تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲ - صفحه 50 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1085 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    بهاره نوروزی گفته:
    مدت عضویت: 1576 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    چقدر من عاشق این فایلم

    من مصاحبه خانم رزا عزیز رو فکر کنم قبلا دوبار‌گوش داده بودم و وقتی امروز اومدم که این گام دوم رو بشنوم گفتم چقدر صدای این خانم آشناست! نکنه همون خانمیه که تو انگلیس هستند!

    و وقتی شروع به گفتن داستانشون کردن گفتم وای خدای من دنیا واقعا گرد و کوچیکه!

    رزا عزیزم امیدوارم هرجا که هستی سلامت باشی که الهام بخش ما بودی نازنینم

    قبل از جواب به سوالات من امروز داشتم تو خونه راه می‌رفتم یدفعه یاد یه جمله ای افتادم که از زبون استاد شنیده بودم و این جمله این بود پیرو آیین ابراهیم باش که او موحد بود و مشرک نبود

    همینجوری با خودم گفتم وای که چقدر این جمله زیبا و دوست‌داشتنیه و گذشت و اومدم نشستم فایل و گوش دادم و بعد متن بالای فایل خوندم که دیدم دقیقا همین جمله نوشته شده!!!

    با خودم گفتم، خدایا اینا همش‌کار خودته ها! تو صبح این جمله رو به یادم آوردی و الان اینجا این جمله رو خوندم تا بهم از طریق این فایل و از طریق تجربه رزا نازنینم الگو بگیرم!

    خدایا شکرت

    بریم سراغ جواب سوالات

    قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟

    باید بگم که من قبل از تغییر تو در و دیوار بودم!

    زمان اون اتفاقات بعد از فوت دوست عزیزمون بود که حسابی با موج جامعه داشتم پیش می‌رفتم و فکر می‌کردم این کار درسته!

    بخاطر توجه به این نکات تو پایه 11ام کلی مشکل داشتم از لحاظ ارتباط، با بچه های رشته ی دیگه همش بحث و دعوا داشتم و منی که اصلا سابقه نداشتم تو عمرم بخاطر کاری برم دفتر، رفتم دفتر مدیر و شروع می‌کردم به گریه کردن!

    بعد از حدود 7 ماه بعد از اون قضیه احساس کردم که این شرایط و دوست ندارم و به سایت رو آوردم که اونم خیلی خیلی بصورت پراکنده و هر از چندگاهی به سایت سر می‌زدم و ورودی هام و کنترل نمی‌کردم

    بعد از مشکلاتی که توی 10 ام و 11ام داشتم مدرسم و عوض کردم و رفتم عظیمیه کرج و توی یه مدرسه دیگه ثبت نام کردم ( همون موقع هم به خودم می‌گفتم بهاره یادت نره که نباید آشغالرو بریزی زیر مبل و باید مشکلت و حل کنی و این و خودتم خوب می‌دونی که نمی‌تونی از مسائل فرار کنی! حتی اگه بری و توی یه کشور دیگه هم مدرسه ثبت نام کنی تا خودت و درست نکنی اون مشکلات با تو خواهند اومد) و تابستون سال 1402 بود قبل ازینکه وارد سال آخر بشم به مامان اصرار کردم که دوره ی کشف قوانین زندگی رو تهیه کنه از سایت و شما اون زمان این دوره فوق العاده رو داشتید به روز رسانی‌می‌کردید.

    با انجام تمرینات مخصوصا ستاره قطبی تونستم روی باورهای مخرب کار کنم و وقتی وارد دوازدهم شدم با هیچ کس مشکلی که نداشتم هیچ، می‌تونم بگم تو کل سال تحصیلی ای که گذروندم دوازدهم از همشون برام دوست داشتنی تر و ناب تر بود!

    جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزش‌های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟

    همونطور که توی سوال بالا گفتم، نوشتم که سال دوازدهم با کار کردن رو خودم سال خوبی بود اما باز بصورت مداوم سایت رو دنبال نمی‌کردم و اسفند سال 1402 بود و ما تو خونه تکونی عید بودیم و بعد از مدت ها وارد سایت شدم و دیدم استاد فایلی رو آپلود کردن به نام (هدفی متفاوت برای سال جدید)

    بعد از دیدن این فایل به خودم قول دادم که بسیار موحدانه هرروز سایت رو دنبال بکنم و و زندگیم و تعییر بدم. و همیشه دلم می‌خواست که اگه بعدا به چیزایی که خواستم رسیدم و خواستم از نتایج بگم، بگم همه چیز از اسفند 1402 از فایل هدفی متفاوت برای سال جدید شروع شد.

    اولین اقدام کوچک اما عملی‌ات چه بود؟

    بعد از دیدن این فایل شروع کردم و هرروز شکر گذاری می‌کردم و فایل های رایگان رو هر شب و گاهی در روز‌چند تا فایل رو گوش می‌دادم و واقعا همین‌ها معجزات بسیار بسیار بزرگی رو برای من به ارمغان داشت که نتایج رو توی سوال 6ام نوشته ام

    فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی

    فرایند تکامل من اینطوری بود که هرروز شکرگذاری می‌کردم و با خواهرم فایل های رایگان رو فقط گوش می‌دادیم و به خودمون قول داده مون برای 6 ماه اول سال 1403 بصورت متعهدانه فقط فایلهای رایگان و گوش بدیم و کامت بذاریم و با خواهرم شبا درباره نتایج و هدایت هایی که می‌شدیم صحبت می‌کردیم و تا دیروقت بیدار بودیم و از نتایج می‌گفتیم و از هدایت های خدا می‌گفتیم و اشک می‌ریختیم.

    همیشه خواهرم می‌گفت که این نتایج هایی که ما گرفتیم درسته بصورت پول وارد زندگیمون نشده اما یه چیز بزرگتر وارد زندگیمون شده و اینم اینه که ما صدای خدارو می‌شنویم، اون همش داره بصورت خیلی واضح هدایتمون می‌کنه و کسی نمی‌تونه این نتایج درک کنه جز خودمون دو تا که نتایجمون شبیه به همه و تجربش کردیم

    یادمه سریال زندگی در بهشت و می‌دیدم و اون قسمتی بود که خانم شایسته عزیز سوله رو اورگنایز کردن و برای‌جای ماشینا و موتور ها و اسکوترها وتراکتور اومدن جاشون رو علامت زدن و حسابی سوله تمیز و اورگنایز شده بود و ما هم اون دوره چون داشتیم برای کنکور می‌خوندیم کل اتاق شده بود پر از‌کتاب و جا براشون نداشتیم و بعد از دیدن اون فایل رفتم و توی دیجی کالا یه قفسه که بصورت فلزی بود و با سرهم کردنشون می‌تونستیم اوکیش کنیم و تهیه کردیم و الان یه قفسه 5 طبقه تو اتاق داریم که کلی کتاب رو تو خودش جا داده و تمیز و واضح کرده هیچ، اتاق ما هم خلوت تر و مرتب تر شده

    الان که دارم بهش نگاه می‌کنم واقعا برام سواله اون موقع اینهمه کتاب و دفتر و کجا جا می‌دادیم؟؟ خخخ

    چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راه‌حل)

    من توی این مسیر خیلی جاها گیر‌کردم و وقتی فکر‌ می‌کنم بیشترش درباره شرک بود

    مثلا خیلی دلم می‌خواست برم کار کنم و بابا نمیذاشت(درواقع اینطوری فکر می‌کردم که بابا نمیذاره و یذره ذهنم در این باره مقاوت داشت که خودمون خالق زندگیمین هستیم و هنوزم دارم و باید روی بحث‌توحید خیلی روی خودم کار کنم) بعد همش‌ناراحت می‌شدم و برای چندوقت به سایت سر نمیزدم و از مسیر خارج می‌شدم

    اما همیشه یادم میاد که معمولا وقتی از مسیر خارج می‌شدم رو می‌آوردم به 11 قسمت فایل توحید و از اول گوششون می‌دادم که بنظرم این 11 تا فایل گوهرن و هزار بارم آدم گوشش بده کمه بخدا

    و خب الان دوباره چند وقتیه که خودم و حسابی غرق سایت کردم و الان دارم به عنوان معلم تو یک آموزشگاه زبان کره ای رو درس میدم و بابام واقعا راضی و خوشحاله و افتخار می‌کنه و مدیر آموزشگاه و بچه ها هم بسیار راضین خداروشکر

    حتی این کار پیدا کردن من هم همش‌معجزات خداوند بود که داستان خیلی جالبی داره

    نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد

    بعد از اسفند 1402 که شروع کردم رو خودم کار‌کردن بزرگترین و به یاد موندنی ترین خاطره برای اردیبهشت 1403 بود که بصورت مجردی با خواهرم رفتم و شمال و واقعا واقعا خوش گذشت و اونجا توی بحث توحید و اجرای آگاهی ها تو عمل واقعا موفق بودم و نتایج بزرگ و ملموسی رو برام به همراه داشت

    مثلا بچه ها توی سفر مدام بابت آب و هوا شرایط شرجی بودن غر می‌زدن بخاطر خرابی کولر اتوبوس غر‌میزدن اما من و خواهرم یاد گرفته بودیم که اعتراض نکنیم، یاد گرفته بودیم که به زیبایی ها توجه کنیم و اتفاقاتی که افتاد خیلی زیاد بودن یکی از اونها این بود که بهترین چادر و بهترین جا برای خواب تو شب اول برای‌ما اوکی شد بدون اینکه ما به مسئول تور بگیم که نه من این چادر و نمی‌خوام و نه نمیخوام جای چادرم اینجا باشه و اتفاقی که افتاد ما انقدر دیگه رقصیده بودیم و بازی کرده بودیم و خسته ی راهم بودیم ساعت 11 گرفتیم عمیق خوابیدیم و نگو نصفه شب بارون می‌باره و خیلیا نمی‌تونن بخوابن چون یا پتو کافی نیاورده بودن یا جاشون بد بود!( بعد از اردو تقریبا همه بلا استثنا مریض شدن به جز من و خواهرم!) اما ما چون زیر درخت بودیم تقریبا چادرمون خیس نشد و جامون گرم و نرم بود و صبح روز بعد ساعت 8 و نیم 9 بود که از خواب پاشدیم و یه صبحونه خیلی خوشمزه رو زدیم به بدن و کلی لذت بردیم درحالی که تقریبا همه دیر از خواب پا شده بودن و املت و نیمرو اینا یا از دهن افتاده بود یا چیزی جز پنیر و خامه مربا برای صبحونه باقی نمونده بود!

    برای روز دوم از‌جنگل میام به سمت اقامتگاه و دوباره ما هیچ اصراری نداشتیم که اتقامون کجا باشه و اول ما رو فرستادن یه جای دیگه و بعدم جامون و عوض کردن و ما وقتی می‌خواستیم بریم دوش بگیریم دیدم آب گرمکن به چه بزرگی دقیقا بغل حموم مائه و ما با یه دوش آب گرم لذت بخش، تو دل طبیعت ازون دوش لذت بردیم اما بقیه اتاقا بخاطر دور بودنشون از آب گرمکن با آب سرد دوش گرفتن!!

    توی اون سفر اتفاقات زیادی رخ داد که می‌شه ساعت ها دربارشون حرف زد

    بعد از کار کردن فقط روی فایلهای رایگان کلی اتفاقات خوب دیگه هم رخ داد و این بود که من کنکور و خوب دادم و توی یه دانشگاه دولتی کرج قبول شدم و تازه نتایج خواهرم از مال من بزرگتر بود و با اینکه خواهرم 6 ماه دیرتر از من شروع به درس خوندن کرده بود اما توی تهران دانشگاه قبول شد!! واقعا عالیه مگه نه!؟؟

    بعدش با دوستای عالی ای که توی کره جنوبی زندگی‌می‌کنن آشنا شدم و واقعا یکی از دوستام توی یادگیری این زبان بخش بزرگی رو به من کمک کردن و من همیشه بابت وجود این آدم تو زندگیم از خدا سپاسگزارم!

    از همه لحاظ زندگی‌من عالی شد و الانم که کار پیدا کردم و این کار هم واقعا معجزه خدا بود و من همیشه به معجزه هاش ایمان دارم

    و واقعا این جمله درسته که به خدا توکل کن و قدم و اول و بردار و بقیه مسیر بهت گفته میشه

    ان شاءالله همیشه با توکل و ایمان به خداوند تک تک قدمهامون و برداریم

    آمین

    متشکرم استاد و خانم شایسته عزیزم

    و همچنین رزا دوست داشتنی من از شما هم یک دنیا سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    سعید رضا رادمنش گفته:
    مدت عضویت: 2741 روز

    قسمت دوم

    تمرین :

    سلام به استاد عزیزم

    استاد قبل از انجام تمرین بگم صبح

    که از خواب بلند شدم و توی دفترم

    سپاسگزاریهام رو نوشتم و بعد اومدم دیدم

    قسمت دوم رو شما بالا آوردین قلبم باز شد و

    اول دستورالعمل رو بررسی کردم و

    بعد فایل رو گوش دادم انگاری که

    مثل وحی الهی بود و من فقط اشک

    شوق به پهنای صورتم ریختم تا نفهمیدم

    که کی تموم شد بقدری لذت بردم و

    تا ابد سپاسگزارم از شما که این مسیر

    رو هموار کردین استاد . خدا رو صدها هزاران

    مرتبه شکرت .

    1- قبل از تغییر کجا بودی و چه احساسی داشتی؟

    – وضعیت مالی بسیار نامناسب

    – وضعیت روابط با همسر که اصلا نگو من نمی تونستم حتی پشت گوشی دو تا کلمه معمولی بهش بگم و مدام به جر و بحث ختم میشد یا رو در رو که هیچ وقت نمی تونستم به یک مسیر خوبی کلمات رو ببرم و یک غرور کاذب همیشه داشتم که فقط باید حرف خودم باشه حتی اگه تصمیم اون بهتر از من بود و الا ماشاالله و به ظاهر زندگی خوبی بود البته نسبت به بقیه که زندگی منفجر داشتن مقایسه می کردم که توی اطرافم به وفور بود .

    – در روابط با خداوند که مشرک به تمام معنا بودم و مدام دستم روی نرده حرم تمام امام هایی بود که باید ازشون آرزوهای دست نیافتنی رو می گرفتم و تازه بلدش شده بودم که کدوم امام یا امام زاده بهتره که برم بیشتر ازش خیر و برکت بگیرم .

    – در روابط با پسرم همیشه توی صحبت کردن توی حرفش می پریدم و حرف خودم رو غالب می کردم بهش و اجازه نمی دادم آقا حتی حرفش تموم بهشه و این در تمام زندگیم بود و در تمام مذاکرات با اشخاص تکرار میشد و انگار که به یک موضوع لذت‌بخش تبدیل شده بود .

    – ترس از رفتن به دل ترسها رو داشتم

    – خدا ترس تا دلت بخواد

    – ترس از عذاب خداوند تا دلت بخواد

    => زندگیم تحت تاثیر عوامل بیرونی هست تا دلت بخواد

    => اگه پدر مادر عاق کنند بدبخت میشی سر لوحه زندگیم بود یعنی کار خوب خودم رو به این وصل کرده بودم که خدای نکرده این اتفاق نیوفته

    => قرآن خوندن بدون نفهمیدن اصل موضوع تا دلت بخود الان یادم اومد آقا کل سال چشم می کشیدم که شبهای قدر بشه برم قرآن رو بزارم روی سرم تا خداوند گناهانم رو پاک کنه !!!!!!!!

    => نداشتن قدرت همین خود افشایی که آقا اگه کسی بفهمه چی میشه

    => قدرت نداشتن بخشیدن هیچ کسی و حتی گرفتن انتقام

    => کینه و نفرت تا دلت بخواد و عقیده داشتم که خدا حقش رو کف دستش میزاره

    => یادمه حتی اتفاقی می افتاد می گفتم دیدی خدا حقش رو کف دستش گذاشت

    => خود بزرگ بینی و تکبر تا دلت بخواد

    => نگاه از بالا به پایین با دیگران داشتن تا دلت بخواد

    کلا استاد خیلی حقیر و کوچک بود دنیای من در مجموع

    2- جرقه :

    یک روز از ته دلم از خداوند خواستم در عین حالی که می ترسیدم مثل سگ ازش ، گفتم یا جوابم رو میده یا نه دیگه یعنی دلم رو استاد به دریا زدم که انگاری راهی دیگه نداشتم غیر از این و با دلی روشن که اگه این نشه راهی نیست رو انتخاب کردم

    => آقا گفتم چرا من این قرآنی که نقشه راه هست و شما بدون اینکه جرات کنه کسی تغییر بده در اون رو من نمی فهممش؟

    و به صورت کاملا اتفاقی در زمانی که استاد محصولات زیادی نداشت من در سرچ گوگل با سایت پرودگار منو آشنا کرد .

    و چون پول خاصی نداشتم تک به تک فایل های رایگان رو شروع کردم و با اینکه محصولات استاد رو سایتهای زیادی با قیمت بسیار پایین می فروختند اما من تنها کاری که کردم گوشم رو و چشمام رو بستم به روی اونا و متعهد کردم خودم رو و گفتم آقا حالا که خداوند این نعمت رو در اختیار من قرار داده وقتش عمل کنم .

    3- اولین اقدام کوچک اما عملیت چه بود :

    به هیچ کس نگفتم چی پیدا کردم و فقط و فقط روی بازسازی خودم کار کردم .

    4- فرآیند تکاملی :

    استاد واقعیتش من در اون زمان اصلا باورم نمی شد که محصولات اینقدر توی زندگیم تاثیر میزارن و با فایلهای رایگان نتایج خیلی خوبی گرفتم و اوایل حالم خیلی خوب شده بود و انگاری که رنگ جهان اطرافم خیلی تغییر کرده بود آدما رو جور دیگه می دیدم زندگی برام رنگ و بوی دیگه داشت و انگاری که تازه متولد شدم در کل و این شروعی دوباره بود اما توی وقتی که فرزندی رو خداوند بهمون داده بود خدارو شکر.

    5- چالش و غلبه :

    استاد چون من کارم فنی هست یعنی هم با تکنولوژی هم عملی هست و نتایج رو باید تکاملی جلو بریم بعنی از طرح و برنامه و نقشه بگیر تا خرید مواد اولیه تا اجرای طرح با تیم و حتی بازخورد نتایج رو می گرفتیم قاعدتا با تضاد های زیادی برخوردم و نشانه ای که از خداوند گرفتم بهم گفت دوره تضا و هدف گزاری و چگونه فکر خداوند را بخوانیم رو بخر .

    و شروع تحول آغا شد .

    6- نتایج ملموس:

    اولی اینکه من به تدریج نقش عوامل بیرونی رو کمرنگ کردم .

    – کمتر از تهدیدی های دیگران می ترسیدم

    – کمتر از تلسم یا جادو یا چشم زخم می ترسیدم

    – وقتی دیدم هیچ کاری از دست امام زاده یا امام بر نیومده توی سراسر زندگی من کم کم شرک رو گذاشتم کنار

    – بتدریج فهمیدم هیچ کسی قدرتی نداره برای تغییر زندگیم و یک جایی تنهام میزاره

    – بتدریج فهمیدم من نمی توانم زندگی دیگران رو تغییر بدم

    => بتدریج فهمیدم اگه خودم حرکتی نکنم از بیرون هیچ کوفتی هم گیرم نمی یاد

    – کم کم فهمیدم وقتی خودم زندگیم رو می سازم حتی بسیار هم اندک ولی لذت‌بخش تر هست از کاخی که با منتی از دیگران برای من همراه داشته باشه .

    – من تونستم فرزندم رو از وضعیتی که توی کلاس نفر آخر در روابط و نتایج درسی و فیزیک بدنی ووو بود رو طی چند سال با هدایت‌های جادویی پرودگارم برسونیم با هم به جایی که توی دانشگاه به جای استاد هم تدریس داشت و تمام دانشجویان از پسرم اشکالات درسی رو راهنمایی می خواستند و حتی نفر اول دانشگاه شد و من چقدر در خلوت خودم از داشتن این نعمت از خداوند سپاسگزارم اما بقول استاد خیلی هم بخودم مغرور نمی شم چون نتایج خودش هست و من خودم به خودی خود لایق نعمتهای عالی خداوند هستم.

    => الان مثل آدم می تونم خیلی خوب و متعادل با همسرم آداب معاشرت داشته باشم . شاید خنده دار باشه برای شما این حرفا استاد اما اینا واقعیت زندگی منه .

    => الان می تونم حرفم رو براحتی به مخاطبم بزنم بدون رودربایستی و این خیلی قبلا برام سخت بود و خیلی مراعات می کردم که شاید بهش بر بخوره یا می گفتم این حرف خیلی زشته ازش بپرسم شاید بخودش بگه این چه سوالیه دیگه؟ یا این شخص خیلی معروفیه اصلا جواب منو نمی ده یا این سوال بچه گونه رو از این شخص مهم بپرسم؟

    – استاد دارم دیتیل جلو میرم بخاطر اینکه شما هم توی این پروژه عالی کار کردین و من وظیفه خودم رو دیدم که مغزم رو بریزم بیرون

    – اگه من تونستم به لطف پرودگارم به این نقطه برسم بخاطر فضل بی پایان خودش هست و گر نه توی همون فضای گمراهی قبلم شناور بودم و دست و پا میزدم .

    => البته به ظاهر زندگی خوبی بود ولی پر از ابهامات .

    چون من راه و مسیر بهتری رو ندیده بودم و الگوی بهتری رو نداشتم .

    => دیروز توی کوه نوردی استقامتی رفتم فقط با یک شیشه آب و البته نمک نبرده بودم اگر قبلا بود قدرت درخواست نداشتم و غرور اجازه نمی داد از کسی کمی نمک بگیرم و با خودم می گفتم زشته!!!!!!!

    استاد واقعا نمی دونم توی مغز من چی بوده .

    و الان شهامت انجام برای این کار کوچیک رو دارم و خدا رو شکر میکنم که از دست بندگان می تونم‌ نعمتهای عالی رو بگیرم .

    => یا یک جایی رفتم کوه نوردی ماشین رو بردم پارکینگ بزارم و هم زمان با یا نفر دوست شدم و هم صحبت شدم رفتم پول پارکینگ رو حساب کنم یک مبلغ پرتی گفت استاد اگه قبلا بود با غرور می دادم و بعد بعدأ پشیمون می شدم ولی همونجا قبول نکردم و رفتم جای دیگه بعد توی مسیر به دوستم برخورد کردم گفت چی شد گفتم من به یک جای دیگه رفتم چون مبلغ غیر عرف از من خواست

    جالبه دوستم گفت من مجبور بودم دادم و من بهش گفتم من حرف زور رو نمی تونم تحمل کنم استاد قبلا من شجاعت این کار رو نداشتم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    مریم انصاریان گفته:
    مدت عضویت: 2117 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

    وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ

    أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ

    سلام استاد نازنینم

    سلام استاد شایسته جانم

    استاد جان واقعا معجزه های احساس خوب داشتن رو ، یا بهتره بگم در شرایط ناجالب احساس رو خوب کردن و خوب نگه داشتن ، من بارها دیدم و همواره جلوی چشممه.

    اولین بار حتی یادمه چون تازه با شما آشنا شده بودم و اول راه بودم ،تنها چیزی که میگفتم تکرار این جمله بود:

    من نمیدونم فقط استاد گفته باید احساستو خوب نگه داری.

    مدام تکرارش میکردم زمان برد اوضاع به سمت خوب برگرده اما زمانش کوتاه بود.

    همیشه اون روز رو به یاد میارم و برام جزو محکم ترین دلایلمه برای باور الخیر فی ماوقع

    حتی چند ماه پیش هم آنچه معجزه هارو به زندگیم آورد بعد از اتفاق به شدت ناجالب زندگیم، یادمه چطور در اوج تنهایی ها، نگرانی ها و سر در گمی ها ، محکم به خدا اعتماد کردم و نترسیدم و خداوند چنان پاداشهای عظیمی داره بهم میده که سپاسگزار ذره ای از اونها نمیتونم باشم.

    استاد جان دارم خدا رو محکم تر میشناسم ، و ایمانم هر روز استوارتر و قدم هام محکم تر میشه ، قلبم بازتر و روحم آزاد تر میشه.

    خداوند هست که می‌دونه چی مارو به راه میاره ، اونه که علیم بذات الصدور هست ، اینو با تک تک سلول هام دارم میفهمم ، واسه همین تسلیمم حتی برای تضاد هاش .

    داشتم فکر میکردم حتی معجزات پیامبرها اگه جابجا میشد خود اون پیامبر به اون درجه از رشد نمیرسیدن،

    اگر ابراهیم معجزات موسی رو داشت ابراهیم نمیشد…. حتی اگر محمد معجزات ابراهیم رو داشت محمد نمیشد.

    خداوند هست که میدونه چه چیزی باید در وجود من تغییر کنه

    خداوند میدونه وجود من چطوری باید تغییر کنه

    خداوند منو به مسیر هایی هدایت میکنه که فقط اونه که میدونه اونه که عالم هست

    و من تسلیمم و بهش اعتماد میکنم چون میدونم جز این مسیر منو به آنچه می‌خوام نمیرسونه.

    إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ

    صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    فاطمه علیشاهی گفته:
    مدت عضویت: 2257 روز

    به نام پروردگار ی که هر روز با زیبایی هر چه تمام تر بر من جلوه گر می شود.🌹🌹

    سلااااممم به استاد عزیزم وهمه دوستان گلم در این بهشت زیبا که زیبایی هایش قابل توصیف نیست.

    خدای من مگه دااااااریم اینقدررحس وحال ناب وایمان وتوکل…..مگه میشه؟؟

    هر گاه که تسلیمم در کارگه هستی🌺🌺

    آرامتر از آهو بی باک تر از شیرم🌺🌺

    هر بار که میکوشم در کار کنم تدبیر🌼🌼

    رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر🌼🌼

    هر وقت که استاد از تسلیم بودن وتوکل وایمان ونیست کردن منیت خودمون در برابر خالق دو جهان صحبت میکنن ودوستان هم در صحبت هاشون اشاره میکنن وجود من به وجد میاااااد انگار رهااا میشم احساس میکنم خیلی به خداوند ،انرژی خالص، نزدیکم احساس میکنم قدرت وتوانایی انجام هر کاااری بهم داده میشه واین بااااور که خداااااوند برااات انجااام میده وخداااوند همه چیز می شود همه کس را به شرط ایمان به شرط پاااکی دل وجودم رو پر از نور وروشنااایی میکنه…..واقعا باور هاااای توحیدی اصل آموزه های استاددده وخود استاد هم بار ها گفتن از توحید شرررروع کنید و خداارو باااور کنید …قدرت، عظمت و فرااااونیش رو با هرررر نشاااانه ی کوچیکی تایید کنید و هررر بااار با ((کنترل ذهن وکنترل ورودی ها)) که خودش اصل(( تقواست)) تقویتش کنید که در این صورررت هست که شما طرف خودتون رو به طور درست اانجام دادید ووبعد ببینید که خداااوند چطور دست به کااار میشه وطرف خودش رو انجام میده اون بدون شک ده برابر پاسخ خواهد داد طبق گفته ی خودش در قرااان واو هیچ گاه خلف وعده نمی کند. ومن خودم با بند بند وجودم این را حس کررردم که هر باااار که تسلیم بودم وگفتم خدایا مدیر و مدبر وهمه کاره زندگی من تو هستیییی خودت هدایت کن مرا به سمت بهترین هااااا چطور آسان میشدم برای آسانی ها….چطورررر ورودی مالی می رسید از جایی که فکرشم نمی کردم….چطور عشق ومحبت هااا سرازیر می شد از طرف کساااانی که حتی آنها را نمی شناختم….چطور تمام کائنات برایم دست به سینه می شدند انگار که خلق شده اند تاااا امورات مرا پیش ببرند و در یک کلام اتفاقاتی رخ می داد وشرایطی حاکم میشد که عقل عاجز بود از درکش و زبان قاصر بود از جاری کردنش وفقط قلبت بود وروح خدااییت ودرونت که در آن لحظات می توانست شمه ای از آن را در یابد. ودوره فوق العاده د عزت نفس کههه به معنای واقعی کلمه غوغا می کند حرف های استاد در این دوره.در نوع خووودش دریایست از آگاهی های ناب… که هر کسی که بخواهد و اراده کند از طریق هممین یک دوره و عمممممممممل کردن به تمریناتش می تواند به همه چیز دست یابد…

    نگاه پر مهر الله سایه بان هر لحظه ی زندگیتان.🌻🌻🌻🌻

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    شروین هلالان گفته:
    مدت عضویت: 1828 روز

    به نام خداوند مهربان با سلام خدمت استاد عزیزم و خانواده صمیمی عباس منش و با تشکر از رزای عزیزم که اینقدر زیبا تجربیات و احساس و عمل کردن به قوانینش را به تصویر کشید که من واقعا احساس کردم این موفقیتها رو خودم به دست آوردم و همان قدر هیجان زده شدم و اشک شوق ریختم و واقعا فهمیدم که یکی از پاشنه آشیل های قدرتمند من ناخواسته تسلیم نبودن و قدرت دادن به عوامل بیرونیه که مثل یک ترمز جلوی رسیدن به خواسته هامو گرفتم و از همین لحظه به خودم قول میدم و متعهد میشم که قدرتمند روی باورهای توحیدی و ایمانم کار کنم چون من تحسین میکنم انسانهای توحیدی رو و میخوام که توحیدی زندگی کنم چقدر رزا جون خدارو زیبا توصیف کردی با تک تک کلماتت مو به تنم سیخ شد و اشک ریختم و از خدا خواستم که کمکم کنه اینقدر زیبا درکش کنم و تسلیمش باشم و مرسی از استاد عزیزم که اینقدر زیبا و از زبان قوانین تمام صحبتهای دوستان را برای ما ترجمه میکنه و علت موفقیتها و باورهای درست اونها رو برای ما روشن تر و ملموس تر میکند و خدارو هزاران بار شکر برای برنامه ی فوق العاده کلاب هاوس که من میتوانم با الگو قرار دادن دوستانم بسیار قوی تر به سمت خواسته ها و هدفهایم حرکت کنم

    در پناه الله یکتا شاد و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    محبوبه مجرد گفته:
    مدت عضویت: 2519 روز

    سلام استاد جانم و سلام مریم جونم و دوستان خوب هم فرکانسیم.

    بی نهایت سپاسگزار خداوندم که هدایت شدم به این فایل بی نظیر و توحیدی.سحر عزیزم سپاسگزارم بابت صحبتهای قشنگت که باعث شدی استاد در مورد توحید صحبت کنه که همه ما تشنه شنیدن توحید و توحیدی زندگی کردنیم.چقدر لذت بردم از مسیر توحیدی که روزای عزیز طی کرده بود و با ما به اشتراک گذاشت بینهایت تحسینت میکنم عزیزم بخصوص اونجایی که گفتی هیچی برا سپاسگزاری نداشتم از سیب تو یخچال شروع کردم چقدر لذت بردم و به خودم گفتم ببین محبوبه، بعد تو این همه نعمت تو زندگیت داری از همسر فوق العاده و بینظیر از فرزندان سالم و باهوش از خونه و ماشین و باغ و شغل خوب و آبرومند چطور میتونی ناسپاس باشی من اگه فقط بخاطر سلامتی جسمی و روحیم بخوام از خدا سپاسگزار باشم باید بشینم و دفترها پر کنم چطور میتونم بخاطر این همه نعمت تو زندگیم ناسپاس باشم، این همه نعمتی که خدا از فضلش به من داده نه به خاطر لیاقت من. مدتی بود که از پروردگارم میخواستم کمکم کنه بتونم توحید و درک کنم و توحیدی عمل کنم از خدا خواستم که مثل ابراهیم باشم که موحد بود و مشرک نبود.خدایا سپاسگزارم چقدر فوق العاده بود این فایل چقدر به موقع بود چه درهایی از آگاهی به روم باز شد.

    استاد شما بی نظیرید تحسینتون میکنم بخاطر توحیدی بودنتون.به یه تضاد بزرگ تو زندگی برخوردم امیدوارم بتونم ابراهیمی وار عمل کنم.

    چقدر این جمله حس آرامش بهم میده.

    پروردگارم، من نمیدونم من ناتوانم تو میدونی تو هدایتم کن.

    سحر و روزای عزیزم باز هم سپاسگزارم بخاطر صحبتهای دلنشین و آرامش بخشتون.انشاءا… در پناه خدای مهربان سالم و سعادتمند باشید و براتون بهترینها رو از خدای وهابم آرزومندم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    میراکل گفته:
    مدت عضویت: 3160 روز

    به نام خدای مهربون..سلام به استاد عزیزم،مریم نازنینم و دوستان خوبم.

    رزای عزیز من با بغض تو ،لحن صدای تو، و اصراری که برای ساختن یه زندگی خوب به خرج دادی و استقامت بی مثالت گریه کردم و قلبم چنگ خورد، من دو سال از تو بزرگترم و کاملا حس کردم دختری مثل تو چقدر باید از لحاظ ذهنی قوی شده باشه و آدم قصه ی خودش شده باشه که اینشکلی عمل کنه و پای خواسته هاش وایسه.چقدر باید با خودش رفیق باشه که دست دلش رو بگیره و بهش قول موفقیت بده ،بهش بگه عیبی نداره الان شرایط اینه ولی بهت قول میدم دختر، بهت قول میدم جایی ببرمت و به آدمی تبدیل بشی که هر لحظه از دیدنش و از حضور ارزشمندش احساس شعف کنی،کسی بشی که هر چی ازت میخوان هوشمندانه بگی میتونم…من انجامش میدم و به بهترین شکل هم انجامش بدی. تو تاثیر بی نظیری روی من گذاشتی.هم از تو و هم از استاد عزیزم ممنونم بابت ایجاد کردن این فضا.

    استاد همیشه ایده های شما نابه و یونیک،مثه قانون پایستگی انرژی میمونه. ایده های شما از شکلی به شکل دیگه در میاد ولی همیشه ناب بودنشون پایسته ست.اصلا همین ویوی پشت سر شما گویای همه چیز هست. من هر لحظه همش با خودم میگم آخه شما چقدر سنجیده هستین توی همه چیز،حتی چیزای به ظاهر ساده. همینقدر ظریف و ملیح…همینقدر آرامش بخش و زیبا. همین حرکت آروم آب روی سطح دریاچه ،همین طرز رویش درختا دور دریاچه پشت سرتون،همین آسمون آبی و ابرای دلفریبش…چی بگم آخه،خیلیا فقط با دیدن پوستر همین تصویر از طبیعت کلی ذوق میکنن. ولی اینجا واقعیه و خدا رو شکر که من دارم با چشمم که دیدبان قلعه ی دلمه این تصویر زنده رو می بینم و این کلمات ارزشمند به دلم جاری میشه. خدا رو هزاران بار شکر میکنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    مهدی گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام بر همه همراهان عزیز و گرامی

    رزا جان وقتی داشتم به صحبت های زیبا و توحیدی تو گوش میدادم خیلی گریه کردم. اشک من از غم نبود از شادی هم نبود و از ترحم هم نبود.

    اشک من از معجزاتی بود که یکی پس از دیگری برای تو اتفاق افتاد. از اون درب هایی بود که در لحظه آخر برای تو باز می شد. اشک من از ایمانی بود که تو توسط استاد عزیز برای خودت ساخته بودی. و اشک من از تسلیم تو بود در مقابل پروردگار. چون به نظر من بهترین لحظه زندگی همان لحظه تسلیم یک انسانه که در اوج یأس و نا امیدی سیم قلبت به خداوند متصل میشه. و همانجا معجزه خود نمایی میکنه.

    خدا میگه تو تسلیم باش، تو قبول که هیچ قدرتی نداری، تو پذیر که دیگران هیچ قدرتی ندارند که برای تو انجام بدهند، اون لحظه من بهت قدرت میدم. و تو در این استوری کوتاه بارها و بارها تسلیم خداوند شدی و بارها و بارها معجزه رخ داد و هر معجزه ای را که نام میبردی من فقط اشک می‌ریختم.

    میخوام بگم به دوستانی که هنوز لحظه تسلیم و درک نکردند، میخوام بگم بهترین لحظه زندگی انسان همان لحظه ای است که یک انسان از زمین و زمان نا امید میشه، نگاهش به دست کسی نیست و دقیقا همان لحظه خداوند دستتو میگیره و میگه بیا بهت معجزه نشون بدم.

    خیلی وقتا وقتی اطرافیانم که خیلی گرفتارند میان از من سوال می‌پرسند که فلان مشکل و دارم چیکار کنم؟ میگم زود کم بیار، نا امید شو، چشم امیدتو روی همه انسان و غیر انسان ببند، زود بشکن زود خورد شو، زود له شو.

    بعد خیلی هاشون فکر میکنن من دیوانه شدم. نمیدونن که من میخوام زودتر به لحظه تسلیم برسند. البته که همین تسلیم شدن خیلی تکامل میخواد. و خیلی جای بحث داره

    رزا جان، من تصمیم دارم یه کتاب درباره تسلیم شدن بنویسم.

    استاد عزیزم…

    من زیاد عادت ندارم دنبال حرف های حاشیه ای برم وقتی حرف میزنم یا کامنت میزارم. ولی بدونید که خیلی دوستون دارم و هر روز دارم از شما یاد میگیرم.

    در پناه رب العالمین باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    سیما رحمتی گفته:
    مدت عضویت: 1406 روز

    به نام الله یکتا

    سلام و درود

    استاد عباسمنش عزیز و مریم جان عزیز شما واقعا دستهای پنهان خداوند هستید

    چقدر از شنیدن این فایل لذت بردم و دوست عزیزمون با جزئیات کامل شرح دادن و من کلی تحت تاثیر قرار گرفتم

    من هم تجربیات مشابه این خانم رو داشتم و شرایط طلاقم فوت همسرم و مهاجرت فرزندم تقریبا همزمان انجام شد در صورتیکه من زنی بودم که درآمد نداشتم و دقیقا حرف های رزای عزیز تکامل من رو مجدد به من یادآوری داد

    پایدار باشید ❤️❤️❤️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    زہرا کاظمے گفته:
    مدت عضویت: 1450 روز

    سلام استاد گلم

    سلام مریم خانوم عزیزم

    سلام سحر جان موفقم

    سلام رزای فوق العادم

    سلام به بندگان صالح خداوند درود خدا به شما

    چقدر دوست دارم الان دوباره کلاب هاوس برگزار بشه و رزا جان بیاد کلیییییییییییی با صدای خوشگل و دلنوازش برام صحبت کنه

    ای جانم با تصور این اتفاق قند تو دلم اب میشه

    زمانی این فایل ضبط گوش دادن این فایل چنان قدرت و قوتی به قلبم داد که نگو و نپرس

    شرایط سخت مالی روحی و خانوادگی داشتم و همین باعث شده بود صحبت های رزا جان بهم بگه دخترررررررر منو ببین من هم یک دختر هستم توووو غربت و تنهاییییییییییی ترک شدم شکست خوردم اما نمردم اما دوباره بلند شدم تو بی کسی و تنهایی خدا منو دید تونستم خودم خودم رو نجات دادم تو هم میتونی تو هم پاشو دنیاتو بساز خوشگل خلقش کن تو چیزیو از دست دادی که بهترش رو بدست بیاری

    چقدر قشنگ شکر گزاری رو توصیف کردی

    الان بیشتر برام تاثیر گزار بود این قسمتش تا پارسال چون اون موقع با حرف های استاد این حس رو تجربه کرده بودم اما امسال که نعمت هام بیشتر شدن من انقدر توقعم بالا رفته بود که نمیتونستم سپاسگزار باشم

    الان که دوباره اومدم فایل رو گوش میدم میگم رزا برای یک سیب سپاسگزاری کرد زهرا خودت اون روز برای پتو و بالشتت سپاسگزاری کردی تا خدا در هارو به روت باز کرد الان برای لپتاپ و چندین تا کفش و شال و مانتو شلوار و پول هات سپاسگزار نیستی

    زهرا تو دوباره باید بتونی به این احساس برسی تا خواسته های بزرگترت بهت داده شود

    از آرامش صدای شما مشخصه چه احساس خداگونه ای تو قلبتونه چه قلب پاک و بی کینه ای دارید چقدر متوکلید

    شما مشخصه لبخند از روی لباتون محو شدنی نیست وقتی وارد جایی میشید ادم ها ناخوداگاه به سمتتون میان دوست داشتنی هستید و این رو هرکسی میبینه متوجه میشه

    دارم سپاسگزاری و تمرینات رو شروع میکنم

    دارم سعی میکنم شرک رو در درونم کمرنگ کنم و روحم رنگ نور خدارو به خودش بگیره تنهااااااااااااااااااااااااا و تنهااااااااااااااا با یاد خدا دلها ارام میشود واقعیت هم همینه

    الا به ذکرالله تطمئن القلوب

    دارم با هرروشی که خدارو بیشتر تو ذهن و قلبم یاداوری میکنه نور ایمان رو در دلم زنده میکنم

    من خیلی نابود شدم از شرک و بی ایمانی و حالا مثل گدایی که در خونه ی خدارو میزنه برگشتم میگم غلط کردم خداجون ببخشید فراموشت کردم بازم فرصت دوباره بهم بده من فقیرم به کمک و نگاه تو من محتاجم دوباره بزاری باهات ارتباط برقرار کنم من به خودم ظلم کردم

    میدونم خدا هم ارحم الراحمینه و ارامشی که الان دوباره بدست اوردم گواه این موضوعه که خدا در های رحمتش رو روی بدترین بندگانش هم نمیبنده

    جالبه کل دلایل نرسیدن به خواسته هام رو توی متن ملاصدرا میبینم

    خودم میفهمم که کجاها با شیطان معامله کردم

    چه جاهایی چشم به دستان ناتوان بقیه دوختم و از عالم و ادم انتظار داشتم و خودم رو کوچیک کردم عزتم رو از دست دادم از بی خدایی و کفر و شرک

    قبول میکنم اینا ظلم به خودم بود که اون رئیسم رو بزرگ کردم تو ذهنم

    اونجایی که گله کردم از خدا چرا منو نمیبینی دلیلش این بود که ملاصدرا گفت خدا همه چیز میشود همه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکیه دل من تیرگیه شرک ایمان و اعتقادم رو ازم گرفت

    اون تیرگیه انتقام و کینه و کمبود پاکیه دل رو ازم گرفت

    حالا درمان همه ی اینا توکل دوباره ی منه

    من میدونم در عمل خیلی ضعیف بودم اما حالا میخوام از اول با پذیرش ایرادام و صداقت خودم رو از اول بسازم

    مرسی از حضور گرمتون مرسی از فایلای رایگانتون که در اختیارمون گذاشتید اینا ارزششون میلیارد ها دلاره ولی چقدر بخشنده هستید که اجازه میدید کسایی مثل من در چنین شرایطی بتونن استفاده کنن و زندگیشون رو تغییر بدن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: