این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/14.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-22 09:07:202025-11-23 13:14:37تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
استاد عزیز من در پاسخ به این تمرین باید اینو بگم که در زندگی بنده یک عضو خانواده معلول وجود داره که خواهرم هست و من 12 سال از ایشون بزرگترم و ما هم همین دو تا فرزند هستیم.
سال 82 وقتی که مادرم ایشون رو باردار شدن یه روز که از مدرسه برمیگشتم به خونه و کلاس چهارم ابتدایی بودم مادرم به من گفتن که من و بابا تصمیم گرفتیم که برای تو یه خواهر یا برادر بیاریم که تنها نباشی، خوب باید بگم که من هیچ وقت نگفته بودم که خواهر یا برادر میخوام و نه احساس تنهایی کرده بودم و همیشه انقدر با خودم در صلح بودم که برنامههای زیادی داشتم بازی میکردم کلاسهای مختلف زیادی میرفتم و بسیار انسان پرشور و شوقی بودم به طوری که همواره در حال آموختن کشف زندگی و لذت بردن بودم. درسم خوب بود و بدون تلاش خاصی شاگرد اول بودم در حوزه هنر، خوشنویسی و ورزش فعالیت میکردم مسابقات هنری و ورزشی شرکت میکردم و بسیار بسیار موفق بودم و راضی از زندگیم. اما وقتی که مادرم این حرف رو بهم زد از همون لحظه احساس مسئولیت کردم و همگی با هم منتظر این عضو جدید خانواده موندیم اما خب من همچنان احساس خاصی نداشتم و به کار و زندگی خودم هم میپرداختم. تا ششم فروردین 1382 که روز تولد خواهرم فرا رسید و من مثل هر عضو خونواده که وقتی فردی بهشون اضافه میشه خوشحالن جشن میگیرند یک مهمونی ترتیب دادم خونه رو تزیین کردم و منتظر خواهرم موندیم که با مادرم از بیمارستان برگردند اما دیدم که مادرم خودشون برگشتن و بسیار ناراحت هستند گویا در زمان زایمان ایشون دچار زایمان سخت شدند و به دلیل محدودیت پزشکی در زمان نوروز و کمبود امکانات یا هر دلیل دیگهای خواهرم که یک جنین سالم بود در حین تولد دچار آسیب شد.
به هر حال زمان گذشته و ایشون از بیمارستان اومدن و ما همه سعی کردیم مثل یه خونواده عادی این بحران رو مدیریت کنیم و هوای خواهرم و مادرم رو داشته باشیم و من از 12 سالگی شدم یه جورایی مادر یک فرزندی که معلولیت داره شدم به خاطر اینکه مادرم همزمان دچار افسردگی بعد از زایمان شده بود و من یک دفعه بار مسئولیت زیادی از جمله انجام دادن بسیاری از کارهای خونه صدای گریههای شدید شبانه روزی یک فرزند در خانه و مراقبت و نگهداری به صورت گروهی از ایشون رو روی شونههام حس کردم اما بسیار بچه قوی بودم و هستم و سعی میکردم که همزمان درسامو بخونم تا دیر وقت شب بیدار میموندم خواهرم رو مراقبت میکردم و نکات دیگهای که لازم به عرض نیست. فقط یکم نمره معدلم اون سال پایین اومد و من همچنان همیشه شاگرد ممتاز کلاس بودم فقط بار مسئولیتهام زیاد شده بود زمان گذشت و ما تلاش میکردیم برای زندگیمون مادر پدرم برای بهبود روابطشون برای مراقبت از فرزندشون و همه اینا تا زمانی که دانشگاه رفتم و تحصیلات عالی در رشته معماری در شهر تهران داشتم و البته این میون هر هفته برگشتم خونه تا در مراقبت از خواهرم هم به خونواده کمک کنم دیواری که برای خودم ساخته بودم این بود که همیشه احساس میکردم باید مراقب ایشون باشم حتی وقتی که درسم تموم شد و موقعیت شغلی هم در تهران داشتم تصمیم گرفتم که برگردم قم و از خواهرم مراقبت کنم و به خونواده کمک کنم چون دوباره در اون زمان هم ایشون نیاز به مراقبت شدیدی داشت به هر حال برگشتم هر روز ایشون رو کلاس میبردم گفتار درمانی کاردرمانی کلاس نقاشی و غیره همزمان هم مشغول کار شدم در قم در پروژه ساختمانی فعالیت میکردم اما همیشه خواهرم برام اولویت داشت و من که شاگرد اول دانشگاهمون هم بودم تبدیل شده بودم به یک پرستار تمام وقت برای خانواده و ویژه خواهرم میدیدم که بار مسئولیت خونوادهام روی دوش من میفتاد از جمله انجام دادن خریدهای خونه و خیلی مسائل دیگهای که باعث میشد روند زندگی شخصی خصوصی خودم چه در حوزه روابط چه در حوزه کاری و علاقه و حرفهام تحت شعاع قرار بگیره البته اینو باید بگم که خواهرم با همه محدودیتهاش تبدیل شد به یک نقاش و یک نمایشگاه هم برگزار کرد و یک نمایشگاه هم برگزار کرد اما من روند پیشرفتم کند شد و در واقع تقصیر خودم بود که احساساتم چیره میشد بر منطقم نمیتونم بگم چه روزها و شبهای بیشماری بود که من غصه و اندوه میخوردم و نمیفهمیدم که چرا همکلاسیهام انقدر شادند و زندگی رو اونقدر شاد نمیدیدم زندگی رو اینجوری میدیدم که باید براش تلاش کرد و تقریباً هم هیچکس منو درک نمیکرد از همکلاسیها و هم اتاقیهام و اونا هم احتمالاً فکر میکردند که خب من آدم بسیار جدی هستم البته شور و شوقی که از کودکی داشتم همیشه در وجودم بود ولی خب تحت تاثیر قرار گرفته بود با مدیریت بحران و مسائلی که در زندگیم پیش اومده بود به واسطه خواهرم. اینجا باید بگم که من بسیار ایشون رو دوست دارم و بهش علاقه دارم و مثل پاره تنم میمونه بسیار ازش چیز یاد گرفتم از تعهدش تلاشش برای زندگی و زنده ماندن تعصبی که به انجام دادن هزار تا کار داره و شور و شوقی که در وجود ایشون هم هست. بعد از تموم شدن درسم تصمیم داشتم به یک کشور پیشرفته برم البته این تصمیم از بدو ورود به دانشگاه بود که اون چیزی که میخواستم نبود با همه اینکه بهترین دانشگاه قبول شده بودم پس زبان آلمانی میخوندم که مهاجرت کنم به آلمان و ادامه درس معماریم رو در اون کشور که پیشرفتهتر هست بخونم، اما نتونستم از پس نجواهای ذهنم بر بیام و تصمیم گرفتم که از ایشون مراقبت کنم. این ادامه پیدا کرد تا زمانی که من 26 سالم شد و اولین باری بود که احساس میکردم دارم جوونیم رو از دست میدم به خاطر نگهداری از خواهرم و اولین باری بود که برای من پیش اومد که منت بزارم سر ایشون برای اینکه ازش نگهداری میکنم و مراقبت میکنم چون تا قبل از اون هیچ وقت اینطوری به قضیه نگاه نکرده بودم و به عنوان یک پیشامد نگاه میکردم اما اولین باری که شروع کردم به منت گذاشتن با خودم خیلی به فکر فرو رفتم و تصمیم گرفتم که عوض بشم و تغییر کنم و تبدیل نشم به فریبایی که به علایق و خواستههاش توجه نکرده به هر دلیل عامل بیرونی و خودم رو در آینده با اهرم رنج و لذت دیدم که تبدیل میشم به یک انسان افسرده که به یک عالم از خواستههاش نرسیده.
همونجا بود که تصمیم گرفتم تغییر کنم از خدای مهربونم کمک خواستم از بچههای سایت کمک خواستم و در بخش عقل کل موضوع را مطرح کردم و دوستانی به من پاسخ دادند و گفتند که تو نمیدونی پلن خداوند رو! خداوند همه موجودات رو به وجود آورده و هدایتشون میکنه فریبا… تو نمیتونی جای خداوند رو بگیری و من اونجا آگاه شدم به اینکه من میخوام خدایی کنم برای خونوادم و خواهرم در حالی که زندگی خودم رو دارم نابود میکنم و ازش بهرهمند نمیشم.
همونجا بود که چشمهام باز شد و تصمیم گرفتم مهاجرت کنم کارهای خواهرم روی غلطک افتاده بود تصمیم گرفتم که بسپرمشون به مادرم بقیه مسیر رو و به پدرم از سر راهشون کنار برم و به زندگی خودم بپردازم چون من نمیخوام یک انسانی باشم که بعداً منت بزارم سر خونوادم که من به خواستههام نرسیدم. خیلی خیلی برام این کار دشوار بود اولش اما با شجاعت و دلیری که از خودم باز میشناسم تونستم این کارو انجام بدم مهاجرت کردم به تهران و در تمرین های قبلی چگونه تغییر در آغوش بگیریم گفتم که چقدر خداوند به من کمک کرد چه مهاجرتهای آسونی داشتم چقدر پیشرفت کردم و چقدر خونواده من هم پیشرفت کردند پدر و مادرم یک تیم شدند روابط بینشون بهتر و قویتر شد به خواهرم بهتر دست رسوندند خود خواهرم خودش مستقلتر شد اون خواهر لوس و نق نقوی که بود تبدیل شد به یک فردی که مستقلتره تصمیمات بهتری برای زندگیش میگیره دیگه برای ورزش کردن نباید مجبورش کرد خودش خواست به پیشرفت داره و بینهایت موهبت دیگهای که در زندگی من و در زندگی خانوادهام و خواهرم ایجاد شد.
این تصمیمی بود که من گرفتم بهش متعهد شدم و خداوند هم هیچ وقت روی منو زمین ننداخت و به بهتر از اون چیزی که فکر میکردم من و خونوادم رو هدایت کرد و الان همه ما انسانهای خوشحالتری هستیم پیشرفت کردیم هر کسی با هر شرایطی که داشته چند قدم از من قبلیش بهتر و بهتر شده و همینطور جهان داره ما رو هدایت میکنه روابط بین من و خونوادهام و خواهرم بسیار بسیار بهتر شده و ما به عنوان یک خانواده فوق العاده زبانزد خاص و عام هستیم.
سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و همه دوستان در این پروژه عالی.
زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
استاد من وقتی که تازه با شما آشنا شدم فایل ها رو مرتب گوش میدادم بعد دوره 12قدم که شروع کردم اولین دوره بود و چه نتایجی گرفتم از اون دوره بی نهایت عالی و تاثیر گذار بود ،من همیشه ترس داشتم تنهایی برم مسافرت مسافت طولانی رو رانندگی کنم ،همیشه باید همسفر باهام بود و مطیع جمع باشم و ترس داشتم گفتم تنهایی یه زن چطور بره مسافرت این همه مسافت و رانندگی کنه ،تا اینکه یه روز بهم الهام شد برو شمال باران ،نجوا میگفت نه نرو تو نمیتونی بیخیال شو ،اگه وسط جادمشکلی برات پیش اومد چی ،اگه ماشینت خراب شد چی ،این کارو نکن نرو و قلبم میگفت برو ،ترس نجوای شیطانه ،ایمان خودتو نشون بده تویی که همش میگی من ایمانم به خداست الان نشون بده تو عمل نه حرف ،و یاد حرفتون افتادم استاد ایمانی که عمل نیاره حرف مفته ،استاد با ایمان کامل با توکل به خدای مهربان رفتم،نگم از معجزه های اون سفر ،از ادمای خوبی که خدا سر راهمون قرار داد ،از حس ارامش ،از رزق خدای مهربانم ،از خوابی که اونجا دیدم شما خوابم بهم گفتی دوره احساس لیاقت بخر و چه نتایجی من از اون دوره گرفتم خدایا هزاران مرتبه شکرت ،استاد من اعتماد بنفسم خیلی رفت بالا تو دل تاریکی شب هم رانندگی طولانی کردم و اشک میرختم میگفتم خدایا من سرسوزنی ناراحت نیستم خوشحال ترینم چون تو کنارمی ،مراقبمی ،ایمانم قوی تر شد ،وبلعث شد امسال هم مسافت خیلی طولانی تر از پارسال برم مسافرت ،من به خودم تعهد دادم که باران باید پا بذاری تو ترس هات باید ایمان خودتو نشون بدی ،و به لطف الله و آموزه های شما استاد عزیزدلم من به ترسهام غلبه کردم و الان اعتماد بفسم بالاست براهرجایی بخوام میرم و هیچ ترسی ندارم خداروشکر .
استاد عزیزم خیییلی سپاسگزارم ازت بخاطر همه آموزه هات بی نظیرن .
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم خانم شایسته ی نازنینم وتک تک دوستان عزیزم
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
توزندگی من بزرگترین دیوار ذهنی من موضوع جدایی از همسرم بود .ووقتی باقانون آشنا شدم همیشه به خودم میگفتم اگر من بتونم این ترس وازش بگذرم خیلی بزرگتر میشم خیلی رشد میکنم ……
خیلی ازاین موضوع ترس داشتم……
(ترس از اینکه پولی ندارم پشتوانه مالی ندارم ،ترس از اینکه ممکنه بعدها بچهام منو نپذیرن وسرزنشم کنن ،ترس ازنگاه مردم به یک خانمی که جدا شده و ممکنه ازش سواستفاده بشه ،ترس از اینکه خونه ندارم ،کارندارم ،ترس از اینکه همسرم اذیتم کنه ونخواد من جدا بشم ،ترس از اینکه تنها بمونم کسی منو نخواد ومن بخاطر آنتخابم سرزنش بشم که کار درستی انجام ندادم ،چون در هر حال من مادرم وباید تحت هر شرایطی کوتاه بیام به خاطر بچهام و…….)
اما با گوش دادن به دوره دوازده قدم حدود دوسال به صورت جدی و متعهد گفتم من میخوام زندگیم تغییر کنه اگه استاد جان تونسته و اینهمه بچهای دیگه نتیجه گرفتن منم حتما میتونم فقط باید روی باورهای درست کارکنم
وسعی کنم توی تمام ابعاد هرروز یک درصد خودمو بهبود بدم واصلا عجله نکنم
چون استاد میگه این باورها یک شبه بوجود نیومده که یک شبه هم تغییر کنه
باشه منم انجام میدم من اینهمه سال به روش خودم زندگی کردم نتیجه اصلا خوب نبود
حالا میخوام با روشی که استاد میگه پیش برم
وخدا خودش شاهد که چقدر زندگی من در تمام ابعاد تغییر کرد
از روابط داغون خودم با همسرم بگیر با مادرم با خانواده همسرم با بچهام خیلی بهتر شدم
آروم شدم درامدمون رشد کرد زندگی بهتر شد آرامش پیدا کرده بودم درونم چنان احساس خوب وارامشی داشتم که تا باحال در عمرم چنین تجربه آیی رو نداشتم
کم کم عزت نفسم خودباوریم احساس ارزشمندیم تقویت شد
ایمانم به خدا وند بهتر شد
ویک روز تصمیم گرفتم پاموفراتر از نقطه ی امن زندگیم قرار بدم واز زندگی که سالها دوست داشتم بیام بیرون .بیام بیرون
وانجامش دادم
چون من ترس زیادی از همسرم داشتم اما به لطف آموزش استاد یاد گرفتم به هیچ انسانی توزندگیم قدرت ندم
ویاد گرفتم تنها قدرت مطلق درزندگی من فقط خداست
و تنها نیرویی که داره حمایتم میکنه هادی منه پشتیبان منه خداست
من خدارو باور کردم من به خداوند ایمان آوردم واین عشق درونی رو خیلی دوست دارم
اینکه فقط فکر میکنم من به خداوصلم اینکه میبینم چقدر زیبا بامن صحبت میکنه ازبینهایت نشونه واضح که قابل درک برام و داره ساده و روان هدایتم میکنه بیشتر عاشقش میشم
اون روزی که میخواستم تصمیم بگیرم ازخون بیام بیرون وقتی باخدا صحبت میکردم ومیگفتم بهم بگو کی قدم بردارم
بهم گفت :برو توازادی تو همین العانم آزادی رهایی برو ومن هستم
من بازم یه کوچولو ترس داشتم بهش گفتم بچهام چی گفت اونها همین العانم بدون تو دارن زندگی میکنم
آیا تواین مدت که توسر کار بودی کاری براشون انجام میدادی گفتم نه درست میگی .
اون احساس عمیق ازاطمیانی که خدا بهم داد و گفت برو دیگه فهمیدم وقت رفتن وانجامش دادم
درسته خیلی ترس داشتم ولی گفتم من خدای درونم رو دوست دارم خواسته هایی دارم که پرداخت بهاش اینه پاروی ترسهام بزارم
وانجامش دادم وخدا کمکم کرد ومن العان حدود سه ماه ونیم داره میشه از همسرم جدا شدم وجدا زندگی میکنم
واینو هرباربه خودم میگم بااین باورهای خوب وایمانی که العان دارم به کمک خدا زیباترین زندگی رو برای خودم خلق میکنم
ومن در مسیر انجامش هستم
خدارو سپاسگزارم که حامی هادی وپشتیبان منه مراقب منه ومنو آسان کرده برای اسانیها
خدا بهم سلامتی داد وقتی بیمار ورنجور وناامید بودم
خدا بهم آرامش داد وقتی احساس تنهایی میکردم واحساس ناامیدی داشتم
خدا بهم امیدداد ومنو با استاد عزیزم آشنا کرد
منو به مسیر ورزش هدایت کرد
وبهم قدرت و انگیزه وشهامت داد تا برای خواستم قدم بردارم حتی کوچیک
خداهدایتم کرد با آدمهای خوب آشنا شدم توزمینه ورزش که بهم کمک کردن
وبازهدایتم کرد برای مربی شدنم
خدا به کار همسرم برکت بخشید تا من راحتر برم و آموزشهای دورهای مربیگری رو ببینم
خدا برام باشگاهی اماده کرد ازطریق بینهایت دستانش
بهم کارداد از درآمد صفر بهم بیست برابر وبیشتر درآمد داد
خدا بهم اعتبار وابرو بین مردم داد
خدا بهم عزت داد بهم ارامش وزندگی آرام داد
ازاون زندگی منو آورد بیرون بهم جا و مکان تمیز مرتب وبسیار عالی داد وخیلی زیبا و سرسبز
خدا بهم عشق داد خدا همه کسم شده خدا بهم یادداد فقط روی خودش حساب کنم فقط از خودش بخوام فقط اونوصدا بزنم
خدا بهم یادداد روی هیچ کسی حتی خودم حساب نکنم
خدا بهم یادداد فقط نگاهم به دست خودش باشه کافیه بهش سفارش بدم امروز نه فردا نه حتما چند روز دیگه اون خواسته میاد توزندگیم
خدا بهم نشون داد مسیر درست کدومه ازطریق استاد عباسمنش توحیدی وباایمان که بهترین دستان خدا توی زندگی منه ومن تا آخر عمرم سپاسگزارم شما هستم استاد جان خانم شایسته ی عزیزم
من واقعا خوشبختم که تواین مسیر هستم و خالق زندگی خودم هستم و هرروز دارم توی تمام ابعاد زندگیم بهتر میشم
خدارو شکر که این کامنت رو نوشتم خدارو شکر آمدم سایت خدارو شکر که ارزش خودمو درک کردم وخدای واقعی رو شناختم توزندگیم
خدایا کمک کن تومسیر درست ثابت قدم باشم و هرروز ایمانم بهت قوی تر بشه
خدایا مارو به راه راست هدایت کن راه کسانیکه به آنها نعمت داده آیی نه راه گمراهان وغضب شده گان خدایا تنها ترو بندگی میکنم و تنها ازتو یاری میجویم ای مهربانترین مهربانان …..
دوره عشق و مودت من رو از اون حالت درماندگی در آورد
یه آرزویی داره میسازه که دلش فقط به خداش خوشه
شکوه به اللهی که میپرستم قسم ، هیچچچچچچ چیز در این دنیا اون لذتی رو که با حسِ داشتن خدا دارم رو بهم نمیده هیچچچچ چیززززز اون عشق خالصه اون مسکن تمام دردامه
الان داشتم تو آشپزخونه راه میرفتم و شاید برات خنده دار باشه ولی با ذوق و شوق داشتم قربونه صدقه شما میرفتم تحسینت میکردم خدا رو شکر میکردم که منو در مسیر شما قرار داد و ذوق و شوقم چندین برابر شد بعد گفتم چه کاریه دختر بدو بریم براش بنویسم و با قلبی باز در کنار عشق ابدیم خدای خوبم دارم برات مینویسم جانانِ من …
به قول استاد عاشقتم من
همیشه کامنتاتو میخونم ، برات دعای خیر میکنم
تحسین میکنم تسلطت بر روی قرآن رو ، تحسین میکنم شجاعتت در ایجاد کسب کار رو
به چنان حدی از قدرت و اعتماد به نفس و خود باوری رسیده بودم که باور داشتم میتونم جهانی بشم
اون موقع عاشق رشد و گسترش کسب و کار پدرم بودم که مدتی بود رهبری بخش زیادی از کسب کار به دست من بود
تا جایی که حتی پدرم رو هم من داشتم مدیریت میکردم که واقعا از یه جایی به بعد برام کار دشوار و انرژی بر شده بود
این قدر به خدا متصل بودم که همه چیز برام داشت عالی پیش میرفت
هم توی کسب وکار هم توی ارتباطاتم هم توی ورزشم
ولی بیشتر تمرکزم روی کسب و کار بود
به لطف و یاری خدا و باور ها
بدهی های کسب وکار پرداخت شده بود
روی سود دهی و افزایش سرمایه بودیم
خداوند بهم یک ماشین خارجی عالی داده بود که گفتم تو کل فامیل اولین ماشین خارجی بود که اونم منی که تقریبا از همشون کوچیکتر بودم خریده بودم
و الان کاااااملا متوجهم که اون عزت اون برکت اون ثروت فقط و فقط به خاطر اتصالم به خداوند و کار کردن روی باورهام خوندن کتاب گوش کردن به فایلهای صوتی افراد موفق بوده
به حدی قوی شده بودم و عزت مند که فقط داشتم تک نفری رو به جلو حرکت میکردم
نماز هام یک دقیقه دیر نمیشد اینقدر من عاشق ارتباطی بودم که با خداوند برقرار میکردم و عاشق قدرتی بودم از این ارتباط میگرفتم
اما آروم آروم سروکله باور های مخرب و محدود کننده شروع شد
حس ترحم
حس دلسوزی
احساس گناه
تقریبا دوسال قبلش برادرم که فروشگاه دستش بود
به خاطر نتیجه ی نامطلوبی که ایجاد کرده بود و خب فروش قلب تپنده ی یک کسب و کاره ،و پدرم هم که داشت به چشم فرزندو پدری ودلسوری به این قضیه نگاه میکرد
خلاصه اتفاقات جوری شد که برادرم ول کرد رفت
و کل رهبری افتاد دست من و خدا
و من هم اصلا هیچ وقت تو زندگیم محدودیت رو شرایط نا بسامان رو قبول نمیکردم
چون ایمان خیلی بیشتر میچربید به اون شرایط نابسامان و همیشه به سمت بهتر شدن حرکت کردم
چون خدایی که من توی قرآن شناخته بودم و پندهایی که داده بود به اندازه ی ذره ای توش نا امیدی نبود ولی کلی هم با اون ایمان نتیجه گرفته بودم
خلاصه با همون ایمان و تکرار باورهای روبه جلو و امیدوار کننده توی ذهنم شرایط هر بار بهتر و بهتر و بهتر شد تا رسیدیم به همون شرایط بالا که توضیح دادم ،تقریبا در مدت زمان دو ساله
،
من حس ترحم و دلسوزی نسبت به برادرم گرفتم
و یه جورایی از طرف پدر و مادرم هم این به من القا میشد
حالا که همه چی عالی شده بود
اون حس ترحم که آخی بچم آخی داداشم گناه داره
برگرده اینجا
و از این باورهای دری وری
خود من که یک حس گناه مسخره اومده بود سراغم که انگار مثلا من باعث شدم اینا برن
خلاصه این افکار و این احساسات
و در واقع این شرک ورزیدن ها
باعث شد که برادرم و همسرش دوباره برگردن تو کسب وکار
و دقیقا در همون پوزیشنی که قبلا دستشون بود
و نمیدونم انصافا من اون موقع چی فکر میکردم با خودم و چطور من فراموش کرده بودم که ما چه تجربه ای از دو سال قبلش داشتیم
اما قدرت اون باورهای مسخره تو ذهن و قلب من بیشتر بود
و اومدن و همه چیزو برای خودم سخت کردم
همه ی اون رشته هایی که بافته بودم داشت از بین میرفت
اون رهبری قوی مشتریان و تولید
اون اعتمادی که ساخته بودم
اون صداقتی که توی برخورد با مشتری ها داشتم
و
هر بار هم که سعی کردم کنترل کنم نشد که نشد
هر بار گفتم بابا بحث کسب و کار با بحث پدرو فرزندی و این داستانا فرق میکنه مهم نیست پسرت باشه بچت باشه همسرت باشه
هیچی خلاصه اون حس ترحم که از لحاظ کسب و کاری اینطوری همه چیزو به هم ریخت
و بعد در لول بالاتر موقعی شد که من قصد خرید یک خونه رو داشتم
که اصلا به محض اینکه من تصمیم گرفته بودم این کارو انجام بدم
اصلا همه نگاها جوری رو من بود از سمت خانوادم که انگار من از مریخ اومدم
و اونجا هم قدرت اون باورهای مسخره تو ذهن من بیشتر از هدایت خداوند و عزتی بود که هر بار خداوند میخواست به من عطا کنه
و
کاااااملا میپذیرم که مشکل من بودم من ضعیف بود
که نمیتونستم روی حرفم روی تصمیم بایستم و به راحتی پدر و مادر روی تصمیمات من تاثیر میگذاشتن ،و اون باورهای محدود کننده هم قدرتش از همه چی توی قلب من بیشتر بود
رضااااایت پدر و مادر
و اینقدر این ضعف در من شدید بود که باعث شد من اون خونه ای که در حال معامله بودم حالا چه درست چه غلط
رو کنسل کنم و تو مرحله ی بعدی به درخواست پدر و مادر و ضعععععف خودم
بیام با برادری که قلبم فریاااااد میزد این کار اشتباه این شراکت اشتباهه ، با برادرم یک واحد آپارتمانی بزرگتر بخریم
و این اتفاق رخ داد
و من اون موقع اصلا نمیدونستم که خداوند با ما صحبت میکنه ، از طریق قلبم از طریق احساسم از طریق نشانه ها ،
و اصلا نمیدونستم و رفتارهای من تحت فرمان باورهای من هستن
واصلا نمیدونستم باور چیه
،
و ضربه ی نهایی رو وقتی خوردم که خداوند به خاطر همون عزت و احساس خوب و قدرتی که از ارتباط با خودش داشتم
یک دختری رو وارد زندگیم کرد که برای من خیلی طبیعی و عادی ، اما از نظر دیگر اعضای خانوادم
انگار یه اتفاق خیلیییی عجیبی این وسط رخ داده
دختری که همه ی دوستای اطرافم مثلا رؤیا و معجزه میدیدن ، اما برای من به خداوندی خدا هنوز رابطم با خداوند برام شیرین تر و لذت بخش تر از رابطه با اون دختر بود
دختری که ما اینقدر باهم هم فرکانس بودیم که همش خودمون تعجب میکردیم از این هم فرکانسی
و اینقدر به هم میومدیم که باررررر ها و بااااارها از طرف دوستامون این بازخورد رو دریافت میکردیم
دختری که به خاطر حس لیاقتی که داشتم درواقع جذب کرده بودم ، و حالا این طرفی که من در موردش صحبت میکنم خودش اومد و به من درخواست داد دوست داشت با من باشه
اون چند ماهی که کنار هم بودیم و تجربه هایی که داشتیم انگار 10 سال میشد که همدیگه رو میشناختیم
از ارتباط بسیار عالی و صمیمی خانوادش با من
از اول و کلاس اجتماعی خودش ،
اما اما
نتیجه ی اون شرک ورزیدن ها در اون مراحل قبلی اینجا باز هم کارو برای من سخت و پیچیده کرد و البته باززز هم ضعف شخصیتی خودم
که انگار تصمیمات و زندگی من هیچ اهمیتی نداشت و همه رومن میتونستم تاثیر بگذارن
من خودم خواستگاری اون دختر رفتم
تنها
و خانوادش کاملا تایید کردن و مشتاق بودن
به حدی که خود دوستم میگفت تا به حال بابای من اینطوری مسخ یه نفر نشده بوده میون این همه خواستار ثروتمندی که من داشتم
خلاصه بماند که چقدر از طرف مادرم خواهرم برادرم
که انگار آدم فضایی دیده بودن مخالفت دیدم
و منی که کل سرمایه همون خونه ای بود که با برادرم خریده بودم
وقتی این اتفاق افتاد و من درخواست کردم که بیاین خونه رو بفروشیم
همه بهم پشت کردن
و این نتیجه ی مشرک شدن خودم بود
نتیجه ی این بود که من رضایت پدر و مادرو بیشتر از رضایت خودم و پذیرفت هدایت خداوند میدیدم
و به جایی رسید که من مجبور شدم خودم اون رابطه ی عاشقانه و فوق العاده ای که لایقش بودم و خداوند به من عطا کرده بود رو تموم کنم
و اصلا تموم شد
اونم به خاطر ضعیف بودن و بی ایمان بودن خودم
.
و بعد نقطه ی عطف زندگی من شروع شد
خدارو صد هزار مرتبه شکر من تازه با استاد آشنا شده بودم تو اون دوران
و
به خاطر همون ایمانی که تو دلم هنوز نسبت به خدا داشتم
وارد مسیر توحید و یکتا پرستی شدم
وارد مسیر شناخت صحیح خداوند شدم
وارد مسیر شناخت نقاط قوت و ضعف های شخصیتم شدم
مدت کوتاهی طول کشید تا خودمو بتونم جمع کنم
چون خیلی گیج بودم
بد خورده بودم و خیلی سخت توان پاشدن از کف رینگ رو داشتم
اما مثل همیشه که هیچ وقت توی مبارزاتم کم نیاوردم و ادامه دادم
به لطف خدا
از جام پاشدم
زخم هارو التیام بخشیدن به کمک الله
و شروع کردم هدف گذاری
و اون انگیزه ها و تضاد ها و شناخت صحیح خداوند و قانون
باعث شد که هدفی که سالها تو ذهنم میچرخید و براش تلاش کرده بودم رو به طور جدی دنبال کنم
تنها چیزی بود که تونست منو نجات بده
و وارد مسیر قهرمانیم شدم و تونستم به بزرگترین دستاوردهای زندگیم توی ورزشم برسم قهرمان ایران بشم تو بوکس حرفه ای بازی کنم
تو این مسیر اعتماد به نفس و عزت نفس واقعی در من ساخته شد
خودمو شناختم هدفامو شناختم
مستقل شدم
کارهایی کردم که برای خیلی از اطرافیان و دوستانم حتی توی رؤیاهاشونم نبوده و حتی بهش فکر هم نمیتونستم بکنن
و یه جورایی به قدرت واقعی رسیدم
قدرتی که واقعا زلزله ی 8 ریشتری هم دیگه نمیتونه تکونش بده
شما میدونید من در مورد چه قدرتی صحبت میکنم
همون قدرتی که جهان رو خلق کرده
و به وجودش ذره ای شک ندارم
قدرتی که حتی فوت مادرم نتونست منو ذره ای تکون بده
قدرتی که نظر احدی دیگه توی زندگیم اهمیت نداره
قدرتی که از عشق میاد نه از غرور
قدرتی که از درون میاد نه از طبل تو خالی بودن
و این درخواست خودم بود
همیشه از خدا عزت و قدرت درخواست کردم
و اونم به من عطا کرد و هر بار هم داره بهم بیشتر میبخشه
حالا اینارو برای نوشتم
چون حالا که دوباره به اون حس قدرت رسیدم
دوباره دقیقا همون افراد دارن میان سمتم که دوباره اون حس دلسوزی وترحم و باهم بودن رو به من بدن
و اینجا نقطه ای هست که دوباره اگر من بخوام طبق اون باورهای قبلی عمل کنم و کوچکترین سهل انگاری بکنم
دوباره تمووووووووم اون باورها و شخصیتی که در خودم در این چندسال ساختم همش دود میشه میره هوا
اما الان شکر خدا شکر خدا
قلبم رو میفهممش احساساتمو درک میکنم
میفهمم که بهم خیر و شرمو الهام میکنه
خودم هم هنوز اشتباهاتی دارم
ولی
همین صبح زود حدود ساعت 5 از خواب بیدار شدم با اینکه دیر خوابیده بودم
و چون دیروز برادرم اومده بود دنبالم و داشت دوباره اون ضعف هاش و ناتوانی هاشو برای من میگفت و من تو حرف و تو ظاهر خب محکم بودم باز هم داشتم مثلا از سر همون نگاه دلسوزی و حالا اون شخصیت مربیگریم
داشتم با با زبونی میکردم و سخنرانی میکردم که آره من اینطوری کردم تو هم میتونی و از این حرفا
ولی قشنگ تا چشمامو ساعت 5 صبح از خواب باز کردم دیدم قشنگ داره اون حرفهای دیروز برادرم توی سرم تکرار میشه و انکار یک حس دلسوزی و حس مسئولیتی دوباره داره میاد سراغم در قبال پدر و خواهر و برادر
و همون لحظه دیدم انگار هدفام نیستن
انگار دوباره اینا برام مهم شدن
سریع شروع کردم با خودم صحبت کردن
یعنی خدا داشت باهام حرف میزد که ببین دوباره داری کج میریا
شیطان از همین روزنه ها وارد میشه ها
یعنی قششسششنگ حسش کردم صحبت خداوند رو
و همون لحظه گفتم خدایا شکرت ازت ممنونم که آگاهم کردی
و شروع کردم دوباره هدفامو به یاد خودم آوردن تا قلبم دوباره بره به سمت پاکی وذلالی
قلبم دوباره بهم گفت که اگر تو این جامعه بمونی علی
لههههههه میشی له
هیچی رو که نمیتونی تغییر بدی هیچ
خودتم دوباره میای پایین
چون اطرافت پرررررر هست از انسانهای ضعیف
از افرادی که خدا ناباور هستن
از افرادی که بی ایمانن و دارن تو کلییییی تضاد زندگی میکنن متحمل میکنن و هیچ قدمی برای بهبود شرایطشون بر نمیدارن
و اگر بمونی اینجا تو هم دوباره برمیگردی سر خونه ی اول
دیروز به قدری هوای اصفهان آلوده بود که لامصب هرچقدر سعی کردم تمرکز کنم روی نکات مثبت بازم از یک روزنه ای خودشو بهم نشون میداد
چون رفته بودم کوه صفه
این دماغام قشنگ داشت میسوخت
با اینکه من حالا اصلا تمرکزم جای دیگه ای بود و روی لذت بردن بود و روی فایل گوش کردن بود
اما اینا تضاااااده اینا نشونست برای تغییر
و خداوند داره هر بار بهم میگه انتخاب کن میخوای واقعا اینجا بمونی یا بری جایی که لیاقتشو داری ؟؟
هوای تمیز ، مردمان با ایمان و عزت نفس بیشتر،افراد ثروتمندتر و موفق تر
منی که اینقدر مدار و فرکانسم رفته بود بالا که واقعا توی استانبول احساس آرامش و پیشرفت میکردم و به هر طرف نگاه میکردم ثروت و فراوانی بود ،هوای بهشتی بود ، آب بود دریا بود آدمهای فوقالعاده بود نظم بود احترام بود
و دقیقا با همین باورهای حس مسئولیت و البته بی ایمانی الان دوباره برگشتم سر خونه ی اولم
فکر میکنم قوی هستم ، اما به خدا زورم نمیرسه هرررگز به یک جامعه ی 180 درجه متفاوت
و اگر بمونم قشنگ میدونم که له میشم خورد و خاک شیر میشم
و تمام این قدرتی که تو وجودم ساخته شده تخریب میشه
و من باید با همون فرمون روبه جلو حرکت کنم به سمت جهانی که افراد اطرافم افراد قوی و با ایمان و موفق هستن
چون خداوند به قلب من خواسته های من آگاهه و میدونه که چقدر من تشنه ی رشد و پیشرفت هستم میدونه که من چقدرررر انگیزه دارم برای تاثیر گذاشتن توی جهان میدونه که چقدر لایق هستم برای تجربه های متفاوت و فوقالعاده
اما داشتم مسیرو دوباره اشتباه میرفتم
داشتم دوباره با عقل خودم پیش میرم
و داشتم همون رفتار های قبل رو انجام میدادم
و همین صبح تصمیم گرفتم که دوباره همون دنده ی روبه جلو مو بزارم بالا
با تمام تمرکز با تمام قدرت
از خداوند هم کمک خواستم
که کمکم کنه فقط رو به جلو حرکت کنم
و من به اندازه ی پشیزی قدرت تغییر زندگی کسی رو ندارم
به اندازه ی پشیزی مسئولیت زندگی کسی به عهده یک من نیست
مسئولیت خوشبخت کردن یا بدبخت کردن کسی به عهده یک من نیست
و من فقط و فقط مسئول زندگی خودم و خودم و شخص شخیص خودم هست
هیچ برادری برای من موندگار نیست
هیچ دری برای من موندگار نیست
هیچ خواهری برای من موندگار نیست
هیچ رابطه ای برای من موندگار نیست
و تنها رابطه ای که همیشه برای من موندگاره
رابطه ی من با خدای خودمه
و رفتن مادرم هم اینوخیلیییی بیشتر به من درس داد و ثابت کرد که فقط و فقط خودت هستی خودت و مسئول زندگی خودت و خوشبختی خودت
همهی این روابط با یک بشکن زدن میتونه از بین بره
و مواظب باش اگر دوباره آدمها جای خدارو توی قلبت پر کنن، بدون که به بدترین شکل ممکن ضربه میخوری
و واقعا خدارو سپاسگذارم که بیدارم کرد و آگاهم کرد
و اتفاقا این برگشتنم هم باعث شد که همون یک ذره دل بستگی که به این محیط ها و فضاها و افراد داشتم
همون یک ذره هم از بین بره
نه به خاطر اینکه اونا مشکل دارن
نه اتفاقا من تو این مدت جز خیرو خوبی از کسی ندیدم
فقط دیدی که من دارم نسبت به آیندم نسبت به جهان نسبت به خودم
خیلییییییییی متفاوته واقعا با جامعه ی قلبی که توش زندگی میکردم
تو لااااااجرم هدایت میشی به جایی که باهاش هم فرکانسی
و انتخاب با توعه
میتونی اجازه بدی و هدایت بشی
میتونی تسلیم اون افکار و باورهای محدود کننده بشی
میتونی بمونی تو جمع ضعیفا وتو هم همونطور بشی
و مطمئن باش هیچ شیری لابهلای یک مشت گوسفند ، شکار کردن رو یاد نمیگیره
و حالا انتخاب با خودته
منم آدمی نیستم که بخوام مسیری رو برم که بعدبخوام حیرت بخورم یا خودمو قربانی بدونم
مخصوصا الان که دیگه قانونو به لطف الله ازش آگاهم
،
و چقدرررررررر این باورها ریشه دارن توی وجود ما که اگر یک مقدار حواسمون بهش نباشه از یه جایی دوباره میزنن بالا و کل وجودمونو دوباره پر میکنن
ومن دوباره از همیشه بیشتر کم ادعا تر میشم
و میپذیرم که واقعا اگر لحظه ای خودم رو از هدایت و نگاه خداوند بی نیاز بدونم و فکر کنم که دیگه مننننننن بلدم با مننننن دیگه قویییی شدم
خیلی شیک و مجلسی سقوط میکنم دوباره پایین
و همینجا دوباره متواضع و خاشع میشم در برابر خداوندی که منو هدایت کرد با قانون جهانش آشنا کرد
و طلب آمرزش میکنم اگر ذره ای مغرور شدم
و طلب هدایت میکنم و از صمیم قلبم اعلام میکنم که اگر تو لحظه ای نگاهتو از من برداری من نیستو نابود میشم
و به هدایت تو فقیرم به هر خیری که از تو به من برسه فقیر ومحتاجم
خدایا نظر و نگاه و تایید تو برای من مهم و ماندگار و تاثیر گذاره
نه آدمها
بهم کمک کن
که فقط محتاج تایید ونگاه تو باشم
کمکم کن به به و چه چه کردن دیگران و تایید کردن دیگران در مورد رفتار های چه درست چه غلطم منو گمراه نکنه و من دوباره از مسیر هدایت از مسیر قلبم خارج نشم از مسیری که بهم الهام کردی خارج نشم
چون شیطان دقیقا از همین روزنه ها ورود پیدا میکنه
و سپاسگذارم که هدایتم کردی و منو از خواب بلند کردی که آگاهم کنی و باهام صحبت کنی ،
.
بچه
به خداوندی خدا
همین چند لحظه قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن این کامنت
رفتم کتابهایی که دانلود کردم تو حوضه ی مورد علاقم رو بخونم برای کنترل ذهنم و اینکه بتونم دوباره روی اهدافم متمرکز بشم
به خدا هرچی میخونم دقیقا همون حرفاییه که از درون به من گفته میشه
دقیقا همونارو میبینم تو کتاب نوشتن
و این هر بار داره باور منو به الهامات قلبم بیشتر و بیشتر میکنه
که وقتی یه ایده ای بهم میده یه حرفی بهم میزند بهش اعتماد کنم انجامش بدم شکککک نکنمممم
دیگه چطوری باید بهم ثابت کنه که داره باهام حرف میزنه؟؟
هررررچی روبخوام بهم میده هر سوالی داشته باشم حوابشو بهم میده
بابا
همین امروز این کارو انجام بدید
بچه هایی که بیشتر رو باورهای ثروت آفرینشون کار کردن
یکم تمرکز کنید چندتا نفس عمیق بکشید از خودتو سوال بپرسید که خدایا میخوام مثلا به این عدد درآمد برسم
یه عددی که تو دهنتون منطقی باشه
دقیقا همون تمرین استاد که تو یه برابر کردن درآمد میگه
این کارو بکنید با چشم های بسته و نفس عمیق
وبعد هی به خودتون بگید چطور چطور چطور ؟؟؟
بهش فکر کنید همینطور فکر کنید و ایده هایی که به دهنتون میاد رو بنویسید و بری انجامش بدید
به خدا بیشتر از اون چیزی که نوشتید بهتون میده
فقط کافیه عمل کنید به اون ایده هه
در مورد هررررر موضوعی سوال دارید
تمرکز کنید از خداوند سوال بپرسید
بعد ایده هایی که به ذهنتون میاد رویا قلبتون بسنجید ببینید کدوم بهتون احساس بهتری میده
همووووون جواب صحیحه
این خداونده بچه ها
این خودشه به خدا
اصلا چیز عجیب غریبی نیست
به خدا
هر روز دارم توی کارایی که انجام میدم .
همین صنایع دستی با چرم
در مورد کاری که انجام میدم اول فکر میکنم از خداوند میپرسم و حواسم به قلبم هست که ببینم کدوم ایده بهم حس خیلی بهتری میده بعد وقتی انجامش میدم اصلا دیواااااانه میشم از نتیجش
اینقدر که کارخفن خوشگل و بی نظیر میشه
یعنی کارایی که با احساسم انجامش میدم اصلا همه رو دیوونه میکنه
به خدا خیلی خدای باحالیه خیلی خیلی
قشنگ ترین و شیرین ترین رابطم همین رابطه هست
و همیشه هم بهش گفتم گفتم خدایا جاتو به هیچ کس نمیدم
بمیرمم جاتو به کسی نمیدم
چون تویی که همیشه برای من میمونی
تویی که داری هررررررررچی که میخوامو بهم میدی
تویی که محافظمی
تویی که هدایتگرمی
تویی که بهم قدرت میدی برای حرکت کردن
تویی که بهم شجاعت میدی برای ارتباط برقرار کردن
تویی که بهم قدرت میدی برای متفاوت عمل کردن
خدایا قلب منو پر کن از عشق خودت
و کردی
خدارو شکر
برم برم خودمو دوباره تنظیم کنم به کمک الله و فقط به ریسمان خودش چنگ بزنم چون دست به هر ریسمان دیگه ای بندازم پوکه توخاله و خیلی زود پاره میشه و من خودم قعر چاه میبینم
بریم با تمام وجود به خودش وصل بشیم که قدرتی که لازم داریم رو فقط و فقط از خودش میتونیم بگیریم
خدایا شکرت
بچه ها براتون بهترینارو میخوام
از خدا براتون قدرتی رو طلب میکنم که با هیچ محدودیت و تضادی کنار نیاید و سر خودتونو هم شیره نمالید ، کوچکترین تضادی دیدین بگین این لایق من نیست وحرکت کنید به سمت خواسته
استاد عباس منش عزیزم
ازت ممنونم استاد توحیدم
میبوسمت
شاید به زودی ببینیم همو
تشکر از مریم خانوم عزیز بابت نوشته های عالی و تاثیر گذار و با دقتش
استاد جان لازم است اعتراف کنم که پذیرش مسیولیت تمام ابعاد زندگی ام نقطه ی عطف زندگی ام بود، آنجا بود که دریافتم همه چیز در دستان خودم هست و تنها کسی که میتواند همه چیز را بهتر یا بدتر کند هم خودِ خودم هستم.
ولی خیلی شیک و مجلسی از پذیرش مسیولیتم در یک اتفاق خاص از زندگی ام، در میرفتم.
مخصوصا که در کتاب اثر مرکب دارن هاردی خونده بودم که میگفت:« مسیولیت تمام زندگی به جز مواردی در ارتباط با شریک عاطفی مان، کاملا به عهده ی خودمان هست.»
بله! من از پذیرش مسیولیتم در قبال همسر سابقم، طلاقم، رفتارهایی که او با من میکرد و بالعکس، خیلی ریز و موذیانه در میرفتم.
پیش خودم میگفتم:« اون ناسازگار بود، اون بداخلاق بود، اون خیانتکار بود، اون، اون، اون»
و من مریم مقدس
تا اینکه با شما آشنا شدم و دیدم تو چیزی که شما تعریف میکنید هیچ استثنایی وجود ندارد.
حتی میگید که اگر کسی با شما برخورد نادلخواهی کرد، باید به این فکر کنید که شما چه چیزی را در آن برانگیخته کردید.
واقعیتش، خیلی دردناک بود،دردناک بود پذیرش صد در صد مسیولیت زندگی ام، ولی قلبم گواه میداد که قانون استثنا ندارد و حرفی که میزنید حرف منطقی و درستی هست.
خیلی با خودم کلنجار رفتم که پذیرش صد در صد شرایط زندگی ام را داشته باشم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که برای درست کردن پایه های یک باور صحیح، ایمان بزرگی باید از خودم نشان بدهم.
و اینجا بیگ بنگ زندگی عاطفی ام رخ داد.
تا قبل از پذیرش صد در صدی، مقصر، همسر سابقم بود ولی بعد از بعد از پذیرش مسیولیت زندگی به صورت تمام و کمال، چه ها که به خاطر نیاوردم.
خیلی عجیب است، من یادم رفته بود که چقدر آرزوی جدایی از همسرم را داشتم ، من یادم رفته بود که تو ذهنم هزاران بار اون را تحقیر کرده بودم، من فراموش کرده بودم که بارها در دلم نفرت ازش را کاشته بودم و من هزاران هزاران فکر و حس و قضاوتی که نسبت بهش داشته بودم را فراموش کردم و دقیقا بعد از پذیرش صد در صدی به خاطر آوردم تمام فرکانس هایی که فرستاده بودم.
دیگه دست از قربانی شدن برداشتم، دیگه دست از جا نماز آب کشیدن برداشتم و اصلا همان پذیرش کمک کرد که در مورد همسر دومم خیلی زود مچ خودم را بگیرم.
وقتی ذهنم میخواهد تصویر پایان زندگی را تجسم کنه، جلوش را بگیرم.
وقتی ذهنم میخاد من را خوب و اون را بد جلوه بده، جلوش را بگیرم.
ولی خیلی پا به پا دارم سعی میکنم درستش کنم، آرامش کنم، در آغوشش بکشم و انصافا خدا هم برام سنگ تمام میگذاره، هر جا که لازم دارم، هر جا که لب پرتگاه هستم، دستم را میگیره و هدایتم میکنه، نشانه ها را میفرسته و من را در آغوش میگیره.
آری استاد جان، تا وقتی نپذیرفتم که خودم کردم، یادم نیومد که چه ها کرده بودم ولی به محض پذیرش مسیولیت صد در صدی ، همه چیز را به خاطر آوردم و شروع به ترمیم و بهبود کردم.
خیلی سپاسگزارم برای این پروژه، این فایل و شما استاد عزیزم و البته تمام دوستانم در این سایت بهشتی، امیدوارم این تجربه من چراغ راهی باشد برای خودم و هر کس که نیاز دارد.
یادمه سه سال پیش درکارم بخاطرباورهای خودم مثل قدرت دادن به دیگران که اون میخوادمنوبکشه پایین وقربانی بودن وتوجه به نکات منفی وصحبت کردن درموردناخواسته ها ومقایسه کردن و..باعث شده بودکنترل ازدستم خارج بشه بااین که نشونه هامیومدکه تعییر بده کارتو این جادیگه جای تونیست امامن هنوزچسبیده بودم به مسیرقبلی وانتظارداشتم ازاونجامعجزات رخ بده وازخداهدایت نخواستم یعنی ایمان نداشتم به این موضوع ولی همون تضادباعث شد بفهمم که این کارموردعلاقم نیس باعث شد بفهممکه ایمان چیه شرک چیه چون قبلش فقط درحرف میگفتم من توحیدی ام این دست خدا همون جوگرفتن های اولیه که همه دارن ولی وقتی این شخص ج نداداونجابود که کنترل ذهن ایمان هدایت و..خودش نشون داد ومن درعمل چقدرخودموباخته بودم وجودموپرازترس که وای چی میشه وهزارتافکرای پوچ توسرم اومدکه این برای چی این کارکرد وذهنم شروع کردبه هوای پیداکردن راه حل توجه کرد به این موضوع که برام یه فاجعه بسازه وهمینم شد یادمه یه روزانقدرترس وحشت منوبرداشت که باهمون احساس پیام دادم وخودموخالی کردم اون هم ج منودادنه باتندی ولس توحرفاش کنایه بود ومن دوباره توجه کردم به نکات منفی بحث کردن احساس قربانی داشتن تاجایی که انقدراین فشارهازیادشد انقدراحساس لیاقتم تخریب کردم انقدربهش قدرت دادم که وجودم پرترس گرفته بود که حتی به خودم وتوانایی هام شک کردم ازبس توجه کردم به حرفاش صداش خیلی بلندشده بود تاجایی که احساس درماندگی کردم وتسلیم شدم که خدایامنوهدایت کن وازهمون لحظه مسئولیت زندگیمویه عهده گرفتم وگفتم این من بودم که همه ی این شرایط خلق کردم وجلوورودی های منفی گرفتم وفقط روی خودم کارکردم ازهمون جابود که من هرروزتوسایت هستم ودارم کامنت هارومیخونم مینویسم واون تغییرباعث هدایت بشن قدم هابهم گفته بشه احساسم چقدرخوب شد لیاقت چقدربهترشد تمرکزانرژی ارامشم همه چی برگشت به روال عادی ومهم ترازهمه من اززندگیم ازهمه چی لذت میبردم ومیدیدم که چقدرخواسته هام دونه دونه داره محقق میشه ونمیدونستم اون تضاد توش انقدربرام برکت داشته ومن چقدرمقاومت میکردم برای تغییر.
با سلام خدمت تمام اعضای بهشت روی زمین عجب جملهای رو الهام عزیز گفت که من با بهشتمون آشنا نبودم خیلی لذت بخش بود شنیدن این جمله و اینکه چقدر عالیه مدار ایشون که اینقدر زیبا صحبت کردن با احساس عالی من ، تحسینشون میکنم و ازشون سپاسگزارم و از استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته عزیز که این فایلها رو ضبط کردند ،و الان ما ازشون استفاده میکنیم و چقدر خانم آرام عزیز با فرکانسی عالی و احساسی عالی که برگرفته از فرکانس عالی بود صحبتهایی کردند که خیلی انگیزه بخش بود و اینکه اگه با تعهد روی خودمون کار بکنیم و خودمون رو بهبود ببخشیم نتایج چقدر میتونند بزرگ و بزرگتر باشند.
اما برم برای تمرین
دیوارهای ذهنی که ساخته بودم زیاد بودند.
یکی از بزرگترین دیوارهای ذهنی مخربم باورهای اشتباهم نسبت به خدا بود .
من خدا رو مثل پلیس سر گردنه میدیدم.
پلیسی که سر گردنه قائم میشه و وقتی که من اشتباهی بکنم ،فورا کفگیر ملاغه اش رو به سمت من نشونه میره و شروع میکنه به جریمه کردن من و سخت کردن زندگی برای من .
و حالا من باید نماز زیاد بخونم ،پیشش گریه کنم و ازش طلب مغفرت کنم تا که منو ببخشه ،تازه اگرم ببخشه ،توو دلش نگه میداره.
چقدر از این باور توو زندگیم توو جنبه های مختلف ضربه خوردم ،مخصوصا در جنبه های روحی و روانی .
و از وقتی با استاد آشنا شدم آروم آروم این باورها جاشون رد به خدای غفور گسترش دهنده دادند.
الان به لطف خدا و با آموزه های استاد عزیز هر موقع خطایی میکنم به چند ثانیه نرسیده با حرفهای منطقی خودمو میبخشم و از خدا میخوام که منو ببخشه و فورا یه الهامی بهم میشه
بخشیدمت عزیزم ،درسشو بگیر بزرگ شو
و چقدر رابطه درست با خدا لذت بخش و پر از ثروت هستش .
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
چقدر شنیدن نتایج دوستان که اینقدر به موفقیت های عالی دست پیدا کردن برای من لذت بخش و الهام بخشه
استاد عزیزم ممنونم از شما و خانوم شایسته عزیز که این پروژه رو استارت زدید و اینقدر آگاهی های ناب و خالصی رو به صورت یک دوره هدیه در اختیار ما قرار دادین.
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
یکی از بزرگترین این دیوار هایی که من خودم در ذهنم ساخته بودم برمیگرده به زمانی که توی یک تعمیرگاه کار میکردم و این دیواری که ساخته بودم این بود که اگر بخوام به جایی برسم باید کار سخت و طاقت فرسا انجام بدم بعد از چندین سال کار کردن اومدم نگاهی کردم به آدم های اطرافم که یکسری از آنها هیچ کار سختی مثل من انجام نمیدن با لباس های شیک و زیبا میرن سر کار و میان و پولم میسازن اما من باید صبح زود با لباس های کار و روغنی برم اونجا و کلی کار سخت انجام بدم و اینجا شک کردم گفتم اگر اونها تونستن منم میتونم و بعدش هدایت شدم به شغلی که هم درش علاقه دادم و هم استعداد دارم و الان اون کار رو انجام میدم و فهمیدم این باور من بوده نه تقدیر من.
مورد بعدی که توی ذهنم ساخته بودم ترس از درخواست کردن از آدمها بود به دلیل نداشتن عزت نفس و اعتماد به نفس و همش فکر میکردم و هنوز هم با اینکه خیلی روی خودم کار کردم فکر میکنم با درخواست از آدمها مزاحم اونها میشم یا اینکه زشته ولش کن و این نجواوها میاد اما با دوره عزت نفس اومدم و تمرین کردم و سعی کردم از آدمها درخواست کنم و فهمیدم که چقدر آدمها خوشحالم میشن که ازشون درخواست کنم و چقدر این روش باعث شده کارهام به سادگی انجام بشه توسط دستان خداوند.
مورد بعدی ترس از شکست خوردن و موفق نشدن توی ذهن من بود کا آره اگه نتونم اگه شکست بخورم بقیه چی میگن اگه شکست بخورم دیگه نمیتونم بلند شم و همین باعث شده بود که دست به هیچکاری نزنم اما وقتی با این مسیر آشنا شدم و روی خودم کار کردم و عزت نفس رو درون خودم پیدا کردم شروع کردم به حرکت کردن در مسیر علایقم و گفتم من شروع میکنم اگرهم شکست بخورم چیزی رو از دست ندادم بلکه تجربه کسب کردم و این نگاه و طرز تفکر باعث شده که اولا تصمیمات درست بگیرم دوما توی مسیر علایقم قدم بردارم سوما اگرهم اشتباه یا شکستی صورت بگیره سریع درسش رو بگیرم و به مسیر ادامه بدم.
مورد بعدی حرف مردم هست
من همیشه توی ذهنم فکر میکردم مردم دارن منو قضاوت میکنن اگه اینجوری بپوشم مرد چی میگن اگر فلان کار بکنم مردم چی میگن و این حرفا تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم این باور این دیواری که توی ذهنم ساختم رو که نمیزاره از زندگیم لذت ببرم و همش توی نقش بازی کردنم رو خراب کنم و خداروشکر موفق شدم و چقدر الان دارم راحت به سبک شخصی خودم زندگی میکنم و از زندگی لذت میبرم.
مورد بعدی ترس از نه گفتن که هنوز که هنوزه باواینکه خیلی روی خودم کار کردم ریشه هاش هست به قول استاد پاشنه های آشیل همیشه با ما هستن و باید حواسمون باشه که نزاریم رشد کنن و این ترس از نه گفتن اینقدر در من زیاد بود که شده بودم بادی به هر جهت و باید همش به ساز این و اون میرقصیدم و از خودم زندگی نداشتم چون میترسیدم اگر بگم نه ناراحت میشن و زشته و من مدیون اون آدمم و این آدمه فرق میکنه و از این حرفا که خداروشکر با کار کردن روی خودم و شناخت خودم تونستم ابن دیوار رو فروبریزم وواین ترس رو کنار بزارم و برای شادی و حال خوب خودم زندگی کنم.
سلام و عرض ادب خدمت دوستان عزیز و استاد گرامی.
تمرین:
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
استاد عزیز من در پاسخ به این تمرین باید اینو بگم که در زندگی بنده یک عضو خانواده معلول وجود داره که خواهرم هست و من 12 سال از ایشون بزرگترم و ما هم همین دو تا فرزند هستیم.
سال 82 وقتی که مادرم ایشون رو باردار شدن یه روز که از مدرسه برمیگشتم به خونه و کلاس چهارم ابتدایی بودم مادرم به من گفتن که من و بابا تصمیم گرفتیم که برای تو یه خواهر یا برادر بیاریم که تنها نباشی، خوب باید بگم که من هیچ وقت نگفته بودم که خواهر یا برادر میخوام و نه احساس تنهایی کرده بودم و همیشه انقدر با خودم در صلح بودم که برنامههای زیادی داشتم بازی میکردم کلاسهای مختلف زیادی میرفتم و بسیار انسان پرشور و شوقی بودم به طوری که همواره در حال آموختن کشف زندگی و لذت بردن بودم. درسم خوب بود و بدون تلاش خاصی شاگرد اول بودم در حوزه هنر، خوشنویسی و ورزش فعالیت میکردم مسابقات هنری و ورزشی شرکت میکردم و بسیار بسیار موفق بودم و راضی از زندگیم. اما وقتی که مادرم این حرف رو بهم زد از همون لحظه احساس مسئولیت کردم و همگی با هم منتظر این عضو جدید خانواده موندیم اما خب من همچنان احساس خاصی نداشتم و به کار و زندگی خودم هم میپرداختم. تا ششم فروردین 1382 که روز تولد خواهرم فرا رسید و من مثل هر عضو خونواده که وقتی فردی بهشون اضافه میشه خوشحالن جشن میگیرند یک مهمونی ترتیب دادم خونه رو تزیین کردم و منتظر خواهرم موندیم که با مادرم از بیمارستان برگردند اما دیدم که مادرم خودشون برگشتن و بسیار ناراحت هستند گویا در زمان زایمان ایشون دچار زایمان سخت شدند و به دلیل محدودیت پزشکی در زمان نوروز و کمبود امکانات یا هر دلیل دیگهای خواهرم که یک جنین سالم بود در حین تولد دچار آسیب شد.
به هر حال زمان گذشته و ایشون از بیمارستان اومدن و ما همه سعی کردیم مثل یه خونواده عادی این بحران رو مدیریت کنیم و هوای خواهرم و مادرم رو داشته باشیم و من از 12 سالگی شدم یه جورایی مادر یک فرزندی که معلولیت داره شدم به خاطر اینکه مادرم همزمان دچار افسردگی بعد از زایمان شده بود و من یک دفعه بار مسئولیت زیادی از جمله انجام دادن بسیاری از کارهای خونه صدای گریههای شدید شبانه روزی یک فرزند در خانه و مراقبت و نگهداری به صورت گروهی از ایشون رو روی شونههام حس کردم اما بسیار بچه قوی بودم و هستم و سعی میکردم که همزمان درسامو بخونم تا دیر وقت شب بیدار میموندم خواهرم رو مراقبت میکردم و نکات دیگهای که لازم به عرض نیست. فقط یکم نمره معدلم اون سال پایین اومد و من همچنان همیشه شاگرد ممتاز کلاس بودم فقط بار مسئولیتهام زیاد شده بود زمان گذشت و ما تلاش میکردیم برای زندگیمون مادر پدرم برای بهبود روابطشون برای مراقبت از فرزندشون و همه اینا تا زمانی که دانشگاه رفتم و تحصیلات عالی در رشته معماری در شهر تهران داشتم و البته این میون هر هفته برگشتم خونه تا در مراقبت از خواهرم هم به خونواده کمک کنم دیواری که برای خودم ساخته بودم این بود که همیشه احساس میکردم باید مراقب ایشون باشم حتی وقتی که درسم تموم شد و موقعیت شغلی هم در تهران داشتم تصمیم گرفتم که برگردم قم و از خواهرم مراقبت کنم و به خونواده کمک کنم چون دوباره در اون زمان هم ایشون نیاز به مراقبت شدیدی داشت به هر حال برگشتم هر روز ایشون رو کلاس میبردم گفتار درمانی کاردرمانی کلاس نقاشی و غیره همزمان هم مشغول کار شدم در قم در پروژه ساختمانی فعالیت میکردم اما همیشه خواهرم برام اولویت داشت و من که شاگرد اول دانشگاهمون هم بودم تبدیل شده بودم به یک پرستار تمام وقت برای خانواده و ویژه خواهرم میدیدم که بار مسئولیت خونوادهام روی دوش من میفتاد از جمله انجام دادن خریدهای خونه و خیلی مسائل دیگهای که باعث میشد روند زندگی شخصی خصوصی خودم چه در حوزه روابط چه در حوزه کاری و علاقه و حرفهام تحت شعاع قرار بگیره البته اینو باید بگم که خواهرم با همه محدودیتهاش تبدیل شد به یک نقاش و یک نمایشگاه هم برگزار کرد و یک نمایشگاه هم برگزار کرد اما من روند پیشرفتم کند شد و در واقع تقصیر خودم بود که احساساتم چیره میشد بر منطقم نمیتونم بگم چه روزها و شبهای بیشماری بود که من غصه و اندوه میخوردم و نمیفهمیدم که چرا همکلاسیهام انقدر شادند و زندگی رو اونقدر شاد نمیدیدم زندگی رو اینجوری میدیدم که باید براش تلاش کرد و تقریباً هم هیچکس منو درک نمیکرد از همکلاسیها و هم اتاقیهام و اونا هم احتمالاً فکر میکردند که خب من آدم بسیار جدی هستم البته شور و شوقی که از کودکی داشتم همیشه در وجودم بود ولی خب تحت تاثیر قرار گرفته بود با مدیریت بحران و مسائلی که در زندگیم پیش اومده بود به واسطه خواهرم. اینجا باید بگم که من بسیار ایشون رو دوست دارم و بهش علاقه دارم و مثل پاره تنم میمونه بسیار ازش چیز یاد گرفتم از تعهدش تلاشش برای زندگی و زنده ماندن تعصبی که به انجام دادن هزار تا کار داره و شور و شوقی که در وجود ایشون هم هست. بعد از تموم شدن درسم تصمیم داشتم به یک کشور پیشرفته برم البته این تصمیم از بدو ورود به دانشگاه بود که اون چیزی که میخواستم نبود با همه اینکه بهترین دانشگاه قبول شده بودم پس زبان آلمانی میخوندم که مهاجرت کنم به آلمان و ادامه درس معماریم رو در اون کشور که پیشرفتهتر هست بخونم، اما نتونستم از پس نجواهای ذهنم بر بیام و تصمیم گرفتم که از ایشون مراقبت کنم. این ادامه پیدا کرد تا زمانی که من 26 سالم شد و اولین باری بود که احساس میکردم دارم جوونیم رو از دست میدم به خاطر نگهداری از خواهرم و اولین باری بود که برای من پیش اومد که منت بزارم سر ایشون برای اینکه ازش نگهداری میکنم و مراقبت میکنم چون تا قبل از اون هیچ وقت اینطوری به قضیه نگاه نکرده بودم و به عنوان یک پیشامد نگاه میکردم اما اولین باری که شروع کردم به منت گذاشتن با خودم خیلی به فکر فرو رفتم و تصمیم گرفتم که عوض بشم و تغییر کنم و تبدیل نشم به فریبایی که به علایق و خواستههاش توجه نکرده به هر دلیل عامل بیرونی و خودم رو در آینده با اهرم رنج و لذت دیدم که تبدیل میشم به یک انسان افسرده که به یک عالم از خواستههاش نرسیده.
همونجا بود که تصمیم گرفتم تغییر کنم از خدای مهربونم کمک خواستم از بچههای سایت کمک خواستم و در بخش عقل کل موضوع را مطرح کردم و دوستانی به من پاسخ دادند و گفتند که تو نمیدونی پلن خداوند رو! خداوند همه موجودات رو به وجود آورده و هدایتشون میکنه فریبا… تو نمیتونی جای خداوند رو بگیری و من اونجا آگاه شدم به اینکه من میخوام خدایی کنم برای خونوادم و خواهرم در حالی که زندگی خودم رو دارم نابود میکنم و ازش بهرهمند نمیشم.
همونجا بود که چشمهام باز شد و تصمیم گرفتم مهاجرت کنم کارهای خواهرم روی غلطک افتاده بود تصمیم گرفتم که بسپرمشون به مادرم بقیه مسیر رو و به پدرم از سر راهشون کنار برم و به زندگی خودم بپردازم چون من نمیخوام یک انسانی باشم که بعداً منت بزارم سر خونوادم که من به خواستههام نرسیدم. خیلی خیلی برام این کار دشوار بود اولش اما با شجاعت و دلیری که از خودم باز میشناسم تونستم این کارو انجام بدم مهاجرت کردم به تهران و در تمرین های قبلی چگونه تغییر در آغوش بگیریم گفتم که چقدر خداوند به من کمک کرد چه مهاجرتهای آسونی داشتم چقدر پیشرفت کردم و چقدر خونواده من هم پیشرفت کردند پدر و مادرم یک تیم شدند روابط بینشون بهتر و قویتر شد به خواهرم بهتر دست رسوندند خود خواهرم خودش مستقلتر شد اون خواهر لوس و نق نقوی که بود تبدیل شد به یک فردی که مستقلتره تصمیمات بهتری برای زندگیش میگیره دیگه برای ورزش کردن نباید مجبورش کرد خودش خواست به پیشرفت داره و بینهایت موهبت دیگهای که در زندگی من و در زندگی خانوادهام و خواهرم ایجاد شد.
این تصمیمی بود که من گرفتم بهش متعهد شدم و خداوند هم هیچ وقت روی منو زمین ننداخت و به بهتر از اون چیزی که فکر میکردم من و خونوادم رو هدایت کرد و الان همه ما انسانهای خوشحالتری هستیم پیشرفت کردیم هر کسی با هر شرایطی که داشته چند قدم از من قبلیش بهتر و بهتر شده و همینطور جهان داره ما رو هدایت میکنه روابط بین من و خونوادهام و خواهرم بسیار بسیار بهتر شده و ما به عنوان یک خانواده فوق العاده زبانزد خاص و عام هستیم.
به نام خداوند بخشنده مهربان
باران:
سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و همه دوستان در این پروژه عالی.
زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
استاد من وقتی که تازه با شما آشنا شدم فایل ها رو مرتب گوش میدادم بعد دوره 12قدم که شروع کردم اولین دوره بود و چه نتایجی گرفتم از اون دوره بی نهایت عالی و تاثیر گذار بود ،من همیشه ترس داشتم تنهایی برم مسافرت مسافت طولانی رو رانندگی کنم ،همیشه باید همسفر باهام بود و مطیع جمع باشم و ترس داشتم گفتم تنهایی یه زن چطور بره مسافرت این همه مسافت و رانندگی کنه ،تا اینکه یه روز بهم الهام شد برو شمال باران ،نجوا میگفت نه نرو تو نمیتونی بیخیال شو ،اگه وسط جادمشکلی برات پیش اومد چی ،اگه ماشینت خراب شد چی ،این کارو نکن نرو و قلبم میگفت برو ،ترس نجوای شیطانه ،ایمان خودتو نشون بده تویی که همش میگی من ایمانم به خداست الان نشون بده تو عمل نه حرف ،و یاد حرفتون افتادم استاد ایمانی که عمل نیاره حرف مفته ،استاد با ایمان کامل با توکل به خدای مهربان رفتم،نگم از معجزه های اون سفر ،از ادمای خوبی که خدا سر راهمون قرار داد ،از حس ارامش ،از رزق خدای مهربانم ،از خوابی که اونجا دیدم شما خوابم بهم گفتی دوره احساس لیاقت بخر و چه نتایجی من از اون دوره گرفتم خدایا هزاران مرتبه شکرت ،استاد من اعتماد بنفسم خیلی رفت بالا تو دل تاریکی شب هم رانندگی طولانی کردم و اشک میرختم میگفتم خدایا من سرسوزنی ناراحت نیستم خوشحال ترینم چون تو کنارمی ،مراقبمی ،ایمانم قوی تر شد ،وبلعث شد امسال هم مسافت خیلی طولانی تر از پارسال برم مسافرت ،من به خودم تعهد دادم که باران باید پا بذاری تو ترس هات باید ایمان خودتو نشون بدی ،و به لطف الله و آموزه های شما استاد عزیزدلم من به ترسهام غلبه کردم و الان اعتماد بفسم بالاست براهرجایی بخوام میرم و هیچ ترسی ندارم خداروشکر .
استاد عزیزم خیییلی سپاسگزارم ازت بخاطر همه آموزه هات بی نظیرن .
در پناه خدای مهربان باشید .
خدانگهدار.
سلام به استاد عزیز
و همه همراهان گرامی
من در دو روز گذشته
متمرکز شدم روی ویژگیهای مثبت خودم
و میبینم که خداوند چه نعمتهای گرانبهایی
به من داده. ودر این سالها چه تغییرات زیاد و مهمی کردم خدایا شکرت
آیا این نعمت کمی هست، که دیگران دوست دارند واحترامت میگذارند و به شما اعتماد میکنند.
آیا این رحمت خداوند نیست بر من که دوست دارم توحیدی باشم و هر کاری که میکنم اول به خداوند وقوانین او فکر میکنم و بعد انجامش میدهم؟!!
آیا این رحمت خداوند نیست که من میتوانم گرههایی باز کنم که صدها نفر رفتند باز کنند به بنبست خوردند و بعدش اومدن سراغ من؟؟؟!!
آیا این رحمت خداوند نیست،در هر جمعی که گاهی صدها نفر هستند من صحبت میکنم
سکوت مطلق برقرار میشود؟ ؟!!!
آیا این رحمت خداوند نیست که من با این
سایت الهی آشنا شدم و عضو هستم
با این دوستان توحیدی دارم ادامه مسیر
میدهم؟؟!
و هزارن نعمت دیگری که خداوند به من داده.
اگر خوب نگاه کنیم میبینیم که خداوند نعمت های
خیلی زیادی به ما داده ولی گاهی عینک ما غبارآلود میشود وهمه چیز را تار وتاریک میبینیم.
خدایا همیشه همراه من باش که از مسیر منحرف نشوم چون شیطان درون دست بردار نیست
و با بازیهای جور واجور خودش ما را از مسیر تو
دور میکند.
باشد که در پیشگاه تو سربلند باشم.
استاد جان شما و همه دوستان
را دوست دارم.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم خانم شایسته ی نازنینم وتک تک دوستان عزیزم
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
توزندگی من بزرگترین دیوار ذهنی من موضوع جدایی از همسرم بود .ووقتی باقانون آشنا شدم همیشه به خودم میگفتم اگر من بتونم این ترس وازش بگذرم خیلی بزرگتر میشم خیلی رشد میکنم ……
خیلی ازاین موضوع ترس داشتم……
(ترس از اینکه پولی ندارم پشتوانه مالی ندارم ،ترس از اینکه ممکنه بعدها بچهام منو نپذیرن وسرزنشم کنن ،ترس ازنگاه مردم به یک خانمی که جدا شده و ممکنه ازش سواستفاده بشه ،ترس از اینکه خونه ندارم ،کارندارم ،ترس از اینکه همسرم اذیتم کنه ونخواد من جدا بشم ،ترس از اینکه تنها بمونم کسی منو نخواد ومن بخاطر آنتخابم سرزنش بشم که کار درستی انجام ندادم ،چون در هر حال من مادرم وباید تحت هر شرایطی کوتاه بیام به خاطر بچهام و…….)
اما با گوش دادن به دوره دوازده قدم حدود دوسال به صورت جدی و متعهد گفتم من میخوام زندگیم تغییر کنه اگه استاد جان تونسته و اینهمه بچهای دیگه نتیجه گرفتن منم حتما میتونم فقط باید روی باورهای درست کارکنم
وسعی کنم توی تمام ابعاد هرروز یک درصد خودمو بهبود بدم واصلا عجله نکنم
چون استاد میگه این باورها یک شبه بوجود نیومده که یک شبه هم تغییر کنه
باشه منم انجام میدم من اینهمه سال به روش خودم زندگی کردم نتیجه اصلا خوب نبود
حالا میخوام با روشی که استاد میگه پیش برم
وخدا خودش شاهد که چقدر زندگی من در تمام ابعاد تغییر کرد
از روابط داغون خودم با همسرم بگیر با مادرم با خانواده همسرم با بچهام خیلی بهتر شدم
آروم شدم درامدمون رشد کرد زندگی بهتر شد آرامش پیدا کرده بودم درونم چنان احساس خوب وارامشی داشتم که تا باحال در عمرم چنین تجربه آیی رو نداشتم
کم کم عزت نفسم خودباوریم احساس ارزشمندیم تقویت شد
ایمانم به خدا وند بهتر شد
ویک روز تصمیم گرفتم پاموفراتر از نقطه ی امن زندگیم قرار بدم واز زندگی که سالها دوست داشتم بیام بیرون .بیام بیرون
وانجامش دادم
چون من ترس زیادی از همسرم داشتم اما به لطف آموزش استاد یاد گرفتم به هیچ انسانی توزندگیم قدرت ندم
ویاد گرفتم تنها قدرت مطلق درزندگی من فقط خداست
و تنها نیرویی که داره حمایتم میکنه هادی منه پشتیبان منه خداست
من خدارو باور کردم من به خداوند ایمان آوردم واین عشق درونی رو خیلی دوست دارم
اینکه فقط فکر میکنم من به خداوصلم اینکه میبینم چقدر زیبا بامن صحبت میکنه ازبینهایت نشونه واضح که قابل درک برام و داره ساده و روان هدایتم میکنه بیشتر عاشقش میشم
اون روزی که میخواستم تصمیم بگیرم ازخون بیام بیرون وقتی باخدا صحبت میکردم ومیگفتم بهم بگو کی قدم بردارم
بهم گفت :برو توازادی تو همین العانم آزادی رهایی برو ومن هستم
من بازم یه کوچولو ترس داشتم بهش گفتم بچهام چی گفت اونها همین العانم بدون تو دارن زندگی میکنم
آیا تواین مدت که توسر کار بودی کاری براشون انجام میدادی گفتم نه درست میگی .
اون احساس عمیق ازاطمیانی که خدا بهم داد و گفت برو دیگه فهمیدم وقت رفتن وانجامش دادم
درسته خیلی ترس داشتم ولی گفتم من خدای درونم رو دوست دارم خواسته هایی دارم که پرداخت بهاش اینه پاروی ترسهام بزارم
وانجامش دادم وخدا کمکم کرد ومن العان حدود سه ماه ونیم داره میشه از همسرم جدا شدم وجدا زندگی میکنم
واینو هرباربه خودم میگم بااین باورهای خوب وایمانی که العان دارم به کمک خدا زیباترین زندگی رو برای خودم خلق میکنم
ومن در مسیر انجامش هستم
خدارو سپاسگزارم که حامی هادی وپشتیبان منه مراقب منه ومنو آسان کرده برای اسانیها
خدا بهم سلامتی داد وقتی بیمار ورنجور وناامید بودم
خدا بهم آرامش داد وقتی احساس تنهایی میکردم واحساس ناامیدی داشتم
خدا بهم امیدداد ومنو با استاد عزیزم آشنا کرد
منو به مسیر ورزش هدایت کرد
وبهم قدرت و انگیزه وشهامت داد تا برای خواستم قدم بردارم حتی کوچیک
خداهدایتم کرد با آدمهای خوب آشنا شدم توزمینه ورزش که بهم کمک کردن
وبازهدایتم کرد برای مربی شدنم
خدا به کار همسرم برکت بخشید تا من راحتر برم و آموزشهای دورهای مربیگری رو ببینم
خدا برام باشگاهی اماده کرد ازطریق بینهایت دستانش
بهم کارداد از درآمد صفر بهم بیست برابر وبیشتر درآمد داد
خدا بهم اعتبار وابرو بین مردم داد
خدا بهم عزت داد بهم ارامش وزندگی آرام داد
ازاون زندگی منو آورد بیرون بهم جا و مکان تمیز مرتب وبسیار عالی داد وخیلی زیبا و سرسبز
خدا بهم عشق داد خدا همه کسم شده خدا بهم یادداد فقط روی خودش حساب کنم فقط از خودش بخوام فقط اونوصدا بزنم
خدا بهم یادداد روی هیچ کسی حتی خودم حساب نکنم
خدا بهم یادداد فقط نگاهم به دست خودش باشه کافیه بهش سفارش بدم امروز نه فردا نه حتما چند روز دیگه اون خواسته میاد توزندگیم
خدا بهم نشون داد مسیر درست کدومه ازطریق استاد عباسمنش توحیدی وباایمان که بهترین دستان خدا توی زندگی منه ومن تا آخر عمرم سپاسگزارم شما هستم استاد جان خانم شایسته ی عزیزم
من واقعا خوشبختم که تواین مسیر هستم و خالق زندگی خودم هستم و هرروز دارم توی تمام ابعاد زندگیم بهتر میشم
خدارو شکر که این کامنت رو نوشتم خدارو شکر آمدم سایت خدارو شکر که ارزش خودمو درک کردم وخدای واقعی رو شناختم توزندگیم
خدایا کمک کن تومسیر درست ثابت قدم باشم و هرروز ایمانم بهت قوی تر بشه
خدایا مارو به راه راست هدایت کن راه کسانیکه به آنها نعمت داده آیی نه راه گمراهان وغضب شده گان خدایا تنها ترو بندگی میکنم و تنها ازتو یاری میجویم ای مهربانترین مهربانان …..
در پناه الله یکتا باشیم
«إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ»
خدا حال هیچ قومی را تغییر نمیدهد، مگر آنکه آنچه در نفسهایشان است را تغییر دهند. (رعد/11)
«وَأَن لَّیۡسَ لِلۡإِنسَـٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ»
برای انسان جز نتیجه تلاش خودش نیست. (نجم/39)
«هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّی»
هرچه هست، از فضل پروردگار من است. (نمل/40)
سلام به استاد عزیز، خانم شایستهی مهربان و تمام دوستانی که مثل من در مسیر شناخت خالق و خودِ حقیقیشان قدم میزنند
راستش…
دو سالی هست که دارم دورهها رو گوش میدم، تمرینها رو انجام میدم، تغییر میکنم؛
اما این جلسه یه جور خاصی بود واسم
انگار یک صدای قدیمی در درونم بالا آمد و خیلی شفاف بهم گفت:
«شکوه… تو مسئول زندگیات هستی. نه گذشته، نه خانواده، نه کارمند، نه دولت. فقط تو.»
و من در یک لحظه فهمیدم که سالهای زیادی، هر وقت نتیجه دلخواهم را نمیگرفتم،
گوشهای در ذهنم دنبال مقصر بود.
نه اینکه بگم دیگری بد است…
ولی یکجایی در ناخودآگاهم زمزمه میکرد:
«اگر فلانی درست رفتار میکرد… اگر شرایط بهتر بود… اگر من حمایت میشدم…»
اما این فایل…
با جمله اولش تمام این زمزمههای قدیمی را منفجر کرد:
تو فقط چیزی را میتوانی تغییر دهی که بپذیری خودت خلقش کردهای.
یهو به خودم گفتم:
«شکوه… اگر تو با باورهایت این شرایط را ساختی،
پس میتوانی با باورهای جدید، شرایط جدید خلق کنی.
این اتفاق، نه تهِ خط است… بلکه شروع توانمندی توست.»
من همیشه آدم تلاش بودهام.
زحمت کشیدم، کار کردم، جنگیدم…
اما یک چیز را دیر فهمیدم:
تا وقتی مسئولیت را نمیپذیری، تلاشها فقط تقلا هستند، نه خلق موفقیت و چیزی تازه
زمانی نتایج زندگیام متحول شد که دست از جملههایی مثل:
«چرا همه من را اذیت میکنند؟»
«چرا هیچکس به اندازه من متعهد نیست؟»
«چرا دنیا سنگ جلوی پای من میاندازد؟»
برداشتم و گفتم:
«باشه… خودم ساختمش. پس خودم هم درستش میکنم.»
همان لحظه، یک نیروی خیلی عجیب وارد زندگیام شد—
یک “اقتدار درونی” که همیشه در من بوده ولی نمیدیدمش.
احساس کردم دیگر نیازی به جنگیدن با دنیا ندارم…
فقط باید روی خودم کار کنم.
من نیازی ندارم دنیا را تغییر بدهم،
من فقط باید ارتعاشم را تغییر بدهم
این جمله، نقطه پایانِ جنگ با دیگران است…
و نقطه شروعِ صلح با خود.
در بخشی از فایل، آرام از مسیری گفت که با تعهد مداوم به تغییر طی کرده:
بیدار شدن ساعت 4 صبح، نوشتن، تمرین، گوش دادن…
بدون اینکه دنبال نتیجه فوری باشد.
من انگار خودم را دیدم—
همان سالهایی که فقط دنبال نتیجه بودم،
نه فرایند…
نه رشد…
نه ساختن باورها.
و همانجا فهمیدم:
«نتایج بزرگ محصول اتفاقهای بزرگ نیستند؛
نتایج بزرگ محصول استمرار آرام، نادیدنی و روزمرهاند.»
خیلی از ما وقتی نتیجه را نمیبینیم، کل مسیر را زیر سؤال میبریم.
اما امروز یاد گرفتم:
نتایج، فقط به اندازه تعهد ما ظاهر میشوند.
نه اندازه آرزوهای ما
نه دعاهای عجولانه ما
نه زخمهای گذشته ما…
مسئولیت = آزادی
وقتی مسئولیت را میپذیری،
یک اتفاق خیلی عجیب میافتد:
دیگر هیچکس تو را اسیر نمیکند.
دیگر نمیترسی کسی تو را ترک کند.
دیگر نمیترسی یک پروژه خراب شود.
دیگر نمیترسی یک فرد به وعدهاش وفا نکند.
چون میدانی:
پول من، آرامش من، موفقیت من،
از هیچ انسانی نمیآید.
از خدا میآید.
«وقتی من یک قدم برداشتم، خدا هزار قدم آمد.»
با تمام وجودم این جمله رو حس کردم…
چون من این را زندگی کردهام
نه یک بار—بارها.
خدایا…
این جلسه مثل آینه بود.
جای زخمی را نشانم داد که خودم نمیدیدم.
دیگر دنبال مقصر نمیگردم.
دیگر دنبال نجاتدهنده نمیگردم.
دیگر دنبال تأیید نمیگردم.
من خالق زندگیام هستم.
و تو همراه منی.
اگر نتیجهای را دوست ندارم،
باورهایم را تغییر میدهم.
اگر رابطهای رنجم میدهد،
فرکانسم را تغییر میدهم.
اگر درآمدی متوقف شده،
ارتعاشم را بالا میبرم.
و یقین دارم:
وقتی من اولین قدم را بردارم،
تو هزاران قدم به سویم میآیی.
خدایا شکرت برای این مسیر،
برای این آگاهی،
برای این استاد،
و برای همه چیزهایی که بهزودی در زندگیام خلق خواهد شد…
بسم الله الرحمن الرحیم
لطفا پرررر انرژیییی بخون:))
سلام شکوه عزیزم
سلام جانِ جانانم
سلام رفیق روزهای روشنم
سلام به روی ماهت
من خیلی دوستتتت دارم
من یادم نمیره کسی رو که منو با خدا آشتی داد
من یادم نمیره کسی رو که نوشته هاش در روزهای تیره و تار زندگیم شد چراغ راهم ، شد مرهم زخمام،
یادم نمیره کسی رو که خدا به شکل نوشته هاش برام ظاهر شد
شکوه من خیلی دوستت دارم
وقتی اسمت یادم میفته پشتش خدا یادم میفته بی چون و چرا !
شما لطف بزرگی در حقم کردین
که هیچ وقت فراموشم نمیشه
دوره عشق و مودت من رو بیدار کرد
گاهی میزنم جاده خاکی امممما خدا همیشه حاضر بغلش برام بازه قربونش برم
دوره عشق و مودت من رو از اون حالت درماندگی در آورد
یه آرزویی داره میسازه که دلش فقط به خداش خوشه
شکوه به اللهی که میپرستم قسم ، هیچچچچچچ چیز در این دنیا اون لذتی رو که با حسِ داشتن خدا دارم رو بهم نمیده هیچچچچ چیززززز اون عشق خالصه اون مسکن تمام دردامه
الان داشتم تو آشپزخونه راه میرفتم و شاید برات خنده دار باشه ولی با ذوق و شوق داشتم قربونه صدقه شما میرفتم تحسینت میکردم خدا رو شکر میکردم که منو در مسیر شما قرار داد و ذوق و شوقم چندین برابر شد بعد گفتم چه کاریه دختر بدو بریم براش بنویسم و با قلبی باز در کنار عشق ابدیم خدای خوبم دارم برات مینویسم جانانِ من …
به قول استاد عاشقتم من
همیشه کامنتاتو میخونم ، برات دعای خیر میکنم
تحسین میکنم تسلطت بر روی قرآن رو ، تحسین میکنم شجاعتت در ایجاد کسب کار رو
ماشاالله بهت
بِسْمِ اللَّهِ الْوَدُودِ، الَّذِی جَعَلَ الْقُلُوبَ تَتَذَکَّرُهُ بِذِکْرِ أَحِبَّائِهِ
آرزو نازنینم
جانم چه نوشتی… چه کردی با دلم…
قلمت پر از عشق بود، پر از نور، پر از حضورِ خدا……
باورم نمیشد کسی با این اندازه لطافت و صداقت از عشق خدا بنویسه و اسم منو هم لای اون عشق بیکران بیاره….
وااااای چی گفتی به من ……
«وقتی اسمت یادم میفته، پشتش خدا یادم میفته»
انگار صدای اذان اومد از آسمون دلم…
چون قشنگتر از این جمله نمیشه هدیه گرفت.
آرزو قشنگم، من کاری نکردم…
فقط مثل خودت، یه روزی وسط تاریکی، یاد گرفتم نور رو صدا بزنم.
و حالا میبینم همون نور داره از قلب تو میتابه،
از کلماتت، از عشق خالصت، از ایمان قشنگت.
تو خودت چراغی شدی برای من و دیگران، همونطور که خدا خواست……..
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ… یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ»
خدا نور آسمانها و زمین است… و هر که را بخواهد، به نور خودش هدایت میکند.
و تو، آرزو جان، از اهل نوری
میدونی چیه؟
وقتی آدم یکی رو به یاد خدا میاره، یعنی دلهاشون از یک جنس شده.
از جنس عشق، از جنس یقین، از جنس اون نوری که از خودشونه اما مال خودشون نیست.
دلم میخواد همینجا بنویسم:
خدایا شکرت برای دلهای زندهای مثل آرزو،
که حضورشون نشونهی زنده بودن عشق تو روی زمینه.
برات دعا میکنم همیشه این اشتیاقت، این ایمان داغ، این عشق بیقید و شرط به خدا در وجودت زنده بمونه.
و زندگیت پر بشه از «یاد خدا» در هر نگاه، در هر لبخند، در هر لحظه…..
با تمام عشقم مینویسم:
منم دوستت دارم، آرزو خدادوست من.
و بهت میگم: تو خودِ عشق خدایی که روی زمین راه میری.
به نام الله بخشنده و بخشایشگر
سلام به استاد جان به مریم خانوم عزیز
و همه ی بچه های سایت
5 سال پیش بود که به خاطر ارتباط عمیقم با خداوند
تمرکز روی خودم
کار کردن روی خودم
مطالعه ی کتاب
گوش کردن پادکستها
و تمرکز لیزری روی کسب و کار پدرم
به چنان حدی از قدرت و اعتماد به نفس و خود باوری رسیده بودم که باور داشتم میتونم جهانی بشم
اون موقع عاشق رشد و گسترش کسب و کار پدرم بودم که مدتی بود رهبری بخش زیادی از کسب کار به دست من بود
تا جایی که حتی پدرم رو هم من داشتم مدیریت میکردم که واقعا از یه جایی به بعد برام کار دشوار و انرژی بر شده بود
این قدر به خدا متصل بودم که همه چیز برام داشت عالی پیش میرفت
هم توی کسب وکار هم توی ارتباطاتم هم توی ورزشم
ولی بیشتر تمرکزم روی کسب و کار بود
به لطف و یاری خدا و باور ها
بدهی های کسب وکار پرداخت شده بود
روی سود دهی و افزایش سرمایه بودیم
خداوند بهم یک ماشین خارجی عالی داده بود که گفتم تو کل فامیل اولین ماشین خارجی بود که اونم منی که تقریبا از همشون کوچیکتر بودم خریده بودم
و الان کاااااملا متوجهم که اون عزت اون برکت اون ثروت فقط و فقط به خاطر اتصالم به خداوند و کار کردن روی باورهام خوندن کتاب گوش کردن به فایلهای صوتی افراد موفق بوده
به حدی قوی شده بودم و عزت مند که فقط داشتم تک نفری رو به جلو حرکت میکردم
نماز هام یک دقیقه دیر نمیشد اینقدر من عاشق ارتباطی بودم که با خداوند برقرار میکردم و عاشق قدرتی بودم از این ارتباط میگرفتم
اما آروم آروم سروکله باور های مخرب و محدود کننده شروع شد
حس ترحم
حس دلسوزی
احساس گناه
تقریبا دوسال قبلش برادرم که فروشگاه دستش بود
به خاطر نتیجه ی نامطلوبی که ایجاد کرده بود و خب فروش قلب تپنده ی یک کسب و کاره ،و پدرم هم که داشت به چشم فرزندو پدری ودلسوری به این قضیه نگاه میکرد
خلاصه اتفاقات جوری شد که برادرم ول کرد رفت
و کل رهبری افتاد دست من و خدا
و من هم اصلا هیچ وقت تو زندگیم محدودیت رو شرایط نا بسامان رو قبول نمیکردم
چون ایمان خیلی بیشتر میچربید به اون شرایط نابسامان و همیشه به سمت بهتر شدن حرکت کردم
چون خدایی که من توی قرآن شناخته بودم و پندهایی که داده بود به اندازه ی ذره ای توش نا امیدی نبود ولی کلی هم با اون ایمان نتیجه گرفته بودم
خلاصه با همون ایمان و تکرار باورهای روبه جلو و امیدوار کننده توی ذهنم شرایط هر بار بهتر و بهتر و بهتر شد تا رسیدیم به همون شرایط بالا که توضیح دادم ،تقریبا در مدت زمان دو ساله
،
من حس ترحم و دلسوزی نسبت به برادرم گرفتم
و یه جورایی از طرف پدر و مادرم هم این به من القا میشد
حالا که همه چی عالی شده بود
اون حس ترحم که آخی بچم آخی داداشم گناه داره
برگرده اینجا
و از این باورهای دری وری
خود من که یک حس گناه مسخره اومده بود سراغم که انگار مثلا من باعث شدم اینا برن
خلاصه این افکار و این احساسات
و در واقع این شرک ورزیدن ها
باعث شد که برادرم و همسرش دوباره برگردن تو کسب وکار
و دقیقا در همون پوزیشنی که قبلا دستشون بود
و نمیدونم انصافا من اون موقع چی فکر میکردم با خودم و چطور من فراموش کرده بودم که ما چه تجربه ای از دو سال قبلش داشتیم
اما قدرت اون باورهای مسخره تو ذهن و قلب من بیشتر بود
و اومدن و همه چیزو برای خودم سخت کردم
همه ی اون رشته هایی که بافته بودم داشت از بین میرفت
اون رهبری قوی مشتریان و تولید
اون اعتمادی که ساخته بودم
اون صداقتی که توی برخورد با مشتری ها داشتم
و
هر بار هم که سعی کردم کنترل کنم نشد که نشد
هر بار گفتم بابا بحث کسب و کار با بحث پدرو فرزندی و این داستانا فرق میکنه مهم نیست پسرت باشه بچت باشه همسرت باشه
هیچی خلاصه اون حس ترحم که از لحاظ کسب و کاری اینطوری همه چیزو به هم ریخت
و بعد در لول بالاتر موقعی شد که من قصد خرید یک خونه رو داشتم
که اصلا به محض اینکه من تصمیم گرفته بودم این کارو انجام بدم
اصلا همه نگاها جوری رو من بود از سمت خانوادم که انگار من از مریخ اومدم
و اونجا هم قدرت اون باورهای مسخره تو ذهن من بیشتر از هدایت خداوند و عزتی بود که هر بار خداوند میخواست به من عطا کنه
و
کاااااملا میپذیرم که مشکل من بودم من ضعیف بود
که نمیتونستم روی حرفم روی تصمیم بایستم و به راحتی پدر و مادر روی تصمیمات من تاثیر میگذاشتن ،و اون باورهای محدود کننده هم قدرتش از همه چی توی قلب من بیشتر بود
رضااااایت پدر و مادر
و اینقدر این ضعف در من شدید بود که باعث شد من اون خونه ای که در حال معامله بودم حالا چه درست چه غلط
رو کنسل کنم و تو مرحله ی بعدی به درخواست پدر و مادر و ضعععععف خودم
بیام با برادری که قلبم فریاااااد میزد این کار اشتباه این شراکت اشتباهه ، با برادرم یک واحد آپارتمانی بزرگتر بخریم
و این اتفاق رخ داد
و من اون موقع اصلا نمیدونستم که خداوند با ما صحبت میکنه ، از طریق قلبم از طریق احساسم از طریق نشانه ها ،
و اصلا نمیدونستم و رفتارهای من تحت فرمان باورهای من هستن
واصلا نمیدونستم باور چیه
،
و ضربه ی نهایی رو وقتی خوردم که خداوند به خاطر همون عزت و احساس خوب و قدرتی که از ارتباط با خودش داشتم
یک دختری رو وارد زندگیم کرد که برای من خیلی طبیعی و عادی ، اما از نظر دیگر اعضای خانوادم
انگار یه اتفاق خیلیییی عجیبی این وسط رخ داده
دختری که همه ی دوستای اطرافم مثلا رؤیا و معجزه میدیدن ، اما برای من به خداوندی خدا هنوز رابطم با خداوند برام شیرین تر و لذت بخش تر از رابطه با اون دختر بود
دختری که ما اینقدر باهم هم فرکانس بودیم که همش خودمون تعجب میکردیم از این هم فرکانسی
و اینقدر به هم میومدیم که باررررر ها و بااااارها از طرف دوستامون این بازخورد رو دریافت میکردیم
دختری که به خاطر حس لیاقتی که داشتم درواقع جذب کرده بودم ، و حالا این طرفی که من در موردش صحبت میکنم خودش اومد و به من درخواست داد دوست داشت با من باشه
اون چند ماهی که کنار هم بودیم و تجربه هایی که داشتیم انگار 10 سال میشد که همدیگه رو میشناختیم
از ارتباط بسیار عالی و صمیمی خانوادش با من
از اول و کلاس اجتماعی خودش ،
اما اما
نتیجه ی اون شرک ورزیدن ها در اون مراحل قبلی اینجا باز هم کارو برای من سخت و پیچیده کرد و البته باززز هم ضعف شخصیتی خودم
که انگار تصمیمات و زندگی من هیچ اهمیتی نداشت و همه رومن میتونستم تاثیر بگذارن
من خودم خواستگاری اون دختر رفتم
تنها
و خانوادش کاملا تایید کردن و مشتاق بودن
به حدی که خود دوستم میگفت تا به حال بابای من اینطوری مسخ یه نفر نشده بوده میون این همه خواستار ثروتمندی که من داشتم
خلاصه بماند که چقدر از طرف مادرم خواهرم برادرم
که انگار آدم فضایی دیده بودن مخالفت دیدم
و منی که کل سرمایه همون خونه ای بود که با برادرم خریده بودم
وقتی این اتفاق افتاد و من درخواست کردم که بیاین خونه رو بفروشیم
همه بهم پشت کردن
و این نتیجه ی مشرک شدن خودم بود
نتیجه ی این بود که من رضایت پدر و مادرو بیشتر از رضایت خودم و پذیرفت هدایت خداوند میدیدم
و به جایی رسید که من مجبور شدم خودم اون رابطه ی عاشقانه و فوق العاده ای که لایقش بودم و خداوند به من عطا کرده بود رو تموم کنم
و اصلا تموم شد
اونم به خاطر ضعیف بودن و بی ایمان بودن خودم
.
و بعد نقطه ی عطف زندگی من شروع شد
خدارو صد هزار مرتبه شکر من تازه با استاد آشنا شده بودم تو اون دوران
و
به خاطر همون ایمانی که تو دلم هنوز نسبت به خدا داشتم
وارد مسیر توحید و یکتا پرستی شدم
وارد مسیر شناخت صحیح خداوند شدم
وارد مسیر شناخت نقاط قوت و ضعف های شخصیتم شدم
مدت کوتاهی طول کشید تا خودمو بتونم جمع کنم
چون خیلی گیج بودم
بد خورده بودم و خیلی سخت توان پاشدن از کف رینگ رو داشتم
اما مثل همیشه که هیچ وقت توی مبارزاتم کم نیاوردم و ادامه دادم
به لطف خدا
از جام پاشدم
زخم هارو التیام بخشیدن به کمک الله
و شروع کردم هدف گذاری
و اون انگیزه ها و تضاد ها و شناخت صحیح خداوند و قانون
باعث شد که هدفی که سالها تو ذهنم میچرخید و براش تلاش کرده بودم رو به طور جدی دنبال کنم
تنها چیزی بود که تونست منو نجات بده
و وارد مسیر قهرمانیم شدم و تونستم به بزرگترین دستاوردهای زندگیم توی ورزشم برسم قهرمان ایران بشم تو بوکس حرفه ای بازی کنم
تو این مسیر اعتماد به نفس و عزت نفس واقعی در من ساخته شد
خودمو شناختم هدفامو شناختم
مستقل شدم
کارهایی کردم که برای خیلی از اطرافیان و دوستانم حتی توی رؤیاهاشونم نبوده و حتی بهش فکر هم نمیتونستم بکنن
و یه جورایی به قدرت واقعی رسیدم
قدرتی که واقعا زلزله ی 8 ریشتری هم دیگه نمیتونه تکونش بده
شما میدونید من در مورد چه قدرتی صحبت میکنم
همون قدرتی که جهان رو خلق کرده
و به وجودش ذره ای شک ندارم
قدرتی که حتی فوت مادرم نتونست منو ذره ای تکون بده
قدرتی که نظر احدی دیگه توی زندگیم اهمیت نداره
قدرتی که از عشق میاد نه از غرور
قدرتی که از درون میاد نه از طبل تو خالی بودن
و این درخواست خودم بود
همیشه از خدا عزت و قدرت درخواست کردم
و اونم به من عطا کرد و هر بار هم داره بهم بیشتر میبخشه
حالا اینارو برای نوشتم
چون حالا که دوباره به اون حس قدرت رسیدم
دوباره دقیقا همون افراد دارن میان سمتم که دوباره اون حس دلسوزی وترحم و باهم بودن رو به من بدن
و اینجا نقطه ای هست که دوباره اگر من بخوام طبق اون باورهای قبلی عمل کنم و کوچکترین سهل انگاری بکنم
دوباره تمووووووووم اون باورها و شخصیتی که در خودم در این چندسال ساختم همش دود میشه میره هوا
اما الان شکر خدا شکر خدا
قلبم رو میفهممش احساساتمو درک میکنم
میفهمم که بهم خیر و شرمو الهام میکنه
خودم هم هنوز اشتباهاتی دارم
ولی
همین صبح زود حدود ساعت 5 از خواب بیدار شدم با اینکه دیر خوابیده بودم
و چون دیروز برادرم اومده بود دنبالم و داشت دوباره اون ضعف هاش و ناتوانی هاشو برای من میگفت و من تو حرف و تو ظاهر خب محکم بودم باز هم داشتم مثلا از سر همون نگاه دلسوزی و حالا اون شخصیت مربیگریم
داشتم با با زبونی میکردم و سخنرانی میکردم که آره من اینطوری کردم تو هم میتونی و از این حرفا
ولی قشنگ تا چشمامو ساعت 5 صبح از خواب باز کردم دیدم قشنگ داره اون حرفهای دیروز برادرم توی سرم تکرار میشه و انکار یک حس دلسوزی و حس مسئولیتی دوباره داره میاد سراغم در قبال پدر و خواهر و برادر
و همون لحظه دیدم انگار هدفام نیستن
انگار دوباره اینا برام مهم شدن
سریع شروع کردم با خودم صحبت کردن
یعنی خدا داشت باهام حرف میزد که ببین دوباره داری کج میریا
شیطان از همین روزنه ها وارد میشه ها
یعنی قششسششنگ حسش کردم صحبت خداوند رو
و همون لحظه گفتم خدایا شکرت ازت ممنونم که آگاهم کردی
و شروع کردم دوباره هدفامو به یاد خودم آوردن تا قلبم دوباره بره به سمت پاکی وذلالی
قلبم دوباره بهم گفت که اگر تو این جامعه بمونی علی
لههههههه میشی له
هیچی رو که نمیتونی تغییر بدی هیچ
خودتم دوباره میای پایین
چون اطرافت پرررررر هست از انسانهای ضعیف
از افرادی که خدا ناباور هستن
از افرادی که بی ایمانن و دارن تو کلییییی تضاد زندگی میکنن متحمل میکنن و هیچ قدمی برای بهبود شرایطشون بر نمیدارن
و اگر بمونی اینجا تو هم دوباره برمیگردی سر خونه ی اول
دیروز به قدری هوای اصفهان آلوده بود که لامصب هرچقدر سعی کردم تمرکز کنم روی نکات مثبت بازم از یک روزنه ای خودشو بهم نشون میداد
چون رفته بودم کوه صفه
این دماغام قشنگ داشت میسوخت
با اینکه من حالا اصلا تمرکزم جای دیگه ای بود و روی لذت بردن بود و روی فایل گوش کردن بود
اما اینا تضاااااده اینا نشونست برای تغییر
و خداوند داره هر بار بهم میگه انتخاب کن میخوای واقعا اینجا بمونی یا بری جایی که لیاقتشو داری ؟؟
هوای تمیز ، مردمان با ایمان و عزت نفس بیشتر،افراد ثروتمندتر و موفق تر
منی که اینقدر مدار و فرکانسم رفته بود بالا که واقعا توی استانبول احساس آرامش و پیشرفت میکردم و به هر طرف نگاه میکردم ثروت و فراوانی بود ،هوای بهشتی بود ، آب بود دریا بود آدمهای فوقالعاده بود نظم بود احترام بود
و دقیقا با همین باورهای حس مسئولیت و البته بی ایمانی الان دوباره برگشتم سر خونه ی اولم
فکر میکنم قوی هستم ، اما به خدا زورم نمیرسه هرررگز به یک جامعه ی 180 درجه متفاوت
و اگر بمونم قشنگ میدونم که له میشم خورد و خاک شیر میشم
و تمام این قدرتی که تو وجودم ساخته شده تخریب میشه
و من باید با همون فرمون روبه جلو حرکت کنم به سمت جهانی که افراد اطرافم افراد قوی و با ایمان و موفق هستن
چون خداوند به قلب من خواسته های من آگاهه و میدونه که چقدر من تشنه ی رشد و پیشرفت هستم میدونه که من چقدرررر انگیزه دارم برای تاثیر گذاشتن توی جهان میدونه که چقدر لایق هستم برای تجربه های متفاوت و فوقالعاده
اما داشتم مسیرو دوباره اشتباه میرفتم
داشتم دوباره با عقل خودم پیش میرم
و داشتم همون رفتار های قبل رو انجام میدادم
و همین صبح تصمیم گرفتم که دوباره همون دنده ی روبه جلو مو بزارم بالا
با تمام تمرکز با تمام قدرت
از خداوند هم کمک خواستم
که کمکم کنه فقط رو به جلو حرکت کنم
و من به اندازه ی پشیزی قدرت تغییر زندگی کسی رو ندارم
به اندازه ی پشیزی مسئولیت زندگی کسی به عهده یک من نیست
مسئولیت خوشبخت کردن یا بدبخت کردن کسی به عهده یک من نیست
و من فقط و فقط مسئول زندگی خودم و خودم و شخص شخیص خودم هست
هیچ برادری برای من موندگار نیست
هیچ دری برای من موندگار نیست
هیچ خواهری برای من موندگار نیست
هیچ رابطه ای برای من موندگار نیست
و تنها رابطه ای که همیشه برای من موندگاره
رابطه ی من با خدای خودمه
و رفتن مادرم هم اینوخیلیییی بیشتر به من درس داد و ثابت کرد که فقط و فقط خودت هستی خودت و مسئول زندگی خودت و خوشبختی خودت
همهی این روابط با یک بشکن زدن میتونه از بین بره
و مواظب باش اگر دوباره آدمها جای خدارو توی قلبت پر کنن، بدون که به بدترین شکل ممکن ضربه میخوری
و واقعا خدارو سپاسگذارم که بیدارم کرد و آگاهم کرد
و اتفاقا این برگشتنم هم باعث شد که همون یک ذره دل بستگی که به این محیط ها و فضاها و افراد داشتم
همون یک ذره هم از بین بره
نه به خاطر اینکه اونا مشکل دارن
نه اتفاقا من تو این مدت جز خیرو خوبی از کسی ندیدم
فقط دیدی که من دارم نسبت به آیندم نسبت به جهان نسبت به خودم
خیلییییییییی متفاوته واقعا با جامعه ی قلبی که توش زندگی میکردم
و انگار من هنوز اینو نپذیرفته بودم
که بابا
وقتی فرکانس تو افکار تو باورهای تو تغییر میکنه
تو نمیتونی اصلا توی محیط قبلی فضای قبلی آدمهای قبلی باقی بمونی
تو لااااااجرم هدایت میشی به جایی که باهاش هم فرکانسی
و انتخاب با توعه
میتونی اجازه بدی و هدایت بشی
میتونی تسلیم اون افکار و باورهای محدود کننده بشی
میتونی بمونی تو جمع ضعیفا وتو هم همونطور بشی
و مطمئن باش هیچ شیری لابهلای یک مشت گوسفند ، شکار کردن رو یاد نمیگیره
و حالا انتخاب با خودته
منم آدمی نیستم که بخوام مسیری رو برم که بعدبخوام حیرت بخورم یا خودمو قربانی بدونم
مخصوصا الان که دیگه قانونو به لطف الله ازش آگاهم
،
و چقدرررررررر این باورها ریشه دارن توی وجود ما که اگر یک مقدار حواسمون بهش نباشه از یه جایی دوباره میزنن بالا و کل وجودمونو دوباره پر میکنن
ومن دوباره از همیشه بیشتر کم ادعا تر میشم
و میپذیرم که واقعا اگر لحظه ای خودم رو از هدایت و نگاه خداوند بی نیاز بدونم و فکر کنم که دیگه مننننننن بلدم با مننننن دیگه قویییی شدم
خیلی شیک و مجلسی سقوط میکنم دوباره پایین
و همینجا دوباره متواضع و خاشع میشم در برابر خداوندی که منو هدایت کرد با قانون جهانش آشنا کرد
و طلب آمرزش میکنم اگر ذره ای مغرور شدم
و طلب هدایت میکنم و از صمیم قلبم اعلام میکنم که اگر تو لحظه ای نگاهتو از من برداری من نیستو نابود میشم
و به هدایت تو فقیرم به هر خیری که از تو به من برسه فقیر ومحتاجم
خدایا نظر و نگاه و تایید تو برای من مهم و ماندگار و تاثیر گذاره
نه آدمها
بهم کمک کن
که فقط محتاج تایید ونگاه تو باشم
کمکم کن به به و چه چه کردن دیگران و تایید کردن دیگران در مورد رفتار های چه درست چه غلطم منو گمراه نکنه و من دوباره از مسیر هدایت از مسیر قلبم خارج نشم از مسیری که بهم الهام کردی خارج نشم
چون شیطان دقیقا از همین روزنه ها ورود پیدا میکنه
و سپاسگذارم که هدایتم کردی و منو از خواب بلند کردی که آگاهم کنی و باهام صحبت کنی ،
.
بچه
به خداوندی خدا
همین چند لحظه قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن این کامنت
رفتم کتابهایی که دانلود کردم تو حوضه ی مورد علاقم رو بخونم برای کنترل ذهنم و اینکه بتونم دوباره روی اهدافم متمرکز بشم
به خدا هرچی میخونم دقیقا همون حرفاییه که از درون به من گفته میشه
دقیقا همونارو میبینم تو کتاب نوشتن
و این هر بار داره باور منو به الهامات قلبم بیشتر و بیشتر میکنه
که وقتی یه ایده ای بهم میده یه حرفی بهم میزند بهش اعتماد کنم انجامش بدم شکککک نکنمممم
دیگه چطوری باید بهم ثابت کنه که داره باهام حرف میزنه؟؟
هررررچی روبخوام بهم میده هر سوالی داشته باشم حوابشو بهم میده
بابا
همین امروز این کارو انجام بدید
بچه هایی که بیشتر رو باورهای ثروت آفرینشون کار کردن
یکم تمرکز کنید چندتا نفس عمیق بکشید از خودتو سوال بپرسید که خدایا میخوام مثلا به این عدد درآمد برسم
یه عددی که تو دهنتون منطقی باشه
دقیقا همون تمرین استاد که تو یه برابر کردن درآمد میگه
این کارو بکنید با چشم های بسته و نفس عمیق
وبعد هی به خودتون بگید چطور چطور چطور ؟؟؟
بهش فکر کنید همینطور فکر کنید و ایده هایی که به دهنتون میاد رو بنویسید و بری انجامش بدید
به خدا بیشتر از اون چیزی که نوشتید بهتون میده
فقط کافیه عمل کنید به اون ایده هه
در مورد هررررر موضوعی سوال دارید
تمرکز کنید از خداوند سوال بپرسید
بعد ایده هایی که به ذهنتون میاد رویا قلبتون بسنجید ببینید کدوم بهتون احساس بهتری میده
همووووون جواب صحیحه
این خداونده بچه ها
این خودشه به خدا
اصلا چیز عجیب غریبی نیست
به خدا
هر روز دارم توی کارایی که انجام میدم .
همین صنایع دستی با چرم
در مورد کاری که انجام میدم اول فکر میکنم از خداوند میپرسم و حواسم به قلبم هست که ببینم کدوم ایده بهم حس خیلی بهتری میده بعد وقتی انجامش میدم اصلا دیواااااانه میشم از نتیجش
اینقدر که کارخفن خوشگل و بی نظیر میشه
یعنی کارایی که با احساسم انجامش میدم اصلا همه رو دیوونه میکنه
به خدا خیلی خدای باحالیه خیلی خیلی
قشنگ ترین و شیرین ترین رابطم همین رابطه هست
و همیشه هم بهش گفتم گفتم خدایا جاتو به هیچ کس نمیدم
بمیرمم جاتو به کسی نمیدم
چون تویی که همیشه برای من میمونی
تویی که داری هررررررررچی که میخوامو بهم میدی
تویی که محافظمی
تویی که هدایتگرمی
تویی که بهم قدرت میدی برای حرکت کردن
تویی که بهم شجاعت میدی برای ارتباط برقرار کردن
تویی که بهم قدرت میدی برای متفاوت عمل کردن
خدایا قلب منو پر کن از عشق خودت
و کردی
خدارو شکر
برم برم خودمو دوباره تنظیم کنم به کمک الله و فقط به ریسمان خودش چنگ بزنم چون دست به هر ریسمان دیگه ای بندازم پوکه توخاله و خیلی زود پاره میشه و من خودم قعر چاه میبینم
بریم با تمام وجود به خودش وصل بشیم که قدرتی که لازم داریم رو فقط و فقط از خودش میتونیم بگیریم
خدایا شکرت
بچه ها براتون بهترینارو میخوام
از خدا براتون قدرتی رو طلب میکنم که با هیچ محدودیت و تضادی کنار نیاید و سر خودتونو هم شیره نمالید ، کوچکترین تضادی دیدین بگین این لایق من نیست وحرکت کنید به سمت خواسته
استاد عباس منش عزیزم
ازت ممنونم استاد توحیدم
میبوسمت
شاید به زودی ببینیم همو
تشکر از مریم خانوم عزیز بابت نوشته های عالی و تاثیر گذار و با دقتش
تشکر از بچه های پشتیبانی و فنی سایت
خدارو شکر اینجا هستم
در بین شما
به نام خداوند
استاد جانم سلام
خانم شایسته ی عزیزم سلام
و سلام به تمام رفقای این دیار
دیار توحید و ثروت و تغییر به سمت تمام خوبی ها
استاد جان لازم است اعتراف کنم که پذیرش مسیولیت تمام ابعاد زندگی ام نقطه ی عطف زندگی ام بود، آنجا بود که دریافتم همه چیز در دستان خودم هست و تنها کسی که میتواند همه چیز را بهتر یا بدتر کند هم خودِ خودم هستم.
ولی خیلی شیک و مجلسی از پذیرش مسیولیتم در یک اتفاق خاص از زندگی ام، در میرفتم.
مخصوصا که در کتاب اثر مرکب دارن هاردی خونده بودم که میگفت:« مسیولیت تمام زندگی به جز مواردی در ارتباط با شریک عاطفی مان، کاملا به عهده ی خودمان هست.»
بله! من از پذیرش مسیولیتم در قبال همسر سابقم، طلاقم، رفتارهایی که او با من میکرد و بالعکس، خیلی ریز و موذیانه در میرفتم.
پیش خودم میگفتم:« اون ناسازگار بود، اون بداخلاق بود، اون خیانتکار بود، اون، اون، اون»
و من مریم مقدس
تا اینکه با شما آشنا شدم و دیدم تو چیزی که شما تعریف میکنید هیچ استثنایی وجود ندارد.
حتی میگید که اگر کسی با شما برخورد نادلخواهی کرد، باید به این فکر کنید که شما چه چیزی را در آن برانگیخته کردید.
واقعیتش، خیلی دردناک بود،دردناک بود پذیرش صد در صد مسیولیت زندگی ام، ولی قلبم گواه میداد که قانون استثنا ندارد و حرفی که میزنید حرف منطقی و درستی هست.
خیلی با خودم کلنجار رفتم که پذیرش صد در صد شرایط زندگی ام را داشته باشم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که برای درست کردن پایه های یک باور صحیح، ایمان بزرگی باید از خودم نشان بدهم.
و اینجا بیگ بنگ زندگی عاطفی ام رخ داد.
تا قبل از پذیرش صد در صدی، مقصر، همسر سابقم بود ولی بعد از بعد از پذیرش مسیولیت زندگی به صورت تمام و کمال، چه ها که به خاطر نیاوردم.
خیلی عجیب است، من یادم رفته بود که چقدر آرزوی جدایی از همسرم را داشتم ، من یادم رفته بود که تو ذهنم هزاران بار اون را تحقیر کرده بودم، من فراموش کرده بودم که بارها در دلم نفرت ازش را کاشته بودم و من هزاران هزاران فکر و حس و قضاوتی که نسبت بهش داشته بودم را فراموش کردم و دقیقا بعد از پذیرش صد در صدی به خاطر آوردم تمام فرکانس هایی که فرستاده بودم.
دیگه دست از قربانی شدن برداشتم، دیگه دست از جا نماز آب کشیدن برداشتم و اصلا همان پذیرش کمک کرد که در مورد همسر دومم خیلی زود مچ خودم را بگیرم.
وقتی ذهنم میخواهد تصویر پایان زندگی را تجسم کنه، جلوش را بگیرم.
وقتی ذهنم میخاد من را خوب و اون را بد جلوه بده، جلوش را بگیرم.
اعتراف میکنم خیلی برام راحت نیست، اعتراف میکنم که پاشنه ی آشیلم هست.
ولی خیلی پا به پا دارم سعی میکنم درستش کنم، آرامش کنم، در آغوشش بکشم و انصافا خدا هم برام سنگ تمام میگذاره، هر جا که لازم دارم، هر جا که لب پرتگاه هستم، دستم را میگیره و هدایتم میکنه، نشانه ها را میفرسته و من را در آغوش میگیره.
آری استاد جان، تا وقتی نپذیرفتم که خودم کردم، یادم نیومد که چه ها کرده بودم ولی به محض پذیرش مسیولیت صد در صدی ، همه چیز را به خاطر آوردم و شروع به ترمیم و بهبود کردم.
خیلی سپاسگزارم برای این پروژه، این فایل و شما استاد عزیزم و البته تمام دوستانم در این سایت بهشتی، امیدوارم این تجربه من چراغ راهی باشد برای خودم و هر کس که نیاز دارد.
سلام
یادمه سه سال پیش درکارم بخاطرباورهای خودم مثل قدرت دادن به دیگران که اون میخوادمنوبکشه پایین وقربانی بودن وتوجه به نکات منفی وصحبت کردن درموردناخواسته ها ومقایسه کردن و..باعث شده بودکنترل ازدستم خارج بشه بااین که نشونه هامیومدکه تعییر بده کارتو این جادیگه جای تونیست امامن هنوزچسبیده بودم به مسیرقبلی وانتظارداشتم ازاونجامعجزات رخ بده وازخداهدایت نخواستم یعنی ایمان نداشتم به این موضوع ولی همون تضادباعث شد بفهمم که این کارموردعلاقم نیس باعث شد بفهممکه ایمان چیه شرک چیه چون قبلش فقط درحرف میگفتم من توحیدی ام این دست خدا همون جوگرفتن های اولیه که همه دارن ولی وقتی این شخص ج نداداونجابود که کنترل ذهن ایمان هدایت و..خودش نشون داد ومن درعمل چقدرخودموباخته بودم وجودموپرازترس که وای چی میشه وهزارتافکرای پوچ توسرم اومدکه این برای چی این کارکرد وذهنم شروع کردبه هوای پیداکردن راه حل توجه کرد به این موضوع که برام یه فاجعه بسازه وهمینم شد یادمه یه روزانقدرترس وحشت منوبرداشت که باهمون احساس پیام دادم وخودموخالی کردم اون هم ج منودادنه باتندی ولس توحرفاش کنایه بود ومن دوباره توجه کردم به نکات منفی بحث کردن احساس قربانی داشتن تاجایی که انقدراین فشارهازیادشد انقدراحساس لیاقتم تخریب کردم انقدربهش قدرت دادم که وجودم پرترس گرفته بود که حتی به خودم وتوانایی هام شک کردم ازبس توجه کردم به حرفاش صداش خیلی بلندشده بود تاجایی که احساس درماندگی کردم وتسلیم شدم که خدایامنوهدایت کن وازهمون لحظه مسئولیت زندگیمویه عهده گرفتم وگفتم این من بودم که همه ی این شرایط خلق کردم وجلوورودی های منفی گرفتم وفقط روی خودم کارکردم ازهمون جابود که من هرروزتوسایت هستم ودارم کامنت هارومیخونم مینویسم واون تغییرباعث هدایت بشن قدم هابهم گفته بشه احساسم چقدرخوب شد لیاقت چقدربهترشد تمرکزانرژی ارامشم همه چی برگشت به روال عادی ومهم ترازهمه من اززندگیم ازهمه چی لذت میبردم ومیدیدم که چقدرخواسته هام دونه دونه داره محقق میشه ونمیدونستم اون تضاد توش انقدربرام برکت داشته ومن چقدرمقاومت میکردم برای تغییر.
با سلام خدمت تمام اعضای بهشت روی زمین عجب جملهای رو الهام عزیز گفت که من با بهشتمون آشنا نبودم خیلی لذت بخش بود شنیدن این جمله و اینکه چقدر عالیه مدار ایشون که اینقدر زیبا صحبت کردن با احساس عالی من ، تحسینشون میکنم و ازشون سپاسگزارم و از استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته عزیز که این فایلها رو ضبط کردند ،و الان ما ازشون استفاده میکنیم و چقدر خانم آرام عزیز با فرکانسی عالی و احساسی عالی که برگرفته از فرکانس عالی بود صحبتهایی کردند که خیلی انگیزه بخش بود و اینکه اگه با تعهد روی خودمون کار بکنیم و خودمون رو بهبود ببخشیم نتایج چقدر میتونند بزرگ و بزرگتر باشند.
اما برم برای تمرین
دیوارهای ذهنی که ساخته بودم زیاد بودند.
یکی از بزرگترین دیوارهای ذهنی مخربم باورهای اشتباهم نسبت به خدا بود .
من خدا رو مثل پلیس سر گردنه میدیدم.
پلیسی که سر گردنه قائم میشه و وقتی که من اشتباهی بکنم ،فورا کفگیر ملاغه اش رو به سمت من نشونه میره و شروع میکنه به جریمه کردن من و سخت کردن زندگی برای من .
و حالا من باید نماز زیاد بخونم ،پیشش گریه کنم و ازش طلب مغفرت کنم تا که منو ببخشه ،تازه اگرم ببخشه ،توو دلش نگه میداره.
چقدر از این باور توو زندگیم توو جنبه های مختلف ضربه خوردم ،مخصوصا در جنبه های روحی و روانی .
و از وقتی با استاد آشنا شدم آروم آروم این باورها جاشون رد به خدای غفور گسترش دهنده دادند.
الان به لطف خدا و با آموزه های استاد عزیز هر موقع خطایی میکنم به چند ثانیه نرسیده با حرفهای منطقی خودمو میبخشم و از خدا میخوام که منو ببخشه و فورا یه الهامی بهم میشه
بخشیدمت عزیزم ،درسشو بگیر بزرگ شو
و چقدر رابطه درست با خدا لذت بخش و پر از ثروت هستش .
براتون بهترینها رو از خدای مهربون آرزومندم.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
چقدر شنیدن نتایج دوستان که اینقدر به موفقیت های عالی دست پیدا کردن برای من لذت بخش و الهام بخشه
استاد عزیزم ممنونم از شما و خانوم شایسته عزیز که این پروژه رو استارت زدید و اینقدر آگاهی های ناب و خالصی رو به صورت یک دوره هدیه در اختیار ما قرار دادین.
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
یکی از بزرگترین این دیوار هایی که من خودم در ذهنم ساخته بودم برمیگرده به زمانی که توی یک تعمیرگاه کار میکردم و این دیواری که ساخته بودم این بود که اگر بخوام به جایی برسم باید کار سخت و طاقت فرسا انجام بدم بعد از چندین سال کار کردن اومدم نگاهی کردم به آدم های اطرافم که یکسری از آنها هیچ کار سختی مثل من انجام نمیدن با لباس های شیک و زیبا میرن سر کار و میان و پولم میسازن اما من باید صبح زود با لباس های کار و روغنی برم اونجا و کلی کار سخت انجام بدم و اینجا شک کردم گفتم اگر اونها تونستن منم میتونم و بعدش هدایت شدم به شغلی که هم درش علاقه دادم و هم استعداد دارم و الان اون کار رو انجام میدم و فهمیدم این باور من بوده نه تقدیر من.
مورد بعدی که توی ذهنم ساخته بودم ترس از درخواست کردن از آدمها بود به دلیل نداشتن عزت نفس و اعتماد به نفس و همش فکر میکردم و هنوز هم با اینکه خیلی روی خودم کار کردم فکر میکنم با درخواست از آدمها مزاحم اونها میشم یا اینکه زشته ولش کن و این نجواوها میاد اما با دوره عزت نفس اومدم و تمرین کردم و سعی کردم از آدمها درخواست کنم و فهمیدم که چقدر آدمها خوشحالم میشن که ازشون درخواست کنم و چقدر این روش باعث شده کارهام به سادگی انجام بشه توسط دستان خداوند.
مورد بعدی ترس از شکست خوردن و موفق نشدن توی ذهن من بود کا آره اگه نتونم اگه شکست بخورم بقیه چی میگن اگه شکست بخورم دیگه نمیتونم بلند شم و همین باعث شده بود که دست به هیچکاری نزنم اما وقتی با این مسیر آشنا شدم و روی خودم کار کردم و عزت نفس رو درون خودم پیدا کردم شروع کردم به حرکت کردن در مسیر علایقم و گفتم من شروع میکنم اگرهم شکست بخورم چیزی رو از دست ندادم بلکه تجربه کسب کردم و این نگاه و طرز تفکر باعث شده که اولا تصمیمات درست بگیرم دوما توی مسیر علایقم قدم بردارم سوما اگرهم اشتباه یا شکستی صورت بگیره سریع درسش رو بگیرم و به مسیر ادامه بدم.
مورد بعدی حرف مردم هست
من همیشه توی ذهنم فکر میکردم مردم دارن منو قضاوت میکنن اگه اینجوری بپوشم مرد چی میگن اگر فلان کار بکنم مردم چی میگن و این حرفا تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم این باور این دیواری که توی ذهنم ساختم رو که نمیزاره از زندگیم لذت ببرم و همش توی نقش بازی کردنم رو خراب کنم و خداروشکر موفق شدم و چقدر الان دارم راحت به سبک شخصی خودم زندگی میکنم و از زندگی لذت میبرم.
مورد بعدی ترس از نه گفتن که هنوز که هنوزه باواینکه خیلی روی خودم کار کردم ریشه هاش هست به قول استاد پاشنه های آشیل همیشه با ما هستن و باید حواسمون باشه که نزاریم رشد کنن و این ترس از نه گفتن اینقدر در من زیاد بود که شده بودم بادی به هر جهت و باید همش به ساز این و اون میرقصیدم و از خودم زندگی نداشتم چون میترسیدم اگر بگم نه ناراحت میشن و زشته و من مدیون اون آدمم و این آدمه فرق میکنه و از این حرفا که خداروشکر با کار کردن روی خودم و شناخت خودم تونستم ابن دیوار رو فروبریزم وواین ترس رو کنار بزارم و برای شادی و حال خوب خودم زندگی کنم.
عاشقتونم
خدانگهدار