تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۸ - صفحه 31


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

600 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2188 روز

    سلام.

    با خودم به صلح رسیدم و حالا مینویسم از چند هفته ی اخیر…

    کامنتِ سعیده جانم (خاجویی) برام الهام بخش بود که بنویسم.

    سومین هدفی که انتخاب کرده بودم کاهش وزن بود.

    3 آذر هدایت شدم به آغاز…

    دو هفته حضور در دوره قانون سلامتی رو تجربه کردم و به پایان رسوندمش با آگاهی، با شجاعت.

    دو هفته نتایج خوبی کسب کردم.

    هم از لحاظ بعضی تغییرات، هم کاهش وزن 10 کیلویی.

    و اما به این شجاعت رسیدم که نه.

    من در اجرا، عجله کردم و ایراداتی دارم.

    به عبارتی پشتِ پا زدم به تکامل و بهبودِ تدریجی.

    وارد بازی غرور و بلدم بلدم شدم و به چشم دیدم که رفته رفته حسم داره بد و بدتر میشه در عین حالی که کاهش وزن داشتم.

    انقدر حالم با خودم خوبه که از همون لحظه ی پایانِ دوره گفتم: پایانِ دو هفته تجربه رو اعلام میکنم. اسمی از شکست، ناتوانی و … به زبون و ذهن و قلبم نیومد، چون انقدر واسه خودم ارزش قایل هستم که بگم تجربه کردی و تمام.

    بعد از پایانِ این تجربه که کلی درس و نکته داشت برام، برنامه ی خودمو شروع کردم.

    چیزی که به الانِ من نزدیکتر و بهتره.

    به اندازه ای غذا بخورم که بدنم نیاز داره

    بدون هیچگونه محدودیتی.

    به ذهن و جسمم فرصت ریکاوری میدم، تا بهترین زمان، که تمام وجودم بگه الان وقتِ یه تغییر دیگه است.

    هر کسی، مخصوصا خودم، باید به صدای روح و بدن خودم گوش بدم.

    خودم باید خودمو درک کنم.

    خودم باید باور کنم خودمو.

    حال و حسم خیلی بهتره.

    چون شجاعانه مسیر اشتباهم رو به پایان رسوندم.

    میگم مسیر اشتباه، نه اینکه اصلِ کار اشتباه باشه.

    وقتی ذهنت آماده ی بهشت نباشه و درک درستی ازش نداشته باشه، وارد بهشت هم که بشی درک نمیکنی.

    روشی که براش آماده نبودم رو به پایان رسوندم.

    وقتی فاصله ی باورها با عمل آدم فرق کنه، فشار زیادی به آدم میاد.

    من باید این دو هفته رو تجربه میکردم تا تاوانِ شتاب و کمال گرایی مو بدم.

    تاوانِ بلدم، قبلا انجامش دادم و …

    بله همه چیز امکان پذیره، به شرطی که ذهن و جسمم رو تدریجی و تکاملی آماده کنم براش.

    الان شرایطم عالیه.

    عجله ندارم.

    چون استارت رو زدم.

    حالم با خودم خوبه.

    توان و انرژیم برگشته.

    حس های ناخوشایندم تا حدود زیادی دور شدن ازم.

    هر چند که جای کنترل ذهن بسیاری دارم تو زندگی و هر لحظه ام.

    با جسارت، خودمو از یه زندان و قفسِ ذهنی آزاد کردم.

    سمانه، بهترین کسیه که با هدایت خدا، بهتر متوجه میشه کی باید چیکار کنه تا به نفعش باشه.

    این ایام، فایلهای عزت نفس رو هر بار یه طوری شنیدم.

    مثلا تو فایل 4، استاد از روند صحبت میکنن که خیلی به دلم نشست.

    و امروز به این نتیجه رسیدم برنامه کاهش وزنم در حقیقت از 3 آذر شروع شده، تغییر مسیر داده و همچنان تو همون برنامه دارم به یاری الله ادامه میدم، اما اینبار با روشی نزدیکتر به باورهای فعلیم، که طبیعتا باهام سازگارتره.

    بزرگترین نتیجه اش هم اینه که حالم با خودم و زندگیم بهتره.

    چون به چشم دیدم نمیتونم از زندگیم لذت ببرم و این منو پژمرده کرد برای مدتی.

    خدایا شکرت برای درس هات، یاداوری هات، هدایت هات.

    تجربه ی بسیار خوبی بود تا به چشم ثابت شه بهم وقتی صحبت از روند تکاملی میکنیم، از چی داریم حرف میزنیم…

    الهی شکر بی نهایت.

    درس مهم: ذهن رو باید خوب قانع کرد، خوب باورسازی کرد، تا بتونه با آدم هم مسیر بشه.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 30 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1599 روز

      سلام و درود خدا به سمانه دوستداشتنی…

      یچیزی بگم!!!من چند ماهها..دارم تکاملمو برای خرید انشالله قانون سلامتی آماده میکنم..

      پیاده روی روزانه دارم اونم سعی کردم هدایتی پیش برم…

      به لطف خدا کم کم برای نخوردن شیرینیجات اقدام کردم..

      من دو روز پیش شیرینی که پدرم برای مادرم خریده بود…

      ذهنم گفت بخور…

      و خوردم…

      همون لحظه گفتم.نرگس ..حالا این شیرینی رو بعد از چند ماه تاهدت خوردی…!؟؟

      حالا میخای این مزه رو برای همیشه ادامه بدی…

      یا میخای یه بدن زیبا و پر انرژی با قانون سلامتی داشته باشی!؟

      گفتم گزینه 2 رو میخام…

      میخام بهترینها رو داشته باشم..

      همینجور که دارم روی ذهنم هر لحظه کار میکنم.

      میخام بدنی پر از انرژی داشته باشم ..و بتونم از این لحظات خوب به طرز عالی و شگفت انگیز استفاده کنم..

      سمانه جان!!اتفاقی که این مدت افتاده…بدنم جوابگوی غذای زیاد نیست..زود بهم میریزه..

      هر چقدر غذام کمتره..منظورم غذاهای مضررر…خیلی بهتر میتونم روزمو توی جریان خوب بندازم..

      ذهنممم داره همراهی میکنه با قانون سلامتی…

      خیلی خوشحالم.انشالله این سعادتم وارد زندگی من بشه..

      خیلی شور و ذوقشو دارم

      ناگفته نمونه خداوندممم داره تو این مسیر همراهیم میکنه..

      اتفاقا با رعایت غذایی و بدنی ..وزنم کاهش پیدا کرد آرامتر شدم..

      و سپاسگزار خداوندم که منو تو این مسیر هدایت کرد..همجوره دارم بهشتی و بهشتی تر میشم..

      و ذوق و شوق خداوندمممم بیشتر تو این مسیر میبینم…

      مرسی سمانه عزیز دویتدارم از نتایجت برام بنویسی تا ایمانم تو این مسیر بیشتر بشه…

      دوستتتدارم.

      حرف آخرت دقیق و درسته..که ما باید همیشه ذهنمونو قانع کنیم..

      دقیقا وقتی راجع به سلامتی بدنم باهاش صحبت کردم..

      دیدم 100 در صد دوستداره..تو مسیر قانون سلامتی باشه…

      دیدم میگه…وقتی توی مسیر سلامتی باشی همه جوره برات سود داره…

      انشالله که خداوند این لطف رو شامل حالم کنه..

      اینروزا اینقدر ذوق این مسیر رو دارم..بخدا نمیدونم میخاد چجور بخرمش..

      فقط میدونم هدایت میشم..

      و میخام خودمو از تمام متعلقات دنیای امروزی دور کنم.و آشغولهای کثافت یه عمر از زندگیمو بیرون بریزم..

      سمانه جان اینم نشانه خداست..که انشالله منم به زودی وارد این دوره میشم..

      و شهد شیرین الهی رو وارد زندگیم میکنم.

      خداوند را هزاران بار شکرت …

      خداوند مرا هدایت میکند..

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    لیلی چشمی گفته:
    مدت عضویت: 1267 روز

    سلام به روی ماهتون

    امیدوارم حال دلتون عالی باشه

    کامنت امروزم رو از یه روز سرد بارونی پاییزی مینویسم

    اونم در حالی که تضادی پیش اومد ومن رفتاری از خودم دیدم و گرخیدم یه جورایییی

    ولی متوجه ی تغییراتم شدم اینبار بجای اینکه خودم رو سرزنش کنم

    رفتم پیاده روی در طبیعت

    وباخودم صحبت کردم

    وخودمو بغل کردم

    به خودم گفتم مگه تو خدایی که انتظار داری صد باشی وخطا نکنی

    انسان ممکنه خطا کنه

    ویه سری رفتارهایی که دوست نداری

    بخاطر اینه که اون افراد بااون مسیر بزرگ شدن

    حالا تویی که اگاه شدی بیا وقشنگتر روی خودت کار کن

    تا روابطتت هم قشنگتر بشه ورفتارهای خوبی دریافت کنی

    خلاصه بااین فایلی که گوش دادم متوجه شدم هرچی که پیش میاد بخاطر فرکانس های شخص خودمه

    وخداروشکرمیکنم بخاطر اینکه پذیرفتم که خودم خالق ومسئولم واز این بابت رشد داشتم

    استاد میدونم که شرط تغییرم اول موندنه ودوم ادامه دادنه

    از خدا میخوام کمکم کنه جوری پیشرفت کنم‌که به پادشاهی برسم تو تمامی ابعاد زندگیم

    ممنونم که هستین وممنونم از خدا بابت خدایتم به این دانشگاه بهشتی که ثبت نامم کرد

    واز دوستان بهشتیم ممنونم با کامنت های زیباشون باعث رشدم شدن

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  3. -
    مهدیه جهانی گفته:
    مدت عضویت: 413 روز

    به نام خدایی که ازهر کس به من نزدیکتر ومهربان تر است،درخواست های من را میشنود واجابت می کند فقط به شرط ایمان وباورکردنش.

    سلام به استاد جانم وخانم شایسته جانم و

    همه ی عزیزان در این سایت الهی.

    ● تمرین آینه ای من.

    من هر روز فایل های مراقبه ی فراوانی که در دوره ی هم جهت با جریان خداوند است، را گوش می دهد وباعث شده که؛

    در محل کارم که قبلا اضافه کاری می کردم وهیچ پولی دریافت نمی کردم ولی الان به من در ازای اضافه کاری پول تعلق می گیرد که می توانم با آن پول میوه هایی که روزی آرزوی خرید آنها را داشتم را بخرم.

    حالا این را هم بگویم که با یک میوه فروش آشنا شده ام که میوه های گرانش را برای من بسیار تا بسیار ارزان حساب می کند وتازه با خوشحالی به من میفروشد و میگوید برکت مغازه اش است.

    من سالیان سال هر وقت از کنار میوه فروشی های شهر رد میشدم با خودم میگفتم آنهایی که توان خرید میوه های گران را دارند چکار می کنند؟

    الان فهمیده ام کافی است باورهایم را تغییر بدهم وهر روز مراقبه ی فراوانی را گوش کنم تا در گوشت وپوست واستخوانم بنشیند.

    کافی است که خدا را باور کنم وبه او شرک نیاورم.

    کافی است که فقط خدا را بپرستم وتنها از اوکمک وهدایت وحمایت بطلبم.

    کافی است که مثل حضرت ابراهیم موحد باشم ومشرک نباشم.

    کافی است هر روز به نتایج کوچیکی که از عمل به آموزه های استاد میگیرم توجه کنم.

    کافی است که جهان را مثل آینه بدانم که هر لحظه به فرکانس های من پاسخ میدهد ومن در هر لحظه نتیجه فرکاتس های لحظه ای خودم را می بینم.

    《《《《《《 خدایا شکرت》》》》》》

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  4. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 697 روز

    🟣🟣 از همون اول مسیر کوهپایه، خداوند یجوری انگار میخواست حواسمو جمع کنه. گفت: «محسن… امروز دیگه راه رفتن بسه.» اما خب مسیر فوق العاده بود، پر از تازگی… اما میدونستم حرفش حرف توجهه؛ حرف فرکانسه. فهمیدم نتایجی که تا الان داشتم، فقط تا زمانی ادامه دارن که من روی شخصیت و باورام کار کنم، نه روی کیلومترهایی که راه میرم. بعد خداوند گفت: «دیشب تا حالا چندتا سؤال ذهنتو درگیر کرده… بپرس.» آره خب همون چیزیه که همیشه زمزمه میکنم با خودم : لحظه بعدی زندگیت با فرکانس الآنت ساخته میشه. اگر این لحظه حواست به چیزهای اشتباه باشه، نمی تونی انتظار نتایج درست داشته باشی.

    خندیدم و گفتم: «آره… راست میگی… اومدم کوه و یادم رفت… مرسی که یادم انداختی.» و دوباره یادم افتاد قانونی رو که هزار بار توی ذهنم مرورش کردم: محسن تا زمانی که شخصیتت تغییر نکنه، زندگیت هم همونه. اگر مدت هاست تجربه هام تغییر نکرده، یعنی هنوز درونم باید یه سطح بالاتر بره. خدایا شکرت … خدایا شکرت که مدام یادآوریم میکنی.

    همه چی از خودم شروع میشه.

    اولی: در مورد خوابی بود که دیدم. خداوند جان بهم فهموند که تو باید از یک سری آدم‌ ها و از یک سری مکان ‌ها دور باشی؛ اگه میخوای با آرامش اما طوفانی رشد کنی… اگه میخوای رسالتت رو تاقبل از مرگت به پایان برسونی؛ مثل خضر نبی(ع) که در پنهانی کاراشو می‌ کرد. مثل محمد که فقط خود خدا می ‌دونه اون سی روزها در غار حرا چه‌ها دید!! و چه‌ها شنید!! و چه تصمیم‌هایی گرفت!!! گفت بعضی ‌هاشون اونقدر فاصله فرکانسی باهات دارن که حتی وقتی بهشون فکر میکنی، شب تا سحر اذیتت میکنن؛ مثل همین یک هفته پیش‼️ بعضی هاهم دوست دارن با نبودنشون اذیتت کنن ، باید اعراض‌کنی و بسپاری شون ب ِ من و فکرتو رها کنی و ازشون دور بمونی.

    دومی: در مورد یک تصمیم… برای حضور در یک جای جدید و یک رسالت جدید. باید اقداماتی میکردم. تا مقداری راه رو رفته بودم اما الان در یک سطح جدید از اون هستم و می ‌خواستم قدم بعدی رو از خداوند دریافت کنم. چند بار از خدا پرسیدم، اما خدا گفت نه، اینا نیست… گفت برای امروز‌سکوت کن فعلا و امروز دیگه پیگیریش نکن. گفتم چشـــــم. کاری هم به علتش نداشتم. شب ش فهمیدم که داستان این بوده که فقط باید گوشمو تیزتر میکردم و رهاتر از سابق می ‌شدم تا جوابها که جلو چشمم بود، حل بشه.

    بهای نسبتاً سنگینی بابت این یادآوری پرداختم؛ اما در بهترین زمان ممکن بود و جبرانش خیلی ساده… .

    سومی : که یه جورایی به دومی هم مربوطه… در مورد “امیر قربان”. من از سن چهار پنج سالگی مهدکودک میرفتم. یکی از بچه‌ های اونجا که از اقوام خیلی دور ما هم بود اسمش امیر و فامیلیش قربان بود. چون مادر هر دوی ما کارمند بودن، تصمیم گرفته بودن ما رو اینجا بذارن چون از مهد مطمئن بودن.

    من چون هم تک‌ پسر خونه بودم مثل استاد عباسمنش، و اتفاقا و از قضا مثل استاد عباسمنش فرزند اول هم بودم و همچنین به واسطه بزرگ شدن توی خونه پدرم و مقتضیات شغل پدرم، توی همه‌ چی “اول بودن”، “رئیس بودن”، “مدیر بودن”، “زیردست داشتن” ؛ از همون طفولیت برام جز اولویتها بود. دیگه باید بگم توی خون م بود.

    بعد از چند هفته که توی همون سن حدود 5 سالگی میرفتیم مهد، تازه دوزاریم افتاد که اون رفیق خانوادگیمون با اینکه از اقوام دور هم بود… هم اسمش “امیر” بود که یه جورایی معنی رئیس میده و هم فامیلیش “قربان” بود که توی ذهن کودکی من اینطور متبادر میشد: همه باید بله‌’قربان‌’گوی اون باشن ! و از قضا منم مثل استاد عباسمنش از همون کوچولویی قلدرمآب بودم‌ و یا یک چیزی رو باید خودشون میفهمیدن و به من میدادن، یا یک بار بهشون میگفتم و می‌دادن، یا یه جوری ازشون میگرفتم که میفهمیدن نباید اطراف من بپلکن جز اینکه هرچی من میگم همون بشه! خلاصه آدم یک‌ دنده و دیکتاتوری بودم… [ دارم از یک ‌کودک میگما]

    این خصلت من و این چیزی که توی خون م بود، ادامه پیدا کرد. از کودکی تا دوران دبستان و حتی دبیرستان و بطور خفیف حتی‌ تا قبل از دوران کارشناسی ارشد . چه میدونستم قوانین خدا چیه؟ باور یعنی چی؟ الهام یعنی چی؟ احساس لیاقت یعنی چی؟ قانون رهایی یعنی چی؟ فراوانی یعنی چی؟

    همه اینها تضاد بود… تا اینکه استاد عباسمنش قوانین کائناتی رو یادم داد. من باید از این تضادها چیزی میفهمیدم.

    قبل از آشنایی با استاد عباسمنش، تنها چیزی که بالاخره فهمیده بودم همین بود که: ریاست و مدیریت با قانون رهایی و آزادی بی‌ حد و مرز، در تضاده و باید یکی رو انتخاب کنم.

    نکته اینه: برخلاف تصور بقیه، ریاست و مدیریت ربطی به استقلال و رشد نداره؛ بیشتر شبیه زندانه.

    با تمام وجودم سالها چشیدم که شهرت هیچ عاقبتی نداره جز اینکه نمیتونی “خودت باشی”. چون این قانون تاابد ماندگار خداونده که فقط در صورتی رشد میکنی و قانون رهایی رو اجرا میکنی، که خودِ واقعیت باشی

    🟣 اون محسنی که در مسیر بازگشت مهدکودک بغض کرده بود و به مامانش میگفت: « مامان چرا اون اسمش امیره؟ امیر منم! چرا فامیلیش قربان ِ؟ قربان که منم! من دیگه نمیرم مهد! »… [ میدونم خندتون گرفته] ؛ همون محسن تصمیم گرفت در انتهای سنین جوانی و در دهه سوم زندگی، این دندون لق رو از وجودش بکنه و دور بندازه.

    حالا محسن تنها امیدش خداوند بود. خدایی که یکی از اسماش “جبار ِ” ؛ =>> جبران‌ کننده. اگر این رو نمیدونستم، مطمئنا بخاطر علاقه به ریاست و تضادش با توجه آموزه ‌هایی که از استاد یاد گرفته بودم، زمین میخوردم.

    □ خیلی سخت بود… بسیار سخت = فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا

    ● محسن مدیرعامل یک شرکت بود؛ سخت بود کناره‌گیری، اما کرد.

    ● محسن توی شهری بود که به خاطر شهرتش کارش زمین نمی‌ موند… اما اون شهر رو ترک کرد و هجرت کرد.

    ● محسن به پستی رسیده بود که آدم‌‌‌ های زیادی در دمادم بازنشستگی بهش میرسن، اما برای عاقبت‌ بِ خیری و برای خودِ واقعی بودن، رهاش کرد.

    رها کردن این‌ها سختتر بود=> باید از آدم ها، لذت‌ ها و موقعیت ‌ها دل میکند. و منه محسن مثل استاد عباسمنش که از تهران دل کند؛ به توکل نام اعظم الله، به عشق چسبیدن به پای خدا، به عشق اینکه آروم‌ آروم از پای خدا بالا بره و روی شونه‌ های خدا بشینه…

    دل برید. دل کند. مواضع جدیدش رو با خـــــدا در میون گذاشت و رفـــــت. رفــــــــــت :'(

    اما الان از هر لحاظ بهتر از سابق هستم. وَمَا تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ/و هیچ توفیقی ندارم جز به یاری خدا.

    Letting go is God’s guidance

    🟢 بخش دوم

    [که‌ نمیخواستم بنویسمش، یا حداقل در یک ‌کامنت جداگانه بنویسم؛ اما‌ الهام شد که بایدحتما در ادامه این بنویسی ، هنوز خودمم علتشو نمیدونم؛ اما گفتم چشم. ]

    (اون بالا جمله اول این کامنت رو بخونین) ؛ راستی… اونقدر دیوانه‌ ی آغوش الهی بودم که تا که برگشتم خونه نفهمیدم کلاه م رو توی ماشین جا گذاشتم و نپوشیدم! اما اصلا سرما رو درک نکردم؛ چه حین بالا رفتن چه حین برگشتن. فقط یه هدبند کوچولو داشتم . همه این متن رو وسط کوهِ جنگلیِ سرد نوشتم.

    ~~~~~

    اونجا بودم ؛ نسیم ها دوباره اومدن…

    تند شدن… ؛ تبدیل شدن به بادهای بزرگ…

    اما این بار فرق داشت.

    همون حین قدم زدن ، وقتی فرکانس یک خواسته رو محکم به کائنات میگفتم، نسیم ِ عاشق از پشت میومد؛ بلند میشد و میرفت بالا و انگـــــار فریـــــادی پشـــــت خواسته‌ م بود… انگار میگفت: «آرههههه… همـــــینه… ! زودبـــــاشین… دست ‌به ‌کار شین براااش!»

    باد داره ابرها رو صدا میزنه =>> سرده … این بادی که میاد همه جا سرده … سنگ بغل دستیم مثل یه تکه یخه…. اما‌ من سردم نیس :'( ؛نمیفهمم چرا .

    باد داشت ابرها رو صدا میزد…. شنیدم که بهشون میگه : “محسن داره اپلیکیشن هواشناسی رو چک میکنه… ساعت 12 قراره شما ابرهای تنبل خودتون رو برسونین اینجا…؟ خب محسن ته دلش ناراحت شده… ساعت 12‌محسن ‌محل کارشه دیگه نـــــه اینجا‌… الانننن شما باید خودتون رو برسونین بالا سر‌محسن و ببارید… میشنوین یا نــــــــــه ‼️ محسن بارونِ آسه آسه و نم نم ِ وسطِ درختانِ انبوه ِ جای خلوتی مثل این ‌کوه رو دوست داره…. .”

    به جلال و جبروت خداوند قسم، من فقط یک بار اَپ هواشناسی رو چک کردم… فقط یک‌ بار ته دلم یه غصه ریز خوردم که وقتی از اینجا برم ، تازه بارون میادش… امـــــا باد ده بار فریاد کشید .

    دیگه نوشتنی ها رو تا حد مناسبی نوشته بودم… کاری نداشتم… باید میرفتم دیگه… بلند شدم از روی برگها خشک‌ پاییزی.. خودمو تکوندم… که برم…

    یهو باد دوباره از پشت سرم بلند شد . اما اینبار اول بسمت زمین و آسمون… بعد دقیق پیچید و اومد توی سینه م !! سرمو بلند کردم… آسمون رو نگاه کردم… بدون اینکه لب باز کنم بهش گفتم چه خبرته !؟ چته ؟

    اون باد ، تبدیل شد به نسیم…. گفت بشین! نپرسیدم چرا….

    خواستم بشینم… گفت دقیق اونجا بشین ===>>> یه درخت قطور تر از بقیه درختا بود که این مدتی که اینجا نشسته بودم اصــــــــــلا ندید بودمش!!!

    بازم نیازی ندیدم خودمو درگیرکنم که این درخت چطور یهو اینجا سبز شده ‼️(بقول استاد اِعراض کردم) . خب حتما من دقت نکردم و کور بودم‼️

    رفتم که تکیه بزنم به درخت… دیدم دقیق پای همین درخت انگار یک‌ نفر با دستاش و با دقت کشیده روی زمین که هم صاف بشه هم یجوری برگ ها و زمین باجزییات چیدمان بشه که شلوارم کثیف نشه!!! الله اکبر! :'(

    [ ○ خدایــــــــــــــــــــا تو دیگه مگه بنده نداری که اینجوری‌ چسبیدی منو ولم نمیکنی ؟ ● خدا: آره دارم ، هرکی ‌منو بخواد و بهم اجازه بده ، من بیشتر میخوامش] = لحظه ای از ذهنم این‌ دو جمله رد شد و بغض کردم . یه بغض عاشقانه…. نه از اون مدل مهدکودکیِ سی و خورده ای سال پیش… . و اون جواب رو شنیدم .

    آره ، نشستم ، پشتم به درخت قطور ‌، زیرم یه قطعه ای که با مسیر کوه و مسیر برگهای پاییزی و منطقه فرق داشت.

    🟡

    میگم ؛ آخه چجور میشه یه نسیم هم سردی بده !هم نذاره تو سردت بشه !

    اصلا یجوری توی این محیط… وسط درختا… این نسیم سرد… سکوت برقرار کرده و اجازه نمیده درختا لام تا کام حرف بزنن مثل هفته قبل…. انگار‌ همه ‌ازش‌ حساب میبرن و مُبصرِ کلاسه….

    داره به درختا با سرد تر‌کردن هوا…‌میگه : هیییییس مهمون داریم…. محسن اومده حرف داره … باید گوش بدیم… ما کائنات فقط یه جواب داریم ” بله قربان‌” ؛ ” چشم قربان

    [ فکر‌کنم الان فهمیدم چرا جانان گفت این دو متن باید پشت سر هم بنویسی…‼️ ؛ خدایـــــــــــــــااا ]

    آره ، دوباره نشسته بودم. اما دوباره گوشیو درآوردم و مشغول ویرایش همین نوشته شدم کنجکاو شده بودم بدونم باد چه کارم داره که گفته بیا بشین اینجا !!

    دقیق نفهمیدم چند دقیقه گذشت یا شایدم به حوالی یک ساعت رسید… نمیدونم.

    اما یه صدای ریزش آروم برگ پاییزی از درخت رو پشت سرم احساس کردم، انگار که چند نفر پشت سرم از راه رسیده بودن و آروم آروم داشتن درختا رو تکون میدادن که برگاشون روی زمین بریزه… و چون درخت قطور بود نمی‌تونستم پشت سرم رو ببینم… اما “بازم برام مهم نبود پشت سرم چخبره” ؛ چون میدونستم همیشه در حفاظت پروردگار هستم‌ .

    همینطور که چشمام روی گوشی بود داشتم از ابزار تبدیل صدا به متن استفاده می‌کردم و حتی نمیخواستم سرمو بالا بیارم… توی ذهنم به باد گفتم تو که میتونی پشت سرمو نگاه کنی چه خبره! این صداها چیه ؟ داره هی زیادتر میشه!

    باد آروم شد و دوباره تبدیل شد به نسیم؛ بهم گفت : “من آروم شدم که خودت بشنوی ،دیدن نیاز نیست” .‌ یهو جا خوردم و سکوت کردم.

    اما بازم هیچ کاری نکردم و ‌مشغول همین کاری که دوست داشتم بودم و مینوشتم و هی مینوشتم .

    نسیم دیگه خیلی آروم شد… بهم گفت : ” اگر نمیخوای سرتو بیاری بالا ، اگر نمیخوای از نوشتنت دل بکنیو حتی گوش بدی، لااقـــــل “بـــــو بکش” دیگه الان حتی شنیدنم لازم نیست محسن نفـــــس عمیـــــق بکش :'(:'(

    و… … نفـــــس کشیـــــدم…

    با نفس عمیق کشیدن و بو کشیدن اونقدر تعجب کردم که نفسم 10 15 ثانیه توی سینه حبس شد!

    آره………. :'(

    خودش بود :'(

    خودِ خوش بوش بود :'(

    خود لطیفش بود :'(

    خود خوش صداش بود :'(

    🟣 “بـــــارون بود 🫂 🩵🩷️

    مثل اینکه ابرها به دستور باد و صاحب باد خودشون رو رسونده بودن :'(

    دیگه چی بگم‌؟ آخـــــه چی بنویسم که حق مطلب ادا بشه :'(

    نمیدونم کدوم هدیه توی دنیا میتونه اینقدر منو شاد بکنه! هیچ خونه و هیچ ماشین و هیچ حضور آدمی فکر نکنم بتونه انقدر به اندازه این پشتیبانیِ زیبا و عاشقانه ی خدا منو شاد بکنه .

    ● شوکه شده بودم . فقط تنها کاری که تونستم بکنم گوشیو بندازم تو جیب کناری کاپشنم و زانومو توی بغلم جمع کنم سرمو بذارم روی زانوم و زیر همین درخت که محافظ من بود که خیس نشم و تنش بالشت من بود که تکیه کنم… آروم آروم گریه کردم :'(

    من از خدا خجالت میکشم که اینقدر عاشقی وحمایت بلده ، اما من چیزی برا ارائه توی این رابطه اصیلِ عاشقانه و سراسر مهربونی بلد نیستم :'(

    ○ منه بنده ی…. ، فقط بلدم بگم لیاقتم فلانه… میخوام و رهـــــا کنم.

    قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ / بگو در زمین سیر کنید، سپس بنگرید چگونه خداوند آفرینش را آغاز کرد.

    ~~~~~ □~~~~~

    ■ این قسمت رو روزای بعد دارم مینویسم : امروز خیلی راحت تر هستم توی این سایت نسبت به هر روز دیگه. چون توی فایل صوتی ” تغییر را در آغوش بگیر 17 ” شنیدم که چگونه و خیلی راحت مردها در حضور چند صد نفر گریه میکردن …. . آخه من خیلی جلوی خودم رو میگرفتم که توی متن هایی که مینویسم، مخاطب فوقش فقط ده درصد ِ گریه هام رو بفهمه …. اما اون باورهای قدیمی هم که نمیذاشتن راحت بنویسم، امروز پـــــاک شد… ؛ حداقلش اینه‌ که راحت مینویسم. میخوام خیلی بیشتر خودم باشم… توی این سایت بهشتی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 57 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1599 روز

      سلام و درود به محسن عزیز…

      محسن جان!!!!دقیقا منو یاد همه این لحظاتی که خداوند منو یه گوشه میندازه و رحمتشو بهم میده انداختین….

      دقیقا همینه…وقتی با خداوند همراه و همیار میشی…دوستداری فقط توی آغوشش بشینی و تکون نخوری..

      یکم مقاومتم دارییم.عجله هم هست…

      ولی اون لحظه تو از هر چیزی که در گذشته بودی دور میکنه..

      چقدر اون زمانها برات عزیز و قابل ستایشه…

      یادمه اونروزایی که تازه وارد این بهشت شده بودم..شبانه روز در کوه بودم….و دوستداشتم اون ساعات رو فقط ستایشش کنم..

      خیلی روزای خوبی بود…

      ناگفته نمونه ..

      اینروزا تنهایی بدون هیچ تعلقاتی..مثل گوشی و کیف و فلان ها..که جزو یه خانم هست….دور من نیست..

      یه لباس تمییز و مرتب و ساده برای راحتی خودم…

      ساعتها میشینم..باهاش؟صحبت میکنم..

      میرم میوه کُنار میخورم…چقدر اون لحظات برای من متفاوته..

      یه روز ساعت 11 صبح رفتم کوه..ساعت 5 عصر اومدم پایین…

      اصلا در کنار خداوند خودش از هر چیزی متفاوتره…

      نمیشه عمقشو توضیح داد..فقط خودت میدونی..

      خقیقتا با نوششتتتت اشکم ریخت درونم به آرامش رسید..

      ممنونم که اینقدر روی خودت کار کرده ایی که عاشقانه باهاش راز و نیاز میکنی..

      وقتی میبینم اینقدر قانون ساده هست..میگم نرگس کل داستان همینه ها..

      من عاشق مهاجرتم..دویتدارم از خداوندممم خاستم…که روزهایی باشه من بیام تو خونه ایی که با رحمت خودت خریده باشم…فقط اونجا سجده گویت باشم و در آرامش وجودم…از رحمتتت استفاده کنم..

      مرسی دوست عزیزم ..بهت تبریک میگم…..

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 697 روز

        نرگس عزیز درود خداوند بهت . گفتی خدا بعضی وقتا آدمو میندازه یه گوشه و رحمتشو میده => آره همینه.

        ○ بدون سر و صدا

        ○ بدون اتفاق عجیب

        ● فقط یهو میبینی دلت آرومه 》دلت هم نمیخواد از اون آغوش تکون بخوری.

        مقاومتی که گفتی ، اون عجله ، اون ذهنی که هنوزمیخواد بدوه => > همه مون داریمش . ولی قشنگیش اینه که خدا تو همون لحظه

        آدمو از نسخه قدیم خودش میکشه بیرون =>> بدون دعوا ، بدون زور ، فقط با حضور.

        تایمی که گفتی ، که شبانه روز تو کوه بودی ، فقط میخواستی ستایشش کنی => این خاطره ها مال یه مرحله خاص نیس == اینها ریـــــشه هستن؛ هر وقت بخوای میتونی برگردی بهشون

        چون اون حس هنوز درون من و تو زنده ست.

        اینروزا تنهایی ؟ بی تعلق ، بی وسایلِ تباطی، بی وسایل اضافه؛ با یه لباس ساده و ساعتهای طولانی فقط نشستن و حرف زدن باهاش =>> رفیق خوبم ، خب این یعنی رسیدن … نه فرار ، نه بریدن ، رسیدن.

        میوه کُنار ،‌نشستن، سکوت ،‌زمانی که کش میاد => اینا چیزایی ِ که فقط کسی میفهمه که طعم حضور رو چشیده.

        از بیرون شاید ساده باشه ، ولی از درون…‌یه دنیای کامل هست.

        روزی که از 11 صبح تا 5 عصر تو کوه بودی، که نفهمیدی زمان چجوری گذشت ==>> تبریک‌ میگم ؛ زمان دیگه صاحب تو نبود…. تو رفتی در مکانی و در شرایطی و در موقعیتی که فقط، “بودن” مهمه.

        در کنار خـــــدا بودن واقعا با همه چی فرق داره . نمیشه توضیحش داد…

        حق با توئه ، فقط میشه زیست ش.

        گفتی با نوشته م اشکت ریخت و به آرامش رسیدی => این اثر خود کلمات نیس ، اثر اون همجهتی با جریان خداوند شما هست => دل ها که یه مسیر رو میرن… حرف همو زود و راحت میفهمن.

        و آرزوت… اون خونه ،‌اون سجده ، اون آرامش ،‌اون مهاجرت از شلوغی به رحمت ==>> اینا که آرزو نیست اینها خواسته هایی ِ که از جای درستی بلند شده و وقتی خواسته از اونجا بیاد ،،، راهشو بلده.

        خوشحالم که اینقدر صادقانه زندگی میکنی . الحمدلله رب العالمین

        اینقدر بی ادا و بی ادعا ، اینقدر ساده و بی آلایش و اینقدر نزدیک به مسیر الهی.

        مرسی ازت ، و باز بهت تبریک میگم و از ته دل برات آرامش و برکت عمیق آرزو میکنم.

        به خدای آسمان ها میسپارمت

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
        • -
          فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
          مدت عضویت: 1599 روز

          سلام محسن عزیز….

          این نوشتتتتت قوی ام کرد..

          و آرزوت… اون خونه ،‌اون سجده ، اون آرامش ،‌اون مهاجرت از شلوغی به رحمت ==>> اینا که آرزو نیست اینها خواسته هایی ِ که از جای درستی بلند شده و وقتی خواسته از اونجا بیاد ،،، راهشو بلده.

          آره محسن جان!!!!!من هدایتهاشو مدام دریافت کردم…

          مدام هر روز بهم گفته میشه.

          محسن جان….یچیزی بگم!!!

          این مسیر در آغوش…

          چه درهایی برویم باز شده..

          چقدر همممون توحیدی تر شدییم..

          چقدر حالمون دگرگون شد..

          چقدر لطف خدا رو بیشتر توی زندگیمون “حس میشه..

          دوست عزیزم……ممنونم ممنونم مممنونم که برام نوشتی ..

          برام وقت گذاشتی تا حس داشتن خدا رو بیشتر درک کنم..

          خداوند را شاکرم که در مسیر خوشبختی و حال و احساس خوب الهی گونه هستم…

          .

          و خوشحالم دوستان بهشتی مثل شماها دارم…

          مممنونممممم دوست عزیزم….

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      فهیمه زارع گفته:
      مدت عضویت: 3256 روز

      بنام خدای مهربان

      والْعَصْرِ

      إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ

      إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ

      به روزگار سوگند.

      همانا انسان در خسارت است.

      مگر آنان که ایمان آورده و کارهاى نیک انجام داده و یکدیگر را به حق و استقامت سفارش مى کنند.

      سلام محسن جان ،رفیق بهشتی

      با این دلنوشته ات چه کردی با دل عاشق من ،الله اکبر از این هماهنگی ها

      میدونی با خواندن تمام اتفاقاتی که تجربه کردی ،گفتم خدایا در عین حالی که یگانه ای ،ولی در یک لحظه درکنار همه جا حضور داری

      محسن جان وقتی دیروز در مسیر برگشت از سفر چشمم به آسمان افتاد گفتم خدایا توچقدر زیبایی که اینچنین ، آسمان وابرها رو به این زیبایی خلق کرده ای ،همون لحظه که مات زیبایی آن لحظه آسمان بودم ،خداوند جلوه تازه ای از زیبایی اون رو به من نشان داد ،وقتی این شگفتی‌ها رو دیدم ،گفتم خدایا میدونی عاشقتم، میدونی چقدر خوشبختم که تو رو دارم ،محسن باورت میشه هرچی جلوتر می رفتیم آسمان وابرها به طرز جادویی زیباتر میشد ومن حین گفتگو با ربم ،گفتم الحق که فقط تو شایسته ستایشی وبه همسرم گفتم چقدر امروز آسمان وابرها زیبا هستند ،ایشون هم یه نگاهی انداخت گفت آره خیلی ومن شروع کردم به عکس گرفتن از این زیبایی ها ،هم زمان که عکس می گرفتم ذوق میکردم میگفتم خدایِ من چقدر زیباست ،میدونی چی شد ،در یک قسمتی از شهر خورشید پشت ابرها پنهان شد ومن انوار طلایی خورشید رو از پشت ابرها دیدم ،دیگه نمیدونستم چی باید بگم ،فقط میگفتم الحمدالله رب العالمین

      بعد بوی نم بارون رو حس کردم من که عاشق بارون وبوی خاک بارون زده ام گفتم ای جانم، خدایا ممنونم که هرچقدر من عاشق توام ،تو از من عاشق تری ،ممنونم که هرلحظه با این زیبایی ها مرو شگفت زده کردی

      این سفر برام پر بود از اتفاقات قشنگ ،چقدر بهم کمک کرد تا خودم رو بهتر بشناسم ،چقدر بهم کمک کرد پیش فرضهای ذهنی که نتیجه صحبتهای دیگران بود در ذهنم پاک کنم وبه جاش آگاهی‌هایی که خودم بدرستی به آن رسیدم جایگزین کنم

      فهمیدم چقدر آرام آرام تغییر کردم وبه خودم افتخار کردم ودر کنار آن نکته ضعفهام رو پیدا کردم که نیاز به اصلاح دارد

      محسن جان این تیکه از دلنوشته ات نمیدونم کدوم هدیه توی دنیا میتونه اینقدر منو شاد بکنه! هیچ خونه و هیچ ماشین و هیچ حضور آدمی فکر نکنم بتونه انقدر به اندازه این پشتیبانیِ زیبا و عاشقانه ی خدا منو شاد بکنه .دقیقا بیان احساس من بود

      سپاسگزارم ازت رفیق بهشتی

      مرسی که هستی ومینویسی ودلیلی میشی تا من فهیمه هم این حس زیبا رو تجربه کنم

      محسن جان

      «خداوند یار و نگهدارت باشد، در دلت شادی و در زندگیت آسودگی برقرار باد.»

      یاحق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 697 روز

        فهیمه رفیق هم مسیر آسمانی من… سلام؛ سرشار از اشتیاق الهی بود که ‌نوشتی؛

        وَمَا تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ /هر حرکت، هر شادی و هر کشف در این مسیر فقط با یاری خدا ممکنه.

        کشش دل به نوری که همیشه حاضرهست و تنها منتظر دیده شدنه.

        شروعت با والعصر، حس زمان رو آرام کرد =>> لحظه ها وقتی باایمان لمس میشن، خودشون عبادت میشن.

        توصیف آسمان و ابرهایی که هر لحظه زیباتر میشدن ==> حس وسعت دل رو منتقل میکرد وجهان پاسخ میداد. خدایا شکرت که دل هرچه بازتر بشه، جلوه های تازه تری از زیبایی ب ِ نمایش گذاشته میشه براش.

        نورطلایی خورشید که از پشت ابرها تابید ==>> پیامی آرام از جانب جانان

        محبت الهی گاهی بی صدا و با زیبایی، دل رو لبریز شادی میکنه.

        بو و نم باران، نشانه ای لطیف ازحضور پروردگار = شادی و حس زندگی رو مستقیم ب ِ دل هدیه میده.

        سفر و لحظاتت پر ازآگاهی نرم و دلنشین بوده و هست=> میدونی فهیمه جان ، شناختی که آرام میاد، میشینه در اعماق و لبخند میزنه، و دل رو به خودش و به خدا نزدیک تر میکنه.

        افتخار به مسیر و همزمان دیدن جاهای تکامل، نشانه ای نورانی که دل رو سرشار ازقدردانی میکنه.

        عزیزم جمله ای که از دلنوشته من آوردی وحس خودت بود،

        یادآور حقیقتی عمیق هست:

        دل ها وقتی رو به خدا بازمیشن،

        با هم هماهنگ و همسو میشن،

        نه به دلیل تقلید، بل…که بخاطر اتصال مشترک به منبع . الحمدلله که چقدر خوبه همـــــه چی.

        مرسی برای نوشتن و دیدن، برای اجازه دادن به جریان مسرت’بخش الهی که در دل هر دومون جاری کردی.

        الهی راهت روشن، دلت پذیرای محبت،،، و لحظه هات پر از نشانه های لطیف و عاشقانه خدا باشه.

        یا حق.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  5. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1599 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم..

    إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ

    …….همانا ما از آن خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.»

    ….

    سلام درود دوباره..به یه روز پربرکت بارانی در منطقه جنوب کشورم…که حسابی همه رو غافلگیر کرد…

    و این شکر نعمتش،”باعث شد زمین جان دیگری بگیرد‌…

    همه سرمست و خرابات بسوی آسمانها میروند..

    الحمدالله رب العالمین…

    سلام و درود به استاد عبایمنش عزیز و همسر الهیش..استاد شایسته عزیز..که خودشونو لایق همچنین بهشتی نموده اند…

    و بهشتیان دیگه..خانم فرهادی و ابراهیم جواهر نشانمون.که کمک میکنند این سایت نجومی بسوی خداوند بازگردد…

    اینروزا احساس میکنم..اینقدر فرکانسهای این بهشتمون زیاده…که خداوند شوق و ذوقشو همجوره.توی زندگیمون تیون کرده…

    میدونی”””چیه!!همه چیز احساس خوب و آرامشه..حتی با کوچکترین چیزی که در اطرافت داری…

    حس با خداوند…چیزی بنام داشتن فلان موقعیتهای پوشالی نیست..

    حس با خداوند بودن همون لذتهای کوچکه…که توی درون …فقط توئه دوست عزیزم قرار داره…

    قبل از تمرینمون من یه الهامی که چند مدت پیش خداوند بهم نشان داد رو بگم!

    استادم من همیشه فکر میکردم.افرادای که خارج از کشور زندگی میکنند خیلی خوشبختن..

    ما ایرانیا خیلی بدبختیم.هیچ امکاناتی نداریم..

    و به باور دیگم.فکر میکردم فلان ازدواج با فلان موقعیتها…خیلی خوب هستند..

    میدونی چیه!!دیگه هر کدوم از ما دوستدارییم زندگیم توی هر جنبه ایی عالی باشه..کشورهای دبگه رو ببنیم..پیشرفت کنیم..شهرهای جدید ببینیم.رابطه خوب ببنیم..بیش از حد پکل داشته باشیم..

    داستان خوابم.قبلنا توی سایت نوشته بودمش..

    ولی این خواب حکم همین تمرین رو داره..

    …………..

    تمرین!….”تجربه.ی “آینه‌ای”شما چیست؟

    لطفاً در کامنت‌ها بنویسید: کجا و در چه موضوعی (مالی، روابط، سلامتی)، به وضوح دیده‌اید که بلافاصله پس از کار کردن روی باورتان یا تغییر احساستان، جهان یک واکنش «کوچک اما فوری» به شما نشان داده است؟

    ………………………………

    یه شب خواب دیدم..از خونه فرار کرده بودم.اون روزای اولی که دوستداشتم فورا نتایجم تعقییر کنه.

    و ما قرار شد از راه اروپا سفر کنیم به کشورهای مختلف…

    اتفاقا سوار یه اتوبوس مانند بزرگ بودییم.خیلی از افراد دیگه بودن..بخاطر زندگی و روابطشون..

    یه شخصیش..که از دوستان نزدیکم هست..

    بهم گفت از دست فلانی خودمو نجات بدما..بچم برداشتم.گفتم میخام از خونت برم بیرون.دیگه حوصلتو ندارم..

    و یه شخص دیگه هم فرد نزدیکم بود..ایشون بدون بچه بودن…

    و ما رفتیم اروپا….دقیق نمیدونم چه کشوری بود..اون شخص راننده بهمون گفت…ابنجا رو یه استراحت میکنیم…و حرکت میکنیم…

    ما از اون نقلیه بیرون اومدیم…

    الله اکبر…دقیقا اونجا حس کردم….چقدر ما از لحاظ پیشرفتی”با کشورهای دیگه متفاوتیم..

    حتی فرهنگ…خیلی باحال بود استاد…وقتی نگاهم به شهر با اون یاختمانهای بلند افتاد..

    گفتم خدایا چقدر فوق العاده هیت و داشتم تحسین میکردم…

    مثل اینکه فرانسه بود..

    اصلا 360 درجه..متفاوتر از زندگی خودم…

    و موقعیتی که دارم فعلا “باهاش؟زندگی میکنم.

    چقدر ازادی بود…

    و خیلی مفصل بود…

    و خیلی خوشحال بودم که فرار کرده بودم..

    و اونجا مقایسه میکردم..مبگفتم من کجا زندگی میکردم..الان کجا هستم.خدایا چقدر این کشور زیباست..خدایا چقدر مردم آزاد هستند..

    چقدر شرایط متفاوته..

    افتاده بودم….

    توی یه دغدغه پوچ و بی هدف…

    یه لحظه زیبای اون شهر و آزادایشهاش برام یه رنگ دیگه شد…گفتم !!!نرگس فایده ایی داره که فرار کردی از اون موقعیتتت..

    یه لحظه اون زیباییها جلوم محو شدند..

    و ما وارد یه کافه شدییم….همه آزاد با دویت دختر و پسرشون داشتن عشق و حال میکردن..غذا میخوردن..پول داشتن..اون دوشخصم مشغول خودشون بودن..اصلا به منم هیچکاری نداشتن..

    اومدم دست کردم تو جیبم دیدم پول ندارم که حتی غذا بخرم بخورم…

    دیدم دیتشوییم میاد زبان حرف زدنم ندارم..

    خیلی خیلی استرسم بالا گرفته بود…

    دیگه اون ظاهر زیباییهاش برام بی رنگ شده بود.

    حالم بد بود…

    هیچ دسترسی بهیچی نداشتم.دقیقا همه چیز برام جهنم شد…

    یه لحظه صحنه اروپا محو شد…منو برگردوند به خونمون…دیدم خانواده ام به من و به اون شخص نزدیکم میگن…

    با زبان خودمون بعد ترجمش میکنم!

    ( مُشت زن ولوییی..نرگس ولوووو فلانی ولوووو خاک تو سرتون…فراریها ..

    مه فقط دستوم ازت نرسه با بکشمت…

    نکبت فراری..)

    منظورم…منظورشون این بود….زنای بیخود و ولگردی ..خاک به سرتون که فراری شدین..دستم بهت رسید میکشمت..زنده نگهتون .نمیارم..

    یه لحظه اون صحنه حرفهای خانواده مو شنیدم…

    گفتم نرگس…

    حالا برگردی خونه.آیه میتوننن تو رو تو اون خونه نگهدارن…

    گفتم نه!؟؟؟

    گفتم نرگس تو بر فرض میخای بری فلان کشور.باید چکار کنی با این وضعیتتت..

    دقیقا اون رستوران شهر با دیدن این صحنه دوزخ…که نه میتونستم به عقب برگردم..و نه میتونستم جلو برم….برام هویدا میشد..و از ترسش حالم بد شده بود…و یدفعه از خواب بیدار شدم..

    …استاد عزیزم…یه گوشهای این الهام دقیقا ربطش بهمین تمرینم بود….

    مثل شما که با قدمهای کوچک از همون بندرعباس کم کم پیش رفتین…تا اینکه الان تو اون کشور هستین…

    از نظر من….

    اونایی که پناهنده یه کشور میشن..

    یا یه رابطه رو فقط بخاطر یسری عوامل توی خونه پدرشون ترجیح میدن…بقول خودمونی..از دست خونه پدرمون نجات پیدا کنیم..که شخص خودممم همچنین تفکری داشتم..

    و میبینم توی زندگی همه ماها بود حالا هر کسی به یه طریقی..

    یا توی جنبه های دیگه..بدون برنامه ریزی خاصی…

    من اینروزا به دریافت الهامات احساس میکنم باید پایبند تر باشم…در مسیرش قرار نگرفتن..باعث میشه توی دام همچنین موقعیتهایی قرار بگیرییم..

    همه ماها میدونیم…از خیلی از آقایون یا خانم ها میپرسین..از ازدواجت راضی هستی یا نه!!؟؟

    اغلبا”میگن”خوشبحالت که مجردی ..

    چیچیه متاهلی بار مسئولیت..

    من تمام دوستان و نزدیکانم فرارین…

    و خیلی از چیزهایی دیگه..توی خیلی موقعیتهای ظاهری خوبی هستند ..ولی ناراضین.و چشمشون دنبال موقعیتهای دیگه هست…

    فقط برمیگرده به همین الهاممم…

    و تمرین این قسمت…

    که ما میخاییم بدون تکامل به یسری خاستها برسیم…

    وقتی هم میرسیم…میبینیم اونجور که میخاییم طبق این مسیر نیست ..و احساساتمون بازم غلیان میکنه و یه افراد خیلی کم هستند این وسط تعقییر میکنن.

    ولی تعداد زیادی هستند فقط بقول خودشون میسوزن و میسازن!!

    استاد عزیزم….من نرگس الان چهار ساله در محضر شما و این بهشت هستم…خیلی نتایج گرفتم..

    و هر جا کم آوردم…هدایت شدم..حالا به هر طریق..بهم فهمونده…باید تکاملت بگذره..

    و اینقدر روی خودت کار کنی تا نتایجت بیشتر و بیشتر بشه..

    ولی از همون نتایج چقدر خوشحال شدم چقدر ذهنم ارامتر شده..

    چقدر احساسم عالیتر شده..و واقعا امروز همجوره از زندگیم راضی هستم..

    من هنوز دستکشهام وارد فلان مسیر فروش نشده..

    ولی از نقطعه شهرم و غلبه بر ترسها شروع شد..تا اینکه پروجکتهام وارد مدار بالاتر شد..بهمون نسبت

    مهارتم توی الگو و دوخت قوی قوی تر شد..

    استاد عزیزم.من هر بار میگم!!نرگس اگه خودت خریدار این دستکش باشی…

    آیا میتونی این دستکش رو یچیز جادویی و خوب ببینی!؟؟؟؟

    آیه خودت خریدار این محصول هستی..

    و هر بار پروجکت من به مسیرهای قوی تر رفت..مهارتم قوی تر شد..و نکته های ریز دوختی و الگویی قوی تر شد..

    تا روز گذشته..بهم گفت برگرد به الگوها و یبار دیگه روشون کار کن..

    من برگشتم از دیشب..که هماهنگ شد با باران رحمت الهی…

    باعث شد…اولین الگومو به اتمام برسونم..چقدر بازم بهبودها توی این الگوها برطرف شد..

    حالا منه نرگس که میخام جهانی کار کنم…

    آیه میتونم..نحوه دوختم مثل اون اوایل باشه..که اصلا دستکش قابلیت پوشش خوبی برای همه دستها نداشت!؟؟؟

    چیشد که بهترین الگو و دوخت شد!؟

    بخاطر ادامه دادن….بخاطر هدایتهای خداوند و ماندن در مسیر…

    حالا این موضوع بیزنسیم هست..

    توی روابط چیشد که افرادای نزدیکم روابطشون با من خوب شد!؟هدیه های چند میلیونی بدون ابنکه بهشون بگم بهم داده شد..

    و خیلی خیلی خیلی خیلی؟موارد دیگه…

    آخه حهان عاشق چشم و ابروی منه!؟

    خیر!!!

    چرا قبلنا این اتفاق نیفتاد.!؟؟؟..

    بخاطر اینکه من تعقییر کردم…

    و زندگی من تماما تعقییر کرد..

    من خیلی از خاستهام که یه روز داشتم براشون سگ دو میزدم تعقییر کرد..

    استادم..یجاهایی کم میکردم..خداشاهده…اونروز تصادف کردم..

    و یبار دیگه بازم با شدت داشتم اون مسیر رو میرفتم پاهام شکست..

    بقول دوستمون اگه ادامه میدادم.صدر صد زیر تریلی میرفتم…

    ولی لطف خدا خیلی زیاد بود…

    یه شخص نزدیکم در برابر خانمش..همیشه میگه….

    تو کمری!؟

    کمر !!یعنی کوه…یعنی قسمت بلندی کوه

    دیدی میری..میگی..نرگس…اونم میگه نررررررررگسسسسسس

    هر چی بگی اونم میگه..اتفاق استاد توی فایلاشون توی جاهای مختلفی که صدا میپیچه همین داستان رو روایت میکنن..

    همیشه این شخص با خانمش درگیره…

    میگه چرا تو ادب نمیشی…

    هر چی بهت میگم بازم اونحرفو به من تحویل میدی.

    خیلی جالبه…..

    وقتی این صحنه رو میبینم..

    میگم دیدی نرگس…

    این قانون بدون تعقییر و فرکانسهاته ها..

    هر چقدر روی خودت کار کنی بهمون اندازه نتیجه میگیری..

    باید همیشه ادامه بدی..

    منم نمیگم میتونم خوب عمل کنم.ولی میدونم.‌اگه انگیزه هام کم شد..باید بیاد بیارم از کجا به کجا رسیدم..

    دلایل نتایج خوب از کجا نشعت میگیره…

    فقط بخاطر همین عوامل هست..نه هیچ چیز دیگه.

    همین الان صدای رعد برق میاد…این میتونه مایه خوشحالی باشه یا مایه ترس…

    و این احساس برمیگرده به اون شخصی که در دلش قدرت خدا رو بیشتر از هر چیزی میدونه…

    استاد عزیزم ..منم با درک بیشتر مفهموم صبر…

    میدونم…همه چیز به سعی من و تلاش من برای فرکانسهام برمیگرده..

    بقول خداوند ..اگر باز گردید ما نیز بازمیگردیم..

    تمام شد..کل قانون همینه…

    و من نرگس ..دلیل نتایجم توی دستکش از همین عوامل رقم خورد و میدونم این مسیر همیشه ادامه خووهد داشت..

    تا لحظه ایی که نفس در جانم هست…

    تا لحظه ایی که تو این دنیایم…و…پاداش خوبی در راهم قرار دارد…

    خداوند را شاکرم که مرا هدایت کرد که بتونم بهترینها رو برای خودم رقم بزنم..

    نتایجی عالی و الهی گونه…

    میدونم

    ..دلیل نتایجم فقط فقط فقط بخاطر ادانه دادنهام بوده…

    و میدونم دلیل نداشتن نتایجم در گذشته بخاطر نبود ناآگاهیهام بوده..

    و میدونم اگه میخام به خودم خدمت کنم..باید تلاش کنم و هر روز بهتر و بهتر بهتر عملگرا باشم…

    خداوند را شاکرم…الحمدالله رب العالمین که دارم با قدرتش مینویسم..

    و من هیچی نیستم فرمون رو دادم دست خودش فعلا پیش میره…

    انشالله تا پایان این سفر آغوش ..نه فقط این سفر توی سایت..

    بلکه سفر دنیایی خوبی رو برای خودمون رقم بزنیم…

    به امید روزهای عالی و حق تعالی…..

    سبحان ربی الظیم و بحمده…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  6. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2033 روز

    به نام خدای بی نهایت بخشنده ی وهاب

    سلام و درود بی‌پایان به استاد عزیزم

    این دوسه روزی که صحبت‌های شکیبای عزیز رو شنیدم، یکهو پرت شدم به سال‌هایی که خودم درون همون تاریکیِ کم‌اعتمادی و کم‌ارزشی گُم شده بودم… و چقدر قشنگ حس کردم که واقعا چقدر مسیر اومدم، چقدر بالا اومدم، چقدر تبدیل شدم.

    واقعا اگه آدم تا به گذشته ی خودش نگاه نکنه نمی‌فهمه چه کوه‌هایی رو جابه‌جا کرده…

    من اون دختری بودم که با چادر و سرِ پایین، از درِ حیاط تا مقصد، حتی یک ثانیه جرات نمی‌کردم سرمو بالا بگیرم.

    انگار نگاهِ بقیه برای من یک غول بود.

    اونقدر سرمو پایین می‌گرفتم که مبادا چشمم با چشم کسی گره بخوره.

    اونقدر عجله می‌کردم که فقط زود کارمو انجام بدم و برگردم خونه.

    اونقدر کم‌اعتمادی داشتم که حتی نقاب صورت می‌زدم که مبادا کسی چهره‌ی منو ببینه!

    بله… فاجعه دقیقا همین‌قدر واقعی بود.

    اما وقتی فهمیدم دین و معنویت یعنی قلب پاک، نیت پاک، اتصال واقعی به خدا نه شکل ظاهری…

    وقتی فهمیدم سرم رو بالا گرفتن یعنی «اعتمادبه‌نفس»، نه بی‌حیایی…

    وقتی فهمیدم تواضع یعنی فروتنی قلب، نه کوچک کردن خود…

    اون‌جا بود که زندگی‌م تکون خورد.

    امروز که تو خیابون راه می‌رم، انگار اولین بارمه این محله رو می‌بینم.

    درختای پف‌پفی دو طرف خیابون، کوه باشکوه جهانبین که وسط اون سبزی‌ها خودشو نشون میده…

    باورتون میشه سال‌ها این زیبایی جلوی چشمم بود و من نمی‌دیدمش؟

    چون سرم پایین بود… چون ذهنم پایین بود… چون باورم پایین بود.

    اون روزا می‌ترسیدم بدون دستکش میوه بخرم.

    می‌ترسیدم فروشنده دستمو ببینه…

    تا حرف می‌زدم لکنت می‌گرفتم…

    ولی امروز؟

    با آرامش، با لبخند، با اعتمادبه‌نفس حرف می‌زنم و قشنگ حس می‌کنم که پاقدمم برای صاحب مغازه پربرکت میشه… انرژی می‌برم… انرژی می‌سازم.

    اون روزا فقط دنبال ارزون‌ترین و بی‌کیفیت‌ترین میوه‌ها بودم چون باور نداشتم که خدا «فراوانی» می‌رسونه.

    الان وقتی ذهنم میگه: «این گرونه!»

    لبخند می‌زنم و میگم:

    «جهان، جهانِ فراوانیه… رزق من از خداست، نه از قیمت‌ها.»

    و نتیجه‌اش؟

    یا همیشه میوه‌های باکیفیت خوردیم… یا اگر شرایط سخت‌تر بوده، هیچ‌وقت خودمو مجبور نکردم بی‌کیفیت بخرم.

    چون ارزشم رو فهمیدم.

    و تازه اینا فقط نتایج ظاهری زندگی‌منه…

    اون روزا با اینکه چادر داشتم، توکلم به خدا صفر بود.

    دعا می‌کردم، اما تهِ ذهنم منتظر بودم یکی بیاد مشکلاتمو حل کنه.

    با فوت هر آدمی – حتی غریبه – دست‌وپام می‌لرزید.

    چرا؟

    چون خدا برام یک موجود نامعلوم و ترسناک بود… نه یک قانون دقیق و پرمحبت.

    اما امروز؟

    یک آرامش عمیق دارم…

    آرامشی که بعضیا شاید فکر کنن بی‌احساسیه…

    درحالی‌که من اتفاقا بیشتر از همیشه «می‌فهمم».

    وقتی کسی فوت می‌کنه، برمی‌گردم به قانون.

    به فرکانس‌ها…

    به درخواست‌های قلبی آدم‌ها…

    و می‌بینم خدا دقیق‌ترین پاسخ‌دهنده‌ست.

    چند ماه پیش فوت یک جوان بیست‌ساله همه رو شوکه کرد، اما وقتی شنیدم خودش قبلش گفته:

    «ای کاش تصادف کنم و به بیمارستان نکشم…»

    و دقیقا همون اتفاق افتاده بود…

    فقط گفتم:

    چقدر خدا عادلانه و دقیق پاسخ میده.

    چقدر هر کس همون‌چیزی رو می‌گیره که از دلش و ذهنش می‌فرسته…

    وقتی چنین خالق حکیم و عادل و پاسخ‌دهنده‌ای داریم، چرا نباید درخواست‌های زیبا ازش داشته باشیم؟

    چطور مرگ‌ها رو گردن خدا می‌اندازیم، اما درخواست‌ها و فکرهای خودمون رو نادیده می‌گیریم؟

    و حالا…

    وقتی نگاه می‌کنم به خودم، به مسیرم، به تبدیل‌شدنم…

    از صمیم قلب به خودم افتخار می‌کنم.

    از یک آدم خجالتی، مضطرب، واکنش‌گر…

    تبدیل شدم به یک زن باایمان، متوکل، آرام، باعزت‌نفس، که زیبایی‌های زندگی رو می‌بینه و زندگی هم با زیبایی بهش جواب میده.

    این تغییر، هدیه‌ی خداست.

    و فهمیدن این قانون، بزرگ‌ترین انقلاب درونی زندگی من بود.

    سپاسگزارم از خدای مهربان،

    سپاسگزارم از استاد عزیزم

    و سپاسگزارم از خودم که بالاخره انتخاب کردم خود واقعی‌مو زندگی کنم.

    الهی صدهزاران مرتبه سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  7. -
    آقای نیکو گفته:
    مدت عضویت: 3357 روز

    بنام پرودگار یکتا

    خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم

    هدایتم کن براه راست راه کسانیکه نعمت داده ای

    خدایا آسانم کن برای آسانیها

    سلام به استاد عزیز و دوستان همراه

    تجربه خودم رو بخوام در مورد قانون آینه بگم حدود سه سال پیش بود که چک و لگدهای روزگار من رو به خودم آورد و دیدم با اینکه من سالهاست توی سایت استاد حضور دارم اما عوض اینکه پیشرفت کنم دارم روزبروز پسرفت میکنم،

    و فشارهای مالی روزبروز بیشتر شد تا جائیکه تصمیم گرفتم و تعهد دادم که یک سال تمرکزی روی باورهام کار کنم و هرچه استاد میگه رو مثل وحی منزل باور کنم و عمل کنم اگه نتیجه دیدم که خیلی عالی ادامه میدم وگرنه دیگه این مسیر رو کلا میزارم کنار و مسیر خودم رو میرم،

    باور میکنید وقتی قاطعانه اون تصمیم رو گرفتم از همون روز اول موفقیتها شروع شد،

    منی که هر وقت موقع فروش آپارتمان به بدترین شرایط بازار برخورد میکردم اینبار دو واحد آپارتمان رو در بهترین زمان ممکن با قیمت خیلی خوب فروختم،

    منی که همیشه موقعی که میخواستم زمین بخرم میخوردم به بازار تورمی و در بدترین شرایط زمین رو گرانتر از قیمت اصلی میخریدم، اینبار در بهترین زمان زمینی رو با قیمت بسیار خوب خریدم،

    منی که هربار موقع خرید آهن شرایط بازار یه جوری میشد که در بدترین زمان ممکن و وقتی‌ که آهن در بالاترین قیمت زمان خودش بود خریدهام انجام مبشد، اینبار هم در گران ترین زمان خودش بود، خداوند بهم الهام کرد الان همین پولی رو که داری فعلا در بورس سرمایه گذاری کن و باز هم من اعتماد نکردم و نصف اون پول رو در بورس سهام خریدم و منی که همیشه در سرمایه گذاری های قبلی در بورس متضرر میشدم اینبار درست از روزی که من سهام خریدم بورس شروع به رشد کرد و در عرض یک ماه باز بهم الهام شد الان دیگه سهامت رو بفروش و خارج شو و من در عرض یک ماه سی درصد در بورس سود کردم و درست دو روز بعد از فروش سهامم بورس دچار افت شد و در عرض چند روز اون سهام به قیمت قبلش و حتی پایین تر برگشت،

    حالا توی همین یک ماه که من توی بورس سی درصد سود کرده بودم، آهن هم حدود 40درصد افت قیمت کرد و به قیمتهای قبل از صعود نزدیک شده بود و من خرید آهن رو در بهترین زمان ممکن انجام دادم،

    یادم میاد توی همون سه ماه اول که بسیار متعهدانه روی باورهام کار میکردم، من به اندازه دوسال توی کارم سود دهی داشتم و ساختمانی که اون سال ساختم سود عالی رو داد و تا حدودی ضررهای زیاد سالهای قبل رو پوشش داد.

    اما بعدش که یه مقدار راه برام هموار شد دیگه اون تعهد قبل رو نداشتم و سرعت رشد کند و کندتر شد.

    الان هم دقیقا قانون آینه برای من داره عمل میکنه، وقتی جنگ 12روزه شروع شد برای کنجکاوی گاهی به اینستا سر میزدم تا ببینم چه خبره و همین موضوع باعث شد که الان ماه هاست بجای کار کردن روی خودم هر روز میگم یه سر بزنم ببینم چه خبره بعد برم توی سایت اما وقتی وارد اینستا میشم کلا فراموش میکنم و یه وقت بخودم میام میبینم که ساعتهاست دارم توی این شبکه مجازی میچرخم و بعدش دچار عذاب وجدان میشم، نتیجه چی شده چند واحد آپارتمان رو در بدترین شرایط ممکن فروختم و درست بعد از اینکه من آپارتمان ها رو فروختم قیمت آپارتمان در منطقه که ما میسازیم حدود 20 درصد رشد کردم و توی این مدت که من بدنبال خرید زمین بودم قیمت زمینها هم حدود ده درصد رشد کرد و الان که فکر میکنم میبینم این شرایط رو خودم خلق کردم وقتی تمرکزم رو گذاشتم روی اخبار وقتی تمرکزم رو گذاشتم روی افکار منفی نتیجه هم میشه همین.

    البته الان چند روزه که دوباره به خودم اومدم و دوباره وارد مسیر شدم و الان با خوندن توضیحات این فایل ارزشمند امیدوارم با اصلاح مسیر خیلی زود نتایج تغییر کنه و در بهترین زمان به بهترین شرایط ممکن هدایت بشم، البته که جهان آینه وار عمل میکنه و این من هستم که شرایطم رو خلق میکنم.

    با تشکر از استاد عزیز

    با تشکر از خانم شایسته عزیز و همه دوستانی که با کامنتهای خوبشون باعث میشن درک بهتری از قانون داشته باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  8. -
    راضیه صمدی گفته:
    مدت عضویت: 2159 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عزیزم مریم جانم و همه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی

    خداوندم مرا به راه راست هدایت فرما راه کسانی که به آنها نعمت داده ای نه راه گمراهان و نه راه مورد غضب واقع شدگان…

    ////////////////////////////////////////////////////////////////////////

    کجا و در چه موضوعی (مالی، روابط، سلامتی)، به وضوح دیده‌اید که بلافاصله پس از کار کردن روی باورتان یا تغییر احساستان، جهان یک واکنش «کوچک اما فوری» به شما نشان داده است؟

    بزرگترین و مهم ترین واکنشی که جهان در لحظه هر وقت روی خودم کار کردم بهم برگشت داده احساس آرامش و یقین بوده یه جنسی از اطمینان همون لحظه به قلبم وارد میشه که انگیزه و ارادمو برای موندن تو مسیر درست و ادامه‌ دادنش چندین برابر میکنه …

    از بعد خارجی بخوام بگم مثلا من رو زبانم کار میکنم و میگم خدایا امروز با آدم های بیشتری برخورد کنم که باهاشون انگلیسی صحبت کنم

    بعد تا از در میام بیرون پرسنل تمیزکاری هتل جلوم ظاهر میشن و یه مکالمه صورت میگیره

    میرم تو آسانسور یه دختر خانم بهم لبخند میزنه منم بهش لبخند میزنم یه مکالمه کوچیک شروع میشه

    میرسم باشگاه یکی اونجاست یه مکالمه دیگه

    بر میگردم اتاقم ،کلید کار نمیکنه دلیل میشه برگردم لابی با پذیرش مکالمه داشته باشم

    خب اینها اگر جواب جهان به درخواست من نیست پس چیه …

    ///////////

    دارم رو تردمیل راه میرم همزمان به مادر عزیزم فکر میکنم که باید یه تماس بگیرم و هنوز فکر من تموم نشده مادر من بهم زنگ میزنه سبحان الله از همزمانی های جانانم …

    ///////////

    یه چیز تو اتاقم خراب شده بود گفتم باید بگم بیان درستش کنن حوصلم نمیکشید گفتم چی میشه خودشون بیان نظافت ببین و درستش کنن و گفتم خدایا خودت درستش کن من نمیتونم رفتم بیرون برگشتم دیدم درست شده …خب من چی بگم الان جز سجده شکر چیکار کنم

    //////////////

    میگم فردا گوشت چی بخرم ،شب میخوابم تو خواب قشنگ میبینم مرغ خریدم …

    ///////

    میگم فردا باشگاه چه حرکتی بزنم تو خواب میبینم برنامه فردام تو دفترچه نوشته شده

    //////

    زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا نگاه میکنم فرداش میرم پیاده روی مسیر پیاده روی کپی برابر اصل اطراف برج تمپا استاد هست که همون جا گفتم ببین من صبح اون قسمت رو دیدم الان عصره دارم تو همون جور جایی پیاده روی میکنم

    ///////

    خیلی از این آینه ها برام اتفاق افتاده و همیشه برای خودم مرور میکنم که چیشد که اینجوری شد و از کجا به اینجا رسیدم تا یادم نرده

    اتفاقا همین دیشب هدایت شدم به فایل

    (چگونه مسیر رسیدن به اهداف را فراموش نکنیم )

    اما من دارم چیزایی رو تجربه میکنم که قابل مقایسه با اینهایی که نوشتم نیست اما چون آینه ای نیست و بخاطر کانون توجهم و موندن تو مومنتوم مثبت و روند تکاملی بوده جاش نیست اینجا بگم‌ دوست دارم فقط رودر رو بشینم به استاد بگم که چی رو تجربه کردم …خداوندم هزاران بار سپاسگزارم

    //////////

    این اولین پروژه ای بود که من تعهد دادم از اول تا آخرش پیش برم و خدارو شکر دارم نتیجه ش رو هم میبینم و یک الگو سازی و باور سازی فوق العاده تو ذهنم ایجاد شده که تعهد و استمرار چه کار ها که نمیکنه …

    من اصلا از لحاظ شخصیتی هیچ ربطی به اون آدم گذشته ندارم نمیگم الان فوق‌العاده و بی نقصم اما میتونم بگم به اندازه ای که روی خودم کار کردم نتیجه گرفتم…

    اتفاقا چند روز پیش یک مکالمه با عزیزدلم داشتیم پیرامون همین موضوع که هر کسی هرجایی که هست جای درستشه و هیچ بی عدالتی نشده اگر آدم نگاه کنه به مسیری که گذرونده و فرکانس ها و اعمالش و جایگاه الانش قشنگ خودش میفهمه اینجایی که هست حقشه و جای درستشه و عزیزدلم چقدر قشنگ گفت که خدا تو قرآن واضح گفته وضعیت تون بخاطر اعمال خودتونه ، بخاطر چیز‌هایی که از پیش فرستادین ، آیا نمی اندیشید و…. که واقعا یک مکالمه پر بار بود که اینم از نتیجه های پاسخ جهان به فرکانس هاست چون عزیزدل من یک فرد به شدت درون گرا و کم حرف هست و واقعا این خواسته قلبی من بود که همچین گفت و گوهایی داشته باشیم….

    //////////

    خداوند رو سپاسگزارم برای حضورم در این بهشت زمینی و از خداوند هدایت و حمایت میخوام برای ثابت قدم موندن تو این مسیر رویایی …

    خداوندم هزاران بار سپاسگزارم برای جریان همواره جاری خیر و فراوانی….

    خداوندم هزاران بار سپاسگزارم برای خالق بودنم

    خداوندا هزاران بار سپاسگزارم برای قوانین ثابت و فوق‌العاده جهان

    خداوندم سپاسگزارم برای عدالت بی نظیریت

    خداوندا سپاسگزارم برای این پروژه بی نظیر

    خداوندم من محتاجم به هر خیری از درگاه رحمتت….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  9. -
    ندا عادلی گفته:
    مدت عضویت: 1478 روز

    سلام خدمت همگی دوستان و استاد عزیزم

    امروز روز زن بود استاد اگر بخام از اتفاقات خیلی کوچک بگم اتفاقی که سالهای قبل نمی‌افتاد ولی امشب به مناسبت روز زن برای من افتاد این بود که همه اعضای خانواده همسرم خونه مادر شوهرم جمع بودیم و برادر شوهرم علاوه بر کادویی که برای مادر و خواهر و همسرش خریده بود برای من هم خریده بود .بسیار اتفاق خوبی بود.و یا بهتر شدن رابطم با خانواده همسرم که روزانه حسش میکنم.موفق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    سمیه زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2507 روز

    بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب و هدایتگر

    خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه

    خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه

    کامنت دومم رو با چشمانی پر از اشک می نویسم در حالی که هنوز دو ساعت هم از کامنت قبلیم نگذشته… و خداوندی که در لحظه حساب می کنه… دیگه از این تجربه آینه ای تر هم مگه داریم…

    از دیروز که یادم افتاد من جمعه ی بعد باید برای جلسه ی بعدی دندونپزشکی م برم و نصف هزینه ی درمان یعنی حدود 800 دلار پرداخت کنم درحالیکه حساب کتابا نمی خونه و با شرایط فعلی نمی تونم این مبلغ رو بدم ذهنم هیییی نجوا می کرد و می خواست منو ببره تو فاز منفی و تمرکز بر ناخواسته ها ولی قربون خدای مهربون برم انقدر قشنگ هدایتم می کرد برو فایل فراوانی رو گوش بده، جلسه 2 ثروت رو گوش دادم بعد نشانه ی روزانه م رو ندیده بودم و نتیجه دوستان قسمت 1 بود اونو گوش دادم و خدا می دونه چندبار با خودم تکرار کردم من نمی دونم، خدا خودش جور می کنه برام، خداوند منبع نا متناهی و نامحدود نعمت و رزق و فراوانیه… و هربار به ذهنم فرصت نمی دادم، هی تکرار می کردم فرکانس الان من مهمه و نباید بذارم ذره ای بیاد پایین. شب قبل خواب کلی کامنت خوندم و سپاسگزاری نوشتم بعدم باز همین حرفا رو با خدای مهربونم زدم و نوشتمشون تو دفترم و از خدا خواستم با نشانه هاش باهام صحبت کنه و دلم رو گرم کنه. صبح که پاشدم بازم همینطور خدا رو شکر کردم برای همه چی و تینا رو راهی مدرسه کردم، لیلین هم بیدار شد و عوض شد و شیرش رو خورد و بعدم دیگه سام تحویلش گرفت و من اومدم شرکت. گفتم قبل شروع کار کامنت بنویسم و دیدم که نقطه ی آبی دارم از مریم جان مهدوی فر عزیز. برخلاف معمول به دلم افتاد همون موقع جواب بنویسم. بعدم هدایت شدم به یه سری کامنت از جمله کامنت سعیده جان که امروز کامنتا زودتر از همیشه منتشر شده بود، چرا؟ چون من الان نیاز داشتم کامنت سعیده جان شهریاری رو ببینم و بخونم که نوشته ناخواسته ای که درموردش با هیشکی صحبت نکردم و به خدا گفتم تو باید برام حلش کنی، همون موقع یه بغض شیرینی تو گلوم نشست که اینا حرفای خداونده به من… داری بهم میگی درسته همین کاری که می کنی، همین که نمی ذاری نگرانی تو ذهنت بیاد همینکه تکرار می کنی «خدایا من به تو سپردم، فقط رو تو حساب می کنم… آخییییش… راحت شدم حالا که همه چی رو به تو سپردم»، اینا همش درسته. ادامه بده. نشانه ها رو ببین. و در همون لحظه درست مثل آینه تغییر شروع شده… رهرو تو اینک اندر منزل است

    بعدم یکی دو ساعت کارام رو انجام دادم و بعد کامنت قبلیم رو نوشتم. تایم ناهار بود یادم افتاد دیروز که سام نامه ها رو از صندوقمون آورده بود یه نامه از صندوق پس انداز بازنشستگی اومده بود و من همون لحظه از ذهنم رد شد که از اون پول پس انداز درخواست برداشت بدم… داستان مفصلی داره این صندوق… اینجا ماهانه از اکثر حقوقا یه مقداری اجباری کم می کنن و برات پس انداز می کنن و البته شرکتی که کار می کنی هم به همون اندازه می ذاره روش که وقتی بازنشسته شدی حقوق خوب و معقولی داشته باشی از پس انداز خودت. اگرم قبل بازنشستگی بخوایم اون پولو برداریم تکس و جریمه باید بدیم ازش و کلی اما و اگر داره. خلاصه که دیروز فقط از ذهنم رد شد و یه لاگ این هم کردم ولی وقت نشد دقیق چک کنم. یک ساعت پیش تایم ناهار دوباره به دلم افتاده چک کنم و بعد دیدم دوتا مورد برای آپشنهای برداشت نشون می ده یکی موردی بود که قبلا هم در موردش پرس و جو کرده بودم و گفته بودن باید یکی از 6 دلایل که سازمان تکس مشخص کرده رو براش داشته باشی و یه مورد دیگه که مبلغ کمتری بود ولی بیش از چهار برابر پول دندونپزشکی من بود. سریع زنگ زدم به شماره ی پشتیبانی و پرسیدم و خانومه گفت چون این مبلغ رو از حساب پس انداز بازنشستگی قبلیت به این حساب منتقل کردی، شامل این قوانین نمیشه و هروقت بخوای می تونی برش داری ولی 20٪ تکس ازش کم میشه… و من فقط اشکام جاری شد که به همین راحتی تا دیروز از نظر ذهن من هیچ راهی نبود این پول جور بشه ولی هی می گفتم ذهن من خیلی محدوده، خدایا تو نامحدود راه داری برای رسوندن این رزق… و به همین سادگی با دنبال کردن نشانه ها و هدایت های قلبی با یه تلفن همونجا انجام شد و چکش ظرف 5 روز می رسه دم خونمون… اصلا مهم نیست که کی چی فکر می کنه، کی این کامنت رو می خونه، کی منتشر میشه، فقط انقدددر از این کنترل ذهنم و پاداشی که خداوند داد و ایمانم که قویتر شد خوشحالم که خدا می دونه… اینا رو باید بارها بخونم تا یادم نره…

    تمام بازی همینه، با عشق ایمان داشته باشم، تسلیم نجوا نشم و با شادی منتظر باشم…

    خدای مهربونم شکرت، شکرت، شکرت🩵🩵🩵

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 41 رای: