تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴ - صفحه 23


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

444 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سیده فاطمه حسینی فر گفته:
    مدت عضویت: 2169 روز

    سلام استاد عزیز

    الهی هدایتم را سپاس

    ما مسئول زندگی خود هستیم. این جمله مقاومت زیادی داره برای همین اینقدر تکرار میکنیم تا باور کنیم.

    وقتی بپذیریم که خودمون زندگی رو به اینجا رسوندیم و خودمون هم میتونیم بهبودش بدیم. دیگه انگشت اشاره با سمت دیگران نمیره که فلانی باعث شد یا از کسی توقع داشته باشیم بیاد و کمک کنه.

    “تجربه شخصی”

    در مسیر زندگی همیشه دیگران رو مقصر دونستم. اینکه درک نکردن. اینکه جایی که نیاز بود حضور نداشتن. اینکه نظرم رو نخواستن. وقتی یاد اون روزا می افتادم اشکم جاری میشد.

    الان ماه هاست که دارم تمرین و تلاش میکنم که اینو بپذیریم که خودم باعث شدم. هنوزم یه جاهایی یادم میره و میگم فلانی باعث این اتفاق شد.

    من بعضی جاها بخاطر ترس یا مردم چی میگن یا خانواده یا بچه یا بخاطر سنم یا محله و …..نتونستم مسیر دلخواهم رو برم. ولی دارم تمرین میکنم.

    استاد ما کوه میریم. طبیعت. دشت رودخونه….

    مسئول برنامه ها میگن که خودت باید جور خودت رو بکشی. کسی جای تو قدم برنمیداره. درسته اگه اتفاقی بیفته ما بخاطر انسانیت و همنوردی، کمک میکنیم ولی نهایت خودت مسئولی. و حق شکایت و اعتراض نداری. چون کوه هست و مسائل خودش رو داره. اگه توان نداشته باشیم قبلش بهمون میگن که اون برنامه شرکت نکنیم.

    و مسئله دیگه اطرافیان و مردم

    بخاطر تایم برنامه، پوشش و ….حرفای زیادی میزنن

    ولی من اون سقف ذهنی رو شکستم. گفتم این مسیر بهم آرامش میده. با وجود خستگی جسمی ایمان و باورم رو زیاد میکنه. حالم رو خوب میکنه. با وجود مخالفت ها و نداشتن توان مالی شروع کردم. کم کم بهتر شدم. الان همون افراد که مخالف بودند میگن نمیشه ما هم بیایم ؟

    واقعا تو زندگی خودمون قدم برمیداریم. خودمون مسئولیم. خودمون خواستیم. چه خوب چه بد. اگه خوبه که خدا رو شکر ادامه میدیم. اگه بده مسیرمون رو عوض میکنیم.

    تا وقتی دیگران را مسئول بدونیم. قدمی برای اصلاح برنمیداریم. یا از بار مسئولیت شونه خالی میکنیم.

    سپاس بابت آگاهی های دوره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
  2. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 698 روز

    🟣 دیوارهای ذهنی م در برابر نور خـــــدا دوام نیاوردند

    وقتی الان به گذشته نگاه میکنم، میبینم اون سی و پنج کیلو اضافه وزن فقط چربی روی بدنم نبود؛ یه «باور» بود. یه دیوار بلند که ازسالها بی لیاقتی، سالها نادیده گرفتن خودم، سالها پذیرفتن نگاه دیگران وسالها قضاوت خودم ساخته شده بود.

    اون وزن، فقط وزن جسم نبود… وزن نپذیرفتن خودم بود. من ده سال تو یه نقطه ای گیرکرده بودم که تهش یه جمله پنهان بود: «تو لیاقت بهتر شدن رو نداری.» => شاید اون موقع نمیتونستم واضح بگم این باور رو دارم، اما رفتارها وانتخابهام داد میزدن که دقیق همینو باور دارم.

    نقطه ای که فهمیدم ریشه مشکل، خود وزن نیست

    وسط پیاده روی، همونموقع که هنوز سنگینی بدنم رو خوب حس میکردم، یه چیزی تو ذهنم روشن شد:

    «مشکل وزن نیست… مشکل اینه که خودت رو لایق وزن بهتر نمیدونی.»

    این جمله مثل برق از وسط ذهنم گذشت. تازه فهمیدم باید برگردم به اصل ماجرا. باید برگردم به اینکه چرا سالهامقاومت کردم، چرا سالها عقب انداختم، چراسالها پذیرفتم همین شکلی بمونم ‼️ جوابش ساده بود؛ => چون خودم رو لایق یه جسم بهتر، یه زندگی بهتر و یه حس بهتر نمیدونستم.

    اولین معجزه: بیدار شدن احساس لیاقت

    وقتی دوره قانون سلامتی رو شروع کردم، قدم اولم این نبودکه رژیم بگیرم یاورزش کنم. قدم اولم این بود که قبول کنم «من ارزشش رو دارم که سالم باشم. من ارزشش رو دارم که سبک زندگی بهتر داشته باشم. من ارزشش رودارم که بدنم رو دوست داشته باشم.»

    این جمله ها اوایلش برام عجیب بود.‌ انگار داشتم با یه آدم غریبه حرف میزد‌م.‌ اما کم کم، باتکرار، با نوشتن، با یادآوری، حس کردم یه نور کوچیک از ته دلم داره میادبالا… حسی که سالـــــها خـــــاک گرفته بود.

    احساس لیاقت که برگرده

    ▪ ︎همه چیز از نو ساخته میشه.

    ▪︎ تمرینها سختی خودشون رو از دست میدن.

    ▪︎ تصمیمها معنی پیدا میکنن.

    ▪︎ و آدم شروع میکنه با خودش کنار بیاد.

    تکنیک اهرم رنج و لذت؛ اما اینبار از دل لیاقت

    وقتی نشستم و رنجها و لذتها رو نوشتم، برای اولین بار این کار رو بجای فرار ازخودم، با «احترام ب ِ خودم» انجام دادم.

    این تفاوت کوچیک، مسیر روعوض کرد.

    اینبار رنجها رو نوشتم چون لیاقت داشتم ازشون خلاص بشم.‌ لذتها رو نوشتم چون لیاقت داشتم تجربه شون کنم ==>> همین باعث شد اجرای این دوران چالش، ازاجبار به انتخاب تبدیل بشه.

    لحظه ای که قانون رهایی رو فهمیدم

    تو اولین ماهها، عجله داشتم. میخواستم زود وزن کم کنم.

    هی چک میکردم، هی مقایسه میکردم، هی اضطراب میگرفتم. تااینکه یه شب، بین مراقبه های این سایت بهشتی، یه جمله تو گوشم نشست: «رهاکن. خـــــدا کارش رو بلده.»

    فهمیدم من فقط باید حرکت کنم…

    نتیجه مال من نیست. از سمت خداست. یا نتیجه موردنظرمو بهم میده یا بهترشو 🩵

    این رهـــــایی عجیب بود.

    همون روزی که ازنتیجه جداشدم وفقط روی قدمها تمرکز کردم، بدنسازی ذهنم شروع شد.

    ▪︎ اضطراب از بدنم رفت.

    ▪︎ ترس از شکست رفت.

    ▪︎ احساس فشار رفت ==>> و وزنم آرام آرام شروع کرد به پایین اومدن.

    رهایی برا من یعنی چی؟

    یعنی کاری که باید بکنی رو بکنی => اما ذهنت رو ول کنی از دنبال نتیجه دویدن.

    یعنی بری پیاده روی ‌، بری ‌کوهنوردی => اما بارسنگین رو «حتما باید» از روی گردنت برداری.

    رهایی یعنی اعتماد…

    اعتماد ب ِ‌ اینکه خدا داره مسیرتو میبره جلو=> توفقط باید همراهش باشی، نه مچگیرش.

    شش ماه؛ سی کیلو؛ ولی مهمتراز وزن، تحول درونم بود

    وقتی با تمام وجودم احساس کردم خـــــدا کنارمه، وقتی فهمیدم بدنم دشمنم نیس، وقتی فهمیدم لیاقت دارم ==>> انگار ذهنم ازحالت جنگی اومد بیرون.

    همزمان با روزه های چندروزه توامان با پیاده روی ها و تپه نوردی ها، یه چیز دیگه هم داشت شکل میگرفت: «هویت سالم من.» ==>> دیگه مجبور نبودم خودم رو باسختگیری نگه دارم. بدنم خودش همکاری میکرد. انگار اون هم فهمیده بود که ماداریم به سمت آزادی اصیل میریم.

    اعتماد به خدا، پل بین تلاش من ومعجزه های او شد

    همون روزهایی که فکرمیکردم بدنم کم میاره ==> کم نیاورد.

    تو روزایی که فکر میکردم ضعف میکنم ==> وی تر شدم.

    تو روزهایی که فکرمیکردم نمیتونم راه برم =>> راه رفتم و اصلا رفتم کوه.

    چـــــون رهـــــا کرده بودم. چون سرنوشت رو داده بودم دست کسی که بهتر از خودم میدونه چی و چجوری برام خوبه =>> وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ/خدا میدونه و شما نمیدونید. 🫀 وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ/هرکس بر خدا توکل کنه، خدا براش کافی میشه

    معجزه، از لحظه ای شروع شد که گفتم:

    «خدایا من حرکت میکنم، تو نتیجه رو بده. من لیاقت بهترین رو دارم، چون تو منو لایق آفریدی، لایق شنیدن هدایت هات واقدام اونها .»

    و انصافا از وقتی این جمله رو قلبا برای کارها و خوآسته هام استفاده میکنم… ، این جمله زندگیم رو به دو بخش تقسیم کرد:

    قبل از این جمله و بعد از این جمله.

    بزرگترین دیوار ذهنی من حالادیگه وجود نـــــداره

    اون دیوارِ «نمیتونی»

    • با احساس لیاقت ترک برداشت.

    • با پذیرش مسئولیت لرزید.

    • با اعتماد ب ِ خدا ،فرو ریخت.

    • و با قانون رهایی نابودشد.

    چیزی که از این مسیر یاد گرفتم

    اینکه وزن، مشکل اصلی من نبود.

    ذهن من، مشکل بود.

    و فهمیدم سه چیز اگه کنار هم باشه، زندگی رو خیلی عوض میکنه:

    احساس لیاقت => اینکه باورکنی تو ارزش بهتر شدن رو داری.

    تعهد واقعی => اینکه بجای جنگیدن با خودت، همراه خودت بشی.

    قانون رهایی و اعتماد به خدا => اینکه بدونی تو حرکت میکنی، ‌اما نتیجه روکسی میده که از تو به خودت مهربونتره. 🩵

    ~~~~~~~~~~

    🪶 با احترام و عشق ، محسن ،که فهمید :

    این تیکه از زندگی ، دیگه فقط داستان کم کردن وزن نیس.

    داستان پیدا کردن ارزش خودمه.

    داستان رهـــــایی از وابستگی به نتیجه است.

    داستان اعتمــــــــــاد ب ِ خداست.

    🟣 وقتی سه چیز کنارهم قرار بگیرد – لیاقت، رهایی، اعتماد ـ معجزه، طبیعـــــی ترین اتفاق جهان میشه.

    اگه من تونستم از دل ناامیدی و اضافه وزن و سالها بی اعتمادی به خودم بیرون بیام ،،، همه‌ آدم ها هم میتونن.

    چون خـــــدا برای همه یه مسیر نورانی گذاشته. او تنهـــــا مسیره

    🟢 فهمیدم فقط باید قدم اول رو بردارم و نتیجه رو بسپرم به خودش… هرچقدر بیشتر بهش اطمینان داشته باشم خواسته م سریع تر و بهتر بهم داده میشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 100 رای:
    • -
      سمیه زاهدی گفته:
      مدت عضویت: 1901 روز

      به نام خداوند بخشنده مهربان

      سلام داداش محسن عزیزم

      اول بگم که تبریک میگم بهت برای داشتن وزن

      دلخواهت وتحسینت می کنم برای تعهدت

      چقدر من ذوق زده شدم وقتی این آگاهی ها روخوندم ، از اینکه تجربه این روزای من از دل

      اون سه اصلی که نوشتی داره میگذره

      احساس لیاقت ، تعهد واقعی، اعتماد ب ربّ

      امروز اوج آگاهی برای من اینه که خدایا من هیچی نمیدونم وتسلیمم، خودت مسیر باش برام.

      اینکه من قدم اول روبردارم واجازه بدم که

      هدایت بشم وانصافا تو همین مدت کوتاه

      دارم می بینم چقدرخداوند همراهه

      اینکه هرچالشی روفرصتی برای رشد ببینم و با

      وصل کردن ذهنم به قلبم باجریان حضور وجودم

      هم سو بمونم وبا خودم ودنیای بیرونم به صلح برسم

      اینکه یادگرفتم تغییر اول باپذیرش بایدهمراه باشه

      بامهربان بودن باخودم واینکه اون شخصی که

      میخوام باشم رو بشم درحرف هام ،احساسات درونیم ، رفتارهام

      بابرداشتن قدم های کوچک اما مستمر

      از همراهی خدا گفتی ، نمیدونی داداش چه شوقی ب دلم اومد ،وقتی که از خداوند خواستم

      کمکم کنه تواین مسیر وهدایت شدم ب این ابیات

      پاسبان من عنایات وی است

      هرکجا که من روم شَه درپی است

      آن که باشد باچنان شاهی حبیب

      هرکجا افتد چرا باشدغریب

      امروز باایمانی زنده میگم رفاقت باخدا خیلی سادس

      داداش محسن عشق بهت که هدایت ودلگرمی

      خدا روبرام آوردی، چقدر ذوق کردم واقعا

      خدایاصدهزارمرتبه شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 698 روز

        سلام سمیه عزیزم ؛ دل مهربونت گرم، نورت برقرار . همین چندخطی که نوشتی یه درس بزرگه برای هرکسی که اهل مسیر باشه. صداقتت، پذیرش، تواضع و از همه مهمتر شوق هدایت… روح آدمو روشن میکنه.

        «خدایا من هیچی نمیدونم و تسلیمم. تو مسیر باش برام» ==>> سمیه… این یعنی تو توی نقطه ای وایسادی که رشدهای بزرگ از همونجا شروع میشن. میدونی که ، فقط دلهایی که پاک و بدون ادعا میشن، لایق دیدن هدایتهای ظریف خدا میشن.

        و چقدر زیبا مجدد نوشتی از سه اصل:

        احساس لیاقت، تعهد، اعتماد به ربّ => ستونهای مسیرن؛ همون چیزهایی که هرکاری روی این سه بنا بشه، ماندگار میشه و میدرخشه و من و تو رو رشد میده‌‌‌‌… اونم رشدی که بر بستر رهــــــــــایی کامله. قند تو دلم آب میشه وقتی بهش فکر مکنم.

        هر چالش برات فرصت شده… ==>> تو دیگه “در مسیر” نیسی، تو خود مسیر شدی [ که لذت بردن ازش اصله] . وقتی ذهن و قلب همسو میشن، آدم تازه میفهمه حضور یعنی چی… صلح یعنی چی… رفاقت با خدا یعنی چی.

        نمیدونم درسته یا نه ؛ اماگاهی رفاقتم با خدا اونقدر صمیمی و نزدیک میشه که انگار دنیا میره رو حالت بیصدا ‼️ جوری غرق اون جیک‌ تو‌جیکی میشم که دیگه واقعا حوصله ندارم انرژیم رو پای هیچ مخلوق دیگه ای بذارم. یه جور آرامشِ خصوصی، مخصوصِ من و خـــــدا.همین 🩵

        سمیه جان ، اون ابیاتی که الهام شد هم کاملترین جواب خدا به خواسته ت بود:

        ○ پاسبان من عنایات وی است /هرکجا که من روم شه درپی است ===>>> این احساس امنیتیه که هیچ قدرتی تو جهان نمیتونه بده، جز وقتی آدم تو مدار محبت و همراهی خدا میفته.

        سمیه عزیز…

        خدا خودش رفیق تو شده؛ همین که اینقدر لطیف، اینقدر با عشق و اینقدر باآگاهی به مسیرت نگاه میکنی یعنی فرکانست رفته بالا.

        من فقط یه برادرم که از دیدن این رشد و این نور تو، واقعا ذوق میکنم. خدا رو هزار هـــــزار بار شکر که راهها رو اینقدر قشنگ و شخصی نشونت میده. منم کنارت هستم، همدل، همراه و از ته دل خوشحال برای آگاهیهایی که داری زندگی شون میکنی.

        رفاقت با خدا… آره… ساده ترین و شیرین ترین رابطه جهان همینه . قربون این قلب روشن و ایمان زنده ت. از خدا میخوام هر قدمی که برمیداری راحت، بی زحمت و پرنشونه باشه.

        الهی نور مسیرت بیشتر وبیشتر بشه.

        با عشق و دعا

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
        • -
          سمیه زاهدی گفته:
          مدت عضویت: 1901 روز

          سلام محسن جان

          گفتی وقتی درحضوری انگار دنیا میره روحالت بیصدا، یه لبخند عمیق رولبام اومد

          آخه دقیقا تجربه دیروز منم این شکلی بود ذهن خیلی آروم،قلب باز وپراز حضوری ناب که کل روز با من بود و این یعنی خوشبختی

          داداش محسن الان تازه می فهمم چی

          می گفتی وقتی نوشتی توی جمعی ولی

          انگار دلتنگ خلوت با خدا میشی.

          اینکه نوشتی رشد بر بستر

          رهایی کامل ، چیزی که من

          حس کردم یعنی خداس

          که داره خودش روتجربه می کنه.

          من ازت ممنونم برای همدلی و محبتی که داری ، برای دعاهای قشنگت داداش گلم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 698 روز

            سلام سمیهٔ عزیزِ دلم، رفیق نازنینِ هم‌ مسیر. حس کردم داری همون چیزی رو توصیف میکنی که منم دوباره دیروز توی وجودم تجربه‌ ش کردم…

            همون «آرامش بیصدا»، همون «حضور نرم و عمیق»، همون لحظه ‌ای که انگار دنیا چند قدم میره عقب و فقط تو می مونی و خدا… یه جور خلسه ‌ی لطیف که نه هیجان داره، نه سروصدا… ولی همه‌ چیز رو پرمیکنه.

            «این یعنی خوشبختی» ==> به خدا قسم… همین جمله‌ ت خودش یه فصل از یک کتابه. چون واقعا خوشبختی همین حضور آرومیه که خودشو بهت نشون میده، نه چیزی بیرون ازما. کاش همه اینو میفهمیدن .

            و چقدر خوب فهمیدی اون حرفم رو…

            اینکه آدم وسط جمع باشه، بین حرف و خنده و انرژی…

            ولی یه جایی از درونش دلتنگ خدا باشه.

            دلتنگ سکوت.

            دلتنگِ کوهنوردی تنها اما بین خودت و خـــــدا و یک عالمه پرنده و درخت یـــــا اون اتاق خلوتی… که توش فقط تویی و یه نـــــور که باهات حرف میزنه.

            «چیزی که من حس کردم یعنی خداس که داره خودش رو تجربه میکنه» ==>> سمیه… دقیق… این همون نقطه ‌ای هست که آدم میفهمه رابطه‌ ش با خـــــدا دیگه حرف و مفهوم و دانش نیست؛ یه تجربه ‌ست… یه لمسِ زنده‌ ست… یه “بـــــودنِ” جـــــاری در نفس به نفس.

            …..و حتی میوه های درجه یکی هم داره این ارتباط که توی متنی که برا سارا ساجدی نوشتم بهش گفتم .

            منم از تو ممنونم… برای این که اینقدرخوب میفهمی،

            برای اینکه میشنوی با قلبت،

            برای اینکه دعا میکنی و محبت میدی ازجنس نـــــور.

            الهی حضورِ امروزت، تو رو ببره به حضورهای روشن‌ تر…

            و آرامش دیروزت تبدیل بشه به سبک زندگیت.

            الهی هر لحظه‌ ت پر ازهمون حضوری باشه

            🟣 که نه میشه توضیحش داد

            نه میشه ازش گذشت.

            یاحق.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
            • -
              سمیه زاهدی گفته:
              مدت عضویت: 1901 روز

              به نام خداوند بخشنده مهربان

              سلام داداش محسن عزیزم

              ممنونم ازت برای انرژی مثبتی

              که تو نوشته هات جاریه

              اون تجربه حضور رو اتفاقا تو دل

              کوه تجربه کردم و برام حس خیلی

              متفاوتی داشت :)

              ب لطف خدا وهدایت های هرلحظه ایی که داره با نظم وحفظ مومنتوم مثبت تومسیرم ودرزمان مناسب از نتایجش می نویسم.

              داداش محسن، کامنت ها روکه

              هر روز توسایت میخونم وکامنتی

              که گفتی روهم خونده بودم و

              بازم خوندم ،متوجه هستم منظورت رو

              رشدی که بر رهایی کامله

              برای من اینجوری تعریف میشه

              تو یه مثال از دل طبیعت خدا

              یعنی مثل درخت که ریشه هاش تو

              دل زمینه وداره رشد می کنه، بهره

              میبره،ثمر میده ولی حرکتش به سمت نور وروبه بالاس ، تسلیم اراده خداس واتفاقا این تسلیم بودن رشد بیشتربه همراه داره براش درتمام ابعاد

              یعنی عدم وابستگی به تعلقات دنیایی یعنی ارزش خلق کنی اینجا،بالذت و

              شادی از نعمت های خداوند استفاده کنی، ولی درمرکز وجودیت فقط عشق خدا باشه.

              یعنی قائم به ذات خودت باشی

              اولویت حُب دنیا نباشه

              رفاقت باخداباشه

              حضور خداوند توقلب باشه

              خداگونه تر شدن باشه و…

              شوقتم می فهمم :)

              سپاس گزار خداوندم که من رودرمسیر

              نورخودش قرار داد و واقعا خوشحالم.

              وفادار می مونم به رفاقت با خداوند وعهدی که باهاش بستم که درمرکز

              وجودم فقط عشق خدا وقدرتش باشه.

              مرسی ازت که برام نوشتی عزیز خواهر

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
            • -
              محسن توحیدی گفته:
              مدت عضویت: 698 روز

              بنام الله مهربون ِ مهربون ‌

              سلام سمیه عزیز

              حضوری که گفتی وسط کوه تجربه ش کردی… از اون جنس حضورِ که وقتیکه آدم دل’سپرده و آزاد از چسبندگیهاست اتفاق میفته. هزاران بار دیدیم وتعمق نکردیم => درختی که ریشه ش توزمینه ولی دلش سمت نوره ==>> نه از دنیا فراریه، نه به دنیا چسبیده؛ بهره میبره، لذت میبره، به بار هم میشینه…

              ولـــــی وابسته نیس ؛

              چون تکیه گاهش جای دیگس ==> همون معنایی که از رهایی گفتی… همونه.

              گفتی درمرکز وجودت فقط عشق خدا باشه ==>> همون جاییِ که آدم دیگه سردرگم نیس،

              دیگه نوسان نداره، نوسان که نداری ، کسی نمیتونه ازت باج بگیره… .

              دیگه زمان واتفاقات بیرونی نمیتونن کیفیت درونی رو تکون بدن ===>>> اینا یعنی ایمان واقعی، نه حرف… ایمان واقعی هم که خودت بهتر میدونی… توی عمل جلوه میکنه.

              إِنَّ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ أُوْلَـٰٓئِکَ هُمْ خَیْرُ ٱلْبَرِیَّهِ / مسلماً کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته انجام داده اند، اینانند که بهترین مخلوقات اند

              حس میکنم که تو داری به اون کیفیت نزدیکترمیشی.

              کلی خوشحال شدم وقتی گفتی «وفادار می مونم به رفاقت با خداوند.» خیلی بِ دلم نشست.

              آدم وقتی با خدا رفیق میشه، بقیه چیزافقط نقش ابزار پیدا میکنن… دیگه هدف نـــــیستن =>>> همینه که رشدمون رو سریعتر، آرامش روعمیقتر، و هدایتها رو واضحتر میکنه. اینکه اینقدرآگاهانه و عاشقانه داری پیش میری، نشونه همون هدایت دائمیه که گفتی.

              مرسی از کلمات پرانرژیت، مرسی ازحضورت، مرسی که اینهمه زیبایی روباهام قسمت کردی. خوشحالم از رفاقتت وازاینکه دریک مسیر الهی داریم قدم میزنیم . خدا حفظت کنه خواهر نورانی من.

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      خدیجه غلام زاده گفته:
      مدت عضویت: 2197 روز

      سلام به برادر توحیدی ،

      محسن عزیز نمیدونی چقدر از خوندن کامنتت لذت بردم.

      بارها خوندم و فکر کردم و به درک زیبای شما احسنت گفتم.

      این نوشته رو کپی میکنم توی گوشیم همیشه داشته باشم .

      چه راحت و آسون فرمول رسیدن به خواسته ها رو گفتی .

      ««احساس لیاقت.تعهد و رهایی و اعتماد.»»

      البته که می‌دونم هر موردش دریایی از آگاهی هست.

      وقتی برای چندمین بار خوندم احساس کردم منم باید اهرم رنج و لذت بنویسم تا بتونم تعهدم بدم به خودم و سرعهدم بمانم.

      این جمله عالی بود

      (همین باعث شد اجرای این دوران چالش، ازاجبار به انتخاب تبدیل بشه.)

      اره خیلی خوب فهمیدید نباید با خودمون بجنگیم و خود سرزنشی کنیم.

      راستش منم مدت هاست میخام

      صبح ها زودتر بلند شم و روی دوره ها و سایت کار کنم ولی بعد چند روز دوباره به مسیر قبل بر می گردم.

      قبلاً دو بار متعهدانه کار کردم روی سایت و چه همزمانی ها و شرایط و پیشرفت های عالی تجربه کردم .

      الان در شرایط الانم می‌دونم باید تعهد و جدیّت بیشتری از خودم نشون بدم تا مومنتم بگیره ولی هنوز …..

      ممنونم این قدر زیبا تجربه خودتون رو ثبت کردید و از دل یک تضاد به این همه رشد شخصیتی و پیشرفت رسیدید .

      موفق و سعادتمند باشی

      دوست خوبم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 698 روز

        خدیجه عزیزم ؛ سلام به خواهر توحیدی و رفیق روشن سیرت. خوندم و یه حس آشنای عمیق تو دلم حرکت کرد. چقدرکلماتت صمیمی و روشن و از روی صداقت بود… و چه قشنگ دیدی و نوشتی.

        اینکه گفتی نوشته م رو چندبار خوندی و حتی میخوای همیشه داشته باشیش، خیلی برام ارزشمند بود. آدم وقتی میفهمه حرف دلش یه جایی تو دل یه انسان بیدار اینجوری میشینه… حس میکنه تلاشهاش از سمت خـــــدا دیده شده.

        ● ” تبدیل اجبار به انتخاب” ==> منم دقیقا وقتی نتیجه گرفتم که فهمیدم نباید باخودم بجنگم. نباید از سختگیری انرژی بگیرم… باید از اشتیاق و هماهنگی درون انرژی بگیرم.

        ● “چندبار شروع کردی، نتیجه گرفتی، بعد برگشتی به الگوهای قبلی…” ==>> خدیجه جان این اصلا نشونه ضعف نیس. این یعنی توی مسیر درست هستی، فقط بدنت و ذهنت دارن بازتنظیم میشن.

        اتفاقا آدمهایی که چندبار بالا و پایین میرن، آخرش محکمتر و هوشیارتر می ‌ایستن.

        چیزی تو وجودت هست که نمیذاره جا بزنی، چون عمق وجودت مقصد رومیشناسه.

        تو قبلا تجربه کردی که وقتی چند روز جدی روی سایت و دوره ها کار کردی ؛ چه همزمانیها و چه گشایشها و چه نشونه هایی پشتش اومد… ==>> یعنی مسیرت روشنه، فقط نیاز داری مومنتم اولیه رو دوباره روشن کنی… بنظرم اصـــــلا نذار به جایی برسه که بخوای از اول مومنتوم شروع کنی… چون مثل هل دادن ماشینه… اون اولش خیلی سخته. سینوسی بشه اما صفرنشه.

        ○ همینکه الان داری درباره ش حرف میزنی یعنی دوباره جرقه روشن شده.

        ” صبح زود بیدار شدن” ==>> باور کن مشکل تو نیسی؛ مشکل روشیه که همیشه از ما خواستن.

        بیدار شدن زورکی، بیدار شدن بدون شوق…

        ولی وقتی بیداری با یه “چرا” باشه،

        برای کاری که دوست داری،

        برای قدم کوچیکی که میدونی زندگیتو تکون میده…

        اونوقت بیداری، بیداریه نه جنگ.

        🟣 یه پیشنهاد کوچیک:

        بجای اینکه بگی “هر روز صبح” =>> بگو: فقط فردا.

        فقط یه صبح. فقط برای یه کارکوچیک.

        فقط برای ساختن یه «حس خوب» کوچیک.

        این روش معجزه میکنه چون ذهنت نمیترسه.

        خدیجه عزیزم

        تو از اون آدمهایی هستی که تضاد رو به فرصت تبدیل میکنن.

        از توی نوشته هات انرژی یه انسان مصمم و بیدار موج میزنه.

        مطمئنم همین دوره ای که الان توش هستی خودش مقدمه یک جهش جدیده.

        همفرکانستم و از خـــــدا میخوام مسیرت پر از گشایش وآرامش و مومنتوم های قشنگ پشت سر هم باشه

        رفیقت، محسن

        ~~~~~

        شاید اینم به کارت بیاد

        https://abasmanesh.com/fa/embrace-change-project-15/comment-page-6/#comment-1841237

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      فهیمه زارع گفته:
      مدت عضویت: 3258 روز

      بنام الله بی همتا

      سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی

      الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی

      وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی

      وَالَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعَی

      فَجَعَلَهُ غُثَاء أَحْوَی

      نام پروردگار بلندمرتبه ات را به پاکى یاد کن.

      همان که آفرید و سامان بخشید.

      و آنکه (هر چیز را) اندازه اى نهاد و هدایت کرد.

      آنکه (گیاه) چراگاه را رویانید.

      و سرانجام آن را خشک و تیره کرد.

      سلام محسن جان ،رفیق بهشتی

      امیدوارم حالِ دلت عالی باشه

      محسن عزیز بهت تبریک میگم که به وزن دلخواهت رسیدی وتحسینت میکنم که با خود آگاهی این مسیر رو طی کردی نه از روی اجبار ،بلکه با عشق وخود باوری وخود رو لایق بهترین‌ها دونستن

      دیشب وقتی کامنت یکی از دوستان رو خواندم از شکستن دیوار ذهنی بنام نداشتن عزت نفس نوشته بود، به خودم گفتم یادته که تو خودت هم این دیوار ذهنی داشتی ،12 سال بخاطر نداشتن عزت نفس هرکاری کردی فقط برای جلب توجه وتایید دیگران بود ،با اینکه توانمند بودی ،توانایی هات رو نادیده گرفتی تا دیگران بگن تو بهترینی ،ولی وقتی خودت رو باور کردی با شجاعت قدم برداشتی ،همینِ که استاد میگه کسی که عزت نفس بالا داره حرکت میکنه ،چون باور داره خداوند باهاشِ،باورداره خداوند کمکش میکنه وباور داره خداوند دستهاش رو میرسونه ،میدونی آن روزها شاید عمق این آگاهیها رو نمی دونستم ولی وقتی حرکت میکنی یجورایی خدا خودش بهت تقلبِ رو میرسونه تا درک کنی مسیر صحیح کدوم هست

      چه زیبا نوشتی «خدایا من حرکت میکنم، تو نتیجه رو بده. من لیاقت بهترین رو دارم، چون تو منو لایق آفریدی، لایق شنیدن هدایت هات واقدام اونها .»

      دقیقا هم همینه وقتی خودمون رو لایق بهترین‌ها بدونیم خداوند هم بهترینها رو به سمت ما هدایت میکند

      سپاسگزارم ازت رفیق بهشتی ،سپاسگزارم که هستی ومینویسی

      «امیدوارم تمام مسیر پیش رویت برایت پر از فرصت‌های درخشان باشد و در هر قدمی که برمی‌داری، موفق و پیروز باشی. بدرخشی، دوست من»

      خدایار ونگهدارت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 698 روز

        سلام فهیمه جان، خوندم ؛ نوری بود که تاریکی شک وتردید رو کنار زد و دوباره یادم آورد که مسیرِ حقیقت، مسیر خودشناسی و باور به خداست.

        همون وقتی که قبول کردم لیاقتم رو، همون وقتی که باور کردم خداوند با منِ، دنیا انگار در بسته هاشو باز کرد و راهها رو براى من افتتاح .

        همون دیوار ذهنی «نقص» رو شکستم،

        همون ترس از دیده نشدن رو کنار گذاشتم،

        و با ایمانی که مونده بود و خودباوری ، راهِ رسیدن بِ خودشکوفایی رو ادامه دادم. کسیو ندارم که من … جز خـــــدا.

        هر قدم با توکل به خدا بود، هر نفس با امید به رحمتِ بی‌کرانش.

        و هرچه پیش اومد -هم سختی، هم شادی – همه‌ش «درس» بود. خب چه فرقی داره برای چی!! درسی برای رشد، درسی برای رهایی از اسارت معیارهای دنیوی، درسی برای دیدن عزت واقعی‌ باچشم دل. بقول استاد ، اگه بتونی با تضادها کیف کنی و تبدیلشون کنی به پلّه… زندگی روی خوشش رو نشونت میده ؛ که داد.

        برای همین ، قدر میدونم بودنِ تو رو ، نوشتنِ تو رو، هم‌صحبتیِ تو رو. چون آدمهایی مثل تو، نورن…

        نورهایی که دست خداوند هستن و مسیر رو روشن میکنن، دلها روبیدار میکنن، و ایمان رو زنده نگه میدارن.

        خواستم آخرش یه چراغ نورانی هم از علی بن ابیطالب اضافه کنم؛

        چون میدونم این مسیر، مسیر نور و حقانیته ؛؛؛

        قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ… => قیمت و ارزش هر کس به اندازه کارى است که مى تواند آن را به خوبى انجام دهد.

        و زیرش سیّد رضى نوشته: این از کلماتى است که قیمتى براى آن تصور نمى شود و هیچ سخن حکیمانه اى هم وزن آن نیست و هیچ سخنى نمى تواند هم ردیف آن قرار گیرد.

        منم به دلم افتاد اینو بهش اضافه کنم :

        ارزش آدم به اون نعمتیه که خدا بهش داده، نه به چیزی که دنیا بهش بده ؛ پس نفس خودتو بالاتر از هر چیز بدان.

        پس با خودم عهد میکنم که همون راهِ توحیدی و آگاهی رو ادامه بدم؛

        و از خدا بخوام که پای قدم هام رو‌ ثابت کنه.

        ~~~~~

        رفیق عزیزم ، خدا‌ پشتیبان همه احساسات و تصمیماتت‌ .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      زهرا سلوکی گفته:
      مدت عضویت: 171 روز

      سلام محسن عزیز.برادر با ارزشم..‌‌‌‌‌‌‌بازهم امشب دلم کامتی از شما میخواست تا ایمانم قوی تر شه تا که به بیراهه نزنم ‌..بازهم چشمانم اشکی شد از خوندن کامنتت محسن جان‌.‌وقتی کامنت شما. میخونم خدارو احساس میکنم‌‌.‌‌قلبم شروع به تند تپیدن .‌‌‌.‌خدایا زهرا کمک میخواد..زهرا تنهایی نمیتونه.‌‌‌‌……‌در پناه خدا محسن عزیز

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 698 روز

        سلام زهرا جان… این چند خطت روکه خوندم، یه چیزو با تمام وجودم حس کردم که بایدبگم : تو تنها نیسی. اصلا و ابدا. البته میدونم که خودت هم اینو میدونی‌ .

        این حالی که ازش حرف میزنی – اشکی که بیخبر میریزه، تپش قلب، اون لحظه ای که فهمیدی “خدایا زهراکمک میخواد”… – => نشونه ضعف نیس => اینها نشونه وصل بودنه.

        ■ نشونه اینه که خدا داره خیلی نزدیکتر ازچیزی که فکرشومیکنی بهت جواب میده.

        زهرا جان… من که کاری نمیکنم. من فقط یه آینه م.

        اون نوری که توی نوشته هام میبینی، همون نوریه که درون خودِ خودت روشنه… من فقط کمک میکنم تویادت بیاد چی هستی، نه اینکه ازمن چیزی بگیری.

        تو دختر خـــــدایی.

        🟣 تو قدرتی داری که خودت هنوز کامل باورش نکردی.

        اینکه الان ازخـــــدا از پروردگار عاشقت کمک خواستی… قشنگترین نقطه شروعه => که مسیر صاف میشه، چرا؟ چون تو از روی ضعف نخواستی؛ ازصداقت خواستی.

        شک‌ نکن‌: خـــــدا هیچوقت دست کسی رو که بااشک و باقلب صداش میکنه، خالی نمیذاره. هیچوقت .

        وقتیکه نوشتی “زهرا تنهایی نمیتونه”… ==> همون لحظه ای بوده که خدا فوری گفته: “پس ببین که من چطورهمراهت هستم.” ==>> زهرا خیلی وقت ها تنهایی یک‌ نعمت عظیمی هست که بعضیا دارن و ازش بیخبرن‌ => مثل محمد( ص) در غارحرا… میتونن رشد کنن .

        زهرا… آروم باش. نفست رو رهـــــاکن.

        تو روی مسیر درستی ==> این اشک، اشک شکست نیس … اشک پاکی وآماده شدن برا مرحله بعده.

        در پناه خدا باشی ، که هستی… هروقت دلت لرزید یادت بیاد:

        تو تنها نیسی، چون کسی که تورو آفریده خودش مراقبه و بیشتر ازخودت عجله داره که رشدت بده

        ~~~~~~~

        شاید برا الانت این بدردت خورد :

        https://abasmanesh.com/fa/fake-personality-doesnot-work/comment-page-37/#comment-1845007

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
        • -
          زهرا سلوکی گفته:
          مدت عضویت: 171 روز

          سلام برادر با ارزشم محسن جان.‌‌‌‌‌….چه کردی با من ‌‌این کامنت این نوشته ها فقط از زبان خدا بود.‌وقتی کامنتت را میخوندم احساس می‌کردم خدا بغلم کرده …خودش میگه من همین‌جا هستم من هواتو دارم…آخ نمیدونی چقدر اشک شوق ریختم..طاقت نیاوردم وسجده شکر بجا آوردم..‌‌‌‌من ممنون شما هستم محسن عزیز ‌‌‌..چقدر قشنگ منو بیدار کردی.‌.‌دارم تکامل طی میکنم امروز صبح تعهد دادم به خدای قدرتمندم که زهرا تا 44 روز دیگر گناهی که سال ها انجام می‌داد ‌‌دیگر انجام ندم‌‌‌..و چقدر این تعهد شیرین بود برایم.امروز اصلا آرامشی داشتم که تا به حال این چنین آرامشی را تجربه نکرده بودم….دارم یواش یواش خدا احساس میکنم…و چقدر شیرینه …….در پناه خدا باشی محسن جان‌…….

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 698 روز

            سلام زهراجان، خواهر خوبم…کامنتت رو خوندم ؛ این حرفها… بوی حضور خدا داشت. خدا خودش تو قرآن یه آیه گفته که همیشه وقتی کسی از این بیداریها حرف میزنه یادش میفتم:

            🟣 «إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى»

            خدا میگه : هدایت، کارِ خودِ ماست. ما خودمون مسئولیم که تو رو برسونیم.

            آخه اینقدر عشق خدا به توئه بنده ش…. من که دیگه نبایدچیزی بگم…. . الله اکبر !

            زهراجان… این مسیر، تو انتخابش نکردی… تو فقط آماده شدی. اصلش این بود که خـــــدا اعلام کرده میخواد کمکت کنه، بلندت کنه، بغل بگیره وآرامشی بده که سالها دنبالش بودی.

            اون اشک، اون سجده، اون لرزِ شیرینِ قلب…

            اون همه حسّ آشنا که انگار “یک نفر” خیلی نزدیکه…

            اینها نشونه نیست… اینا جوابه. نوشتی… نوشتم… خدا جوابت داد و سجده کردی.

            جوابِ سالها صدا زدن… حتی وقتهایی که فکر میکردی نمیشنوه.

            تو امروز یه تعهد دادی؛ امااصلش اینه که

            خدا قبلش تعهد داده بود که ولت نکنه.

            گفته بود: «إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى»

            یعنی: من وظیفه دارم کمکت کنم. من وظیفه دارم راه رو برات صاف کنم. من پشتتم. 》باورت میشه ؟ نه رئیس جمهور ، نه ثروتمندترین ِ دنیا… بلکه صاحب آسمانها و کل زمسن این قول رو به زهرا داده… :'( 🩷️ . دیگه چی کم داری ؟! لب تر‌کن فقط… . رها شو فقط… بسپار بهش…

            زهرا تولایق اینی که صاحب همه ثروت ها صاحب همه ستارگان بهت اعلام کنه که من پشتت هستم :'( 🩵 ؛

            بهش اعتمادکن… جواب میگیری ‌. إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ/بی‌تردید وعده خداوند حق است.

            تو همین امروز اثرش رو دیدی:

            اون آرامش عجیب ومتفاوت…

            اون سبکیِ دل…

            اون حس نزدیکی…

            اینها نشون میده برداشتت درست بوده؛

            خدا واقعا دستت رو گرفته.

            … و این تازه شروعشه.

            زهراجان… همین مسیری که داری میری، همین چهل وچهار روزِ پاک شدن، همین تلاشِ آروم، صادقانه، بدون فشار… تو رو به نسخه ‌ای از خودت میرسونه که الان حتی نمیتونی تصورش کنی.

            بهت تبریک نمیگم… بهت آفرین نمیگم… بهت نمیگم چقدر قوی‌ هستی… فقط یه چیز میگم که از ته دلم مطمئنم درسته:

            خدا خودش خواست بیدار شی… و وقتی خدا کسی روبیدار کنه، رهاش نمیکنه.

            در پناه محبتی که خودش گفته:” إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى”

            همیشه درمسیر باشی رفیق خوبم.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      عاطفه گفته:
      مدت عضویت: 1018 روز

      سلام به برادر توحیدی ام محسن عزیز

      احساس میکنم اینجای زندگی گیر کردم

      «رهاکن. خـــــدا کارش رو بلده.»

      هرچی وقت میذاری مینویسی، بشه اعمال نیکی که دعا میکنم هم در این دنیا هزاراااان برابر خیرشو ببینی هم در اون دنیا که قطعا هم همینه

      مرسی که مینویسی

      بعضی حرفا رو که عمیق میشی روش، میبینی دقیقا با توعه!!

      اینجای زندگی گیر کردم

      رها کن بره، خدا کارش رو بلده

      به نتیجه نچسب تو فقط سمت خودتو انجام بده

      اونیکه داره صددرصد کارهاتو انجام میده خداست فقط کافیه بیشتر اعتماد کنی

      بعضی وقتا به خودم حق میدم گیر کنم، از بس که سالهای گذشته یاد گرفته بودم تقلا کنم

      حالا اومدم برعکسشو به خودم یاد میدم !!

      هی به خودم میگم آروم باش دختر ، خدا کارش رو بلده، خدا هیچوقت دیر نمیکنه، هرچیزی در بهترین زمان و مکان به تو میرسه، خدا میبینه تورو، آگاهه به تو ، از رگ گردن نزدیک تره……

      همون جمله خودت که تو یکی از کامنت ها نوشته بودی، چند وقتی روی تخته روبروی میز کارم تو اتاق نوشته بودم

      مگه با خدا درموردش حرف نزدی؟

      پس دگه نگران نباش !

      اعتراف میکنم سختمه

      گیر کردم

      قانون انقدر ساده ست که گیر کردم!!!

      یک عمری زور زدم یاد بگیرم باید تقلا کنم

      حالا هی باید یادآوری کنم به خودم که آروم بگیر ، تقلا نکن، زور نزن

      خدا برات بهترشو انجام میده

      خدا برات بهترشو انجام میده

      خدا برات بهترشو انجام میده

      نمیدونم ! چقدر آخه مسیر رو کجکی رفتیم؟؟

      چقدر خدا رو گم کردیم!!

      خودش میگه من میدونم ، بهتون میگم، آروم باشید ، به من بسپارید کارهاتونو، ایمان بیارید به من ، آسونتون میکنم برای آسونی ها

      همه کارهاتونو ردیف میکنم

      به قول استاد یکاری میکنم روی دوش من بشینید!!!

      بعد ما میگیم نه خدا جون نه تو خیلی مثلا کار کردی خسته ای بزار خودم درستش میکنم!!!! مگه داریم همچین چیزی آخه چرا واقعا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

      یاد مثال استاد افتادم

      میگفت خیلی از ماها وقتی تو یک جای شلوغ دنبال جای پارک میگردیم، میگیم خدایا یک جای پارک برای من ردیف کن بعد همون لحظه یکی از پارک درمیاد و ما سریع میگم عاااااااااا مرسی خداجون نمیخواد خودم پیدا کردم!!! خودم پیدا کردم !!!!!!!

      خدای عزیزم مارو ببخش که اینقدر غافلیم

      ما حتی قدرت نفس کشیدن هم نداریم

      ما حتی قدرت تپش قلب خودمونو هم نداریم

      حتی همین نوشتن هم تو اجازه دادی! من این کامنت آقامحسن رو یکبار چند روز پیش خونده بودم اما به ذهنمم نیومد در موردش چیزی بنویسم اما الان هدایتم کردی به نوشتن!!!

      هیچ منــــــــی در مقابل تـــــــو وجود نداره بار الهی!!!!!

      دلم میخواد جمله های قشنگتو اینجا بنویسم محسن جان ::::::

      احساس لیاقت و ارزش‌مندی

      تعهد واقعی

      قانون رهایی و اعتماد به خدا

      وقتی سه چیز کنارهم قرار بگیرد – لیاقت، رهایی، اعتماد ـ معجزه، طبیعـــــی ترین اتفاق جهان میشه

      رهـــــایی از وابستگی به نتیجه

      «خدایا من حرکت میکنم، تو نتیجه رو بده. من لیاقت بهترین رو دارم، چون تو منو لایق آفریدی، لایق شنیدن هدایت هات واقدام اونها .»

      نتیجه مال من نیست. از سمت خداست. یا نتیجه موردنظرمو بهم میده یا بهترشو

      وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ/خدا میدونه و شما نمیدونید. 🫀 وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ/هرکس بر خدا توکل کنه، خدا براش کافی میشه

      خدایا تو برای من کافی هستی

      همینکه از رگ گردن به من نزدیک تری و هر لحظه مرا اجابت میکنی خیلییییی خوبه خیلییییی آرامش بخشه

      اعتراف میکنم همونی هستی که همواره بارهای سنگینم را از روی دوشم برداشتی و راهم را هموار کردی

      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

      به نام خداوند رحمتگر مهربان

      أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ ﴿1﴾آیا براى تو سینه‏ ات را نگشاده‏ ایم (1)

      وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ ﴿2﴾و بار گرانت را از [دوش] تو برنداشتیم (2)

      الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ ﴿3﴾[بارى] که [گویى] پشت تو را شکست (3)

      وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ ﴿4﴾و نامت را براى تو بلند گردانیدیم (4)

      فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿5﴾پس [بدان که] با دشوارى آسانى است (5)

      إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿6﴾آرى با دشوارى آسانى است (6)

      فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ ﴿7﴾پس چون فراغت‏ یافتى به طاعت درکوش (7)

      وَإِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ ﴿8﴾و با اشتیاق به سوى پروردگارت روى آور (8)

      خدایا هر دری را کوبیدیم و جواب نگرفتیم، تو را در دل خواندیم و جواب دادی

      تو قادر مطلقی سپاسگزارم که خدای منی و مرا میبینی و اجابتم میکنی

      در پناه رب العالمین مسرور و سربلند باشی محسن عزیز

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 698 روز

        عاطفه عزیز… سلام. خوندم… ؛ راستش بیشتر ازاینکه با چشم بخونم، با دل خوندمش. حرفایی که از ته دل نوشتی، این صداقت، این خستگی از زور زدن، این لحنی که انگارآدم روبه ‌روی خدا نشسته و درد دل میکنه… ==>>همه ش یه چیز میگه: رسیدی به یه جای مهـــــم. آدم وقتی گیرمیکنه => یعنی خدا داره یه چیزی روعوض میکنه. یه در جدید میخواد باز کنه، فقط قبلش باید نگاهتو از در قبلی برداره.

        تو اشتباه نکردی. اصلا. تو همونجایی هستی که بایدباشی. نقطه‌ ای که قانون رهایی از همونجا روشن میشه. ما سالها بهمون گفتن باید بجنگی، تقلا کنی، بجای خدا خودت پاشی همه چی روجمع کنی…‼️ حالا خدا داره آروم میگه:

        عزیزم… بس کن 🩵 ؛ الان نوبت رهـــــا کردنه.

        نوشتی سختته… خب معلومه که سختته. کسی که عمری بار سنگین رو دوشش بوده، وقتی بهش میگن بذار زمین ==>>> اولش گیج میشه… بدنش یادش رفته سبک بودن چه شکلیه.

        برای همین رهــــــــــایی، زور نـــــمیخواد…

        ○ یاد گرفتن میخواد.

        ○ تمـــــرین میخواد.

        ○ آرامـــــش میخواد….‌مومنتوم مثبت میخواد. ==>> تووسط همین تمرینی.

        گفتی «گیر کردم» ؛؛؛ من فقط یه معنی ازش برداشت میکنم:

        یه مرحله جدید داری وارد زندگیت میشه. یه لایه عمیقتر ازخودت داره متولد میشه 🩷️ .

        …که گفتی روی تخته نوشته بودی:

        “مگه با خدا در موردش حرف نزدی؟ پس دیگه نگران نباش.” =>> ینی داری اصل ماجرا رو میگیری:

        نتیجه مال تو نیس. نتیجه مال خداست.

        تو فقط حرکت میکنی، مقصدتو میگی

        اون نتیجه رو میده…

        یا همونی که خواستی … یا بهترشو :)

        وقتی میگی «گیر کردم»

        من میبینم: داری پوست میندازی… داری میرسی… داری سبک میشی… ==>> خدا داره وارد جزئیات زندگیت میشه.

        سوره انشراح رو هم چقدر قشنگ آوردی… همیشه ازبچگی ذوق این سوره رو دارم . آخه دوبار پشت هم میگه:

        مع العسر یسرا

        یعنی آسونی کنار سختیه… نه بعدش.

        ولی تا وقتی چشم آدم رو سختیه، اون آسونی رو نمیبینه. باید رهـــــا کنه ؛ از یک ‌زاویه دیگه ‌نگاه کنه . باید پای باور فراوانی ‌رو بکشه وسط

        عاطفه… تو گیر نکردی. تو داری تبدیل میشی ==>> یه جهش درونی، یه پختگی، یه بالا رفتنِ کیفیتِ آدم.

        داری میری به مرحله‌ای که خدا بیشتر کار میکنه و تو کمتر.

        و همین یعنی توحید واقعی. توحیـــــد عملـــــی خیلی موقع ها ینی اعتماد کردن وتسلیم بودن برای اقدامی که الهام میشه… و رها کردن تا انتها این قدم و ابتدای قدم ِ بعدی… که خیلی ساده و آسون مجدد الهام میشه .

        الان… تو امن ‌ترین جای زندگیت هستی.

        همینجا. همین لحظه.

        فقط آروم باش. نفس بکش ؛ و بگو:

        خدایا نتیجه با تو. من فقط قدم برمیدارم. دلم قرصه قرصه.

        🟣 ومعـــــجزه از همینـــــجا شروع میشه.

        ~~~~~~~~~~

        در پناه ربّ العالمین آروم و روشن باشی خواهر توحیدی و عزیزم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
        • -
          عاطفه گفته:
          مدت عضویت: 1018 روز

          درست زدی به هدف! چه مهر تایید قشنگی زدی به احساسم!!

          به نام الله

          به نام ربی که امروز رفیق دوست داشتنی من محسن عزیز رو فرستاد تا با قلمش بهم بگه درست فهمیدم!!!

          احساس میکنم این یک بازیه که من با خدا شروع کردم و انــــــــقدر خوشحالم از این بازی ای که دستم تو دست خداست که دلم نمیخواد هیچ چیزی مانع این بازی و ارتباط بشه!!

          دیروز در کامنتی که یکهو پیش اومد و نوشتم …. فقط دلم میخواست بنویسم…نمیدونم چی…و نوشتم!!!

          بعد از این چند روز گیر کردن و احساس اینکه عاطفه رها کن…دست از تقلا بردار…… خدا بهت بهترشو میده…. نچسب به خواسته هات …گیر نده…. خدا بلده …. (((( خودش گفته :إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَىٰ

          بی تردید هدایت کردن بر عهده ماست.))))

          به یک احساس سبکی رسیدم و آروم شدم و خدا معجزاتش رو نشون داد. از هدیه ای که گرفتم. از مشتری محترمی که خیلی خرید راحتی انجام داد و کلی تشکر کرد و …..از انرژی ای که احساس کردم توی بدنم جریان پیدا کرده و قوی تر شده و ….. . حس رهایی بعد از تقلا خیلی قشنگه:) .

          تو جلسه 17 دوره تغییر نوشتم:

          یک کوچولو اشاره کردم به چیزی که دریافت کرده بودم! حس تغییر … حس پوست انداختن… حس تغییر مدار و یک ریزه آگاه تر شدن… دقیقا همون حس سبک شدن و رهایی که خودت اشاره کردی! همون سختی و آسونی سوره انشراح

          مع العسر یسرا

          یعنی آسونی کنار سختیه… نه بعدش.

          حالا کامنت زیبای تو رفیق عزیزم پاسخ خداوند بود به این احساس خوب من

          اینها همون هدایتی هست که استاد همیشه بهش اشاره میکنه

          تو درخواست میکنی

          و خدا به هزاران طریق بهت پاسخ میده

          دلم میخواد اینو بنویسم محسن جان تو به خدا خیلی وصلی

          بقیه حرف دلمو از زبون خودت مینویسم همونهایی که به فهیمه عزیز گفتی:

          —————————————————————–

          برای همین ، قدر میدونم بودنِ تو رو ، نوشتنِ تو رو، هم‌صحبتیِ تو رو. چون آدمهایی مثل تو، نورن…

          نورهایی که دست خداوند هستن و مسیر رو روشن میکنن، دلها روبیدار میکنن، و ایمان رو زنده نگه میدارن.

          خواستم آخرش یه چراغ نورانی هم از علی بن ابیطالب اضافه کنم؛

          چون میدونم این مسیر، مسیر نور و حقانیته ؛؛؛

          قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ… => قیمت و ارزش هر کس به اندازه کارى است که مى تواند آن را به خوبى انجام دهد. ( اینجای کلام دقیقا شمارو داره میگه خود خود محسن توحیدی! خیلی خوب مینویسی و دقیقا در درست ترین جایی هستی که باید باشی دوبار بخونش!)

          و زیرش سیّد رضى نوشته: این از کلماتى است که قیمتى براى آن تصور نمى شود و هیچ سخن حکیمانه اى هم وزن آن نیست و هیچ سخنى نمى تواند هم ردیف آن قرار گیرد.

          منم به دلم افتاد اینو بهش اضافه کنم :

          ارزش آدم به اون نعمتیه که خدا بهش داده، نه به چیزی که دنیا بهش بده ؛ پس نفس خودتو بالاتر از هر چیز بدان.

          پس با خودم عهد میکنم که همون راهِ توحیدی و آگاهی رو ادامه بدم؛

          و از خدا بخوام که پای قدم هام رو‌ ثابت کنه.

          —————————————————————

          نشانی کامنت دیروزم:

          https://abasmanesh.com/fa/conversation-with-friends-19/comment-page-14/#comment-1847206

          رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ

          پروردگارا! به آنچه از خیر بر من نازل می کنی، نیازمندم.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 698 روز

            به نام الله مهربـــــون ِ مهربون . رفیق جان؛ عاطفه عزیزم… خوندم و همون حس آشنای حضور خـــــدا از سر تا پام رد شد. نوشتی ” این بازی دست تو دست خدا بودن رو دوست دارم” ==>> انگار خـــــدا داشت لبخند میزد… چون این احساسیه که مسیر رو نورانی میکنه ؛ همون رهایی، همون سبک شدن، همون “مع العسر یسرا” که توی دلش آرامشه.

            گفتی کامنت من مهر تاییدی بود براحساس تو… >>> راستش فقط یک چیزو خیلی واضح میدونم: وقتی قلبی با خـــــدا هماهنگ میشه، خدا از هزار راه جوابش رومیرسونه… یکیش هم همین نوشتنهای ساده ماست.

            خوندم که : رهـــــاکردی، سبک شدی، و نشانه ها اومدن ==>> خب این همون قانون زیبای هدایت الهیه؛ جایی ک ِ خداوند گفته: إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى = “هدایت کردن بر منه خدا واجبه”

            وقتی انسان چنگ زدن رو رهـــــامیکنه و دستش رو بازمیکنه، تازه میفهمه که چقدر نعمت از قبل پشت در بوده وفقط منتظر آروم شدنش بوده تا سرریز بشه…

            عاطفه جان… نور همیشه با نور هماهنگ میشه. برا همینه که کلماتت، احساساتت، این صداقت پاکت میدرخشه. خـــــداهم ازطریق همین نورهای کوچیک دل ما روآروم میکنه و راه رو نشون میده.

            جمله ی از علی بن ابیطالب… “قیمه کل امرئ ما یحسنه” انگار دوباره قلبم رو سرشار کرد. این حرف حقیقتا یک چراغه. تو هم داری کاری روخوب انجام میدی… خیلی خوب: ایمان آوردن، دیدن نشانه ها، و رهـــــا کردن بی فشار.

            این نعمت کوچیکی نیس.

            گفتی: “میخوام تو این مکان بهشتی بمونم و رشد کنم.” منم از همینجا، از ته دل، همون دعای پایانی تو رو تکرار میکنم:

            رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ / پروردگارا! ما به هر خیری که از جانب تو نازل میشه، نیازمندم

            خدا قدمهات رو ثابت کنه، دلت رو روشن نگه داره، و این مسیر نورانی رو باعشق ادامه بدی.

            رفیق خوب من… منم مثل تو فقط یک مسافر این مسیرم؛ و خوشحالم که تو این ایستگاه، نور تو رو هم میبینم.

            ● عاطفه ، یک عالمه خاطره از امیرآباد تهران دارم… اوایل دهه 90

            و اکنون ؛ در حال تماشای یکی از زیباترین بازیهای خدا…

            ~~~~~~~

            ○ دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند/گِلِ آدم بسرشتَند و به پیمانه زدند

            ○ آسمان بارِ امانت نتوانست کشید / قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      moghadam گفته:
      مدت عضویت: 2602 روز

      مهری

      سلام به محسن عزیز و توحیدی و اگاه. سلام به تو دوست قدرتمند و ارزشمندم.

      امروز با خوندن اگاهی های نابی که نوشته بودی تونستم یکی دیگه از تاریکیهای وجودم را بشناسم . وجودت و اون قلم زیبا و توحیدیت بهم قدرت تغییر رو میده. سپاسگزار وجود ارزشمندت هستم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 698 روز

        مهری عزیز وآگاه سلام. خوندم و دلم آروم شد. نه بخاطر تعریف، آرامشی از جنس دیدنِ آگاهی. الحمدلله رب العالمین با نوشته ای تونستی یکی ازتاریکیهای درونت رو ببینی، =>> خب این نشونه نوره؛ چون تاریکیِ دیده شده، دیگه قدرت قبل رو نداره… الهی شکر ، الهی شکر .

        محسن قدرتی بهت نداده، مهری جان. اون قدرت از قبل درون خودت بوده. قلم من فقط آینه ای بوده ک ِ لحظه ای نشونش داده. مسیرتوحید همینجاست ==>>‌ جایی که آدم مسئول دیدن وتغییر خودش میشه، نه وابسته ب ِ بیرون از خودش.

        از همراهی و صداقتت ممنونم. ادامه بده… با احترام به خودت و با اعتماد به نوری که از درونت داره راه رو نشون میده. بیا و بیشتر بنویس .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    رضا رضایی گفته:
    مدت عضویت: 512 روز

    به نام پروردگار یکتاا

    سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و و خانم شایسته دوست داشتنی

    سلام خدمت همه دوستان هم فرکانسی

    سلام خدمت همه عزیزای دل

    خداور شکر بابت این آگاهی ها و کلید واژه های ناب

    خدارو شکر بابت یه فرصت دیگه

    شکر برای انگیزه برای ادامه دادن

    شکر بابت ایمان برای کم نیاوردن

    شکر بابت این فضای فوق العاده

    استاد چیزی ک امروز از معجزه ی خداوند دیدم و تغییر خودم میخوام بگم

    خداوند امروز از دستانش بهم رزق رسوند مورد اول بعدش

    طرفای ساعت 8حرکت کردم و رفتم ب سمت دفتر خواهرم

    موقع برگشت بخاطر یه اشتباه و یه لحظه غفلت به یه پژو پارس و یه آزارا زدم

    زدم کنار سریع نجوا ها اومد ک بد بخ شدی و…….

    ولی به لطف خداوند و آموزه های شما سریع گفتم خیریت داره

    چندین بار باور الخیر فی ما وقع رو تکرار کردم

    راننده پژو پارس سروصدا کرد راننده آزارا گفت من سه روز پیش ماشینو خریدم 6 میلیارد ازت

    افت قیمت می گیرم ولی اصلا تاثیری زیادی روم نداشتن و من مدام توی دلم میگفتم هرچی

    از خدا بیاد قدمش رو تخم چشمام و……. و یه آرامش خاصی وجودمو گرفت

    راننده آزارا هم زبون خودمون ترک در اومد

    افسر اومد موقعی ک خواست نزدیک ماشین ها بشه ب افسر گفتم من مقصرم و مدارکمو گرفت

    راننده پژو پارس یه خانم بود جیغ و داد ک من عجله دارم باید برم فقط پول آینه بغل منو بده مالیدگی باقیش هیچ

    شاید باتورتون نشه راننده آزارا ک میگفت گلگیرو و سپرم ضریه خورده افت قیمت میگیرم

    یهو گفت یه آینه بغل بگیر بده ب این خانم منم شکایتی ندارم { شمارشو ازش گرفتم }و رفت

    افسر هم بدون جریمه مدارکم رو بهم برگردوند و رفت

    هزار بار بخودم گفتم ببین معجزه خداور چقدر قشنگ دل اون راننده رو نرم کرد

    هزار مرتبه شکر ک تونستم همونطور ک توی دوره هم جهت گفتین تایم اوت بگیرم

    هزار مرتبه شکر ک ایمانم ب عظمت خداوند بیشتر شده

    هزار مرتبه شکر ک احساس ارزشمندیم بیشتر شده و جلوی نجوای ذهن رو بهتر میتونم بگیرم

    هزار مرتبه سپاسگذارم ک منو ب مسیری هدایت کرد ک روی وجودم سرمایه گذاری کنم و خودم بینای

    تغییراتم باشم

    استاد عزیزم خیلی خیلی ممنون بابت ایجاد این فضای فوق العاده و این آگاهی های ناب

    دوستان عزیزم ممنونم بابت مشارکتتون توی کامنت ها ک خوندن کامنت هر کدومتون خودش

    یه درس زندگیه

    امیدروارم خداوند هدایت کنه و همیشه توی این مسیر نورانی ادامه بدیم وپله ترقی همدیگر باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 38 رای:
  4. -
    اسما عدالتیان گفته:
    مدت عضویت: 393 روز

    در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    قبلا در مورد صحبت در جمع و یا ارتباط با افراد غریبه بارها و بارها جلوی خودم رو میگرفتم و میترسیدم مردم قضاوتم کنند، بهم بخندن، جوابمو سربالا بدن

    این مدت که کلاس ثبت نام کردم و شیش ساعت میرم میشینم سر کلاس یاد زمانهای مدرسه یا کلاسهای خیاطیم میفتم

    یادمه در گروه های تلگرامی من هیچوقت حرف نمیزدم، سر کلاس ها نظر نمیدادم، همیشه یک گوشه بودم و چقدر میترسیدم از قضاوت مردم

    حتی اگر سوالی میپرسیدم و مربی جواب منو نمیداد چقدر خودمو سرزنش میکردم، حتی اگر سر جوک مربی بلندتر از بقیه میخندیدم خودمو سرزنش میکردم

    یادمه اگر با جنس مخالف صحبت میکردم احساس بدی نسبت به خودم داشتم و همیشه اون دخترهایی که سر کلاس با پسرها صحبت میکردند رو تو دلم سرزنش میکردم و کار بدی میدونستم و میگفتم این دخترا چقدر سبک یازی درمیارن یا هزارن حرف دیگه..

    اما هرچقدر که گذشت با ایتفاده از تمرینات در سایت استاد نازنینم، با دیدن سریال سفر به دور آمریکا و ارتباطات استاد نازنینم و همسر زیباشون با افراد غریبه و مخصوصاااا با انجام تمرین آگهی تبلیغاتی و اجبار کردن خودم در حظور در جمع من تغییر کردم

    متوجه شدم یکی از بزرگ ترین دیوارهای ذهنی من اعتماد بنفس من بود

    همینکه ذره به ذره حرکاتم رو میسنجیدم و نمیتونستم رها باشم، هیچ دوستی نداشتم و همیشه مظلوم جمع شناخته میشدم.

    در صورتی که همیشه سوالم این بود، منکه توی خونه خیلی پر انرژی و شر و شیطونم، با دوستانم بیشترین شوخی هارو و خنده هارو من میکنم، پس چرا افراد غزیبه به من میگن تو مظلومی، تو خجالتی هستی، تو ساکتی

    من مشکلم چیه که مردم بهم میگن تو مظلومی…همیشه هم متنفر بودم یکی بهم میگفت مظلوم…

    مشکل از باور های محدود کننده من بود…که اگر با جنس مخالفم صحبت کنم چه در گروه ها چه در حظور کلاسها، من میشدم دختر سبک، دختر بد، دختر سر به هوا که دنبال بازیه… در صورتی که الان کاملا برعکس دوستان خیلللی موفق دارم که پسر هستند و باهاشون صمیمی هم هستم و چقدر بهم کمک کردند

    و متوجه شدم دختر و پسر نداره. نه پسرها هیولای ناشناخته هستن نه دخترها خودشونو واسه دخترای دیگه میگیرن

    جهان آدمهای رها و موفق و یا دیسیپلین وارد زندگیم کرد

    با خودم که دوست شدم، رها که شدم افکار منفی کمتر شد. الان میرم با دوستانم عکس میگیرم سر کلاس، با مربیان صحبت میکنم و نظراتمو بیان میکنم، به سن و سال افراد توجه نمیکنم و راحت ارتباط میگیرم و این واسه من سختتت ترین کار دنیا بود

    اولین روز کلاس که ما با یکی از استادان رفتیم عکس بگیریم هیچ خانمی جز من و دو نفر دیگه نیومدن عکس بگیرن و همه نشستن و نگاهمون کردن، خیلی از دخترای کلاس جلوی اقایون خجالت میکشیدن…و امروز بعد پنج روز کلاس تااازه هممون باهم صمیمی شدیم و رفتیم توی یک قاب و عکس گرفتیم

    ولی من از همون روز اول خودم بودم، راحت و صمیمی و دوستانه

    در مورد رابطه هم یک موضوع جالب پیش اومد چند روز پیش…توجه که میکنم میبینم خیللی از دخترا این ذهنیت رو دارن که اگر از پسری خوشت میاد اصلاا بهش نشون نده، اصلا باهاش صحبت نکن، همونطور که با بقیه رفتار میکنی با اونم همونطور رفتار کن و نشون نده ازش خوشت اومده که طرف پرو میشه. من واقعا کشکل دارم با این دیدگاه. بعد میبینم این دخترایی که این باور رو دارن چندین ساله که نتونستن یک رابطه سالم داشته باشن…

    نمیدونم، پسرا جوابمو بدین، واقعا اگر منه دختر از کسی خوشم بیاد و باهاش صحبت کنم، برم جلو احوال پرسی کنم، باهاش صمیمی شم طرف پرو میشه؟! زده میشه؟!

    البته که حد و مرزی وجود داره در روابط و آشنایی اما خب من خیلی مقاومت دارم با این ذهنیت و احساس میکنم پسرا هم همین ذهنیت رو راجب دخترا دارند..که اگر به دختره رو بدی پرو میشه و این یک ذهنیت دو طرفه اس

    خلاصه که این مدت در روابطم به شدت عالی شدم و واقعا سپاسگذار خداوندم

    صبح ها بعد تمرین با دوستانم میشینیم و چایی میخوریم و چقدررر خوشحالم

    چقدررر سپاسگذار خداوندم

    خدایا شکرت بابت تک تک نعمت هایی که در زندگی بهم دادی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  5. -
    اکرم رنجبر گفته:
    مدت عضویت: 975 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان سایت

    من از دیشب به این تمرین استاد خیلی فکر کردم

    جواب های بسیاری برای گفتن داشتم

    سوال

    در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    من هم ترس از قضاوت دیگران داشتم هم ترس از شکست

    مثلاً من هروقت میخواستم یک لباس بخرم از این ترس داشتم نکنه بهم نیاد نکنه فلانی از انتخاب من رازی نباشه نکنه همه منو قضاوت کنن یا بگن این چه آدم سبکی هستش

    و یا اینکه نکنه یه حرفی بزنم که به دیگران بر بخوره حاضر بودم خودم ناراحت بشم تو خودم بریزم از حقم بگذرم تا کسی نگه فلانی اینجوریه و قضاوتم کنن و یا اینکه اگر دوست نداشتم در جایی حضور پیدا کنم ولی به خاطر حرف مردم می‌رفتم و شاید اونجا خیلی با ذهن خودم کلنجار می‌رفتم ودرباره ثروت هم من خیلی ترس‌ها داشتم می‌گفتم اگه من فلان بیزینس رو راه اندازی کنم دوستم که تو این کاره ناراحت میشه و یا نکنه من سرمایه‌مو بذارم و فروش نداشته باشم توی خونه و آنلاین

    سوال دوم

    چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزه‌ای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟

    من با کار کردن روی آموزه های استاد وبا پذیرش اینکه خودم هستم که این اتفاقات رو رقم میزنم و اینکه خود من هستم که برای. خودم ارزش قائل نیستم و باید عزت نفس خودم رو بلا ببرم شروع به بیزینس در یک شرکت با خواهرم کردم و تا مدت ها ادامه داشت من با ورودی مالی که به حسابم می امد کم کم تونستم با خودم و ذهنیت محدود کننده کنار بیام خیلی چیز ها رو یاد گرفتم مثلاً اینکه من هم لایق نعمت های پروردگار هستم واینکه چه جور با مشتری برخورد کنیم و یا در باره محصول چه طور توضیح بدیم برای مشتری و….

    بعد از یک مدت وقتی من از درآمد صفر به ماهی 1500تا2میلیون رسید بنا به دلایلی از اون کار بیرون آمدم و به بیزینس کالای خواب رفتم و خدارو شکر با یک سرمایه اندکی که داشتم توانستم در آمد خودم رو بیشتر کنم به قول استاد که میگه گندمی که هنوز توی مشت کشاورز هستش همون یک مشته ولی وقتی به زمین میفته هزاران برابر میشه و دیگه تونستم با خودم در صلح باشم و آرامش رو به زندگیم برگردونم ذهنم رو کنترل کنم و خیلی چیزهای دیگه و استاد من تا الان توی سایت کامنت‌های زیادی ندارم ولی به خودم تعهد دادم که تمریناتی رو که شما می‌گید انجام بدم و از قضاوت کردن نترسم هرچند اگه هنوز خیلی خوب قانون رو درک نکرده باشم و برای اینکه رشد کنم باید تمرینات رو انجام بدم و کامنت بزارم تا به درک قانون جهان هستی پی ببرم

    برای همه دوستان و استاد و خانم شایسته و خودم آرزوی موفقیت سعادت ثروت و خوشبختی رو دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  6. -
    زهرا حسینی گفته:
    مدت عضویت: 1773 روز

    به نام خدایی که هر چه دارم از ان اوست

    سلام و مهر به همه شما خوبان

    بزرگترین دیوار ذهنی که من در ذهنم ساخته بودم

    همین عدم پذیرش مسئولیت اتفاق های زندگیم بود

    مدت زمان زیادی بود (بیشتر از چند سال)که من همسرم رو مسئول تمام اتفاقات میدونستم

    چون ایشون به دلیل یه سری تصمیمات عجولانه

    ضرر و زیان های مالی بسیاری بوجود آوردن

    که در ادامه ی همون احساسات بد تصمیمات بدتری گرفتن که هر روز در مشکلات بیشتری غرق میشدن

    و من تمام سعی مو میکردم اما طبق قانون ما نمیتونیم هیچ کسی رو تغییر بدیم

    از یک جایی به بعد من ایشون رو مسبب اصلی مشکلات زندگی میدونستم و اوضاع هر روز بدتر و بدتر میشد

    در تمام جنبه های زندگی

    چون واقعا رفتارهای اشتباه هم کم نداشتن و من میخاستم ایشون رو به قول خودم بیدار کنم و بیارم به مسیر درست

    که مسیر بسیار سخت و پر از رنج و ناراحتی بود

    شاید در ظاهر یکمی خوب میشد اما در باطن نه

    مثل فرستادن آشغالا زیر مبل بود

    حتی همین پذیرش مسئولیت اتفاقات زندگی هم به صورت تکاملی و آرام آرام در من شکل گرفت

    تا جایی که دیدم

    من چندین ساله خودم رو نابود کردم فقط به این دلیل که انگشت اتهام به سمت یکی دیگه ست

    اقدامات اشتباه زیادی هم داشتم اما خوشبختانه اگاهی های استاد به کمکم امد

    که میگفتن اگر شما از یک آدم به خاطر یک سری رفتار و مشکلاتش فرار کنید

    شما در واقع اون آدم رو نمیتونید حذف کنید توی زندگی بعی روابط بعدی هم یک آدم دیگه اما با همون خصوصیات سر راه شما قرار میگیره

    این صحبت استاد واقعا تلنگر بزرگی به من زد

    وقتی که به تجربیات اطرافیان هم نگاه می کردم

    میدیدم دقیقا صحبت های استاد صادقه

    آدم ها از روابط خودشون خارج میشن به راحتی

    چون اخلاقش بده جون دروغگوعه

    چون توجه نمیکنه

    چون فلانه

    چون بهانه

    بعد دوباره وارد یه رابطه ی دیگه میشن و باز هم همون مسائل رو دارن

    بدون این که فکر کنند مخرج مشترک تمامی اون رابطه های ناپایدار خودشون بودن

    خودشون

    مگر میشود شما توی رابطه های متفاوت باشی با ادمهای متفاوت اما در همه موارد مشکل از شخص مقابل باشد و البته با دلایل تقریبا تکراری

    با نگاه به زندگی گذشته ی خودم دیدم من هم همین چرخه رو هی تکرار میکردم و همیشه ناراضی بودم

    تصمیم گرفتم که تغییر از همین جا شروع کنم

    با آموزه های استاد سفت و سخت تر پیش رفتم نمیگم راحت بود نه

    اما به اندازه ای که من قدم بر میداشتم نتیجه ها چندین برابر حاصل میشد و همین شور و شوقی فراوان در من بوجود می‌آورد

    و الان خداروشکر در مسیری هستم که هر اتفاقی میافته برمیگردم به درون خودم

    و میبینم من در چه مداری بودم

    همین که پذیرفتم من مسئول اتفاقات زندگیم هستم به واسطه فرکانس ها و کانون توجهم

    خیال من رو مطمئن میکنه تا بیشتر به این مسیر اعتماد کنم

    به قول استاد کل بازی همینه بچه ها وقتی یک بار مسیر یاد میگیرید فقط باید استمرار و مداومت داشته باشید

    استمرار

    استمرار این یه کلیده

    خدایا شکرت برای حضور استادم

    خدایا شکرت برای خانواده ی صمیمی عباس منش

    خدایا شکرت برای نعمت سلامتی

    خدایا شکرت برای اینکه نفس میکشم و هنوز هم فرصت رشد و پیشرفت دارم

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  7. -
    Mojtaba Hasani گفته:
    مدت عضویت: 923 روز

    به نام خدای مهربون مهربون

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عباسمنش عزیزدل ،

    خانم شایسته و همه دوستان در این سایت و این فایل.

    دو دوتا میشه 4 تا ، این یه قانونه…فرقی ام نداره برای بچه اول ابتدایی باشه یا اون پروفسور استاد دانشگاه….

    وقتی تو برنامه نویسی کامپیوتر این دو دوتا 4 تا نوشته میشه ( همون باورها) ، دیگه برای کامپیوتر تنها ورودی ها مهمه…تو ساده ترین مسئله جوابش 4 هست ، تو پیچیده ترین مسئله ام جوابش میشه 4…

    بعد از اینکه برام جا افتاد که روی خودت کار کردن مسئله عجیب و غریبی نیست و تنها نیاز داره به کنترل ورودی ها و کانون توجه ، سعی ام بر این بود که تا جایی که امکان داره این تمرین رو انجام بدم ، از کامنت دوستان نکات کلیدی رو برداشت میکردم و سعی ام بر این بود که بهشون عمل کنم..چون به گفته استاد و با توجه به قانون بدون تغییر خداوند ، قانون برای همه یکیه،،اگر برای اون جواب داده ، برای منم جواب میده ، تنها باید از اون مسیری برم که اون رفته…البته که مسیر یکتا نیست..تنها قانونه که ثابت و یکتاست…

    سوالم این بود که چرا تا روی خودم کار میکنم و اولین نتایج میاد ، توی برنامه ذهنیم گمان میکنم که دیگه تموم شد و آروم آروم شل میشدم..

    جواب داده میشد اما من توجه نمیکردم…

    تا اینکه توجه کردم…جواب برمیگشت به برنامه ذهنی من…

    اینکه چرا تا به یه مسئله برمیخورم ، سریع رجوع میکنم به قوانین و ازشون استفاده میکنم برای رفع موقتی مسئله ، اما تا بظاهر حل میشه ، فکر میکنم دیگه تموم شد و کار کردن روی ذهنم رو متوقف میکنم؟

    قانون ثابته…اما چطور؟

    وقتی میریم برای گرفتن گواهینامه رانندگی ، بهمون میگن که استفاده از کمربند و رعایت سرعت ، جزء قوانینه ، اگر رعایت نکنی جریمه میشی…

    اگر این بشه جزء شخصیت من ، دیگه نگران محل وایسادن افسر و نصب دوربین کنترل جرائم نیستم…

    اما من به شخصه ، تنها زمانی رعایت میکنم که تنها رد بشم برم و غافل از اینکه مسیر ادامه داره و انتهایی نداره..

    منی که تنها زمانی سرعت و کمربند رو چک میکنم که طبق حدس و گمان خودم ، افسر جلوم راهم وایساده ،

    چه توقعی دارم زمانی که جریمه میشم و هزار گفتگوی ذهنی میاد و بهم میریزم ، چرا باید افسر راهنمایی و قوانین رو مقصر بدونم؟

    در صورتی که من روز اول پذیرفتم که باید قوانین رو رعایت کنم ، اونم به صورت دائم…

    اینکه اگر تو حومه شهری 99 درصد راننده ها کمربند نمیزنن ، اگر من کمربند بزنم چه فکری “دیگران

    ” میکنن ، مسخره میکنن ، یا هرچیز دیگه ، اگر جریمه شدم ، مشکل از اون افسر نیست ، مشکل از منه ، من باید بپذیریم که مسئولیت این جریمه شدن با منه…من اگر میخوام نتیجم با اون 99 درصد متفاوت باشه ، باید عمل و رفتارم متفاوت باشه…

    باید اون برنامه ذهنی (باورها) تغییر کنه ، باید شخصیتم از پایه تغییر کنه..هیچ چیزی قرار نیست از بیرون تغییر کنه ، بعد من تغییر کنم…این منم که با تغییر خودم ، جهان اطرافم رو طبق باورهام ، تغییر میدم..

    این سری فایل های پروژه تغییر را در آغوش بگیر ،یه دوره کاملا بظاهر رایگانه ، اما بهایی که منه مخاطب باید پرداخت کنم ، تعهد و عملگرا بودنمه.باید این کلاس درس تقویتی رو با جون و دل گوش بدم و پای آموزشا و مثال های دوستان و توضیحات تکمیلی استاد بشینم و ازشون استفاده کنم.

    برنامه ذهنی دیگه ای که از دوران تحصیل در من شکل گرفته ، خصوصا دوران دانشجویی ، اینه که ذهنم برنامه ریزی شده به این صورت که فکر میکنم ، اصول و قوانین تو کتاب های مختلف ، متغیره..فکر میکردم مولف یه کتاب دیگه یه آموزش دیگه ای داده ، روش متفاوتی رو گفته.

    برای همین من برای امتحان ارشد ، چندین کتاب رو بررسی میکردم…غافل از اینکه آموزش و اصول یکیه…بقیه اش بستگی داره به منه دانشجو که چقدر تمرین حل میکنم ، چقدر مثال های مختلف رو بررسی میکنم…چقدر با در نظر گرفتن اصل ، میتونم مسائل رو تحلیل کنم تا به جواب درست برسم..

    زندگی هیچ‌کس از بیرون تغییر نمی‌کند. وقتی درونت را تغییر دهی، جهان بیرونت با تو هم‌راستا می‌شود.

    مسیر گفته شده ، قوانین مسیر برای لذت بردن از مسیر گفته شده ، حالا این تویی که باید از درون تغییر کنی ، قوانین رو بطور مستمر و به صورت تکاملی رعایت کنی تا بتونی از این مسیر لذت بخش ، لذت ببری…باید نوع نگاهتو تغییر بدی..

    نه دوستی بیرون از تو وجود داره و نه دشمنی بیرون از تو…

    اگر من تو روابطم مشکل دارم ، باید بپذیرم که تنها منم که باید تغییر کنم تا نوع روابطم تغییر کنه.

    اگر تو سلامتیم مسئله دارم ، باید نوع نگاهم و نوع ورودی های بدنم رو برای تغییر در جهت سلامتی ، تغییر بدم و دائما در جهت بهبود این روند تلاش کنم.

    اگر توی کار و میزان درآمدم به مسئله برخوردم ، باید من تغییر کنم و جور دیگه ای به دنیا و به مسائل نگاه کنم…

    نه اینکه برای جواب دادن به یه سوالی که یه خط میخواد بنویسی ، یه صفحه پر کنم ، تا از نظر دیگران دانشجو درس خونه به نظر بیام..

    اولین قدم برای شروع تغییرات ، اینه که من بتونم در ذهنم و باورم ، این رو نهادینه کنم ، که من و تنها منم که مسئول نتایج و اتفاقات زندگیم هستم..

    باید اینو قبول کنم…

    باید تکاملم رو طی کنم ، تا این بشه جزئی از شخصیت من…این مسئله ریشه ی رسیدن به صلح با خود و در صلح بودن با خودمونه…

    اگر شرایط بیرونی پیش میاد که من در اون شرایط قرار میگیرم ، باید بپذیرم که من اون شرایط رو طبق برنامه ذهنی و باورام ایجاد کردم.

    چند وقتیه سعی میکنم حرف نزنم ، گوش کنم و تا جای ممکن عمل کنم…

    سعی میکنم فقط دنبال تغییر و بهبود درون خودم باشم…

    سعی میکنم و سعی کردم که اون شخصیت کمالگرا رو تضعیف کنم و یه شخصیت صبور که به دنبال لذت بردن از زندگیه رو ایجاد کنم…

    سعی کردم که روند بهبود رو توی ذهنم درست کنم و طبق اون عمل کنم..قبلا روی دیوار کاهگلی درونم کار میکردم ، نقش و نما میساختم ، سفید کاری میکردم ، اما بعد یه مدت اون نقش و نماها ، روی دیوار وجودم (شخصیت درونم) سنگینی میکرد ، همه دیوار با همه زحمات طاقت فرسایی که داشتم میریخت پایین.

    چون شخصیت و ظرفیت وجود من (اون دیوار کاهگلیِ فرسوده) تحمل اون حجم از تغییرات بیرونی رو نداشت..یا به قولی من خودم رو برای اون حجم از نتایج و تغییرات ظاهری آماده نکرده بودم…من برای بهبود نتایج و ایجاد یه نقش و نمای محکم ، نیاز دارم تا از پایه و اصولی تغییرات رو اعمال کنم…باید تغییرات ایجاد شده رو دائما روش کار کنم و بهبودش بدم ، باید اینو به عنوان یه اصل بپذیرم که هیچ انتهایی برای جنبه های مختلف زندگی وجود نداره ، چه در جهت بهبود و صعود و چه در جهت تخریب و سقوط…

    باید یاد بگیرم زاویه دیدم رو به مسائل تغییر بدم و از هر نشانه و پیشامدی ، بهترین برداشت رو داشته باشم.جوری که اون اتفاق در نهایت به نفع من بشه.

    باید این سایت و آموزشای استاد رو با تمام وجود بپذیرم و بگم این است و جز این نیست و برم برای عملی کردن و دریافت نتایج خوبش.

    چون برام ثابت شده ، تو آموزشای استاد هرموقع نپذیرفتم و گفتم چطور؟

    جهان بهم ثابت کرده که چطور…همون پس گردنی معروف…و الان دارم تلاش میکنم که هرآنچه رو استاد میگن این قانون ثابته جهان هستیه رو با جون و دل بپذیرم و در عمل ازش استفاده کنم…

    همونطور که استاد میگن من این قوانین رو پذیرفتم ، عمل کردم ، و دارم ثمره این تعهد و عمل کردن و پذیرش رو میگیرم و هنوز که هنوزه ، اگر غافل بشم ازش و روی خودم کار نکنم ، با کاهش نتایج ، سریع به خودم میام و مسیر رو اصلاح میکنم.

    امیدوارم که این پروژه ، دوره تغییر را در آغوش بگیر ، برای من بشه اون راهنمایی که بتونم اصلاح و تغییرات رو اصولی و بنیادین اعمال کنم و به لطف الله و آموزشای استاد و خوندن نتایج دوستان ، که شاهدی است بر اجرای این اصول و قوانین ، بتونم با طی روند تکامل و با لذت بردن از مسیر ، مسیر سعادت در دنیا و آخرت رو طی کنم.

    امیدوارم با تعهد درونی ، نه زبونی و ظاهری ، بتونم اولین قدم ، که پذیرش مسئولیت تمام و کمال زندگی و اتفاقات زندگیمه رو بپذیرم.

    در پناه الله یکتا ، سعادتمند ، ثروتمند ، شاد باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  8. -
    سید محمد بنی سعید لنگرودی گفته:
    مدت عضویت: 1148 روز

    بنام خدا

    سلام خدمت استاد عزیز و مریم بانوی گرامی و همه دوستان نازنینم

    در مورد ترس از شکست چند موردی یادم اومد:

    اولیش در مورد زندگی شخصیم؛ من یک بار در دوران دانشجویی ازدواج کردم به پیشنهاد خانواده و به بن بست رسیدیم و جدا شدیم جفتمون کم سن و سال و بی تجربه و دخالت های خانواده ها زیاد، اختلاف نظر هم بینمون بیداد میکرد. بعد از جدایی تا صحبت ازدواج میشد میترسیدم بازم شکست بخورم اون زمان هم (سال 92) اصلا با این مباحث آشنا نبودم ولی یه چیزی از خانواده خودمون میشنیدم که منو حسابی برانگیخت تا ثابت کنم میتونم بهترین آدم زندگیمو پیدا کنم، خالم تیکه مینداخت یه خانم مطلقه با یه بچه هم پیدا شد ازدواج کن، برادر خودم تیکه مینداخت تو ازدواج کنی دومی هم طلاق میدی، اون یکی برادرم میگفت تا این ازدواج نکنه کسی به ما زن نمیده و…..

    یه چیزی درون من غلیان کرد که به همتون ثابت میکنم من با همین شرایط میتونم و واقعا به آسونی خداوند یه یار و همراه واقعی رو کنارم قرار داد، عشقم که همه جوره بی نظیره و ما 12 ساله داریم باهم زندگی میکنیم و به پسر گل داریم.

    خیلی جالبه وقتی به مسائل زندگیم نگاه میکنم بیشتر حرفهای استاد رو درک میکنم، وقتی استاد میگه از همون لحظه که نوع نگاهتون رو تغییر میدید دنیاتون تغییر میکنه و من اینو دیدم، هر آنچه که از رابطه میخواستم همسرم داره بدون اینکه من چیزی از این مباحث بدونم ناخواسته فقط یه آدمی میخواستم با یه سری ویژگی و شخص خاصی مدنظرم نبود.

    ترس دوم من در مورد کار کردن بود؛ چون پدر من تقریبا توی شهر شناس بود میترسیدم برم جایی کار کنم و میگفتم مردم چی میگن،. از طرف دیگه یبار شراکت کرده بودم و شکست خورده بودم و کلی سرزنش از خانواده شنیده بودم و دیگه از شکست دوباره میترسیدم و این سد رو‌ سال 95 شکستم و دوباره رفتم توی یه قنادی شروع کردم به کار کردن و کمتر از 2ماه شدم مدیر فروشگاه.

    سومین ترس من زمانی شروع شد که بعد از قبولی توی آزمون مرکز مشاوران عذر منو بخاطر یه گزارش از حفاظت دادگستری خواستن و من دیگه ناامید شده بودم اون زمان تازه با این مفاهیم آشنا شده بودم و یه شب که با خودم خلوت کرده بودم یاد این آیه قرآن افتادم که « گاهی چیزی به ظاهر شر میتونه باشه ولی در باطن سراسر خیره» و اونجا بچد که تصمیم گرفتم بازم آزمون شرکت کنم ولی اینبار توی آزمون کانون وکلا و نتیجش شد قبولی من و اینکه الآن وکیل پایه یک هستم.

    شروع کارآموزی فکر میکردم باید زیر دست پدرم کار یاد بگیرم غریبه بهم چیزی یاد نمیده( پدرم وکیل دادگستریه) ولی وقتی با فایل های استاد همراه بودم و با همسرم صحبت میکردیم در این خصوص یاد این حرف استاد افتادم« ایمان بدون عمل حرف مفته» و تصمیم گرفتم کارآموزیم رو برم پیش یع وکیل دیگه و فردای اون روز دوستم بهم گفت وکیل سرپرست من یدونه جای خالی داره میای؟ و من با ذوق گفتم چرا که نه!!!! و رفتم پیش یه وکیل خوب و همراه و چقدر ازش یاد گرفتم و هنوز دارم یاد میگیرم.

    مورد بعد جدا کردن دفتر وکالتم بود، خیلی دوست داشتم مستقل باشم، دفتر خودمو داشته باشم و دو روز بعد از خواستنم بازم دوستم بهم پیشنهاد به شرایط خوب برای دفتر مستقل رو داد و بازم ذوق کردم که چقدر دنیا راحت میتونه خواسته های مارو بهمون بده ولی ما زود نتایجمون رو فراموش میکنیم. و ما یکساله دفتر مستقل خودمون رو داریم و هربار که میرم دفتر کلی لذت میبرم و خدارو شکر میکنم برای نعمتهای زندگیم.

    استاد عزیزم شما روح تازه ای دمیدی در وجود رنجور من، اعتماد به نفس دادی بهم و باور کردم که میشه، اگه ما فقط شمارو الگو قرار بدیم و به گفته هاتون عمل کنیم و تکاملمون رو طی کنیم به همه خواسته هامون خواهیم رسید.

    دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  9. -
    شیدا میرزایی گفته:
    مدت عضویت: 2605 روز

    به نام خدای زیبایم

    خدایی که محرم اسرار منه

    و هدایتگر و حمایتگر منه

    سلام خدمت استاد خیلی عزیزم

    وسلامم به مریم خانم نازنین

    و دوستان همیشه خوبم

    وقتی کسی پیشت گریه می‌کنه یا آه و ناله می‌کنه

    از نداشته هاش برات میگه

    چه حس بدی پیدا میکنیم قشنگ حس می‌کنیم

    که انرژیمون داره نشت پیدا می‌کنه

    و بعدش باید کلی تلاش کنیم تا دوباره انرژی از دست رفته مونو ببریم بالا

    اما گریه های الهام عزیز اصلا به آدم حس بدی نداد

    چون همش اشک شوق بود از پیشرفت های خوبی که در کنار خدای مهربان به چه دستاوردهای خوبی رسیده بود….الللللللهی شکرت.

    استاد جانم یه وقتایی محل کارم یه تضادهایی پیش میومد که مثلاً مراجعه کننده هامون ازم ناراحت میشدن که اومدن مطب معطل شدن با وجودی که نوبت قبلی داشتن خوب اون لحظه حس بدی پیدا میکردم یعنی همش در درون خودم میخواستم که اونا رو مقصر بدونم که صبرشون کمه یا منو درک نمیکنن اما وقتی خوب فکرشو میکردم می‌دیدم که نه اونا یه درصدم مقصر نبودن من به علت حواس پرتیم باعث شدم که اینجا اون نظم و ارامش همیشگی رو نداشته باشه پس یه روزایی که خوب روی خودم کار میکردم حواسم جمع بود و انرژی خوبی داشتم اون روز چه روز خوبی میشد برام با وجود شلوغی مطب احساس خستگی نمی‌کردم پس من مسئول بودم نه هیچکس دیگه

    یا اینکه استاد واقعا آدم وقتی تغییر می‌کنه در هر شرایطی حتی شرایط سخت هم میتونه آرامش داشته باشه ‌و هیچکس و هیچ شرایطی نمیتونه باعث آرامشش بشه حتی مثلا اون درگیری دوازده روزه وقتی بعدش توی سایت کامنت دوستان موفقم رو خوندم چه قدر براشون خوشحال شدم

    چه قدر خوب ایمان خودشون رو نشون دادن حقیقتش من به اندازه اونا نتونستم اون چند روز رو ذهنم کار کنم و آرام باشم و وقتی که درگیری تموم شد نمی‌گم خوشحال نشدم که تموم شده اما برای خودم زیاد خوشحال نبودم که اون چند روز خوب عمل نکردم مثل دوستان دیگه م بالاخره شرایط برای همه مون یکسان بود اما فرقمون دراین بود که اونا با ایمان به خدای خودشون در آرامش بیشتری بودن.

    اما بازهم روی خودم کار میکنم که بتونم بیشتر موفق باشم و به خودم افتخار کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  10. -
    فاطمه تقی زاده گفته:
    مدت عضویت: 2597 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم

    سلام استاد عزیزم ،استاد مریم جانم سلام انشاالله شاد وسالم باشین

    سلام به دوستان هم مسیرم

    در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزه‌ای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟

    استاد، بزرگترین سرمایه ی زندگیم اینه که فهمیدم ودرک کردم که این منه فاطمه هستم که زندگیم رو خلق میکنم واز زمانی که تکاملی درک کردم وبهش عمل کردم شرایط زندگیم تغییر کرد.

    از وقتی که شنیدم ویادگرفتم ودرک کردم وبهش عمل کردم نتیجه ها در زندگیم رخ داد

    وقتی پذیرفتم من مسئول تمام اتفاقات زندگیم هستم وهمسرم رو مسئول تامین مخارج زندگیم ندانستم ومسئول هزینه های شخصیم ندانستم وانتظارم رو ازش کم کردم همه چیز تغییر کرد وجهان منو بی نیاز کرد وبطور معجزه آسایی نعمتهاوارد زندگیم شدن وبه راحتی خودم نیازهای شخصیم رو برطرف میکنم بدون هیچ توقعی از همسرم برعکس قبل که از همسرم توقع داشتم وهیچ وقت هم شرایطشو نداشت ومن فکر می‌کرد وظیفه همسرم که نیازهای منو برطرف کنه واحساس قربانی شدن میکردم واین احساس، ترحم اطرافیان هم نسبت بهم به همراه داشت.

    از نظر رابطه و عاطفی نسبت به همسرم وفرزندانم از وقتی که قانون رو درک کردم وتوقعم رو کم کردم وتمرکز گذاشتم روی خودم وبدون هیچ توقعی از اعماق وجودم عشق ورزیدم وسعی کرم قلبی احساساتم رو بروز بدم نتیجه ها هم رخ داد وتکاملی هربار ارتباطم با همسرم وفرزندانم بهتر از قبل شد دوستانه تر،صمیمی تر، عاشقانه تر ولذت بخش تر شدوهر بار شکرگزارخداوندم میشم از کانون گرم خانواده ام.

    از نظر سلامتی خداروهزاران مرتبه شکر سلامتم واگه هم موردی پیش بیاد نشانه میبینم از طرف خداوندم مثل همین دیروز دندون درد شدم نشانه دیدم از طرف خداوندم که اولویت رو بزارم برای ترمیم دندان هام و وقتم رو آزاد کنم و برای خودم ارزش قائل باشم.

    یکی دیگه از دستاوردهام اینه که در زندگیم هدف داشته باشم واز وقت وزمانم به بهترین شکل ممکن استفاده کنم وبرای رسیدن به اهدافم برنامه ریزی کنم وقت بزارم وقدم بردارم وعمل کنم.

    از نظر قدرت تصمیم گیری 180 درجه تغییر کردم واعتماد بنفسم رفته بالا وبه راحتی تصمیم میگرم بدون نیاز به دیگران وتنها تکیه گاهم خداوندم هستش واصلا نظر وحرف اطرافیانم برام مهم نیست وباتمام وجودم وبا ایمان قلبی وبا توکل به خداوندم برای تک تک اتفاقات زندگیم تصمیم میگیرم وخودم رو محدو نمیکنم به نظر دیگران.

    به اندازه ای که در زندگیم ایمانم رو نشان دادم نتیجه هم گرفتم به اندازه ای که تسلیم خداوندم شدم ومتوکل شدم به خودش،درها باز شد راه ها بهم گفته شد.همین دستاوردها همین نتیجه ها منو مصمم تر میکنه برای حرکت کردن در همین مسیر ومتوکل تر وبا قدرت بیشتر قوی‌تر تعهد میدم مسیرمو ادامه بدم وهربار بهتر از قبلم بشم.

    استاد عزیزم استاد مریم جانم بی نهایت ازتون سپاسگزارم بخاطر قلب پاک ومهربانتون.

    برای تک تک دوستانم در این سایت الهی آرزوی رشد وپیشرفت دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای: