این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/14.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-22 09:07:202025-11-23 13:14:37تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
🟣 دیوارهای ذهنی م در برابر نور خـــــدا دوام نیاوردند
وقتی الان به گذشته نگاه میکنم، میبینم اون سی و پنج کیلو اضافه وزن فقط چربی روی بدنم نبود؛ یه «باور» بود. یه دیوار بلند که ازسالها بی لیاقتی، سالها نادیده گرفتن خودم، سالها پذیرفتن نگاه دیگران وسالها قضاوت خودم ساخته شده بود.
اون وزن، فقط وزن جسم نبود… وزن نپذیرفتن خودم بود. من ده سال تو یه نقطه ای گیرکرده بودم که تهش یه جمله پنهان بود: «تو لیاقت بهتر شدن رو نداری.» => شاید اون موقع نمیتونستم واضح بگم این باور رو دارم، اما رفتارها وانتخابهام داد میزدن که دقیق همینو باور دارم.
○ نقطه ای که فهمیدم ریشه مشکل، خود وزن نیست
وسط پیاده روی، همونموقع که هنوز سنگینی بدنم رو خوب حس میکردم، یه چیزی تو ذهنم روشن شد:
«مشکل وزن نیست… مشکل اینه که خودت رو لایق وزن بهتر نمیدونی.»
این جمله مثل برق از وسط ذهنم گذشت. تازه فهمیدم باید برگردم به اصل ماجرا. باید برگردم به اینکه چرا سالهامقاومت کردم، چرا سالها عقب انداختم، چراسالها پذیرفتم همین شکلی بمونم ‼️ جوابش ساده بود؛ => چون خودم رو لایق یه جسم بهتر، یه زندگی بهتر و یه حس بهتر نمیدونستم.
○ اولین معجزه: بیدار شدن احساس لیاقت
وقتی دوره قانون سلامتی رو شروع کردم، قدم اولم این نبودکه رژیم بگیرم یاورزش کنم. قدم اولم این بود که قبول کنم «من ارزشش رو دارم که سالم باشم. من ارزشش رو دارم که سبک زندگی بهتر داشته باشم. من ارزشش رودارم که بدنم رو دوست داشته باشم.»
این جمله ها اوایلش برام عجیب بود. انگار داشتم با یه آدم غریبه حرف میزدم. اما کم کم، باتکرار، با نوشتن، با یادآوری، حس کردم یه نور کوچیک از ته دلم داره میادبالا… حسی که سالـــــها خـــــاک گرفته بود.
احساس لیاقت که برگرده
▪ ︎همه چیز از نو ساخته میشه.
▪︎ تمرینها سختی خودشون رو از دست میدن.
▪︎ تصمیمها معنی پیدا میکنن.
▪︎ و آدم شروع میکنه با خودش کنار بیاد.
○ تکنیک اهرم رنج و لذت؛ اما اینبار از دل لیاقت
وقتی نشستم و رنجها و لذتها رو نوشتم، برای اولین بار این کار رو بجای فرار ازخودم، با «احترام ب ِ خودم» انجام دادم.
این تفاوت کوچیک، مسیر روعوض کرد.
اینبار رنجها رو نوشتم چون لیاقت داشتم ازشون خلاص بشم. لذتها رو نوشتم چون لیاقت داشتم تجربه شون کنم ==>> همین باعث شد اجرای این دوران چالش، ازاجبار به انتخاب تبدیل بشه.
○ لحظه ای که قانون رهایی رو فهمیدم
تو اولین ماهها، عجله داشتم. میخواستم زود وزن کم کنم.
هی چک میکردم، هی مقایسه میکردم، هی اضطراب میگرفتم. تااینکه یه شب، بین مراقبه های این سایت بهشتی، یه جمله تو گوشم نشست: «رهاکن. خـــــدا کارش رو بلده.»
فهمیدم من فقط باید حرکت کنم…
نتیجه مال من نیست. از سمت خداست. یا نتیجه موردنظرمو بهم میده یا بهترشو 🩵
این رهـــــایی عجیب بود.
همون روزی که ازنتیجه جداشدم وفقط روی قدمها تمرکز کردم، بدنسازی ذهنم شروع شد.
▪︎ اضطراب از بدنم رفت.
▪︎ ترس از شکست رفت.
▪︎ احساس فشار رفت ==>> و وزنم آرام آرام شروع کرد به پایین اومدن.
○ رهایی برا من یعنی چی؟
یعنی کاری که باید بکنی رو بکنی => اما ذهنت رو ول کنی از دنبال نتیجه دویدن.
یعنی بری پیاده روی ، بری کوهنوردی => اما بارسنگین رو «حتما باید» از روی گردنت برداری.
رهایی یعنی اعتماد…
اعتماد ب ِ اینکه خدا داره مسیرتو میبره جلو=> توفقط باید همراهش باشی، نه مچگیرش.
○ شش ماه؛ سی کیلو؛ ولی مهمتراز وزن، تحول درونم بود
وقتی با تمام وجودم احساس کردم خـــــدا کنارمه، وقتی فهمیدم بدنم دشمنم نیس، وقتی فهمیدم لیاقت دارم ==>> انگار ذهنم ازحالت جنگی اومد بیرون.
همزمان با روزه های چندروزه توامان با پیاده روی ها و تپه نوردی ها، یه چیز دیگه هم داشت شکل میگرفت: «هویت سالم من.» ==>> دیگه مجبور نبودم خودم رو باسختگیری نگه دارم. بدنم خودش همکاری میکرد. انگار اون هم فهمیده بود که ماداریم به سمت آزادی اصیل میریم.
○ اعتماد به خدا، پل بین تلاش من ومعجزه های او شد
همون روزهایی که فکرمیکردم بدنم کم میاره ==> کم نیاورد.
تو روزایی که فکر میکردم ضعف میکنم ==> وی تر شدم.
تو روزهایی که فکرمیکردم نمیتونم راه برم =>> راه رفتم و اصلا رفتم کوه.
چـــــون رهـــــا کرده بودم. چون سرنوشت رو داده بودم دست کسی که بهتر از خودم میدونه چی و چجوری برام خوبه =>> وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ/خدا میدونه و شما نمیدونید. 🫀 وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ/هرکس بر خدا توکل کنه، خدا براش کافی میشه
○ معجزه، از لحظه ای شروع شد که گفتم:
«خدایا من حرکت میکنم، تو نتیجه رو بده. من لیاقت بهترین رو دارم، چون تو منو لایق آفریدی، لایق شنیدن هدایت هات واقدام اونها .»
و انصافا از وقتی این جمله رو قلبا برای کارها و خوآسته هام استفاده میکنم… ، این جمله زندگیم رو به دو بخش تقسیم کرد:
قبل از این جمله و بعد از این جمله.
○ بزرگترین دیوار ذهنی من حالادیگه وجود نـــــداره
اون دیوارِ «نمیتونی»
• با احساس لیاقت ترک برداشت.
• با پذیرش مسئولیت لرزید.
• با اعتماد ب ِ خدا ،فرو ریخت.
• و با قانون رهایی نابودشد.
○ چیزی که از این مسیر یاد گرفتم
اینکه وزن، مشکل اصلی من نبود.
ذهن من، مشکل بود.
و فهمیدم سه چیز اگه کنار هم باشه، زندگی رو خیلی عوض میکنه:
• احساس لیاقت => اینکه باورکنی تو ارزش بهتر شدن رو داری.
• تعهد واقعی => اینکه بجای جنگیدن با خودت، همراه خودت بشی.
• قانون رهایی و اعتماد به خدا => اینکه بدونی تو حرکت میکنی، اما نتیجه روکسی میده که از تو به خودت مهربونتره. 🩵
~~~~~~~~~~
🪶 با احترام و عشق ، محسن ،که فهمید :
این تیکه از زندگی ، دیگه فقط داستان کم کردن وزن نیس.
داستان پیدا کردن ارزش خودمه.
داستان رهـــــایی از وابستگی به نتیجه است.
داستان اعتمــــــــــاد ب ِ خداست.
🟣 وقتی سه چیز کنارهم قرار بگیرد – لیاقت، رهایی، اعتماد ـ معجزه، طبیعـــــی ترین اتفاق جهان میشه.
اگه من تونستم از دل ناامیدی و اضافه وزن و سالها بی اعتمادی به خودم بیرون بیام ،،، همه آدم ها هم میتونن.
چون خـــــدا برای همه یه مسیر نورانی گذاشته. او تنهـــــا مسیره
🟢 فهمیدم فقط باید قدم اول رو بردارم و نتیجه رو بسپرم به خودش… هرچقدر بیشتر بهش اطمینان داشته باشم خواسته م سریع تر و بهتر بهم داده میشه.
سلام سمیه عزیزم ؛ دل مهربونت گرم، نورت برقرار . همین چندخطی که نوشتی یه درس بزرگه برای هرکسی که اهل مسیر باشه. صداقتت، پذیرش، تواضع و از همه مهمتر شوق هدایت… روح آدمو روشن میکنه.
«خدایا من هیچی نمیدونم و تسلیمم. تو مسیر باش برام» ==>> سمیه… این یعنی تو توی نقطه ای وایسادی که رشدهای بزرگ از همونجا شروع میشن. میدونی که ، فقط دلهایی که پاک و بدون ادعا میشن، لایق دیدن هدایتهای ظریف خدا میشن.
و چقدر زیبا مجدد نوشتی از سه اصل:
احساس لیاقت، تعهد، اعتماد به ربّ => ستونهای مسیرن؛ همون چیزهایی که هرکاری روی این سه بنا بشه، ماندگار میشه و میدرخشه و من و تو رو رشد میده… اونم رشدی که بر بستر رهــــــــــایی کامله. قند تو دلم آب میشه وقتی بهش فکر مکنم.
هر چالش برات فرصت شده… ==>> تو دیگه “در مسیر” نیسی، تو خود مسیر شدی [ که لذت بردن ازش اصله] . وقتی ذهن و قلب همسو میشن، آدم تازه میفهمه حضور یعنی چی… صلح یعنی چی… رفاقت با خدا یعنی چی.
نمیدونم درسته یا نه ؛ اماگاهی رفاقتم با خدا اونقدر صمیمی و نزدیک میشه که انگار دنیا میره رو حالت بیصدا ‼️ جوری غرق اون جیک توجیکی میشم که دیگه واقعا حوصله ندارم انرژیم رو پای هیچ مخلوق دیگه ای بذارم. یه جور آرامشِ خصوصی، مخصوصِ من و خـــــدا.همین 🩵
سمیه جان ، اون ابیاتی که الهام شد هم کاملترین جواب خدا به خواسته ت بود:
○ پاسبان من عنایات وی است /هرکجا که من روم شه درپی است ===>>> این احساس امنیتیه که هیچ قدرتی تو جهان نمیتونه بده، جز وقتی آدم تو مدار محبت و همراهی خدا میفته.
سمیه عزیز…
خدا خودش رفیق تو شده؛ همین که اینقدر لطیف، اینقدر با عشق و اینقدر باآگاهی به مسیرت نگاه میکنی یعنی فرکانست رفته بالا.
من فقط یه برادرم که از دیدن این رشد و این نور تو، واقعا ذوق میکنم. خدا رو هزار هـــــزار بار شکر که راهها رو اینقدر قشنگ و شخصی نشونت میده. منم کنارت هستم، همدل، همراه و از ته دل خوشحال برای آگاهیهایی که داری زندگی شون میکنی.
رفاقت با خدا… آره… ساده ترین و شیرین ترین رابطه جهان همینه . قربون این قلب روشن و ایمان زنده ت. از خدا میخوام هر قدمی که برمیداری راحت، بی زحمت و پرنشونه باشه.
خدیجه عزیزم ؛ سلام به خواهر توحیدی و رفیق روشن سیرت. خوندم و یه حس آشنای عمیق تو دلم حرکت کرد. چقدرکلماتت صمیمی و روشن و از روی صداقت بود… و چه قشنگ دیدی و نوشتی.
اینکه گفتی نوشته م رو چندبار خوندی و حتی میخوای همیشه داشته باشیش، خیلی برام ارزشمند بود. آدم وقتی میفهمه حرف دلش یه جایی تو دل یه انسان بیدار اینجوری میشینه… حس میکنه تلاشهاش از سمت خـــــدا دیده شده.
● ” تبدیل اجبار به انتخاب” ==> منم دقیقا وقتی نتیجه گرفتم که فهمیدم نباید باخودم بجنگم. نباید از سختگیری انرژی بگیرم… باید از اشتیاق و هماهنگی درون انرژی بگیرم.
● “چندبار شروع کردی، نتیجه گرفتی، بعد برگشتی به الگوهای قبلی…” ==>> خدیجه جان این اصلا نشونه ضعف نیس. این یعنی توی مسیر درست هستی، فقط بدنت و ذهنت دارن بازتنظیم میشن.
اتفاقا آدمهایی که چندبار بالا و پایین میرن، آخرش محکمتر و هوشیارتر می ایستن.
چیزی تو وجودت هست که نمیذاره جا بزنی، چون عمق وجودت مقصد رومیشناسه.
تو قبلا تجربه کردی که وقتی چند روز جدی روی سایت و دوره ها کار کردی ؛ چه همزمانیها و چه گشایشها و چه نشونه هایی پشتش اومد… ==>> یعنی مسیرت روشنه، فقط نیاز داری مومنتم اولیه رو دوباره روشن کنی… بنظرم اصـــــلا نذار به جایی برسه که بخوای از اول مومنتوم شروع کنی… چون مثل هل دادن ماشینه… اون اولش خیلی سخته. سینوسی بشه اما صفرنشه.
○ همینکه الان داری درباره ش حرف میزنی یعنی دوباره جرقه روشن شده.
” صبح زود بیدار شدن” ==>> باور کن مشکل تو نیسی؛ مشکل روشیه که همیشه از ما خواستن.
بیدار شدن زورکی، بیدار شدن بدون شوق…
○ولی وقتی بیداری با یه “چرا” باشه،
○برای کاری که دوست داری،
○برای قدم کوچیکی که میدونی زندگیتو تکون میده…
□ اونوقت بیداری، بیداریه نه جنگ.
🟣 یه پیشنهاد کوچیک:
بجای اینکه بگی “هر روز صبح” =>> بگو: فقط فردا.
فقط یه صبح. فقط برای یه کارکوچیک.
فقط برای ساختن یه «حس خوب» کوچیک.
این روش معجزه میکنه چون ذهنت نمیترسه.
خدیجه عزیزم
تو از اون آدمهایی هستی که تضاد رو به فرصت تبدیل میکنن.
از توی نوشته هات انرژی یه انسان مصمم و بیدار موج میزنه.
مطمئنم همین دوره ای که الان توش هستی خودش مقدمه یک جهش جدیده.
همفرکانستم و از خـــــدا میخوام مسیرت پر از گشایش وآرامش و مومنتوم های قشنگ پشت سر هم باشه
سلام فهیمه جان، خوندم ؛ نوری بود که تاریکی شک وتردید رو کنار زد و دوباره یادم آورد که مسیرِ حقیقت، مسیر خودشناسی و باور به خداست.
همون وقتی که قبول کردم لیاقتم رو، همون وقتی که باور کردم خداوند با منِ، دنیا انگار در بسته هاشو باز کرد و راهها رو براى من افتتاح .
همون دیوار ذهنی «نقص» رو شکستم،
همون ترس از دیده نشدن رو کنار گذاشتم،
و با ایمانی که مونده بود و خودباوری ، راهِ رسیدن بِ خودشکوفایی رو ادامه دادم. کسیو ندارم که من … جز خـــــدا.
هر قدم با توکل به خدا بود، هر نفس با امید به رحمتِ بیکرانش.
و هرچه پیش اومد -هم سختی، هم شادی – همهش «درس» بود. خب چه فرقی داره برای چی!! درسی برای رشد، درسی برای رهایی از اسارت معیارهای دنیوی، درسی برای دیدن عزت واقعی باچشم دل. بقول استاد ، اگه بتونی با تضادها کیف کنی و تبدیلشون کنی به پلّه… زندگی روی خوشش رو نشونت میده ؛ که داد.
برای همین ، قدر میدونم بودنِ تو رو ، نوشتنِ تو رو، همصحبتیِ تو رو. چون آدمهایی مثل تو، نورن…
نورهایی که دست خداوند هستن و مسیر رو روشن میکنن، دلها روبیدار میکنن، و ایمان رو زنده نگه میدارن.
خواستم آخرش یه چراغ نورانی هم از علی بن ابیطالب اضافه کنم؛
چون میدونم این مسیر، مسیر نور و حقانیته ؛؛؛
قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ… => قیمت و ارزش هر کس به اندازه کارى است که مى تواند آن را به خوبى انجام دهد.
و زیرش سیّد رضى نوشته: این از کلماتى است که قیمتى براى آن تصور نمى شود و هیچ سخن حکیمانه اى هم وزن آن نیست و هیچ سخنى نمى تواند هم ردیف آن قرار گیرد.
منم به دلم افتاد اینو بهش اضافه کنم :
ارزش آدم به اون نعمتیه که خدا بهش داده، نه به چیزی که دنیا بهش بده ؛ پس نفس خودتو بالاتر از هر چیز بدان.
پس با خودم عهد میکنم که همون راهِ توحیدی و آگاهی رو ادامه بدم؛
و از خدا بخوام که پای قدم هام رو ثابت کنه.
~~~~~
رفیق عزیزم ، خدا پشتیبان همه احساسات و تصمیماتت .
همون «آرامش بیصدا»، همون «حضور نرم و عمیق»، همون لحظه ای که انگار دنیا چند قدم میره عقب و فقط تو می مونی و خدا… یه جور خلسه ی لطیف که نه هیجان داره، نه سروصدا… ولی همه چیز رو پرمیکنه.
«این یعنی خوشبختی» ==> به خدا قسم… همین جمله ت خودش یه فصل از یک کتابه. چون واقعا خوشبختی همین حضور آرومیه که خودشو بهت نشون میده، نه چیزی بیرون ازما. کاش همه اینو میفهمیدن .
و چقدر خوب فهمیدی اون حرفم رو…
اینکه آدم وسط جمع باشه، بین حرف و خنده و انرژی…
ولی یه جایی از درونش دلتنگ خدا باشه.
دلتنگ سکوت.
دلتنگِ کوهنوردی تنها اما بین خودت و خـــــدا و یک عالمه پرنده و درخت یـــــا اون اتاق خلوتی… که توش فقط تویی و یه نـــــور که باهات حرف میزنه.
«چیزی که من حس کردم یعنی خداس که داره خودش رو تجربه میکنه» ==>> سمیه… دقیق… این همون نقطه ای هست که آدم میفهمه رابطه ش با خـــــدا دیگه حرف و مفهوم و دانش نیست؛ یه تجربه ست… یه لمسِ زنده ست… یه “بـــــودنِ” جـــــاری در نفس به نفس.
…..و حتی میوه های درجه یکی هم داره این ارتباط که توی متنی که برا سارا ساجدی نوشتم بهش گفتم .
منم از تو ممنونم… برای این که اینقدرخوب میفهمی،
برای اینکه میشنوی با قلبت،
برای اینکه دعا میکنی و محبت میدی ازجنس نـــــور.
الهی حضورِ امروزت، تو رو ببره به حضورهای روشن تر…
حضوری که گفتی وسط کوه تجربه ش کردی… از اون جنس حضورِ که وقتیکه آدم دل’سپرده و آزاد از چسبندگیهاست اتفاق میفته. هزاران بار دیدیم وتعمق نکردیم => درختی که ریشه ش توزمینه ولی دلش سمت نوره ==>> نه از دنیا فراریه، نه به دنیا چسبیده؛ بهره میبره، لذت میبره، به بار هم میشینه…
ولـــــی وابسته نیس ؛
چون تکیه گاهش جای دیگس ==> همون معنایی که از رهایی گفتی… همونه.
گفتی درمرکز وجودت فقط عشق خدا باشه ==>> همون جاییِ که آدم دیگه سردرگم نیس،
دیگه نوسان نداره، نوسان که نداری ، کسی نمیتونه ازت باج بگیره… .
دیگه زمان واتفاقات بیرونی نمیتونن کیفیت درونی رو تکون بدن ===>>> اینا یعنی ایمان واقعی، نه حرف… ایمان واقعی هم که خودت بهتر میدونی… توی عمل جلوه میکنه.
إِنَّ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ أُوْلَـٰٓئِکَ هُمْ خَیْرُ ٱلْبَرِیَّهِ / مسلماً کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته انجام داده اند، اینانند که بهترین مخلوقات اند
حس میکنم که تو داری به اون کیفیت نزدیکترمیشی.
کلی خوشحال شدم وقتی گفتی «وفادار می مونم به رفاقت با خداوند.» خیلی بِ دلم نشست.
آدم وقتی با خدا رفیق میشه، بقیه چیزافقط نقش ابزار پیدا میکنن… دیگه هدف نـــــیستن =>>> همینه که رشدمون رو سریعتر، آرامش روعمیقتر، و هدایتها رو واضحتر میکنه. اینکه اینقدرآگاهانه و عاشقانه داری پیش میری، نشونه همون هدایت دائمیه که گفتی.
مرسی از کلمات پرانرژیت، مرسی ازحضورت، مرسی که اینهمه زیبایی روباهام قسمت کردی. خوشحالم از رفاقتت وازاینکه دریک مسیر الهی داریم قدم میزنیم . خدا حفظت کنه خواهر نورانی من.
سلام زهرا جان… این چند خطت روکه خوندم، یه چیزو با تمام وجودم حس کردم که بایدبگم : تو تنها نیسی. اصلا و ابدا. البته میدونم که خودت هم اینو میدونی .
این حالی که ازش حرف میزنی – اشکی که بیخبر میریزه، تپش قلب، اون لحظه ای که فهمیدی “خدایا زهراکمک میخواد”… – => نشونه ضعف نیس => اینها نشونه وصل بودنه.
■ نشونه اینه که خدا داره خیلی نزدیکتر ازچیزی که فکرشومیکنی بهت جواب میده.
زهرا جان… من که کاری نمیکنم. من فقط یه آینه م.
اون نوری که توی نوشته هام میبینی، همون نوریه که درون خودِ خودت روشنه… من فقط کمک میکنم تویادت بیاد چی هستی، نه اینکه ازمن چیزی بگیری.
تو دختر خـــــدایی.
🟣 تو قدرتی داری که خودت هنوز کامل باورش نکردی.
اینکه الان ازخـــــدا از پروردگار عاشقت کمک خواستی… قشنگترین نقطه شروعه => که مسیر صاف میشه، چرا؟ چون تو از روی ضعف نخواستی؛ ازصداقت خواستی.
شک نکن: خـــــدا هیچوقت دست کسی رو که بااشک و باقلب صداش میکنه، خالی نمیذاره. هیچوقت .
وقتیکه نوشتی “زهرا تنهایی نمیتونه”… ==> همون لحظه ای بوده که خدا فوری گفته: “پس ببین که من چطورهمراهت هستم.” ==>> زهرا خیلی وقت ها تنهایی یک نعمت عظیمی هست که بعضیا دارن و ازش بیخبرن => مثل محمد( ص) در غارحرا… میتونن رشد کنن .
زهرا… آروم باش. نفست رو رهـــــاکن.
تو روی مسیر درستی ==> این اشک، اشک شکست نیس … اشک پاکی وآماده شدن برا مرحله بعده.
در پناه خدا باشی ، که هستی… هروقت دلت لرزید یادت بیاد:
تو تنها نیسی، چون کسی که تورو آفریده خودش مراقبه و بیشتر ازخودت عجله داره که رشدت بده
عاطفه عزیز… سلام. خوندم… ؛ راستش بیشتر ازاینکه با چشم بخونم، با دل خوندمش. حرفایی که از ته دل نوشتی، این صداقت، این خستگی از زور زدن، این لحنی که انگارآدم روبه روی خدا نشسته و درد دل میکنه… ==>>همه ش یه چیز میگه: رسیدی به یه جای مهـــــم. آدم وقتی گیرمیکنه => یعنی خدا داره یه چیزی روعوض میکنه. یه در جدید میخواد باز کنه، فقط قبلش باید نگاهتو از در قبلی برداره.
تو اشتباه نکردی. اصلا. تو همونجایی هستی که بایدباشی. نقطه ای که قانون رهایی از همونجا روشن میشه. ما سالها بهمون گفتن باید بجنگی، تقلا کنی، بجای خدا خودت پاشی همه چی روجمع کنی…‼️ حالا خدا داره آروم میگه:
عزیزم… بس کن 🩵 ؛ الان نوبت رهـــــا کردنه.
نوشتی سختته… خب معلومه که سختته. کسی که عمری بار سنگین رو دوشش بوده، وقتی بهش میگن بذار زمین ==>>> اولش گیج میشه… بدنش یادش رفته سبک بودن چه شکلیه.
برای همین رهــــــــــایی، زور نـــــمیخواد…
○ یاد گرفتن میخواد.
○ تمـــــرین میخواد.
○ آرامـــــش میخواد….مومنتوم مثبت میخواد. ==>> تووسط همین تمرینی.
گفتی «گیر کردم» ؛؛؛ من فقط یه معنی ازش برداشت میکنم:
یه مرحله جدید داری وارد زندگیت میشه. یه لایه عمیقتر ازخودت داره متولد میشه 🩷️ .
…که گفتی روی تخته نوشته بودی:
“مگه با خدا در موردش حرف نزدی؟ پس دیگه نگران نباش.” =>> ینی داری اصل ماجرا رو میگیری:
نتیجه مال تو نیس. نتیجه مال خداست.
تو فقط حرکت میکنی، مقصدتو میگی
اون نتیجه رو میده…
یا همونی که خواستی … یا بهترشو :)
وقتی میگی «گیر کردم»
من میبینم: داری پوست میندازی… داری میرسی… داری سبک میشی… ==>> خدا داره وارد جزئیات زندگیت میشه.
سوره انشراح رو هم چقدر قشنگ آوردی… همیشه ازبچگی ذوق این سوره رو دارم . آخه دوبار پشت هم میگه:
مع العسر یسرا
یعنی آسونی کنار سختیه… نه بعدش.
ولی تا وقتی چشم آدم رو سختیه، اون آسونی رو نمیبینه. باید رهـــــا کنه ؛ از یک زاویه دیگه نگاه کنه . باید پای باور فراوانی رو بکشه وسط
عاطفه… تو گیر نکردی. تو داری تبدیل میشی ==>> یه جهش درونی، یه پختگی، یه بالا رفتنِ کیفیتِ آدم.
داری میری به مرحلهای که خدا بیشتر کار میکنه و تو کمتر.
و همین یعنی توحید واقعی. توحیـــــد عملـــــی خیلی موقع ها ینی اعتماد کردن وتسلیم بودن برای اقدامی که الهام میشه… و رها کردن تا انتها این قدم و ابتدای قدم ِ بعدی… که خیلی ساده و آسون مجدد الهام میشه .
الان… تو امن ترین جای زندگیت هستی.
همینجا. همین لحظه.
فقط آروم باش. نفس بکش ؛ و بگو:
خدایا نتیجه با تو. من فقط قدم برمیدارم. دلم قرصه قرصه.
🟣 ومعـــــجزه از همینـــــجا شروع میشه.
~~~~~~~~~~
در پناه ربّ العالمین آروم و روشن باشی خواهر توحیدی و عزیزم.
سلام زهراجان، خواهر خوبم…کامنتت رو خوندم ؛ این حرفها… بوی حضور خدا داشت. خدا خودش تو قرآن یه آیه گفته که همیشه وقتی کسی از این بیداریها حرف میزنه یادش میفتم:
🟣 «إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى»
خدا میگه : هدایت، کارِ خودِ ماست. ما خودمون مسئولیم که تو رو برسونیم.
آخه اینقدر عشق خدا به توئه بنده ش…. من که دیگه نبایدچیزی بگم…. . الله اکبر !
زهراجان… این مسیر، تو انتخابش نکردی… تو فقط آماده شدی. اصلش این بود که خـــــدا اعلام کرده میخواد کمکت کنه، بلندت کنه، بغل بگیره وآرامشی بده که سالها دنبالش بودی.
اون اشک، اون سجده، اون لرزِ شیرینِ قلب…
اون همه حسّ آشنا که انگار “یک نفر” خیلی نزدیکه…
اینها نشونه نیست… اینا جوابه. نوشتی… نوشتم… خدا جوابت داد و سجده کردی.
جوابِ سالها صدا زدن… حتی وقتهایی که فکر میکردی نمیشنوه.
تو امروز یه تعهد دادی؛ امااصلش اینه که
خدا قبلش تعهد داده بود که ولت نکنه.
گفته بود: «إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى»
یعنی: من وظیفه دارم کمکت کنم. من وظیفه دارم راه رو برات صاف کنم. من پشتتم. 》باورت میشه ؟ نه رئیس جمهور ، نه ثروتمندترین ِ دنیا… بلکه صاحب آسمانها و کل زمسن این قول رو به زهرا داده… :'( 🩷️ . دیگه چی کم داری ؟! لب ترکن فقط… . رها شو فقط… بسپار بهش…
زهرا تولایق اینی که صاحب همه ثروت ها صاحب همه ستارگان بهت اعلام کنه که من پشتت هستم :'( 🩵 ؛
بهش اعتمادکن… جواب میگیری . إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ/بیتردید وعده خداوند حق است.
تو همین امروز اثرش رو دیدی:
اون آرامش عجیب ومتفاوت…
اون سبکیِ دل…
اون حس نزدیکی…
اینها نشون میده برداشتت درست بوده؛
خدا واقعا دستت رو گرفته.
… و این تازه شروعشه.
زهراجان… همین مسیری که داری میری، همین چهل وچهار روزِ پاک شدن، همین تلاشِ آروم، صادقانه، بدون فشار… تو رو به نسخه ای از خودت میرسونه که الان حتی نمیتونی تصورش کنی.
بهت تبریک نمیگم… بهت آفرین نمیگم… بهت نمیگم چقدر قوی هستی… فقط یه چیز میگم که از ته دلم مطمئنم درسته:
خدا خودش خواست بیدار شی… و وقتی خدا کسی روبیدار کنه، رهاش نمیکنه.
در پناه محبتی که خودش گفته:” إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى”
به نام الله مهربـــــون ِ مهربون . رفیق جان؛ عاطفه عزیزم… خوندم و همون حس آشنای حضور خـــــدا از سر تا پام رد شد. نوشتی ” این بازی دست تو دست خدا بودن رو دوست دارم” ==>> انگار خـــــدا داشت لبخند میزد… چون این احساسیه که مسیر رو نورانی میکنه ؛ همون رهایی، همون سبک شدن، همون “مع العسر یسرا” که توی دلش آرامشه.
گفتی کامنت من مهر تاییدی بود براحساس تو… >>> راستش فقط یک چیزو خیلی واضح میدونم: وقتی قلبی با خـــــدا هماهنگ میشه، خدا از هزار راه جوابش رومیرسونه… یکیش هم همین نوشتنهای ساده ماست.
خوندم که : رهـــــاکردی، سبک شدی، و نشانه ها اومدن ==>> خب این همون قانون زیبای هدایت الهیه؛ جایی ک ِ خداوند گفته: إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى = “هدایت کردن بر منه خدا واجبه”
وقتی انسان چنگ زدن رو رهـــــامیکنه و دستش رو بازمیکنه، تازه میفهمه که چقدر نعمت از قبل پشت در بوده وفقط منتظر آروم شدنش بوده تا سرریز بشه…
عاطفه جان… نور همیشه با نور هماهنگ میشه. برا همینه که کلماتت، احساساتت، این صداقت پاکت میدرخشه. خـــــداهم ازطریق همین نورهای کوچیک دل ما روآروم میکنه و راه رو نشون میده.
جمله ی از علی بن ابیطالب… “قیمه کل امرئ ما یحسنه” انگار دوباره قلبم رو سرشار کرد. این حرف حقیقتا یک چراغه. تو هم داری کاری روخوب انجام میدی… خیلی خوب: ایمان آوردن، دیدن نشانه ها، و رهـــــا کردن بی فشار.
این نعمت کوچیکی نیس.
گفتی: “میخوام تو این مکان بهشتی بمونم و رشد کنم.” منم از همینجا، از ته دل، همون دعای پایانی تو رو تکرار میکنم:
رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ / پروردگارا! ما به هر خیری که از جانب تو نازل میشه، نیازمندم
خدا قدمهات رو ثابت کنه، دلت رو روشن نگه داره، و این مسیر نورانی رو باعشق ادامه بدی.
رفیق خوب من… منم مثل تو فقط یک مسافر این مسیرم؛ و خوشحالم که تو این ایستگاه، نور تو رو هم میبینم.
● عاطفه ، یک عالمه خاطره از امیرآباد تهران دارم… اوایل دهه 90
و اکنون ؛ در حال تماشای یکی از زیباترین بازیهای خدا…
~~~~~~~
○ دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند/گِلِ آدم بسرشتَند و به پیمانه زدند
○ آسمان بارِ امانت نتوانست کشید / قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند
🟣 دیوارهای ذهنی م در برابر نور خـــــدا دوام نیاوردند
وقتی الان به گذشته نگاه میکنم، میبینم اون سی و پنج کیلو اضافه وزن فقط چربی روی بدنم نبود؛ یه «باور» بود. یه دیوار بلند که ازسالها بی لیاقتی، سالها نادیده گرفتن خودم، سالها پذیرفتن نگاه دیگران وسالها قضاوت خودم ساخته شده بود.
اون وزن، فقط وزن جسم نبود… وزن نپذیرفتن خودم بود. من ده سال تو یه نقطه ای گیرکرده بودم که تهش یه جمله پنهان بود: «تو لیاقت بهتر شدن رو نداری.» => شاید اون موقع نمیتونستم واضح بگم این باور رو دارم، اما رفتارها وانتخابهام داد میزدن که دقیق همینو باور دارم.
○ نقطه ای که فهمیدم ریشه مشکل، خود وزن نیست
وسط پیاده روی، همونموقع که هنوز سنگینی بدنم رو خوب حس میکردم، یه چیزی تو ذهنم روشن شد:
«مشکل وزن نیست… مشکل اینه که خودت رو لایق وزن بهتر نمیدونی.»
این جمله مثل برق از وسط ذهنم گذشت. تازه فهمیدم باید برگردم به اصل ماجرا. باید برگردم به اینکه چرا سالهامقاومت کردم، چرا سالها عقب انداختم، چراسالها پذیرفتم همین شکلی بمونم ‼️ جوابش ساده بود؛ => چون خودم رو لایق یه جسم بهتر، یه زندگی بهتر و یه حس بهتر نمیدونستم.
○ اولین معجزه: بیدار شدن احساس لیاقت
وقتی دوره قانون سلامتی رو شروع کردم، قدم اولم این نبودکه رژیم بگیرم یاورزش کنم. قدم اولم این بود که قبول کنم «من ارزشش رو دارم که سالم باشم. من ارزشش رو دارم که سبک زندگی بهتر داشته باشم. من ارزشش رودارم که بدنم رو دوست داشته باشم.»
این جمله ها اوایلش برام عجیب بود. انگار داشتم با یه آدم غریبه حرف میزدم. اما کم کم، باتکرار، با نوشتن، با یادآوری، حس کردم یه نور کوچیک از ته دلم داره میادبالا… حسی که سالـــــها خـــــاک گرفته بود.
احساس لیاقت که برگرده
▪ ︎همه چیز از نو ساخته میشه.
▪︎ تمرینها سختی خودشون رو از دست میدن.
▪︎ تصمیمها معنی پیدا میکنن.
▪︎ و آدم شروع میکنه با خودش کنار بیاد.
○ تکنیک اهرم رنج و لذت؛ اما اینبار از دل لیاقت
وقتی نشستم و رنجها و لذتها رو نوشتم، برای اولین بار این کار رو بجای فرار ازخودم، با «احترام ب ِ خودم» انجام دادم.
این تفاوت کوچیک، مسیر روعوض کرد.
اینبار رنجها رو نوشتم چون لیاقت داشتم ازشون خلاص بشم. لذتها رو نوشتم چون لیاقت داشتم تجربه شون کنم ==>> همین باعث شد اجرای این دوران چالش، ازاجبار به انتخاب تبدیل بشه.
○ لحظه ای که قانون رهایی رو فهمیدم
تو اولین ماهها، عجله داشتم. میخواستم زود وزن کم کنم.
هی چک میکردم، هی مقایسه میکردم، هی اضطراب میگرفتم. تااینکه یه شب، بین مراقبه های این سایت بهشتی، یه جمله تو گوشم نشست: «رهاکن. خـــــدا کارش رو بلده.»
فهمیدم من فقط باید حرکت کنم…
نتیجه مال من نیست. از سمت خداست. یا نتیجه موردنظرمو بهم میده یا بهترشو 🩵
این رهـــــایی عجیب بود.
همون روزی که ازنتیجه جداشدم وفقط روی قدمها تمرکز کردم، بدنسازی ذهنم شروع شد.
▪︎ اضطراب از بدنم رفت.
▪︎ ترس از شکست رفت.
▪︎ احساس فشار رفت ==>> و وزنم آرام آرام شروع کرد به پایین اومدن.
○ رهایی برا من یعنی چی؟
یعنی کاری که باید بکنی رو بکنی => اما ذهنت رو ول کنی از دنبال نتیجه دویدن.
یعنی بری پیاده روی ، بری کوهنوردی => اما بارسنگین رو «حتما باید» از روی گردنت برداری.
رهایی یعنی اعتماد…
اعتماد ب ِ اینکه خدا داره مسیرتو میبره جلو=> توفقط باید همراهش باشی، نه مچگیرش.
○ شش ماه؛ سی کیلو؛ ولی مهمتراز وزن، تحول درونم بود
وقتی با تمام وجودم احساس کردم خـــــدا کنارمه، وقتی فهمیدم بدنم دشمنم نیس، وقتی فهمیدم لیاقت دارم ==>> انگار ذهنم ازحالت جنگی اومد بیرون.
همزمان با روزه های چندروزه توامان با پیاده روی ها و تپه نوردی ها، یه چیز دیگه هم داشت شکل میگرفت: «هویت سالم من.» ==>> دیگه مجبور نبودم خودم رو باسختگیری نگه دارم. بدنم خودش همکاری میکرد. انگار اون هم فهمیده بود که ماداریم به سمت آزادی اصیل میریم.
○ اعتماد به خدا، پل بین تلاش من ومعجزه های او شد
همون روزهایی که فکرمیکردم بدنم کم میاره ==> کم نیاورد.
تو روزایی که فکر میکردم ضعف میکنم ==> وی تر شدم.
تو روزهایی که فکرمیکردم نمیتونم راه برم =>> راه رفتم و اصلا رفتم کوه.
چـــــون رهـــــا کرده بودم. چون سرنوشت رو داده بودم دست کسی که بهتر از خودم میدونه چی و چجوری برام خوبه =>> وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ/خدا میدونه و شما نمیدونید. 🫀 وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ/هرکس بر خدا توکل کنه، خدا براش کافی میشه
○ معجزه، از لحظه ای شروع شد که گفتم:
«خدایا من حرکت میکنم، تو نتیجه رو بده. من لیاقت بهترین رو دارم، چون تو منو لایق آفریدی، لایق شنیدن هدایت هات واقدام اونها .»
و انصافا از وقتی این جمله رو قلبا برای کارها و خوآسته هام استفاده میکنم… ، این جمله زندگیم رو به دو بخش تقسیم کرد:
قبل از این جمله و بعد از این جمله.
○ بزرگترین دیوار ذهنی من حالادیگه وجود نـــــداره
اون دیوارِ «نمیتونی»
• با احساس لیاقت ترک برداشت.
• با پذیرش مسئولیت لرزید.
• با اعتماد ب ِ خدا ،فرو ریخت.
• و با قانون رهایی نابودشد.
○ چیزی که از این مسیر یاد گرفتم
اینکه وزن، مشکل اصلی من نبود.
ذهن من، مشکل بود.
و فهمیدم سه چیز اگه کنار هم باشه، زندگی رو خیلی عوض میکنه:
• احساس لیاقت => اینکه باورکنی تو ارزش بهتر شدن رو داری.
• تعهد واقعی => اینکه بجای جنگیدن با خودت، همراه خودت بشی.
• قانون رهایی و اعتماد به خدا => اینکه بدونی تو حرکت میکنی، اما نتیجه روکسی میده که از تو به خودت مهربونتره. 🩵
~~~~~~~~~~
🪶 با احترام و عشق ، محسن ،که فهمید :
این تیکه از زندگی ، دیگه فقط داستان کم کردن وزن نیس.
داستان پیدا کردن ارزش خودمه.
داستان رهـــــایی از وابستگی به نتیجه است.
داستان اعتمــــــــــاد ب ِ خداست.
🟣 وقتی سه چیز کنارهم قرار بگیرد – لیاقت، رهایی، اعتماد ـ معجزه، طبیعـــــی ترین اتفاق جهان میشه.
اگه من تونستم از دل ناامیدی و اضافه وزن و سالها بی اعتمادی به خودم بیرون بیام ،،، همه آدم ها هم میتونن.
چون خـــــدا برای همه یه مسیر نورانی گذاشته. او تنهـــــا مسیره
🟢 فهمیدم فقط باید قدم اول رو بردارم و نتیجه رو بسپرم به خودش… هرچقدر بیشتر بهش اطمینان داشته باشم خواسته م سریع تر و بهتر بهم داده میشه.
سلام سمیه عزیزم ؛ دل مهربونت گرم، نورت برقرار . همین چندخطی که نوشتی یه درس بزرگه برای هرکسی که اهل مسیر باشه. صداقتت، پذیرش، تواضع و از همه مهمتر شوق هدایت… روح آدمو روشن میکنه.
«خدایا من هیچی نمیدونم و تسلیمم. تو مسیر باش برام» ==>> سمیه… این یعنی تو توی نقطه ای وایسادی که رشدهای بزرگ از همونجا شروع میشن. میدونی که ، فقط دلهایی که پاک و بدون ادعا میشن، لایق دیدن هدایتهای ظریف خدا میشن.
و چقدر زیبا مجدد نوشتی از سه اصل:
احساس لیاقت، تعهد، اعتماد به ربّ => ستونهای مسیرن؛ همون چیزهایی که هرکاری روی این سه بنا بشه، ماندگار میشه و میدرخشه و من و تو رو رشد میده… اونم رشدی که بر بستر رهــــــــــایی کامله. قند تو دلم آب میشه وقتی بهش فکر مکنم.
هر چالش برات فرصت شده… ==>> تو دیگه “در مسیر” نیسی، تو خود مسیر شدی [ که لذت بردن ازش اصله] . وقتی ذهن و قلب همسو میشن، آدم تازه میفهمه حضور یعنی چی… صلح یعنی چی… رفاقت با خدا یعنی چی.
نمیدونم درسته یا نه ؛ اماگاهی رفاقتم با خدا اونقدر صمیمی و نزدیک میشه که انگار دنیا میره رو حالت بیصدا ‼️ جوری غرق اون جیک توجیکی میشم که دیگه واقعا حوصله ندارم انرژیم رو پای هیچ مخلوق دیگه ای بذارم. یه جور آرامشِ خصوصی، مخصوصِ من و خـــــدا.همین 🩵
سمیه جان ، اون ابیاتی که الهام شد هم کاملترین جواب خدا به خواسته ت بود:
○ پاسبان من عنایات وی است /هرکجا که من روم شه درپی است ===>>> این احساس امنیتیه که هیچ قدرتی تو جهان نمیتونه بده، جز وقتی آدم تو مدار محبت و همراهی خدا میفته.
سمیه عزیز…
خدا خودش رفیق تو شده؛ همین که اینقدر لطیف، اینقدر با عشق و اینقدر باآگاهی به مسیرت نگاه میکنی یعنی فرکانست رفته بالا.
من فقط یه برادرم که از دیدن این رشد و این نور تو، واقعا ذوق میکنم. خدا رو هزار هـــــزار بار شکر که راهها رو اینقدر قشنگ و شخصی نشونت میده. منم کنارت هستم، همدل، همراه و از ته دل خوشحال برای آگاهیهایی که داری زندگی شون میکنی.
رفاقت با خدا… آره… ساده ترین و شیرین ترین رابطه جهان همینه . قربون این قلب روشن و ایمان زنده ت. از خدا میخوام هر قدمی که برمیداری راحت، بی زحمت و پرنشونه باشه.
الهی نور مسیرت بیشتر وبیشتر بشه.
با عشق و دعا
خدیجه عزیزم ؛ سلام به خواهر توحیدی و رفیق روشن سیرت. خوندم و یه حس آشنای عمیق تو دلم حرکت کرد. چقدرکلماتت صمیمی و روشن و از روی صداقت بود… و چه قشنگ دیدی و نوشتی.
اینکه گفتی نوشته م رو چندبار خوندی و حتی میخوای همیشه داشته باشیش، خیلی برام ارزشمند بود. آدم وقتی میفهمه حرف دلش یه جایی تو دل یه انسان بیدار اینجوری میشینه… حس میکنه تلاشهاش از سمت خـــــدا دیده شده.
● ” تبدیل اجبار به انتخاب” ==> منم دقیقا وقتی نتیجه گرفتم که فهمیدم نباید باخودم بجنگم. نباید از سختگیری انرژی بگیرم… باید از اشتیاق و هماهنگی درون انرژی بگیرم.
● “چندبار شروع کردی، نتیجه گرفتی، بعد برگشتی به الگوهای قبلی…” ==>> خدیجه جان این اصلا نشونه ضعف نیس. این یعنی توی مسیر درست هستی، فقط بدنت و ذهنت دارن بازتنظیم میشن.
اتفاقا آدمهایی که چندبار بالا و پایین میرن، آخرش محکمتر و هوشیارتر می ایستن.
چیزی تو وجودت هست که نمیذاره جا بزنی، چون عمق وجودت مقصد رومیشناسه.
تو قبلا تجربه کردی که وقتی چند روز جدی روی سایت و دوره ها کار کردی ؛ چه همزمانیها و چه گشایشها و چه نشونه هایی پشتش اومد… ==>> یعنی مسیرت روشنه، فقط نیاز داری مومنتم اولیه رو دوباره روشن کنی… بنظرم اصـــــلا نذار به جایی برسه که بخوای از اول مومنتوم شروع کنی… چون مثل هل دادن ماشینه… اون اولش خیلی سخته. سینوسی بشه اما صفرنشه.
○ همینکه الان داری درباره ش حرف میزنی یعنی دوباره جرقه روشن شده.
” صبح زود بیدار شدن” ==>> باور کن مشکل تو نیسی؛ مشکل روشیه که همیشه از ما خواستن.
بیدار شدن زورکی، بیدار شدن بدون شوق…
○ولی وقتی بیداری با یه “چرا” باشه،
○برای کاری که دوست داری،
○برای قدم کوچیکی که میدونی زندگیتو تکون میده…
□ اونوقت بیداری، بیداریه نه جنگ.
🟣 یه پیشنهاد کوچیک:
بجای اینکه بگی “هر روز صبح” =>> بگو: فقط فردا.
فقط یه صبح. فقط برای یه کارکوچیک.
فقط برای ساختن یه «حس خوب» کوچیک.
این روش معجزه میکنه چون ذهنت نمیترسه.
خدیجه عزیزم
تو از اون آدمهایی هستی که تضاد رو به فرصت تبدیل میکنن.
از توی نوشته هات انرژی یه انسان مصمم و بیدار موج میزنه.
مطمئنم همین دوره ای که الان توش هستی خودش مقدمه یک جهش جدیده.
همفرکانستم و از خـــــدا میخوام مسیرت پر از گشایش وآرامش و مومنتوم های قشنگ پشت سر هم باشه
رفیقت، محسن
~~~~~
شاید اینم به کارت بیاد
https://abasmanesh.com/fa/embrace-change-project-15/comment-page-6/#comment-1841237
سلام فهیمه جان، خوندم ؛ نوری بود که تاریکی شک وتردید رو کنار زد و دوباره یادم آورد که مسیرِ حقیقت، مسیر خودشناسی و باور به خداست.
همون وقتی که قبول کردم لیاقتم رو، همون وقتی که باور کردم خداوند با منِ، دنیا انگار در بسته هاشو باز کرد و راهها رو براى من افتتاح .
همون دیوار ذهنی «نقص» رو شکستم،
همون ترس از دیده نشدن رو کنار گذاشتم،
و با ایمانی که مونده بود و خودباوری ، راهِ رسیدن بِ خودشکوفایی رو ادامه دادم. کسیو ندارم که من … جز خـــــدا.
هر قدم با توکل به خدا بود، هر نفس با امید به رحمتِ بیکرانش.
و هرچه پیش اومد -هم سختی، هم شادی – همهش «درس» بود. خب چه فرقی داره برای چی!! درسی برای رشد، درسی برای رهایی از اسارت معیارهای دنیوی، درسی برای دیدن عزت واقعی باچشم دل. بقول استاد ، اگه بتونی با تضادها کیف کنی و تبدیلشون کنی به پلّه… زندگی روی خوشش رو نشونت میده ؛ که داد.
برای همین ، قدر میدونم بودنِ تو رو ، نوشتنِ تو رو، همصحبتیِ تو رو. چون آدمهایی مثل تو، نورن…
نورهایی که دست خداوند هستن و مسیر رو روشن میکنن، دلها روبیدار میکنن، و ایمان رو زنده نگه میدارن.
خواستم آخرش یه چراغ نورانی هم از علی بن ابیطالب اضافه کنم؛
چون میدونم این مسیر، مسیر نور و حقانیته ؛؛؛
قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ… => قیمت و ارزش هر کس به اندازه کارى است که مى تواند آن را به خوبى انجام دهد.
و زیرش سیّد رضى نوشته: این از کلماتى است که قیمتى براى آن تصور نمى شود و هیچ سخن حکیمانه اى هم وزن آن نیست و هیچ سخنى نمى تواند هم ردیف آن قرار گیرد.
منم به دلم افتاد اینو بهش اضافه کنم :
ارزش آدم به اون نعمتیه که خدا بهش داده، نه به چیزی که دنیا بهش بده ؛ پس نفس خودتو بالاتر از هر چیز بدان.
پس با خودم عهد میکنم که همون راهِ توحیدی و آگاهی رو ادامه بدم؛
و از خدا بخوام که پای قدم هام رو ثابت کنه.
~~~~~
رفیق عزیزم ، خدا پشتیبان همه احساسات و تصمیماتت .
سلام سمیهٔ عزیزِ دلم، رفیق نازنینِ هم مسیر. حس کردم داری همون چیزی رو توصیف میکنی که منم دوباره دیروز توی وجودم تجربه ش کردم…
همون «آرامش بیصدا»، همون «حضور نرم و عمیق»، همون لحظه ای که انگار دنیا چند قدم میره عقب و فقط تو می مونی و خدا… یه جور خلسه ی لطیف که نه هیجان داره، نه سروصدا… ولی همه چیز رو پرمیکنه.
«این یعنی خوشبختی» ==> به خدا قسم… همین جمله ت خودش یه فصل از یک کتابه. چون واقعا خوشبختی همین حضور آرومیه که خودشو بهت نشون میده، نه چیزی بیرون ازما. کاش همه اینو میفهمیدن .
و چقدر خوب فهمیدی اون حرفم رو…
اینکه آدم وسط جمع باشه، بین حرف و خنده و انرژی…
ولی یه جایی از درونش دلتنگ خدا باشه.
دلتنگ سکوت.
دلتنگِ کوهنوردی تنها اما بین خودت و خـــــدا و یک عالمه پرنده و درخت یـــــا اون اتاق خلوتی… که توش فقط تویی و یه نـــــور که باهات حرف میزنه.
«چیزی که من حس کردم یعنی خداس که داره خودش رو تجربه میکنه» ==>> سمیه… دقیق… این همون نقطه ای هست که آدم میفهمه رابطه ش با خـــــدا دیگه حرف و مفهوم و دانش نیست؛ یه تجربه ست… یه لمسِ زنده ست… یه “بـــــودنِ” جـــــاری در نفس به نفس.
…..و حتی میوه های درجه یکی هم داره این ارتباط که توی متنی که برا سارا ساجدی نوشتم بهش گفتم .
منم از تو ممنونم… برای این که اینقدرخوب میفهمی،
برای اینکه میشنوی با قلبت،
برای اینکه دعا میکنی و محبت میدی ازجنس نـــــور.
الهی حضورِ امروزت، تو رو ببره به حضورهای روشن تر…
و آرامش دیروزت تبدیل بشه به سبک زندگیت.
الهی هر لحظه ت پر ازهمون حضوری باشه
🟣 که نه میشه توضیحش داد
نه میشه ازش گذشت.
یاحق.
بنام الله مهربون ِ مهربون
سلام سمیه عزیز
حضوری که گفتی وسط کوه تجربه ش کردی… از اون جنس حضورِ که وقتیکه آدم دل’سپرده و آزاد از چسبندگیهاست اتفاق میفته. هزاران بار دیدیم وتعمق نکردیم => درختی که ریشه ش توزمینه ولی دلش سمت نوره ==>> نه از دنیا فراریه، نه به دنیا چسبیده؛ بهره میبره، لذت میبره، به بار هم میشینه…
ولـــــی وابسته نیس ؛
چون تکیه گاهش جای دیگس ==> همون معنایی که از رهایی گفتی… همونه.
گفتی درمرکز وجودت فقط عشق خدا باشه ==>> همون جاییِ که آدم دیگه سردرگم نیس،
دیگه نوسان نداره، نوسان که نداری ، کسی نمیتونه ازت باج بگیره… .
دیگه زمان واتفاقات بیرونی نمیتونن کیفیت درونی رو تکون بدن ===>>> اینا یعنی ایمان واقعی، نه حرف… ایمان واقعی هم که خودت بهتر میدونی… توی عمل جلوه میکنه.
إِنَّ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ أُوْلَـٰٓئِکَ هُمْ خَیْرُ ٱلْبَرِیَّهِ / مسلماً کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته انجام داده اند، اینانند که بهترین مخلوقات اند
حس میکنم که تو داری به اون کیفیت نزدیکترمیشی.
کلی خوشحال شدم وقتی گفتی «وفادار می مونم به رفاقت با خداوند.» خیلی بِ دلم نشست.
آدم وقتی با خدا رفیق میشه، بقیه چیزافقط نقش ابزار پیدا میکنن… دیگه هدف نـــــیستن =>>> همینه که رشدمون رو سریعتر، آرامش روعمیقتر، و هدایتها رو واضحتر میکنه. اینکه اینقدرآگاهانه و عاشقانه داری پیش میری، نشونه همون هدایت دائمیه که گفتی.
مرسی از کلمات پرانرژیت، مرسی ازحضورت، مرسی که اینهمه زیبایی روباهام قسمت کردی. خوشحالم از رفاقتت وازاینکه دریک مسیر الهی داریم قدم میزنیم . خدا حفظت کنه خواهر نورانی من.
سلام زهرا جان… این چند خطت روکه خوندم، یه چیزو با تمام وجودم حس کردم که بایدبگم : تو تنها نیسی. اصلا و ابدا. البته میدونم که خودت هم اینو میدونی .
این حالی که ازش حرف میزنی – اشکی که بیخبر میریزه، تپش قلب، اون لحظه ای که فهمیدی “خدایا زهراکمک میخواد”… – => نشونه ضعف نیس => اینها نشونه وصل بودنه.
■ نشونه اینه که خدا داره خیلی نزدیکتر ازچیزی که فکرشومیکنی بهت جواب میده.
زهرا جان… من که کاری نمیکنم. من فقط یه آینه م.
اون نوری که توی نوشته هام میبینی، همون نوریه که درون خودِ خودت روشنه… من فقط کمک میکنم تویادت بیاد چی هستی، نه اینکه ازمن چیزی بگیری.
تو دختر خـــــدایی.
🟣 تو قدرتی داری که خودت هنوز کامل باورش نکردی.
اینکه الان ازخـــــدا از پروردگار عاشقت کمک خواستی… قشنگترین نقطه شروعه => که مسیر صاف میشه، چرا؟ چون تو از روی ضعف نخواستی؛ ازصداقت خواستی.
شک نکن: خـــــدا هیچوقت دست کسی رو که بااشک و باقلب صداش میکنه، خالی نمیذاره. هیچوقت .
وقتیکه نوشتی “زهرا تنهایی نمیتونه”… ==> همون لحظه ای بوده که خدا فوری گفته: “پس ببین که من چطورهمراهت هستم.” ==>> زهرا خیلی وقت ها تنهایی یک نعمت عظیمی هست که بعضیا دارن و ازش بیخبرن => مثل محمد( ص) در غارحرا… میتونن رشد کنن .
زهرا… آروم باش. نفست رو رهـــــاکن.
تو روی مسیر درستی ==> این اشک، اشک شکست نیس … اشک پاکی وآماده شدن برا مرحله بعده.
در پناه خدا باشی ، که هستی… هروقت دلت لرزید یادت بیاد:
تو تنها نیسی، چون کسی که تورو آفریده خودش مراقبه و بیشتر ازخودت عجله داره که رشدت بده
~~~~~~~
شاید برا الانت این بدردت خورد :
https://abasmanesh.com/fa/fake-personality-doesnot-work/comment-page-37/#comment-1845007
عاطفه عزیز… سلام. خوندم… ؛ راستش بیشتر ازاینکه با چشم بخونم، با دل خوندمش. حرفایی که از ته دل نوشتی، این صداقت، این خستگی از زور زدن، این لحنی که انگارآدم روبه روی خدا نشسته و درد دل میکنه… ==>>همه ش یه چیز میگه: رسیدی به یه جای مهـــــم. آدم وقتی گیرمیکنه => یعنی خدا داره یه چیزی روعوض میکنه. یه در جدید میخواد باز کنه، فقط قبلش باید نگاهتو از در قبلی برداره.
تو اشتباه نکردی. اصلا. تو همونجایی هستی که بایدباشی. نقطه ای که قانون رهایی از همونجا روشن میشه. ما سالها بهمون گفتن باید بجنگی، تقلا کنی، بجای خدا خودت پاشی همه چی روجمع کنی…‼️ حالا خدا داره آروم میگه:
عزیزم… بس کن 🩵 ؛ الان نوبت رهـــــا کردنه.
نوشتی سختته… خب معلومه که سختته. کسی که عمری بار سنگین رو دوشش بوده، وقتی بهش میگن بذار زمین ==>>> اولش گیج میشه… بدنش یادش رفته سبک بودن چه شکلیه.
برای همین رهــــــــــایی، زور نـــــمیخواد…
○ یاد گرفتن میخواد.
○ تمـــــرین میخواد.
○ آرامـــــش میخواد….مومنتوم مثبت میخواد. ==>> تووسط همین تمرینی.
گفتی «گیر کردم» ؛؛؛ من فقط یه معنی ازش برداشت میکنم:
یه مرحله جدید داری وارد زندگیت میشه. یه لایه عمیقتر ازخودت داره متولد میشه 🩷️ .
…که گفتی روی تخته نوشته بودی:
“مگه با خدا در موردش حرف نزدی؟ پس دیگه نگران نباش.” =>> ینی داری اصل ماجرا رو میگیری:
نتیجه مال تو نیس. نتیجه مال خداست.
تو فقط حرکت میکنی، مقصدتو میگی
اون نتیجه رو میده…
یا همونی که خواستی … یا بهترشو :)
وقتی میگی «گیر کردم»
من میبینم: داری پوست میندازی… داری میرسی… داری سبک میشی… ==>> خدا داره وارد جزئیات زندگیت میشه.
سوره انشراح رو هم چقدر قشنگ آوردی… همیشه ازبچگی ذوق این سوره رو دارم . آخه دوبار پشت هم میگه:
مع العسر یسرا
یعنی آسونی کنار سختیه… نه بعدش.
ولی تا وقتی چشم آدم رو سختیه، اون آسونی رو نمیبینه. باید رهـــــا کنه ؛ از یک زاویه دیگه نگاه کنه . باید پای باور فراوانی رو بکشه وسط
عاطفه… تو گیر نکردی. تو داری تبدیل میشی ==>> یه جهش درونی، یه پختگی، یه بالا رفتنِ کیفیتِ آدم.
داری میری به مرحلهای که خدا بیشتر کار میکنه و تو کمتر.
و همین یعنی توحید واقعی. توحیـــــد عملـــــی خیلی موقع ها ینی اعتماد کردن وتسلیم بودن برای اقدامی که الهام میشه… و رها کردن تا انتها این قدم و ابتدای قدم ِ بعدی… که خیلی ساده و آسون مجدد الهام میشه .
الان… تو امن ترین جای زندگیت هستی.
همینجا. همین لحظه.
فقط آروم باش. نفس بکش ؛ و بگو:
خدایا نتیجه با تو. من فقط قدم برمیدارم. دلم قرصه قرصه.
🟣 ومعـــــجزه از همینـــــجا شروع میشه.
~~~~~~~~~~
در پناه ربّ العالمین آروم و روشن باشی خواهر توحیدی و عزیزم.
سلام زهراجان، خواهر خوبم…کامنتت رو خوندم ؛ این حرفها… بوی حضور خدا داشت. خدا خودش تو قرآن یه آیه گفته که همیشه وقتی کسی از این بیداریها حرف میزنه یادش میفتم:
🟣 «إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى»
خدا میگه : هدایت، کارِ خودِ ماست. ما خودمون مسئولیم که تو رو برسونیم.
آخه اینقدر عشق خدا به توئه بنده ش…. من که دیگه نبایدچیزی بگم…. . الله اکبر !
زهراجان… این مسیر، تو انتخابش نکردی… تو فقط آماده شدی. اصلش این بود که خـــــدا اعلام کرده میخواد کمکت کنه، بلندت کنه، بغل بگیره وآرامشی بده که سالها دنبالش بودی.
اون اشک، اون سجده، اون لرزِ شیرینِ قلب…
اون همه حسّ آشنا که انگار “یک نفر” خیلی نزدیکه…
اینها نشونه نیست… اینا جوابه. نوشتی… نوشتم… خدا جوابت داد و سجده کردی.
جوابِ سالها صدا زدن… حتی وقتهایی که فکر میکردی نمیشنوه.
تو امروز یه تعهد دادی؛ امااصلش اینه که
خدا قبلش تعهد داده بود که ولت نکنه.
گفته بود: «إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى»
یعنی: من وظیفه دارم کمکت کنم. من وظیفه دارم راه رو برات صاف کنم. من پشتتم. 》باورت میشه ؟ نه رئیس جمهور ، نه ثروتمندترین ِ دنیا… بلکه صاحب آسمانها و کل زمسن این قول رو به زهرا داده… :'( 🩷️ . دیگه چی کم داری ؟! لب ترکن فقط… . رها شو فقط… بسپار بهش…
زهرا تولایق اینی که صاحب همه ثروت ها صاحب همه ستارگان بهت اعلام کنه که من پشتت هستم :'( 🩵 ؛
بهش اعتمادکن… جواب میگیری . إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ/بیتردید وعده خداوند حق است.
تو همین امروز اثرش رو دیدی:
اون آرامش عجیب ومتفاوت…
اون سبکیِ دل…
اون حس نزدیکی…
اینها نشون میده برداشتت درست بوده؛
خدا واقعا دستت رو گرفته.
… و این تازه شروعشه.
زهراجان… همین مسیری که داری میری، همین چهل وچهار روزِ پاک شدن، همین تلاشِ آروم، صادقانه، بدون فشار… تو رو به نسخه ای از خودت میرسونه که الان حتی نمیتونی تصورش کنی.
بهت تبریک نمیگم… بهت آفرین نمیگم… بهت نمیگم چقدر قوی هستی… فقط یه چیز میگم که از ته دلم مطمئنم درسته:
خدا خودش خواست بیدار شی… و وقتی خدا کسی روبیدار کنه، رهاش نمیکنه.
در پناه محبتی که خودش گفته:” إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى”
همیشه درمسیر باشی رفیق خوبم.
به نام الله مهربـــــون ِ مهربون . رفیق جان؛ عاطفه عزیزم… خوندم و همون حس آشنای حضور خـــــدا از سر تا پام رد شد. نوشتی ” این بازی دست تو دست خدا بودن رو دوست دارم” ==>> انگار خـــــدا داشت لبخند میزد… چون این احساسیه که مسیر رو نورانی میکنه ؛ همون رهایی، همون سبک شدن، همون “مع العسر یسرا” که توی دلش آرامشه.
گفتی کامنت من مهر تاییدی بود براحساس تو… >>> راستش فقط یک چیزو خیلی واضح میدونم: وقتی قلبی با خـــــدا هماهنگ میشه، خدا از هزار راه جوابش رومیرسونه… یکیش هم همین نوشتنهای ساده ماست.
خوندم که : رهـــــاکردی، سبک شدی، و نشانه ها اومدن ==>> خب این همون قانون زیبای هدایت الهیه؛ جایی ک ِ خداوند گفته: إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى = “هدایت کردن بر منه خدا واجبه”
وقتی انسان چنگ زدن رو رهـــــامیکنه و دستش رو بازمیکنه، تازه میفهمه که چقدر نعمت از قبل پشت در بوده وفقط منتظر آروم شدنش بوده تا سرریز بشه…
عاطفه جان… نور همیشه با نور هماهنگ میشه. برا همینه که کلماتت، احساساتت، این صداقت پاکت میدرخشه. خـــــداهم ازطریق همین نورهای کوچیک دل ما روآروم میکنه و راه رو نشون میده.
جمله ی از علی بن ابیطالب… “قیمه کل امرئ ما یحسنه” انگار دوباره قلبم رو سرشار کرد. این حرف حقیقتا یک چراغه. تو هم داری کاری روخوب انجام میدی… خیلی خوب: ایمان آوردن، دیدن نشانه ها، و رهـــــا کردن بی فشار.
این نعمت کوچیکی نیس.
گفتی: “میخوام تو این مکان بهشتی بمونم و رشد کنم.” منم از همینجا، از ته دل، همون دعای پایانی تو رو تکرار میکنم:
رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ / پروردگارا! ما به هر خیری که از جانب تو نازل میشه، نیازمندم
خدا قدمهات رو ثابت کنه، دلت رو روشن نگه داره، و این مسیر نورانی رو باعشق ادامه بدی.
رفیق خوب من… منم مثل تو فقط یک مسافر این مسیرم؛ و خوشحالم که تو این ایستگاه، نور تو رو هم میبینم.
● عاطفه ، یک عالمه خاطره از امیرآباد تهران دارم… اوایل دهه 90
و اکنون ؛ در حال تماشای یکی از زیباترین بازیهای خدا…
~~~~~~~
○ دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند/گِلِ آدم بسرشتَند و به پیمانه زدند
○ آسمان بارِ امانت نتوانست کشید / قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند