این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-15 08:26:532025-10-30 23:17:10تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
فایلی که منو به معنی واقعی حرکت داد فایل چهارم از دوره ی عزت نفس بود…
این فایل در واقع سکوی پرتاب منه، که باعث شد من به یکی از بزرگترین ترسهام غلبه کنم. با کنترل ذهن و توکل بخدا و گوش نکردن به نجواهای شیطان که هر لحظه تو گوشم میپیچید.
و از خدا میخام که همینطور متعهدانه روی یکی دیگه از ترسام پا بزارم که تغییر شغلم هست…
کارهایی هم که من موقعی که حالم بده انجام میدم،همین چرخیدن تو سایت و فایل گوش دادن و حرف زدن با خودم وخداست.و به خودم میگم عزیزم خداوند مثل مادرت نیست که دل بسوزونه برات. خداوند یک سیستمه.مهم نیست که چقدر دلیل محکمه پسند داری واسه اینکه تو حال بد بمونی، مهم اینه که احساس بد=اتفاق بد…
و تو هیچ چاره ای نداری جز اینکه حالت روخوب نگهداری و ذهنتو کنترل کنی .خودت مسیول زندگیت هستی .اگه صد سال هم صبر کنی هیچ کس نمیاد تو رو ازین اوضاع نجات بده.فقط خودت وخدا هستی و لاغیر.
البته با وجود اینکه همه ی اینها رومیدونم ، ولی باز هم یوقتایی نمیتونم حالمو خوب کنم . واین بخاطر باورهای توحیدی بسیار ضعیفم هست.و سعی میکنم تو زندگی روزمره ام باورهای توحیدی درست رو بگنجونم .و میدونم که این مسیر طولانیه برام،چون باورهای توحیدی من بسیار ضعیفه.البته نا امید نمیشم و ادامه میدم
استاد واقعا ازتون سپاس گزارم که انقد زیبا و انقد ساده مسیر هدایت رو بهمون نشون میدی و خدا رو شکر میکنم که تو مسیری قرار گرفتم که هرروز دیدم به این جهان و نعمتهای خداوند زیباتر میشه
چقدر این فایل زیبا و تاثیر گذار بود واقعا کیف کردم
وقتی به خداوند اعتماد کنی و بتونی به ترسهایی که زاییدهی ذهن منطقی هستن غلبه کنی و خودتو تو دستای خداوند رها کنی میبینی همه چیز فوقالعاده پیش میره میبینی خداوند بجز زیبایی چیزی نشونت نمیده
مثل پرنده ای که واسه اولین بار میخواد پرواز کنه باید از ارتفاع بپره ذهن منطقی بهش میگه اگه نتونی میمیری ولی خداوند بهش میگه بپر و از هیچ چیز نترس اون پرنده وقتی اعتماد میکنه و به ترساش غلبه میکنه تازه زندگی جدیدش شروع میشه از زاویه ای دنیارو میبینه که تاحالا ندیده و تجربه نکرده
این پتانسیل تو وجود همهی آدما هست فقط اونایی حق استفاده دارن که بتونن به خداوند اعتماد کنن و خودشونو تو دستای خداوند رها کنن
استادعزیز واقعا ازتون سپاس گزارم و با تک تک سلولهام دوستتون دارم
چقدر عالی که یکی دیگر از فایل های گفتگوی استاد با دوستان را در حال شنیدن هستم
باورهای خوب
الگوهای خوب
نمونه های موفق
همه اینها را می توان بصورت چراغی برای هدایت راه خودم بکار بگیرم و از آن برای رسیدن به موفقیت خودم کمک بگیرم
اولین درسی که یاد گرفتم و واقعا برایم عالی و مهم بود این است که روی باورهای توحیدی خودم بسیار کار کنم
همیشه خداوند را کنار خودم ببینم و از او کمک بگیرم
همیشه از او هدایت بخواهم و از او کمک بگیرم و از دستهای هدایتگر او همیشه کمک بخواهم و خدای مهربان هم من را در این راه براحتی کمک خواهد کرد
نکته زیبای دیگر برایم این بود که هرگز روی خودم غره نشوم و همیشه بدانم که یک نیروی برتر و قوی تر در این جهان وجود دارد
توحید
بدانم که هیچ عامل بیرونی وجود ندارد و توکل بر خدای خودم کنم و در ذهن خودم قدرت را به خدای خودم بدهم و از او کمک بخواهم و از او کمک بگیرم
این علاقه و این حس و حال خوب که در صدا و صحبت های استاد وجود دارد همگی نشان از راهی است که در آن وجود دارم کاملا درست است و این مسیر همان مسیری است که من را به سرمنزل مقصود خواهد رساند
دقیقا این حال و هوا و این حس و حال را من هم داشتم و با همه وجود خودم از فایل های رایگان شروع کردم
چه باور خوبی اینجا یاد گرفتم
عیب ندارد که من ناراحت بشوم ولی عیب دارد که این ناراحتی را ادامه بدهم
یک درس عالی
یک نکته کلیدی
قدم به قدم جلو بروم
قدم به قدم کار کنم
هیچ عجله ای نداشته باشم
اگر یکبار اتفاق افتاده است باز اتفاق می افتد
همیشه او هوای من را دارد
با ترس های خودم روبرو بشوم و خودم را به دل ترس های خودم بیندازم
همه اینها کنار هم سبب می شود که خدای مهربان خودش برساند و او خودش همه مهره ها را کنار هم می چیند تا من برای خودم به بهترین شکل ممکن و به بهترین حال ممکن بتوانم به موفقیت دست پیدا کنم
خدا را شکر که استاد مهربان این فایل های عالی را تهیه می کنند تا برای من انگیزه و هدف و الگو باشد
و این فایل و صحبت های رزای عزیز که کلمه به کلمشو مزه مزه کردم و با تمام وجودم حس کردم ،خونه تنهام ،غذامو گرم کردم و نشستم سره سفره و داشتم میخوردم و گوش میدادم ،رزا گف که هیچی برا سپاس گزاری نمیدیدم و شروع کردم از سیب توی یخچال از پتوی روی تخت از سقف بالا سرم سپاس گزاری کنم ،خدااااااااااا تو چقدر نزدیکی ،اونجا که رزا گفت کم کم حس کردم یه وجودی کنارمه اشکام ریخت و سره سفره مکث کردم و گوش دادم فقط ، چه آرامشی تو این جمله هست که خدایا من نمیدونم تو میدونی ، خدایا من عاجزم من ناتوانم تو توانایی تو منو ببر ،تو به من بگو ، خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتری تو وجودمو سرشار و غنی کن و جای تمام نداشته هام بنشین تا داراترین و ثروتمندترین آدم دنیا باشم ، آنکس که تو را ندارد چه دارد؟؟؟؟و آنکس که تورا دارد چه ندارد؟؟؟؟؟ خدااااایااااااا پناهم باش ،خدای رزا منم تو ببر مثل رزا مثل استاد مثل همه اونایی که هیچ ایده ای برای خواسته های بزرگشون نداشتن اما رسوندیشون و دارن تو رویاهاشون زندگی میکنن ،خدایا با قلبی سرشار از آرامشی که به من عطا کردی و با احساس سپاس گزاری فراوان و با اشکهایی که داره میریزه دارم مینویسم و ازت راضیم همه جوره و از این به بعدم من نمیدونم واقعا ،خدایا من واقعا نمیدونم تو منو ببر لطفاً ،خدایا لطفاً منو تو مسیر درک توحید و اجرای توحید در لحظه به لحظه ی زندگیم حرکت بده و موحدترم گردان ،خدایا کمکم کن تا به غیر از تو نبینم در تمام لحظه هام ، خدایا من به عینه دیدم که هر موقع رها بودم و سپردم به تو و توحیدی عمل کردم همه چیز اونطور که میخواستم و حتی بهتر از اون اتفاق افتاده ،پس خدایا به من توانایی کنترل ذهن بده ،تا همواره جلوی نجواهای ذهنم و بگیرم و در هر لحظه به یاده تو باشم که تنها و تنها یاده تو آرام بخش دل من است ،ای خدای مهربان من لطفاً لحظه ای مرا به حال خود وا مگذار ، خدای مهربانم من تو هدایت کن به باورهایی که باید ساخته بشه ،به موانعی که باید از ذهنم برداشته بشه برای تجربه ی خواسته هام ،خدایا من تسلیمم کمک کن تا بیشتر و بیشتر تسلیم باشم ، خدایا من فقط تو رو دارم و تو برای من کافی هستی ،اگر ابراهیم و به اون مقام رسوندی ،میتونی منم در اون مسیر حرکت بدی و برسونی پس کمکم کن به مانند ابراهیم اسماعیل هایم را قربانی کنم و به مانند ابراهیم به تو بنگرم به مانند ابراهیم تورا اجاااابت کنم من به درگاه تو سلاحی جز دعا ندارم ، پس از خطاها و اشتباهاتم درگذر و منو پاک تر و خالص ترم گردان از ناخالصی ها
که تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم و سربه سجده برای تو میگذارم که سجده بهترین تجلی بندگیست .
من عاشق این خداییام که هر لحظه داره مسیر رو برام روشنتر میکنه.
استاد جانم، همین امروز که این فایلِ بینظیر رو گوش دادم، همهچی برام مثل روز روشن شد. تازه فهمیدم چرا توی این مدت، قدمبهقدم این مسیر پیش روم باز میشد.
یه ماه پیش، وقتی شروع کردم به کار روی آموزهها، از ته دل ایمان داشتم که جایی که هستم، همونجای درستیه.
ولی ذهنم هی میاومد و نشخوار میکرد که «شاید اشتباه میکنی، شاید مسیرت غلطه…» تا اینکه امروز، با شنیدن این فایل، دلم آروم شد.
خدا از زبونش گفت: «فاطمهجانم، تو در مسیر درستی هستی، فقط ادامه بده.»
اون روزا هدایت شدم به گفتوگوی آرزو جان با دوستان، و از دل اون فهمیدم که من همیشه خوب پیش میرفتم، ولی چون میخواستم از همون اول، از پلهی اول برم سراغ رئیس شدن، مسیر تکامل رو طی نمیکردم، و همین باعث میشد کارام پیش نره.
من عاشق آشپزی و کیکپزیم.
چند ساله برادرم که استرالیاس میگه «تو باید بیای اینجا، تو قنادی کار کنی.»
منم هی منتظر بودم اون شرایط فراهم بشه، تا اینکه یه الهام قشنگ گرفتم:
«از همینجا شروع کن، باید تکاملت رو طی کنی.»
رفتم و یه کلاس کیکپزی ثبتنام کردم.
اما بعد از چند جلسه فهمیدم نه، من باید برم تو دل کار، باید برم قنادی.
بدون هیچ شناختی رفتم سراغ قنادیها.
اولین قنادی قبولم کرد، ولی دو روز بعد گفتن نمیتونیم باهات کار کنیم، چون کاربلد نیستی.
همه میگفتن باید سالها پادویی کنی تا به کیکپزی برسی، ولی چون خانوم بودم، خیلیجاها اصلاً اجازهی اون مرحله رو نمیدادن.
با این حال، ناامید نشدم.
روز بعد رفتم یه قنادی دیگه، گفتن کار نداریم.
بازم گفتم: «خدایا، تو روزیرسان منی، تو میدونی من کجام باید باشم.»
و رفتم بعدی…
و بالاخره قنادی سوم گفت: «سه روز آزمایشی بیا.»
حقوقش بهتر بود، فضا هم آرومتر.
سه روز با عشق کار کردم، همهچیز رو با دقت انجام دادم، اما بعد از سه روز گفتن: «برو، یه هفته صبر کن، اگه زنگ نزدیم یعنی اوکی نبوده.»
یه لحظه دلم شکست، ولی نگذاشتم حالم پایین بیاد. پیاده تا خونه رفتم، با خدا حرف زدم و تکرار کردم:
«تنها روزیدهندهی من خداست. خودش میدونه من باید کجا باشم.»
سه روز بعد، درست وقتی حالم عالی بود، خدا یه نشونهی زیبا فرستاد — یه ماشین خوشگل، که حس کردم هدیهایه برای اعتمادم.
صبح بلند شدم و با توکل شروع کردم.
رفتم سراغ قنادیها، یکییکی، تا رسیدم به دهمین قنادی…
یه لحظه اون حس همیشگی ناامیدی اومد، ولی یه ندای قویتر گفت: «ادامه بده.»
رفتم تو سایت، الهام گرفتم از کامنتها، اولین کامنت اشکم رو درآورد. دوستمون نوشته بود:
«ادامه بده، خدا کنارته و هیچوقت ترکت نمیکنه.»
با همون حال رفتم قنادی بعدی، گفتن نیاز ندارن، اما یه حس قوی تو دلم گفت هنوز یهجا مونده. رفتم آخرین قنادی، تا پامو گذاشتم داخل، یه ندای آروم تو دلم گفت: «اینجاست…»
گفتم: «اگه خودش بخواد، میشه.»
اون روز گفتن تماس بگیر.
رفتم خونه، با حس خوب، نه نگران، نه منتظر.
بعد ازظهر زنگ زدم، گفتن: «فردا صبح بیا.»
جالبه که همون لحظه حس کردم باید با اعتمادبهنفس بگم: «قبلش میخوام شرایط رو بدونم.»
و گفتم.
اون شجاعت از خودم نبود، از خدا بود.
رفتم و گفتم: «من هیچ کاری بلد نیستم، ولی دلم میخواد یاد بگیرم.»
و اونها پذیرفتن.
از همون دقایق اول، فهمیدم چرا خدا منو به اینجا هدایت کرد.
الان نزدیک سه هفتهست که اونجام، و هر روز بیشتر متوجه میشم که حضور خدا تو این مسیر چقدر پررنگه.
فهمیدم چرا اون دو جای اول رو تجربه کردم، تا برسم به اینجا.
استاد جانم، من همیشه با مسئلهی «تکامل» مشکل داشتم، ولی از روزی که فهمیدم پاشنهی آشیل من همینه و باید باهاش روبهرو بشم، همهچی عوض شد.
کار برام آسونتر شد، آدمها مهربونتر شدن، مسیر نرمتر شد.
امروز کارفرما اومد و گفت:
«خانم کهوند، ما از کار شما خیلی راضیایم. کیکزن اصلی قراره بره، و شما قراره مدیر این بخش باشید.»
من فقط لبخند زدم و تو دلم گفتم:
«سپاس خدای مهربونی که وقتی پاشنههای آشیل رو میشناسی و تصمیم میگیری رشدش بدی، کل جهان دست به دست هم میده تا مسیرت رو آسونتر کنه.»
الان که به عقب نگاه میکنم، میبینم هر رد شدن، هر “نه”، یه “بله”ی بزرگتر از طرف خدا بوده.
هر دری که بسته شد، یه نشونه بود که منو نزدیکتر کنه به جایی که باید باشم.
حالا بعد از سه هفته، من فقط در مسیر کار نیستم، در مسیر تکامل خودمم.
دارم یاد میگیرم که وقتی به خدا تکیه میکنی، هیچ عجلهای نیست، هیچ اشتباهی نیست، هیچ تأخیری نیست.
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم
سلام به استاد شایسته ی عزیزم
سلام به دوستان الهی ام
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
اگه بخوام برگردم به هفت سال پیش که قانون رو به یاد نیورده بودم،خودم رو برگی در باد میدیدم،که شرایط،اتفاقات،آدم ها به هر طرفی که میخواستن،منو میکشوندن،دختری که درونش پر از حسادت،حسرت،آه،خشم بود برای اینکه بهش گفته بودن فقر خوبه،هر چقدر فقیرتر باشی اون دنیا خدا بیشتر بهت میده
بهش گفته بودن هر چقدر بیشتر عجز و ناله کنی،خدا بهتر تورو به آرزوهات میرسونه
بهش گفته بودن،فقر خوبه،زجر خوبه،سختی خوبه،خلاصه همون چیزهایی رو من هم باور کرده بودم که از گذشتگانم بهم رسیده بود،اما مابین همه ی این شنیده ها و دیده ها از بچگیم دنبال خدا بودم،مثلا از بچگی روزه میگرفتم،نماز میخوندم،چادر میزدم،سعی میکردم حجاب داشته باشم،همه ی اینها رو جسته گریخته انجام میدادم،تا اینکه وارد رابطه ایی شدم که به شدت وابسته شدم و هر چقدر بیشتر دعا میکردم،گریه میکردم و از خداوند میخواستم که این وصلت صورت بگیره،به همون نسبت این رابطه خرابتر و از خواسته م دورتر و دورتر میشدم،تا اینکه به بدترین شکل ممکن از اون رابطه طرد شدم،اما من آدمی هستم که هیچجوره بابت خواسته هام کوتاه نمیام و همیشه تموم تلاشمو میکنم اما نگو که اینبار داشتم تووی مسیر اشتباه دنبال رسیدن به خواسته م بودم،که با عزت نفس و اعتماد به نفس درب و داغون برگشتم تووی اتاقم و هر شب دست به دامان خدا که معجزه بشه و این رابطه برگرده و گریه و گریه تا نزدیکای صبح،مدتی هر شب به همین منوال گذشت اما به هیچکس نگفتم چنین مشکلی دارم فقط و فقط پناهگاهم خدا بود،تا اینکه یه شب انگار درونم بهم گفت مثه یعقوب نبی داری کور میشی،بسکه گریه میکنی،دست بردار،خدا میدونه همون لحظه بود که من دیگه هرگز برای اون رابطه گریه نکردم،اصلا یه حس امید،فقط همین یادم میاد که دیگه گریه نکردم،فردا صبح بود که خواهرم داشت با مادرم راجب یه شخصی صحبت میکرد،به نام امیر شریفی،من هیچی نگفتم و اسمشو تووی گوگل سرچ کردم که مسیر من از اونجا شروع شد،تکاملم طی شد و وارد سایت استاد شدم و همزمان شد با بازنشستگی پدرم،که دیگه خبری از پول جیبی نبودو من تصمیم گرفتم که کار کنم،قبلش جست و گریخته کار میکردم اما هر بار به دلایلی اخراج میشدم،اما تصمیم گرفتم که کار کنم چون از استاد شنیده بودم حتما ورودی مالی داشته باشم،همزمان روی خودم کار میکردم و دنبال کار بودم که تووی اپلیکیشن دیوار آگهی دیدم که نوشته حسابدار میخواد و ادرسشو دیدم که دقیقها پشت خونمون میشد و من تا به حال اون فروشگاه رو ندیده بودم تا اینکه اولین بار رفتم اونجا مصاحبه،شروع به کار من از اونجا شروع به صورت جدی و مداوم دی ماه سال 97 بود و مسیرها رو گذروندم که الان یک و نیم هست کسب و کار خودم رو دارم،حس کردم کسب و کارم استپ شده،روابطم در با و داغون چون احساسم بد بود مدام برای جسمم مشکل پیش میومد،اونقدری که من این پنج ماه دارو مصرف کردم و هنوزم ادامه داره که هیچ وقت تووی کل عمرم دارو مصرف نکرده بودم،فقط دنبال تغییر بودم،حسم میگفت برگردم دوره ی احساس لیاقت کار کنم بعد از کلی مقاومت شروعش کردم که جلسه تکمیلی 4 رسیدم،و همزمان شد با شروع پروژه که امروز سومین روزش هست
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
اینکه روابطم رو اونموقع قطع کردم و تمرکزم رو گذاشتم فقط روی خودم و
شروع من از دیدن سریال سفر به دور امریکا بود که استاد تووی کانال تلگرامشون میزاشتن،تمرکز برا زیبایی ها،سپاسگزاری
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
دیگه رسانه ها و شبکه های اجتماعی رو کنار گذاشتم،
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
چندین سال دفتر شکرگزاری روزانه دارم،همچنان روی اهرم رنج و لذت برای کارکردن روی قوانین کار میکنم
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
بارها پیش اومد که درگیر روزمرگی شدم و هر بار خودم رو با فایلهای استاد خودم بالا میکشوندم
به نام خدایی که بی نهایت بخشندست و صاحب فضل ومهربونیِ بی پایانه
سلامودرود به استادبزرگوارم
از ته دلم سپاسگزارتم استاد ارزشمندم که با حرفات، با فایلهات، با نورت، راه دلمو پیدا کردم…
تو شدی صدای خدا توی روزایی که من گم بودم، و مسیرم رو به آرامش برگردوندی.
و یه تشکر ویژه از رزای عزیز دارم
که با وجود همهی سختیهایی که اونطرف دنیا، توی انگلیس کشید، با شجاعت شروع کرد به تغییر دادن خودش و حالا با ایمان و صبرش، الهامبخش من و خیلیای دیگهست.
واماتجربهی من از مسیر تغییر و بیداری درونی
قبل از تغییر: جایی که گم شده بودم
قبل ازآگاه شدنم از قوانین بدون تغییرجهان از بیرون همهچیز خوب به نظر میرسید،ولی درونم پر از اضطراب، دلسردی و پراز تنش بود،تاوقتی اوضاع خوب بود من خوشحال بودم،و وقتی کسی مریض میشد،ازدنیا میرفت،یا باافکار وتوجهات خودم کسی توزندگیم دخالتهای بی مورد میکرد،من کاملا واکنش گرا بودم و بسیار عصبانی و پرخاشگر می شدم،درحدی که تاچندین روز نمیتونستم باهمسرم درست رفتارکنم
تو رابطهای بودم که عاشق همسرم بودم،اما صداهای بیرون، دخالتها، قضاوتها و برداشتهای اشتباه اطرافیان،مثل باد سردی بود که آرامش خونهمون رو بهم میریخت،یه زندگی سو سو و کاملا سینوسی داشتیم ک مثل برگی درباد بایک جرقه ی کوچک همه چیز آتیش میگرفت و مابهم میریختیم
هر بار میخواستم چیزی رو توضیح بدم، اوضاع بدتر میشد،وانگارکه نمی تونستم باارامش ازخودم دفاع کنم یا سوءبرداشتهای دیگران رو حداقل با نرمی به همسرم توضیح بدم،و بگم که دیگران فلان برداشت اشتباهی که ازرفتار من گرفتن و ازمن به تو گله و شکایت می کنن،اینطور نیست که فکر میکنن،
احساس میکردم در قضاوت دیگران گیر افتادم،
و سکوت رو انتخاب میکردم چون فکر میکردم «حرف زدن فایده ای نداره».
اما اون سکوت،باعث میشد منو از خودم جدا کنه.
کمکم فراموش کردم من کیام، چی میخوام، و چقدر باارزشم.
و در همین تاریکی، یه صدای درونی به آرومی گفت:
«آیا زمانش نرسیده که دلت به نور برگرده؟»
همون صدای لطیف الهی که میگه:
وقتی از ترس و دلخوری دست برداری، من خودم راهِ آرامش را به تو نشان میدهم.
اون روز برای اولینبار فهمیدم سکوتی که از ترس باشه، عبادت نیست…
باید به آرامشی برسم که از ایمان میاد، نه از تسلیمِ ترس.
جرقهی بیداری
همهچیز از یه جلسه ای به اسم فقط روی خداحساب باز کن تویک کانالی باصدای استاد عباسمنش بزرگوار شروع شد،
اونجا یه جمله ای با این مضمون شنیدم که گفت:
کسی که دلش آرام باشه،نه ترسی داره ونه غمی ازگذشته به دلشه و فقط روی خداحساب بازمیکنه
اون جمله مثل نوری بود که وارد تاریکی ذهنم شد.
یه لحظه حس کردم خدا از زبونش داره به من میگه:
«من تو را آزاد آفریدم، چرا خودت را در زنجیر حرف دیگران حبس میکنی؟»
اون شب تا صبح گریه کردم،
اما نه از غم، از درک.
از اینکه فهمیدم تمام این مدت،
قدرت آرامش و عزتم درون خودم بوده و من به دست بقیه سپرده بودمش.واگه به خدا توکل کنم همه چیز درست میشه
کم کم،بیشتر ولع داشتم که از جنس این صحبتها گوش بدم،چندین روز پیگیرشدم ببینم که استادعباس منش کیه و چکارست،وقتی فهمیدم که ایشون از خدا میگه واعتبار تموم پیشرفتهای زندگیش رو به خدا میده،بیشتر ذوق داشتم بانتایجی که اون گرفته منم زندگیمو تغییربدم…
وقتی شروع کردم فایلهای دانلودی رو بعدازعضوشدن توی سایت گوش دادن،تا مدتها خبری ازاون دخالتها وقضاوتها نبود…
رابطه ی من وهمسرم به نسبت خیلی خوب تراز گذشته به نظرمی رسید،همسرم درکنارمن شروع به رفتن به کلاس های دوازده قدم کرد ومن هم دوره ی دوازده قدم رو شروع کردم به کارکردن…
برکتها و شادیها کم کم ازراه رسیدن،به خیلی از آرزوهام رسیدم…
اماازیه جایی به بعد تمرکزم رو ازروی بهبود شخصیتم و روابطم باهمسر برداشتم و دوباره بوی دخالتها و قضاوتها به مشامم رسید و دلخوری ها،سکوتهای طولانی مدت،فاصله های فیزیکی و عاطفی طولانی،درک نکردن های متقابل،بی تفاوتی ها،مهمان های سرزده،که باهر مهمان سرزده ای که به خونمون میومدن کلی دلخوری ها و تنش های زیادی بین ماایجادمیشد،چون اون افراد آدم هایی نبودن که من میخواستم باهاشون خیلی گرموصمیمی باشم،وواقعا آدمهای مناسبی برای اینکه بااونها گرم بگیرم نبودن،وهرچی جلوتر رفتیم حتی به نسبت قبل اوضاع و شرایط زندگیم بدترهم می شد..
تااینکه دوباره تصمیم گرفتم باخریدن دوره ی هم جهت باجریان خداوند،اون گرمی و آرامش خونه رو برگردونم،اون عشقی که مابه همدیگه داشتیم رو دوباره به خونه برگردونم،واقعا به تمام معنا تلاشم رو داشتم می کردم،اما بازهم نتایج سو سو بود..
بااینکه دوره رو کارمیکردم،اما یه جاهایی معلوم بود خیلی دارم زور میزنم
تااینکه یک روز نشستم باخودم صادقانه صحبت کردم و تمام ضعفهای شخصیتی که داشتم رو نوشتم و یک چکاپ کامل ازخودم شروع کردم به نوشتن..
دیدم که من خیلی جاها دارم زیاداز حد به یک حرف بی ارزش از یک آدمی که هنوزخودش توتاریکی زندگی می کنه وزندگی جالبی نداره و ازقصد میاد همسرم رو علیه من پُر میکنه،واکنش نشون میدم،ومن هربار بادخالتهای اون آدما حس مظلوم نمایی و قربانی شدن داره بهم دست میده و همچنین نه حوصله داشتم که بحث کنم و نه میتونستم به آرومی همه چیو به همسرم توضیح بدم
بخاطرهمین باعث میشد باکلی حرف ناگفته سکوتهای طولانی تو زندگیمون حکمفرمابشه…
کم کم بانشانه هایی ازاین دست،که می دیدم مدتهاست من به همسرم عشق نورزیدم،مدتهاست ازش درستو حسابی سپاسگزاری نکردم،مدتهاست چشم توچشمش نگاه نکردم و باهاش صحبت گرم نکردم،اونجا به خودم گفتم اگه اینجوری پیش بریم حتما تاچندسال آینده ماازهم جداخواهیم شد،بهتره دیگه تمرکزم رو خیلی اساسی تر روی بهبود شخصیت خودم بذارم
به محضی که شروع کردم به تغییردادن یه کوچولو ازخودم،کم کم بوی عشق و بوی آرامش واقعی،بوی محبت،بوی شادی ازته قلب رو فهمیدم…
اولین گام کوچک
اولین گام کوچیکی که برداشتم هروز یک دعا روی یک وایت برد مینوشتم که مخصوص خودمو همسرم بود،وهمسرم هم وقتی اون دعای روی وایت برد رو میخوند قشنگ میفهمیدم داره باهام نرم تر میشه..
هروز باخودم تکرارمیکردم:”از امروز، قدرت درونم رو پس میگیرم.”
و هر روز فقط یه جمله رو هزاران بارباخودم تکرارمیکردم که:«آرامش من در دستان خداست، نه در رفتار دیگران.»
با هر بارگفتن این جمله، انگار گرهای از دلم باز میشد.
یاد اون وعدهی خدا افتادم که میگه:
اگر فقط به من تکیه کنی، من خودم برایت کافیام.
همین جمله شد ستونِ درونم.
یاد گرفتم ساکت باشم، اما اینبار از قدرت، نه از ترس.
آروم باشم، اما با ایمان، نه با ضعف.
مسیر تکامل
1. شکرگزاری روزانه
هر صبح سه چیز ازویژگی های مثبت همسرم رو مینوشتم و بابتش شکرگزاری میکردم
می نوشتم خدایاشکرت برای بودنش،برای لبخندش،برای خوابی که هرشب به راحتی می خوابه،برای اون صورت زیباش که وقتی می خنده لُپش چال میشه…خخ
هرموقه بهم میگفت فلان غذارو بپز،من باعشق بهش چشم میگفتم،برای کوچکترین دستوری که بهم می داد من میگفتم چشم..
هروز صبح که ازخواب بیدارمیشدم باخودم تکرارمیکردم:«خدایا، شکرت که هنوز امید دارم.»
یامیگفتم:«شکرت برای لبخندی که از همسرم دیدم.»
همون لحظهها حس کردم آیهای در دلم زنده شده:
اگر شکرگزار باشی، نعمتت را میافزایم.
2. دفتر باورهامو بازمیکردم و می نوشتم و می نوشتم…
هر فکرِ ناامیدکنندهای رو مینوشتم.
مثلاً: «من نمیتونم خودمو ثابت کنم.»
بعد کنارش مینوشتم:
«کسی که با نیت پاک عمل میکنه، خدا خودش شاهدشه.»
و یاد اون پیام الهی میافتادم که میگه:
خدا دلهای صادق را میداند، حتی اگر زبانشان خاموش باشد.
3. اهرم رنج و لذت
کم کم یاد گرفتم سکوتِ ترسناک، دردناکتر از گفتوگوی عاشقانهست.
به خودم گفتم: از این به بعد، هر حرفی بزنم،
فقط وقتی از عشق و آرامش میاد، نه از ترس.
و انگار خدا درونم میگفت:
“بندگان من، سخن را به نیکوترین وجه بگویند تا شیطان میانشان راه نیابد.”
4. اقدام الهامگرفته
یه روز انگار بهم الهام شد که هروز بدون دلیل ظاهری،برای همسرم یک پیامی عاشقانه بفرستم.
مثلا یه روز می نوشتم:
«ممنون که هنوز کنارمی، حتی وقتی نمیفهمیم هم رو.»
همون لحظه حس کردم نوری از آسمون روی رابطهمون تابید.
انگار خدا میگفت:
“نیکی و مهربانی را با نیکی پاسخ بده، که دشمنیها محبت شود.”
5. ستارهی قطبی
برای خودم ساعتها تا دل نصف شب می نوشتم ومی نوشتم که
«هدفت این نیست حق را ثابت کنی، هدفت این است که عشق را زنده نگه داری.»
و هر بار لغزش میکردم، صدایی از درون میگفت:
“در سختیها صبر کن، که من با صابرانم.”
چالش و بازگشت
گاهی هنوز اطرافیان با حرفهاشون فضا رو سنگین میکنن..
من دوباره سردمی شم،یا در خودم فرو میرم…
اما اینبار انگار فرق داره — چون دیگه دارم یادمی گیرم…
خدا همیشه بینِ من و هر حرف ناعادلانهای، حجابی از رحمت میکشه.
دیگه یاد گرفتم به جای توضیح دادن، آرام بمونم و بگم:
“پروردگارا، خودت بهترین دفاعکنندهای از دلهای مظلوم.”
اون لحظهها حس میکردم واقعاً تنها نیستم.
یه نیروی لطیف مراقبمه.
و هر بار از اون نقطه برگشتم، قویتر، آرومتر و عاشقتر.
نتایج ملموس
رابطهم با همسرم به مرور روشنتر و صادقانهتر شد.
دیگه نیازی به اثبات یا دفاع نیست، چون حسش میکنم که انرژی من دیگه از ترس نمییاد، از عشق مییاد..
حتی کارم هم بهتر شده، چون دیگه ذهنم درگیر قضاوتهای بیرونی نیست.و جالب اینجاست که وقتی خودمو رهاکردم،کم کم همسرم هم دیگه دل به دل اون آدما نداد و کاملا براش همه چیز ثابت شد،بدون اینکه من بخوام خودمو به آبو آتیش بزنم و خودمو ثابت کنم…
و مهمتر از همه اینکه،
فهمیدم قدرت واقعی یعنی اعتماد به خدا وقتی هیچچیز معلوم نیست.
یعنی همون نغمهی آشنا که در دل آدم نجوا میکنه:
“به من بسپار، من بهترین تدبیرکنندهام.”
حالا میفهمم تغییر واقعی، فقط عوض شدنِ رفتار نیست…
یه تولد دوبارهست.
یه بازگشت به خدا، از دلِ خستگیها و سکوتها.
من فهمیدم خدا هیچوقت از من دور نبود،
فقط من انقدر در سر و صدای دیگران غرق بودم که صدای عشقش رو نمیشنیدم.
و حالا با هر نفسی، با هر دعایی که هروز روی وایت برد می نویسم و روی دیوارخونمون می زنم،
دارم برمیگردم به اون آرامش ازلی که میگه:
“آیا در یاد من، دلها آرام نمیگیرند؟”
آف کورس که آرام میگیرد…
الهی صدهزارمرتبه شکربرای امروزم برای صلاتی که دوباره دراین سایت مقدس اقامه کردم
الهی شکرت که من خالق تک تک لحطات زندگیم هستم و دارم به زیباترین شکل ممکن رابطم رو باهمسرن ازنو میسازم
استاد میخوام مثل خودت به یاری الله که میگی رابطه ای باعشقم دارم که توهیچ افسانه ای نوشته نشده،من هم ازصمیم قلبم دارم باایمان تلاشمو می کنم که رابطه ای باعشقم بسازم که بقول شماتوهیچ افسانه ای نوشته نشده باشه،ان شالله
خدایاصدهزارمرتبه شکر که یک گام دیگه برای تغییرشخصیتم برداشتم…
از هدایت نگم براتون که بعد از چند سال که دارم با استاد کار میکنم و اینهمه دم زدم از هدایت تازه امشب درکش کردم که اصلا یعنی چی
خب مدتی بود که از سایت و اموزه هادور بودم و خب خیلی طبیعی نتیحه ها از بین میرن به کلی چالش برخوردم و کلی تضاد که دقیقا عکس قانون عمل کردم البته اوضاع حیلی هم داغون نشده ولی خب این موضوع که شما کی حرکت میکنید شرایط الانه منه
من معمولا زمانی حرکت میکنم که اوضاع دیکه خیلی خراب میشه و الان تقریبا توی همین شرایط هستم و متجه شدم که باید تغییر بدم اوضاع و شرایط رو
که امشب یهو به دلم افتاد که برم تو کانال تلگرام و چندتا کامنت خوندم و خیلی نرم و روان به جشم دیدم که چجوری خداوند عزیزم منو هدایت کرد به سایت تازه امشب معنی هدایت رو درک کردم و الان ته دلم احساس امنیت میکنم و احساس شادی دارم که یکی حواسش به من هست بشرطی که منم حواسم بهش باشه و فقط از اون کمک بخوام.
خیلی قشنگ هدایت شدم به کامنت های دوره دوازده قدم خودم دیدم که بابا من چجوری داشتم روی خودم کار میکردم و چجوری داشت نتیجه میومد و الان که دارم این کامنتو مینویسم ساعت 3 نیمه شب هست که جریان هدایت منو از تختم بلند کرد و نشستم پای لپتاپی که همیشه ارزوی داشتنش رو داشتم و همین چند روز پیش بهم هدیه داده شد و دارم مینویسم که خدا منو رها نکرده و اگه الان توی مشکلات هستم فقط برای قویتر شدن من هست و قوی تر شدن فقط ینی یک چیز و اونم توحید هست و دیگر هیچ تمام چالش ها و مشکلات مسیر برای توحیدی شدن و توکل منه ولی من فکر میکنم که یه اشتباهی رخ داده و نباید اینجوری باشه .
خدا منو در مسیر رشد و اگاهی با شیطان تنها مگذار که من ناتوان هستم
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته دوست داشتنی و همه دوستان عزیز
اول یه تشکر از استاد عزیزم کنم بابت این کلاب هوس و بعد از دوستان عزیز که با گفتن و نوشتن نتایجشون خواسته های ما را بزرگتر می کنن. فایل گفتگو با دوستان قسمت 38 برا نشانه من اومده بود و وقتی گوش کردم و کامنت بچه ها را خوندم یکی از دوستان به قسمت 37 اشاره کرده بود و صحبت های رزا عزیز.
فورا رفتم و اون جلسه را گوش کردم و صحبت های رزا عزیزم گوش کردم به پهنای صورت اشک ریختم چون خودم هم امریکا هستم و می دونم توی غربت که ادم خانواده نداره چقد توکل کردن خودشو نشون میده و ایمان خیلی قوی می خواد.
جالبه من این فایل قبلن شاید سال پیش گوش کرده بودم و یه سری صحبت های رزا یادم بود ولی اصل مطلب یادم نبود که گفت سرکارش بش کاری نمی سپردن و اون می گفته رییس شرکت کیه خدایا من می خوام
بزارین تجربه خودمو در این مورد بگم:
من دانشجو دکترا مخابرات هستم و در تابستان گذشته در یکی از شرکت های بزرگ امریکا کاراموزی رفتم و کلن مدل امریکا اینجوریه که هر جا کاراموزی میری همونجا کار فول تایم بت پیشنهاد میدن. اما داستان من: روز اول که رفتم شرکت سوپروایزرم نبود و یه آقایی امریکایی که از گروه و تیم مخابرات اون شرکت بود اومد پیشمون ( من و به کاراموز دیگه که اون دانشجوی لیسانس بود) خودشو معرفی کرد و گفت ما رسم داریم روز اول نفر جدید به تیممون میاد برا ناهار دعوت می کنیم و چون رییس نیست به من گفته که امروز با هم بریم ناهار. ( چنین رسمایی ایران نداشتیم ) رفتیم رستوران و داخل راه اون اقا برگشت گفت اصن احساس غریبی نکنی ما ها همه اینجا از جاهای مختلف امریکا هستیم و حسابی هوامو داشت. از اینجا جالب میشه که وقتی رفتیم داخل رستوران پرسید فرانک اهل ایران هستی گفتم بله گفت منم فارسی بلدم من چشام گرد شد گفتم از کجا، داستانشو برام گفت و … کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم و بقیه هم که متوجه نمی شدن ما چی میگیم. من عصر رفتم خونه به همسر گفتم می دونی چی شده و داستان گفتم اونم گفت وای حواست باشه این جز گروه های …. هستن و من از اون موقع از این اقا ترسیدم، کار به جایی رسید که خودش هم متوجه شده بود اصن دیگه بام فارسی حرف نمی زد و من از این اقا برا خودم بت ساخته بودم و کم کم پروژه هایی که من متخصص اون بودم بم نمی دادن و میدادن به اون دانشجوی لیسانس که اصن هیچی سر در نمی آورد ازش.
همش می نالیدم که چرا این پروژه ها به من نمیدن من خیلی عالی هستم تو این زمینه و …
در آخر کار با اینکه منتورم خیلی خیلی ازم راضی بود به من پیشنهاد فول تایم ندادن جون من این اقا را می گفتم نمیذاره من داخل شرکت کار کنم.
تفاوت من و رزا عزیزم این بود که من شرک ورزیدم ولی رزا ایمانشو نشون داد و می کفت خدایا خودت جور کن. تبریک بت می گم رزا جان که اینقد تو اون شرایط ایمان داشتی.
امیدوارم همتون در هر جای دنیا که هستین سلامت و شاد و ثروتمند باشین. بتونیم ایمانم و توکلمون را روز به روز در عمل بیشتر کنیم.
( راستی استاد فایلتون که دیدم گفتم افرین به استاد که چه رژیمی گرفتن که اینقد خوش تیپ شدن، با دیدن فایل های قدیمتون هزاران بار تحسینتون می کنم، عاشقتونم)
بنام خالق زیبایی ها
سلام به دوستان عزیزم.
فایلی که منو به معنی واقعی حرکت داد فایل چهارم از دوره ی عزت نفس بود…
این فایل در واقع سکوی پرتاب منه، که باعث شد من به یکی از بزرگترین ترسهام غلبه کنم. با کنترل ذهن و توکل بخدا و گوش نکردن به نجواهای شیطان که هر لحظه تو گوشم میپیچید.
و از خدا میخام که همینطور متعهدانه روی یکی دیگه از ترسام پا بزارم که تغییر شغلم هست…
کارهایی هم که من موقعی که حالم بده انجام میدم،همین چرخیدن تو سایت و فایل گوش دادن و حرف زدن با خودم وخداست.و به خودم میگم عزیزم خداوند مثل مادرت نیست که دل بسوزونه برات. خداوند یک سیستمه.مهم نیست که چقدر دلیل محکمه پسند داری واسه اینکه تو حال بد بمونی، مهم اینه که احساس بد=اتفاق بد…
و تو هیچ چاره ای نداری جز اینکه حالت روخوب نگهداری و ذهنتو کنترل کنی .خودت مسیول زندگیت هستی .اگه صد سال هم صبر کنی هیچ کس نمیاد تو رو ازین اوضاع نجات بده.فقط خودت وخدا هستی و لاغیر.
البته با وجود اینکه همه ی اینها رومیدونم ، ولی باز هم یوقتایی نمیتونم حالمو خوب کنم . واین بخاطر باورهای توحیدی بسیار ضعیفم هست.و سعی میکنم تو زندگی روزمره ام باورهای توحیدی درست رو بگنجونم .و میدونم که این مسیر طولانیه برام،چون باورهای توحیدی من بسیار ضعیفه.البته نا امید نمیشم و ادامه میدم
خدایا صدهزار مرتبه شکرت
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیز و تمامی دوستان
استاد واقعا ازتون سپاس گزارم که انقد زیبا و انقد ساده مسیر هدایت رو بهمون نشون میدی و خدا رو شکر میکنم که تو مسیری قرار گرفتم که هرروز دیدم به این جهان و نعمتهای خداوند زیباتر میشه
چقدر این فایل زیبا و تاثیر گذار بود واقعا کیف کردم
وقتی به خداوند اعتماد کنی و بتونی به ترسهایی که زاییدهی ذهن منطقی هستن غلبه کنی و خودتو تو دستای خداوند رها کنی میبینی همه چیز فوقالعاده پیش میره میبینی خداوند بجز زیبایی چیزی نشونت نمیده
مثل پرنده ای که واسه اولین بار میخواد پرواز کنه باید از ارتفاع بپره ذهن منطقی بهش میگه اگه نتونی میمیری ولی خداوند بهش میگه بپر و از هیچ چیز نترس اون پرنده وقتی اعتماد میکنه و به ترساش غلبه میکنه تازه زندگی جدیدش شروع میشه از زاویه ای دنیارو میبینه که تاحالا ندیده و تجربه نکرده
این پتانسیل تو وجود همهی آدما هست فقط اونایی حق استفاده دارن که بتونن به خداوند اعتماد کنن و خودشونو تو دستای خداوند رها کنن
استادعزیز واقعا ازتون سپاس گزارم و با تک تک سلولهام دوستتون دارم
سلام بر استاد عزیز
چقدر عالی که یکی دیگر از فایل های گفتگوی استاد با دوستان را در حال شنیدن هستم
باورهای خوب
الگوهای خوب
نمونه های موفق
همه اینها را می توان بصورت چراغی برای هدایت راه خودم بکار بگیرم و از آن برای رسیدن به موفقیت خودم کمک بگیرم
اولین درسی که یاد گرفتم و واقعا برایم عالی و مهم بود این است که روی باورهای توحیدی خودم بسیار کار کنم
همیشه خداوند را کنار خودم ببینم و از او کمک بگیرم
همیشه از او هدایت بخواهم و از او کمک بگیرم و از دستهای هدایتگر او همیشه کمک بخواهم و خدای مهربان هم من را در این راه براحتی کمک خواهد کرد
نکته زیبای دیگر برایم این بود که هرگز روی خودم غره نشوم و همیشه بدانم که یک نیروی برتر و قوی تر در این جهان وجود دارد
توحید
بدانم که هیچ عامل بیرونی وجود ندارد و توکل بر خدای خودم کنم و در ذهن خودم قدرت را به خدای خودم بدهم و از او کمک بخواهم و از او کمک بگیرم
این علاقه و این حس و حال خوب که در صدا و صحبت های استاد وجود دارد همگی نشان از راهی است که در آن وجود دارم کاملا درست است و این مسیر همان مسیری است که من را به سرمنزل مقصود خواهد رساند
دقیقا این حال و هوا و این حس و حال را من هم داشتم و با همه وجود خودم از فایل های رایگان شروع کردم
چه باور خوبی اینجا یاد گرفتم
عیب ندارد که من ناراحت بشوم ولی عیب دارد که این ناراحتی را ادامه بدهم
یک درس عالی
یک نکته کلیدی
قدم به قدم جلو بروم
قدم به قدم کار کنم
هیچ عجله ای نداشته باشم
اگر یکبار اتفاق افتاده است باز اتفاق می افتد
همیشه او هوای من را دارد
با ترس های خودم روبرو بشوم و خودم را به دل ترس های خودم بیندازم
همه اینها کنار هم سبب می شود که خدای مهربان خودش برساند و او خودش همه مهره ها را کنار هم می چیند تا من برای خودم به بهترین شکل ممکن و به بهترین حال ممکن بتوانم به موفقیت دست پیدا کنم
خدا را شکر که استاد مهربان این فایل های عالی را تهیه می کنند تا برای من انگیزه و هدف و الگو باشد
سپاس از خدای مهربان خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
به نام خداوند مهربان من
سلام به همگی عزیزانم
امروز روز 116ام از روزشمار تحول زندگیمه
و این فایل و صحبت های رزای عزیز که کلمه به کلمشو مزه مزه کردم و با تمام وجودم حس کردم ،خونه تنهام ،غذامو گرم کردم و نشستم سره سفره و داشتم میخوردم و گوش میدادم ،رزا گف که هیچی برا سپاس گزاری نمیدیدم و شروع کردم از سیب توی یخچال از پتوی روی تخت از سقف بالا سرم سپاس گزاری کنم ،خدااااااااااا تو چقدر نزدیکی ،اونجا که رزا گفت کم کم حس کردم یه وجودی کنارمه اشکام ریخت و سره سفره مکث کردم و گوش دادم فقط ، چه آرامشی تو این جمله هست که خدایا من نمیدونم تو میدونی ، خدایا من عاجزم من ناتوانم تو توانایی تو منو ببر ،تو به من بگو ، خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتری تو وجودمو سرشار و غنی کن و جای تمام نداشته هام بنشین تا داراترین و ثروتمندترین آدم دنیا باشم ، آنکس که تو را ندارد چه دارد؟؟؟؟و آنکس که تورا دارد چه ندارد؟؟؟؟؟ خدااااایااااااا پناهم باش ،خدای رزا منم تو ببر مثل رزا مثل استاد مثل همه اونایی که هیچ ایده ای برای خواسته های بزرگشون نداشتن اما رسوندیشون و دارن تو رویاهاشون زندگی میکنن ،خدایا با قلبی سرشار از آرامشی که به من عطا کردی و با احساس سپاس گزاری فراوان و با اشکهایی که داره میریزه دارم مینویسم و ازت راضیم همه جوره و از این به بعدم من نمیدونم واقعا ،خدایا من واقعا نمیدونم تو منو ببر لطفاً ،خدایا لطفاً منو تو مسیر درک توحید و اجرای توحید در لحظه به لحظه ی زندگیم حرکت بده و موحدترم گردان ،خدایا کمکم کن تا به غیر از تو نبینم در تمام لحظه هام ، خدایا من به عینه دیدم که هر موقع رها بودم و سپردم به تو و توحیدی عمل کردم همه چیز اونطور که میخواستم و حتی بهتر از اون اتفاق افتاده ،پس خدایا به من توانایی کنترل ذهن بده ،تا همواره جلوی نجواهای ذهنم و بگیرم و در هر لحظه به یاده تو باشم که تنها و تنها یاده تو آرام بخش دل من است ،ای خدای مهربان من لطفاً لحظه ای مرا به حال خود وا مگذار ، خدای مهربانم من تو هدایت کن به باورهایی که باید ساخته بشه ،به موانعی که باید از ذهنم برداشته بشه برای تجربه ی خواسته هام ،خدایا من تسلیمم کمک کن تا بیشتر و بیشتر تسلیم باشم ، خدایا من فقط تو رو دارم و تو برای من کافی هستی ،اگر ابراهیم و به اون مقام رسوندی ،میتونی منم در اون مسیر حرکت بدی و برسونی پس کمکم کن به مانند ابراهیم اسماعیل هایم را قربانی کنم و به مانند ابراهیم به تو بنگرم به مانند ابراهیم تورا اجاااابت کنم من به درگاه تو سلاحی جز دعا ندارم ، پس از خطاها و اشتباهاتم درگذر و منو پاک تر و خالص ترم گردان از ناخالصی ها
که تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم و سربه سجده برای تو میگذارم که سجده بهترین تجلی بندگیست .
در پناه الله یکتا تسلیم امر او باشید .
الهی آمین .
من عاشق این خداییام که هر لحظه داره مسیر رو برام روشنتر میکنه.
استاد جانم، همین امروز که این فایلِ بینظیر رو گوش دادم، همهچی برام مثل روز روشن شد. تازه فهمیدم چرا توی این مدت، قدمبهقدم این مسیر پیش روم باز میشد.
یه ماه پیش، وقتی شروع کردم به کار روی آموزهها، از ته دل ایمان داشتم که جایی که هستم، همونجای درستیه.
ولی ذهنم هی میاومد و نشخوار میکرد که «شاید اشتباه میکنی، شاید مسیرت غلطه…» تا اینکه امروز، با شنیدن این فایل، دلم آروم شد.
خدا از زبونش گفت: «فاطمهجانم، تو در مسیر درستی هستی، فقط ادامه بده.»
اون روزا هدایت شدم به گفتوگوی آرزو جان با دوستان، و از دل اون فهمیدم که من همیشه خوب پیش میرفتم، ولی چون میخواستم از همون اول، از پلهی اول برم سراغ رئیس شدن، مسیر تکامل رو طی نمیکردم، و همین باعث میشد کارام پیش نره.
من عاشق آشپزی و کیکپزیم.
چند ساله برادرم که استرالیاس میگه «تو باید بیای اینجا، تو قنادی کار کنی.»
منم هی منتظر بودم اون شرایط فراهم بشه، تا اینکه یه الهام قشنگ گرفتم:
«از همینجا شروع کن، باید تکاملت رو طی کنی.»
رفتم و یه کلاس کیکپزی ثبتنام کردم.
اما بعد از چند جلسه فهمیدم نه، من باید برم تو دل کار، باید برم قنادی.
بدون هیچ شناختی رفتم سراغ قنادیها.
اولین قنادی قبولم کرد، ولی دو روز بعد گفتن نمیتونیم باهات کار کنیم، چون کاربلد نیستی.
همه میگفتن باید سالها پادویی کنی تا به کیکپزی برسی، ولی چون خانوم بودم، خیلیجاها اصلاً اجازهی اون مرحله رو نمیدادن.
با این حال، ناامید نشدم.
روز بعد رفتم یه قنادی دیگه، گفتن کار نداریم.
بازم گفتم: «خدایا، تو روزیرسان منی، تو میدونی من کجام باید باشم.»
و رفتم بعدی…
و بالاخره قنادی سوم گفت: «سه روز آزمایشی بیا.»
حقوقش بهتر بود، فضا هم آرومتر.
سه روز با عشق کار کردم، همهچیز رو با دقت انجام دادم، اما بعد از سه روز گفتن: «برو، یه هفته صبر کن، اگه زنگ نزدیم یعنی اوکی نبوده.»
یه لحظه دلم شکست، ولی نگذاشتم حالم پایین بیاد. پیاده تا خونه رفتم، با خدا حرف زدم و تکرار کردم:
«تنها روزیدهندهی من خداست. خودش میدونه من باید کجا باشم.»
سه روز بعد، درست وقتی حالم عالی بود، خدا یه نشونهی زیبا فرستاد — یه ماشین خوشگل، که حس کردم هدیهایه برای اعتمادم.
صبح بلند شدم و با توکل شروع کردم.
رفتم سراغ قنادیها، یکییکی، تا رسیدم به دهمین قنادی…
یه لحظه اون حس همیشگی ناامیدی اومد، ولی یه ندای قویتر گفت: «ادامه بده.»
رفتم تو سایت، الهام گرفتم از کامنتها، اولین کامنت اشکم رو درآورد. دوستمون نوشته بود:
«ادامه بده، خدا کنارته و هیچوقت ترکت نمیکنه.»
با همون حال رفتم قنادی بعدی، گفتن نیاز ندارن، اما یه حس قوی تو دلم گفت هنوز یهجا مونده. رفتم آخرین قنادی، تا پامو گذاشتم داخل، یه ندای آروم تو دلم گفت: «اینجاست…»
گفتم: «اگه خودش بخواد، میشه.»
اون روز گفتن تماس بگیر.
رفتم خونه، با حس خوب، نه نگران، نه منتظر.
بعد ازظهر زنگ زدم، گفتن: «فردا صبح بیا.»
جالبه که همون لحظه حس کردم باید با اعتمادبهنفس بگم: «قبلش میخوام شرایط رو بدونم.»
و گفتم.
اون شجاعت از خودم نبود، از خدا بود.
رفتم و گفتم: «من هیچ کاری بلد نیستم، ولی دلم میخواد یاد بگیرم.»
و اونها پذیرفتن.
از همون دقایق اول، فهمیدم چرا خدا منو به اینجا هدایت کرد.
الان نزدیک سه هفتهست که اونجام، و هر روز بیشتر متوجه میشم که حضور خدا تو این مسیر چقدر پررنگه.
فهمیدم چرا اون دو جای اول رو تجربه کردم، تا برسم به اینجا.
استاد جانم، من همیشه با مسئلهی «تکامل» مشکل داشتم، ولی از روزی که فهمیدم پاشنهی آشیل من همینه و باید باهاش روبهرو بشم، همهچی عوض شد.
کار برام آسونتر شد، آدمها مهربونتر شدن، مسیر نرمتر شد.
امروز کارفرما اومد و گفت:
«خانم کهوند، ما از کار شما خیلی راضیایم. کیکزن اصلی قراره بره، و شما قراره مدیر این بخش باشید.»
من فقط لبخند زدم و تو دلم گفتم:
«سپاس خدای مهربونی که وقتی پاشنههای آشیل رو میشناسی و تصمیم میگیری رشدش بدی، کل جهان دست به دست هم میده تا مسیرت رو آسونتر کنه.»
الان که به عقب نگاه میکنم، میبینم هر رد شدن، هر “نه”، یه “بله”ی بزرگتر از طرف خدا بوده.
هر دری که بسته شد، یه نشونه بود که منو نزدیکتر کنه به جایی که باید باشم.
حالا بعد از سه هفته، من فقط در مسیر کار نیستم، در مسیر تکامل خودمم.
دارم یاد میگیرم که وقتی به خدا تکیه میکنی، هیچ عجلهای نیست، هیچ اشتباهی نیست، هیچ تأخیری نیست.
همهچی دقیق، سرِ وقت، با نظم خدایی جلو میره.
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم
سلام به استاد شایسته ی عزیزم
سلام به دوستان الهی ام
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
اگه بخوام برگردم به هفت سال پیش که قانون رو به یاد نیورده بودم،خودم رو برگی در باد میدیدم،که شرایط،اتفاقات،آدم ها به هر طرفی که میخواستن،منو میکشوندن،دختری که درونش پر از حسادت،حسرت،آه،خشم بود برای اینکه بهش گفته بودن فقر خوبه،هر چقدر فقیرتر باشی اون دنیا خدا بیشتر بهت میده
بهش گفته بودن هر چقدر بیشتر عجز و ناله کنی،خدا بهتر تورو به آرزوهات میرسونه
بهش گفته بودن،فقر خوبه،زجر خوبه،سختی خوبه،خلاصه همون چیزهایی رو من هم باور کرده بودم که از گذشتگانم بهم رسیده بود،اما مابین همه ی این شنیده ها و دیده ها از بچگیم دنبال خدا بودم،مثلا از بچگی روزه میگرفتم،نماز میخوندم،چادر میزدم،سعی میکردم حجاب داشته باشم،همه ی اینها رو جسته گریخته انجام میدادم،تا اینکه وارد رابطه ایی شدم که به شدت وابسته شدم و هر چقدر بیشتر دعا میکردم،گریه میکردم و از خداوند میخواستم که این وصلت صورت بگیره،به همون نسبت این رابطه خرابتر و از خواسته م دورتر و دورتر میشدم،تا اینکه به بدترین شکل ممکن از اون رابطه طرد شدم،اما من آدمی هستم که هیچجوره بابت خواسته هام کوتاه نمیام و همیشه تموم تلاشمو میکنم اما نگو که اینبار داشتم تووی مسیر اشتباه دنبال رسیدن به خواسته م بودم،که با عزت نفس و اعتماد به نفس درب و داغون برگشتم تووی اتاقم و هر شب دست به دامان خدا که معجزه بشه و این رابطه برگرده و گریه و گریه تا نزدیکای صبح،مدتی هر شب به همین منوال گذشت اما به هیچکس نگفتم چنین مشکلی دارم فقط و فقط پناهگاهم خدا بود،تا اینکه یه شب انگار درونم بهم گفت مثه یعقوب نبی داری کور میشی،بسکه گریه میکنی،دست بردار،خدا میدونه همون لحظه بود که من دیگه هرگز برای اون رابطه گریه نکردم،اصلا یه حس امید،فقط همین یادم میاد که دیگه گریه نکردم،فردا صبح بود که خواهرم داشت با مادرم راجب یه شخصی صحبت میکرد،به نام امیر شریفی،من هیچی نگفتم و اسمشو تووی گوگل سرچ کردم که مسیر من از اونجا شروع شد،تکاملم طی شد و وارد سایت استاد شدم و همزمان شد با بازنشستگی پدرم،که دیگه خبری از پول جیبی نبودو من تصمیم گرفتم که کار کنم،قبلش جست و گریخته کار میکردم اما هر بار به دلایلی اخراج میشدم،اما تصمیم گرفتم که کار کنم چون از استاد شنیده بودم حتما ورودی مالی داشته باشم،همزمان روی خودم کار میکردم و دنبال کار بودم که تووی اپلیکیشن دیوار آگهی دیدم که نوشته حسابدار میخواد و ادرسشو دیدم که دقیقها پشت خونمون میشد و من تا به حال اون فروشگاه رو ندیده بودم تا اینکه اولین بار رفتم اونجا مصاحبه،شروع به کار من از اونجا شروع به صورت جدی و مداوم دی ماه سال 97 بود و مسیرها رو گذروندم که الان یک و نیم هست کسب و کار خودم رو دارم،حس کردم کسب و کارم استپ شده،روابطم در با و داغون چون احساسم بد بود مدام برای جسمم مشکل پیش میومد،اونقدری که من این پنج ماه دارو مصرف کردم و هنوزم ادامه داره که هیچ وقت تووی کل عمرم دارو مصرف نکرده بودم،فقط دنبال تغییر بودم،حسم میگفت برگردم دوره ی احساس لیاقت کار کنم بعد از کلی مقاومت شروعش کردم که جلسه تکمیلی 4 رسیدم،و همزمان شد با شروع پروژه که امروز سومین روزش هست
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
اینکه روابطم رو اونموقع قطع کردم و تمرکزم رو گذاشتم فقط روی خودم و
شروع من از دیدن سریال سفر به دور امریکا بود که استاد تووی کانال تلگرامشون میزاشتن،تمرکز برا زیبایی ها،سپاسگزاری
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
دیگه رسانه ها و شبکه های اجتماعی رو کنار گذاشتم،
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
چندین سال دفتر شکرگزاری روزانه دارم،همچنان روی اهرم رنج و لذت برای کارکردن روی قوانین کار میکنم
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
بارها پیش اومد که درگیر روزمرگی شدم و هر بار خودم رو با فایلهای استاد خودم بالا میکشوندم
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
منی که سال 96 با ماهی پونصد هزار تومن شروع کردم،الان یک سال و نیم کارفرمای خودم هستم مغازه دارم
ماشین خریدم
همه آنچه که از بُعد مالی دارم یه روزی آرزوی من بوده،
از سلامتی خدارو شکر مشکل خاصی ندارم
از بعد روابط همچنان تووی روابطم مشکل دارم
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن توست
دوستون دارم
به نام خدایی که بی نهایت بخشندست و صاحب فضل ومهربونیِ بی پایانه
سلامودرود به استادبزرگوارم
از ته دلم سپاسگزارتم استاد ارزشمندم که با حرفات، با فایلهات، با نورت، راه دلمو پیدا کردم…
تو شدی صدای خدا توی روزایی که من گم بودم، و مسیرم رو به آرامش برگردوندی.
و یه تشکر ویژه از رزای عزیز دارم
که با وجود همهی سختیهایی که اونطرف دنیا، توی انگلیس کشید، با شجاعت شروع کرد به تغییر دادن خودش و حالا با ایمان و صبرش، الهامبخش من و خیلیای دیگهست.
واماتجربهی من از مسیر تغییر و بیداری درونی
قبل از تغییر: جایی که گم شده بودم
قبل ازآگاه شدنم از قوانین بدون تغییرجهان از بیرون همهچیز خوب به نظر میرسید،ولی درونم پر از اضطراب، دلسردی و پراز تنش بود،تاوقتی اوضاع خوب بود من خوشحال بودم،و وقتی کسی مریض میشد،ازدنیا میرفت،یا باافکار وتوجهات خودم کسی توزندگیم دخالتهای بی مورد میکرد،من کاملا واکنش گرا بودم و بسیار عصبانی و پرخاشگر می شدم،درحدی که تاچندین روز نمیتونستم باهمسرم درست رفتارکنم
تو رابطهای بودم که عاشق همسرم بودم،اما صداهای بیرون، دخالتها، قضاوتها و برداشتهای اشتباه اطرافیان،مثل باد سردی بود که آرامش خونهمون رو بهم میریخت،یه زندگی سو سو و کاملا سینوسی داشتیم ک مثل برگی درباد بایک جرقه ی کوچک همه چیز آتیش میگرفت و مابهم میریختیم
هر بار میخواستم چیزی رو توضیح بدم، اوضاع بدتر میشد،وانگارکه نمی تونستم باارامش ازخودم دفاع کنم یا سوءبرداشتهای دیگران رو حداقل با نرمی به همسرم توضیح بدم،و بگم که دیگران فلان برداشت اشتباهی که ازرفتار من گرفتن و ازمن به تو گله و شکایت می کنن،اینطور نیست که فکر میکنن،
احساس میکردم در قضاوت دیگران گیر افتادم،
و سکوت رو انتخاب میکردم چون فکر میکردم «حرف زدن فایده ای نداره».
اما اون سکوت،باعث میشد منو از خودم جدا کنه.
کمکم فراموش کردم من کیام، چی میخوام، و چقدر باارزشم.
و در همین تاریکی، یه صدای درونی به آرومی گفت:
«آیا زمانش نرسیده که دلت به نور برگرده؟»
همون صدای لطیف الهی که میگه:
وقتی از ترس و دلخوری دست برداری، من خودم راهِ آرامش را به تو نشان میدهم.
اون روز برای اولینبار فهمیدم سکوتی که از ترس باشه، عبادت نیست…
باید به آرامشی برسم که از ایمان میاد، نه از تسلیمِ ترس.
جرقهی بیداری
همهچیز از یه جلسه ای به اسم فقط روی خداحساب باز کن تویک کانالی باصدای استاد عباسمنش بزرگوار شروع شد،
اونجا یه جمله ای با این مضمون شنیدم که گفت:
کسی که دلش آرام باشه،نه ترسی داره ونه غمی ازگذشته به دلشه و فقط روی خداحساب بازمیکنه
اون جمله مثل نوری بود که وارد تاریکی ذهنم شد.
یه لحظه حس کردم خدا از زبونش داره به من میگه:
«من تو را آزاد آفریدم، چرا خودت را در زنجیر حرف دیگران حبس میکنی؟»
اون شب تا صبح گریه کردم،
اما نه از غم، از درک.
از اینکه فهمیدم تمام این مدت،
قدرت آرامش و عزتم درون خودم بوده و من به دست بقیه سپرده بودمش.واگه به خدا توکل کنم همه چیز درست میشه
کم کم،بیشتر ولع داشتم که از جنس این صحبتها گوش بدم،چندین روز پیگیرشدم ببینم که استادعباس منش کیه و چکارست،وقتی فهمیدم که ایشون از خدا میگه واعتبار تموم پیشرفتهای زندگیش رو به خدا میده،بیشتر ذوق داشتم بانتایجی که اون گرفته منم زندگیمو تغییربدم…
وقتی شروع کردم فایلهای دانلودی رو بعدازعضوشدن توی سایت گوش دادن،تا مدتها خبری ازاون دخالتها وقضاوتها نبود…
رابطه ی من وهمسرم به نسبت خیلی خوب تراز گذشته به نظرمی رسید،همسرم درکنارمن شروع به رفتن به کلاس های دوازده قدم کرد ومن هم دوره ی دوازده قدم رو شروع کردم به کارکردن…
برکتها و شادیها کم کم ازراه رسیدن،به خیلی از آرزوهام رسیدم…
اماازیه جایی به بعد تمرکزم رو ازروی بهبود شخصیتم و روابطم باهمسر برداشتم و دوباره بوی دخالتها و قضاوتها به مشامم رسید و دلخوری ها،سکوتهای طولانی مدت،فاصله های فیزیکی و عاطفی طولانی،درک نکردن های متقابل،بی تفاوتی ها،مهمان های سرزده،که باهر مهمان سرزده ای که به خونمون میومدن کلی دلخوری ها و تنش های زیادی بین ماایجادمیشد،چون اون افراد آدم هایی نبودن که من میخواستم باهاشون خیلی گرموصمیمی باشم،وواقعا آدمهای مناسبی برای اینکه بااونها گرم بگیرم نبودن،وهرچی جلوتر رفتیم حتی به نسبت قبل اوضاع و شرایط زندگیم بدترهم می شد..
تااینکه دوباره تصمیم گرفتم باخریدن دوره ی هم جهت باجریان خداوند،اون گرمی و آرامش خونه رو برگردونم،اون عشقی که مابه همدیگه داشتیم رو دوباره به خونه برگردونم،واقعا به تمام معنا تلاشم رو داشتم می کردم،اما بازهم نتایج سو سو بود..
بااینکه دوره رو کارمیکردم،اما یه جاهایی معلوم بود خیلی دارم زور میزنم
تااینکه یک روز نشستم باخودم صادقانه صحبت کردم و تمام ضعفهای شخصیتی که داشتم رو نوشتم و یک چکاپ کامل ازخودم شروع کردم به نوشتن..
دیدم که من خیلی جاها دارم زیاداز حد به یک حرف بی ارزش از یک آدمی که هنوزخودش توتاریکی زندگی می کنه وزندگی جالبی نداره و ازقصد میاد همسرم رو علیه من پُر میکنه،واکنش نشون میدم،ومن هربار بادخالتهای اون آدما حس مظلوم نمایی و قربانی شدن داره بهم دست میده و همچنین نه حوصله داشتم که بحث کنم و نه میتونستم به آرومی همه چیو به همسرم توضیح بدم
بخاطرهمین باعث میشد باکلی حرف ناگفته سکوتهای طولانی تو زندگیمون حکمفرمابشه…
کم کم بانشانه هایی ازاین دست،که می دیدم مدتهاست من به همسرم عشق نورزیدم،مدتهاست ازش درستو حسابی سپاسگزاری نکردم،مدتهاست چشم توچشمش نگاه نکردم و باهاش صحبت گرم نکردم،اونجا به خودم گفتم اگه اینجوری پیش بریم حتما تاچندسال آینده ماازهم جداخواهیم شد،بهتره دیگه تمرکزم رو خیلی اساسی تر روی بهبود شخصیت خودم بذارم
به محضی که شروع کردم به تغییردادن یه کوچولو ازخودم،کم کم بوی عشق و بوی آرامش واقعی،بوی محبت،بوی شادی ازته قلب رو فهمیدم…
اولین گام کوچک
اولین گام کوچیکی که برداشتم هروز یک دعا روی یک وایت برد مینوشتم که مخصوص خودمو همسرم بود،وهمسرم هم وقتی اون دعای روی وایت برد رو میخوند قشنگ میفهمیدم داره باهام نرم تر میشه..
هروز باخودم تکرارمیکردم:”از امروز، قدرت درونم رو پس میگیرم.”
و هر روز فقط یه جمله رو هزاران بارباخودم تکرارمیکردم که:«آرامش من در دستان خداست، نه در رفتار دیگران.»
با هر بارگفتن این جمله، انگار گرهای از دلم باز میشد.
یاد اون وعدهی خدا افتادم که میگه:
اگر فقط به من تکیه کنی، من خودم برایت کافیام.
همین جمله شد ستونِ درونم.
یاد گرفتم ساکت باشم، اما اینبار از قدرت، نه از ترس.
آروم باشم، اما با ایمان، نه با ضعف.
مسیر تکامل
1. شکرگزاری روزانه
هر صبح سه چیز ازویژگی های مثبت همسرم رو مینوشتم و بابتش شکرگزاری میکردم
می نوشتم خدایاشکرت برای بودنش،برای لبخندش،برای خوابی که هرشب به راحتی می خوابه،برای اون صورت زیباش که وقتی می خنده لُپش چال میشه…خخ
هرموقه بهم میگفت فلان غذارو بپز،من باعشق بهش چشم میگفتم،برای کوچکترین دستوری که بهم می داد من میگفتم چشم..
هروز صبح که ازخواب بیدارمیشدم باخودم تکرارمیکردم:«خدایا، شکرت که هنوز امید دارم.»
یامیگفتم:«شکرت برای لبخندی که از همسرم دیدم.»
همون لحظهها حس کردم آیهای در دلم زنده شده:
اگر شکرگزار باشی، نعمتت را میافزایم.
2. دفتر باورهامو بازمیکردم و می نوشتم و می نوشتم…
هر فکرِ ناامیدکنندهای رو مینوشتم.
مثلاً: «من نمیتونم خودمو ثابت کنم.»
بعد کنارش مینوشتم:
«کسی که با نیت پاک عمل میکنه، خدا خودش شاهدشه.»
و یاد اون پیام الهی میافتادم که میگه:
خدا دلهای صادق را میداند، حتی اگر زبانشان خاموش باشد.
3. اهرم رنج و لذت
کم کم یاد گرفتم سکوتِ ترسناک، دردناکتر از گفتوگوی عاشقانهست.
به خودم گفتم: از این به بعد، هر حرفی بزنم،
فقط وقتی از عشق و آرامش میاد، نه از ترس.
و انگار خدا درونم میگفت:
“بندگان من، سخن را به نیکوترین وجه بگویند تا شیطان میانشان راه نیابد.”
4. اقدام الهامگرفته
یه روز انگار بهم الهام شد که هروز بدون دلیل ظاهری،برای همسرم یک پیامی عاشقانه بفرستم.
مثلا یه روز می نوشتم:
«ممنون که هنوز کنارمی، حتی وقتی نمیفهمیم هم رو.»
همون لحظه حس کردم نوری از آسمون روی رابطهمون تابید.
انگار خدا میگفت:
“نیکی و مهربانی را با نیکی پاسخ بده، که دشمنیها محبت شود.”
5. ستارهی قطبی
برای خودم ساعتها تا دل نصف شب می نوشتم ومی نوشتم که
«هدفت این نیست حق را ثابت کنی، هدفت این است که عشق را زنده نگه داری.»
و هر بار لغزش میکردم، صدایی از درون میگفت:
“در سختیها صبر کن، که من با صابرانم.”
چالش و بازگشت
گاهی هنوز اطرافیان با حرفهاشون فضا رو سنگین میکنن..
من دوباره سردمی شم،یا در خودم فرو میرم…
اما اینبار انگار فرق داره — چون دیگه دارم یادمی گیرم…
خدا همیشه بینِ من و هر حرف ناعادلانهای، حجابی از رحمت میکشه.
دیگه یاد گرفتم به جای توضیح دادن، آرام بمونم و بگم:
“پروردگارا، خودت بهترین دفاعکنندهای از دلهای مظلوم.”
اون لحظهها حس میکردم واقعاً تنها نیستم.
یه نیروی لطیف مراقبمه.
و هر بار از اون نقطه برگشتم، قویتر، آرومتر و عاشقتر.
نتایج ملموس
رابطهم با همسرم به مرور روشنتر و صادقانهتر شد.
دیگه نیازی به اثبات یا دفاع نیست، چون حسش میکنم که انرژی من دیگه از ترس نمییاد، از عشق مییاد..
و آرامش درونم مثل نوریه که خاموش نمیشه.
خوابم عمیقترشده، بدنم سبکترشده، لبخندم طبیعیتر شده..
حتی کارم هم بهتر شده، چون دیگه ذهنم درگیر قضاوتهای بیرونی نیست.و جالب اینجاست که وقتی خودمو رهاکردم،کم کم همسرم هم دیگه دل به دل اون آدما نداد و کاملا براش همه چیز ثابت شد،بدون اینکه من بخوام خودمو به آبو آتیش بزنم و خودمو ثابت کنم…
و مهمتر از همه اینکه،
فهمیدم قدرت واقعی یعنی اعتماد به خدا وقتی هیچچیز معلوم نیست.
یعنی همون نغمهی آشنا که در دل آدم نجوا میکنه:
“به من بسپار، من بهترین تدبیرکنندهام.”
حالا میفهمم تغییر واقعی، فقط عوض شدنِ رفتار نیست…
یه تولد دوبارهست.
یه بازگشت به خدا، از دلِ خستگیها و سکوتها.
من فهمیدم خدا هیچوقت از من دور نبود،
فقط من انقدر در سر و صدای دیگران غرق بودم که صدای عشقش رو نمیشنیدم.
و حالا با هر نفسی، با هر دعایی که هروز روی وایت برد می نویسم و روی دیوارخونمون می زنم،
دارم برمیگردم به اون آرامش ازلی که میگه:
“آیا در یاد من، دلها آرام نمیگیرند؟”
آف کورس که آرام میگیرد…
الهی صدهزارمرتبه شکربرای امروزم برای صلاتی که دوباره دراین سایت مقدس اقامه کردم
الهی شکرت که من خالق تک تک لحطات زندگیم هستم و دارم به زیباترین شکل ممکن رابطم رو باهمسرن ازنو میسازم
استاد میخوام مثل خودت به یاری الله که میگی رابطه ای باعشقم دارم که توهیچ افسانه ای نوشته نشده،من هم ازصمیم قلبم دارم باایمان تلاشمو می کنم که رابطه ای باعشقم بسازم که بقول شماتوهیچ افسانه ای نوشته نشده باشه،ان شالله
خدایاصدهزارمرتبه شکر که یک گام دیگه برای تغییرشخصیتم برداشتم…
این داستان ادامه دارد…
هرکجاهستیدشادوسربلند باشید
سلام به همه دوستان عزیز و استاد عزسزم
از هدایت نگم براتون که بعد از چند سال که دارم با استاد کار میکنم و اینهمه دم زدم از هدایت تازه امشب درکش کردم که اصلا یعنی چی
خب مدتی بود که از سایت و اموزه هادور بودم و خب خیلی طبیعی نتیحه ها از بین میرن به کلی چالش برخوردم و کلی تضاد که دقیقا عکس قانون عمل کردم البته اوضاع حیلی هم داغون نشده ولی خب این موضوع که شما کی حرکت میکنید شرایط الانه منه
من معمولا زمانی حرکت میکنم که اوضاع دیکه خیلی خراب میشه و الان تقریبا توی همین شرایط هستم و متجه شدم که باید تغییر بدم اوضاع و شرایط رو
که امشب یهو به دلم افتاد که برم تو کانال تلگرام و چندتا کامنت خوندم و خیلی نرم و روان به جشم دیدم که چجوری خداوند عزیزم منو هدایت کرد به سایت تازه امشب معنی هدایت رو درک کردم و الان ته دلم احساس امنیت میکنم و احساس شادی دارم که یکی حواسش به من هست بشرطی که منم حواسم بهش باشه و فقط از اون کمک بخوام.
خیلی قشنگ هدایت شدم به کامنت های دوره دوازده قدم خودم دیدم که بابا من چجوری داشتم روی خودم کار میکردم و چجوری داشت نتیجه میومد و الان که دارم این کامنتو مینویسم ساعت 3 نیمه شب هست که جریان هدایت منو از تختم بلند کرد و نشستم پای لپتاپی که همیشه ارزوی داشتنش رو داشتم و همین چند روز پیش بهم هدیه داده شد و دارم مینویسم که خدا منو رها نکرده و اگه الان توی مشکلات هستم فقط برای قویتر شدن من هست و قوی تر شدن فقط ینی یک چیز و اونم توحید هست و دیگر هیچ تمام چالش ها و مشکلات مسیر برای توحیدی شدن و توکل منه ولی من فکر میکنم که یه اشتباهی رخ داده و نباید اینجوری باشه .
خدا منو در مسیر رشد و اگاهی با شیطان تنها مگذار که من ناتوان هستم
سلام به استادعزیزوخانم شایسته
بازم استادمثل همیشه چکارکردین باروح ودل ما، چه فایل نابی، همه اش توحیدی،
سلام به رزای عزیز، چه نام زیبایی، چه صدای سراسرآرامش بخشی، چقدرباخودت درصلح بودی، چه قدرتوحیدبرروح وجسم وزبان ت جاری بود، سراسرگفتگوت بااستادمن اشک توچشمام جمع شده بود، هی میگفتم ببین اینه معنی سپردن خودت تودستای خداوند، وخدایی که دراین نزدیکی ست، خیلی خوشحال م که باشمادوست عزیزهم فرکانس شدم وتونستم توساعتای اولیه ی انتشاراین فایل صحبت هات روبشنوم، وفقط لذت برم وچیزی یادگرفتم، ازخداوندبرات موفقیت های بیشتروبیشتری رومیخوام، چقدرخوب تکامل ت روطی کردی ورعایت کردی برعکس من که انسان عجولی هستم، صبروپشتکارت روتحسین میکنم دوست عزیزموفق وشادباشی
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته دوست داشتنی و همه دوستان عزیز
اول یه تشکر از استاد عزیزم کنم بابت این کلاب هوس و بعد از دوستان عزیز که با گفتن و نوشتن نتایجشون خواسته های ما را بزرگتر می کنن. فایل گفتگو با دوستان قسمت 38 برا نشانه من اومده بود و وقتی گوش کردم و کامنت بچه ها را خوندم یکی از دوستان به قسمت 37 اشاره کرده بود و صحبت های رزا عزیز.
فورا رفتم و اون جلسه را گوش کردم و صحبت های رزا عزیزم گوش کردم به پهنای صورت اشک ریختم چون خودم هم امریکا هستم و می دونم توی غربت که ادم خانواده نداره چقد توکل کردن خودشو نشون میده و ایمان خیلی قوی می خواد.
جالبه من این فایل قبلن شاید سال پیش گوش کرده بودم و یه سری صحبت های رزا یادم بود ولی اصل مطلب یادم نبود که گفت سرکارش بش کاری نمی سپردن و اون می گفته رییس شرکت کیه خدایا من می خوام
بزارین تجربه خودمو در این مورد بگم:
من دانشجو دکترا مخابرات هستم و در تابستان گذشته در یکی از شرکت های بزرگ امریکا کاراموزی رفتم و کلن مدل امریکا اینجوریه که هر جا کاراموزی میری همونجا کار فول تایم بت پیشنهاد میدن. اما داستان من: روز اول که رفتم شرکت سوپروایزرم نبود و یه آقایی امریکایی که از گروه و تیم مخابرات اون شرکت بود اومد پیشمون ( من و به کاراموز دیگه که اون دانشجوی لیسانس بود) خودشو معرفی کرد و گفت ما رسم داریم روز اول نفر جدید به تیممون میاد برا ناهار دعوت می کنیم و چون رییس نیست به من گفته که امروز با هم بریم ناهار. ( چنین رسمایی ایران نداشتیم ) رفتیم رستوران و داخل راه اون اقا برگشت گفت اصن احساس غریبی نکنی ما ها همه اینجا از جاهای مختلف امریکا هستیم و حسابی هوامو داشت. از اینجا جالب میشه که وقتی رفتیم داخل رستوران پرسید فرانک اهل ایران هستی گفتم بله گفت منم فارسی بلدم من چشام گرد شد گفتم از کجا، داستانشو برام گفت و … کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم و بقیه هم که متوجه نمی شدن ما چی میگیم. من عصر رفتم خونه به همسر گفتم می دونی چی شده و داستان گفتم اونم گفت وای حواست باشه این جز گروه های …. هستن و من از اون موقع از این اقا ترسیدم، کار به جایی رسید که خودش هم متوجه شده بود اصن دیگه بام فارسی حرف نمی زد و من از این اقا برا خودم بت ساخته بودم و کم کم پروژه هایی که من متخصص اون بودم بم نمی دادن و میدادن به اون دانشجوی لیسانس که اصن هیچی سر در نمی آورد ازش.
همش می نالیدم که چرا این پروژه ها به من نمیدن من خیلی عالی هستم تو این زمینه و …
در آخر کار با اینکه منتورم خیلی خیلی ازم راضی بود به من پیشنهاد فول تایم ندادن جون من این اقا را می گفتم نمیذاره من داخل شرکت کار کنم.
تفاوت من و رزا عزیزم این بود که من شرک ورزیدم ولی رزا ایمانشو نشون داد و می کفت خدایا خودت جور کن. تبریک بت می گم رزا جان که اینقد تو اون شرایط ایمان داشتی.
امیدوارم همتون در هر جای دنیا که هستین سلامت و شاد و ثروتمند باشین. بتونیم ایمانم و توکلمون را روز به روز در عمل بیشتر کنیم.
( راستی استاد فایلتون که دیدم گفتم افرین به استاد که چه رژیمی گرفتن که اینقد خوش تیپ شدن، با دیدن فایل های قدیمتون هزاران بار تحسینتون می کنم، عاشقتونم)
دوستتون دارم
(بماند به یادگار 29 نوامبر 2023)