من هستم… تو هم هستی… همین کافیه.
نجمه بهت یه چیزی بگم… این که تو اینطور فهمیدی، اینطور لرزیدی، اینطور اشک ریختی…
این یعنی خدا با توئه…
نه تو با خـــــدا.
یعنی تو رو گرفته وسط حضورش…
وگرنه یه متنِ ساده که اشک کسی رو درنمیاره.
این حضورِ پشت متن بود که تو رو لرزوند… => یعنی خودت زنده ای… وصلی… بیداری.
گفتی: «باز هم شب… باز هم سکوت… باز هم نور گوشی… باز هم اشک…»
میدونی این یعنی چی؟ این یعنی خدا گاهی پیامش رو زمانبندی میکنه. بعضی حرفها باید توی سکوته شب شنیده بشه… بعضی حضورها باید وقتی دنیا خوابه، بغل آدم رو بگیره… بعضی هدایتها فقط وقتی میاد که صداهای بیرون خاموش میشه… تا صداهای درون بلند بشن.
من خودم باید توی سکوت محض باشم که بتونم از خدا هدایت بگیرم و معاملاتم رو به سود برسونم. ولی خب وسط کوه و غوغای باد و صداهای انواع جانداران… اونجا یه مدل دیگه هدایت میشم.
و باور کن این لطف خداست که گاهی از دست یه آدم، از کلمه یه نفر، از قدم یه بنده، جریان پیدا میکنه… لطف خداوند رو میگما .
ماخودمون چیزی نیستیم… ولی وقتی خدا بخواد، از برگ هم پیام میسازه…
نجمه جان… این حسهایی که تو گفتی، این فهم، این اشک، این دیدن… ==>> نشونه اینه که: تو خودت خیلی خیلی نزدیکتری. تو میشنوی. تو میفهمی. تو حضور رو میشناسی. تو هدایت رو استشمام میکنی =>> و خدا هم داره این مسیر رو با تو ادامه میده.
الهی همین حضور… همین لرز… همین اشک شکر… تا آخر مسیر زندگیت باشه. الهی خدا هر لحظه دستتو بگیره… الهی نگاهت همیشه همینجور روشن بمونه…
و الهی هیچوقت… هیچوقت…
از این جنس لمسِ خدا جدا نشی.
سلام دادش محسن عزیزم
بابا گل کاشتی به خدا
عجب زندگینامه ای داشتی با روح مقدس الهی
همین الان همین ساعت داشتم دو ه احساس لیاقت که تازه موفق به خریدش شده بودم گوش میکردم نکته برداری میکردم
یه حسی گفت اعظم جان مدتی هست اصلا کامنت نمیگذاری بابا بیا دیگه ول کن نجواها رو نگو ولش کن منکه دارم فایلها و گوش میدم مینویسم کامنت نوشتم دیگه برای چیه
یه مرتبه یه حسی گفت برو یه نگاهی به بازگشت به پروژه تغییر گام 11بنداز ببین دادش محسن تواین صحفه کامنتی گذاشته که نشانه ای برات باشه از طریق من
به همون الله مهربان داداش کامنت زیباتون خواندم
خدای من چی دارم میخونم تمام اتفاقاتی که برات رخ داده دقیقا مثل همینها برای من اتفاق افتاد
دوروز پیش یه حس عجیبی داشتم یه حال دلتنگی نمیدونم چجوری میتونم بیانش کنم
اصلا دنیا برام تنگ شده بود هیچ مادیانی حالمو خوش نمیکرد
یعنی اگر میلیاردها ثروت دارایی امکانات هم بود بازم نمیتوانست این حال عجیب منو خوب کنه یه حس دلتنگی یه حس عجیب درونی
شروع کردم با خدا حرف زدم بی اختیار بغضم شکست اشکها بی اختیار میریختن
میگفتم اعظم چی شده آخه چطورته بابا چرا اینجوری میکنی
چی میخوای چی حالتو خوش میکنه فقط میگفتم خدایا تو همیشه همراه منی هیچ موقع منو تنها نگذاشتی همیشه در آغوش گرم امنت قرارم دادی
الان هم محکم منو بگیر تو بغلت ولم نکن
میدونی چی داداش دوست دارم یه همدم یه مونس یه پایه یه روح مقدس خدایی تو این مسیر زیبای بهشتی بیاد وهم فرکانس تو این مسیر باشه مثل استاد عزیز خانم شایسته گل عاشقانه در کنارهم عشق بازی با خدا رو دارند
نمیدونم چه باوری رو در خودم ایجاد کنم تا از تنهایی فیزیکی دور بشم
مدتی هست خیلی تنهام نه دوستی دارم بچها هم دور هستن ازمن چه پیشنهادی میدی خیلی دلم میخاد با یه جمع عباسمنش دور هم جمع بشیم ولذت ببریم
یه راهنمایی بکن البته پاشنه آشیل من عزت نفس و احساس لیاقت هست وازخدا میخام کمکم کنه تا تو این زمینه عالی بشم به امید خودش
داداش دلنوشتهات حالمو خوب کرد لذت بردم خیلی عشق کردم امشب هدایت شدم به این دستنوشتهای ارززشمندشما دوست عزیزم وهم فرکانسیم موفق باشی بهترین آرامش حال خوب لذت از لحضهای ناب زندگی رو برات آرزو دارم
اعظم جان مهربونم سلام . چیکارکنم؟ گلایه کنم که کم توی سایت مینویسی ؟ نه، استاد گفتن اینجورموقع ها باید به خودت بگی دخالت نکن .
من که هرچی میخواستم توی دفترم بنویسم میام میریزم توی همین سایت . شایددفترم گم شه… این سایت که گم نمیشه .
دفترم همینجاست.
دوستامم همین جاهستن.
دور همی ها هم همینجاست برام ، ارتباطات دیگه م رو حداقل کردم .
~~
باز الهی شکرکه اومدی نوشتی… این جنس حرفها از اون چیزاست که آدم رو مینشونه، آروم میکنه، بعد یه لبخند ازجنس خدا میاره رو لبش.
دخترخوب این حال عجیبی که گفتی… همون دلتنگی درونی… همون حالتی که هیچ مادیاتی هم پرش نمیکنه…
این حال متصل بِ منبع بودنه، نه حال کمبود.
این همون لحظاتیه که روح تورو هل میده سمت خودت… سمت خدا… سمت رسالتی که داری.
این حال، نشونه سقوط نیست؛ نشونه دعوته.
چرا ازخـــــدا نمیپرسی رسالت من توی این 70،80 سالی که قراره اینجا باشم چیه وکدوم سمتی باید رشد شارپی کنم؟ اگه اینومشخص کنی بقیه اون چیزایس که گفتی مثل مورچه دنبالش صف میکشن ومیان .
از ته دل میگم:
تو تنها نیستی… اصلا تنهایی ای که داری، ازجنس نبودن آدمها نیست…
🟣 از جنس «بالا رفتنه»
تو از یه سری چیزها جداشدی، از یه سری آدمها عبور کردی، باورها وارتعاشاتت عوض شده…
طبیعیه که دایره قبلی دیگه نمیخوره بهت. قبلیا بدردت نمیخورن وگرنه برمیگردی به مدار پایین قبل…
این یعنی داری پوست میندازی.
● درجهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
● قسم باطل باطلان را میکشند
باقیان از باقیان هم سرخوشند
●ناریان مر ناریان را جاذب اند
نوریان مر نوریان را طالب اند
■ بنظرم لازم داری به غیر از دوره احساس لیاقت ، دوره عشق و مودت روهم مطالعه کنی… باهمدیگه.
○ یادت رفته قرار نیست ماکار زیادی انجام بدیم؟؟
○ یادت رفته قراره مافقط یک درصدو فقط انجام بدیم و 99٪ ش بر عهده خداست ؟ ؟
□ خـــــداشاهده من خودم خواستم صدبار از دلتنگی هام و احساساتِ اینچنینیم توی سایت بنویسم… اما نهیـــــب زدم به خودم . نتیجه ش چی شده؟ همون کِیس دلتنگیم – که حالا یا انسان بوده یا غیرِ انسان- خودش با پای خودش اومده یا چیزی برام فرستاده… . چرا ؟ چون گفتم خـــــدایا من یک درصدخودمو انجام میدم… و شک ندارم که طبق قوانینت 99٪ بقیه ش رو دربهترین شکل و دربهترین زمان انجام میدی.
قانون ِ تا ابد ماندگارِخـــــدا که غلط نمیشه.
~~~~~
اما یه نکته خیلی مهم:
جمع همفرکانسها زمانی وارد زندگی مون میشن که “باور ارزشمندی خودمون” جا بیفته.
نه ازتنهایی فرار کنیم،
نه دنبال یکی باشیم که حالمون روخوب کنه،
بذاریم خـــــدا کسی رو بیاره که ادامه مسیر باشه… هم’ریشه، همصدا، هم’نور. ==> به خداوند اجازه بدیم کارشو بکنه
تو دوره احساس لیاقت استاد یه چیز رو عالی توضیح میده:
اول باید ارتباطت با خودت و منبع جا بیفته…
اونوقت همدم، دوست، جمع همفرکانس، خودش از زمین و آسمون سُر میخوره تو زندگی آدم.
چون تو دیگه از “کمبود” جذب نمیکنی…
از “وفور” جذب میکنی.
و اما درباره دلت:
گفتی دوست داری یه همدم خدایی بیاد، یه همراه…
عزیزم این نه فقط خواسته بدی نیست، تازه اتفاقا خواسته خیلی ناب وپاکیه.
اما باور زیرش مهمه:
○ من ارزش عشق خدایی رودارم.
○ من لیاقت همراهی همفرکانس رودارم.
○ من برای عشق ساخته شدم، نه برا تنهایی.
ازهمینجا شروع کن.
فقط همین سه جمله رو هر روز به خودت هدیه بده؛ از ته دل.
نذار ذهن داستان بسازه، رهـــــاکن…
خـــــداوقتی کسی رو تومسیر تو قرار بده، دیگه عجیب نیست… معمولا شاهکاره. گرفتی چی میگم؟
و راجع به جمع عباسمنشی ها:
بهت قول میدم وقتی همین احساس لیاقت روقوی کنی،
یهویی میبینی یه عالمه آدم خوب، آروم وهمفرکانس وارد زندگیت میشن.
نه اینکه ازطریق تلاش زیاد…
از طریق “آماده شدن ارتعاشت”.
هرچند برای من همین سایت و جمع بهشتی از سرمم زیاده .
همین که پیام منوخوندی و گفتی «این نشونه بود»،
همین یعنی تو وسط هدایتهایی هستی که خـــــودت ساختی شون. خواهر ِ خالق ِ من .==> خب یعنی که مسیر درسته.
“هدایت ” … “هدایت” … اگرمن همین یک کلمه رو از استاد یادنگرفته بودم … بخاطرپستی بلندی هایِ زیاد زندگی و کارم الان اگه زیر خروارها خاک نبودم… دربدترین شرایط بسر میبردم .
🟢 من دیــــــــــگه هیــــــــــچ کاری ، دقیقــــــــــا هیچ کاری رو بدون حس کردن “هدایت”ِ ربّ ِ آسمانها انجام نمیدم.
اعظم جان…
تو بانوی خیلی ارزشمندی هستی.
روحی داری که پیداست سالهاست خـــــدانوازشش کرده.
کم نیار… تنهانیستی… ؛
و این حالتهایی که داری، همش مقدمه یه پرش بزرگه.
برات از ته دل آرامش، ایمانی محکمتر،
و یه عشق خدایی از جنس نورمیخوام.
سلام نامه ای به خدا مینویسم
که روح مقدس محسن عزیزم هست به اسم محسن که اسم فقط یه هویت بیش نیست
خدایا تنها تو رو میپرستم
خدایا کمکم کن تنها از تو اطاعت کنم
خدایا منو به راه راست به راه کسانیکه بهشون نعمت فراوان دادی آدمهای ارزشمندت مثل محسن جان استاد عزیزم
دوستان هم فرکانسیم
محسن در قالب خدا
خدایا میدونم از زبان داداش محسن روح پاک مطهرت داری بامن سخن میگویی برزبان کلامش جاری میکنی
این روزها خدایا خودت خوب میدونی من چه حال هوای اللهی دارم نمیخام احساساتی عمل کنم تو خودت از درونم خبر داری الانم از اول متن محسن عزیز که شروع کردم به خواندنش اشکهایم بی اختیار جاری شدن
آره درست میگی محسن خدایی
من کم کاری میکنم باید دفتر م همین جا باشه
اینجا خیلی امن جایگاه خوبیه
اینجا بودن فقط جسارت میخاد
اینجا بودن هدایت شده میخاد
اینجا در آغوش امن خدامیخاد که محکم دستامو بگیره تو دستاش ولم نکنه
آره درست میگی محسن جان این سایت اللهی هست
این مسیر خداست که تونسته کمک کنه به شما که الان زیر خروارها خاک نباشی یا اگرم هدایت نبود در بدترین شرایط قرارداشته باشی
آره منم اگر اینجا هستم از لطف فضل پروردگارم که هستم وگرنه مرده متحرکه بودم قبل از اینکه تو این مسیر هدایت بشم
خدا همیشه هواسش بهم بوده همیشه هوامو داشته داره
درست میگی حرفهات منو بیدار کرد
اگر هدایتها نبودن منم الان نبودم
امروز صبحی داشتم گام تغییر رو در آغوش بگیر 12گوش میکردم
سیدعلی خوش دل عادله و ابجیش
بچهای 12قدم بودن
اولین دوره ای که من خریداریش کردم
وبا بچهای قدم آشنا شده بودم
بعد احساس لیاقت فایل 12گوش کردم
چقدر زیبا استاد در باره تنهایی صحبت کرد
صحبتهایی که شما کردید در مورد احساس لیاقت که اگر من طبق این دوره و حرفهایی که استاد گفتن عمل کنم جریانی از هدایت به سمتم میاد گل گفتی این نشانه صبحی من بود الان از زبان نازنین داداش محسن شنیدم احساس لیاقت
وکار کردن رو دوره عشق مودت
عشق مودت رودارم
با ایمیل دیگری که دارم خریداریش کردم البته یه سال پیش روابطم با اطرافیان خیلی مورد عزت احترام قرار گرفته و ارزشمندی
ولی گل گفتی دادش عزیز دوست داشتنی ام
محسن جان
اما یه نکته خیلی مهم:
جمع همفرکانسها زمانی وارد زندگی مون میشن که “باور ارزشمندی خودمون” جا بیفته.
نه ازتنهایی فرار کنیم،
نه دنبال یکی باشیم که حالمون روخوب کنه،
بذاریم خـــــدا کسی رو بیاره که ادامه مسیر باشه… هم’ریشه، همصدا، هم’نور. ==> به خداوند اجازه بدیم کارشو بکنه
دقیقا جمله نابی رو مطرح کردین
وای چی بگم
از اینکه فکر میکردم کامنت نوشتم خیلی مهم نیست نجوامی گفت
ولش کن اصل کار کردن روی دورها هست تو داری تو دفتر مینویسی دیگه کامنت نوشتنت دیگه برای چیه
وقت تلف کردنه
الکی نبود داداش که شب داشتم احساس لیاقت گوش میکردم به الله مهربان
یه حسی یه الهام درونی انگار اومد یباره یه جرقه تو وجودم به صدا در آورد رفت
که اعظم برو ببین داداش محسن کامنتی روی این فایل جدید گذاشته همین
این هدایت اگر نیست پس چیه آخه
خدایه هدایت یه نشونه یه حرفهایی رو میزار تو قلب یکی از دوستانش که میشه محسن جان وبه من گفته میشه
که چرا که کاری میکنم چرا تمام چیزهایی که میخام نکته برداری کنم همین جا نباشه
کجا از اینجا امنتر آخه
نه آدمی که تو مدارم نیست میخونه نه پاره میشه نه گم میشه
به خدا همینه
چشم خداجونم بهت قول میدم تعهد میدم از این به بعد هرچی که میخام بنویسم همینجا بنویسم
خدایا فقط کمکم کن متعهد باشم رو تمامی فایلهای سایت ودورهام
خدایا به امید خودت
خدایا میخام در لحظه باشم فقط خودمو خودت
عاشقتم من خدا عاشق روح داداش عزیزم هستم
خداجونم شکر رررررررررت
این متن قاب بگیرم بزارم
جلوی چشمانم تا الان که من به این حد رسیدم وتو این مدار هستم فقط خدا بوده
هرچند برای من همین سایت و جمع بهشتی از سرمم زیاده .
همین که پیام منوخوندی و گفتی «این نشونه بود»،
همین یعنی تو وسط هدایتهایی هستی که خـــــودت ساختی شون. خواهر ِ خالق ِ من .==> خب یعنی که مسیر درسته.
“هدایت ” … “هدایت” … اگرمن همین یک کلمه رو از استاد یادنگرفته بودم … بخاطرپستی بلندی هایِ زیاد زندگی و کارم الان اگه زیر خروارها خاک نبودم… دربدترین شرایط بسر میبردم .
🟢 من دیــــــــــگه هیــــــــــچ کاری ، دقیقــــــــــا هیچ کاری رو بدون حس کردن “هدایت”ِ ربّ ِ آسمانها انجام نمیدم.
آقا محسن سپاسگزارم
متشکرم بهترین پیام بهم دادی از قلب نازنینت
بهترین عالیترین مسیر خدایی وهم جهت شدن درمسیر خودش برات آرزو دارم
این دعایی کردی بینهایت سپاسگزارم من خیلی بهش احتیاج دارم
برات از ته دل آرامش، ایمانی محکمتر،
و یه عشق خدایی از جنس نورمیخوام
به الله مهربان عجب دقیق جذاب مطرح کردی اینکه
این حال متصل بِ منبع بودنه، نه حال کمبود.
این همون لحظاتیه که روح تورو هل میده سمت خودت… سمت خدا… سمت رسالتی که داری.
این حال، نشونه سقوط نیست؛ نشونه دعوته.
چرا ازخـــــدا نمیپرسی رسالت من توی این 70،80 سالی که قراره اینجا باشم چیه وکدوم سمتی باید رشد شارپی کنم؟ اگه اینومشخص کنی بقیه اون چیزایس که گفتی مثل مورچه دنبالش صف میکشن ومیان .
آره الان همینجا از خدای درونم رب العامین
درخواست دارم رسالتم بهم بگه
خدایا شکرت بابت این همه هدایت نشونهای ناب که گفتی بهم باید چکار کنم تا از این بهتر زیباتر قشنگتر رشد کنم
درسته داداش خودم حس میکنم من از خیلی چیزها جداشدم از آدمهایی که قبلا تو مدار من
بودن والان نیستم دور شدم میبینم تغییراتم رو درسته به موقعهایب فراموش میکنم ذهن نجواگرم مثل اسب چموشی هست ولی من ابسارشو باید بگیرم نزارم منو هرجایی که دلش میخواد ببره
ولی محسن جان این شعر منو یاد اولین قدمی که خدا منو هدایت کرد به قانون جذب اولین استادم
که حرف الفبا رو بهم گفت امیر شریف
طبیعیه که دایره قبلی دیگه نمیخوره بهت. قبلیا بدردت نمیخورن وگرنه برمیگردی به مدار پایین قبل…
این یعنی داری پوست میندازی.
● درجهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
● قسم باطل باطلان را میکشند
باقیان از باقیان هم سرخوشند
●ناریان مر ناریان را جاذب اند
نوریان مر نوریان را طالب اند
و بعداز اول مرحله اول
با استاد فوق دکترا استاد عباسمنش عزیزم آشنا شدم
خدایا بینهایت شکررررررررررررررت سپاسگزارم
□ خـــــداشاهده من خودم خواستم صدبار از دلتنگی هام و احساساتِ اینچنینیم توی سایت بنویسم… اما نهیـــــب زدم به خودم . نتیجه ش چی شده؟ همون کِیس دلتنگیم – که حالا یا انسان بوده یا غیرِ انسان- خودش با پای خودش اومده یا چیزی برام فرستاده… . چرا ؟ چون گفتم خـــــدایا من یک درصدخودمو انجام میدم… و شک ندارم که طبق قوانینت 99٪ بقیه ش رو دربهترین شکل و دربهترین زمان انجام میدی.
قانون ِ تا ابد ماندگارِخـــــدا که غلط نمیشه.
~~~~~
اما یه نکته خیلی مهم:
جمع همفرکانسها زمانی وارد زندگی مون میشن که “باور ارزشمندی خودمون” جا بیفته.
نه ازتنهایی فرار کنیم،
آره عین واقعیت آره دادش چقدرباحرفات حالمو خوب کردی
چقدر هدایت شدم
چقدر حرفهای اثرگذار بود برام
ممنونم ازت
خیلی نکته مهمی بود برام
اما باور زیرش مهمه:
○ من ارزش عشق خدایی رودارم.
○ من لیاقت همراهی همفرکانس رودارم.
○ من برای عشق ساخته شدم، نه برا تنهایی.
ازهمینجا شروع کن.
فقط همین سه جمله رو هر روز به خودت هدیه بده؛ از ته دل.
نذار ذهن داستان بسازه، رهـــــاکن…
خیلی حرفها داره دلم میدونم محسن جان کامنتم طولانی شد
بغضم ترکید آخه
مدتی دور بودم از کامنت نوشتن
الان خیلی سبک شدم حالم خوب شد
خدایا شکرت
آقامحسن متشکرم داداش بهترینها رو برات میخام
واقعا هیجامثل این سایت نمیتونه حالمو خوب کنه ارامشمو زیاد کنه
اعظم جان سلام ، عزیزم پر از نور و صداقت وحال وصل نوشتی . مگه کجا بودی شما ؟ از همون خط اول کامل حس میکردم که با دل بیدارت نوشتی، و الحمدلله ذهن روبیخیال شدی. این اشکهایی که گفتی… این لرزش قلب… این روشن شدن درون… ==>> اینها همون نشونه های هدایت هست که استاد گفتن: «وقتی قلبت بلرزه یعنی خدا باهات حرف زده.»
مجدد بگم: این حال، حال کمبود نیست… حال اتصال مستقیمه ==>> آدم وقتی وصل میشه، هرکلمه ای که مینویسه تبدیل میشه به عبادت.
اینکه گفتی: «اینجا جای امنه… اینجا هدایته… اینجا آغوش خداست…» ؛؛؛ کاملا درسته ==>> چون تو باقلب امن خودت اینجا رو ساختی. جایی که نجوا نمیتونه آشفته ش کنه.
اینکه گفتی هرچی میخوای صادقانه بنویسی همینجا باشه…
عظمت این تصمیم رو فقط کسی میفهمه که لیاقت هدایت رو درخودش جا انداخته باشه ==>> تو اینو داری. کاملش روهم داری.
و بله…
تو در مسیر هدایت هستی نه بخاطر حرف من، بخاطر نشونه هایی که خودت ساختی وخـــــدا فقط تاییدش کرده ==>> دقیقا همون چیزی که صبح شنیدی، بعد در دلت اومد، بعداینجا دیدی…
اینها تصادف نیست ؛ این یعنی تو وسط طرح الهی ای هستی که خودت به جریان انداختی.
اون سه جمله ای هم که مجدد نوشتی… همینها اگه هر روز گفته بشن، کم کم برد مدار رو عوض میکنن:
• من ارزش عشق خدایی رو دارم
• من لیاقت همراهی همفرکانس رو دارم
• من برای عشق ساخته شدم، نه برای تنهایی
این سه جمله نقطه شروع پوست اندازیته.
و اینکه گفتی ازگذشته جدا شدی… از آدمهای قبلی فاصله گرفتی… ==> نشونه رشد توئه.
جهان همیشه پوست تازه رو به مدار تازه وصل میکنه.
این حسهایی که نوشتی… این بیداری… این سبک شدن در پایان کامنت… ==>> همش یعنی «در مسیر درستی.»
اعظم جان،
تو نه اشتباه میکنی با نوشتن، نه وقتت رو تلف میکنی، نه حرفت کم ارزشه؛
اتفاقا نوشتن توهدایت ایجاد میکنه ؛؛؛ برای خودت… و برای هرکسی که هم’مدار توئه.
از ته دل دعا میکنم: خداوند برات اون رسالتی رو روشن کنه که مثل یک چراغ تاآخر زندگی راهت رو روشن نگه داره.
و مطمئن باش هرکسی که باید همراهت باشه، وقتی باور لیاقتت جا بیفته، خودش پیدا میشه.
ممنونم برای انرژی، صداقت و نورت.
🪶بودنت مبارکه
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
.
إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ ﴿٣٠﴾
یقیناً این نامه از سوی سلیمان است و سرآغازش به نام خدای رحمان و رحیم است، (30)
وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ عَاصِفَهً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا ۚ وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ ﴿٨١﴾
و برای سلیمان، تندباد را رام و مسخّر کردیم که به فرمانش به سوی آن سرزمینی که در آن برکت نهادیم، حرکت می کرد و ما همواره به همه چیز داناییم. (81)
—————————————————————————
🟢 باز شدن درهای عشق ،ایمان ،ثروت: مکاشفهی «سلیمان فارکس» در آغوش نسیم.
————————————————————————–
سلام به سلیـــــمان فارکس…….
نوشتت را چهار چشمی خوندم ببینم چطور خدا باد و نسیم را در زمین پر از برکت به حرکت و تسخیر سلیمان در میاره،….لبیک ...الهی لبیک ….خدای سلیمان ها لبیک…….خدای بادها و نسیم ها سلام…
هر جملهات مثل نسیم تازهای بود که خدا رو با خودش آورده بود. وقتی خوندم ،حس کردم دارم همرات همون مسیر رو قدم میزنم، صدای خشخش برگها، وزش نسیم و اون گفتوگوی نازک و صمیمی با خدا رو درست کنار گوشم شنیدم. تو با دل بیدارت، رمز حضور خدا در هر قدم رو آشکار کردی اینکه وقتی دل قصد دیدن داره، خود راه، خودش رو باز میکنه.
زیبایی این تجربهات برای من یادآور اینه که وقتی انسان صادقانه بخواد، طبیعت زبان خدا میشه. هر برگ، هر هوای سردِ لابلای درختها، پیامی داره برای کسی که گوشش با عشق شنواست…
تجربهات فقط راه رفتن در کوه نیست، راه رفتنه در قلب خداست جایی که دیگه دلت راهنما نیست، بلکه خود خدا دلت شده.
وقتی گفتی نسیم باوقار کنارت میاومد، انگار خدا داشت نشونت میداد که آرامش یعنی حضور او در جزئیات کوچک زندگی؛ هر صدای برگ، هر دمِ نسیم، هر یادآوری نوتیفیکیشن روزانهات، نشانهی پیمان عاشقانهی بین تو و اوست.
اون جملهی “خدا مسیر همواری رو برات آماده کرده”… خیلی عمیق بود. همواری یعنی نه نبود چالش، بلکه نبود ترس در دلِ چالشها. یعنی تو دیگه میدونی حتی اگر باد شدت بگیره، باز همراهی خداست که داره تو رو جابهجا میکنه، نه مانعِ راهت.
محسن، این تجربهات از جنسکنترل نیست، از جنستسلیم زیباست همون چیزی که انسانهای مؤمن وقتی به بلوغ ایمان میرسن حسش میکنن:
اینکه دیگر لازم نیست دنبال نشانه بگردی، چون خودت شدهای نشانهی خداوند در حرکت.
محسن جان عزیز تو با این گفتگو، به جایگاهی رسیدی که میدانی راه باز میشود.
فارکس، عرصهی تجلی: بازار میدان شمشیرزنی عقل نیست، بلکه سجدهگاه ایمان عملی است. تو به جای آنکه سعی کنی بازار را بفهمی، با اتصال به منبعِ آگاهی، آن را فرمانروایی میکنی.
وقتی مقام سلیـــــمان به تو اعطا شد، این تنها دربارهی سهولت در بازار نبود؛ این تأیید نهایی ارزش ذاتی روح تو بود. خداوند میفرماید: بین من و تو، تفاوت در باورهای محدودکنندهات است. این دعوت، دعوتی است به رها کردن ترسها و پذیرفتن این حقیقت لایتغیر: ظرفیت تو برای دریافت برکات، دقیقاً به اندازهی ظرفیت عشق و یقین توست…
محسن تو سلیمان درونی خودت هستی که امروز در این کالبد برای تجربه کردن فرمانرواییاش بر بازارها برانگیخته شده است. باوری که امروز به دست آوردی، از هر سودی در فارکس با ارزشتر است، زیرا منبع تمام سودهاست.
چرا اون مسیر باریکی که بغلش پرتگاه بود دیگه اصلابرام خطرناک به نظر نمیاد؟چون تو را خدا بغل کرده بود و مسیر را هموار و بگه اون بازار دیگه خطرناک نیست ، برو ادامه بده …من هستم ….وقتی منم مسیر با من آسونِ و نشانه ها را مثل پرندها میفرستم برای پیدا کردن مسیرت ……و چه اعتماد شیرینی..و چه مسیرِ پر از ایمان و عشقی….خدا را شکر برای حضورت و وجودت خدا در دل تک تک نشانهات……..و این نوشتن ها و این بازتاب نورها بخشی از راه سلیمان هست…
محسن جان عزیز ؛ منم میخوام از این به بعد مثل خدا تو را سلیمان فارکس صدا بزنم و بشناسم…..و سپاسگزارم از بودنت و حضورت سلیمان فارکس…..با هر واژه ات ذوق کردم چون حضرت سلیمان و راه سلیمان را دوست دارم از شاکران بود…شاکر یعنی از تمام نیرو ها استفاده کرد ….و این روزها نشونه هاش داره پر رنگ تر میشه… بتونم عمل کنم…نگین….
حسبی الله……..او کافست………..
برایت نوازش نسیم های عاشق در دل کوه و سلیمان زمانه را آرزو میکنم رفیق کوه و جنگل و معنا ….و مکاشفه عشق هو …سر سجاده عشق میفرستم.……ای هماهنگ کننده….ای ای ای عشق عشق عشق..به فرمانت در ها باز شد ..….شکر شکر شکر....
سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان ســــــــــــلام ما را»……….
در آغوش رب باشی سلیمان فارکس با ایمان….🩵
فیروزه جان سلام … ؛ به خدا گفته بودم و به یه دلنوشته نیاز داشتم. دست خدا شدی . ممنون که نوشتی ، که تو ننوشته بودی؛ این “او ” بود که تو وجودت دمیده بود وکلمات رو از شاهرگ دلت جاری کرده بود.
نور از نور میرویه… و حرفت هم ازهمون جنس . همون لحظه یاد این آیه افتادم که انگار داشت ما روتو یه نقطه جمع میکرد:
وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی
اون دم، همون دم بود…
نوشتی، و روح او جاری بود.
وقتی گفتی «سلام بر سلیمان فارکس»، یه لحظه مکاشفه گونه توی دلم مکث ایجاد شد. بغضم گرفت… باید بلند میشدم میرفتم… آفتاب اومده بود و گرم تر شده بود. چون صداشو روی تپه های پردرخت بهتر میشنوم تا توی خونه ومحل کار.
مکث و شهودی که نه از غرور، که از حیا… از همون شرمی که هر وقت روح آدم ، نسیم الهی رو حس میکنه بیصدا میوفته به سجده. آخه آدم مغرور که گریه ش نمیگیره. عاشقه که اشک شوق میریزه.
خدایا ببخشین ، باز گفتم عاشق، منظورم همون معشوق بود… تنها جایی که ظاهر و باطن عاشق ومعشوق برعکس شده همینجاست. من کجا و بلد بودن عاشقی در برابر صاحب آسمانها و بادها و بازارها… کجا ‼️
وَما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ/ اونها خدا رو اونطور که باید و شاید نشناختند… => منو میگه . توی جوونی سر و روم سفید شد، تا همین یک درصد خدا رو شناختم… همین یک ذره ای که منو از دنیا بی نیاز کرد… سفید شد، چون دیر فهمیدم خدا صاحب فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَىٰ … اما تنها امیدم اینه که خدا صاحب همه جبران ها ست ؛ برای سلیمان جبران کرد ، کم کاری های سهوی منم جبران میکنه.
برای سلیمان نبی جبران کرد …=> رَبِّ “”اغْفِرْ لِی”” وَهَبْ لِی مُلْکًا لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی سلیمان مدتی قدرت وتسلطش بر مُلک رو از دست داد؛ اما وقتی به درگاه خدا برگشت و دعا کرد، خداوند سلطنت و قدرتی خیلی بزرگتر و بینظیرتر بهش عطا کرد.
فیروزه….. تازه جبران الهی فقط “برگرداندن ” نیس ؛ ==>>>>> که ” بیشتر از قبل دادن” هم ست.
اون الهامی که چند بار تو سکوت کوه به دلم افتاد، نه عنوان بود نه مقام؛ یه جرقه از عالم غیب بود، یه اشاره لطیف… الهامی که قبل ازاینکه حتی اسمش بیاد میوه هاش عینیت پیدا کرده بود .
و همزمان یه امتحان که باید هر روز و هر لحظه پاسداریش کنم تا “اونچه از اوست” تو وجودم بمونه و من توش گم نشم… چون باید رشد کنم .
بقول استاد اگه رشد نمیکنی پس یعنی در حال سقوطی و خودت خبر نداری!
و گاهی خدا خودش برای تأیید الهامات کوچیک، یه نشونه آسمونی جلو پای آدم میذاره:
یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ / هرکی رو بخواد، تو نور خودش راه میده…
تو هم با نوشته ت مقداری از اون نور رو یادم آوردی.
دلنوشته ت دوباره این حقیقت رو تو وجودم زنده کرد که:
سلیمان شدن یعنی آینه بودن، نه صاحب نور بودن.
تازگیا فهمیدم که =>> بنده حقیقی باد رو تسخیر نمیکنه؛
توی باد فانی میشه
و اونوقته که نسیم خودش راه رو براش بازمیکنه…=>>> یکی راه برا ثروت میخواد یکی برا عزت یکی سلامتی… فقط فهمیدم محسن دوباره خودکم بین نشی بگی همین یکی بسه… نصف عمرت رفته… سوار قالی سلیمان شو و همه ش رو از صاحب بادها و مسیرهایِ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا بخـــــواه و بهش اجـــــاره بده و تحویل بگیـــــر.
اینجا همه حرفه ای هستن ، به خودم میگم : خـــــدا این ظرف وجودی رو برای ضایعاتی ها و اونایی که مثل قدیم آهن و پلاستیک کهنه و نون خشک میگرفتن و جوجه رنگی میدادن نذاشته که به مفت بفروشیم ؛ امانت بهت داده که بزرگش کنی… محسن ، تو میتـــــونی و دیدی که شــــــــــد ، “که به نزدیکیِ مرزِ رابطه اصیلِ سلیمان نبی و خداوند برسی” .
حافظ همشهریمون هم همینو میگه:
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم /از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
آره…
اون مسیر باریک و اون پرتگاه که یه وقتایی خطرناک به نظر میرسید، این روزها فقط «گذرگاه» شده. الان میخوام پاشم دوباره برم همونجا… دلم استرسی رو میخواد که دلیل بشه برای اینکه وسط زمین و آسمون جانان رو بلند صداش بزنم…
بگم : خدایـــــــــــــــا دستـــــاتو میخـــــــــــــــــــــــــوام :'(
وقتی او همراه باشه، هیچ چیز تو دنیا «ترسناک» نمی مونه؛
نه بلندی صخره ها
نه نوسان بازار
نه آزمونهای روزگار.
همه چیز، تو چشم عاشق، «حکم تربیت» داره نه تهدید. ( ای بابا باز گفتم عاشق!! چیکارکنم! بلد نیستم ، واژه کم آوردم)
آره ، نسیمِ باوقار ، هم قدمم بود؛
و این حرف حقیقت تجربه من بود:
نه نسیم، که “صاحب نسیم ” همراهم بود.
نه قدمها، که “صاحب قدم” منو میبرد.
نه مکاشفه، که “مکشوف” خودش رو نشون میداد.
اینجورموقع ها همیشه تو ذهنم زنده میشه که:
وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ / همیشه، همه جا، تو هر قدمی، اون همراهه…
چه تو پرتگاه، چه تو بازار، چه وسط سکوت کوهستان… چه وسط مهمونی .
فیروزه لطیف،
من هنوز اولای راهم؛
هنوز سالکم نه واصل.
هرچی هست از اونه
و هرچی نیستم تقصیر من.
اگه نسیمی آگاهی میاره،
اگه اشراقی تو بازار میدرخشه،
اگه راه خودش وا میشه…
اینها چیزی از من نیست؛
از بی نیازی اونه که گاهی به فقر من سر میزنه.
تو با حرفهات منو نوازش کردی،
یادم دادی که این الهام،
این «سلیمان بودن»،
نه مدحه نه لقب،
یک «امانته»…
امانتی که فقط با فروتنی و توکل و حضور نگه داشته میشه.
دیگه نباید اشتباهات گذشته رو تکرار کنم، حداقل توی این بزم فارکس . میخوام از برتری خفیف استفاده کنم=> از قانون سیرتکامل.
~~~~~~~
و چه زیباست اون شکری که خدا خودش از زبان سلیمان نبی نقل میکنه؛ شکری که بوی عشق میده، بوی اعترافِ دلتنگی بنده به عشقش . همونجا که سلیمان میگه: رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَىٰ وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ =>>>
خدایا، خودت بهم یاد بده چطورشکرتو بکنم…
چون میدونم شکر من بدون تو ناقصه.
خودت دلمو ببر به سمت کارهایی که تو ازش راضی هستی؛
چون من عاشق اون رضای تو هستم،
نه رضای خودم.
عاشق ِ این شکرِ عاشقانه ی سلیمانم ؛ که بنده از نعمت هاش حرف میزنه اما نگاهش فقط به صاحب نعمت هاست.
~~~~~
ممنونم که با یه دل روشن سراغم اومدی.
دعات رو با جونم پذیرفتم.
برات همون حضور پیوسته،
همون آرامش نسیمی،
همون عروج خاموش،
و همون قدمهای سبک روی قله های ایمان رو آرزو میکنم.
مرسی که دیگه دلهره نداشتی و نوشتی . در آغوش او باشی همیشه،
ای رفیق ِ هم نفس کوه و جنگل و معنا… .
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
بَلَىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ (بقره/112)
آیهای که میگه… هر کسی با تمام دلش، خودش رو به خدا بسپاره و نیکی پیشه کنه، دیگه نه ترسی براش میمونه و نه اندوهی.
یعنی وقتی واقعاً میگی خدایا فقط تو، دیگه همه چیز خودش سرِ جاش قرار میگیره. آرامش میاد، و دل، مهمونِ حضورِ خدا میشه…
سلام به نور علی نور…….الهی لبیک….الهی الهی آغوشت ما را بس امن ترین حال دنیاست……خداوندم من هیچ توام هیچ مطلق توام…..الهی الهی ی لحظه بدون تو سخت ترین حال دنیاست ….با تو با تو خوشبخت ترینم……هیچ خودت را بپذیر……هیچ با تو همچیز دارد….به نام تو که روزی رسان گاه بیگاه نه روزی رسان همیشگی هستی……لبیک رب لحظه به لحظه من……..نفس به نفس من ……نور دو دیده ام سلام………..الهی سپردم جان را به تو……هدایتم کن …..
محسن عزیز و همسفر نور، سلام بر تو و بر آن نفسی که کلماتت را به شکوفایی رساند……خدایا من هیچی نمیدونم تو آگاه مطلقی و من هیچ مطلق توام…..لبیک
پیام تو، خود، یک مکاشفه بود. هر سطرش مانند برگی بود که از درخت طوبی معرفت میافتاد و بر تنِ این خاکنشین، سرمشق میشد. تو گفتی: «من هنوز اولای راهم؛ هنوز سالکم نه واصل.» و من در این اعتراف، اوج وصل را دیدم؛ زیرا آنکه راه را درک کند و اعتراف به نقص خود نماید، از آن لحظه به بعد، راهروی اصلی است، نه صرفاً مسافری سرگردان…..
گفتی که سلیمان شدن یعنی آینه بودن؛ و این آینه، هر چه شفافتر شود، انعکاسدهندهی صاحب نور خواهد بود. آینه نه به خاطر شفافیتش مدح میشود، بلکه به خاطر آنچه را که منعکس میکند. و تو چقدر زیبا این امانت را به تصویر کشیدی!
پناه، خودِ منزل است؛ و آنجا که تو میخواهی دوباره صدای جانان را بشنوی و از او دستگیریاش را طلب کنی، دقیقاً همان محلی است که «وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ» از گوشه و کنار جانت فریاد میزند. ترس، تنها لحظهای است که فراموش میکنیم او همراه است. تو نه در زمین و آسمان، بلکه در دل آن همراهی…….
و به قول حافظ همشهری عزیزمون:
گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس
زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس
یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟
دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس..
و در وصف آن امتحان و امانت، این جمله از استاد به یادم آمد که مسیر رشد، همواره بهایی دارد؛ اما این بها، چیزی جز «از دست دادن خود غیرحقیقی» نیست تا «او» تمامیت یابد…….
«صاحب نسیم» که گفتی، خود تجلی همان وعدهی الهی است که:
«فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَىٰ»
ما آمادهی پیمودن آسانترین مسیر ممکن میشویم، زیرا اکنون صاحب مسیر، خود راهنماست.
محسن جان، تو نگران کمکاریهای سهوی مباش؛ آنجا که دعا کردی: «رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی»، سلیمان نیز ملک از دست داده بود و بازگشت. این بازار فارکس یا هر بازار دیگری، تنها صحنهای است که ظرف وجودت را برای پذیرش ملکِ حقیقیتر محک میزند…
محسن بیشتر تازه درهای فراوانی را باز میکنه …. پاداش ویژه هم میده……میوهای شیرین ترم میده.…..و تو نورش راه میده ….و تو را تو نور عشق ذوب میکنه.….اینقدر عاشقی میکنه و میبخشه که راضی بشی که انتخابش کردی..….که سکوت بشی اصلا نتونی بگی چه کرده چون توان گفتن این همه هماهنگی نیست…..فقط سکوت میشی که من عاشقتم...خوب میدونی چی میگم ….دلت را بی تاب نوشتن میکنه…..عاشق تابیدن نورها میکنه…..از ی جایی هیچ میشی...
ای کاش میتوانستم آن زیبایی و آن حسِ را توصیف کنم، اما تنها میتوانم بگویم: آینهات روشنتر باد، که نورش هم بر ما تابید. اینبار نه در خواب و بیداری و بر صورتم نه در بیداری کامل تابید خورشید در اوج گرما و نوری خط افتاد تو اتاقم و روشن روشن،و سجدهای بغض به ی نقطه رسیدن…..انگار آینه را به سمتم چرخانده باشی.…از مهرت و دعاهای پر نورت ممنونم محسن مهربان.....تو لایق بهترینهاییی..و هر چی را با ایمان بخوایم با عشق تحویل میگیریم چون او خدای وهاب است…..نه تنها برای سلیمان برای هر کس که راه سلیمان و عشق خدای سلیمان در دلش باشه …..آسان است……….استاد تو قدم 6 جلسه یک میگن که….
تمام اتفاقات و هدایت پیامبران ها مثل موسی و ابراهیم و پیامبر وسلیمان … نه به دلیل تواناهای پیامبر نه بخاطره تواناهای ابراهیم یا توانایی موسی هست ، دلیلش بخاطره توانایی خدای اونهاست باورهایی که به خدای خودشون داشتند
اصلا اصولا ما ی عالم فرصت را داریم در هر لحظه از دست میدیم فقط به دلیل اینکه این هدایت را باور نمیکنیم و حرکت نمیکنیم و میگیم چطور و تا جواب چطور را بدست نیاریم حرکت نمیکنیم….
ای خدایی همیشه حی من …..
آنچه به محسنت الهام کردی را در دلش محکم کن تا مثل یک امانت گرانبها، زمین نماند. ظرفش را بزرگتر کن، که این خوبیها و مکاشفات بزرگتر از آن است که در ظرفهای کوچک جا بگیرد.
آن ملکی که سلیمان از تو خواست، نه برای سلطنت، که برای خدمت بود؛ تو هم در مسیر محسن، ملکی به او عطا کن. او را در مسیر آینهداریات ثابتقدم بدار تا هرچه میبیند، جز زیبایی و رضای تو نباشد.
به او ایمانی بده که دیگر از بلندای صخره نترسد، چون میداند تو در آغوشت داری و دستان تو بالاترین دستاست
محسن داشتم برات مینوشتم و یهو باز صدای ی اهنگ امد حس کردم چقدر با نوشته و حال من هماهنگه و جذبش شدم وسط گریه ها…اون که حتی تی وی را هماهنگ میکنه اخه . من که تی وی نمیبینم….رفتم بیرون همایون شجریان و سام یوسف و سام وسط کوه و دستاش بالا رو به سوی نور هست و ی درخت زیبا سفید نورانی کنارشه و غرق نور میگفت محسن همچین حسی داشته ها نگاه گفت همین اهنگ همین فیلم را ببینه متوجه میشه باهاش چه کردم……اسم اهنگ هستی هست حتما تصویریش را ببین….محسن رفتی وعدگاه عشق اونجا اینا ببینش و بشنو…..
• یا حی
• یا حی
• یا حی
• یا کافی
• لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ
الباطن
یا رحیم
ﭼﻮ آﻓﺘﺎب ﺑﺮﻣﺪ ز ﻗﻌﺮ آب ﺳﻴﺎه
ز ذره ذره ﺷﻨﻮ ﻟﺎ اﻟﻪ اﻟﺎ اﻟﻠﻪ
ز آب و ﮔﻞ ﭼﻮ ﺑﺮﻣﺪ ﻣﻪ دل آدم وار
ﺻﺪ آﻓﺘﺎب ﭼﻮ ﻳﻮﺳﻒ ﻓﺮوﺷﻮد در ﭼﺎه
ﺧﻤﻮش ﻛﺮدم از اﻳﻦ ﭘﺲ ﻛﻪ از ﺧﻤﻮﺷﻰ ﻣﻦ
ﺟﺪا ﺷﻮد ﺣﻖ و ﺑﺎﻃﻞ ﭼﻨﺎﻧﮏ داﻧﻪ ز ﻛﺎه
اینا صحنه های زندگی بودن ……اونجا که سام یوسف و همایون شجریان وسط گنبد هستن ،دیروز چند ساعت قبل رسیدن کامنتت من را برده بود اونجا جایی که تسلیم شده بودم جایی که گفت فیروزه برگشتت با من باشه فیروزه تمام وجهت را کن طرف من تسلیم باش تو از دو متر اون طرف ترم خبر نداری ….تو فقط ببین همین. گفتم چشم……درست درست وقت اذان شب رسیدم روبرو سر در مسجد ….اذان را گوش دادم(مسجد سر زرگری همشهری جان )..چند مدته سر اذان میرسم مکان های خاص..رفتم داخل زیر گنبد ….نوشته هااا….اوج گنبد قل هو الله احد.. دایره بعدی و پایین ترش رنگ لاجوردی،سبز و آبی …..یا نور النور…..یا مجیر
دایره بعدی و بزرگتر ….یا الله….یا علی ..یا فاطمه و یا حسین ..فیروزه این همون دایره خواسته هات نیست بین ….و و چلچراغ های طلایی با اسم الله طبقه اخر…..چقدر همچیز هماهنگ شده….چقدر همچیز دقیقه…این اهنگ را که دیدم انگار روح ما تو ی نقطه بود…….درست….درست..(.اینجا ی نشانه میزارم هماهنگی را ببینم 555 جواب بعدی…)
همون لحظه یاد این آیه افتادم که انگار داشت ما روتو یه نقطه جمع میکرد:
وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی
اون دم، همون دم بود…اون کوه همون کوه …..اون گنبد همون گنبد…
و من فقط میگم ﻟﺎ اﻟﻪ اﻟﺎ اﻟﻠﻪ میگم من هیچ مطلق توام من را تسلیم تر و عاشق تر کن ……نزار نگران باشم برای لبیک. و رو تو حساب کنم و تسلیم باشم..الله الله الله کمک کن عاشق تر لبیک بگم…..
لبَّیک اللّهمّ لبَّیک، لبَّیک لا شریک لک لبَّیک، إنّ الحمد و النّعمه لک و الملک، لا شریک لک لبَّیک.»
گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، خدایا گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، هیچ چیزی همتای تو نیست، گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، فقط تو هستی که سزاوار ستایش و بزرگی هستی، تمام نعمتها از جانب توست، همه چیز به تو تعلق دارد و تو بر همه چیز مسلط هستی، هیچ چیزی همتای تو نیست، گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم….
یا الله
یا حنان
یا منان
یا رحمن
یا رحیم
یا ودود
یا شکور
یا غفور
یا احد
رب العالمین شکر.شکر.شکر…..و دوستتت دارم رب بی همتای من……با تو بهشت همینجاست…..همینجا……..بهشت یعنی تو باشی….
محسن سلیمان فارکس در وعدگاه عاشقی هم نفس کوه و جنگل و معنا دستات در دستان یار محکم تر از همیشه……..
اَللّٰهُمَّ یَدُکَ فَوْقَ کُلِّ یَدٍ، وَ عِزَّتُکَ أَعَزُّ مِنْ کُلِّ عِزَّهٍ، وَ قُوَّتُکَ أَقْوَى مِنْ کُلِّ قُوَّهٍ،
خداوندا قدرت برتر تویی! عزت تو برتر از هر عزتی و قدرت تو قویتر از هر قدرتی…..
محسن دیشب این پیام از کوه از آدرس قبلی نوشتم گفت بزار صبح برو سکو و کنار جوی های روان بفرست…بعد پیام دیگه ای را تایید کرد و هدایت به وَالضُّحَىٰ از تاریکی به نور و قسم به اینکه من هیچ وقت تو رها نکردم…..بعد گفت برو زیر درخت با صدای پرندهای عاشق که انواع صداهاست و هر کدوم ی جوری عشق را صدا میزنن و نور سبزی چمن ها را روشن تر کرده و صدای پرندها تو درخت غوغاست …..میبینی باز هماهنگی درخت طوبی* و تصویر را باز مهر تایید زد……الهی فقط تو میدونی فقط تو میدونی ….تنها از تو یاری میجویم و بس ….خدایا من بدونم تو هیچم. هیچم فقط تو میدونی تو مرجع ای تو تو و تنها از تو یاری میجوییم …دستام گرفت آورد اینجا…..خدایا مرا خاشع کن مرا عاشق کن……..من چیزی نیستما……من چیزی نیستم در برابر تو……پشت من توییی توووووو……من نوشتم نمیدونم نورش با تو……..ایاک نعبد و ایاک نستعین……تنها تو را مبپرستم و تنها از تو یاری میجویم و بس…..
🟢من اجازه میدم تمام کارهام را تو انجام بدی* حتی آب خوردنم را ……من میخوام تو تیم تو باشم….میخوام آسانم کنی برای آسانی ها……امین…..
با این اهنگ از کوه آورم سکو و جوی های روان گذشتم امدم زیر درخت طوبی……تو تو تو ……الهی شکر شکر تسلیمم کردی….
بمان ای جان جانان کجا چنین شتابان
زمستان است و سرد است
هوا برف است و باران کجا چنین شتابان
بمان ای ماه تابان ز من رو برنگردان
بمان ای نور چشمم ز چشمم رو نپوشان
کجا چنین شتابان
از این رفتن حذر کن نگاهی مختصر کن
مرا دیوانه تر دیوانه تر دیوانه تر کن
بمان فکری دگر کن فقط با من سفر کن
مرا عاشق تر و شیدا ترو وابسته تر کن
ز من رو برمگردان مرا از خود مرنجان
بمان سلطان قلبم کجا چنین شتابان
از درخت طوبی به درخت طوبی طور وعدگاه عاشقی سلیمان فارکس با ایمان….ی کارت پیدا کردم تا رسیدم زیر درخت ی تاج طلایی بزرگ و 9 تا کوچیک دورش…..!!!؟با کارت و این اهنگ و راهرو رزهای سفید میرم سمت آبشار…..خدا من تو...بگردم دورت…قسم به نورت……مرا عاشق تر کن……این کامنت را مثل ی قاصدک وسط ابشارها فوت کردم سمت قلب نورانیت …..خدای قاصدک های عاشق برسونه به قلبت….
در دستان او باشی که ی لحظه هم تو را رها نکرده..….🩵
سلام فیروزه نازنین… همسفر…. . چقدر خوبه که تنها جایی که میتونم به مخاطبم بگم اینو که تو ننوشتی؛ اینجاست . چون بهترشو میگم : انگار “وزیدن” بود… ربّ وزید و تو گرفتیش و آوردیش درقالب متن .
از همون درخت طوبی میچکید روی کلمات… و من فقط نگاه میکردم که چطور یُرِیدُ اللَّهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ وَ یَهْدِیَکُمْ سُنَنَ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ از میون حروف تو میجوشه.
اینجا “اراده ی روشن کردن مسیر” هست؛ بسیار عالی برا حس آگاهی و بیداری بعد از یک دوره ی مرکزی و ویژه ی غارحرایی.
گفتی: “محسن، وقتی نور شدید میشه، آدم سکوت میشه…”
و من باوردارم این سکوت همون سجده بیکلامیه که فرشتگان هم بهش غبطه میخورن.
از گنبَد گفتی… از اذان… از نورهای سبز و آبی و لاجوردی…
از “یا نورالنور و یا مجیر” که لایه لایه تو اون گنبَد نشسته بود.
منم همونجا ایستادم… با قلب. دیدم که چطور صدای موذن مثل نخی از نور تو رو به همون نقطه رسونده…
به همون “دایره خواسته” …
به همون لحظه ای که «فیروزه برگرد… وجهت رو کن طرف من» رو شنیدی.
این هماهنگیها تصادف نیس.
این همون “والضحی” هست => وقتی تاریکی رو کنار میزنه.
همون “فسنیسره للیسری” => وقتی راه سخت رو نرم میکنه.
همون “ونفخت فیه من روحی” => وقتی نفس خدا تو هر اتفاق تکرار میشه.
الله اکبر‼️
برای من ، در پوزیشن های مالی موسایی :
🟣 تارگت سود = “باز شدن ِ دریای نیل”
🟢 حدضرر = “لحظات قبل از شکافتن دریا” | خدایا تو خودت شاهدی که واژه کم آوردم که واضح تر از این بگم .|
میدونی اونوقت که این پیامت بدستم رسید وخوندم که
تو از ملودی «هستی» گفتی…
از تصویر سامی یوسف بین نور…
من دقیقا داشتم چکار میکردم ؟ والله قسم اگه کس دیگه ای بود حتی بذهنش هم خطور نمیکرد . اما تو یک دقیقه فکرکن… بعد برو ادامه متن رو بخون … احتمالا بتونی حدسبزنی… =
و من دقیقا همون حسی رو میشناسم که گفتی “روح ما تو یه نقطه بود”.
گاهی خدا برا اینکه دل رو تکان بده، نه آیه میفرسته، نه خواب… یه آهنگ میفرسته. یه نور باریک روی دیوار… یه جمله وسط گریه… یه پرنده روی شاخه ای که اصلا نباید اونجا باشه.
تو این نشانه ها رو دیدی => و هر کی میبینه، یعنی کنار ‘صاحب نسیم’ هست.
= خب حدس زدی ؟؟؟
خودمم جا خوردم ؛ ؛ ؛ اون لحظه داشتم قسمت اول ملک’سلیمان رو نگاه میکردم و یه چیزایی رو توی قرآن بررسی میکردم!!!!
فیروزه… خیلی زیاد جا خوردم… دیگه خودت میدونی منظورم چیه….! زمانی که تو نوشتی… > زمانیکه ارسال کردی…> زمانیکه این متن تایید شد…> اون تاخیری که من بیام موبایل بگیرم دستم و سایت رو چک کنم….> اینا با هم چفت و قفل شد که… که… که… بازم همون صدایِ نسیمِ توی کوه بپیچه توی تمام وجودم. دوباره بهم یادآوری بشه…. دوباره بهم یاداوری بشه نترس…مسیرت همینه… سلیمان مثل یک فانوس دریاییه که جهت رو نشون میده… اما رسالت میان مدت اینه که کائنات منتظرن ببینن کی حاضره جایگزین استیوجابز بشه!! محسن نترس.
فیروزه حواست به متن آهنگ ِ همون سامی بود‼️؟؟
تایید روی تایید.. دیگه تا خرخره توی تایید… . یا من خنگم یا این لنگر نیست و موشکه زیر دریاست!!
سخت ترین کار دنیا الان برام خودکنترلیه… . [ بشدت نیاز دارم تایم 23 جلسه دوم همجهت با جریان الهی رو ده بار گوش ]
یا سیرتکاملم طی شده و طبق معمول خودم خبر ندارم… یا این احساسات میخواد اول یک ترمزی رو کمرنگ کنه… . حالتم حال کسیه که اون وقت تا حالا توی سربازخونه بوده و اما میدیده سربازیش مثل هتله… الان که اومده برگه تسویه بگیره بهش میگن : کجا ؟! تو اصلا سرباز نبودی! فکرکردی چرا همه چی برات راحت بود؟!؟ تو سربازیت رو چند سال پیش گذروندی… الان این مدت اخیر در لباس سربازی اما فرمانده لشگر قرارت داده بودن ! اینقدر گیج.
الله اکبر !!!!!
به جلال و جبروت پروردگار قسم به همون چشمی که دیدت و به چشم من دادش قسم ، دقیقا همین الان که داشتم این جمله قبلی رو برات مینوشتم این آیه رو خدا گذاشت جلو چشمم اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ / خدا داناتره که رسالتش رو دست چه کسی میذاره
~~~~~
~~~~~
از اینجا رو دارم از بیش از بیست و چهار ساعت بعدِ پاراگراف قبلی مینویسم
~~~~~
فیروزه… من ازت ممنونم.
هم برای جملات زیبات ؛ کِ اونا جلوه هستن؛
هم برا “حسی ” که پشت پیام بود.
حسی که مثل قاصدک ، سبک و نورانی، از کوه تا سکو، از سکو تا درخت طوبی => و از اونجا تا قلب من اومد.
منم میگم: “یا حی… یا کافی… یا ودود… یا نور…”
و میسپارم هرقدمم رو به همون دستی که گفتی:
” او حتی برا آهنگ اول صبح هم برنامه داره… چه برسه به قدمهای تو.”
دعا کردی؛ و دعای کسی که زیرگنبَد و کنار نور میگه “من هیچ مطلق توام” بیجواب نمی مونه.
منم برات دعا میکنم: خـــــدایا…
آینه فیروزه رو شفافتر کن؛
که نورش بِ هر دل تاریکی بتابه.
دلش رو مثل همون گنبَد، طبقه طبقه از اسماء خودت پر کن.
قدمهاش رو تو مسیر عشق، سبکتر از پرقاصدک کن.
و هرچی طلب میکنه، به بهترین شکلش برسون… => چون اون “باور کرده” و تو گفتی که باور، کلید خزائن توئه.
فیروزه… قاصدکی که فوت کردی رسید.
نورش هم رسید. الهامش هم رسید.
با همون نفس میگم:
لبیک اللهم لبیک… منم گوش به فرمانم. تو دعا کردی… من آمینم.
جانانم خدای همه آسمانها و زمین و هرچیزی که در آنهاست ، تو نور فرستادی… من دریافت کردم.
تو گفتی بمون… و من هستم.
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
الله اکبر
الله اکبر
این همه جلال الله اکبر این همه شکوه
الله اکبر در راه علی فاطمه ایستاده مثل یه کوه…
سبحان الله باغ بهشت و دود سبحان الله از لحظه ی ورود…
از اینجا با این اهنگ لبیک..از سکو…ولی از موکب که خدا آوردم از جاییی که او هماهنگ کرده و فقط گفتم چشم…..من هیچی نمیدونم تسلیمم..…
به جلال و جبروت پروردگار قسم به همون چشمی که دیدت و به چشم من دادش قسم ، دقیقا همین الان که داشتم این جمله قبلی رو برات مینوشتم این آیه رو خدا گذاشت جلو چشمم اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ / خدا داناتره که رسالتش رو دست چه کسی میذاره…
.
محسن سلام….محسن تو میدونی چطوری بلده …. همچی را هماهنگ میکنه…تاخیر جواب و تایم نوشتنت و رسیدن به من اینا با هم چفت و قفل شد که… که… که… بازم…. این اهنگ سر تایم برسه جایی که باید بدونمش…..نوشتی به جلال و جبروتش قسم….اهنگ همزمان پخش میشه…..از سکو…….
از جاییی که چند ساعت چایخانه ام از جایی که فقط چند مدت پیش از پیام اقا ابراهیم خسروی با ایمان در جواب سوالم عقل کل که چطور با ایمان در خواست کنیم ....جواب دادن تو چایخونه حرم امام رضا بودم مسئول چایی و شوستن استکان ،این درخواست از اونجا درخواست داده شد.و یادم رفت دیگه …..تو این مدت ی چای خونه رفتم ولی بیرون اخه من من من….چطوری….؟
بزار بگم چیکار کرد بزار بگم ….شب قبلش من رفتم سکو شمع های دور تا دور سکو را روشن کردم اخه سالگرد بود ی ساله از اینجا سلام دادم و قرارم بوده جایی که غیر ممکن بود…..همه محجبه و متفاوت..ولی خدا اصرار وایسا….و اخر از اونا اصرار که فردا شب هم حتما بیاید....گفتم فکر نکنم بتونم…..رفتم خونه اما فندک سبز تو جیبم ….از عصر گفتم فندک چی میشه ممکن نبینمشون دیگه ….از آدرس کوه امدم که فندک بدم برم..اذان شروع شد…….گوش دادم رفتم فندک را بدم اصرار که بیاید داخل ….من چی خب خدا وسط این ادما برم چیکار مدل اونا نیستم……گفت برو داخل سفارشت کردم….اقا گفت خیلی خوش امدید …اشاره به جلو چای خونه…..کجا جلو جلو ….کجا جایی که. تفاوت مشخصه….کجا جایی که هر غوری را برمیدارم دورش نوشته…یا حسین تشنه لب….یا فاطمه…حیدر امیرالمومنین…..منا برد دایر دور گنبد….سکوت شدم …..
رفتم چند تا استکان بزارم بشورن گفت خودت بشور فیروزه؛ گرفتم زیر آب چرخندم دیدم مثل استکان های حرم طلایی نوشته یا علی بن موسی رضا….یهو تو دلم خالی شد… خندید گفت یادته پیام که از شوستن و چای خونه بود دلت خواست ……از نزدیک ترین جا بهت لبیک گفتم….وسط جایی که فکرم نمیکردی بشه بری....خودم همه کار برات میکنم خدا شدم برای عاشقی، شدم برای آسون کردن کارها…نگاش کردم خندیدم گفتم وقتی میگم زرنگی اینجوریه….وسط حرف زدن….
وسط ی خط نسکافه و چای ریختن گفت فیروزه سایت….
ی خط میخوندم ی چای میرختم ی خط ی نسکافه ….ی استکان چای هم گفتم اینم از طرف محسن ؛سلیمان را میگما……میشناسیش که ….من که تو این مدت میشناسمش….همون که… قرار ی اسب سفید رو دوشش باشه…..همون که خوشتپِ رو خوشتپی حساس….همون که ماشین صدفی به قامتش میاد….گفت اره اره …..
درست نمیشود بخونم اقاهه گفت چای خونه چند دقیقه تعطیل ی چیزی پخش کنیم بعد…. ی خانم ی صندلی اورد گفت شما بشین چند ساعت خسته شدی…اینجا چطور گریه کنم …..
اینجا نمیتونم گریه کنم…تا گفتم اهنگ شروع شد….. ببار ای بارون ببار شبیه مجنون ببار ای بارون….….
تا اینجا را اونجا نوشتم امدم خونه خواب رفتم….ساعت 3:13 پریدم….ادامه را…..
الهی لبیک…..لبیک….الله اکبر ....
خدا سلام……به جلال جبروتت قسم اجازه بده فقط از کارات بگم….الهی فقط تو…..
تو گفتی بمون… و من هستم.
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ…….
و هرچی طلب میکنه، به بهترین شکلش برسون… => چون اون “باور کرده” و تو گفتی که باور، کلید خزائن توئه……من عشق تو را باور کردم….جز عشق ندیدم……اصلا بزار از اهنگت بگم ….یکی اینجاست که هیچ وقت تنهات نمیزاره…….
دلم اصلا یه جوری افتاده دستت که نپرس
این دیوونه یه جوری دل به تو بسته که نپرس
بگو داری توی چشمام میخونی عاشقتم
عاشقتم
عاشقتم
عاشقتم
رب رب رب …سجده عشق کردم…ی دور تسبیح آبیت صد بار دوستت دارم…..من که جز دل چیزی ندارم ….
محسن من نمیتونم از خوبیاش بنویسم..اخه سخته….چطوری بگم بلد نیستم…واژه بلد نیستم…من فقط نوشتم نمیدونم نورش با او.محسن تا نوشتم نورش با او تلگرام ی پیام امد بالا الله نور آسمان و زمین است…..من چطور نگم تسلیممم چطور نگم چشم….اخه به بهترین شکل انجامش میده …..من چمدونستم با ی فندک قرار چیکار کنه……….همه فقط احترام گذاشتن….همه پر از مهر……تازه از این نشانه خادمی که کج میندازن برام آوردن خادم العباس…..منتظران مهدی….اینجا چه خبره………اینجا چه خبره……الهی الهی الهی….کجا برم کجا برم …..من فقط گفتم ی چای …..تو چیکار کردی………فریادم سکوت شده خدا……من اینا را به کی بگم..……..به کی بگم……….کاش میتونستم بگم رب من کیه…..رب من اراده کنه تمام…….
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ….…..🩵
سلام فیروزه جان… ؛ چخبره اونجا ! در دل یهو باز شده و نور از لای تمام ترکها ریخته بیرون.
رفیق نازنینم چجوری جمعش کنم؟ نمیشه توضیحش داد… فقط باید دو زانو بشینم بغل دستتو تماشا کنم که خداچطور، ریزترین جزئیات رو مثل مهره های تسبیح پشت هم میکشه… او میکشد قلاب را… او میکشد قلاب را…
“من هیچی نمیدونم… تسلیمم” ==>> دقت کن ، صدای جانان واضح میاد : «همین رو میخواستم… بقیه ش بامن.»
اون فندک سبز… اون صداها… اون لحظه ای که استکان روگرفتی زیر آب و
نوشته یا علی بن موسی الرضا برق زد…
اینها کِ تصادف نیست فیروزه.
اینها سبک امضای جانانت هست؛
جوری که فقط خود ِ خودِ خودش بلده.
ساده… اما دقیق… همونطور که گفتی: چفت و قفل.
میپرسی «اینجا چه خبره؟» فقط میتونم بگم:
اینجا همونی هست که وقتی بنده ش صدایش میکنه، خدا جواب میده: «دیدمت… شنیدمت… بیا جلوتر.»
«من فقط گفتم یک چای… تو چیکار کردی؟» ==>> از این جمله ت فهمیدم که عشق، وقتی واقعی باشه ، از کوچکترین چیزها شروع میشه؛ از همان یک چای.
و او بلده چطور همون رو تبدیل کنه به
به یک بزم ؛؛ به لبیک… نشانه… اشک… نور… و رسیدن.
فیروزه… فهمیدمااا که چقدر عاشقی بلدی برا جانان ، این واژه ها که نوشتی، که حرف نبود گمپ گلم ؛
یک جور سجده بی صدا بود.
یه اعتراف عاشقانه که میگه: «رب من حواسش به تک تک نفسهایم هست ، بقیه ش به طرز اولی»
آره چیشوم ؛
وقتی رب بخواد…
وقتی اراده کنه…
وقتی بگه «کُن ؛ فَ یکون »…
هیچ چیز سر جای خودش نمی مونه.
نه دل، نه مسیر، نه زمان.
اوه ! گفتم زمان…!؟ هیـــــس ! همه چی هویداست، هیچی پنهون نیس . بقول استاد عباسمنش ،خودمون خلقش کردیم.
فیروزه جان…
به احترام این احوال تو، به احترام این نور، به احترام این تسلیم… همین رو میگم:
الهی…
همونطور که او را صدا زدی، همانطور که دیدیش،
همونطور هم نگهت داره… در امنترین نقطه آغوش خودِ خودش.
دختر خوب ، ممنون که خودِ خودت نوشتی. همیشه همینجوری بنویس . حتی اگه فقط یه پاراگراف باشه . خیلی خوب بود.
~~~~~~
این تیکه آخری رو دارم با قلبی که داره آتیش میگره مینویسم /=> حدود24 ساعت قبل اینکه این پیامت روی اکانت من بشینه… یک نفر بهم پیام داده بود… : “”محسن خیلی دلم هوای مشهد امام رضا رو کرده… کاش میتونستی یه کاریش کنی “”
متن تو رو که دیدم از هم پاشیدم…..
من نمیدوم چخبــــــــــره ؟!؟ :((( :'( 🩵
اصلا چـــــی شد که تو اینو نوشتی ؟!
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
.
إِیَّــاک نَعبُـدُو إِیَّــــاکَ نَـسـتَـعِیـنُ
.
تـنـهــــا تـــو رامــیپـــــرستـــــم…..
و تـنـهـــــــــا از تـــــو یـــــــاری مـــیجـــــویم و بس…
الهی لبیک…..خداوندم محبوبم .…سمیع من…..بصیر من…..الهی من تنها تو را انتخاب کردم از تمام جهانت و تو شدی تمام جهانم……سلام جانم هیچ توام و عاشق تو …..از تمام جهانت دلی دارم اونم آوردم فدای تو کنم …….از تمام جهانت همین مرا بس …..عاشقت را بپذیر….بدون تو هیچم هیچ هیچ….
رب خوبم سلول به سلولم را تشنه کن …سلول به سلولم را پر از نور و عشقت کن پر از ایمان و توکل…تو گفتی فقط به من توکل کن و منم گوش به فرمانم.. وجودم را پر از ایمانت کن …..دستات بالاترین و قدرتمند ترینه و باز میدونم ی کن فیکون در راه هست …….ربی ربی ربی …..سلام علیک……..
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گل افشانیها
سلام محسن سلام علیک…….
من چند روزه دارم تمام نقطه ها را به هم وصل میکنم….نمیتونم بگم….ی نفر اینجا آتیش گرفته……از وفاداریت…….خدا من چی بگم ..…خدا من بدون تو خاموشم....تو چه کردی تو چه کردی…من امدم فقط ی نقاشی از شمع از گلهای پر پر کشیدم تو سر رسیدم نگاه کردم دیدم کنار نقاشیم نوشته شهادت امام رضا…بین اینهمه صفحه این همه روز….خدا .…. ی چای ی فندک ی دور شمع ی دور گنبد داری چیکار میکنی ….. و تو به دل ی نفر میندازی که دلم هوای مشهد رضا کرده……..تو داری چیکار میکنی…….الهی فقط تو ……ی دل دارم که اونم آتیش گرفت.….تو همه جا منا بغل کردی و دویدی ربی ربی …..دستای پر مهرت هیچ وقت مرا رها نکرد……عشق عشق عشق شکر……در برابر عظمتت هیچم و تسلیممم…
چی بگم چه کردی ……اوردیم سر خط….وفادارم……
“”محسن خیلی دلم هوای مشهد امام رضا رو کرده… کاش میتونستی یه کاریش کنی “”
ای حرم تو سرپناه فلک
غریب آشنا سلام علیک
شده مناجات لب زائرت
شاه ولا رضا سلام علیک
رو به روی پنجره فولادتان
داد زدم خدا سلام علیک
پنجه به پنجره رسید و صدا
زدم که کربلا سلام علیک
این اهنگ بیشتر اتیشم زده……
محسن کاش میتونستی یه کاریش کنی.
شاید دوباره همون آیه صدات بزنه….
فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم…
و من دوباره حس کردم درست همان لحظه ای که فکر میکنم همه چیز آرام و معمولی هست، خدا از پشت پرده، «قرّهُ العین رو میفرسته. [ فیروزه مطمئنی میدونی قرّهُ العین دقیق ینی چی ؟ خیــــــــــلی معنی عظیمی داره ها… من وقتی بهش برمیخورم… برام حکایت أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ… داره ؛ زمین گیرم میکنه… سکوت…
و بعد اون سکوت و وقتی دیدی که خداچطور، ریزترین جزئیات رو مثل مهره های تسبیح پشت هم میکشه… او میکشد قلاب را… او میکشد قلاب را…
بعد اون سکوت بعد که از زمین و سجده بلند شدی تو همون حال تو همون کُن ؛ فَ یکون تو همون مکان زمان و بیا بگو.قرّهُ العین دقیق معنیش چی میشه…….……
محسن همزمان با تموم شدن نوشتنم پرندها دارن برمیگردن و آسمان پر از پرنده در چرخش و در غروب در حال رقص…و ماه نیمه ....سبحان الله…..تنها رب جهان تویی…
در آغوش امن امن امن خدای قرّهُ العین…..🩵
فیروزه جان… سلام محضِ دلِ روشنِ تو… سلام بِ همون آتیش مقدسی که ازجنس حضور خداست، نه التهاب انسان…
سلام به دلی که وقتی مینویسه، هواعوض میشه… پرنده ها میرقصن… ماه میاد بالا… و سکوت خدا پررنگتر شنیده میشه.
بنشین، آروم… همینجا…
یه نفس عمیق بکش…
همه چی خوبه.
همه چی از فراوانی خـــــدامیاد…
فراوانی ای که هیچوقت قطع نمیشه، فقط گاهی چشم ما خسته میشه وفکر میکنه چیزی کم شده.
آرامش…
آرامش یعنی باور کنی خدا نه فقط میده، بلکه باعشق میده.
آرامش یعنی بدونی هیچ «درخواستی» دراین عالم گم نمیشه… هیچ آهی بیجواب نمی مونه… هیچ دلی بی تسلّی رها نـــــمیشه…
آرامش یعنی مطمئن باشی هرچی میاد، از «دست پر» میاد.
پرسیدی «قره العین یعنی چی؟»
این اونجاییه که صحبت، خودش گریه میشه…
قره العین فقط اشک نیس…
اشک شادیه.
اشکیه که وقتی زیادی خوشحالی، زیادی شگفت زده ای، زیادی پر شدی… خودشومیریزه بیرون.
اون لحظه ای ِ که خـــــداجانان یجوری از پشت پرده حرکت میکنه که تو می مونی:
«خدایا… من با این حجم محبتت چیکارکنم؟!»
● نکته اینجاست:
قره العین همیشه «مرحله داره».
هر کدوم ازقبلی عمیق تر…
بالاتر…
پرتر…
چون هربار که این اشک میاد، یعنی «ظرف وجودت بزرگتر شده».
یعنی تو بزرگ شدی، توانت برا شادی شدیدتر بیشتر شده.
برای همینه که آخرین قره العین، همیشه ازهمه قبلیها «سنگینتر و شیرینتر» هست
حالا…
اگه ازت بپرسن:
«قرّهُ العین تو کیه؟» :'( :'(
جالبه…
قبل از اینکه حتی دهن باز کنی…
قبل از اینکه اسم بیاری…
قبل از اینکه حرفی بزنی…
قره العینت ازچشمات شروع میشه به جاری شدن.
جواب، خودش میاد بیرون…
با اشک… :'(
نه با کلمات.
🟣 یعنی اون شخص، اون حضور، اون نشانه ، اون… رفته توی جایگاهی که خـــــداخودش برای برگزیده های دل انتخاب میکنه. [ من بهش میگم جای خدادادی ها]
جایی که دیگه حرف کم میاره. :'( 🩵
فیروزه جان…
آروم باش.
کمی دستت رو بذار ژوی قلبت…
بگو: «ربّی کافی… ربّی کافی… »
خدا کم نمیگذاره. ما هم بِ کم راضی نمیشیم.
○ تو فقط بزرگ شدی که داری اینهمه حس میکنی.
و هرچی جلوتر بریم…
قرّهُ العین های بعدی…
عمیقتر… شفافتر… وخدایی تر میان.
همه چی اَمنه.
تو اَمنی.
… دل تو درآغوش خــــــــــداست.
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
فَلَا أُقْسِمُ بِالشَّفَقِ ﴿١6﴾
سوگند به(شفق) سرخی کنار افق به هنگام غروب خورشید (16)
وَاللَّیْلِ وَمَا وَسَقَ ﴿١٧﴾
و سوگند به شب و آنچه را [از موجودات پراکنده شده در روز، در خانه ها و لانه ها] جمع می کند (17)
وَالْقَمَرِ إِذَا اتَّسَقَ ﴿١٨﴾
و سوگند به ماه هنگامی که بَدْر کامل می شود ﴿18﴾
لَتَرْکَبُنَّ طَبَقًا عَنْ طَبَقٍ ﴿١٩﴾
که شما حالی را پس از حالی طی می کنید [تا به دیدار پروردگارتان و کمال نایل آیید.] (19)
فَمَا لَهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ ﴿٢٠﴾
پس اینان را چه می شود که ایمان نمی آورند؟! (20)سوره انشقاق
ربّی کافی… ربّی کافی…لبیک ……حسبی الله من…….سوگند به شفق…..سوگند به سرخی کنار افق هنگام غروب و سوگند به کامل شدن ماه… من تو را دوست دارم ربی و تسلیمتم ..من تسلیممم من نیم درصدم بندی نکردم ولی تو 10000 درصد برام خدایی کردی..…و با تمام وجودم میگم تنها تو کافی هستی…..سجده میکنم ……وگوش به فرمان عشقتم..…..
محسن جان …سلام…..سلام سلیـــــمان فارکس. و سلام به دلی که واژهاش حس پرواز داره…….
او میکشد قلاب را……او میکشد با جزییات…..لحظه به لحظه…..
من از صبح همینجا آروم نشستم…….سکوت سکوت سکوت
مدام نفس عمیق کشیدم …..نفس عمیق..
دلما گرفتم تو بغل گوشه اتاقم نشستم….و فقط از نصف شب که پریدم تمام سوال بودم؟؟؟ سوال ……..
مدام میگفت همچی خوبه………آروم باش ….اینقدر که مامانم صدام کرد خوابتا دیدم اون لحظه انگار صدای قلبم تند تر شد هماهنگ هماهنگ عین هم بار چندم بود …….سنگین بود…..سکوت شدم....و نشانه پشت نشانه تا آرومم کنه و بعدی آیه های انشقاق بود…….زمینگیرمکرد …….هر کلمه…هر قدم.…پله پله تا ملاقات خدا….تو از همون پله اولی تو آغوش خدایی....تو سلول به سلولت پر از عشق وحضور و نور خداست.…..موجش میخورد به قلبم و اوج میگرفت …….دلم دریا دلم دریا و موج عشقش محکم. میخورد به سنگ های ساحل دلم…ربی ربی ……چه میدانستم که این دریا……
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
من چشمام تعجب بود نه از کم شدن از هزار برابر شدن.…..
گفتی آرامش…..و چه آرامش عجیبی …..انگار تاریکی برایم هیچ معنایی نداشت..هیچ…..هیچ…………سجده عشق….
و دست پر پر پر پر …….و جام بزرگ…..
و قره العین…….اه اه اه ….و آسمان گیر شدم…….. پرواز عمیق تر …..…..دید وسیع تر..….
هنوز دارم نفس عمیق میکشم……گفتی خدا کم نمیزاره من از عظمت از فراوانی نشستم خودما بغل کردم محسن ……..
محسن هر کلمتا که خوندم ی نفس عمیق کشیدم گفتم اره اره اره اره .حتی اونا کتبی نوشته برام که بفرما جواب آروم باش.دستا بزار رو قلبت..من هستم من کافیم…تو هر روز گفتی من کافیم مگه نه…حسبی الله….اره.…خب وایسا پاش….همه چی خوبه…..همچیز فراوانه…..کم نخواه که من خدای فراوانیم…..این ی کوچیکش بود..دایره ای که هزاران ردیف کد داره و هر کدوم را بگی استپ میشه…رب شدم که عاشقی کنم…….آسمان به وسعت نگاه توست…..به وسعت ایمان و یقین توست….دور تو میچرخه زمین و زمان عشق زمینی من..
محسن از قلب پر مهرت سپاسگزارم ممنونم که تفسیر کردی سکوتم را قلب مهربان …….و فقط میتونم بگم…..
خدایا… من با این حجم محبتت چیکارکنم؟ :'((((((🩵
با این آهنگ خودما بغل کردم…..
جانان من به قلب من نزدیکی چون روح من جانان من حرفی بزن تا کم شود اندوه من…🩵
تو را دیدم برای اولین بار تازه فهمیدم چگونه یک نفر با ی نگاه از شوق میمیرد….🩵
ادامه قلب من فردای دلت روشن هر بار صدا زدم تو را شدی آرام من…🩵
همیشه غم خوار من غم بی آزار
من تویی که شیرین کرده ای دنیا به کام من…🩵.
قصد من از زندگی لبخند تو بود.
اینجا هوا ابری و منتظر باران….🩷🩵
در آغوش امن ربی کافی 🩵….
بسم الله مهربـــــون ِ مهربون …
سلام فیروزه عزیز، روح لطیف و عاشقِ خدا . چی بگم ؟ بگم چقدر ارام شدم با پذیرش ِ آرامش ؟ بگم چقدر خوشحال شدم با شادیت؟ فقط دارم جلو خودمو میگیرم که بیشتر چیزی نگم.
الحمدلله که نوشتیش… یکی ازعمیق ترین موجهای احساسی بود که تا حالا در کامنتها دیدم. از جنس حضور بود… از جنس نَفَس… از جنس اتصال.
اون سکوت، اون نیمه شبی که فقط سوال بودی، اون لحظه ای که آیه های انشقاق بال کرفتن از اون بالا و اومدن پایین و نشست روی دلت و زمین گیرت کرد… => وارد یک مرحله خیلی ناب از دیدن و شنیدن خدا شدی.
فیروزه… ساعاتی از بامداد بودکه خوندمش ولی من با هر خط، یک تپش عمیق تر شنیدم => بگم ؟؟ داشتی با نبض مینوشتی، نه با انگشت !!
میگما ؛ شاید حواست نیس ، اما وقتی منو اونجوری صدا میکنی… که سلیمان فارکس…، دیگه مثل قبل استرسی نمیشم. صدا کردنت میره اونجایی که باید بره… چون استرس دیگه خیلی کمرنگ شده ، شده آرامش . سکوت سنگین مسئولیت ، تبدیل شده به درگوشی حرف زدنای ِ روی شونه خدا :'( 🩵 ؛ داره مومنتوم مثبتش تشکیل میشه. آخیـــــش ، ممنون فیروزه جانم.
بخاطر همینم چند دقیقه پیش داشتم برای مسعود مینوشتم.
فیروزه جان ، اون لحظه ای که گفتی سکوت شدی… اون لحظهای که گفتی آیه های انشقاق زمینگیرت کرد… اون لحظه ای که گفتی تاریکی هیچ معنایی نداشت… ==> همه ش یعنی “تو از زمین جدا شدی”. اینا حالتهای معمولی نیس. اینا تجربه هایی هستن کسی که خدا خودش قلابشو انداخته توی قلب و داره لحظه بِ لحظه میکشه بالا… بالا… بالاتر.
لایه ای از ارتباط باخدا هست که هم شدت داره، هم لطافت.
○ هم میسوزونه، هم شفا میده.
○ هم اشک میاره، هم آرامش.
فیروزه بنده وار این ارتعاش روگرفتنی. نه ترسیدی، نه عقب رفتی. رفتی وسط موج. همونجا که فقط عاشقها جرأت میکنن وایسن.
وقتی گفتی: “محسن هر کلمه ت که خوندم ی نفس عمیق کشیدم… گفتم اره اره اره…” =>> این “اره” فقط تایید من نبوده ها
این تاییدِ خودت بود. تاییدِ قلبت. تاییدِ مسیرت. تاییدِ ربّی که داره نزدیک و نزدیک تر میشه.
“من از عظمت و فراوانی نشستم خودما بغل کردم…” ==>> فیروزه اون لحظه رو کنار شوفاژ عکـــــس گرفتم… انگار خدا خودش بغل کرده بودت. لحظه ای ِ که آدم حس میکنه فراوانی فقط پول نیس => فراوانی، حضور خداست :'( 🩵
یه چیزایی نوشتی که اونا حرفهای خدا بود که با زبان تو جاری شد برام. من فقط شنیدم و مـــــات موندم . اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ
فیروزه… این حجم عشق… این حجم لطافت… این حجم حضور… کمتر پیش میادکسی تجربه ش کنه. قدرش رو خوب بدون. مومنتومش رو حالاحالاها حفظ کن.
من برات از ته دل خوشحالم. نه از سر تعارف یا تشویق => از سرِ اینکه اینجور عشق ها هدیه ست… . خدا فقط به کسانی میده که ظرفش رو ساخته باشن.
قلبت همیشه پُر… چشمت همیشه باز… و روحت همیشه درآغوش ربّ کافی
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
سلام به رب به عزت دهنده و روزی دهنده جهان
سلام به رب فارکس رب همه یِ ثروتها و بازارها و عزت ها
ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظَامًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ ۚ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ﴿١4﴾
آن گاه آن نطفه را علقه گرداندیم، پس آن علقه را به صورت پاره گوشتی درآوردیم، پس آن پاره گوشت را استخوان هایی ساختیم و بر استخوان ها گوشت پوشاندیم، سپس او را با آفرینشی دیگر پدید آوردیم؛ پس همیشه سودمند و بابرکت است خدا که نیکوترین آفرینندگان است. (14)مومنون
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ﴿5٠﴾
و [یاد کن] هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید. (50)کهف
●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●
سلام به سلیـــــمان فارکس …....
هر کلمه که خوندم ذوق و شادیت را دریافت کردم و نفس عمیق کشیدم….گفتم خدا شکرت ….معبود شکرت…..عاشق شکرت…….ربی شکرت…….لبیک ربی……….الهی ……
خیلی چیزها را نمیگم ولی میدونم با ی اشاره میدونیش……
محسن عزیز تبریک میگم تبریک…….از اینکه تمام قد خودتا سپردی به خدای سلیمان…….تبریک فراوان فراوان از صمیم قلبم با تمام وجودم …نمیدونی چقدر خوشحالم …..انگار دلم میان زمین و آسمونه انگار فرشته هایی که سجده کردن بهمون داره صدای دستاشون میاد ……انگار بلند دارن میگن فتبارک الله احسن الخالقین…………………
من عرف نفسه فقد عرف ربّه
• پس هر انسان، اثری از “احسن الخالقین” است و در درون او قابلیت رسیدن به مقام الهی وجود دارد…..
شناخت نفس، راهی برای شناخت خداست؛ چون در انسان نشانههای الهی وجود دارد («وَفِی أَنفُسِکُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»، سوره ذاریات، آیه 21)
میگما ؛ میدونم حواست هست ولی تمام کاری که باید بکنی تا مومنتوم سرعت بگیره و ایمان قوی بشه تمام حرف هایی هست که به آقا مسعود گفتیا تو وارد مدار فراوانی شدی و شاید فقط داری تازه متوجهش میشی…..تو از نسخه قدیمت جدا شدی از طبقه پایین امدی بالا ..….پرده را کنار بزن پشتش پر نوره.….همون پنجرهای قدی را میگم……رو به کوه و دریا….داره جدید میشه...مرمت…..نه در چهارچوبه قبلی..…جدید…..ایمان جدید…..
بی شک اون تایمی که کال مارجین شدی، حتی زمانیکه SL خوردی ، مربوط به نوعِ فرکانسی بوده که ساعت و دقایق قبل از خودت به محیط ارسال کرده بودی ؛ دنبال هیـــــچ چیز دیگه ای نباش.
محسن اون شب بارونی یادته اون شب که نتونستم شعر را بخونم تو هم تو هم بود یادته که……..الان عکسشا دارم تو هم تو هم هست ……….شاید همزمان که تو از آغوش خدا عکس میگرفتی کنار شوفاژ منم از تابلو عشقش عکس گرفتم …..(محسن گفتی شوفاژ از یخ زدگی کل همون روز تا امروز کنارش بودم ) بزار از عکس بگم خلاصه چون همچیز در هماهنگی بود حتی دوستم حتی نور ماه …….ی مربع فیروزه ای و طلایی چهار تا دایره تو هم و نوشته ها همه در هم نوشته ها فیروزه ای وسفید و طلایی…..و نوشته ها داشت از لبه ماه میفتاد…آرامش موج میزد……ی دریا حرف…..و روی چهارتا دایره بزرگ مرکزش نوشته بود ه از نوع دو چشم ……..یعنی هیچ…….
حالا اینجای حرف در گوشی خودتا داشته باش…….
تو همین حالا در “مرحله شکوفایی ذهن تریدر” هستی؛
==> یعنی جایی که تکنیکال و ایمان با هم ترکیب میشن و ترید تبدیل میشه به یک هنر الهی.(تابلوی هنری که دیدم نبود:))))🩵
اینجا……….گوش بده………سکوت …..حرفای در گوشی……
فقط حواست باشه محسن ، تحلیل تکنیکال و هندسه مارکت و شاگردی کردن و مطالعه فقـــــط 10٪ بازار فارکس و کریپتوکارنسی هست ؛ 90٪ ش اینه که :
زمان معاملات سیم ت وصل باشه به صاحب و منبع کائنات ::
باور داشته باشی که الهام گرفتن از خداوند بسیار ساده ، آسونه و مستمره و راهنمایی ت میکنه (حتی توی کوچکترین موضوعات چه برسه به بقیه ش) => کاملا بهش اعتماد داشته باشی => ازش مطمئن باشی => با قلبی باز “تمرین انتظارات مثبت” رو در قبل و حین معاملات انجام بدی =>> تسلیم کامل باشی وقتی میخوای الهامات رو اجرا کنی و هرچی گفت بگی چشم ( چشم صحیح از احساس امیـــــد و شادی میاد، نه چشم گفتنی که با استرس و باورهای کمبود همراه باشه) => خودکنترل باشی و احساساتت رو زیر ذره بین چک کنی چون خدا فقط زمانی باهات گفتگو داره که احساس خوبی داری ( اگر احساس خوبی نداری الهامات از سمت خداوند نیست) => باور فراوانی رو توی وجودت چهارمیخه کنی => با “سوالهای خوب پرسیدن” فقـــــط دنبال مسیرهای راحت باشی => سیرتکامل رو فراموش نکنی ( که این خودش زیرمجموعه باور فراوانیه) => در عین تسلیم بودن ، مطمئن باشی و حسکنی که تو لایق تمام چیزایی هستی که الان توی ذهنته و حتی بهترش
■ خلاصه کل ترید ثروتساز [ وهرچیزدیگه] که توی جلسه سوم دوره همجهت با جریان الهی هم استاد عباسمنش توضیح دادن درموردشون ، این سه آیه هستن : آل عمران 135 + مریم 76 + محمد 17 .
رفیق کوه و جنگل و معنا ادامه بده…محسن ادامه بده ادامه بده و تمام …….
خدا همیشه در حال “بهتر کردن” زندگیت بوده..از اولین پله باهات بوده…..تو آغوشش بودی…….نفس به نفس……
و تازه اول مسیر معجزه های بزرگتر هستی.
سلیـــــمان فارکس منتظرم بیای از اون آرامش از اون سکوت مسئولیت که تبدیل شده به حرف زدنای ِ روی شونه خدا…. اونجا توی جلسه سوم دوره همجهت با جریان خدا بگی ……
محسن جان گل گلاب خوبو من برات خیلی خوشحالم خیلی :)))))🩵 …با کلمه نمیشه نوشت نورش با او……….حسش میکنم…..و من شادی تو را دریافت کردم با تمام وجودم سپاسگزارم از عشق و مهری که از مرکز قلبت تابید و خوشحالیت رسید به قلبم………از دعاهای نورانیت ممنونم قلب آبی مهربان….خودتم خودتم….
راستی محسن چطوری ی مهندس میتونه پزشک بشه؟؟……
من اینا پرسیدم و رفتم ………..
تا اینجا را تو اتاقم نوشتم با همون دوستم آمدم جایی که فراریم ازش بیمارستان…….چطوری اینجام نمیدونم !چطوری همجا اینقدر خلوته نمیدونم !؟ ….چطوری با این روحیه اینجام نمیدونم………؟!فقط گفت ایرپادت را بردار…..
ولی تسلیممم ولی او میدونه نه من..…..
بعد که تو ی تایم خیلی کوتاه کار دوستم انجام شد اونم چی گفت بشین الان میام .. امدم مسیر راه روهااا …. مسیر پارسال را یادم آورد ی سال پیش که تو این راه روهای تاریک فقط گفتم حسبی الله امروز امدم باز رسیدم ته راهرو تا امدم بیرون نور خورشید شدید روبروم بود اینقدر که با عینکم چشاما بستم باز کردم روبرو گنبد فیروزه ای نوشته های لا اله الا الله…خشکم زد……انگار از زندان آزاد بشی…..این حس واقعی بود برام آزاد شدم……اره اره آزاد شدم……
طرح و رنگ تابلو فقط به جای ه نوشته لا اله الا الله و دایرهای پایین یا ستار یا غفار…یا جلال یا حنان….و ..ی نوشته پایینش در مورد سجده…..و آسمان آبی آبی آبی و خورشید تابان تابان تنها ی کلاه آ کشیده از خط هواپیما ی نقطه کشیده وسطش و اوج گرفته بود مثل رقص سماع ی دست رو به زمین ی دست رو به آسمان….. تو ذهنم شد از خاک به افلاک ….من تسلیمم تر از همیشه…..محسن ؛من بیشتر نوشتنهام تو مسیر تو خود اتفاق که در حین نوشتن میبینم مینویسم …..یا الله …مکث.. ..اون شب…..اون پرواز، اون پزشک ،اون مسیر، اون راهرها،اون نترسیدن اون جام همه را در حین نوشتن دیدم….نه…….
ضربان قلبم را حس میکنم.. چطور برگردم چطور برگردم ای خدا من اینا را به کی بگم به بزرگیت توان گفتن نیست به بزرگیت نمیشه گفت …..فقط مدام میگفتم فیروزه گریه نکن تا برسی.
خودما به زور رسوندم خونه اینقدر که گلوم درد میکرد از سکوت …اینقدر که لرزش بیشتر شد………نشستم گفتم بزار آروم بشم ………اون گنبد خروجی اون مسجد یا الله….یا الله.….چقدر همچیز شبیه آیه های انشقاق بود ..چقدر اون پرواز آشنا بود…….
رسیدم تو اتاقم نشستم قرآنم کنار بالشتم جا مونده بود چون یهویی رفتم؛ برداشتم ببینم چی میخوندم دیدم سوره طه هست داشتم در مورد اون ه اخر طه تفسیرشا گوش میدادم ببینم به اون ه تو تابلو ربط داره بهت بگم ببینم که یهو دوستم امد رفتم…این رفتن ی تایم خیلی کوتاهی بود ولی….دوباره گوش دادم گفت ه در دو سوره هست مریم و طه در این دو سوره موضوع ارتباط با خدا پررنگ هست در این سوره داره خدا جوییی های حضرت موسی را در رسالتش نشون میده…..چطور ی انسان در راه خدا به رسالت میرسه و ی جامع را نجات میده.……گفتم اینا بنویسم برات….
حالم دگرگون تر شد خودما بغل کردم داشتم قالب تهی میکردم گفتم خدا چه خبره …..نوتیفیکیشن از یوتیوب از سعیده جانم………بازش کن…..
إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا
و خداوند دقیقا هیمنجوری از بندهاش حمایت میکنه....و قلب
و تصویرش دویدن تو مسیر و برنده شدن و پریدن تو آغوش عشقش بود دیگه فقط دلم میخواست خودما برسونم جلو کوه بگم قلبم کشش نداره…. ولی هیچ توانی نداشتم….. .نفس کم اوردم ….دارم میمیرم…..رب رب رب .. دیگه دوست داشتم بگم خدا بغلم کن دیگه خودم نمیتونم تو را خدا……….دیگه افتادم گفتم دیگه نمیتونم…..ضربان قلبما حس میکردم انگار وجودم ضربان بود…….شده بودم ی قلب فقط و جسم هیچ..
یهو دیدم ی صفحه جلوم هست……..
انقدر حس ناب هست که هنوز تجربه نکردی.
اینقدر آدم های خوب هستن که هنوز ندیدی.
اینقدر خند ه ها هست که هنوز نداشتی.
اینقدر اتفاق خوب هست که نیافتاده
اینقدر جاهای قشنگ هست که هنوز نرفتی.
اینقدر اشک ذوق هست که هنوز نریختی.
پس غصه هیچ چیز را نخورد آدم هایی که رفتن، چیزهایی که از دست دادی…..
روزای که پیش روت هستن خیلی قشنگ تر از گذشتتِ..
دیگه تمام وجودم سکوت سکوت سکوت سکوت .. نمیدونم چی نوشتم نورش با الله …مثل ی تابلو داره تصویرا تکرار میشه…..اون شب اون سوالا ….امروز ..راهروها…تاریکی ها..همچیز تو ذهنم میچرخه هیچ ، الله ، نور ، گنبد فیروزه ای.…خواب مامانم.. تابلو و دریا و سوره انشقاق…..پرواز……آغوش……
کل راهروها این آهنگا را گوش میدادم گفت پلی کن هیچی نشنوی….دیگه نمیترسیدم از راهرو ها…همون موقع دانلود کردم…..و او ته راهرو منتظرم بود…..….با نورش…..با عشقش و آغوشش…..
من تو را تا بیکرانها من تو را تا کهکشانها
از زمین تا آسمانها دوست دارم می پرستم…🩵
من تو را همچون اهورا من تو را همچون مسیحا
همچو عطر پاک گلها دوست دارم می پرستم…🩵
در آغوش پر مهر خداوندِ همه یِ ثروتها و بازارها و عزت ها…..🩵
سلام فیروزه جان…
ننوشتی؛ تو جاری شدی.
حتـــــــــــــــی فکرشم نمیکردم کسی بتونه اون نوشته هام رو بفهمه ، ماکسیمم مسعود بفهمه. اون متن مهاجرت روچطوری توی این موقعیت دیدی !!!!؟
اصلا گیج شدم ! چطور همچین چیزی ممکنه!؟
آخه این دوتا خیلی به هم مربوطه؛ فارکس و هجرت .
کسی هم نمیدونه جز جانان… ، چون کسی اصلا درک نمیکنه. چطور همچین چیزی ممکنه!!!
مطمئنی خودتم نفهمیدی چی نوشتی ؟!؟! تو هر جمله، دستی نامرئی پرده ای رو کنار زد و یه تیکه از اون نور خاموش نشدنی رو نشون داد.
نور همون خالقی که هر روز تو رو “خلقاً آخر” میکنه…
همون خالقی که ازتاریکی راهرو بیمارستان، تا گنبد فیروزه ایِ «لا اله الا الله» بلندت کرد…
و آروم گفت:
میبینی؟ حتی تاریکی ها رو هم واسه روشن تر شدن نور، طراحی کردم.
تو اونقدر صادق نوشتی که انگار سوره طه نه درمورد موسی، که درمورد تـــــو داره نازل میشه.
خدا تورو صدا زده؟!
🪶 «اقبل… بیا جلو… من با تو کار دارم.»
و داشتی از پا میفتادی…
ضربان بودی… قلب بودی… =>> وهمونجایی که هیچ توانی نمیموند، خدا دست گذاشت وسط قلبت و گفت:
بمون… هنوزتموم نشده.
فیروزه عزیز… اینا که نوشتی روایت نبودن که ؛ مسیر بود. سیر تکامل بود ==>> حرکت یه روح از “حسبی الله” تا “لا اله الا الله” بود… میگی راهرو؟ میگی مسجد ؟میگی تپه ؟ نه . برو بالا ==>> از راهروهای تاریک تا خورشیدی که چشمها رو میبنده.
از انقباض تا انشقاق…
از خاک تا افلاک.
توی کلماتت سجده کردی؛
از اونا ک ِ آدم رو عزیز کرده.
از اون سجده ها که توی هر انسان، درونِ هر «من عرف نفسه…» دوباره زنده میشه. جی بگم فیروزه که هم واگویه کنم … هم پرده دری نشه ؟! چی بگم عزیزم ؟
و محسن… سلیمان فارکس… هرچی تو اسمشو بذاری… جلوی این روایت فقط میتونم سکوت کنم. سکوتی شبیه سکوت کوه وقتی باد آروم از لابه لای درختا رد میشه وفقط خدا شنونده س. فیروزه تارگت زدن توی فارکس مثل عصای موسی ست که به نیل میزنه… تا لب رود که رسیدی هنوز نمیدونی خدا قراره چه دستوری بده :( :'( 🩵 .
خیلی شجاعت میخواد طاقت بیاری، هرچند یجور لذته اصیله الهیه . موسی یکبار توی شرایطِ سنگین ِ روحی نیل و عصا قرار گرفت … اما سلیمانِ فارکس پنح روز ِ هفته باید عصا بزنه و نیل رو باز کنه… :*) .
تنها گره گشایی برای افزایش گنجایش ظرف وجودی واسه حفظ این حجم سنگین الهامِ لب ِ نیل، قانون رهایی هست. دیگه دلشو ندارم راجب رهایی بنویسم… . ساعت 18:50 راجبش نوشتم.
اولش سلیمان ِ فارکس بلد نبود چجوری میشه هم روی شونه خدا باشی و هم بدوی سمت نیلی که هنوز بسته ست… و دشمن پشت سر … اما… إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۚ ذَٰلِکَ الْفَوْزُ الْکَبِیرُ / بی تردید کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند بهشت هایی که از زیرِ [درختانِ] آن نهرها جاری است، ویژه آنان است، این است کامیابی بزرگ.
اما یه چیزو ازت پنهون نمیکنم:
این همه نشونه… این همه اتصال… این همه آغوش…
برا اینه که بهت بگه: تو دیگه نسخه معمولی خودت نیسی.
تو همونجایی ایستادی که ایمان تبدیل به ادراک میشه.
جایی که الهام، یه اتفاق نیس؛ یه “راه تنفسی” میشه.
همونجایی که نوشتن، دیدن میاره…
دیدن، لرزش…
لرزش، تسلیم…
و تسلیم، معجزه.
پرسیدی: “چطوری یه مهندس میتونه پزشک بشه؟”
جوابش خیلی ساده تر از چیزیه که ذهن میگه:
وقتی خدا بخواد، مهندس هم پزشک میشه…
چون اوست که “علّم الانسان ما لم یعلم“.
وقتی نسخه جدید روحت فعال بشه، مسیرها عوض میشن، تخصصها جا بِ جا میشن، و اون چیزی که غیرممکن بود، «بدیهی» میشه.
فیروزه… این کلمات یه چیزو خیلی بلند فریاد میزدن:
تو به “آزاد شدن” رسیدی؛
نه آزاد شدن از بیمارستان…
نه از ترس…
از درک محدودِ قدیمی.
از نسخه قبل خودت.
حالا که آزاد شدی…
حالا که آسمون آبی و گنبد فیروزه ای رو دیدی…
حالا که موسیِ درونت رو شنیدی…
حالا که نفس به نفسِ خدا رفتی…
فقط یه جمله میمونه:
توام ادامه بده…
همونطور که راهروی تاریک رو تا نور ادامه دادی…
همونطور که از ضربان تا آغوش ادامه دادی…
همونطور که از خاک تا افلاک ادامه دادی…
فقط….
میشه آروم بمونی؟ میشه جسم و جانت رو نذاری یخ کنه ؟ اگه بودم میومدم دستاتو میگرفتم هاااا میکردم گرم شه ، اما نیستم… اون کامنت قبلی آرامش رو دوباره برو بخون. باشه ؟
اما اینجا که هستم . محسن اینجاست.
با همون آرامش کوه.
با همون شونه هایی که با خدا روشون زمزمه میکنه.
با همون قلبی که گفتی آبیه.
و فقط یه چیز میگه:
فیروزه… تو آستانه چیزی هستی که هنوز نمیدونی چقدر قشنگه.
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَهٍ مِائَهُ حَبَّهٍ ۗ وَاللَّهُ یُضَاعِفُ لِمَنْ یَشَاءُ ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ﴿٢6١﴾بقره
مَثَل آنان که اموالشان را در راه خدا انفاق می کنند، مانند دانه ای است که هفت خوشه برویاند، در هر خوشه صد دانه باشد؛ و خدا برای هر که بخواهد چند برابر می کند و خدا بسیار عطا کننده و داناست. (261)
سلام به رب آسمان ها و زمین هاا….لبیک….الهی …..نور دو دیده ام خودما به تو سپردم ….تسلیمممم خودت کمکم کن …………ادامه بدم…..میخوام در آغوش تو باشم ربم…..
از تولد تا تولد …….
سلام سلیـــــمان فارکس……سلام محسن……..
با دستی روی قلبم و گفتن حسبی الله مینویسم همان که در کامنت آرامش گفتی .همانجا که گفتی کمی دستت رو بذار روی قلبت…
بگو: «ربّی کافی… ربّی کافی… »
خدا کم نمیگذاره. ما هم بِ کم راضی نمیشیم.
لبیک رب فراوانی ها…..ﻟﺎ اﻟﻪ اﻟﺎ اﻟﻠﻪ…هیچ معبودی جز الله نیست….
گفتی:
اولش سلیمان ِ فارکس بلد نبود چجوری میشه هم روی شونه خدا باشی و هم بدوی سمت نیلی که هنوز بسته ست… و دشمن پشت سر … اما… إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۚ ذَٰلِکَ الْفَوْزُ الْکَبِیرُ / بی تردید کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند بهشت هایی که از زیرِ [درختانِ] آن نهرها جاری است، ویژه آنان است، این است کامیابی بزرگ.
این کامنت دو روز قبل از تولد زمینم و چند روز قبل آشنایی نوشتم بینش ……..اون شعر را از تو دریافت کردم یادته…..
مرا میبینی و هر دَم زیادَت میکنی دَردَم
تو را میبینم و میلم زیادَت میشود هر دَم
به سامانم نمیپرسی، نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم؟
مسیر تو نبود؟!!!! اونجاییی که تاریکه همه کس نمیبینه جای نشون دادن ایمان هست……و دویدن سمت دریا….
https://abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-12/comment-page-6/#comment-1686279
محسن خواندمت تپش قلبم بیشتر شد و گرمای کلماتت را دریافت کردم.
پیامتا اخر شب خوندم ولی جسمم یاری نمیکرد …….خوابیدم….تو اینجا نبودی ولی من اونجا بودم ی درخت در حیاطت و من گفتم میشه باشه پر از ذوق داشتنش بودم هر چی به بقیه میگفتم خاصه متوجه نمیشودن بیشتر مسخره میکردن ….درختی که آب و باران را فراوان در خودش جمع میکرد و زمین گیر میشود و بعد مثل باران بی امان بر من بارید بعد بین کلمه ها فقط کلمهای شبیه ام تی ام را یادمه و دیدم …..و بعد زندگی نوح و گفت تو که تو دفترت داریش صفحه سمت راست پایین صفحه و باز چندین خط و کلمه ای به فارسی ام تی ام….. و در خواست صبر……
و بعد اون درخت دیگه درخت عادی نبود میوهاشم عادی نبود …..جای ی دونه میوه تور تور پر از میوه و آویز……. میدونی چی میگم محسن تور تور یعنی دیگه قابل شمارش نبود……..دیگه ی تور 1000 تا میوه توش بود……و 1000 تور بهش آویز بود اینقدر زیاد که به زمین نزدیک میشودن..فراوانی و فراوانی…..رهرو ما اینک در منزل است….
از دیدگاه خداوند، لحظهای که شما قدم اول را با ایمان برمیدارید، نتیجه مطلوب و دلخواه شما از قبل محقق شده و کار انجامیافته است. تردید و شک، همان «پردهای» است که ما را از دیدن این حقیقت محروم میسازد. تردید همواره نجواهای شیطان است که وعده فقر و ناکامی میدهد، درحالیکه خداوند وعده فراوانی و رحمت. بنابراین، بزرگترین دشمن ما در مسیر موفقیت، شک و تردیدی است که ما را وامیدارد دست حق را ببینیم اما نشناسیم…(توحید عملی 9)
گفتم برگردم بنویسم ولی اصرار که الان بنویس ….نورش با الله…..محسن اهنگ شادم برام دانلود کرده بعد پرواز ….قبل پرواز گفت از عزیزترین کسات دور باش امروز روز هفتم هست شرایطم فراهم کرد همچیزا چید…..همین جدایی بر سردی جسمم اضافه کرده بود و توانم را گرفته بود…ولی با یاری الله انجام شد..منتظرم جانان بگه برگردم سکو…انگار از اون وابستگی آزاد شدم …. همون حسی که نمیزوشت هر بار پرواز کنم و پرواز کردم ……و چه کسی وفاردارتر از خدا به وعده اش ……
امدم بیرون رو بیلبورد بزرگ نوشته بود رویاهاتا تور کن…. :))))🩵
رفیق کوه و جنگل و معنا قلب آبی..…
میخوام ی چیزی بهت بگم……
محسن… تو آستانه چیزی هستی که هنوز نمیدونی چقدر قشنگه.…🩵
چرا این اواخر هر وقت کامنت تو رو میخونم دست چپم سمت چپ صورتمو آروم ماساژ میده و یه گوشه توی ارتفاع خیره میشم؟ یا بیرون هستم و اسمون فیروزه ای… یاخونه و سقف!
سلام رفیق خوبم، چرا این خوابی که از حیاط من دیدی ، اینقدر شبیه خوابی هست که از سعیده بانو دیدی ؟!
خودت دقت کردی به تشابهش ؟!
فیروزه جان ِ میشه بگی چی شد اینونوشتی ؟ : “اونجاییی که تاریکه همه کس نمیبینه جای نشون دادن ایمان هست……و دویدن سمت دریا…. “
من که شک ندارم که : “نتیجه مطلوب و دلخواه شما از قبل محقق شده و کار انجامیافته است”=> اصلاوقتی خدا میگه حرکت کن برو فلان سمت، چون میدونه که بهش اطمینان قلبی دارم،
چون ایمان دارم
🟣 خدا بلد نیست اشتباه راهنمایی کنه
🟣 خدا بلد نیست دیر کنه
با دل میرم ، بااشتیاق سوزان میرم، او میکشد قلاب را… میرم=> چون نتیجه برام حتمی هست .
گاهی وسط زمین و آسمون از قبل میبینم که اون آتش تبدیل شده به گلستان با دل راحت از منجنیق به سمتش واردش میشم…
گاهی هم نه . باید چاقو رو روی حنجره بذارم حسابی بکشم تاتسلیم بودنم به کائنات بیشتر ثابت بشه… اونموقع به حکمش چاقو کُند بشه و گوسفند جایگزین اسماعیل بشه.
مرسی که به الهامش گوش دادی و نوشتی .
خب رویاها رو تور کن… چیزی که درآستانه ش هستی و هنوز نمیدونی چقــــــــــدر قشنگه رو خودت طرح بزن و خلقش کن. تو که طراحی ت عالیه… .
از دور دستتو به گرمی میگرم وفشار میدم… تا بری سکو یا یه جای بهتر… منم هستم.
~~~~~○●~~~~~
فیروزه جان… دوتا خوابی که گفتی ـ چه اون یکی که 7 ماه پیش درباره سعیده بانو دیدی، چه این خوابی که الان درباره منه محسن دیدی ـ یه پیام واحد دارن:
داری ازمرز مهم معنوی رد میشی. مرزی که خیلیها نمیبیننش، خیلیها پاسش نمیکنن، ولی تو داری وارد مرحله “باغ پنهان” میشی.
توی هردو خواب، مردم مسخره میکنن، ولی تو چیزیو میبینی که بقیه نمیبینن ==> معرفت وایمان درونی تو فعاله.
توی خواب جدید، درخت خونه من نماد “رزق و فراوانیه”.
میوه های زیاد که تور تور آویزون بودن ==>> یعنی وقت برداشت رسیده،
و اینکه یه بخش از این رزق از مسیر من به تو میرسه ؛ نه صرفا به شکل مادی،،، به شکل روشنایی، مسیر و تجربه.
کلمه “ام تی ام” که دیدی ==> برا من یعنی ایمان، توکل، مسیر =>> Manifest Through Me یا Made To Manifest . همونی که خودتم توش هستی
درخواست صبر… ==> یعنی خیلی نزدیک شدی. فقط نباید عجله کنی.
من این خوابها رو نشونه هماهنگی تو بامسیر توحید میدونم.
راهی که میری درسته.
تو داری ازهمون مرزی رد میشی که پشتش باغه.
~~~~□~~~~~
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ /به نام خداوندمهربان ِ مهربان
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ ﴿1﴾ /چون یارى خدا و پیروزى فرا رسد (1)
وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا ﴿2﴾/ و ببینى که مردم دسته دسته در دین خدا درآیند (2)
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا ﴿3﴾ / پس به ستایش پروردگارت نیایشگر باش و از او آمرزش خواه که وى همواره توبه پذیر است (3)
فیروزه جان گرفتی چی شد با این سوره؟؟ 🩵 الله اکبـــــر !
چند ماهه بهم الهام شده بود باید این سوره رو یجایی بنویسم… تا امشب اینجا بهم دستور داده شد !! الحمدلله’الحمدلله🩷️
در این شب جمعه… سلام و درود خداوند بر سلیمان نبی (ع) .
~~~~~□~~~~~
راه روشنه… فقط ادامه بده.
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
وَأُخْرَىٰ تُحِبُّونَهَا ۖ نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِیبٌ ۗ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ
و نعمت های دیگری که آن را دوست دارید [و به شما عطا می کند] یاری و پیروزی نزدیک از سوی خداست. و مؤمنان را مژده ده.
لبیک …..معبودم لبیک ……از جان لبیک……..
سلام محسن قلب آبی بارانی …….
چی بگم که قلبم بتونه بکشه محسن……چی بگم ی ذره عشقش گفته بشه…..خدا کنه جانم بکشه بتونه……..خدایا …..تسلیممم …..هیچ تو ام.……..من به قربان تو رفتم و همانجا ماندم خبرت هست ….روح من موند…روح من رو سکو موند...روح من اونجا موند..نیمه جانم…تو چه کردی با من….تو چه کردی………من هیچی نمیدونم اصلا نمیدونم از کدوم بگم از چی بگم که آتشم نزنه..…..قلبم سنگینه…..بسم الله نور..….یا الله…….
من رسیدم سکو
من رسیدم سکو
من رسیدم سکو
نمنم باران …….
روز مادر با گل نرگس برگشتم..…
بعد چند روز با آغوش گرم مادر زمینیم….
جسمم و جانم گرم شد…….
و بی تاب رفتن به سکو …….
مسیر درختا……
نفس های عمیق………..
دلم میخواست هوا را تو وجودم نگه دارم………
نفس بکش ……
نفس بکش………
برگ ها همه دست زنان……….
بادها همه عریان……..
فوراها به احترام باران ایستاده……..
مسیرها نورانی بازتاب نور با برگ های نارنجی.……
درخت طور رقصان…….
باران بی امان……..
من چرخان……
خدا رقصان………….
آسمان و زمین به فرمان……….
خبر در راه ……….
زمزمه من ……به دنیا آمدم تا عاشقت باشم…….
برو برو برو اینجا زیر درخت نمون او بر تو بارید …….برو فیروزه….
سوپرایز دارم برو…….
من چند قدم تا سکو……….
صدا صدا صدا………………
ساعت غروب به وقت شفق با بازگشت پرندها …..
روز 21 آذر ماه……….
چند قدمی صدا یا علی یا فاطمه……جشن ……
مادر محسن زهراست……..
صدا……..
من روی سکو…………….
بقیش را با صدای این آهنگ بخون…….گفتی منم هستم……….لبیک……شب قبلش لبیک گفتی.○●……..
اگه میخـوای بمونـی تو خونه حیدر
دلتو بزن به دریا فقط بگو مادر
بارونه گل یاسه امشب میباره آیه های کوثر
امشب من اگه قابل باشم میمیرم برا تو مادر
مهتاب امشب سرگردونه دریا دریا گل بارونه
بگو سرتو به زیر پام بذار اگه نذاشتم
بگـو فلکو رو شونه هات ببر اگه نبردم
بگـو تا آخر آسمون برو اگه نرفتم
بگو برام بمیر اگه نمردم
زد از دلم جوونه محبت مولا
رو سرمه دست حیدر وقتی میگم زهرا
میخونم تا بدونه دنیا عشق تو همه دنیامه
حالا که مادر من هستی پس حیدر دیگه بابامه
هر کی عشق حیدر داره سهم از عشق مادر داره
بگو راز دلتو به من بگو اگه نگفتم
بـگو همین حالا اشهدتو بخون اگه نخوندم
بگو چشمتو رو غیر من ببند اگه نبستم*م
بـگو عاشق بمون اگه نموندم
یه عمریه به عشقش دلم گرفتاره
به خدا همیشه مادر هوامونو داره
شد مادر همه هستی امشب مهمون سفره های فضلت
تا هستم پای حیدر مادر میمونم به ابالفضلت
ای مادر دریا زهرا ماه شب مولا زهرا
بگو خونتو به پای دل بریز اگه نریختم
بگـو گلای بهشتی رو بچین اگه نچیدم
بگـو برو توی آتیش خدا اگه نرفتم
بگو خدا رو ببین اگه ندیدم
مهتاب امشب سرگردونه دریا دریا گل بارونه
من تنها روی سکو هوا تاریک………..
باران تند تر……….تکرار اشهدتو بخون اگر نخوندم………..
و صدای اذان پیچید بین درخت ها……
اشهد ان لا الا الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
اشهد ان علی ولی الله…..
خواندم……….
چنان رعد میزد و آسمان روشن میشود روز میشود دوباره شب میشود دوباره روز دوباره شب صدای جیق آدم ها و باران بی امان انگار تمام برق ها را میشود وسط سکو دید……ببارید ببارید………باران……ابرها…..باران بزن……….
صدای اذان قطع فاصله گرفتم که اگر توان وایسادن نداشته باشم بشینم………قلبم سنگین……
اول راهرو فوارها وایسادم…….فقط رفتم و برگشتم دیدن
رقص باران در نور…..نورو باران روی سکو میرقصیدن
من در حال تماشا………قلبم داشت میرفت رو سکو…..کند شد…
صدای رعد و برق بلند تر بلند تر ..بارش شدید..صدا ….إِلٰهِی عَظُمَ الْبَلاءُ(علی فانی) این کجا بود… چی بود چی بود چی بود صدای بهشت،………انگار یکی از اون رعدها خورد وسط قلبم….تنم لرزید… فاصله گرفتم داشتم میمیردم او میخوند من متلاشی میشودم اون میخوند من تمام گریه های 8 شب فراق و دوری را یجااا زیر بارون ریختم داشتم میمردم….معنیش چیه….گفتم خدا کنه دوام بیارم……… …….به خدا میگفتم باشه مردم تو را خدا همینجا خاکم کن.....
همینجا…….باشه…….باران کل صورتم را میشوست هر چی صدام میزدن خانم بیا تو چادر خطرناکه….. دیگه نمخواستم تو چادر بودن را …..
این حس را نمیدونم هم شوق رفتن هم قلبت بخواد وایسه……دیگه تمام دنیا را بهممیدادن با این حس عوض نمیکردم نمیکردم نمیکردم……..دیگه میگفتن تا هزارسال تو اینجا زندگی کن با همین باران با همین رعد با همین حس بی تابی……میموندم …..میخواستم…….دیگه چی میخواستم ……..همون سکو بود….همون بود….همون …..همون که7 ماه من را به آتیش کشیده بود همون بارونی بود که همیشه طرفش میدویدم…..همون عشقی بود که تا بارون میومد دنبالش بودم…..اره اره اره ……………
حالا دونستم اون دوست داشتن اون عشق باران …اون دویدنهای همیشگی سمت باران اون حس ناب ……اون بی تابی ….. چرا از بچگی تو وجود من بود…….چرا همیشه دوست داشتم خط های بارون را تا پایین ببینم….همیشه میگفتم یعنی کسای دیگم هستن اینقدر دیونه بارون باشن… نه چتر نه ترس رعد نه ……بی تاب شده بودم ……
نفس بکش……
نفس بکش…….
نترس…...….
خدا دارم میمیرم………
نترس………..
نفس بکش……….
چراغ ها دور سکو مثل همون خورشید روی سکو روشن و خاموش میشودن…….ماه بدر اینجا کامل شده بود……
نفس بکش……نمیتونم…..دستام خواب رفته…..دستام یخ زده….
دیگه هااااا نمیتونستم کنم …… .نفسم را میدادم داخل……تا حق حقم کم بشه…بریده بریده میگفتم..اگر.خدا مردم…….خدا مردم……دوباره. زندم کن …..میخوام هی بمیرم باز بگی پشو پشو …..بگی به نام رب ……بگم حاضر…….بگی به نام عشق…بگم حاضر….بمیرم…بگی بنام نور…..بگم حاضر….بگی بنام باران……بگم صدتا حاضر…….بزن بزن بکش بکش بکش بکش بکش تو را به عظمتتتت بکشششششششششششش…قلبم نمیکشه..……
نمیرم…….
نمیرم…..
نمیرم…….
مادر زمینیم بی تاب….زنگ با لرزش جواب دادم ….
تو دلم تو را خدا بزار بزار بزارررر…مامان بزار….مامان بزار…….
فیروزه برگرد …….بارون خیلی شدیده مادر برگرد…….خواهرتا فرستادم دنبالت…….برگرد……..
من مرده بودم …… دو طرف صورتم را گرفتم صورتما اوردم بالا باران را لمس کنه……. زنده بمون مامانت منتظرته….
خواهرم رسید……داشتم از سکو فاصله میگرفتم نبینه…..
دیدم داره تندتر میاد…….
گفتم خدا تندتر بزن تندتر بزن ….رعد بزن……صدای گریه هام را نشنوه گریه هام را نبینه……شالم دادم رو صورتم….بلند شدم……دیدم چند قدمی من ایستاد……نیمد……اون نتونست طاقت بیاره هیچی نمیدونست ولی حس کردم گریه امانش را برید حتی نتونست حرف بزنه…… جلو رفت….تو نور…….فقط یواش یواش رفتم…….اشاره کردم برو میام…..از طاق نور رد شدم……جسمم گرم شد……گفت .. تو را خدا بیا برگردیم همه دارن فرار میکنن ….گفتم بیا تا ته این مسیر بریم برگردیم تا نزدیک درخت رفتم…..و دیدم ترسیده گفتم برگردیم…… با دست لرزون امدم تو سایت ی لحظه دیدم ی قطره بارون بزرگ افتاد رو عکسم و شد ی نقطه آبی بزرگ ……..
رسیدم تو اتاقم نشستم ….داشتم میمردم سرما..….
با هیچ چیز گرم نمیشودم ……تند تند راه میرفتم…….اولین بار بود تو بارون اینجوری بودم.…….همیشه گرمای بارون برام عجیب بود……بارونیم مثل همیشه بود.….
داشتم میمردم………رو دستگاه دما بالا…….دستاما حرکت میدادم خواب نره..….ناخن هام کبود……
نور گوشیم رو دفترم روشن کردم……بزار راه برم…..بتونم بنویسم…..خدا……. ..نمیدونم میتونم ارسال کنم تا کجا بتونم…
صبح نوشته بودم من برات میمیرم عشق جهانم…..
به دنیا آمدم تا عاشقت باشم………….
گوش کن …………فیروزه اینجوری نمیشه خودتا داری میکشی صبر کن همچیز آرومه…….گفتم دارم میمیرم…….و
نوشتم بزرگ تو برگ اخر……..
اشهد ان لا الا الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
اشهد ان علی ولی الله…..
و دوستت دارم تا جان معبودم…..
هیچ تو…
برای باران بی امان خوشبختی شکرت……..
ما ز بالایم و بالا میرویم…..
و آرام شدم……
گفتی سعیده جان…….نوتیفکیشن امد بالا…..آرام جانم…..هر شب نگرانم……. فردا تو نباشی دیوانه بمانم…..عاشق تر از آنم غیر تو بخوانم…….تو جان و جهانی ای روح روانم…..تصویر طرح قرآن من…….محسن جان این چند ماه به تنها کسی که داشتم مسیرم را میگفتم تو بودی ………… و او دستانش را فرستاده بود حتی نوتیفکیشن ها ….میدونی چی میگم……میدونی اره اره اره……….هر بار…..راه روشنه… فقط ادامه بده……گفتی چرا خواب ها شبیه بود….من محسن و سعیده بانو….. این بود...شعر از دو نفر دریافت کردم سعیده و تو.…..تو نوشتن رسید..…هماهنگی ها سخته گفتنش…..
و دیدم ساعت 5 صبح شد امدم سایت در مورد ی چیزی ببینم مطمئن بشم….دیدم ی نقطه بارانی دارم……..اینجا که رسیدم باز مردم مردم مردم………نقطه آبی بزرگ بارانی را دیدم…………. جسمم میان زمین و آسمان…..
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ /به نام خداوندمهربان ِ مهربان
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ ﴿1﴾
چون یارى خدا و پیروزى فرا رسد (1)
وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا ﴿2﴾/ و ببینى که مردم دسته دسته در دین خدا درآیند (2)
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا ﴿3﴾ / پس به ستایش پروردگارت نیایشگر باش و از او آمرزش خواه که وى همواره توبه پذیر است (3)
فیروزه جان گرفتی چی شد با این سوره؟؟ 🩵 الله اکبـــــر !
محسن جان دوباره آتش زد به جانم شدیدتر شدیدتر ….روز اول روی سکو..نوشته پرچم امام رضا…دیگه دلشا ندارم بگم….و ………
الله اکبـــــر !🩵
الله اکبـــــر !🩵
الله اکبـــــر !🩵
فیروزه جان سلام . نمیدونم داستان چیه… خدا به دل بچه های عزیز سایت و حتی آدمای خارج اینجا انداخته… دستی از دستان خدا شدن… پشت سر هم دارن متن هایی برام میفرستن که با آیاتی از قرآن شروع شده که از “فتح” و “نصر” توشون استفاده شده !
خدایا دل تو دلم نیست… از مسیر لذت بردن و رشد کردن یه طرف داستانه…. این تارگت زدن ها …. ؛ چی بگم؟ آخه چی بگم که بشه اصل موضوع رو رسوند ‼️
رفیق خوبم نوشته ت خیلی عمیق بود… آدم فقط میتونه بخونه وساکت بشه. این جنس تجربه ها واقعا هم گفتنی نیس، هر کی با زبان دل خودش صدازده میشه.
اونچه اومده، اگر نور بوده، اگر بارون بوده، اگر اشک بوده، همه از خودِ خداست.
من فقط شنونده بودم، نه بیشتر.
فقط یه خواهش دوستانه دارم؛
باخودت مهربونتر باش، آروم تر نفس بکش، بذار این حال خوب تو دلت جا بیفته.
راهی که ازخدا میاد، تهش همیشه آرامشه، نه فشار.
دستت…. روی قلبت… بقیه ش روکه خودت بلدی دیگه .
شک هم نکن که خدا هم خودش بلده هر دل روچطور جلو ببره
ادامه بده،،، فقط نرم و فقط امن.
حواست به امانت های خـــــدا باشه
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا﴿١﴾
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
به راستی ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم آوردیم؛ (1)
لبیک خداوندم….لبیک…….ای نور دو دیده ام….تنها و تنها و تنها از تو یاری میجویم و تنها و تنها و تنها تو را میپرستم و بس….
لبَّیک اللّهمّ لبَّیک، لبَّیک لا شریک لک لبَّیک، إنّ الحمد و النّعمه لک و الملک، لا شریک لک لبَّیک.
گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، خدایا گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، هیچ چیزی همتای تو نیست، گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم، فقط تو هستی که سزاوار ستایش و بزرگی هستی، تمام نعمتها از جانب توست، همه چیز به تو تعلق دارد و تو بر همه چیز مسلط هستی، هیچ چیزی همتای تو نیست، گوش بهفرمانم و بهسوی تو میشتابم.
یا حنان
یا منان
یا غفور
یا ودود
سلام سلیـــــمان فارکس سلام محسن جان ….
چه کسی وفاردارتر از خدا به وعده اش…..
تبریک فراوان ….فراوان..…سلیمان درخت ها دارن پر بار میشن،باران رحمت داره شدید میشه…..دیگه سرعت گرفته……..هذا من فضل ربی……خدا به وعدش عمل کرد …..اون مرمت اون نور اون ایمان جدید…….اون بالا امدن ……اون پرده کنار رفت …..محسن وقتی دیدی داره اوج میگیره تارگت ها اوج گرفت،تریلی تریلی اونجا که نفس هات تند شد،نشستن سخت شد،شوق آمد ….باران و نور رقیصدن………. دستات را بزار رو قلبت بگو ربی کافی ربی کافی خدا کم نمیگذاره. ما هم بِ کم راضی نمیشیم…..محسن جان رفیق خوبم خدا بی نهایت وهاب هست……بی نهایت عاشق و بی نهایت ثرتمند………خدای سلیمان هاست……
من و همه در آغوش مهربانی و امن خدا هستیم….چه کسی مهربان تر از رب……قلبم و جانم را بهش سپردم ……و هدایت گر اوست…..مهربان اوست…..فشار نیست عشق است عشقی که از شوق میخواد پرواز کنه……..آتش عشق است …..و این نهایت عشق محسن محسن محسن ….…نه چیز دیگه ای ،اجازه با او بود نه من فقط تسلیم بودم….خدا کافی هست…خدا کافی هست…….خدا کارها را برام انجام میده…..نه من….
محسن برات نور برات عشق برات شوق برات مهربانی برایت سلیمان فارکس از خدای بی نهایت وهاب بی نهایت وهاب میخوام …..محسن این روزها به آیه های سلیمان سوره انبیا زیاد هدایت میشوم .…همان دستان محافظی که تو دیدی….
وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ عَاصِفَهً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا ۚ وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ ﴿٨١﴾
و برای سلیمان، تندباد را رام و مسخّر کردیم که به فرمانش به سوی آن سرزمینی که در آن برکت نهادیم، حرکت می کرد و ما همواره به همه چیز داناییم. (81)
وَمِنَ الشَّیَاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ وَیَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذَٰلِکَ ۖ وَکُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ ﴿٨٢﴾
و از شیطان ها کسانی را رام و مسخّر او کردیم که برایش غوّاصی و کارهایی غیر از آن انجام می دادند، و ما نگهبان آنان بودیم. (82)
محسن من از همین حالا حسش میکنم منم دل تو دلم نیست ،پر از ذوقشم از همین حالا پر از فراوانیم…فراتر از طرحی که زدم….نزدیک نزدیک ….🩵 محسن اشک شوق امان نمیده….….وعده فتح وعده نصر رسید……..هیچ معبودی جز الله نیست…….خدای کن فیکون نیاز به هیچ زمانی ندارد بگوید باش میشود…و حاضر……
محسن سلیمان تو تنها شنونده نبودی تو وعده فتح و نصر را آوردی....برای خودت برای من ….سپاسگزارتم قلب آبی از اینجا تا کهکشنها برای هر تفسیر برای هر شوق …..🩵بی نهایت از رب سپاسگزادم…
امشب در دل شوری دارم ……امشب؛ در سر، شوری دارم… امشب؛ در دل، نوری دارم…
باز امشب؛ در اوجِ آسمانم! باشد رازی، با ستارگانم…
امشب؛ یک سر، شوق وُ شورم… از این عالم، گویی دورم…
از شادی پَـــر گیـــرم؛ که رِسَم، به فلک!
سرودِ هستی خوانم؛ در بَـــر حــور وُ ملک…
در آسمان ها؛ غوغا فکنم! سبو بریزم… ساغر شکنم…
ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ ﴿46﴾
[به آنان گویند:] با سلامت و امنیت وارد آنجا شوید. (46)
خدایا تا عظمتت و هر قطره بارانت را شکررر…🩵زمان رقص و شادی هست…
دوستت دارم معبودم تا جان..خدا یار باشد ….سوگند که دل به تو وفادار باشد….🩵
در پناه خدای سلیمان فارکس خدای وعدهای شیرین خدای وهاب خدای کن فیکون خدای فراوانی ها …….🩵
فیروزه جان نازنینم… سلام محض و تبریک پر از نور و شادی شب یلدا به تو…
چه شبی زیبا و پربرکتی! شبی که قلب ها گرم تر میشه، ستاره ها نزدیک تر ب ِ زمین میان، و زمستان، با تمام سپیدی و سکوتش، نوید روزهای روشن وبرکت های تازه میده…
کاش میشد اینجا با خط شکسته نستعلیق نوشت تا این تبریک رو زیباترش کنم.
امشب، شب یلداست وچه زمانه ی شکوهمندی برای جشن گرفتن وفاداری خـــــدا و وعده های الهی! چه سحری… ‼️
خودتم گفتی، خداوند وفادارترین یاره، وعده هاش حقیقته و هر نوری که در دل توست، انعکاس از همون نور الهی بیپایانه.
همون مرمت نور، اون ایمان تازه، اون پرده کناررفته… همه ش نشونه هایی از دست خداست که ما روبلند میکنه و نشون میده وعده فتح و نصرتش همیشه حقیقته.
نسیم رو میشنوی؟؟؟ محسن ، فیروزه… ، امشب وقتی چراغ خونه ها روشنه و منه نسیم تبدیل میشم به باد زمستون و به آرامی میرم و میام، یادتون باشه این فصل هم مثل زندگی، پر ازلحظه های روشن و برکت های تازه هست.
🟣 مثل درخت هایی که در زمستان با صبر و امید، آماده شکوفه زدنن… مثل قلبهای همه کائنات که وقتی ایمان و توکل دارن، آماده دریافت نعمات ورحمت های تازه خـــــدا میشن…
امشب، در دل همین شب بلند، دستت رو بذار روی قلبت و بگو:
“ربی کافی… ربّی کافی… ربی کافی…”
چون خدا بی نهایت وهاب هست، وفادار و مهربان، و وعده هاش، حتــــــــــی از انتظار ما هم بزرگتر وشیرین تره.
پس فیروزه جان، شب یلدا وآغاز زمستان برات پر از شادی، آرامش، نور و وفور نعمت های الهی باشه…
لحظه لحظه ش پر ازعشق اصیل وشوق، و قلبت پر ازاشک شکر برای تمام نعمات پنهان وآشکار خـــــدا.
تبریک به تو، تبریک به ما، تبریک به دلهای عاشق وصبور…
و الهی که این زمستان، فصل اوج گرفتن ایمان و نور قلبمون باشه، همونطورکه وعده خداوند به زیباترین شکل و مستمرا محقق میشه.
● تو خوش می باش با حافظ، برو گو خصم جان می ده
چو گرمی از تو میبینم، چه باک از خصمِ دَم سَردم… بقیه ش خودت بخون
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلَائِکَهِ رُسُلًا أُولِی أَجْنِحَهٍ مَثْنَىٰ وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ ۚ یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿١﴾
همه ستایش ها ویژه خداست که آفریننده آسمان ها و زمین است [و] فرشتگان را که دارای بالهایی دوگانه و سه گانه و چهارگانه اند رسولانی [برای انجام دادن فرمان های تکوینی و تشریعی اش] قرار داده است. هرچه بخواهد در آفرینش می افزاید؛ یقیناً خدا بر هر کاری تواناست. (1/ فاطر)
سلام محسن جان مهربانم.….
یـــلـــدات مـــــــبـــــــارک.🩵
یلدات ستاره بارون……تبریک به تو ….و به تمام کسانی که گرمای ایمان و عشق به رب در دلشون خونه داره……
دستم بر قلبم و با گفتن ربّی کافی برایت مینویسم؛ این کار و ذکر ؛شده کار هر روزم و بعد میگم من کم نمیخوام به کم هم راضی نمیشم روی تخت وایتبرد اتاقم نوشتمش …اگر کم بخوام یعنی خدا را درست نشناختم، به قرآن عمل نکردم فقط خوندمش خدا تمام کاری که از پیامبر خواسته نشون دادن ایمان بوده نه چیز دیگه باور به رب..… …..لبیک جانم…. ایمان به تو کافیست…..دل که به تو گرم باشد همچیز زیباست معبودم…دوست داشتنت بی انتها ربم……..
محسن جان ممنونم از تبریک پر از نور و حس خوبت ؛حرفهای تو مثل یک نسیم گرم در این شب سرد بلند بود…
هر جملهات مثل شعلهای در دل تاریکی یلداست، که نهتنها شب رو روشن میکنه، بلکه دل آدم رو پر از یقین و طمأنینه الهی میسازه…
و یلدا که بلندترین شب ساله، یادمون میندازه که هیچ تاریکیای پایدار نیست؛ نورخدا همیشه از پشت هر دیوار انتظار، طلوع میکنه….پیروزی نور بر تاریکی….
صدای نسیم را شنیدم ؛حس کردم؛ محسن ، فیروزه…. مثل همان درختانی هستین؛ در سکوت زمستان،و امیدوار به شکوفههایی که خواهند آمد؛ و با نور ایمان و یقین ریشه ها را آبیاری میکنن…
کاش میشد اینجا با خط شکسته نستعلیق نوشت تا این تبریک رو زیباترش کنم.
امشب، شب یلداست وچه زمانه ی شکوهمندی برای جشن گرفتن وفاداری خـــــدا و وعده های الهی! چه سحری… ‼️
این جملت را قاب میکنم ؛میزارم روی طاقچه دلم با خط نستعلیق که دوسش دارم……ممنونم که حست و قابت قبل نوشتن رسیده بود……ممنونم از زیبایی کلامت و نگاهت…….
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
و خدا وعده هاش حقیقت محضه، و توکل بر او، همون چراغیه که حتی در سردترین شبها خاموش نمیشه.
اما دعای من برای تو……
خدایا، تو را به این شب نورانی و به وفاداریات قسم میدهم، دل محسن را چنان از نور خودت پر کن که هر تاریکیای در او ذوب شود.
بگذار این زمستان، نه فصل خواب، بلکه فصل تکثیر نعمت باشد؛ نعمتی که شاید او هنوز ندیده، اما تو برایش کنار گذاشتهای …..امین یا رب العالمین…..
شب یلدا و آغاز زمستان؛ هم برای تو پر از شادی پر از عشق و نعمت های بی پایان الهی باشه…..و بارش باران نعمت و برکت بی پایان رب…..فصل بغل کردن تک تک خواستهات…..
در جواب تک تک دعاهای پر از نورت؛ میگم الهی امین ..فصل اوج گرفتن ایمان و نور قلبمون باشه…آمین بر تک تک دعاهای پر نورت…….فصل تجلی عشق و نور باشه……شنیدن صدای خواسته ات اجابت شد…..فصل قره عین اشک شوق و دیدن نعمت ها….فصل رقص و شادی …فصل اشک های ذوق..فصل اشتیاق……فصل زندگی کردن وسط خواستهامون باشه. دیدن وعدهای نصر و فتح…….و پیروزی…..دعاهایت به جانم نشست.
اینجا مینویسم و قول میدم ؛ باز لیست کارهای که خواستم و خدا برام انجام داد را مینویسم و جلو همشون مینویسم همون خدا ،همون خدا.…..اینم برام انجام میده.…چه کسی وفادار تر از خدا به وعده اش .…محسن اینا انجام بدم یعنی عشقم و ایمانم را به خدا نشون دادم...میخوام ببینم او نچیزی که باید ببینم ….دستاما محکم تر بدم بهش ببرتم…خدایا ایمانم را بیشتر کن…..تمام فرشته هات را بفرست از چپ و راست و بالا و پایین…..و آسان کن کارم را…….هم زمان شد با شروع پروژه جدید استاد عزیزم…
راستی اگر هر پیامبری بخواد ی نکته طلایی بهمون بگه چی میگه؟؟
خدا را شکر برای دلهای بیدار و عاشق……محسن جان ممنونم از کلام و شعر زیبات ؛ حواست بود که شعری هست که خودت برام هدیه آوردیش..همون باغ نور …ایمان جدید…فتح و نصر..مرا میبینی هر دم زیادت میکنی دردم:)))))🩵
و اما فال حافظ یلدایت ….
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفههای عجب زیر دام و دانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست(بقیه شم همینه :)
آغاز زمستونت فصل اوج گرفتن ایمان و نور قلبت….🩵
فیروزه جان… سلام بر دلی که اینطور خدا رو صدا میزنه . پس سلام بر خدای ِ یواشکی ها و علیمُ بذات الصّدور . .سلام بر خدایِ یافتن ها.
میدونی ! بعضی کلمات بایدایستاد جلوشون، نفس عمیق کشید، بعد رفت جلو.
خبر داری یلدا با اون نوشته ، دیگه فقط بلندترین شب سال نبود؟؟ شد شب شهادت دادن دل بِ وفاداری خدا. شد شب یادآوری اینکه: تاریکی، فقط صحنه سازیه برا ظـــــهور نور.
اون آیه… این قسمتش “یزید فی الخلق ما یشاء” ، تیکه تیکه کردی قلبمو… چقدر نیاز داشتم کائنات یه آیه اینجوری از قرآن به چشم و دلم هدیه بده… الحمدلله… چقدر به موقع .
انگارخودت مصداق زنده ش هستی؛ خدا هر چی خواسته به دلت اضافه کرده، نور، ایمان، جسارت خواستنِ زیاد…
همونی که دوباره گفتی: “اگر کم بخوام یعنی خدا رو درست نشناختم.”
فیروزه… “ربّی کافی” ؟؟ و بعدش گفتی: “من کم نمیخوام و به کم راضی نمیشم” ! / زدی وسط هدف = همون مرز باریک ایمان زنده ست ==>> نه طلبکار، نه قانع به حداقل… مطمئن بِ وسعت ربّ.
من و تو شبیه درختای زمستونیم…؟ چه تشبیه جالبی ! درختایی که داد نمیزنن، ولی ریشه هاشون میدونه بهارقراره بیاد. اگه الان بگم دلم برای درختای مسیرای کوهنوردیم تنگ شده… تعجب نمیکنی؟ ==>> ایمان، همون آب ی هست که توی سکوت، ریشه درختا رو زنده نگه میداره….
قولت !! نوشتن لیست نعمتها و کنار هر کدوم نوشتن:
“همون خدا، همون خدا” . = بلوغ ایمان = دیدن خدا هم بعداز اجابت هم قبلش.
پرسیدی اگر هر پیامبری بخواد یک نکته طلایی بگه چی میگه؟
به دلم اومد بگم:
همه شون با زبانهای مختلف، یک جمله رو تکرار میکنن:
🟣 “نتـــــرس… خـــــدا وفـــــاداره.”
و آره… حواسم بود =>> باغ نور، ایمان جدید، فتح و نصر…
اون شعرهنوز زنده ست. بعضی هدیه ها تاریخ مصرف ندارن.
فال حافظت هم که مهر تایید بود؛ خانه، خانه توست… => انگاری حافظ هم ازشادی داشت بِ خدا لبخند و چشمک میزد.
فیروزه جان ، ازت ممنونم… برا دعا، برای نور، برای ایمانی که بی سر وصدا ،،، دل آدم رومحکمتر میکنه.
از خدا میخوام آغاز زمستونت… فصل دیدن اجابتهایی باشه… که اشک شوقش… دلیل جدید شکر کردنه.
با دل آرام
محسن 🩵
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّهِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۚ یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَمَا یَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا یَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَمَا یَعْرُجُ فِیهَا ۖ وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ﴿4﴾
اوست که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر تخت فرمانروایی و تدبیر امور آفرینش چیره و مسلط شد. آنچه در زمین فرو می رود و آنچه از آن بیرون می آید و آنچه از آسمان نازل می شود، و آنچه در آن بالا می رود می داند. و او با شماست هرجا که باشید، و خدا به آنچه انجام می دهید، بیناست. (4)حدید
وَهُوَ مَعَکُمْ ………..او با شماست
أَیْنَ مَا کُنْتُمْ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ …….خدا به آنچه میکنید بیناست…… و هر جا باشید میدونه……….
لبیک معبودم…لبیک معبودم …….تو بی نهایت عاشقی..… و وعدهات حتمی…..ای مهربان ….تسلیمم….هیچ معبودی هیچ قدرتی جز تو نیست....
توحید یعنی خدا قدرت خلق تمام زندگیمون را به خودمون داده……
سلام محسن جان……..توحیدی….
سحر بود بی تاب شدم تمام وجودم میخواست بره باغ برم بیرون برم بدوم درونم فریاد میزد .ولی نمیشود برم….هر چی میخواستم برات بنویسم تنها چیزی که تکرار میشود میثاق بود …تو با ایمان و اعمالت میتونی جلو بری….ما با تو عهد نبستیم….
گوشیم را روشن کردم تو دفترم بنویسم آروم بشم دیدم سایه دستم بزرگ افتاده رو دیوار یهو یاد دست خدا بالای همه دستاس افتادم خدا میتونه من برداره بزاره وسط جاییی که پر از نعمت پر عشقه پر از فراوانیه……
اون شعرهنوز زنده ست. بعضی هدیه ها تاریخ مصرف ندارن.
این شعر این هدیه تا ابد برای من زنده هست….هدیه ای از جنس نور……وعده ای که انجام داد…… خدایی که به وعده اش وفا کرد….خدایی که کن فیکون کرد جایی که غیر ممکن بود …هیچ قولی را الکی نمیده…..بابت هدیت فیروزه ممنونته محسن قلب آبی…🩵و خدا را شاکرم که بر قلبت نازل کرد شعر وفاداری را….و برای وصل بودن جانت شکر….
این شعر =وفاداری خدا به وعده اش حتمی هست….
اگر وسط تاریکی هستی مطمئنی یکی از دستات را محکم گرفته و مدام میگه خودم هستم نترس کنارتم .….هر لحظه کنارتم تاریکی ها جایی هست که میپری تو بغل من همین مرز مهمه …..همون جایی که باید سلول به سلولت بشه ایمان و عشق من ……..همونجایی که اگر بگم بپر تو آتیش بگی چشم…..بگم بزن به دریا بگی چشم…….بگم برو تو چاه بگی چشم………میتونی……؟!
خدایا بزار با تو نفس بکشم ربی این برای من مهمترین و اصل ترینه بقیش فرعیاته……(درک قوانین جهان در قرآن کریم قسمت 2) به شکلی که به خدا نگاه میکنیم و باور داریم خدا به همون شکل به ما پاسخ میده و عمل میکنه ….اگر خدا را رزاق میدونی به شکل رزاق وارد زندگیت میشه……. اگر وهاب را قبول داری وهابی خدا را میبینی….اگر تو ی سری چیزای نتیجه نمیگیرم نه اینکه خدا نمیخواد ما داریم مسیر را اشتباه میرم…وقتی مسیر را درست میکنیم پاسخ هم درست میشه جواب هم متفاوت میشه… وقتی متفاوت فکر کنی متفاوت باور کنی خدا متفاوت جواب خواهد داد.….تو که خدای کن فیکونی خدای آسانی ها خدای آنی هر جا سخت شد منم منم منم که تو را درست نشناختم سختش کردم…. خدا میخوام تو را در فراوانی ببینم….تو را در عشق ببینم..تو را در شادی ببینم……….عمل کنم ...عمل کنم…عمل کنم …باز این دل بی تاب شد…تویی که کارها را انجام میدی قدرت مطلق…..
وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَیْکَ مَرَّهً أُخْرَىٰ ﴿٣٧﴾
و بی تردید یک بار دیگر هم به تو احسان کردیم. (37)طه
نعمت های که قبلا بهت دادیم یاد خودت بیار..….. موسی ما قبلا هم به تو احسان کردیم..وقتی بچه بودی به مادرت وحی کردیم و تو را نجات دادیم……حالا هم میتونیم……
یادم باشه هر جا خواستم ناامید بشم درهایی که خدا برام باز کرد را یاد خودم بیارم و بگم همون خدا……همون خدا… که اون کارها را کرد برام…این خواسته هم اجابت میکنه…..به بی نهایت طرق…….به بی نهایت طریق.……و به آسانی…خدا خودت یاریمون کن خودمون مسیر را سخت نکنیم باشه………باشه قول...تو که عاشق اجابتی…تو که عاشق شادی…تو که مشتاق تری ما را بغل کنی بزاری وسط نعمت هات ...تو که همش میگی جان گوش به فرمانم چی میخوای….خودم هستم عاشق تر از همیشه کنارت…اونجایی که وقتی اجابت میکنی چشمک میزنی میگی بفرما من که هستم رفیق خوبم……خدایا خیلی دوست دارم خیلی خیلی …..تو تو تو عاشق مایی یا ما عاشق تو…….
بدون شک تو بر احوال بندگانت آگاهی…….تو بینایی تو اگاهی بر احوال من……ما میدونیم تو داری ما را میبینی…….
خدا شکرت شکرت شکرت تا بی نهایت …..خدا بودنت بزرگترین دارایی منه………..تو باشی همچیز هست…تو سوگند خوردی لحظه ای ما را رها نمیکنی….و تو وفادارترینی به وعده ات معبودم….دوست دارم قشنگترینم…..
همیشه در آرامش باشی….🩵
🟣 “نتـــــرس… خـــــدا وفـــــاداره.”
فیروزه جان سلام محض . پر از حضوره… پر از نفس خداست این دلنوشته… آدم وقتی اینجور میخونه…، اصلا خوندن چیه ؟! واردش میشه.
وهو معکم اینما کنتم ؟؟؟ استیکر ِ چی بذارم فیروزه بانو ؟ قلب؟ اشک ؟ اینا کمه برا این آیه ==>> یعنی اصلا قصه تنهایی از ریشه منتفیه. کنسله ! یعنی حتی وقتی فکر میکنیم جا موندیم، عقبیم، بی تکلیفیم، همونجا خدا ایستاده. نه یه قدم جلوتر، نه عقب تر… خـــــــــــــــــــــــــدا وایساده ‼️ نه رئیس و وزیر و مدیرکل سازمان ملل . خود ِ خودِ خـــــــــــــــــــــــــدا :'( :'( 🩵
بی تابی سحر، اون ایستادن، اون نرفتن… خب هیچکدوم نشونه عقب گرد نیس. فکرکنم اینا علائم ِ قبل یه جابجایی عمیقه. ==>> قبل اینکه خدا آدمو از یه درون به یه درون دیگه منتقل کنه، یه مکث میده. برای تثبیت.
[ نمیدونی فیروزه چه حالیم… که زیر بارون شیشه ماشین رو یه کوچولو آوردم پایین کنار صورتم داره خیس میشه و مینویسم برات… صدای آروم فیش’فیش فیش’فیش برف پاک کن…. و تق تق دانه های درشت بارون که میخوره به سانروف… اینایی که دارم مینویسم انگار دارم یه تاییدیه از سمت خدا برای تصمیمات و افکار این روزای خوده محسن مینویسم… تاییدیه هایی که همین الان دارن نازل میشن . این حالم رو بیشتر خوب میکنه ]
○
“میثاق” که هی تو دلت تکرار میشد، دقت کردی چه دقیق بود! چون جلو رفتن واقعی “با” وفاداری شروع میشه ؛ خیلی ربطی به هیجان نداره. “با” همونجایی که گفتی: “چشم… حتی اگه نفهمم”.
سایه دستت افتاده رو دیوار و… “یدالله فوق ایدیهم“…==>> بعیده اینا تصادفی باشن. اینا نشونه های خیلی شخصی خداست. همونا که فقط برا خودته. همونا که آدمو آروم میکنه… بدون اینکه لازم باشه چیزی حل بشه.
میدونی چرا بعضی هدیه ها تاریخ مصرف ندارن…؟ چون از جنس “زمان” نیستن، از جنس “عهـــــد” هستن.
جانم فدای چراغ سبزای قرآن ؛ آره ، خدایی که یه بار احسان کرده، بلدِ دوباره هم بکنه…. با زحمت و تاخیر؟ عمرا ! با همون راه هایی که فقط خودش بلده.
فیروزه جان ؛ اگه یه جا حس میکنی دلت وایساده، بدون راه و مسیری نرفته. فقط داره عمق پیدا میکنه.
🟢 إِنَّهُ مَن یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ/ بیگمان هرکس تقوا پیشه کند و صبر نماید، پس همانا خداوند پاداش محسنین را تباه نمیکند .
خـــــدا هم که همون خداییه که قبلا درها رو باز کرده… اینبار هم باز میکنه. شاید حتی نرم تر، ساده تر، عاشقانه تر. به خودمون بستگی داره.
■ آره بانو… نترس… “خدا وفاداره”
○ همیشه در پناه نوری باشی که الان هم خودت بهش وصلی…
السلام علی محبّ الأشجار و النوافیر ؛ فیروزه جان…
نمیدونم سایت چی شده… نه ایمیلی میاد… نه نقطه آبی روشن میشه . بخاطر همین زمانبندی نوشتنام به هم ریخته .
اما بجاش با کامنتت یه موج….. یه موجی که ازملکوت راه افتاده بود و اومده بود توی کلمه،،، و کلمه دیگه زورش نمیرسید این همه حضور روتوی خودش نگه داره. از همون “سلام بر یگانه معبود” معلوم بود که دل، رسیده.
کاری ب ِ جواب ها و خواسته ها نداره… به خودِخـــــدا رسیده.
این شور، این رقص کلمه ها بااشک و بارون ونور…
میدونی بنظر من اسمش چیه؟!؟ اسمش “وجدِ ایمانه”
وجد ایمان کجاس؟ همونکه عقل عقب میکشه و دل، خودش راهوبلده.
اونهمه تصویر، اون همه هماهنگی،
بارون،
شیشه ماشین،
…و “من کافی م”
احساس میکنم همه ش یه چیزه: وقتی دل، واقعا دیگه سپرده.
سکو ، ایستادنِ وسط راه… چی ن !؟؟! مکث بود؟نه ! توقف؟ نه!… ===>
بلوغ بود. عمق گرفتن بود. یادته که!!
میگما گمپ گلم ، بعضی وقتاپرواز از ایستادن شروع میشه،،، همیشه که از دویدن نیس… مثل صلاه بامداد و سحر … مثل گاه ِ حل یک مسئله ریاضی بعد ازچند ساعت و روز… مثل ثانیه های آخر ِ دیدنِ لحظه ی اولین دیدار …مثل صلاه کوه و جنگل… مثل صلاه هم کلامی با نسیم.
○
جعبه هدیه ها… آخ از اون جعبه…
آدم وقتی میشینه دونه دونه بازشون میکنه،
میفهمه خـــــداعجله نداشته… .مثل آنباکس کردن تویوتا
ما بودیم ک ِ عجله داشتیم.
○ هماهنگی باغ وگل وهمسایه و فروش خونه…
این چیزا “تصادف” نیس فیروزه.
لبخندخداست ؛ که میگه: دیدی بلدم؟ دیدی حواسم هست؟
● یه نگاه به قد و قامت این شخصیت جدید کن تو الان تو جایی هستی که نشونه ها دیگه داد نمیزنن، آروم حرف میزنن ‼️ چون دل، شنوا شده. فیروزه… ازبین اینهمه آدم، که تو اون خواب رو یادت اومد… خب واقعا نمیدونم دقیق چی بگم که هم حدّالهی رعایت شده باشه هم تو رونگران نکنم . ولی برام شگفت انگیزه که حس ت درست بوده ک ِ خبرایی هست . ان شاءالله که عاقبت بخیری هست .
سه تا آیه سوره حشر هم که نوشتی و… خب حق داری بگی زندگیه. بنظرم آدم اگه فقط باهمین سه آیه زندگی کنه، کم نمیاره.
فیروزه جان… این حال، ساختنی نیس که . هدیه ست. ==>> هدیه روفقط کسی میگیره که دستش بازه… دستاتو بازکن… آغوش آماده ست
تو توی پناه همونی که گفت: وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ وقتی اینو باجان بفهمی ک ِ فهمیدی، دیگه هیچ جاتنها نیستی… حتی وسط سکوت… حتی اطراف خ.شهیدمختاری… نصف عمرمو کردم 🫀
~~~ ~~~
با احترام….
با شگفتی…..
و با دلِ ساکت……
محسن…. که بازتکرار میکنه… نترس ، راحت باش اقدام کن… وفاداره .
إِنَّهُ مَن یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ/ بیگمان هرکس تقوا پیشه کند و صبر نماید، پس همانا خداوند پاداش محسنین را تباه نمیکند .
~~~ ~~~
میلاد علی بن ابیطالب رو بهت تبریگ میگم … کاش میدونستم میلاد سلیمان نبی کِی هست… چون پسفردا شبم شب ِ تولد بعضیاس ! نسیم امروز غوغا کرد… هنوز نشده که بنویسمش…
به :
https://abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-12/comment-page-2/#comment-1861426
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَهُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ ﴿4﴾
فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان برای [تقدیر و تنظیم] هر کاری نازل می شوند. (4)
سَلَامٌ هِیَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ ﴿5﴾
این شب تا برآمدن سپیده دم [سراسر] سلام و رحمت است. (5)
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی..…...
السلام علی رفیق الجبل والغابه محسن جان………
🟡1
🟣2
🟢3
…Happy Birthday, Soleiman Forex
“Alles Gute zum Geburtstag, Mohsen!”
🩵 تـــــولـد تولد تولدت مـبـــــــــارکــــــــ..….🩵
به وقت 16 دی ماه تبریک فراوان فراوان…….
آرزوی من برای تو در شب میلادت …..
مسیرت پر نور…… و عشقت هر روز عمیق تر و همیشه در پناه رب و آغوش پر مهرش باشی..….
به سالی پر از عشق و نور فراوانی خوش آمدی…………امسال سال اوج نور و ایمان باشه ………و پر از خلق اتفاقات فوق العاده....و سالی توحیدی تر….امین.……
——–
محسن خیلی هماهنگی و حرف و ذوق و شوق هست فقط نمیدونم چطوری بگم….ربی ربی لبیک……..الهی تو…..
خدا حرف من را کنار درخت کریمیس شنیدی نه …تولد عزیزیم..…..دی ماهی بودن قشنگه ..……زمستون….میلاد مسیح….سال جدید …..همجا رنگ رنگی…محسن همون شب با رسیدن کامنتت گفتی دی ماهیم….…….ده بار خوندمش گفتم خدا داری شوخی میکنی نه ………..گفت همینقدر نزدیکم……….سی کن خدا داره چیکار میکنه محسن……..من که خیلی خوشحالم از تولد بعضیا نورش با رب …..دی ماهی جان توحیدی تولدت مبارک…..🩵
_
میدونی بنظر من اسمش چیه؟!؟ اسمش “وجدِ ایمانه”……..اه اه اه ربی ربی ربی……..شوق ایمانت ..….دوست داشتن تمام نشدنی………شوق پرواز……….
میفهمه خـــــداعجله نداشته… .مثل آنباکس کردن تویوتا
از هماهنگی رب …اصلا گفتم اینا چطور به محسن بگم یهو دیدم تو متنت نوشتی آنباکس تویوتا……ربی ربی دیگه قراره چطوری بگی میبینم….بعد مدتها دیروز رفتم پارکینگ ………..لاین ورودی همونجایی که انواع ماشین های لوکسه و تفریحی..و وقتی میرسم با ذوق میگم ماشین من……. ولی ولی ولی چی شده بود………..جای لندکروز ی رادفورد سفید بود
و لندکروز پارکینگ کنارش …..مهمون جدید …..یهو به جای بگم ماشین من گفتم اووو ماشین محسن…….
ازبین اینهمه آدم، که تو اون خواب رو یادت اومد
خب واقعا نمیدونم دقیق چی بگم که هم حدّالهی رعایت شده باشه هم تو رونگران نکنم . ولی برام شگفت انگیزه که حس ت درست بوده ک ِ خبرایی هست . ان شاءالله که عاقبت بخیری هست…….محسن چرا نگران بشم؟؟؟؟
شاید همون ساعت خوابتا دیدم همین بوده که ندونستمش…..روبرو من بودی …..استاد صدا زد بچه ها شما دوتا متناتون با هم شیر کنید و به هم تو متن نوشتن کمک کنید …….گفتم استاد محسن از کلمه های سخت و ….استفاده میکنه منم که کلا سادگی دوست دارم…….یهو شروع کردی از من معنی کلمه های سخت پرسیدن خب فیروزه معنی ایهام ……چیه….من من …با خنده گفتم من نمیدونم….. :)
من که آماده دریافت هدیه هستم ….دستاتو بازکن… آغوش آماده ست………آماده ام هر لحظه ……..رب که کارش هدیه دادنه……..باران رحمتش که کلا داره میباره.....….
راستی محسن برو قسمت سوال دارم اخبار فنی سایت اصلاعات کامل هست…..استاد جان فرستادن ایمیل ها را کنسل کردند……. و خبرهای خوب در راه است.………قراره اتفاقات عالی بیفته………
با احترام
با ذوق
با دلِ عاشق
فیروزه میگه چشم……. رب که حاضره ……وفاداره تا جان……خودش که همه کارا را داره میکنه………دستاما که دادم ببره …تسلیمم…میلاد امیر المومنین علی (ع) رهبر عشق و ایمان و روز مرد را به بهت تبریک میگم فراوان فراوان …از نسیم حضور و فرود نعمت ها بنویس که هر واژه ات شوق حضورست …و نزول عشق و نعمت…پرچمدار توحید.……در پناه او که همیشه عاشقته…..
خدایا شکرت معبودم برای لحظه لحظه حضورت و آغوش پر مهرت ……دوستت دارم تا جان …….
تــــــولــــــــــدت پــــــــــر تــــــــــکــــــــــرار….🩵
فیروزه جان… سلام🩵 ؛ همسفرِ دل توی کوچه های نور، رفیقِ هم آغوشِ دعا و شوق
گمپ گلم اولش بذار ی ِ نفس عمیق بکشم… چون بعضی متن ها جواب نمیخوان که ، آغوش میخوان => از اون دست حرفاست که آدم میخونه وبعدش چند ثانیه ساکت میشه .
میدونی چرا سکوت؟ چون میفهمه وارد یه حریم شده ؛ حریم ِ قلب گرم کن، نه یه کامنت عادی ومعمولی.
رفیق دل، از اون تبریک تولدی که دادی دلم گرم شدا، از اون تبریکایی بود که تولدِ دلِ آدمه. این همه ذوق، نور، ایمان، نشونه، آیه، بارون، دی ماه وعشق رو یکجا ریختی رو سرم و گفتی مبارک… خب معلومـــــه آدم ذوق میکنه. ممنونم ازت بابت این حضورت، این همه توجه و این همه رفاقت ناب. دعا میکنم نوری که باهاش تبریک گفتی، صدها برابرش برگرده توی زندگیت از 16 به 16 🩷️وهمیشه همین وجد ایمان و دل زنده همراهت باشه.
اون سلام اولت، اون آیه ها، اون شب وسحر… همون حالیه که محسن حس میکنه آسمون نزدیکه، خیلی نزدیک… الحق و الانصاف… چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی خواهد بود امشب….
دختر خوب ، این وجد ایمان که مجدد گفتی؛ هیجان الکیه؟ نه والا. ذوق گذرا ؟ به هیچ وجه. ⇐🫂 یه آرامشِ پرشوره، ازجنس اطمینان…. یه أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ی ِ دلبرانه…
فیروزه… این همه هماهنگی که گفتی، خواب، کلمه، تویوتا، پارکینگ، لندکروز، دی ماه، حتی شوخیهای ساده… اولا که ، منو دیوونه کردی . دیووونه هاااا ! آخه ساعت حدود هفده و سی دقیقه بوقت ایران بود که یه جواب نوشتم و چیزی شبیه چیزی بود که تو الان گفتی‼️ شاخم درومده !!! بیا دست بذار روی سرم… میبینیش :) ! واقعا دیگه گیج شدم نمیفهمم توی کائنات چخبر شده !! دوما… اینا وقتی کنار هم میشینن دیگه اسمش تصادف نیس. اسمش اینه که دلها تو یه ریتم افتادن. همین! …نه بابا کجا همین !! قضیه عمیق تر از ایناست معمار جان .
نگرانی؟ ولش کن اصلا.
میگما ، اتفاقا وقتی نشونه ها اینقدرنرم ومهربون میان، آدم میفهمه قراره خیر باشه، حتی اگه ندونه شکلش چیه. عاقبت بخیری همیشه باآرامش شروع میشه و ادامه دار، نه با نگرانی.
گرم است به هم پشت رقیبان پی قتلم ⭕️ ای عشقِ دل افروز، دل من به تو گرم است
رفیق همشهری من ، اون خوابت… خیلی قشنگ بود. دو تا سبک، دو تازبان، ولی یه معنای درجه یک. یکی با کلمه های سخت، یکی با سادگی. دقیق مثل زندگی این روزامون .
و…. خندیدن موقع ایهام؟ چون بعضی چیزا رو نمیشه توضیح داد، بایـــــد حســـــش کرد.
ولی به قول آ غلامحسین پیروانی ، “خداوکیلی خداوکیلی…” من همه سعیُم میکنم که شیوا و راحت بینیویسم.
بارون رحمت که گفتی! آره، خیس خیسیم رفیق…
تبریکهات، ذوقت، دلت، ایمانت… همه ش نشست.
ایام هم هم مبارک دل پاکت. پرچمدار عشق وایمان همونیه که راهو نشون میده بی صدا، با عمل.
ممنونم ازت،، بابت حضورت.
این رفاقتا از اون جنس رفاقته که با زمان کهنه نمیشه، عمیق تر میشه. الحمدلله الحمدلله
در پناه اونی که همیشه حواسش ب ِ دلای صادقه
چه خوب که دل تو، اینقدر زنده ست .
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی…..
به نام خدا که هر چه خوبیست از سمت اوست…..
به نام خدا هر چه نعمته از سمت اوست…….
به نام خدا که عاشق شادیست ……
به نام خدا که کریمترین کریماست……
به نام خدا که مهربان مهربان است ……..
به نام خدا که همیشه حاضرست ……..
به نام او که باران نعمتش بی پایان است…….
به نام خدا که همیشه بخشنده هست ……..
خدا چقدر نعمت میده؟؟؟؟به اندازه ظرفمون……….خدایا ظرفمون خیلی بزرگ کن ……تا کهکشانهات…..
لبیک معبود ……لبیک رب بی همتای من …….
سلام محسن جان ..……همسفرِ عشق و نور….
کلمه هات حس ….عشق ….جان ……شادی..….سکوت …..مهر………حضور…….اصلا ذوق شب تولدت را ریخته بودی تو واژها ……هر کلمه مثل فوت کردن شمع کیک تولدت بود که چشماتا بسته بودی و آرزو میکردی…….عدد تولد دلت 600 روز شد …….600 روز با او…..600 روز با عشق…..600 روز عاشقی……600 روز رشد……600 روز آغوش رب.…..600 روزه شدنت مبارک …..🩵….این روزها هر چی تولد زمینی و دلی و خوبی و عشق بوده همه را یجا ریخته رو سرت گفته مبارکت محسن…من که کلی ذوق کردم… فرود عشق و نعمت مبارکت…. ممنونم ازت بابت این حضورت….وصل بودنت توحیدی بودنت …..نور حضورش بی پایان …….از دعای پر نورت ممنونم…..نور حضور و شوقش همیشه در دلت گرم باشه قلب آبی مهربان….
اولااااااا …..دیونه هااااااا… دیدمش محسن شاخ را …. ( : تو نوت گوشیم الان هست برات نوشته بودم از 16 به 16 ولی زمان ارسال پاک کردم یهویی.……ولی تو نوشتیش…..🩷….. بنظرت اسمش چیه..!!!!
دومااا…… کارشا چنان بلده که آدم دلش میخواد از این همه هماهنگی ….شباهت…..عشق...…..فریاد بزنه …. ….تصادف……نه اصلا اصلا…………هماهنگ میکنه دقیق چی بگی که زمان مناسب باشه جاش بشینه…دلها تو ی ریتم بیفته ……کارشه……میدونی که چی میگم تریدر جان…….
اره اره اره محسن عاقبت بخیری همیشه باآرامش شروع میشه و ادامه دار، نه با نگرانی………. اصلا درست بودنش همینه...راه نعمت =راه راست… با آرامشِ …..من میخوام خدا انجام بده خیلی آسون در آرامش…صراط مستقیم…. خودِ خودش……..چند روزه سحر را با اهنگ شاد میگذرونیم ….من و خدا….خبری هست……
به چه میاندیشی
نگرانی بیجاست
عشق اینجا و خدا هم اینجاست
لحظهها را دریاب
زندگی فردا نه، همین امروز است
راهها منتظرند
تا تو هرجا که بخواهی برسی
لحظهها را دریاب
پای در راه گذار
به چه میاندیشی……..
خدا وکیلی آ محسن …چقدر خندیدم استادی تو …..سعیتو کن حالو برای من یکم شیوا بینیویس …محض همشهری بودن…..شیرازی آسون آسون….سوالای سختم نکن باشه (: ..
ولی همین تفاواتا قشنگه سخت و ساده...…..ولی ی معنا……..
بارون رحمت که گفتی! آره، خیس خیسیم رفیق…..خدا را شکر شکر شکر شکر….….بدون چتر .….اعتماد کامل……سپردن…...
این رفاقتا از اون جنس رفاقته که با زمان کهنه نمیشه، عمیق تر میشه. الحمدلله الحمدلله………..الحمدلله الحمدلله… از این رفاقت های که خدا را میشه هر لحظه حس کرد.…..عمیق تر……عاشق تر…..
منم ممنونم از حضورت و وجودت……….ممنونم از حس های خوب و مهرت .………..برایت برایت عشق و آرامش و نور حضورش را آرزو میکنم………هماهنگی های شاخ دار…(:
چه خوب که دل تو همیشه حاضرِ…… خبر خوب.... نقطه آبی روشن شد……🩵…..مبارکت…….پر نور باشه ….
از 16 به 16 🩷️……….
در پناه اونی که همیشه حواسش به دلای مهربونه….🩵
سلام قلب فیروزه ای ، سلامی بعد از دو هفته.
و هنوز زنده م . الحمدلله رب العالمین .
نمیدونم این اواخر چی میشه که تا مدتی میام وطن… اینترنت قطع میشه!!! الحمدلله کما هو اهله .
مرسی که از تولدم گفتی… و در عجب که چقدر اتفاقات عجیب غریبی درون و بیرونم افتاد که…. . الله اکبر ‼️‼️⭕️
توی نوت گوشیت نوشتی… اما پاک کردی… اسمش چیه ؟ الان نمیتونم بگم
اینقدر نوشتم…. اینقدر نوشتم… که زیر چشمام از اشک انگار سفیدک میزد… .
خدا اذن بده ؛ میارمش توی سایت .
واقعا واقعن ِ واقعا هم همه رو یکجا ریخته روی سرم…. .
بعد دو هفته اومدم توی خونه م … بذار تا اول یه نفسی تازه کنم….
هشتگ ، تبدیل انرژی .
~~~~~~□~~~
سلام آ سید حسین ؛ سلام مریم بانو . هر روز گوش میدادم… اما دلتنگتون بودم .
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَیْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ﴿4٠﴾
[زنده کردن مردگان برای ما دشوار نیست] فرمان ما درباره چیزی چون [به وجود آمدنش را] اراده کنیم، فقط این است که به آن میگوییم: باش، پس [بی درنگ] موجود می شود. (40)نحل….فرصتی دوباره ربی…..
وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیَا حَسَنَهً ۖ وَلَأَجْرُ الْآخِرَهِ أَکْبَرُ ۚ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ ﴿4١﴾
و آنان که پس از ستم دیدنشان برای به دست آوردن خشنودی خدا هجرت کردند، یقیناً آنان را در این دنیا در جایگاه و مکانی نیکو جای دهیم، و قطعاً پاداش آخرت بهتر و برتر است، اگر می دانستند [که دارای چه کمیّت و کیفیتی است.] (41)
الَّذِینَ صَبَرُوا وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ﴿4٢﴾
همانان که [در برابر مصایب، و حوادث و آزار دیدن از دیگران] صبر کردند و فقط بر پروردگارشان توکل می کنند. (42)
سلام به استاد عزیزم چراغ راه عشق و نور
سلام به استاد شایسته همیشه مهربانم
استاد جانم این چند هفته …توحید در عمل ……توحید در نگاه ...توحید توحید و توحید بود و پاس کردن درسها…..و رفرش نشدن کلّی دلتنگی…
لبیک رب خودم….هدایت گر….قدرت پاک…..نازل کننده حرف نگفته بر دل ها ..تو کیستی رب من..……من خموش شدم از عشق تو ازهر بار تا اوج امدن و برگشتن…..دل کند و مُرد…
سلام قلب آبی مهربان …….سلامی بعد چند هفته………
الحمدلله رب العالمین و شکر و شکر و شکر ….او از ما و از تو محافظت میکنه……زنده بودن …نفس ها را شکر...
سلام از ی روز برفی خیلی برفی …محسن اینجا درخت های وطنم سفید پوش شدن.……..اینجا ی نقاشی کشیده از فراوانی…
در عجب که چقدر اتفاقات عجیب غریبی درون و بیرونم افتاد که…. . الله اکبر ‼️‼️⭕️…..معجزهای از جنس نزدیکی از جنس بزرگتر شدن ظرف وجود……و شکر حضورش……
.الان نمیتونم بگم :(….باشه…….از در آمدی……
محسن گفتی :
اشک
اشک
اشک
اشک هات تا اینجا رسید……چه خبر بوده محسن….چه کرده …. چه کردی……
چرا منا برد این آهنگت…..…
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی پرگیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
سرچ کردم و اشک های بی امان بی امان…..خدایا میشه تو آغوش تو تکون نخورم….میشه تسلیم تسلیمم کنی…..خدایا خدایا خدایا هر کلمه اهنگ داره دلتنگی را بیشتر میکنه…..خدایا خدایا رب بی مانند چه کردی چه کردی که حتی نمیشه گفت…نمیشه ….اه ربی ربی.……..خدایا نفس هام کم آوردن……...…. چه کردی ربی….اعتماد داری..اره اره اره …چقدر ؟! .تا جان تا جان……کاش میشود بگم کاش میشود اون حس را ریخت رو صفحه …………….حس کردم همین بود داستان کل زندگی داستان موسی…اعتماد دویدن و و ومعجزه ایمان دقیق در همین گام های اخر بود …..فقط اینا بگم دیدم .بقیه خوابه..دویدن… دریا ..را دیدم…..ی آدم هایی را چند بار فقط دیدم ولی انگار محبتشون برای سالهاست…….میدونی چی میگم محسن ….
اشک ها مرا برد آیه های سوره نجم که این مدت قلبم را آرام میکرد …این سوره مثل ی ستاره بود ..… نزدیک شدن ….
ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ ﴿٨﴾
سپس نزدیک رفت و نزدیک تر شد (8)
فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَىٰ ﴿٩﴾
پس [فاصله اش با پیامبر] به اندازه فاصله دو کمان گشت یا نزدیک تر شد. (9)
فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِ مَا أَوْحَىٰ ﴿١٠﴾
آن گاه به بنده اش آنچه را باید وحی می کرد، وحی کرد. (10)
مثل نزدیک شدن موسی به نور در کوه طور….
به اذان و یاری الله منتظریم برای خواندن اشک های حضورت و هم گام شدن با قلبت...میدونم که برات سنگتموم گذاشته .میدونم درهای رحمتش را باز کرده…میدونم که نعمت های زیاد تری تو راه هست…..اسب ….واقعا واقعن ِ واقعا از صمیم قلبم خوشحالم و میگم .…مبارکت باشه……تو آماه دریافت بهترینها شدی....….
نشونه فراوانی هم امد… برف شدید شد…اون تصویر برف …. یوسف گم گشده… جلو پنجره بود نزدیک ترین جای ممکن….برفم رسید..در هماهنگی کامل ..کوها و درخت ها پر از برف….با این آهنگ….در اوج آسمان…..و مژهام دونه دونه سفیدک زده….مثل نشستن برف رو کاج ها ی باغ از ویو پنجره….
به خونه به خونت خیلی خوش آمدی….. نفس که تازه کردی …..…. ! از اشک های حضور بگو و بنویس از خلوت های عاشقانه……از وصل بودن خودت در وطن بگو وقتی اینترنت نبود و تو وصل بودی!….(:
ارسال تو باغ وسط برف و همه درخت های مسیر سفید…و شکر و شکر و شکرت بی نهایت معبودم که اینقدر نزدیکی…..و تو برف ها کلی راه رفتم……و رسیدم به درختم….اینبار سفید پوش……پرندها هم دارن برمیگردن خونه ی موج از پرنده..…
هشتگ، انرژی خوب
نازنین… قلب فیروزه ای … سلامی که ازبرف بلورین میاد، از همون نزدیکی عمیقی که دل میفهمتش ، واژه که سرش نمیشه…!
خوندم ؛ سکوت اومد توی دلم… از اون سکوتایی که پُره، … از اون سکوتهایی که دوس داره فقط ساکت بمونه و لذت ببره .
اون آیه ها از سوره نجم… دقیق زدی به همون نقطه ثقل
“ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى”
این نزدیکی، این لمس نامرئی… خب همینه. چقدر خوبه که با فکر، با تحلیل نیس==>> فقط با حضور. فقط با تسلیم. فقط با اشک ِ قره العین…
اون آهنگ… اشک… اون حال… 》دختر خوب اینا گزارش حال نیس که، خود حاله. این چیزا تعریف کردنی نیس، فقط تجربه کردنیه. تو تجربه ش کردی… با تمام جان نازنینت
اون تصویر برف، درخت سفیدپوش، پرنده ها، اون راه رفتن توی برف… … همه شون اَبَر نشونه ن. نشونه ی چی؟؟ نشونه های هماهنگی. نشونه های یکی بودن بیرون و درون.
دیگه خدا چحوری بگه ===>>> وقتی درون آروم میشه، روح و جسم جهان هم سفیدپوش میشه.
درباره اشک ها پرسیدی…
آره خب… اشک وقتی میاد که فاصله کم میشه. میفهمی که چی میگم؟ اره تو باهوشی.
وقتی دیگه خدا “دور” نیس. وقتی حضور میشه، اشک خودش میاد، بی اجازه، بی برنامه= خوشا آنان که دائم در نمازند…
جمله ت بدجوری عمیق نشست توی استخوونم:
“وقتی اینترنت نبود و تو وصل بودی”
میدونی چرا؟ چون خودم اون ساعت ها به کانکت و دیسکانکت حواسم نبود… مثل ماهی غرق آب بودم… با الان گفتنه تو شیرفهم تر شدم….
شاید این دقیق ترین تعریف وصله.
وصل ینی حتی وقتی همه چی قطع میشه، درونت روشنه.
فیروزه جان… این جنس کلمات، این نوع دیدن… => نشونه آمادگیه. نشونه باز شدن ظرف وجوده. نشونه نزدیکیه.
🟣 هیجان؟ خیال؟ احساس گذرا…؟ نه نـــــه
یه عمق آرومه.
یه سکوت پرنوره.
یه وصلِ بی سر وصدا.
یه گیاه پر ثمر
○
یه سیستم پایدارِ بی نویزه.
یه شبکه روشنه که پینگش صفره.
یه اتصال فعاله، بدون اعلان، بدون لاگ اضافی.
یه درخت انرژی ک ِ بــــــــــی سر وصدا داره دیتا تولید میکنه.
○
یه فضای مینیمال باسکوت کنترل شده ست.
یه نورپردازی هوشمنده که فضا روبدون اغراق زنده نگه میداره.
یه اتصال ارگانیک بین فضاهاست، بی نیاز ازتوضیح و نمایش.
فیروزه جان خوشحالم ازته دل برات. بمون تو همین حال.
نه نگهش دار، نه بچسب بهش، فقط بمون. خودش ادامه پیدا میکنه.
برف مبارکت باشه ؛ اشک مبارکت باشه
این نزدیکی تو هم مبارکت باشه ؛ این حضور مبارکت باشه
در پناه همون نور ، در آغوش همون رحمت ،در مسیرهمون عشق… همیشه
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
وَیَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِیزًا ﴿٣﴾
و خدا تو را به نصرتی توانمندانه و شکست ناپذیر یاری دهد. (3)
به نام تو
به نام عظمتت
به نام عشق
عشقت و تمام بغض ها قامت نه قلب را به سجده میندازه…..ربی کافی……اینا از عظمت رب منه……..از عشق رب منه به بنده اش..….به عشقش بندگی کردن……..لبیک لبیک لبیک ……..رب خودم..……تسلیمم….از نوع هیچ از نوع نمیدانم…..من جز تو هیچ نمیدانم…..هیچ …فقط میدانم تو داری انجام میدی جز به جز من فقط عظمت و عشق تو را به تماشا نشستم….نورش با الله…..
مهربانِ …قلب آبی …..سلام …….سلام به قلبی که شنیده و لبیک گفته …..
خوندمت……وقتی خوندمشون، حس کردم خودِ سکوت داره باهام حرف میزنه.،…..کلماتت نفس دارن..پُر از حضورن…اخه میدونی محسن ….. گفتم ربی میشه بری از قلب محسن از نگاه محسن؛ از قلم محسن …برام کتبی بنویسی چه خبره…….ی خبری هستااا…..مگه میشه بگی انتخاب با تو…….مگه میشه .….نه نه نه تو همیشه وفادار بودی به تک تک عهدات……..نزدیکه….نزدیک نزدیک……مطمئنم……
اون تصویر برف، درخت سفیدپوش، پرنده ها، اون راه رفتن توی برف… … همه شون اَبَر نشونه ن. نشونه ی چی؟؟ نشونه های هماهنگی. نشونه های یکی بودن بیرون و درون..…اره اره اره محسن جان…….و در گوشت مدام بگه داره انجاممیشه …همه کار را بسپار…. خودم انجاممیدم….اصلا بگه کار را با من تو تماشا کن…..آدم ها را بی تاب کنه ….برای انجام شدن…
وقتی دیگه خدا “دور” نیس. وقتی حضور میشه، اشک خودش میاد، بی اجازه، بی برنامه= خوشا آنان که دائم در نمازند…..
▪︎اشک عشق
▪︎اشک دلتنگی
▪︎اشک حضور
اشک همون فاصلهی حلشدهست، همون سلام بیکلامه بین دل و معشوق….
قطرهایی از دریای عشق…….. اصلا آهن ربای جذب عشق میشه…..میکشد تا جان……..اه ربی چه نعمتی...
وصل ینی حتی وقتی همه چی قطع میشه، درونت روشنه…..وصل وصل وصل…..فقط پیغاما ی جور دیگه ارسال میشه…تمرکز لیزری..و دریافت ………..کارش کارش کارش عاشقیه…….حتی استاد جان هم میفرسته تا پیام را بده ....میدونم که میدونی….وصل جان را….
عمق
سکوت
نور
وصل
بی سر وصدا
پر ثمر
○
ی سیستم پایدار
بدون نویز
شبکه روشن
پینگ صفر
اتصال فعال
بدون لاگ
یه درخت انرژی
تولید دیتا
○
فضای مینیمال
باسکوت
نورپردازی هوشمند
زنده
اتصال ارگانیک
بی نیاز ازتوضیح و نمایش
کلمه کلمه نه ………حرف حرف نه …… نور اره اره مثل نور نشست در جانم…………سلول به سلولم..…
این کلمه ها نور آیه های نجم و پیام را کتبی رساند و روشن کرد….این سوره نور علی نوره…..
وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً أُخْرَىٰ ﴿١٣﴾
و بی تردید یک بار دیگر(جبرئیل، روح امین و روح قدوس) را دیده است (13)
تا کجا پایین آمد؟؟
عِنْدَ سِدْرَهِ الْمُنْتَهَىٰ ﴿١4﴾
نزد سدره المنتهی، (14)
تا بهشت……پناهگاه…..
عِنْدَهَا جَنَّهُ الْمَأْوَىٰ ﴿١5﴾
در آنجا که جنت الماوی است. (15)
رابطه خدا و تکامل…….روند تکامل ماه…….و ماه کامل…..
إِذْ یَغْشَى السِّدْرَهَ مَا یَغْشَىٰ ﴿١6﴾
آن گاه که سدره را احاطه کرده بود آنچه [از فرشتگان، نور و زیبایی] احاطه کرده بود. (16)
مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ ﴿١٧﴾
دیده [پیامبر آنچه را دید] بر غیر حقیقت و به خطا ندید و از مرز دیدن حقیقت هم درنگذشت.
محسن تو دقیقاً همان نزدیکی و وصل بی سر و صدا را دیدی و دقیقترین تعریف را از آن به من دادی. تو این اتصال ارگانیک و پایدار را درک کردی همانجا که تمام سیستمهای ظاهری از کار افتاده بودند، شبکه درونی روشن بود.
این شبکه روشنی که پینگش صفره تجلی آن وعده است که در سوره نجم آمده لحظهای که تمام حجابها کنار میرود؛و پرده حجاب می افتد……ابراهیم ملکوت و نخ های پشت صحنه را دید……که سر نخ جهان دست کیه…….پیامبرا زرنگ بودن با ذهنشون رفتن پشت صحنه ….
🟢 لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آیَاتِهِ الْکُبْرَىٰ
سوره نجم، آیه 18: او برخی از نشانههای بزرگ پروردگارش را دید.
این نزدیکی و این حضور، بزرگترین نشانه و نعمت است
چند روزه این شعر رهام نکرد..نمیدانم روحم بهش پیوند خورده..؟!…
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بُوَد که گوشهٔ چشمی به ما کنند
محسن جان ممنونم منم برای تو خوشحالم….بمون……..…مثل ماهی غرق آب باش….همیشه.……..مثل بودنت در وطن…..فرکانس عشق……حضور……میرسن….
نه نگهش دار، نه بچسب بهش، فقط بمون. خودش ادامه پیدا میکنه…..چشم ….چشم…رهام …رهای رها……تسلیمممم تا جان…….گوش به فرمان……دیگه تماشا شدم محسن…..
محسن جان ؛ممنونم برای حضورت….برای بودنت…..مبارک خودت این عشق این حضور این نزدیک و نزدیک شدن به سدره المنتهی …..سپاسگزارم از تبریک های پر مهرت …مبارک های قلبیت…..🩵 …..برف….اشک…..اینا نشانه یار من است…
برایت برایت عشق ،نور…..آرامش وصل را آرزو میکنم…….همان وصل های پر شوق..…همان وصل بودن و غرق شدن،همان اشک های وصال و سفیدک زدن های برفی …..ارسال از خ شهید مختاری همان نشانه همیشه آشنا…که نصف بیشتر معجزها اینجا بود….
در پناه همون سکوت پر از لذت…..همون لمس نامرئی ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى…..تاجـــــــــــــــــان..🩵…
فیروزه جان سلام . خوندم رفیق درجه یکم ؛ پر ازحال حضوره، فقط بذار جواب رو واضح، روشن و بی ابهام بگم؛ ازقرآن کمک بگیرم .
تو قرآن، داستان پیامبرا یه پیام مشترک داره:
خدا “جای انسان” زندگی نمیکنه؛ راه رو نشون میده، ولی انتخاب و ساختن باخود انسانه.
□ حضرت ابراهیم وقتی ب ِ مقام دیدن ملکوت رسید، اول انتخاب کرد :
“وَکَذَٰلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ” / اینگونه ملکوت آسمانها و زمین رو به ابراهیم نبی نشون دادیم.
قبلش چی بود؟؟؟؟؟
سؤال، تفکر، نپذیرفتن تقلید، و انتخاب آگاهانه مسیر. ==>> یعنی دیدن نتیجه حرکت درونی بود، نـــــه اینکه یه اتفاق تصادفی باشه !!!
□ یا اوایل های حضرت موسی، خدا بهش گفت: “فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ” / کفش هات رو دربیار .
یعنی چی؟
■ یعنی تا وابستگیهای ذهنی و هویتی رو کنار نذاری، وارد وادی حضورنـــــمیشی =>=> بازم انتخاب با انسانه.
□ اما بنظرم مهمترین آیه برا خلق زندگی، خیلی شفافه:
“إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ” ==>> واقعا واقعنِ واقعنی اینجا هیچ ابهامی نیس.
اول ما تغییر میکنیم ⇐بعد زندگی تغییرمیکنه.
پس بله، طبق قرآن ما خالق شرایط زندگی خودمون هستیم؛
نه مستقل از خـــــدا هااا ، درچارچوب سنتهای الهی.
□ حتی پیامبراسلام هم ازاین قانون مستثنا نبود: “وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ” برای انسان چیزی نیس جز حاصل سعی خودش ==>> من زیاد فکر کردم ؛ بنظرم سعی یعنی: توجه، نیت، انتخاب، جهت گیری دل و اقدام و عمل.
پس این “وصل بی سر و صدا*” که ازش نوشتی، میوه و نتیجه یه چیزه :
همجهت شدن انتخاب انسان با جریان خـــــدا.
معلوممم هست دیگه نه جبره، نه توهم =>=> نه خـــــدا بجای ما زندگی میکنه، نه ما بینیاز از خـــــداییم.
قرآن این تعادل رو میگه: “فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ” / وقتی تصمیم گرفتی، توکل کن .
●اول عزم با تو
● بعد جریان با خدا
این یعنی:
○ما انتخاب میکنیم ⇐ خـــــدا پشتیبانی میکنه
○ ما میسازی م ⇐ خــــــــــدا راه رو هموار میکنه
انصافا و حقا این همون چیزیه که پیامبرا تجربه کردن، نه بیشتر از این ، نه کمتر از این .
~~~□~~
عزیزم نوشته ت نشون میده این قوانین رو در عمل لمس کردی.
دیگه امتداد مسیر هم روشنه:
نه چسبیدن، نه رهاشدگی بی مسئولیت؛
بلکه انتخاب آگاهانه + توکل.
همین.
واضح، قرآنی، و زمینی وساده… دوباره نگی سخت نوشتیاااا 🫂
سلام بر یگانه معبود عالم هستی
وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَهٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ ﴿5٠﴾
و فرمان ما جز فرمان واحدی نیست که مانند یک چشم بر هم زدن است. (50)قمر
سلام محسن جان …..همسفر بهشتیم……. از ی روز بارانی سلام……
آیه قمر ….در هماهنگی …ظرف وجود…لبیک لبیک …….جانانم…..سمیع من….بصیر من….نور علی نور..نور آسمان و زمین…..لبیک…….هدایت با تو ربی……ربی تسلیممممم …..هر جا تسلیم شدم جز نعمت جز عشق چیزی ندیدم……همچیز در هماهنگی کامل…..وفادارم…..داری همچیز را میچینی ربی…حتی اون چیزهای کوچیک……….چه کسی وفادارتر از تو ربی……..بر عهدی که بستم هستم……
دست بر قلبم وبا گفتن ربی کافی مینویسم……خدایا کم نمیخواهم و به کم هم راضی نمیشوم …..تو عظیمی ربی…….
آهنگ جانان همزمان پلی شده….
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم…….
دل یارم شوی عاشق زارت شوم من…….
باید وفادارم شوی تا من وفادارت شوم …..
و از جان و دل یارم شوی …..
تا عاشق زارت شوم من……
محسن جان چقدر با دل با دقت و روشن نوشتی… حس کردم داری هم از آیه میخونی هم از دل…
دقیق گفتی: خدا راه رو نشون میده، ولی قدم رو ما برمیداریم…. یعنی معجزه وقتی رخ میده که انسان خودشو در جریان خدا قرار بده…نه بیرونش….
اون آیه إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ..دقیقا اشارهست به همین تغییر از درون میجوشه تا بیرون هم رنگ بگیره.
و فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْیعنی ایمانِ فعال — نه نشستن، نه بیصبری، بلکه قدم با آگاهی و تکیه بر حضور خدا.
گفتی: نه جبره، نه توهم و همین ماجراست.
انسان مسئول و آزاد در دل نظم الهی… نه جدا از خدا، نه جای خدا……
منم همینو با همه وجود حس میکنم: وصل، نتیجهی همجهتی با جریان الهیه ــ یه جور سکوت پر معنا… که نه زور میزنه… نه میگریزه…. فقط باقی میمونه…….در آغوش رب رها……وقتی هم جهت بشی دیگه تو مسیر دریایی …..با جریان میری بدون تقلا…..و همچیز پشت سر هم اتفاق میفته…..در هماهنگی کامل همراه با عشق…….وعشق …همه ماجراست…..عشقه که میکشه تو را……
مسیر همونیه که گفتی: انتخاب آگاهانه + توکل.
باقی راه فقط تمرین همینه ….با هر نفس، با هر تصمیم، با هر نگاه.
استاد جان تو قدم 6 جلسه 1 میگن..…مگه پیامبرا جز نشون داد ایمان چیکار کردن…..ابراهیم خلیل الله،موسی کلیم الله ،محمد امین……جز ایمان چه کار خاصی کردند……جز اینکه ایمان و باور متفاوتی داشتند…..تمام کاری که انجام دادن همین بود ……تمام داستان همین بود…….ایمان…….توکل…….تا پای جان تا قدم آخر…..
تو پـای به راه درنــه و هیـــچ مـپرس
خـود راه بگویدت که چـون باید رفت
اصلا بحث قدرت ما نیست….حد توانایی انسان نیست..…از نیرو از توانایی از قدرتی میگم که انسان را خلق کرده…داره همه را هدایت میکنه.. تمام کیهان را خلق کرده و هدایت میکنه….باور و ایمان که کار را انجام میده…….وقتی ما اون نیرو اون قدرت را باور میکنیم و دستامون را میزاریم تو دستای او ؛دیگه ما انتهایی نداریم…..دیگه ترسی نیست…..
حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ۖ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ﴿١٢٩﴾توبه
خدا مرا بس است، هیچ معبودی جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است. (129)
وخدا پای ما و انتخاب ما وایساده با تمام عشق با تمام قدرتش و هدایتش……اخه ما جز درخواست دیگه چه کاری کردیم؟! ما چیزی هماهنگ کردیم؟؟ما تونستیم دقیق زمان را هماهنگ کنیم؟؟؟ آدما را هماهنگ کنیم ؟؟!!نه نه همه اوست جز به جز….و هماهنگ شد...هیچ هیچ هیچ معبودی جز الله نیست…..خدایا تنها تو را میپرستم و تنها و تنها از تو یاری میجویم و بس…..معجزگر عشق تا ابد دوستت دارم…..با تمام وجودم قدم نه؛ پرواز میکنم سمت نور عشقت یگانه معبودم…….شکر برای بودت در هر نفس…..
ادامه را یک روز بعد مینویسم منتظر بودم……
این را کمی یواشکی مینویسم و یواشکی بخوان…..
گفتم ربی میشه بری از قلب محسن از نگاه محسن؛ از قلم محسن …برام کتبی بنویسی چه خبره…….ی خبری هستااا…..مگه میشه بگی انتخاب با تو…….مگه میشه .…اری پرده حجاب افتاد…..درست در نیمه شعبان .همسایه ای در همین نزدیکی..متن زنانی از جنس الماس…و همدم های نور… بانو ملیکا ؛ شاهزاده توحیدمدار و شجاع روم باستان. دختری از تبار قیصر، که راه دلش رو از تخت و تاج جدا کرد و خودش رو به جریان نور سپرد و به خداوند اجازه داد. بانویی که تاریخ، ایشون رو عروس حسن عسگری و مادر مهدی موعود میشناسه….منتظرم کمی نفس تازه کنم بغص هایم آرام شوند از نزدیکی ربم از سمیع و بصیری ربم از بزرگی ربم ربی ربی ربی میان گریه های عاشقانه ات رهسپارم کن ….و بیام زیر کامنتت با اذن و یاری الله بنویسم….میشه از قلبت از نگاهت از قلمت تشکر کنم…..میشه بگم ممنونم که وصل بودی …ونور را بازتاب دادی….و لبیک گفتی …..
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ ۖ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ ۗ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ160 ال عمران
اگر خدا شما را یاری کند، هیچ کس بر شما چیره و غالب نخواهد شد، و اگر شما را واگذارد، چه کسی بعد از او شما را یاری خواهد داد؟ و مؤمنان باید فقط بر خدا توکل کنند.
محسن جان با دلت نوشتی… با دلم خوندم..با بغض نوشتم... ممنونم رفیق نابم … برای همین ساده، روشن و قرآنی نوشتنت، خودش حضور خداست در کلامت….نه دیگه…..قول دادی آ محسن …..(((((:🩵
در پناه خدای کافی و آنی در هر نــــــفــــــس ..…🩵
بسم رب العرش العظیم
سلام محسن عزیز توحیدی
قلبم با نوشته هات باز شد خدا وشکر بابت این تجربه شیرین همراهی با جانان طبیعت زیبا وهم نشبنی وهم صحبتی با باد زیبای پاییزی
محسن جان من دیشب با حضرت حق صحبت میکردم بابت به خدمت گرفتن کل مخاوقاتش اعم از انس جن پرندگان وطلیعت زیبا وازش خواستم مثل سلیمان نبی بتونم زبان حیوانات پرندگان رو بفهمم والان تصادفی به کامنت زیبایی که نوشتی رسیدم وچقدر روحم به پرواز دراومد با ابن تجربه نابت ونشونه ای شد برای خودم
من مدتهاست که انگار چیزهایی رو میشنوم که نمیدونم واقعیت هست یا توهم ذهنی هرچی که هست خیلی شیرین دلچسب وامیدبخش هیجان انگیز ه برام ونمی دونم چطوری میشه که خدای مهربانم از دل ناخواسته ها وبطرز عجیب وغریبی به من عزت بسیار داده وخودم شگفت زده هستم نمیتونم توصیفش کنم
ممنونم بابت تجربه جذاب ودل نشبنی که داشتی واینقدر زیبا توصیفش کردی .درپناه رب مهربان قلبت پر نور وراهت روشن باشه .
فریبا جان سلام . ازخوندن حرفهات کلی خوشحال شدم. همین که راحت ازتجربه هات نوشتی، خودش نشونه بزرگیه از اون ارتباط لطیفی که بین دل انسان و ربّ مهربونه.
این چیزهایی که میگی میشنوی یا حس میکنی، وقتی همراه با آرامش، امید، شور و نزدیک شدن به خدا باشه، بیشتر از اینکه توهم باشه، یه نوع الهام و گشودگی درونیه. دل وقتی پاک و رو به حق میشه، یه حس هایی باز میشه که با عقل معمولی نمیشه توضیحش داد. مادر موسی هم نمیتونست توضیح بده که چرا اون کار ( بظاهر حماقت) رو انجان داد و طفل معصکم رو به آب انداخت. اما خب به الهامات ایمام آورده بود و اونجا “اقدام” کرد اون الهام رو.
به مقام مادر موسی رسیدنت مبارک باشه عزیزم 🩵
اینکه از خدا خواستی زبان مخلوقات رو بفهمی، و بعدش با یه نشونه مواجه شدی، اصلا اتفاقی نیست… این همونجور جواب دادنه که فقط خودش بلده.
تو فقط حالت رو نگه دار، همون نیت پاک، همون توکل، همون شوق کودکانه ت به فهمیدن زیباییهای پنهان عالم.
رهـــــا باش.
خدا وقتی میخواد کسی رو با عزتش بزرگ کنه، از راههایی جلوش روبازمیکنه که خودش هم تعجب کنه ؛ همونجور که گفتی.
این شگفت زدگی علامت خوبیه… یعنی دامنه ارتباطت داره گسترده تر میشه. اما باید اونقدر بهش عادت کنی و برات طبیعی بشه که دیگه شگفت زده نشه . چیزی که برای بقیه شبیه معجزه است شبیه یک ارتباط خارقالعاده است برای تو بشه یا روتین و روال و شرطش هم اینه که هر جایی بهت الهام شد اقدامی بکنی حتما اون اقدام رو انجام بدی ؛ بدون نگرانی از بابت نتیجه =>> معجزه ها بیشتر هم میشن.
خیلی خوشحالم که نوشته م برات یه همنشینی دلنشین بوده.
الهی قلبت همیشه روشن، مسیرت امن، و نگاهت به دنیا پر از آیات خدا باشه.
در پناه مهربانی رب العالمین
سلام به محسن عزیزکه باکامنتاش،همه ی کامنتاش،متصل میشیم به خدا…..
چقدرپیاده رویهای شماروتوکوه وجنگل دوست دارم وهمزادپنداری میکنم…
هدایت به خوندن کامنت هم برای هرکسی هدایت خدای مهربونه…
یادم میادکامنتای یک عزیزی روهمیشه دنبال میکردم ومیکنم که مدتهاست کامنت نذاشته وفقط ازدلم گذشت که کاش کامنتای یک عزیزدیگه روپیداکنم ودنبالش کنم وبه سرعت اجابت شدووقتی فکرمیکنم چراشما؟یادجمله استادنازنین میفتم که میگفتن خداباتوجه به شرایط وهیستوری وخواسته ت هدایتت میکنه.من به دنبال درک بیشترخدام وچه خوب هدایت شدم….
کاش ذهن برای همیشه خاموش بشه وفقط صدای خداباشه….
کامنتهاتون عجیب خوبه….
درپناه حق سلامت وسربلندباشید…
مریم عزیز… سلام به دل آروم و صاف تو.
خـــــدا همیشه از دل هموناحرف میزنه که دنبال فهمیدنشن، دنبال دیدنشن… و تو دقیقااز همونا هستی.
اینکه پیاده روی هام تو کوه وجنگل رو دوست داری، برام جالبه… چون هرکسی فقط وقتی این حس رومیگیره که خودش همونجور ازطبیعت، از سادگی، ازخلوت، از صدای خدا تو سکوت لذت میبره. آدمای شلوغ’دل این چیزها رو نمیفهمن… ولی قلبهایی که بیدارن، همین چیزها رومیشنون ومیفهمن.
گفتی: «کاش ذهن برای همیشه خاموش بشه و فقط صدای خدا باشه…» ؛؛؛ مریم…این آرزوی تو، آرزوی تمام بیداران دنیاست. ولی خبر خوب اینه که ذهن لازم نیس کاملا خاموش بشه؛ کافیه فرمان دست توباشه، نه دست اون.
کافیه توانتخاب کنی کِی حرف بزنه و کِی ساکت باشه ==>> این همون جاییه که خودباوری معنی پیدا میکنه.
اینکه کامنتهام برات خوب بوده، این لطف خداست، نه من. محسن فقط سعی میکنه راست راه بره، باصداقت وتکیه به همون خدایی که تو هم دنبالش هستی.
وقتی نیت صاف باشه، حرف خودش رنگ میگیره/صِبْغَهَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً
مریم عزیز… دعامیکنم همیشه همینقدر بیدار، همینقدر خواستار حقیقت، همینقدر درمسیر نور بمونی.
تو آدم کمیابی هستی…
دلت رو سالم نگه دار، ذهنت رو سبک، و راهت رو روشن.
در پناه حق، سلامت واستوار باشی.
وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلࣰا مُّبَارَکࣰا وَأَنتَ خَیْرُ ٱلْمُنزِلِینَ/ و بگو: پروردگارا! مرا در جایگاهى پرخیر و برکت فرود آور، که تو بهترین فرودآورندگانى
سلام
به محسن جان عزیز دوست داشتنی
داداش عزیزم یه راهنمایی میخواستم یه راهکار
الان بهم گفته شد همین ساعت مقدس 10/3دقیقه صبحی که دارم مینویسم
یه حس خیلی قوی واضع دقیق روشن با یه آرامش درونی که با شور شعف با شورشوق هیجان
یعنی الان اینقدر روح روانمو دیوانه وار کرده خدا میدونه چقدر هوایی شدم نمیشه وصفش کرد
گفته میشه از شهر خودم مهاجرت کنم یعنی این حسه اینقدر قوی درونی هست درصورتیکه من اصلا جایی که بهم گفته شده باید برم و مهاجرت کنم هیچ شناختی هیچ اطلاعاتی در موردش ندارم
یعنی الان که دارم مینویسم به همون الله مهربان حالم از خودم نیست دیوانه شدم خدا شاهده تمام وجودم هست فقط داره منو هل میده به سمت جلو و میگه برو فقط برو
حالا این جایی که بهم گفته شده وباید برم تهران هست
قصد دارم جمعه آینده حرکت کنم تا اون موقع کارامو بکنم فقط حرکت بزنم برم ببینم چی بهم گفته میشه الان هم یه حسی گفت بیام اینجا بنویسم ببینم این جمع فرکانسی من چه راهکاری در این مورد تجربه کردن بهم بگن تا منم یاد بگیرم
اینم میدونم استاد زمانی از بندرعباس مهاجرت کردن به تهران هیچی همراه بر نداشت فقط بهشون گفته شد و حرکت زد
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
خیلی حس عجیبیه داداش خیلی
اعظم جان سلام … . تمام این چیزی که نوشتی، از اون جنس حس هاست که آدم نمیتونه با منطق توضیحش بده، چون اصلا ازجنسِ منطق نیست… از جنسِ صداییه که وقتی میاد، انگار خودِ راه از تو عبور میکنه.
من کامل میفهممت… چون این حالت روخیلی از ماها یک بار تو زندگی تجربه کردیم؛ همون لحظه هایی که خدا یه چیزی رو «میگه»، نه باکلمه، با هل دادنِ آروم امامحکم.
اون حالت «هوایی شدن»، اون بیخوابی، اون شورِ قشنگ، اون لرزشِ نرمِ زیر پوست…
اون حس عجیب که میگی: «دیگه من نیستم… یه چیزی بزرگتر از من داره منو میبره جلو…»
آره … اینا شوخی نیست.
این جنس حس ها، همون لحظه هایی هست که آدم داره فراخوان میشه.
اما یه چیزی رو از ته دل بهت میگم:
این که حس میگه حرکت کن، معنیش این نیست که بدون آگاهی برو. معنیش اینه که بری، ولی با آرامش، با دل قرص ، روی زمینِ محکم، با اتصال.
تو برنامه ت درسته؛
آروم آروم کاراتو میکنی، ذهنتو مرتب میکنی، دلت هم میسپری به همون که صدات زده.
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت … بله.
ولی حواست باشه:
خود راه، وسط حرکت، قدم به قدم نشونه هاشو میده.
نه قبلش… نه یکجا…
بلکه در حرکــــــــــت.
اینکه میگی شناخت از تهران نداری، اتفاقا همینش قشنگه.
خدا معمولا مقصدی رو انتخاب نمیکنه که مابشناسیم؛ چون اگه از قبل همه چی رو میدونستیم، ایمان معنی نداشت.
اینو از من ی داری میشنوی که هر ماه یک جای کره زمین هستم اما پنج روز هفته وسط ناکجا آبادهای بازارهای امریکا که یک قدم جلوترم رو بیشتر نمیبینم دارم گرد و خاک ها رو کنارمیزنم… اما روی شونه خدا خودمو میچسبونم. نتیجه رو هم میسپرم به خودش ؛ رهای ِ رها… .
تو فقط برو… اما با دلِ آروم.
نه با عجله، نه با ترس، نه با دویدن.
با همراهی جانان.
اعظم… بهش اعتماد کن… هرچیو بهت گفت انجام بده… تسلیم کاملش باش… این قدم رو که بهت الهام کرد انجام بده… قدم بعدی ( و فقط قدم بعدی) رو بهت میگه… اگه اینم اقدام کردی… بعدی ترش رو هم بهت میگه.
اینکه گفتی “دیوانه شدم”… نه عزیزم، تو دیوانه نشدی. تو فقط «تحت هدایت» شدی. توی این حالت، آدم انگار شبیه آهو میشه… یه نیرو از پشت آروم هلش میده سمت چشمه.
و یک نکته خیلی خیلی مهم:
هر حسی که از خدا باشه،
بر بستر ِ آرامش هست.
هر الهامی بهت بشه… اگر اون لحظه ارام و بیخیال نبودی… از سمت خدا نبوده. دقت کن اااا .
و تو گفتی این آرامش رو داری…
پس زیباس. پس امن هست.
حرکت کن اعظم جان…
اما با تکیه. با اتصال. بدون نیاز به تاییدیه گرفتن از هیچ بنی بشری.
و بدون که هر قدم تو این مسیر، خودش یه روشنایی جلوتر میاره برات.
تهران اگر دعوتت کرده،
بدون که چیزی، کسی، اتفاقی، یا رشدی اونجاست که باید بازش کنی.
به وقتش میفهمی چرا.
خود راه میگه… خود نشونه ها میان… تو فقط در مسیر بمون.
در پناه نورِ خودش رفیق گلم…
سلام به محسن جان
چقدر با حرفات که از جنس همون حرفهایی هست که خودت میگی
الانم از هون جنس باهام صحبت کردی که ایمان توکل یقین رو باید در عمل انجام بدم
جهان وقتی فرکانس وقدمهای مارو میبینن جواب میدهد
این که حس میگه حرکت کن، معنیش این نیست که بدون آگاهی برو. معنیش اینه که بری، ولی با آرامش، با دل قرص ، روی زمینِ محکم، با اتصال.
محسن جان اینجا که سخن از آگاهی شد مفهومش چی میتونه باشه
و اینکه من خیلی خوشحالم هدایتها و نشانها رو دارم دریافت میکنم
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت … بله.
اینقدر این جنس از ایمان توکل دوست دارم
اینکه جسارتموبه جهان ثابت کنم اینکه بگم خدایا میدونم هستی خواست بهم هست میدونم در آغوش گرما قرارم دادی
خداجونم سپاسگزارم
واقعا تحسینتون میکنم در کشور آمریکا هستید آفرین دوست عزیزم وهم فرکانسیم واقعا لذت میبرم دراین جمع دوستانی هستم بهترین پیشرفتها رو دارن
بهش اعتماد کن… هرچیو بهت گفت انجام بده… تسلیم کاملش باش… این قدم رو که بهت الهام کرد انجام بده… قدم بعدی ( و فقط قدم بعدی) رو بهت میگه… اگه اینم اقدام کردی… بعدی ترش رو هم بهت میگه.
خیلی واضع دقیق هست خداجونم شکرت
بهترین الهامات نشانها رو از طریق بنده عزیزوارزشمندت محسن عزیزم بهم گفتی
سلام و درود به اساتید گرانبهای من
و همه دوستانم
محسنِ عزیز…
این نوشته رو که خوندم انگار وسط همون تپهها قدم زدم. انگار صدای همون نسیم همون خشخش برگها از لابهلای کلماتت از صفحه بیرون میاومد و میخورد به صورتم.
زیباییِ ماجرا فقط اون لحظههایی نیست که نسیم شد راهنمای تو
زیبایی اینه که تو آماده بودی بشنوی.
تو آماده بودی ببینی.
تو آماده بودی تا لمسش کنی.
خیلیها از کنار همین تپهها رد میشن ولی نه صدای بادو میشنون، نه حرف درختارو، نه نشونههارو میبینن.
اما تو…
با ی قلب بیدار رفتی بالا.
تو با انتظارِ ی جواب رفتی تو دل طبیعت، و خدا هم با قشنگترین روش بهت پاسخ داد.
اونجا که گفت: وقتی فرکانس بهتری از خودت نشون میدی قرار نیست من هم مثل سابق جواب بدم… بهترشو جواب میدم.
این خودش ی قانونه که وقتی ایمانمون رو نشون میدیم همیشه خیلی بهترشو میچینه برامون.
و اونجایی که گفت:پسرم… چرا فکر میکنی لایق هدایت در حد سلیمان نیستی؟
اونجا دیگه تیر خلاص به تمام باورهای محدود کننده ای بود که سالهاست تو ذهن ما کاشته شده.
محسن…
این تجربهت فقط ی لحظهی قشنگ نبود.
ی یادآوری پررنگه که وقتی ما با ایمان راه میفتیم تو مسیر، خدا حتی از طریق باد هم باهامون حرف میزنه.
ممنون که این مسیرو نوشتی.
تو داری با دیدن نشونهها راهی رو میری که خیلیها فقط دربارهش حرف میزنن.
سپاسگزارم .
در پناه خداوند مهربان موفق باشی.
شیرین
شیرینِ نازنین… نسیم وار نوشتی برام . از دل تپه ها میگذره این کامنت؛ آروم، اما نافذ…
دوباره برگردوندیم وسط همان مسیر، همان سراشیبیا، همان بالا رفتنا…جایی که محسن احساس میکنه راه رفتن نیس ؛ برداشتن پرده هاست.
اینو از کدوم درّه ی کنارگذر مسیرم آوردی…؟ ==> “نسیم فقط زمانی پیامرسان میشود که دل، شنوا شده باشد.”
○~~~~~○
گاهی فکر میکنم همین آیات الهی که در کتاب آمده،
همانهایی هستند که درطبیعت هم جریان دارند؛
فقط شکل شان عوض شده.
همان حقیقتی که خدا درباره ش میفرماید: سَنُرِیهِمْ آیاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ… / ما آیات خود را در افق ها و در درونِ خودِ انسان نشان می دهیم ==>> این همان لحظه ای بود که باد شد مُعبّر یک آیه… و کوه شد مُفسّر یک اشاره.
وقتی نوشتی «تو آماده بودی بشنوی» ؛؛ بیاختیار یاد این آیه افتادم: إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ / در این ها نشانه هایی است برای هر دلِ شکیبا و سپاسگزار.
انگار خدا میگوید: اول صبر کن… شکر کن… آنگاه نشانه ها را خواهم گشود.
و آن لحظه که نسیم، جملهی «پسرم… چرا فکر میکنی لایق هدایت سلیمانی نیستی؟» را به دلم انداخت،
تمام فاصله ها شکست.
تمام آن باورهایی که سالها سایه انداخته بودند….
دریک دم فرو ریختند ؛؛؛
چون خدادرقرآن میگوید:وَاللَّهُ یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی إِلَیْهِ مَن یُنِیبُ
○ خدا هرکه را بخواهد برمیگزیند
○ و هر که رو به او بیاورد، هدایتش میکند.
نه به اندازه گذشته… نه به اندازه ترس ها… >>> به اندازه ایمانی که نشان میدهیم.
حواست است؟ تو الان یادم آوردی که هدایت، یک جریان دائمی ست؛ یک رودخانه است… کافی ست دل، کمی خالص تر شود تا دوباره ب ِ آن وصل گردد.
سپاس برای دیدنت. برای اینکه میان این همه روزمرگی، چشم دلت هنوز روشن است. الهی که خداوند نسیم هدایتش را هر روز نوازشگر جانت کند و هرقدمی که برمیداری، تبدیل شود به آیه ای تازه در زندگی ات:
وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ
در پناه مهربانیِ بی انتها وآغوش جانفزا جانان …
بنام خدایِ مهربان
إِنَّ نَاشِئَهَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْءاً وَأَقْوَمُ قِیلاً
إِنَّ لَکَ فِی اَلنَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً
وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلاً
رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَکِیلاً
همانا برخاستن در شب (براى عبادت) پایدارتر پابرجاتر و گفتار آن استوارتر است.
همانا تو در روز حرکت و تلاشى طولانى دارى (و کمتر به عبادت مى رسى)
و نام پروردگارت را یاد کن و تنها به سوى او منقطع شو.
او که پروردگار مشرق و مغرب است، معبودى جز او نیست، پس او را وکیل خود ساز.
سلام محسن جان
میدونی نمیدونم چه حکمتی داره که همیشه موقعه خواب خدا منو میاره سمت دلنوشته هات ،همینکه به نیت دیگه ای میام تو سایت حسی از درونم منو وا میداره دنبال دلنوشته هات باشم ،محسن جان ایمیلم مشکل داره به همین دلیل نمیتونم از طریق فعال کردن ایمیلم کامنتهات رو دریافت کنم ولی خدا کارش درسته میدونه هرلحظه چی رو بهم هدیه بده
محسن جان لحظه به لحظه اتفاقاتی که نوشتی رو در کنارت روی اون کوهپایه تجربه کردم حتی صدای خش خش برگها زیر قدمهام ،با خواندن هر کلمه حس کردم منم آنجا حضور دارم
محسن خودت میدونی چی نوشتی ؟ میدونی قلب چند نفر با این دلنوشته ات لرزوندی. میدونی چه اشکهایی جاری شد با خواندن کلمات ودیدن این رابطه عمیق بین تو وحضرت یار
محسن عزیز نمیتونم حس خوبی که از کلمه به کلمه نوشته هات گرفتم توصیف کنم،شاید فرکانس نوشته هام بتونه این احساس رو بهت منتقل کنه
وقتی نوشتی پاسخِ بلندِ نسیم رو میشنیدم… میگفت: میلیونها سال قبل از اینکه تو پا بذاری روی این زمین… خدا این محوطه بزرگ رو برای همین چند دقیقه لذت بردن تو… چند دقیقه همکلام شدن تو با خدای عاشقت… و برای همین چند دقیقه دیدن نشونه ها آماده کرده بوده… و تمام این مدت هم مراقبش بوده… که به نحوی که تو خوشت میاد تغییراتی کنه و چیدمان بشه… دیگه اشکام امان نوشتن نداد ،گفتم خدایا تو چقدر عشقی چقدر مهربونی ،چقدر خوب هوای بنده هات رو داری وحواست به بنده هات هست
محسن جان ایده ای که از کامنتت گرفتم حتما عمل میکنم
از صمیم قلبم ازت سپاسگزارم، سپاسگزارم که هستی ومینویسی
یک دنیای پر از خیر و برکت، آرامش عمیق و شادی بیپایان رو برات آرزو میکنم ،امیدوارم همیشه لبت خندون و دلت آروم باشد
خدا یار ونگهدارت
خواهر گلم فهیمه عزیز… سلام .
سلام بر دلی که خدا خودش بیدارش کرده… سلام بر قلبی که آیه ها رو فقط نمیخونه ، میشنوه… لمس میکنه… وبهش پاسخ میده.
نوشتی «إِنَّ نَاشِئَهَ اللَّیْلِ…»، «وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلاً…»؛ و انگار دوباره روحم رو هم از نو بیدار کرد. این آیه ها رو فقط کسایی میفهمن که شب رو میفهمن… سحر رو بهتر درک میکنن.
که میفهمن خدا بعضی حرفهاشو تو تاریکی آروم، وقتی همه جهان ساکته، یواشکی توی گوش دل آدم میگه…
و فهیمه جان… درست همون موقع… همون پیام روگرفتی. این از اون نشونه هاست که بین خدا و بنده های در مسیرش اتفاق میفته.
میگی هربار شب میشه ناخودآگاه کشیده میشی سمت دلنوشته ها…
فهیمه جان، این انتخاب تو نیست.
این دعوتِ اوست.
وقتی خـــــدا بخـــــواد با بنده ای حرف بزنه، مسیرها رو خودش چیدمان میکنه…
ایمیل لازم نیست… اعلان لازم نیست…
🟣 نور، راه خودش رو پیدا میکنه.
لحظه لحظه کوهپایه و خش خش برگها رو حس کردی…
این یعنی روح تو همونجا بوده…
خدا بعضی وقتها آدمها رو بدون بدن، فقط با روح، میاره کنار هم…
کنار یه صحنه…
کنار یه لحظه مقدس…
کنار یه نسیم که پیام داره.
و اونجایی که نوشتم «خدا میلیونها سال قبل این محوطه رو برای چند دقیقه لذت تو آماده کرده»…
باورت میشه؟
وقتی تو گریه کردی، من هم دوباره همون جمله رو خوندم… اشک اومد.
چون خدا واقعا همینقدر ظریف و عاشقه…
همینقدر دقیق…
همینقدر رفیق قدیمی . همینقدر دلبر .
فهیمه… از اون دلهایی داری که وقتی چیزی رو میخونه، فقط نمیگه «خوبه» ؛ میلرزه. => و عرش روبه رقص شادی وامیداره => که لرزش نشونه عشقه، نشونه بیداریه…
نشونه اینکه خدا حرفش رو تو دلت گذاشته. واااای واای… حتی فکرکردن بهش هم تپش قلب آدم رو بالا تر میبره.
○ قراره ملاقات ِ صاحب آسمونا… و تو … واااای وای… خدایاا
~~~~
ایده ای که گرفتی…
شک نکن که اون هم از سمت خودشه.
وقتی چیزی «به دلت میفته»، یعنی از «بالا» افتاده… ؛ قراره جهان رو به جای قشنگ تری برا زندگی کردن تبدیل کنی.
مرسی که نوشتی…
مرسی که با اون روح لطیفت جواب نشونه ها رو دادی…
مرسی که این عشق رو با این صداقت جاری کردی…
از طرف من، نه…
از طرف همون نسیمی که تو هم صداییش رو میشناسی؛
برات آرزو میکنم:
آرامشی که خاموش نمیشه،
برکتی که کم نمیشه،
عشقی که قطع نمیشه،
و خدایی که همیشه از نزدیک صدات کنه… همونطور که امشب کرد.
~~~~~
🟡 من یک جای الهام گرفتن از حضرت حق رو مدیون بانو شایسته بزرگوار هستم…. تایم 32 شهود و الهام الهی که لینکشو گذاشتم . نمیگم چیه تا خودت بری مرورش کنی. شاید اون لحظه… اگر مریم خانم اون سوال رو از استاد نمیپرسید... منم هنوز توی مدارهای پایین تری بودم => پاک کردن تجربیات گذشته.
https://abasmanesh.com/fa/concept-of-intuition-inspiration/#arg-downloads-wrapper
خدا یارت، خواهر بالا مدارِ من.
و نورش همراه تک تک قدمهات.
~~~~~
🪶مرسی مریم بانوی ِ عزیز ، که دوستت دارم .
سلام محسن جان
ی جوری از اعماق وجودت این کامنتو نوشتی که باخوندنش به قول خودت اشک شکرگذاری امون نمیده
ازت متشکرم که این حس حال قشنگت رو باهامون به اشتراک گذاشتی
به امید توحیدی تر شدن همه دوستانم وخودم
سلام داداش محسن عزیزم
دلنوشته زیباتو خوندم و آفرین
گفتم بهت که به این درجه از عرفان رسیدی
که اینطور با معبود عشقبازی میکنی و چقدر
خوب میتونی با نوشتن این حس رو به ما
هم منتقل کنی طوری که قدم به قدم در اون
مکان بهشتی باهات همراه شدم و حس میکردم
اونجا در کنارتم و تو تمام لحظاتی که اشک شکر
ریختی من هم همراه با تو اشک ریختم که تونستم
همراه این رفیق بهشتی با معبود عشق بازی کنم
و از همه مهمتر اینکه فهمیدم با هم همکار هم هستیم
خوشحالیم دو چندان شد.
محسن جان تو لایق بهترینها هستی و مطمئنم که به
هر خواسته ای که داری میرسی از خدا بهترینها رو
برات میخوام رفیق بهشتی من. در پناه جان جانان باشی
یاحق
سلام حمزه جان دل، رفیق و همسفر بهشتی . نه از سر تعارف، از سر حقیقتِ حضور میخوام برات بنویسم . چون بعضی کلمات وقتی از عمق دل میاد، فقط خونده میشن؟ نه، جریان پیدامیکنن توی وجود.
اینکه نوشتی قدم به قدم کنارم اومدی، اینکه اشک شکر من، اشک تو رو هم جاری کرده ==>> گمونم اون لحظه “نوشتن” صرف نبود… = دلها باهم در یک فرکانس شدن، و دست خدا وسط این اتصال، همه چیزو جاری کرده.
عرفان واقعی همینه… انصافا همینه ؛ نه شعار، نه واژه…
جایی که دل یک نفر، دل یک نفر دیگه رو بیصدا بیدار میکنه،
و هر دوشون در عمق سکوت، دستشون توی دست خداست.
و اون جمله ی دلگرم کننده ت… که گفتی “با هم همکاریم” لبخند اومد رو لبم.
میدونی چرا؟ چون همکاری واقعی یعنی همراه شدن درمسیر حقیقت، نه صرفا معامله و قرارداد.
نمیدونم چرا یهو اسم و یاد “نیکولا تسلا” الان ناگهانی حین نوشتن این جمله به قلبم افتاد‼️
~~~~~□~~
حمزه جان ، این رفاقت از جنس زمان و مکان و اسم نیس…
این از جنس نور و اشک شکر وحضوره. از جنس اون لحظه هایی که آدم میفهمه تنها نیس… و مسیر، خودش راهنماست.
ازت ممنونم ،، برای صداقت دلت
برای حضورت ،،
برای اینکه با کلماتت، حضورخـــــدا رو دوباره به خودم یادآوری کردی.
الهی همیشه در پناه جان جانان باشی
این رفاقت، زیر نگاه او، هر روز عمیقتر، روشنتر و جاری تر بشه.
در پناه خدای ِ مهربان و مقتدر آسمانها و زمین .
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
خدایا شکرت بی نهایت شکرت
برای این رزق پراز برکت و آگاهی و زیبایی
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربونم
و همه ی دوستای بهشتیم
گام 11
جالبه همزمان با پروژه ی تغییر ،
جریان هدایتهای بیشتری دریافت میکنیم
اینو باخوندن کامنتهای دوستان بهشتیم میشه
کاملا متوجه شد …
تغییر این روزهای من تمرین آگاهانه
مهربونی کردن بدون توقع هست
چهارشنبه روز پر کاری برای من بود
چندتا برنامه که باید انجام میدادم تا غروب تموم بشن
و همزمان دوتا فایل جلسه 15دوره ی کیمیاگر هم جهت با جریان خداوند و قدم هفتم جلسه سوم باید گوش میکردم تمرکزی و با دقت …
همون اول صبح که بچه ها مدرسه رفتن بلافاصله
فایلهارو گوش دادم چون الویت همیشگیم هست …
در ادامه ی روز محمدحسن جان کلاس ویولن داشت
و باید یه کتاب براش میخریدیم
حوالی بعدظهر بود که مامانم زنگ زد
برای انجام کاری به همراه پدرم
برسونیم شون به مرکز کرج …
ذهن جولان میداد که نمیتونی برسی
مسیرتون متفاوته ،بگو نه و خلاص …
اما روحم و قلبم میگفت انجام بده میتونی
گفتم باشه مامان جان ، امروز رسول جان
خونه است و آماده باشین میاییم دنبال تون
خلاصه باهم رفتیم و اونهارو رسوندیم
و بعد رفتیم دنبال کتاب محمدحسن جان
چه اتفاقی افتاد ؟ اولین کتاب فروشی
گفت چه خوش شانسی !!!
یه دونه ازش مونده و به قیمت قبل حساب کرد
اینجا اولین رزق پربرکت و درلحظه خداوند دریافت کردم
بعد اومدیم به سمت کلاس محمدحسن جان بریم که 15دقیقه زمان داشتیم و یهو دیدیم یه تصادف شده
و دورزدیم تا از کوچه ی دیگه ای بریم که
فقط از ترافیک خارج بشیم
کوچه رو تا انتها رفتیم و دیدیم وای
اینجا به آموزشگاه راه داره وما نمیدونستیم
تاحالا به ذهن مون نرسیده بود ..
و در عرض نه دقیقه رسیدیم
این رزق پربرکت دوم خداوند جان بود ،
هدایت به مسیری هموارتر وساده تر وسریع تر در راستای عمل به الهامات قلبی …
خب نزدیکهای خونه خودمون بودیم که
زنداداشم زنگ زد که فاطمه جان من اومدم خونه ی مامانتینا و شام درست کردم بیایی اینجا باهم باشیم
رزق سوم پربرکت خداوند در لحظه دریافت شدوپذیرفتم
بچه هارو رسوندیمخونه خودمون و
من ورسول جان با رفتیم هایپر خریدهایی که نوشته بودم انجام بدم وچون شام هم خونه ی مامانم ینا میرفتیم وقتم ازاد بود
تموم لیست خریدهام انجام دادیم
درعرض چهل دقیقه و رسیدم خونه …
دیدم وااااااییی چه خبره ؟!
محمدحسن جان گل کاشته و بلال که تو بالکن بوده اورده و برای خودش وهلیسا جان روی گاز فر گذاشته
خلاصه چدن های گاز تماشایی شده
چه صحنه ای خلق کرده ...
نمیدونین چه حالی داشتم ؟!
اومدم یه چیزی بهش بگم ، بازم نگاه روح به
دادم رسید که نگاه کن این بچه چه جوری
با چه ولع و هیجانی داره بلالی که پخته
با هلیسا جان میخوره …
لذت ببر وتحسینش کن که تونسته بلال بپزه …
از یه طرف هم مامانم ینا زنگ زدن که بیایید شام بخوریم ؟! خلاصه فقط گاز رو یه تمیزکاری سطحی کردم و رفتم خونه مامانم ینا …
زمانی بود که باید ویدیو شعرخودمو میذاشتم
دیدم زمان زیادی نیست
و شعری از ازدمیر آصف بارگذاری کردم ..
گفتم الان باید خیلی رها باشم وتسلیم باشم وتا میتونم ذهنم کنترل کنم …
حدود بیست دقیقه بعد سعیده جان رضایی زنگ زد که
اومدیم اکومال و اگه بشه چندتا امانتی میخوام بهت بدم ؟!اولش گفتم که خونه مامانم ینا هستم ،
ولی بهت زنگ میزنم و آدرس میدم که ببینمت ..
چون این رو قدمی در راستای تغییر روابط جدیدم
می دیدیم و بعد در لحظه گفتم این رزق پربرکت چهارم خداوند درلحظه فرستاده و ما شام خوردیم و برگشتیم خونه خودمون و زنگ زدم به سعیده جان که ما اومدیم خونه خودمون و هروقت خواستین تشریف بیارید و آدرس فرستادم …
رزق پنجم پربرکت خدا دریافت کردم
دوتا نقطه آبی قشنگی دریافت کردم از دوستان بهشتیم
رزق ششم دریافت شد نعمت دیدار حضوری با سعیده جان و همسر عزیزشون آقا ابراهیم عزیز و ترانه جان دلبر ونوا جان قندک …
رزق هفتم پربرکت خداوند از دستان پربرکت سعیده جان دریافت کردم باعشششششق فراووون
هدیه های ارزشمند و زیبایی که برامون آورده بود..
جوری شد که من یک ساعت ونیم نشستم پای
دفتر شکرگزاری و رزق وروزی م …
خدا میدونه چه روز پربرکتی رو گذروندم ..
استاد جااانم من تو یه روز پرکار هم فایلها روگوش دادم
و هم درراستای تغییراتم عمل برداشتم ..
من یه قدم کوچیک برداشتم
برای مهربونی بیشتر از نگاه روحم
و پذیرفتن درخواست مادرم وخدا شاهکار کرد
و بازهم صبارشکور بودنش رو این چنین نشونم داد..
اینجاست که منه فاطمه خودمو نیازمند
هماهنگی ذهن وروح بیشتر میدونم
اینجاست که با آغوش باز به استقبال تغییر رفتم و
از کمالگرایی هام دارم کم میکنم خداروشکر
حتی با وضعیت چدن های گاز ،
پذیرای وجود مهمون شدم و بچه مو سرزنش نکردم و از نگاه بهتر ،متوجه روند رشد وبزرگ شدنش شدم
که اومده برای لذت بردنش بلال پخته
حتی آب نمک و رب انار به بلال ها زده
تا تونسته تو چهل دقیقه اومده کاری انجام داده
که به خودش و هلیسا جان خوش بگذره ..
خدایا شکرررت چقدر قشنگگگگه آخه
زندگی آگاهانه نعمت بزرگیه …
از طرف دیگه خدا مهمون هایی برای ما
فرستاد که ساعتها باید تحسین شون
میکردیم از قشنگی هاشون و روابط با کیفیت.
یه دورهمی بی نهایت لذتبخش
که من نتیجه ی بزرگ پروژه ی تغییر میدونم و قدردان حضور آدمهای ارزشمند
در زندگیم هستم ..
خب من این روزها تو کانال شعرهام
ویدیو شعری میذارم از هایکوهام اما
برنامه ی من برای تمرکز بیشتر اینه که برنامه استودیو یوتیوب نصب کردم ،فایل بارگذاری میکنم و پیام ونظری باشه از استودیو نگاه میکنم و جواب میدم
و از کانال دوستان بهشتیم ویدیویی
بارگزاری بشه با نوتیفیکیشن متوجه میشم
و همون میبینم و نظری بخوام بذارم
مینویسم و میام بیرون وتمام …
این میزان تمرکز همیشه نتیجه میده …
چون من هدف خودم منتشر کردن هایکوهامه
نه تماشای یوتیوب …
بی نهایت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم
و استاد شایسته مهربونم بابت
پروژه ی مقدس در آغوش تغییر
خیلی دوستتون دارم وعاشقتونم
خدا حفظ تون کنه
سلام فاطمه جان عزیز…
هر روز که میگذره چه اتفاقاتی وارد زندگیمون میشه…
هر روز که میگذره روان شدن زندگیمون “داره ،داد بیداد سر میده..که تو میتونی!!!!!
هر روز که میگذره کلی اتفاقات خوب و هدایتها انجام میشه.
اره دقیقا اینروزا هم برای من و دستکشام چه مسیرهایی رو پیش میره……
خداوند داره دورشو تند میکنه…تند تند تند..
فاطمه خوشحالی!؟
خوش؟میگذره…
به من که خیلی خوش میگذره.
خداوتد رو سپاسگزارم که این هفته ایی که گذشت چقدر من ورژنهای جدید به دستکشام اضافه شد..
انگار توی یه دنیای دیگم….
وای خدای؟من !!!چقدر میشه زندگی روان و ساده باشه..
چقدر زندگی میتونه بهترینها رو داشته باشه…
فقط یچیزی هست باید از دستش ندی..باید بیشتر باهاش باشی…
خدایا خودت همه چیزی!!
ما بدون تو هیچی نیستیم..
ممنونم فاطمه جان بابت اینهمه ذوق و شوقت…
خداوندم باید اینهمه خیرو برکت رو “از همه طرف بسمتتت هدایت کنه.
به همه دوستانم در این سرزمین وادی تبریک میگم..
فاطمه جان بهت تبریک میگم.دوست بهشتیم.
سلام فاطمه جان
چقدر لذت بردم ازین همه نگاه توحیدی که تو این
متن بود و تحسینت میکنم برای این در لحظه زندگی
کردن و حال خوبی که داری به ما منتقل میکنی
واقعا زندگی یعنی همین که به اتفاقات از دید متفاوتی
نگاه کنی.
اینکه هرکدوم ازین اتفاقات رو خودمون داریم به زنگی
دعوت میکنیم و هر کدوم تکه های پازلی هستند که
ما رو به خواسته هامون و حال خوب نزدیکتر میکنن.
من این نگاه شما به اتفاقات روزمره زندگی رو تحسین
میکنم و از شما یاد میگیرم که این بهترین راه رسیدن
به حال خوبه. خدا حفظتون کنه و از خدا بهترینها رو
رو براتون میخوام چون شما با این قلب پاکت لایق
بهترینها هستی.یاحق
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
سلام آقای سوری عزیزم
سپاسگزارم از مهر ولطف تون
خداروشکر برای نعمت حضور و آگاهی
خداروشکر برای مهربونی و قلب سخاوتمندتون
که برام کامنت پربرکت نوشتین
شما خودتون تحسین برانگیز هستین که دراین مسیر دارین قدم برمیدارید
خداروشکر که الگویی توحیدی مثل استاد جان و استاد شایسته مهربونم داریم و همه داریم
از رفتار وعملکردشون یاد میگیریم که آگاهانه زندگی کنیم
الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین وزندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره
سلامی گرم و بهاری از شمال زیبای کره زمین ب بهترین معلم توحیدی روی زمین در حال حاضر و شاگردان باوفایش
خوشحالم و سپاسگذار ازین ک یک روز زیبای دیگه در اختیارم قرار گرفته و توان نوشتنی دوباره دارم و میتونم عشق و پیام تبریک خودمو به یگانه استاد زندگیم ابراز کنم. ❤️🌹😍
چند روزی بود ک بواسطه ایده ای که ب ذهنم رسیده بود بر آن شدم تا ایده مو که تهیه یه ویدیوی تصویری با محتوای پیام تبریک روز معلم بود رو بعنوان هدیه ای کوچک و ابراز قدردانی خدمت شما استاد عزیزم تقدیم کنم که خداوندم دست مهربان و خلاقش رو پرنسس الای عزیز سایت الهام نازنینم رو برام فرستاد و ایشون هم عاشقانه و مشتاقانه استقبال کرد ازین ایده و دیشب که شب احیا بود تا صبح مشغول تهیه و ادیت این فایل بود ک من از همین تریبون ازش تشکر و قدردانی میکنم و تا ساعاتی دیگر ب دایرکت اینستاتون و ایمیل گروه تحقیقاتی مون send خواهد شد خدمتتون استاد و معلم عزیزم 😍😁❤️🌹🙏🏻
خلاصه اینکه دلمون فقط ب تبریک خشک و خالی تو کامنت رضایت نداد 😄
بگذریم …
بریم سراغ این فایل ارزشمند ک امروز رو سایت قرار گرفت
اول از همه اینکه من تحسین میکنم دوستانی رو ک انقدر با استاد هم مدار و همفرکانس و هم ارتعاش شدن ک در یک روم در زمانی خاص قرار گرفتن و افتخار هم صحبتی با استاد رو داشتن و تجربیاتشون رو با ما ب اشتراک گذاشتن که من از همینجا از تک تک شون تشکر میکنم 🌹
بک گراند استاد هم تو این فایلها مثل همیشه رویایی و پرادایسیه و قابل توجه و تحسین 😍🌊
تیپ استاد هم مثل همیشه کاملا مرتب و آراسته و تر و تمیز
نظافت و نظم و تمیزی داخل کلبه هم ک نشان از خانه داری حرفه ای مری جون داره ک کدبانو بودنش زبانزد هست در این خانواده و سایت …
استاد خیلی خوشحالم ازینکه دوباره سلامتی کامل خودتون رو بدست آوردین دیروز که لایوتون رو تو اینستا دیدم واقعا لذت بردم و خدا رو شکر کردم ک همواره مراقبته و شما رو برامون حفظ میکنه در هر لحظه 🙏🏻
امیدوارم دوباره بزودی تو کلاب هاوس ببینمتون و خلاصه بگم که کلی حرف دارم باهاتون بزنم از اون تریبون کوچک استیج روم باشکوه شما استاد و معلم عزیزم ❤️ بی صبرانه منتظر اون لحظه هستم و بازم دوستانم رو ک allrady موفق به برقراری این تماس و مکالمه شدن رو بی نهایت تحسین شون میکنم و دست تک تک شونو میفشارم ب گرمی و بهشون تبریک میگم بابت این ارتباط صمیمی ک تونستن با سید برقرار کنن واقعا خدایا شکرت 🙏🏻
و اینکه نکته ی دیگری ک توجهم رو بخودش جلب کرد این هست که چقدر شما اعتماد بنفس میدین ب دوستانی ک بعضی هاشون از شدت هیجان و ذوق نمیدونن چجوری شروع کنن چقدر شما خوب سر صحبت رو باز میکنین چقدر عالی روم رو مدیریت میکنین با لبخند همیشگی تا بناگوش 😄
بنازمتون استادیییی که هیچوقت به هیچ عنوان از بالا ب پایین ب شاگرداتون نگاه نکردین
هیچوقت خودتون رو بالاتر از بقیه ندیدین
هیچوقت کلام کسی رو قطع نکردین
اره اینا همه تمرکز بر نکات مثبت و صدق بالحسنی هست که اگر من بخوام رو نکات مثبت شما استاد عزیزم متمرکز بشم ساعتها باید بنویسم فقط
الحق ک مریم خانم خوشبخت ترین زن دنیاست
الهی ک بمونین برامون تا ابد …
الهی ک بمونیم براتون تا ابد…
الهی که تا ابد عضو این خانواده صمیمی باشم که رابطه ای عاشقانه بین استاد و شاگرد برقراره
صمیمیتی مطلق
بیخود نیست ک اسم این خانواده خانواده صمیمی عباسمنش هست …
چقدر خوشحالم و بخودم می بالم که عضو کوچکی ازین خانواده بزرگم
شاگرد همیشگی شما هلنا از نروژ
راستی …
میخوام کامنتم رو با چند بیت شعری که امروز صبح بصورت کاملا اتفاقی ب سمتش هدایت شدم و اشک شوق رو بر گونه های زیبام جاری کرد بنویسم :
…
نه تو میمانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه نپوشان هرگز !
تو به آیینه ، نه! آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید …
و اگر بغض کنی
آه ازین آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد …
گنجه ی دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف …
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش !
ظرف «این لحظه » و لیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود ؟
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن !
تا خدا یک رگ گردن باقیست !
تا خدا مانده به غم وعده ی این خانه مده !
❤️
سپاسگذارم ازینکه از کامنتم لذت بردین 🙏🏻
خدایا سپاسگذارم 🙏🏻
حسم میگه این چند بیت شعر عصاره و چکیده تمام اموزشهای سید حسین هست در این کهکشان شگفت انگیز سایت عباسمنش دات کام
همتونو به افریدگار عشق و زیباییها میسپارم
روزی پر از شادی پر از حس خوب و آرامش داشته باشین ❤️
به امید دیدار 🙏🏻
حکایت همچنان باقیست …
سلام هلنای عزیز
سلام بنده توحیدی خداوند
سلام گرم و پر از احساس خوب شما بر من
جهان از بندرعباس نشست😉🌴🌴🌴🌴🌴🌴
هم آنقدر که صدای استاد دلنشین است کامنت شاگرد محبوب استاد دلچسب هست امیدوارم که همیشه شاد ثروتمند سالم و سرحال باشید
ممنونم بخاطر کامنت فوقالعاده ات
سلام هلنا خانم عزیزم.
ماشاالللللههه که انقدر لایک میگیری ادم حسودیش میشه (شوخی) و خیلی از نوع دیدگاهات خوشم میاد و منم دوست دارم سفر بکنم به اروپا و….
و چون دوره های بیشتر و ماشاالله افتخاراتت بیشتره از من یکم ازت سوال داشتم
ببین من یک چیز مهم برام پیش اومده و اینکه مثلا ببین من خودم سرگرمی اصلیم یادگیری انگلیسی و بعدشم فرانسه انشاالله و شاید اسپانیایی است چون در حال حاضر خیلی دوست دارم فرهنگ و کشور های جهان و با مردم جهان صحبت بکنم و ۱۸ساله و راستی اسمم پارساسست و ۲ ماه دیگه کنکور دارم ولی من خودم دوست دارم این موارد فقط در حد یک تفریح باشن برام و نه شغل اصلی زندگیم به ۲ دلیل.
۱.انچنان برام ارزشمند نیستم و اگر موضوع اصلی زندگیم باشن راضی نیستم و دوست دارم پزشک بشم و از این راه خدمت و ثروت کسب بکنم.
۲.الهام اومده و مثل رگبار نشانه میفرسته که در این راه نرو و مثلا چندتا فایل اخیر که دیدم همه درباره چه کسی پنیرم را دزدیه و یا کلوپ استاد که جمعش کرد بود و مثلا دیشب تو خواب انگار ۲ راه بودم نمیدونم چی ولی انگار ۲ مسیر دانشگاه پزشکی و یکیش مثلا میرفتی اروپا و من مشکل مالی نداشتم و ذوق داشتم برم اروپا و…. ولی یک نفر که فقط میدونم پزشک بود و دستم رو گرفت و میگفت پزشکی راه خوشبختیته و نرو اونور و چون خودم میدونم قانون جذب رو بسیار اشتباه فهمیدم و کارای احمقانه زیادی کردم این رو هم میدونستم ولی یاد عکس های مناطق زیبای اروپا و… افتادم و گفتم نه من میخوام اونجا برم و زبان های جدید یاد بگیرم و…. ولی انگار یک چیزی دستش بود که تصاویر اونجا رو به من نشون میداد چیزی دز حدود تبلت و تقریبا تمام بچه های فامیل مثلا ۵ یا ۶ ساله یا ۴ ساله که داریم اونجا بودن و در اصطلا ح اون دانشگاه بودن و در اون محیط زیبا بودن و بازی میکردن و همه هم انگلیسی و یا فرانسه صحبت میکردن و…. (والله دیشب شب قدر بود گفتم خدا راهنماییم بکن). و اینو از قبل میدونستم که همه ی بچه های فامیل انگلیسز بلدن و میدونی که جدیدا رسم شده برای بچه ها کارتون انگلیسی میزارن و…. و من از چند غریبه قبلا پرسیده بودم و همه تایید کردن اینو و یکی از پسرخاله هام که ۴ سالشه چینی بلده حتی مثل بلبل و اینکه نمی دونم اونجا که هستی هم اینطور هست یا خیر؟؟ ببین این سوال رو کسی جواب نداد و تازه وقتی یکی گفت نه این یک باوره محدود کننده هست و هیچوقت قدیمی نمیشه و اینگه یکی گفت مثلا تو ی شرکت میتونی کار بکنی و یا…. ببین الان من ۲ تا چیزن که نفهمیدم و ممنون میشم شما بگی.۱.آقا این باوره یا حقیقته ،؟؟ مثلا من با دونستن زبان انگلیسی در ایران میتونم ماهی ۵۰۰ ملیون در بیارم؟؟ من ندیدم و حتی شهاب اناری یا دکتر کیاسالاری هم انقدرحقوق نیگیرن که تازه تو نخ کنکورن.۲خیر این یک حقیقته و شما باید قابلیت هات رو بیشتر بکنی مثل یک گوشی جدید مثلا زبان المانی یاد بگیری که در شرکتی که هستی و یا مثلا مکانیکی یاد بگیری و محصول تولید بکنی به ۲ زبان و خوب اسکیل مشتری بیشتر و اینکه نه کلا مثل کار کلوپ انچنان دیگه جواب نمیده و باید عوض کنی کم کم راه رو کدون درسته اینجا؟؟؟
مثلا میشه گفت من که کلوپ دارم با تکامل ماهی ۷۰۰ ملیون در بیارم ولی الان ۲۰ملیون در امدمه؟ یا نه پول بیشتر میخوام باید شغلم رو عوض بکنم؟؟ چون الان واقعا مثل مثلا ۱۰ سال پیش نیست و خیلی خلوت ترن نسبت به قدیم و شاید بهترینش در اینجا قم ماهی ۵۰ ملیون در بیاره ولی واقعا دیگه ظرفیت نداره و حالا این حقیقته یا باور!؟؟
و یک سوال دیگه هم داشتم و این بود که ببین من از بچگی میگفتن برو پزشکی و…. و منم انرژی میگرفتم و درس میخوندم و… ۲ بار مقام المپیاد و دعوت از سازمان بسیج و تیزهوشان و…. و هدفم این بود که بتونم یک پزشک خوب باشم و اینکه در اون مقام بزرگ پزشک بودن باشم و هربار که پول در اوردن رو تجربه میکنم و میدیدم مثلا این ۲ روز مثلا ۱۰ ملیون در اوردیم و… خیلی خوشحال میشدم و لذت میبردم و خودشناسی عالی هم از خودم دارم و اینکه ببین من الان یکم سست شدم در کارم به ۱ دلیل و اینم حساس شدن به حرف استاد و مثلا میگن اقا برو فقط چیزی که حاضری مثلا رایگان و بدون خستگی کار بکنی برو توش و اینکه من مثلا رقابت رو دوست دارم در درس ولی فقط در حد درس های مدرسه شور و شوق دارم ولی مثلا عمل جراحی دکتر سمیعی که خدا بگم چکارش بکنه یکی از بچه های سایت گفت رو ببین دیدم خیلی پیچسده و…. یکم اولش ترسیدم و .. بود و انگار مثل کرمی بودم از پیله در وردنم و…. و اینکه من واقعا مثلا به اندازه دکتر سمیعی شور و شوق ندارم به پزشکی و عذاب وجدان شده برام واقعا و روز ها داره میگذره و… و اینم بگم قبل از اینکه وارد قانون جذب بشم اینطور شدم چون حرفای استاد رو قبول دارم و مثلا گفته بود درخواست بکنید و مثلا یکی داره کباب میخوره بگید یکم به منم میدی و… و من رفتم کلاس زبان و ۶ تا شیرینس خوردم و ابروم رفت و از این جور کارا و…..و مشکلم اینجاست که فکر میکنم همه چیز میشه مثلا توی اروپا برای ورود برای خوندن پزشکی عمومی بورسیه نمسدن و تازه شهریه میخوان و یا حدقل تمکن مالی میخوان مثلا و ۱۲۰۰۰هزار یورو هستش و اینکه ببین من گفتم خدا جور میکنه و…. سرم به سنگ خورد و یکی از بچ ها گفت که نه نمیشه و باید کاری که داری در مدار و راحت باشه برات و من هنوز فکر میکنم با باور و مثلا من فقط درس بخونم و خدا جور بکنه آیا میشه؟ یا نه من باید برای ایران بخونم چون پول نمیخواد؟؟ و این فکر ها خیلیییلیی به من ظربه زد و واقعا دیگه مثل قدیم علاقه به درس و پزشکی ندارم و دیگه به اونا فکر میکنم انچنان مثل قدیم به ذوق نمیام و مثلا هردوهفته لذت میبردم که ازمون قلمچی بدم چون عاشق رقابت هستم ولی بچه ها میگن نه نشانه ضعفه رقابت و…..🤔🤔و آیا اشتباه متوجه شدم؟؟ و مثلا آیا برای شغل که شما ثروت خوندی فقط علاقه رو باید در نظر بگیریم یا شرایط دیگه ای هم هست؟ مثلا کسی که قدش ۱۶۰ سانت است آیا میتونه بگه باور بکنم و بهترین بازیکن بسکتبال امریکا بشم و جایی که نصفشون بالا ۲ متر اند؟؟؟ یا نه مثلا توانایی های دیگه ای داره و از اونا باید استفاده بکنه چون استاد میگه همه چیز باوره من اینا رو هم در نظر گرفتم وو داشتم میگفتم آیا فقط علاقه تنها و یا خیر علاقه و اهداف مهم هستند؟؟؟ مثلا من به ۲ درس علاقه دارم ولی یکیش مثلا کارمندیه و امنیت و یکیش ازاده و مثلا یکیش کمک به دیگران مثل پزشکی و یکیش اموزشه و یکیش کمتر علمیه و در امدش محدوده مثلا و آیا این شرایط رو باید کنار هم گزاشت یا یکیش پرستیج داره و اون نه (البته من هیچوقت نمیگم دکتر فلانی هستم و فقط اسم خودم). و اینکه من مثلا خودم دوست دارم تو یک علم(منظور علومی مثل شیمی و زیست و ریاضی و..! نه مثلا ادبیات و فلسفه و…) پیشرفت بکنم و نه مثلا زبان و دوست دارم راسش اون باشه و مثلا دوست دارم کارم هم ازادی و هم امنیت نسبی داشته باشه که در حد پزشکیش برام بهترینه و اینکه باور های پولساز و همیشه پا برجا باشه مثل پزشکی و پا ورجا باشه و بشه هم دنیا و هم اخرتت رو آباد کرد مثل پزشکی و اینکه فرد مهم و فروتنی باشی و بهترین حس رو داشته باشم و یک الگو برای بقیه و حتی بچه های ایندم باشم و ولی واقعا ننیشه با یک دبیر انگلیسی الگو ی خاص و یا بگیم ووواااااووووو به خدا این باور نیست قبول داری؟
حالا عذاب وجدانم اینه که مثلا ذهنم دکتر سمیعی رو مقابلم میاره و میگه ببین فقط علاقه مهمه و اینکه مثلا این نشونه های علاقه که هیچوقت خسته ننیشی رو من در زبان میبینم و آیا نه استا گفتن علاوه بر علایه شرایطم مهمه کدوم؟( چون اینجور ذهنم قانع میشه چون حساس شده با قانون جذب) ممنون میشم کمکک بکنی واقعا مرسی و من دوست ندارم در حد دکتر سمیعی باشموو و ازاد تر باسم و برا خودمم زندگی بکنم و آیا عیبی داره؟؟❤❤❤❤❤مرسی که هستی
سلام به روی ماه استاد جان عزیزم و مریم جان و بچه های بهشتمون💖
با این فایل های محشر منم حسابی زندگیمو زیرو رو کردم و یادم به تغییرات خودم افتاد..
شاید اصل ماجرا برمیگرده به ۴-۵ سال پیش
اما بذارید از قبلش شروع کنم.
من همیشه یه آدم بینهایت ریلکس و بیخیال بودم! یا درواقع بذارید بگم برگی در باد! که هرجا باد میوزید منم به همون سمت میرفتم!
اما کاملا ریلکس و خوش😄 انقد که بابام همیشه میخندید و میگفت ساناز هیچوقت به خودش ریاضت نمیده😄😄😄😄
از مدرسه رفتنم تا دانشگاه و شغل و هر چیز دیگه!
اما یه چیزی درونم بود که فرق داشت! و اونم این بود که وارد هر کاری هم که میشدم بهترین خودمو نشون میدادم،
همزمان با دوره ارشدم تدریس هم میکردم اما خیلی دوسِش نداشتم!
دوره ارشد شاید متفاوت ترین دوران تحصیلم بود!
خیلی لذت میبردم از درس خوندن، و با این وجود که سطح دروس خیلی بالاتر و سنگین تر بود من با نمرات عالی پاس میشدم، حتی ۲۰ میگرفتم که اصن خودمم باورم نمیشد😂 البته طبیعی بود چون خیلی درسها برام لذتبخش و آسون شده بود.
همونجا بود که یکی از بهترین اساتیدم که خودشون آموزشگاه زبان داشتن منو به مدیر آموزشگاه معرفی کردن و من به عنوان مدرس جدید وارد اون آموزشگاه شدم..
زمانی که من وارد آموزشگاه شدم وضع آموزشگاه واقعا ناجالب بود، مشکلی براشون پیش اومده بود که در مرز تعطیلی بودن! اکثر کلاسهاشون کنسل شده بود و چندتایی هم که بود نهایت ۵-۶ نفر زبان آموز داشت!
من کارمو شروع کردم. هرچقدر بیشتر آشنا شدم بیشتر فهمیدم چه خبره!
همون اولین ترم بود که یه روز متوجه شدم بحثِ دو نفر از شاگردای عالی و قدیمی آموزشگاه که کلاسشون کنسل شده بود بین مسئولای آموزشگاه بود. متوجه شدم که میگفتن ارزش نداره کلاس برای ۲نفر! بفرستینشون توی یه کلاس دیگه!
من اجازه صحبت گرفتم ازشون. جلو رفتم و گفتم من حاضرم این کلاس دونفره رو حتی بدون دستمزد قبول کنم. فقط بذارید بچه ها ادامه بدن. من خوشحال میشم این کلاس ۲نفره رو تجربه کنم…
و اون کلاس ۲نفره بعد از تقریبا یک سال تبدیل شد به پر جمعیت ترین و درجه یک ترین کلاس آموزشگاه، و اون ۲تا دختر شدن دخترای من و چه خاطره هایی که با هم رقم زدیم💖💖💖
من حدود ۵سال توی اون آموزشگاه تدریس کردم و کلاس های اینشکلی زیاد داشتم، از اطراف و شهرای کوچیک دور و بر میومدن و میپرسیدن خانم فرزانه توی این آموزشگاهه؟! و بعد میگفتن اگر معلم بچه ما میشه ثبت نام کنیم وگرنه بریم یه جای نزدیکتر😄😍💖
همون روزا که کلاس های دونفره رو قبول میکردم و با دستمزد واقعا ناچیز با عشق بهشون درس میدادم، کلی ایده های دیگه به ذهنم میومد و با مدیرمون در میون میذاشتم و اونام که صداقت و پشتکار و عشق منو دیده بودن بی درنگ میپذیرفتن و عملیش میکردن،
یکی از اون ایده ها که ترکووووند، ایده چند زبانه شدن آموزشگاه بود!
من توی همون کلاسای دونفره با دخترام درباره زبان فرانسه حرف میزدم و گاهی یه چیزایی هم بهشون یاد میدادم و همین شد جرقه که استارتشو خودم بزنم،
چون زبان فرانسه رو تاحدی میدونستم سریع پیشنهادشو دادم و گفتم من خودم زبان فرانسه و اگر بتونم همزمان کلاس آلمانی هم برم هر دو رو خودم تدریس میکنم.
و شروع کردم به ادامه دادن دوره های فشرده فرانسه و بعد هم آلمانی.
کلاس های فرانسه خیلی زود تشکیل شد و بعد ایده زبان چینی که بشدت توی شهرستان ما بخاطر مشتری های چینی لازم بود اومد و دیگه واقعا ترکوووند!
حتی قبل از همه اینها من ایده دادم که وقتشه تابلو آموزشگاه عوض بشه و تغییر کنه به: اولین آموزشگاه چند زبانه….
خدایا شکرت چه روزای فوق العاده و لذتبخشی بود….
راستش من هیچوقت نتونستم بپذیرم ثابت بمونم! فرق من با بقیه معلمای آموزشگاه های کل شهرستانمون این بود که من به داشته هام اکتفا نمیکردم! با وجودی که ارشد میخوندم کلاس های مختلف زبان و روش تدریس و چت پیشرفته و کلی چیزای لازم دیگه شرکت میکردم، خودم شبانه روز فیلم و فایل های زبان اصلی میدیدم، و سعی میکردم خودمو رشد بدم،
اما بقیه به همون ۴کلمه که توی ۴سال دانشگاه خونده بودن اکتفا کرده بودن و بَهونشونم این بود که زندگی نمیذاره، تو مجردی راحتی! اختیارت دست خودته! ما اختیارمون دست خودمون نیست شوهر داریم بچه داریم!!!!! همینم به زور میایم محض یه آب باریکه! و من میدیدم چقدر کلاساشون بی روح بود و شاگرداشون بی انگیزه!
حتی بچه ها میومدن میگفتن خانم تو روخدا معلم ما بشید کلاسای شما خیلی عالیه😄 به شاگردام میگفتن خوشبحالتون شاگردای خانم فرزانه هستین 😄😄😄😄
و حتی علناً به منشی آموزشگاه میگفتن معلم ما رو عوض کنید ما میخواییم بریم با خانم فرزانه 😄😄😄👍👍👍
عاششششقشون بودم بخدا😄😍👍
هیچوقت نمیتونستم بقیه معلما رو بفهممشون چون پذیرفتنی نبود بهانه هاشون! چون متضادش رو زیاد دیده بودم! نمونه اش مامان خودم که ۳۰ سال بقدری قدرتمندانه و عاشقانه و فوووق العاده هم معلمی کرد هم برای ما مادری و همیشه هم به عنوان بهترین معلم انتخاب میشد، و البته پا به پای بابام که هر دوشون همکار هم بودن و همیشه ممتاز و محبوب بودن و مدام دنبال بهتر شدن بودن و چقــــــدر بهشون افتخار میکنم💖
من دختر این مامان و بابای پر افتخار و قدرتمند بودم که هیچوقت بهانه نپذیرفتم! الگو های زندگیم شاهکار بودن و من حسابی ازشون یاد گرفتم💖💖💖
درسته اون زمان انتخاب هام انتخاب خودم نبودن اما با تمام تلاشم انجامش میدادم و بهانه براش نمی آووردم.
خلاصه این چند سالی که تدریس میکردم آموزشگاه هم زیر و رو شد و تبدیل شد به بهترین آموزشگاه شهرستانمون.
و اما اصل قصه از اینجا شروع میشه…
همه چیز عالی بود، تا اینکه من دیدم دیگه همه چیز بشدت یکنواخت شده! دیگه داره تکراری میشه! و من که همیشه با یکنواختی سر ناسازگاری داشتم بی قرار شده بودم!
همه چیز عالی بود، من بهترین و تاپ ترین مدرس آموزشگاه که نه، شهرستانمون بودم و کلی پیشنهاد تدریس میگرفتم، تمام کلاس های پیشرفته مال من بود، کلی کلاس خصوصی داشتم که واقعا معرکه بودن، و البته در آمدم که توی اون ۴ سال ۱۰ برابر شده بود! و تا جایی حتی پیش رفته بودم که مدیرمون میگفت میخوام کلا آموزشگاهو بدم دست خودت و خیالم راحت بشه!!!
اما ته دلم دیگه داشت یه نوای دیگه سر میداد…
چند ماهی تعلل کردم! میخواستم مطمئن بشم! به منشی آموزشگاه گفتم من دیگه از ترم آینده نمیام! خندید گفت جرأت داری! مگه تو دلت میاد اینجا رو بذاری و بری؟! بخوای هم بری ما نمیذاریم! دیگه از این شوخیا نکن برو سر کلاست!!!!
یه لبخند زدم و رفتم!
همون ترم به یه تضاد عجیبی توی آموزشگاه برخوردم که کامل مطمئن شدم که باید برم! هیچ ایده ای نداشتم که چیکار باید بکنم!! فقط دلم به طرز عجیبی میگفت وقت رفتنه! آماده باش…
آخر ترم رفتم پیش مدیرمون و بهش گفتم اومدم خدافظی! یهو همه خیره موندن و هنگ کردن! گفت چی؟! گفتم اومدم خدافظی! دارم میرم!
گفت خیره ایشالا کجا بسلامتی؟؟ سفر در پیشه؟
دوستانه خندیدم و گفتم آره سفر بی بازگشت!
گفت چی میگی چرا اذیت میکنی؟!
گفتم نه جدی میگم، قبلا هم گفته بودم کسی باور نکرد! دارم میرم از اینجا کلا!
خلاصه اش کنم که با کلی اصرار و انکار و اشک و بقول شاگردام دل شکستن ها و بغل ها و هدایا و باور نکردن ها از طرف مسئولین آموزشگاه و شاگردام، من بالاخره تو اوج لذتبخش ترین دوران تدریسم پا در مسیر جدید گذاشتم. مسیری که فقط میشنیدم داره صدام میکنه… و جالب اینجا بود که ذره ای دلبستگی به هیچکدومش نداشتم وجالبتر اینکه بقدری اون کشش وندای درونم قوی بود که حتی به دلبستگی فکر هم نمیکردم و تمام تمرکز و احساسم به طرز عجیبی به سمت رها کردن و رفتن کشیده میشد. و این در حالی بود که هیچ چیز از این داستان هدایت و تغییر نمیدونستم! اما یه چیزی رو خوب یاد گرفته بودم و اون گوش دادن به صدای قلبم بود که هیچوقت در برابرش مقاومت نمیکردم، و شاید یه دلیلش این بود که تجربه بشدت سختِ انجام دادن کاری که دوسش نداشتم رو داشتم و یه جورایی برام مثل اهرم رنجی شدید عمل میکرد و دیگه قبل از اینکه به ذره ای رنج تبدیل بشه سریع رها میکردم و به سمت لذت میرفتم!
و اما حالا خوب میفهمم داستان چی بود…
چند ماه بعد درواقع مهاجرت کردم و اومدم شیراز و هر چی توی گذشته بود همونجا گذاشتم و آماده یه زندگی جدید شدم…
تقریبا یک سال بی هدف دنبال راه میگشتم! کلاسای آیلتس رو کامل رفتم، آلمانی خوندم، کلاسای مختلف روش تدریس و…. خلاصه هر چی فک کردم دیدم نه این اونی نیست که میخوام و باز همه رو رها کردم!
یه روز نشستم با خودم فک کردم! گفتم ساناز!!!!! چیو میخوای؟؟؟ رؤیات چیه؟؟؟ چیه که همه عمرت منتظرش بودی و خوابشو میدیدی و همه جا ازش حرف میزدی و حتی توی تمام کلاس زبانهات ازش مینوشتی و حرف میزدی و دلت براش پر میزد؟؟؟
اولین جواب دوچرخه بود و سفر به دور دنیا …
دلم به تپش افتاد، چشمام پر از اشک شد و گوشیمو برداشتم و شروع کردم به سرچ کردن باشگاه های دوچرخه سواری و …..
امروز بعد از ۳ سال از اون روز من یه دوچرخه سوارم که هر روز دارم حرفه ای تر میشم،
دارم کتابای فوق تخصصی دوچرخه سواری ترجمه میکنم که از بهترین و درجه یک ترین کتابهای این رشته در کل دنیاست…
دارم با حرفه ای ترینهای دوچرخه سواری کار میکنم،
عضو بهترین باشگاه دوچرخه سواری شهرمونم و به عنوان مسئول روابط بین المللشون هم فعالیت میکنم،
دارم تمرین میکنم که یه مربی عالی درجه یک بین المللی بشم و باز هم جهانم شگفت زده بشه از حضور من…
و کلّــی اهداف و رؤیاهای فوووووق العاده دارم که خدام داره بینهایت زیبا در مسیرم هدایتم میکنه…
داستان من از یک مهاجرت شروع شد که یه ندایی بی امان میگفت باید حرکت کنی، مگه رویاهاتو نمیخوای؟؟؟
الله اکبر… 😭😭😭😭😭
و اون حرکت چه چیزها که به من نداد!!!!
دوچرخم و رویای جهانگردیم،
آشنایی با این بهشت و عباسمنشی شدن،
و یا بذارید اینجوری بگم:
رها شدن….
بازگشتن به اصل…
😭😭😭😭😭
الله اکبر…
چند روزی بود که یکم سر در گم بودم و از خدام هدایت میخواستم که چیکار کنم؟؟ که تنها امید و پناه و یار و یاورم تویی خدا جانم بهم بگو چیکار باید بکنم؟؟؟
و چقدر قشنگ با این فایل ها بهم گفت برگرد نگاه کن ببین چقدر قدرتمندانه و عاشقانه و با لذت تا حالا هر کاری که اراده کردی انجامش دادی، اینم مثل همونا، با قدرت و عشق و لذت بیشتر همینم انجامش بده و بدون که این بار شاهکارتر خواهی بود چون قدرتمندتری، چون اینبار آگاهی…
خدای من….
دنیا خیلی منو دوست داشت که با اینهمه عشق و لذت منو به تغییر ترغیب کرد، یا بهتره بگم این خدای جانم عاشقم بود و هست و تا ابد خواهد بود که انقدر عاشقانه و در اوج منو حرکت داد و هدایت کرد و هر لحظه بیشتر و بیشتر منو به زیباتر شدن و قدرتمندتر شدن و خدایی تر شدن میرسونه….
این تغییر، تغییر شغل و محل زندگی و تغییر راه نبود! این شروع داستانِ اصلیِ زندگیِ دختریه که عوض نشد، متولد شد!
من یه آدمِ دیگه شدم، در یک دنیای دیگه…
دنیایی که حتی ذره ای قابل مقایسه با دنیا دنیا زندگیِ قبلیم نیست!
اگر اسمش تغییره، این تولد باشکوهترین تغییر زندگیِ من بود….
الهی بینهایت شکرت نفس جانم که وا دادن در دریای تو چه لذتی داره….
هزاران بار باید به خودم یادآوری کنم این مسیر هدایت باشکوه الهی رو، تا هر جا سست شدم یادم بیاد چه خدایی دارم و چه قدرتی به من داده،
تا یادم بیاد که بقول بچه ها خدام چه خوشگل برام میچینه….
استاد جانم…
این فوق العاده ترین، باشکوه ترین، ارزشمندترین، اصن همه چی ترین تغییر زندگی من بود که رها شدم و رنگ خدا شدم…
رنگی که هر روز پر رنگ تر و درخشان تر میشه…
رنگی که بینهایت رنگه و هیچ رنگی نیست….
عاشششششششقتونم من که بهترینید و انقـــــــدر جانانه بهمون درس توحید و عشق میدید و الحق که از بهترین بندگان خدایید که درس توحید و یکتاپرستی بهمون میدید 💖💖💖💖
عاشششقانه با همه وجودم که پر از عشق به شما و مریم جانه روز معلم رو بهتون تبریک میگم و همچنان عاشقانه تر و مشتاقانه تر منتظر دیدار روی ماهتونم💖💖💖💖💖
انقدر تک به تکِ فایل ها همیشه به موقع میاد و دقیقا جوابِ لحظه ای به درخواست های منه که من فقط در سکوت محوِ این نظم و دقت و قدرت میشم و سریع دست به عمل میشم و درونم تکرار میکنم « این خدا بشدت برای من کافیست»….
این خدا بشدت ستودنیست….
جان و جهانم، چه خوشبختم من که دل در گروِ تو دارم 💖
سلام ساناز عزیزم
من قبلا این دیدگاهتو خونده بودم
اما الان که دوباره هدایت شدم و دوباره این داستان شجاعت و هدایتت رو خوندم
بـــاور کن انگار خیلی هاشو جدید نوشته بودی و دوباره برام جدید و جذاب بود
چقد خوشم اومد که کارتو انقد خوب تو آموزشگاه انجام دادی افرین افرین افرین
و چقد خوب که علاقتو فهمیدی و رفتی دنبالش و به خاطرش شجاعت به خرج دادی
دنیا با آدمای عاشق و شجاع خیلی قشنگ تره
موفق باشی شاد باشی و ثروتمند دختر
سلام عزیزم
سپاسگزارم و خدا رو شکر میکنم که ما در حال رشدیم چون هر بار با بزرگتر شدنمون درکمون بزرگتر و زیباتر میشه
حتی خود من هم متفاوت تر میفهمم داستان خودم رو
خدا روشکر که هر لحظه خدا درونمون پر رنگ تر میشه و عشق و شجاعت بیشتر میشه و هر چقدر عشق و شجاعت درونمون پر رنگ تر میشه دنیا برانگیخته تر میشه تا عشق و شجاعت بیشتری بهمون بده و چقدر این برانگیختگی ها زیباست…
ممنونم که انقد مختصر و مفید و لذتبخش برام نوشتی
دنیات پر از خدا تا ابد…
دختر عزیز و نازنین رهاجانم سلام ، سلامی پر از عشق پر از تبریک پر از تحسین و تقدیر تقدیم به تو که اینقدر جانانه به دل دریا زدی و بر شرایطت تازیدی چقدر شکوهمنده اینهمه شجاعت و جسارتت قلبن احساس میکردم که یک داستان حماسی از زنی قهرمان میخونم بارها در قلبم تحسینت کردم اینکه هرکجا که رفتی بهترین بودی و از بس در صلح با خودت و جهانت هستی همیشه به زیبایی هدایت میشدی ، چقدر زیبا مهاجرت کردی چقدر زیبا عشق زندگیت رو پیدا کردی و اینقدر رشد کردی اینهمه آزادی و رهایی که انگار قبل از تولدت انتخاب کرده ای درست مثل من 😍 این مسافرت به همه جای جهان از زمانی که خودمو شناختم در این دنیا از کودکی از وقتی که ون های خارجی کوچک رو میدیم با من هست و من که عاشق موتورسواریم … خدای من انگار تمام رویاهای منو نوشتی چقدر احساس کردم که خودم هستم …
با تمام قلبم در آغوش گرفتن اهداف و خواسته هات رو از خدای مهربون آرزومندم ، خداروشکر که به یادم آوردی که هیچ مانع بیرونی نمیتونه بین من و خواسته هام و اهدافم فاصله بندازه از خدا میخوام هممون رو به زیباترین و راحتترین شکل به علاقه مندیهامون هدایت کنه . آمینننننننن 😍😍😍😍😍😍 😍
سلام عزیز فوق العاده من🌹❤️
سپاسگزارم از محبت قشنگت از توصیف زیبات واقعا از ته قلبم سپاسگزارم❤️❤️❤️
با همه وجودم امیدوارم توی لحظه های لذتبخش سفرهای رویاییت بیای و برامون بنویسی از حال عالیه قدم به قدم مسیرت❤️
آخ گفتی و دلم باز پرواز کرد و رفت دنبال رویاهای رویایم که چقدر خوشگل دارن تجربه های بینهایت لذتبخش زندگیم میشن❤️😍🚴
من دیوانهٔ ونلایفم و لحظه لحظه تصور میکنم با ون و دوچرخه هامون دوتایی با عشقم میزنیم به دل ماجراجویی ها و میریم تا این جهانِ باشکوه لذت چشیدنِ طعم قدمهای قدرتمنده ما رو بچشه در وجب به وجبش…❤️❤️❤️
خیلی زود میاد اینروزا مثل خیلی هاش که الان دارمشون.
اما هر لحظه یادم می مونه که این رسیدن به رویا نیست که حالمو عالی میکنه. بلکه این حالِ عالیه که منو به رویاهام میرسونه. این لذت بردن از مسیر و آرامش و اطمینان به تنها فرمانروای هستیه که برام همه چیز میشه❤️❤️
عاشقانه برات عشق و آرامش و ثروت و سلامتِ بینهایتِ خداوندم رو آرزو میکنم❤️
ممنونم که برام نوشتی❤️❤️❤️
رها رها رهای نازنین خداوندمم عشق زیبای مممن الهی من قربون ابجی خوشگلم بشمم نمیدونی نمیدونییی چقدر چقدررر هدایتت خداوندم برایم بوودد چقدرررر پراز نشانه بودد چقدرر پراز کلامم خداوندم بود چقدررر خود خدادند بکد خدای منن خدای مننن چقدررررعاشقمونههه چقدرعاشقققمونه چقدر عاشققمونهه هرلحظه هرلحظه هدایتمون میکنهه چقدرزیبا هرلحظه هدایتمون میکنههه چقدرعاشققق این هدایت های نتبشم عاشققنمم الهی من قربون این ایمانتت ایم شجاعت این توکلت بشمم چقدررر پرازز ایمانیی چقدر پراز عشقیییی چقدررر متصل ترینیی چقدربینهایت بینهایتت یکهایت این ایماننن نابت رو چقدربینهایت تحسینتتت میکنمم عشق قلبمم چقدرربینهایتت بینهایتت تحسسنتتت میکنمم چقدرر بینهایت بهت افتخار میکنمم چقدربینهایتتت بینهاین این شجاعتت این قدم برداشتننت این هرلحظه دریافت صدایی خداوند را چقدربینهایتت با تمام وجودمم با تمام قلبمم چقدربینهایتتتت تحسینتت میکنمم عشق خواهری چقدربرام درس واشتتت از گجا بگم کجاش بمونهه چقدرزیبا ترین گفتی که مهم تریننننن. و زیبا تریننن هدیه اش این بود که به اصلل برگشتم چقدرزیبا گفتی اخ اخ تموم شدممم برای این عشقق این عشق. چقدرعاشقققتممم نازنین قلبم چقدرعاشقق این عشق نابتممم چقدرعاشققق این اتصالل بینظیرتمم چقدرر ستایش میکنمم این عشق نابت را چقدربینهایت بینهایت تحسسنت نیکننمم عشق دلم چقدربینهایتت بینهایت تحسسنتتتت میکنمم اینن درکک عمیق ونابت را چقدربینهایت تحسینتتت میکنمم چقدر زیبا گفتییی که چقدرزیباا هرلحظه هرلحظه هدایتتمون میکنه هرلحظه هدایتمون میکنه بهموم الهام میکنهه انچه که باید ببینیم و بشنویم را بهمون الهام میکنه
چقدرر زیبا گفتی این جمله چقدرزیبا بود چقدر هدایتتت ناب من بود
“”
چقدر قشنگ با این فایل ها بهم گفت برگرد نگاه کن ببین چقدر قدرتمندانه و عاشقانه و با لذت تا حالا هر کاری که اراده کردی انجامش دادی، اینم مثل همونا، با قدرت و عشق و لذت بیشتر همینم انجامش بده و بدون که این بار شاهکارتر خواهی بود چون قدرتمندتری، چون اینبار آگاهی…”” خدای من شکرت شکرتتت هزاران بارشکرت که چقدر زیباااا هدایتمم میکنییی چقدرزیبا عاشققانه عاشقققق منی عاشقق ترینییی به من عاشققق اینکه قدرتمند تررر عالی ترر با عشقق ترررر و تنهاااا تنهااااا با نگاه به توو که همه تویییی همه توییی تنهاا قدرت تویییی همه تویی تنها با توکل به تو رشد تر کنمم غرق ترین بشم در توو خدای من شکرت چقدرربینظیربود خدای من چه لذتی داره وا دادن در دریای تو چقدرزببا گفتی جان منن چقدرر چقدرعشقق کردم چقدر لذت بردمم چقدربینهایت بینهایتتت تحسسنتتتت میگنممم نازنین رهای منننن عشق منننن این ادامه دادن بینظیرتت این عشق نایتت این توحیددد نابت جقدرررربینهایت بینهایت تحسسنتتت میکنم زیبای من چقدرربینهاست تحسسنتت میکنمم
جقدرزیبا گفتی که هرلحظه به خودم میگمم که خداییی منن به شددت برایم کافیستت😭😭 اخ که همه اوستتت تنها او کافی ترین کافی ترین استت تنها قدرت اوست تنها اوست که تمام کارارو انجام میده خدای من برای من تماممم کارارو انجام میدههه خدای من شکرت شکرت عاشقققتمم عاشققتممم الهیی که خداوندم قلبتت را تا اوج اسمان ها پرواز دهد
الهی که هرانچه در دل دارییی به بینهایتتت بینهایت فراتررر و بینطیرترش بینهایت ترش برسیی الهی که جریانی از بینهایتتت نعمت هااا ثروت ها لذت هااا عشق ها ارامش زیبایی ها سلامتی جاری ترین باشه برلحظه لحظه ات جان دلممم عشق مننن قلب منن عاشقققتممم بهترینن های بهترینن هاروو برایتت می خواهم بهترینن هارووو ازیگانه قدرتت جهانن که تنهها اوو کافیستت تنها او کافی ترین است تنهههها دل برای اوست تنهاا او عاشققتمم عاشقتم چقدربینطیربودد جقدر فوق العاده بودد خدای من شکرت
قربون الای خوشگلم برم که عشقه منی تو💖😘😘😘
یه دنیا ممنونم ازت عزیز دلم مهربونم😘💖
آخخخخ الا اگه بدونی این چیزی که از کامنتم انتخاب کردی و باز برام تکرارش کردی چه جوابی برام بود!!!
خدای من شکرت!
دقیقا دیروز به یه ابهامی برخوردم که نمیفهمیدمش و درنهایت گفتم ولش کن چرا داری زور میزنی؟! تو حتی نمیخواد فک کنی! تو فقط بخواه هدایت بشی و تمام! فقط تیز باش برای دریافت هدایت ها تا سریع انتخاب کنی! چیو داری با منطقت میسنجی اصن؟!!!!! میگه بهت تو فقط بگو چشم!!! و چجور میگه؟؟؟ از دید عقاب نه مورچه!
الله اکبر….
و دقیق بهم گفت نکته کجاس💖
الهی بینهایت شکرت 💖💖💖
بازم ممنونم عزیز قشنگم💖
عاشششقتم و بینهایت عشق و لذت و زیبایی و نعمت عاشقانه خداوند رو برات آرزو میکنم💖😘💖😘💖😘💖
سلام رها جانم
بینهایت تحسینتون میکنم
برای این همه موفقیت
برای اینهمه پشتکار
برای اینهمه هدفمند زندگی کردن
بینهایت تحسینتون میکنم برای این شجاعت بینظیرتون که فقط به جلو حرکت کردید،و چشم بستید بروی موفقیت های قبلی تون و شجاعانه رفتید به سمت عشقتون،کار مورد علاقتون و قطعا هم در این مسیر موفقیت های بینظیری به دست خواهید آورد
واقعا جای تحسین و تمجید دارد
اینهمه موفقیت
اینهمه شجاعت
اینهمه توکل
انصافا قلم زیبایی دارید که هر وقت نوشته های شما را میخوانم درونم دگرگون میشود واقعا تحسینتون میکنم بینهایتت
الهی که به اوج موفقیت و سعادتمندی در دنیا و آخرت برسید دوست عزیز من
👏👏💐
سلام عزیز مهربونم💖🌹
ممنونم از اینهمه مهر و محبتت عزیزم،
ممنونم از نگاه زیبات💖
چقدر ممنونم ازت که از شجاعت گفتی، چیزی که خیلی خیلی اینروزا لازمش دارم، چیزی که هرچقدر شجاع باشم باز هم احساس میکنم هنوز اول راهشم و خیلی باید شجاع تر و قدرتمندتر باشم..
که البته شجاعت وقتی حقیقی میاد که اساس عزت نفس و ایمانم محکم باشه.
یه دنیا ممنونم ازت که برام نوشتی
امیدوارم هممون حقیقتا با اقتدار و ایمان در مسیر خدامون قدم برداریم تا خدا بهمون افتخار کنه💖
سلام ساناز عزیزم
کامنتت عالی عالی بود خانم موفق و ثروتمند و قدرتمند
اینقدر برام قابل تحسینی که هر بار اسمتو می بینم چشم و گوشم تیز میشه و با اشتیاق کامنتهاتو میخونم و فقط تحسینت می کنم و ذوق می کنم. بیشترش بخاطر اینکه منم عاشق دوچرخه سواریم و آرزوم اینه که با یک گروه دوچرخه سواری حرفه ای کار کنم و یاد بگیرم. و مطمئنم به زودی بهش میرسم.
بخاطر تمام موفقیتهات و این حد از رهایی و شجاعتت بهت آفرین میگم. و منتظر میمونم تا خبرهای موفقیتهای بزرگتری ازت بشنوم.
عاشقتم دوست نازنینم♥️♥️♥️
سلام به روی ماهتون
یه دنیا ممنونم
واقعا سپاسگزارم از عشق و محبتی که هر بار برام میفرستین و واقعا حسش میکنم
خداروشکر برای این مسیر الهی که خود خدا برامون همه چیز و همه کس میشه و هر چه داریم از خودشه
خداروشکر برای دوستان فوق العاده ای مثل شما که انقدر قلبهامون به هم نزدیکه
قطعا وقتی در مسیر درست باشیم و شجاعانه قدم برداریم و حقیقتا خودمونو به خدا بسپاریم هر چیزی که بخواییم براحتی داریمش
همه این خواسته ها طبیعیه و ما در واقع همه رو داریم، نکته لذت بردن از لحظه و حقیقتا رها بودنه. که وقتی اتفاق میوفته که ایمان حقیقی و اطمینان حقیقی به مسیر داریم. که احساس بی نیازی داریم. ما خالقیم و خالق بی نیازه و آرام…
الهی این حس حقیقی بی نیازی ابدی باشه درونمون…
سلام دوست عزیزم سلام تکه ای از وجود خدا
چقققققققققققققققققققققققد لذت بردم از خوندن کامنت تون و تغییراتی که داشتین چقد برای من لذت بخش بود تموم بدنم انگار میفهمید و هر جمله ای که نوشتی رو انگار منم کنارت بودم و داشتم پابه پات میومدم اینقد ک تجربت برام قابل لمس و واضح بود عزیزم
خوشحالم که تغییر کردی و تجربه نابت رو در اینجا به اشتراک گذاشتی. این فایل نشانه روز من بود و هدایت به کامنت بینظیر شما هم کلی بهم انرژی داد که اره باید حرکت کنم و دست نکشم و هرجا که برام سخت بود و احساس لذتی نکردم رها کنم چون هر تغییری ما رو و مسیر زندگیمونو به سمت بهتر شدن به سمت رویاهایی که میخواهیم تجربه کنیم هدایت میکنه فقط باید رها باشیم عین برگی در باد🍃🍃🍃🍃🍃 تا خدا ما رو ببره
عاااشقتم دوست خوبم دوست قوی و خوشبختم امیدوارم هرجا که هستی سالم و شااد و پر انرژی و موفق و سربلند و ثروتمند در پناه خدا باشید😘💚💚💚💚
سلام ساناز عزیز و دوست داشتنی خداروشکر که با این کامنت تو اینقدر حس و حال عالی پیدا کردم که دلم نیومد ازت تشکر نکنم و تحسینت نکنم بخاطر این همه قدرتت و این همه توانایی و این قدرت کلامت که منو میخکوب کرد تا اخر دیدگاهتو با شوق و ذوق بخونم واقعا آفرین به این همه توانایی و تلاشت واقعا تحسینت میکنم وواقعا لایق بهتربن ها هستی ممنونم ازت که با این دیدگاه زیبات اینقدر تونستی منو ذوق زده کنی و ممنون که درمورد خودت اینفدر زیبا نوشتی خداروشکر که شما برامون کامنت میذارین و ماهم واقعا از خوندنش لذت میبریم و مهم تر ازهمه حسمون خوب میشه و حالمون خوب میشه
سلام به استاد عزیز و دوست داشتنی خودم
سلام به خانم شایسته عزیز
و سلام به همه دوستان گلم
قبل از شروع می خواستم روز استاد و معلم رو به شما و خانم شایسته گرامی تبریک عرض کنم.
بی شک اثرگذار ترین استاد من تا به این لحظه شما بودین و براتون آرزوی سلامتی تندرستی از خدای زیبایی ها آرزومندم.
می خوام حرفام رو با جمله کوتاه “Just Do It” به معنی “فقط انجامش بده” شروع کنم
خیلی حرفای دوستان تو این فایل منو یاد داستان زندگی خودم انداخت.
حدود ۴ سال پیش از خودم همیشه میپرسیدم چرا این همه زمان گذاشتم و ادبیات رو یاد گرفتم.
ریاضی رو یاد گرفتم.
این همه مباحث علمی رو یاد گرفتم، به چه دردم خورد؟!
و حتی شاید خوندن جدی قرآن رو با اینکه خیلی مذهبی بودم برام واقعا یه چیز گنگ بود اما نه به اندازه مباحث بالا.
به مرور که هر روز بیشتر و بیشتر در مسیر رشدم قدم گذاشتم به این رسیدم که تمام مسیر هایی که ما توی زندگیمون طی میکنیم. همه در کنار همدیگه ما را به موقعیتی که در حال حاضر هستیم میرسونه.
اگر بخوام به یک شکل دیگه بیان کنم الهاماتی که خداوند به من داد پیش نیازش تمام این آگاهی هایی بود که به مرور یاد گرفتم . یعنی اگر اون نکته خاص از ریاضی یاد نداشتم یا اون مطالعات خاص را در زمینه ادبیات نداشتم به هیچ وجه نمی تونستم این ایده و الهامی که خدا به من داده بود را عملی کنم.
این به معنای اینه که زمانی که الهامی از خدا دریافت می کنیم تنها و تنها وظیفه ما صرفاً عمل کردن به اون هست چرا که ما به مسیری که قراره برای ما چیده بشه آگاه نیستیم و این مسیر صرفاً و صرفاً توسط خدا طراحی میشه.
به قول استاد باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد.
این به این معنی هستش که اگر از موقعیتی که شروع می کنی آگاهی نداری و حتی شاید برات گاها پیچیده باشه صرفاً باید به سمتش حرکت کنی و تلاش بکنی که به سمت جلو حرکت کنی
چرا که تنها وظیفه تو اینکه حرکت بکنی و همه چیز طی مسیر به تو گفته میشه.
به قول قرآن علینا للهدی : هدایت به عهده ماست
ایمان یعنی حرکت و بس.
حاله لازمه حرکت چیه؟ داشتن حال خوب توئم با لذت و هیجان.
زمانی که تو حالت را خوب نگهداری شرایط اگر نیاز باشه به شکلی تغییر میکنه که تو به سمت بهتر شدن حرکت کنی.
اینو باید یادمون بمونه : تنها دلیلی که ما زنده هستیم و به عنوان انسان روی این کره خاکی داریم حیاتمونو ادامه میدیم اینکه صرفاً شاد باشیم و از خوب بودن و حال خوب داشتن لذت ببریم و نکات بیشتر و بیشتری رو کشف کنیم.
خلق ثروت،
رسیدن به کمال،
رشد و تعالی،
همه و همه با تجربه به دست آوردن به وجود میاد و با یکجا نشینی نتیجه ای حاصل نمیشه.
به قول استاد وقتی که به تو چیزی گفته میشه باید انجامش بدی و اینکه تو انتظار داشته باشی که الهامات بهتری بیان برات بی معنیه! چون همیشه بهترین برای حالتی که توش هستی ساخته میشه و اگر رشد بکنی قطعا الهامات بعدی شفاف تر و دقیق تر میشه.
داستان الهامات داستان رادیویی هست که باید تنظیمش کرد تا امواجش رو شفاف تر بشنوی و درک کنی ، اما پیش نیاز این شفاف تر شدن صرفا حرکت کردن و پیچوندن اون پیچ رادیو هست.
و وقتی که تو یک آدم با ذهن دو میلیونی هستی و ذهنت رو با ابن عدد بشتی تهش الهامات دریافت می کنی که ۲ میلیون تورو بکنه ۴ میلیون پس انتظار ۱ میلیارد رو نباید داشته باشییی! و هرچیزی که متضاد با این باشه مخالف مسیر تکامل هست و تورو قطعا شکست میده!!!!!
تثبیت درآمد مهم تر از بزرگ بودن درآمده و این تثبیت با تکاملو تلاش به وجود میاد ولی غیر.
پس همین حالا به هر ایده ای که با الانت سازگاره دل و بده راه بیفت
توکلت به خدا باشه که قطعا مسیر رشد مثل توان هست
اول ۲ هست
بعد میشه ۴
بعد ۸ و ۱۶ و ۳۲ و …..
در نهایت میشه عددی که نمیشه حسابش کرد ولی قطعا این عدد بدون شروع شدن از عدد ناچیز ۲ به وجود نمیومد
پس سر دنیا و خودتون کلاه نزارین و دل بسپارین به مسیر هدایت الهی
عاشقتونم❤
چقدر خوشحالم ک دوباره تو سایت کامنتای خفن تو میبینم بچه محله امام رضا
بازم بهت تبریک میگم بابت نتایج مالی فوق العاده ای ک گرفتی
رابطه ی «استاد وار » ی ک ساختین
چقدر تحسین تون میکنم
الهی ک حال دلتون همیشه عالی باشه
الهی که رزق بغیر حساب بهتون بده حضرت وهاب
الهی ک بهترین ها نصیب تون بشه
ب امید دیدار دوباره
رفتی حرم هم التماس دعا یره 😁
سلام علی عزیزم .
صحبت هات خیلی کمکم کرد . دقیقا پیرو صحبت های تلفنی اون روزت باهام بود .
خیلی استفاده کردم . و بهت بگم که خیلی اتفاقات خوبی در راهه .
هدف اصلی ام مشخص شد . و قدم های جدید برداشتم . رفتم تو دل ترس هام و جرات کردم تا اون شراکت رو تمومش کنم و با هدف جدید راه خودم رو پیش برم . حسم میگه که انشاالله خیلی زود میخوام بیام پیشتون . خیلی دوستت دارم .به امید دیدار .
پسر تو خیلی خوبی!
من الان مدتهاست اگه با هیچی نتونم ارتعاشم رو بالا ببرم و حالم رو خوب کنم میام که کامنتهای سید علی خوشدل رو بخونم، به این فکر کن که شاید تو هم انتخاب شدی تا مثل استاد مسیر توحید رو ترویج بدی؛ وگرنه این حجم از تأثیرگذاری با کلماتی که گاها غلط هم بیان میشود، در حد معمول نیست، دقیقا مثل استاد که نه از فن سخنوری استفاده میکنه و نه از روش خاصی ولی اینقدر کلامش اثرگذاره.
جسارت من رو ببخش؛ اما این یه پیشنهاد خواهرانه است؛ تمام مسیر توحیدیت رو شروع به نوشتن کن و در قالب کتاب ارائه بده.
سلام آقای خوشدل عزیز خیلی ممنون از نظر خوب شما و من فایل رو دیدم و من ۳تا فایل اخری که دیدم همشون توشون ذکر شد که چه کسی پنیرم را برداشت و من دلم همش ربطش میده به علاقم و اینکه یاد گیری زبان های انگلیسی و فرانسه ولی واقعا نشانه واضح میاد و حتی الان مثلا دختر داییم که ۷ سالشه میتونه هردو رو عین بلبل صحبت بکنه و… و واقا یکم گیج شدم مگر ما نمیگیم فقط باوره؟ یا نه اینا حقیقت محصوب میشن!؟ که مثلا باید ول کرد و اینکه من خودم هدفم کمک به انسان ها و لذت بردن و یادگیری یک علم هستش و پول در اوردن ازش و ۱۸سالمه و میخوام پزشک بشم ولی عذاب و جدان دارم چون هرموقع این جمله دکتر سمیعی که میگه برو دنبال چیزی که عاشقشی رو یادم میاد دیگه نجوا های شیطان میاد یراغم چون حساس شدم به قانون جذب و اینکه من چکار بکنم؟ و اینکه اولش والله به زبان تنفر داشتم ولی چون با اهداف اون موقعم جور بود اوکیه ولی آیا حتما باید از این رشته پول در بیارم یا نه؟ چون الهامات داره میگه این دوام نمیاره و اینکه اگه الهامه پس چرا انقدر ساده و واضحه؟
و خودم پزشکی رو بیستر دلمه چون جای پیشرفتش بالاست و اینکه من کار ازاد اصلا دوست ندارم و اینکه فقط عذاب وجدان دارم از حرف دکتر سمسعی که میگه من عاشق جراحی هستم ولی واقعا میخوام درس بخونم ذهنم میگه مگه تو عاشقش هستی پس لیاقتش رو نداری و اذیتم میکنه و میدونم ترمزم اینه که گیر داده به قانون جذب و خیلی به استاد حساس شده و میگه استاد گفته الا و بلا فقط کاری که عاشقشی و… و اینکه شما دوره ثروت ۱ و کسب و کار رو گذروندی و یک سوال ازت داشتم که کمکم بکنی اولیش دربازه الهامه و دومی آیا من که میخوام برای پول برم پزشکی و کمک به بقیه ولی مثل دکتر سمیعی مثلا شیفته بدن انسان نیست ولی جالبه برام و میتونم خودم رو علاقه مند بکنم آیا عیب داره بزم تو این مسیر و ؟؟
مرسی ازت
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
طس ۚ تِلْکَ آیَاتُ الْقُرْآنِ وَکِتَابٍ مُبِینٍ(1)
طاء، سین. این آیاتِ [با عظمتِ] قرآن و کتابی روشنگر است
هُدًى وَبُشْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِینَ ﴿٢﴾
[که سراسر] هدایت کننده [انسان ها] و برای مؤمنان مژده دهنده است.
الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ ﴿٣﴾
همانان که صلات برپا می دارند و زکات می پردازند، و قاطعانه به آخرت یقین دارند؛
سوره مبارکه نمل
=====================================
سلام به اساتید عزیزم ،سلام به دوستان توحیدی من در غار حرا
آیا هماکنون در زندگیتان “نشانهای” وجود دارد که به شما میگوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره میروید؟
آن نشانه چیست؟
چه چیزی شما را از عمل کردن باز میدارد؟
و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه میتوانست باشد؟
کاملا میدونم زمان چه تغییری فرا رسیده،دیگه با چشم سر هم دارم پیچ جاده رو میبینم.
تغییر بزرگیه،پاشنه ی آشیلمه و میدونم که استفاده از قانون در پاشنه ی آشیل خیلی سخته.
نشانه ها هر روز بیشترو بیشتر میشند،من هم دارم خودمو از نظر ذهنی وفکری آماده میکنم،سعی میکنم روی شجاعت وایمانم کار کنم،ذکر نعمت و به یاد آوردن معجزه های گذشته از روتین هر روزمه،هرروز دارم با خدا هم به کلام حرف میزنم،هم تو دفترم مینویسم،اما فقط درمورد چیز هایی که میخوام نه چیزهایی که ازش میترسم.
از جلسه 6 هم جهت با جریان خداوند یاد گرفتم که کنجکاو باشم و انگیزهداشته باشم از قانون استفاده کنم و به خدا بگم من اگر ازین چالش روسفید بیرون بیام میدونم یک پاداش بزرگی در انتظارمه،یاد گرفتم با هیچ کس درموردش صحبت نکنم حتی خداوند و هر بار که اومد توی ذهنم یک جوری تایم اوت بگیرم وخودمو مشغول کنم.
از جلسه 5 قدم 8 یاد گرفتم که در این مواقع مثبت نگری کار راحتی نیست،همینکه به منفی ها توجه نکنم کافیه و به خودم سخت نگیرم،بنابراین هرجوری که میتونم خودمو مشغول کارهایی میکنم که منو خنثی نگه داره،یک وقتایی هم موفق نمیشم از گزینه ی خواب استفاده میکنم.
فشار کنترل ذهن اینروز ها انقدر زیاده که منی که میدونم روی فایل های یکی دوسال پیش چه کامنت هایی گذاشتم الان کامنت های دیروزم رو هم یادم نمیاد چی بوده،وقتی اسمم روی صفحه ی سایت تو کامنت های برترمیاد،یا وقتی نگاه میکنم یک کامنتی نوشتم که بچه ها لطف داشتن بهش فایو استار دادن،میگم مگه چی نوشته بودم؟!بزار یکبار دیگه بخونم ببینم چی بوده.
این هارو هم مینویسم برای ردپاهای خودم که در آینده بدونم چه روزهایی از قانون استفاده کردم و بیشتر به خودم افتخار کنم.
یک کار دیگه ای که میکنم اینکه اینروزها زیاد به سوره ی حدید گوش میدم،چون منو یاد خاطرات اورژانس کودکان میندازه وذهنم خاطرات اون روز هارو برام بارگذاری میکنه و احساس خوبی توی قلبم ایجاد میکنه که بهم میگه یادته خدا اونجا چه جوری کمکت کرد؟!الانم همونه،کمک ها در راهن.
از جلسه 1 قدم 3 یاد گرفتم که در هرشرایطی هستم از خودم بپرسم الان چه دلیلی پیدا میشه برای خوشحال بودن؟!وبهش فکر کنم وتوی ذهنم پرورشش بدم.
از توحید عملی 11 که امروز هم نشانه ی روزانه م بود یاد گرفتم که اگر ایمان داشته باشم خدا هست و هدایتم میکنه،احساس استاکشدن ندارم،همیشه یک احساس اطمینانی هست ازینکه حتی اگر الان ندونم چیکار باید بکنم،بالاخره خدا بهم میگه،چون من به خدا وصلم،چون من دارم میشنوم.
از توحید عملی 10 که دیشب با یک نقطه ی آبی بهش هدایت شدم یاد گرفتم که حتی ممکنه یک اتفاق بد برام بیفته ولی انقدر نتیجه ش خوب بشه که بقیه بگن این از قصد این اتفاق رو برای خودش رقم زد،درحالیکه وقتی تو مسیر درست باشم،خدا کارهارو برام انجام میده.
از جلسه ی 4 هم جهت با جریان خداوند یاد گرفتم که :
نشانه ها یعنی : consider it done
نشانه ها یعنی: وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ
نشانه ها یعنی :به مسیرت ادامه بده،همین مسیر درسته.
از جلسه ١١ کشف قوانین یاد گرفتم که: احساسم در لحظه نشون میده من تو مسیر خواسته هام هستم و یا ناخواسته هام،بنابراین برای انجام تمرین اون جلسه،یک عکس با فرکانس بالا از استاد رو با این سوال که : سلام سعیده جان،حالت چطوره؟! گذاشتم روی صفحه ی گوشیم.
ازونجا که بی نهایت از استاد حرف شنوی دارم،تا چشمم میخوره به عکس استاد و این سوال،سریع بهش جواب میدم: دارم سعی میکنم بهتر بشم استاد ،الان خیلی بهترم.
و بعد تموم تلاشمو میکنم احساسمو مثبت کنم.
از بخش اول قانون آفرینش از استاد یاد گرفتم که خدا از بی نهایت طریق با من حرف میزنه و چون نشانه ها شخصی سازیه و منطقی نیست نمیشه زیاد توضیحی داد،فقط خود فرد میتونه درک کنه …
و این روز ها خدا از جاهایی با من حرف میزنه که به عقل جن هم نمیرسه چه برسه به من…
از فایل تسلیم بودن در برابر خداوند یاد گرفتم که:من نمیتونم تموم شرایط زندگی رو کنترل کنم و اگر بخوام دائم در حال کنترل نتایج باشم زندگی سختی خواهم داشت،بنابراین تلاش میکنم خیلی جاها رها بشم و اجازه بدم خدا کارها رو انجام بده…
از جلسه 4 قدم 5 یاد گرفتم که آدم وقتی خوب روی خودش کار میکنه میتونه توی این موقعیت ها سالم دربره،وگرنه زیر فشار ذهن خورد میشه …
از فایل (تمرکز بر آنچه میتوانم بهبود ببخشم) یاد گرفتم که:هروقت خواستم بقیه رو مقصر مشکلاتم بدونم و غر بزنم،زیپ دهنم رو ببندم و این کار سختی هم هست برای همین خیلی ها نمیتونند انجامش بدن.
از جلسات سپاسگزاری دوره ی هم جهت با جریان خداوند یاد گرفتم که:من از هیچ کس طلب ندارم حتی از خدا و باید یاد بگیرم برای هرچیزی که الان تو زندگیم دارم قلبا سپاسگزاری کنم،حتی کسایی که جاده هارو برای رفت و آمد ساختن،حتی از خورشید که هر روز طلوع میکنه …
از جلسه آخر هم جهت با جریان خداوند یاد گرفتم که :پاداش این کنترل ذهن هارو برای خودم بزرگ کنم و یادم باشه که این تقوا بسیار بسیار نزد خداوند با ارزشه و خدا همیشه برای من که جگرگوشه ش هستم،سنگ تموم میزاره.
یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثَىٰ وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا ۚ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ(١٣ حجرات)
ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و ملت ها و قبیله ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. بی تردید گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست. یقیناً خدا دانا و آگاه است.
خدایا شکرت برای یک حاضری دیگه …خدایا شکرت برای فرصت یک صلات دیگه ،خدایا شکرت که امروز هم به خیر و نیکی به اتمام رسید،خدایا شکرت که همه چیز عالیه،خدایا شکرت که من هیچ ربطی به گذشته م ندارم،خدایا شکرت که رهایی های بیشتر در راهه،خدایا شکرت که تو همه ی کارهارو آسون وراحت انجام میدی،خدایا شکرت که کردیت ما پیش شما،میزان توکلمونه،خدایاشکرت برای انسان های ارزشمند زندگیم،خدایا شکرت که این مدار پر از نور،برای سلامتی،برای آزادی زمانی،برای حساب های پر شده از فضل تو،برای صلح و آرامش درونم که یک جهان رو وادار به صلح با من کرده،خدایا شکرت که منو همیشه دست بهترین هات میسپاری،خدایا شکرت که هرکسی که من باهاش در ارتباطم بی نظیر و فوق العاده ست،خدایا شکرت که دوستام از خودم بهترن،خدایا شکرت که از چشام بیشتر بهشون اعتماد دارم،خدایا شکرت برای خبرهای خوبی که داره میاد،خدایا شکرت برای نور کلام خانم سلیمی جانم که امروز قلب من رو روشن کرد،خدایاشکرت که تو برام همیشه کافی هستی،خدایا شکرت هر روز داری با سوره ی فتح باهام حرف میزنی،خدایا شکرت که انقدر تو زندگیم برام معجزه کردی که دیگه ضد ضربه شدم،خدایا شکرت که با چشمم نمیبینمت ولی با تموم قلبم بهت اعتماد دارم.خدایا شکرت برای تموم وعده های آسمونیت،الهی شکرت برای این عزت نفس توحیدیم که هیچ وقت نداشتمش ولی الان با تموم وجودم احساسش میکنم،خدایا شکرت که مدار به مدار منو رشد دادی و احساس لیاقتم رو با عشق خودت ساختی.
خدایا من همیشه به تو اعتماد دارم،همیشه میدونم تویی که منبع نعمت هایی،تویی که سرچشمه ی هدایت هایی،تویی که سرمنشا تموم عشق هایی…
ای نور جاویدان….من به هر خیری که از سمت تو به من برسه و من رو به سمت مدارهای بالاتر رشد بده،فقیرم.
استاد جان و استاد جان ،ازتون سپاسگزارم.در پناه نور میسپارمتون ،نور آسمون ها و زمین،خدای نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ.الله یارتون باشه همیشه.
درود بر شما سعیده خانم عزیز.
خدا را شکر میکنم که با شما هم جهت شدم در این سایت الهی در جریان شاد و پاک خداوند.
یادمه استاد تو دوره 12 قدم میفرمودند که مریم خانم به تمام دورهها بهتر از خودشون واقف هستند و بهتر از خود استاد میدونن که تو هر دوره استاد چی گفته تو هر جلسه چی گفته و به موضوعات جلسات اشراف کامل دارند.
حالا اینکه من میخواستم به استاد عزیزمون بگیم که استاد جان ما هم سعیده خانم شهریاری عزیزو داریم اینجا که با اشرافیت کامل نسبت به دورهها، کامنتها و متنهایی مینویسند که من وقتی میخونم میگم چه جوری؟
چه جوری یه آدم میتواند انقدر کامل موضوعات تمام جلساتو بدونه داستانش چیه؟ بدونه چه آموزش و هدایتی تو دل اون جلسه بوده است. و سعیده خانم عزیز این واقعاً بینظیره.
همیشه من دیدم که خیلی از دوستانمون سعیده خانم از شما تعریف میکنم و سپاسگزار شما هستم به خاطر این کامنتهای فوقالعادهای که در این سایت به انتشار میگذارید.
منم با خوندن کامنت فوق العاده شما در این قسمت از سایت یک احساس خیلی خوبی بهم دست داد و خداوند هدایتم کرد که بیام و بنویسم و با خنده این قسمتو میگم یه جورایی پز شما رو به استاد بدم که استاد جان ما هم سعیده خانمو داریم.
واقعا این اشرافیت شما ه تمام آموزشهای استاد تحسین برانگیزه و امیدوارم که من بیاموزم از شما یعنی تک تک این نتایجی که شما در هر صفحهای از این سایت به انتشار میگذارید، برای من آموزنده است و میتونم از صمیم قلبم از خدای خودم سپاسگزار باشم که قوانینش ثابته که انقدر زیبا دوستان منو در این سایت هدایت میکنه و میبینم که چقدر افرادی مثل شما به این زیبایی تونستند آسان بشوند برای آسانیها و با خودشان در صلح قرار بگیرند.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلام آقا علیرضا
سلام و سلامتی و نور ورحمت الله مهربان از روشنی قلبم…
بینهایت ازتون سپاسگزارم برای تلگراف پر برکتی که برام فرستادید،نور کامنت شما قلب من رو روشن کرد،دعا میکنم این نور چلچراغ بشه و به زندگی قشنگتون برگرده…
تحسین شما،تجلی روشنی روح شماست،ازتون ممنونم برای این صلح درونتون با خدا…
میدونید؟!خداشاهده،صادقانه من تموم این کامنت هارو برای خودم مینویسم…وقتی میام اینارو مینویسم،برای ذهنم باورپذیرتر میشه،وقتی میام مینویسم این درس ها هرکدوم تو کدوم جلسه ست،بیشتر توی حافظه م میمونه تا دفعه ی بعد کمتر آزمون و خطا کنم و یک راست برم سروقت اون جلسه و ازش استفاده کنم…
یعنی من نفر اولی هستم دارم درس هارو برای خودم مرور میکنم و ازشون یاد میگیرم،چون وقتی دارم کامنت مینویسم انگار دارم میشنومم و مینویسم،انگار خدا بهم میگه اینو بنویس،اینو بگو،این موضوع رو مطرح کن.
برای همین خودم همیشه برمیگردم کامنت های خودمو میخونم بازم ازش درس بگیرم…
و اگر این کامنت ها برای بقیه نور هدایت داشته باشه،اعتبار و کردیتش به خدا برمیگرده که این هارو بهم گفته ومن نوشتم…وگرنه بارها شده من خواستم کامنت بنویسم و حتی یک خط نتونستم بنویسم…
به خدا اینا اغراق نیست،عین حقیقته،من از خودم هیچی ندارم و کردیت تموم این تحسین ها به خدا برمیگرده….من بدون خدا،هیچی نیستم.
بازم ازتون ممنونم،یک خیلی زیاد،براتون از خدا بهترین هارو میخوام،از خدا میخوام از نور خودش به دستان هنرمند شما بباره،یک دنیابه لطافت نقاشی های شما نیاز داره…
اون چیزی که این جهان کم داره،نور خداست…
قطعا نقاشی هاتون پر از نور خداست و خدا این نور رو به دست بهترین هاش میرسونه…
به امید خوندن موفقیت های عالیتون و افتخار کردن به این عملکرد عالی شاگرد های استاد جان…
پیشاپیش،پروانه شدن هممون مبارک …
در پناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.
سلام سعیده جان شاگرد ممتاز دانشگاه عباس منش چقدر کامنت هات برام پر از آگاهی هست چقدر لذت بردم شما اینجوری آگاهی های فایل ها و دوره ها رو بهم ربط دادی و این نشون میده که شما کاملا این آگاهی ها را در زندگیت بکار بردی و با گوشت و پوست و استخوان لمسشون کردی چه حال زیبایی داری چقدر دوست
دارم این حال و حست رو با خدا دوست عزیزم میدونم این دفعه هم مثل دفعات قبل سربلند میشی و هدایت های خدا مثل آبشار در زندگیت سرازیر میشه دوست عزیز
سلام به آزاده جانِ عزیزم
الهی که حال دلت عالی باشه و در فرکانس احساس خوشبختی بی قیدو وشرط باشی.
بی نهایت از لطف ومحبتتون سپاسگزارم،ممنونم برای تموم خوبی هاتون،تحسین شما،تجلی روشنی قلبتونه،نور قلبتون مستدام.
براتون بهترین هارو آرزو میکنم و الله یارتون باشه همیشه.
سلام سعیده جان نمیدونی از خوندن کامنت هات چقدر لذت میبرم از مسیری که طی کردی از ایمان بی قید و شرطت و دل سپردنت به خدا از اون سفر رفتنت به کیش و اون همه اطمینان و دست در دست خدا بودنت عزیزجان همواره در مسیر هدایت الهی باشی
بنام رب العالمین
سلام سعیده عزیزدوست داشتنی ونخبه کلاس توحیدی
خیلی خوشحالم هرموقع کامنت زیبا میذاری برای خودم میشه یه نشونه از پرودگار
وقتی کامنت های شما رومیخونم خیلی احساس عالی دارم وازخداوندخواستم همیشه بمانی وبنویسی ازحال خوب بخصوص درکتون از کلام الله ودرکتون از فایل های استادم که خیلی تو رشدمن کمک میکنه
لذت میبرم ازحرفهای زیبایتون ودرکتون از فایل ها به قول یکی از دوستان بهشتیمون که همیشه استاد ازمریم خودش تعریف میکنه ماهم میگیم استاد ماهم سعیده عزیزداریم که توحیدیه وباخودش توصلح ………
سعیده دوست داشتنی وتوحیدی در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
بنام خداوده بخشنده و مهربانم….
إِذْ أَوَى الْفِتْیَهُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَهً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا(کهف ایه 10)
[یاد کن] هنگامی را که [آن] جوانان در غار پناه گرفتند و گفتند: پروردگارا! رحمتی از نزد خود به ما عطا کن، و برای ما در کارمان زمینه هدایتی فراهم آور.
سلام به اجی سعیده قشنگ قلبم نتونستم از این کامنتت بگذرم نتونستم تحسینت نکنم نتونستم با عشق برات ننویسم نتونستم رد شم برم گفتم بزار در خونه اجی رو بزنم ازش تشکر کنم برای این هم فضل و برکتی که از رب گرفت و با ما به اشتراک میزاره تشکر کنم از استاد تشکر کنم از مریم بانو استاد قشنگ قلبمون تشکر کنم برای داشتن چنین شاگرد توحیدی….
فقد در زدم که بگم اجی ازت سپاس گذارم و قلبن همه ما دوستت داریم و بیصبران منتظر کتاب توحیدی که داره به فضل رب چیده میشه هستیم…
الهی شکر برای حضور استاد و استاد مریم بانو قشنگ در این دنیاااااااا الهی شکرت….
الهی شکرت برای حضور اجی سعیده….
الهی شکرت برای حضور من در اینجا….
الهی شکر برای داشتن چنین دوستان ناب توحیدی…..
الهی شکرت برای این پروژه تغییر را در اغوش بگیر…..
الهی شکرت رب من برای این ارامش الهی که نصیب حال من کردی…..
الهی شکرت برای این زندگی زیبا و پر از عشق و رفاقت با الله……
الهی شکرت رب من برای تمام هدایتهات……
الهی شکرت رب من که هر روز صب بیدارم میکنی و ناخواست قبل از اینکه چشمام باز کنم سوره حمد روی زبونم میاد و با عشق از جام بلند میشم….
الهی شکرت رب من که اامروز دارم مینویسم با عشق با اشکهایی که پر از توهستن الهی شکرت رب من….
اجی عزیزم در پناه جان جانان رب العالمین شاد سلامت و ثروتمند باشی و عاشقققققق….
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا…..
سعیده سعیده تو چیکار کردی؟! دختر هرچی خونده بودی یاد گرفته بودی روخلاصه کردی واس ما نوشتی، مهمون من باش یه ته دیگ زعفرونی خوشمزه با خورشت قیمه، و بعدشم یه چایی زعفرونی. اخخ دهن خودم اب افتاد.
یعنی ببخشید یه فکری به ذهنم رسید بعدش خندم گرفت.البت ببخشید من خبیثانه این فکر بذهنم افتاد. گفتم خوب شد سعیده جان مجبور شد کنترل ذهن کنه هرچی بلد بود ونبود رو واس ما خلاصه کرد تو یه کامنت نوشت.ببین شما 4تا ازین کامنتها دیگه بنویسی، ما دیگه نیاز نداریم زور بزنیم واس محصولات استاد، برو تو گلو از شما دریافت میکنیم خلاصه اش رو.
میشه لطفا یدونه ازین کامنتها واس محصول احساس لیاقت استاد هم بنویسی.
خدایی کامنتت خیلی خفن باید چندبار خوندش، بعد سیوش کرد بعدا هم خوندش.
قربون ان دلت برم بابا تو ساگرد زرنگه استاد و عزیز دل خدایی، این مسأله که داری که حل بزرگتر انم برات درست میکنه. اصلا نگران نباش.
چشام برات اشکی سعیده جان
کتابت چاپ شد خبرش رو بهمون بگو همه ذوق بزنیم هورا بکشیم.
خودت و دخترای گلت رو میبوسم ازدور