تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲ - صفحه 25 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1085 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه صاحب زاده گفته:
    مدت عضویت: 874 روز

    به نام خداوندی که هر انچه دارم از اوست

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته دوست داشتنی

    تصمیم گرفتم این کامنت رو بنویستم و به سوالات پاسخ بدم که هم الان بهم یاداوری بشه هم در اینده نه چندان دور که دوباره این کامنت رو خوندم برام مرور بشه و فراموش نکنم مسیر رو

    1- قبل از تغییر شرایط برام خیلی بد نبود در اصل عادی بود و فک میکردم دیگه همینه کار میکردم و با جنگهای خانوادگی و بی پولی روزهارو سپری میکردم نمیخوام توصیف کنم ک چجوری بود

    2- سال اخر قبل اشنایی با سایت خیلی ب فکر این بودم ک باید جدی دنبال تغییر تو زندگیم باشم

    اینجوری پیش برم اوضاع وحشتناک میشه اما چطور ؟ نمیدونستم

    تا اینک دختر عمم سایت رو بهم معرفی کرد و با ذوق ازش تعریف میکرد از استاد و سریال ها

    اما هیچ تمایلی به اینک گوش بدم نداشتم

    فقط از سر رودربایستی رفتم داخل سایت ک مثلا دارم نگا میکنم بعدم گفتم خب این ی ادم پولداره که داره تو امریکا عشق و حال میکنه بایدم حالش خوب باشه

    اما قلبم بهم میگف حرفای این ادم زندگیمو تغییر میشه ولی چرا هیچ رغبتی ندارم حتی ی ذره ب حرفاش گوش بدم؟(همون ک استاد میگه در مدارش نبودم )

    تا اینک خدا ی شرایطی رو فراهم کرد ی شغل جدید که تایم ازاد داشتم و بخاطر اینک حوصلم سر نره یکی از فایل هار‌و گوش دادم

    خیلی عجیب بود انگار تشنه بودم بهشون گفتم بعدی و بعدی و بعدی

    تا اینک 3 تا فایل 3 برابر کردن درامدتون رو گوش دادم و اونجا که استاد گف اگ انجام ندی این تعهد رو دیگ گوش نده ی اطمینان خاصی داشت و گفتم اگ انقد با اطمینان میگ بزار انجامش بدم

    و من جای’ تا سال اینده’ نوشتم تا سه ماه اینده درامدم سه برابر میشود

    و من بعد 3 ماه شغلم عوض شد و ازونجا اومدم بیرون و وارد ی شغلی شدم ک همه چیش برام عالی بود شرایطی فراهم شد ک من بتونم در طول روز فایل گوش بدم و اونجا فایل 6 توحید عملی اون جرقه اصلی رو زد برای حرکت کردن

    3- اولین اقدام عملی همون نوشتن تعهد بود و بعد تصمیم ب مهاجرت به ی شهر دیگ اما تنها

    و چنان این ایده هیجان داشت برام ک حد و اندازه نداشت

    انگار میخواستم تست کنم هم خودمو هم خدای خودمو ک من اگ تماما بهش اعتماد کنم و حرکت کنم چقدر کمکم میکنه و من چقد ایمان دارم ک نترسم

    4- اول نوشتن رو شروع کردم ( منی ک با نوشتن مشکل داشتم و هیچ رغبت و علاقه ای ب نوشتن نداشتم)

    یه دفتر خوشگل گرفتم و خیلی تمیز و زیبا شروع کردم هم ب نکته برداری هم سپاسگذاری

    اخ اخ نگم ک الان شده تکه ای از وجودم اصن ی روز ننویسم روزم حساب نمیشه و چقدررر من عاشق نوشتن شدم و چقدرررر دست خطم عالی شده

    و اقدام اصلی زندگی من مهاجرت به ی شهر دیگ بود

    5- یادم نمیاد کجا گیر کردم ولی اگه هم بوده همه جا برام درس داشت و انگار باید اتفاق میفتاد

    6- تغییراتی ک رخ داد این مهاجرتی ک انجام دادم باعث شد ایمانم قوی تر بشه

    عزت نفسم بالاتر بره (چون من هیچوقت روم نمیشد تنهایی برم دنبال کار و همیشه بقیه برام کار پیدا میکردن معرفی میکردن اما با مهاجرت من خودمو مجبور کردم ک برم دونه دونه مغازه ها دنبال کار بگردم و مجبور شدم ارتباط بگیرم و با این اجبار تمرینات عزت نفس رو انجام می‌دادم )

    احساس لیاقتم کم کم بهتر شد تا اینک با شغل خوبی ک خدا برام پیدا کرد تونسم دوره احساس لیاقت رو تهیه کنم

    و با شروع این دوره معجزه ها رخ داد اصلا باورکردنی

    رفتار صابکارم ب طرز عجیبی باهم خوب شد اون ادم پرخاشگر و مودی ک همش میترسیدم چیزیو بهش بگم مثل ی پدر مهربون باهام رفتار میکنه

    درامدم بهتر شد و حتی تو شغلم بهم پیشنهاد کاری داده شد

    شرایطی فراهم شد ک برم کلاس مورد علاقم ک تا قبل این دوره هرکاری میکردم نمیشد

    و همینجور درگیر نتایجم و دلم میخاد تا پایان هر دو دوره دوازده قدم و احساس لیاقت خودم رو ببینم که چه تغییراتی برام رقم خورده

    هزاران مرتبه سپاسگذار خداوندم که دستمو محکم گرفته و تنهام نمیزاره

    سپاسگذارم بی نهایت استاد دوست داشتنی یکی از ارزوهام اینه که ی روزی با دست پررررر هر دوتاتونو از نزدیک ببینم و در اغوش بگیرم و بگممم ک تونستممممم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      محمد مهوری گفته:
      مدت عضویت: 2050 روز

      به نام الله یکتا

      خداوندی که در هر لحظه در حال هدایت ما به سمت ثروت‌ها ، نعمتها و برکتهای دنیوی و ٱخروی است.

      سلام دوست عزیزم

      سلام فاطمه خانم عزیز

      سپاسگزارم به خاطر کامنت زیبا و تأثیر گذارت.

      خداوند با نشانه‌ای من رو به سمت کامنت شما هدایت کرد.

      زیبا و جذاب بود متنی که نوشتی توی کامنتت.

      خصوصاً بحث مهاجرت،

      اتفاقا امشب آخرین صحبت‌های من با برادرم که در همین مدار هستش ، حول همین صحبت‌ها ، عزت نفس و مهاجرت و این صحبت‌ها بود.

      وقتی به صحبت‌های شما برخوردم که بر اساس دسته بندی آگاهیهای دوره

      عزت نفس بهش هدایت شدم ؛

      با خودم گفتم چقدر زیباست که من در مدار همین صحبت‌ها بودم و اتفاقاً به کامنت دوست عزیزی برخوردم.

      اول که بسیار سپاسگزارم به خاطر نکته های خوب کامنتت

      و دوما باز هم سپاسگزارم که وقتی گذاشتی و با ما به اشتراک گذاشتی.

      به امید الله مهربان در اوج قدرت ببینمتون..

      شاد و پیروز و سپاسگزار در تمام احوالات زندگیتون باشید.

      در پناه حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    محمد حسین فاضلی گفته:
    مدت عضویت: 1990 روز

    🌹به نام خدا🌹

    ❤️🌺سلام وصدتا سلام به عزیزای دلم🌺❤️

    قبل از هر چیز از استاد عزیزم تشکر میکنم که در پاسخ به خواسته جمعی بچه های سایت هدایت شدید تا چنین برنامه ای رو تدارک ببینید🙏❤️🌹

    این مجموعه گفتگوهای استاد هم طبق تکامل داره هر قسمت کاملتر و پخته تر میشه🌸بسیار از شما سپاسگزارم که انقدر خلاق هستید فعال هستید شجاع وماجراجو هستید و ما از بودن در رکاب شما غرق لذت و نعمت هستیم🌺❤️🙏این برنامه روعالی مدیریت کردید وبهش سمت وسو دادید وعالی داریم پیش میریم و این مجموعه گفتگوها میتونه به عنوان یه محصول گرانقیمت نتایج شگفت انگیز برای افراد لایق داشته باشه🌹🌺این قسمت موضوع بسیار خوبی رو انتخاب کردید که بسیار به تغییر باورهای ما بصورت ناخودآگاه کمک میکنه👍🌷💝

    دراین گفتگوها ما باشنیدن موفقیت های بچه ها جشن گرفتیم🌹با شادی اونها شاد شدیم واشک شوق ریختیم وبا غمهاشون بغض کردیم ودرنهایت درکنارهم عاشقانه رشد میکنیم❤️🌹

    من اینجا شد که یاد گرفتم ودیدم که با موفقیت دیگران جشن بگیرم🥰🌹لذت ببرم وانرژی وانگیزه مثبت میگیرم🌺❤️دراینجا باور فراوانی در من قدرت گرفت💪🌼دیدم که میشه🌸😍من جای دیگه چنین احساس متفاوتی روتجربه نکرده بودم🌺مثلا در جمع دوستان یا فامیل یا کلاسهای مدرسه و دانشگاه من یادم نمیاد انقدر از موفقیت دیگران ذوق زده وخوشحال شده باشم🌻در اینجا ما شدیم مثل یک تیم✌️🌷که موفقیت تک تک نفرات برای موفقیت تیم موثر وضروری هست🌸و ما به همدیگه کمک میکنیم تا برنده بشیم ونهایتا تیم ما برنده میشه🤗🌹من عاشق این احساس هستم🥰دربین شما بودن رو دوست میدارم❤️🌺احساس میکنم ما یک لشکر عظیم وقدرتمند هستیم وتک تکمون داریم در یک جبهه بر علیه باورهای محدود کننده ومشکلات و سیاهی ها میجنگیم💪🌹

    یه فرمانده بی نظیر داریم از جنس خودمون که یه سرباز بوده که راه رو تا انتها رفته و وزیر شده👏👏💪🌹🌹عاشقانه دوستمون داره وما هم عاشقش هستیم🥰😍بینهایت احساس قدرت میکنیم وقلبمون برای هم میتپه❤️❤️👍🌷میخوایم موفقیت خودمون رو فریاد بزنیم وتمام عزیزامون روهم به این لشکر دعوت کنیم تاهمه پر قدرت تر بشیم🌹وجهان رومسخر خودمون کنیم💪🌷👏👏لذت ببریم وسرود پیروزی سر بدیم💪🤗🥰🌹

    استاد عزیزم بی نهایت بهتون افتخار میکنم🥰🌺شما مثل کیمیاگری هستید که مس رو به طلا تبدیل میکنه🌺

    چقدر لذت بردم که سحر غر غرو وبدبین(❤️❤️❤️🌺🌺🌺) تو تیم ما تبدیل شد به یک سحر قوی و الهام بخش وقابل تحسین💪👍🌹❤️ازقلبم خدارو شکر میکنم‌وخوشحالم🌺❤️

    سحر عزیز این حس سپاسگزاری شما نسبت به استاد که قدردانش هستید روتحسین میکنم🙏👏👏اینکه ما از تمام ابعاد داریم رشد میکنیم وانسانهای بهتری میشیم 🌹🌺❤️

    روزای عزیز🌼🌼💛💛 امشب شما چه کردی با ما فکر میکنم رسالتت روعالی انجام دادی🌻🌻👏👏👏👍✌️

    خداروشکر میکنم که داستان سه سال اخیر زندگی شما رو شنیدیم🙏🌼چقدر زیبا تعریف کردی وهمه چیز مثل یه فیلم سینمایی برامون واضح تصویر شد❤️👍🌹خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم😢😍🌺

    اشکام جاهای مختلف داستان طعمش فرق میکرد😁❤️بعضی جاها از غم ودلسوزی بعضی جاهاش از شوق بودو…🌹🌹

    خیلی قشنگ تعریف کردی🌺این اتفاقی نبود که دوهفته جلسه روانشناسی تعویق افتاد🌻✌️دیدیم که هیچ چیزی اتفاقی نیست🌷واین درواقع در پاسخ به خواسته قلبی تو بود که با تک تک سلولهات خواستی که جهانت رو دگرگون کنی 💚💪

    چقدر تنهاییت توی اون دوران رو تونستم لمسش کنم😢👍🌹❤️وتصمیم گرفتی تا خانوادت رو درگیر مشکلاتت نکنی وباری بر دوششون نباشی💪👏👏🌼🌼اما دیدیم که تو تنها نبودی ومادرت اومد تو قلبت که برو سراغ استاد عباس منش🥰👍🌹وهمه اینها درپاسخ به اون خواسته قلبیت بود💛🌸واقعا بزرگترین قسمت داستان تو برای من اون خواستن عمیق که در وجودت بود هست🌹میخوام درکش کنم و امیدوارم بفهمم که توچطور نا امید نشدی و برام درس بزرگیه این روحیت توی این شرایط❤️🌹👍

    چقدر افتخار کردم به خودمون که تو این دوهفته که خودتو تو اتاقت حبس کرده بودی،ما کنارت بودیم و بهت امید وروحیه وانگیزه دادیم بهت عشق دادیم✌️💚🌻چقدر من اون ۱۴روز تورو دوست داشتم🌸میدونم که سخت ترین و تاثیر گذارترین روزهای زندگیت رو میگذروندی❤️🌹چقدر عالی تو خلوتت آگاهانه احساست رو خوب نگه داشتی🌺❤️هر لحظه شکرگزار سلامتیت وتمام داشته های کوچیک وبزرگت بودی🌸تو یک جنگجوی واقعی هستی ومن شیفته این روحیه تو شدم💛💪🌼در اعماق تاریکی در اوج تنهایی ونا امیدی مثل یک ستاره درخشیدی🌺❤️چقدر خوب بود اونجادکه گفتی؛اون نور آبی اون وجود خدا رو در کنارت حس کردی❤️🌹مو به تن آدم سیخ میشه که خدای قدیمیت تبدیل شد به یه خدای جدید وجذاب واین نگاه توبودبه دنیا که داشت عوض میشد😍🌹به خدای جوان وشاداب جدیدت ایمان آوردی و گفتی؛من تسلیمم وهردچی تو بگی من انجام میدم🌺تو بمن بگو چکار کنم👏👏🌼🌼به قانون تکامل هدایت شدی🌻💛ایمان آوردی ایمانی که با عمل همراه شد❤️🌸وانجام دادی🌼تسلیم بودی واطاعت کردی🌹کوچیک شروع کردی بهانه نیاوردی وبا هر آنچه داشتی شروع کردی👏👏🌼🌼تو تمام مراحل تو چشم و گوشت به همون خدات بود امیدت به او وهدایت اوبود✌️🌺توحید عملی رو وقتی نشون ذهنت دادی که از جواب منفی شنیدن نه تنها غمگین نشدی بلکه خداروشکر کردی😳😍🌹👏👏👏‌پاداشش روهم گرفتی💝💪

    ممنونم ازت بمن یاد دادی در هر شرایطی همیشه امیدوار باشم🌺جنگجوباشم🌺حالم رو خوب نگه دارم🌺شکر گزارباشم🌺هدف داشته باشم🌺از نشانه ها پیروی کنم و به الهامات خداوند ایمان عملی داشته باشم وسرسپرده الله باشم🌺تکاملم روطی کنم وبا داشتهام شروع کنم🌺‌ بسیار زیبایی های دیگر که نا خودآگاهم از شما آموخته🌼❤️

    خدارو شکر میکنم بخاطر تمام موفقیتهات که سزاوارش هم هستی🌺🌺❤️❤️خوشحالم در این خانواده روزای عزیز رو داریم🌹❤️🌹تو یه ستاره درخشان هستی که یه چراغ راه دیگه تومسیر روشن کردی برامون🙏🌹

    بازهم از ته قلبم بینهایت سپاسگزار استاد عباس منش عزیزم هستم،واز مریم بانوی شایسته🌺❤️🌺

    عجب کار کارستانی کردید که این گفتگوها رو انجام دادید😘🥰😍آرز‌و میکنم بیشتر وبیشتر بیایم واز موفقیتهامون بهم بگیم داستانهامون رو برای هم تعریف کنیم به همدیگه روحی بدیم وکمک کنیم تا جهان جای بهتری برای زیستن بشه🌺🌹🌺🌹🌺گروه تحقیقاتی عباس منش ❤️❤️❤️❤️عاشقتم🌺🌹🌺🌹

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    محمد چکرائی گفته:
    مدت عضویت: 1847 روز

    بنام الله یکتا

    استاد عزیزم و همه دوستان سلام

    اولینبار این فایل رو حدود 2سال پیش گوش دادم و بهم چسبید و بارها گوشش دادم و حتی امروز بعد ازین همه وقت،هنوز جمله ی زیبای رزا جان تو گوشم بود که با اون لحن و حسه شیرینش گفت خدایا شکرت ،این یکی جواب داد.

    این جمله بار اول که گوش دادم انقدر برام تعجب آور بود که حتی فکر کردم اشتباه گفت.

    یعنی اگه بعد از جواب رد شنیدنش، صداش قطع میشد،،،اصلا نمیتونستم حدسم بزنم که جمله بعدش، (خداروشکر )باشه.

    اون زمان خیلی تعجب کردم و در عین حال خیلی لذت بردم از این نگاه و طرز فکر.

    این نگاه کسی بود که به قول استاد یقین پیدا کرده بود که این است و جز این نیست.

    درسته زیبا بود ولی واقعا این نگاه،خصوصا در عمل،جنبه ای ماورای این داستانا داره و چقدر برام زیبا بود حس و حال استاد،،،اون زمانی که رزا تعریف میکرد،،استاد انگار با تموم وجودش داشت درک میکرد،میفهمید رزا چی میگه،چون همه این راهارو رفته استاد و براش مثل روز روشنه که قوانین چجوری عمل میکنن.

    یه نکته برا دوستانم بگم..

    دوستان عزیزم،فایلای دانلودی رو هیچوقت به چشم فایلای رایگان نبینید.

    اینا کتابهایی هستند پر از در و گوهر ،حتی کامنتهای بچه ها.من خودم چند سال فقط با همینا جلو میرفتم و حتی الان که دوره هایی رو خریدم و کار کردم، یوقتایی مثل الان برای سوالاتی که از خدای خودم میکنم،به این فایلا هدایت میشم و البته که،،،،

    چقدر این فایلی که خیلی وقت پیش گوش کراه بودم،،امروز برام یه چیز کاملا متفاوت بود و توجهم رو امروز به چیزهایی جلب میکرد که اینکه آشنا بودن،انگار قبلا نشنیده بودم.

    یا مسائلی که اونروز شاید مساله من نبود و امروز بخاطرش دوباره خداوند منو بهش هدایت کرد تا بهم بگه خب اونارو انجام دادی ولی گیر این قسمتا الان،اینجاست و این کاریه که باید بکنی.

    توحید در عمل،چیزیه که چندروزه به نشانه های مختلف داره بهم اشاره میکنه خدا

    و سخته البته چون تشخیصش مثل دیدن مورچه سیاه ،روی سنگ سیاه در دل تاریکی شب و از فرسنگها دورتره.

    وقتی عمقی بهش نگاه کنیم، میفهمیم حتی وقتی هروز در مورد توحید مینویسی ، از خونه میریم بیرون و صبح تا شب به روشهای مختلف، مشرک عمل میکنیم.

    واسه همینه که کار رزا انقدر زیبا بود برام و به معنای واقعی ،توحید در عمل بود.

    این فایلها ،این حرفا ،این کامنتا،این گفتگوهای بدون برنامه ریزی،اینا همشون کتابهااایی هستند که هیجا تو دنیا نیستن . پر از آگاهی های خالص،پر از درس

    پر از نشانه هایی گه باید مثل فانوس ،چراغ راهمون باشن.

    یکبار دیگه بعد از چندسال تشکر میکنم از استاد عزیزم و رزای عزیز که حتما هرجا هست زندگی فوق العاده ای داره اگر با همین نگاه جلو رفته باشه ،قطعا زندگیش یه کتاب گرانبها شده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    Hamed Ahmadi گفته:
    مدت عضویت: 2237 روز

    به نام یگانه فرمانروای هستی

    با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و دوستان عباس‌منشی ام

    تغییری که امروز می‌خوام درباره‌اش صحبت کنم، تجربه‌ای عمیق و شخصی‌ست که تصمیم گرفتم به عنوان تمرین در سایت استاد قرار بدم؛ هم برای یادآوری مسیر خودم، هم برای اینکه شاید چراغ راهی باشه برای کسی که همین حالا به یک جرقه نیاز داره.

    من حدود 15 سال نیکوتین مصرف می‌کردم. از همان اوایل که فهمیدم به این ماده وابسته شدم، همیشه دوست داشتم ترک کنم، اما هیچ‌وقت موفق نمی‌شدم. تا اینکه با سایت استاد عباس‌منش آشنا شدم. وقتی درک کردم که من خالق زندگی خودم هستم و باورهای من هستند که زندگی‌ام را می‌سازند، نقطه‌ی عطفی در ذهنم شکل گرفت. هر بار که استاد از تغییر صحبت می‌کرد، حس خودکم‌بینی سراغم می‌اومد؛ با خودم می‌گفتم ببین استاد و دوستان چطور تغییرات بزرگی ایجاد کردند، ولی تو هنوز حریف این 10 سانت سیگار نشدی…

    قبل از آشنایی با این مسیر، خودم را بابت شکست‌ها سرزنش می‌کردم و آن‌ها را نشانه‌ی ضعف و بی‌ارادگی می‌دونستم. اما یک روز تصمیم گرفتم امتحان کنم؛ با خودم گفتم اگر حرف‌های استاد درست باشه، پس من هم می‌تونم از بزرگ‌ترین وابستگی زندگیم دل بکنم.

    قبل از تغییر: کجا بودم و چه احساسی داشتم؟

    مصرف نیکوتین برام تبدیل به اجبار شده بود. احساس حقارت، بوی بد، محدودیت در حضور اجتماعی، رابطه‌ی سرد با همسرم، و ترور شخصیتی در جمع‌ها، همه باعث شده بود اعتماد به نفسم پایین بیاد. هر بار که سیگار می‌کشیدم، حس خودکم‌بینی و شرم سراغم می‌اومد.

    جرقه: کدام فایل یا جلسه باعث شروع تغییر شد؟

    دقیق یادم نیست کدام فایل بود، اما فکر می‌کنم یکی از مصاحبه‌ها با دوستان بود. خانمی درباره‌ی ترک سیگار صحبت می‌کرد و از قول استاد گفت: «شمایی که نمی‌تونی سیگار را ترک کنی، چطور می‌خوای در مراحل دیگر زندگی تغییر ایجاد کنی؟» این جمله مثل پتک خورد توی ذهنم. از همان روز تصمیم گرفتم دیگه سیگار نکشم. این جمله منبع فکر و انگیزه‌ام شد.

    اولین اقدام کوچک اما عملی:

    فکر اینکه باید تا آخر عمرم سیگار نکشم، منو آزار می‌داد و وسوسه‌ام می‌کرد. اما اولین قدمی که برداشتم این بود که به خودم گفتم: «فقط برای امروز، فقط برای همین یک ساعت، سیگار نکش.» همین‌طور روزها جمع شدند، و حالا خدا رو شکر دو سال و دو ماهه که هیچ‌گونه نیکوتینی مصرف نکردم.

    فرایند تکامل: گام‌هایی که برداشتم

    – استفاده از اهرم رنج و لذت: چند روز پشت سر هم نوشتم که اگر سیگار بکشم یا نکشم، چه اتفاقی می‌افته. آینده‌ی 5 ساله‌ام را در هر حالت تصور کردم.

    – کنترل ورودی‌های ذهن: یاد گرفتم از جمع‌هایی که در آن‌ها سیگار مصرف می‌شد، فاصله بگیرم.

    – نوشتن مزایا و معایب ترک و مصرف سیگار، برای تربیت ذهنم.

    – دعا و درخواست هدایت از خداوند؛ و برخورد با آدم‌هایی که خودشون ترک کرده بودند و به من انگیزه می‌دادند.

    چالش و غلبه:

    در جمع‌هایی که سیگار مصرف می‌شد، وسوسه سراغم می‌اومد. اما با کنترل ورودی‌ها، ترک مکان، و مرور مزایا و معایب، دوباره به مسیر برمی‌گشتم و به خودم یادآوری می‌کردم که چه کار بزرگی انجام دادم.

    نتایج ملموس:

    اعتماد به نفسم بالا رفته، حس چشایی و بویایی‌ام قوی‌تر شده، وقت و پولم صرف سیگار نمی‌شه، محدودیت‌ها از بین رفته، رابطه‌ام با همسرم بهتر شده، و حس ارزشمندی‌ام بیشتر شده. حالا هر وقت با چالشی روبه‌رو می‌شم، مسیر ترک سیگار رو به عنوان الگو مرور می‌کنم و می‌گم: «هیچ فرقی نمی‌کنه، هر تغییری همین مراحل رو داره.»

    شاید خیلی‌ها درکی از ترک سیگار نداشته باشن، چون هیچ‌وقت سیگاری نبودن. اما من به خودم افتخار می‌کنم که با کنترل ورودی‌های ذهن، رشد درونی، و کمک خداوند، تونستم این تضاد بزرگ رو حل کنم و تغییر کنم.

    خدایا، صد هزار مرتبه شکر.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  5. -
    نجمه امانی گفته:
    مدت عضویت: 1121 روز

    سلام به استاد عزیز و همه‌ی دوستان بهشتی

    می‌خوام از مسیر قشنگی بگم که بعد از آشنایی با این سایت و آموزشهای استاد و استفاده از فایلهای هدیه و محصولات ،خدا با ظرافت خاص خودش برام چید.

    یه روز بعد از کلی هدایت‌های الهی، توی درمانگاه نزدیک خونه‌مون مشغول به کار شدم. پرستار بودم، شیفت‌هام شلوغ بود ولی با عشق و شادی می‌گذشت. من عاشق کارم بودم، اصلاً متوجه گذشت زمان نمی‌شدم. وسط کار، ویس‌های استاد رو گوش می‌دادم، تمرین‌هامو انجام می‌دادم و از ته دل حس می‌کردم خدا داره منو هدایت می‌کنه.

    تا اینکه یه تضادی پیش اومد …

    استاد توی 12 قدم گفته بودن اگر داری روی خودت کار میکنی ،هر تضادی ک پیش میاد واسه این که تو رو بالاتر ببره.

    یه روز رفتم درمانگاه، دیدم همه چی عوض شده! گفتن معاونت درمان، درمانگاه رو واگذار کرده به بخش خصوصی ‌و اون شرکت نیروهای جدید خودشو آورده . گفتن تشریف ببرید خونه تا بعد تماس بگیریم برای تسویه.

    روپوشم رو برداشتم، خداحافظی کردم، اومدم توی ماشین نشستم و زدم زیر گریه… ظهر تابستون بود، دو بعد از ظهر، آفتاب داغ، و من از ته دل گریه می‌کردم چون کارمو، محیطشو و بیمارامو واقعاً دوست داشتم.

    زنگ زدم به اون همکارم، گفت: «آره، مگه خبر نداری؟ درمانگاه واگذار شده.»

    بعد از گریه‌هام، توی ماشین با خودم گفتم: من نباید بیکار بمونم. استاد همیشه گفته باید ورودی مالی داشته باشید، از یه جایی شروع کنید.

    رفتم خونه، همسرم خواب بود، خیلی عمیق… نشستم توی سایت دیوار دنبال کارگشتم. چشمم خورد به یه آگهی کافی‌شاپ نزدیک خونه که باریستا می‌خواست. پیام دادم، گفت همین الان بیایید صحبت کنیم.

    به همسرم گفتم: من یه کار جدید پیدا کردم، دارم می‌رم مصاحبه. اونم غرق خواب بود و اوکی داد، در حالی‌که اگه بیدار بود هیچ وقت اجازه نمی‌داد برم کافی‌شاپ کار کنم.

    رفتم مصاحبه، مدیر تا منو دید گفت: عه! شما همون پرستاری نیستی که عید نوروز اومدی خونه عمه‌م و براش سرم وصل کردی؟

    عمه‌ش یکی از بیمارام بود! از قضا آشنا دراومدیم. بعد که رفتم خونه و گفتم، همسرم هم اون آقا رو شناخت، گفت همکلاس قدیمیشه!

    خدا دل‌ها رو برام نرم کرد و همسرم هم راضی شد من برم اونجا مشغول شم.

    شروع کردم کار باریستا. فقط سه روز طول کشید تا کامل یاد بگیرم. زودتر از ساعت کاری می‌رفتم، صاحب کافه، آقای رحیم‌پور، ریموت در کافه رو بهم داد و عملاً کافه دست من بود.

    هر روز که می‌رفتم، اول از همه ویس‌های استاد رو پلی می‌کردم. ظهرای تابستون، کافه خلوت بود و من وسط اون سکوت قشنگ، با احساس عالی کار می‌کردم، با لبخند، با ایمان.

    با اینکه درآمدش کم بود، اما برکتش زیاد بود. گاهی بین کار مریض‌هام تماس می‌گرفتن (من هوم کر هم کار میکنم) ساعت تزریقشونو برای بعد از کار کافه تنظیم می‌کردم. پس هم از کافه درآمد داشتم، هم از بیمارانم.

    یه روز یکی از بیمارام گفت: خونه‌مون با همه قشنگیاش کوچیکه، دوقلوهام دارن بزرگ می‌شن، باید بریم دنبال خونه سه‌خواب.

    اون لحظه یه جرقه توی ذهنم خورد، با خودم گفتم: من چرا تا حالا همچین خواسته‌ای نداشتم؟ منم یه خونه‌ی جدید می‌خوام، سه‌خواب، روشن، بزرگ و پر از عشق.

    از همون روز این خواسته وارد دلم شد.

    یکی از مشتریای ثابت کافه، یه آقای محترم بود که مشاور املاک داشت همسایه‌ی کافه. همیشه با آرامش می‌اومد قهوه می‌خورد، تماس‌هاش رو اونجا جواب می‌داد.

    با دقت به حرفاش گوش می‌دادم و دیدم آدم درستیه، حق‌کشی نمی‌کنه، صادق و خدا ترسه. خیلی با تصور من از مشاورین فرق داشت.

    یه روز موقع حساب گفت: بی‌زحمت ببینید حسابم چقدره تا کارت بکشم.

    گفتم: یه میلیون بدهکارید.

    کارت رو کشید و گفت: یه شماره کارت بدید. منم چون گاهی دستگاه جواب نمی‌داد، شماره خودمو دادم.

    تا خواست واریز کنه، گفت: عه! خانم امانی؟ همشهری خودمونید که.

    بعدش یه انتقال زد و دیدم 200 هزار تومن انعام فرستاده.

    خیلی خوشحال شدم، چون اون موقع داشتم روی فایل‌های ثروت کار می‌کردم و اینو نشونه‌ی خوبی دیدم.

    همون خدایی ک به دل ایشون انداخت انعام واسه من واریز کنه ،همون خدا به دلم انداخت که نکنه فکر کرده من وضع مالی‌م بده که بعد درمانگاه اومدم کافه. شب به همسرم گفتم ماجرا رو. خندیدم و گفتم:

    می‌خوای به مهندس بگم بیاد خونه‌مونو ببینه و قیمت بده، شاید خدا خواست خونه جدید بگیریم؟

    اینطوری مهندس میدید خونه زندگی مارو و نظرش در مورد منم عوض میشد .

    همسرم گفت: نجمه، اگه بگه ده میلیون بزارید روش تا سه‌خواب بدم، من ندارم توی حسابم.

    منم در حالی که داشتم چای می‌ریختم گفتم: ما که قرار نیست بدیم، خدا می‌خواد بده.

    فرداش با مهندس هماهنگ کردم بیاد خونه رو ببینه. اومد و جوری با همسرم گرم گرفتن که انگار سال‌هاست رفیقن‌. از همونجا مسیر باز شد…

    کم‌کم خونه‌هایی که برامون پیدا می‌کرد رو بازدید می‌رفتیم. بعضیا لوکیشن خوب نداشتن، بعضیا نور کم، بعضیا نقشه‌ی جالبی نداشتن.

    یه روز همسرم تماس گرفت و گفت با مهندس میام خونه و گفت: چای دم کن.

    همون شب، قرارداد پیش‌خرید خونه‌مون نوشته شد

    قرار شد مهندس زمین خودش رو بسازه و یه واحدش رو ما برداریم.

    هر روز توی تمرین ستاره قطبی‌م می‌نوشتم: خدایا، لطفاً مشتری مناسب رو بفرست.

    خدا فرستاد خیلی زود و براحتی .چون چرخهای زندگی ما روون شده بود با انجام تمرینات با فایلهای 12قدم با قانون آفرینش با سریال سفر به دور آمریکا و زندگی در بهشت . خونه‌مون رو فروختیم، برای یه سال رهنش کردیم، پولش رو دادیم به مهندس برای ساخت خونه‌ی جدید.

    توی این مدت خدا دل‌ها رو برام نرم کرد، برکت زندگیمون زیاد شد.

    من فقط چهار ماه اونجا کار کردم و بعد کافه تعطیل شد، ولی برای من پر از خیر و معجزه بود.

    همون انعام 200 هزاری شد شروع یه موج برکت.

    بدون پرداخت حتی یه ریال کمیسیون، خونه‌مون رو فروختیم و دوباره رهنش کردیم و خونه‌ی جدید خریدیم.

    و حالا به لطف و یاری خدا، تا دو ماه دیگه خونه‌ی توحیدی‌مونو تحویل می‌گیریم.

    از یه خونه‌ی 87 متری دوخوابه‌ی 15 سال ساخت، داریم می‌ریم به یه خونه‌ی 154 متری سه‌خواب، یه خواب مستر، غرق در نور، صفر، کلید اول، توی بهترین لوکیشن شهر…

    همه‌ش با هدایت خدا بود، از همون روزی که بهم گفت وسایل کهنه، مندرس و شکسته رو از خونه‌ت بده بیرون.

    اون موقع نمی‌دونستم چه انرژی بزرگی رو آزاد می‌کنه، اما امروز دارم نتیجه‌شو می‌بینم.

    خدایااا شکرت

    برای تک‌تک هدایت‌هات، برای نشونه‌هات، برای اینکه همیشه بهترین مسیر رو برام می‌چینی حتی وقتی خودم نمی‌دونم کجا دارم می‌رم.

    تویی خالق تمام این هماهنگی‌های زیبا

    خدایااااا باورم نمی‌شه… اما بیدارم…

    خدایااااا شکرت…

    این لحظه‌ها رو شاید هزار بار توی ذهنم تصور کرده بودم، اما حالا که توی واقعیت هستم، قلبم فقط خدایاا اسم تورو صدا می‌زنه.

    از یه خونه‌ی ساده و قدیمی دوخواب 87 متری، از یه محله‌ی متوسط اومدم به خونه‌ای که بوی نویی می‌ده…

    صفر، کلید اول، تاپ لوکیشن، 154 متر نور و آرامش، سه خواب، یه خواب مستر، پر از سکوت.

    آسانسوری که راه رو برام هموار می‌کنه، کابینت‌های های‌گلاس براق که برقش انگار انعکاس لطف توئه…

    مبل‌های نو، سرویس خواب تازه، فرش‌های نویی که با عشق انتخابشون کردم…

    هر گوشه از این خونه، یه آیه‌ست از قدرت تو.

    به هر طرف که نگاه می‌کنم، فقط تویی. فقط حضور تو، فقط هدایت تووو، فقط لطف بی‌پایان تو.

    و اما آشپزخونه‌ام…

    اون سینک دوقلو و بزرگ که با هر قطره‌ی آب، انگار از مهربونی‌ت جاری می‌شه…

    هود لمسی که هر بار روشنش می‌کنم، حس می‌کنم دارم با انگشت، معجزه لمس می‌کنم.

    گاز صفحه‌ای ظریف، فر توکار، شیرآلات نو و شفاف… همه‌شون یه پیام دارن:

    تو لایق بهترین‌ها بودی نجمه، و من خدای تو فراموشت نکردم.

    این آشپزخونه فقط یه فضا نیست، یه مهر تأییده از طرف تو بر تمام صبر و توکل‌هام.

    من با دست خالی شروع کردم، ولی با دل پر از توکل و شکرگزاری…

    و تو جواب دادی، با معجزه‌هات، با نشونه‌هات، با باز کردن درهایی که حتی فکرش رو هم نمی‌کردم.

    استاد این خونه فقط یه سقف نیست، یه پناهگاهه که با عشق و ایمان ساخته شده.

    این خونه جوابِ شکرگزاری‌های روزانمه، نتیجه‌ی اون روزاییه که با ایمان گفتم:

    خدایا، می‌دونم که بلدی… تو درستش می‌کنی. نمی‌دونم چطوری، اما بهت ایمان دارم که منو به خواسته‌م می‌رسونی.

    امروز رسیدم…

    اما می‌دونم که این فقط یه ایستگاهه.

    هنوز هم با توکل، هنوز هم با شکر، مسیرم ادامه داره.

    خدایاا تو بهم یاد دادی که وقتی امید هست، وقتی تویی، هیچ‌چیز محال نیست.

    خدایا، ازت ممنونم…

    برای هدایتت، برای لطف بی‌پایانت، برای اینکه نشون دادی همیشه کنارمی، حتی وقتی نمی‌دیدمت.

    من دیدم، باور کردم، حرکت کردم… و رسیدم.

    و باز هم با عشق ادامه می‌دم…

    خدایااا شکرت بابت آجر به آجر این خونه‌ی قشنگ توحیدی.

    عاشقانه، با تک‌تک سلول‌های بدنم می‌پرستمت.

    هرچی در اختیارمه، همه از فضل توئه

    به امید اجابت آرزوی همه‌ی شما عزیزان

    و سپاس فرااااوان از استاد عشق، استاد ابراهیم نشانم که منو با این مسیر و جاده آسفالت خوشبختی آشنا کرد . در پناه الله شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    سیده سعیده موسوی گفته:
    مدت عضویت: 771 روز

    به نام خدای قادر مطلق

    سلام دوستان عزیزم

    استاد جان من از دیروز به یه تضادی در کارم برخورد کردم

    می‌دونم برام پر از خیر برکته

    به قول شما تضاد ها اومدن تا ما رو رشد بدن.

    الخیر فی ما وقعه

    راستش دیروز و خیلی سخت اما با کنترل ذهن به شب رسوندم

    به همسرم گفتم خدا پاداش کنترل ذهمنم رو به زودی میده

    اینو مطمئنم

    شب که رفتم فایتو با اومدن مشتریای عالی حالم خیلی بهتر شد

    خدایا شکرت این اولین پاداش

    اما پاداش بعدی که فکری اساسی درباره اون تضاد کردم و یه تغییر اساسی

    که همون فکرش به من آرامش داد

    مطمئنم درست میشه

    به گذشته که نگاه می کنم

    من همیشه در حال تغییر بودم

    البته یه وقت هم بعد از به گوش مالی کوچک

    و

    هر وقت به موقع تغییر کردم چقدر به نفع من شده

    حالا در هر موقعیت به فکر تغییر هستم

    هر چند کوچک

    به خودم میگم چطور از این هم بهتر

    چطور از این هم آسون تر

    و

    اینو مدیون آموزه‌های شما هستم

    راستی امروز یه مطلبی درباره خدا خوندم

    به دلم خیلی نشست

    خواستم اینجا بگم

    خدا کجاست ؟

    اگر بگویم در ذهن است،

    او رابه اندیشه ای محدود کرده ام

    اگر بگویم در قلب است،

    او را به احساس محصور کرده‌ام.

    او در حضور است.

    همانطور که اقیانوس در هر قطره آب حاضر است ،

    اما هیچ قطره‌ای ، تمام اقیانوس نیست.

    ذهن سعی می کنند او را با اندیشه بشناسد

    و در قالب مفاهیم زندانی کند.

    قلب حاضر است او را با شهود حس کند و

    با عشق ، با او یکی شود .

    پس خدا نه در ذهن است نه در قلب

    او بستر حقیقی است که ذهن و قلب تو در آن شناورند.

    وقتی ذهن ساکت می شود و قلب باز ،

    تو

    حضور او را در هر دو و فراتر از هر دو تجربه می کنی.

    در پناه نور و عشق خدا باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    محمد نادری گفته:
    مدت عضویت: 555 روز

    سلام استاد عزیزم

    سلام به همه دوستان سایت عباسمنش دات کام

    چقدر خوشحالم که بعداز مدتها باز صدای رزای عزیز رو گوش دادم

    یادمه بار اول هم وقتی گوش میکردم از میزان ایمانی که این دختر داره چشمام پر شد از اشک .

    چقدر قوانین خداوند خودش رو عالی نشون میده

    وقتی با ایمان حرکت میکنیم مسلماً خداوند مسیر رو برامون هموار میکنه

    زمانی که سهم خودمان را به درستی انجام میدیم و با ایمان پیش میریم

    خداوند خودش همه کاراهمونو انجام میده

    واقعا لذت بردم از این همه عشقو ایمان و توحیدو تعهد

    ممنونم از رزای عزیز که انقدر صادقانه در باره شرایطش صحبت کرد

    ممنونم از استاد عباس منش بزرگوار که دستی از دستهای خداوند شدند تا ما به خواسته هامون برسیم

    ممنونم از همه دوستای سایت آگاهی بخش عباس منش

    ممنونم از خدای مهربان که منو در مدار این آگاهی ها قرار داد

    در پناه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    محدثه ستوده گفته:
    مدت عضویت: 678 روز

    سلام به استاد محبوبم و مریم جانم و دوستای عزیزم

    برای اولین باره که میخوام کامنت بزارم در واقع یه ردپا از خودم به جا بزارم

    خیلی یهویی هدایت شدم به این فایل، در حال گوش دادن به موزیک شیش و هشت بودم که بعدش این فایل پلی شد و داستان بغض، گریه و تحسین کردنم هم شروع شد…

    با این فایل کلی گریه کردم و عاشق خدای مهربون و گوگولیم شدم که انقدر قشنگ هوای بنده‌های با ایمانش‌رو داره و کلی رزا جان رو تحسین کردم که با تسلیم بودن در برابر خدای منان بهترینا براش اتفاق افتاده و بهتر و بیشتر هم خواهد افتاد؛ تو برام یکی دیگه از الگو‌های رزای عزیزم

    یاد یه قسمتی از مناجات شعبانیه افتادم که میگه:

    اِلهی اِنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِکَ غَیرُ مَجهُول، وَ مَنْ لاذَبِکَ غَیرُ مَخذُولٍ، وَ مَنْ اَقْبَلْتَ عَلَیْهِ غَیْرُ مَمْلُوکٍ، اِلهی اِنَّ مَنِ انْتَهَجَ بِکَ لَمُسْتَنیرٌ، وَ اِنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِکَ لَمُسْتَجیرٌ، …

    ای خدا آنکه به تو معروف شد هرگز مجهول و بی نام نشود و هر که به تو پناه آورد هرگز خوار نگردد و هر که تو به او توجه کنی بنده دیگری نشود، ای خدا هر که به تو راه یافت روشن شد و هر که به تو پناه برد پناه یافت…

    پس برای هزارمین بار به این مسیر ایمان اوردم و خداروشکر که منو تو این مسیر قرار داده و قربونش برم هر وقت میبینه دارم از مسیر درستم کج میشم هدایتم میکنه، خدایا بی نهایت عاشقتم،عاشق اینم که تورو دارم️

    قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟

    جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزش‌های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟

    من یه ادم استرسی و ترسو و نگران بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم و چه راهی‌رو در پیش بگیرم و جرقه زندگیم اونجای اتفاق افتاد که از طریق اموزشی که داشتم میدیدم یکی از جلساتش درباره انرژی مثبت و منفی و قانون جذب بود و شمارو معرفی کردند که من اون زمان دقتی نکردم و رد شدم یعنی تو مدارش نبودم و هر چه جلوتر رفتم چیزی عایدم نشد نه از لحاظ احساسم و نه از لحاظ مالی…

    و برای بار دوم تصمیم گرفتم تو اینترنت سرچ کنم و بیشتر بدونم به خاطر این که دوست داشتم ارامش داشته باشم دوست داشتم از زندگیم لذت ببرم و شاد باشم و همین باعث شد با سایت اشنا باشم و ثبت نام کنم و فایل‌های رایگان ‌رو شروع کنم و کتاب #چگونه فکر خدا را بخوانیم‌رو تهیه کردم

    من شکرگذاریم رو دقیقا مثل رزا از سیب داخل یخچال و گل‌های تو حیاط، اکسیژن، اب و برق شروع کردم و به ارامشی رسیدم که حتی نمیدونم محدثه قبل با اون حجم از استرس و نگرانی کجاست

    استرسم در حدی بود که هر کس منو میدید میگفت چی شده چرا استرس داری و…

    درسته از لحاظ مالی به جایگاهی که باید نرسیدم ولی مطمئنم خدای منانم برنامه‌های قشنگی داره…

    اولین اقدام کوچک اما عملی‌ات چه بود؟

    فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستاره‌ی قطبی، اقدام الهام‌گرفته، و…)، با مثال مشخص.

    دفتر شکرگزاری روزانه و دفتر باورها،اهرم رنج و لذت

    به عنوان مثال من برای یک موضوعی خیلی ناراحت بودم ولی دفتر شکرگزاریم‌رو برداشتم و رفتم تو حیاط روی یک سنگ نشستم و شروع کردم به نوشتن محیطی که توش بودم‌رو نگاه میکردم و مینوشتم و بعدش قران خوندم و کم کم حالم خوب شد،

    یا وقتی که مادر دوستم فوت کرد من دوست داشتم که برم و بهش تسلیت بگم یعنی حسم بهم میگفت اینکارو انجام بدم و صبحش شروع کردم به شکرگزاری و وقتی رفتیم اونجا من ادرسو اشتباه زده بودم و یک روستای دیگه رفتیم و اقای که اونجا بود راهنمایمون کرد و این اقا یک انسان فوق‌العاده با ایمان بودن و من از خدای منانم تشکر کردم که باهاشون اشنا شدم و خیلی جالبه که چون مسجدشون تو روستا بود خیلی محیط قشنگی داشت و من در طول یکی دو ساعتی که اونجا بودم حالم بد نشد و همه این‌ها نشون دهنده این بود که خدای عزیزم مراقبمه نمیزاره حالم بد بشه..

    بیشتر وقت‌ها از طریق کامنت‌های دوستان خیلی بهم کمک میشه و من همیشه تک به تک کامنت‌هارو میخونم و ازشون نکته برداری میکنم.

    فکر نمیکردم کامنتم انقد طولانی بشه نمیدونم جواب همه سوالارو دادم یا نه و در کل خوشحالم که در این مورد اقدامی انجام دادم

    از خداجونم ممنونم که در نوشتن این کامنت کمکم کرد

    از همه دوستانم که کامنتمو میخونن یا رد میکنن ممنونم

    خدایا عاشقتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  9. -
    مسعود محمدیان گفته:
    مدت عضویت: 1895 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به استاد عزیزم بابت حضورت و این هدایت ها و ایده ها در نهایت خلاقیت و ابتکار در ساخت و ایجاد فایل های متنوع در تمام ابعاد زندگی

    من کلاپ هاس ندارم و این فایل ها فقط از سایت استاد پیگیر هستم امروز هم به محض دیدنش دانلود کردم

    چقدر حس خوبی داشتم از همون ابتدا که رزا خانوم عزیز شروع به صحبت کردن و چقدر صادقانه و با عزت نفس تمام با جزئیات شروع کردین و چقدر باور پذیر بود انگار که داشتین یه سناریو مستند از زندگی مقدسی که سپری کردین برای هدایت من و دیگر دوستان بازگو میکردین

    چقدر خوب شد که نوبت شما شد و ما این سعادت رو داشتیم که این صحبت های فوق العاده و انگیزشی رو با جان و دل بشنویم من که چنبار گوش کردم و هردفعه مشتاق تر کلمه به کلمه رو با دقت تمام و با اشک شوق با اشک از سر اشتیاق گوش دادم

    اونجا که می‌گفتین میخواستین با تک تک سلو ل هام میخواستم زندگیم رو تغییر بدم چقد دوست داشتم چقدر حسش خوووب بود

    اونجا که سپاسگزار بودین در حالی که چیز زیادی برای شکرگزاری نداشتین ولی به کوچکترین چیز های زندگی نگاه مثبت داشتین و سعی میکردین حستون رو خوب نگه دارند از سقفی که مال خودتون نبود پتویی که شاید دلخواهتون نبود و اندک خوراکی که تو یخچال داشتین این بالاترین هست و ماهم مثل استاد لذت بردیم از این سخنان صادقانه و پاک الهی که حس میکردین که توسط یه نیروی متافیزیکی و مقدس همراهی میشدین و بهتون قوت قلب میدادن

    چقدر زیبا از هیچ تونستی قدم برداری ، خواستی که حرکت کنی از اونجایی که باید روند تکاملی خودت رو از صفر شروع میکردی

    کافی بود که از اونجا شروع کنی تا جهان قدر تورو بدونه و تورو درمسیری قرار بده که شایسته شروع کنی و این عمل بی چون و چرا و پذیرفتن هدایت الله

    چقدر زیبا تونستی از پس زشتی های ظاهری زیبایی بیرون بکشی در حالی که دلخواهت نبود و باوری ساختی که بتونی در شرایط ناخواسته حست رو خوب نگه داری

    جهان نمیتونست در برابر این عزم جزم تو مقاومت کنه و چاره ای جز هدایت تو به خوشبختی نداشت دل هارو نرم میکنه شرایط رو فراهم میکنه اونی که بهت جواب منفی داده تورو یادش میاره که دوباره بهت زنگ بزنه و بگه بهت نیاز داریم و اونجا که رئیس خوابگاه رو که دستی از طرف خداست به یاری تو می‌فرسته و آفرین که خدا رو از ته دلت شکر کردی

    رزا جان چقدر چیزای خوب یادمون دادی چقدر توکل پذیرفتن و هدایت رو زیبا برامون به تصویر کشیدی چقدر زیبا تکامل رو برامون خط به خط توضیح دادی

    همین که تکاملت رو طی میکردی عزت نفست پادرمیانی می‌کرد و تورو شایسته پله بالاتر می‌کرد و تو به خوبی از پسش برمیومدی و بر ترست غلبه میکردی

    چقدر زیبا به زبان انگلیسی احساستو بیان کردی شاید به قول خودتون زبان رو با لحجه حرف بزنید ولی ایمان دارم با هرزبانی که حرف بزنید میتونید جهان رو به تسخیر خودتون دربیارید

    چه شاگرد خوبی هستی برای استاد جانان چقدر لذت برد استاد از داشتن شما ، قشنگ میتونم حس کنم استاد عباس منش چقدر به خودش احسنت گفت و چقدر ذوق کرد از این شاگرد اول کلاس و چقدر خدارو سپاسگزاری کردند

    رزا خانوم عزیز

    شما فوق العاده هستی براتون آرزوی بهترین هارو دارم و از ته قلب براتون آرزوی خوشبختی دارم خیلی خیلی خیلی از حرفاتون لذت بردم زبانم قاهره از گفتن احساسم فقط میتونم بگم خیلی خوشحالم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    مریم گفته:
    مدت عضویت: 2638 روز

    سلام استاد عزیزم، مریم جانم، و همه ی دوستای قشنگم

    کامنتم رو اشتباهی روی فایل دیگری نوشتم چون چندتا پنجره باز بود، ولی استاد جانم توی جلسه ی دوم عزت نفس یادم دادین خودمو بخاطر اشتباهاتم سرزنش نکنم؛ منم بیخیال نشدمو گفتم روی فایل اصلی بزارم که بعدا ردپامو گمش نکنم:

    چقدر به شنیدن این فایل نیاز داشتم، و چقدر خدای سریع الاجابم دقیق منو هدایت کرد

    از رزای عزیز بابت شرح زیبایی که از زندگیش گفت سپاسگزارم

    استاد از اینکه از توحید میگین خیلی خیلییی سپاسگزارم

    فکر کنم پاشنه آشیل همه هست و همش باید یادآروی کنیم

    استاد جانم از وقتی یادم میاد از بچگی، مادر و مادربزرگم بهم میگفتن: درس خوبه کار خوبه شغل خوب داشتن خوبه ولی شوهر خوب از همه چی مهم تره! هرموقع از آرزوهام میگفتم که میخوام برم فلان جا، میخوام دنیا رو بگردم، میخوام فلان چیز بشم، حتی وقتی میگفتم میخوام پولدار بشم، بهم میگفتن ایشالا خدا یه شوهر خوب بهت بده، همه اینا باهم میاد، با اون برو کل دنیا رو بگرد. شوهر کن، بعدش هرکاری میخوای بکنی بکن. حتی وقتی میخواستن دعا کنن، میگفتن هیچ دعایی بهتر از سفید بختی نیست، ایشالا سفید بخت بشی مادر، به زودی های زود!!!

    نیتشون پاک بود بندگان خدا، از روی مهربونی و خوش قلبی میگفتن، ولی حواسشون نبود چه برنامه ی مخربی دارن روی ذهن من نصب میکنن…وابستگی!

    استاد من زندگی کردنمو، تفریح کردنمو، خوشی کردن، پیشرفت کردنمو، همه و همه رو باید وابسته به شریک عاطفیم میدونستم، همه ی خوشیامو متوقف میکردم تا زمانی که ازدواج کنم، و اونم شانسی بود دیگه، اگه شوهره خوب بود من خوشبخت میشدم. اگه بد بود دیگه زندگیم میسوخت…اگه اون با من خوب رفتار میکرد من خوشحال بودم، اگه یه موقعی حالش گرفته بود من دیگه باید زندگیم جهنم میشد

    اون باید برای من همه کس میشد، دوست، عامل خوشی، تفریح…

    چون بعد از ازدواجم دوست تعطیل، زندگی تعطیل، پیشرفت و هدف و انگیزه و رویا تعطیل میشد و زندگیت میشد طرف، اگه این خوشیارو میخواستی باید یه سوپرمن پیدا کنی!!! کسی که بیاد به قول رزا جان زندگی تورو متحول کنه، چون خودت نمیتونی تنهایی اینکارارو بکنی، یا اجازه نداری، یا جامعه بده، یا چه معنی میده یا…

    در کل اختیار حالت دست یه عامل خارجی بود و این حال منو به شدتتتت بد میکرد.

    بطوریکه الان که به سنی رسیدم که خانواده منو به سمت ازدواج سوق میدن، تصمیم جدی گرفتم همه ی اینارو برای خودم حل کنم

    و واقعااا خیلییی فکر کردم تا تونستم این شرک خفی رو بعد از ماه ها و حتی سالها درون خودم ریشه یابی کنم، تا بتونم جلوی آبشخورشو بگیرم

    شرکی که منو از لذت های زندگیم دور کرده بود، خوشی های منو پاز کرده بود تا یه روزی یه کسی بیاد برای من پلیش کنه و بعد تااازه زندگی سلام!!!

    که با توجه به قانون خیال واهی!!!

    استاد من از بچگی خودمو میدیدم که مهاجرت میکنم و آزادام، سبک بالم، میتونم رها و شاد زندگی کنم، و الان خداروشکر میکنم، امسال خیلی خیلی به آزادی عمل رسیدم و انشاالله مهاجرت هم در راهه، ولی این زنجیره انگار به پای من بسته بود که باید به روش درست بازش کنم

    این مدت برگشتم به دوره ی عزت نفس و خواستم با تعهد بیشتر روش کار کنم، چون نتایج سری اول فوق العاااده بود…

    هرکاری کردم نتونستم از فایل دوم برم فایل بعدی، استاد شاید من صدهااااا بااار به این جلسه گوش کردم دیگه همه ی دیالوگاشو حفظم، ولی هربار آگاهی های جدید تر و پخته تری به من میده…خداروشکر میکنم.

    میخوام یه مثال از توحید بگم و تاثیری که روی زندگی مادرم داشته:

    همونطور که پیش زمینه دادم مادربزرگ من بخاطر شرایطی که توش بزرگ شده بودن فکر میکردن ازدواج همه چیزه و هیچی برای یک خانوم واجب تر از شوهر نیست

    مادر من خانوم تحصیل کرده ایه در یکی از بهترین رشته های روز، بسیار خوش برخورد و زیبا و هنرمند…ولی به علت همین برنامه ی مخرب، موقع مجردیش هیچ استقلالی رو تجربه نکرده، هیچ خوشی، جوونی و هدفی که براش تلاش کنه برای خودش تعریف نکرده، و کلید قفل همه چیز رو در داشتن یک ازدواج موفق میدیدن

    بعد از خواستگاران زیاد، بلاخره با پدرم که ایشونم در زمان خوشون همه چیز تموم بودن با بلند پروازی های خودشون ازدواج میکنن و همه چیز عالی بوده

    ولی امان از قانون که استثنا نداره

    مادر من مایه ی تمام خوشی های زندگیشون رو پدرم میدونستن، و وقتی پدر من نخاعشون آسیب میبینه دیگه انگار همه ی اون آرزو ها و هدف ها هم چال میشن

    زندگی مادرم وقف میشه، اون همه هنر و استعداد و آرزو و انگیزه خاک میخورن،

    و الان سالها میگذره، مادرم فرصت تجربه ی بسیاری از خوشی های روزگار رو از خودش صلب کرد..حتی با اینکه پدرم خیلی بهشون اصرار میکردن و تشویق میکردن ولی فایده ای نداشت، باوره که زندگی رو میسازه

    باوره که تورو به جای خوب، شرایط خوب، اتفاقات خوب هدایت میکنه

    اگر ذهن مشکل داشته باشه هیچ عامل بیرنی نمیتونه تورو نجات بده

    و اگه ذهن سازنده باشه هیچ عامل بیرونی نمیتونه جلوی تورو بگیره

    مادر من الان خودشون رو قربانی سرنوشت میدونن و حتی گاهی پدرم! همه ی خوشی ها و ناراحتی هاشوون حول محور شریک عاطفیه، و استاد شما یادم دادین این شرکه، و جواب شرک هم جز این نیست…با اینکه مادر خودمن ولی قانون قانونه و من فقط میتونم اینو همش به خودم یادآوری کنم و روی خودم کار کنم

    من خیلی خوشبختم که در سن کم وقبل از اینکه توی سیکل ناماسب مادر و مادربزرگم بیفتم هدایت شدم

    به اینکه خودم خالق لحظه به لحظه ی خوشی هام هستم، خودم باید بسازم برای خودم اون بهشتی که میخوام رو، چون هیچکس به اندازه ی خودم نمیدونه که چی میخوام، و هیچکس به اندازه ی من و خدای من نیرو نداره که منو خوشحال کنه، برام بهشت بسازه، لذت بسازه، زندگی دلخواهمو بسازه.

    خوشحالم که برام واضح شده که من باید در مسیر لذت بردن از زندگیم قرار بگیرم، و آدم های مناسبی که در این مسیر هستن به من برخورد میکنن و ما در کمال توحید از هم مسیر بودن باهم لذت میبریم، لذت های مشترک داریم، شباهت داریم، هماهنگی داریم و همه ی اینا طبیعیه نیازی به هیچ تلاشی نداره

    دیگه اون مثال معروف مادربزرگ که میگفتن شوهر مثل گنجشک میمونه، یه لحظه غفلت کنی میپره! اگه سفت بگیریش میمیره نیست

    دیگه از اون عذاب روحی ناشی از وابستگی خبری نیست،

    اون ترس از اینکه اگه طرف رفت زندگیم تمومه، یا حالا چیکار کنم که رابطه رو حفظ کنم وجود نداره

    چون تو چه طرف باشه چه نباشه، داری در مسیر درستی که بهت لذت میده حرکت میکنی، خودت با توکل به رب داری این مسیر رو میری به هیچی وصل نیستی که اگر ایستاد یا راهش کج شد حالت بد بشه.

    خدای من شکرت

    به قول استاد یه شبه نمیشه کامل باورهارو تغییر داد، اما باید تغییرات کوچیکو دید و بابتشون خوشحال بود

    و من خوشحالم، و من سپاسگزارم

    همین که حالا حداقل میدونم علت تضاد های روحی من چیه خدارو هزاران مرتبه شکر

    همین که قبل از اینکه حال بد من روی زندگیم تاثیر بزاره جلوشو گرفتم و برای حلش اقدام کردم خداروشکر

    خداجونم

    میدونم تغییر در این مسیر ممکنه اولش خیلی خیلی سخت باشه، نجواها هستن، عادت به شیوه ی فکر کردن قبلی، و سبک زندگی قبلی هست

    اما خداجون من از تو میخوام که این راه رو برای من سهل و هموار کنی

    خدای بزرگم ازت میخوام قلبم رو به مسیر درست هدایت کنی و دلم رو به این راه مطمئن کنی

    کمکم کن و همواره هدایتم کن تا به بهترین وجه این آگاهی هارو عملی کنم

    چون من به تنهایی ضعیفم، من قدرتی ندارم، من راه رو نمیدونم، هدایتم کن که اگه تو هدایتم نکنی از شقاوتمندانم

    استاد عزیزم، از شما سپاسگزارم که توحید رو برای من واضح کردین و من چقددددر الان خوشبختم، چقدر احساس میکنم بهبود و شفا یافتم.

    استاد جانم مرسییییی ازتون..خدای بزرگم شکرت که هدایتم میکنی و راهو نشونم میدی.

    برای همگی آرزوی سعادت، عشق و آرامش و ثروت و شادی از ته دل دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای: